رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,022
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت دویست و هفده همین لحظه گوشیم زنگ خورد. فری بود...یه نگاهی به کوروش انداختم که خودش قضیه رو گرفت و گفت: ـ بچها شیرموز هم می‌خورین؟ ملودی گفت: ـ من دلم آب هویج میخواد. بعدش کوروش بلند شد و گفت: ـ پس منو فرهاد بریم بگیریم. به این بهونه از میز دور شدیم و بهم گفت: ـ جوابشو بده. گوشی رو باز کردم و گذاشتم رو بلندگو: ـ بله! ـ الو فرهاد، کجایی؟! ـ مگه مهمه؟! ـ گوش ببین چی میگم! برنامه تغییر کرده و محموله همین تازه از مرز رسیده و نمی‌تونیم منتظر فردا بمونیم...تا نیم ساعت دیگه بیا سمت گاراج. به کوروش نگاه کردم و با چشماش بهم اشاره کرد که قبول کنم و گفتم: ـ باشه میام. بعدشم قطع کرد. رو به کوروش گفتم: ـ دیوونه شدی!؟ الان به دخترا چی بگیم؟ بعدش به مامان اینا چی بگیم؟! کوروش یکم فکر کرد و گفت: ـ میگیم بابت اون مرده بهزاد یه خبری بهمون رسیده و باید سریعتر بریم! گفتم: ـ شک نمیکنن بنظرت؟
  2. پارت چهل و چهارم ورقه‌اشو آورد و دیدم با رنگهای آتیشی طرح یه جغد و کشیده....با تعجب به نقاشیش نگاه کردم و گفتم: ـ این جغده؟! سرشو تکون داد و گفت: ـ این جغد، حیوون مورد علاقه پدرمه...رفیق روزای تنهایی منم تو قلعه بود. زمانی که بر فراز آسمون پرواز می‌کرد و می‌تونست همه اتفاقات و از بالا ببینه، واقعا به حالش غبطه می‌خوردم. برای من امید، اون جغده هست... گفتم: ـ چقدر جالب اما غبطه و حسرت خوردن، احساسی نیست که به امیدواری مرتبط باشه! با تعجب نگام کرد که ورقه رو از دستش گرفتم و گفتم: ـ مثلا امیدواری می‌تونه اون گلی باشه که از لابلای سنگ کنار درخت، به هر نحوی بیرون اومده...اون روزی که من تو رو آوردم اینجا بیهوش بودی و ندیدی اما یه روز اگه با همدیگه رفتیم بیرون، حتما بهت نشون میدمش! با تعجب ازم پرسید: ـ از لابلای سنگا، گل بوجود اومده؟ با لبخند نگاش کردم و گفتم: ـ آره! بعدش رفتم و از تو اتاقش مدادرنگیا رو برداشتم و شروع کردم به اینکه طرح اون گل و بکشم. کنارم واسه اولین بار نشست و گفت: ـ نگفته بودی که بلدی نقاشی کنی! همون‌جوری که نگاهم به ورقه بود گفتم: ـ ازم نپرسیده بودی! اگه بخوای میتونم خیلی چیزا از خودم و بهت بگم تا بتونی از احساسات مثبت وجودیت هم آشنا بشی.
  3. پارت دویست و شانزده رو به ملودی گفتم: ـ نه عزیزم! چون مردونگی که بابام در حق مادرم کرد و اگه همون فرهاد میکرد، قلب مادرم اینقدر اشکال پیدا نمی‌کرد و خوشحال بود اما نکرد حالا بابام با اینکه میدونست این زن هیچوقت عاشقش نمیشه،جوری پای مامانم و من وایستاد که انگار من بچه خودش بودم! می‌تونست اینکارو نکنه و بعدش مثل فرهاد مارو ول کنه و بره اما اینکارو نکرد واسه همینم من به شخصه نمی‌تونم به همین راحتی ببخشمش...شاید یه روزی ازش گذشتم اما اون روز، الان نیست! کوروش گفت: ـ خودتو بذار جای اون! با اون مادر بزرگ شده فرهاد...فکر کن اگه یه درصد یلدا شبیه خاتون بود و نمی‌خواست تو با ملودی ازدواج کنی، در هر صورت تو به حرف مادر خودت قطعا خیلی بیشتر اعتماد داری تا ملودی و ترجیح میدی که حرف اونم باور کنی. بعد مدتها متوجه میشی مادرت بهت دروغ گفته... تینا حرفم کوروش و تایید کرد و جملشو قطع کرد و گفت: ـ بنظرم حتی اونم در این حدشو از مادرش انتظار نداشته و نمی‌دونسته که مادرش اونقدر بی‌رحمه که حتی با سرنوشت پسرش هم بازی کنه. بنظرم حرف کوروش منطقی اومد. هرچی که بود نمی‌تونستم قضاوتش کنم. بهرحال معلوم نبود که پیشش چه حرفایی زده که مرده رو به این باور رسونده که مادرم گشنه پول بوده! در حالی که گشنه واقعی ثروت و پول خودش بوده... بعدش تینا دوباره با لبخند به آسمون نگاه کرد و گفت: ـ ولی من ازت ممنونم عمو فرهاد که باعث شدی یه همچین برادر و مادر به این گُلی داشته باشم. هیچوقت به این جنبه بهش نگاه نکرده بودم. دست تینا رو گرفتم و گفتم: ـ آره حق با توئه! حداقلش باور نکردن اون باعث شد که خانوم دکتر خواهر من بشه و من با بابا امیر بزرگ بشم...راست میگه فرهاد! دمت گرم!
  4. پارت دویست و پانزده همین لحظه سرشو بوسیدم و گفتم: ـ قربونت برم من دختر! بعدش معجون ها رو جلوی هر کدومشون گذاشتم و تینا گفت: ـ ولی خدایی کار روزگار و میبینین؟ اگه خدا بخواد آدما رو بهم برسونه بعد از گذشت این همه سال، چطور اقدام می‌کنه؟! کوروش همون‌طور که با قاشق توی دستش بازی می‌کرد گفت: ـ اما من اصلا فکرشو نمی‌کردم که مادربزرگم این همه بازی ترتیب داده که دوتا آدم بهم نرسن! گفتم: ـ من فکر میکردم آدم بدا فقط تو قصه‌هان اما نگو که تو واقعیت هم وجود دارند. بعدش ملودی دستم و گرفت و گفت: ـ بعد فکر‌کن که همیشه هم اصرار داشت منو کوروش همه جا باهم باشیم تا بلکه بینمون یه جرقه‌ایی بخوره! اصلا براش مهم نبود که حسی بهم نداشتیم. تینا گفت: ـ اونم بخاطر اینه که پدربزرگتون آدم اسم و رسم داریه و خاتون هم چون عاشق قدرته دلش نمی‌خواست تحت هیچ شرایطی ارتباطش با اونا قطع بشه... ملودی گفت: ـ ولی این بین، مظلوم ترین آدم بنظرم عمو فرهاد بود. خیلی رکاب بزرگی از سمت مادرش خورد...بنظر من که لحظات آخر زندگیش متوجه همه چی شده بود اما نتونست کاری کنه. رو به ملودی گفتم: ـ نه عزیزم؛ اتفاقا اگه میخواست بنظرم می‌تونست. خودش خواست که مادرشو باور کنه و چشمش و روی حقایق ببنده. ملودی گفت: ـ فرهاد یه مقدار نسبت به این موضوع سخت نمیگیری؟
  5. پارت چهل و سوم اونم از خنده من خندش گرفت و بعد وسایل نقاشیش و برداشت و رفت سمت اتاقش...گفتم: ـ می‌خوام بهت یه موضوع بدم ببینم که میتونی نقاشیش کنی، البته بعید می‌دونم! برگشت سمتم و گفت: ـ حالا تو بگو! من می‌دونم که می‌تونم. تو نقاشی خیلی ادعام میشه. پامو گذاشتم رو پام و گفتم: ـ از چیزی که بهت امیدواری و حس خوب میده، بکش... یکم فکر کرد و گفت: ـ سعی خودم و می‌کنم. بعدش رفت تو اتاق و در اتاق و بست. این دختر بی‌نهایت ذهن منو درگیر خودش کرده بود. نمی‌دونم حسی که بهش داشتم حس محبت بود؟! عشق بود؟! یا دلسوزی؟! به وجودش اینجا عادت کرده بود حتی به غر زدناش. کاش بتونه اون حس قلبیش و پیدا کنه و بهم کمک کنه تا بتونم اون معجون احساسات و پیدا کنم...قطعا اون دختر پدرشو بهتر از من می‌شناسه و می‌تونه یه حدسایی بزنه...تو سکوت به جنگ بین خودم و ویچر‌ فکر می‌کردم و نمی‌دونم چقدر گذشت که جسیکا در اتاق و باز کرد و همون‌جوری که دفتر و پشت خودش پنهان کرده بود، گفت: ـ کشیدم. با لبخند گفتم: ـ بیار اینجا ببینم چی کشیدی پرنسس!
  6. پارت دویست و چهارده با تعجب بهش نگاه کردم که دیدم داره با ذوق می‌خنده...گفتم: ـ بله؟؟! یهو تینا گفت: ـ هوووو؛ مبارکه پس! همینجور که مات و مبهوت تو این لحظه بودم یهو تینا پرید بغلم و صورتم و بوسید. مامان هم مشغول بوسیدن صورت ملودی شد...کوروش وارد اتاق شد و با خنده پرسید: ـ چه خبره اینجا؟! مامان خندید و گفت: ـ دخترم بله‌اشو به ما داد...دیگه میمونه کارای رسمی بین خانواده ها زمانی که اومدیم تهران حلش می‌کنیم. بابا امیر هم یهو با بسته شیرینی اومد داخل و گفت: ـ خب پس بفرمایید دهنتون و شیرین کنین. اون روز خیلی خوب بود چون کسی که عاشقش شده بودم، همون حسی رو بهم داشت که من بهش داشتم و هیچ چیزی قشنگ تر از یه رابطه دوطرفه نبود. قرار شد آخر شب چهارنفری بریم بیرون و به مناسبت دوستی منو ملودی، من همه رو یه معجون مهمون کنم... وقتی رفتم معجون ها رو از کافه گرفتم...تینا گفت: ـ ماشالا! چقدر داماد شدن به داداشم میاد! کوروش یهو خندید و گفت: ـ دستت درد نکنه تینا خانوم! یعنی به من نمیاد؟! همه باهم خندیدیم که ملودی رو به کوروش گفت: ـ آخه فرهاد من یه چیز دیگست...
  7. پارت دویست و سیزده مامان سینی چایی رو به زور از دستم کشیدم و گفت: ـ فرهاد زشته! بده به من گفتم: ـ نه مامان توروخدا بده من ببرم... همینجور در حال کشمکش بودیم که یهو در اتاق تینا باز شد و تینا اومد دم در و گفت: ـ چه خبره اینجا؟! مامان طوری که سعی می‌کرد خندشو کنترل کنه گفت: ـ از دست این برادر تو! برو کنار ببینم بعدشم سینی چایی رو گرفت و رفت داخل اتاق...بعدش رو به من گفت: ـ بیا داخل دیگه فرهاد! هیچی! خدا نکنه که مامان متوجه به موضوع بشه. تا منو سگ آبرو نمی‌کرد، ولکن ماجرا نبود! با خجالت رفتم داخل و تینا هم درو بست. ملودی هم با تعجب مشغول نگاه کردن به ما بود! مامان رفت رو تخت تینا نشست و رو به من گفت: ـ بیا اینجا بشین فرهاد! با خجالتی رفتم نشستم و مامان برای ملودی چایی گذاشت و گفت: ـ ببین دخترم؛ این پسر من دلش بدجوری پیشت گیر کرده و... همینجور با پاهام میزدم به مامان و زیر لب گفتم: ـ مامان داری چیکار میکنی؟! مامان با خنده گفت: ـ خب چیه پسرم! دارم از دخترم می‌پرسم که... ملودی با خنده یهو گفت: ـ بله!
  8. پارت دویست و سیزده حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ نه نگران نباش! کلا خانوادش به تصمیماتش خیلی احترام میذارن. فرهاد یه نفس راحتی کشید و گفت: ـ خوبه پس! حالا بریم چهارنفره باهم یکم شهر و بگردیم. گفتم: ـ آره فکر بدیم نیست اما فکر نکن نفهمیدم برای اینکه بخوای با ملودی وقت بگذرونی این پیشنهاد و دادیا! خندید و بدون هیچ حرفی رفت بالا. ( فرهاد ) بعد اینکه قرار شد هممون باهم بریم بیرون رفتم سمت اتاق تینا و خواستم در بزنم که حرفاشون توجهم و جلب کرد و پشت در وایستادم! تینا از ملودی پرسید: ـ خب نظرت چیه؟! ملودی گفت: ـ من واقعا از همون اولین باری که عکسشو بهم نشون داده بودی و از رفتارش تعریف کردی، خوشم اومده بود. تینا هم با شادی گفت: ـ من مطمئنم که با همدیگه خوشبخت میشین! فرهاد اینقدر آدما رو قشنگ دوست داره که باور کن روز به روز بیشتر عاشقش میشی. ته دلم کلی قربون صدقه تینا رفتم که اینقدر قشنگ از من تعریف می‌کرد. یهو دستی رو شونه ام قرار گرفت که سه متر پریدم هوا! وقتی برگشتم دیدم مامانه! دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم: ـ مامان چیکار می‌کنی؟! سکته کردم. مامان چشماشو ریز کرد و دستش به سینی چایی بود و گفت: ـ تو اومدی فالگوش دم اتاق خواهرت وایستادیم که چی بشه؟! سینی چایی و از دستش گرفتم و با خوشحالی گفتم: ـ مامان مگه همش دلت نمی‌خواست من سروسامان بگیرم! بده این سینی چایی رو من ببرم.
  9. پارت دویست و دوازده گفتم: ـ خوبه! پس من قبل از اینکه بخوام برگردم با اون همکارم میام و از دور مراقبت هستیم. یهو دیدم رفت تو خودش...پرسیدم: ـ چته؟! مردد نگام کرد و گفت: ـ میشه ملودی رو نبری؟! خندیدم و گفتم: ـ واقعا اگه بخاطر نقش بازی کردن جلوی مادربزرگم نبود، میگفتم که بمونه اما اگه با من برنگرده، خیلی ضایعست فرهاد. منو ببین! تو مثل اینکه واقعا خیلی عاشقش شدیا! فرهاد یه آهی کشید و گفت: ـ بیشتر از اون چیزی که حتی فکرشم بکنی! خیلی ذهن و قلب منو به خودش مشغول کرده. گفتم: ـ خیلی خب، نگران نباش! خیلی زود شما هم میاین تهران. دیگه اون زمان من به مامان میگم که کارا رو رسمی کنیم بین خانواده ها. فرهاد دستی تو موهاش کشید و گفت: ـ ببینم کوروش، خانواده این مثل خودش داش مشتین دیگه مگه نه؟! خندیدم و گفتم: ـ ببخشید من خیلی معنی این الفاظ و نمی‌دونم! ادای منو درآورد و گفت: ـ وای شرمنده آقای پلیس! یادم رفته بود که شما تو بالاشهر بزرگ شدین. از حالت صورتش بیشتر خندم گرفت که خودش ادامه داد و گفت: ـ منظورم اینه که مثل اون مادربزرگت درگیر این اختلاف طبقاتی...
  10. پارت چهل و دوم انگار میخواست با خوشحالی تشکر کنه اما جلوی خودش و گرفت و همونجور که جعبه مداد رنگیاش و باز می‌کرد گفت: ـ خیلی ممنونم! رفتم کنارش نشستم و بادبادک و درآوردم و گفتم: ـ اینم برای توئه! بادبادک و از دستم گرفت و با تعجب نگاش کرد و گفت: ـ این...این دیگه چیه؟! تابحال یه چنین چیزی ندیده بودم. خندیدم و گفتم: ـ تو اون قلعه بجز حس ناامیدی و انرژی منفی چه چیزه دیگه‌ای هست که بدونی! خیلیا چیزا هست تو این دنیا که هنوز نمیدونی اما من امیدوارم و باور دارم که یاد میگیری و از این قفس بی احساس بودنی که درون خودت ساختی بیرون بیای... دستی روی طرحش کشیدم و گفتم: ـ این اسمش بادبادکه! این نخی که میبینی و باز می‌کنی تا ته آسمون بالا می‌ره...هر وقت که ازت مطمئن شدم نمی‌خوای از اینجا فرار کنی و بهت اعتماد کردم، می‌برمت کنار دریاچه و بهت یاد میدم که چجوری باید بفرستیش سمت آسمون. با تعجب به بادبادک نگاه می‌کرد و گفت: ـ واقعا چیزه جالبیه! تابحال اصلا راجبش نشنیده بودم. نمی‌تونم اینجا هواش کنم؟ با صدای بلند از این حرفش خندیدم و گفتم: ـ معلومه که نه دختر! اینجا محیطش بسته است. باید تو فضای آزاد و زیر آسمون باشه.
  11. پارت چهل و یکم پوزخندی زدم و گفتم: ـ حالا می‌بینیم! بعدش با یه حرکت از پنجره اتاقش زدم بیرون. شما نامرئی کننده رو کشیدم رو سرم تا نبینن که کجا قراره برم! تو مسیر یادم بود که جسیکا حوصلش سر می‌رفت و دنبال ورقه نقاشی و مدادرنگیاش می‌گشت تا بتونه روزاشو بگذرونه...بنابراین با همون شنل راه افتادم سمت بازار! دیگه رمق و حالی توی مردم نمونده بود و خرید کردن توی این شهر لذتی نداشت چون هیچ احساسی تو صورت و دل مردم باقی نمونده بود. یه مغازه اکسسوآل بود که توجهم و جلب کرد که از دم درش بادبادک هوایی با رنگ های شاد و طرح امیدواری و انرژی مثبت کشیده شده بود. رفتم داخل مغازه و یکی از این بادبادک ها که طرح یه قاصدکی در حال فوت شدن داشت رو به همراه یه دفتر نقاشی و مدادرنگی خریدم. رفتم سمت مخفیگاه و در و باز کردم...جسیکا سراسیمه اومد سمتم و گفت: ـ بابام فهمید که تو منو گروگان گرفتی؟! وسایل توی دستم و گرفتم سمتش و با لبخند. گفتم: ـ اینا برای توئه! توجهش به وسایل جلب شد و حرفی که میخواست بزنه رو یادش رفت و گفت: ـ اینا چیه؟! بعدش رفت روی مبل نشست و یهو با ذوق گفت: ـ وای مدادرنگی و دفتر نقاشی! باورم نمیشه... از ذوقش خوشحال شدم و ازم پرسید: ـ اینا رو برای من خریدی؟! سرمو تکون دادم و گفتم: ـ آره برای توئه پرنسس. گفتی که حوصلت اینجا سر می‌ره...
  12. پارت دویست و یازدهم اگه منم جای فرهاد بودم قطعا سر این موضوع کوتاه نمیومدم. اون شب، واقعا خیلی بهمون خوش گذشت و فارغ از همه اتفاقات، لحظه خوشی رو کنار هم گذروندیم اما این کاش که مامان ارمغان هم پیشم بود. واقعا دلم براش تنگ شده بود و هواشو کرده بود...بعد از شام به یلدا اشاره کردم تا موضوع رو با امیر و فرهاد درمیون بذاره...یلدا گفت: ـ امیر جان...امروز کوروش ازم یه درخواست کرد. بعدشم حرف منو پیششون گفت و بعدش پرسید: ـ نظرتون چیه؟! امیر یه نگاهی به فرهاد کرد و گفت: ـ پسرم تو چی میگی؟! فرهاد گفت: ـ والا به من باشه با این چیزایی که شنیدم اصلا دلم نمی‌خواد ریخت این زن و ببینم اما منم مثل کوروش واسه دیدن اون لحظش واقعا کنجکاوم و دلم نمی‌خواد اون صحنه رو از دست بدم. با شادی گفتم: ـ پس عالی شد...روزی که همه چی مشخص شد و شواهد لازم جمع شد، من بهتون خبر میدم تا بیاین عمارتمون! همه حرفم و تایید کردن...بعد از شام وقتی منو فرهاد رفتیم منقل و جمع کنیم بهش گفتم: ـ خب چطور پیش میره؟ خبری شده؟ فرهاد با ذوق گفت: ـ آره حق با تو بود، اونم دلش با منه، اینو میتونم از تو چشماش بخونم... با تعجب گفتم: ـ راجب چی داری حرف میزنی؟! اونم با تعجب گفت: ـ مگه ملودی رو نمیگی؟ خندیدم و گفتم: ـ نه خنگه خدا! منظورم همون نزول خورست. گفت: ـ آها، اون گفت که فردا ساعت هشت باید راه بیفتم سمت محموله...
  13. پارت دویست و دهم تینا از یلدا پرسید: ـ مامان نظرت چیه؟! یلدا یه آهی کشید و گفت: ـ نمی‌دونم والا اصلا آمادگی اینو دارم دوباره با خاتون مواجه شدم یا نه! به من باشه واقعا دیگه حتی نمی‌خوام ریختشو ببینم اما باید از امیر و فرهاد هم بپرسم پسرم! سرشو بوسیدم و گفتم: ـ هرجور خودت راحتی! اصلا نمی‌خوام که اذیت بشی. گفت: ـ مرسی از درکت پسرم! همین لحظه صدای آقا امیر اومد که بلند گفت: ـ ملت کجایین؟! همه رفتیم بیرون که دیدیم دستش پر از گوشته و رو به من و فرهاد گفت: ـ خب پسرا آماده‌ایین برای امشب تو حیاط منقل درست کنیم؟! منو فرهاد سرمون و به نشونه تایید تکون دادیم و فرهاد رفت نایلون و از دستش گرفت و گفت: ـ می‌بینم که کولاک کردی بابا! بعدش امیر گفت: ـ خانوما هم از بالا مارو نظارت کنند! ملودی پرید بالا و گفت: ـ آخجون! من عاشق این برنامه‌هام. بعدش آقا امیر رو به من گفت: ـ خب پسر سیخ ها رو از گوشه حیاط بیار! دست بجنبون! خندیدم و رفتم کاری که گفت و انجام بدم! جالب بود اما امیر شخصیت بی‌نهایت دوست داشتنی داشت که حتی به دل منم نشسته بود...کاملا صمیمیتش از ته دل بود و من باورش داشتم و حق میدادم به فرهاد از اینکه اینقدر عاشقش باشه.
  14. پارت دویست و نهم یلدا بهش نگاهی کرد و تینا گفت: ـ هر وقت بابت چیزی به فرهاد اصرار کردیم، نتیجه عکس داد! بذاریم طبق احساسات خودش عمل کنه! خندیدم و گفتم: ـ مطمئنم که عشق بهش کمک می‌کنه راهشو پیدا کنه! یلدا و تینا با تعجب نگام کردن که در انباری رو یکم بازتر کردم تا فرهاد و ملودی رو ببینن! خیلی عمیق در حال خندیدن بودن و فرهاد داشت از ملودی که ژست میداد عکس می‌گرفت! تینا با خنده و تعجب گفت: ـ ملودی و فرهاد؟! منم همون‌جوری که به صحنه روبروم لبخند میزدم گفتم: ـ چرا که نه! یلدا گفت: ـ خدایا این صحنه‌ها رو هم بهم نشون دادی، واقعا نمی‌دونم چجوری ازت تشکر کنم! گفتم: ـ برای اظهارات گرفتن از عباس، همکارای من رفتن خونشون...فقط مونده الفت که از اونم خودم اظهاراتش و میگیرم! یه درخواستی ازتون دارم که امیدوارم رد نکنین! یلدا که ته نگاهش همیشه یه ترس نهفته بود گفت: ـ چی؟! گفتم: ـ میدونین که ما فردا صبح برای اینکه مادربزرگم شک نکنه، باید برگردیم تهران! از شما می‌خوام وقتی قراره مادربزرگ و ببرن، شما هم تو خونه ما باشی! یلدا بهم نگاه کرد و چیزی نگفت، ادامه دادم و گفتم: ـ دلم میخواد قیافشو ببینم وقتی که اونجوری شما رو از اونجا انداخت بیرون، وقتی ببینه با نوه ایی که فکر می‌کرده مرده، برگشتین چه شکلی میشه!
  15. پارت چهلم بازم تو سکوت با تعجب نگام کرد...یکم سرفه کردم و با پوزخند گفتم: ـ دخترت پیش منه! اون لحظه انتظار هر جمله‌ایی از من داشت جز این جمله! بعد از کلی زل زدن به من گفت: ـ داری دروغ میگی! خندیدم و گفتم: ـ مطمئنی ؟! بعدش گردنبندم و درآوردم و تصویر جسیکا تو مخفیگاهم و بهش نشون دادم...گفتم: ـ مردم بیچاره رو بفرست برن وگرنه دخترت تا ابد پیش من می‌مونه! داشت دستاشو میورد سمتم که گردنبندمو پاره منه، با یه حرکت دستاشو تو هوا معلق نگه داشتم. با لبخند آرومی گفتم: ـ جسیکا تا هر وقت که من بخوام پیش من می‌مونه و حتی دست تو هم به ما نمی‌رسه! گوشه به گوشه این شهر و بگردی، نمی‌تونی منو مخفیگاهش و پیدا کنی...پس بهتره تسلیم بشی و مردم بی‌گناهی که اینجا نگهشون می‌داری یا نگهباناتو فرستادی تو شهر که فضای اونجا هم مثل اطراف قلعت آلوده کردن و اگه برشون نگردونی به قلعت، دیگه حتی یکبارم دخترتو نمی‌بینی ویچر‌! می‌دونم چقدر خاطرش برات عزیزه! قرار بود تمام فن و فنون ظالم شدن تو جادوگری رو بهش آموزش بدی و قلبش و تبدیل به سنگ کنی تا بعد از تو رو تخت پادشاهی بشینه اما کور خوندی! تا زمانی که من هستم، اجازه نمیدم چنین اتفاقی بیفته! پس اگه میخوای دخترتو ببینی، هرچی سریع‌تر مردم و به خونه های خودشون و احساساتی که ازشون دزدیدی رو به وجودشون برگردون! با حرص دندوناش و بهم فشرده و گفت: ـ نشونت میدم!
  16. پارت سی و نهم والت یه جارو برام ظاهر کرد و سوارشدم و راه افتادم سمت اتاق ویچر‌...دود و مه‌ایی از درد و ناامیدی توی اون فضا پیچیده بود...صدای آه و ناله‌ی مردم بی‌گناهی که اونجا بودن، منو عصبانی تر از قبل کرده بود...به خودم باور داشتم و باید در مقابل ظلم و بدی پیروز می‌شدم...چاره‌ی دیگه‌ایی نبود! تا رسیدم دم در اتاق ویچر‌ خواستم با جارو در اتاقشو بشکنم و برم داخل که والت جلوی منو گرفت و مانعم شد. قبل من رفت داخل و بعد چند دقیقه برگشت بیرون و رو به من گفت: ـ رییس منتظر... بدون اینکه صبر کنم تا جملش تموم بشه، حمله کردم و رفتم داخل اتاق....ویچر‌ با عصبانیت اومد سمتم و گفت: ـ تو چطور جرئت می‌کنی به خلوت من حمله کنی؟! منم عصبانی تر از اون گفتم: ـ تو چطور جرئت می‌کنی مردم بیگناه و اینجا نگه داری و از احساسشون تغذیه کنی؟! محکم با دستاش گردنمو گرفت طوری که داشتم خفه می‌شدم و گفت: ـ مگه باید بهت جواب پس بدم؟ تو فک کردی کی هستی ها؟! در مقابل من تو هیچی نیستی...هیچ کاری نمی‌تونی بکنی فهمیدی؟ این مردم و کل این سرزمین مثل یه خمیربازی تو دستای منن. با قدرت هرچی تمام تر دستاشو از دستم کشیدم بیرون که یهو از چشماش تعجب زد بیرون! فکر نمی‌کردم بتونم رو قدرت دستاش بلند شم! همون‌طور که نفس نفس میزدم گفتم: ـ مطمئنی نمی‌تونم؟!
  17. پارت دویست و هشتم رسیدیم خونشون و دیدم که ملودی در حال عکس گرفتن با گلهای خونشونه. فرهاد وایستاد و خیره به حرکات ملودی شد...زدم به شونه‌اشو گفتم: ـ فقط نگاه کردن کافی نیست! برو پیشش... خندید و رفت کنارش...منم دیدم در انباری بازه و یه صدایی میاد...نزدیک که شدم دیدم یلدا داره قالی می‌بافه و تینا هم کنارش نشسته...تقه‌ایی به در زدم که یلدا گفت: ـ بفرمایید... کفشمو درآوردم و تا وارد شدم، یلدا با خوشحالی بلند شد و گفت: ـ خوش اومدی پسرم...دوتا برادر شهر و خوب گشتین؟ تونستی باهاش حرف بزنی؟! نمی‌خواستم بهش بگم که فرهاد درگیر چه مسئله‌ایی شده چون بهش قول داده بودم و بخاطر قلب مریضش نمی‌خواستم که متوجه این موضوع بشه، بنابراین لبخندی زدم و گفتم: ـ آره گشتیم ولی... با ترس گفت: ـ ولی چی؟! کمکش کردم بشینه و منم کنارش نشستم...گفتم: ـ ولی نمی‌خوام بهش اصرار کنم! ببینین اونم به نوبه خودش حق داره...اون ویژگی‌هایی که از یه پدر تو ذهن خودش تعریف کرده، با خصوصیات و اتفاقاتی که ما از بابا فرهاد براش تعریف کردیم، متفاوته...الآنم از دستش خیلی عصبانیه بخاطر شما و کاری که باهاتون کرد و من امیدوارم یه روزی بتونه این عصبانیت و تو خودش حل کنه و باهاش کنار بیاد... یلدا یکم ناراحت شد که دستاشو گرفتم تو دستام و گفتم: ـ خواهش می‌کنم شما هم بهش اونقدر اصرار نکنین! تینا هم از پشت یلدا محکم بغلش کرد و گفت: ـ حق با کوروشه مامان...
  18. پارت سی و هشتم بازم ترجیح دادم سکوت کنم...رفتم سمت اتاقم و شنل نامرئی کنندمو برداشتم و بدون هیچ حرفی از مخفیگاهش اومدم بیرون...هنوز به جسیکا مطمئن نبودم...امکانش بود که بخواد هر جوری شده از اینجا خارج بشه بنابراین در اون مخفی گاه و قفل کردم...الان زمانش رسیده بود تا ویچر‌ بفهمه....ادیل و برداشتم و با به پرواز درآوردن ادیل، راه افتادم سمت آسمون...بارون شروع به باریدن کرده بود. وقتی به خط مسیر قلعش رسیدم، شنل نامرئی کننده رو از سرم برداشتم...وضعیت اون منطقه واقعا بد بود و نگهبانا با جارو و سردرگم در حال گشتن برای جسیکا بودن. رو به نگهبان دم در گفتم: ـ به ویچر اومدنم رو خبر بده! نگهبان با عصبانیت گفت: ـ رییس الان مساعد نیستن! گفتم: ـ از دخترش خبر آوردم! یهو یه نگاهی بهم کرد و بدون هیچ حرفی، رفت بالا...یکم منتظر شدم تا دیدم والت با عصبانیت اومد پایین و گفت: ـ تو چه خبری از پرنسس داری؟! گفتم: ـ باید به خودش بگم! با حالت تهدیدوار اومد جلو و گفت: ـ اگه کلکی تو کارت باشه... انگشت اشارشو که سمتم گرفته بود و محکم گرفتم تو دستم و چرخوندم و گفتم: ـ تا انگشتتو نشکوندم، برو به رییست خبر بده و منم عصبانی نکن! بعدش تمام نگهبانایی که میخواستن بهم حمله ور بشن و با قدرت دستام از خودم دور کردم...والت که آهش به آسمون رفته بود با حالتی از درد پیچیده گفت: ـ خیلی خب باشه! ولکن انگشتمو!
  19. پارت سی و هفتم تا رفتم پیشش، سریع کتاب و انداخت رو مبل و سراسیمه گفت: ـ فقط...فقط داشتم نگاش می‌کردم! خندیدم و گفتم: ـ باشه من که چیزی نگفتم! با حالت شاکی گفت: ـ تمام قدرتم و از طریق موهام از بین بردی! حالا دیگه نه میتونم ورقه هامو ظاهر کنم و نه مدادرنگی هامو! چیزی نگفتم...یکمم حق داشت چون از اینجا بودن، راضی نبود حوصلش سر می‌رفت. رفتم کنارش نشستم و گفتم: ـ تو توی اون اتاق قلعه به اون تاریکی با در قفل شده میموندی و حوصلت سر نمی‌رفت! الان چطوریه که اینجا اینقدر حوصلت سر میره؟! از رو مبل بلند شد و اومد نزدیکم و تو چشمام نگاه کرد و گفت: ـ چون اونجا خونه من بود و از بچگی اونجا بزرگ شدم...اما اینجا چی؟! منو مثل یه موش آوردی تو یه تنه درخت زندانی کردی و صرفا چون درو روم قفل نکردی یعنی آزادم؟! تو هم منو دزدیدی آرنولد!در صورتی که من بهت اعتماد کرده بودم! تو برای اینکه پدرم و زمین بزنی از من استفاده کردی! واقعا ازت متنفرم... حرفاش خیلی ناراحتم کرد اما سکوت کردم و چیزی نگفتم...داشتم می‌رفتم سمت اتاقم که با عصبانیت گفت: ـ اینقدر سکوت نکن! حرفتو بزن! بجاش با لبخند برگشتم سمتش و رفتم نزدیکش...بهش نگاه کردم و موهاشو نوازش کردم و گفتم: ـ یه روزی منو درک می‌کنی جسیکا! دست منو پس زد و گفت: ـ از این آروم بودنت بیشتر متنفرم!
  20. پارت دویست و هفتم فرهاد با یه حالتی گفت: ـ خیلی چشماش خوشگله کوروش! اصلا از لحظه‌ایی که دیدمش از ذهنم بیرون نمیره! گفتم: ـ تا جایی که من ملودی رو می‌شناسم اونم نسبت بهت کم میل نیست! با ذوق گفت: ـ جونه من؟؟؟! خندیدم و سرمو تکون دادم که گفت: ـ پس بهم کمک کن تا برادرتم سر و سامون بگیره! گفتم: ـ من میتونم موقعیت و براتون مهیا کنم، حرف زدنش دیگه با خودته! زد به شونه ام و گفت: ـ خیلی مشتی هستی حاجی، دمت گرم! همین لحظه سوگل اسم و شماره موبایل وحید عسگری که سرگرد اصلی تو این شهر بود و برام فرستاد و منم باهاش تماس گرفتم و موضوع و از اول براش توضیح دادم...قرار شد که فردا وقتی فرهاد داره کامیون اسلحه رو از مرز به سمت کارخونه می‌بره، ماشینشونو تعقیب کنیم و حین ارتکاب جرم، بازداشت بشن...تو مسیر من از فرهاد راجب زندگیش ازش پرسیدم و با شخصیتش بیشتر آشنا شدم و فهمیدم همون‌طور که مامان یلدا گفت آدم به شدت احساسی و دلرحمیه و خانواده و عزیزاش، خط قرمزن براش تو زندگیش و برای اینکه عزیزاش ناراحت نشن و آسیب نبینن، هرکاری از دستش برمیاد انجام میده و مردونگی و غیرت و توی این میبینه و بخاطر همین اصلا نمی‌تونست با کار بابام کنار بیاد و منم نمی‌تونستم بهش اصرار کنم، بهرحال تصمیم زندگی خودش بود و امیدوارم که یه روزی حس خشم و عصبانیتش کم بشه و بتونه بابارو ببخشه.
  21. پارت دویست و ششم گفتم: ـ نگران نباش، حین ارتکاب جرم بازداشتشون می‌کنیم! فرهاد گفت: ـ دمت گرم! یکم تو سکوت راه رفتیم که ازش پرسیدم: ـ دلت نمی‌خواد راجب پدرمون بدونی؟ با قاطعیت گفت: ـ نه اصلا! گفتم: ـ ببین من عصبانیتتو درک میکنم اما... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ دیگه اما و اگر و ولی نداره خواهشاً همون‌جوری که من به احساساتت احترام میذارم تو هم بذار. بدون توجه به حرفش گفتم: ـ فرهاد همون قدر که مادرامون بی تقصیرن، مامان بزرگم حتی پس خودشم بازی داد و اصولا هیچکس جرئت حرف زدن رو حرفشو نداره مطمئنم که اون موقع شرایط سخت ترم بوده...ببین از بچگی میخواستم منو ملودی رو با همدیگه جفت کنه در صورتی که ما نمی‌خواستیم اما هیچکدومم هیچوقت نتونستیم بهش اعتراض کنیم حتی مامان ارمغان و خاله آتوسا! فرهاد یهو پرسید: ـ ملودی کسی تو زندگیش هست؟! لبخند شیطنتی زدم و گفتم: ـ نه نیست، چطور مگه؟! اونم خندید و گفت: ـ هیچی بابا همینجوری پرسیدم! زدم به شونه‌اش و گفتم: ـ آره ارواح عمت! از نگاه های من هیچی دور نمی‌مونه آقا فرهاد...متوجهم که از وقتی دیدیش، یه حالی به حالی شدی!
  22. پارت دویست و پنجم بعدش ادامه دادم و گفتم: ـ راستی سوگل، زنگ زدم بهت بگم که میتونی شماره چندتا از همکارامون تو کرمانشاه و برام پیدا کنی...ضروریه! سوگل یهو با نگرانی پرسید: ـ آره میتونم ولی چیزی شده؟! گفتم: ـ خداروشکر به موقع متوجه شدم و دارم جلوی یه قاچاق و میگیرم! سوگل خندید و گفت: ـ چقدر وسط ماجرا میفتی تو کوروش! از برادر دوقلو و پنهان کاری مادربزرگت و الآنم که قاچاق اسلحه! این دیگه از کجا درومد؟! لابد بازم کنجکاوی های بیش از حدت... حرفشو با خنده قطع کردم و گفتم: ـ دختر خوب من پلیسم! کارم اینه...چیزای مشکوک و از صد فرسنگی تشخیص میدم. این‌بار نمی‌ذارم کسی برادرمو قاطی این ماجراها کنه! ـ چی میگی؟! فرهاد؟! گفتم: ـ حالا قضیه مفصله! تو فعلا شماره یه آدم قابل اعتماد و اینجا پیدا کن که بتونم کارو بسپارم دستش! ـ باشه عزیزم... ـ می‌بینمت! بعد از اینکه قطع کرد، حدود بیست دقیقه اونجا منتظر فرهاد شدم...دیگه داشتم نگرانش می‌شدم که دیدم از دور دست به جیب داره میاد! پرسیدم: ـ چطور شد؟! گفت: ـ فردا باید محموله رو با کامیون ببرم سمت کارخونه و نوبت وایستم تا اسلحه‌ها رو جابجا کنن.
  23. پارت دویست و چهارم فرهاد پرسید: ـ الان تو میگی برم قاچاق اسلحه رو انجام بدم؟! گفتم: ـ الان با یکی از همکارام مشورت میکنم و زیر نظر اون انجام میدی، فقط یادت باشه که خیلی عادی رفتار کنی و ضایع بازی درنیاری! سرشو به نشونه تایید تکون داد و گفت: ـ پس من رفتم! گفتم: ـ منم سر این خیابون منتظرتم! گوشیمو درآوردم و اول از همه به سوگل زنگ زدم، دلم خیلی براش تنگ شده بود! بعد اینکه جواب داد با لحن عصبی گفت: ـ کوروش صدباره دارم بهت زنگ میزنم، کجایی ؟ خندیدم و گفتم: ـ ببخشید فندق کوچولوی من! نمی‌تونستم حرف بزنم...چیکار کردی؟! گفت: ـ بچها خونه عباس و پیدا کردن و می‌خوایم بریم برای اظهارات! تو چه خبر؟! برادر دوقلوت ازت خوب استقبال کرد؟! خندیدم و گفتم: ـ بد نبود! جفتمون داریم سعی می‌کنیم بهم عادت کنیم! سوگل خندید و گفت: ـ خیلی دلم میخواد ببینمش! گفتم: ـ اومدن تهران، بهت میگم بیای تا ببینیشون! تازه مادرم هم خیلی دلش میخواد عروس آیندشو ببینه؟! گفت: ـ جدی میگی؟! یعنی اونم مثل ارمغان خانوم موافقه؟! از ذوقش خوشحال شدم و گفتم: ـ آره بابا، خیلی خوشحاله!
  24. پارت سی و ششم زیرلب خندیدم و چیزی نگفتم...بعدش رفتم سمت آشپزخونه و به مقدار میوه ریختم تو ظرف و براش خورد مردم و آوردم...گفت: ـ من میوه ها رو خودم باید با چاقو پوست بکنم، اینجوری نمی‌تونم بخورم! گفتم: ـ الان که پیش منی تا اطلاع ثانوی استفاده از چاقو ممنوعه! بعدشم اینقدر قشنگ برات درست کردم، دلمو می‌شکنی و نمی‌خوری! بازم بهم چشم غره داد و گفت: ـ نمی‌خورم! چیزی نگفتم و رفتم توی اتاق مخصوص خودم که سمت زیرزمین بود...وقتی وارد شدم، درو قفل کردم که نتونه وارد بشه! یه گوی اونجا درست کرده بودم که باهاش می‌تونستم، اتفاقات و افراد بیرون از مخفیگاهم و ببینم. باور کردنی نبود اما ویچر‌ شهر و به یه عذاب بزرگ برای مردم تبدیل کرده بود...تمام نگهبانانش جلوی در تک تک مردم، نگهبانی میدادن و اونا رو با فرزنداشون تهدید می‌کردن...ته دلم برای این همه زجری که مردم کشیدن سوخت و دلم بهم گفت که جسیکا رو پس بدم به پدرش اما مطمئن بودم که ویچر‌ بعد این قضیه هم ولکن ماجرا نبود و بخاطر انتقام گرفتن از من هم که شده بازم مردم رو زجر میداد بنابراین منطقیش این بود که دخترش بازم پیش من بمونه تا من بتونم جای معجون احساسات و پیدا کنم... زیاد از حد سردرگم شده بود و برای دیوونه شدن بیشترش باید می‌فهمید که جسیکا پیش منه. اونجوری راحت تر می‌تونستم تو مشتم بگیرمش! قفل در اتاق و باز کردم و از پله‌ها رفتم بالا...یه صدایی شنیدم و قدم هامو آهسته تر کردم و دیدم که جسیکا اون کتابی که بهش دادم و گرفته دستش و داره ورق میزنه و همزمان باهاش داره میوه‌ایی که براش پوست کندم هم میخوره...زیر لب گفتم: ـ برای شروع بد نیست!
  25. پارت سی و پنجم باز دوباره با صدای بلند گفت: ـ بهت گفتم برو بیرون! اما من با لحن آرومی گفتم: ـ شرمنده ولی تا زمانی که اتاقو مرتب کنم باید منو تحمل کنی! دوباره با حرص نشست سرجاش و مشغول گریه کردن شد. منم تصمیم گرفتم خیلی آروم و آهسته وسایل رو مرتب کنم و بذارم سرجاش. تا زمانی که من تو اتاق نشسته بودم حتی سرشو بالا هم نمی‌آورد...از ته دلم برای اینکه اینقدر از من بدش میاد واقعا ناراحت بودم ولی امیدوار بودم که حسش به من تغییر کنه...وقتی دید که من از روی عمد دارم لفتش میدم و از اتاق بیرون نمیرم، اون از اتاق رفت بیرون...یکم صبر کردم و منم رفتم انوری...با حرص نفسی داد بیرون و گفت: ـ از روی عمد اینکارا رو می‌کنی نه؟! لبخندی زدم و گفتم: ـ چه عمدی دختر؟! خونه‌ام و کلی بهم ریختی، مجبورم مرتبش کنم دیگه... بعدش از روی میزم کتاب ( عشق و محبت را بیاموز ) و گرفتم دستم و بعد یکم ورق زدن، دادم بهش و گفتم: ـ سعی کن این روزا بجای اینکه بیکار بشینی، این کتاب و بخونی...برای روحیه‌ات خیلی خوبه! بجای اینکه به من نگاه کنه، به اطراف نگاه کرد و گفت: ـ واقعا دارم اینجا خفه میشم! چرا هیچ پنجره‌ایی نداره اینجا؟! خندیدم و گفتم: ـ میخوای منو گول بزنی دختر؟! پنجره باشه که بعدش درجا بتونی فرار کنی، نه؟! چشماشو ازم دزدید و گفت: ـ نه چه ربطی داره؟!
×
×
  • اضافه کردن...