رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت پنجاه و ششم عمو مهدی هم گفت: ـ بر منکرش لعنت! بعدش با جفتشون خداحافظی کردم و با حال خوش از رستوران اومدم بیرون. ( پیمان ) بعد از اینکه باور اومد رستوران و بهم گفت که قراره شب سال تحویل و پیش رفیقش باشه، قلبم یهو وایستاد. اما خیلی خودمو کنترل کردم که عکس العمل بدی نشون ندم و اشتباه دیشبم و تکرار نکنم، تو دلم غوغا بود، نمی‌خواستم دخترم شب سال نو دور از خونش باشه اما اگه بهش اصرار می‌کردم مطمئنم که نتیجه عکس می‌داد و اونو بیشتر از ما دور می‌کرد. بنابراین برخلاف میل باطنی سعی کردم خودمو عادی نشون بدم و با خواسته‌اش موافقت کنم. اونم بی‌نهایت خوشحال شد. برخلاف امروز صبح حس کردم که دوباره برق چشماش برگشته، بعد از بیرون رفتنش، لبخند رو لبم خشک شد و داشتم برمی‌گشتم رو سن که مهدی مچم و گرفت و گفت: ـ ببینم پیمان چیزی شده؟! چرا یهو اخمات رفت تو هم؟! نفس عمیقی کشیدم و رو سن مشغول درآوردن سیم‌های کیبورد شدم. مهدی اما ولکن ماجرا نبود و گفت: ـ نمی‌خوای چیزی بگی؟! با ناراحتی گفتم: ـ بچم روز به روز داره ازم دورتر میشه مهدی! نمی‌دونم باید چیکار کنم! مهدی سریع گفت: ـ بابا بد به دلت راه نده! باز چه خبر شده؟! گفتم: ـ می‌خواد سال نو رو خونه رفیقش باشه! مهدی گفت: ـ همون خواهرزاده مرجان؟! سرمو تکون دادم و گفتم: ـ آره. مهدی من اصلا به اون بچه حس خوبی ندارم اما باور بچه لجبازیه! خودت می‌دونی، نمی‌دونم باید چیکار کنم! اگه بخوام برخلاف خواستش حرفی بزنم، می‌ترسم بیشتر ازم دور بشه.
  2. پارت پنجاه و پنجم لپمو کشید و گفت: ـ مگه می‌تونم بگم که از تنها دخترم به دل می‌گیرم؟؟ واقعا که چقدر بابای خوبی داشتم! بعضاً در حقش خیلی بی‌انصافی می‌کردم. رفتارش باعث شد بغض کنم، چونمو گرفت تو دستش و مجابم کرد که توی چشماش نگاه کنم و گفت: ـ باور تو برای من و مادرت خیلی با ارزش هستی، لطفاّ هیچ موقع اینو فراموش نکن، باشه دخترم؟! محکم بغلش کردم که یهو با شنیدن صدای عمو مهدی از بغل بابا اومدم بیرون: ـ ای بابا، ما که خیلی حسودیمون شد! این باور خانوم که به ما سر نمیزنه، نمیگه من به عمو مهدی دارم که دلش مدام برام تنگ میشه! عمو نداشتم ولی عمو مهدی جوری تو زندگیم تأثیر مثبت داشت که هیچ‌وقت کمبود عمو رو توی زندگیم احساس نکردم، هر کجا که احتیاج داشتم، تو زمان خوشی و ناراحتی کنارم بود. بعد این حرفش، رفتم سمتش و دوتا انگشتای اشارمو فرو کردم تو چال گونش و با خنده گفتم: ـ حق با توئه عمو، قبول دارم این اواخر خیلی بی‌معرفت شدم. اما بهت قول میدم باز بهت سر میزنم و یبار دیگه باهم مسابقه بدیم‌. چشمکی بهم زد و گفتم: ـ البته از همین الانش هم مشخصه که برنده مسابقه کیه؟! بابا از حرفام می‌خندید و عمو مهدی رو بهش گفت: ـ می‌بینی دخترت چه کُری برام می‌خونه؟ بابا هم منو محکم کشوند تو بغلش و گفت: ـ دختر منه‌ها! دختر منو دست کم نگیر!
  3. #صد و نود و نهمین متن نیمه‌شب امیدوارم خدا یه آدمی رو سرراهتون قرار بده که بهتون ثابت کنه این جنس انسانی که خلق کرده همشون مزخرف و بی لیاقت نیستن. 18:18 بیست و دوم فروردین
  4. پارت پنجاه و چهارم لبخند از لب بابا محو شد و با دقت بهم نگاه کرد تا ادامه جملم و بگم، سرمو انداختم پایین و با مظلومیت گفتم: ـ بابا امشب نارین تنهاست و خالش نیست، من واقعا دلم نمیاد که تنهایی سال نو رو جشن بگیره، میشه من پیشش باشم و بعدش بیام خونه؟! انتظار داشتم بعدش بابا سرم داد و بیدادش کنه و حرفایی که حفظم و بهم بزنه ولی بابا سکوت کرد و از چشماش مشخص بود که ناراحت شده اما گفت: ـ چی بگم دخترم؟! داشت راضی می‌شد!! سریع رفتم دستشو گرفتم و با ذوق گفتم: ـ بابا توروخدا! خواهش می‌کنم، لطفاً! بابا خندید و پیشونیم و بوسید و گفت: ـ باشه، اگه خوش‌حالت می‌کنه می‌تونی بری! گونشو محکم بوسیدم و گفتم: ـ خیلی ممنونم بابایی! داشتم از در رستوران بیرون می‌رفتم که یادم اومد، بابت حرفی که دیشب بهش زدم، خیلی دلشون شکوندم! نزدیک در سر جام وایستادم و برگشتم سمتش و گفتم: ـ بابا راستش...من...من... بابا با نگرانی پرسید: ـ چیزه دیگه‌ایی هم هست که باید بدونم؟! گفتم: ـ نه، فقط... فقط می‌خواستم بگم متاسفم بابت حرفایی که دیشب بهت زدم، می‌دونم خیلی ناراحتت کردم.
  5. #صد و نود و هشتمین متن نیمه‌شب واقعا چی بگم که بله تمام اون مخاطبینی که با هزار زحمت فراموششون کردم و شمارشون پاک کردم و برام بالا میاره؟!!؟ 9:09 بیست و دوم فروردین
  6. #صد و نود و هفتمین متن نیمه‌شب خیلی دلم میخواست وقتی من مریض میشم یکی باشه بهم توجه کنه و تمام دغدغه‌اش این باشه که حالم زودتر خوب شه! اما واقعیت اینه که خودم باید هر لحظه حواسم به خودم باشه تا مریضی، زمینم نزنه. چون در غیر اینصورت کسی نیست که از جام بلندم کنه. 11:11 بیست و یکم فروردین
  7. پارت پنجاه و سوم حدود یه ربع اونجا نشستم و به تمرین خواننده‌ها و نوازنده‌هایی که در حال تمرین برای برنامه شب واسه گردشگرا بودن، نگاه می‌کردم، تا اینکه با صدای بابا به خودم اومدم: ـ سلام به دختر قشنگم! بلند شدم و با لبخند رو بهش گفتم: ـ سلام بابایی! بغلم کرد و گفت: ـ بشین بگم یه چیز برات بیارن، بدون صبحانه هم از خونه رفتی. وسط حرفش پریدم و گفتم: ـ ممنون بابت ولی گشنم نیست! نگام کرد و روی صندلیه کناری نشست و گفت: ـ چیزی شده؟؟ انگار می‌خوای یه چیزی بهم بگی! آب دهنم و قورت دادم و به چشماش خیره شدم! هر لحظه داشتم عکس‌العملش و توی ذهنم تجسم می‌کردم که بابا یه بشکنی جلوی چشمام زد و گفت: ـ کجا غرق شدی؟! بعد بدون این‌که منتظر جواب من باشه، با شادی گفت: ـ ببینم نکنه اومدی پیش من باهم دیگه بریم خرید عید؟ آره! چرا اصلا زودتر به ذهن خودم نرسید؟! دلم نمی‌خواست تو ذوق بابام بزنم ولی به رفیقم قول داده بودم، اون تنها بود و جز من کسی و نداشت تا شب سال نو کنارش باشه، چشمام و از بابا دزدیدم و گفتم: ـ نه بابا، به‌خاطر این نیومدم.
  8. #صد و نود و ششمین متن نیمه‌شب پسرعموم ازم پرسید: چرا دختری پشت میکنه میخوابه ما باید بغلش کنیم ولی ما پشت کنیم بخوابیم دخترا قهر میکنن؟؟ 12:12 بیستم فروردین
  9. پارت پنجاه و دوم چی باید می‌گفتم ؟! می‌گفتم داشتم حرفی که به خانوادم باید می‌زدم و توی ذهنم جفت و جور می‌کردم؟! قبل این‌که من جواب بدم، عمو کوهیار گفت: ـ والله باوری که من می‌شناسم، صدای موتور منو از ده متری تشخیص می‌داد و میومد پیشم! خندیدم و گفتم: ـ حق با توئه عمو! حواسم نبود! عمو کوهیار گفت: ـ واسه درس جدیدت کی میای پیشم؟ من خیلی دلم می‌خواد اون قطعه آخر و کامل یاد بگیری و تو رستوران باهم هم‌نوازی کنیم. گفتم: ـ قول میدم، زوده زود میام پیشت. ـ حالا کجا میری؟! ـ می‌خوام برم پیش بابا. گفت: ـ منم دارم میرم رستوران، سوارشو می‌رسونمت. سوار شدم و تو راه عمو کوهیار راجب هزار تا آهنگ و ملودی و تکالیفی که قرار بود بهم بده حرف زد، اما من اینقدر ذهنم درگیر واکنش بابا پیمان بود که حتی یه کلمه از حرفاشم نفهمیدم. حدود ده دقیقه بعد رسیدیم دم در رستوران و با بچه‌ها خدمه سلام علیک کردم. رو به یکیشون گفتم: ـ علی، بابام کجاست؟ علی که رییس سرآشپزا بود، گفت: ـ رفته یه سری به انبار بزنه. صداش بزنم؟! رو یکی از صندلیا نشستم و گفتم: ـ نه مرسی، منتظرش میمونم.
  10. #صد و نود و پنجمین متن نیمه‌شب هیچوقت فکرشو نمی‌کردم که روزی برسه بتونم بدون فضای اجتماعی دووم بیارم... اما الان چهل روزه که فقط دارم تو فضای واقعی می‌چرخم و هیچ اپلیکیشنی ندارم... جالبه که آدمیزاد فکر می‌کنه نمی‌تونه اما دنیا اونو دقیقا تو موقعیتی قرار میده که بهش نشون بده چطور می‌تونه دووم بیاره و زندگیشو بگذرونه... 9:09 نوزدهم فروردین
  11. #صد و نود و چهارمین متن نیمه‌شب دوست پسر دوستم تقریبا ۶ ساله با دوستم زندگی میکنه رسما الان که جدی شده و میخوان برن خواستگاری، مامان پسره گفته اول برام گواهی این دختر و بیارین پسره هم گفته مامان ما خیلی بیشتر از تو و بابا تو این ۴۰ سال کنار هم بودیم، فقط تولید محصول نداشتیم که شما ببینی:))))))) شوهر تراز واقعا... 12:12 هجدهم فروردین
  12. پارت پنجاه و یکم نارین خوشحال شد و گفت: ـ باشه پس، خیلی خوشحالم کردی باور! ممنونم از اینکه به فکرمی! چشمکی بهش زدم و گفتم: ـ رفاقت برای این روزاست دیگه! غافل از اینکه تو دلم داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که چجوری به خانوادم بگم که شب سال تحویل و می‌خوام با رفیقم بگذرونم؟! به‌خاطر این‌که دیشب به بابا اطلاع ندادم و رفتم سمت ساحل، چه قشقرقی بپا شده بود! حالا این موضوع هم میشه غوز بالا غوز. اما چاره‌ایی نیست! به نارین قول دادم و پیشش می.مونم. همین‌که تنهاست و واقعا دلم براش میسوزه، هرطور باشه، من تهش برمی‌گردم پیش خانوادم اما اون کسی رو نداره که کنارش باشه، خالش هم که کلا درگیر زندگیه خودشه و با این خواهرزادش عین هم‌خونش رفتار نمی‌کنه و نارین براش اونقدرام مهم نیست. نارین اون روز اصرار کرد که ناهار پیشش بمونم اما گفتم که باید به بابام بگم و بعدازظهر برای خریدن وسایل سفره هفت سین میریم بازار و اونم قبول کرد. تو راه همش داشتم به این فکر می‌کردم که چجوری این مسئله رو به بابام بگم که یهو یه موتور جلو پام ترمز کرد. یکه خوردم و سریع به خودم اومدم و دیدم که عمو کوهیاره! حالت چهرم از حالت تعجب به لبخند تغییر داده شد و بهش سلام کردم. اونم خندید و گفت: ـ خیلی تو فکری باور! چی اینقدر ذهنتو درگیر کرده؟ گفتم: ـ چیز مهمی نیست عمو! زیر چشمی نگام کرد و گفت: ـ مطمئنی؟
  13. #صد و نود و سومین متن نیمه‌شب تجربه ثابت کرده اگه به خشم درونت اجازه بدی که کنترلت کنه؛ به اون آدمایی که ازشون متنفری تبدیل میشی! یادت نره که خوبی و بدی کنار همن هر کدومشون و بیشتر تغذیه کنی، اون قوی‌تر میشه.. 00:00 هفدهم فروردین
  14. پارت پنجاهم با تردید نگام کرد و گفت: ـ هم این‌که پدر و مادرت هم خیلی از من خوششون نمیاد. سریع گفتم: ـ این چه حرفیه نارین؟! حرفمو قطع کرد و با لبخند گفت: ـ به.خدا اصلا ناراحت نمیشما! حق دارن. منم اگه جاشون بودم، دلم نمی‌خواست دخترم با یکی مثل من که پدر و مادر بالا سرش نیست و خالش هم معلوم نیست تو چه وضعیته، رفیق باشه! اینقدر مطمئن حرف میزد که اصلا نمی‌تونستم چیزی بگم تا قانعش کنم. بعلاوه این‌که نارین اصلا دختر خنگی نبود و با اون رفتار دیشب بابا و حرکات قبلش هم همه‌چیزو می‌فهمید. تو همین فکرا بودم که با لبخند و چشمای پر شده بغلم کرد و گفت: ـ واسه همینم نمی‌خواد دلت پیش من باشه! اونا خانوادتن و بهتر اینه که حرفشون و گوش بدی باور. از مظلومیتش، دلم درد گرفت. هیچ‌وقت دلم از این رفتار بابا پاک نمی‌شد! آخه مگه نارین چه گناهی کرده بود که لایق این رفتاره؟! وضعیت خالش چه ربطی به نارین داره؟! هم عصبانی بودم و هم ناراحت اما تصمیم خودمو گرفته بودم. دوست خودمو تنها نمی‌ذارم...دلم راضی نمیشه که تنها سالش و نو کنه! حداقلش من پیشش می‌موندم تا احساس تنهایی نکنه! بنابراین دوباره سرجام نشستم و پامو گذاشتم رو پام و گفتم: ـ باشه، حالا که اینطوریه و قبول نمی‌کنی، پس منم با تو می‌مونم و با هم‌دیگه سال و نو می‌کنیم. گفت: ـ باور تو رو به خدا اصرار نکن! به‌خدا من حوصله جر و بحث ندارم و دلم نمی‌خواد دیگه تو چشم بابات... حرفشو قطع کردم و گفتم : ـ بابام از رفتار دیشبش خیلی پشیمونه و فهمیده که زیاده روی کرده. نگران نباش چیزی بهم نمیگه، هم این‌که من قبلش بهش اطلاع میدم!
  15. #صد و نود و دومین متن نیمه‌شب دردی که عمیقه حتی اگه هزارتا کار برای بهبودش انجام بدی بازم خوب نمیشه و همیشه جاش میمونه به قول معروف که روی سرطان، نمیشه چسب زخم زد! 19:19 هفدهم فروردین
  16. پارت چهل و نهم جاروبرقی وسط اتاق بود و روی میز هم کلی ظرف نشسته بود. نارین رو بهم گفت: ـ ببخشید توروخدا دیر از خواب بیدار شدم. تازه وقت کردم اینجارو جمع و جور کنم. رو یکی از مبلا نشستم و گفتم: ـ راحت باش! خالت خونه نیست؟! همون‌طور که ظرفا رو جمع می‌کرد، گفت: ـ نه رفته سرکار، فکر نکنم تا شب بیادط گفت که باید اضافه کاری بمونه. با تعجب پرسیدم: ـ اما امشب سال تحویل میشه. می‌خوای تنهایی سال نو رو بگذرونی؟! شونه‌ایی بالا انداخت و گفت: ـ آره دیگهط بهرحال اولین بارم نیست که تنها می‌مونم. اونقدر دلم به حالش سوخت که حد نداشت. سریع گفتم: ـ ببین چی میگم. تو هم امشب بیا خونه ما؟ یهویی نگام کرد و گفت: ـ دیوونه شدی دختر؟! سال نو هر کس باید کنار خانوادش باشه. من پیش شما چیکار دارم! رفتم کنارش و گفتم: ـ آخه دلم پیش تو میمونه. نمی‌خوام تنها باشی. اشکی که از چشماش اومد و سریع پاک کرد و گفت: ـ مرسی که به فکرمی ولی نمیشه، هم اینکه... مشخص بود که خیلی دلش می‌خواد بیاد اما چیزی جلوشو می‌گرفت. سریع گفتم: ـ هم این‌که چی؟!
  17. #صد و نود و یکمین متن نیمه‌شب به قول استاد شادمهر که: سبب منم که می‌شکنم، اما حرفی نمی‌زنم. اگه هیچکس برام نموند، واسه اینه که سبب منم... از این گریه چی میدونی؟! نه دردمی، نه درمونی :))) 10:10 هفدهم فروردین
  18. پارت چهل و هشتم بعد از چند ماه با یه شیخ عرب که تو جزیره زندگی می‌کرد و خیلیم پولدار بود به صورت کوتاه مدت صیغه کرد و اینجور شد که ما برای زندگی اومدیم جزیره. خالم از تایمی که از خانوادش طرد شد، خیلی زود مستقل شد و تحت هیچ شرایطی تسلیم نمی‌شدم و حتی اگه تو شرایط سخت هم بود، تمام تلاششو می‌کرد تا وضعیت و درست کنه و زندگیمون رو روال بیفته. از همون تایم آشناییش با شیخ عرب، یجورایی زندگی خودش و منو تو جزیره تضمین کرده بود و از همین طریق به زندگیش ادامه داد اما هر از گاهی خیلی زود خودشو غرق خوشی‌های زود گذر می‌کرد و باعث می‌شد که گند بزنه تو تک‌تک چیزایی که براشون تلاش کرده بود. مثل این‌که پارسال بخاطر اینکه سود زیاد از حسابداری هتلی که توسط کار می‌کرد، برداشت. باعث شد که مدیر هتل بفهمه و از کار بی‌کار بشه و تا یه مدت با حقوقی کمی که من از کافه درمیوردم، اداره می‌کردیم، تا این‌که خالم تو پارک برفی جزیره مشغول به کار شد و خداروشکر هنوز که هنوزه مشکلی پیش نیورده. می‌دونستم یکی از دلایلی که پیمان نمیذاره با دخترش زیاد بگردم، به‌خاطر وجود خالمه چون جزیره کوچکی بود و حرفا خیلی زود بین مردم پخش می‌شد. و یجورایی اسم خالم خیلی بد در رفته بود و طبیعتا این موضوع دامن‌گیر منم شد، اما من مثل خالم نبودم. نمی‌خواستم باشم! من از کل دنیا فقط یه پدر مثل پیمان می.خواستم... یه مادری مثل غزل که اینجور هوای بچشو داشته باشه اما دنیا گشت و به یه بی‌لیاقتی به اسم باور، این پدر و مادر و داد. ولی من از روزی که دیدمش، با خودم قسم خوردم که روزی کاری می‌کنم که همین خانواده هم بفهمن دخترشون هیچی نیست و طردش کنن. اول از همه هم باید رو باور کار می‌کردم و تمام سعیم و می‌کردم تا باعث بشم از خانوادش دور بشه. تا جایی که مدام خطا کنه و نتونه جمعش کنه! مطمئنم که اون موقع پیمان حتی دیگه اسمشم نمیاره! ( باور ) ـ کیه؟ گفتم: ـ نارین منم در و باز کن. نارین درو باز کرد و منم سریع رفتم خونشون. تو ذهنم داشتم می‌گشتم که چی بگم تا قضیه دیشب و ضایع شدنم و بتونم جمع کنم، همین لحظه نارین در ورودی و باز کرد و گفت: ـ بیا تو !
  19. #صد و نودمین متن نیمه‌شب شاید باورتون نشه اما دیدن یهویی بعضی آدما که زمانهایی باهاشون بهت خیلی خوش گذشت واقعا روزتو میسازه:)) حرف زدن باهاشون هم خاطرات گذشته رو دوباره زنده می‌کنه. امیدوارم برای اینجور آدما که زمانی برامون عالی ترین لحظات رو ساختن، و کاری کردن تا حس با ارزش بودن کنیم، بهترین اتفاقات رقم بخوره و همیشه از ته دل شاد باشند. 20:20 شانزدهم فروردین
  20. #صد و هشتاد و نهمین متن نیمه‌شب اما وقتی گذروندن تو ماشین با خواهرم و مادرم همراه با بستنی بلوبری و کیک پسته جزو بهترین لحظات زندگیمه که از صمیم قلبم بی‌نهایت بهم خوش میگذره:))) تا باشه از این لحظات برای ما سه تا... 1:01 پانزدهم فروردین
  21. #صد و هشتاد و هشتمین متن نیمه‌شب حالا هی تو بهونه‌هات زندگی کن، هی بنداز تقصیر بقیه، هی مسئولیت قبول نکن. تهش زندگی اون سیلی ای که باید رو بهت میزنه. 12:12 پانزدهم فروردین
  22. پارت چهل و هفتم موقعی که خواست عکس بگیره، تمام جسارتمو توی خودم کامل کردم تا کاری که مدت‌ها منتظرش بودم رو انجام بدم. اما موقعی که پشت به من ایستاده بود، یکسری چیزا مانعم می‌شد! مثل فکر کردن به بعد از این اتفاق و این‌که باید چجوری جواب پس بدم؟! باید یه کار دیگه می‌کردم، تا باور جوری از چشم باباش بیفته که خوده پدرش اونو از زندگیش حذف کنه! همین لحظه صدای پدرش اومد که با عصبانیت صداش میزد! به زور ازش خواستم که بریم چون خوده من به شخصه از عکس‌العمل پدرش خیلی می‌ترسیدم اما این دختر لجباز، فقط می‌خواست جلوی من کم نیاره ولی من بچه نبودم و کاملا متوجه این موضوع بودم. از چشمای پدرش نگرانی موج میزد و مشخص بود که واسه دخترش بی‌نهایت نگرانش شده و من فقط تو دلم حسرت می‌خوردم که ای کاش من جای باور بودم و تمام این نگرانی‌ها برای من بود. واقعا که این دختر لیاقت این خانواده رو نداشت. خواستم به پدرش سلام کنم اما اونقدر درگیر دخترش بود که اصلا منو نمی‌دید. تمام تلاشم و می‌کنم که باباش بفهمه دخترش اونجوری که فکر می‌کنه نیست و اصلا لیاقت این همه مهربونی رو نداره. بعد این‌که رفتم خونه، هنوز خاله نیومده بود و مطمئنا با یکی از همون دوستاش رفت به یه پارتی شبونه تو جزیره و بازم بار جمع کردن ظرفا و وسایل خونه رو دوش من افتاده. خالم وقتی همسن و سال من بود، عاشق یه پسری میشه و علی رغم مخالفتای خانواده باهاش فرار می‌کنه اما طبق معمول پسر قالش میذاره و وقتی برمی‌گرده پیش خانواده، پدرش تو صورتش تف میندازه و بهش میگه که اونو از فرزندی رد کرده و دیگه اینجا نیاد، خالمم انگار از اون روز به طور کل زندگیش تغییر می‌کنه و به سمت چیزایی که نباید کشیده میشه. با آدمای ناباب رفیق شد و به طور کل خودشو گم کرد. وقتی خانوادمو از دست دادم، من رفتم پیشش تا برای من یه پشت و پناه باشه ولی بهم گفت نمی‌تونه از پس خرج و مخارج من بربیاد و من با اصرار ازش خواستم که خودم هم تو زمان‌هایی که مدرسه نمیرم، کار می‌کنم و خرج خودمو در میارم و با این‌که خیلی راضی نبود اما دلش به حال من سوخت و قبول کرد.
×
×
  • اضافه کردن...