رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت دویست و پنجاه و دوم بعدش اومد با من و روبوسی کرد و آروم زیر گوشم گفت: ـ پسر پس من چی؟! منم خندیدم و آروم گفتم: ـ حالا که همه جمعن، بگو دیگه...الان وقتشه. پرسید: ـ مطمئنی ؟! چشمکی همراه با تایید بهش زدم و که گفت: ـ در ادامه حرف کوروش اضافه کنم که منم دختر رویاهام، کسی که فکر میکنم تو این مسیر میتونم خوشبختی کنم و پیدا کردم...الآنم با اجازه پدرشون آقا آرمان و آتوسا خانوم، ملودی جان و خواستگاری میکنم. مامان یلدا خندید و رو به خاله آتوسا گفت: ـ البته وقتی بودن خونمون، بله رو به ما داده! عمو آرمانم پاشو انداخت رو پاش و گفت: ـ دادمش رفت، یکمم مخ شما رو بخوره! همه با این حرفش خندیدن و ملودی با حالت شاکی رو به پدرش گفت: ـ اِاا!!! بابااا!!! اینقدر از دست من خسته شدین؟! عمو آرمان هم ملودی رو تو آغوش کشید و سرشو بوسید و گفت: ـ ما خسته نشدیم، همیشه جات رو سر مائه، اما تو این دو روز از بس فرهاد فرهاد کردی، مغزمون آفساید شد. دوباره همه با هم خندیدیم...مامان ارمغان گفت: ـ چقدر خوبه که دوباره تو این خونه، صدای خنده پیچیده... بعد رو به مامان یلدا گفت: ـ راستش من یه پیشنهادی دارم که هنوز به کوروش هم نگفتم و خواستم تو جمع مطرح کنم.
  2. پارت دویست و پنجاه و یکم خواست با دستای دستبند زده، دست منو بگیره اما خودم کشیدم کنار و با بغض گفتم: ـ همه باورای منو خراب کردی! اما خوشحالم که در نهایت تقدیر ما رو متوجه نقشه‌هات کرد و اجازه نداد که زندگی کنم مثل پدرم خراب کنی. بعد دست سوگل و محکم گرفتم تو دستام و گفتم: ـ قراره با دختر مورد علاقم ازدواج کنم... مادربزرگ دیگه چیزی نگفت و از خونه بردنش بیرون و سوار ماشین پلیس کردنش...سرهنگ عبادی ازم پرسید: ـ کوروش براش وکیل خصوصی هم میگیرین؟! نگاهی به سرهنگ انداختم و گفتم: ـ من دیگه قدمی واسه این زن برنمیدارم! هرچی که بوده، تموم شد... سرهنگ عبادی چیزی نگفت و با ماشین پلیس از خونه رفتم بیرون اما قبلش من خواهش کردم که سوگل بمونه تا با خانوادم آشناش کنم و اونم قبول کرد. بعد از بردن مادربزرگ، این پرونده هم بسته شد و یه نفس راحت کشیدم. رفتم داخل خونه و رو به خدمه ها گفتم: ـ لطفا اینجارو جمع و جور کنین. بدون هیچ حرفی مشغول شدن...دست سوگل و محکم گرفتم و رو به خانوادم گفتم: ـ دختری که می‌خوام باهاش ازدواج کنم! یهو فرهاد بلند شد و با ذوق دست زد و گفت: ـ مبارکه! بزن کف قشنگه رو! همه با حرکتش خندیدن و دست زدن...
  3. پارت دویست و پنجاهم فرهاد رو به مادربزرگ با پوزخند گفت: ـ خیلی خوشحالم که هیچوقت نشناختمت...تو حتی زنی نیستی که بخوام باهاش سلام علیک کنم، چه برسه به اینکه مادربزرگم باشی! برخلاف بقیه من فکر میکنم پسرت هم مثل خودت بار آوردی! مادربزرگ رو بهش گفت: ـ راجب پدرت... فرهاد با عصبانیت حرفشو قطع کرد و گفت: ـ پدر من کسیه که الان مقابلت وایستاده نه مردی که ترجیح داد یه زن تنها رو بدون هیچ حرفی وسط راه با دوتا بچه توی شکمش ول کنه و بره... مادربزرگ جرئت نداشت رو حرف فرهاد حرفی بزنه، چون میدونست اگه چیزی بگه همه حرف های بیشتری دارند که قراره بهش بزنن...فرهاد ادامه داد و گفت: ـ باز خوبه که پسرت زنده نیست تا ببینه کارخونشو به چه وضعی رسوندی و با پول حروم و قاچاق، خرج این خانواده کردی... همین لحظه صدای آژیر ماشین پلیس اومد و سرهنگ عبادی و سوگل و چندتا از همکارا وارد خونه شدن...سرهنگ عبادی رو به مادربزرگ گفت: ـ خانوم خاتون اصلانی به جرم قاچاق اسلحه و ربودن کودک در سال ۱۳۷۵ طبق ماده ۶۲۱ قانون اساسی و با دستور دادستانی، بازداشتید... بعد رو کرد سمت سوگل و گفت: ـ لطفا دستبند بزنین! سوگل یه نگاهی بهم کرد و وقتی تاییدش کردم اومد سمتش و به دستای مادربزرگ دستبند زد....مادربزرگ با چشمای پر از اشک رو به من گفت: ـ پسرم من هر کاری کردم برای خوشبختی زندگی تو و مادرت بوده!
  4. پارت شصت و دوم آناستازیا گفت: ـ راستش بابام بهم گفت که از طریق پیر بابا سرزمین شما بهش خبر رسیده تو واسه انجام این مأموریت به این سرزمین اومدی و دست تنهایی...پدرم گفت که دو نفر با همفکری هم میتونن نیروی بدی مثل ویچر‌ و شکست بدن تا یک نفر... به جسیکا که تا اون لحظه ساکت بود نگاهی کردم و گفتم: ـ البته که ما سه نفریم... آناستازیا گفت: ـ آره البته... بعد رو به جسیکا پرسید: ـ خب پرنسس، نظر تو چیه؟! جسیکا همینجور که نگاهش و به زمین دوخته بود گفت: ـ راجب چی؟! آناستازیا با تعجب بهش نگاه کرد و گفت: ـ گوش نمیدی به حرفامون؟! جسیکا همون‌جوری که توی فکر بود گفت: ـ ببخشید حواسم پرت شد...موضوع چی بود؟! آناستازیا پرسید؛ ـ بنظرت ویچر‌ معجون احساسات و کجا ممکنه گذاشته باشه؟
  5. پارت شصت و یکم اینو می‌تونستم از تو چشماش بخونم...آناستازیا اومد پیشم و گفت: ـ من آماده‌ام آرنولد...میتونیم بریم! یه نگاه به جسیکا کردم و بعد رو به آنتستازیا گفتم: ـ چیزی شده؟! آناستازیا متوجه شد که من منظورم به جسیکاست...سریع گفت: ـ نه چیز خاصی نشده! جسیکا بهم گفت که کارای باباشو تایید نمیکنه و اینجاست تا به تو کمک کنه و منم تصمیم گرفتم گاردم و پایین بیارم! بنظر من که قضیه چیز دیگه‌ایی بود اما تصمیم گرفتم حرفشو قبول کنم...جسیکا هم کلا سکوت کرده بود و چیزی نمی‌گفت. رو به جفتشون گفتم: ـ خب بریم؟! جسیکا گفت: ـ یه لحظه صبر کن! نگاش کردم...دوید و رفت نزدیک دریاچه و بادبادک و گرفت...بعدش گفت: ـ می‌خوام اینو همراه خودم داشته باشم! منو یاد چیزای خوبی میندازه! لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ هرجور که دوست داری پرنسس! هم مسیر شدیم تا برسیم به مخفیگاه. از آناستازیا پرسیدم: ـ خب چطور شد که اومدی اینجا و تصمیم گرفتی بهم کمک کنی؟!
  6. پارت دویست و چهل و نهم این‌بار جای من ارمغان حرفشو قطع کرد و گفت: ـ برای خوبی فرهاد نه همه کارا رو برای خواسته های خودت کردی. می‌دونستی اون روز فرهاد متوجه دروغات شد و میخواست بره پیش یلدا اما اجل بهش مهلت نداد؟!! وگرنه تا الان این راز طول نمی‌کشید... مادربزرگ چیزی نگفت و مامان ارمغان با عصبانیت گفت: ـ چطور تونستی با مادر نوه‌هات اینکارو کنی؟! چجوری تونستی بچشو ازش جدا کنی؟! این کاری تو کردی و حتی شمر هم نمی‌کرد... مادربزرگم با عصبانیت گفت: ـ بخاطر اینکه زندگی تو پسرم پابرجا بمونه و حسرت مادری تو دلت نمونه... مامان یه لیوان و برداشت و شکوندم و با صدای بلندتری فریاد زد و گفت: ـ اینجوری؟ اینجوری میخواستی تو دلم نمونه؟! با جدا کردن یه بچه از مادرش؟! کاش دیگه اینقدر بهونه نیاری‌‌... مامان یلدا اومد جلو و ارمغان و بغل کرد و گفت: ـ آروم باش عزیزم؛ شاید تنها کار خوبی که در حق من کرد یکیش این بود که بچمو به تو سپرده و یکی دیگه اینکه امیر و وارد زندگیم کرد! اما دیگه آخرشه...تقاصشو پس میده. همون جوری که منو از این خونه انداخت بیرون، الان خودش می‌ره بیرون...دنیا دار مکافاته...
  7. پارت دویست و چهل و هشتم تا مادربزرگ خواست حرفی بزنه، مامان رفت سمتش و واسه اولین بار با لحن تندی گفت: ـ اصلا...اصلا امتحان نکن که باز بخوای کاراتو توجیه کنی! این بچهارو میبینی؟؟ اینا هیچ کدومشون فرهاد نیستن که بخوای زندگیشون و خراب کنی... انگار دهن مادربزرگ و منگنه زده بودن! هیچ حرفی نمی‌زد. مامان رفت روبروی یلدا وایستاد و گفت: ـ من اینقدر در مقابلت شرمندم که نمی‌دونم چی باید بگم!! اما اگه یه درصد می‌دونستم که پسرتو به زور از بغلت جدا کرده تا بذاره تو بغل من، عمرا اگه قبول می‌کردم! مامان یلدا با دستاش، اشکای ارمغان و پاک کرد و گفت: ـ تقصیر تو نیست! این زن خوده شیطانه. برای رسیدن به خواسته‌های خودش هرکاری می‌کنه. دیدین که حتی به بچه خودشم رحم نکرد! اگه میدونست پسرم فرهاد زندست، اونم با خودش میورد اینجا... بعدش با عصبانیت رفت پیش مادربزرگ وایستاد و گفت: ـ چطور تونستی اینقدر بد باشی؟! چرا لال شدی؟؟ الآنم حرف بزن دیگه...بازم تهدید کن! مادربزرگ با عصبانیت خواست دست روش بلند کنه که قبل من فرهاد با قدرت دستشو گرفت و گفت: ـ مگه اینکه از رو جنازه من رد بشی بخوای یبار دیگه رو مادرم دست بلند کنی! پوزخندی زدم و گفتم: ـ نگران نباش، وقت زیادی براش نمونده! مادربزرگ با حالت گریون اومد سمتم و گفت: ـ یعنی...یعنی تو این همه مدت داشتی...داشتی پشت مادربزرگت نقشه می‌کشیدی؟؟ تو چشماش زل زدم و گفتم: ـ تمام کاراتو رو کردم! بعد از این حرفاتو توی دادگاه میزنی. امیدوارم که از امشب به بعد روح پدرم در آرامش... با عصبانیت حرفمو قطع کرد و گفت: ـ فرهاد میدونست که من برای خوبیش...
  8. پارت دویست و چهل و هفتم مامان بزرگ هم از همه جا بی‌خبر با لبخند گفت: ـ بگو پسرم... بهش نگاه کردم...دیگه تو صورتش اون زن دوست داشتنی و نمی‌دیدم...بجاش فقط بدی و تاریکی و ظلم می‌دیدم...کسی که بخاطر منفعت خودش، حاضره هر آدمی رو له کنه و دست به هرکاری میزنه...مامان بزرگ با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چیزی شده کوروش جان؟! به مامان نگاه کردم و بعدش گفتم: ـ می‌دونی مامان بزرگ امشب یه عده مهمونای خاص داریم... همزمان هم با گوشیم به فرهاد زنگ زدم...مادربزرگ پرسید: ـ خب چرا دعوتشون نکردی بیان؟ از همکاراتن؟ بدون هیچ احساسی به چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ نه، اتفاقا کسایین که شما اونارو خیلی خوب می‌شناسی! مادربزرگ شونه‌ایی بالا انداخت و به لیوان آب برای خودش ریخت...همین لحظه در باز شد و فرهاد و تینا و آقا امیر و سرآخر یلدا وارد خونه شدن... اون لحظه قیافه مادربزرگ دیدنی بود! شوکه شده بود و لیوان آب از دستش افتاد پایین و شکست. انتظار داشت هر کسی و ببینه جز یلدا...مامان اومد جلو و مامان بزرگ با حالت لرزون و تته پته گفت: ـ یلدا!!...تو...چطوری ممکنه؟! سکوت عمیقی بین جمع حکم فرما بود...بعدشم با ناراحتی اومد سمتم و با همون‌جوری که اشک می‌ریخت گفت: ـ پسرم گوش کن... عصبانیتی که تا اون زمان تو خودم خورده بودمش و آزاد کردم و با یه حرکت دستم کل میز و بهم ریختم و با صدای بلند طوری رگای گردنم زده بود بیرون گفتم: ـ نه تو گوش کن، همیشه به من میگفتی که دنیا پر از تاریکی و ظلمه ولی الان دارم میبینم تاریکی و ظلم، آدمایی مثل توئن.
  9. پارت دویست و چهل و ششم منم اون سمت بازوشو گرفتم و گفتم: ـ منم موافقم! آقا امیر گفت: ـ پس حرکت کنیم! سوار ونی که از سمت شرکت ردیفش کرده بودم شدیم و راه افتادیم سمت ماجرایی که مادربزرگ فکر می‌کرد بسته شده و دیگه قرار نیست که باز بشه...مامان بی‌نهایت استرس داشت و این از توی چشما و چهرشم مشخص بود....مواجه شدن با زنی که اون همه بدی در حقش کرده، اصلا آسون نبود اما تو این مدت امیر مثل یه عاشق واقعی بهش لبخند زد و دستاشو محکم تو دستای خودش گرفته بود و مامان هم به شونه‌هاش تکیه داد. به سرهنگ عبادی و سوگل پیام دادم که حدود دو ساعت دیگه میتونن بیان و دستگیرش کنن‌...وقتی که رسیدیم بهشون گفتم: ـ اول من میرم که یکم اوضاع رو توضیح بدم... بعد رو به فرهاد گفتم: ـ هر وقت بهت زنگ زدم، بیاین. فرهاد سرشو به نشونه مثبت تکون داد و من از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل خونه. همه سر میز شام نشسته بودن و منتظر من بودن...خاله آتوسا، عمو آرمان، ملودی، مامان و مادربزرگ... مادربزرگ با دیدن من با لبخند گفت: ـ کوروش جان بیا بشین، غذا سرد میشه... طبق معمول رفتم و پشت صندلی خودم نشستم. همه ساکت بودن و میدونستن که قراره چه اتفاقی بیفته جز مادربزرگ...مادربزرگ رو به الفت و خدمه های دیگه گفت: ـ میتونین سرویس شام و شروع کنین! سرفه‌ایی کردم و گفتم: ـ قبل از اینکه شام و شروع کنیم، من باید یه چیزی بگم مامان بزرگ...
  10. پارت دویست چهل و پنجم فرهاد ساعت هشت و نیم بهم زنگ زده بود و گفتن که رسیده و منم به تینا زنگ زدم و گفتم آماده باشه تا باهم بریم دنبالشون...منتظر بودیم تا اتوبوس پارک کنه و پیاده شن. تینا ازم پرسید: ـ هیجان داری؟! سرمو تکون دادم و گفتم: ـ بی صبرانه منتظر امشب و واکنش مادربزرگم. تینا گفت: ـ منم همینطور! ـ از ملودی خبر داری؟! ـ آره امروز کلاس آخرمون باهم بود. گفتش که همراه مادرش اینا میان خونه شما... ـ خوبه! همین لحظه صدای فرهاد بلند شد: ـ خانوم دکتر! تینا با ذوق خوشحالی دوید سمت فرهاد و اونم محکم بغلش کرد...منم رفتم سمتشون و باهاشون سلام احوالپرسی کردم و بهشون خوشآمد گفتم. مامان کمی مضطرب بنظر می‌رسید...رو بهش گفتم: ـ مامان آروم باش! دیگه لازم نیست از کسی بترسی. آقا امیر زد به شونه‌امو با لبخند گفت: ـ میبینی که پسرات دیگه مثل شیر پشتتن یلدا جان. حق با کوروشه... مامان اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ از تهران هیچوقت خاطره خوبی نداشتم! الآنم که پیاده شدم، دوباره اون خاطرات تو ذهنم زنده شد. نمی‌دونم آمادگی اینو دارم با خاتون مواجه بشم یا نه... فرهاد اومد سمتمون و بازوی مامان و گرفت و گفت: ـ مامان حتی اگه تو نخوای، من باید حق این زن و کارایی که در حق تو کرد و بگیرم...
  11. پارت شصت جسیکا دست به سینه وایستاد و گفت: ـ اما من دلم نمی‌خواد این باهاشون بیاد مخفیگاه! خندم گرفت و گفتم: ـ داری حسودی میکنی؟! با چشم غره بهم گفت: ـ چه ربطی داره؟! اصلا ازش خوشم نیومد... گفتم: ـ باز داری زود قضاوت میکنی! تو که هنوز نمی‌شناسیش... شونه‌ایی بالا انداخت و چیزی نگفت. آناستازیا که رفته بود اون طرف تر تا اون شنل و تنش کنه ، یهو با صدای بلند گفت: ـ بچها من نمی‌تونم اینو درست بذارم روی سرم... گفتم: ـ خب؛ صبر کن. الان میام کمکت... جسیکا با اخم نگام کرد و با تشر گفت: ـ لازم نکرده تو بری! خودم میرم. از حرکاتش خندم می‌گرفت...زیادی روی آناستازیا حساس شده بود. با عصبانیت رفت سمت آناستازیا و با همدیگه مشغول حرف زدن شدن...تو این بین هم جسیکا بهش کمک کرد تا شنل و قشنگ و کامل بذاره روی سرش تا چیزیش مشخص نشه اما یه چیزی این وسط عجیب بود، چهره جسیکا زمانی که رفت به آناستازیا کمک کنه تا زمانی که برگرده، صد و هشتاد درجه فرق کرده بود.
  12. پارت پنجاه و نهم یهو با گفتن اسمش، قیافه آناستازیا رفت تو هم و رو به من با لحن جدی گفت: ـ اون...اون دختر همون جادوگرست که مردم و به این حال و روز انداخته؟! چیزی نگفتم و فقط سرمو به نشونه مثبت تکون دادم...آناستازیا بدون اینکه به جسیکا نگاه کنه گفت: ـ اما جای این دختر پیش تو نیست آرنولد. با اطمینان خاطر رو بهش گفتم: ـ اشتباه میکنی! جسیکا به من کمک می‌کنه تا معجون احساسات و پیدا کنم...اون می‌دونه که پدرش داره راه اشتباهی و می‌ره. جسیکا هم با لحن کمی تندی رو به آناستازیا گفت: ـ در ضمن لزومی نداره که یه تازه وارد در مورد من بخواد نظر بده. آناستازیا پوزخندی زد و گفت: ـ ماشالا زبون خوبی هم داره... منم در جوابش فقط لبخند زدم. آناستازیا رو به من گفت: ـ دیگه از این شنل های نامرئی کننده نداری؟؟ گفتم: ـ چرا دارم... بعدش با گردنبندم یکی براش ظاهر کردم. جسیکا رو به من آروم گفت: ـ این میخواد با ما بیاد مخفیگاه؟! گفتم: ـ آره، من پادشاه سرزمین ابرا رو میشناسم...نماد خیر و خوبیه دخترش می‌تونه بهمون کمک کنه.
  13. پارت دویست و چهل و چهارم از حرفش خندم گرفت...ازش پرسیدم: ـ مامان، اون نقاشی سورئال از خنده آدما که کشیده بودی؟ مامان لبخندی زد و گفت: ـ خب؟! ـ میشه اونو بهم بدی؟ می‌خوام به سوگل هدیه بدم...موقع نمایشگاهت که اومده بود، خیلی دلش پیش اون نقاشی گیر کرد اما روش نشد بهت بگه! مامان گفت: ـ پسرم، کاش بهم زودتر میگفتی! زمانی که رفته بودی کرمانشاه، یه مرده اومد و برای تولد دخترش اونو خرید. ولی میتونم شبیه اون یکی براش بکشم.. گفتم: ـ ای بابا؛ تا هفته دیگه تموم میشه؟؟اخه هفته بعد تولدشه... مامان بهم چشمکی زد و گفت: ـ سعیم و می‌کنم! بعدش بلند شد و کیفش و برداشت و گفت: ـ الآنم اینقدر منو به حرف نگیر! بیا باهم بریم بازار، کلی وسیله برای امشب لازم دارم. خندیدم و گفتم: ـ چشم مامان هنرمند! شما فقط امر کن! بعدش با همدیگه رفتیم بازار و با مامان کلی وقت گذروندیم...آخرین باری که باهاش اینجوری بیرون رفته بودم، قبل از این بود که دانشکده افسریه قبول بشم اما واقعا وقت گذروندیم باهاش بهم کیف میداد و حالم خیلی خوب شد.
  14. پارت دویست و چهل و سوم مامان مقابلم نشست و منتظر ادامه جملم شد و گفتم: ـ می‌ره زندان! مامان سرشو به سمت چپ و راست تکون داد و گفت: ـ بهرحال باید تقاص گناهاشو پس بده دیگه! الان می‌خوان بیان ببرنش؟ گفتم: ـ نه، از سرهنگ عبادی مهلت خواستم...دلم میخواد فرهاد و مامان یلدا هم اینجا باشن و بفهمه زنی که با اون وضعیت بیرونش کرده، با دوتا پسرش همه نقشه‌هاشو رو کردن. مامان لبخندی زد و گفت: ـ فکر خوبی کردی پسرم! قراره کی بیان؟ گفتم: ـ اونا امشب میرسن...میخواستم بگم که تهیه و تدارک... مامان حرفمو قطع کرد و گفت: ـ نگران نباش پسرم، من زود میرم خونه. لبخندی زدم و گفتم: ـ مرسی مامان! مامان همینجور زیر زیرکی نگام میکرد که خندم گرفت و گفتم: ـ چیشده؟! مامان دستشو گذاشت زیر چونش و گفت: ـ پس کی قراره منو با عروسم آشنا کنی؟ خندیدم و گفتم: ـ نگران نباش، امشب تو و مامان یلدا میبینینش... مامان گفت: ـ پس تا زمانی که یلدا اینجاست، دست بجنبونیم، دوتا داداش دوقلو رو به عشقاشون برسونیم.
  15. پارت دویست و چهل و دوم گفتم: ـ پس من تا شب منتظرتونم! ـ باشه پسرم. بعد از اینکه قطع کردم، فرمون و چرخوندم و رفتم سمت گالری مامان...تو مسیر براش یه دسته گل کوچیک نرگس که عاشق بوش بود از دستفروش سر چهارراه خریدم تا خوشحال بشه...وقتی وارد گالری شدم، رو به منشیش گفتم: ـ مامانم مساعده؟! دختره گفت: ـ بله آقا کوروش، مشتریشون همین الان رفتن. تقه‌ایی به در اتاق زدم که گفت: ـ بفرمایید داخل! پشت به من روبروی بوم نقاشی نشسته بود...یهو گفت: ـ وای بوی گل نرگس... بعد برگشت سمت در و تا منو دید، با شادی بلند شد و گفت: ـ وای اینجارو نگاه! پسرم اومده... لبخندی زدم و گل دادم دستش و گفتم: ـ این گلها تقدیم به شما خانوم هنرمند... مامان دسته گل و بو کرد و بعد گذاشت توی گلدون روی میزش و گفت: ـ واقعا عاشق عطرشم! خب آقا کوروش...چیشد که سر صبحی اومدی به مادرت سر بزنی؟! روی صندلی نشستم و گفتم: ـ مامان حکم مادربزرگ از دادستانی اومد...
  16. پارت پنجاه و هشتم بعد با ذوق رو به من گفت: ـ آرنولد ببین! بالاخره شد...رفت بالا! ببین.. خندیدم و گفتم: ـ آره پرنسس، آفرین...دیدی گفتم میتونی! با سرعت اومد سمتم و محکم بغلم کرد که دستام تو هوا معلق موند...گفت: ـ مرسی از اینکه باورم کردی! خیلی خوشحالم که تونستم... همین لحظه یه صدایی به گوشم خورد: ـ چقدر دلم برای دیدن این صحنه ها کنار دریاچه تنگ شده بود! منو جسیکا با تعجب برگشتیم سمتش صدا و دیدیم که یه‌دخترست...رفتم نزدیکش و گفتم: ـ تو کی هستی؟ دختره سرشونه لباسش و یکم کشید پایین و طرح ابر و روی شونه اش دیدم...گفت: ـ من دختر پادشاه ابرا هستم...برای منم دعوت نامه رسیده که تو این مسیر یار و همراه تو باشم آرنولد عزیز. با شادی دستمو سمتش دراز کردم که دستمو به گرمی فشرد...گفتم: ـ خوشحالم از آشنایی باهات...ببخشید من هنوز اسمتو نمی‌دونم! خندید و گفت: ـ اسم من آناستازیاست...منم از آشنایی باهات خوشبختم. یهو جسیکا از پشت سر اومد دستم و محکم گرفت. لبخندی زدم و گفتم: ـ ایشونم پرنسس جسیکاست.
  17. پارت پنجاه و هفتم گفتم: ـ خورشید داره غروب می‌کنه، بیا این بادبادک و هوا کنیم... اومد سمتم و گفت: ـ اگه نتونم چی؟! گفتم: ـ من مطمئنم که میتونی پرنسس و بعدش نه بادبادک و دور دستاش پیچیدم و گفتم خب حالا این نخ و بکش و تا میتونی بدو تا این بادبادک بره سمت هوا...جسیکا خیلی ذوق داشت اما مردد بود، بهم نگاه کرد و گفت: ـ میشه کمکم کنی؟! نمی‌تونستم بهش نه بگم...رفتم و پشت سرش وایستادم و دستاش و گرفتم تو دستام و زیر گوشش گفتم: ـ خب آماده‌ایی؟؟ سرشو به نشونه مثبت نشون داد و گفتم: ـ خب پس بزن بریم... و جفتمون شروع کردیم به دویدن...بادی که سمت دریاچه میزد، باعث شد که بادبادکی بره سمت بالا اما وقتی سرعتمون میومد پایین اونم میومد پایین...جسیکا همش می‌گفت: ـ وای آرنولد، نگاه کن...داره می‌ره بالا! وای خدای من...داره میوفته...بدو بیا سرعتمون و زیاد کنیم تا نیاد پایین. دیدم که قلقش دستش اومده و داره یاد میگیره. خودمو کشیدم کنار و بهش اجازه دادم تا این حس و خودش تجربه کنه. دیدن خوشحالیم برای من خیلی لذت بخش بود...اولین بار بود که در این حد خوشحال میدیدمش.
  18. پارت دویست و چهل و یکم همین لحظه گوشیم زنگ خورد و مجبور شدم که از پله ها بیام پایین...سرهنگ عبادی بود: ـ جانم سرهنگ؟ ـ کوروش جواب دادستانی رسیده! ـ حکمش چیه؟! ـ باید بازداشتش کنیم. گفتم: ـ میتونین یکم بهم وقت بدین... ـ مثلا تا کی؟ ـ تا امشب.. ـ باشه پس خیلی معطلش نکن کوروش. ـ نگران نباشید. همینجور که می‌رفتم سمت ماشین، زنگ زدم به مامان یلدا...یه بوق نخورده، گوشی و برداشت و گفت: ـ سلام کوروش جان، خوبی پسرم؟! ـ سلام مامان، شما خوبی؟ آقا امیر خوبه؟ ـ همه خوبن مادر...خیلی دلم برات تنگ شده. سوییچ و گذاشتم تو جاش و ماشین و روشن کردم و گفتم: ـ منم همینطور مامان. زنگ زدم بهت بگم که حکم مادربزرگ امروز رسیده! مامان یکم سکوت کرد و گفت: ـ میره زندان؟! ـ آره مامان، منتها من می‌خوام زمانی که میبرنش، شما اینجا باشین...می‌خوام ببینه که دست بالای دست بسیاره و تمام حقه‌هاش رو شده...میتونین امشب یا فردا شب خودتون و برسونین خونمون. مامان گفت: ـ با اینکه اونجا اصلا برام خاطره خوشی ندارم اما منم کنجکاوم قیافه اون زن و ببینم که عکس العملش چیه!
  19. پارت دویست و چهلم آروم آروم دوباره پله‌ها رو رفتم بالا و گوشم و به در نزدیک کردم...الفت به مادربزرگ گفت: ـ خانوم فشارخونتون دوباره رفته بالا... اما مادربزرگ بدون توجه به حرف الفت گفت: ـ یه خبری شده تو این خونه... الفت پرسید: ـ چی شده خانوم؟! ـ نمی‌دونم ولی الان چند وقتیه که نه ارمغان مثل قبله و نه کوروش...جفتشون هر وقت باهاشون حرف میزنم، سر بالا جوابمو میدن. الفت پرسید: ـ نکنه... مادربزرگ حرفشو قطع کرد و گفت: ـ امکان نداره...نه...فکر کنم بخاطر اینکه گفتم حتما باید با ملودی ازدواج کنه از دستم ناراحته! هنوزم دلش با اون دخترست... الفت گفت: ـ می‌خواین با اون دختره سوگل حرف بزنین؟ مادربزرگ گفت: ـ فکر نکنم نیازی به این کار باشه! هم ملودی و هم کوروش خود به خود دارند با هم جور میشن...دیگه دختره خودش می‌ره کنار... تو دلم پوزخندی به حرف مادربزرگ زدم و گفتم باشه، تو اینطور فکر کن...نمی‌تونی حقه‌ایی که سر بابا سوار کردی و سر زندگی منم پیاده کنیم! این بار دیگه این اجازه رو بهت نمی‌دم خاتون اصلانی!
  20. پارت دویست و سی و نهم دلم می‌خواست تمام بدیهاش و تف کنم تو صورتش اما نه باید آرامشم و حفظ می‌کردم، نباید لحظه آخر همه چیز خراب می‌شد...تو جام جابجا شدن و گفتم: ـ دیشب تو کلانتری خیلی کار داشتم مامان بزرگ. مامان بزرگ دستی به صورتم کشید و گفت: ـ ببینم رابطت با ملودی چطور پیش میره؟ سفر بهتون خوش گذشت؟! بدون اینکه نگاش کنم، از رختخواب اومدم پایین و گفتم: ـ آره خیلی خوب بود... ـ آدمای... حرفشو قطع کردم و همون‌جوری که کتمو از رو مبل برمیداشتم با کلافگی گفتم: ـ آدمای هم سطح و لول ما بودن مادربزرگ، نگران نباش! مامان بزرگ با تعجب نگام کرد و بلند شد و گفت: ـ پسرم چرا اینقدر عصبانی هستی؟ من که چیزی نگفتم. همون‌جوری که رو به آینه کتمو می‌پوشیدم، گفتم: ـ مادربزرگ من دیشب خیلی خوب نخوابیدم و دیر وقت اومدن خونه، الآنم کار دارم و باید برم... دیگه به حرفش که گفت پس کارخونه چی؟ هیچ توجهی نکردم و از اتاق اومدم بیرون...تو مسیر الفت و دیدم که قرصهای مامان بزرگ و براش می‌برد..‌ازش پرسیدم: ـ مادرم کجاست؟ الفت گفت: ـ صبحتون بخیر آقا، ارمغان خانوم صبح زود رفتن گالری، مشتری داشتن... ـ باشه ممنونم... یهو به ذهنم رسید که برم فالگوش وایستم چون چهره مادربزرگ بعد از اینکه من باهاش اون مدلی حرف زدم، عوض شد...باید می‌فهمیدم که تو ذهنش داره به چی فکر می‌کنه!
  21. پارت دویست و سی و هشتم مامان چیزی نگفت که همینجوری بهش نگاه کردم...یهو زد زیر خنده و گفت: ـ چرا اینجوری نگام می‌کنی ؟! خندیدم و گفتم: ـ راستش دلم هوای قصه‌هاتو کرد مامان..‌کاش زمان اون روزایی که میومدم بغلت و برام قصه‌هایی تعریف می‌کردی که پایان خوش داشت وایمیستاد! مامان با لبخند رو بهم گفت: ـ داستان زندگی ما هم تهش خوشه پسرم...مادربزرگت هم به سزای عملش میرسه... گفتم: ـ میشه بازم از اون قصه‌هات برام تعریف کنی! مامان پتو رو داد کنار و گفت: ـ بیا دراز بکش اینجا پسرم! با رضایت خاطر رفتم و دراز کشیدم. مامان شروع کرد به نوازش کردن موهام...واقعا اگه تو دلم هزارتا غم بود ولی وقتی پیش مادرم بودم، تمام غصه هام از یادم می‌رفت....از یه طرفم دلم برای فرهاد و یلدا و آقا امیر و صمیمیتی که باهاشون داشتم هم تنگ شده بود...اون شب سعی کردم مثل بچگیام، فقط به قصه مامان گوش بدم و به هیچ چیزه دیگه‌ایی فکر نکنم. نمی‌دونم ساعت چند بود که با صدای مامان بزرگ بیدار شدم: ـ کوروش جان، نمی‌خوای بری کارخونه؟! جدیدنا اصلا سر نمیزنیا...باور کن حتی کارگرا هم سراغتو ازم میگیرن. به زور خمیازه کشیدم و چشمامو باز کردم...کسی که زندگی همون و نابود کرده بود، الان مقابلم نشسته بود...واقعا نمی‌دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم!
  22. پارت پنجاه و ششم جسیکا با ناراحتی گفت: ـ اما....اما من دخترشم! نگاش کردم، مجبور بودم حقیقت و هرچقدر تلخ بهش بگم: ـ اون کل وجودمو بدی و سیاهی دربرگرفته پرنسس. فقط به فکر اینکه برای جاودانه بودنش از احساسات مردم سواستفاده کنه...الآنم مطمئن باش دنبال یه راهیه تا منو شکست بده وگرنه هر جوری بود تا الان باید رد دخترش و میزد...اون میخواد به کل منو از اینجا محو کنه. جسیکا با ناراحتی نگام کرد و واسه اولین بار گفت: ـ اما من دلم نمی‌خواد سر تو بلایی بیاد! حرفاش واقعا صمیمانه بود و ناراحتی رو از تو چشماش می‌خوندم ولی خندیدم و گفتم: ـ چیشد پس؟! تو که از من متنفر بودی! لبخندشو پنهان کرد و سرشو انداخت پایین و گفت: ـ دیگه نیستم... از حرفاش قند تو دلم آب می‌شد! نمی‌دونم چرا اینقدر خوشحال بودم از اینکه بهم اهمیت میده و برام نگرانه! از اینکه بالاخره بعد این همه مدت به چشمش اومدم تا بهم اعتماد کنه، واقعا خوشحال بودم. بالاخره بعد از یه مسافت تقریبا طولانی رسیدیم و جسیکا و گذاشتم پایین و گفتم: ـ بالاخره رسیدیم به مقصد... با ذوق دوید سمت دریاچه و گفت: ـ واقعا اینجا جای خوشگل و پر از آرامشه.
  23. پارت پنجاه و پنجم گفتم: ـ معذرت می‌خوام! می‌دونم امروز خیلی زیاده روی کردم. بنابراین بعلت کردم که خسته نشی پرنسس! یکم سرخ و سفید شد و چیزی نگفت...به راهم ادامه دادم که یهو گفت: ـ آخه خسته میشی! اینجوری من سختمه! پوزخندی زدم و گفتم: ـ نگران نباش، اندازه یه پر قو وزنته... خسته نمیشم! بعدشم راه زیادی نمونده... جسیکا پرسید: ـ بابام...بنظرت من برای بابام مهمم؟! خیلی تعجب کردم! اولین بار بود همچین سوالی ازم می‌پرسید. گفتم: ـ چطور مگه؟! گفت: ـ آخه فکر می‌کردم بعد گم شدن من، دنیا رو به آب و آتیش بکشه تا منو پیدا کنه اما از خودش هیچ خبری نیست...فقط سربازاشو تو آسمون و زمین ول کرده...به تو چیزی نگفته؟! خیلی نفرستاده؟! گفتم: ـ والا برای منم خیلی عجیبه! این همه سکوت پدرت تو این مدت، عادی نیست ولی باید منتظر باشم ببینم که حرکت بعدیش چیه! بعدش زیر لب یه چیزی زمزمه کرد که نشنیدم و گفتم: ـ نفهمیدم چی گفتی! با ناراحتی گفت: ـ چیز خاصی نبود. خندیدم و گفتم: ـ آوردمت بیرون، حال و هوای عوض شه‌ها! چرا اینقدر ناراحتی؟! ولکن ویچر‌و...اون تو کل زندگیش فقط خودش و قدرتش براش اهمیت داشت.
  24. پارت دویست و سی و هفتم ادامه دادم و گفتم: ـ بی‌نهایت هم عاشق اون مردیه که بزرگش کرده، حتی نمی‌تونم جلوش اسم بابا رو بیارم...فرهاد کلا برخلاف من آدم به شدت احساساتیه! مامان با لبخند گفت: ـ دیگه دوتا برادر دوقلو که قرار نیست همه چیشون بهم شبیه باشه که! جفتمون خندیدیم...مامان نگاهم کرد و گفت: ـ خیلی خوشحالم که تونستی حقیقت و بفهمی کوروش! خوشحالم که از دستت ندادم. بعد از پدرت تنها کسی که بهش تکیه کردم تو بودی پسرم! دستشو محکم فشردم و گفتم: ـ می‌دونم مامان؛ خودمم این چیزارو برای یلدا تعریف کردم...گفتم هرچی هم که باشه مامان ارمغانم گردن من حق مادری داره! اونم اتفاقا گفت چهلم بابا که تو رو سرخاک دیده، حس کرده که می‌تونه منو بهت بسپاره! وگرنه بعد از مرگ پدربزرگم میومد منو پس می‌گرفت! مطمئن بود که تو خیلی خوب از من مراقبت می‌کنی! مامان سرشو انداخت پایین و گفت: ـ ولی من....ولی من اصلا روم نمیشه که تو صورت اون زن نگاه کنم! گفتم: ـ مامان، سمتش نکن لطفا! هم یلدا و هم آقا امیر میدونن که شما هم تو این ماجرا بی‌گناه بودین و از روی ناچاری حرف خاتون و قبول کردین! مامان نفس عمیقی کشید و گفت: ـ تورو خدا اسمشو نیار، خونم به جوش میاد... با لبخند رو بهش گفتم: ـ بالاخره این وضعیت تموم میشه مامان! صبور باش.
  25. پارت پنجاه و چهارم خندیدم و گفتم: ـ چرا بی‌دفاع؟! گفت: ـ مثل اینکه یادت رفت موهامو کوتاه کردیا! بینیشو کشیدم و گفتم: ـ اگه دختر خوبی باشی، قدرت های خوبی بهت میدم... چشماش برق زد و گفت: ـ واقعا؟! سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که وایستاد و گفت: ـ اما چجوری؟! نگاش کردم و با لبخند بهش گفتم: ـ به موقعش بهت میگم، فعلا بیا بریم اینجا. یهو گفت: ـ آرنولد من خیلی خسته شدم، عادت ندارم اینقدر راه بیام! حق باهاش بود...همیشه یا سوار اسبم بود و یا پرواز می‌کرد اما الان برای اینکه نگهبانای ویچر‌ مارو نبینن مجبور بودیم که اون مسیرو پیاده بریم...جسیکا همینجور زیر لب داشت غر میزد که بدون هیچ حرفی رفتم کنارش و یه دستم و گذاشتم زیر زانوش و یه دستم و گذاشتم پشتش و با یه حرکت از روی زمین بلندش کردم...اینقدر غرق تو حرف زدن بود که از حرکت من خیلی جا خورد...تو چشمام خیره شد و گفت: ـ چیکار می‌کنی؟!
×
×
  • اضافه کردن...