-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
# صد و سیامین متن نیمه شب یاد گرفتن رها بودن وقتی عمیقاً تشنه ارتباطی، واقعا یکی از سخت ترین کارای دنیاست. قلب میخواد دیده بشه، انتخاب بشه، در آغوش گرفته بشه؛ اما بخش آگاهتر وجودت میدونه که آرامش از دنبال کسی دویدن نمیاد! این هنر دردناک تعادل بین خواستن و احترام گذاشتن به خودته! 13:13 سیزدهم اسفند
-
#صد و بیست و نهمین متن نیمهشب چهار سال باهم دوست بودن! کلی سفر و مهمونی دو نفره باهم رفته بودن. تهش پسره به دختره گفت: ـ عزیزم مامانم میخواد برای ازدواج، دختر برام انتخاب کنه! باید رابطمون و کم کم تموم کنیم. دختره دوبار رگش و زده. واقعا ترکیب پسر ایرانی و مادر ایرانی یه ترکیب پیچیده و عجیب و به شدت رو مخه !!!! 12:12 سیزدهم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و ششم فهمید که خیلی جدیم و دیگه حرفی نزد و از اتاقم رفتم بیرون و درو بست، واقعا واسه اولینبار تو زندگیم بهش اعتماد کردم اما بهم ضربه بدی زد. خدا ازش نگذره... هیچوقت نمیبخشمت! چنین نقشهایی حتی به فکر شیطان هم خطور نمیکنه. تیغ و از توی جیب لباسم درآوردم و گذاشتمش روی شاهرگم و قبل از اینکه خونریزی عمیق بشه، بلند شدم و به زور در اتاق و قفل کردم. دلم نمیخواست نجات پیدا کنم. اگه محمد و از من گرفتن، منم خودمو ازشون میگیرم و به هیچعنوان تو اون مراسم خواستگاری حاضر نمیشم... کاش میشد برای بار آخر حداقل میدیدمش... دلم خیلی برای صداش و حرف زدنمون تنگ شده! یعنی خدایا فقط رسیدن ما بهم رو زیادی دیدی؟؟ مگه ازت چیخواسته بودیم؟ به حال سرنوشت خودم گریه کردم، بعدش آروم آروم ته دلم خالی شد و سرم سبک شد، خون کل فرش اتاق و گرفته بود و چشمام بعدش بسته شد! *** نمیدونم کجام؟! خیلی تشنهام بود و بهزور آب دهنم و قورت میدادم، جون نداشتم از جام بلند بشم. چشمام و آروم باز و بسته کردم اما اطرافم تاریک بود. یکهو صدایی شنیدم که برام آشنا بود: ـ زهره جون عزیزم؟؟! وای خداروشکر... بالاخره چشماتو وا کردی! باورم نمیشه... محکم به صورتم میزد و میگفت: ـ زهره... زهره... صدای منو میشنوی؟ آروم لبامو باز کردم و گفتم: ـ خیلی تشنمه! از کنارم بلند شد و گفت: ـ الان برات آب میارم عزیزم. هنوزم چشمام تار میدید و نمیدونستم کجام و این آدم کیه؟!- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و پنجم بنابراین از جام بلند شدم و رفتم سراغ کشو. درشو باز کردم و از داخل اون تیغ و آروم درآوردم که یهو در باز شد. سریع تیغ و توی دستم قایم کردم که عذرا خانوم پرسید: ـ زهره!! چرا اونجا وایستادی؟! نباید میفهمید! آدم مارمولک! تمام نقشهها رو مطمئنا اون به همراه پدرم کشیده، مادرمم بهخاطر همین رفتاراش و کتک زدناش دق داد، الآنم نوبت من شده، با لبخند مصنوعی گفتم: ـ هیچی، غلام گفته، صورتم رو یکم برای شب درست کنم و با روی خوش جلو خانواده قادر حاضر شم! عذرا خانوم که با حالت شنگول من، شاخ درآورده بود برای چند ثانیه بهم خیره شد و سینی غذا رو گذاشت پیش پشتی و بعدش نگاهی بهم کرد و پرسید: ـ ببینم تو حالت خوبه؟ ـ آره... خوبم... باید خوب باشم! ناسلامتی قراره برم خونه بخت... همونجور بهت زده بهم نگاه کرد! انگار برای اون هم قابل باور نبود که به همین راحتی گریهام تموم شده و از طالب دست کشیدم! پس دوباره پرسید: ـ ببینم فهمیدی که طالب برای همیشه... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ آره شنیدم... پس مشخص بود که اونم دوستم نداشت، چون باید باورش میشد که این کار من نبود و کار مادر خونده هفت خطم بوده که سم بهخورد پسر مردم داده. یهو آب دهنش و قورت داد و صورتش و ناراحت کرد و گفت: ـ زهره... من... راستش من... تمام نفرتی که ازش داشتم و ریختم توی صدام و گفتم: ـ تنهام بذار!- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و چهارم وقتی که دید نگاش نمیکنم، چونمو محکم گرفت توی دستم و گفت: ـ حالیت شد چی گفتم؟! دلم میخواست توی اون صورت پر از کینه و نفرتش، تا بندازم اما واقعا هم میترسیدم و هم حالم ازش بهم میخورد... فقط سری تکون دادم و اونم تصمیم گرفت بلند شه و روبه من گفت: ـ خوبه! الان به عذرا خانوم میسپرم، برات غذا بیاره... رنگ و روت شبیه گچ شده، خانواده شوهرت نباید فکر کنن که ما بهت نمیرسیم، باید در حد قادر باشی. واقعا با داشتن همچین برادر و پدری، دیگه احتیاج به دشمن نداشتم. بهنظرم آدم با دشمن خودش هم اینکارو نمیکرد، اون روز، برق چشمام برای همیشه خاموش شد. محمد من از رو دلخوری و دلشکستگی آمل و ترک کرد و رفت و من حتی نتونستم برای آخرین بار ببینمش و از دلش دربیارم، خدایا چرا همچین سرنوشتی رو برای من چیدی؟ مگه من باهات چیکار کردم؟ عاشق یه آدم شده بودم، همین! اینقدر ناله کردم که دیگه نایی برام نمونده بود ولی تصمیم خودم هم گرفته بودم. از این ساعت به بعد من دیگه نمیتونستم زن آدم دیگهایی بشم، دیگه نفسی برام باقی نمونده بود و این دنیا برام حکم جهنم داشت. دلم پیش محمد بود و اونم الان فرسنگها باهام فاصله داشت، دلم میخواست فقط از حالش بدونم و بفهمم که خوبه یا نه! اما ممکن نبود، از همهچیز بریده بودم و الان فقط مرگ و یه خواب عمیق میتونست آرومم کنه. با این فکر، جرقهایی به جسمم زده شد و انگار جون دوباره گرفتم، چرا که نه؟! میتونستم واسه همیشه از این عذاب الهی و از شر این خانواده پر از خشم و کینه راحت بشم.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#صد و بیست و هشتمین متن نیمهشب به قول فروغ فرخزاد: دلم دارد میترکد. هیچوقت اینطوری نشده بودم؛ اینقدر تلخ و بیهوده! یک چیزی را از من گرفتهاند. نمیدانم چه کسی و کجا و چرا. 21:21 دوازدهم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و سوم آب و غذا خوردن هم برام ممنوع شده بود، فهمیدم که از همون اول نقشه داشتن تا محمد از دست من اون زهر و بخوره تا برای همیشه از چشمش بیفتم و منو اینجا زندانی کردن تا نتونم برم پیشش و براش توضیح بدم. بعد اون روز سر و کله غلام بالاخره پیداش شد و گفت که هر طوری که بود قادر و دوباره راضی کرده تا بیاد خواستگاریم، دنیا روز به روز برام بیشتر به جهنم تبدیل میشد اما بازم قصد نداشتم زن اون قادر بشم. من به اون سوگندی که با محمد خوردیم، پایبند بودم. نفسم دیگه بالا نمیومد، از حال محمد خبری نداشتم و این دلمو آزار میداد و بیشتر از اون اینکه نمیتونستم خودمو از چشم محمد تبرئه کنم و بگم که من تقصیری نداشتم و از این ماجرا هیچ خبری نداشتم. خانواده من حتی منم قربانی کردن. نقشهایی چیدن که تا همیشه پای منو محمد و از کنار هم دور کنند و موفق شدند اما من همش امید داشتم که بالاخره خدا منو از این جهنم دره نجات میده... اما نشد...سه روز تو اتاقم زندانی بودم تا اینکه صبح غلام با لگد در اتاقم و باز کرد. از ترس چسبیدم به دیوار اتاقم... خندهایی کرد و گفت: ـ میبینم که جسارتت از بین رفته خانوم کوچولو! دیگه طالبی هم نیست که نجاتت بده! با ترس پرسیدم: ـ منظورت چیه؟! چی میخوای بگی؟! اومد نزدیکم و گفت: ـ منظورم طالبه! جون سالم به در برد اما از آمل رفته، هیچکسم نمیدونه کجا رفته! اشکم ناگهان سرازیر شد، غلام گیس موهام و محکم تو دستش گرفت و گفت: ـ دیگه کسی نیست نجاتت بده پس مثل بچه آدم امشب لباس درست میپوشی و با روی خوش میای و تو اون مراسم میشینی و زن قادر میشی.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
# صد و بیست و هفتمین متن نیمه شب جملههایی که شنیدنش، حس بهتری از دوستت دارم بهت میده: ـ هواتو دارم! ـ چقدر این لباس بهت میاد! ـ از عکسات خیلی بهتری! ـ چقدر قشنگ میخندی! ـ طرز فکر تو خیلی دوست دارم! ـ چقدر باهوشی! ـ باعث میشی غمامو فراموش کنم! ـ آهنگایی که واسم میفرستی، خیلی قشنگن. ـ بهت افتخار میکنم. 13:13 دوازدهم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و دوم همزمان با بغضم سعی کردم لبخند بزنم، خودمم میدونستم اینبار مریضی به من غالب شده و به همین راحتی نمیتونم از روی تخت بلند بشم اما نمیخواستم نور امید تو چشمای دخترم و خاموش کنم و گفتم: ـ ایشالا عزیزم، منم دلم برای وقت گذروندن باهات خیلی تنگ شده... لبخندی زد و داشت میرفت بیرون که دم در یهو وایستاد و گفت: ـ بابا... ـ جانم؟! برگشت سمتم و گفت: ـ تابهحال به این فکر کردی شاید زهره اصلا از اون زهر خبر نداشته باشه؟! دوباره سرفهایی کردم و گفتم: ـ اون زمان فکر من چندان مهم نبود، همهجا در حال حرف زدن بودن که طالب از دست معشوقش، سم خورده. این قضیه هم باعث خجالت من و هم باعث خجالت خانوادم میشد ، بعلاوه اینکه اون غذا رو زهره برام درست کرد و من از دست اون خورده بودم. یهو بیمقدمه پرسید: ـ دلت براش تنگ میشه! ترجیح دادم سکوت کنم و حرفی نزنم... نمیدونستم باید چی بگم و بعد گذشت این همه سال چه حسی داشته باشم؟! فقط اینو میدونستم که اون دلخوری که باهاش آمل و ترک کردم، هنوز با من بود و یجوری عین یه غده تو تمام وجودم پخش شده بود و من و تو سن چهل سالگی به این حال و روز انداخت. ( زهره ) بعد از اون شبی که فکر میکردم قراره برای همیشه به عشقم برسم، زندگیم تموم شد. شده بودم عین یه مرده متحرک! نگو که تو اون ماهی که برای محمد درست کرده بودم، سم بوده و بهخاطر همین اون شب حالش اون.قدر بد شد، بعد رفتن محمد از خونمون، پدرم با لگد منو تو اتاقم انداخت و زندانیم کرد تا نتونم بیرون بیام!- 111 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و یکم به حلقه توی دستم نگاه کردم و آروم بوسیدمش و گفتم: ـ تنها کسی که منو به این دنیا وصل میکرد، مادرت بود دخترم! تنها زنی که تحت هر شرایطی پشتم وایمیستاد و کنارم موند، اون جایگاه جدایی تو قلب من داشت ولی زهره عشق اولم بود که هنوز نتونستم بعد پونزده سال، زخمی که بهم زده رو هضم کنم. دخترم یکم فکر کرد و پرسید: ـ بهنظرت الان کجاست؟ ازدواج کرده؟ پوزخندی زدم و گفتم: ـ پدری که اون داشت، تا الان صد بار با یه آدم ثروتمند شوهرش داده! نمیدونم که کجاست و چیکار میکنه و راستش دیگه هم دلم نمیخواد بدونم. لبخندی زد و گفت: ـ وقتی اومدی هند مادر و دیدی، تو همون نگاه اول عاشقش شدی؟ گفتم: ـ مادرت تو زیبایی همتا نداشت، خیلی هم علاقه به درس و زبان فارسی داشت. وقتی من اومدم اینجا از پدرش خواست تا توی کلاسهای من شرکت کنه، بعد از کلاس هم من تو وقتای آزادم به صورت خصوصی باهاش کار میکردم و باهم خیلی حرف میزدیم، کم کم اون علاقه بینمون شکل گرفت و با رضایت پادشاه باهم ازدواج کردیم، پادشاه واقعا برای من تو کشور غریب، حکم پدر و داشت و هیچوقت کاری نکرد که باعث بشه من اذیت بشم یا حسرت بکشم. واقعا مدیونشم. بعدش یکم مکث کردم و به صورتش نگاه کردم و گفتم: ـ سه سال بعد ازدواجم، خدا این فرشته قشنگ و به ما داد. دستم و بوسید و گفت: ـ خیلی دوستت دارم بابا، امیدوارم که هر چه زودتر خوب بشی، دلم برای اون زمان که باهم مسابقه تیراندازی میدادیم تنگ شده.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
# صد و بیست و ششمین متن نیمهشب امروز رفتم کتابخونه تا کتاب بخرم، تن تخته شاسی چیزای جالبی نوشته بود: اگه چراغی بیدلیل خاموش و روشن شد؛ یعنی انرژی کسی بهت رسیده... اگه سردرد زیادی داری، یعنی انرژی منفی دورت زیاده اگه بیدلیل دلت گرفت، یعنی کسی دلتنگته! وقتی یه عدد خاص رو مدام میبینی، نشونهایی از کائناته... اگه یه خواب تکراری دیدی، یعنی یه پیام مهمی توشه که باید کشفش کنی. اگه حیوونی بهت زل زد، یعنی یه فرشته مراقبته! اگه یه نفر بیدلیل یادت افتاد، یعنی اونم داره بهت فکر میکنه. هر چیزی تو این دنیا یه نشونه است... 12:12 دوازدهم اسفند
-
#صد و بیست و پنجمین متن نیمهشب یکی از خصلتهای عجیبی که دارم اینه که وقتی آدمی بهم بیمهری یا بی محلی میکنه؛ همون لحظه چیزی نمیگم...ولی عقب ذهنم دارمش... بعد طرفم فکر میکنه من ناراحت نمیشم و به رفتارش ادامه میده و اینا هی جمع میشه، هی جمع میشه... یهو طرفو بدون هیچ حرفی از زندگیم پاک میکنم شاید طرف فکر کنه که بیدلیله... اما من کلی دلیل بابتش تو ذهنم دارم! 11:11 دوازدهم اسفند
-
#صد و بیست و چهارمین متن نیمهشب به قومی مبتلا شدهایم که فکر میکنند خدا جز آنها کس دیگری را هدایت نکرده است...! 22:22 یازدهم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نودم آخرین بار تو کرمانشاه بودم و تو مزرعه پیرمردی به نام حسنعلی کار میکردم و به نوهاش درس میدادم. یه روز پادشاه هند برای دیدن این شهر و آثار باستانیش اومده بود و چون مزرعه حسنعلی هم ابتدای جاده بود، موقع گذر کردن و استراحت به خونه اون اومد، خیلی خوشش اومد که من اون زمان سوادم خوب بود و زبان مختلف هم بلد بودم، به من گفت که آیا حاضرم همراه باهاش به هند برم و بهعنوان وزیر پیشش باشم؟ چون اون زمان سمیر که وزیر سابقش بود، طی یه حادثه هوایی با بالگرد، مرده بود، منم راستش از پیشنهادی که داد، بدم نیومده بود چون راجب کشور هند هم خیلی مطالعه داشتم و راجب خلق و خوی مردم و ویژگیهاشون میدونستم، حس میکردم هرچی دورتر از ایران باشم حالم بهتر از قبل میشه... دخترم پرسید: ـ تونستی زهره رو فراموش کنی؟! یکم مکث کردم و با بغض که باعث میشد گلوم بیشتر بسوزه گفتم: ـ فکر کردم میتونم اما اون زخم همیشه تو قلبم باقی موند. نتونستم هیچوقت برگردم یعنی یجورایی جرئتشو نداشتم برگردم. هر از گاهی هم با نامه با پدرم و نامادریم در ارتباط بودم تا اینکه پدرم سه سال پیش سکته کرد و مرد. خیلی دلم براش تنگ شده، از اینکه نتونستم لحظات آخر عمرش پیشش باشم و حس میکنم حسرت دوری از خانواده و شهرم بالاخره منو زمین گیر کرد. دخترم حوله رو سرم و گذاشت تو ظرف آب و حسابی چلوندش و دوباره اونو روی پیشونیم قرار داد و گفت: ـ بابا؟ ـ جانم؟ ـ یعنی تو هیچوقت مامان و دوست نداشتی؟- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#صد و بیست و سومین متن نیمهشب من دیگه حس میکنم واقعا نمیتونم عاشق شم. نمیدونم چرا؟! آدما رو میبینم، خوبن، مهربونن اما هیچ حسی درونم ایجاد نمیکنن! اون حسی که دلت میخواد همه چیز رو راجب یه نفر بدونی و تا دیروقت بیدار بمونی و برنامه خوابت رو برای اون بهم بزنی! دیگه این حسها به سراغم نمیاد... فکر میکنم بعد از اینکه چندبار ناامید شدم، دور خودم یه دیوار کشیدم. خسته شدم از اینکه احساساتی بشم و تهش آسیب ببینم. برای همین دیگه امیدوار نشدم و الان دیگه از کسی خوشم نمیاد. شاید هنوز اون آدم درست و ملاقات نکردم و وقتی ببینمش حسهام دوباره برگرده... یا شایدم من عوض شدم...آخرین باری که واقعا به یه نفر اهمیت دادم، تقریبا فروپاشیدم! آرزو کردم که دیگه هیچوقت اون درد و تجربه نکنم. 13:13 یازدهم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و نهم انگار زمین نمیذاشت قدم به سمت جلو بردارم اما من با اجبار به سمت جلو میرفتم و در صدد این بودم که این گذشتمو اگه تونستم فراموش کنم. رفتم سمت تپه تا برم سر خاک مادر. دلم برای همین سنگ قبر اونقدر تنگ میشد که اصلا نمیتونم توصیف کنم. قبل اینکه برسم پیشش، گریهام شروع شد، ساکم و گذاشتم کنار و سرم و خوابوندم رو تن سنگ قبر و گفتم: ـ من نتونستم مادر! نتونستم اون زندگی که میخواستم و برای خودم تشکیل بدم! نذاشتن، قدرتم نرسید تا بتونم همهچیزو درست کنم.... یکم مکث کردم و ادامه دادم و گفتم: ـ الآنم همه محل دارن راجب اینکه زهره به معشوقش زهر داده، صحبت میکنن! در حالی که من جز دوست داشتنش هیچ کار دیگهایی نکرده بودم! دلمو خیلی شکوند و الان بهجز رفتن، هیچچیزی حالم و خوب و روبهراه نمیکنه. برام دعا کن مادر... دعا کن قلبم دوباره ترمیم بشه و بتونم سرپا وایستم، زخمی که عشق بهم زد، هیچکس بهم نزد! الان فقط یه چیز باقی میمونه... بعدش سنگ قبر سردش و آروم بوسیدم و اشکم چکید روی اسم حک شدش و ادامه دادم و گفتم: ـ اونم اینه که چقدر قراره دلم برات تنگ بشه مادر! اما میدونم که همیشه تو قلب منی و هر جا برم، بازم میتونم باهات صحبت کنم. بلند شدم و با اینکه دلم اصرار به موندن میکرد، این بار زیر پام گذاشتم و رفتم... ( پانزده سال بعد ) ـ خب بابا، بعدش...بعدش چیشد؟ همینجور که چشمام از تب میسوخت، سرفهایی کردم و گفتم: ـ بعد از مازندران از خیلی جاها گذر کردم... یه وقتایی با بعضی از صاحب خونه های استان دیگه دوست شدم و مدتی تو خونه اونا اتراق کردم و با قرآن درس دادن به بچههاشون، درآمد کسب میکردم...- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :