-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
#بیست و یکمین متن نیمهشب متنی در داستایوفسکی خوندم که توجهم و جلب کرد: - اگر او توانسته مرا فراموش کند، من هم میتوانم! + میبینی، هنوز دوستش داری! - از کجا معلوم؟ + هنوز میخواهی کار هایی را بکنی که او کرده...! چهاردهم بهمن 12:12
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و چهل و یکم جملم تموم نشده بود که بالاخره دکتر از در اتاق عمل اومد بیرون، با استرس رفتم پیشش و بهش گفتم: ـ توروخدا به من بگین زندست! خواهش میکنم... دکتر لبخندی بهم زد و گفت: ـ خیلی خون از دست داد اما خوش شانس بود چون به موقع رسوندینش بیمارستان و تونستیم قبل از اینکه گلوله به ارگانهای اصلیش آسیب بزنه، درش بیارم. عفت خانوم با صدای بلند گفت: ـ خدایا صدهزار مرتبه شکرت! دعاهام مستجاب شد! همینجور که اشک شادی میریختم گفتم: ـ کی میتونم ببینمش؟؟! دکتر گفت: ـ چند دقیقه دیگه میارنش تو بخش! شاهین و بغل کردم و گفتم: ـ اگه چیزیش میشد، من میمردم! بهخاطر من پرید جلوی اون گلوله!! شاهین دستی زد به پشتم و گفت: ـ خداروشکر که خطر از بیخ گوشمون رد شد داداش! گفتم: ـ بهم گفت چقدر دوسم داره شاهین، همینکه چشماشو باز کنه، منم عشقم و بهش اعتراف میکنم. شاهین لبخندش محو شد و با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ چیشده؟ -
#بیستمین متن نیمهشب تو فکر میکنی مردای بزرگتر ازت، بیشتر میفهمن و درکت میکنن. اما واقعیت اینه که اونا درک و منطقشون در حد پسرای بیست ساله هم نیست. شاید همشون نه ولی قریب به نود درصدشون، این مدلین. چهاردهم بهمن 11:11
-
#نوزدهمین متن نیمهشب نمیدونم ولی بنظرم اگه دلت زیادی پاک باشه و آدما دلتو بشکونن، خدا هرجوری شده...حتی اگه شبا از قلب درد خوابت نبره، اما صبحش تو رو با یه انرژی وصف نشدنی و شادی و اُمید از خواب بیدار میکنه. بنظرم این شروعه ترمیم شدن قلبته! چهاردهم بهمن 10:10
-
#هجدهمین متن نیمهشب آرزو تو سریال از سرنوشت یه جملهی خیلی قشنگ گفت: ما هممون قبل از اینکه به این دنیا بیایم، نقشمون تعیین شدست... الآنم اومدیم تا همون نقشها رو بازی کنیم. پس خودتو بابت کاری که انجام دادی، سرزنش نکن! اون کار توی سرنوشتت بوده! 00:00 چهاردهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و چهلم دو سه تا پرستار با یدونه برانکارد اومدن سمتم و منم سریع باوان و گذاشتم روش با استرس همونجور که پشت سرشون میدوییدم گفتم: ـ لطفا... لطفا بگین بهم که خوب میشه!! اما بدون توجه به حرف من، یکی از اونا به یه پرستار دیگه گفت: ـ نبض داره ولی خیلی ضعیفه! سریع ببرینش اتاق عمل، منم به دکتر بگم بیاد. چی داشتن میگفتن؟! خدایا ازت خواهش میکنم دختری که دوسش دارم و ازم نگیر! اون تمام زندگیه منه، با وجود اون من تونستم عشق و عاشقی رو باور کنم. قول میدم دیگه تنهاش نذارم و ازش مراقبت کنم... عین دیوونه ها تو راهروی بیمارستان راه میرفتم و از صمیم قلبم دعا میکردم. این بلاتکلیفی و انتظار از لحظه به لحظهی عمرم کم میکرد، وقتی شاهین بهم زنگ زد همینجور که گریه میکردم، همه چیزو براش توضیح دادم و یک ساعت بعد اونام اومدن بیمارستان؛ شاهین سریع اومد سمتم و بغلم کرد و گفت: ـ نگران نباش داداش، باوان دختر قویه، من مطمئنم که اینم از سر میگذرونه! اشکام و پاک کردم و گفتم: ـ انشاللا! عفت خانوم همینجور که داشت تسبیح میزد گفت: ـ کسی خبری نداد؟! گفتم: ـ نه، الان تقریبا سه ساعته که داخله و هیچکس چیزی بهم نمیگه! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و نهم آرون که دیدش بجای من باوان خودشو پرت کرد جلوم و اون تیر خورده، دستپاچه شد و خواست فرار کنه که با فریاد اسلحه رو گرفتم سمتش و بهش شلیک کردم و نزدیکای در افتاد رو زمین...باوان و که به زور نفس میکشید، در آغوش گرفتم و با گریه گفتم: ـ چرا؟؟ چرا اینکار و کردی؟؟ من بدون تو چیکار کنم؟! بریده بریده میگفت: ـ همش...همش تو قراره منو ...نجات بدی، سالیوان؟!...یبارم...یبارم من نجاتت دادم.. شالشو از رو سرش درآوردم و همینطور که اشک میریختم؛ دور شکمش بستم و سعی کردم آروم باشم و گفتم: ـ نگران نباش عزیزم؛ طاقت بیار...میبرمت بیمارستان! دستامو گرفت و بازم بریده بریده گفت: ـ خوش...خوشحالم...که تونستم...ببینمت...ب..برای آخرین بار! خیلی...دوستت دارم. مثل یه بچه کوچیک هق هق میکردم و میگفتم: ـ نه...چیزیت نمیشه!! باوان...باوان صدامو میشنوی؟! اما بی جون افتاد روی دستم و چشماش بسته شد! مصمم گفتم: ـ چیزیت نمیشه عزیزم! نمیذارم اتفاقی برات بیفته! با یه بسم الله، بغلش کردم و با سرعت بردمش، داخل ماشین. دستم و روی زخمش نگه داشتم و میگفتم: ـ الان میرسیم عزیزم! طاقت بیار. اولین بیمارستانی که چشمم خورد وایستادم و سریعا پیاده شدم و با صدای بلند و سراسیمه گفتم: ـ تیر خورده!! لطفا یکی کمک کنه! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و هشتم سریع برگشتم و خودمو جلوی باوان سپر کردم، آرون با خنده گفت: ـ به به آقا پوریا! مشتاق دیدارت بودم. با پوزخند رو بهش گفتم: ـ تو اینقدر ترسویی که فقط میتونی از پشت سر بهم حمله کنی اما دیگه اجازه نمیدم. همونطور که اسلحه رو روبه روم گرفته بود گفت: ـ باوان و بفرست بیاد تا خودتم بتونی صحیح و سالم از اینجا بری، شما رو به خیر و ما رو به سلامت. باوان عین یه گنجشک کوچیک پشت سرم کز کرده بود و محکم لباسمو داشت... با صدای بلند خندیدم و گفتم: ـ دیگه چی!! اینجا یا من میمیرم یا تو، اجازه نمیدم به زنی که دوسش دارم، نزدیک بشی! ماشه رو آماده کرد و با حرص گفتم: ـ پوریا خیلی جدیم! بهخدا میزنم... من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. به سر تا پاش نگاه کردم و گفتم: ـ جرعت اینکار رو نداری! تا دستمو بردم سمت کمرم... متوجه شد که میخوام اسلحمو دربیارم و در عرض یک لحظه، باوان با جیغ از پشت سرم پرید جلوم و گلوله شلیک شد! نمیتونم توصیف کنم که اون لحظه چقدر برام دردناک بود!! باوانم عین یه گل پژمرده تو بغلم افتاد و به شکمش گلوله خورده بود... با فریاد صداش زدم: ـ باوان! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و هفتم نتونستم طاقت بیارم و صداش زدم و دوییدم سمتش...با دیدن من خیلی خوشحال شد و همونجوری که چسب و از دهنش باز میکردم گفتم: ـ مگه دستم به اون پسره آشغال نرسه! با گریه گفت: ـ پوریا باور کن که منو بهزور از اونجا برد! خیلی تلاش کردم و صدات زدم اما کسی به دادم... انگشت اشارمو گذاشتم رو لبش و گفتم: ـ میدونم همهچیو عزیزم! لازم به توضیح دادن نیست... با لبخند بهم گفت: ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود و همش ته دلم امید داشتم که پیدام کنی! طناب دور دست و پاهاش و باز کردم و گفتم: ـ هیچکس حق نداره بدون اجازه من، زنی که دوسش دارم و از پیشم ببره! همینجور که گریه میکرد، مشخص بود که چقدر از گفتم این حرفم خوشحال شده... سریع پرسیدم: ـ کجا رفته اون عوضی؟! با ترس گفت: ـ ولش کن پوریا! بیا از اینجا بریم... با عصبانیت گفتم: ـ اون تقاص کارشو پس میده باوان! بگو کجاست؟ باوان گفت: ـ از حرفاش با نگهبان اینجا فهمیدم که پاسپورت تقلبیه من آماده شده و رفت تا اون بگیره... میگفت که امشب از طریق دریایی میریم سمت قبرس ولی... یهو باوان به پشت سرم نگاه کرد و با جیغ فریاد زد: ـ پوریا! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و ششم شاهین بازم با مخالفت گفت: ـ اما داداش، خطرناکه... من تو رو... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ من از پسش برمیام! نگران نباش. با اینکه از قیافش میشد حدس زد که راضی نیست اما با وجود اصرار من، پیاده شد. منم با سرعت خیلی زیاد به سمت کرج راه افتادم، تو مسیر فقط به این فکر میکردم که دیر نرسیده باشم و اونا همون جا باشن، اینبار بعد رسیدن به باوان، دیگه دستاشو ول نمیکنم و با همدیگه میریم سمت همون زندگی عادی که جفتمون، آرزوشو داشتیم. حدود دو ساعتی توی راه بودم که بالاخره رسیدم. اسلحمو از داشبورد برداشتم و گذاشتم دور کمرم. همین لحظه شاهین به گوشیم پیامک داد که عفت خانوم و برداشته و با همدیگه رفتن سمت همون هتلی که بهشون گفته بودم و گفته بود اوضاع خونه قاراشمیشه و ملیکا و عمو مازیار همه جا دارن دنبال من میگردن، پوزخندی زدم و با خودم گفتم: ـ حالا حالاها باید بگردن! بذار باوان و از اینجا نجات بدم، میدونم باهاشون چیکار کنم! از سمت انباری صدای خاصی نمیومد! آروم آروم از گوشه دیوار رفتم و به در ورودی نزدیک شدم، خواستم از بیرون یه سر و گوشی آب بدم اما اینقدر داخل تاریک بود که هیچی دیده نمیشد. آروم در و باز کردم و از پشت ستون ها میرفتم جلوتر، برام عجیب بود که صدایی نمیومد! نکنه رفته باشن؟؟ یا نکنه اصلا آرون و باوان اینجا نبوده باشند!! این همه سکوت نوشتهی خوبی نبود!! همینجور به مسیرم ادامه میدادم که یه صدای محو گریه شنیدم...خودش بود... صدای باوان بود... آروم سرمو از پشت جعبهها بردم جلو و دیدم که دست و پاهاش بسته و دهنش هم چسب زده و داره گریه میکنه. -
#هفدهمین متن نیمهشب روزا دیدن پروانه سفید و قاصدک و شبا دیدن ماه کامل و گوش کردن به پادکست صدای بارون، خوشحالم میکنه... 10:10 سیزدهم بهمن
-
#شانزدهمین متن نیمه شب فکر کن میخوابی تا ذهنت آروم شه ولی به محض باز کردن چشمات با سردرد از خواب بیدار میشی! 9:09 سیزدهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و پنجم همینجور که دست شاهین و میگرفتم و از پلههای اضطراری پایین میرفتم، شهودم بیشتر از قبل شد که باوان اونجاست، شاهین گفت: ـ داداش چیزی یادت اومد؟! سریع گفتم: ـ سوییچ و بده شاهین، تا دیر نشده باید برم سمت انباری کرج، مطمئنم که اونجان. شاهین همینجور که کمربندش و میبست، گفت: ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟! گفتم: ـ شاهین الان چند ساله که اونجا بهعنوان یه خرابه افتاده و تا جایی هم که یادمه، عمو قرار بود اونجا رو بفروشه! از حرفای منشی شنیدم که گفت مواد غذایی میبرن اونجا! پس مطمئنا کسی اونجاست. شاهین گفت: ـ اگه فقط کارگرا باشن چی؟! ـ تا ببینیم! بعید میدونم... یه حس قوی به من میگه که اون اونجاست! تا رسیدیم سر خیابون، ترمز زدم و رو به شاهین گفتم: ـ پیاده شو! شاهین با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چرا؟! گفتم: ـ به عفت خانوم قول دادم که تنهاش نمیذارم، میری خونه و اونو برمیداری و با همدیگه میرین به سمت آدرس هتلی که برات میفرستم. یکم مکث کردم و ادامه دادم و گفتم: ـ اگه ملیکا یا عمو از این ماجرا بویی ببرن، آرامش برای اون زن باقی نمیذارن. شاهین مصمم گفت: ـ نمیشه داداش! منم باهات میام، تو رو تنها نمیفرستم. با کلافگی در ماشین و باز کردم و گفتم: ـ شاهین بجنب! نمیخوام دیر بشه. -
#پانزدهمین متن نیمه شب اینقدر به آدما فرصت بدین... و کاری که دلتون میگه رو براشون انجام بدین، که لحظه حذف کردنشون، نه دلتون برای اونا تنگ بشه و نه شکی توی دلتون باقی بمونه! 22:22 دوازدهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و چهارم شاهین گفت: ـ مشخصه که باوان برات خیلی ارزش داره که بهخاطرش داری قید اینا رو میزنی! شیشه ماشین و کشیدم پایین تا باد به صورتم بخوره و گفتم: ـ بیشتر از اون چیزی که فکر کنی، ارزش داره برام... زندگی با عشقی که دوسش داری خیلی قشنگه شاهین... منم میخوام امتحانش کنم و این دیوار دور قلبم و برای باوان بردارم. شاهین لبخندی بهم زد و گفت: ـ انشالا که هرچی خیره اتفاق میفته! بعد دوباره گفت: ـ داداش الان کجا بریم؟؟! گفتم: ـ بریم شرکت، من از طریق پروندههای تو دفتر ببینم، کجا رو نگشتیم! من تا باوان و پیدا نکنم، نمیتونم آروم بگیرم! گفت: ـ باشه داداش، فکر خوبیه! بعد تقریبا یه ربع رسیدیم شرکت و بدون اینکه به روی خودم بیارم، داشتم وارد اتاقم میشدم که حرفای خانوم منشی توجهم و جلب کرد، پشت تلفن داشت میگفت: ـ بله آقا کریم متوجه شدم! یسری مواد غذایی مونده که برای انباری کرج میفرستم... بله... بله ملیکا خانوم در جریانن. شاهین که دید همینطور ماتم برده، آروم پرسید: ـ داداش چرا در اتاق و باز نمیکنی؟! سریع گفتم: ـ شنیدی چی گفت؟! شاهین با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چیو؟! بعدش سریع دست شاهین و گرفتم و گفتم: ـ عجله کن شاهین! فکر کنم که دیگه نیاز به گشتن نباشه! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و سوم اون روز منو شاهین هرجایی که به ذهنمون میرسید و گشتیم، توی سورتینگ، پاتوق...انبار و پارکینگ شرکت اما انگار آب شده بودن و رفته بودن تو زمین... شاهین وقتی تو ماشین نشسته بودیم رو بهم گفت: ـ داداش نمیخوام ناامیدت کنم ولی نکنه اونو از کشور خارج کرده باشه! با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم: ـ زبونت و گاز بگیر شاهین... باید هرچه سریعتر پیداش کنم، من واقعا دلم شور میزنه... شاهین گفت: ـ اصلا فکر نمیکردم ملیکا بخواد پشت سرت کار انجام بده!! حالا آقا مازیار و درک میکردم اما ملیکا چطور تونستی باهات اینکار و انجام بده؟؟! یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ حالا من به کنار! با عفت خانوم چطور تونست اینکارو انجام بده؟؟ اون زن حکم مادرشو داشت و عین دختر خودش اونو دوست داشت! شاهین پرسید: ـ بعد اینکه باوان و پیدا کردی، میخوای چیکار کنی داداش؟؟ دوباره میبریش... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ نه تنها اونو نمیبرم بلکه خودمم کلید و تمام چیزایی که تا الان ازشون داشتم و بهشون تحویل میدم و میرم سراغ زندگی با کسی که دوسش دارم... حالا که فهمیدم، باوان هم همون حسی رو بهم داره که من بهش دارم، بههیچ عنوان کوتاه نمیام و ازش دست نمیکشم. شاهین گفت: ـ بهنظرت ملیکا و آقا مازیار بهت اجازه... نگاش کردم و گفتم: ـ کسی از اونا اجازه نمیخواد! دیگه اجازه نمیدم توی زندگیم، دخالت کنن، من تنها چیزی که نمیتونم توی زندگیم ببخشم، خیانت و پشت سرم کار انجام دادنه. -
# چهاردهمین متن نیمه شب بنظرم وقتی از دست یکی ناراحت یا عصبانی هستین، بهش بگین... دلتون مسئول این نیست که رفتارای احمقانهی بقیه رو با بغض قورت بده... 16:16 دوازدهم بهمن
-
#سیزدهمین متن نیمه شب اینکه یهویی و با یه اتفاق ساده خوشحال میشی، نشونه کارمای مثبت و دلهاییه که بدون منت خوشحال کردی... و اون خوشحالی یجوری برگشته به زندگیت... 15:15 دوازدهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و دوم به شاهین اشاره کردم که پاشو برداره و محسن بعد اینکه کمی خون از دهنش بالا آورد گفت: ـ آقا... زمانی که داشت میرفت، باوان خانوم بیهوش روی دوشش بود...از کنار استخر که داشت رد میشد یه کلید از جیبش افتاد و بعد خم شد و گرفت... دیگه چیزی ندیدم! دارم راستشو میگم به قرآن... شاهین بهم نگاه کرد و گفت: ـ نکنه برده باشه همون خونهایی که اجاره کردن؟! همونجوری که در حال فکر کردن بودم، گفتم: ـ بعید میدونم در این حد احمق باشه که اونجا بره... شاهین پرسید: ـ پس اون کلید مال کجاست؟! گفتم: ـ هر جایی که هست، مطمئنا عمو و ملیکا میدونن کجاست! اون کلید هم اونا بهش دادن. شاهین چیزی نگفت که ادامه دادم و گفتم: ـ آرون بهجز اون خونه و نمایشگاه هیچچیزی به نام خودش تو این شهر نداشت... زمانی هم که رفت، هیچ نشونهایی ازش اینجا نبود... الآنم همونجوری که پیداش کردن، همونجوری هم مخفیش کردن! اما کجا؟؟ شاهین گفت: ـ بهنظرت سورتینگ نبردنش؟! گفتم: ـ بعید میدونم ولی یه سر بریم ببینیم! نباید وقت و هدر بدیم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و یکم تو همون حالت از صمیم قلبم از خدا خواستم تا فقط یه فرصت دیگه پیش بیاد و پوریا رو ببینم، بلکه بتونم بهش حقیقت و بگم!! بهش بگم که این کاش زودتر شناخته بودمش و اگه میدونستم اون روز، روز آخریه که کنارشم، قطعا بهش میگفتم چقدر دوسش دارم و بهترین و قشنگترین لحظات و کنارش میساختم. دلم براش تنگ شده بود و هیچ کاری از دستم بر نمیومد! آرون هم که صورت واقعی خودشو نشون داد و به هیچوجه نمیتونم از دستش فرار کنم، حتی نمیدونم کجام؟! به نور خورشید نگاه کردم و سعی کردم تمام اون لحظات قشنگی که با پوریا داشتم و با خودم مرور کنم... کاش دوباره میومد سر راهم، مثل اون روزی که دم در آرایشگاه منو گرفت... اما فرقش این بود که این بار من با اراده و خواست خودم باهاش میرفتم و اصلا از دستش فرار نمیکردم... ( پوریا ) منو شاهین شروع کردیم به مشت زدن توی شکم و صورتشون، طوریکه تمام چهرشون پر از خون شده بود... محسن میگفت: ـ آقا...بخدا...به جون کی قسم بخوریم که نمیدونیم باوان خانوم و کجا برده!! با عصبانیت دوباره یه مشت محکم زدم به صورتش و گفتم: ـ مگه میشه اون همه آدم چیزی ندیده باشن و هیچی نشنون؟؟ امکان نداره! شاهین پاشو گذاشت رو قفسه سینه محسن و اسلحه رو کشید روش و گفت: ـ هرچی دیدی رو بگو! وگرنه بهت رحم نمیکنم و همینجا یه گلوله تو مخت خالی میکنم. محسن که حسابی چشماش ترسیده بود با گریه گفت: ـ فقط یه چیز دیدم... بعد شروع کرد به سرفه کردن... -
#دوازدهمین متن نیمه شب تهش اونی که خوبیه خودت و زندگیتو میخواد، خداته... اگه به خودت و انتخابات بود، که بیشتر از اینا تِر میزدی تو زندگیت... شُکرت مَشتی! 12:12 یازدهم بهمن
-
#یازدهمین متن نیمه شب رابطه اوزجان دنیز و سمر دادگر و که میبینم، بیشتر به این نتیجه میرسیم که خدا اگه بخواد تو رو به یکی برسونه، هزار سال هم بگذره و کلی مانع جلوتون باشه؛ بازم قسمت هم میشین... پس بیخودی تلاش نکنین و منتظر درست شدن آدمای اشتباه نباشین... هر چیزی که توی تقدیرتون باشه، در زمان درست؛ در هر صورت سمتتون میاد... 11:11 یازدهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی صورتش و به صورتم نزدیک کرد و گفت: ـ اگه نیای هم به زور میبرمت، دقیقا عین الان!! با خشم بهش نگاه کردم که ادامه داد و گفت: ـ دیگه هم پوریایی نیست که بخواد نجاتت بده! مطمئن باش بعد چیزی که دید، حتی بهت فکر هم نمیکنه! راجب چی داشت حرف میزد! سعی میکردم که طناب دور دستم و باز کنم اما نمیشد، با حرص گفتم: ـ چیکار کردی آرون؟ با توام... میگم به پوریا چی گفتی؟!! لبخند نفرت انگیزی زد و گفت: ـ من چیزی نگفتم اما تو اون خونه خیلیا بودن که از وجودت ناراضی بودن و مطمئنا بعد رفتنت، یه نقشه خیلی خوب میچینن که اون پسر دنبالت نکرده! احتمالا منظورش مازیار و اون دختر عوضی تر از خودش بود. حق با اون بود، اگه اونا خبر نداشتن، امکان نداشت، آرون اینقدر راحت پاش به اون خونه باز بشه! همین که اون شب من کلی سر و صدا کردم و هیچکس حتی به خودش زحمت نداد تا اتاقم بیاد و ببینه چه خبر شده! مسلما هم اون روز تا شبش پوریا رو فرستادن دنبال نخود سیاه تا پی من نباشه و راحت بتونن منو از اون ویلا بفرستن... من مطمئنم اون دختره هر کاری از دستش برمیآمد انجام داده تا منو تو چشم پوریا یه آدم مثل آرون نشون بده و ذهنیتش و نسبت بهم بد کنه. با این فکرا بیشتر از حد ناراحت شدم... دلم نمیخواست پوریا راجب فکر بدی بکنه و فکر کنه منم باهاش بازی کردم! و واقعیت ماجرا این بود که اینبار من پیشش نبودم تا بخوام حقیقت و بهش بگم و بگم که عموش و اون ملیکا دارن پشت سرش کار انجام میدن و در اصل اونا آرون پیدا کردن تا بیاد و منو بدزده. -
#سیزدهمین متن نیمهشب اونی که میمیره راحت شده... اما اونی که میمونه همراه با خاطرات اون آدم خصوصا اگه آدم مهربونی باشه، شب و روز میمیره... 22:22 دهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و بیست و نهم یه طرف دستش یه صندلیه چوبی بود و یه طرف دیگه دستش یه سینی غذا... رو بهم گفت: ـ از دیشب تا حالا بیهوش بودی! حتما خیلی گرسنته! گرچه اینجا غذا سخت پیدا میشه اما رفتم برات همون غذایی که عاشقشی و آوردم! با نفرت به چهرش نگاه میکردم و حرفی نمیزدم... شروع کرد به لقمه کردن برام و گفت: ـ اینکارا رو پوریا هم برات انجام میداد؟ اون پسره خودخواهه... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ تو ناخن کوچیکه پوریا هم نمیتونی باشی! مشخص بود که داره حرص میخوره اما تمام سعیش و میکنه که آروم باشه... چشماش و بست و یه نفس عمیق کشید و گفت: ـ منو عصبانی نکن باوان! تو از این به بعد هر جا که من برم، باهام میای، بهتره که با زبون خوش حرفمو گوش بدی، وگرنه مجبورم کارایی انجام بدم که دلم نمیخواد و در حد شخصیتم نیست. با صدای بلند خندیدم و گفتم: ـ شخصیت؟! تو اصلا شخصیت داری؟ آرون تو هیچی نیستی! یه آدم عوضیه دروغگو و پولپرست با کلی عقدههای بزرگی! برای خودم واقعا متاسفم که نتونستم اون چهرتو ببینم، اگه بتونم خودمو میکشم اما با تو هیچ جا نمیام... یهو از کوره در رفت و سینی غذا رو پرت کرد اون سمت و با عصبانیت اومد سمتم من و یقه لباسم و محکم گرفت و گفت: ـ از کی تا حالا اینقدر زبونت بلند شده؟ نکنه این حرفا رو هم اون پوریا تو مغزت کرده؟! گوش کن باوان، من هر کاری کردم برای اینکه زندگیم بهتر بشه کردم... قرار بود.. قرار بود وقتی زندگیم رو به راه شد برگردم و بیام دنبالت و... تمام نیرومو جمع کردم و یقه لباسم و از بین دستاش کشیدم بیرون و گفتم: ـ لابد فکر کردی منم مثل قبل حرفات و باور میکنم و باهات میام؟؟!