رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #نود و پنجمین متن نیمه‌شب کسی چه میدونه؟! شاید واقعا شانس آوردیم که یسری درها به رومون باز نشد! 12:12 چهارم اسفند
  2. #نود و چهارمین متن نیمه‌شب جالبه که آدما فکر می‌کنن من وقتی با صدای بلند صحبت می‌کنم؛ عصبانی هستم! اما من وقتی عصبانیم، ساکنان و با چهره‌ایی بدون احساس بهشون نگاه می‌کنم. 11:11 چهارم بهمن
  3. پارت شصت و ششم اونم از سمت عذرا خانوم؟! بدون پلک زدن بهش نگاه می‌کردم که خندید و گفت: ـ چی شد؟؟ زبونت بند اومد؟ با لکنت گفتم: ـ لا..لال شدم!! بند اومدن.. زبون ... که چیزی نیست. بهم نگاه کرد و گفت: ـ در مقابلت تسلیم شدیم دیگه، این آقا طالب هم بیاد و ببینیم حرف حسابش چیه؟! این‌قدر خوشحال شدم که بعد چندین سال واسه اولین‌بار از صمیم قلبم بغلش کردم و گفتم: ـ خیلی ازت ممنونم... واقعا مرسی! داشت خفه می‌شد و با خنده گفت: ـ خیلی خب دختر! خفم کردی، برو اونور تا نظرم عوض نشد! با اشک شوقی که تو چشمام جمع شده بود گفتم: ـ امروز یکاری کردی که واسه اولین‌بار احساس کردم که واقعا یه مادر دارم. اونم انگار یهو احساساتی شد و بعدش خیلی سریع خودشو جمع کرد و گفت: ـ آخرش تا اشک منو درنیاری، فکر کنم ولکن این ماجرا نیستی! منم اشکامو پاک کردم و خندیدم، بعدش گفتم: ـ محمد عاشق ماهیه! شنبه شب می‌خواد بیاد خواستگاریم که البته گفت خانوادش خبر می‌فرستن. ازم خواست که... عذرا خانوم ادامه حرفم و خوند و گفت: ـ باشه، ماهی و بذار تو یخچال که خراب نشه!
  4. #نود و سومین متن نیمه‌شب دنیا به اندازه کافی تاریک هست. شما چراغ باشید! بذارید رد مهربونیتون بمونه نه زخم رفتارتون. 18:18 سوم اسفند
  5. پارت شصت و پنجم قلبم داشت از جاش کنده می‌شد! محمد قرار بود با وجود این‌که برادرم بهش آسیب رسونده بود، بیاد خواستگاریم! خدا خواهش می‌کنم بذار این‌بار بشه و نفرت و کینه از رو دل خانواده هامون برداشته بشه، به ماهی توی سبد نگاه کردم، نمی‌دونستم غذای مورد علاقه‌اش ماهیه! برای شنبه شب اینو با جون و دل درست می‌کنم، الان فقط یه مشکل باقی میمونه، اونم اینکه چجوری به خانوادم بگم که محمد قراره بیاد خواستگاریم اونم زمانی که هنوز موضوع خواستگاری منو قادر هست و باز مونده. به همین چیزا فکر می‌کردم که بالاخره رسیدم خونه. باید باهاشون رو در رو می‌شدم و باید استقامت من تو عشق و می‌دیدن، می‌دیدند که هیچ‌جوره تسلیم نمی‌شم. رفتم داخل و به عذرا خانوم سلام کردم و کنارش نشستم، داشت بافتنی میبافت و با دقت مشغول کارش بود، وقتی دید ساکتم، خودش گفت: ـ باز چی‌شده؟! آب دهنم و قورت دادم و سبد و گذاشتم جلوش که گفت: ـ ماهی خریدی؟! سکوت و کنار گذاشتم و گفتم: ـ نه! رفته بودم کنار رود هراز رخت چرکا رو بشورم... بعد... محمد هم اونجا داشت ماهیگیری می‌کرد. اون اینو بهم داد... انتظار داشتم تا اینجای حرفم عصبانی بشه و بتوپه بهم اما چیزی نگفت... خیلی تعجب کردم! نگاش کردم و پرسیدم: ـ نمی‌خوای چیزی بگی؟ دست از کار کشید و رو بهم گفت: ـ ببین زهره، من دیگه زبونم مو درآورد از بس بهت گفتم چی درسته و چی غلط، تو هم که دست از این عشق بر نمی‌داری. با پدر و برادرت صحبت کردم، گفتم که دیگه تو این خونه دعوا نمی‌خوام و به حرفت گوش بدن. چون نه تو دست برمی‌داری و نه طالب! خدایا!! گوشام درست می‌شنیدن؟؟ بالاخره با خواسته‌ام موافقت شد؟؟
  6. با ذوق گفتم: ـ جدی میگی محمد؟ محمد ماهی و انداخت تو سبدم و گفت: ـ جدیه جدیم! می‌دونی که عاشق ماهیم؟! با خنده گفتم: ـ برات ماهی درست می‌کنم. تا غروب کنار رود نشستیم و از آرزوهامون باهم صحبت کردیم، از این‌که محمد بهم قول داده بود شعر و حفظ کردن قرآن و بهم یاد میده واقعا خوشحال شده بودم، سرآخر محمد خندید و گفت: ـ این‌قدر غرق حرف زدن شدیم که یادت رفت رخت چرکارو بشوری؟! یهو یاد لباسا افتادم و زدم به صورتم و گفتم: ـ ای وای! حواسم نبود واقعا! محمد خندید و گفت: ـ ایرادی نداره، به‌جاش کلی حرف زدیم و خیلی خوشحال شدم که امروزم دیدمت، انشالا به زودیه زود هر روز می‌بینمت! لپام گل انداخت و گفتم: ـ ایشالا! بعدش بلند شدم و رخت چرکا رو دوباره گذاشتم تو سبد و گفتم: ـ داره دیر وقت میشه! من میرم خونه فردا دوباره میام که بشورمشون! ـ به سلامت زهره خانوم، مراقب خودتون باشین! با لبخندی بهش گفتم: ـ شما هم همین‌طور! خداحافظ.
  7. پارت شصت و سوم با ذوق دوییدم سمتش! محمد تو حال خودش بود و با دیدن من یهو یکه خورد ولی لبخند زد و وقتی بهش سلام کردم، انگار که چیزی یادش اومده باشه، لبخند از صورتش محو شد و به ماهیگیری ادامه داد و گفت: ـ حالت چطوره؟ کنارش روی تخته سنگی نشستم و گفتم: ـ وقتی فهمیدم که کار برادرم بوده، مردم و زنده شدم. نذر کردم که اگه بود خوب شدی به پنج تا فقیر کمک کنم، الان حالت بهتره؟! محمد همون‌طور که به رود خیره بود گفت: ـ من شونه‌ام نه، قلبم درد می‌کنه. چرا بهم نگفتی که تو رو برای قادر خواستگاری کردن؟ نگاش کردم و گفتم: ـ باور کن محمد به تمام مقدسات قسم می‌خورم که منم نمی‌دونستم، بعدازظهرش فهمیدم و بهشون هم گفتم که حتی خون من هم بریزین من زن اون قادر نمی‌شم، قلی من فقط برای محمده. محمد نگاهی بهم کرد و یکم تو چشمام خیره شد و گفت: ـ باور می‌کنم، قلب منم به‌جز تو برای کسب دیگه‌ایی نمی‌تپه! با ناراحتی گفتم: ـ ولی مال و منال قادر چشم‌های پدرم و کور کرده و واقعا نمی‌دونم دیگه باید چیکار کنم؟ همین لحظه محمد قلاب ماهیگیری رو بالا آورد و یه ماهی گنده تنش بود و با دستاش اونو گرفت و رو به من با اطمینان خاطر گفت: ـ نمی‌خواد نگران باشی! شنبه همین هفته با خانواده میایم خواستگاریت، پدرم با پیک خبرش و می‌فرسته.
  8. #نود و دومین متن نیمه‌شب از بعضیا هم باید تشکر کنم که خودشونو از چشمام میندازن... چون من آدم مهر‌بونی‌ام و اگه به من بود؛ حالا حالاها میذاشتمشون رو چشمام... 12:12 سوم اسفند
  9. #نود و یکمین متن نیمه‌شب کاش حرف دامبلدور رو سرلوحه زندگیمون قرار بدیم: دلت برای مُرده‌ها نسوزه هَری! برای زنده‌ها بسوزه... و بالاتر از اون برای کسایی که بدون عشق زنده‌ان. 11:11 سوم اسفند
  10. دلم میخواد با دوتاتون یه رمان خیلی خوشگل طولانی بنویسیم و چاپ بشه🥹🙌
  11. #نودمین متن نیمه‌شب امشب یهو چشمم خورد به بک گراند گوشیه پسرعموم که عکس یه دختربچه رو گذاشته بود... پرسیدم این عکس، بچگیه کیه؟ گفت عکس بچگیه دوست دخترم و گذاشتم رو بک گراند که همیشه یادم بمونه اون یه دختر بچست که نباید اذیتش کنم!! اینجوری عاشق باشید لطفااا... 00:00 دوم اسفند
  12. پارت شصت و دوم زهرا جلوی دهنش و گرفت که صدای جیغ خفیفی که کشید و کسی نشنوه و بعدش گفت: ـ چی میگی زهره؟! باورم نمیشه! با ناراحتی گفتم: ـ ولی واقعیته! دیشب کلی براش اشک ریختم و دعا کردم، امیدوارم خدا دلش به حالمون بسوزه! زهرا بغلم کرد و گفت: ـ نگران نباش عزیزم! شاید مادرخونده‌ات هم سرش به سنگ خورده باشه و بخواد جلوی پدر و برادرت ازت دفاع کنه! انشالا که این‌دفعه بخت باهات یار میشه! شونه‌ایی بالا انداختم و گفتم: ـ من که چشمم آب نمی‌خوره ولی امیدوارم همون‌جوری که میگی باشه واقعا! زهرا گفت: ـ راستی زهره من می‌خوام با مریم برم کنار رود هراز رخت چرکامون و بشوریم، تو میای؟! نگاهی به خونه انداختم و تو دلم گفتم: برم حداقلش اینه با دیدن اون درخت بلوط، یاد محمد میفتم و با خاطراتی که باهم ساختیم، دلم خوشحال میشه. بنابراین گفتم: ـ آره منم میام! بذار برم رخت چرکای خودمم بیارم. زهرا منتظر شد و من رفتم رخت چرکای خودمو انداختم تو سبد و با زهرا و مریم (دختر همسایه بغلی) راه افتادیم سمت رود هراز. بعد این‌که رسیدیم اونجا در کمال تعجب، حس کردم محمد و دیدم که داره ماهیگیری می‌کنه! چند دور چشمم و باز و بسته کردم تا ببینم درست میبینم یا نه! تا اینکه زهرا گفت: ـ فکر می‌کنم خودش باشه زهره! خدا دعاهاتو مستجاب کرده.
  13. https://uploadkon.ir/uploads/b26d21_26Canbay-Wolker-Bertaraf-feat-Heijan-Muti-.mp3
  14. #هشتاد و نهمین متن نیمه‌شب بنظرم هیچ وزنه‌ایی سنگین تر از بلند کردن خودت در دوران نااُمیدی نیست... اگه کسی بهتون نگفته؛ من میگم دمتون گرم که بلند میشین و ادامه میدین! 21:21 دوم اسفند
  15. پارت شصت و یکم نشستم لبه ایوون و گفتم: ـ یکم استراحت کردم بهترم، اما زمانی حالم خوب میشه که پاهام مستجاب بشه و محمد از رخت بیماری بلند بشه! زهرا یه نگاهی به دور و برش انداخت و اومد جلوتر و با صدایی آروم گفت: ـ ببینم زهره، دیشب که نرفتی خونه قادر، پدر و برادرت، کاری نکردن؟؟ گفتم: ـ من دیگه قید همه چیو زدم. حتی شده مرگ، بهتر از اینه که به‌زور زن اون قادر بشم! تبر و بردم و می‌خواستم بدمش به غلام اما یه چیزی باعث شد خیلی تعجب کنم. زهرا با کنجکاوی نگام کرد و گفت: ـ چی؟! گفتم: ـ عذرا خانوم جلوش و گرفت که بلایی سرم نیاره! زهرا هم مثل من با تعجب نگام کرد و گفت: ـ جدی میگی؟؟! حالا عادی اون باید پیاز داغ ماجرا رو زیاد می‌کرد و بیشتر به پدر و برادرت خط میداد. تایید کردم و گفتم: ـ منم به‌خاطر همین تعجب کردم، نمی‌دونم والله باز تو فکرش چی می‌گذره اما دیگه کوتاه نمیام. من فقط محمد و می‌خوام و بس! زهرا گفت: ـ پس خیلی هم اوضاع وخیم نیست، به‌خدا خیلی دیروز ترسیدم زهره! حالا کجا رفتی؟ با بغض گفتم: ـ رفتم امام‌زاده ابراهیم و برای محمد نذر کردم، مادرخوندش می‌گفت غلام بعد رفتن ما از بازار به شونه‌اش خنجر زده! اینو که گفتم؛ اشکام ریخت و ادامه دادم: ـ نگاه‌های آخرش اصلا از دلم کنار نمیره!
  16. پارت شصتم ادامه دادم و گفتم: ـ این‌جوری آبروی خانواده هم نجات میدی و دیگه حرف عالم و آدم هم نمی‌شیم! محمود خان نگاهی به غلام انداخت و گفت: ـ بد هم نمیگه! مسلما نه خانواده ما راضی به ازدواج طالب با زهره است و نه خانواده اونا، اگه یک درصد این وصلت صورت بگیره، جنگ بین طایفه‌ها دوباره شروع میشه. غلام تأیید کرد و در ادامه گفت: ـ این دوتا کله‌شق تر از این‌ حرفان! طالب و سر جاش می‌شونیم، خواهر احمق من راه نیفته دنبالش! بهترین کار، همون چیزیه که عذرا خانوم میگه، باید از ریشه ارتباطشون قطع بشه که کاملا از هم ناامید بشن و جفتشون برگردن به زندگیه خودشون. بهشون لبخند زدم از اینکه عصبانیتشون و تو خودشون حل کردن و به حرفام گوش دادن، اگه با استراتژی جلو می‌رفتیم، قطعا می‌تونستیم جلوی عشق سوم طالب و زهره رو بگیریم. ( زهره ) بعد از چند ساعت خوابیدن، یکم سرم بهتر شد. با صدای عذرا خانوم از جام بلند شدم و در و باز کردم و گفتم: ـ چه خبر شده؟! عذرا خانوم از آشپزخونه داد زد و گفت: ـ زهره برو بیرون، زهرا اومده و منتظرته! یه خمیازه کشیدم و رفتم بیرون و دیدم زهرا اومده دنبالم و با نگرانی میگه: ـ زهره حالت خوبه؟! دیشب تا حالا از نگرانی مردم و زنده شدم.
  17. #هشتاد و هشتمین متن نیمه‌شب اینو از من یادتون باشه... اگه بخواین نفس یه مرد و امتحان کنین! در هر صورت میبازین! پس وارد امتحانی که تهش بازنده میشین، نشید. 10:10 دوم اسفند
×
×
  • اضافه کردن...