-
تعداد ارسال ها
2,022 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
36
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دوم لبخند مرموزانه ایی زد و چیزی نگفت. چند دقیقه بعد رسیدیم دم میکامال ، خیلی شلوغ بود و کلی خبرنگار دم در وایساده بودن. پیمان ماشینو اونور خط پارک کرد و پیاده شدیم و گفتم : ـ اوه چه خبره!! خبرنگارا چرا هستن اینجا؟ پیمان همونجور با لبخند به منو مهسان نگاه میکرد، چیزی نمیگفت. منو مهسان هم با تعجب بهم نگاه میکردیم. رفتیم اونور خط که مهلا و امیرعباس وشهردار کیش آقای مومنی رو دیدیم که پیمان تا براشون دست تکون داد اومدن سمت ما. مهلا دوید و بغلمون کرد و با شادی گفت: ـ تبریک میگم بهتون. گروه اول مسابقه شدین. وای خیلی خودمو کنترل کردم که همون شش صبح فهمیدم بهتون نگم البته داییم اصرار داشت.گفتش که سوپرایز بشن. گوشام و باور نداشتم...اشک شادی تو چشمام حلقه زده بود. هم من هم مهسان نتیجه زحمتونو دیده بودیم. امیرعباس اومد جلو کلی بهم تبریک گفت و این لابلا بچهای غرفه های میکامال هم کلی بهمون تبریک گفتن. از شادی تو پوست خودم نمیگنجیدم، آقای مومنی لوح تقدیر با بلیط سفر امارات و داد بهم و رو به منو مهسان گفت : ـ تبریگ میگم بچها. این موفقیت بزرگتون برای جزیره خیلی دستاورد داشت و الان بصورت آنلاین این خبر تو کل کشور داره پخش میشه. ممنونم ازتون که پرچم جزیره رو یبار دیگه بالا بردین. کلی ازشون تشکر کردیم و گفت که نفری بیست میلیون از طرف خودش به منو مهسان هدیه میده. خبرنگارا هم از هممون باهم کلی عکس گرفتن و یه ده دقیقه ای بابت سبک کارامون ازمون سوال کردن. وقتی که همه رفتن، منو پیمان با مهلا و مهسان رفتیم کافه دم در میکامال نشستیم...تو کافه زدم به پای پیمان و گفتم : ـ بدجنس..تو از همون اول میدونستی نه؟ پیمان خندید و گفت : ـ دیگه خواستیم واقعا سوپرایزتون کنیم ولی تو ماشین که اونجور ناراحت دیدمت ، دلم طاقت نیورد و میخواستم بگم ولی باز دندون رو جیگر گذاشتم. با لبخند نگاش کردم. امیرعباس گفت : ـ کارتون خیلی خوب بود بچها، پیمان من از همون اول دیدمشون فهمیدم که چقدر آدمای فعال و پرتلاشی هستن جفتشون. پیمان موهامو گذاشت پشت گوشم و گفت : ـ و نتیجشم دیدن...- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یکم و این حرفاش دلمو بیشتر گرم میکرد...تو همین فکرا بودم که مهسان با تلفن اومد داخل و گفت : ـ غزل ، مهلا پیامک داده که بریم میکامال واسه روز ملی کیش قراره عکاسی انجام بدن اونجا. یا حالت کلافگی گفتم: ـ اوووف. اصلا حوصله ندارم ولی روز ملی کیش مگه آبان نبود؟؟الان که اخر دی ماهه. چه ربطی داره؟ گفت: ـ من چمیدونم! این یه چنین چیزی گفته، پاشو لباس بپوش بریم. ـ باشه. یه پیراهن سفید بلند با کلاه حصیریمو گذاشتم و از خونه خارج شدیم...دم در پیمان تو ماشین نشسته بود...رفتیم سوار شدیم تا چهرمو دید با لبخند گفت : ـ ببینمت...چرا چهرت اینقدر آویزونه؟ بعد از تو آینه به مهسان نگاه کرد و گفت : ـ تو هم همینطور... چیزی شده؟ مهسان با ناراحتی گفت: ـ ما برنده نشدیم... پیمان: ـ اوه حالا یجوری قیافه گرفتین گفتم چه خبر شده باشه! فدای سرتون...اینقدر برگزار میشه از این مسابقات. مهم اینه که تلاش خودتونو کردین. بعد لپمو کشید و یواش بهم گفت: ـ دیشب بهت چی گفته بودم؟ بغض کردم و گفتم : ـ ولی برام خیلی مهم... پرید وسط حرفمو همونجور که ماشین جابجا میکرد گفت : ـ هیچ چیزی مهم تر از تو نیست غزل. نبینم چشای قشنگت واسه این اتفاقای پیش پا افتاده ، غمگین باشه. سکوت کردم و چیزی نگفتم. وسط راه با تعجب پرسیدم : ـ پیمان ـ جونم؟ ـ روز ملی کیش مگه آبان نیست؟ مهلا گفته الان تو میکامال میخوان عکاسی کنن. مهسان هم پشت بند من گفت : ـ آره منم تعجب کردم راستش... پیمان دست راستشو تکیه داد به شیشه ماشین و گفت: ـ والا من خودمم خیلی در جریان نیستم. این دیوونه صبح زنگ زد به من که هرجوری هست برو دنبال غزل و مهسا و بیارشون اینجا. با تعجب گفتم : ـ خیرباشه انشالا- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدم گفتم: ـ هیچی بابا ، مامانمه. تماس و زدم: ـ الو...سلام مامان ـ سلام غزل جان چطوری؟ ـ خوبم مرسی شما چطورین چه خبر؟ ـ همه خوبن سلام دارن. زنگ زدم تولدتو بهت تبریک بگم....توی بی معرفت که به ما زنگ نمیزنی ، حالا زنگ زدن به کنار اصلابهمون سر نمیزنی نمیگی من یه مادر دارم اونجا دلش برام تنگ میشه، سه ماهه رفتی تو اون جزیره... پریدم وسط گله هاش و گفتم: ـ مامان جان یه نفس بکش بعد گلایه کن. مامان با ناراحتی گفت: ـ چی بگم! حوصله حرف زدن نداشتم، بنابراین گفتم: ـ مامان مرسی از اینکه زنگ زدی و تبریک گفتی ممنونم که یادت بود ولی واقعا الان اصلا قصد ندارم برگردم شمال. دارم کارمو انجام میدم و زندگیم میگذره. حالا بزار تابستون شد یه سر برمیگردم. مامان سریع از صدام فهمید یه چیزی شده و گفت: ـ غزال تو از چیزی ناراحتی؟ یکم من من کردم و گفتم: ـ نه یکم بی حوصلم امروز، چیزی نیست. گفت: ـ باشه پس من وقتتو نگیرم. بابات هدیتو زده به کارتت. گفتم: ـ مرسی از لطفش، تشکرمو بهش برسون. گفت: ـ نمیخوای خودت بهش زنگ... سریعا گفتم: ـ مامان جان مهسا صدام میزنه باید برم فعلا. و سریع گوشیو قطع کردم و پرتش کردم رو میز رو مبل دراز کشیدم...مهسانگفت : ـ بازم گله داری از اینکه چرا نرفتی شمال؟ گفتم: ـ طبق معمول دیگه... مهسان سعی کرد حق بده و گفت: ـ خب مادره دیگه هر چی باشه ، دلش تنگ میشه غزل. گفتم: ـ آره همه پدر مادرا دلشون تنگ میشه ولی نه پدر مادر من. کل رفتار و کارایی که میکنن فقط حرفه. مهسان سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت. بعضا پیش پیمان هم یکم حرف زده بودم اما خیلی بازش نکردم. اونم طبق معمول بهم میگفت : ـ من جای همشونو برات پر میکنم عزیزم...جای همه ی خانوادت دوستت دارم.- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و نهم مهلا: ـ خب کنجکاوی نکن عزیزم، بشین کنار دوست پسرت حالشو ببر. به گذشته اش چیکار داری؟؟ شایدم واقعا یه چیزه خجالت آور تو خانوادش باشه که دلش نمیخواد کسی بفهمه. مهسان در تایید حرف مهلا گفت: ـ امکانش هست. حالا اینو بیخیال. غزل امروز پیشش هم بودی ، چیزی از تولدت نگفت؟ یه نوچی کردم و مهلا گفت: ـ حالا تو هم دیگه اینقدرر به روش نیار مهسان. کلا مرد جماعت همینه، ببینیم این آقا مهدی شما هم به وقتش چیزایی که باید و یادش میمونه یا نه! مهسان خندید و گفت : ـ آقا مهدی و دوست داشتم واقعا. اون شب تا خوده صبح گفتیم و خندیدیم.. هر چقدر که به صبح نزدیکتر میشدیم بیشتر استرس میگرفتم که جواب اون مسابقه چی میشه؟ مهلا ساعت شش صبح به امیرعباس زنگ زد اما مثل اینکه خواب بود و جواب نداد...خلاصه که با هر استرسی بود گذروندیم و خوابیدیم...صبح با تابیدن نور آفتاب به صورتم از خواب بیدار شدم، مهسان هم کنارم خوابیده بود، ساعتو دیدم دوازده ظهر بود...به گوشیم نگاه کردم تا ببینم کسی بهم زنگ زده اما کسی زنگ نزده بود. تمام هیجانم خالی شد. مهسان رو صدا زدم و مهسان یهو مثل فشنگ از جا پرید و گفت : ـ یعنی انتخاب نشدیم؟؟ با ناراحتی گفتم: ـ با توجه به اینکه کسی بهمون زنگ نزد نه دیگه. بغض کرده بودم ، مهسان هم همینطور و بعدش گفت : ـ حیف شد ، خیلی زحمت کشیده بودیم. بغضم و قورت دادم و گفتم : ـ اشکال نداره ایشالا دفعه دیگه. مهسان: ـ بنظرت کدوم گروه انتخاب شد؟ همونجور که بلند میشدم تا برم سمت دستشویی گفتم : ـ اصلا سایت و نگاه نکردم ، بعدشم چه فرقی میکنه؟ هر کی انتخاب شده نوش جونش باشه. صورتمو شستم و با بی حالی اومدم نشستم رو مبل...اصلا گرسنم نبود واقعا و تمام انرژیم خالی شده بود، گوشیم زنگ خورد...سریع برداشتم و مهسان با استرس پرسید : ـ کیه ؟- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هشتم مهلا با تعجب بیشتر چایی رو گذاشت پایین و مهسان هم که گوشاش تیر کشید گوشیشو آورد پایین و سعی کرد ماسمالی کنه و گفت : ـ بابا داره شلوغش میکنه... خندیدم و گفتم: ـ آره مشخصه که دارم شلوغش میکنم، نیشت تا بناگوش باز بود! مهلا : ـ بگین دیگه، مردم از کنجکاوی. خندیدم و گفتم : ـ مهدی و مهسان مهلا چشاشو گرد کرد و گفت: مهدی آریافر خودمون؟ من : ـ آره دیگه مهلا، چند تا مهدی تو هوکو هست مگه؟؟ مهلا: ـ آخه، چقدر خوشحال شدم. چقدرم بهم میاین . مهدی بچه خیلی خوب و شوخیه. تو گذر زمان خیلی باهاش حال میکنی. خیلیم با معرفته مهسان با ذوق پرسید: ـ جدی میگی ؟ مهلا : ـ بخدا..باز مادرش چقدر عشقه، هربار که از شهرستان میاد برای همه بچهای اینجا که رفیقای مهدی ان یه سوغاتی میاره. همیشه هم دغدغه اش اینه این پسر چرا زن نمیبره. خب پس ایندفعه که اومد ، میتونم با این خبر خوشحالش کنم . مهلا و مهسان جفتشون خندیدن اما من یکم تو فکر فرو رفتم...مهسان پرسید: ـ باز کجا غرق شدی غزل ؟؟ گفتم : ـ هیچی. دوباره یاد این افتادم که پیمان راجب خانوادش هیچی بهم نگفته. مهسان : ـ واقعنا. چجوری هیچ عکسی ازشون نداره ؟؟ یا اصلا راجبشون صحبت نمیکنه. بنظر منم یکم عجیبه. مهلا به مبل تکیه داد و گفت : ـ گفتم بهتون دیگه. هیچوقت راجب خانوادش حرف نزده ، اما یادمه داییم میگفت تایمی که اومده بود جزیره. خیلی خیلی حالش بد بود و واقعا به زور تونست خودشو جمع و جور کنه. گفتم : ـ حس میکنم اگه بخوام تو این مسئله زیاد کنجکاوی کنم ، چیزایی میفهمم که خیلی ناراحتم میکنه.- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هفتم همونجور که میرفت تو دستشویی تا دستشو بشوره رو به من گفت: ـ راستی تو چرا الان پیش مایی ؟؟دوست پسرت کجاست ؟ سوپرایزت نکرد؟ بجای من مهسان جواب داد : ـ نه بابا، حتی یادشم نیست.. مهلا با تعجب اومد بیرون و همونجور که دستاشو با شلوارش خشک میکرد گفت : ـ کی ؟؟؟ پیمان یادش نیست ؟ کسی که ماهگرد آشناییتونو یادشه و برات هدیه میگیره، تولدت یادش نیست؟ خندیدم و گفتم: ـ چمیدونم والا. سه تاییمون خندیدیم که بعدش مهلا گفت: ـ خب البته الان فصل شلوغیه تو جزیره امکانش هست یادش بره. تو به دل نگیر، پیش میاد. سریعا گفتم: ـ نه بابا، اصلا به دل نگرفتم. درک میکنم اتفاقا. بعد از داخل کیفش یه بسته درآورد و داد دستم و گفت: ـ امیدوارم خوشت بیاد. همین که تولدم یادش بود برام یه دنیا ارزش داشت، گفتم: ـ این چکاری بود عزیزم؟؟ همین که یادت بود برام یه دنیا ارزش داره . کادوشو باز کردم و دیدم لنز جدید دوربینه، محکم بغلش کردم و گفتم : ـ مرسی واقعا، چیزی که نیاز داشتیم بهش. مهلا: ـ خواهش میکنم عزیزم . به سلامتی استفاده کنی...ایشالا برنده بشید و ما درخشش شما رو از این به بعد بیشتر ببینیم تو جزیره. با لبخند گفتم: ـ ایشالا. مهلا یهو نگاهش رفت به سمت مهسان که با لبخند مرموزانه و ساکت در حال چت کردن بود و با چشمک بهم گفت که قضیه چیه. لیوان چایی و گرفتم و با صدای بلند گفتم : ـ مگه خبر نداری مهلا ؟؟ مهلا با تعجب نگام کرد و گفت: ـ از چی؟ با خنده شیطونی گفتم: ـ قراره ایندفعه رل جدید ببینی، منتها این بار هم از هوکولانژ.- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و ششم همونجورکه شومیزمو درمیآوردم گفتم : ـ پس چی! خودت میدونی من آدم اهل ریسک نبودم از وقتی با پیمان اوکی شدم ، یاد گرفتم قشنگ برم تو دل ترس. پرسید: ـ خب از کجا بفهمم مهدی آدم خوبیه؟ گفتم: ـ تا تجربه نکنی که متوجه نمیشی. واسه همین میگم یذره ریلکس باش و خودتو رها کن. بازم با شک پرسید: ـ پیمان هم؟ میدونستم میخواد چی بگه، بنابراین قبل از تموم شدن سوالش گفتم: ـ آره پیمان هم تاییدش میکنه. حتی میگفت من اگه میدونستم زودتر از اینا باهم اوکیشون میکردم. شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت اما مشخص بود که نرمتر شده. گفتم : ـ مهلا چرا نیومد هنوز؟ مهسان: ـ زنگ زدم براش اتفاقا. میگفت هتل شلوغه ، یکم دیرتر میاد. گفتم: ـ لازانیا بزارم؟ مهسان: ـ باشه. تقریبا یک ساعت ، مشغول غذا درست کردن بودم و مهسان هم مشغول آپلود کردن عکسها. مهسان صدام زد : ـ غزل؟ ـ هوم؟ ـ میدونی فردا جواب اون مسابقه میاد؟ داشتم لایه آخر لازانیا رو توی ظرف ردیف میکردم و همزمان گفتم: ـ آره. اتفاقا امروز رفتم تو سایتش و اینقدر سایت شلوغ بود برام بالا نمیومد. ـ اگه قسمت باشه که به امیرعباس زودتر از ما جواب میرسه. ـ ایشالا، کاش بشه. مهسان هم از ته دلش گفت: ـ کاش. همین لحظه آیفون زنگ خورد و در و باز کردم و دیدم چند ثانیه بعد غرق تو برف شادی شدم. خندیدم و گفتم : ـ کورم کردی مهلا. بغلم کرد و کیک و داد دستم و با شادی گفت: ـ تولدت مبارک غزال جون. امیدوارم امسال بهترین چیزارو تجربه کنی. متقابلا بغلش کردم و گفتم: ـ مرسی عزیزم، بشین من چایی بیارم. ـ دستت درد نکنه.- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و پنجم وقتی از خواب بیدار شده بودم، تقریبا هوا تاریک شده بود. برق و روشن کردم و رفتم سمت آشپزخونه تا آب بخورم، دیدم پیمان تن یه ورق چسبونده که: ـ دختر رویایی من ، خیلی قشنگ خوابیده بودی...اینقدر قشنگ که نتونستم چشمامو ببندم و استراحت کنم. از رستوران اومدن دنبالم که برم برای تمرین. داری میری یادت نره برقا رو خاموش کنی، دوستت دارم... ورقه و دست خطشو بوسیدم و ورقه رو گذاشتم تو کیفم تا بزارم تو جعبه خاطراتم...تا به امروز هر چیزی که از پیمان گرفته بودم و تو اون جعبه نگه میداشتم و هر شب بابت داشتن این خاطرات خوب خدارو شکر میکردم...تخت و مرتب کردم و لباسمو پوشیدم و رفتم سمت خونه. آقای نامجو و خانمش یه هفته ای بود رفته بودن اراک خونه مادر خانمش و خونه یه جورایی ساکت ساکت بود. کلید انداختم و رفتم داخل. مهسان طبق معمول پشت لپتاپ مشغول پست کردن عکسها تو پیج بود. با دیدن من ، دستمال کاغذی رو از رو میز پرتاب کرد سمتم و گفت : ـ آشغال چرا نذاشتی من با شما بیام؟؟از خجالتی آب شدم پیش پسره. همونجور که میخندیدم گفتم : ـ آره میدیدم که نیشت تا بناگوش باز بود، خب تعریف کن برام. گفت: ـ چیو تعریف کنم؟ گفتم: ـ از کی تا حالا باهمید؟ با چشم غره لپتاپ و بست و گفت: ـ چرند نگو غزل. من فقط اینستاشو داشتم و هر از گاهی برای هم ریپلای میکنیم. همین. گفتم: ـ همین که نیست...والا مهدی که خیلی از همکلام شدن با تو راضیه...توچی؟ یکم با تردید گفت: ـ خب... راستش منم بدم نمیاد ولی میترسم. پرسیدم: ـ از چی میترسی؟؟ گفت: ـ از اینکه عاشق بشم. زدم به شونش و گفتم: ـ برو تو دل ترس بابا...خودتو رها کن. عشق اونقدرام که فکر میکنی چیز ترسناکی نیست ، اگه با آدم درستش باشه خیلی قشنگه. خندید و گفت: ـ اوه، ماشالا حرفای فلسفی! اینارو از پیمان یاد میگیری؟- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
کارما دیگه خسته شدم، بریدم از هر کس که فکر میکردم رفیقمه اما نبود...همه پشتم رو خالی کردن، تحقیرم کردن. قلبم واقعا طاقت نداشت این همه غم رو یه جا تحمل کنه. همونطور که آروم آروم تو پارک قدم میزدم، انگار این غم وجودم به جسمم هم فشار آورده بود و پاهام دیگه بیشتر از این توان راه رفتن نداشت. دستم و گذاشتم رو قلبم و محکم فشردمش و روی صندلی نشستم. بغض بدجوری راه گلومو بسته بود. دستام و گرفتم جلوی صورتم و آروم شروع کردم به گریه کردن. دیگه برام مهم نبود اگه بقیه منو ببینن چه فکری میکنن! تو دلم گفتم خدایا واقعا این همه غم حق من نبود...چجوری خدایا تونستی چشاتو رو این همه ظلم ببندی؟ مگه من ازت کمک نخواستم؟ مگه نگفتم من هیچکس و بجز تو ندارم، تنهام نذار؟ حالا بیشتر از همیشه شکستم و دیگه توان ندارم که راه برم. یهو یه صدایی از کنارم شنیدم که گفت: ـ این اتفاقات باعث شد که تو قوی تر شی، خدا یه چیزی میدونه که تو نمیتونی درکش کنی، صبر کن. به کنارم نگاه کردم، مردی از جنس نور کنارم نشسته بود، اول فکر کردم خیاله و چندین بار پلک زدم اما واقعی بود. با دیدنش انگار قلبم آروم شد و آرامش گرفتم، گفتم: ـ اما دلم خیلی سوخته، دیگه نمیتونم. گفت: ـ درست اونجایی که فکر میکنی همه چیز تموم شده، مثل پروانه از پیله شکوفا میشی. سکوت کردم و بهش خیره شدم که گفت: ـ میخوای یه چیزی بهت بگم که دلت آروم شه؟ سرم رو به نشانه مثبت تکون دادم که گفت: ـ هیچ چیزی تو این دنیا بی حساب و کتاب نمیمونه. خدا میدونه که چیا کشیدی، هر کس به اندازهایی که رنجت داد، رنج میکشه، همون قدر که باعث گریهات شد، گریه میکنه. هر چقدر که ناراحتت کرد، ناراحت میشه. خدا از هیچکدوم از اینا غافل نیست. خدا هیچوقت نمیذاره حق تو پیش کس دیگهایی بمونه. دلم آروم شد. این آدم پر از آرامش بود و با لبخند نگام کرد و ادامه داد: ـ حتی اگه تو فراموش کنی، من فراموش نمیکنم. اشکام و پاک کردم و با لبخند از پرسیدم: ـ تو کی هستی؟ اونم با لبخند نگام کرد و گفت: ـ کارما. بعد از معرفی خودش از تو جیبش یه قاصدک درآورد و به دستم داد و گفت: ـ حالا یه آرزو کن و بعد فوتش کن. از صمیم قلبم خواستم که بتونم مثل قبل پر قدرت به زندگیم ادامه بدم و تسلیم نشم و چشامو بستم و قاصدک و فوت کردم. بعدش که چشمام و باز کردم کارما کنارم نبود اما قلبم رو یه آرامش و شادی وصف نشدنی فرا گرفت. فهمیدم خدا تو همه حال صدای ما رو میشنوه، سرمو سمت آسمون کردم و با صدای بلند گفتم: ـ مرسی ازت خداجون.
- 11 پاسخ
-
- 4
-
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و چهارم امیرعباس یه چشمی گفت و رفت سمت آشپزخونه. همونجور که از روی صحنه پایین میومدیم ، پیمان با تعجب بهم گفت : ـ چرا بیرون غذا نخوریم؟؟ از سمت شیشه مهسان و مهدی و که غرق تو صحبت بودن ، نشون دادم و گفتم : ـ به این دلیل. پیمان لبخند مرموزانه ای زد و گفت : ـ اوه پس واقعا خبراییه! با تعجب ازش پرسیدم: ـ تو میدونستی؟؟ پیمان: ـ والا، مهدی یه چند باری راجب مهسان ازم پرسید اما راستش فکر نمیکردم جدی باشه. تو چی؟ میدونستی؟ گفتم: ـ نه واقعا. یکم شک داشتم اما امروز از نگاه ها و لحن مهدی دیگه مطمئن شدم. پیمان همونطور که به بیرون نگاه میکرد گفت: ـ مهسان چی میگه؟ گفتم: ـ نمیدونم والا، باید راجبش صحبت کنم باهاش ، تا الان که چیزی بهم نگفت. پیمان: ـ مهدی بچه خوبیه، من خیلی ساله میشناسمش. گفتم: ـ یعنی تاییدش میکنی؟ سریع گفت: ـ آره بابا. گفتم: ـ خب پس حله. ـ بفرمایید آقا پیمان.. برگشتیم و دیدم که یکی از بچها غذا رو آورد و بعدش نشستیم سر میز و پیمان برام از اجرای امشب و از اینکه چه قطعه های جدیدی و تنظیم کرده و میخواد بزنه ، صحبت کرد. اینقدر ذهنش درگیره آهنگای جدیدش بود که دیگه مطمئن شدم ، تولد منو یادش نیست. بعد از ناهار منو پیمان باهم برگشتیم و هرچند که مهسان اصرار داشت با ما بیاد ، قانعش کردیم که مهدی برسونتش خونه...وقتی رسیدیم خونه همینطور که بیرون روی تاب باهم نشسته بودیم، ازش پرسیدم: ـ پیمان با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: ـ جانم ـ این مسابقه بین المللی عکاسی که امیرعباس بهمون گفته بود. ـ خب ؟ ـ جوابش فردا میاد. بنظرت ما جزو اون برنده ها هستیم؟ پیشونیمو بوسید و گفت: ـ بنظر من که آره چون خیلی برای اینکار تلاش کردین . گفتم: ـ خب تو جزیره آره ولی تو این مسابقه از همه جای ایران شرکت کردن. بدون لحظه ایی تردید گفت: ـ من مطمئنم که موفق میشی مثل همیشه . حتی اگه یه درصد هم نشد ، نهایتش اینه که برای کاری که دوسش داشتی تمام تلاشتو کردی مگه نه؟ چقدر حرفاش همیشه بهم قوت قلب میداد، چیزی که همیشه نیاز داشتم تو زندگیم بشنوم و تا الان بجز پیمان هیچکس اینکارو برام نکرده بود. خانوادم که همیشه بابت هرکاری که تو زندگیم انجام دادم بجای تشویق، تحقیرم میکردن اما دم خدا گرم که پیمان رو تو مسیرم قرار داد که از طریق اون به استعدادهای خودم پی ببرم و ببینم تلاشی که میکنم چقدر با ارزشه.- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و سوم مهسا همزمان با من سریع نیم خیز شد و گفت: ـ خب بزار منم. پریدم وسط حرفش و با لبخندی مرموزانه گفتم : ـ من با پیمان دوباره میایم بیرون پیش شما. تو فعلا اینجا با مهدی یکم گپ بزن. قیافه مهدی که سراسر شادی بود، باعث میشد بیشتر خندم بگیره...بهم میومدن بنظرم. من اگه میدونستم به پیمان میگفتم و زودتر اوکی میکردم این قضیه رو که البته هنوزم خیلی دیر نشده بود منتها باید از احساسات مهسان هم مطمئن میشدم.. رفتم داخل هوکو و از گوشه در به پیمان که غرق تو افکار خودش مشغول ساز زدن بود نگاه میکردم. یهو یکی از پشتم داد زد : ـ آقا پیمان فعلا خسته نباشید...غزل خانوم چشاش درد گرفت از بس شما رو دید زد. برگشتم و دیدم امیرعباسه. همه ی بند یهو دست از ساز زدن برداشتن و خندیدن. خودم هم از لحنش خندم گرفت و پیمان با خنده بهم گفت: ـ عزیزم چرا اون گوشه وایسادی ؟؟ بیا روبروی من بشین یکم انرژی بگیرم. رفتم بالای سن و بغلش کردم و پیمان گفت: ـ بچها میتونین برید برای ناهار. منتها ساعت چهار همتون باشید رو استیج. همه یه خسته نباشید گفتن و رفتن پایین و منم زیر گوشش گفتم: ـ خسته نباشی زندگیم. پیمان با یه لحن شیطنتی گفت: ـ اینجوری که خستگیم در نمیره اما بگذریم. دوباره گونه هام سرخ شد و گفتم : ـ پیمان الان جای این حرفاست؟ پیمان خندید و گفت: ـ پس حداقل تا غروب بریم خونه، من یکم خستگی من در بره. از لحنش خندم گرفت و گفتم : ـ از دست تو. امیرعباس اومد سمت سن و گفت : ـ استاد ناهار و اینجا میل میکنین یا بیرون پیش بچها ؟ پیمان: ـ والا همون بیرون که پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ همینجا میخوریم .- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و دوم یکی از قایقرانا با لهجه جنوبیش گفت : ـ عمو ناخدا موعه دیگه، همیشه پیشگوییهاش عالیه. عمو ناخدا یه کم لبخند زد و گفت: ـ پشت من حرف درنیار پسر. گفتم: ـ جدی عمو چجوری شما همیشه میدونین به هر کس همون حرفایی رو بزنین که احتیاج داره بشنوه؟ به چشم من اشاره کرد و گفت: ـ چون که احساس آدما از چشماشون پیداست، هرچقدر که زبون ابراز کنه اونی که راست میگه چشم آدمهاست. مهسان گفت: ـ عمو جمله هات خیلی قشنگه. با اجازه توییتش میکنم. عمو ناخدا با حالت تعجب خیلی بامزه ایی گفت : ـ چیکار میکنی؟ اینقدر لحن گفتنش باحال بود که همه زدیم زیر خنده. حدود نیم ساعت زیر درختای نخل نشستیم و عمو ناخدا برامون نی انبون زد و کلی لذت بردم. موقع ناهار منو مهسان باهم رفتیم هوکو. خیلی شلوغ بود و مجبور شدیم تو حیاطش بشینیم. مهدی اومد پیش ما نشست و با یه لحن خیلی خاص اول به مهسان گفت : ـ چطورین شما ؟؟ خیلی وقت بود نیومدین این سمت. مهسان با کمی خجالت گفت : ـ دیگه این روزا جزیره خیلی شلوغه، میدونین خودتون، ما هم برای اینکه عکسا رو آماده کنیم یسره سرمون گرمه دیگه. گفت: ـ ایشالا موفق باشین. کلا چند وقتی بود شک کرده بودم که مهدی از مهسان خوشش میاد اما امروز با این لحن حرف زدن و نگاهش به مهسان یقین پیدا کردم و حالا فهمیدم چرا هر موقع من بدون مهسان میومدم هوکو تا پیمان و ببینم ، اینقدر سراغ مهسان رو ازم میگرفت...یهو مهدی رو به من گفت : ـ غزل جان چرا میخندی؟ سریعا با خنده بلند شدم و گفتم: ـ هیچی، هیچی همینجوری. شما راحت باشین، من برم پیش پیمان .- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و یکم یهو یکی صدا زد: ـ ببخشید، بخشید خانوم. این تم عکاسی برای شماست ؟ برگشتم و گفتم: ـ بله. زنه گفت: ـ میتونین چندتا عکس از منو دخترم بگیرید؟ بلند شدم و گفتم: ـ بله حتما، بفرمایید. مهسان: ـ غزل پس من میرم یه آبمیوه ایی چیزی بگیرم ، تو کارشونو راه بنداز. ـ باشه. تقریبا بیست دقیقه کار این خانواده طول کشید و بعد از اونم نوبت عکاسی از یه زن و شوهر جوون بود...وسطای عکاسی بود که دیدم چند نفر دست میزنن و یکی با نی انبون داره آهنگ تولدت مبارک میزنه، برگشتم و دیدم دو سه نفر از کارکنای رستوران میرمهنا و دوتا از قایقران های ساحل و عمو ناخدا دارن میان سمتم...خیلی ذوق کردم از اینکه دیدمشون و تولدم یادشون بود. مسافرایی هم که اونجا بودن برام دست زدن و مهسا با یه کروسان متوسط که روش یدونه شمع بود اومد سمتم و بغلم کرد و گفت: ـ تولدت پیشاپیش مبارک رفیقه عزیزم. بغلش کردم و بغضی که از روی شادی ته گلوم بود و قورت دادم و گفتم: ـ مرسی که هستی، خیلی خوشحالم کردی. عمو ناخدا گفت: ـ یه حسی بهم میگفت که فردا خیلی روز مبارکیه، نگو پس تولد دختر جزیره بوده. خندیدم و بهشون دست دادم و کلی ازشون تشکر کردم. وقتی شمع و فوت کردم ، عمو ناخدا اومد نزدیکم و گفت : ـ امیدوارم سالی که قراره برات بیاد یه ساله پر از خوبی و خوشی باشه اما حتی اگه هم برات سخت گذشت، یادت نره که اصلا نباید باورت و از دست بدی و تسلیم بشی. لبخند از روی رضایت زدم و گفتم: ـ مرسی عمو ناخدا. چقدر خوب میدونی کجا باید چه حرفی و بزنی که به آدما قوت قلب بدی- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود خندید و گفت: ـ خیلی خب باشه. حرص نخور. پس ناهار بیا پیش من. گفتم: ـ باشه. گونمو بوسید و گفت: ـ من برم که الان علی کله امو میکنه. گفتم: ـ باشه عزیزم خسته نباشی. بعد اینکه رفت، یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : ـ اشکال نداره، سرش شلوغه ، طبیعیه که یادش بره. رفتم سمت ساحل و منو مهسام طبق معمول مشغول عکاسی از گردشگرا شدیم، دیگه تقریبا به آب و هوای کیش عادت کرده بودیم و اون گرمای طاقت فرسا اونقدر اذیتمون نمیکرد ولی خب طبیعتا واسه مسافرا خیلی سخت بود. وقتی یکم سرمون خلوت شد، مهسان گفت : ـ تازه متولد شده در چه حاله؟ خندیدم و گفتم: ـ هنوز متولد نشدم، تا تولدم مونده هنوز. مهسان گفت: ـ پیمان و دیدم اومد پیشت، چیزی نگفت؟ با ناراحتی گفتم: ـ نه. مهسان با تعجب گفت: ـ جدی ؟؟ یادش رفته یعنی؟؟یه سوپرایزی چیزی. گفتم: ـ فکر کنم یادش رفته. حتی بهشم گفتم امشب بریم سمت ساحل اصلا شک نکرد و گفت رستوران شلوغه. مهسان با حالت شاکی گفت: ـ همش بهانه! خب بردیا رو بفرسته جای خودش. سعی کردم خودمو قانع کنم و گفتم: ـ چمیدونم والا. ولش کن ، ایرادی نداره. مهسان لبخندی زد و گفت: ـ ولی ناراحت شدیا، مشخصه. گفتم: ـ خب از اینکه یادش رفته یکم ناراحتم واقعا اما سرشم شلوغه ، درکش میکنم.- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و نهم طبق معمول قبل از اینکه عکاسیو شروع کنم، رفتم پیش درخت آرزوها و آرزو کردم. اینبار تمومه آرزوهایی که برای امسالم میخواستم برآورده بشن و نوشتم و اونایی که برآورده شده بودن و طبق گفته ی عمو ناخدا باز کردم و رهاشون کردم... فردا تولدم بود، خیلی دلم میخواست که پیمان یادش باشه چون این روزا کیش خیلی شلوغ بود و اونم درگیر تنظیم آهنگها بود. آرزوهامو نوشتم و بستمشون تن درخت آرزوها، یهو یکی از پشت بلند داد زد و گفت : ـ آهای خانوم خوشگله...کل این درخت شده آرزوهای تو، بزار یکم شاخه و برگ برای آرزوی بقیه آدما هم بمونه. از لحن حرفش خندم گرفت، برگشتم و گفتم : ـ خب یعنی چی؟؟ الان یعنی آرزو نکنم؟؟ پیمان اومد سمتم و سرم و بوسید و گفت : ـ شوخی میکنم دختر رویاییه من. با خجالت به اطراف نگاه کردم و گفتم: ـ وای پیمان، حالا تو روز روشن میشه اینجوری بغلم نکنی؟ عادی گفت: ـ مگه چیه ؟؟ همه میدونن که منو تو باهمیم. من چیزی پنهون نمیکنم. گفتم: ـ آخه خجالت میکشم. دماغمو کشید و با لحن خودم گفت: ـ قربون تو و خجالتت بشم. یکم گونه هام سرخ شد. موهام و گذاشتم پشت گوشم و با یه لحن مظلوم گفتم : ـ پیمان امشب با هم میریم ساحل؟ پیشونیشو خاروند و گفت : ـ والا عزیزم اگه حالت عادی بود ، میدونی که بهت نه نمیگفتم اما امشب رستوران خیلی شلوغه، پنج شنبه هم هست و تایم کاریمونم زودتر از ساعت نه شروع میشه. با اینکه خیلی ناراحت شده بودم از اینکه حتی تولدم به ذهنش خطور هم نکرده ولی گفتم : ـ اوه راست میگی، باشه پس یه وقته دیگه. لپمو کشید و گفت: ـ منو ببین، ناراحت که نشدی که؟! میتونیم بعد ساعت یک اینا بریم نظرت چیه؟ در هر صورت یادش نبود، بنابراین گفتم: ـ امشب مهلا میخواد بیاد خونمون، دیگه از اونور نمیتونم بیام. خندید و با شیطنت گفت: ـ پس قراره شب دخترونه داشته باشین، کی امشب خستگی منو در کنه؟ از لحنش خندم گرفت و با چشم غره نگاش کردم و با صدای تقریبا بلند گفتم : ـ پیمااااان.- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و هشتم حتی من تو اون خونه به این بزرگی نه عکسی از خانوادش ، خواهر، برادر پیدا نکردم. انگار که گذشته خودشو کامل پاک کرده بود، بارها هم سعی کردم از زیر زبون امیرعباس حرف بکشم اما متاسفانه خیلی زرنگ تر از این حرفا بود و نم پس نمیداد. بعضا ناراحت میشدم از اینکه اونقدری که من باهاش حرف میزنم اون باهام حرف نمیزنه و فقط شنونده است اما سعی کردم به روی خودم نیارم و دلمو به خودش و عشقش و آیندهایی که پیش رومونه خوش کنم و از کار خودمم بخوام بگم اینکه خیلی مشتریامون زیاد شد ، طوری که شهردار اینجا یه مکان تقریبا هشتاد متری اطراف بازار و بهمون اجاره داد که بقیه تایم های عکاسیو اونجا بگذرونیم...خداروشکر که پول خوبی هم در میآوردیم . تو این مدت هم یه مسابقه بین المللی تو میکامال با همکاری جشنواره فجر تهران انجام شد که توش تقریبا همه عکاسها با سوژه های مختلف شرکت کرده بودن و به دو برنده اول یه بلیط یه هفته ای به امارات با یه همراه ، جایزه میدادن . منو مهسان هم مهلا رو بعنوان مدل انتخاب کردیم و با برقه بعنوان دختر جزیره ، خداییش عکسهای خیلی جذابی ازش گرفتیم و خیلی هم امیدوار بودیم که بعنوان برنده انتخاب بشیم. من راستش خیلی اهل ریسک نبودم اما اینقدر که اطرافیان و خوده پیمان تشویقمون کردن و بهمون امیدواری دادن ، شرکت کردیم . مهسان تو این یک ماه و خورده ای که اومدیم جزیره ، یه سفر چهار روزه رفت شمال پیش خانوادش اما من نرفتم. مامانم خیلی اصرار داشت که برم اما دوباره دلم نمیخواست اون درد و رنج و کمبود محبتهایی که تو اون خونه کشیدم بهم یادآوری بشه، من اینجا تو جزیره حالم خوب بود ، اینجا بهم پیمان و داد که برام با ارزش تر از هرچیزی بود. به وقتش هم برام رفیق بود ، هم مثل یه برادر پشتم بود و هم مثل یه پدر ازم حمایت میکرد. وقتی باهاش بودم تازه ارزش خودمو فهمیدم و یاد گرفتم که من چقدر دوست داشتنی هستم.- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و هفتم دستامو گذاشتم دور صورتش، ریشش کف دستمو قلقلک میداد اما حس خیلی خوبی بود. مجاب شد تا بهم نگاه کنه، گفتم : ـ بگو دوستم نداری پیمان، بگو دیگههه. پس منتظر چی هستی؟ از جوابی که میخواست بده واقعا میترسیدم ، چون هنوزم آثار خشم تو چهره اش بود، با تته پته گفت : ـ من...من...دوستت ندارم ، من برات میمیرم...می فهمی دختر ؟؟برات میمیرم و بالاخره تونستم قلبشو نرم کنم. با لبخند نگاش کردم و اونم جواب لبخندمو با جملات عاشقانه داد. (سه ماه بعد ) از اون شب برای من همه چیز تغییر کرده بود ، دیگه زندگی داشت بهم روی خوششو نشون میداد. منو پیمان هر روز بیشتر از دیروز عاشق هم میشدیم و بعد از اون قضیه هر اتفاقی که برام می افتاد اول از همه با اون درمیون میذاشتم. دیگه کل آدمای جزیره هم تقریبا از ارتباط منو پیمان باخبر بودن و خیلی هم ابراز خوشحالی میکردن که بالاخره من تونستم این مرد و از لاک تنهاییه خودش دربیارم و باهاش عشق و تجربه کنم خصوصا آقای پناهی و علی معافی چون اونا بیشتر از همه از جیک و پوک زندگی پیمان خبرداشتن و راستش درسته که همه چیز خوب بود اما من دلم میخواست از زندگی پیمان بیشتر بدونم...بفهمم که چرا اینقدر دیر میبخشه ؟ چرا موبایل استفاده نمیکنه ؟ چرا از موتور متنفره یا مثلا چرا هیچوقت از جزیره خارج نمیشه؟ اما خب طبق معمول یجوری سعی میکرد سر و ته قضیه رو هم بیاره و منو بپیچونه، فقط یکبار بهم گفت که زمانی که بیست و هشت سالش بود ازدواج کرده که دو سال بعدم جدا شده اما هیچوقت دلیلشو نگفت.- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و ششم همینجور که گریه میکردم گفتم: ـ باشه هرچی دلت میخواد بگو تا آروم شی اما من از اینجا نمیرم. کلافه گفت: ـ غزل لطفا. نمیتونستم ترکش کنم ، اونم خیلی ناراحت بود از من و رفتار بچگانهام و حق داشت. حق داشت که نتونه باور کنه، معلوم نیست ضربه ای که تو گذشته خورده چقدر بزرگ بوده که به این راحتی نمیتونه کسیو ببخشه. وقتی دید مصمم، گفت : ـ باشه پس تو اینجا بمون من میرم. خدایا چیکار باید میکردم تا منو ببخشه؟ دوسش دارم. یهو یه فکری به ذهنم زد که از داخل این فیلم و سریالا دیده بودم، رفتم و از پشت در ورودی، درو قفل کردم و کلید و گرفتم و رفتم نشستم رو مبل. همینجور هم گریه میکردم. بعد از چند دقیقه با یه تیشرت مشکی و یه گرمکن مشکی اومد بیرون و بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه رفت سمت در. چند بار درو بالا و پایین کرد و دید در قفله و گفت : ـ غزل این کلید کجاست؟؟ رفتم سمتشو بهش نزدیک شدم و گفتم : ـ پیش منه. دوباره بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت : ـ بده به من. گفتم: ـ به یه شرط. دوباره صداشو برد بالا و گفت: ـ دیوونه شدی تو دختر؟ اینبار منم با عصبانیت گفتم: ـ آره دیوونه شدم، دیوونم کردی. فاصلم باهاش حدود دو سانت بود ، طوری که نفساش کامل به صورتم میخورد. سعی میکرد خودشو کنترل کنه. کاملا متوجه این قضیه بودم اما میدونستم با وجود تمام این عصبانیت و حرفایی که بهم زد ، هنوزم دوسم داره و میخواد ازم فرار کنه چون چشماش خواهش میکردن که پیشش بمونم. یه نگاه به چشمام کرد و گفت : ـ خب شرطت چیه ؟ بگو زود باش. همونطور که بهش خیره بودم گفتم: ـ تو چشمای من نگاه کن و بگو بهم که دوسم نداری ، بعدش بهت قول میدم یه جوری برم که تو همین جزیره دیدن من برات آرزو بشه پیمان...تو چشمام نگاه کن و بگو دوسم نداری. سرشو به چپ و راست میچرخوند و با کلافگی میگفت : ـ خدایا بهم صبر بده..- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و پنجم سریع از فکر اومدم بیرون و گفتم: ـ چرا ولی نمیدونم از کجا باید شروع کنم؟ پیمان من اشتباه کردم، همون شبی که ازم پرسیدی باید حقیقتو بهت میگفتم اما ترسیدم ، واقعا ترسیدم از اینکه از دستت بدم، نمیدونستم کوهیار قراره چه بازی کثیفی راه بندازه. من واقعا یهو با عصبانیت بهم نگاه کرد و گفت : ـ تو هم بجای حرف زدن با من ، تصمیم گرفتی حرف اون روانی و باور کنی؟ با مظلومیت گفتم: ـ خب آخه من چمیدونستم که میخواد دروغ بگه؟!میخواد همه جا پخش کنه من دوست دخترشم در صورتیکه از نگاه کردن بهش ، حالم بهم میخوره. من همون موقعشم اینو به چشم یه دوست میدیدم نه چیزه فراتر. بازم عصبانی تر از قبل گفت: ـ واسه همینم اون روز پریدی تو بغلش؟ بغض راه گلومو بسته بود. از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه کنارش و بهش نگاه کردم و گفتم: ـ پیمان من نپریدم تو بغلش ، منو به زور گرفت تو بغلش. گفتم که نقشه داشت. میخواست که تو دقیقا همین صحنه رو ببینی. تو هم که بدون اینکه چیزی بگی، رفتی تو رستوران. واقعا حس کردم برات مهم. با خشم از جاش بلند شد و همونجور که از عصبانیت نفس نفس میزد و منو بین دستاش گرفت و گفت: ـ واقعا حس کردی برام مهم نیستی ؟؟اون شب من تا صبح از هیجان و از احساس تو نتونستم بخوابم. چشمات مدام جلوی چشمم بود، بخاطره تو دوباره امیدوار شدم. سه ساعت اونجا منتظرت بودم تا بیای و باهام حرف بزنی ، بگی برای چی ناراحتی؟ من از موتور متنفرم اما بخاطر تو موتوری که شهردار اینجا بهم هدیه داد و یبار بهش دست نزدم ، رفتم گرفتم تا باهم بریم بهت درخت آرزوی اصلی نشونت بدم. آره لابد برام مهم نبود که اینکارا رو کردم نه؟؟ تو چشمای خودشم اشک جمع شده بود اما سریع نگاهش و ازم دزدید و منو از بین دستاش رها کرد و گفت: ـ غزل برو نزار بیشتر از این دلتو بشکنم، برو..- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و چهارم چشمام و که باز کردم روبروم یه نقاشی بزرگ از ونگوگ به صورت سورئال بود. برقا روشن بود و روم یه ملافه کشیده شده بود. با استرس سریع تو جام نشستم. صدایی بجز شیرآب شنیده نمیشد، کیفمو از رو میز عسلی کنار مبل گرفتم و گوشیمو درآوردم ، ساعت سه و نیم صبح بود. مهسان چهار بار بهم زنگ زده بود، تا رفتم بهش زنگ بزنم ، صدای شیرآب قطع شد. از جام بلند شدم و آروم آروم رفتم سمت راهروی خونه، پیمان با حوله حمام بلند خارج شد و با دیدن من یه کوچولو ترسید و بلند گفت: ـ زهره ترک شدم دختر! دستامو گرفتم جلوی دهنم و ریز ریز خندیدم؛ گفتم : ـ چرا وقتی اومدی منو بیدار نکردی؟؟ همونجور که حوله حمامشو سفت میبست از کنارم رد شد و گفت: ـ خیلی عمیق خوابیده بودی ، دلم نیومد بیدارت کنم، در ضمن... رفت داخل آشپزخونه و چرخید سمت من و گفت : ـ چرا به من نگفتی قراره بیای اینجا ؟ با حالت لوس رفتم جلو و گفتم: ـ آخه گفتم شاید اجازه ندی یا پشتشو کرد بهم و همونجور که کتری و پر میکرد ، پرید وسط حرفمو گفت: ـ دیگه لطفا بجای من فکر نکن غزل. اجازه بده خودم تصمیم بگیرم ، باشه؟؟ رفتم رو صندلی کنار اپن نشستم و گفتم: ـ راستش...بخاطر همین اومدم ، چون تو هیچ جوره به حرفام گوش نمیدی، نمیزاری توضیح بدم. بدون توجه به حرفم گفت: ـ چایی میخوری؟ نگاش کردم و گفتم: ـ نه مرسی. میشه بشینی پیمان؟ بدون هیچ حرفی ، اومد روبروی من نشست و زل زد بهم. همینجور بهم نگاه میکردیم و من محو چشماش شده بودم، درست مثل اون شب. یهو گفت : ـ خب نمیخوای بگی ؟- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و سوم مهسان سریع گفت: ـ میخوای منم بیام؟ خندیدم و گفتم : ـ تو کجا بیای!! دیوونه شدی؟ مهسان بنظرت برق و از کجا پیدا کنم؟؟ مهسان گفت: ـ خب آی کیو طرف خونه نیستش، معلومه برقا خاموشه. گفتم: ـ اگه سنجاق داشتم در خونشو باز میکردم. مهسان نفس عمیقی کشید و گفت: ـ خب تو زندگیت فقط دزد نشده بودی که اونم شدی. گفتم: ـ چرند نگو مهسان، من فقط از اینکه تو تراس به این تاریکی بشینیم یکم میترسم، ترجیح میدم برم داخل بشینم. مهسان پوزخندی زد و گفت: ـ بابا من تو رو بزرگت کردم! تو الان داری از فضولی میمیری که یه مرده تنها تو این خونه به این درندشتی چیکار میکنه؟ خندیدم از اینکه از ته دلم خبر داشت و گفتم: ـ آره خب اینم هست. مهسان گفت: ـ الان میخوای تا ساعت سه اونجا منتظر بمونی؟ گفتم: ـ آره دیگه. همینجا منتظر میمونم تا برگرده. مهسان: ـ پس هر وقت ترسیدی بگو من بیام. من: ـ اومدی خونه؟ مهسان: ـ آره ، دارم عکسای امروز و تو پیج پست میزارم. من: ـ خوبه پس. مهسان: ـ میبینمت قطع کردم و ترجیح دادم بجای تراس برم رو تاب بشینم که نور برق سر کوچه بهش میخورد و باعث میشد تاریک نباشه، پشت تاب کلی کاکتوس های ریز و گل ها شب بو تن دیوار ردیف شده بود.واقعا برام سوال بود، تو این خونه به این بزرگی ، تنها حوصلش سر نمیرفت ؟؟ شاید برای خودشو زنش گرفته بود. نه مهلا میگفت اون تایمی که اومده بود جزیره، جدا شده بود. حتما از خانواده ثروتمندی بود وگرنه داشتن یه چنین خونه تو کیش ، کار یه ساز زدن تو رستوران نمیتونه باشه. اصلا از خانوادش چیزی نپرسیدم. از فکرای خودم خندم گرفت و تو دلم گفتم وای غزل اول بزار تو روت نگاه کنه ، بعد راجب این چیزا ازش بپرس، متاسفانه هیچوقت نمیتونم جلوی کنجکاویت خودمو بگیرم. تو همین فکرا بودم که روی تاب خوابم برد.- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و دوم مهسان با ناراحتی گفت: ـ ای بابا، چیکار کنیم الان؟؟ بریم خونه؟ گفتم: ـ ببین من میرم بالا وسایل و جمع میکنم تو برو خونه. من باید برم خونه پیمان . مهسان با تعجب نگام کرد و گفت : ـ غزل زده به سرت ؟؟ میخوای یواشکی بری خونه مرده؟؟ با ناچاری گفتم: ـ خب چیکار کنم؟؟ جوره دیگه ای به حرفام گوش نمیده. گفت: ـ اصلا چحوری میخوای بری داخل؟؟ خندیدم و گفتم: ـ از دیوار میپرم دیگه، تازه اگه خونش ویلایی باشه که دیوارش کوتاهه. نگران نباش. مهسان با گله سرشو بالا کرد و گفت : ـ خدایا اگه عشق اینه لطفا منو هیچوقت عاشق نکن. خندیدم و گفتم: ـ من رفتم. مهسان که سعی میکرد خندشو کنترل کنه گفت: ـ باشه برو. برات آرزوی موفقیت میکنم. رفتم بالا و وسایل و جمع کردم و گذاشتم کنار. دوباره همین مسیرو رفتم تا سر خیابون اصلی که تاکسی بگیرم، هوکولانژ تقریبا شلوغ شده بود و همه درگیره اجرا بودن. سوار تاکسی شدم و بعد پنج دقیقه رسیدم شهرک، همون مسیری که مهلا بهم گفته بود و ادامه دادم. تو این کوچه فقط دو تا خونه ویلایی بود که خب طبیعتا طبق گفته مهلا دومیش برای پیمان بود.یه ساختمون مدرن با یه حیاط بزرگ که دوسه تا درخت کاج دم در ورودی کاشته شده بود و یه تاب سفید که وسط حیاطش وصل بود. همونطور که حدس زده بودم ، دیوار کوتاه بود و به راحتی تونستم بپرم داخل. برقای روی چمن روشن بود اما داخل خونه تاریک بود و پرده ها کشیده بود. گوشیم زنگ خورد که باعث شد از جا دو متر بپرم: ـ الو؟؟ صدای مهسان بود: ـ غزل چیکار کردی؟؟ رفتی تو؟؟ همونطور که به اطراف نگاه میکردم گفتم: ـ آره مهسام ولی اینجا خیلی تاریکه، یکم میترسم. پرسید: ـ بزرگه خونش؟ گفتم: ـ آره.- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و یکم اشکام دوباره سرازیر شد. رفتم سمت درخت آرزوها و زیرش نشستم و اینبار پیمان و آرزو کردم...آرزو کردم که اون شب دوباره تکرار بشه، دوباره مثل همون شب نگام کنه، دنبالم بدوئه و بگه حسش بهم متقابله. آرزومو بستم تن درخت و داشتم میرفتم که همون مرده که اون شب هم اومده بود با دیدن من بهم گفت : ـ امروز تنها اینجایی. لبخند تلخی زدم و گفتم : ـ متاسفانه. گفت: ـ هر چیزی یه دلیلی داره دخترم. لازم نیست اینقدر ناراحت باشی اگه به صلاحته که حتما پیش میاد. اشکامو پاک کردم و گفتم: ـ خیلی دوسش دارم عمو. لبخندی بهم زد و گفت: ـ پس تلاشتو بکن. ـ بهم گوش نمیده. ـ نباید تسلیم بشی، به همین زودی میخوای جا بزنی؟ خیلی حرفای امیدوارانه میزد ، حرفایی که اون لحظه واقعا برای ادامه دادن، احتیاج داشتم بشنوم. اشکامو پاک کردم و گفتم : ـ نه هیچوقت برای چیزی که میخوام ساده تسلیم نمیشم. همونجور که با لبخند داشت از کنارم رد میشد گفت : - راستی یچیزی. برگشت سمتم و گفت : ـ یادت نره بعدا بازش کنی. با تعجب گفتم: ـ متوجه نشدم، چیو؟؟ گفت: ـ آرزوهاتو میگم. هر وقت برآورده شد، آرزوهاتو رها کن و بزار تو مسیر خودشون قرار بگیرن. لبخندی زدم و گفتم: ـ باشه حتما. و بعدش رفت. این مرد خیلی شخصیت عجیب و پر از آرامشی داشت، این تایما هم همیشه میرفت سمت تاریکترین بخش ساحل و اونجا نی انبون میزد. حرفایی که بهم زد واقعا امیدوارم کرد و دوباره یجورایی از جام بلندم کرد. رفتم سمت ساحل و مهسان رو که تو شن داشت پابرهنه راه میرفت و پیدا کردم و با صدای بلند صداش زدم: ـ مهسان. مهسان نگام کرد و گفت: ـ چیشد؟؟ رفتی پیشش؟؟ گفتم: ـ آره رفتم اما بهم گوش نمیده.- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد دستی به پیشونیش کشید و بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت : ـ ولی الان خیلی مشغولم غزل. دو سه نفر برای مصاحبه اومدن پیشم بابت گیتار. با مظلومیت گفتم: ـ خب نمیشه یه ساعت دیگه باهاشون مصاحبه کنی؟ بازم بدون اینکه نگام کنه گفت: ـ یه ساعت دیگه اجرا شروع میشه، باشه واسه یه وقت دیگه. کاملا متوجه بودم که داره منو میپیچونه. یهو گفت : ـ قرصها و ویتامیناتو میخوری دیگه؟ سرمو با ناراحتی تکون دادم و گفتم: ـ میشه به من نگاه کنی ؟ انگار میترسید از اینکه به چشمام نگاه کنه ، برای یه لحظه بهم نگاه کرد. نزدیکش شدم و گفتم : ـ پیمان من میخوام باهات حرف بزنم. تو نمیزاری اصلا برات توضیح بدم. خندید و گفت: ـ فکر نمیکنی برای حرف زدن با من یکم دیر کردی؟؟ بغض کردم از اینکه اینجوری باهام حرف میزد و گفتم: ـ پیمان میشه دست از این رفتارت برداری؟؟ یکم درکم کن لطفا. موهامو گذاشت پشت گوشم و با لبخند گفت: ـ الان اصلا وقتش نیست غزل. پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ اگه به تو باشه که کلا هیچوقت زمانش نمیرسه، همش ازم فرار میکنی. همین لحظه یکی از بچها از پشت صداش کرد: ـ آقا پیمان، آقای معافی کارتون دارن. بهم نگاه کرد و گفت: ـ باید برم، فعلا. چند دقیقه اونجا منتظر وایسادم و رفتنشو نگاه کردم و بعدش با حال خراب و خستگی که تو تنم موند همون مسیر و برگشتم.- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و نهم قطع کردم و رفتم پیش مهسان و با کمک هم سعی کردیم از تمام مسافرایی که اومده بودن اونجا عکس بگیریم. تقریبا ساعت پنج بود که بالاخره یکم سرمون خلوت شد و تونستیم یه جا بشینیم. مهسان گفت : ـ وای خیلی خسته شدم. زدم به پاش و با ذوق گفتم: ـ ولی پولش به خستگی می ارزید مهسان. گفت: ـ آره خدایی... همین لحظه یک از کارکنای رستوران میرمهنا برامون دوتا موهیتوی خنک آورد که کلی ازش تشکر کردیم و خواستیم پولشو بدیم گفت : ـ ما از کیشوندای تازه وارد پول نمیگیریم. باز دفعه بعدی . خوبه که اینقدر حواسشون به کیشوندای تازه وارده جزیره بود، هرکجای ایران باشی ، تا همه چیزت رو نگیرن، ولت نمیکنن. بعد اینکه موهیتو رو خوردم گفتم : ـ مهسان من میرم هوکو پیش پیمان. گفت: ـ برو منم یکم برم پاهامو بزارم تو آب، خستگیم دربره... هوا که غروب میشد ، کم کم خنک تر میشد اما بازم به نسبت آذرماه خیلی گرم بود. یه ده دقیقه پیاده رفتم تا رسیدم به هوکو. پیمان با مهدی و دو سه نفر دیگه سر میز نشسته بودن تا منو دید بلند شد و اومد سمتم و گفت : ـ تبریک میگم بچها. میگفتن خیلی سرتون امروز شلوغ بود. بغلش کردم و گفتم: ـ مرسی. آره خیلی خسته شدیم ولی وقتی یهو با این حجم از آدم مواجه شدیم. منو از بغل خودش با یه لبخند مصنوعی کشید بیرون و سرشو انداخت پایین و گفت : ـ عادت میکنی ، نگران نباش سعی کردم به روی خودم نیارم که چقدر از این حرکتش ناراحت شدم و بازم با لبخند گفتم: ـ پیمان میشه بریم پیش درخته آرزوها؟- 285 پاسخ
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :