-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
#چهلمین متن نیمه شب دلیل اینکه خیلی از آدما به چیزایی که میخوان نمیرسن؛ ناشکری و نمک نشناسیه! وگرنه تو برای یه چیز کوچیک تو زندگیت، نه فقط گفتاری بلکه از صمیم قلب خداتو شکر کن ، ببین چجوری دو برابر برمیگردونه به زندگیت... 22:22 نوزدهم بهمن
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نهم بعدش گفتم: ـ من برم که الان خانوم جان، صداش درمیاد! خداحافظ. با حالت دو به خونه برگشتم. تا به سمت انباری رفتم، خانوم جان در رو باز کرد و گفت: ـ طالب هیچ معلوم هست تو کجایی؟ بجنب! پدرت اینا میخوان بساط قلیون آماده باشه. سریع جعبهها رو کنار دادم و گفتم: ـ دارم میام خانوم جان. بعدش ذغالها رو روی قلیون، مشغول چاق کردن شدم. در حین کار هم مدام به زهره فکر میکردم و احساسش. به اینکه وقتی نامه به دستش رسید، چه حالتی پیدا میکنه! دست خودم نبود، مدام دلم میخواست پیشم باشه و با همدیگه حرف بزنیم. دلم برای چشمها و مدل نگاه کردنش، واقعا تنگ میشد. بعد از اینکه بساط قلیون رو برای بابا و دوستهاش بردم، بالا رفتم و توی اتاقم، مشغول قرآن خواندن شدم. دلم میخواست من هم مثل ملا میرزا بتونم یه روزی قاری قرآن بشم و هم اینکه دعا کنم که زهره، بالاخره مال من بشه و مانعها یکی یکی از سر راهمون برداشته بشه؛ مهم تر از هر چیزی، جنگ بین چلاویها و آملیها با رسیدن من و زهره به هم، تموم بشه. نمیدونم تا ساعت چند، مشغول قرآن خواندن بودم اما وقتی سرم رو بلند کردم، سپیدهدم شده بود. اصلا خواب به چشمم نیومد و گفتم قبل از اینکه خانوم جان برای خریدن نون بیدارم کنه، خودم بلند بشم و برم نون بخرم. موقع صبحانه خوردن، بابا بهم گفت: ـ طالب، امروز برای چرای گوسفندها باید بهم کمک کنی! من دیشب نتونستم بخوابم، کمرم گرفته. همینطور که قند میذاشتم توی دهنم، گفتم: ـ چشم پدر.- 111 پاسخ
-
- 3
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتم سبزعلی بعد از چند دقیقه، اومد پایین و با لحن تندی گفت: ـ چه خبرته طالب؟ مگه من معشوقتم که اینجوری صدام میزنی؟! سریع از توی جیب لباسم، نامه رو درآوردم. کاغذ رو به دستش دادم و گفتم: ـ خیلی سریع باید اینو به دست زهره برسونی سبزعلی! سبزعلی به نامه توی دستش نگاه کرد و گفت: ـ طالب بیخیال شو تو رو خدا! اگه آوازهاش توی محل بپیچه... حرفش رو قطع کردم و گفتم: ـ کاری که بهت میگم رو بکن سبزعلی! نمیتونی بهم کمک کنی؟ سبزعلی کمی فکر کرد و گفت: ـ چی بهت بگم که عاقل نمیشی! لبخندی زدم و گفتم: ـ دلمو بدجور بهش باختم! سبزعلی سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت: ـ چی بگم والا... خدا به خیر بگذرونه. نامه رو از دستم گرفت و داشت میرفت داخل خونه که گفتم: ـ وایستا! ـ باز چیه؟ گفتم: ـ چه جوری میخوای به دستش برسونی؟ یه موقع برات دردسر درست نشه! گفت: ـ نگران نباش! خواهرم زهرا، بعدازظهرها میره پیشش تا با همدیگه خیاطی بکنن و زهره بهش بافتنی یاد بده. میدم بهش که به دست زهره برسونه. با ذوق گفتم: ـ حرف نداری!- 111 پاسخ
-
- 3
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتم قلم رو برداشتم و با لبخند شروع به نوشتن کردم: تا زهره و مه در آسمان گـشت پدید بـهتر ز مِی ناب کـسی هـیچ ندید ... همینجور صورت زیباش جلوی چشمهام میاومد و بیشتر راجع بهش مینوشتم. تا اینکه شعر تمام شد و آخرش هم، اسمم رو نوشتم. باید این نامه رو میرسوندم به دست سبزعلی، تا براش ببره. دلم میخواست سریعتر این نامه رو بخونه، نمیتونستم تا شنبه صبر کنم. اما باید میذاشتم زمانی که مهمانها میرسیدن و خانوم جان( نامادریم ) مشغول کار میشد، تا بتونم از خونه بیرون برم؛ وگرنه هزارتا کار سرم میریزه که نتونم از خونه خارج بشم. ساعت تقریبا هفت بود که دوستهای کشاورز بابام اومدن و خانوم جان هم خیلی سخت مشغول پذیرایی و چای و میوه بردن شد. این لابلا از من هم کمک میخواست و من هم بدون کوچیکترین حرفی، کمکش میکردم. موقع سفره گذاشتن، سر شام، رفتم توی آشپزخونه و رو به خانوم جان گفتم: ـ خانوم جان، من میرم پایین کفشهای مهمونا رو مرتب کنم. خانوم جان که مشغول آب کشیدن ظرفها بود، گفت: ـ باشه، فقط محمد داری میای بالا، قبلش از توی انباری، ذغال برای قلیون بیار! گفتم: ـ باشه، حتما. بعدش با سرعت از خونه خارج شدم و به سمت خونه سبزعلی رفتم و با پرتاب کردن چند سنگ به شیشه اتاقش، بهش فهموندم که پایین ایستادم.- 111 پاسخ
-
- 3
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سی و نهمین متن نیمهشب مود : خودت + آرزوهات + خنده هات + کتاب خواندن + نوشتن احساسات+ موزیک گوش دادن با هندزفری+ حرف زدن با خدا+ کافی خوردن + گذاشتن پای برهنه تو آب دریا + عود سیب ترش یا وانیل روشن کردن + نگاه کردن به ماه هر چیز یا هر کس دیگهایی تو ذهنت موند، چرته... خط بزن و برای خودت لحظه های خوش بساز. 11:11 نوزدهم بهمن
-
#سی و هشتمین متن نیمهشب هر اشتباهی که توی زندگیت کردی؛ به احتمال زیاد بهترین کاری بوده که میتونستی تو اون لحظه انجام بدی! هر انتخابی که توی زندگیت کردی؛ به احتمال زیاد بهترین تصمیمی بوده که اون لحظه میتونستی انتخابش کنی! و هر حسی که داشتی؛ به احتمال زیاد قوی ترین چیزی بوده که قلبت بهش باور داشته! پس لطفا حسرت هیچی رو تو گذشته نخور! تو اون لحظه بهترین خودت بودی. خوده بیتجربهی گذشتت و قضاوت نکن! 10:10 نوزدهم بهمن
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت ششم قبل از رفتن به خونه، به نونوایی رفتم. از شانس خوبم، امروز خلوت بود؛ پس من هم پنج تا نون بربری گرفتم و به سمت خونه رفتم. قبل از اینکه وارد خونه بشم، پشیمون شدم و در رو بستم. رفتم سمت سر کوچمون، تا بتونم خونه زهره رو ببینم و از دور حسش کنم. رسیدم سر کوچه، اما واقعیتش این بود که نمیدونستم کدوم خونست. دستم رو روی قلبم گذاشتم و چشمهام رو برای لحظهای بستم تا بتونم از حس شهودم کمک بگیرم. حسم میگفت بین اون خونهها، خونهای که سقف و دیوارش آجری رنگ بود و تراسش به سمت خیابون بود، خونشونه. در همین حین، دیدم با یه روسری گلگلی و دامنی از همون طرح، با بافتنی توی دستش اومد و روی تراس نشست. خواستم براش دست تکون بدم و صداش بزنم، اما آدمهایی که توی کوچه در حال رفت و آمد بودن، مانعم شدن. شاید هنوز اونقدری که باید، جسور نشده بودم و به علاوه اینکه، میترسیدم خبر به گوش برادر یا پدرش برسه و برای زهره، گرون تموم بشه. اصلا دلم نمیخواست حتی به ناراحتی چشمهاش حتی فکر کنم. بنابراین از همون فاصله دستم رو روی قلبم گذاشتم و زیر لب، با ذوق گفتم: ـ همین که از همین جا میتونم نگات کنم، برام کافیه. دوباره برگشتم سمت خونه و در رو باز کردم و رفتم بالا. سمیرا خانوم در حال آشپزی توی آشپزخونه بود و با سروصدای در، بلند پرسید: ـ تو اومدی محمد؟ بلند گفتم: ـ آره، منم. روسریش رو دور گردنش بست و گفت: ـ نون خریدی؟ نونها رو به دستش دادم و بدون حرف دیگهای، به سمت اتاقم. راه افتادم. به پشتی اتاقم تکیه دادم تا شعری که با شنیدن اسم زهره، به یادم اومده بود رو براش بنویسم.- 111 پاسخ
-
- 3
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سی و هفتمین متن نیمه شب ولی بنظرم سخت تر از کسی که دچار دوست داشتن یه طرفه شده؛ وضعیت اونیه که میدونه طرف مقابل باهاش حال نمیکنه و نمیخواد باهاش حرف بزنه... با این حال بازم از ذهنش بیرون نمیره و توی تمام سختیا، خوشیها، غم و غصهها ، خواب و رویا، اولین کسی که تصویرش تو ذهنش میاد، اون آدمه! واقعا دردناکه:))) 23:23 هجدهم بهمن
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجم رو به سبزعلی پرسیدم: ـ تو میدونی خونش کجاست؟ سبزعلی آهی کشید و گفت: ـ بیخیال شو طالب! اون دخترو به تو نمیدن. میانه راه ایستادم، با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم: ـ آخه چرا؟ سبزعلی گفت: ـ اون دختر محمود چلاویه، خونهشون دقیقاَ پشت کوچه شماست. ناراحت شدم، اما ناامید نشدم. گفتم: ـ من شانس خودمو امتحان میکنم... چشماش از ذهنم بیرون نمیره. سبزعلی بهم نگاهی طولانی انداخت. وقتی به دو راهی که مسیر خونههامون رو از هم جدا میکرد رسیدیم، بهم گفت: ـ من که هر چی بگم، تو حرف خودتو میزنی طالب. به هرحال، وظیفه من بود که بهت هشدار بدم. چیزی نگفتم و باهاش خداحافظی کردم. عشق به زهره، چشمهام رو کور و گوشهام رو کر کرده بود؛ وگرنه سبزعلی داشت حرف درستی میزد. از مدتها قبل، یعنی از زمان بچگی من تا الان، یه گارد خیلی بزرگ و محکمی بین دو طایفه آملیها و چلاویها بود و توی این مدت که یه جورایی بین دو طایفه جنگ بود، خیلیها از هم گذشتن... برادر از برادر، زن از شوهر و عاشق از معشوقش. هیچ وقت نشده بود که یک چلاوی و آملی، توی یک مجلس بشینن و اون مجلس، تا آخر به خوبی و خوشی پیش بره. حتماً آخرش یک دعوایی پیش میاومد. واقعا نمیخواستم به این چیزها فکر کنم؛ برای من، مهم زهره بود و نه هیچ چیز دیگه! شاید عشق من و زهره، به این دعوا پیروز میشد و همه چیز در نهایت، به خیر و خوشی تموم میشد. از کجا معلوم؟- 111 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مرسیی 😘- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
#سی و ششمین متن نیمه شب میتونم بهتون بگم که پیروزی های چشمگیری تو این دنیا ندارم اما... از شکستهایی که از آنها زنده بیرون امدم، میتونم غافلگیرتون کنم. 18:18 هجدهم بهمن
-
#سی و پنجمین متن نیمهشب روبروی پنجره اتاقم میایستم و دستی به موهایم میکشم... تنها چیزی که به ذهنم میرسید این است که: پرواز را به خاطر بسپار پرنده مُردنیست... 17:17 هجدهم بهمن
-
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عالی شد👌 مرسی♥️♥️ همینو بیزحمت بذارین رو جلد دلنوشتم- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهارم گفتم: ـ مثلا من وقتی اسمت رو شنیدم، شعر خیلی قشنگی به ذهنم اومد. دستش رو زیر گونهاش گذاشت و گفت: ـ خیلی مایلم تا بشنوم! تا خواستم حرفی بزنم، سبزعلی از پنجره کلاس، سرش رو آورد داخل و گفت: ـ طالب بیا دیگه! زیر پام علف سبز شد. من و زهره که جفتمون توی فکر فرو رفته بودیم، با شنیدن صدای سبزعلی، یکه خوردیم. دفترهام رو توی دستم گرفتم و گفتم: ـ فرصت نشد، ولی حتما به دستتون میرسونم که بخونیدش. با لبخند سرش رو تکون داد و گفت: ـ خوشحال میشم! ممنونم ازتون. و سری به نشانه ادب تکون دادم. کفشهام رو پوشیدم و پیش سبزعلی رفتم. سبزعلی، زنجیری رو دور دست خودش میچرخوند و به دیوار مکتبخونه تکیه داده بود. با دیدن من، به حالت شاکی گفت: ـ بابا طالب، دو ساعت داری چی کار میکنی تو کلاس؟ ملا میرزا هم که سر کلاس نبود. اما فقط فکر و ذکر من، پیش لبخند و چشمهای زهره بود. حالت صورتم از نگاه سبزعلی دور نموند. با بازوش به کمرم ضربه زد که از فکر در اومدم و گفتم: ـ چته؟ سبزعلی پوزخندی زد و گفت: ـ تو چته؟ چرا تو عالم هپروتی؟ ببینم طالب، نکنه موضوع اون دخترست؟!- 111 پاسخ
-
- 5
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خیلی قشنگ شد فقط اگه امکانش هست روی تصویر نوشته بشه( دلنوشته نیمه شب ) بعد اینکه متن بیاد سمت راست، زیر قفل پنجره قرار بگیره🙏🙏 -
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
الان شدش؟؟@ماسو -
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
با همون یوآپلود فرستادم -
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سوم وقتی سرجام نشستم، ملا گفت: ـ بقیه بحثها راجع به متن بچهها رو میذاریم شنبه، فعلا خسته نباشید. این رو گفت، کلاهش رو روی میز گذاشت و از کلاس بیرون رفت. بعد از بیرون رفتنش هم بچهها تک تک، کلاس رو ترک کردن؛ اما من لفتش میدادم که تمامی حرکات اون دختر رو زیرنظر داشته باشم و بتوانم توی ذهنم حکش کنم تا شبها راحتتر بهش فکر کنم. در حین جمع کردن وسایلم، دیدم که از جاش بلند شد و اومد و توی یک قدمی من نشست. از حرکتش، یکم جا خوردم؛ اما از ته دلم ذوق زده بودم! با لبخندی که از چشمهام بیرون میزد، جوابش رو دادم. اون هم با لبخند گفت: ـ چه جوری اینقدر متنهایی که مینویسین، قشنگه؟ از چی الهام میگیرین؟ با عشق، چند ثانیه به چشمهاش خیره شدم و گفتم: ـ میتونم اسمتونو بپرسم؟ گونههاش سرخ شد و گفت: ـ زهره! گفتم: ـ چه اسم قشنگی! راستشو بخواین، من وقتی به زیباییها و قشنگیهای اطرافم نگاه میکنم و بهشون فکر میکنم، جملات به صورت بداهه توی ذهنم جاری میشه. بعد سعی میکنم اون جملات رو بدون هیچ تفسیری، روی کاغذ بیارم. هنگام حرف زدن من، سرش رو به حالت تایید تکون میداد. ادامه دادم و گفتم: ـ و خب میدونین دیگه... هر چیزی هم که از دل آدم بیرون بیاد، به دل همه هم میشینه! گفت: ـ چقدر جالب! تا به حال اینجوری بهش نگاه نکردم.- 111 پاسخ
-
- 5
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دوم بعدش، من هم کفشم رو درآوردم و به ملا میرزا سلام کردم و طبق معمول، رفتم و سرجام نشستم. همونجوری که کتابهام رو مقابلم قرار میدادم، تمام حرکاتش رو زیرنظر داشتم. همیشه روبروی من مینشست. تکلیفی که ملا بهمون داده بود، یه شعر در وصف دورهمی توی شب یلدا بود و بچهها یک به یک جلو میرفتن و مطالبی که نوشته بودن رو میخوندن، اما من تمام حواسم به اون بود. حتی اسمش رو هم نمیدونستم. خیلی دلم میخواست بدونم دختر کدوم طایفهست و یکم هم که شده، به چشمش بیام. تا اینکه استاد اسمم رو صدا زد و من از توی فکر در اومدم. ملا میرزا گفت: ـ محمد طالب، بیا جلو و متنی که نوشتی رو بخون! ورقهام رو از لای دفترم بیرون آوردم و گفتم: ـ چشم. ملا میرزا کُرد بیبدیل و متواضعی بود و دانش خیلی زیادی توی همه زمینهها داشت. تا الان هر چی که یاد گرفتم، زیر سایه اون بوده. قاری قرآن بود و توی یاد دادن درس به بچهها، بینهایت صبور بود. همین صبر و متانتش هم اون رو نزد شاگردهاش، متمایز کرده بود. جلو رفتم. چندتا سرفه کردم تا گلویی صاف کنم و بعد، شروع به خواندن کردم: «من از میان واژههای زلال «دوستی » را برگزیدهام، آن جا که برف های تنهایی آب می شوند در صدای تابستانی یک دوست. خوشبختی همین در کنار هم بودنهاست. همین دوست داشتنهاست، خوشبختی همین لحظههای ماست. همین ثانیههاییست که در شتاب زندگی، گمشان کردهایم. زندگی زیباست، وقتی باهم باشیم.» بعد تموم شدن متن، نیم نگاهی به اون دختر و بعد به ملا کردم. وقتی لبخند ملا میرزا رو دیدم، خیالم راحت شد. عرق پیشونیم رو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم. ملامیرزا گفت: ـ عالی بود طالب... مثل همیشه!- 111 پاسخ
-
- 5
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اینم لینک دلنوشتمه- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام درخواست طراحی کاور دلنوشتمو با این عکس داشتم🙏🙏 https://biaupload.com/do.php?imgf=org-139187fbd8ef2.jpg- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
#سی و چهارمین متن نیمهشب حتی فرشته نجات هم به سیندرلا گفته بود: اینم مثل رویاهای دیگه، دوام زیادی نداره. فقط تا نیمهشب مهلت داری رویاتو زندگی کنی! 12:12 هجدهم بهمن
-
#سی و سومین متن نیمهشب توی اجتماع باشین، دوست پیدا کنین، وارد رابطه بشین اما... تنهایی رو بلد باشین! هیچکس با ضمانت وارد زندگی شما نمیشه. 11:11 هجدهم بهمن
-
#سی و دومین متن نیمهشب بعضی وقتا شارژری که باهاش احساسات خوب و امیدواریم و شارژ میکنم، خراب میشه... و اون روز انگار یه کامیون از رو جسمم رد شده! 22:22 هفدهم بهمن