رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #پانصد و چهل و دومین متن نیمه‌شب با هر كس كه مى‌نشستم ‏از اميد حرف مى‌زدم ‏حتّی وقتی كه ذره‌اى اميد ‏درونم نمانده بود 21:21 بیست و هفتم مرداد
  2. پارت چهل و نهم پرنس اریک که این دو روز چشمش به اقیانوس خشک شده بود، با دیدن قایق آریل اول باورش نشد که اینه اما وقتی که دید مکس پارس می‌کنه متوجه شد که خودشه اما تعجب کرده بود که چرا سوار قایقه و خودش شنا نکرده!! میخواست یدونه چرا این دور نیومده بود به خشکی بهش. سر نزده بود! آریل با ذوق برای اریک دست تکون داد...از نظر اون چون جفتشون عاشق هم بودند، حتی زودتر از یکماه باهم ازدواج می‌کردن و اون برای همیشه انسان باقی میموند. خیلیم امیدوار بود! اریک با دیدن آریل رفت سمت قایق و با دیدن پاهای آریل از تعجب چشماش وا مونده بود! به آریل نگاه کرد و گفت: ـ آریل چه اتفاقی برات افتاده؟؟! آریل حواسش بود که نباید حرفی بزنه و فقط با ذوق گفت: ـ مهم اینه که برای رسیدن به تو انسان شدم اریک، همین کافی نیست!!؟ پرنس اریک هم سعی کرد دیگه کندوکاو نکنه و با ذوق بغلش کرد و گفت: ـ خیلی خوشحالم میبینمت آریل، واقعا دلم برات تنگ شده بود عزیزم! آریل چشماشو بست و خوشحال از اینکه تو بغل عشقشه و گفت: ـ منم همینطور... بعدش وقتی پاشو روی شن گذاشت حس کرد نمیتونه اصلا وایسته!! محکم شونه اریک رو گرفت و گفت: ـ چجوری باید وایستم؟؟ نمیتونم... اریک خندید و گفت: ـ صبر کن بذار من کمکت کنم عزیزم! بهش کمک کرد تا وایسته! دستاشو گرفت تا بتونه حرکت کنه! سباستین دیگه نمی‌تونست برگرده چون قطعا این بار ترایتن کله جفتشون و میکند. تصمیم گرفت تو همین خشکی پیش آریل بمونه.
  3. #پانصد و چهل و یکمین متن نیمه‌شب بزرگ‌ترین خستگیِ زندگی از کار زیاد نمیاد، از فکر کردن به چیزیه که می‌دونی باید رهاش کنی ولی هنوز دلت کوتاه نمیاد.. 20:20 بیست و هفتم مرداد
  4. پارت چهل و هشتم آریل سریع چشماشو بست و امضا کرد. ارسال با قهقهه های بلندش آریل رو وارد جام جادویی کرد و با آهنگ چندتا ورد موند و معجون‌هایی به جام اضافه کرد...تشعشع نورها توی جام خیلی زیاد بود و بعد چند دقیقه پری دریایی قصه تبدیل به آدم شده بود و ارسال اونو سوار یه قایق کرد تا ببرتش روی سطح آب....همزمان که داشت می‌رفت، سباستین که نگران آریل بود و در به در دنبالش میگشت و کل اقیانوس و زیر و رو کرده بود! از موجودات اقیانوس شنید که آخرین بار آریل و سمت خونه ارسال دیدن! وقتی سباستین نزدیک شقایق دریایی شد دید که آریل با قایق داره می‌ره روی سطح آب...سباستین اولش ندید که اون انسان شده و بنابراین دنبالش رفت...تا اینکه آریل به سختی خودشو به سطح آب رسوند و با چوبی که کنار صخره ها بود پارو زد تا خودشو به خشکی برسونه! سباستین سرشو از آب بیرون آورد و پرید رو قایق...یکم سرفه کرد و وقتی پای آریل و بجای دم دید، با جیغ گفت: ـ یا خدا!!! دارم چی میبینم؟؟ آریل تو چیکار کردی؟؟ آریل که تازه متوجه سباستین شده بود گفت: ـ سباستین تو اینجا چیکار می‌کنی؟؟ چجوری منو پیدا کردی؟؟ سباستین ولی تمام حواسش به پای آریل بود و گفت: ـ تو با جادوی شیطانی با ارسال قرار گذاشتی که تو رو تبدیل به انسان کنه؟؟ آریل دیوونه شدی؟؟ در ازای چی؟! سباستین واقعا اونقدر استرس داشت و عصبی بود که نزدیک بود سکته کنه! آریل اما با آرامش و راضی از کاری که انجام داده گفت: ـ برو به پدر بگو تو که آدم فروشی رو خوب بلدی! سباستین شرمنده شد و دیگه تا زمانی که برسن به خشکی حرفی نزد و از قایق هم پیاده نشد! نمی‌خواست آریل و تنها بذاره و در قبال اینکه نتونست زبونشو کنترل کنه و پیش ترایتن سوتی داد، واقعا احساس عذاب وجدان می‌کرد.
  5. #پانصد و چهلمین متن نیمه‌شب یهو به خودم اومدم و دیدم چه اتفاقات تلخ ناامید کننده‌ایی رو پشت سر گذاشتم و اینجور دووم آوردم!! واقعا آفرین به روحیه ام 13:13 بیست و هفتم مرداد
  6. پارت چهل و هفتم ارسال نگاش کرد و گفت: ـ پدرت تو رو جانشین خودش کرده تو روز تولدت...با دادن اون تاج بهت...وقتی اون تاج و من روی سرم بذارم، اونم مثل یه سرباز زیر دست من میشه و دیگه قدرتی براش نمی‌مونه! رسیدن به اریک قشنگ اما خیلی ریسک داشت! اگه فقط یک درصد اریک با آریل ازدواج نمی‌کرد، سرنوشت بدی برای خودش و اقیانوس خصوصا آتلانتیس رقم می‌خورد! آریل عمیقاً در حال فکر کردن بود. ارسال با چندتا حباب یه قرارداد جلو چشم آریل گذاشت و تیغ ماهی که جوهر خاصی داشت و به دست آریل داد و گفت: ـ حالا، آماده‌ایی که معامله کنی؟؟! آریل نگاش کرد که ارسال گفت: ـ بنظرم تو این عشق و خیلی میخوای که همه چیزو پشت سر گذاشتی و اومدی پیش من! خودت خوب می‌دونی از اینجا به بعد با دستوری که پدرت داده به هیچ وجه نمی‌تونی به آتلانتیس برگردی...تازه اگه هم بخوای برگردی باید تا ابد مثل یه پری دریایی ضعیف اونجا زندانی باشی...نه ماحرایی نه چیزی...ولی اگه بری تو دنیای انسانها هم عشقتو تجربه می‌کنی و هم کلی چیزایی جدید تو دنیای اونا میبینی! با شیطنت نگاش کرد و ادامه داد: ـ و میبینی آدما اونقدری که پدرت زیر گوشت خوند، بد نیستن! حرفای ارسال بنظر آریل منطقی میومد چون آریل از نیت شوم جادوگر دریا خبر نداشت!! نمیدونست ارسال از همون اول براش نقشه چیده و میخواد کاری کنی تا از طریق آریل به آتلانتیس برگرده! اما پر قدرت تر جوری که دیگه کسی نتونه اونو اخراج کنه! بنابراین تمام سعی خودشو کرد تا با حرفاش، آریل و فریب بده! و موفق هم شد.
  7. #پانصد و سی و نهمین متن نیمه‌شب شما چه توپر باشی چه اسکینی، چه ورزش کنی چه نکنی، چه سفید باشی چه سبزه، چه خوب غذا بخوری چه بد، اصن هرکاری کنی. همیشه تاکید میکنم همیشه دست کم یه نخاله تو زندگیت پیدا می کنی که میخواد بهت حس منفی بده. 12:12 بیست و هفتم مرداد
  8. پارت چهل و ششم ارسال گفت: ـ ولی تو میتونی انسان بشی و بری پیشش اما قبلش باید با دنیای آب و آتلانتیس کاملا خداحافظی کنی! آریل یکم مکث کرد و به دم ماهیش نگاه کرد و پرسید: ـ اگه انسان بشم، دیگه با پدرم و دوستام نمیتونم زندگی کنم. ارسال تایید کرد و گفت: ـ درسته ولی در عوض با مرد آرزوهات میمونی...زندگی پر از اتفاقات تلخ و عجیبه! آریل مردد بود اما عشقش به اریک و ماجراجوییش بیرون از دنیای آب، توی دلش بیشتر سنگینی می‌کرد...بنابراین نفس عمیقی کشید و گفت: ـ باشه، قبول میکنم. ارسال یه معجونی توی ظرف جادویی روبروش ریخت و گفت: ـ حالا دقت کن! بهت فرصت میدم تا یکماه تا کاری کنی پرنس باهات ازدواج کنه...در اونصورت عشقتون جاودانه میشه و طلسم از بین می‌ره و تو برای همیشه انسان باقی میمونه! همزمان داخل ظرف روبرو اتفاقاتی که ارسال داشت تعریف می‌کرد، نمایش داده میشد و آریل با دقت داشت اونا رو نگاه می‌کرد...اُرسال ادامه داد و گفت: ـ اما اگه نتونی پرنس و راضی کنید تا باهات ازدواج کنی، دوباره تبدیل به پری دریایی میشی... به کرم‌هاش اشاره کرد و گفت: ـ و سرنوشتت اینطور میشه، من تاج پرنسس بودن تو رو میگیرم و قدرت اقیانوس و امور اقیانوس و موجودات دریا به عهده من گذاشته میشه و این‌بار برای همیشه به آتلانتیس برمی‌گردم. بعدش یه مهر از جام درآورد و به پیشونیش زد و گفت: ـ به هیچ عنوان هم کسی نباید بفهمه که تو در ازای چی انسان شدی و چه قراری با من گذاشتی وگرنه اگه من بشنوم، تمام قرارمون بهم میخوره. آریل ذهنش پیش پدرش و دوستاش. مونده بود و با ناراحتی پرسید: ـ پدرم؟؟
  9. پارت چهل و پنجم آریل با ترس و لرز گفت: ـ خیلی...ممنونم. صدای اون کرمها رو مخ آریل بود و مدام توجهش و جلب می‌کرد. ارسال متوجه این موضوع شده بود و گفت: ـ به اونا توجه نکن عزیزم! بعدش اون هیکل بزرگش و از روی صندلیش تکون داد و اومد سمت آریل و گفت: ـ خب پرنسس اقیانوس؛ اگه بابات بفهمه اومدی پیش من خیلی عصبانی میشه...حتما موضوع مهمی پیش اومده که همه چیزو پشت سرت گذاشتی و اومدی! بعدش چشمکی به آریل زد و گفت: ـ البته کم و بیش خودم اطلاع دارم. آریل گفت: ـ من...من اریک و خیلی دوست دارم! ارسال با تقلید از لحن آریل گفت: ـ می‌دونم پرنسس، اینو می‌دونی که اون یه انسانه؟! آریل با ناراحتی سرشو به نشونه تأیید تکون داد! انتظار داشت ارسال چاره‌ایی برای عشقش پیدا کنه! ارسال که ناامیدی رو توی چشمای آریل دید، گفت: ـ البته هیچ کاری نشد نداره! یعنی حداقل برای من نداره. بعدش شروع کرد به خندیدن و جام جادویی خودشو که وسط اتاقش بود با یه ورد عجیب و غریب باز کرد! گفت: ـ درسته که پرنس نمیتونه بخاطر تو بیاد وسط اقیانوس...نگاش کن، خیلیم غمگینه! بعدش یهو تصویر اریک توی جام نمایان شد که روی صخره نشسته بود و با ناراحتی به اقیانوس خیره شده بود. آریل تا رفت به تصویر دست بزنه، محو شد!!
  10. #پانصد و سی و هشتمین متن نیمه‌شب من خیلی “چرا” پرسنم. همیشه باید بدونم چرا؛ چرا اون تصمیم رو گرفتی، چرا اون حرفو زدی، چرا اونطوری رفتار کردی و کلی چراهای دیگه. فهمیدنِ آدمای موردعلاقم چیزیه که هیچوقت ازش سیر نمی‌شم. 18:18 بیست و ششم مرداد
  11. #پانصد و سی و هفتمین متن نیمه‌شب تو حرفتو می‌زنی و میری، من می‌مونم و معده درد و اورثینک. 15:15 بیست و ششم مرداد
  12. پارت چهل و چهارم آنیتا یه بشکن زدن و دستیارشو صدا زد: ـ سوفیا، اون کیف وسایلم و بیار لطفاً! آریل با پوزخند گفت: ـ نگو که میخوای منو توی کیف آرایشت جا بدی!! آنیتا خندید و گفت: ـ مگه چاره‌ی دیگه‌ایی هم دارم؟؟ بعد که دید انگار آریل ترسیده، گفت: ـ نترس پرنسس، ذاتا یه بدن خیلی نحیفی داری! شک نکن که جا میشی. آریل میدونست برای رسیدن به خواسته‌اش باید سختیهای زیادی رو تحمل می‌کرد بنابراین قبول کرد و پشت ستون راهرو خودشو به زور توی کیف آنیتا جا داد و آنیتا خیلی عادی به سمت آرایشگاه خودش راه افتاد. وقتی کاملا از محیط قصر خارج شدن، آریل از کیفش بیرون اومد و نفس نفس میزد و می‌گفت: ـ وای نزدیک بود خفه بشم!! آنیتا گفت: ـ خب از اینجا به بعدش با خودته پرنسس! آریل دلشوره داشت اما عشق رسیدن به اریک چشمشو رو به همه بسته بود. از آنیتا تشکر کرد و به سمت خونه اُرسال راه افتاد...بوی جادو شیطانی میومد اما نفس عمیق کشید و ترجیح داد ترس به دلش راه نده...جادوگر دریا بخاطر حرص و طمعش و چشم دوختن به جایگاه ترایتن از آتلانتیس اخراج شده بود. آریل وارد خونه ارسال شد و مقدار زیادی کرم دریایی که با ناراحتی بهش نگاه می‌کردن و دید! یکسریاشون به دستای آریل خودشونو گره زده بودن و ازش درخواست کمک داشتن! اُرسال گفت: ـ بیا تو عزیزم! آریل وارد شد و با ترس گفت: ـ سلام! اُرسال یه هشت پای چاق بود و با دیدن آریل گفت: ـ زیباییت و از مادرت به ارث بردی! ماشالا..
  13. #پانصد و سی و ششمین متن نیمه‌شب اتفاقا خانواده خیلی مهمه، رفتارش تو خیابون مهمه، نوع حرف زدنش مهمه، رفتارش با حیوون ها مهمه، دوستای دورش مهمه، اینکه با کسی که براش منفعتی نداره چطور رفتار میکنه مهمه، کنترل موقع عصبانیتش مهمه، شخصیت هر کسی از همین جزئیات شروع میشه، همه ی جزئیات یه آدم مهمه. 12:12 بیست و ششم مرداد
  14. اگه امکانش هست گل من 🥲❤️🫶 فونت رمان و کوچیک کن بزار بالای اسم نویسنده
  15. مرسی عزیزم😍🫶 خیلی قشنگ شدا ولی فونت اسم رمان یکم زیادی بزرگ نیست؟؟ مثلا پایین تنه شخصیتا اصلا مشخص نیست، بنظرت کوچیکتر بشه، همون قسمت بالای اسمم قرار بگیره بهتر نیست؟؟
  16. پارت چهل و سوم آنیتا شونه‌ایی بالا انداخت و گفت: ـ من چون تو برام مهمی بهت پیشنهاد دادم زیبای من...وگرنه که به من چه!! و از کنار آریل رد شد و رفت. از اُرسال جادوگر اقیانوس حرف میزد، بخاطر شروربازیاش، ترایتن اونو از آتلانتیس اخراج کرده بود و توی شقایق دریایی زندگی می‌کرد...کارای خبیثانه زیادی می‌کرد. اما آریل خیلی از پدرش لجش گرفته بود و تو این لحظه فقط میخواست کنار اریک باشه، حاضر بود همه چیزشو بده تا کنار اون باشه...اصلا به بعدش فکر نکرده بود. آنیتا که در حال رفتن بود با صدای آریل سرجاش وایستاد و گفت: ـ آنیتا صبر کن! آنیتا به سمتش برگشت و با غنچه کردن لبهاش گفت: ـ جانم پرنسس؟ آریل نزدیکش شد و با تردید گفت: ـ بنظرت...بنظرت ارسال می‌تونه کاری کنه، دوباره پرنس و ببینم؟ آنیتا دوباره خندید و گفت: ـ اون جادوهای زیادی بلده آریل، بنظرم برای مشکل تو هم یه راه حلی داره! آریل هنوز شک داشت اما نمیتونست تو این زندانی که پدرش براش ترتیب دیده بود، بمونه! شاید دیگه هیچوقت نتونه از اقیانوس خارج بشه و بنظرم این آخرین راه بود...بنابراین با اطمینان گفت: ـ می‌خوام برم پیشش! بعدش به دور و بر خودش نگاه کرد و گفت: ـ ولی چجوری؟! اینجا پر از نگهبانه! آنیتا با اعتماد بنفس گفت: ـ مثل اینکه منو فراموش کردی پرنسس؟!؟ تا منو داری، غم نداری... آریل کنجکاو بود که آنیتا قراره چیکار بکنه؟
  17. #پانصد و سی و پنجمین متن نیمه‌شب بعضیا بهم میگن چرا هیچ رابطه‌ایی رو شروع نکرده، تموم می‌کنی؟؟! منم در جواب میگم چون اگه یه رابطه قرار نیست به ازدواج ختم بشه چرا اصلا باید شروعش کنی!؟ من هدفم یه زندگی مشترک و تشکیل خانوادت نه لحظات زودگذر و بودن کنار آدمی که همش شک دارم قراره کنارم بمونه یا نه! 22:22 بیست و چهارم مرداد
  18. پارت چهل و دوم اون واقعا عاشق پرنس اریک شده بود و دلشو بهش باخته بود. قلبش واقعا از ظلم پدرش شکست! اون حتی اریک و نمی‌شناخت...نمیدونست چقدر آدم خوبیه و چقدر قشنگ نگاه می‌کنه! از پدرش لجش گرفت؛ از پری دریایی بودنش لجش گرفت...کاش دنیا اونا رو تو یه شرایط دیگه آشنا می‌کرد! سباستین اومد نزدیک آریل و با شرمندکی گفت: ـ آریل، من... آریل با حرص گفت: ـ تنهام بذار! اگه سباستین خودشو نگه می‌داشت، این اتفاقات نمیفتاد!! حالا فلاندر هم مجبور بود از آریل دور بمونه و تنهای تنها شده بود. همه مشغول تدارک چیدن برای محافظت بیشتر از آتلانتیس بودند که یهو آریل چشمش افتاد به آنیتا...تنها آرایشگر آتلانتیس...داشت براش دست تکون میداد و همزمان مراقب بود تا کسی نبینتش...آریل رفت سمتش و آنیتا با لبای تازه ژل زده‌اش گفت: ـ دختر نمی‌بینی دارم صدات می‌زنم؟! آریل با کلافگی اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ آنیتا امروز اصلا رو موودش نیستم...توروخدا ولم کن! آنیتا گفت: ـ تو آتلانتیس پخش شده که پرنسس با یه آدمیزاد قرار میذاشته اونم نه هر آدمی به پرنس...دختر تو هم مثل مادرت خیلی زرنگیا!! بعدش شروع کرد به خندیدن اما آریل فقط نگاش کرد که بعدش آنیتا خودشو جمع کرد و آریل گفت: ـ اگه غیبت کردنت تموم شده، می‌خوام برم تو اتاقم گریه کنم آنیتا... آنیتا یهو به اطرافش نگاه کرد و سرشو برد نزدیک آریل و آروم گفت: ـ نظرت راجب اُرسال چیه؟! آریل با تعجب نگاش کرد و سریعا گفت: ـ توروخدا بیشتر از این برام دردسر درست نکن آنیتا...تنهام بذار!
  19. #پانصد و سی و چهارمین متن نیمه‌شب ‏آخرش يكيو ميخواى كه داغون و له و خستت هم بخواد و کنارش خود واقعیت باشی وگرنه خيابون پره از کسایی كه مسابقه كى از همه قشنگتره راه انداختن. 20:20 بیست و چهارم مرداد
  20. پارت چهل و یکم آریل با اخم به پدرش نگاه کرد‌‌‌‌...اریک و خیلی دوست داشت و بخاطرش تو روی پدرش وایستاد و گفت: ـ برام مهم نیست... چشمای پادشاه از حدقه درومده بود! نمیتونست باور کنه که موضوع اینقدر جدی باشه! و سریع رو به سربازا گفت: ـ نیروهای اقیانوس و دوبرابر کنین! تمام راه‌های خروج از آتلانتیس و ببندین! اتاق آریل و هم سوراخ سنبه‌هاشو ببندین که دیگه خیال فرار به سرش نزنه! پادشاه خیلی جدی بنظر می‌رسید و قصد کوتاه اومدن نداشت! سباستین با ترس رو به پادشاه گفت: ـ قربان میخواین یکم آرومتر... اما جوری بهش نگاه کرد که سباستین حرف خودشو خورد! همین لحظه ترایتن چشمش به سایه فلاندر که پشت ستون راهرو پنهون شده بود، خورد و گفت: ـ تو ماهی کوچولو، دیگه حق نداری به دیدن آریل بیای! آریل شروع کرد به گریه کردن و فلاندر هم رفت پشتش قایم شد و آریل همزمان که گریه می‌کرد، گفت: ـ پدر خواهش میکنم که از من دورش نکن، اون تنها رفیقمه... ترایتن با عصبانیت گفت: ـ من حرفامو زدم! و داشت راهرو رو ترک می‌کردم که آریل با فریاد گفت: ـ کاش جای شما، مادر اینجا بود...تو هر فرصتی که برام پیش بیاد، دنبال فرار از تو و این زندانی که برام درست کردی میگردم. بعدشم سرشو روی دم ماهیش گذاشت و از صمیم قلب شروع کرد به گریه کردن. فکر اینکه دیگه نمی‌تونست اریک و ببینه جونشو می‌سوزوند...
  21. #پانصد و سی و سومین متن نیمه‌شب در برابر كسی كه حاضر نيست بپذیرد چگونه به تو آسيب زده است، هيچ وظيفه ای براى بخشيدن ندارى. 15:15 بیست و پنجم مرداد
  22. پارت چهل پادشاه که با عصبانیت قدم میزد گفت: ـ یکبار برای همیشه بهش نشون میدم عاقبت کاراش چیه؟! سباستین آب دهنش رو قورت داد و گفت: ـ قربان البته که شما بهتر میدونید اما اگه کمی آروم باشید و... ترایتن یک جوری سباستین و نگاه کرد که حرفشو کامل نزده، ساکت شد!! ترایتن رو به سباستین گفت: ـ از کدوم قسمت از آتلانتیس خارج میشن؟؟ اگه از راه اصلی برن، قطعا سربازا میبیننشون و بهم اطلاع میدن! سباستین گفت: ـ از وان حمام خارج میشن قربان! پشت اون سوراخ رو فلاندر باز کرده و به سمت بیرون از آتلانتیس باز میشه! ترایتن اینو که شنید به سمت اتاق آریل راه افتاد...آریل رو موهاش گل نیلوفر آبی زده بود و داشت می‌رفت که پرنس اریک رو ببینه و وسط راهرو با پدرش مواجه شد...با استرس گفت: ـ وای!! پدر ترسیدم...چیزی شده؟؟ یهو چشمش به سباستین افتاد که با ناراحتی بهش نگاه می‌کرد! آریل شصتش خبردار شد که سباستین همه چیزو لو داده...نگاه‌های پدرش هم کاملا مشخص بود. سریعا گفت: ـ پدر من... ترایتن سیلی به صورتش زد که پخش زمین شد و گفت: ـ تو چطور جرئت کردی از دستورات من سرپیچی کنی آریل؟؟ مگه ندیدی برای مادرت چه اتفاقی افتاد...تو می‌دونی ارتباط با دنیای بیرون از آب برای پری های دریایی کاملا ممنوعه. آریل با اینکه صورتش سرخ شده بود اما منصرف نشد و گفت: ـ اما پدر اگه شما فقط یکبار ببینیدش، میفهمین اصلا آدم بدی نیست... ترایتن با ناباوری گفت: ـ تو کاملا عقلتو از دست دادی! اون یه آدمه و تو یه پری...
  23. پارت سی و نهم سباستین دیگه بیشتر از این نتونست پنهان کنه...گریه کرد و گفت: ـ قربان من واقعا نمی‌خواستم اینکارو کنم!! بخدا راست میگم...آریل رو خیلی دوست دارم و نخواستم دلشو بشکنم!! پادشاه از جاش بلند شد و با ترس گفت: ـ آریل؟؟!! اون...اون از آتلانتیس خارج شده؟؟ سباستین با چنکگاش اشکاشو پاک کرد و سرشو انداخت پایین و تایید کرد...پادشاه با صدای بلند فریاد زد: ـ با وجود اینهمه نگهبان و تدبیری که من توی آتلانتیس ایجاد کردم، چطور تونست خارج بشه؟؟! پس شماها اینجا چیکاره‌این سباستین؟؟ هان؟؟؟ مگه من دخترمو به تو امانت نسپردم و نگفتم که حواست بهش باشه!؟؟ پادشاه بدون اینکه به سباستین اجازه‌ی صحبت کردن بده، میتازوند‌...سباستین جرئت نمی‌کرد تو چشمای پادشاه نگاه کنه!!! ترایتن گفت: ـ بیرون از اقیانوس می‌ره چیکار می‌کنه؟؟! سباستین سکوت کرد...پادشاه گلدون کنار صندلیشو شکوند و همزمان فریاد زد: ـ جواب بده!! سباستین با تته پته گفت: ـ قربان...آریل...آریل با یه آدم...آدمیزاد ملاقات می‌کنه! ترایتن هر لحظه شوک بیشتری بهش وارد می‌شد! گفت: ـ چطور ممکنه؟؟! چجوری من متوجه این موضوع نشدم! تا دوباره سر خودشو به باد نده، ولکن ماجرا نیست... سباستین گفت: ـ قربان باور کنین، منم همه این چیزا رو بهش گفتم...گفتم دنیای بینما و آدما کاملا فرق می‌کنه!
×
×
  • اضافه کردن...