رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و چهل و یکم همونجور که محکم دست عموش رو گرفته بود، گفت: ـ مگه اینکه از رو جنازه من رد بشین! مازیار هم با حرص نگاش کرد، بازوش رو از دست پوریا بیرون کشید و گفت: ـ خیلی زود تو هم به خاطر این رفتار اشتباهت ازم عذرخواهی می‌کنی و امیدوارم که اون روز دیر نشده باشه پوریا! پوریا خیلی خودش رو کنترل کرد که جوابشو نده. مازیار با چشم‌غره از کنارش رد و وارد خونه شد. پوریا که دید مچ دستم رو محکم گرفتم و یه جورایی دارم از درد به خودم می‌پیچم، بهم نزدیک شد و گفت: ـ معذرت می‌خوام... طاقت نیاوردم و خودم رو پرت کردم توی بغلش و با گریه گفتم: ـ بهت گفتم... گفتم من از تنها موندن توی این خونه بدون تو می‌ترسم! گفتم منو با خودت ببر! دستم رو نگاه کرد و به آرومی گفت: ـ منم بهت گفتم تا زمانی که من نیومدم، از اتاقت بیرون نیا، مگه نه؟ با حالت دلخوری گفتم: ـ فقط رفتم با پای برهنه روی خاک تا یکم حال و هوام عوض بشه. پوریا نفس عمیقی کشید و گفت: ـ خیلی خب، دیگه گریه نکن. از این به بعد هرجا بخوام برم، تو رو همراهم می‌برم، یا شاهینو می‌ذارم تا کنارت باشه.
  2. پارت صد و چهلم کمی توی باغ قدم زدم و بعدش به سمت ویلا برگشتم. داشتم می‌رفتم داخل که ماشین مازیار از در وارد شد. ای به خشکی شانس! عجب تایم بدی رسیده بود. خواستم بهش بی‌توجه باشم و برم داخل که با صدای بلند گفت: ـ با اجازه کی از اتاقت اومدی بیرون؟ بهم نزدیک شد. ازش وحشت داشتم! از اون چشم‌های ورقلمبیده و ترسناکش خوفم می‌شد! آب دهنم رو قورت دادم که با فریاد گفت: ـ با توام! گفتم: ـ پوریا... از پوریا... نذاشت حرفم رو تموم کنم، با حرص مچ دستم رو محکم گرفت و گفت: ـ اصلا امتحان نکن که با نزدیک شدن به پوریا، بتونی اونو بکشونی سمت خودت و گولش بزنی دختره عوضی! امثال تو رو خیلی خوب می‌شناسم. دستم خیلی درد گرفته بود، طوری که اشکم دراومد. اینقدرم ازش می‌ترسیدم که نمی‌تونستم فریاد بزنم. ادامه داد: ـ فکر کردی اینجا خونه خودته که هر وقت دلت خواست بیای بیرون و بخوای توی حیاط من قدم بزنی؟ هان؟! تو اینجا یه اسیری دختر! اینم بدون که بالاخره یه روز من حساب تو رو می‌رسم و اون روز... همین که به این جای جملش رسید، یهو یه نفر از پشت، محکم دستش رو گرفت و اون هم بی‌اختیار برگشت به سمتش. باورم نمی‌شد، پوریا بود! خداروشکر که برگشت. دستم کاملا کبود شده بود و از درد، صدام درنمی‌اومد. پوریا با غضب زیاد و حرص، به مازیار نگاه می‌کرد.
  3. پارت صد و سی‌ام سریع گفتم: ـ حتما! نگران نباشین. بعدش از در خونه خارج شدم. محافظ‌ها همینجور چپ چپ نگاهم می‌کردن. بهشون توجهی نکردم و راه خودم رو پیش گرفتم که یکیشون از پشت صدام زد: ـ باوان خانم! وایستادم. اومد نزدیکم و پرسید: ـ کجا تشریف می‌برین؟ بدون اینکه نگاهش کنم، با جدیت گفتم: ـ می‌خوام برم توی باغ قدم بزنم. گفت: ـ منم دورادور همراهیتون می‌کنم. ـ می‌خوام تنها باشم. ـ معذرت می‌خوام، ولی تنها نمیشه. مامورم و معذور. یهو حرف پوریا یادم اومد که می‌گفت هیچ کس حق نداره اینجا اذیتم کنه. انگار ارزش دادن پوریا بهم قدرت می‌داد! برگشتم، توی چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم: ـ خودتون می‌دونین... به هرحال پوریا در جریانه. قرار نیست که فرار کنم؛ حالا اگه می‌خواین، می‌تونین دنبالم بیاین. تا اسم پوریا رو شنید، سریع خودش رو کشید عقب و دیگه چیزی نگفت. واقعا همشون به طور خیلی عجیبی ازش حساب می‌بردن. خوشحال شدم از اینکه دکشون کردم و به سمت باغ راه افتادم. دمپاییم رو درآوردم و پام رو آروم روی خاک نم‌دار گذاشتم. واقعا راه رفتن روی این خاک، بهم آرامش می‌داد و انگار که تمام استرس و اضطرابم رو از بین می‌برد.
  4. پارت صد و بیست و نهم حتی دیگه با اون عوضی مقایسش هم نمی‌کردم، چون به نظرم پوریا یه آدم منحصر به فرد و متفاوت بود که به هیچ کس شباهت نداشت. تمام حرکاتش، اخمش، لبخندش، نگاه کردن‌هاش... همش جلوی چشمم رژه می‌رفت. خیلی سخت بود که درپوش روی احساساتم بذارم، اما باید این کار رو می‌کردم، چون نمی‌دونستم که حس پوریا بهم چیه؟ ترحمه؟ ارزش قائل شدنه؟ نمی‌دونستم واقعا... اما یه ترسی ته دلم بود! ترس از اعتماد؛ از اینکه بازم دل به آدمی ببندم و بهش اعتماد کنم و بعداً بفهمم که داشته باهام بازی می‌کرده. سعی کردم به این چیزها فکر نکنم. اینقدر این حسم برام قشنگ بود و بعد از تحمل کردن اون همه درد و رنج، به این امید احتیاج داشتم که اصلا نمی‌خواستم به این موضوع فکر کنم. چون به نظرم پوریا کلا آدم رک و صادقی بود. اگه می‌خواست باهام بازی کنه، من از چشم‌هاش می‌فهمیدم، اما اینجوری نبود. اون روزی که داشتم خودم رو از روی بالکن پرت می‌کردم پایبن، نگرانی و دلهره رو توی چشم‌هاش دیدم. کسی که همش سعی می‌کنه جدیت رو توی صورتش حفظ کنه و نسبت به همه گارد داره، اون روز به خاطر من، واقعا ترسیده و دستپاچه شده بود. هوا آفتابی و بوی خاکی که دیشب با بارون خیس شده بود، به مشامم می‌اومد. از بچگی وقتی توی پرورشگاه هم بودم، بعد از بارون، همیشه دلم می‌خواست پا برهنه برم روی خاک خیس و راه برم. خیلی بهم حس خوبی می‌داد! آروم آروم از روی پله‌ها پایین رفتم که عفت خانوم از آشپزخونه، متوجه من شد و با لبخند به سمتم اومد. گفت: ـ سلام دختر قشنگم. با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم: ـ سلام. ـ چیزی می‌خوای؟ گشنته؟ ـ نه راستش، یکم حوصلم سر رفته. اگه اشکالی نداره، می‌خوام برم توی باغ و قدم بزنم. به ساعت نگاه کرد و گفت: - باشه برو ولی حتما قبل از اومدن رییس برگرد، باشه؟
  5. پارت صد و بیست و هشتم لبخندی زد و گفت: ـ قول میدم. بعدشم تا من اینجام، هیچ کس حق اینو نداره که اذیتت کنه باوان. اینو قبلاً هم بهت گفتم. اگه کسی حرفی بهت زد یا اذیتت کرد، همشو بهم میگی، باشه؟ ـ باشه. بعدش سریع رفتم سمت در و بازش کردم. این طرف و اون طرف رو گشتم، هنوز کسی نبود. آروم بهش گفتم: ـ فعلا سالیوان! خندید و برام دست تکون داد و منم با تپش قلب بالا رفتم سمت اتاقم. خودم رو پرت کردم روی تخت و با شادی، به دیشب فکر کردم. بعد از مدت‌ها این اولین باری بود که حس خوب و قشنگی داشتم. دیشب دیگه مطمئن شدم که احساساتم قاطی نشده و واقعا دفتر آرون برای همیشه توی ذهنم بسته شده و به جاش، پوریا خیلی محکم جاش رو توی قلبم باز کرده. دیگه حتی از دست آرون عصبانی هم نبودم و واقعا اگه یه روز قسمت می‌شد و می‌دیدمش، ازش تشکر می‌کردم که با رفتنش، باعث شد با همچین آدمی توی زندگیم آشنا بشم. آدمی که یه جورایی قهرمانم بود، جا نمی‌زد و به خاطر من تو روی همه وایمیستاد و ازم محافظت می‌کرد! با اینکه این چیزها رو خیلی بلد نیست، اما به خاطر خوشحال کردن من، هرکاری می‌کنه. شاید حسش به من، مثل حسی که من بهش دارم نباشه؛ اما همین که با من، مثل قبل، سرد برخورد نمی‌کنه، برام یه دنیا ارزش داره. دفتر روزمرگیم رو باز کردم و توش از تک تک احساساتم به پوریا نوشتم. حرف‌هایی که نمی‌تونستم توی روش بهش بگم رو توی دفتر براش نوشتم... از اینکه چقدر کنارش حس امنیت دارم و کاش اون هم همون حسی که من بهش دارم رو بهم داشته باشه. اینکه همش نگاهش رو ازم می‌دزده! شاید حس می‌کنه من از احساساتم مطمئن نیستم اما پوریا رو واقعا می‌خواستم... خوب می‌دونستم که آدم اشتباهی بود. اگه باوان قبلی بودم، هیچ وقت فکر نمی‌کردم با همچین آدمی حتی بتونم هم‌کلام بشم، چه برسه به اینکه بهش اعتماد کنم و بخوام برم و توی اتاقش بخوابم.
  6. پارت صد و بیست و هفتم با حالت مظلومی دست‌هام رو توی هم گره زدم و گفتم: ـ میشه منم باهات بیام؟ پوریا با خنده، ضربه‌ای به پیشونیش زد و گفت: ـ دختر تو دیوونه شدی؟! جاهایی که من میرم، اصلا مناسب تو نیست. ـ لطفا! قول میدم که اصلا از ماشین پیاده نشم، خواهش می‌کنم. به ساعتش نگاه کرد و گفت: ـ نه باوان. گفتم اونجا، جای تو نیست. تا خواستم مخالفت کنم، از جاش بلند شد و گفت: ـ بدو برو تو اتاقت، الانه که شاهین بیاد. ناراحت شدم. نه به خاطر اینکه قبول نمی‌کرد باهاش برم، بلکه به خاطر اینکه وقتی تو این خونه نبود، واقعا از اینجا می‌ترسیدم. از اون مرده، مازیار می‌ترسیدم. با ناراحتی بلند شدم و داشتم می‌رفتم به سمت اتاقم که گفت: ـ به عفت خانوم میگم مدام بهت سر بزنه، نگران نباش! تنهات نمی‌ذاره. با بغض گفتم: ـ وقتی تو نیستی، من اینجا می‌ترسم پوریا! من از اون مرده، از چشماش واقعا می‌ترسم. صورتم رو گرفت بین دست‌هاش و با اطمینان خاطر گفت: ـ نگران نباش! عمو اصلا این ساعت‌ها خونه نیست، می‌ره شرکت. تا قبل از اینکه اون بیاد، من برمی‌گردم. گفتم: ـ قول میدی؟
  7. پارت صد و بیست و ششم از روی تخت اومدم پایین و چشم‌هام رو بهم مالیدم و گفتم: ـ باشه. رفتم توی روشویی اتاق و چند دور صورتم رو شستم. بعدش اومدم بیرون و رو بهش گفتم: ـ تو کجا میری پوریا؟ پوریا با خنده و لحن متعجبی گفت: ـ بسم الله! مگه من هرجا میرم باید به تو جواب پس بدم دختر؟ خندیدم و گفتم: ـ نه خب... ولی وقتی بدونم کجایی، خیالم یکم راحت‌تره. لبخندی زد و گفت: ـ دارم میرم برای بازی تو کافه. ـ قمار؟ خیلی عادی گفت: ـ آره دیگه. ـ آها. بعد کی برمی‌گردی؟ دستم رو گرفت و من رو نشوند روی تخت. شروع کرد به لقمه درست کردن برام و در همون حال، گفت: ـ بخور دختر، اینقدر سوال نپرس! از لحنش خندم گرفت. کاملا مشخص بود که از دستم کلافه شده اما می‌ریزه توی خودش تا به من چیزی نگه. همین‌طور که لقمه‌ها رو به دستم می‌داد، گفتم: ـ پوریا؟ ـ بله؟ ـ یه چیزی بگم، نه نمیگی؟ نگاهم کرد و گفت: ـ بستگی داره چی باشه.
  8. پارت صد و بیست و پنجم با تعجب نگاهش کردم که با خنده شیطونی گفت: ـ چرا اینجوری نگام می‌کنی؟ مگه معنی اسمت همین نیست؟ با ذوق گفتم: ـ چرا ولی... ولی هیچ کس تا به حال منو اینجوری صدا نزده بود. فکر نمی‌کردم معنی اسممو بدونی. ـ می‌دونم دختر خوب! حالا دیگه بخواب، شبت بخیر. ـ شب بخیر سالیوان. با خنده رفت سمت کاناپه و روی خودش پتو کشید. بارون بند اومده بود. اون شب ارتباط من و پوریا یک مرحله جلوتر رفته بود و با من خیلی بهتر از قبل شده بود. من خوش‌حال ترین بودم که همه‌جوره پشت منه و حواسش به من هست! چقدر رفتارش به دلم نشسته بود... جالب اینجاست که مدام توی دلم دعا می‌کردم پیشش بمونم و اون آرون عوضی، دیگه هیچ وقت سر و کله‌اش پیدا نشه. با فکر کردن به پوریا چشم‌هام گرم شد و خوابم برد. *** صبح با صدای پوریا از خواب بیدار شدم: ـ باوان؟ کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: ـ سلام. لبخندی زد و گفت: ـ صبح بخیر. بعدش ادامه داد و گفت: ـ بیا صبحونه بخوریم و بعدش تا کسی ندیده، برو تو اتاقت. نمی‌خوام بابت این مسئله، به کسی جواب پس بدم. راست می‌گفت. اگه عموش می‌فهمید که من دیشب توی اتاق پوریا خوابیدم، با من که نمی‌تونست کاری داشته باشه، اما احتمالا پوستِ پوریا رو می‌کند!
  9. پارت صد و بیست و چهارم هیولاها از بچه‌های آدمیزاد می‌ترسیدن، چون فکر می‌کردن اون‌ها خطرناکن؛ اما وقتی سالی با بو آشنا می‌شه، می‌فهمه که تصوراتش کاملاً اشتباه بوده. بو یه دختر کوچولوی بامزه و مهربونه. این بهم یاد داد که نباید کسی رو از روی ظاهر عصبیش قضاوت کنم یا از چیزی بترسم که نمی‌شناسم. گاهی اوقات چیزهایی که به نظرم ترسناک میاد... سرم رو انداختم پایین، شروع کردم به بازی کردن با ناخن‌هام و گفتم: ـ در واقع خیلی مهربون و خوب هستن. صورتم رو با دست‌هاش آروم نوازش کرد و گفت: ـ پس یعنی دیگه از من نمی‌ترسی؟ بهش نگاه کردم. قلبم داشت از جاش درمی‌اومد! گفتم: ـ نه سالیوان. یهو با صدای بلند، زد زیر خنده و گفت: ـ فقط سالیوان نشده بودم که اونم به لطف تو شدم! منم همزمان باهاش خندیدم، اما دیگه داشت خوابم می‌گرفت. خمیازه کشیدم و گفتم: ـ پوریا من دیگه داره خوابم می‌بره. پوریا به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت: ـ خب خداروشکر! ساعت چهار شد. بعدش از روی تخت پایین اومد و من رفتم سرجاش دراز کشیدم. پتو رو تا گردنم، بالا کشید و با چشمک بهم گفت: ـ داستان خیلی قشنگی بود، هیچ وقت فراموشش نمی‌کنم جیگرگوشه.
  10. پارت صد و بیست و سوم حالا سالیوان یه مشکل خیلی بزرگ داره. اگه کسی بفهمه که بو توی دنیای هیولاهاست، جفتشون به خاطر می‌افتن؛ پس تصمیم میگیره بود رو پنهان کنه و در اولین فرصت، اونو به خونه برگردونه اما این کار سخت‌تر از اون چیزیه که تصور می‌کرده... بو یه بچه خیلی خاصه. اون از هیولاها نمی‌ترسه، برعکس! با سالی می‌شینه و حتی با اون بازی می‌کنه. بو یه عالمه انرژی مثبت داره و باعث می‌شه سالی، چیزای جدیدی رو یاد بگیره. سالی که همیشه فکر می‌کرد کارش اینه که آدم‌ها رو بترسونه، حالا می‌فهمه که بو اصلا ترسناک نیست و اتفاقا خیلی هم مهربونه. سالیوان یه هیولای ترسوننده‌ست، اما شجاعت واقعی اون، توی نجات دادن بو و محافظت از اونه. این داستان به ما یاد می‌ده که شجاعت واقعی، این نیست که از چیزی نترسیم یا فقط دیگران رو بترسونیم؛ بلکه شجاعت اینه که وقتی کسی نیاز به کمک داره، از اون محافظت کنیم و کارهای درست رو انجام بدیم، حتی اگه سخت باشه. سالی برای نجات بو، خودش رو به خطر می‌ندازه و از همه توانش استفاده می‌کنه... به اینجا که رسیدم، مکث کردم. پوریا چشم‌هاش رو با لبخند باز کرد و گفت: ـ چقدر داستانش برام آشناست. لبخندی بهش زدم، حرفش رو تایید کردم و خیلی رک گفتم: ـ توی دنیای هیولاها، تو مثل سالیوانی برام پوریا! از میمیک صورتش، متوجه شدم که چقدر از شنیدن این جمله از طرف من، خوشحال شده! توی جاش نیم‌خیز شد و گفت: ـ واقعا؟! سرم رو تکون دادم و گفتم: ـ می‌دونی، من خیلی انیمیشن نگاه می‌کنم. این جزو انیمیشنای مورد علاقمه. این داستانو وقتی این اواخر توی ذهنم مرور می‌کردم، به این نتیجه رسیدم که نباید آدما رو از روی ظاهرشون قضاوت کرد.
  11. پارت صد و بیست و دوم با عشق و مهربونی نگاش کردم و گفتم: ـ نه پوریا، دارم جدی میگم، مطمئنم که از قصه‌های من خوابت میاد. خندید و گفت: ـ ادعا داری تو این زمینه پس؟! منم متقابلا خندیدم و گفتم: ـ چه جورم!! بعد به چارچوب تخت تکیه داد و دستاشو پشت سرش قلاب کرد و بهم نگاه کرد و گفت: ـ خب شروع کن. منم روبه روش پاهامو رو تخت جمع کردم و با ذوق گفتم: ـ خب، چشماتو ببند! چشماشو بست و منم شروع کردم به تعریف کردن، من کلا دنیای انیمیشن‌ها رو از بچگی دوست داشتم و دنبالشون می‌کردم و واقعیت این بود که وقتی پوریا و حرکاتش و دبدم، به اولین چیزی که تونستم تشبیهش کنم، سالیوان دنیای هیولاها بود، گفتم: ـ خب، یکی بود...یکی نبود...توی دنیای هیولاها، یه قهرمان وجود داره به اسم سالیوان... سالیوان توی کارخونه هیولاها وظیفش اینه که آدمارو بترسونه تا از فریاد اون آدما، انرژی کارخونه هیولاها تامین بشه و توی دنیای هیولاها، یه قانون خیلی مهم وجود داره و اونم اینه که هیچ هیولایی نباید با بچه‌های آدمیزاد تماس داشته باشه! اگه یه بچه وارد دنیای هیولاها بشه، ممکنه یه عالمه مشکل پیش بیاد و حتی یه جور بیماری خطرناک به هیولاها منتقل کنه! به‌خاطر همین، همه هیولاها از بچه‌های آدمیزاد می‌ترسن و ازشون دوری می‌کنن. اما یه شب، وقتی سالی داره کارش رو انجام می‌ده، یه اتفاق عجیب میفته. یکی از درهای جادویی اتاق خواب آدم‌ها باز می‌مونه و یه دختر کوچولوی بامزه و چشم‌درشت به اسم “بو” وارد دنیای هیولاها می‌شه!! سالی اولش خیلی می‌ترسه و نمی‌دونه چیکار کنه. اون سعی می‌کنه بو رو برگردونه به دنیای خودش، اما بو یه دختر کوچولوی شیطون و باهوشه که به راحتی تسلیم نمی‌شه.
  12. پارت صد و بیست و یکم با اخم بهش نگاه کردم که اونم با خنده عصبی رو‌به من گفت: ـ نه مثل این‌که خیلی جدی هستی! با ناراحتی گفتم: ـ مگه چی میشه؟! نکنه اگه برای من قصه بگی، مافیا بودنت زیر سوال میره؟! یه هوفی کرد و پتو رو از تنش زد کنار و چیزی نگفت. منم با این‌که از حرکاتش و عصبی شدنش از ته دلم خنده‌ام می‌گرفت اما سعی کردم اصلا به‌روی خودم نیارم و نقشمو به درستی بازی کنم، با حالت قهر از تخت رفتم پایین و دست به سینه زیر پنجره نشستم و به روبه روم خیره شدم، پوریا اومد نزدیکم و گفت: ـ یعنی واقعا از این‌که ساعت دو نصفه شب برات قصه نمی‌گم، باهام قهر کردی؟؟! با اخم نگاش کردم و گفتم: ـ آره! ـ الان داری جدی میگی اینارو؟! ـ خیلیم جدیم، حالا که برام قصه نمیگی تا صبحم نمی‌خوابم! خندید و گفت: ـ دختر خوب کاش این چیزایی که دوست داری و من بلد بودم! من تو عمرم کسی برام قصه نگفته که من بخوام یاد بگیرم. خیلی این حرفش برام دردناک بود، درسته که با خنده داشت این حرفو میزد اما ته چشماش با گفتن این حرف غم عمیقی پنهان شده بود. دیگه نمی‌تونستم بی‌تفاوت باشم! مسخره بازی رو کنار گذاشتم و رفتم کنارش رو تخت نشستم و رو بهش گفتم: ـ می‌خوای من برات قصه بگم؟! پوزخندی زد و گفت: ـ داری مسخرم می‌کنی نه؟!
  13. پارت صد و بیستم گفت: ـ پتو رو بکش بالاتر! سردت میشه. تو دلم کیلو- کیلو قند آب می‌شد از این‌که این‌قدر بهم توجه می‌کرد، بدون هیچ حرفی پتو رو تا گردنم کشیدم بالا. ولی کرم درونم فعال شده بود، دلم نمی‌خواست حالا که پیششم این قدر زود بخوابم! بنابراین صداش زدم: ـ پوریا؟ با صدای گرفته‌ایی گفت: ـ بله؟ گفتم: ـ من خوابم نمیاد! یهو نیم‌خیز شد و گفت: ـ یعنی چی؟! منم از زیر پتو اومدم بیرون و گفتم: ـ یعنی چی چیه؟! خب خوابم پرید! خوابم نمی‌بره! تو جاش یکم جابه‌جا شد و گفت: ـ خب می‌گی الان چیکار کنم؟! یکم مکث کرد و بعد با حالت پوزخند گفت: ـ نکنه باید برات قصه بگم تا بخوابی؟! بعدش منم که از درون داشتم به اذیت کردنش، می‌خندیدم، از جام بلند شدم و با خوشحالی گفتم: ـ آره! میشه برام قصه بگی؟ لطفا! پوریا هم نیم‌خیز شد با چشمای نیمه‌باز بهم نگاه کرد و گفت: ـ باوان زده به سرت نصفه شبی؟! الان داری شوخی می‌کنی یا جدیه قضیه؟
  14. پارت صد و نوزدهم ولی بازم یه سرفه ریزی کردم و گفتم: ـ اگه تو مشکل نداشته باشی! سریع حرفمو قطع کرد و رفت تختش و مرتب کرد و لباساشو از رو تخت برداشت و گفت: ـ نه، من مشکلی ندارم. بعدش به تختش اشاره کرد و گفت: ـ تو امشب اینجا بخواب، منم رو کاناپه میخوابم. سریع گفتم: ـ نه اصلا نمیشه. امشب مزاحمت شدم، من رو کاناپه می‌خوابم و تو روی تخت خودت بخواب! خندید و گفت: ـ مزاحمم نشدی، نگران نباش، بعدشم من به جاهای سفت عادت دارم! و ضمنا هم این‌قدر با من یکی به دو نکن! با حالت لوسی گفتم: ـ باشه پس! چراغ مطالعشو خاموش کرد و رو بهم گفت: ـ ببینم قرص‌هاتو سر وقت خوردی دیگه؟ ـ اوهوم! رفتم رو تختش دراز کشیدم، بالشتش کاملا بوی خودش و می‌داد، از پنجره اتاقش، فقط آسمون بود که دیده می‌شد! و دونه‌های درشت بارون که مستقیم به پنجره می‌خورد، همین‌جور خیره به پنجره بودم اما زیر چشمی حواسم به حرکات پوریا هم بود، لباسش و درآورد و پتو رو کشید رو خودش، یهو انگار چشمش به من خورد و گفت: ـ باوان، خوابیدی؟ نگاش کردم و گفتم: ـ نه هنوز، چی شده؟
  15. پارت صد و هجدهم حرفشو قطع کردم و سریع گفتم: ـ نه کسی کاری نکرده فقط... فقط من تو اتاقم نمی‌تونم بخوابم. به من زل زده بود، با یکم مکث پرسید: ـ چرا؟! جات راحت نیست؟؟ گفتم: ـ نه، جام خوبه ولی صدای بارون و رعد و برق و صدای راه رفتن محافظا، نمی‌ذاره بخوابم. دستی به پیشونیش کشید و در حال فکر کردن ش، مشخص بود که اصلا تو این وادیا نیست و منم خجالت می‌کشیدم که مستقیم بخوام بهش بگم، بنابراین راهمو به سمت در اتاقش کج کردم و گفتم: ـ شرمنده که مزاحمت شدم، داشتی کار هم انجام می‌دادی! گفت: ـ نه خیلی چیزه مهمی نبود، ورقه‌های امور مالیه شرکته. منتظر ادامه جمله‌اش بودم اما چیزی نگفت، نمی‌دونم چرا یهو بغض گلوم و فشرد! برای این‌که اشک تو چشمم حلقه نزنه، لبخند مصنوعی زدم و بدون هیچ حرفی دستگیره درو باز کردم که صدام زد: ـ باوان؟ با شور و اشتیاق برگشتم سمتش که گفت: ـ نمی‌دونم اینجا احساس راحتی می‌کنی یا نه ولی اگه خودت بخوای می‌تونی امشب اینجا پیش من بمونی! تو دلم هزارتا فحش به مغزش دادم که چجوری نفهمیده که من به‌خاطر همین اومدم پیشش! تازه وقتی هم داشت اینو بیان می‌کرد، از خجالت سرخ شده بود!
  16. پارت صد و هفدهم عفت خانوم دوباره چشمکی بهم زد و گفت: ـ نگران نباش دخترم! با خوشحالی بهش لبخند زدم و ازش تشکر کردم. اونم شب‌بخیری گفت و از اتاق رفت بیرون. دلم برای پوریا تنگ شده بود و بازم دلم می‌خواست ببینمش اما همش با دلم کلنجار می‌رفتم که اینقدر ضایع بازی درنیارم! ولی دلم به هیچ عنوان نمی‌فهمید. بعد قضیه آرون اعتماد کردن برام خیلی سخت شده بود اما قلبم فقط پوریا رو صدا میزد و به این چیزا هیچ توجهی نداشت. موقع خواب بارون شدتش خیلی زیاد شده بود و به سرعت به پنجره اتاق می‌خورد و رعد و برق زیادی هم میزد. دورتادور خونه هم درخت و باغ بود و فضا رو واقعا ترسناک‌تر کرده بود. پتو رو تا سرم کشیدم بالا و از ترس داشتم سکته می‌کردم، از بیرونم صدای راه رفتن نگهبانا، فضا رو برام ترسناک‌تر کرده بود. کاش الان پوریا اینجا بود، اگه اون پیشم بود بدون این‌که بترسم، خیلی راحت می‌خوابیدم. بنابراین تصمیم خودمو گرفتم، بالشتمو گرفتم تو بغلم و آروم در اتاق و باز کردم. هیچ‌کس تو راه‌رو نبود و برقا خاموش بود به‌جز برق اتاق پوریا، پاهامو آروم روی پارکتا گذاشتم که توجه نگهبانا رو به خودم جلب نکنم، سلانه- سلانه راه افتادم سمت اتاقش، آروم در زدم، سریع اومد درو باز کرد! داشت تیشرتش رو می‌پوشید و نگم که چقدر سیکس پکاش جذاب بود. واقعا وقتی نگاش می‌کردم اینقدر محوش می‌شدم که باید منو صدا می‌زدند تا به دنیای واقعی برگردم! پوریا هم با بشکن همین کارو کرد که سریع به خودم اومدم و آروم گفتم: ـ چی میگی؟! پوریا هم مثل من آروم گفت: ـ بابا دو ساعته دارم ازت می‌پرسم چیزی شده؟! چرا بر و بر به من زل زدی؟! دستپاچه شدم و سریع رفتم داخل اتاق! پوریا با تعجب به حرکات من نگاه می‌کرد، با استرس و تته پته گفتم: ـ پوریا...من...اممم...من.. اومد نزدیکم وایستاد و بوی عطرش داشت دیوونم می‌کرد! به زمین خیره شدم، سریع گفت: ـ تو چی؟! ـ من خیلی می‌ترسم! دوباره با لحن تندی گفت: ـ نکنه کسی اذیتت کرده؟! اگه کسی کاری کرده حتما...
  17. پارت صد و شانزدهم خیلی ذوق می‌کردم که این حرفا رو می‌شنیدم اما بازم سعی کردم عادی باشم، عفت خانوم دوباره گفت: ـ حتی بخاطر تو روبه روی عموش وایستاد. می‌دونی که همه ما در هر صورت از دستورات آقا مازیار اطاعت می‌کنیم اما پوریا تنها کسی بود با این‌که حال خودش وخیم بود و هنوز زخمش خوب نشده بود، اومد دنبالت تا نجاتت بده. پرسیدم: ـ چرا این‌قدر سرده؟ رفتاراش، حرف زدنش، خیلی جدی و خشنه. عفت خانوم گفت: ـ چون که عشق ندیده دخترم! تنها چیزی که این پسر تو کل زندگیش دیده، تنفر و کشت و کشتار و زورگیری و باجگیری بوده، نمی‌دونه که باید چجوری برخورد کنه. حرفاش منو به فکر فرو برد، حق با عفت خانوم بود، اومد سینی رو از جلوم گرفت و با چشمک رو بهم گفت: ـ اما شاید تو اون کسی باشی که بتونی یادش بدی! می‌دونی دخترم من همیشه فکر می‌کنم هیچ‌چیزی توی این دنیا تصادفی نیست و تو هم تصادفی وارد این ویلا نشدی! با تعجب پرسیدم: ـ منظورتون چیه؟! گفت: ـ به‌نظر من خدا تو رو وارد زندگی پوریا کرد که اونو تغییرش بدی! عشق و علاقه و محبت و بهش یاد بدی، بهش نشون بدی که میشه با دید مثبت هم به دنیا نگاه کرد، از چشمات مشخصه که تو هم نسبت بهش بی‌حس نیستی! وای! فهمیده بود! حالا باید چیکار می‌کردم؟! سریع دستشو گرفتم و با حالت التماس گفتم: ـ لطفاً.. لطفاً این موضوع بین خودمون بمونه!
  18. پارت صد و پانزدهم قرص‌هامو خوردم و یکم با کتاب‌هایی که توی کتابخونه بود ور رفتم که در اتاقم زده شد و گفتم: ـ بفرمایید تو! در باز شد و دیدم که عفت خانوم با یه سینی از غذا و روی خوش وارد اتاق شده، با خوش‌رویی سینی رو ازش گرفتم و گفتم: ـ چرا زحمت کشیدین؟! ـ چه زحمتی دخترم؟! باید جون بگیری. بعدش نگاهش به در بالکن خورد که باز بود و سریع رفت در و بست و گفت: ـ دخترجون، سرمات بدتر میشه، پوریا بهم گفت چهار چشمی حواسم بهت باشه، باز اگه حالت بدتر بشه از چشم من میبینه! با یه لبخندی گفتم: ـ پوریا بهتون گفته؟! عفت خانوم متوجه ذوق چشمام شد و اونم با شیطنت گفت: ـ می‌بینم که وقتی راجب پوریا حرف میزنی، دیگه عصبانی نمیشی!! سریع خودمو جمع کردم و گفتم: ـ وا! این حرفا چیه عفت خانوم؟! اصلنم اینجوری نیست... من فقط... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ خیلی خب! نمی‌خواد توضیح بدی دخترم، ولی من از همون اولشم بهت گفتم که پوریا اون‌جوری که به‌نظر میاد نیست و پشت اون چهره، یه قلبی از طلا داره. فکر کنم می‌تونستم از زیرزبون عفت خانوم حرف بکشم چون واقعا راجب شخصیتش کنجکاو بودم، یه قاشق از غذامو خوردم و گفتم: ـ راستی عفت خانوم، این آقا پوریای شما کسی تو زندگیش نیست؟! چمی‌دونم دوست دختری، نامزدی... عفت خانوم بازم با شیطنت لبخند زد اما سریع خودشو جمع کرد و گفت: ـ نه والا، من پوریا رو از نوجوونی می‌شناسم و تا به امروز تو اولین دختری هستی که دیدم این‌قدر براش مهمه و بهش اهمیت میده!
  19. پارت صد و چهاردهم پوریا با این‌که می‌دونست عموش بابت اینکار کلی سرزنشش می‌کنه اما جلوش درومد و دوبار منو از مرگ نجات داد، تنها کسی بود که حرفمو باور کرد و نذاشت من توی توهماتم باقی بمونم و حقیقت و بهم گفت، برای خوشحالیم تلاش می‌کرد و حتی حواسش بیشتر از خودم به من بود. شاید بهش نمیومد اما واقعا با چشم دیدم که قلبش چقدر مهربونه و تمام اینکارا رو از صمیم قلبش انجام میده ولی اون یه مافیا بود. تو کار خلاف بود، چجوری می‌تونستم عاشق آدمی باشم که توی اینکاره؟! این حس اشتباهه اما حتی نمی‌تونستم اینو به دلم بقبولونم و اصلا چشمم این موضوع رو نمی‌دید، دفترمو باز کردم و شروع کردم به نوشتن: اول از همه باید با اون آرون آشغال خداحافظی می‌کردم و برای همیشه از شر اون و خاطراتش خلاص میشدم، نوشتم: دیگه حتی ازت متنفر هم نیستم، تو فقط برای من یه تجربه بد بودی! بهم کمک کردی تا چشممو بیشتر روی حقیقت باز کنم. که بفهمم هر آدمی که فقط حرف میزنه عاشقم نیست و آدما از روی عمل نشون میدن که چقدر یکیو دوست دارن و براش ارزش قائلن و به‌خاطرش روبه همه وایمیستن. جالبه اما از کسی خوشم اومده که منو به‌عنوان یه اسیر گرفت و تو یه ویلا محکوم کرده تا بقیه زندگیم و اینجا بگذرونم، باورم نمیشه که اینو می‌نویسم اما الان واقعا خوشحالم که اون روز باهات عروسی نکردم و قالم گذاشتی و باعث شد تا با پوریا آشنا بشم. اگه یه هفته قبل ازم می‌پرسیدن قطعا نظرم چیزه دیگه‌ایی بود و می‌خواستم هرجوری که بود از اینجا فرار کنم اما الان امیدوارم دیگه سر و کله‌ات پیدا نشه تا من اینجا پیش پوریا بمونم. دفتر و بستم، هر چیزی که حس کردم و نوشتم و این نوشته‌ها حتی برای خودمم جالب و عجیب بود! اما دیگه سردرگم نبودم، پوریا بدجوری توی ذهن و قلبم جا باز کرده بود و حرکاتش با وجود سرد بودنش به دلم نشسته بود. تو سخت ترین لحظات و زمان ناراحتیم، تنها کسی که کنارم بود و منو تو آغوشش فشرد، پوریا بود با این‌که بهش به اشتباه شلیک کردم منو مقصر ندونست و بازم مثل یه ناجی اومد دنبالم که نجاتم بده، اینا برام خیلی با ارزش بود.
  20. پارت صد و سیزدهم بعدش روبه من با جدیت گفت: ـ وقتی یه چیزی بهت میگم به حرفام گوش بده دختر که این اتفاقا نیفته، کم مونده بود تصادف کنیم! چیزی نگفتم و محوش شده بودم. حس می‌کنم اونم متوجه شد اما اصلا به‌روی خودش نیورد، اصلا نفهمیدم که چجوری یه آدمی که این‌قدر رو مخم بود و ازش متنفر بودم، تو دلم جا باز کرده بود، اما هرچی که بود آرون و توی ذهنم خیلی کم‌رنگ کرده بود. بعد نیم ساعت رسیدیم ویلا و رو بهش گفتم: ـ ممنونم بابت امروز! خیلی بهم خوش گذشت. لبخند ریزی زد و گفت: ـ خواهش میکنم. بعدش از ماشین پیاده شدیم و از پنجره بالا دیدم که عموش با چشمایی پر از خشم و عصبانیت داره بهمون نگاه می‌کنه، همون‌قدر که به پوریا اعتماد داشتم از این مرده چندشم می‌شد و واقعا ازش می‌ترسیدم، آدمی بود که بدون هیچ درنگی می‌تونست خیلی راحت یکیو بکشه و ککش هم نگزه و واقعا آدم خطرناکی بود. پوریا هم عموش رو از بالای پنجره دید و روبه من گفت: ـ برو تو اتاقت، ده دقیقه دیگه هم باید قرصهاتو بخوری. از این‌که اینقدر حواسش بهم بود، دلم غنج می‌رفت، اما مجبور بودم که عادی رفتار کنم چون از پوریا اصلا مطمئن نبودم. رفتم داخل اتاقم و دفتری که آرزو بهم داده بود و از توی کیفم درآوردم، به امروز فکر کردم. باید با احساساتم مواجه می‌شدم! یعنی واقعا من از پوریا خوشم اومده بود؟! یا فقط دنبال این بودم که بعد آرون، توی دلم یه جایگزین پیدا کنم که تنها نباشم و یجوری بخوام با اینکار ازش انتقام بگیرم. رفتم تو بالکن اتاق ایستادم و به منظره روبه رو خیره شدم.
  21. پارت صد و دوازدهم ولی پوریا سریع گفت: ـ شیشه رو بکش بالا باوان! سرمات بیشتر میشه. ـ نه نمیشه! زیر لب طوری که من بشنوم گفت: ـ لجباز! منم همون‌جوری که روم سمت خیابون بود، گفتم: ـ خودتی! گفت: ـ حیف که مریضی وگرنه می‌دونستم باهات چیکار کنم! منم از قصد صورتم و بردم نزدیک صورتش و زیر گوشش گفتم: ـ چیکار می‌کردی؟! یهو محو نگاهم شد که یه موتوری با سرعت از کنارمون رد شد که یهو فرمون از کنترل پوریا خارج شد و باعث شد که پرت شم تو بغلش، سریع زد کنار و روبه من با نگرانی گفت: ـ خوبی؟! چشمام و آروم باز و بسته کردم و گفتم: ـ آره یکم شونه‌ام درد گرفت. بعدش کمکم کرد که دوباره روی صندلی پشتی بدم و کمربند و خودش برام بست، اولین‌بار که اینقدر نزدیک داشتم جزییات صورتش و می‌دیدم، موهای خرمایی کوتاه، صورتش ته ریش کمی داشت و به جذابیت قیافش اضافه می‌کرد.
  22. پارت صد و یازدهم خودشم انگار یهو متوجه این موضوع شد که وسط حرف زدنش، یه لیوان آب خورد و سریع گفت: ـ که متأسفانه زندگی ما رو سمت دیگه‌ایی برد! پرسیدم: ـ یعنی اگه دست خودت بود، هیچ‌وقت این راهو انتخاب نمی‌کردی؟! یکم مکث کرد و بعدش سریع گفت: ـ زیادی سوال پرسیدی! اگه سیر شدی، بهتره که بریم، هوا ابری شده! احتمال این‌که بارون بیاد زیاده، تو هم سرما داری بیشتر مریض میشی. نخواست جواب سوالمو بده اما من حدسم این بود که اگه دست خودش بود، قطعا وارد این راه نمی‌شد، همین‌جور که بلند می‌شدیم رو بهش گفتم: ـ میشه یه روز به منم یاد بدی؟! چندتا اسکناس درآورد و لای منو گذاشت و پرسید: ـ چیو؟! ـ همین که بلدی با چوب وسیله درست کنی؟! با تعجب نگام کرد و پرسید: ـ واقعا دوست داری؟! با ذوق گفتم: ـ آره دلم می‌خواد تجربش کنم! دوست داشتم تجربه کنم اما راستشو بخواین بیش‌ترین هدفم این بود که با پوریا وقت بگذرونم، بعدش سریع سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت ویلا، همون‌جوری که پوریا گفته بود، بارون نم- نم شروع به باریدن کرد. شیشه رو یکم آوردم پایین تا دونه‌هاش به صورتم بخوره، از بچگی این عادت و داشتم و واقعا بهم حس خیلی خوبی میداد.
  23. پارت صد و دهم خندید و گفت: ـ چرا خیلی بزرگ‌تر نشون میدم؟! گفتم: ـ نه اتفاقا برعکس، خیلی کوچیک‌تر نشون میدی! یهو بهم خیره شد و گفت: ـ نظر لطفته! ـ خب بیشتر بگو، مثلا تو دانشگاه چی خوندی؟! از کی وارد کار... به اینجا که رسیدم یکم مکث کردم که خودش گفت: ـ وارد کار مافیا شدم؟! سرمو تکون دادم که گفت: ـ راستش من اینقدر کارام زیاده که وقت نکردم اصلا دانشگاه برم و اگه میخوای بدونی که دوست داشتم چیکاره بشم، همیشه دلم می‌خواست نجار باشم. با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ نجار! گفت: ـ آره، از بچگی جزو سرگرمی های مورد علاقم بود، حتی اگه وقت کنم بعضاً یه چیزایی درست می‌کنم. با ذوق گفتم: ـ جدی میگی؟! از ذوقم خندید و گفت: ـ آره، مثلا اون قفسه کتاب و چوب تختت و قبلا درست کرده بودم. باورم نمی‌شد که یه مافیا، دلش میخواست ساده‌ترین کار و انجام بده، این‌قدر از صمیم قلبش بابت این موضوع حرف میزد، که دلم براش سوخت از این‌که چیزایی که داره تعریف می‌کنه، نصفش واقعی نیست و فقط دوست داره که اتفاق بیفته!
  24. پارت صد و نهم از خنده خودش، منم خندم گرفت، اولین‌بار بود صورتشو وقتی اینقدر عمیق می‌خنده می‌دیدم! راستش خیلی- خیلی خوشم اومده بود. دوتا دستامو گذاشتم زیر چونه‌ام و گفتم: ـ یعنی از این به بعد بیشتر میایم اینجا؟! پوریا هم کباب کوبیده رو از تن سیخ درآورد و گفت: ـ چرا که نه! اونم مشغول غذا خوردن شد که ازش پرسیدم: ـ تو چند سالته؟! بهم نگاه کرد و دوباره با خنده گفت: ـ چطور از بحث کباب رسیدی به سن من؟! خندیدم و گفتم: ـ نه آخه من هیچی از تو نمیدونم، دلم می‌خواد بیشتر راجب تو بفهمم و بیشتر بشناسمت. بعد ساکت شدم و دوباره گفتم: ـ حداقل تا زمانی که پیش شمام و هنوز نمردم! با اطمینان خاطر بهم نگاه کرد و گفت: ـ باوان تا زمانی که من زنده‌ام هیچ‌کس جرعت اینو نداره که به تو آسیب بزنه! گفتم: ـ اما عموت.. حرفم و قطع کرد و گفت: ـ عموم هم شامل حرفم میشه، باهاش صحبت کردم، اصلا نگران این موضوع نباش! این‌جور حرف زدنش دلمو خیلی قرص می‌کرد و خوشم میومد، گفتم: ـ خب نگفتی! لقمه‌ایی که دستش بود و داد بهم و گفت: ـ سی و دو! با تعجب گفتم: ـ جدی میگیی؟! چقدر بهت نمی‌خوره!
  25. پارت صد و هشتم با گفتن اسم ملیکا یهو گوشم سوت کشید، این دیگه کی بود؟! سعی کردم خیلی خودمو کنجکاو نشون ندم، به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم: ـ ملیکا کیه؟! تا رفت جواب بده، یکی از کارکنان ترشی و ظرفا رو آورد و رو به پوریا گفت: ـ چند دقیقه دیگه غذا آماده میشه! پوریا سری تکون داد و پسره رفت، دوباره پرسیدم: ـ داشتی میگفتی! پوریا سر بطری آب و باز کرد و گفت: ـ دختر عمو مازیاره که الان پیش مادرشه اما چند وقت دیگه برمی‌گرده! نمی‌دونم چرا حس خوبی حتی از اسم اون دختر هم نگرفتم شاید چون از پدرش هم بدم میومد، ناخودآگاه همون حس و به دخترش داشتم و چیزی که برای خودمم عجیب بود این بود که دلم نمی‌خواست که پوریا بجز اسم من، اسم دیگه ایی رو بگه، واقعا دلم قاطی کرده بود! نباید می‌ذاشتم که بیشتر از این از پوریا خوشش بیاد چون در هر صورت هیچ ربطی بهم نداشتیم و من یجورایی پیششون اسیر بودم و هر چقدر هم که بهم اهمیت میداد، در هر صورت اون یه مافیا بود و هیچ‌چیزی این ماجرا رو عوض نمی‌کرد...کباب‌ها رو بعد ده دقیقه آوردن و این‌قدر گرسنه‌ام بود که سریع شروع کردم به غذا خوردن و لقمه‌های رو دوتا یکی می‌چپوندم تو دهنم که یهو حس کردم که پوریا با یه لبخند ریزی داره نگام می‌کنه. لقمه‌امو قورت دادم و باعث شد سرفه‌ام بگیره و پوریا دیگه نتونست خودشو کنترل کنه، خودشو آورد جلو و گفت: ـ نوش- نوش، آروم باش دختر! همش مال خودته. با خجالت همون‌حور که مشت میزدم به قفسه سینه‌ام تا سرفه‌ام بند بیاد گفتم: ـ آخه خیلی گرسنه‌ام بود! پوریا بازم خندید و گفت: ـ نوش جونت، نمی‌دونستم اینقدر کباب دوست داری! وگرنه زودتر میوردمت اینجا.
×
×
  • اضافه کردن...