به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/17/2026 در همه بخش ها
-
نام دلنوشته: نامههایی به دخترم ایران نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: اجتماعی، تراژدی مقدمه: دخترم ایران؛ تمامِ جان این مادر! کاش زنده بمانم تا روزی تو را بدنیا بیاورم. اگر همچنان نفسهایم به راه بود و تو نیز چشم به جهان گشودی؛ این نامهها را بخوان و به اسمت و به اصالتت افتخار کن.7 امتیاز
-
نامهی اول ایران، دخترِ با اصالتِ من! مادرت به قدری فداکار است که از احساسات مادرانهی خود میگذرد و نخستین چیزی که به تو میآموزد این است: «ایران! تو قبل از اینکه دختر من باشی، یکی از فرزندان کوروشی.»5 امتیاز
-
نامهی دهم ایران، دخترِ پدر دوستِ من! مادرت، پدری را دید که ساعتها گریهکنان به دنبال پیکر فرزندش از میان هزاران پیکر بیجان میگشت. «ایران! تو به حرمت اون پدر، هیچوقت از دسترس پدرت خارج نباش چرا که اون هم مثل من اون پدر رو دیده.»4 امتیاز
-
نامهی نهم ایران، دخترم؛ مادرِ آینده! مادرت، مادران بسیاری را دید که دیر رسیدند و پیکر فرزاندشان دیگر جان نداشت. «ایران! اگر روزی مادر شدی، امنیت وجودِ فرزندت رو مدیون شخصی هستی که با پرپر شدنش، جگر مادرش رو تا ابدِ زندگیش خونین کرد.»4 امتیاز
-
نامهی هشتم ایران، دخترِ عاشقِ من! مادرت، زنان و مردانِ بسیاری را دید که در زمانهاش، به تنهای بی جان معشوقشان بوسه زدند و به خاک سپردند. «ایران! همیشه قدرِ لحظاتِ عاشقانهت رو با معشوقهت بدون، چرا که برای اون لحظاتی که داری دو نفرهای بیشماری تا ابد یک نفر شدن.»4 امتیاز
-
نامهی هفتم ایران، دخترِ محافظِ من! مادرت، خواهران و برادرانِ هموطنش را برای وطنی که هوایش را تنفس میکنی از دست داد. «ایران! ایرانی که توش هستی با خونِ مردم زمانهی من آباد شده، پس از خون اون لالهها محافظت کن.»4 امتیاز
-
نامهی ششم ایران، دخترِ با استعدادِ من! مادرت و هم نسلهای او همگی سرشار از استعداد بودند اما یا شکوفا نشدند یا شکوفه از درختِ کنارِ مزارشان رویید. «ایران! من و مابقی هم نسلهای من برای شکوفایی تو و هم نسلهای تو در ایرانِ روزگاری بالاخره آباد میجنگیم.»4 امتیاز
-
نامهی چهارم ایران، دخترِ هموطن دوستِ من! مادرت در جوانی آگاه شد که مرزهای وطنش را خاک نساخته است، بلکه قلبهای تپندهی هموطنان بودند که نبضهایشان در کنار هم نقشهی ایران را پدید آورده است. «ایران، تو از کودکی این رو بدون که واژهی وطن از کلمهی هموطن استخراج میشه و بدون هموطن، وطن هیچ معنایی نداره.»4 امتیاز
-
نامهی سوم ایران، دخترِ وطن دوستِ من! مادرت زمانی از زمین و زمان نومید شده و دل بریده بود؛ حتی از کشورش. اما هنگامی که وطنش را در خطر دید، تنش به لرز درآمد. « ایران! توصیهی مادرت به تو این شعاره؛ وطنم، تمامِ تنم.»4 امتیاز
-
نامهی دوم ایران، دخترِ همیشه پیروزِ من! مادرت تو را ایران نامید چون ایران تنها واژهای بود که در طول تاریخ هرگز نمرد و بر هر ستمی چیره شد. «ایران! تو ایران شدی تا به هر سیاهیای توی زندگیت نورِ پیروزی بتابونی.»4 امتیاز
-
بلند شدیم و حرکت کردیم. در همون حال من گفتم: - اینطور که من شنیده بودم پدر بزرگمون آدم خوبی نبود. بابام می گفت معتاد بود و برای مواد کتکشون میزد. آخر سر یک روز که خونه نبود بابا لوازم رو جمع کرده بود و خواهر و مادرش رو از اون خونه برده بود. - آره من هم شنیدم آدم خوبی نیست اما سال ها از اون زمان ها گذشته. - اصلا اون از کجا فهمید که تو نوه ش هستی؟ ایستاد و به سمتم برگشت. - من رو نگاه. به چهره ای که تا چند روز پیش عاشقش بودم نگاه کردم. گفت: - بنظرت من چقدر با مادرم شبیه م. چهره مادرش به ذهنم نیومد اما پانیز گفت: - خیلی - پس حق داشته بشناسه3 امتیاز
-
نامهی پنجم ایران، دخترِ آزادهی من! مادرت زمانی که وطنش در خطر بود و هموطنش غرق در خون، تمامِ شبها تا صبح گریست اما هرگز امیدش را از دست نداد و همهی لحظات را نگاشت. «ایران! من با خونِ دل از این جنگ، نامهها مینویسم تا روزگاری تو با لبخندِ پیروزی اونها رو بخونی.»3 امتیاز
-
نامهی چهاردهم ایران، دخترِ اسطوره دوست من! مادرت، در وطنش، در نقطه به نقطهی کشورش قهرمانهای شاهنامه را درون هموطنانش دید. «ایران! من زنده موندم تا اونها رو ببینم و بشنوم که روزی از همگی اونها برات خواهم گفت. و وظیفهی تو اینه که بعد از مرگم یاد همهی اسطورههایی که بخاطرش وجود داری و نفس میکشی رو زنده نگه داری.»2 امتیاز
-
لبخند گیجی زدم و پرسیدم: - چه نقشه ای؟ خیلی خونسرد شونه ای بالا انداخت و جوابم رو داد: - من زن بگیرم. جان! بابا بزرگ جدیدمون یه جوری حرف زده بود که هرکی از شوک یه چیزی از دهنش در میومد بیرون بدون این که بهش فکر کنه. - پیمان: جان! زن؟! - پانیذ: چی می زن.... چیز حالتون خوبه؟ - ملکا: زن بگیری ننه آقای ما آشتی کنن؟ هیچ تغییری تو حالتش ایجاد نکرد و بیشتر به پشتش لم داد و در همون حال هم با جوابش دهنمون رو بست. - آقاجون: آره، ننه بابای شما سه تا سر مادر خدا بیامرزشون حساس بودن. اگه بفهمن یکی می خواد جاش رو بگیره.... وسط حرف آقاجون پریدم و با خباثت گفتم: - چون لشکر شام حمله ای عظیم به سوی ما خواهند کرد. خدایی حق من اینه؟! حق من اینه بخاطر جمله زیبام از آقاجون جدید پس گردنی بخورم؟! دستی به پشت سرم کشیدم و سرم رو با غیظ برگردوندم. - آقاجون: بسه دیگه سر مجلس خواستگاری هم بخوای سبک بازی در بیاری با دخترام تنها می رم. من حرص می کشیدم و اون دو تا عجوزه می خندیدن! - پانیذ: حالا کی هست این عروس خانم؟ نیش آقاجون خود به خود باز شد. - آقاجون: شمس الملوک. تا اسم طرف رو شنیدم بی اختیار زدم زیر خنده، یه جوری قهقه می زدم مطمئن بودم تا ته حلقم رو می بینن. اما حالا من می خندم این ها چرا لال شدن؟ - ملکا: شمس الملوک؟ همون که پنج تا پسر گردن کلفت داره؟ با قیافه ملکا که ازش بیچارگی می بارید و حرف های که با عجز می زد تازه فهمیدم گریه کردنیه نه خندیدنی.با وجود پنج تا پسر ننه جون آقاجون که سهله ما سه تا هم فکر کنم تیر بارون بشیم توسط اون ها2 امتیاز
-
منم درخواست انتقال به تالار برتر رو دارم. این لینک شامل آرک اول از جلد اوله و تموم شده. (جلد اول شامل ۱۷ فصله و ۹ فصل اولش، آرک اوله) https://forum.98ia.net/topic/5358-رمان-وارثان-خاکستر-جلد-اول-آغاز-خاکستر-راوی-خاکستر-کاربر-انجمن-نودهشتیا/2 امتیاز
-
به خواست ملکا جلوی خونه ایستادیم وقتی از ماشین پیاده شد ما هم همراهش شدیم زنگ خونهای رو زد چند لحظه بعد پیرمردی تپل، عینکی با ریش و سیبیل سفید جلوی در حاضر شد و با ذوق گفت: ملکا دخترم، خیلی خوش اومدی. و بعد بغلش کرد وقتی ازش جدا شد چشمش به ما افتاد با تعجب گفت: این بچهها دیگه کیان؟ ملکا گفت: پیمان و پانیذ بچههای دایی قاسم. هنوز حرفش تموم نشده بود که پیرمرد من و پانیذ و کشید تو بغلش، و گفت: چقد مشتاق دیدنتون بودم. بعد ولمون کرد و گفت: بیاین داخل ببینم چی کار میکنین. به قیافهی سرخ شده ی پانیذ نگاه کردم، نمیدونستم ابجی منم خجالت کشیدن رو بلده. وارد حیاط کوچک سرسبز آقای پدر بزرگ شدیم و روی تخت گوشهی حیاط نشستیم. مرده چنان با هیجان نگاه میکرد که معذب میشدم. ملکا گفت: اقا جون شما که میدونین دایی قاسم با بابام قهره! مرد: بله دخترم میدونم، خیلی هم ناراحتم از این قضیه، خب بگین چجوری هم و پیدا کردین. ملکا توضیح داد و ما هم به درخواست خودش از قهر خانواده هامون گفتیم. بعد پیرمرد گفت: خب من چیکار میتونم براتون بکنم؟ ملکا: میخوایم خانواده هامون و اشتی بدیم. پیر مرد بشکنی زد که چشمام گرد شد بعد گفت: این شد یه چیزی، خودم نوکرتون هستم و کمکتون میکنم. پانیذ: شما نقشه ای دارین؟ پیر مردی که مثل بچه ی 5ساله سرحال بود یه لبخند شیطانی زد و گفت :من همیشه یه نقشه ای دارم. (@آتناملازاده @سایه مولوی @bano.z @زهره تقیزاده دخترای قشنگم درجریانید که من یکم به جاده خاکی زدم و داستان و خراب کردم ولی میخوایم این داستان و مجدد احیا کنیم حالا نوبت نقشه های شیطانی پیرمرد پرحاشیه و شیطنت خواهر و برادر و تغییر رفتاری ملکاست، بیاین ببینیم چی میشه🩷🌹)2 امتیاز
-
@Yammakhعزیزم خدمت شما2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
نامهی سیزدهم ایران، دختر با شعورِ من! مادرت، خیابانهای شهر به شهر وطنش را غرق در خونِ هموطنش دید. مادرت، دیوارهای شهر به شهر وطنش را آغشته به خونِ هموطنش دید. «ایران! همهی خیابانها و دیوارهایی که توی وطنت میبینی مقدسن، پس با احترام روی خیابانها راه برو و روی دیوارها چیزی ننویس که به ردِ خون رویشون بی حرمتی بشه.»2 امتیاز
-
نامهی دوازدهم ایران، دخترِ خوشحال من! مادرت، عزادارانی را دید که آنقدر غم از ظرفیتشان لبریز شده بود که بر سر مزار پرپر شدگانشان میرقصیدند. «ایران! همیشه برقص و پایکوبی کن، اما بدون چه کسانی برای خوشحالی تو جان دادن و خانوادههاشون دیگه رنگِ خوشی واقعی به خودش ندید.»2 امتیاز
-
نامهی یازدهم ایران، دخترِ خندانِ من! مادرت، گریهی زنان هم دورهاش را دید و شنید، حتی در دورهاش دیگر مردان هم بغضشان را در ملع عام بلند گریستند. «ایران! تو همیشه بخند اما بدون که لبخندت رو ما با قطره اشکهای چشمهامون خریدیم.»2 امتیاز
-
سلام خداقوت https://forum.98ia.net/topic/1069-رمان-طرح-ناتمام-بهاره-رهداریامور-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-273921 امتیاز
-
نام دلنوشته: نیمهشب نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی # اولین متن نیمه شب(مقدمه) ساعت دوازده شبه و اینو بهتون بگم که مطمئن باشید هیچکس الکی الکی نمیره تو لاکِ خودش! یکی نااُمیدش کرده، یکی مهربونیاشو نادیده گرفته، یکی دلشو شکسته، یکی آرزوهاشو آتیش زده و بدترینش اینه که همهی این کارا رو کسی کرده که با تمام وجود بهش اعتماد داشته. بخاطر همین یه حصار بزرگ و محکم دور قلبش کشیده و ترجیح داده که ارتباطش و با آدما قطع کنه. 00:00 اول بهمن1 امتیاز
-
نام رمان: منتقم شیطان نویسنده: سایه مولوی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: پلیسی، جنایی، معمایی، اجتماعی، عاشقانه خلاصه: در ارتباط با قتلهای سریالیِ اتفاق افتاده در شهر، پای سرگرد محمدامین جاوید به پروندهای عجیب و پر از رمز و راز باز میشود. سرگردی که خود هم زخم دیدهی روزگار است و در جستجوی قاتلی است که شاید انعکاسی از تاریکیهای درون خود او باشد. او قدم در این راه پرخطر میگذارد به امید ریشهکن کردن ظلم و فساد، اما آیا موفق میشود یا تعهدات شخصی و سایه سنگین گذشته او را به بیراهه میکشاند؟ مقدمه: فرشتهی مرگ سایه به سایه پیش میآمد. در کوچههای خیس و تاریک شهر، جایی که سکوت سنگینتر از هر فریادی بود، شیطان در کمینگاه منتظر نشسته و تماشاچی این بازی بود تا ببیند چه کسی در آخر برندهی این بازی خونین میشود. این بازی یک قربانی میخواست و مرگ تنها پایان این بازی بود؛ مرگی که شاید با خود زندگی میآورد. اما مرگِ چه کسی و چه چیزی؟! در میان جدال حق و باطل، فرشتهی مرگ بر شانههای چه کسی مینشست؟1 امتیاز
-
نام رمان: نقاب ششم نویسنده: راوی خاکستر | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: ترسناک، معمایی، جنایی با زیر ژانر فانتزی عاشقانه خلاصه: مورکالیا، شهر فرصتهای دوباره است؛ شهری که با زدن نقابِ خوب بودن،سعی میکند رازهای عجیب و تاریکش را پنهان کند. آریا آذرخش، پسری با گذشتهای دردناک، ناچار برای ادامهی تحصیل پا به این شهر میگذارد؛ بیآنکه بداند ورود به مورکالیا،یعنی قدم گذاشتن در مسیری که بازگشتی ندارد. او بههمراه رامتین دارا و راینو شاهینی، تلاش میکند زیر نقاب این شهر را ببیند؛ اما هرچه نزدیکتر میشود، بیشتر میفهمد که چقدر از حقیقت دور مانده است. زیرا قانون مورکالیا ساده است: هرچه دقیقتر نگاه کنی، کمتر میبینی. حال سؤال اینجاست. آیا آریا موفق میشود معمای این شهر را حل کند؟ یا او هم، مانند بسیاری دیگر، به یکی از قربانیهایی تبدیل میشود که مورکالیا بلعیده است؟1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
این عکسو بخوام برش بزنم کار در نمیاد1 امتیاز
-
سلام عزیزم من گرافیست شمام 🥹1 امتیاز
-
فصل اول: مورکالیا پارت اول قطار شمارهی سیزده، کارنال ـ ورثال، هر لحظه آرامتر میشد؛ انگار خودش هم از نزدیک شدن به مورکالیا مردد بود. آریا با چمدان بژرنگش در راهروی باریک قطار ایستاده بود و شانهاش را به درِ کوپه تکیه داده بود. راهرو خلوت بود و سکوت سنگین شب، مثل پتویی نمناک، روی همهچیز افتاده بود. چراغ نیمهسوختهی بالای سرش هر چند ثانیه یکبار سوسو میزد و سایههای روی دیوار را به شکل موجوداتی کشآمده و بیقرار درمیآورد. دستش را میان موهایش فرو برد. دوازده ساعت سفر، بدون حتی یک دقیقه خواب، بدنش را خسته و ذهنش را خاموش کرده بود. هیچوقت نتوانسته بود در قطار بخوابد؛ مخصوصاً وقتی مجبور بود مسیر را تنها طی کند و همکوپهایاش مردی باشد با چشمان گربهای که در تاریکی میدرخشیدند. رامتین هم قرار بود به همین دانشگاه بیاید، اما خانوادهاش اصرار داشتند خودشان او را برسانند. از آریا هم دعوت کرده بودند، اما او نه دلش با محبتهای خانوادگی بود و نه میخواست مزاحم کسی شود. بعد از مرگ خانوادهاش، محبت در خانهی عمویش بیشتر شبیه یک افسانه بود تا واقعیت. صدای خشدار بلندگو ناگهان در قطار پیچید: ـ مسافرین عزیز، به مورکالیا خوش آمدید. قطار نیم ساعت دیگر به مقصد ورثال حرکت میکند. صدای جیرِ قطع شدن بلندگو مثل سوزنی تیز در گوش آریا فرو رفت. دستش را روی گوشش گذاشت و پلکهایش را به هم فشرد. دستهایش را از روی گوشش برداشت؛ هنوز کمی زنگ میزد. نفس عمیقی کشید، موهایش را از جلوی چشم کنار زد و زیر لب گفت: ـ قراره همهچی خوب پیش بره… فقط آروم باش… پاهایش هنوز کمی میلرزیدند، اما خودش را مجبور کرد به سمت درِ خروجی حرکت کند. صدای کشیده شدن چمدان روی کف فلزی راهرو همراهش میآمد و با هر قدم، ضربان قلبش تندتر میشد. وقتی درِ قطار باز شد، نور شدید سالن ایستگاه مثل سیلی به صورتش خورد. چشمهایش را ریز کرد و دستش را سپر نور کرد. هوای سرد و تمیز سالن با بوی دود قطار در هم آمیخته بود. لحظهای مکث کرد، سپس قدم به دنیای جدید گذاشت. ایستگاه مورکالیا با هر چیزی که تا آن روز دیده بود فرق داشت. چلچراغهای بزرگ، نوری بیرحمانه بر کاشیهای سفید میپاشیدند؛ آنقدر روشن که انگار تاریکی در این شهر یک جرم محسوب میشد. تنها لکههای تاریک سالن، ستونهای سیاه با خالهای سفید بودند که مثل نگهبانهایی خاموش ایستاده بودند. تابلوهای راهنما و تبلیغاتی با نظمی وسواسگونه چیده شده بودند. بوی تند وایتکس محیط را پر کرده بود؛ انگار نظافتچی سعی میکرد سالن را برای فردا آماده کند. کمی آنطرفتر، نگهبانی با لباس قهوهای، خشک و بیحرکت، دستش را محکم روی باتوم گذاشته بود و اطراف را با دقتی غیرعادی میپایید؛ انگار هر لحظه منتظر دردسری پنهان بود. آریا با تردید به سمت اتاق راهنما رفت. مرد مسئول روی صندلی لم داده بود، پاهایش را روی صندلی مقابل انداخته و با تلفن حرف میزد. هر چند لحظه یکبار صدای خندهی بلندش در اتاق میپیچید. بخاری کنار دستش روشن بود؛ عجیب، چون هوا هنوز آنقدر سرد نشده بود. آریا چمدانش را کنار گذاشت و آرام به شیشه کوبید. ـ آقا… مرد بدون اینکه نگاه کند، دستش را بالا آورد؛ یعنی صبر کن. چند دقیقه گذشت. پلکهای آریا از خستگی سنگین شده بود و پاهایش تیر میکشیدند. دوباره به شیشه زد، این بار محکمتر. ـ آقا، لطفاً… کارم راه میافته؟ مرد با عصبانیت نگاهش کرد، گوشی را کنار گذاشت و با قدمهایی سنگین جلو آمد. قدش کوتاه بود و برای نگاه کردن به آریا مجبور شد سرش را بالا بگیرد. ـ چی میخواین؟ آریا سعی کرد لبخندش را با سرفهای خشک بپوشاند. ـ یه آژانس… برای خوابگاه دانشگاه. مرد با بیمیلی شماره گرفت؛ با تلفنی قدیمی که هر شمارهاش صدای تقتق بلندی داشت. سرعتش آنقدر کم بود که آریا حس کرد زمان کش میآید. کمرش از درد میسوخت. دستش را پشتش گذاشت و کمی کش آمد، اما موجی از لرز از ستون فقراتش بالا رفت. دستهایش را دور خودش جمع کرد تا از سرمای سالن در امان بماند. مدتی گذشت و محیط بیش از اندازه ساکت بود که ناگهان جیغی بلند و تیز در سالن پیچید. آنقدر ناگهانی و نزدیک بود که آریا از جا پرید و نفسش در سینهاش گیر کرد. دستش را روی قلبش گذاشت. تندتند میکوبید. اما… هیچکس واکنشی نشان نداد. نه نظافتچی، نه مسافران، نه حتی آن نگهبان خشک و جدی. مرد پشت شیشه گفت: ـ آژانستون آمادهست. بیرون منتظرته. آریا با تردید نگاهش کرد. انگار او هم چیزی نشنیده بود. زیر لب تشکر کرد و به سمت در حرکت کرد. گوشش هنوز زنگ میزد. پیش از خروج برگشت و برای آخرین بار نگاهی به سالن انداخت؛ اما چیزی نبود. همهچیز عادی به نظر میرسید. نفسی کشید و به بیرون قدم گذاشت. به نظر میرسید همهچیز فقط یک توهم بوده باشد.1 امتیاز
-
📝 مقدمه: نقاب ششم داستان شهری نیست که آدمها را میکُشد؛ داستان انتخابهاییست که آرامآرام، انسان بودن را میخورند. این انتخاب است که ما را شکل میدهد، هویتمان را میسازد، و به ما نام میدهد. ما همان چیزی میشویم که جرأتِ انتخابش را داشتهایم. و هیچ انتخابی نیست که سایهی خودش را نداشته باشد. این داستانِ آریاست… جایی که تصمیم میگیرد. جایی که یاد میگیرد بایستد، بجنگد، امید داشته باشد. و جایی که میفهمد در دلِ تاریکیها، گاهی کافیست فقط خودش باشد.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
- بزنم دایی؟ به روی پسرک لبخندی زدم و سرم را بالا و پایین کردم. - بزن. پس از رفتن یاسین زندگی برای همهمان سختتر شده بود و برای مادری که او تهتغاری و عزیزکردهاش بود، سختتر و من حالا به او حق میدادم که به راحتی نتواند با ماجرای این پرونده کنار بیاید. با شنیدن صدای زنگ موبایلم دستم را برای امیرعلی بالا بردم تا ضربهای که میرفت بزند را لحظهای متوقف کند. - چند لحظه صبر کن دایی جون تا من به گوشیم جواب بدم؛ باشه؟ امیرعلی «باشهای» گفت و گوشهای ایستاد؛ من همانطور که از آنجا فاصله میگرفتم موبایلم را از جیب شلوارم بیرون کشیدم و نگاهی به صفحهی آن که نام حسین را به نمایش گذاشته بود انداختم. - الو. - سلام آقا امین خوبی؟ مهمونی خوش میگذره؟! قدم دیگری برداشتم و با حس درد در زانوی راستم بر روی تخت چوبی گوشهی حیاط که زیر داربست درخت انگور قرار داشت نشستم. - سلام حسین جان، بد نیست جات خالی! در همین لحظه صدای نازنین از روی تراس بلند شد. - دایی، امیرعلی مامان جون میگه بیاید شام. صدای خندهی حسین نشان از این میداد که صدای دخترک را شنیده است. - با وجود اون وروجکا که فکر نمیکنم جایی واسهی من خالی باشه. لبخند بیجانی زدم، گوشی را کمی پایین آورده و رو به امیرعلی که همچنان منتظر نگاهم میکرد گفتم: - امیرعلی جان تو برو داخل، من هم بعداً میام. - اگه میخوای بری شام بخوری من قطع کنم؟ گوشی را باز دم گوشم گذاشتم و جواب دادم: - نه بابا بگو، توی پرونده چیزی پیدا کردی؟ حسین نفسش را عمیق بیرون داد و من از همین نفسهای کلافه و کشدار هم جوابم را گرفته بودم. - راستش چیزی که بتونه کمکی بکنه نه، معلوم نیست اینهمه مدت مسؤول قبلی چیکار داشته میکرده که حتی یه مدرک به درد بخور هم پیدا نکرده! فقط… - فقط چی؟! حسین با لحظهای مکث گفت: - فقط یه چیزهایی هست که خودت باید بیای ببینی. من هم نفسم را عمیق بیرون دادم؛ مطمئن بودم که کار کردن بر روی این پرونده آسان نخواهد بود و شنیدن حرفهای حسین زیاد هم متعجبم نکرده بود. - باشه فردا توی اداره میبینمت؛ کاری نداری؟ - نه خداحافظ. تماس را قطع کردم، موبایلم را بیحوصله بر روی تخت انداختم و نگاهم را تا روی آسمان ابری بالا کشیدم. گاهی با خودم فکر میکردم که زندگی من هم درست مثل این آسمان بدون ستاره است و هیچ چیزی را ندارم که به آن دلخوش کنم.1 امتیاز
-
- حتی اگه به قیمت جونت تموم بشه؟ پس من چی محمدامین؟! پس من چی که تو رو با هزار امید و آرزو بزرگ کردم؟! اون از یاسینم که رفت حالا تو هم میخوای خودت رو فدای این کار بکنی؛ آره؟! از جایم برخاستم و کنار مادر بر روی مبل جای گرفتم. نه میتوانستم از این پرونده دست بکشم و نه نسبت به ناراحتی مادرم بیتفاوت باشم و این برای من زیادی سخت بود. - من مسؤولم مامان، نمیتونم دست روی دست بذارم و ببینم که یه عده آدم بیگناه دارن کشته میشن؛ اونها هم مثل من پدر و مادر و خانواده دارن. مادر دست ظریف و لاغرش را بر روی دستم که بر بازویش نشسته بود، گذاشت و با بغض و چشمانی لبالب از اشک گفت: - من یاسینم رو برای این کار دادم، حالا توقع زیادیه که تو سالم و دور از خطر کنارم بمونی؟! دستش را آرام فشردم. این غم و ناراحتی او دلم را آتش میزد، اما نمیتوانستم کاری کنم. نمیتوانستم از زیر بار مسؤولیتم شانه خالی کنم. - من مراقب خودم هستم مامان. مادر روی از من برگرداند و گلهوار گفت: - یاسینم قبل از مرگش همین رو میگفت! نگاه ملتمسم را به پدر دوختم؛ او که خود زمانی پلیس بود و با این شغل آشنا باید کمکم میکرد، من به تنهایی از پس راضی و آرام کردن مادرم برنمیآمدم. پدر که نگاه ناآرامم را دیده بود، سری برایم تکان داد و با اطمینان پلک برهم گذاشت و من را با این کارش آرام کرد. پدر رگ خواب مادر را خوب میدانست و من مطمئن بودم که میتواند او را راضی کند. - دایی میشه بیای بریم توی حیاط با هم فوتبال بازی کنیم؟! مرضیه دهان باز کرد تا احتمالاً تشری به امیرعلی که در آن حال قصد فوتبال بازی کردن داشت بزند، اما پیش از آنکه او چیزی بگوید من از جای برخاسته و گفتم: - آره دایی جون، چرا نمیشه؟ امیرعلی با خوشحالی به سمت حیاط دوید و من با پاهایی که از خستگیِ این بحث خانوادگی بر روی زمین کشیده میشد از پذیرایی کوچک خانهمان بیرون زدم؛ تحمل حضور در آن جو سنگین و ناراحت را بیش از این نداشتم و بازی کردن با امیرعلیِ کوچک بهانهی خوبی برای بیرون زدن از آن جمع بود. … میان دو آجری که امیرعلی به عنوان دروازه گذاشته بود ایستاده بودم و منتظر ضربهی بعدیاش بودم، گرچه که کار خاصی هم نمیکردم و تنها میایستادم تا او گل بزند و خوشحال شود. بچهتر هم که بودم با یاسین که فوتبال بازی میکردیم همیشه میایستادم تا او گل بزند و گهگاهی هم برای اینکه ضایع نباشد ضربهای را میگرفتم و به خیالم یاسین نمیفهمید که از قصد میایستادم تا گل بزند، اما بزرگتر که شدیم گاهی با متلک میگفت که من با آن ایستادن و گُل خوردنم باعث شدهام او در فوتبال پیشرفت نکند وگرنه حالا باید در تیم ملی بازی میکرد.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
گلم بخاطر واترمارک روی عکس نمیشه روش کار کرد لطفا یک عکس دیگه بفرست1 امتیاز
-
پارت چهل و چهارم پس از اینکه آب دهنم رو قورت داده و گلوم رو صاف کردم، درصد رو مخاطب قرار دادم. - چون ادبیاتمون در تضاده، من اتفاقات رو اجرا میکنم.. هوم؟ درصد سری به نشونهی تایید تکون داد. من هم از مکان فعلی کوچ کرده و مقابلش، روی دو زانو نشستم. - «میخوای سیرک راه بندازی عتیقه؟» بی توجه به عقل، داستانم رو به دستِ آغاز سپردم. به صورت نمایشی کلیهم رو از توی پهلوم در آوردم و در قبال کیفی پر از پول تعویضش کردم. - بعدش پولو دادم به قاچاقچیا و رفتیم روی کشتی. دست راستم رو بالا بردم. - فکر کن این دستم قاچاقچیه. سرش رو به نشونهی فهم تکون داد. من هم مابقی صحنهها رو به نمایش درآوردم. چاقوی نمادین داخلِ دست راستم که قاچاقچی بود رو توی پهلوم فرو بردم. سپس خودم رو با دست راست هل دادم و پرتِ زمین کردم. - مثلا افتادم توی دریا. چشمهام رو گرد کردم و از گلوم صداهایی که آدم زمانِ کمبود اکسیژن از حنجرهش خارج میشه، بیرون کردم. یه دستم دور گردنم حلقه بود و دست دیگم روی پهلوم فشرده میشد؛ مطمئنم به خوبی تونستم غرق شدگی رو اجرا کنم. و مُهر اتمام و مردنم رو حینی که چشمهام رو گرد کرده بودم، با بیرون آوردن زبونم از گوشهی دهنم زدم. یک آن توی جام نشستم. عقل داشت جیغجیغ میکرد و درصد که دست به سینه نشسته بود و لبهاش رو روی هم میفشرد. و چشمهاش که پر از خنده بودن و انگار قهقهه میزدن. بی توجه به واکنشات هردو ادامه دادم. - بعد توی ساحل چشم باز کردم.. زخمی روی بدنم نبود.. از یکی کمک گرفتم ولی اذیتم کرد. خنده از نگاهش پر کشید و نگرانی توی مردمکهاش نشست. و چقدر عجیب بود که داشت من رو میفهمید. با غم ادامه دادم. - با اینکه فرار کردم اما گرفتار شدم. بی گناه دستیگرم کردنو حین بازجویی کتک خوردمو در آخر زندانی شدم.. هعی! درصد طی یکی از حرکتهای غیرمنتظرانهش دستهاش رو به سمتم پیراهنم آورد و اون رو از هر دو طرف رو به سمت بالا کشید. - «یا خدا چیکار داره میکنه ساناز؟» عربده زنان تلاش بر این داشتم مانعش بشم ولی اون زورِ بازوهاش بیشتر از من بود. - میخوام پهلوهاتو بررسی کنم. با این جملهش آروم گرفتم. به سمتم خم شده بود و پهلوهام رو کنکاش میکرد. و من که دچار شرم شده بودم و حتم داشتم که سرخ شده و در حال شُرشُر عرق ریختنم. دست راستش رو روی ردِ بخیهی فروش کلیهم گذاشت؛ نوک انگشت شستش رو از بالا تا پایین زخمِ برجستهم کشید. مورمور شدم و تنم لرزید؛ انگار که زلزله رخ داده باشه. و صدای جیغجیغ عقل که بین اون احساسات توی مغزم میپیچید. - «ساناز خوشت نیاد زنیکه! نذار انقد پا توی حریمت بذاره.» با نوک انگشتهای دست راستم محکم روی دستش کوبیدم. دستش رو پس کشید و راست ایستاد. و من که هچنان چشمهام در حالت گرد شدگی مونده بودن و پی در پی آب دهنم رو قورت میدادم. درصد با لحنی تقریباً دوستانه لب از روی لب برداشت. - خب طبق شواهد و آماری که خودت در اختیارم گذاشتی؛ احتمال اینکه تو، وارونک، بیماری روانی داشته باشی ۹۹ درصده و احتمال اینکه از دنیایی دیگه باشی ۱ درصد. و من که با صورتی آویزان و چشمهایی پر از اشک، در حال هضم جملاتش بودم. - «هیچکس تو رو درک نمیکنه ساناز، اینجا جهنمه اونم تهش!» یقیناً حق با عقل بود، چرا که من توی این دنیا، گرفتار بین شعلههای آتیش، تنها بودم. درصد با تای ابروی چپش که بالا پریده بود، داشت چهرهم رو بررسی میکرد. - اما اون درصدها از نظر سیستم نیمزه. از دیدِ من احتمال اینکه تو از جهانی متفاوت اومده باشی بالای ۹۵ درصده. و یه روز ممکنه به ۱۰۰ درصد هم برسه اما به صفر... بعید میدونم! - «اع! درک کرد که!»1 امتیاز
-
سلام عزیزم من گرافیستتم، لطفا عکس موردنظرتو دوباره بفرس باز نمیکنه قبلی.1 امتیاز
-
پانیذ گفت - تا کی باید منتظر بمونیم تا خانم افتخار بدن و حرف بزنن. ملکا - میگم عجله نکن، ببین ما تنها بازمانده های خاندان نمازی نیستیم، یکی هست که خیلی مشتاق دیدار شما و خانوادهتونه، و همینطور مامان من، ولی خب هنوز نتونستم به مامانم حرفی بزنم. پانیذ کلافه گفت - میشه واضح تر حرف بزنی. ملکا- من چند وقت پیش تو پارک به یه اقایی کمک کردم و اون هم کلی سوال و جوابم کرد و وقتی فهمید من کیم و خانوادهام کیه، خیلی خوشحال شد وقتی ازش پرسیدم کیه و خانواده مو از کجا میشناسه؟ گفت پدربزرگمونه، یعنی بابای بابابزرگ، اولش که باور نکردم ولی از عکسهایی که نشونم داد فهمیدم درست میگه، باید بریم پیشش باید ازش کمک بگیریم، مطمئنا خیلی خوشحال میشه اگه نوههای بچه شو ببینه. -اگه کمکمون نکرد چی؟ ملکا- شک ندارم که کلی نقشه برای اشتی دادن خانواده هامون داره. - خب حالا این اقای پدربزرگ کجا هست؟ ملکا- هرموقع خواستین میبرمتون پیشش. پانیذ - الان بریم. -الان؟ به مامان چی بگیم. پانیذ جو زده گفت - خودت که میدونی من چقد دلم میخواد پدربزرگ یا مادربزرگ داشته باشم حالا که موقعيتش پیش اومده چرا نباید بریم! بعدشم اومدیم و به فردا نرسید بعد من تو حسرت بمونم. با چشم غرهام خودش و جمع کرد و گفت- عمر دست خداست شاید من الان همینجا از دست شماها سکته کردم و فردا رو ندیدم، بذارین قبل از مرگ پدر پدربزرگم و ببینم. ناخودآگاه زدم پس کله اش و گفتم- ابرو برام نذاشتی با این حرف زدنت، ولی بیراه نمیگی پاشین بریم.1 امتیاز
-
بلند شدم و سمت فلوت رفتم و همون نت موسیقی رو زدم. ولی هیچی نشد! نه تغییر، نه صدا، نه چیزی، خیلی معمولی بود. حتی تو گوششم صداش نچرخیده بود. فلوت رو پرت کردم روی تخت، چشمم به ساعت خورد. ساعت چهار و نیم بود. دیگه بند بساط این که کی هستم رو جمع کردم؛ چون دیر هم شده بود. کلافه گفتم: - من دارم میرم، با هم کلاسیهام دورهمی دارم. یه دوش گرفتم. شاخ و بالهام رو پنهان کردم. لباس زیبای حریر شفاف که فقط جایی که نباید دیده بشن رو پوشونده بود. همه لباسهام این بود. لباسهایی از جنس پرتوهای ستارگان بافته و منسجم شده. موهامم آشینا جلو اومد با قدرتش فر کرد و گفت: - الان عروسکتر شدی. به خودم ناراحت نگاه کردم. - همه مسخرم میکنند خیلی جواهر به خودم وصل کردم. چشمهام روی آشینا از درون آینه چرخید. - چکار کنم معلوم نباشند؟ آشینا با اخم ترسناک جواب داد: - خودت رو دوست داشته باش، مردم برای هر چیزی ایراد میگیرند؛ جواهراتت جزء بدنت هستن بکنیشون میمیری. دستم مشت و از میون لبهام آهی بیرون اومد. تو انبارم چند دست لباس، وسایل پزشکیم و چیزهایی که لازم و غیر لازمه ریختم. بلند شدم و پرده رو کنار زدم که تریستان رو دیدم. به موهای فر شدهام خیره شد و گفت: - داری میری؟ سر تکون دادم. یه کیسه پر از پول دستم داد. - بیا بگیر. ازش گرفتم و تو انبار جادویی انگشترم گذاشتم. دود شد و روی دستم به شکل دستبند مار شد. تاسیان دستی تکون داد و پرسید: - بریم؟ سر تکون دادم. دست تو جیب مشکیش کرد و گفت: - برادرم از اون چیزی که فکر می کردم بهتره. میدونی دیگه حسادتی بهش ندارم. من عاشق برادرم شدم. حتی یادم داد خودم رو به شکلهای مختلف در بیارم. تونستم شمشیر هم بشم. خندید و نگاهم کرد. - اگه دوست داشته باشی تا وقتی شمشیر روحیت رو پیدا می کنی من شمشیر تو باشم. لبخند زدم و سر تکون دادم. - حتما؛ از این غار لذت میبری؟ سر تکون داد: - عالیه، یه اتاق هم برای خودم دارم. لبخند زدم و سوار کالسکه آسمانی شدم. از پنجره به بیرون خیره شدم. پرندهها و کالسکهها از این ور آسمان به اون ور آسمان میرفتن. خونهها روی سنگهای شناور بود! بعضیها روی زمینهاشون تو آسمون کشاورزی می کردن. بوی خوش آسمون، خیس و مرطوب مشامم رو گرفت. وقتی به زمین نگاه می کردم شهرهای زمینی بود. زندگی دو طبقه، به اسمهای آسمان نشینها و زمین نشینها. آسمانیها میتونستن پرواز کنند و به خاطر انرژیشون و قدرتشون نمیتونستن روی زمین بمونند. زمینیها هم بخاطر مشکلات پرواز نکردن و بقیه چیزها نمیتونستن. رو به روی یه کافه بزرگ که نوشته بود خورشید ایستادیم. خودم رو جمع و جور کردم. از کالسکه پایین اومدم که تاسیان تبدیل به مه سیاه با رگهای آبی شد و روی انگشتم به شکل یه مار زیبا با جواهر آبی روی پیشونیش شد. با لبخند سمت کافه رفتم. همه با دهن باز خیره من شدن. رو به روی نگهبانی ایستادم. سریع در کافه رو برای من باز کردن و احترام گذاشتن! عجب مگه منو میشناسن، احترام میذارند؟ با دیدن کافهی شلوغ شوکه شدم. گیج به اطراف زیر نگاههای سنگینشون چشم چرخوندم. تاسیان تو ذهنم گفت: - از پلهها برو بالا اون ها بالا هستن. آهان که این طور! به صداها که راجع من حرف میزدن، گوش نکردم. دستی تو موهای فرم کردم و پلهها رو قدم برداشتم. صدای خندهها و شادیها تو گوشم پیچید. بعد خودشون که نوزده نفری دور میزی نشسته بودن. با ورود من سکوت سنگین شد. دهن همه باز موند. درسته منو همیشه با لباس مدرسه میدیدن ولی الان با لباس آسمانی بودم که فقط ایزدان و افراد سلطنتی میپوشیدم اون هم خیلی در دسترس نبود. این لباس قیمت یه خونه، هر تیکه پارچهاشه. دستم رو سرخ شده و با خجالت بالا اوردم. - سلام. گونههام داغ کرد و آرتین ناباور بلند شد گفت: - اوه! تو واقعا یه الهه... نه یه ایزدی دختر! موهام رو بخاطر عادت بدم باز پشت گوشم انداختم. روشا جیغ زد و با سرعت نزدیک شدم و دورم چرخید: - چقدر ناز... وای وای وای! خیلی موهای فر بهت میاد. خندیدم که دستم رو کشید و منو روی صندلی خواست بنشونه، فورا عقب کشیدم و دستهام رو تو هم فشار دادم گفتم: - نمیتونم بشینم. ایستاد و ناراحت سر تکون داد و گفت: - اوه، آره راست میگی! آرتین دست منو گرفت کشید و روی پاهای خودش انداخت و نشوندم. نیشخند زد و پرسید: - این جا که میتونی بشینی؟ دهنم باز موند. همه سوت زدن و خندیدن. دیدم لباسهاش نابود نشد و لبخند زدم. - میخوای صندلی من بشی ولیعهد؟ قهقهه زد و نوشیدنیش رو تکون داد: - یه دخترجواهری که بیشتر تو کلاس نداریم. روشا بلند گفت: - هی آرتین، مراقب باش مخ کی رو میزنی! معذب خودم رو روی پاهای گرم آرتین درست کردم. کاری نکرد بیشتر معذب بشم. حتی دستش هم به من نخورد، مثل یه صندلی فقط روی پاهاش نشسته بودم. آرتین با پوزخند جواب روشا رو مثل خودش داد: - هی گرگینه مراقب باش با کی حرف میزنی؟ من ولیعهد سرزمین عناصر هستم. نادین به من خیره شد و لبخند زد گفت: - راحتی؟ باید به بابام بگم بجز لباس مدرسه یه دست لباس بیرونی هم سفارش بده که اگه صندلی نبود روی پاهای من بشینی. دختری با حسادت گفت: - عجب راه خوبی برای مخ زدن پسرها اختراع کردی سایورا جون! لبخند ناراحت زدم و جواب دادم: - میتونی ازش استفاده کنی. آرتین از خنده ترکید و یه قاچ میوه تو دهنش گذاشت. خم شدم میز رو گرفتم جوری که جواهرم به میز نخوره نابود بشه. یه چیز عجیب که چشمم رو گرفته بود برداشتم. خاک بر سرم رو پای پسر مردم نشستم تازه دارم یه چیزی بر میدارم بخورم. صدرا خم شد. از اون نوشیدنی ریخت دستم داد. تشکر کردم و هول کرده ازش گرفتم که لیوان خاکستر شد و سریع عقب کشیدم و دستهام رو تو هم قفل کردم. یه سایه تیره و اعصاب خوردکن وجودم رو گرفت. جدا یه حس بد و پر از بغض شدم. از پاهای آرتین بلند شدم و با بغض گفتم: - من... من میرم خونه. دویدم و از پلهها بدون گرفتن چیزی پایین رفتم. اشک تو چشمهام جمع شده بود و داشتم میمردم. صدای داد روشا و نادین بلند شد که دنبالم کردن. دستم کشیده شد و خواستم از پلهها بیفتم کمرم گرفته شد. آرتین با نفسهای تند گفت: - نرو. چشمهای پر از اشکم رو بهش دوختم. اشکهای طلسم شدهای که نمیریخت فقط تو چشمهام جمع می شد. نوزده ساله یک بار هم اشک از چشمهام نیفتاده. با بغض گفتم: - نباید میاومدم، من برای بیرون ساخته نشدم. من به قول تو یه دختر جواهری هستم که جام تو خونه یا گنجینههاست. مات خیره چشمهام شد و لب زد: - کاری میکنم دیگه این حس رو نداشته باشی پس نرو. بغضی به پلهها نگاه کردم. منو کشید و با خودش بالا برد. روشا ناراحت زیر گریه زد و گفت: - اگه میرفتی من هم میرفتم خونه. نادین با فاصله گفت: - ما درک میکنیم، برای این چیزها خودت رو عذاب نده. آرتین منو روی پاهای خودش نشوند و گفت: - خوبه دیگه بشینید و بیاید فراموشش کنیم. از این به بعد قرار تو جنگل یا باغ میذاریم هرکی هم با خودش یه چیزی میاره. همه راضی تایید کردن و باز خنده و شوخی رو از سر گرفتن. به انگشتر و دستبندم که تریستان و تاسیان بود خیره شدم. مطمئنم دیده بودن و شنیده بودن. با اومدن یه قاچ سیب سمت لبهام شوکه به آرتین نگاه کردم. چشمهای زیباش برق زد و گفت: - بخور. دهنم بی اراده باز شد. قاچ کوچیک رو تو دهنم کردم که آسیم پرسید: - سایورا چرا روی هرچی میشینی یا دست میزنی نابود میشه؟ سری به منفی تکون دادم و گفتم: - نمیدونم؛ فقط نمیتونم روی چیزهای مادی و مصنوعی بشینم، سریع از بین میرن. دختری مهربون با ناراحتی دست زیر چونش گذاشت و جواب داد: - این خیلی بده ولی جذاب هم هست. من شنیدم کسی که ایزده نمیتونه روی زمین و آسمان بیاد. جایی بالاتر از آسمان ها هستش. پسری با پوزخند گفت: - باز تو حرف زدی سارا؟ اگه سایورا ایزد بود همه ما نابود بودیم بدنش فقط روی وسایل این جوری میشه. اصلا توجه کردی میتونه یه چیزی تو دست بگیره اما نزدیک جواهرش میشه نابود میشن. آرتین یه تیکه سیب نزدیک جواهرم کرد. سیب پلاسیده شد و بعد خاکستر شد. یه سیب دیگه رو سمتی که جواهر نبود گذاشت باز خاکستر شد. خندید و گفت: - نه اشتباه از جواهر نیست. بدنش این جوریه تنها جایی که نابود نمیکنه دستهاشه که اون هم اگه چیزی از دستش بالاتر از مچش بیاد نابوده. سر تکون دادم و گفتههای آرتین رو تایید کردم و آب خوردم. دختری با چشمهای غمگین گفت: - سایورا روز اول که دیدمت، من بودم تو کیفت خاک و کرم و قورباغه ریختم ببخش بخاطر کار بچگانم همه تنبیه شدن. فکر کردم از این سلطنتیهای لوسی. دست تکون دادم و جواب دادم: - بخشیدم، محافظ من هم نباید این جوری عصبی میشد. لبخند زد و گفت: - من نورا هستم. خندیدم و به خودم اشاره کردم: - من هم که میدونی، خوشبختم. خندید و تایید کرد. یخم باز شده بود و با همه بگو بخند کردم. همون لحظه مردی گلو صاف کرد. آرتین تا سرش رو بالا اورد چون روی پاهاش نشسته بودم، به وضوح دیدم بدنش سفت شد. به مرد نگاه کردم که فهمیدم پادشاه عناصره همونی که از پسر خودش سو استفاده می کنه. پادشاه با اخم گفت: - نگرانت شدم پسرم. خونم به جوش اومد و آرتین خندید. ولی میدیدم قلبش تند تند میزنه و میترسه. - گرم حرف بودیم ساعت از دستم در رفت. همه بلند شدن و به پادشاه عناصر احترام گذاشتن. پادشاه خیره من شد و چشم ریز کرد کفت: - دوست دخترته؟ آرتین به من نگاه کرد و خواست بگه نه ولی من فورا جواب دادم: - بنده سایورا سانترو هستم. از روی پاهای آرتین بلند شدم. اون روی ملکهام بالا اومد و رو به روی شاه با وقار ایستادم. تریستان و تاسیان پشت سر من ظاهر شدن و قدرت عظیمی کل کافه رو گرفت. تریستان با اخم سردی گفت: - شما رو به روی ملکه آسمان و نور ایستادهاید زانو بزنید. پادشاه رنگ از رخش پرید و فورا احترام گذاشت. - ملکه آسمانها! با غرور جواب دادم: - من باعث دیر کردن ولیعهد شدم آیا مقصر میدونیدش؟ پادشاه با وحشت جواب داد: - نه، نه اصلا حالا که میبینم پسرم در رکاب ملکه بزرگ آسمان بوده خوشحال شدم. لبخند مغرور زدم و دست روی سر پادشاه عناصر گذاشتم و با روح کثیفش همجوشی کردم. حسادت، گناه، طمع، جنون، کودک آزار، مکار. تمام صفتهای بد روزگار تو وجودش بود. با دیدن واقعیت میخواستم بکشمش! عوضی بارها و بارها تن و بدن پسرش آرتین رو با تهدید به تعرض کشونده. کم کم گریههای آرتین و التماسهاش، به سکوت تبدیل شده بود تا پدرش هر غلطی می خواد بکنه چون میدونست نمیتونه جلوش رو بگیره. آرتین هم مظلومانه بیرون که میاومد میخندید کسی مشکلش رو نفهمه. دستم مشت شد. از این همه ظلم و شکنجهای که آرتین میشد حالم بد شده بود. نفسم رو آروم بیرون دادم و گفتم: - میتونی بایستی. پادشاه عناصر بلند شد. دوست داشتم بزنم زیر گوشش که همون لحظه امپراتور آسمان اومد. وقتی دیدم با نگرانی نزدیکم شد. - چی شده؟ آسمون به هرج و مرج کشیده شده؟ چی عصبیت کرده؟ یه قدم عقب رفتم و گفتم: - چیزی نیست. تریستان و تاسیان انگشتر و دستبند روی دستم شدن. آرتین نزدیکم شد و لب زد: - من رفتم خوشحال شدم اومدی. از کنارم گذاشت و رفت. تا اومد بره پدرش مچ دستش رو گرفت. به من و بعد به امپراتور نگاه کرد و محترمانه گفت: - سرورانم میتونم مرخص بشم؟ امپراتور بدون اهمیت دست تکون داد بره، حتی نگاهش نکرد. کلافه گفتم: - خوبم، باور کن. فقط می تونم گاهی به دیدن آرتین خونهاشون برم؟ آرتین شوکه سرش رو بالا اورد. امپراتور هم شوکه به آرتین بعد به من نگاه کرد گفت: - برای چی؟ خودم رو شاد نشون دادم و جواب دادم: - امروز تو مدرسه منو آرتین با هم ساز زدیم تونستیم چاکرا واردش کنیم ولی زود حالمون بد شد. میخوام بیشتر تمرین کنم میتونم برم؟ آرتین با چشمهای گشاد نگاهم کرد. یهو خندید و گفت: - چی میگی؟ تو که از من بهتر میزدی! من باید از تو یاد بگیرم. اخم کردم و سخت جواب دادم: - پس تو به خونه من بیا. شوکه تر شد و لب زد: - چرا بیمنطق حرف میزنی؟ امپراتور به آرتین نگاه کرد و گفت: - رائودین میتونه یادت بده. سر تکون دادم؛ دیگه نمیتونستم از این بیشتر تلاش کنم. دستی تو موهام کشیدم و از کنار پادشاه و آرتین گذشتم. امپراتور سریع دنبالم اومد و پلهها رو پایین اومد گفت: - میدونم نه دوستشداری و نه عاشقشی، دلیل این اصرارت چیه؟ لبهام رو به هم فشار دادم و سر به منفی تکون دادم. - هیچی. دستم رو گرفت. احساس سرما کردم، تا حس سرما رفت دیدم تو اتاقش هستم. از من فاصله گرفت و گفت: - میتونی به من بگی. پوفی کشیدم و روی تختش دراز کشیدم. اگه میگفتم، میگفت تو از کجا میدونی بعد لو میرفتم من قدرت همجوشی دارم. چشمهام رو بستم و پاهام رو آروم تکون دادم. - چرا اومدی کافه؟ صداش از دور به گوشم رسید: - آسمان پر از تکونهای غیر طبیعی شده بود. تو گوی آسمان تو رو دیدم و سریع پیشت اومدم. آها پس این جوری بوده! خمیاز کشیدم و خواب آلود گفتم: - از پادشاه عناصر خوشم نمیاد حس میکنم یه روباه مکار کثیفه. خندید. - راجعبه کسی که یک بار دیدیش این جوری نگو شاید مرد خوبی باشه. فعلا که برای سرزمینش پادشاه خوبی بوده و کسی مشکل نداشته. پوزخند زدم. آره برای مردمش خوبه ولی برای تنها پسرش مثل یه کثافت داره رفتار میکنه. تیوان روی میز نشست و برگههایی رو مینوشت، امضا میکرد و به کارهاش میرسید گفت: - کاش زودتر سواد یاد میگرفتی کمکم میکردی. امپراتور بودن خیلی سخته، باید روی تمام پادشاههان نظارت کنی. بلند شدم و کنارش ایستادم. هولش دادم و قلم رو برداشتم. چون با ذهنش همجوشی کردم میدونم باید چکار کنم. دست روی میز گذاشتم و شروع کردم اوراقهای مهم رو ثبت کردم و گفتم: - سواد دارم. شوکه شد و لب زد: - تو فقط نوزده سالته! جواب ندادم. خم شد و با حیرت به نوشتنم نگاه کرد. شوکه لب زد: - تو حتی بلدی کارهای آسمانی بکنی! لبخند زدم و با از هم جواب ندادم و گفتم: - مگه آرزو نداشتی سواد بلد باشم، کمک کنم؟ پس برو بذار به کارم برسم جناب امپراتور، وقت با ارزش ملکه آسمانها رو نگیر. قهقهه زد و دست پشت صندلیم گذاشت شقیقهام رو بوسید. - ممنون. لبخند زدم. از من فاصله گرفت گفت: - پس من بیرون برم؟ باید به جایی رسیدگی کنم هرچی زودتر برم زودتر هم تو قصر هستم. تایید کردم. - میتونی بری، من درسهام هنوز سنگین نشده. یکم تو اتاق چرخ خورد، لباس عوض کرد و رفت. من هم غرق شدم تو کاغذها و کارهای آسمانی تا از فکر آرتین بیرون بیام. نمیدونم بتونم کمکش کنم یا نه ولی مطمئنم یه روزی بدون این که کسی متوجه قدرتم بشه کمکش میکنم لب زدم: - یکم دیگه تحمل کن آرتین. ... دو تا برگه دیگه مونده بود. اون دوتا هم شروع کردم ثبت کردن که سایهای دیدم. سرم چرخید. سه تا پری میزی پر از خوراکی برای من اوردن. لبخند زدم و گفتم: - ممنون! سرخ و سفید شدن، دست روی لبهاشون گذاشتن و ریز ریز خندیدن. دوتا برگه هم ثبت کردم که رائودین با صدای آرومی گفت: - نمیخوای تمامش کنی؟ دو ساعته داری کار میکنی! شوکه شدم و بهش خیره شدم. چقدر زیبا بود! هر بار میدیدمش تو سرم هنگی میشد. موها، ابرو، مژه حتی چشمهاش درخشان و آبی بود. وسایل رو جمع کردم. درحال مرتب چیدن گفتم: - تمام شد. کش و قوسی اومدم. دمنوشی که پریها بری من درست کرده بودن رو اومدم بردارم خاکستر شد! اوه! احتیاط نکرده بودم، حس میکنم خیلی زود همه چی خاکستر میشه! قبلا این جوری نبود. حداقل میتونستم با دست چیزی رو بگیرم. همه چی شدیدتر شده از وقتی طلسمم رفته. اخم کردم که رائودین رو توی صورتم دیدم. یه قدم عقب رفتم و لب زد: - تو... تو ماکاسا نیستی؟ گیج نگاهش کردم. ماکاسا یعنی چی؟ نگاهم گیجم رو که دید با اخم جواب داد: - ماکاسا نژاد تاریخی هستش، صبر کن الان کتابش رو میارم، فقط من نسخهاش رو دارم. هیجان زده یه دونه انگور تو دهنم گذاشتم و سر تکون دادم و گفتم: - آره بیار ببینیم. با سرعت تو فانوس رفت. پریها یه بلوبری سمت لبم اوردن. بلوبری از دستهاشون بزرگتر بود. با لذت دهنم رو باز کردم و تو دهنم بلوبری رو گذاشتن و خوشحال دورم چرخیدن. یکی از پریها شونههای منو ماساژ داد و گفت: - تو خیلی زیبایی ملکه! جواهراتت ما پریها رو جذب خودش میکنه. یکی از پریها دست روی صورتم گذاشت و حیرت زده خندید. - چقدر انرژی زیر پوستت داری! برای همین همه چی خاکستر میشه. یه پری مجذوب شده، ماه روی پیشونیم رو بوسید. کل بدنم داغ کرد و بالهام بیاراده بیرون زد. پریها جیغ زدن و با خنده عقب رفتن. با خجالت بالهام رو دور خودم جمع کردم و نالیدم: - نکنید شیطونا! با شادی که هی یکی بهشون اضافه می شد و نزدیک هشتاد پری شدن بودن. هی منو ناز می کردن و پرهام رو نوازش میکردن. روی تخت نشستم که ملکهاشون الیکا بیرون اومد و گفت: - دخترا پسرا؟ دارید ملکه آسمان رو اذیت میکنید، میره و دیگه نمیاد. همه شوکه عقب رفتن. خندیدم و جواب دادم: - نه دیگه اون قدر هم نه. به بال هام که پرهاش رو مرتب کردن نگاه کردم. بدنم از گردههاشون درخشان شده بود. سرم رو برگردونم چرا رائودین نیومد؟ ملکه لبخند زد و گفت: - به ما سر بزن ملکه وقتی شما رو میبینیم حس و انرژی زیادی میگیریم. سر تکون دادم و با لبخند محو جواب دادم: - سعی میکنم. ولی چه انرژی از من میگیرید. اومد روی پاهای من نشست. با لذت گفت: - روز اول شما رو دیدیم خیلی کم از شما انرژی میگرفتیم. امروز این انرژی بیشتر شد. حالا این انرژی برای ما چیه؟ باهاش میتونیم گرده پری درست کنیم. من میتونم نُه گرده درست کنم. درمانی، پرواز کردنی، طلسمی و غیره... دست روی سرش گذاشتم و با بدنش همجوشی کردم. غم از دست داد، فشار کاری، رائودین رو مثل پدرش میدید، پریهاش رو بخاطر انرژی کمی که خودش میتونه تولید کنه داره از دست میده و میمیرند. از رائودین کمک میگیره ولی به اون اندازه زیاد رائودین هم نمیتونه چون دو رگه هستش و کاملا پری نیست. اما با این همه قدرتش یکم از ملکه پریان بیشتره. منبع انرژیشون شکسته و نمیتونند ذخیره داشته باشن. ساختش هم نیازه بیرون برن ولی بخاطر انرژی کمی که دارند همین که پا به بیرون بذارند میمیرند. غمگین شدم چقدر داره همه چی براشون سخت میگذره! با اومدن رائودین، دستم رو از روی سر ملکه برداشتم. کتابی کهنه و گردآلود تو دستش بود. بدون مقدمه گفت: - این… دربارهٔ ماکاساست. کتاب رو ازش گرفتم. بوی قدمت، بوی پوسیدگی، انگار با اولین دَم، تاریخش پاشید تو صورتم. کوچیک بود؛ مجبور شدم نزدیک صورتم بگیرمش. اولین جمله رو که خوندم یخ زدم: «ماکاسا؛ اگه یکی ازش دیدی جیغ نزن… فقط فرار کن.» دهنم نصفه باز موند. به رائودین نگاه کردم—اون فقط خندید و کف دستش رو گذاشت روی صورتش، انگار خودش هم از متن کتاب خجالت کشیده باشه. الیکا سریع به پریها اشاره کرد، فضا دورم خلوت شد. نفس عمیق کشیدم اما گلو خشکی میکرد. قلبم ضربهسنگی شده بود. از خودم… از حقیقت خودم هیجان داشتم اما ترسی که از ته شکمم بالا میاومد بیشتر بود. نگاهم به رائودین افتاد و اون، آهسته عقب رفت تا من موقع خوندن راحت باشم. کتاب تو دستم لرزید. ورق زدم؛ صفحه بعد با خط درشت شروع میشد: «قبل از دادن نشانی، میخوام بگم چرا گفتم اگه دیدید فرار کنید.» اخمم پرید. این لحن نویسنده نصفهطنز، نصفهضعیفالعصب کلافهم میکرد. شمارهبندی صفحات رو چک کردم؛ انگار یه بچهٔ شیطون نوشته باشه، نه یک موجود افسانهای. « صفحه اول: مقدمه صفحه دو: نشانه ظاهری صفحه چهار: تهدید. صفحه بیست و یک: قدرت صفحه سی: تغذیه صفحه پنجاه: کلام آخر» کلافه دست تو موهام کردم و ورق زدم. آدم میترسید برگهها رو تو دست بگیره انقدر پوسیده بود. صفحه نشانه ظاهر رو اوردم نخوام الکی بخونم. با اخم بخاطر کوچیک بود کتاب خوندم. «ماکاساها موهایی از جنس طبیعت دارند، چشمهایی سبز، بدنی کشیده با قدی دو تا سه متر.» تو افق محو شدم. من قدم خیلی خیلی خودم رو بکشم تا سینه تریستانه! نفس کفری کشیدم؛ نه من از نژاد ماکاسا نیستم. صفحه بیست و یک هم از قدرتش خوندم که رائودین فکر کرده بود من شاید ماکاسا هستم پسره عوضی. ماکاساها برای نشون دادن قدرتنمایی وسایل رو خاکستر میکنند، من عمدا این کار رو نمیکنم؛ خودش این جوری میشه. پوفی کشیدم و کتاب رو روی میز کنار تخت انداختم. - مزخرفه. دست روی سرم گذاشتم و خسته چشمهام رو بستم.1 امتیاز
-
فقط روشا ساز متفاوت داشت؛ بقیه همون ساز که قبلا میزدن. تو صورتهای همه استرس بود. آرتین بلند شد که صدرا هم باعجله خیز گرفت پشت آرتین ایستاد. کنجکاو بهشون خیره شدیم. با سه شماره شروع کردن ساز زدن وقتی به گوشم رسید بیاراده چشمهام زمان پلک زدن، چندثانیه بیشتر بسته موند. صدایی بهشتی از اسرار طبیعت رو به گوش ما پیچید. صدرا یه پن فلوت دستش بود. کمر به کمر آرتین چسبیده بود و انگار از بچگی با هم زده بودن و تمرین داشتن که انقدر هماهنگ پیش میرفتن. صداش محسورم کرد! انگار آرامش دنیا رو تو وجودم ریختن، سر آرتین از پشت روی شونه صدرا نشست و بدنهاشون فاصله گرفت. آرتین غرق بود و چشمهاش بسته. چقدر جذاب بود! قطره اشکی از چشم صدرا افتاد که نگاهم از آرتین گرفته شد و به صدرا دوخته شد. صدرا با این که زیبا بود، ولی آرتین شور زیبایی رو در اورده بود. برای همین صدرا زیاد به چشم نمیاومد. قد آرتین از صدرا بلندتر بود. چشم های صدرا مشکی_زیتونی، پوستش گندمی، به سفیدی آرتین نبود. آرتین ازش فاصله گرفت و چشمهاش رو باز کرد. اصلا به هیچکس نگاه نکرد و یهو شادش کرد! صدرا خنده تو گلو کرد و ریتم رو بدون خرابی عوض کرد. آرتین شونه ریزریز با ریتم بالا انداخت و رقصید. همه منظم دست زدن. استاد کلاره هم بلند شد و با نیش باز ویلون رو با صدای بهشتی قاطی کرد؛ اصلاً یه میکسِ ترکیبی ناب شد. نمیدونم چرا من هم خر شدم و از تو کیفم فلوتم رو در اوردم. ولی پشیمون شدم و تو کیف گذاشتم. سرم چرخید که چشم تو چشم آرتین شدم. اخم ریزی کرد و فهموند بیام بزنم اگه میتونم. چنگم رو تبدیل به کاخن کردم. روش با خیال راحت نشستم برای اینکه مطمئن بودم چیزیش نمیشه. چشمهای آرتین گرد شد و رتیم رو خراب کرد. ابرو بالا انداختم و چشمک زد. دستم رو روی کاخن حرکت دادم و ضربه زدم. صدرا و استاد کلاره هم دیگه نزدن و گفتم: - چرا نمیزنید؟ استاد قهقهه زد و گفت: - عه... پس یه ساز روحی امپراتورِآواها داری. لبخند زدم و تایید کردم. آرتین لاکوتا رو به صدا در اورد و رو به روی من قرار گرفت و زد. من هم جوابش رو با کاخن دادم. چشمهاش قهقهه زد و قویتر زد، من هم ریتمیتر... از سازهامون نورهای عجیب بیرون اومد. استاد کلاره با دقت به نورها نگاه کرد و اشاره کرد بزنیم. من خیره به گردهها کوبانتر و تو قلبتر زدم. کردههای طلایی دورم چرخید. همه از لذت لرزیدن و آهی کشیدن. - چقدر گرم و دلپذیره! آرتین هم گردههای سبز و عسلی از نواختن بیرون میریخت. یکم از گردهاش به من خورد. حس سر زندگی و انرژی کردم. انگار یکی موجی از قدرت درون من ریخت. گردهها با سرعت به سمت بدن من اومد و زدن رو متوقف کردم. آرتین رنگش پرید، خواست بیفته خیز گرفتم و گرفتمش. جوری که جواهرم به لباسش نخوره روی کاخن خودم نشوندمش. سرش رو گرفت و نالید: - حس کردم... یکی تمام انرژی درونم رو بلعید! خالی از انرژی شدم. بازوم رو با عذاب وجدان فشار دادم. ساز زدنم پر از قدرت و انرژی بود. دست روی سرش گذاشتم؛ خواستم حالش رو چک کنم، روحم با روحش همجوشی کرد. شوکه شدم! تا حالا با هرکی هم جوشی کردم ریلکس بودم، ولی آرتین! خشم، خشم، خشم، بحث با خانواده، خندههای الکی، سر خوشی الکی، خودکشیهای بی سرانجام، دردهای پشت هم، بخاطر خوشگلیش پدرش و مادرش ازش به روش های متفاوت سو استفاده میکنند، مصرف الکل، سیگار میکشید و... با بیست سال سن زندگیش مثل زهرماره. از تلخی زندگیش نابود شدم. بخاطر مدرسه التماس پدرش رو کرده، با این که پدرش شاه عناصره و خودش ولیعهده بازم... لرزیدم و دوست نداشتم جاش یه ثانیه هم باشم. سه ثانیه همجوشیم تمام شد. اخمکردم، عصبی شدم و گفتم: - حالت خوبه، یکم استراحت کنی انرژیت بر میگرده. سرش رو تو دستش گرفت، با خندی خسته و بیانرژی پرسید: - دکتری؟ مکث کردم و نگاهش کردم. چرا داره تظاهر به خوب بودن میکنه؟ تلخ جواب دادم: - شاید. زنگ خورده شد و استاد کلاره گفت: - آرتین محافظت دنبالت میاد؟ آرتین خسته جواب داد: - ولیعهد بدون محافظ هم میشه؟ همین الان سربازها ریختن پشت در تا من از مدرسه بیرون بیام. اخمهام بیشتر تو هم رفت. پدرش برای این که آرتین کار دست خودش نده کلی محافظ دورش ریختن. حالم از پدر و مادرش بهم خورد. دوستداشتم پدر و مادر آرتین رو بکشم. زیر پاهام سایه تیرهای بالا اومد. شوکه خودم رو کنترل کردم! نفسهای بلند کشیدم که آرتین به من هم نگاه کرد پرسید: - تو هم حالت بد شد؟ به دروغ تایید کردم، حال من از حال و زندگی بدش بد شد. بلند شد، کیفش رو از روی زمین بلند کرد. آروم گفت: - استراحت کن، اگه خوب شدی ساعت چهار عصر بیا کافه خورشید، همه اونجا دور هم هستیم. لبخند زدم و سر تکون دادم. از کنارم رد شد و رفت. من هم سازم رو کوچیک کردم تو انبارم انداختم. از اونجا بیرون اومدم. آرتین رو دیدم با کمک صدرا داشت میرفت. آروم آروم قدم برداشتم. تاسیان به شکل مار سیاه خزید و روی بدنم بالا اومد، روی شونهها و گردنم لم داد. زیر گوشم گفت: - چی شده ملکه؟ حسهای بدی از سمت تو برای من میاد! اون پسر مو قرمزه اذیتت کرده؟ خسته جواب دادم: - نه اتفاقا پسر خوبیه. روی شونه من آروم گرفت. از مدرسه بیرون زدم. روشا و نادین برای من دست تکون دادن. اصلا یادم رفته بودنشون! دستی براشون تکون دادم. روی آسمون آبی قدم برداشتم. با دیدن آکیلا خشکم زد. ایستادم! تاسیان هم ترسید و لب زد: - ع... عمو! زبونی روی لبم کشیدم. رو به روش قرار گرفتم و سلام کردم. به من و تاسیان روی شونهام نگاه کرد. ترسناک و مورمور کننده گفت: - تاسیان این جا چکار میکنی؟ تاسیان فورا تبدیل شد. - ملکهام... آکیلا تیز نگاهش کرد. - برو سوار کالسکه شو. تاسیان به من نگاه کرد و رفت. آکیلا رو به من گفت: - تاریکیت رو آزاد کردی؟ تایید کردم. سرد جواب داد: - تو هم برو سوار شو. یه قدم عقب رفتم و جواب دادم: - امپراتور دنبال من میاد. بدون هیچ تغییر تو صورت ترسناکش جواب داد: - دیگه تکرار نمیکنم. سرم چرخید و به آرتین نگاه کردم. سوار کالسکه شد. چقدر محافظ براش اومده بود! چشمهام رو بستم و نفس عمیق کشیدم. سوار کالسکه سلطنتی شدم. تاسیان سرش رو پایین انداخته بود. پا رو پا انداختم و آکیلا هم کنار تاسیان نشست. با چشمهای سرخش خیره من شد. ترس مثل اژدها درونم غرش میکرد. چقدر آکیلا ترسناکه! با ناخنم بازی کردم، تو سکوت ترسناکِ کالسکه زیر نگاه ترسناکِ آکیلا تا روی زمین رفتیم. تنها سوال تو ذهنم یه چیز بود. چکار با من داره؟ نکنه تاسیان رو محافظم کردم بخواد منو بکشه؟ دست به سینه شدم و چشمهام رو بستم. بوی عطرش تو کالسکه پیچیده بود و من حس میکردم عطرش هم می خواد منو بکشه. تاسیا آروم گفت: - عمو من... آکیلا انگشت روی دهن خودش گذاشت و«هیشش» کرد. - نمیخوام صدات رو بشنوم، تا صدات رو قطع نکردم، ببند. ترسم با ترس تاسیان هزار برابر شد. کالسکه توقف کرد. خودش پیاده شد. من و تاسیان هم به هم خیره شدیم، ناچار پیاده شدیم. داخل قصر آکیلا بودیم. با قدمهای محکم درون قصر رفت. به کسایی که به آکیلا احترام گذاشتن نگاه کردم و من هم وارد قصر شدم. آکیلا کت مشکیش رو در اورد. پسری زیبا گفت: - خسته نباشی داداش. آکیلا سرد جواب داد: - راسان نذار کسی تو اتاقم بیاد. راسان به من نگاه کرد و خشک شد. یه ته چهره میکال تو صورتش بود. چشمهاش خاکستریتیره و موهاش سفید. - چشم داداش. آکیلا پلهها رو دو تا یکی بالا رفت. من و تاسیان هم پشتش. هر قدم بر میداشتم، انگار داشتم قبر خودم رو میکندم. با گرمی دستی روی دستم سرم رو بالا اوردم. تاسیان دستم رو تو دستش گرفت. لبخند محو زد و گفت: - نمیذارم چیزی بشه ملکه من. بی اراده لب خند زدم. خدایا! چقدر با تریستان فرق داره! تریستان خودش یه شبه ترس جداگانه بود، که کنار آکیلا شبیه طوفان سهمگینِ ترسناکی میشد. لبخندم پررنگتر شد و دستش رو فشار دادم. سمت راست پیچیدیم و رو به روی اتاقی ایستادیم. آکیلا در اتاق رو باز کرد و اشاره زد وارد بشیم. پشت سرش رفتیم. با بوی خوش بدنش تو اتاق مسخ شدم. اتاقش ماتم کده بود. یه تخت حجله دار بزرگ که خز یه موجود عجیب روش بود. با دیدن تریستان با بالا تنه برهنه که روی تخت خواب بود شوکه تر شدم! آکیلا کنارش روی تخت رفت و عمیق گردنش رو بوسید. - خوشگل من؟ بیدار شو دیگه. آکیلا با اخم به من نگاه کرد و ترسناک گفت: - از وقتی با برادر دو قلوش پیوند روح بستی، حالش بده. چرا هر پیوند روحی رو قبول میکنی؟ اصلا به تریستان اهمیت میدی؟ دو تا شوک همزمان به روحش زدی. اولی پیوند روحی با یه مرد دیگه، دوم فهمید برادر داره و چرا برادرش رو پدرش ازش جدا کرده. مات لب زدم: - دست من نبود، انگار یکی کنترلم کرده بود. هر... هر چیز تاریکی میبینم انگار یکی دیگه هستم. بعد حس کردم تاسیان با تریستان کامله. آکیلا غرش کرد: - تو غلط کردی برای خودت فکر کنی. تو بدنم یه چیزی جوش و خروش کرد؛ بال و شاخهام بیرون زد و غرش کردم: - غلط اضافه رو تو و پدرش کردید که درحال پنهان کاری هستید. کاری کردید برادر نسبت به برادرش نفرت و حسادت پیدا کنه. غلط رو تو کردی که گذاشتی تاسیان حس پس زده شدن و بی مصرفی بکنه چون نمیتونه اژدها بشه. بدنم پر از دوده سیاه شد و دستور دادم: - تریستان بلند شو و واقعیت رو با چشمهات ببین. تربستان رنگ پریده بلند شد و چشمهاش رو باز کرد. نگاهش اول روی من چرخید، چشمهاش ناباور شد. بعد روی تاسیان چرخید و چشمهاش غمگین شد. آکیلا شوکه به من و شاخهام حتی بالهام نگاه کرد. خشمم وحشیانه داشت همه وجودم رو می گرفت. نعره زدم: - تو حتی راجعبه خانواده من میدونی و دهنت رو بستی. بعد به خودت اجازه میدی یه من بگی غلط میکنی؟ غلط رو تو داری میکنی که با پنهان کاریت، خانواده رو از تنها خانوادهاش دور میکنی و بچهای رو از خانوادش پنهون. آکیلا چشمهاش گشاد تر شد و با یه حرکت سریع منو کوبید تو دیوار و مشتی تو صورتم زد. - هیچی نمیدونی دهن کوچیکت رو ببند حرفهای درشت ازش بیرون نیاد. لبخند ترسناک و خونی زدم، دست روی سرش گذاشتم با روحش همجوشی کردم. ولی... ولی نشد! انگار به یه سپر آهنی خوردم. اولین باره نتونستم همجوشی کنم. دستم سر خورد و ناامید همه خشمم فرو کش کرد. پیشونیم رو روی سینهاش گذاشتم. - من دارم هیولا میشم. منو به دیوار چسبوند و تو چشمهام خیره شد. - تو... هوفی کشید. دستی روی صورتش کشید از من فاصله گرفت. به تریستان نگاه کردم. تاسیان کنارش نشسته بود. انگار رو به روی یه آینه نامریی بودن. انقدر شبیه هم دیگه بودن. اشک درشتی از چشمهای تاسیان افتاد و لب زد: - تو برادرمی؟ چقدر شبیه منی! فقط قدرتهامون شبیه هم نیست مگه نه؟ تریستان سرد نگاهش کرد و بلند شد. سمت من خواست بیاد ولی اول پیرهن تن خودش کرد و بدون این که دکمههاش رو ببینده. رو به روی آکیلا ایستاد و گفت: - بهت گفتم کسی حق نداره روی ملکهام دست بلند کنه؟ آکیلا پوزخند زد که تریستان بیبرگشت مشت محکمی به صورت آکیلا زد. با پنجهاش تو موهای آکیلا غرش کرد، که حس کردم کل قصر از غرشش الان نابود میشه. - یه بار دیگه انگشتت به ملکهام بخوره زندگیت رو روی دود ببین. آکیلا لبخند زد و خون گوشه لبش رو لیس زد: - وحشی. تریستان ولش کرد. اومد پیش من دستم رو گرفت و پشت خودش کشید و در اتاق رو باز کرد. یه لحظه ایستاد بدون این که برگرده گفت: - تاسیا بود اسمت؟ بهتره بیای به غار ملکه، کنارش زندگی کنی و محافظش باشی. تاسیان با سرعت بالایی تبدیل به مار شد و روی بدن تریستان خزید. دور گردنش جا خوش کرد! برگشتم به آکیلا نگاه کردم. چشمک ترسناکی زد و دستی برای من تکون داد. دهنم باز موند. مه سیاهی دورم تاب خورد و وقتی دود از بین رفت من تو غار و تو اتاق خودم بودم. تریستان منو روی تخت نشوند. خودش هم کنارم نشست به صورتم که آکیلا زدم خیره شد. اخم کرد و لب زد: - چرا گذاشتی تو رو بزنه؟ این همه چی یادت میدم که از پس گرفتن یه مشت بر نیومدی؟ چشمهام رو بستم و لب زدم: - ببخشید تریستان. چشمهام رو باز کردم، به چشمهای سبزش خیره شدم. دست روی سرش گذاشتم، همجوشی کردم؛ دیدم چه عذابی کشید. وقتی من با تاسیان پیوند روحی کردم تریستان داشت خون بالا میاورد. چون تاسیان روی تریستان سنگینی داشت. دو تا روح یکی نصفه و یکی کامل داشتن با هم مبارزه میکردن. تریستان با اخم گفت: - قبولم میکنی؟ همهی روحم رو، میتونی مثل برادرم قبول کردی برای من هم قبول کنی؟ ناباور به چشمهاش که حسود شده بود خیره شدم. خندیدم و سر تکون دادم. - آره. خیالش راحت شد و نفس عمیق کشید. پیشونیش رو روی پیشونیم که زیر جواهراتم نماد یه ماه بود گذاشت. شونههام رو تو دستهای بزرگش گرفت و قدرتش رو درون من ریخت. بدنم مثل جهنم داغ کرد ولی جای سوختن لذت بردم. انگار یه چیزی داشت روحم رو ارضا میکرد. نفسهای داغش روی صورتم پخش میشد. لرزیدم و آهی کشیدم. بیشتر و بیشتر از روحس میخواستم. پیشونیم رو محکمتر به بیشونیش چسبوندم. نفسهاش داغ تر شد و من لرزونتر! چقدر قویبود! چقدر زیاد بود. من فکر کردم تاسیان سیاه تر و تاریک تره ولی تریستان عظیمتره خیلی عظیم. از سر خوشی زیاد، دود آرومی از دهنم بیرون اومد. انگار روحم داشت میسوخت یا سونا میگرفت. یه جوری از درون داشتم جلا پیدا میکردم. تریستان نگران خواست از من فاصله بگیره نگذاشتم و با لذت نالیدم: - بده، همه خودت رو بده، انقدر نترس که نتونم داشته باشمت بی رحم شو و همه خودت رو بده. داشتم از قدرتش به جنون میافتادم. بالهام دورش چنبره زد. شونهام رو محکم گرفت، ذره ذره دیگه نداد و کامل خودش رو درون روح من جا داد و با روحم یکی شد. جیغی از درد و لذت کشیدم. زمزمه کرد: - کافیه ملکه من، آسیب میبینی. دو رگه و خش دار غریدم: - گفتم همش تریستان. پوفی کشید و لج کرد و همه خودش رو کامل با روحم یکی کرد. نفسم تو سینه حبس شد و چشمهام گشاد. کفری منو تو بغلش گرفت و گفت: - چرا انقدر لجبازی؟ یه ایزد هم میخواد یه اژدها رو محافظ خودش کن یک هفته تا دو هفته زمان میبره. از شوک بیرون اومدم. یه حس سر خوشی گرفته بودم و خیره چشمهاش گفتم: - من هر ایزدی نیستم، من ملکه تو هستم و اگه نتونم تو و اژدهات رو داشته باشم اون وقت چطور بذارم به من ملکه بگی؟ چطور دستوراتم رو بی چون و چرا قبول کنی؟ چشمهاش خندید و لب زد: - همیشه برای خودت دلیل و برهان میاری. بلند شد و گفت: - استراحت کن. اومد بره با تاسیان روی شونهش، فورا گفتم: - ساعت چهار با هم کلاسیهام کافه خورشید قرار دارم. خشکش زد و برگشت تو چشمهام خیره شد. مات لب زد: - خطرناکه... نگاهم رو که دید، پوفی کشید و گفت: - ساعت چهار؟ باشه میبرمت. لبخند زدم و از قدرت زیادی که داشت تو بدنم گز گز میکرد روی تخت دراز کشیدم. از اتاق رفتش. تو وجودم تاریکی داشت مثل گرد باد میچرخید انگاری طوفان شده تو بدنم. حس خوب ولم نمیکرد، لعنتی. بدنم به هر سمی ایمن شده بود، قدرتم افزایش پیدا کرده بود، میتونستم از مه و تاریکی، ورود و جادو و نفس اژدها استفاده کنم. البته خودم نمیتونستم اژدها بشم. بلند شدم و تلو تلو خوران جلوی میز آینه ایستادم. با دیدن خودم مات شدم. تمام لذت و قدرت تو بدنم مثل باد خوابید. من دیگه انگار خودم نبود! یا منه اول این جوری بوده؟ با رفتن طلسم از بدنم شاخهای عجبب در اوردم. شاخهای سیاه با رگهای طلایی و نوکی کاملا طلایی. بلند و ترسناک بود. منو از انسانیت دور کرده بود. چهار بال طلایی با خرابیهای سیاه! من چی هستم؟ من سایورا نور و تاریکی، از چه نژاد شومی؟ شیطانم؟ فرشتهام؟ ایزدم یا که الهه؟ اژدهام یا چی؟ چه موجودی مثل منه؟ خسته از خودم رو گرفتم، جریان سرنوشت منو کجا میخواد ببره؟ چرا منو پشت اسم سانتروها قایم کردن؟ کی میشه از حقیقت خودم با خبر بشم؟ زیپ کیفم رو باز کردم و فلوت پرنسس آرزو رو در اوردم. روی تختم نشستم و فلوت رو لمس کردم. نفسم رو لرزون بیرون دادم که چشمهای آبی کریستالی از فلوت بیرون زد. وحشت زده جیغ زدم و فلوت رو پرت کردم. آشینا ظاهر شد و فلوت رو تو دستش گرفت خندید. - سلام ملکه کوچولوی من. عصبی سرش داد زدم: - چرا این جوری میای؟ همیشه باید تست سکته دادن منو رد کنی؟ قهقهه زد و با فلوت من پیشونیش رو خاروند گفت: - عادت میکنی. کثافتی بهش گفتم و بغ کرده نشستم. خودش رو اندازه یه بچه سه ساله کرد و روی پاهای من نشست و سرش رو روی سینهام گذاشت و گفت: - تبریک میگم طلسم رو شکستی، تا حالا از نوع تو توی سن سه میلیارد سالم ندیدم. شاید تو یه موجود خاص هستی که... که... میخواستن از تاریخ پاکش کنند چون درکش نمیکردن. مشابه تو چیزایی مثل وامپگاد هست. مثل تو هستن ولی خب... چهار بال ندارند دو بال چرمی دارند نه پر مانند. شاید ترکیبی از... اوم... ترکیبی از وامپگاد و یه موجود دیگه هستی. «وامپگاد: خوناشامهای نسل برتر آسمانی که از انرژی، ستارگان، پرتوهای کیهانی و خاطرات تغذیه میکنند. چون مردم ازشون وحشت داشتن و قابل درک نبودن، همه چی رو میدونستن و از چیزهای عجیب حرف میزدن نسلشون رو از بین بردن.» وامپگاد؟ چرا که نه! من متوجه شدم وقتی همجوشی میکنم سیر میشم و میل به غذا ندارم! امروز هم انرژی آرتین رو خوردم. چاکرای ایهاب که تو شکمش هم جمع شده بود خوردم. آشینا فلوتم رو چرخوند و با اخم بانمکی گفت: - قدرتهات هنوز فعال نیست، یعنی طلسم شکسته، اما قدرتهات آزاد نشده. شوکه جواب دادم: - ولی من میتونم از چاکرام استفاده کنم! تازه قدرتهای تریستان و تاسیان هم میتونم. خندید و از روی پاهام پایین پرید و بدنش بزرگ شد جواب داد: - اشتباه این جاست دورت بگردم. یک فرض میکنیم تو یه وامپگاد هستی که اصلا شبیه اون موجودات ترسناک نیستی؛ اما تغذیهات و شاخ هات خلاف اینو میرسونه و میگه تو ترکیب دو موجود برترزاده هستی. دوم: چرا وامپگادها رو کشتن؟ تو ذهنم دنبالش گشتم و گفتم: - چون از قدرتهای عجیبی استفاده میکردن و مسلما چاکرا و عناصر نبود. بجای چاکرای خودشون از قدرت اطراف استفاده میکردن. هوای اطراف رو کنترل میکردن و میتونستن شیره کیهان رو بمکن و نسل یه جهان رو نابود کنند. قهقهه زد و تایید کرد: - درسته، وامپگادها همینقدر کثیف، وحشی حتی غریب هستن، یکبار باهاشون رو به رو شدم و تو غار خودم اربابم رو قتل عام کردن. هیچ خویی از انسانیت ندارن و منطق خودشون منطق بود. چون هشیار بودن و اسرار دنیا رو میدونستن احترامی برای ما که بینش نداشتیم نداشتن. بگذریم از مسئله تو دور نشیم. دستش رو تکون داد و گفت: - تو میتونی یه چیزی ما بین دامپگاد و ایزد باشی. یا دامپگاد و... چشمهاش گشاد و لب زد: - دامپگاد و نژاد سانترو؟ تند تند سر تکون داد: - نه نمیتونی باشی! گوش هات، بالهات خلافشه. اصلا نمیشه، نه نه نمیشه... درسته این خیلی دارک میشه. باز فکر کرد و تو اتاق راه رفت که من بیشتر استرس گرفتم. زیر لب زمزمه کرد: - یعنی میشه یه چیزی فراموش تر شده باشی؟ یه چیزی خیلی خیلی کهنتر؟ بالهات چهار بال خیلی خاصه و تک و تیک ایزدان سلطنتی دارند. اصیل زادگان دارند ولی گوش هات؟ حتی همچین گوش به الف هم نمیخوره. بیشتر به یه نژاد خاص مثل... کمی خم شدم و تو دهنش نگاه کردم تا بگه. هوفی کشید و سر به منفی تکون داد. - نمیدونم جدا! خودم رو هول دادم و روی تخت دراز کشیدم. تخت آروم بدنم رو تکون داد. من چی هستم؟ از یه نژاد وحشتناک؟ فلوت رو از روی تخت برداشتم. آروم روی لبم گذاشتمش و به صدا درش اوردم. قلبم مچاله شد. صدای آشنایی که وقتی فلوت رو تو دستم میگرفتم تو گوشم نواخته میشد رو به صدا در اوردم. وقتی شروع کردم زدن صداها تو سرم پاشید. « ـ تو کی هستی؟ صدای قوی و جذاب پیچید: - یه غریبه که از نواختن تو خوشش اومده. میشه بزنی؟ قصد مزاحمت ندارم.» صدای فلوت دوباره شنیده شد و صدای فلوتی که خودمم داشتم میزدم تو گوشم پیچید! انگار همزمان تو دو دنیا بودم. به چشمهای مرد چشم طلایی با گوشهای بلند، بدنی پر از جواهرات روح و چهار بال نگاه کردم. موهای بلند طلاییش روی شونهاش ریخته بود. صدای لطیف دوباره تو سرم پیچید. این بار هر دو برهنه تو بغل هم بودن. « مرد زیبا: چرا نمیتونم تا ابد با تو باشم؟ صدای زن لطیف: چون من یه سانترو هستم و تو یه...» با تکونهای دستی به خودم اومدم و گیج به آشینا خیره شدم. رنگش پریده بود فلوت رو گرفت و پرت کرد. - خوبی؟ سایورا خوبی؟ محکم زیر گوشم زد. - سایورا لعنتی جواب بده! چشمهام رو باز و بست کردم و لب زدم: - چکار می کنی؟ آشینا منو کشید و جلو آینه برد. با دیدن خودم دهنم باز موند کل بدنم رگهای طلایی گرفته بود و جواهراتم ازشون پرتوهای ریز بیرون میزد. تصویر همون مرد مو طلایی با گوشهای خیلی بلند و چهاربال طلایی با بدنی که مثل من جواهر داشت افتاد. مثل یه دیوونه جنون زده کیفم رو باز کردم. دفتر و مدادم رو روی زمین ریختم و کشیدم. کشیدم و کشیدم. ... سه ساعت تمام شروع کردم کشیدن و در آخر تمام شد و لب زدم: - مامان و بابا؟ آشینا فورا کنارم نشست و نگاه کرد. تو این سه ساعت فقط داشت کلافه تو اتاق راه میرفت یا وقتی یونا میاومد تو دیوار می رفت. وقتی یونا میرفت برمیگشت. آشینا ناباور لب زد: - چقدر شبیه این مردی! این زن هم ایزد سانترو هستش ایزد نور اسمش نیارا میدونی امکان نداره مادرت نیارا باشه! چون ایزد نیارا هزار و خورده سال پیش مرده. این مرد خیلی شبیهشی، اصلا کپی همین مرد هستی، ولی دختر! خب نمیدونم چی بگم واقعا گیج شدم. به تصویر نگاه کردم بعد به فلوت و گفتم. - میخوام باز فلوتش رو بزنم.1 امتیاز
-
فاصله گرفتم و موهام رو پشت گوشم انداختم. برگشتم به استاد جادو نگاه کردم. با دیدن من تکون سختی برداشتی و چشمهاش گشاد شد. از کنارش رد شدم و روی صندلیم نشستم. سرش سمت من چرخید. یه مرد نسبتاً جون بود. موهای نسکافهای و چشمهای بنفشِکمرنگ که رنگ دانه قهوهای داشت. چشه، چرا این جوری میکنه؟ دیگه نتونستم ساکت باشم و پرسیدم: - استاد چیزی شده؟ تکون خورد و دستی به صورتش کشید و تلخ گفت: - نه دخترم چیزی نیست. چشمهاش خیلی نجیب بود، اما از چیزی شوکه شده بود. پشت میز نشست، انگار نمیتونست دیگه روی پاهاش بایسته و شروع کرد حرف زدن. - بنده آقای گالیکاس هستم. متخصص جادو و جادو آموزی. امسال از همه استاتید شما شنیدم، کلاس هفده فوق العادهاست. همه ذوق کردن و مودبتر نشستن. آقای گالیکاس ادامه داد: - یه برنامه هست که ما قبل از وارد شدن به کلاس باید اسامی بچههای کلاس رو بدونیم همراه با تصویری از اون برای ما داده میشه، پس من همه شما رو شخصاً میشناسم. سه روزه از شروع مدارس میگذره. روز اول آشنایی با مدرسه و دوستان خودتون بودید؛ روز دوم گفتن اتفافی افتاده، الان روز سوم من در حضور شما هستم. پس با نام و یا خدا اگه سوالی ندارید کلاس رو شروع کنیم. چقدر مهربون بود! همه گفتن سوالی ندارند. صداش خیلی گیرا و آرامش بخش بود. ماژیک برداشت و پای تابلو یه بدن کشید و گفت: - میخوام امروز راجعبه چطور چاکرا درون بدن به گردش در میاد حرف بزنیم. به نقاشی اشاره کرد و خندهاش گرفت. - شرمنده من نقاشیم خوب نیست، شما فرض کنید این یه بدن هستش. لبخند زدم. روی سر، دست، نقطههای کمرنگ و پررنگ کشید و گفت: - جاهایی که پررنگ هستن نقطه، یا چاکرای اصلی نام دارند؛ کمرنگها بهش میگن چاکرای کارمند. خب ما می خوایم بفهمیم که یعنی چی، اصلا برای چی؟ ... انقدر راجع چاکراها و خروجی ورودی چاکرا گفت و هی ما چاکرا بیرون و درون کردیم از حال داشتیم میرفتیم. نفسی گرفت دوباره چیزی بگه زنگ خورد. با اینکه صدای خوبی داشت، ولی گاهی دوست داشتم خفهاش کنم. من غلط کردم گفتم خوبه! صورت همه رنگ پریده شده بود. تا رفتش همه هوف کشیدن و آسیم نالید: - از هرچی درس خوندنه متنفرم. کاش انسان بودم. آرتین خندید و داد زد: - از چیزی بگو که وجود داره خنگولکم مگه انسان هم داریم؟ صدرا دست تو جیب کرد و جواب داد: - آره که داریم، هر افسانهای از واقعیت میاد. شنیدم انسانها جادو ندارند. فقط میخورن، میخوابن. تازه شنیدم دویست سال یا صد تال زندگی میکنند. همه از خنده ترکیدن، سرم رو پایین انداختم. صدرا زهرماری به همه گفت و غرش کرد: - دروغ نمیگم، واقعا انسان داریم. آسیم با پوزخند جواب داد: - چی میزنی؟ گل پیپتا؟ همه باز از خنده منفجر شدن. خواستم بگم انسان وجود داره، یکیشون منو بزرگ کرد. و واقعا سن کوتاه دارند. از هفت سالگی بچهها درس میخونند. مثل ما از هجده یا نوزده سالگی درس نمیخونند. عمرشون کوتاه، جادو ندارند ولی با هوش خودشون زندگی رو میگردونند. خواستم بگم نوزده سال اونجا یه دختر یا پسر عاقل و بالغ هستش. فقط سکوت کردم و هیچی نگفتم. هی یکی این گفت یکی اون گفت، آخرم زنگ خورد. به خودم اومدم دیدم زنگ خورده، بعد اینها هنوز دارند هرهر و کرکر میکنند. آرتین با خنده و سرخ شده پیشنهاد داد: - وای... وای دلم درد گرفت. آقا کی میاد بریم کافه خورشید؟ چند نفر بدون فکر دست بلند کردن. کم کم دستهای بیشتر بلند شد، فقط من دست بالا نبردم. آرتین به من نگاه کرد و گفت: - جواهر خانم تو هم میای؟ یا میترسی بدزدنت؟ گونههام داغ کرد. چقدر این بشر پروئه؟ دوست داشتم من هم بیرون برم، با همه بیشتر آشنا بشم؛ اما من فقط یه دردسرم، اگه برم و بهشون حمله بشه چکار کنم؟ آرتین منتظر نگاهم کرد و جواب دادم: - من اگه بیام فقط دردسرم. یه وقت به من حمله میشه شما هم تو خطر میافتید. آرتین به روشا و نادین اشاره کرد و گفت: - هستن پس مشکل نیست بیا، میتونی محافظ وحشتناکت هم بیاری کوفتمون کنه. متفکر زمرمه کردم: - باشه میام. چشمک زد: - عالیه فقط یکم جواهراتت رو کم کن تو چشم نباشی. میدونیم خرپولی ولی کمش کن. سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم. جواهرا خود بدنم هستن و اصلا در نمیان نمیدونستم چطور بگم. با اومدن استاد نگاهها از روی من برداشته شد. واقعا زیاد بود نبود؟ پیشونی، گوشم، موهام، گردنم، دستم بازوم، مچ دستم، دور کمرم و مهره کمرم، ران پاهام و مچ پاهام همش پر از جواهر بود. زشت نبود، خیلی زیبا هم بود؛ فقط بیش از حد تو چشم بودم. مثل یه لوبیا سفید، تو یه سینی لوبیا قرمز بودم. تا انقدر درخشان و پر رزق و برق. آهی کشیدم. استاد کلاره یه زن مو کوتاه بود با چشمهای آبی و اندامی لاغر گفت: - بالاخره چشمم به جمال کلاس هفده باز شد. خب درس ما این جا برگزار نمیشه ولی قبلش حرف دارم. میدونید من کی هستم؟ همه بلند جواب دادن: - استاد کلاره هستید. معلوم زن محبوبیه! الحق ناز و با نمک بود. دست روی دهنش گذاشت و خندید. - درسته، من استاد موسیقی و هنر شما هستم. اول ببینم کی میتونه چه سازی رو به صدا در بیاره؟ همه کلاس دست بلند کردن بجز من، بلد بودم ولی نه از خودم، از ذهن آشینا بلد بودم. همه نوع ساز رو میدونستم، به قول خودش از سنگ هم صدا در میارم. استاد کلاره چشم غره رفت به همه که دست بلند کردن و به من با نیش باز خیره شد و گفت: - یکی هست آموزشش بدم. همه از خنده ترکیدن و ولو شدن. دیدم خیلی زن باحالیه خیلی راحت لبخند زدم. و گفتم: - بلدم. دهنش باز موند و دست به سینه گفت: - خب دقیقا منه استاد چی یادتون بدم؟ هر بیست نفر شما ساز میزنید! اولین باره میبینم یه کلاس هر بیست دانش آموزشش میتونه بزنه. آرتین با لبخند کج گفت: - مشکلی نیست تمرین حرفهای میکنیم یا سازی که نمیدونیم رو یاد میگیریم. کلاره دست زد: - همین عالیه، ولی دوست دارم این ساعت رو بذاریم ببینیم کی در چه حدی میزنه، چطوره؟ با موافقت همه ادامه داد: - پاشید بریم سالن سازها. خودش زودتر رفت. کیفم رو برداشتم و سمت بیرون رفتم. گلوم خشک شد یه جرعه آب خوردم که... طعم آب یه حالی بود! یهو وسط پیشونیم زدم. یادم رفت آب رو عوض کنم. الان من آب سمی خوردم؟ لپم رو پر باد کردم، آب رو تو کیفم گذاشتم. حدسم درست بود یکی آب منو مسموم کرده بود. همون لحظه سایهای رو دیدم رفت. پس منتظر بوده من از این آب بخورم تا بره. تو ذهنم تاسیان رو صدا کردم. - بله ملکه؟ - یه نفر آب منو مسموم کرده، سایهاش رو دیدم سمت غرب فرار کرد برای من بگیرش، فقط نکشش. چشمی گفت و یه مار سیاه دیدم با سرعت رفت. وارد سالن شدیم پر از ساز بود! از هر ساز بیستتا وجود داشت. چقدر ساز! استاد کلاره تا ما وارد شدیم شروع ویولن زدن و با صدای خوش خوند. - خوش اومدید گلهای من. من هنوز تو کف این همه ساز بودم. چرا این مدرسه انقدر پولداره؟ خودم جواب خودم رو دارم. بله دیگه وقتی ولیعهدها، الههها و بچههای مقام دار این جا درس میخونند همینه. بودجه مدرسه تا سقف تأمین شده. استاد کلاره ویولن رو تکون داد و گفت: - ساز اصلی من ویولن هستش، روح من توش جلا میاد. الان می خوام از شما؛ بگردید و ساز روح خودتون رو انتخاب کنید. مدیر مدرسه خودش این سازها رو با دست و قدرتش درست میکنه، هر کدوم اینسازها با بهترین چوبها ساخته شده، وقتی روح شما اون ساز رو قبول کنه با خودتون از این تالار بیرون میبرید. فقط مراقب باشید بعضی از این سازها خطرناک هستن و علیه شما ممکنه چاکرا رو بفرسته، یا حتی برای شما صداش در نیاد پس چرا میگم ساز روحی؟ دختری دست بالا برد و گفت: - چون با روح ما پیوند میخورند؛ وقتی میزنیم با چاکرای ما هم تراز میشن، ما میتونیم با ساز احساسات رو دست کاری کنیم. یا حتی برای درمان و طبیعت درمانی ازش استفاده کنیم. استاد کلاره لبخند زد: - آفرین رُز، بیشتر از اینها هم استفاده میشه. خب بهتره وقت شما رو نگیرم، انتخاب کنید ببینم روح شما کدوم ساز رو میبینه؟ به همه سازها یک به یک نگاه کردم. استاد کلاره نزدیک من شد و گفت: - سایورا جان تو این جا سازی نداری. شوکه شدم و نگاهش کردم و پرسیدم: - برای چی؟ به همه که ساز تو دست گرفتن اشاره کرد. - ارتباط روح و ساز، یک دقیقه طول میکشه و سریع موج چاکرا گرفته میشه. ولی تو پنج دقیقهاس داری نگاه میکنی. غمگین شدم و لب زدم: - پس ساز ندارم؟ خندید. - اتفاقاً داری، تو و آرتین سازهاتون این جا پیدا نمیشه. آرتین پیش ما اومد. اخم کرده بود و گفت: - بریم طبقه بالا استاد؟ کلاره تایید کرد و آرتین خیره من شد. انگار میگفت تو هم سازت این جا پیدا نمیشه؟ استاد خبر داد میریم طبقه بالا، چیزی به هم نریزن. از وسط سازها رد شدیم انگار همشون یه تیکه چوب زشت بودن. هرکی سازهای ساده رو بر میداشت طرح روی گیتار میافتاد. یه نفر موجهای آب بود. یکی جنگلی بود سازش! همه داشتن با هیجان و شادی یه سازهاشون نگاه میکردن. استاد با کلیدی مخصوص در اتاقی رو باز کرد گفت: - این جا سازها قدرت بالایی دارند. مدیر گفت، احتمالا شما دوتا به این اتاق نیاز پیدا میکنید. چراغ ها روشن شد و من بوی غلیظ قدرت رو توش حس کردم! لرز تو بدنم افتاد که دیدم آرتین با سرعت دنبال یه ساز رفت و برداشت. گفت: - همین. استاد کلاره لبخند زد. - فکر نمیکردم ساز سرخ پوستی طبیعت رو انتخاب کنی! ولی چون کنترلگر عناصری منطقی هستش. سرم رو بالا اوردم به سازها خیره شدم. قدمهام سمت یه ساز رفت! نمیدونم چی بود؟! شکل نداشت فقط یه تکیه چوب بود. نه حفره، نه سوراخ، نه قیاقه هیچی نداشت. قدم بعدی رو برداشتم و تو دستم گرفتمش. تو گوشم صدایی از همهی صداها پیچید. نفسم رو لرزون بیرون دادم و تو دستم شروع کرد شکل گرفتن به انواع و اقسام سازها. لب زدم: تو همه صداها رو میتونی دربیاری، ارباب صدا؟ بالاخره روی یه ساز ایستاد. استاد نزدیکم شد و گفت: - سایورا چه سازی برداشتی؟ چرخیدم و با دیدن ساز تو دستم لبخند زد: - چه عالی، یه چنگ! لبخند زدم. میدونستم ساز من به همه سازها از کوچیک تا بزرگ میتونه تبدیل بشه، ولی فقط گفتم: - آره یه چنگ. آرتین سازش رو که شباهتی به فلوت ولی عجبب تر با ریشه و رشتههای خاص بود روی شونهاش گذاشت و گفت: - چنگ! پدرم چنگ نوازه. چنگم رو کوچیک کردم و جواب دادم: - این خیلی خوبه! لبخند زد و از اتاق بیرون اومدیم. همه کنجکاو ما رو نگاه کردن. آرتین سازش رو بالا اورد و سرخ پوستی گفت: - هووو هووو گومبا لاکوتا کوتا کوتا... غش غش خندیدم. دست کنار لبش گذاشت و زوزه کشید. از پشت خم شد، تو چشمهام خیره شد و چشمک زد. دهنم باز موند. چقدر نکبته! خندیدم و با تاسف سر تکون دادم. بچهها از خنده روده بر شده بودن. استاد کلاره پایین اومد. با نیش باز روی شونه آرتین زد وگفت: - بریم بزنیم، جناب گومبا گومبا تا ببینین کی رو وادار به رقص میکنی. آرتین سازش رو پشت گردنش گذاشت و جفت دستهاش رو چپ و راست سازش گذاشت. نگاهی پدرکش به همه کرد. خودش جذاب لعنتی بود؛ این حالتش هم گند رو بدتر بالا اورد. همه دخترای مدرسه براش ضعف کردن و پسرا ماتش شدن و گفت: - جون؛ کی می خواد با من قر بده؟ دخترا جیغ زدن و پسرا با قهقهه دست زدن. همه سمت کلاس ضد صدا رفتیم. به اتاق شیشهای تو سالن بود. با بیست صندلی. روی صندلی چوبی نشستم که به جور افتضاحی زمین خوردم و سرم به زمین خورد. از درد نالیدم. یادم رفت روی هر چیز مادی و زمینی بشینم نابود میشه. استاد کلاره جیغی زد و کنار من نشست گفت: - وای وای وای سایورا خوبی؟ به کپه خاکستر نابود شده صندلی نگاه کردم. - خوبم. بلند شدم و همه پچ پچ کردن. - چطوری صندلی خاکستر شد؟ - من دیدم تا نشست صندلی خاکستر شد. هرکی یه چیزی گفت و من از خجالت مردم. استاد کلاره دست زد و همه رو ساکت کرد. روی زمین نشست من هم کنار خودش نشوند و گفت: - من میخوام روی زمین بشینم هرکی میخواد بره روی صندلی. آرتین عجبب نگاهم کرد و روی زمین رو به روی من نشست. وقتی آرتین نشست کل کلاس روی زمین ولو شدن. چرا من یادم رفت نباید روی صندلی عادی نشینم؟ هنوز معذب بودم و استاد کلاره با انرژی گفت: - خوب شروع میکنیم؛ اول میپرسم کی سازش جدیده و با اون چیزی که میزده فرق داره؟ روشا دستش رو بالا اورد. یه گیتار روی پاهاش بود. گفت: - من پیانو میزدم.1 امتیاز
-
با یه نفس عمیق انگار از ته اقیانوس بیرون اومدم. چشمهام رو باز کردم و هین بلندی کشیدم. نفس نفس زدم و دیدم دورم شلوغه! استاد نفس راحتی کشید و گفت: - دختر ما رو ترسوندی. تاسیان تو چشمهام نگاه کرد و گیج پرسید: - خوبی ملکه من؟ بلند شدم؛ حس توازن بدنی و ذهنی نداشتم. سنگینی تو وجودم رفته بود. همه شوکه خیره من بودن. اخم کردم و پرسیدم: - چیزی شده؟ روشا شوکه گفت: - شا... شاخ و با... بال داری. به بالهام نگاه کردم؛ طلایی با چند خرابی سیاه بود. خب بالهام رو میدونستم ولی شاخ هام، این دیگه عجیبه! دست روی سرم کشیدم، بالهام رو مخفی کردم. برای شاخی هم که نمیدیدم همون کار رو انجام دادم. سرد گفتم: - تاسیان حافظشون رو از این ماجرا پاک کن. حتی حملهای که به من شد. این مرد هم با خودت ببر آزادش کن. تاسیان چشمی گفت و کاری که خواستم رو انجام داد. همه چی رو تاسیان به عقب برد و به جایی که هنوز اون مرد حمله نکرده بود رفتیم. تنها چیزی که تغییر نکرد این بود، من طلسمم از بین رفته بود. تاسیان محافظم شده بود. همون لحظه استاد بلند گفت: - زود؛ زود... ده دقیقه دیگه وقت رفتنه. مار سیاهی با سرعت خزید و از روی بدن من بالا اومد. استاد خواست بگیرتش؛ بچههایی که نزدیکم بودن جیغ زدن. دستم رو بالا اوردم گفتم: - مار خودمه. تو ذهن تاسیان ادامه دادم: - اصلا تبدیل نشو. با چشم تایید کرد و سرش رو تو موهام کرد. استاد با اخم گفت: - قبلا همراهت نبود؟ لبخند نمکی زدم. بدن سیاه و درخشان تاسیان رو نوازش کردم. - خودش دنبالم اومده، میشه نگهش دارم؟ سر تاسیان از تو موهام بیرون اومد. صورتم رو هیس کنان زبون زد. زبونش گرم و خشک بود. استاد گارسیا با نگاه خمار جذابش گفت: - ورود حیوانات به مدرسه ممنوعه. سر تاسیان رو نوازش کردم. - بله میدونم. تاسیان تو ذهنم با حسادت غلیظی گفت: - نمیخوام از ملکه دور باشم. ملکه برادر من هم میشناسه. بوی برادرم از خون تو میاد. اون هم تو رو ملکه میدونه. من هم میخوام مثل برادرم، به تو قدرتم رو بدم تا بتونم هرجا هستی دنبالت بیام. برادرم نمیدونه من وجود دارم؛ اصلا نمیدونه پدرم منو ازش جدا کرده تا بتونه بزرگ بشه، من دور انداخته شدم. پیشونیش رو به پیشونی من که یه هلال ماه روی پیشونیم زیر سر بند جواهرم بود گذاشت. قبل از اینکه بتونم جلوش رو بگیرم. قدرتش رو با من در میون گذاشت، و روحش رو به من کاملا تقدیم کرد. همه بدنم مورمور شد و قدرت عجیبی مثل رعد و برق تو بدنم پیچید. یه حس لذت، شعف، تو وجودم طغیان کرد. پیشونیش رو بوسیدم و زبون ماریش که قرمز تیره بود روی دهنم زده شد. از روی بدنم سر خورد و با سرعت رفت. خندیدم و موهام رو پشت گوش انداختم. میون همه حسادت و نفرتهاش، کنجکاو بود برادر بزرگش رو ببینه. دلم براش غش رفت، خیلی مظلوم بود. ولی بیرحمیش و قدرتش عجبب زیاد بود. معلومه دیگه، کسی که آکیلا بزرگش کرده باشه همین هم میشه. اگه آکیلا بفهمه پسرزاده دومش هم محافظ خودم کردم چکار میکنه؟ گارسیا به رفتن تاسیان نگاه کرد و گفت: - کار هوشمندانهای بود؛ اگه مدیر میدید از انضباطت کم میکرد. بلندتر رو به همه ادامه داد: - بر میگردیم. دختری ناراضی نالید: - یکم دیگه، مطمئنم این بار پیداش می کنم استاد. نادین با لبخند گیاه رو سمت من گرفت و گفت: - پیداش کردم. خوشحال شدم و محکم قدش زدیم. جوری دستمون به هم خورد انگار آسمون جر خورد، دیگه چه برسه دست ما. دستم گز گز کرد تکونش دادم. نادین هم با خنده آخ گفت. - گرگینه نیستی و انقدر زورت زیاده. لبخند سرخ شده زدم. بچهها جفت جفت وارد دروازه شدن. استاد هم آخر دست میاومد که مطمئن بشه همه ما رد شدیم. برگشتم نگاه کردم که دیدم تاسیان از پشت درخت داره نگاهم میکنه. الان مطمئنم اگه صداش بزنم هرجای دنیا هم باشه پیش من میاد. از دروازه با حس خنکیش روی پوستم رد شدم. فکرم درگیر تریستان شد، اگه بفهمه برادر داره چکار میکنه؟ یا بفهمه برادرش مثل خودش محافظ منه؟ هم ترسیده بودم، هم کنجکاو بودم. مدیر و میکال وقتی دیدن من سالم اومدم نفس راحت کشیدن. خنجر میکال رو سمتش گرفتم. ولی میکال خشکش زده بود. از گوشه لباسم کشید و منو همراه خودش از کلاس بیرون برد و نجوای شوکهای کرد: - هالهات خیلی قدرتمند شده! دیگه نمیتونم تشخیص بدم هاله پاک هستی یا چی؟! چکار کردی؟ چی شد اونجا؟ آروم جواب دادم: - طلسمم شکسته شد. چشمهاش گرد شد و عمیق نگاهم کرد. - انقدر راحت؟ طلسم شکست بدون هیچ واکنش؟ به خودم اشاره کردم. - هالهام عوض شده، این هم واکنش. دندون روی هم فشار داد و لب زد: - بگو چی شده؟ هالهات به هیچ موجودی نمیخوره، چون هاله ایزدی گرفتی. دستهام رو پشت سرم گره زدم، با پاهام روی زمین طرح کشیدم پرسیدم: - این بده؟ یه قدم نزدیک شد و پچ زد: - اگه تو رو بد کنه، بده. خندیدم و سرم رو بالا اوردم که چشم تو چشم نگاه خاکستریش شدم و لب زدم: - الان هاله من با رنگ چشمهات یکی شده، مگه نه؟ تکون سختی برداشت و خندهنرمی کردم. - من همونم، قرار نیست قدرت، رفتارم رو تغییر بده. پس خیالت راحت. از کنارش رد شدم و توی کلاس رفتم. مدیر عجیب نگاهم کرد انگار اون هم فهمید چیزی از درون من تغییر کرده. روی صندلیم نشستم. کمی آب خوردم و گوشه پاهام گذاشتمش. مدیر گلو صاف کرد گفت: - آفرین به شما، استادتون از شما راضی بود. اگه همیشه مطیع باشید، کار خطرناک انجام ندید، باز به کلاس عملی شما رو میفرستم. همه صدای جالب خوشحالی در اوردن. مدیر خندید و نگاه عجیبش رو به من انداخت و از کلاس بیرون رفت. استاد گارسیا، کلاس رو شروع کرد. به کسایی که گیاه رو پیدا کرده بودن نمره داد. من و نائودین هم جزء اونا بودیم. روشا دست زیر چونهاش گذاشت و گفت: - دوست دارم باز اونجا باشم. خیلی خوب بود هوای ملایم و نسیم خنک... مثل عاشقها آهی کشید. من که چیزی نفهمیدم، همه چی برای من پیچیده شد. شکستن طلسمم، تاسیان، اون مردی که به من حمله کرد. ولی با این همه تایید کردم. - عالی بود، یه روز بریم پیکنیک همچین جایی. استاد گارسیان روی تابلو زد. - وقت برای حرف زدن نداریم. میخوام بگم گیاه شیزوی چه کاربردی داره. وقتی دید بهش توجه کردیم ادامه داد: - ما میریم جنگل، برای شکار یا مثلا هرچی، زخمی میشیم. اون زخم سمیه و برای این که بتونیم برای خودمون نیم ساعت وقت بخریم؛ تا به شهر یا بیمارستان برسیم، از گیاه شیزوی استفاده میکنیم. با دقت همه ما رو نگاه کرد. - طریقه استاده، جویدن اون هستش. طعمی تلخ و گس داره که حتی باعث خشکی، تاوول و آفت دهانی هم میشه. حالا میگین، چرا بخوام استفادهاش کنم؟ مگه دیوونهام؟ باید بگم نه نیستید. ولی وقتی بین مرگ و زندگی باشید؛ چندتا آفت و تاوول رو ترجیح میدید به مردن. آرتین فورا گفت: - استاد چرا نکوبیم؟ اینجوری نیازی هم نیست تو دهن کنیم. استاد نشست لبه میز، جذاب نگاهمون کرد. ادامه داد: - آفرین سوال به جایی بود. گیاه شیزوی یه گیاه بومی و خشکه، پس حتما باید با بزاق آغشته بشه. دهن ما به میزان اون بزاق رو میده، تا ما روی محل جراحت میذاریم؛ حدود نیم ساعت هم به تو زمان میده خودت رو برسونی و سم کندتر پخش بشه. هر کی یه چیزی پرسید و تا آخر که زنگ خورد. بلند نشدم و سرم رو روی میزم گذاشتم. چشمهام رو بستم و خسته موهام رو باز کردم گیس نباشه. موهام دورم پخش شد و خواستم کش رو تو دستم بذارم چشم تو چشم آرتین شدم. روشا: بریم بیرون سایورا؟ آرتین نگاهش رو گرفت و از کلاس بیرون زد. چشه؟ نگاهش یه جوری بود. بلند شدم و چشمهام رو مالیدم: - آره بریم کلاس خفهاس. با هم بیرون رفتیم که آرتین رو با دوستهاش باز دیدم. نمیدونم چرا ظاهرش خیلی تو چشم بود و خواه ناخواه نگاهت روش! پشتش به من بود. حتی از پشت هم جذابیت خودش رو داره. بیاراده خندیدم. چی دارم میگم، پشتش جذابه! غش غش خندیدم. روشا و نادین شوکه نگاهم کردن. اصلا دست خودم نبود، انگار ذهنم با من سر شوخیش گرفته. روشا مشکوک پرسید: - چی شده؟ با خنده گفتم: - هیچی یاد یه خاطره افتادم خندهام گرفت. روشا لبخند زد و سر تکون داد. - برای من هم اتفاق افتاده. یهدفعه خندهم بگیره. یهو چیزی یادم اومد. قرار بود برای ایهاب نقاشی بکشم. دویدم سمت کلاس روشا هم دوید و گفت: - چی شده؟ بلند جواب دادم: - دفترم رو میخوام. خودم رو سر دادم تو کلاس و سمت کیفم رفتم. دفتر و جعبه مداد رنگیم رو در اوردم که دیدم بطری آبم تو جای همیشهاش نیست! جاش تکون خورده. برای اطمینان برش داشتم تا خالیش کنم بشورمش. البته دیگه سم روی من تاثیر نداره، چون تاسیان روحش رو تقدیمم کرد و وقتی روحش تقدیمم شده بدنمم دیگه ایمن به سم شدم. از کلاس بیرون زدم و به نادین اشاره کردم بریم تو محوطه. داشتم از مدرسه بیرون میاومدم تاسیان یا نمیدونم تریستان رو دیدم. خیلی شبیه هم بودن. اصلا کپی هم بودن. یه چیزی رو مطمئنم تریستان همچین کاری نمیکرد. تاسیان سعی کرده بود مثل بقیه بچه مدرسهایها لباس بپوشه، یه پیرهن سفید تنش بود با شلوار مشکی مثل بقیه پسرها. نگاهم رو که دید لبخند زیبایی زد. گفتم تاسیانه، چون تریستان لبخند نمیزنه. سعی کردم ضایع بازی در نیارم تا لو نره. وارد محوطه شدیم. نسیم خنک و لطیف پوستم رو نوازش کرد. روی صندلیهای تو محوطه نشستم و دفتر نقاشیم رو باز کردم. یه قلم برداشتم و برای ایهاب نقاشی کشیدم. نقاشی یه دختر و پسر که دارن روی پشت بوم ستارهها رو میبینند. چون میخواستم یه روز برم پیش ایهاب این کار رو کنم. پسر نه ساله بانمک که میگه بزرگ شدم میام میگیرمت. خندیدم. روشا و نادین، چپ و راست من نشستن. روشا هیجان زده گفت: - چقدر قشنگه! نادین هم تایید کرد. با لبخند جواب دادم: - هوم، میخوام برم پیشش با هم ستارهها رو ببینبم. روشا تو شونهام زد: - بگو ببینم دوست پسرته؟ چشمهام درشت شد و قهقهه زدم: - نه! اون فقط نه سالشه. روشا بادش خوابید و نادین کنجکاو پرسید: - کسی رو نداری؟ سر به منفی تکون دادم و پرسیدم: - شما چی؟ روشا به نادین حرصی نگاه کرد و جواب داد: - نمیذاره من با پسری دوست بشم. پونزده سالم بود از یه پسره خوشم اومد نادین انقدر کتکش زد که پسره به من گفت تو یه روز با این برادر وحشیت ترشی میافتی. نادین ذوق کرد و خندید. - من پسر مردم رو نجات دادم. تازه تو دوست پسر برای چی میخوای؟ من هستم دیگه، غیر اینه مثل وروره جادو میخوای حرف بزنی یکی گوش بده؟ روشا غرش کرد. - دوست پسر داشتن فرق داره، کلمات احساسی، زیر بارون قدم زدن... نادین با حرص جواب داد: - و تمرگیدن تو خونه از مریضی و سرطان. روشا با جیغ گفت: - تو بی احساسی. نادین لپ روشا رو کشید. - جوووون بابا بخورمت توله. روشا زیر دست نادین زد. من هم وسط جفتشون دهنم باز مونده بود. کفرم در اومد و با دفتر تو سر جفتشون زدم. روشا سرش رو مالید و آخ کرد. نادین دست به سینه نشست و گفت: - من هم دوست دختر ندارم. خواهرم مثل یه گراز وحشی همه رو پر میده. خندیدم. خیلی باحال بودن! روشا هم دست به سینه شد و آهی کشید گفت: - بخاطر شکارچی بودنمون هم وقت نمیکنیم با کسی باشیم. آسمونم رو رنگ کردم و جواب دادم: - زمانش برسه خودش میاد حتی وقتی وقت نداشته باشید لا به لای وقتتون خودش رو جا باز میکنه. روشا خندید و نادین هم خندید! چه ذوقی میکنند. خندهام گرفت از ذوقشون. برگه نقاشیم رو پاره کردم و پشتش یه خط نوشتم. من هم دلم برای تو تنگ شده، خوب غذا بخور وقتی اومدم رنگ پریده نباشی. «دوست تو خانم دکتر» نمیخواستم از بچگی فکرش روی من باشه. باید احساسش رو منحرف کنم روی این که دکترش هستم نه کسی که بزرگ شد بخواد خودش رو درگیر من کنه. بلند شدم که همون لحظه زنگ خورد! دویدم و داد زدم: - شما برید تو کلاس من اینو میدم به استاد نواسترا و میام. با سر تو سینه یکی فرو رفتم. سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم. با دیدن چشمهای نارنجی که ترکیبش با فیروزهای شده بود مثل این که آسمون میخواست با زور تو چشمهای نارنجیش جا باز کنه. خشکم زد، چقدر از نزدیک چشمهاش خوشگل بود! مژههاش سرخ بود و روی صورت سفیدش سایه انداخته بود. بوی خوش چوب یا یه ترکیب آرامش بخش از بدنش می اومد. دستم رو روی سینهاش گذاشتم. لبهاش تکون خورد و صداش تو گوشم پیچید. - مراقب باش! یه وقت همینجوری راه خودت رو تو قلب کسی اشتباه گم میکنی. تو میری ولی رد پاهات اونجا می مونه. دهنم باز موند! خندید. - الان دارم تلاش میکنم مخت رو بزنم البته اگه داشته باشی. چینی به بینیم دادم و با اخم جواب دادم: - با نمک بودی آفرین، ولی سری بعد بیشتر تلاش کن چون کیفیت نمکت زیاد خوب نبود. دهنش باز موند و خندیدم. از کنارش رد شدم و در دفتر رو زدم وارد شدم. مدیر تو دفتر نبود و میکال داشت خسته دمنوش میخورد. با چند نفر حرف میزد. منو که دید بلند شد سمت من اومد. برگه نقاشیم رو بهش دادم و گفتم: - برای ایهاب. لبخند زد و برگه رو از من گرفت. - باشه، خوشحال میشه ببینه جوابش رو دادی. لبخند زدم و دویدم و تو کلاس رفتم. روشا و نادین دم کلاس منتظرم بودن. نفس نفس زدم و روی صندلی نشستم گفتم: - دادم. آرتین بلند نالید: - آخ آخ درد داره، یه نفر روی سینهام چپ کرد. سرخ شدم و جوابش رو ندادم ولی نگران شدم واقعا بدجور تو سینهاش خوردم چیزیش نشده باشه؟ دوباره بلند گفت: - برم پیش کی درمانم کنه؟ آخـــــ آخ... دختری با ناز جواب داد: - آرتینخان بد نباشه! برم طبیب بیارم؟ آرتین خیره به من گفت: - نه ممنونم. پسری بلند شد نگران سمت آرتین رفت گفت: - غیر شوخی آرتین، چیزیت شده؟ آرتین خندید. - نه بابا شوخی کردم. پسره پیرهن آرتین رو کنار زد که دیدم سینهاش سرخ شده! بدنش چقدر سفید بود. ناخداگاه بلند شدم سمتش رفتم. زیر دست پسره زد و غرید: - گفتم خوبم صدرا. نزدیک صندلیش شدم. گوشه پیرهنش رو کنار دادم و با دقت نگاه کردم. شوکه لب زد: - هی چکار میکنی! با دقت نگاه کردم و گفتم: - چیزی نیست. دست روی سینهاش گذاشتم و با شفاگری که یونا یادم داد، کوفتگی خفیفش رو از بین بردم. صدای صاف کردن گلو اومد و مردی داد زد: - چیکار میکنید؟1 امتیاز
-
یکم به غرغرهای روشا گوش کردم؛ به قول نادین از همه ایراد میگرفت. اگه بهش رو میدادم روی همه عیب میگذاشت. استارتش وقتی زده میشد پایانش با زنگ مدرسه بود. وارد کلاس شدم. دیدم کسی سر به سرم نگذاشته. نشستم و چشمهام رو بستم. بخاطر همجوشیها ذهنم خسته بود. یه جورایی شبیه ناظری بودم که از چند روح و چشم به زندگی نگاه کرده. نادین آروم پرسید: - سایوراخانم خوبی؟ چشمهام رو باز کردم و تایید کردم. - آره، فقط خوابم میاد. لبخند زد و روشا اومد حرف بزنه استاد اومد. یه پسر جوون بود! به همه ما نگاه کرد و دست تو جیبش کرد. کروات سیاهش رو شلتر کرد. پسری مو مشکی، چشم مشکی با لبهای نه خیلی بزرگ و برجسته متناسب به صورت بود. خوشگل اون چنان نه، ولی جذاب آره بود. یه کت و شلوار هم پاش بود. دستی تو موهای سیاهش کرد و با چشمهای خمارش گفت: - من استاد شما گارسیا هستم. از الان تمامی دروس مربوط به گیاهان، معجون سازی، درمانگری و غیره با من هستید. از نظر همه ما رو گذروند، دید خیره شدیم بهش و داریم با دقت گوش میدیم. ابرو بالا انداخت و ادامه داد: - الان سمت کتابها نمیرم تا زمانی که جناب نواسترا بگه، پس یه گیاه به شما نشون میدم، شما به خاطر میسپارید. میریم جنگل پیداش می کنیم زمانش هم فقط سی دقیقه هستش. همه شوکه شدن و آرتین بلند پرسید: - استاد گارسیا، چرا انقدر زمان محدود؟! استاد اخم کرد: - دقت، سریع فرض کنید تو خطر جدی و مرگبار هستید؛ باید خیلی زود تو جنگل این گیاه موثر و زود تاثیر رو که همه جا رشد میکنه و همه بیخیالش هستن رو پیدا کنی. آرتین اخم کرد و غر زد: - مسخرهاست! دستم رو بالا گرفتم، اجازه داد حرف بزنم. پرسیدم: - من هم میتونم بیام؟ پشت میز نشست. گلدونی از غیب روی میز ظاهر شد گفت: - آره که میتونی، ولی به شرطی که جلو چشم باشی، دور نشی و مطمئن باش تاثیری روی نمرههات نمیذاره. برعکس بقیه که اگه پیدا نکنند نمره کم میکنم. شما بخاطر محدودیت مدیر گفته آزمونهای عملی رو نمره رو جور دیگه حساب کنم با فعالیت کلاسی و آزمونها. روشا خوشحال شد و جیغ خفه و تو گلویی زد: - وای میتونی بیای. لبخند خوشحال زدم و دست روشا رو محکم گرفتم. آرتین با اخم پرسید: - چرا خانم سانترو انقدر ویژه باهاش برخورد میشه؟ میدونم ملکه آسمانه ولی مگه شعار انجمن این نیست امپراتور هم باشی، درون انجمن ثبت نام کنی یکسان رفتار میشه؟ استاد گارسیا خودکار روی میز زد: - چون آخرین نسل از تبارزادگان نور هستش و خاصتر از نورزادگان؛ از شما هم میخوام مراقب ملکه آسمان و نور باشید. بعضیا باشه گفتن ولی بقیه سکوت کردن. آرتین با اخم که دیگه خبری از لودگیش نبود با مدادش بازی کرد. پسر خوشگل و بیشتر خوشگل باحال بود. یه پسر مو قرمز با چشمهای نارنجی روشن که درونش مثال ریشه مویی فیزوزهای بود. لبهاش براق و قلوهای مردونه بود، خیلی قلوه نبود ولی جذاب بود. هیکل عضلانی داشت که از زیر پیرهن هم میشد به سیکسپکهاش نگاه کرد. همیشه هم دیدم سه دکمه پیرهن سفیدش بازه. یه زنجیر مشکی تو دستش بود و یه نخ قرمز دور مچ دستش. سرش رو بالا اورد، نگاهم رو گرفتم و به جای دیگه دوختم. استادگارسیا جفت جفت بلند میکرد، تا به گل خیره بشیم. آخر نوبت به ما رسید. روشا همراه پسری مو بور چشم بنفش که اسمش آسیم تکین بود رفت. بعدش نوبت من و نادین شد. سمت میز استاد رفتیم. یه گل علفی شکل شبیه شبدر، داخلش خطهای قرمز، با دقت برسیش کردم. انگشت شستم رو روی گل زدم برگ رو بالا دادم به زیر برگ و ساختارش خیره شدم. زیر برگ اسکلت برجسته داشت، کمی گل رو فشار دادم انگشتم رو زیر بینیم گرفتم بوی تیز که به حالت سمی بود و یه ته بوی بتادین داشت. قد صاف کردم که دیدم استاد گارسیا با دقت منو داشت برسی میکرد و گفت: - شبیه یه کار کشته گل رو برسی کردی! همه ظاهر گل رو دیدن ولی تو تا باطن گل. بازوم رو فشار دادم و جواب دادم: - طبیعت میتونه هم دوست تو باشه هم دشمن؛ خلاصهاش هرگلی گل نیست و هر علفی هم علف نیست. روزی گلی تو رو زمین میزنه و علفی نجاتت میده. مات من شد. همراه نادین سمت میزهامون رفتیم نشستیم. جناب گارسیا خنده جذابی کرد و حرف منو روی تابلو با دست خطی خوش نوشت و گفت: - درسته تو کل آموزش منو تو دو خط به زبون اوردی. روزی ما از گل به پای علف میافتیم نجاتمون بده. طبیعت هم همیشه مهربون نیست. گیاه شیزوی که الان دیدید چندین مدل ازش هست پس هر علفی دارو نیست، گاهی ممکنه سم باشه و جون تو رو بگیره، پس باید بینش و درک، دقت و هوش رو بالا ببری. یه دست تو جیب کرد و آهی جذاب کشید. اصلا همه رو با جذابیتش کشته بود و گفت: - خلاصه بهتره حواس جمع باشید این چیزی نیست بخوام من به شما بگم چون فقط با تجربه تجربه و باز هم تجربه بدست میارید. من میتونم بگم شما فقط حفظ کنید ولی یاد گرفتنش خیلی فرق داره. باز هم همه خیره استاد بودن. خندهام گرفت لعنتی با این که زیاد خوشگل نبود ولی واقعا جذاب بود. لحنش، نگاه خمارش دروغ چرا چشمهای خمار کشیدش شاید نمیگذاشت به خوشگلیش نگاه کنیم چون تمام جذابیت و خوشگلیش رو انگار خدا رو چشمهاش کار کرده بود. سمت در رفت و گفت: - آسیم برو مدیر رو خبر کن دروازه باز کنه. آسیم بلند شد و رفت. استاد گارسیا با ماژیک تو دستش بازی کرد و پرسید: - نمیخواید سوالی بپرسید؟ روشا فورا پرسید: - چطور یه گیاه سمی رو شناسایی کنیم؟ استاد به روشا خیره شد و جواب داد: - سوال خوبی پرسیدی. دو قدم دیگه برداشت لبه میزش لم داد و پرسید: - کسی میتونه سوال دوستش رو جواب بده؟ دختری دستش رو بالا برد و پرسید: - هرچی زیباتر باشه سمی. استاد سری با نه زیاد تکون داد و جواب داد: - ممکنه بعدی؟ آرتین با لودگی گفت: - شیره گل سفید باشه سمیه؟ استاد تک خنده زد: - احتمالا ولی صد در صد نه بعدی... دختری بلند شد و جواب داد: - بوی تند؟ استاد دستش رو به مایل تکون داد: - میتونه این باشه ولی گاهی بو جواب قطعی نمیده. استاد به من نگاه کرد و پرسید: - خانم سانترو شما که اون جور گیاه رو برسی کردی باید حرفی داشته باشی، درسته؟ خندیدم و سر به منفی تکون دادم. - من برای گیاه سمی حرفی ندارم. چرا؟ چون گیاهها زندگی پیچیدهای دارند ولی میتونیم گاهی متوجه بشیم. تمامی بچهها درست گفتن. رنگ، بو، شیره... میتونیم به حالت حیوانات نگاه کنیم، درخشانی برگ و رنگهای غیر طبیعی پرداخت کنیم. ولی بازم نباید گول خورد. همونطور که پای تابلو گفته من رو نوشتید. طبیعت میتونه گیج کننده باشه. گاهی پرندهها با سم سازگار هستن و میتونند بیان اون رو بخورن. یه گیاه سمی شاید میوه زیبا ولی سمی برای طعمه بذاره. ولی بازم و بازم... تجربه، تو تا تجربه نداشته باشی نمیتونی قطعی بگی این گل سمی نیست. و شاید روز یه سم با ترکیب دوز کمش با چیزی همون جون تو رو نجات بده پس باید شناخت، دید، بوید و هوشیار باشی. استاد نگاهش محکمتر به من چسبید. نتونستم زیر نگاه جذابش بمونم و هول کرده دست روی گوشم کشیدم. استاد خنده جذابی زد: - فکر کنم داریم به یه پژوهشگر کوچولو نزدیک میشیم. کسی که میشکافه درسته؟ سرخ شدم و گونههام داغ کرد. خنده زیبایی زد و گفت: - همون طور که خانم سانترو گفت، سمی بودن گیاه با تجربه و تحقیق بدست میاد. پس میخوای عالی باشی؟ بشکاف تا وقتی چیزی رو از درون نشکافی و برسی نکنی نمیتونی نتیجه دلخواه بگیری. دستهاش رو به هم کوفت و ادامه داد: - خب مدیر اومد، کیف لازم نداریم ولی با خودتون آب بیارید تشنه نشید. مدیر همراه آسیم اومد. نگاه هرزش رو به من دوخت و لرزیدم. اخم کردم و بطری آبم رو برداشتم. یک راست نزدیک من شد و دست روی میزم گذاشت و تو صورتم گفت: - الههنور، من دارم ریسک میکنم برای فرستادن شما حق ندارید از بچهها و استادتون دور بشید متوجه شدید؟ لپم رو پر باد کردم و غر زدم: - متوجه شدم. انقدر نگاهم کرد که داشتم پشیمون می شدم برم. کلافه از من نگاه گرفت و به استاد گارسیا گفت: - خیلی مراقبش باش، الههنور آخرین بازمانده از نسل نور هستش. میکال وارد کلاس شد. با گارسیا محکم دست دادن و به من نگاه کرد. نزدیکم شد و خنجری دستم داد گفت: - برگشتی پسش بده برای محافظت از خودت ببرش. خندیدم و متعجب گفتم: - دارید منو میترسونید! فقط نیم ساعت یه گیاه میخوایم پیدا کنیم. یاد موضوع صبح که یه ژذا به من حمله کرد افتادم. خجنر رو گرفتم و میکال جواب داد: - نیم ساعته ولی همین فرصت میتراشه تو رو بگیرن. به خنجر نقرهای نگاه کردم و سر تکون دادم: - حواسم هست، دور نمیشم از استاد. مدیر کلافه وردی خوند و دروازه طوسی که از درونش جنگل معلوم بود باز کرد؛ اول استاد وارد شد و بعد ما دو نفر دونفر وارد شدیم. من و نادین آخرین نفر بودیم. خنجر و بطری آبم رو محکمتر تو دستم گرفتم. از دروازه رد که شدم؛ حس خنکی کردم. انگار از زیر یه نسیم خنک گذشتم. جنگل با آفتاب ملایمش، بوی گل و گیاهان، و بیشتر بویی شبیه به یاس دلم رو پیچوند و کاری به سرم اورد عمیقتر این هوای خوش رو که آفتاب به عرق و بو انداخته بودش رو نفس بکشم. استاد کنار من ایستاد. بوی خنکش با بوی طبیعت، میکس جالبی تو بینیم رو چالش زد. استاد بلند گفت: - تو دید باشید، دور نشید، شوخی تو جنگل ممنون، تحریک کردن که تو نمیتونی، جرات نداری، و یا بازی شجاعت این جا ممنوع. ما برای درس اومدیم نه تفریح، حالا... به سلامت سی دقیقه از الان تایم گرفته شد. به زمین نگا کردم و نادین هم کمکم کرد. لا به لای چمنها گلهای آبی ریز و حتی زرد، سفید و صورتی بود. لبخند زدم. مثل همه بچهها خم شدم و تو چمنها رو گشتم. هنوز پنج دقیقه نشده بود دختر و پسری فریاد زدن که پیدا کردن. نادین نیم نگاهی کرد و پوزخند زد: - گیاه رو از خونش اورده بود. همون لحظه هم استاد گارسیا گفت: - چند ساعت از چیده شدنش میگذره خاصیت نداره و نمره هم نداره برو باز پیدا کن. منو نادین خندیدیم. استاد با زیرکی جواب داده بود تقلبت بی فایدهاست. حدود بیست دقیقه چمنها رو زیر و رو کردیم. چند نفر تونسته بودن پیدا کنند ولی من محدود بودم نمیتونستم جلوتر برم. بغ کرده به اطراف خیره شدم که تو درخت سه متر از من دورتر یه مرد شنل پوش رو دیدم! اومدم به استاد بگم یه نی تو دهنش گذاشت و چیزی سمت من پرتاب کرد. زمان لحظهای برای من از حرکت ایستاد. سوزن سمی رو تونستم ببینم. با یه حرکت سوزن رو گرفتم. دستم رو بالا اورد. چشمهام داغ کرد. سرم رو کج کردم و سر انگشت اشارهام که مثل تنفگ گرفته بودم مورمور شد و نوری طلایی بیرون زد. یک راست تیر چاکرام به جفت پاهاش خورد و از درخت افتاد. نزدیکش شدم و فورا دست روی سرش که شنل داشت گذاشتم. سه ثانیه برای همجوشی میخوام. تهدید، بیچارگی، فقر، مادر و پدر مریض بعد... فرمان فرمان و بازم فرمان بدون صورت. نعره زد و حمله کرد. دستش رو پیچوندم و روی کمرش نشستم. شنلش رو برداشتم به صورت لاغرش خیره شدم. هرکی فرمانهای کشتن منو میده خیلی زیرک و باهوشه که خودش رو نشون نمیده. با دیدن همون گیاهی که میخودم کنار بازوی مرد لبخند زدم. استاد شوکه به کسی که شکار کرده بودم نگاه کرد. نمیدونم چرا نترسیده بودم و گفتم. - میخواست منو بکشه. استاد با دو انگشت تو گردن مرد زد و بیهوشش کرد. یهو چنان فریادی سر من زد که پرندهها در رفتن. - چرا سر از خود وارد عمل میشی؟ نگفتی تو رو بکشه؟ ترسیدم و از روی مرد بلند شدم و گیاه رو کندم. همه دور ما جمع شدن که آرتین با حیرت جلو اومد به مرد نگاه کرد و گفت: - از خاندان سرزمین سیگنوس هستش! به دکمه سفید شنلش نگاه کردم تصویر قو روش بود. و آره از خانواده سیگنوس بود. مردی که می خواست منو بکشه گناهی نداشت فرمان بهش داده شده. نادین چرخوندش و دست روی سرش گذاشت و اخم کرد گفت: - بهش فرمان داده شده اگه بیدار بشه معمولا هیچی یادش نیست چون فرمان تو سرش داره کمرنگ میشه. شوکه شدم! نادین چقدر زود فهمید. روشا با اخم جواب داد: - خدای من! قربانی خاموش، یه مهره حرکت؛ این بازی کثیفیه. هم همه شد و هرکی یه چیزی گفت. صدای تیرکی اومد و سرم چرخید. با دیدن تریستان پشت یه درخت که جلو نمیاومد لبخند زدم. تبدیل به مار سیاه شد و با سرعت روی بدن من چنبره زد. همه جیغ زدن و عقب رفتن. استاد خواست برش داره فورا گفتم: - مار خودمه. سر مار رو نوازش کردم چون کنترلی روی همجوشی کردنم نداشتم تمام اطلاعاتش تو سر من اومد! خشم، نفرت، رها شدن، تاریکی و تاریکی، اژدها نمیتونه بشه و به تریستان حسادت شدید داره. اومدنش اتفاقیه، منو نمیشناسه ولی میدونه بوی خوبی دارم برای همین نزدیکم شده. نه این مار من نیست! تریستان نیست! نفسم بند اومد. تریستان بردار دو قلو داره! قلبم تیر کشید و با سرعت از روی خودم کندمش و پرتش کردم. خنجرم رو از غلاف بیرون اوردم. نفس نفس زدم و نگاهم کرد. خواست جلو بیاد جیغ زدم: - نیا! تریستان و تاسیان اسمش تاسیان بود. غم تو چشمهاش، بغض تو چشمهاش میگفت این اسم شدیداً برندازشه. صداش تو سرم دورگه پیچید: - برادرم رو میشناسی؟ برای همین اشتباه گرفتیم؟ فکر کردی آشنای تو هستم؟ نفس نفسهام بلندتر شد. تاریکیش خیلی از تریستان غلیظتر بود. به درخت کوبیده شدم و مه سیاه با رگهای آبی دورش چرخید و آدم شد. دستش رو به درخت کوبید و غرش کرد: - میشناسیش؟ چشمهام رو بستم و بیاراده لبخند وحشتناک زدم. نترسیده بودم، از هیجان به نفسنفس افتاده بودم. انگار تاریکیش داشت یه چیزی از وجودم رو ارضا میکرد. انگشتم رو سمت دهنم بردم و گاز گرفتم. همه کارهام بیاراده خودم بود. بوی خون من گیجش کرد و تا بخواد عقب بره تو دهنش کردم. لرزید و شوکه شد. آروم انگشتم رو با لذت مک زد. دهنش مثل کوره داغ بود. دستم رو از دهنش بیرون اوردم و دستوری گفتم: - محافظ من شو تاسیان. ناباور زانو زد و مشتش رو به قلبش کوبید. - تا ابد وفادر ملکهام میمونم. یهو به خودم اومدم و سرم گیج رفت! بدنم اختیار از خودش نداشت. انگار جلوتر از عقل من بدن من تصمیم می گرفت چیزی عمیق و عجیب تو دلم تکون خورد و بیهوش شدم. ... به اطرافم که همش سیاهی بود خیره شدم! این سیاهی فرق داشت. تاریکیش تاریک نبود باتلاق بود یه تاریکی که تو رو درونش میکشید. فرار کردم. دویدم... انگار دنبالمه! هرجا میدوم هست. دویدم، دویدم دویدم... میخواستم به نور برسم، نور هم فرار می کرد. تو چرخه فرار و گریز بودم.. چیزی از درون تاریکی صدام میکرد. انگار میگفت با من شو. ترس تا استخونم رسیده بود. از چی فرار میکردم؟ از تاریکی که درونش رو نمی تونستم ببینم و نور هم درونش حل میشد؟ جیغ زدم و افتادم. تاریکی که هیچی ازش نمیدیدم جز سیاهی منو بلعید و نور هم بلعیده شد. نعره زدم. ولی نه درد داشتم نه چیزی! تو تاریکی نشستم هیچی نمیتونستم ببینم. ایستادم و صدا زدم. - هی؟ هی هی هی هی هی... صدام پژواک شد. - کسی نیست؟ کسی نیست نیست نیست نیست... باز پژواک خودم. خودم رو بغل کردم. به طرز عجیبی دیگه ترس نداشتم. تو تاریکی که انگار من حکمرانش بودم قدم برداشتم و گفتم: - خیلی تاریکیه. نوری همه جا تابید! یه نور عادی نبود. نوری بود که با این تاریکی، میتونست غلبه کنه و سیاهی رو نه این که دور کنه بلکه درونش نفوذ کنه و روی من بتابه. دورم پر از نور شد و هاله خاکستری دور نور گرفت. همه جا تاریک بود، ولی راه من نه... راه من نورانی و هاله خاکستری بود. قدمهام رو با احتیاط برداشتم و گفتم: - این جا کجاست؟ صدای آشنایی تو سرم پیچید و بعد آشینا تو قسمت خاکستری هاله ایستاد. متعجب سوت زد. - اوه طلسمت شکسته شد! چقدر تاریکیت ترسناکه. خیلی عجیبه کنترلش رو داری. یه قدم برداشتم نور با من حرکت کرد و آشینا رو تو نور اوردم. چشمهای کریستالیش درخشانتر شد و گفت: - چه حسی داری؟ سر به منفی تکون دادم. - هیچی انگار کامل شدم. انگار این محدوده منه. لبخند مرموز زد و چرخید. - من این جا اومدم تا تاریکیت به تو حمله نکنه، انگار الکی نگران شدم. یه چیزی تو دلم تکون خورد. آشینا انقدر با ادب نبود همیشه میخندید و برای ترسوندن من تلاش میکرد. برای احتیاط دست روی سر آشینا گذاشتم. هیچی تو سرش نبود تاریکی و تاریکی بود. سرم رو کج کردم و یه قدم عقب رفتم و گفتم: - درسته نگرانی نداره چون تو خود تاریکی هستی. برگشت نگاهم کرد. دوباره تو محدوده خاکستری قرار گرفت. نیشخند زد و حالتش عوض شد شبیه من شد. بدنش پر از جواهرات شد ولی با نگینهای سیاه، دلخور گفت: - چرا اول نور رو آزاد کردی؟ چرا انقدر تاریکم مودبه؟ خندید، انگار صدای ذهنم رو شنید. - چرا به خودم حمله کنم؟ من میخوام جذبت کنم، میخوام منو از نور بیشتر بخوای، وقتی خشمگینی استفادهام کنی. من و نور با هم طلسم شدیم درونت ولی تو اول نور و آزاد کردی، پس کی من؟ صدایی از پشت سرم که کپی خودم ولی با آرامش و گرما بود پیچید: - چون من از تهدیدهای اطراف دورش می کنم، اگه بفهمن تاریکی داره میکشنش. پس به من بیشتر نیاز داره تا تو. برگشتم خودم بودم با جواهرهای نورانی روی بدنم! پشتم نور و جلوم تاریکی من هم افتاده بودم تو رنگ خاکستری! نه تاریک نه روشن. تاریکی: من تو خشم و غم، ترس و همه چی میتونم کمکش کنم. نور با گرمی و لطافت جواب داد: - ولی من کنترل بهتری دارم، مردم نور رو بیشتر دوست دارند. تا تاریکی خواست جواب بده گفتم: - من الان تو رنگی که هستم خوشم میاد. نه نور تو رو می خوام نه تاریکی تو. من ترکیب شما رو میخوام. جفتشون شوکه شدن و فورا گفتن: - اما... دستم رو بالا اوردم. - تعادل میخوام، جنگ درونی نمیخوام. اگه نمیتونید برای همیشه خاموش بشید. ترسیدن ولی یه چیزی درونشون تغییر کرد. نور اشک سیاه ریخت و تاریکی اشک نور و یک صدا گفتن: - ما تو رو امتحان کردیم. درواقع نور تاریکی بود و تاریکی نور ما از اول با هم بودیم ولی نمیدونسیم تو کدوم از ما رو میخوای. چشم هام رو بستم و لبخند زدم. - من ترکیب شما رو میخوام این خیلی با جفتتون رو میخوام فرق داره. وقتی ترکیب بشید چیزی رو میسازید که از خودتون قویتره. تو تاریکی و نور قدم زدم و حرف زدم. پژواک صدام تو نور و تاریکی چرخید. - وقتی تو نور زیادی، چشم زده میشه... ممکنه راهت منحرف بشه، پس نور زیاد خوب نیست. و وقتی تو تاریکی هستی، نتونی جلو پاهات رو ببینی همون تاریکی خودت باعث سقوطتت میشه. من میخوام ترکیبی از شما رو داشته باشم که نه باعث سقوطم بشه نه چشم و دلم رو بزنه. جفتشون احترام گذاشتن و یک صدا گفتن: - پس ما از الان تغییر ماهیت میدیم و میشیم سایه راه تو. لبخند زدم. - بشید سایه من و از سقوطم جلوگیری کنید. هر دو با هم دست دادن و خندیدن. - تو ما رو رام کردی، پس سقوطتت هم رام میکنی. وقتی سقوطی به پای تو بیفته دنیا تکون میخوره. جفتشون دود خاکستری شدن و تو قلبم فرو رفتن. انگار قلبم بلعنده شد. نور و تاریکی رو همزمان بلعید و دورم رو به پوچی تبدیل کرد.1 امتیاز
-
به نام خدا نام رمان: یه مشت گیلاس ژانر: عاشقانه نویسنده: فاطمه صداقت زاده مقدمه: اگر قرار باشه که نشه، خودت رو بکشی هم نمیشه. اگر هم که قرار باشه بشه، دنیا هم بسیج بشن نمیتونن جلوش رو بگیرن. یه وقتهایی هم هست که همه چیز دست به دست داده تا نشه. ولی خب ما انسان ها یه چیزی داریم به اسم "اراده" که کوه رو میتونه جا به جا کنه. قهرمانها همه جا هستن. اونا بین ما آدمهای عادی زندگی میکنن فقط یه تفاوت بزرگ دارن که همون باعث میشه اونا قهرمان بشن اما ما نه! قهرمانها طرز فکرشون متفاوته، اونا فقط به فکر خودشون نیستن، راه ساده و پیش پا افتاده رو دوست ندارن. قهرمانها حاضرن سختی بکشن و فداکاری کنن تا مسیر برای همنوع هاشون هموار بشه. اونها دنبال یه زندگی آروم و بی سر و صدا نیستن. بزرگترین ویژگی این آدمها "از خود گذشتگی" نام داره. خلاصه: همه چیز با یه نگاه شروع شد... نگاهی که اکر کسی میدید حکم زنده به گور شدنمون رو امضا میکرد! اما نگاه تو انقدر رنگ زندگی داشت که نتونم ازش چشم بگیرم. تو روستایی که دور تا دورش تا چشم کار میکنه فقط کوه و درخت و جنگله و خان نعوذبالله جای خدا برای جان و مال و ناموس مردم حکم میکنه؛ کسی حق نداره بیاجازهی خان نفس بکشه. وقتی خان بگه عشق و عاشقی ممنوعه صرف کردن فعل "دوست داشتن" از موهبت الهی تبدیل میشه به مصیبت، به بلا... اینجا "دوستت دارم" خطرناک ترین جملهایه که میتونی به زبون بیاری! اما من از هیچ چیز نمیترسم. مخصوصا وقتی که نگاهم که به چشمهای تو باشه.1 امتیاز
-
همه نگاهها روی من بود، یه حس بد داشتم. انگار تو لونه هیولا بودم، قلبم تند تند میزد. میکال بلند شد که مدیر با اخم گفت: - خانم سانترو، هر چند برای شما سخت بود اذیتتون کردن. ولی لطفا از قدرتتون استفاده نکنید. ما ضرر زیادی دیدیم. از لباس و کیف تا نیمکتها رو نابود کردید. مکث کرد و آهی کشید. - با این که سفارش کتاب دادیم ولی هفته دیگه به دست ما میرسه. مکث کرد و پیشونیش رو فشار داد ادامه داد: - هر کسی اذیت کرد شما رو به بنده یا جناب نواسترا که به ایشون اعتماد دارید، خبر بدید. خودتون اقدام نکنید که بخواد محافظ شما یا امپراتور بیاد. داشتم مثل بستنی آب میشدم. خفه و سنگین جواب دادم: - متوجه شدم. مدیر کریثامن با نفسی راحت جواب داد: - خیلی خوبه، میتونی با جناب نواسترا بری. میکال گوشه لباسم رو گرفت و با خودش از دفتر بیرون برد ولی شنیدم یکی از استادهای زن ناباور گفت: - مثل عروسک میموند باورم نمیشه همچین چیزی واقعی باشه. سرختر شدم و سرم رو پایین انداختم. میکال از تو جیبش کاغذی در اورد و سمت من گرفت. - کاری که گفتی رو کردم جواب هم داد. ایهاب خوشحال شد و برای تو نقاشی کشید. سنگینی دلم کم شد و برگه رو با دست یخ کرده گرفتم. بازش کردم. با دیدن نقاشیش لبخند زدم و حالم خیلی خوب شد. یه پسر کشیده بود که یه قلب تو دستش بود و داشت گریه میکرد. متوجه شدم دلش برای من تنگ شده. خندیدم و گفتم: - جوابش رو زنگ تفریح میکشم میدم. تایید کرد و وارد کلاس شدیم. با ورودم رنگ همه پرید. حق داشتن بترسن! با اشاره میکال روی صندلیم خواستم بشینم حس بدی گرفتم. عقب عقب رفتم. میکال آروم پرسید: - چیزی شده؟ خیره نیمکتم شدم و سرم رو کج کردم روی زمین نشستم. نمیدونم چرا یه حس خیلی بد به میز و صندلی داشتم. همه کنجکاو و ترسیده نگاهم کردن. میکال میز و صندلیم رو نگاه کرد و گفت: - چیزی نیست. بلند شدم و خواستم بشینم. یه موجود کریه سمت من حمله ور شد. نادین با سرعت بالایی از روی نیمکت خودش پرید و خنجری تو دستش ظاهر شد. تو یه حرکت اون موجود رو کشت و روشا ناباور گفت: - یه ژذا این جا چی میخواست! نادین نفس عمیق کشید و به جنازه ژذا خیره شد. یه موجود سیاه با صورت برعکس بود. روی دست و بندنش هم خز سیاه داشت. نفس عمیق کشیدم و نشستم کنار ژذا و دست روی سرش گذاشتم. با روحش قبل از این که کامل بمیره همجوشی کردم. ترس نداشتم. به طور عحیبی با دیدن هیولاها حالتم عجیب میشه و شیفتهاشون میشم. زبان ژذاها تو ذهنم نشست و خاطراتش تو سرم فرو رفت. جنون، کشتار، دیوونگی، فرمان، فرمان، فرمان. آخرین فرمان این بود.« به صاحب این صندلی حمله کن و بکشش.» صدا بود، فرمان بود، تصویرش نبود. نفس عمیق کشیدم و بلند شدم. وجود تاریکیش رو با نور بلعیدم و از روی زمین و زمان پاکش کردم. توی جای خودم نشستم و گفتم: - میتونید درس رو شروع کنید استاد، نادین برگرد و بشین. نادین شوکه چشم گفت. میکال یه ذره نگاهم کرد و درس رو شروع کرد. تو زمان درس دادن اصلا حواسم نبود. همه فکرم راجب ژذا بود. اون فرمان، صداش خش دار و کلفت بود. تاریک بود و بیرحم. گوشه برگهام با مداد سیاه ژذا رو به اندازه کوچیک کشیدم. با همون شکل و جزئیات، نقاشی بلد نبودم از همجوشیهام یاد گرفته بودم. با صدای میکال تکون سختی برداشتم. با اخم پرسید: - بیا این صورت مسئله رو حل کن. گیج به خودش و تخته نگاه کردم. بلند شدم و ماژیک رو ازش گرفتم. به مسئله نگاه کردم. جوری که مچ دستم به تابلو نخوره جواب رو نوشتم و میکال گفت: - آفرین میتونی بشینی. سر تکون دادم و تو جای خودم نشستم. روشا پچ زد: - عالی بودی. لبخند محو زدم. میکال یکی یکی همه رو صدا میکرد و انواع اقسام مسئله رو حل کردیم. با خوردن زنگ تفریح، تغذیه از تو کیفم برداشتم. یه جعبه آجیل پوست کنده هم از تو کیف برداشتم. روشا و نادین کنارم اومدن و بیرون رفتیم. جفتشون سکوت بودن. راستی من چرا زیاد گشنم نمیشه؟ وقتی همجوشی میکنم یه حس سیری میکنم. فقط بدی همجوشی اینه خسته و خواب آلود میشم. البته فقط برای سنهای هزار به بالا این جوری میشم. سکوت سنگین داشت اذیتم میکرد و پرسیدم: - زنگ بعدی جادو آموزی داریم؟ روشا نفسش رو محکم بیرون داد و بلند گفت: - وای دیگه داشتم میمردم از حرف نزدن! نه گیاه آموزی داریم ما یاد میگیریم تو طبیعت چطور وقتی زخمی شدیم خودمون رو با طبیعت خوب کنیم. زنگ دوم همیشه همین رو داریم. آهانی کردم و نادین ادامه حرف روشا رو داد: - زنگ سوم هم جادو آموزی داریم، زنگ چهارم آموزش موسیقی با استاد کلاره. الان دیگه کاملا متوجه شدم. روشا با هیجان گفت: - تو توی کلاس اون دژا رو که از تاریکی به وجود اومده بود رو پاک سازی کردی. کاری که یه تبارزاده وقتی بود برای ما انجام میداد. آجیل تو دهنم ریختم. تازه قدرتش رو یاد گرفته بودم، تو ذهن امپراتور بود چطور این کار رو انجام بدم. بهشون لبخند زدم و روشا متفکر پرسید: - تو هم با ما میای؟ زنگ بعدی گفتن میرم دشت تمرین تو طبیعت. اخمهام تو هم رفت و دیگه آجیل خوردن کیف نداد. در آجیل رو بستم و غر زدم: - باید ببینم مدیر چی مگه. نادین غرش کرد: - این جوری نمیتونی تجربه کسب کنی اگه مدیر نذاره بیای، ما گفتیم مراقب شما هستیم. روشا هم اخم کرد و دست به سینه شد. آرتین با نیش باز از کنار ما رد شد و احترام خنده داری گذاشت. پنجتا پسر و سه تا دختر هم کنارش بودن. چندتا از بچهها برای کلاس ما نبودن و خندیدن ولی اونایی که برای کلاس ما بودن وحشت کردن. خندیدم و سر تکون دادم. ابرو بالا انداخت و پوزخند زد. روشا عصبی توپید: - چقدر کثافته، فکر میکنه با ظاهر خوشگلش همه چی داره. آرتین پسر شاه عناصره. خود آرتین هفت عنصر داره و عنصر اصیلش آتشه. تو حافظه امپراتور شاه لئو رو دیده بودم. پس آرتین ولیعهده عناصر هستش! هفت عنصر باحاله. چقدر هم دورش شلوغه، برعکس من که همه وحشت دارند و نسل نفرین شده میبینند.1 امتیاز
-
... با نگاه سنگینی چشمهام رو باز کردم. با دیدن رائودین یکه خوردم، به دیوار تکیه داده بود. نگاهش یه چیزی داشت، نمی دونستم چیه ولی عجبب بود. لبهام تکون خورد و صدام خشدار بیرون اومد: - چیزی شده؟ نفسش رو بیرون داد و به پشت سرم خیره شد. ناخداگاه چرخیدم و من هم نگاه کردم. امپراتور تیوان با فاصله از من خوابیده بود. برگشتم به رائودین نگاه کنم ولی نبود. اخم کردم و دست روی پیشونیم گذاشتم. تیوان با چشمهای بسته پرسید: - خوب خوابیدی؟ تا بینی زیر پتو رفتم و گفتم: - بله، ممنون. برگشت و لبخندی زد. - پریها برای تو غذا درست کردن. فقط نگاهش کردم. آروم تو پیشونیم زد: - پاشو کوچولو باید غذا بخوری. اخم کردم و جنینوار تو خودم فرو رفتم و خفه زیر پتو جواب دادم: - من کوچولو نیستم. دیدم جواب نداد. از زیر پتو نگاهش کردم. خندید و با یه خیز از روی پتو بغلم کرد. - همیشه برای من کوچولو هستی. حس بدی از بغلش نگرفتم و به جاش لبخند زدم. دستم رو بالا اوردم و روی سرش گذاشتم و با روحش هم جوشی کردم. با اتصال ذهنش، اطلاعات درون روحم، کپی و کاشته شد. انگار که داشتم خودم تجربهاش می کردم. غم، سرگردونی، عشق، عشق به من، دوست صمیمی تریستان بودن، آرامش، راجب پریها، قدرتهاش، زمان شکستنش... همه چی تو ذهنم پر شد و چشمهام سنگین شد. وقتی سرم پر از اطلاعات میشد از سنگینی زیاد مغزم خوابم میگرفت. چشمهام رو به سختی باز گذاشتم. خیلی خیلی خسته شده بودم. ولی چیزهای مفیدی فهمیدم. مثل قانون آسمان، زبان پریها، ورد پریها، وردهای آسمانی... خیلی چیزها یاد گرفته بودم. حتی راجع انگشتری که هدیه داد فهمیدم چطوری تو انبار انگشتر وسیله بذارم. روی تاجش دست کشیدم و به آرومی انگشتهام سر خورد و روی صورتش اومد. چشمهاش با نفس لرزون بسته شد. من خاطراتش با زن قبلیش هم دیدم. زندگیشون خیلی زندگی نبود، بخاطر سیاست ازدواج کرده بود. ولی در کل انگشت شمار با هم بودن مثلا هفت بار. وقتی آشالان بدنیا میاد دیگه با هم نبودن. در آخر روزی هم همسرش کشته میشه! زنش بهش اعتراف میکنه عاشق یکی دیگه بوده و چون امپراتور بوده میترسیده نظر مخالف داشته باشه و دستور بده خودش و عشقش رو بکشن. اون روز تیوان ضربه بدی میخوره و با کسی تو رابطه نمیره. دستم لرزون به گونهاش رسید. چشمهام بسته شد و دوباره به خواب رفتم. ... با صدای داد و فریادها بیدار شدم و خسته و کوفته نگاهشون کردم. تریستان و تیوان داشتن داد و بیداد میکردن. خمار خواب به دعواشون گوش کردم. - تیوان داری دیونهام میکنی، بزنم تو دهنت؟ بگو چکارش کردی یه کله تا الان خوابه؟ از چیزی ترسیده؟ تیوان کلافه گفت: - نه خودش گفت منو بیار پیش پریها، بعد فکر کرد رائودین کسیه که گذاشتتش زیر درخت انسانها، با همین حال خوابید بعد دوباره بیدار شد ولی انگار داشت خواب میدید ولی بنظرم هوشیار بود... چون تاج منو و با صورتم نوازش کرد خوابش رفت. تریستان نعره زنان گفت: - رائودین که نمیتونه از فانوسش ده دقیقه هم فاصله بگیره؟ تیوان کفری تو بازو تریستان زد: - حنجره پاره کردی، من کنارتم میشنوم. خسته و بیحال نشستم و گفتم: - مگه چقدر خواب بودم؟ جفتشون برگشتن و نگاهم کردن. تریستان نگاهم کرد و وسط پیشونیش رو خاروند. تیوان لبخند زد و گفت: - صبحه یه روز کامل رو خواب بودی. یک ساعت هم از مدرسهات گذشته و مدیر مدرسه هم شخصاً دنبالت اومده. بلند شدم و تلو تلو خوردم. خواستم از تخت بیفتم تریستان بغلم کرد. سرم رو تو گردنش کردم و نالیدم: - میشه حمامم بدی؟ سرد جواب داد: - نه. پوفی کشیدم و هولش دادم. سمت حمام رفتم و خسته خودم رو کشوندم. به تریستان اعتماد داشتم. چون دیدم نگاهش رو، ذهنش رو ،حتی روحش رو دیدم. اون اصلا بجز خون من که دیونهاشه، کاری به چیزی و جایی نداره. لباسهام رو در اوردم و زیر دوش آب رفتم، دوش گرفتم. بعد حمام که کمی از خستگیم کم کرد بیرون اومدم. لباس مدرسهام رو پوشیدم و با موهای خیس بیرون اومدم. تریستان نزدیکم شد و موهام رو با قدرتش خشک کرد و شونه زد. بعد هم کل موهای منو بافت و بست. صورتم رو تو قاب دستهاش گرفت. اخمهاش تو هم بود و گفت: - اگه حالت خوب نیست امروز مدرسه نرو. سر تکون دادم. - میخوام برم. تو سینهاش زدم و هولش دادم، کیفم رو پوشیدم. اومدم برم دست روی سینهاش گذاشت و گفت: - خودم میبرمت. ایستادم و سر تکون دادم. تا بیام بفهمم چیشده مه سیاه دورم پیچید و وقتی مه از بین رفت و من تو دفتر مدیر ظاهر شدم. صدای ترسناک تریستان از پشت سرم شنیده شد. - تحویلت، این بار فقط فرصت میدم. مدیر وحشت زده به تریستان پشت سرم نگاه کرد. میکال و چندین معلم و استاد دیگه هم بود. مدیر ترسیده سر تکون داد: - حتما حتما اصلا نمیذارم پشیمون بشید. تریستان سر منو بوسید و گفت: - مراقب خودت باش سرورم. سر تکون دادم و با مه سیاه غیبش زد. معذب به همه نگاه کردم.1 امتیاز
-
سالیان سال است هر خوره رمان و کرم کتاب و صد البته خیال پرست های دست به قلم،اسم نودهشتیا رو به گوش همدیگه دست به دست میکنند.ما در اینجا هستیم تا به ایده های تبعید شده، کلیشه های رویایی و ممکن های ناممکن رنگ واقعیت ببخشیم، پس از شما هم قصد دارید پا فراتر از خیال بگذارید، یه گوشه دنج براتون جا نگه داشتیم. نودهشتیا سالیان پیش توسط اقای محمد جوشنی برای اولین بار در دهه 80 راهندازی شد و پس از مرگ ناگوار و ناراحت کننده ایشان مدیریت را برادرش بر عهده گرفت اما طولی نکشید که به خاطر فیلترینیگ انجمن بسته و تقریبا از یاد ها فراموش شد. ما، به عنوان کاربر های قدیمی نودهشتیا به علت تقاضای زیاد بچه های انجمن تصمیم گرفتیم نودهشتیا رو توی سال 1397 دوباره سرپا کنیم که با تلاش های شبانه روزی، موفق شدیم دوباره اسم نودهشتیا رو توی یاد ها زنده کنیم. 5 سال بطور مداوم کار کردیم و 5 سال در کنار شما اینجا زندگی کردیم:) اما به علت مشکلات شخصی سال 1402 انجمن رو تعطیل و کار رو متوقف کردیم. درحال حاضر ما با تجربه بیش از 5 سال مدیریت سایت و انجمن نودهشتیا، دوباره اینجا هستیم تا باهم یه شروع جدید رقم بزنیم و بهترین اثار رو باهم بسازیم. نودهشتیا صرفا یک اسم، جهت ترویج نویسندگی و رمان نویسیه و کلیه حقوقش متعلق به کل کاربر های نودهشتیاست❤️1 امتیاز