رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #صد و دهمین متن نیمه‌شب اگه دیگه از ته دلت نمی‌خندی و شاد نیستی ببین برای از دست دادن چه کسی یا چه چیزی توی زندگیت، سوگواری نکردی! اگه دیگه نمی‌تونی به کسی دل ببندی و عاشق شدی ببین چه کسی رو هنوز بخاطر اشتباهش نبخشیدی اگه دیگه انگیزه ادامه دادن نداری، بگرد و ببین با کدوم حسرت زندگیت هنوز کنار نیومدی! اگه دیگه خودتو دوست نداری، برگرد و ببین تو کدوم اتفاق زندگیت، عزت نفستو از دست دادی! 12:12 هشتم اسفند
  2. پارت هشتادم خیلی بهم برخورد! انگار دعوتم کرده بودن تا فقط لهم کنن! منم سریعا گفتم: ـ اگه اجازه بدین من زهره خانوم و برای خودم. محمود خان سریع حرفمو قطع کرد و گفت: ـ وایستا جوون! خیلی عجله داریا، بذار شام بخوریم بعد مفصل راجب این موضوعات باهم صحبت می‌کنیم. زهره با چشماش بهم فهمند که آرامش خودمو حفظ کنم و قراره شرایط همون‌جوری پیش بره که ما می‌خوایم، بعد محمود خان رو به زهره گفت: ـ دختر پاشو سفره رو بنداز. زهره بلند شد و به کمک مادر خونده سفره رو پهن کردن و دیدم که ماهی بار گذاشتن و از این جهت خیلی خوشحال شدم که زهره به حرفم گوش داده و چون ماهی دوست داشتم با ولع تمام به‌خاطر این‌که دستپخت خوده زهره بود، خوردم! اما از این تعجب کردم که نه مادر خوندش چیزی خورد و نه محمودخان و نه حتی خوده زهره، بعد از صرف شام از محمود خان پرسیدم: ـ شما چرا از ماهی نخوردین؟! محمود خان لبخند مصنوعی زدم و گفتم: ـ چون این ماهی سهم تو بود طالب! زهره گفته بود مثل این‌که خیلی ماهی دوست داری! لبخندی زدم و زیر چشمی به زهره نگاه کردم و گفتم: ـ بله؛ درسته، خیلیم خوشمزه بود! مادرخوندش گفت: نوش جان!
  3. #صد و نهمین متن نیمه‌شب خدایا از امشب فقط می‌خوام بگم واقعا مرسی مرسی، هزاران بار مرسی که هستی و حواست به دلم هست و نمی‌ذاری دردی که روزی وارد قلبم شده بود، بی‌جواب بمونه!! دمت گرم.... 2:02 هفتم اسفند
  4. پارت هفتاد و نهم به سمتش چرخیدم و گفتم: ـ بله، باید زندگی رو یجوری چرخوند دیگه! گفت: ـ ولی می‌دونی برای زندگیه دو نفره، باید بیشتر کار کنید دیگه! دختر من تو زندگی هیچ‌وقت کم و کسر نداشته! همش غرور و غمپز در کردن! اما مجبور بودم ساکت باشم و چیزی نگم، لبخندی زدم و گفتم: ـ تمام تلاشمو می‌کنم. همین لحظه زهره چایی رو آورد و به پدرش و بعدش به من تعارف کرد. همین لحظه محمود خان ازم پرسید: ـ خانوادت تو یه روز به این مهمی تنهات گذاشتن طالب؟ از حرفش تعجب کردم و یکه خوردم، زهره هم حال خوب‌تری از من نداشت، ساکت شده بودم و زهره هم با سینی چایی همین‌جوری مات و مبهوت به پدرش نگاه می‌کرد، که مادر خوندش با یه سینی شیرینی اومد و گفت: ـ عه وا! این چه حرفیه محمود خان؟! محمود خان هم سریع خندید گفت: ـ خیلی خب بابا! شوخی کردم... اما واقعا به‌نظرم هدفش شوخی نبود و هدفش این بود که تو جمع خوردم کنه و تحقیرم کنه که تنهام و کسی پشتم نیست.
  5. پارت هفتاد و هشتم زهره با یه چادر سفید کنار پشتی نشسته بود و با دیدن من گل از گلش شگفت ولی محمود چلاوی از چشماش مشخص بود که دلش می‌خواست منو تو همون قسمت وسط هال از نصف کنه. با ترس و لرز رفتم سمتش و دستم و دراز کردم و با تته پته گفتم: ـ س...سلام...عرض شد! نگاهی به سر تا پام کرد و محکم بهم دست داد طوری که استخونام داشت از جاش نصف می‌شد. گفت: ـ حالا که این‌قدر خاطر دختر منو می‌خوای که همه‌چیز و زیرپا گذاشتی و اومدی خواستگاری، پس چرا این‌قدر با ترس و لرز سلام می‌کنی؟ جسور باش یکم! حرفش یکم بهم برخورد اما چیزی نگفتم، با سر حرفش و تایید کردم و گفتم: ـ حق با شماست... شرمنده. به کنار خودش اشاره کرد و همون‌طور که سیبیلاش و تاب می‌داد گفت: ـ بیا بشین! وقتی که من نشستم، روبه زهره گفت: ـ پاشو چایی بیار دختر! مادر خوندشو و زهره با هم رفتن سمت آشپزخونه و محمود خان ازم پرسید: ـ کار و بار چطور پیش می‌ره طالب؟؟ شنیدم علاوه بر مکتب خونه چوپونی و کشاورزی هم می‌کنی! سرفه‌ایی کردم و سعی کردم به چشماش نگاه نکنم. واقعا حس می‌کردم که بدتر از غلام داره خودشو کنترل می‌کنه که بهم حمله نکنه.
  6. #صد و هشتمین متن نیمه‌شب از بچگی وقتی از کسی عصبانی بودم، می‌رفتم و یه گوشه می‌خوابیدم... انگار خواب دنیایی بود پشت این دنیا... دنیای ساکتی که هیچ ربطی به این دنیا نداشت و فقط مال من بود... 16:16 هفتم اسفند
  7. #صد و هفتمین متن نیمه شب رابطت با خدا میزون نیست که چشمت به دست آدماست... 15:15 هفتم اسفند
  8. پارت هفتاد و هفتم روز شنبه لباس تمیزم و اون بافتی که زهره برام درست کرد و پوشیدم و کلاه مخصوصم و روی سرم گذاشتم، خانوم جان وارد اتاق شد و رو بهم گفت: ـ از همین حالا بهت تبریک می‌گم محمد، امیدوارم که پشیمون نشی. دسته گلت هم درست کردم ورو ایوونه! لبخندی زدم و گفتم: ـ ممنونم. رفت و درو بست. بعد دعوای آخرین بارمون یجورایی دیگه حد خودش و فهمید و پاپیچم نمی‌شد و از این جهت یکم خیالم راحت شده بود اما ته دلم بابت رفتارم باهاش کمی عذاب وجدان داشتم. امشب، شب مهمی بود و من مثل همیشه تنها بودم و تنها باید مقابل خانواده زهره حاضر می‌شدم اما مطمئن بودم که اگه مادر بود، با وجود این دشمنی امکان نداشت بذاره تنها برم اونجا و پشتم وایمیستاد. در نظرم بود که بعد از این‌که به زهره رسیدم، باهاش برم سر قبر مادر و اونو باهاش آشنا کنم. مطمئنا از جایی که ما رو می‌دید، خیلی خوشحال می‌شد، تو همین فکرا بودم که بارون شروع به باریدن کرد و کم کم وقت این رسیده بود راه بیفتم، از استرس قلبم داشت میومدم تو دهنم اما نفس عمیقی کشیدم و از خدا خواستم تا مراقبم باشه. چند تا نفس عمیق کشیدم و سوره یاسین و توی دلم خوندم. در اتاق و باز کردم و دسته گل و برداشتم و راه افتادم. پدر برای این‌که باهام رو در رو نشه تا دوباره بهش اصرار نکنم، اون روز اصلا خونه نیومده بود. از زیر سقف خونه‌ها رد می‌شدم تا زیاد خیس نشم و لباسم کثیف نشه اما توی کفشم بی‌نهایت آب رفته بود و یجورایی بدشانسی آورده بودم. اما چون از پشت خونه تا خونه زهره راه زیادی نبود، با سرعت زیاد رسیدم و از فاجعه بیشتر جلوگیری کردم. زنگ زدم، بعد تقریباً یک دقیقه در باز شد و برق حیاطشون و روشن کردن. با یه بسم الله وارد خونه شدم و راستش از بدو ورودم جو سنگینی رو احساس کردم. اما بازم نخواستم به روی خودم بیارم! کسی به استقبالم نیومد و خودم کفشم و درآوردم و با صدای بلند گفتم: ـ یا الله... همین لحظه مادر خونده زهره با یه چادر سفیدی که گل‌های آبی داشت اومد در هال و باز کرد و بدون این‌که نگام کنه و با یه لبخند مصنوعی گفت: ـ بفرمایید داخل. منم متقابلا لبخند زدم و زیر لب تشکر کردم، خونشون دقیقا همون مدلی بود که در خور یه چلاویه، وسایل تقریبا گرون قیمت تو خونشون چیده شده بود.
  9. #صد و ششمین متن نیمه‌شب کار پدر و مادر ایرانی فقط القای ترسه: نیفتی! نشکنه! گم نشی! تموم نشه! به تلویزیون نخوره! سرما نخوری! حواست باشه! 21:21 پنجم اسفند
  10. پارت هفتاد و ششم و روبه بالا گفتم: ـ شما با من میاین مگه نه؟! بابا با اون تحکمی که توی صداش موج میزد، گفت: ـ من فقط پشت تصمیمت وایستادم طالب! بهت گفتم مسئولیت همه‌چیز با خودته و از من انتظار دیگه‌ایی نداشته باش. نتونستم حرفی بزنم، راست می‌گفت چون این حرفو قبلاً و چندین بار بهم گفت، به‌نظرم که می‌دونست اون روزی که زخمی شدم، پای یه چلاوی در میان بوده اما به‌خاطر این‌که من سرسخت بودم و قبول نمی‌کردم، حرفی نمی‌زد، به بابا ثابت می‌کنم که اشتباه می‌کنه و بالاخره خانواده زهره هم از گاردی که داشتن، پایین اومدن، بنابراین منم دیگه اصراری نکردم و منتظر روزی شدم که خودم تنها برم خواستگاری. فردای اون روز رفتم تا کنار رود هراز ماهی بگیرم که حدود نیم ساعت بعد، زهره همراه با دوتا از دوستاش اومد پیشم، خیلی خوشحال شد که حالم خوبه اما من شادی توی دلم پنهون کردم و بهش گفتم چرا بهم اطلاع نداده بود که براش میرن خواستگاری و اونم گفت که خودش هم نمی‌دونسته و از جانب خودش هم گفت که قرار ازدواجش به‌خاطر فرارش با قادر بهم خورد، از خوشحالیه چشمانش منم خیلی خوشحال شدم و بهش گفتم که شنبه میان خواستگاریش و یه ماهی انداختم تو سبدش و ازش خواستم تا اون شب برام ماهی درست کنه، باورم نمیشد که بالاخره قراره جفتمون بهم برسیم و بالاخره قفل و زنجیر این دشمنی و کینه قراره با ازدواج ما شکونده بشه، فقط امیدوار بودم که پدر و برادرش کلکی سوار نکرده باشند و از صمیم قلبشون به این ازدواج راضی شده باشند، راستش وقتی منطقی فکر می‌کردم، از نظر منم این‌که محمود چلاوی مال‌پرست منو به اون قادر ترجیح داد، شوکه‌ام کرده بود اما من نمی‌خواستم منطقی فکر کنم و خودمو قانع می‌کردم که قراره با هم فامیل بشیم و اونا هم اتفاقا کنجکاون و می‌خوان که منو بشناسند
  11. #صد و پنجمین متن نیمه‌شب امروز یه راننده اسنپ سوارم و کرد و دیدم که روی داشبوردش حدود شونزده تا اسم زده... با خنده ازش پرسیدم: ـ اینا اسم کسایی هست که کرایتو حساب نکردن؟! اونم مثل من خندید و گفت: ـ نه ؛ اسم دوست‌های صمیمیه دخترمه! اگه درخواست اسنپ دادن قبول نکنم که باعث خجالت دخترم بشه! با همون لبخندی که تو صورتم خشک شد؛ تا آخر مسیر بغض کردم و لال شدم... 17:17 پنجم اسفند
  12. پارت هفتاد و پنجم برگشتم سمتش که دیدم با یه سینی و چهارتا چایی اومده تا کنارمون بشینه! زهرا و سبزعلی به ادای احترام از جفتشون بلند شدن که بابا گفت: ـ بشینین بچه‌ها ! راحت باشین لطفاً! یکم سکوت بینمون حاکم شد که بابا پرسید: ـ پس که محمود چلاوی قادر بالاخره راضی شده تا طالب بره خواستگاری دخترش! ها؟؟ زهرا با سر حرفش و تایید کرد و منم که تا اون زمان ساکت بودم؛ گفتم: ـ بابا برای منم خیلی عجیب بود بعد فرار کردن زهره، تنبیهش نکردن و تازه سپردن تا من برم خواستگاریش! اما به‌نظر من دیگه این شرایط و قبول کردن و در مقابل خواسته ما تسلیم شدن. بابا پوزخندی زد و گفت: ـ تو هنوز اون محمود چلاوی در تعصب و مغرور و نشناختی! اون اگه تا آخر عمر هم دخترش و شوهر نده و بذاره دخترش بترشه، به‌هیچ‌عنوان به دشمنش دختر نمی‌ده! سبزعلی گفت: ـ اما عمو مثل این‌که قضیه خیلی جدیه! زهرا خودش این موضوع رو از زهره شنیده! بابا به سبزعلی نگاه کرد و با حالت درماندگی گفت: ـ من که هر چی بگم، شما جوونا به من گوش نمی‌دین! اما بدونین این خانواده کاسه‌ایی زیر نیم‌کاسشونه! من اصلا بهشون اعتماد ندارم. خیلی می‌ترسیدم که بابا دوباره پشیمون بشه! یکم ساکت شد و دوباره ادامه داد و روبه من گفت: ـ اما می‌دونم که طالب هم مرغش یه پا داره و باز باید خودش بره و تجربه کنه تا ببینه حق با من بوده و این چلاوی ها اصلا آدم بشو نیستن. اصلا حرف بابا رو نمی‌شنیدم! برای من مهم این حرف بود که بالاخره خانوادش رضایت دادن و من قراره برم خواستگاریش، نمی‌خواستم به چیزه دیگه‌ایی فکر کنم.
  13. پارت هفتاد و چهارم عذرا خانوم با خیال راحت گفت: ـ نه نگران نباش! اون اصلا امشب نمیاد. نفس راحتی کشیدم و تو دلم با شادی خدارو شکر کردم و آماده شدن تا برم غذای امشب و درست کنم. ( طالب ) بعد از اون زخمی که غلام بهم زد، با چند روز استراحت بالاخره سر پا شدم و از سبزعلی شنیدم که زهره به‌خاطر این‌که نره خونه قادر اینا، اون شب از خونشون فرار کرده. بی‌نهایت نگرانش بودم چون نمی‌دونستم قراره چیکار کنه و چه بلایی سرش میاد. برای همین اون روز که این خبر و شنیدم تا شبش یکسره براش دعا می‌کردم که حال دلش خوب باشه. تا این‌که از طرف زهرا خواهر سبزعلی بهم خبر رسید که خانوادشون از ازدواج قادر و زهره انگار منصرف شدن و منتظرن تا من برم جلو و خودی نشون بدم. راستش این خبر مثل بمب بین آملی‌ها ترکید و منم تو شوک فرو برد. منو سبزعلی اون روز کنار هم بودیم که این خبر به گوشم رسید و سبزعلی روبه خواهرش با قیافه متعجب گفت: ـ تو مطمئنی که همینو شنیدی؟ محمود چلاوی یه موقع قصد سر به نیست کردن طالب و نداشته باشه؟! زهرا گفت: ـ چی میگی داداش؟ میگم زهره خودش بهم گفت! گفته قضیه ازدواجش با قادر بعد فرار کردنش بهم خورده. سبزعلی نگاهی به من کرد و پرسید: ـ طالب تو چی میگی؟ به‌نظرم که این قضیه خیلی بو دار میاد! تا من رفتم حرفی بزنم، صدای بابا رو از پشت سر شنیدم که گفت: ـ به‌نظر منم همین‌طور.
  14. #صد و چهارمین متن نیمه‌شب کاش وقتی از زمانش گذشت و جوابش رو پیدا نکردی...بعدش خیلی غیرمنتظره و زمانی که برات کمرنگ شده؛ جوابش و پیدا نکنی. چون غمی که گذروندی؛ دوباره تجربه میشه! بعضی اوقات ندانستن و نفهمیدن بهترین چیزه. 12:12 پنجم اسفند
  15. #صد و سومین متن نیمه‌شب احترام گذاشتن سخت نیست... چون یکی لباس گشاد دوست داره؛ عجیب نیست. چون یکی لباس روشن یا تنگ دوست داره؛ جلف نیست. چون یه پسر موی بلند دوست داره و یه دختر موی پسرونه دوست داره؛ مریض نیست. چون یکی همیشه مشکی میپوشه، افسرده نیست. چون یکی دوست دختر داره، هول نیست. چون یکی دوست پسر داره؛ خراب نیست. چون یکی با حجابه، بی‌چاره نیست. چون یکی بی‌حجابه، خفن نیست. چون یکی درسش خوب نیست؛ بی مغز نیست. 11:11 پنجم اسفند
×
×
  • اضافه کردن...