رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,022
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و دهم با لبخند گفتم: ـ ناراحت نباش من مطمئنم همه چیز درست میشه. سکوت کرد و چیزی نگفت، گفتم: ـ میخوای یبار دیگه به گوشیش زنگ بزن، شاید جواب داد. لیلا بدون هیچ حرفی دوباره شمارش رو گرفت ولی پارسا بازم اشغال کرد... لیلا با نا امیدی گفت: ـ فایده ای نداره، جواب نمیده! گفتم: ـ بنظر من که همینجاست چون ساحل نمکی الان که نزدیکه غروبه کسی نمیره اونجا. لیلا همینجور که به جلو خیره بود گفت: ـ زده به سرش، آخه گروگان گیری بچه کوچیک یعنی چی واقعا؟! عقلم قد نمیده. گفتم: ـ لیلا اون دست خودش نیست، بعدشم اگه پارسا رو یذره بشناسم میگم که همش حرفه و کاری با باور نمیکنه... مگه خودت همیشه نمی‌گفتی خیلی عاشق بچهاست؟! دماغشو کشید بالا و حرفم رو تایید کرد...پیمان بهم پیامک داد که از پشت سر حواسش بهم هست. از این جهت خیالم راحت تر شد و احساس امنیت کردم. سر اسکله پیاده شدیم. هوا انگار میخواست بارون بزنه و تقریبا ابرا آسمون رو سیاه کرده بودن...آدمای زیادی اونجا نبودن ولی یهو یه دختربچه دیدم با پیراهن قرمز و موی بلند که داره کنار دریا میدوئه و یه بادبادک هم دستشه... سریع صداش زدم: ـ باور. پارسا رو شن نشسته بود و به باور نگاه می‌کرد. لیلا فریاد زد: ـ پارسا! پارسا سریع وایستاد و تو یه چشم بهم زدن باور رو گرفت تو بغلش... باور ترسید و به ما نگاه می‌کرد. پارسا رو به من گفت: ـ نازنین پس بالاخره اومدی!
  2. پارت صد و نهم پیمان مصمم بود و الان وقتی برای قانع کردنش نداشتم، بنابراین گفتم: - باشه ولی دور از من وایستا که تو رو نبینه، باشه؟ بخاطر باور قول بده کاری نکنی پیمان! سرش رو تکون داد ولی چیزی نگفت... بهش گفتم: - منو لیلا جلو میریم و شما پشت ما حرکت کنین! قبول کرد... امروز باید همه چیز تموم میشد! دیگه دلم نمی‌خواست با این استرس زندگی کنم، منو لیلا تاکسی گرفتیم و سوار شدیم... برگشتم و دیدم که پیمان و امیرعباس پشت سرمونن... لیلا آروم تو تاکسی گریه می‌کرد، رو بهش گفتم: ـ لیلا میدونی برادرت باید درمان بشه دیگه؟؟ سرش رو تکون داد و با گریه گفت: ـ میدونم ولی این اونجا طاقت نمیاره! گفتم : ـ مجبوره طاقت بیاره! نمیشه که همینجوری با زندگی آدما بازی کنه. چون از قصد انجام نمیده، نمیتونمم از دستش عصبانی بشم ولی فرض کن یبار دیگه یه نفر دیگه رو پیدا کرد، بازم قراره به اون نفرم دروغ بگین؟؟ نمیشه اینجوری...تو باید بهش کمک کنی با غمش کنار بیاد، حالش اصلا خوب نیست. لیلا گفت: ـ از وقتی شوهرت اومد، دیگه قرصاشم نمیخوره. نمیدونم قراره چی بشه واقعا!! دلم برای حالش سوخت...خیلی بدون چاره بود و نمیتونست برادرش رو کنترل کنه، دستم رو گذاشتم رو دستش و گفتم: ـ باید ببریش یه مرکز درمان خوب. سعی کن یه مدت از دریا و این محیط دور نگهش داری تا بتونه این غم و فراموش کنه! لیلا همینجور که گریه می‌کرد، بهم لبخند زد و گفت: ـ تو واقعا دختر خوش قلبی هستی غزل. بخدا اصلا روم نمیشه تو چشمات نگاه کنم!
  3. پارت صد و هشتم خیلی به باور وابسته بود اینو میتونستم از تک تک اجزای صورتش حس کنم... بعلاوه اینکه دخترم بود و اصلا دلم نمی‌خواست براش اتفاقی بیفته! دلم نمی‌خواست پیمانو تو این حال ببینم! دستمو گذاشتم رو زانوش و گفتم: - نگران نباش پیمان! پارسا رو خوب میشناسم؛ کاری نمیتونه بکنه! همینجور که جفتمون گریه می‌کردیم بهم گفت: - غزل چرا نمیفهمی؟؟ اون پسر مریضه و الان دخترمون دستشه، چیزیش بشه من میمیرم. اشکاش رو پاک کردم و این بار من با امیدواری بهش گفتم: - قول میدم پیداش میکنیم، نگران نباش عزیزم. امیرعباس رو بهم گفت: - چجوری میخوای پیداش کنی؟ انگار کنار دریا بودن... یکم فکر کردم و رو به لیلا گفتم: - لیلا وقتی داشتم با پارسا حرف میزدم صدای موج دریا میومد... باورم اومد و راجب بادبادک بهش گفت! لیلا گفت: - یعنی رفته ساحل؟؟ اما کدوم ساحل؟! گفتم: - کدوم ساحل این سمت بادبادک میفروشن؟ ساحل سنگی که نیست. لیلا گفت: - پس میمونه ساحل نمکی و ساحل شنی. پیمان سریع بلند شد و گفت: - خب پس منتظر چی هستیم؟! بریم دیگه! اگه پیمان میومد و پارسا میدیدتش، باور و پس نمیداد. رو بهش گفتم: - نه پیمان تو نیا! من باید قانعش کنم که نمیرم و اینجا میمونم وگرنه نمیذاره باور و ازش بگیرم! پیمان با جدیت دستم و گرفت و گفت: - من تو و بچم و پیش این روانی تنها نمیذارم!
  4. پارت صد و هفتم این بار پرید وسط حرف پیمان و با جدیت گفت: - برای من شرط تعیین نکن... حق نداری نازنینو از جزیره بیرون ببری...به اندازه کافی این چند روزه با حرفات مسمومش کردی، نازنین اگه پاشو از اینجا بیرون بزاره دیگه دخترت رو نمیبینی! گوشی رو از دست پیمان گرفتم و جوری که سعی می‌کردم بغضم رو کنترل کنم گفتم: - الو پارسا... پارسا خندید و گفت: - اوه نازنین خانوم! میبینم که خیلی سریع ما رو به آدم تازه وارد فروختی!! وقت بحث نبود... الان باور دستش بود و منم باید با آرامش باهاش صحبت می‌کردم، بنابراین گفتم: - باشه هرچی تو بگی، نمیرم! فقط بهم بگو که کجایی؟؟ پارسا میدونم که تو آدمی نیستی به بچه ها ضرر برسونی، لطفا اینکار رو نکن! پارسا گفت: - داری دروغ میگی! اگه نمی‌خواستی بری چمدونت رو جمع نمی‌کردی و صبح تا شب به اون یارو فکر نمی‌کردی... این بچه برام مهم نیست تو برام مهمی نازنین! اگه بری من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم. یهو صدای باور اومد که با ذوق رو بهش گفت: - عمو بیا این بادبادکه رو ببین. پیمان یهو با صدای باور فریاد زد : - باور... پارسا که هول شده بود سریع گفت: - نازنین هر وقت دیدم که نمیری و اون آقا پیمان می‌خواد از اینجا بره، دخترش رو بهش پس میدم وگرنه بهش بگو دخترش رو فراموش کنه. و بعدش گوشی رو قطع کرد...مهدی با عصبانیت گفت: - پسره ی احمق! بعد قطع کردنش، پیمان با ناراحتی رو سکو نشست و سرش رو گرفت مابین دستاش.
  5. پارت صد و ششم لیلا با گریه گفت: - بخدا منم اولش موافق نبودم، به خودشم گفتم که یه روز بالاخره این قضیه فاش میشه. حتی اگه غزل هم یادش نیاد، بالاخره خانوادش میان و پیداش میکنن اما گوشش بدهکار نبود. غزلو به کل جای نازنین گذاشت... الانم خواهش میکنم ازتون به پلیس نگین، نذارید زندگیش تو جوونی خراب بشه لطفا! مهدی رو بهش گفت: - برادرتون بیماره خانم؛ باید درمان بشه لیلا که ترسیده بود سریع گفت: - باشه باشه... قول میدم، من فقط پارسا برام مونده، ازم نگیرینش لطفا! بعدش جلوی پای پیمان زانو زد و گوشه لباسش رو گرفت و با التماس گفت: - آقا پیمان ازتون خواهش میکنم. پیمان چیزی نگفت ولی من خیلی دلم به حالش سوخت... رفتم پیش پیمان و با جدیت از لیلا پرسیدم: - خیلی خب بلندشو لیلا! احتیاجی به اینکارا نیست. فکر کن ببین پارسا بچه رو کجا میتونه برده باشه؟؟ لیلا بلند شد و با گوشه روسریش اشکاش رو پاک کرد و گفت: - نمیدونم والا، گفتم شاید برده باشه سردخونه ماهی های که میبرن اونجا اما داشتیم میومدیم بهشون زنگ زدم... اونجا نرفتن. همین لحظه گوشی پیمان زنگ خورد... شماره ناشناس بود، وقتی شماره رو دیدم فهمیدم پارسائه. رو به پیمان گفتم: - خط خودشه پیمان، جواب بده! بهش اشاره کردم که گوشی رو بزاره رو بلندگو بعدش پیمان گفت: - بچم رو کجا بردی عوضی؟؟ پارسا خندید و گفت: - دخترت حالش خوبه نترس! البته فعلا خوبه، واسه بعد نمیتونم قولی برای خوب بودن حالش بهت بدم! ماشالا دختر شیرین زبونی هم داری، بلایی سرش بیاد خدایی حیف میشه! پیمان یهو مشتش رو کوبید به دیوار و با تهدید گفت: - اگه بلایی سرش بیاد...
  6. پارت صد و پنجم با سرعت هرچی تمام خودمون رو به اقامتگاه پیمان اینا رسوندیم و دیدم که اونا هم تو حیاط همه منتظر و دستپاچن و احتمالا متوجه نبود باور شدن... سریع دوئیدم سمت پیمان و با گریه گفتم: - پیمان؛ پارسا باور رو برداشته.. پیمان با ترس نگام کرد و گفت: - چی میگی غزل؟ یعنی چی باور رو برداشته؟ همینطور که گریه می‌کردم گفتم: - من تو انباری مشغول درست کردن دستبندا بودم، گوشیم بالا تو شارژ بود... مثل اینکه پیامی که به گوشیم دادی رو خوند و وسایلی که جمع کردم رو دید... من می‌خواستم بیام اینجا ولی وقتی لیلا رفت بالا یه نامه پیدا کرد که توش نوشته بود : - نازنین میدونم به حرفام گوش نمیدی و بازم میری... مجبورم اینکارو بکنم تا پیشم بمونی. من برای زنده موندن به تو نیاز دارم... میدونم برات مهم نیست ولی دخترت چی؟ دخترت برای من مهم نیست اما میدونم که چقدر دوسش داری!. اگه میخوای به پدرش پسش بدم؛ باید به اون مردک بگی که همین امروز سوار قایق بشه و بدون تو از اینجا بره. وگرنه دیگه نه تو نه اون یارو این دختر بامزه رو نمیبینین. ( پارسا ) بعدش نامه رو دادم دستش... نگاه های پیمان پر از ترس شد و گفت: - حالا باید چیکار کنیم؟ یکی از دوستای پیمان با جدیت گفت: - کاری که باید بکنیم مشخصه، میریم پیش پلیس! اگه بلایی سر باور بیاره... یهو لیلا با گریه پرید وسط حرفشو گفت: - نه توروخدا پیش پلیس نرید! داداشم کاری با اون بچه نمیکنه! بعد رو کرد سمت من و گفت: - فقط می‌خواست از شما زهره چشم بگیره تا نازنین.. بعد یکم مکث کرد و گفت: - یعنی غزل و با خودتون نبرید. پیمان با تندی به لیلا گفت: - به اندازه داداشت تو هم مقصری، گیرم که اون مغزش بیماره، تو که سالم بودی چجوری دلت اومد زندگی این دختر رو خراب کنی؟!
  7. پارت صد و چهارم سریع اشکامو پاک کردم و گفتم: ـ باشه. یهو دستمو گرفت و گفت: ـ غزل برگشتم و منتظر حرفش موندم که گفت: ـ لطفا هرچی زودتر اگه ممکنه از اینجا برید چون اگه بفهمه شاید جلوتونو بگیره! لیلا حق داشت... پارسا واقعا خون جلوی چشماش رو گرفته بود... من دیگه نمی‌تونستم این آدمو بشناسم...آروم رفتم بالا و وسیله هام رو گرفتم... از داخل خونه صدایی نمیومد و لیلا بارها پارسا رو صدا زد ولی جواب نداد... یعنی خونه نبود؟؟ ولی من صدای در هال رو شنیدم که بسته شد... گوشیم رو از تن شارژ کشیدم و وقتی بازش کردم دیدم که تو صفحه پیامک پیمانه... پیمان برام نوشت : ـ عزیزم وسیله هاتو جمع کن و امشب بیا اینجا پیش من. ..دیگه امن نیست اونجا برات! لابد اونم یچیزایی فهمیده بود! یهو لیلا اومد پایین و با یه ورقه توی دستش و گفت: ـ غزل، پارسا نیست. با ترس گفتم: ـ یعنی چی نیست؟ ورقه رو داد دست من، بازش کردم: ـ نازنین میدونم به حرفام گوش نمیدی و بازم میری... مجبورم اینکارو بکنم تا پیشم بمونی! من برای زنده موندن به تو نیاز دارم... میدونم برات مهم نیست ولی دخترت چی؟ دخترت برای من مهم نیست اما میدونم که چقدر دوسش داری!. اگه میخوای به پدرش پسش بدم؛ باید به اون مردک بگی که همین امروز سوار قایق بشه و بدون تو از اینجا بره وگرنه دیگه نه تو نه اون یارو این دختر بامزه رو نمیبینین. ( پارسا ) با ترس زیرلب زمزمه کردم: ـ نه...باور. رو به لیلا گفتم: ـ بجنب! باید بریم پیش پیمان.
  8. پارت صد و سوم بعد این حرف من دیگه چیزی نگفت و سریع از انباری رفت بیرون... بعد رفتنش وا رفتم و نشستم همون گوشه... خدایا من باید چیکار می‌کردم؟ توروخدا منو از اینجا نجات بده...همینطور داشتم گریه میکردم که دوباره در انباری باز شد. از ترس اینکه پارساست یجوری از جام پریدم که میز پشت سرم تکون خورد... یهو لیلا گفت: ـ چی شده؟ رفتم سمتش و با گریه گفتم: ـ لیلا من همین امشب باید از اینجا برم. لیلا بدون توجه به حرف من به مچ دستم نگاه کرد و گفت: ـ مچ دستت چرا اینقدر کبوده؟ گفتم: ـ برادرت زده به سیم آخر... من واقعا دیگه میترسم بخوام اینجا بمونم! لیلا با قیافه ناراحت گفت: ـ خیلی خب ناراحت نباش، امشب نمیشه! خونست؛ اگه بخوای بری الان باید ببرمت. میدونی کجا رفت؟ با هق هق گفتم: ـ فکر کنم رفتش بالا. لیلا گفت: ـ وسیله هات رو جمع کردی؟ سریع سرم رو تکون دادم و گفتم: ـ آره تو اتاقمه. گفت : ـ خیلی خب، بیا برو بالا آروم وسیله هات رو بگیر. منم میرم یکم سرگرمش کنم... بعدش هرچی زودتر از اینجا دور شو و خودت رو برسون به شوهرت.
  9. پارت صد و دوم به چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ من عشق و تو وجود اون پیدا کردم پارسا! اونو یادم نیومد ولی دوسش دارم و بهش حس نزدیکی میکنم! با گفتن این حرفم حرصش گرفت و محکم مچ دستم رو توی دستاش گرفت و فشرد و با عصبانیت بهم می‌گفت: ـ اون روی منو بالا نیار نازنین! همینجور که سعی می‌کردم دستم رو از دستش بکشم بیرون، اشکم درومده بود و گفتم: ـ ولم کن! دستم درد گرفت! پارسا..کمک...آی دستم درد گرفت. یهو انگار خون از جلوی چشماش کنار رفت و فهمید چیکار کرده و سریع دستش رو ول کرد و گفت: ـ معذرت میخوام عزیزم، ببخش! یه لحظه نفهمیدم چی شد! اما من همینطور میرفتم عقب...دیگه ازش می‌ترسیدم! نمی‌تونستم مثل قبل بهش اعتماد کنم...با دیدن حال من گفت: ـ نازنین ببخشید! واقعا نمیخواستم بهت آسیب بزنم! خیلی لحظه بدی بود... بیشتر از اون چیزی که من فکرش رو می‌کردم، مریض بود و من اون لحظه از ترس داشتم سکته می‌کردم. دلم می‌خواست پیمان الان اینجا بود تا برم پشتش قایم بشم و منو از دستش نجات بده...چاره ای نبود...نباید بیشتر از این عصبانیش می‌کردم، با لکنت گفتم: ـ خ..خیلی ..خب ... باشه...ایرادی نداره. بعدشم چشمام رو دوختم به زمین و گفتم: ـ الانم با اجازت میخوام کار کنم. یهو مظلوم شد و گفت: ـ جایی نمیری، مگه نه؟ سریع و با ترس گفتم: ـ نه نمیرم. بعد این حرف من دیگه چیزی نگفت و سریع از انباری رفت بیرون.
  10. پارت صد و یکم اینارو بعنوان هدیه برای دخترم می‌برم تا منو ببخشه. همشون رو داخل یه جعبه بسته بندی کردم و بردمشون بالا و کنار اتاقم گذاشتم... به تختم نگاه کردم و به اینکه چقدر اوایل اینجا غریبگی می‌کردم... یه گوشه کز می‌کردم و تا می‌تونستم غصه می‌خوردم...به اینکه چقدر برای چیزی که وجود نداشت، واسه عشقی که دروغ بود، عذاب وجدان گرفتم و به دلم تحمیل کردم تا یه غریبه رو که اصلا نمی شناختمش دوست داشته باشم!. بغضم امون نداد و اشکام جاری شد. در حقم خیلی بد کردن اما بازم دلم نمی‌خواست بخاطر نون و نمکی که این دو سال باهاشون خوردم، بلایی سر پارسا یا لیلا بیاد! دوباره رفتم پایین تا این ناراحتی و مشغول بودن ذهنم رو با طراحی کار جدید پر کنم... فکر کنم یه نیم ساعتی مشغول بودم که صدای پارسا رو از پشت سرم شنیدم: ـ نازنین. به سمتش برنگشتم... اومد و یه صندلی گرفت و کنارم نشست و مشغول زل زدن بهم شد اما اصلا نگاهش نمی‌کردم... با ناراحتی اومد دستمو بگیره که دستش رو پس زدم و با ناراحتی توی لحنش گفت: ـ نازنین توروخدا باهام اینجوری نکن! من جز تو توی این دنیا هیچکس برام مهم نیست و کسیو ندارم. با جدیت نگاش کردم و گفتم: ـ اسم من نازنین نیست، غزله! دوباره چهرش رفت تو هم و با عصبانیت نگام کرد و گفت: ـ مگه بهت نگفتم حرفای اون یارو رو باور نکن؟؟ بازم که برگشتی سرخونه اول! حوصله جر و بحث کردن باهاش رو نداشتم اما این حجم از اصرار کردنش رو هم درک نمی‌کردم! منم با عصبانیت بلند شدم و گفتم: ـ اون کسی که تو میگی شوهرمه! تو اینو بفهم! منو آوردین اینجا و دو سال منو از دخترم و شوهرم محروم کردین. خنده عصبی کرد و گفت: ـ یعنی واقعا باور میکنی اون مردی که همسن باباته، واقعا شوهرت باشه؟ اینجور تو این چند روز بهش علاقمند شدی که منو حرفام رو ریختی دور؟!
  11. پارت صدم واا! یعنی من اهل شمال بودم!! چرا همش فکر می‌کردم که جنوب بدنیا اومدم!!.با تعجب پرسیدم: - پس من اهل شمالم؟ لپم رو کشید و گفت: - آره عزیزم، نگران نباش. برگشتیم کیش باهمه آشنات میکنم. دوباره با لبخند نگاش کردم و گفتم: - باشه. رسیدیم سمت خونه... به خونه نگاه کردم و پیمان گفت: - پس امشب آخرین شبیه که از هم جدا میمونیم! سرم رو تکون داد و حرفش رو تایید کردم... گوشیشو داد دستم و گفت: - شمارت هم برام بنویس؛ اگه چیزی پیش اومد زنگ بزن عزیزم. هر موقع که شد... بهت هم پیام میدم و میگم که کی باید وسیله هات رو جمع کنی. البته همه وسایلات خونه است و احتیاج به وسیله اضافه نیست. همینجور که شمارم رو می‌نوشتم گفتم: - پس من امشب میام پیش تو و دخترم. گونم رو بوسید و گفت: - منتظرتم! حرکتش خیلی غیرمنتظره بود!. اونم جلوی در خونه!! اصلا دلم نمی‌خواست پارسا چیزی بفهمه! گفتم: - پیمان چیکار میکنی وسط خیابون؟ خیلی عادی گفت: - زنمی؛ واسه بوسیدنت قرار نیست که از خیابون و آدماش اجازه بگیرم! دوباره خندیدم و گفتم: - از دست تو! رفت سمت خونه و با چشمک گفتم: - پس میبینمت امشب! با شیطنت گفت: - بی صبرانه منتظرتیم. وقتی وارد خونه شدم و به دروغایی که بهم گفتن فکر کردم اصلا دلم نمیخواست حتی یه لحظه هم اینجا می موندم اما بخاطر خانوادم مجبور بودم. پارسا مریض بود و نمی‌خواستم نه بلایی سر خودش نه بقیه بیاره، گوشیم نزدیک بود شارژش تموم بشه، رفتم بالا و تو سالن زدمش به شارژ و برگشتم سمت انباری و به وسایلام نگاه کردم. از این خونه چیز زیادی نمی‌خواستم جزء یسری اکسسوریایی که با سختی درستشون کرده بودم و براشون تلاش کردم...
  12. پارت نود و نهم با حالت مغرورانه رو بهش گفتم: - پس ماشالا به سلیقه خودم! پیمان با صدای بلند خندید و گفت: - امشب بیا پیش ما؛ درسته باور الان باهات قهره ولی باهاش حرف میزنم. همینجور که به سمت خروجی شهربازی می‌رفتیم با ناراحتی پرسیدم: - چرا آخه؟ پیمان انگار از حرفش پشیمون شده بود، ولی گفت: - بهرحال تو نشناختیش و اونم هنوز بچست، نمیدونه که واقعا یادت نمیاد و فکر میکنه داری نقش بازی میکنی و باباشو ناراحت میکنی. اون روز متوجه شده بودم که چقدر به پیمان وابسته است ولی نمیدونستم که اینقدر باباشو دوست داره! خندیدم و گفتم: - دخترمو ببین که چقدر هوای باباشو داره! راسته که میگن دخترا بابایین! گفت: - بهرحال تمام این مدت تنها امید من دخترم بود، بیشتر از قبل بهم وابسته شدیم. حرفاش رو تایید کردم و گفتم: - اون روزی که تو مغازه هم دیدمتون حس کردم که چقدر ارتباط خوبی باهم دارین و دوستت داره. به منم با اخم نگاه میکرد همش! جفتمون به حرکات باور تو اون روز خندیدیم و پیمان گفت: - جدیدنا خیلیم حسود شده کلا! بهش نگاهی خریدارانه انداختم و گفتم: - والا منم اگه همچین بابایی داشتم حسودی می‌کردم! از حرفم خندش گرفت و منو محکم تو بغلش فشرد... یهو یاد خانواده خودم افتادم، از اونا چیزی نمی‌دونستم... ازش پرسیدم: - پدر و مادرمم جزیره کیش زندگی میکنن؟ گفت: - نه عزیزم! اونا شمالن ولی جزیره خونه دارن و این اواخر بخاطر وضعیت منو باور بیشتر از قبل میان و به من و باور سر میزنن.
  13. پارت نود و هشتم دلم می‌خواست اون لحظه که تو نگاه های هم غرق بودیم، زمان وایسته و تکون نخوره... بدون هیچ عذاب وجدانی بالاخره پیش کسی بودم که دوسش داشتم تا اینکه تلفن من زنگ خورد و حسمون رو بهم ریخت... جفتمون باهم خندیدیم، پیمان دستی کشید به پیشونیش وگفت: - بر خرمگس معرکه لعنت! خندیدم ولی با دیدن اسم پارسا رو گوشیم خندم محو شد و گوشی رو سایلنت کردم؛ پیمان پرسید: - چیزی شده عزیزم؟ بهش نگاه کردم و گفتم: - پیمان من تصمیممو گرفتم با تو برمی‌گردم. امروز صبح فهمیدم که پارسا بهم دروغ گفته. با ذوق گفت: - با من برمی‌گردی کیش؟ چشمکی زدم و گفتم: - بعد اعترافی که کردم، طبیعتا باید برگردم دیگه حتی اگه یادمم نیاد خیالی نیست چون حس میکنم اون چیزی که مدتها تو قلبم گمشده بود و پیدا کردم. پیشونیم و بوسید و گفت: - خداروشکر! چرخ و فلک اومد پایین و نگه داشت...دست همو گرفتیم و پیاده شدیم. کوله امو گذاشتم رو دوشم... دلم می‌خواست با دخترم هم بیشتر آشنا بشم، واقعا بامزه بود... بنابراین گفتم: - راستی پیمان من دلم میخواد دخترمو ببینم، باور. چه اسم قشنگی هم براش انتخاب کردی! خندید و گفت: - من نه، خودت انتخاب کردی.
  14. پارت نود و هفتم ـ چقدر جالب! پس اردوی دخترم، شوهرم رو کشوند پیش من... با لبخند نگام کرد و گفت: - همینطور شد، چه خوب که به حرفش گوش دادم! خیلی قشنگ نگاهم می‌کرد و اون جای خالی تو قلبم که مدام حسش می‌کردم و با نگاهای قشنگش پُر می‌کرد...خیلی طولانی توی سکوت بهم نگاه کردیم که سرآخر پیمان این سکوت و شکوند: - اونقدرم رفتاراش و عادتاش، حتی طرز نگاهش شبیهته که نگو و نپرس! الان که تو کانتین بودیم و هیچکس نبود؛ یکم بهش نزدیکتر شدم و دستم و کشیدم به ریشش و گفتم: - مگه عادتاش چیه؟ خندید و گفت: - یکی از عادتاش مثلا همینه. چشمام و گرد کردم و با تعجب نگاش کردم که با خنده گفت: - همیشه عادت داره به ریشای من دست بزنه... خصوصا موقع خواب... تو هم همیشه همینجوری بودی، حتی الانشم همین عادتو داری! بلند خندیدم... راست می‌گفت! از وقتی دیدمش دوست داشتم این حرکتو انجام بدم! خندیدم و گفتم: - آره من خیلی خوشم میاد... کف دستم و قلقلک میده. بعدش باهم شروع کردیم به خندیدن...همینطور که نگاهش می‌کردم، تو دلم خدا رو شکر کردم که پیمان و بهم رسوند. بدون وجودش من همیشه خودم و نصفه و نیمه حس می‌کردم. اون اومد و جاهای خالی تو قلبم رو پر کرد... وقت اعتراف بود، گفتم: - شاید تو رو هیچوقت یادم نیاد اما بازم تونستی منو عاشق خودت کنی! لبخند عمیقی بهم زد... مشخص بود منتظر شنیدن این جمله از سمت منه...دستم رو کشیدم به صورتش و ادامه دادم: - خیلی منو به خودت جذب میکنی... تو همین دو روزی که دیدمت واقعا از ذهنم کنار نمیری‌.. از تو چیزی یادم نیومد ولی دوباره عاشقت شدم!
  15. پارت نود و شش چقدر حس قشنگی بود که برخلاف بقیه اونقدر دوسم داشت که می‌دونست زندم... بعد ادامه داد و گفت: - باور دخترمون، عاشق دریا و شنا کردن بود و اصولا تابستون هر روز باهاش میرفتی شنا ولی اون روز هوا یکم طوفانی بود... بهت گفتم که نرو اما می‌گفتی به باور قول دادی و نمیخوای زیرقولت بزنی. منم نتونستم مانعت بشم و رفتم رستوران... ظهرش بدترین خبر رو بچها برام آوردن که زنت و دخترت غرق شدن... از اون روز دعوای من با دریا شروع شد... مثل دیوونه ها خودم رو انداختم تو آب و با فریاد دنبال جفتتون گشتم. دخترم رو غواصا پیدا کردن و تونستن برش گردونن اما تا آخر شب منتظر موندیم، اثری از تو نبود و همه می‌گفتن که هرجایی که لازم بود و گشتن... بارونم شدت گرفته بود و نمیشد کاری کرد... از اون روز زندگیم برام جهنم شد... تو باردار بودی...هم برای تو غصه می‌خوردم و هم بچه ای که هنوز بدنیا نیومده سرنوشتش عوض شد... هر روز می‌رفتم کنار دریا و توی دلم باهاش دعوا می‌کردم. به تک تک غواصا سپرده بودم که دنبالت بگردن و از پلیس جزیره خواستم پی این قضیه رو ول نکنه ولی بعد از یه مدت که چیزی ازت پیدا نشد، همه به این باور رسیدن که تو مردی اما من نه. از اینکه پیدات نکردن از یه طرفم خوشحال بودم چون با خودم می‌گفتم حتما زندست و یه روز برمی‌گرده پیش من و دخترمون. پس اصل ماجرا این بوده نه اون داستانی که پارسا برام سرهم کرده... پیمان خندید و گفت: - ولی یه روز باور باعث شد که بیام اینجا و پیدات کنم. نگاش کردم و گفتم: - چطور مگه؟ گفت: - بعد این قضیه باور تنها امید زندگیم شد. همش ترس ازدست دادنشو داشتم. بخاطر همین از دریا و از آرزوش، دور نگهش داشتم. دیگه نذاشتم حتی به یه کیلومتری دریا هم نزدیک بشه... تا چند روز پیش که خودش تنهایی رفت کنار دریا و پیش درخت آرزوها، دعا کرد تا مامانش برگرده و پدرش اینقدر غصه نخوره، خیلی دعواش کردم، خدا لعنتم کنه! قیافه بچم که با اون حالت میاد جلوی چشمم، حالم از خودم بهم می‌خوره اما خدا شاهده که خیلی ترسیده بودم... بعد از تو، من به عشق دخترمون زنده موندم... بعدش سعی کردم اینقدر از آرزوش دورش نکنم و بخاطر باور هم که شده با دریا آشتی کنم و نذارم روحیه دخترم بهم بخوره، تا اینکه این اردوی مدرسش به جزیره هرمز پیش اومد و الانم که اینجاییم.
  16. پارت نود و پنجم بلند شد و پرسید: - الان حالت بهتره؟ گفتم: - آره خوبم، میخوام بشنوم. گفت: - اگه دوباره حالت بد... پریدم وسط حرفش و مصمم گفتم: - لطفا پیمان! وقتی تو اینقدر داری برام تلاش میکنی منم باید هرجور شده تلاش خودم رو بکنم تا یادم بیاد. دلم نمیخواد دیگه تو هاله هایی از ابهام زندگی کنم، برام تعریف کن لطفا! سرم رو بوسید و گفت: - هرطور تو بخوای! برام تعریف کرد... همه چیزو... از جایی که تو یه نگاه عاشق هم شدیم بدون اینکه از گذشته هم بدونیم و به سن و سال توجه کنیم...از بازیهایی که روزگار برامون رقم زده بود اما از پسش براومدیم... از ماجراهای مافیایی که از طریق زن سابقش و پدرش تو جزیره بوجود اومد و باعث شد من مدت طولانی ازش دور بشم... با دقت به حرفاش گوش می‌دادم... تمام چیزایی که داشت برام تعریف می‌کرد مثل یه فیلم آشنا بود... مثل دژاوو که انگار قبلا تو زندگیم اتفاق افتاده بود و من بخاطر نمی آوردمش...همین حین رسیدیم شهربازی و ازش خواستم که سوار چرخ و فلک بشیم...پیمان هم قبول کرد و بعد از اینکه نشستیم پرسیدم: - چجوری غرق شدم؟ گفت: - اونم یه اتفاقه تلخه دیگه بود که دو سال تو رو ازم جدا کرد اما من یبارم از فکرم نگذشت که مرده باشی چون حست می‌کردم. دستم و گرفت و گذاشت رو قلبش و گفت: - از اینجا همیشه حست می‌کردم.
  17. پارت نود و چهارم وسط حرفم، شروع کرد موهامو بزاره پشت گوشم و با اون لبخند قشنگش بهم زل بزنه، عاشق این حرکتش بودم...با اطمینان نگام کرد و گفت: - من مطمئنم که یادت میاد عزیزم؛ اگه جزیره رو ببینی، دوستات و ببینی، امکان نداره که یادت نیاد. همینجور محو حرفاش و صورتش بودم و چیزی نگفتم... گفت: - بالاخره تصمیمت و گرفتی؟ ما پس فردا برمی‌گردیم کیش، با من میای دیگه؟ من تصمیمم رو گرفته بودم... دیگه قرار نبود تو زندگیه دروغیم بمونم. دلم میخواست پیش کسی باشم که با دیدنش قلبم دیوونه وار می‌تپید. دلم می‌خواست فقط تو نگاه پیمان غرق شم و فقط اون باهام حرف بزنه. وقتایی که ناراحتم، بهم امیدواری بده و موهامو بزاره پشت گوشم و من با حرفاش یقین پیدا کنم که همه چیز حل میشه...اون همون آدمی بود که همیشه دلم می‌خواست کنارم داشته باشم. آروم دستم و کشیدم به ریشای جوگندمیش و با ناراحتی گفتم: - چقدر موهات با ریشت سفید شده! یهو پیمان زد زیر خنده و گفت: - پیر شدم دیگه! نبودنت پیرم کرد غزل ولی بخاطر دخترمون سرپا موندم. لبخند زدم و اشکامو پاک کردم و پرسیدم: - چند سالته؟ گفت: - چهل و پنج. با تعجب نگاش کردم... درسته موهاش و ریشش تقریبا سفید بود اما فکر نمی‌کردم که اینقدر سنش بالا باشه!! بهش نمیخورد! گفتم: - یعنی از من پونزده سال بزرگتری؟؟ با اخم نگام کرد و گفت: - چیشد؟؟ حالا که پیر شدم جذاب نیستم ؟ از لحنش خندم گرفت و گفتم: - اتفاقا برعکس! میشه تا برسیم شهربازی برام تعریف کنی؟ از گذشته. اینکه چجوری همو دیدیم و عاشق همدیگه شدیم.
  18. پارت نود و سوم پیمان خیلی خونسرد دوباره از درخت آرزوها گفت که باعث شد دوباره صداهای تو مغزم شروع بشه: - وقتی که جزیره بودی؛ هر وقت ناراحت می‌شدی فقط درخت آرزوها می‌تونست حالت و خوب کنه. چه جالبه که عادتای آدما عوض میشه! یهو وایستادم!! دوباره با دستم گوشه سرم رو فشار دادم، با نگرانی نگام کرد و اومد نزدیکم.. شونه هام رو گرفت تو دستاش و گفت: - غزل، خوبی؟؟ باز سرت درد گرفت؟! لعنت بهم! یادم رفته بود وگرنه نمی‌گفتم. حس کردم ته دلم داره خالی میشه و تعادلم رو دارم از دست میدم... پارت شدم تو بغل پیمان و اونم محکم منو گرفت تا نیفتم. فشارم افتاده بود و کف دستام یخ کرده بود... زیر لب آروم می‌گفتم: - درخت آرزوها...سرم... سرم خیلی گیج میره پیمان. بهم کمک کرد و رفتیم زیر سایه یه درخت نشستیم و بعدش رفت و از دکه کناری یه بطری آب خرید و چندبار صورتم رو شست...از دست این حرکاتم داشتم عصبی می‌شدم، بیش از حد اذیتم میکرد! دستام و گرفتم جلوی صورتم و با صدای آروم شروع کردم به گریه کردن... پیمان با ناراحتی دستام و گرفت و گفت: - غزل جان توروخدا اینجوری گریه نکن عزیزم! با هق هق گفتم: - دیگه نمی‌تونم! دیگه طاقت ندارم! چرا یادم نمیاد؟؟ این اسم های آشنا... چهره آشنای تو و دخترت که هیچی رو به خاطرم نمیاره داره عذابم میده...خدایا...کاش منو بکشی و از این عذاب راحتم کنی! با عصبانیت بهم گفت: - اصلا...اصلا دیگه این حرفو نزن. خدا تو رو دوباره به من بخشید؛ لطفا با این ناشکری ها خرابش نکن غزل. با ناچاری بهش نگاه کردم و گفتم: - آخه من...
  19. پارت نود و دوم پیمان که از خوشحالی من کلی ذوق کرده بود، گفت: - میتونم بوست کنم؟ اینقدر یهویی گفت که خجالت کشیدم و بعلاوه اینکه اون سمت کلی آدم در حال رفت و آمد بود، با چشم غره بهش گفتم: - اینجا آخه؟! به دور و بر نگاه کرد و گفت: - از رو گونه. دلم نمی‌خواست ناراحتش کنم اما واقعا هم دوست نداشتم یکی اینجا ببینه و به گوش پارسا برسونه و همه چیز خراب بشه... بازار تو جزیره، تنها جایی بود که کلی آدم در حال رفت و آمد بودن، گفتم: - آخه اینجا خیلی شلوغه، می‌ترسم یکی ببینه و به گوش پارسا برسونه! پیمان دیگه چیزی نگفت اما تابلو بود که خیلی ناراحت شده... رفتم و بازوش و گرفتم و گفتم: - ناراحت شدی پیمان؟ پیمان یهو چشماش برق زد اما بازم با ناراحتی گفت: - آره راستش! با لبخند محکم دستش و گرفتم و گفتم: - باشه پس بزار بریم اینجا که میگم؛ این ساعت خلوته. بعد کمی سرخ و سفید شدم و با لبخند گفتم: ـ اونجا اگه خواستی گونمو بوس کن! با تعجب نگام کرد و گفت: - باشه؛ ولی کجا میخوایم بریم؟ چشمکی با شیطنت بهش زدم و گفتم: - شهربازی. با خنده گفت: - شهربازی؟!! گفتم: - آره؛ وقتی ناراحت میشم فقط اونجا میتونه حالم رو خوب کنه.
  20. پارت نود و یکم بعد رفتم و در رو بستم... از یه طرف خوشحال بودم که دارم از این کابوس خلاص میشم و با خیال راحت میتونم اونجوری که دلم می‌خواد بدون عذاب وجدان، پیشش باشم و بگم با اینکه به خاطر نیوردمش اما دوباره عاشقش شدم و از طرف دیگه ناراحت بودم چون آدمایی که اینقدر دوسشون داشتم و مثل خانوادم می‌دونستمشون؛ بخاطر ذهن مریض پسری که تو گذشتش اتفاقاتی رو تجربه کرده بود، بهم دروغ گفتن و حتی هویت و اسمم رو هم ازم پنهون کردن اما فقط داشتم لیلا رو می‌ترسوندم تا بهم کمک کنه وگرنه خودمم قصد نداشتم که این قضیه بیخ پیدا کنه و میخواستم هرجوری که هست از این زندگیه دروغین خلاص بشم... تو کل مسیر با لیلا حرفی نزدم و اونم چیزی نگفت... مدام با چشمام کنترلش میکردم تا به پارسا چیزی نگه، البته من بیش از حد می‌ترسیدم چون لیلا هم مشخص بود که داره راست میگه قصدش کمک به منه فقط نمی‌خواست اتفاقی برای برادرش بیفته اما متاسفانه من نسبت بهش خیلی بی اعتماد شده بودم. رفتیم سمت غرفه و مشغول چیدن وسایل بودیم که من پیمان و اون سمت دیدم... قلبم با دیدنش مثل گنجشک میکوبید اما چون وسط بازار بودیم و بخاطر اینکه یه موقع کسی به گوش پارسا نرسونه بهش اشاره کردم که بره پشت بازار منتظر بمونه تا من برم پیشش...وقتی که داشتم میرفتم رو به لیلا با جدیت گفتم: ـ میدونی اگه پارسا زنگ زد باید بهش چی بگی دیگه؟ گفت: ـ آره نگران نباش، نمیذارم بفهمه. گفتم : ـ خوبه. کوله ام و گرفتم و بدون خداحافظی از غرفه خارج شدم و رفتم سراغ کسی که عاشقش شدم...با لبخند و ذوق گفتم: - سلام من اومدم!
  21. پارت نود لیلا با گریه اومد سمتم و گفت: ـ هرچی بگی حق داری عزیزم، منم اینکارو بخاطر پارسا انجام دادم... برادرم روانش مریضه، از وقتی نامزدش رو از دست داده. دستم رو بردم بالا تا ساکت بشه و با حرص گفتم: ـ دیگه نمیخوام داستان بشنوم! برادرت مریضه و نمیخوام بلایی سر شوهرم بیاره... تو باید بهم کمک کنی که از این خونه برم وگرنه باور کن جلوی پیمان و نمیگیرم و میگم دست بسته برادرت و خودت و به جرم همکاری باهاش، تحویل پلیس بده. در واقع نمی‌خواستم اینکارو کنم اما میخواستم چشاش رو بترسونم تا بهم کمک کنه بدون خبر پارسا از اینجا برم! لیلا که عصبانیت منو دید و فهمید که شوخی ندارم گفت: ـ توروخدا نازن یعنی غزل خواهش میکنم اینکارو نکن! بهت بد کردیم میدونم اما اگه پارسا نجاتت نمیداد... پریدم وسط حرفش و با داد گفتم: ـ کاش میذاشت بمیرم بجای اینکه یه زندگی با دروغ بهم میداد! منو باش که همیشه راجبش عذاب وجدان داشتم و خودم رو سرزنش میکردم که چرا نمیتونم نامزدم رو دوست داشته باشم! نگو روح من متعلق به کس دیگه ای بود. اون مریضه اما تو مقصری! تو که همه چیزو میدونستی، نباید ساکت میموندی. لیلا گریه می‌کرد و چیزی نمیگفت. نشستم روبروش و گفتم: ـ اون دختربچه رو دیدی که چجوری نگام میکرد؟؟ باعث شدین دو سال اون بچه بی مادر بمونه، خدا بگم... با ترس و گریه گفت: ـ توروخدا نفرین نکن! بخدا اگه پارسا هم می‌گفت نه، من دیگه نمیذاشتم اینجا بمونی و بالاخره هرطوری بود خودم میفرستادمت. بنظر میومد که داره راست میگه اما اونقدر پروندشون پیش چشمام سیاه شده بود که اصلا نمیتونستم حرفاش رو باور کنم! گفتم: ـ مجبوری که همینکارو کنی، چون من با پیمان برمیگردم. الانم باهم میریم مغازه و من میرم پیشش و بهش میگم که باهاش میام. بلند شد و اشکاش رو پاک کرد و گفت: ـ باشه، هرطور که تو بخوای... فقط توروخدا پای پلیس رو وسط نکش، نمیخوام پارسا طوریش بشه. بدون اینکه جواب حرفش رو بدم گفتم: ـ دم در منتظرتم.
  22. پارت هشتاد و هشتم سعی کرد عصبانیتش رو کنترل کنه و گفت: ـ نازنین کجا بودی؟ آب دهنم رو قورت دادم و با لبخند برگشتم سمتش و به دستام اشاره کردم و گفتم: ـ همینجورکه میبینی تو انباری مشغول درست کردن وسایل بودم. از چشمای پارسا آتیش می‌بارید و با شک بهم نگاه می‌کرد و گفت: ـ از دیشب تا حالا بودی اینجا؟؟ یعنی اصلا پیش اون یارو نرفتی؟؟ درجا بلند شدم و گفتم: ـ مگه تو نگفتی حرفش رو باور نکنم و شما خونوادمین؟؟ نکنه باید میرفتم پیشش؟ یهو لبخند زد و یه نفس عمیق کشید و گفت: ـ آفرین، کار درستی کردی! خونه تو همینجاست؛ نذار بقیه بیخودی اعصابت رو بهم بریزن. دلم به حالش می‌سوخت... این پسر یه چیزیش بود اما من چرا تا الان متوجه این موضوع نشده بودم؟!! شاید چون نخواستم با دقت ببینم و بهش اعتماد داشتم... در جوابش چیزی نگفتم و فقط لبخند زدم...تصمیمم رو گرفته بودم و دیگه مردد نبودم. هرجوری که بود، همراه پیمان برمیگشتم جزیره کیش... اون شوهرم بود و اون کوچولوی بامزه هم دخترم اما باید طوری میرفتم که پارسا خبردار نشه وگرنه قیامت میکرد! بعد اینکه از در خونه خارج شد، با عصبانیت و توپ پر رفتم بالا... لیلا در حال قرآن خوندن بود و با دیدن من با لبخند گفت: ـ عزیزم پایین بودی؟ با عصبانیت گفتم: ـ ولکن این بازی کردنارو، همه چیزو شنیدم! لیلا که انگار یه سطل آب یخ رو سرش ریختن، همینجوری وایستاد و بهم نگاه کرد. با گریه گفتم: ـ چطور دلتون اومد با من اینکارو کنین؟؟ مگه من باهاتون چیکار کرده بودم؟ مدتها اینجا عذاب کشیدم... همیشه از زیر حرف زدن راجب گذشتم در رفتین و اینقدر باورتون داشتم هیچوقت حس نکردم که دارید بهم دروغ میگین، نگو از همون اول حق با پیمان بوده... اگه اینا نمیومدن اینجا و پیدام نمی‌کردن، بازم منو تو این دروغ لعنتی حبس می‌کردین مگه نه؟؟؟ چجوری روت میشه اسم خدا رو صدا بزنی و قرآن بگیری دستت؟
  23. پارت هشتاد و هفتم پارسا این بار با گریه گفت: ـ لیلا تو برادرت رو ول میکنی و می‌چسبی به حال اون مرد و بچه غریبه؟ مگه همیشه به من نمیگفتی که برای اینکه حال من خوب باشه هرکاری میکنی؟؟ من فقط از دار این دنیا نازنین و خواستم و بعد مدتها پیداش کردم... تازه اگه شوهرش اینقدر می‌خواستش و دوسش داشت، چرا پیداش نکرد؟ تو این دو سال که ما روز و شب کنارش بودیم، اون کجا بود؟؟!! لیلا گفت: منم میخوام خوب بشی پارسا ولی اشتباه کردیم، شوهرش پیداش نکرد چون ما نذاشتیم کسی بویی ببره و برای این دختر یه قصه گفتیم و خودمونم اونو باورش کردیم! منم خیلی دوسش دارم ولی حقیقت اینه که اون متعلق به یه زندگیه دیگست. تو هم باید سعی کنی با غمت کنار بیای پارسا! سعی کن یه نفر دیگه رو ببینی و دوسش داشته باشی عزیزم؛ اگه شوهرش سمت شکایت و پلیس بره، اینبار منم نمیتونم نجاتت بدم! دلت به حال من بسوزه، از دار دنیا فقط تو رو دارم! اشکم درومده بود... اینا با من چیکار کرده بودن؟؟پارسا مریض بود؟ حس بدی داشتم ولی نمیخواستم به روی خودم بیارم! نباید می‌فهمیدن که متوجه شدم بهم دروغ گفتن! وگرنه پارسا نمیذاشت از اینجا برم، پس حس درونیم راست بود. پارسا حرفی نمیزد و لیلا بهش میگفت: ـ ببین پارسا درسته فراموشی گرفت اما حتی وقتی شوهرش و هم ندیده بود، یه حسی درونش نمیذاشت بهت نزدیک بشه...خودت بهم گفتی، یادته؟؟ خب دلیلش چیه؟ چون قلبش هنوز با شوهرشه حتی اگه یادش نیاد! نکن اینجوری قربونت بشم؛ بیا باهاش حرف بزنیم و ازش بخوایم ما رو ببخشه و این قضیه ختم به خیر بشه! یهو پارسا با عصبانیت گفت: - نخیر، من نمیذارم اینجوری بشه، نازنین و هیچکس نمیتونه ازم بگیره. داشت میومد سمت در که سریع دوییدم و رفتم تو انباری و با ترس مشغول کارم شدم...صدای پاش و شنیدم که داشت میومد این سمت اما سعی کردم خونسرد باشم!
  24. پارت هشتاد و ششم اذان شده بود و من برای اینکه نفهمن بیرون بودم نرفتم داخل خونه و مستقیم رفتم سمت انباری و مشغول درست کردن گردنبندهای مرواریدیم شدم... بازم مشغول فکر کردن به این اسم شدم: درخت آرزوها... خیلی برام آشنا بود... یهویی از بالا صدای داد و بیداد شنیدم، صدای پارسا بود... آروم آروم رفتم بالا و پشت در وایستادم... صداشون خیلی واضح میومد. لیلا با عصبانیت بهش میگفت: ـ پارسا صدات و بیار پایین... شاید رفته تو انباری داره کاراشو انجام میده، این روزا هم که با دیدن خانوادش پریشون شده، ازش چه انتظاری داری؟ پارسا با صدای بلند فریاد میزد: ـ لیلا اینقدر اعصاب منو خورد نکن! خونواده ی اون منم! اینو بفهم! لیلا گفت: ـ پارسا تو بفهم! دیگه تموم شد؛ منم اشتباه کردم به حرفت گوش دادم! خام حال تو شدم. اون نازنین نیست پارسا! اسمش غزله و یه دختره متاهله... شوهرشم عاشقانه دوسش داره و مطمئن باش که اونو اینجا ول نمیکنه. پارسا با بغض و عصبانیت گفت: ـ من نمیذارم اینجوری تموم بشه، اگه نازنین بره من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم، همه چیزو خراب میکنم لیلا! این بار لیلا با ملایمت سعی کرد قانعش کنه و گفت: ـ برادر من، تو رو خدا با خودت اینجوری نکن! حتی اگه اون پیمان کاری نکنه که من بعید میدونم، فکر میکنی اگه اون دختر واقعیت رو بفهمه اینجا میمونه؟؟ همین روزاست که همه چیز یادش بیاد! پارسا جفتشون عاشق همن؛ چرا نمیفهمی؟ یه دختر هشت ساله دارن! بخدا من از روزی که فهمیدم دارم از عذاب وجدان میمیرم که یه مادر رو از بچش جدا کردیم... دستم رو گذاشتم رو قلبم... چی داشتم می‌شنیدم؟؟ میدونستم که پنهون کاری میکنن اما حتی یه درصدم نمیخواستم باور کنم که بهم نارو زدن! هر چی بود من خیلی دوسشون داشتم و دو سال کنارشون زندگی کردم.
  25. پارت هشتاد و پنجم هق هق می‌کردم و چیزی نمی‌گفتم...مطمئن بودم اگه جملات بیشتری می‌گفت بیشتر ذهنم درد می‌گرفت، بنابراین بعد چند دقیقه که آروم شدم گفتم: - من باید برم! با لبخند نگام کرد و گفت: - صبرکن باهم میریم... من میرسونمت. اعتراضی نکردم اما تو کل مسیر فقط داشتم به این کلمه فکر می‌کردم: درخت آرزو. این کلمه انگار یه چیز خیلی مهمی برام بود... مدام توی ذهنم می‌چرخیدم تا بلکه بتونم یه آثار و نشونه ای ازش پیدا کنم اما هیچی به هیچی... تو همین فکرا بودم که رسیدیم دم در خونه و با ناراحتی رو به پیمان گفتم: - خداحافظ صدام زد که وایستادم اما برنگشتم سمتش... گفت: - خودتو اذیت نکن! من مطمئنم که همه چیز درست میشه عزیزم. با اینکه ذهنم خیلی درگیر بود اما حرفای امیدوار کنندش بهم قوت قلب میداد و دلم رو آروم میکرد. برگشتم سمتش و با لبخند نگاش کردم و گفتم: - خیلی عجیبه که به حرف یه غریبه ای که تابحال یبارم ندیدمش؛ اینقدر اعتماد دارم! خندید و گفت: - من غریبه نیستم، نزدیک ترین آدمم به تو، نذار بقیه ذهنت رو خراب کنن غزل. بهشون این اجازه رو نده! چشاش و حرفاش همش از روی صداقت بود... میتونستم بفهمم که دروغ نمیگه چون برخلاف پارسا و لیلا موقع حرف زدن باهام چشاش رو ازم نمی‌گرفت و از زیر حرف زدن در نمیرفت و من مطمئن بودم که چشمای آدما دروغ نمیگه اما چرا؟ اگه واقعیت بود چرا پارسا باهام یه چنین بازی رو راه انداخت؟ مگه من چیکارش کرده بودم که منو گذاشت وسط یه دروغ و کاری کرد که اون دروغ رو باور کنم و درون خودم با اون احساس پوچ و توخالی زندگی کنم؟؟ و تازه علاوه بر همه اینا با اینکه بی گناه بودم، نسبت بهش عذاب وجدانم داشته باشم!!.
×
×
  • اضافه کردن...