رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

هانیه پروین

مدیر فنی
  • تعداد ارسال ها

    877
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    42

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین

  1. 📚✨ اعلان انتشار رمــــــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: جادوی احســــــاس 🖋 نویسنده: @QAZAL از نویسندگان فعال انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: تخیلــــــی، فانتــــــزی 🌸 خلاصه داستان: در این شهر همه مردم برای زنده ماندن، هر چی احساس در وجود خود دارند را به ویچر می‌فروشند و با این کار... 📖 برشی از رمان: یکی از جادوگرا اونو آورده بود تو اتاقم و پرتش کرد پیش پاهام…بلند شدم و گفتم: ـ می‌دونی قراره چی سرت بیاد؟! 🔗 لینک دانــــــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2026/01/20/دانلود-رمان-جادوی-احساس-از-غزال-گرائیل/
  2. @اِللا لطیفــی مدیر نظارت به محض آنلاین شدن رسیدگی می‌کنن سارا جانم❤️✨️
  3. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  4. ساندویچ نود و سه🍔 برای آخرین بار به پرده‌های آبی‌رنگی که بازرس رو مخفی کرده بودن نگاه کردم و حس کردم معدم داره به خودش می‌پیچه. پیش کلارا برگشتم. با کشیدن پرده، گوشی همراهش رو کنار گذاشت و با لبخند بی‌جونش، به من نگاه کرد. - کِی از اینجا میریم؟ لبه تخت نشستم و پای آویزونم رو تاب دادم. - هر وقت من بگم. امروز یه چیزو خیلی خوب متوجه شدم، اینکه نمی‌تونم مسئولیت تو رو به خودت بسپرم. دکتر چی گفت؟ کلارا آشکارا چشم دزدید و دست‌هاش رو روی شکمش قفل کرد. جواب داد: - گفت همه چی مرتبه و فقط به خاطر خستگی از حال رفتم. کلی توصیه بیخود درباره تغذیه سالم تو گوشم خوند که... خدای من! نارسیس تو حالت خوبه؟ شونه‌هام از این سوال ناگهانیش، بالا پرید. دستم رو روی صورتم گذاشتم. کلارا نیم‌خیز شد، انگار تازه داشت توجه می‌کرد. گفت: - همیشه رنگ‌پریده‌ای ولی الان شبیه یه گوجه سرخ شدی! ببین، واسه همین به اون بازرس کله‌پوک گفتم بهت چیزی نگه، تب داری... پرستار؟ پرستار! صدای لرزش گوشیم، حواسم رو پرت کرد. پیامک تازه رو باز کردم، از طرف نیک بود: "سایزش چنده؟" پلک‌هام رو محکم روی هم فشار دادم. - میشه دوستم رو معاینه کنید؟ به پرستاری که متوجه ورودش نشده بودم، نگاه کردم. به سمتم اومد که خودم رو عقب کشیدم و شبیه ماده‌ببری که به قلمروش تجاوز شده، غریدم: - گورتو گم کن! پرستار نگاه طلبکار و بی‌حوصلش رو از من به کلارا منتقل کرد. حتی کلارا هم نمی‌توست نجاتش بده؛ پس شونه‌ای بالا انداخت و خجالت‌زده از برخورد من، لب گزید. بدون جواب به نیک، صفحه گوشی رو خاموش کردم. به طرف کلارا برگشتم و طوری حرفم رو گفتم, انگار این اصلا اون چیزی نبود که می‌خواستم؛ در حالی‌که جونم به لب رسیده بود تا محقق بشه. - بلادبورن امشب باز میشه کلارا، برمی‌گردیم به جایی که بهش تعلق داریم. همه‌چی تموم شد... دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه اونجا رو از چنگم دربیاره.
  5. ساندویچ نود و دو🍔 دستم رو تخت سینه‌ش کوبیدم و بلند شدم. احساس حالت تهوع شدیدی داشتم، انگار نفس بازرس سمی بود و حالا مسموم شده بودم. اخم کردم، باید پیش کلارا بر می‌گشتم. قبل از اینکه پرده رو کنار بزنم، گفت: - من از اینجا میرم خونه. امیدوارم دیگه هیچ‌وقت کارت گیر من نیوفته گربه وحشی! پرده آبی‌رنگ توی مشتم مچاله شد. با صدای آرومی که می‌دونستم به گوشش نرسید، زمزمه کردم: - ممنون آدام. پشت سرم پرده رو کشیدم و به دختر بچه‌ای که انگشت اشاره‌اش روی لب پایینش بود و نمی‌دونستم از کجا پیداش شده، نگاه کردم. از لای پرده داشت با چشم‌های شفاف از کنجکاویش، بازرس رو می‌پایید. به سمت مخالف هدایتش کردم و گفتم: - مامان و بابا نداری تو؟ برو بچه! حالت تهوع بدتر شده بود. پشت دستم رو روی پیشونیم گذاشتم، شک داشتم که مریض شده باشم. بیمارستان پر از ویروس‌ بود و دلم می‌خواست سریع‌تر از اینجا بیرون بزنم. گوشیم رو برداشتم و اسم نیک رو لمس کردم. دومین بوق نخورده، جواب داد: - نارسیس ما معجون رو آماده کردیم، داریم برمی‌گردیم بیمارستان. کلارا بیدار شد؟ پوست لبم رو با دندون کشیدم و گفتم: - لباس هم بیارین. صدای ویل رو می‌شنیدم که بدون وقفه از نیک می‌پرسید: "چی میگه؟" گلوم خشک شده بود و وسط اورژانس، دور خودم می‌چرخیدم. نیک گفت: - واسه کلارا؟ حق با توعه. فقط بگو چی... وسط حرفش پریدم و گفتم: - پیرهن مردونه بیار! پشت خط سکوت برقرار شد. حس می‌کردم همه کسایی که توی اورژانس بودن، دارن به من نگاه می‌کنن. اخم کردم، داشتم چی کار می‌کردم؟ - پیرهن مردونه؟! در مقابل سوال نیک، تماس رو قطع کردم. سر در گم به اطراف نگاه کردم، انگار که چیزی رو گم کرده باشم... شاید عقلم رو!
  6. ساندویچ نود و یک🍔 دستم رو ناغافل روی زخمش گذاشتم و فشار دادم. لب پایینش رو گاز گرفت و فریادش رو توی گلو خفه کرد. - نارسیس؟ دستم رو عقب کشیدم و به طرف کلارا برگشتم. با دیدن چشم‌های بازش، لبخند کمرنگی زدم و گوشه تخت نشستم. بازرس روی شکم خم شده بود و از شدت درد می‌لرزید. این چیزی نبود که دلم بخواد کلارا به محض باز کردن چشم‌هاش، ببینه. - حالت چطوره؟ جاییت درد نمی‌کنه؟ کلارا با دلخوری چشم از من گرفت و صداش رو بلند کرد: - دکتر؟ پرستار؟ کسی اونجا هست؟ چند ثانیه بعد، دستی استخوانی، پرده رو کنار زد و با چهره مشتاق، به کلارا نگاه کرد. کلارا به بازرس اشاره کرد و گفت: - بخیه‌ این آقا باز شده، شما می‌تونید بهش رسیدگی کنید؟ ستاره‌های نگاه مرد پرستار خاموش شدن. با ناامیدی، چشم‌هاش رو به سمت بازرس که دستش رو به تخت کلارا گرفته بود، برگردوند. بوی خونش داشت تمام مشامم رو پر می‌کرد و اون قسمت از پیرهنش که فشرده بودم، خیس و تیره به نظر می‌رسید. - بیا آقا! خانم میچل اگه حالتون بد شد، حتما صدام بزنید. بعد بدون توجه به بازرس که از شدت درد نمی‌تونست قدم از قدم برداره، دست‌هاش رو توی جیب روپوش سفیدش بُرد و سوت‌زنان دور شد. کلارا با نگرانی پیشنهاد داد: - می‌خوای بگیم ویلچر بیارن؟ چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و گفتم: - زیادی شلوغش می‌کنی کلارا. بازرس سرش رو بلند کرد و تیر نگاهش، من رو نشونه رفت. برای کلارا چشم باریک کردم و از روی تخت بلند شدم. زیر بازوی بازرس رو گرفتم و زیر لب گفتم: - باورم نمیشه دارم این کارو می‌کنم. نگاه کلارا که تا لحظه‌ای قبل، زیر سایه اخم ابروهاش بود، نرم شد. آروم و طوری که فقط بازرس بشنوه، گفتم: - تا یه جای دیگه‌تو سوراخ نکردم، تکون بخور! شونه به شونه هم حرکت کردیم. هیچ فشاری روی من نبود و صرفا بازوی بازرس رو گرفته بودم. در واقع اون تمام وزنش رو از روی من برداشته بود و خودش راه می‌رفت. روی نزدیک‌ترین تخت خالی دراز کشید و پرستار بلافاصله پشت سرمون وارد شد. نفس راحتی کشیدم و قدم اول رو برنداشته بودم که احساس کردم چیزی شبیه به همون دستبندهای فلزی، مچ دستم رو محصور کرد. بازرس با خیال آسوده شروع به گپ و گفت با پرستار کرد. پیرهنش با قیچی از وسط پاره شد و قبل از اینکه زخمش رو ببینم، رو برگردوندم. دستم رو مشت کرده بودم و دندون‌هام رو روی هم فشار می‌دادم. - نه، نه، اصلا برام ساده نبود. من پسر حساسی بودم و از خون می‌ترسیدم. وقتی پدرم گفت باید مثل خودش پرستار بشم، سه روز تمام گریه کردم؛ باورت میشه؟ بازرس با اشتیاق، خزعبلات پرستار رو دنبال می‌کرد. حتی وقتی سوزن از گوشتش رد می‌شد، داشت افتضاحی که توی دوران دبیرستان به بار آورده بود رو تعریف می‌کرد و پرستار اینقدر خندید که مجبور شد اشک چشم‌هاش رو با آستین سفید روپوشش پاک کنه. - خدای من! نقش تخم‌مرغ؟! واقعا این تنها چیزی بود که از اون نمایش بزرگ گیرت اومد؟ وقتی کارش تموم شد، نفسی که ناخودآگاه حبس شده بود رو بیرون فوت کردم. دستم رو چندبار عقب کشیدم، اما انگشت‌های بازرس سمج‌تر از هر دستبندی، به دستم چسبیده بود. در نهایت وقتی پرستار با آرزوی سلامتی، اونجا رو ترک کرد، به سمتش برگشتم و از میون دندون‌های قفل شده، غریدم: - دستمو ول کن! بازرس مچ دستم رو ناغافل کشید، این کارش باعث شد تعادلم رو از دست بدم و به طرز وحشتناک و ناگهانی، بهش نزدیک بشم‌. چشم‌هام از حدقه بیرون زد! بازرس به قدری آروم حرف می‌زد که با برخورد نفسش به صورتم، مور مورم شد: - فقط خواستم بگم مشکل رستورانت حل شد، امشب میان بازش می‌کنن. تشکر لازم نیست!
  7. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  8. آخرین جلدی که زدی خیلی قشنگ بود😵‍💫😵‍💫🎈

    1. سایان

      سایان

      ذوق زیاد*🥲❤️‍🔥

  9. ساندویچ نود🍔 بخش اورژانس با ورود یک بیمار جدید، به تکاپو افتاده بود، اما پشت پرده‌ و جایی که ما ایستاده بودیم، زمان به هیچ عنوان حرکت نمی‌کرد. بازرس نفس‌عمیقی کشید و گفت: - متاسفم. شونه‌ای بالا انداختم و در حالی‌که موهای کلارا رو از روی صورتش کنار‌ می‌زدم، صادقانه گفتم: - این کلمه رو زیاد نمی‌شنوم، مردم معمولا با نفرین و ناسزا ازم استقبال می‌کنن. - دویست سال قبل چه اتفاقی افتاد؟ دستم بالای صورت کلارا متوقف شد. بازرس کمی زمان داد تا سوالش رو هضم کنم، بعد گفت: - دیشب به اون گرگینه گفتی دویست سال قبل قسم خوردی مردی رو به زندگیت راه ندی. دستم رو عقب کشیدم و مشت کردم. وقتی فرصتش رو داشتم، باید بازرس رو می‌کشتم؛ اون موقع مجبور نبودم به یاوه‌گویی‌هاش گوش بدم. حدس زد: - این یه جور داستان شکست عشقی یا همچین چیزیه؟ گذشته با لبخند شرارت‌باری داشت گلوم رو می‌فشرد و نفس کشیدن رو برام سخت کرده بود. نمی‌تونستم تصاویر توی ذهنم رو پس بزنم. خاطرات به قدری واضح بودن که انگار همین دیروز اتفاق افتادن و این در حالی بود که دویست سال از اون روز گذشته بود. با ضعیف‌ترین صدای ممکن از بازرس پرسیدم: - دیشب اون‌همه اتفاق افتاد و تنها سوالی که تو داری، اینه؟ بازرس به کلارا نگاهی انداخت. اون از جنگی که توی وجودم به راه انداخته بود، خبز نداشت. گفت: -‌ حدس می‌زنم اون تنها کسیه که دوست داری. به طرفش برگشتم و چشم توی چشمش انداختم. از موش‌های فضول متنفر بودم، حتی اگه بانمک بودن. با بی‌تفاوتی محض بهش گفتم: - بلادبورن باید قبل از نیمه‌شب باز بشه، و این تنها چیزیه که به تو مربوط میشه‌. سگرمه‌های بازرس با لبخند موزیانه‌ای همراه شد. - یادت رفت تهدیدم کنی.
  10. ساندویچ هشتاد و نه🍔 بازرس اخم ملایمی به چهره نشوند. از اینکه همیشه در جایگاه مضنون باشه، خسته شده بود اما این تقصیر چهره غیرقابل‌اعتمادش بود. هیچ‌وقت به مردهای بامزه اعتماد نکنید، وگرنه به فنا میرید! این یکی از هزار و هشتادتا قانونی بود که دویست سال قبل، برای خودم وضع کردم. با حوصله توضیح داد، چون چاره دیگه‌ای نداشت: - کلارا ازم خواست بهتون چیزی نگم، مخصوصا تو نارسیس... ولی تو اینقدر زنگ زدی که نتونستم ازت بی‌تفاوت باشم، لعنتی! حتی از پشت تلفن هم می‌تونی لجباز باشی. به نیک نگاه کردم و گفتم: - کلارا ضعیف شده، می‌تونی یه چیزی براش پیدا کنی؟ ویل از پشت نیک گردن کشید و با اشتیاق گفت: - البته! یه معجون مقوی از ترکیب خون خرگوش و دنده آسیاب شده میمون بلدم که خیلی گرونه ولی... با دیدن چهره بازرس که از شدت انزجار مچاله شده بود، حرفش رو سریع تموم کرد: - خیالت راحت، بزن بریم نیک! نیک دستش رو جلو آورد تا بازوم رو بگیره، اما دستش توی هوا متوقف شد. زیر نگاه سنگینم، دستش رو عقب کشید و گفت: - فقط... اگه چیزی نیاز داشتید، زنگ بزن! بدون اینکه منتطر جواب باشه، پرده رو کنار زد و رفت. دقیقه‌های طولانی به صورت رنگ پریده کلارا نگاه کردم. زیر لب گفتم: - من بدترین دوست دنیام. کاش می‌تونستم ازت در برابر خودم، محافظت کنم. دستش رو توی دستم گرفتم و صبورانه، به تماشای کلارای غرق در خواب نشستم. چهرم رو درهم کردم و بو کشیدم، این بو رو می‌شناختم. تخت رو دور زدم و به طرف بازرس رفتم. دست‌هاش رو بالا آورد و با تعجب، ازم فاصله گرفت. نیشخندی زدم و با یک حرکت، پیرهنش رو بالا زدم. - بخیه‌ت باز شده بازرس! لباسش رو پایین زد، کمی محکم این کار رو انجام داد که باعث شد چهرش از درد، مچاله بشه. - تو... تو بوی خون آدما رو تشخیص میدی؟ به کلارا نگاه کردم، اینقدر راحت خوابیده بود که دلم می‌خواست دهن تمام آدم‌های اون حوالی رو بدوزم تا صدایی مزاحمش نشه. گفتم: - بهتره به یکی از پرستارا نشونش بدی، ممکنه عفونت کنه. دست‌هاش رو جلوی سینه‌ش جمع کرد و با چهره جدی پرسید: - چندتا از قربانی‌هات بر اثر عفونت زخمشون مُردن؟ نفسم توی سینه قفل شد، این بی‌انصافی بود. کمی سکوت کردم، موهام رو پشت گوشم دادم و گفتم: - آدما فکر می‌کنن عطر همه خون‌ها با هم یکسانه، ولی این اشتباهه. بوی خون هر کس، مثل هویت و اثرانگشتش، منحصربفرده. من بوی خونی که یک‌بار به مشامم خورده رو فراموش نمی‌کنم بازرس.
  11. ساندویچ هشتاد و هشت🍔 تابلوی اورژانس رو دنبال کردم و چشمکی به دوربین مداربسته بالای سرم زدم. نیک سری به نشونه تاسف برام تکون داد و ویل، غرولند کنان گفت: - بچه‌ها! می‌دونم همیشه کارهای مهمتری دارین، ولی هیچ‌کس منو با این شلوار جدی نمی‌گیره. راهروی اصلی به شدت شلوغ به نظر می‌رسید. خودم رو کنار کشیدم تا مسیر برای عبور تختی که یک پسر نالان روش خوابیده بود، باز بشه. گفتم: - نیک جدیت می‌گیره، مگه نه نیک؟ نیک با تکون دادن سرش تایید کرد و چشم‌های ویل هم نورانی شد. همه‌جا زیادی سفید بود و صندلی‌های انتظار با آدم‌های پریشونی که نمی‌شناختم اشغال شده بود. بوی ضدعفونی‌کننده برای منی که حس بویایی قوی داشتم، دیوونه‌کننده بود. - اینجاست. در شیشه‌ای بزرگی که چراغ قرمز کوچیکی بالاش داشت رو باز کردم. بازرس برام دست تکون داد و ویل معترضانه پرسید: - این کوسه چرا اینجاست؟ فاصله باقی‌مونده رو دویدم، بازرس سری برامون تکون داد و بدون حرف،‌ به یکی از تخت‌ها اشاره کرد. پرده رو کنار زدم و بالای سرش ایستادم. - چرا بی‌هوشه؟ بازرس مقابل من و طرف دیگه تخت ایستاد. - فقط خسته‌ست، پشت گوشی هم گفتم نارسیس. واقعا چیزی برای نگرانی وجود نداره. دندون‌هام رو به‌هم فشردم و نیزه نگاهم رو به سمت چشم‌های بی‌دفاعش نشون گرفتم. گفتم: - این در حوزه تشخیص تو نیست. نیک پرسید: - چطور این اتفاق افتاد؟ بازرس موهای شونه نخوردش رو به پشت هدایت کرد، کتش رو روی دستش انداخته بود و کمرش خمیده‌‌تر از معمول به نظر می‌رسید. توضیح داد: - فقط یادمه وسط اداره از هوش رفت و من با اورژانس تماس گرفتم. دکتر آزمایشات لازم رو انجام داد، گفت فقط به خاطر خستگی و بی‌خوابی بوده. اون خیلی ضعیف شده. - البته این داستانیه که تو داری تعریف می‌کنی. نگاهش رو با کلافگی به من دوخت. مچ‌گیرانه پرسیدم: - چرا اینقدر دیر خبر دادی؟ نگو که متوجه تماسام نشدی! کلارا هیچ‌وقت گوشیش رو میوت نمی‌کنه.
  12. ساندویچ هشتاد و هفت🍔 دستم رو روی پیشخوان کوبیدم. زنی که حلقه چشم‌هاش به خاطر شیفت‌های سنگین، سیاه شده بود، به طرفم برگشت. چندتا برگه توی دستش داشت و موهای شرابی رنگش رو دم‌اسبی بسته بود. بی‌مقدمه گفتم: - کلارا میچل. سرش رو تکون داد و تا ابد طول کشید تا دستش رو به موس لپتاپی که فقط چند سانتی‌متر باهاش فاصله داشت، برسونه. رژ لبش تقریبا پاک شده بود و فقط روی خط لبش، اثر کمرنگی از رنگ کالباسی به چشم می‌خورد. این تقصیر ماگ بزرگ قهوه کنار دستش بود. بوی قهوه فوریِ توش رو می‌تونستم از یک سیاره دیگه هم تشخیص بدم. -‌ متاسفم، مریضی به این اسم نداریم. لبخندی زدم که احتمالا با اون لب‌های پوست‌پوست شده، به اندازه کافی بانشاط نبود. زن همچنان به صفحه لپتاپش خیره بود و روی میز سفیدی که لیوان‌ها به مرور زمان روش خطوط دایره شکل جا گذاشته بودن، ضرب گرفته بود. - خیلی خب، تو واقعا روز خوبی رو واسه احمق بودن انتخاب نکردی! مسئول پذیرش سرش رو از روی لپتاپ بلند کرد و همزمان، صدای نیک رو از پشت سرم شنیدم: - تو هنوز اینجایی؟ کف دو دستم رو روی میز پیشخوان گذاشتم، زانوهام رو خم کردم و از جا پریدم. روی دست‌هام چرخیدم و تادا! پشت پیشخوان بودم. - چی‌کار می‌کنی؟ یا همین الان از اینجا میری، یا نگهبان رو خبر می‌کنم! خم شدم و به صفحه لپتاپ نگاه کردم. هیچ نتیجه‌ای برای جست‌وجوی اسم لارا میچل وجود نداشت! ویل گفت: - آروم باش! همیشه همینطوره، بهش عادت می‌کنی. نیک سعی کرد مثل همیشه، نقش سفیر صلح رو بازی کنه. نمی‌دونم آیا نقشه‌ای برای بُردن جایزه صلح نوبل توی سرش داشت، یا این‌همه تقلا کاملا خودجوش درونش اتفاق می‌افتاد. - ببینید، بیاید آروم باشید! مطمئنم یه اشتباهی پیش اومده. نارسیس؟ نظرت چیه بیای بیرون؟ حرف سی رو روی کیبورد فشار دادم و دوباره جست‌وجو کردم. خودشه! - متاسفم، من به نگهبانی اطلاع میدم. تلفن رو برداشت و با صدایی که به قصد ترسوندن من، بلندش کرده بود، به نگهبان خبر داد. احتمالا وقتی نگهبان اونجا می‌رسید، مجبور می‌شدن دوربین‌ها رو چک کنن تا پیدام کنن. چون من اون چیزی که می‌خواستم رو پیدا کردم و قبل از اینکه تلفن رو قطع کنه، از پذیرش رفته بودم.
  13. ساندویچ هشتاد و شش🍔 خون‌آشام‌ها وقتی خبر غیرمنتظره‌ای می‌شنون، بدنشون فریز میشه، اما من اون لحظه، شعله کشیدن آتیش رو توی تک‌تو سلول‌هام احساس کردم. از قطع شدن تماس تا روشن شدن ماشینم، تنها چند ثانیه طول کشید. ویل فرصت نکرد شلوار طرحِ بادمجونش رو عوض کنه و نیک سعی داشت بفهمه بازرس چی بهم گفته. چشم‌های من فقط به جلو دوخته شده بود. از بین ماشین‌ها لایی می‌کشیدم، سبقت می‌گرفتم و توی لاین مخالف، رانندگی می‌کردم. صورت ویل به خاطر دلپیچه، سبز رنگ شده بود و هر لحظه ممکن بود آخرین وعده غذاش رو بالا بیاره. - به خاطر... خدا... آروم برو... وای! فرمون رو به موقع به سمت راست چرخوندم و کامیون، بدون زیر کردنمون، به راهش ادامه داد. نیک دست‌های پهنش رو از روی گوش‌هاش برداشت و گفت: - این سومین چراغ قرمزی بود که رد کردی. از صدای بوق ماشین‌ها سردرد گرفتم! کیسه‌ای به طرف ویل گرفت و صدای عوق زدن‌های از ته دلش رو شنیدم. به آینه وسط نگاه کردم؛ همونطور که سرش توی کیسه‌پلاستیکی بود، انگشت شستش رو بالا آورد و گفت: - زندم! زمزمه کردم: - همیشه بدشانس بودم. آخرین پیچ رو رد کردم و ترمز گرفتم. صدای جیغ لاستیک‌ها باعث شد آدم‌هایی که در اون حوالی بودن، با چهره‌های شاکی به من نگاه کنن. پیاده شدم که یه پوست موز روی صورتم فرود اومد. - موندم کی به تو گواهینامه داده! به پیرزن روی ویلچر نگاه کردم. نیک و ویل هم پیاده شدن. صورتم رو با آستین بلند پیرهنم پاک کردم و به طرف ورودی رفتم. نیکولاس به سمت پیرزن رفت و دلجویانه گفت: - واقعا متاسفیم که شما رو ترسوندیم. نظرتون درباره یک قهوه چیه؟ مهمون من باشین! جدی میگم... ویلیام؟ عزیزم بیا اینجا! بقیه صحبت‌هاشون رو نشنیدم، چون وارد بیمارستان ردکلیف شده بودم و داشتم مستقیم به طرف زن پشت پذیرش می‌رفتم.
  14. ساندویچ هشتاد و پنج🍔 ویلیام از روی کاناپه بلند شد و با وجود اینکه چیزی روی لباسش نریخته بود، اون رو تِکوند. نوک انگشت‌هاش رو به‌هم چسبوند و متفکر گفت: - طبق آخرین آماری که یادمه، تقریبا هشتاد درصد از تماس‌های دریافتی روی گوشی‌های موبایل، پاسخ داده نمی‌شن نارسیس شیرینم. چشم‌غره‌ای به چهره جدیش در حین ادای اون استدلال‌ مسخره رفتم و گفتم: - من جزو اون بیست درصدم ویل، روشنه؟ نیکولاس جلو اومد، اینقدر نزدیک که بوی شکلاتِ کروسانی که توی ماشین نصفه رها کرده بود رو از دهنش حس می‌کردم. با آرامش گفت: - یکم دیگه صبر کن نارسیس! اگه بازم جواب نگرفتیم، اون موقع میریم دنبالشون. چنگی به موهام زدم و اونها رو از جلوی صورتم به عقب هدایت کردم. هنوز نم داشتن ولی بوی اکالیپتوس شامپویی که استفاده می‌کردم رو دوست داشتم. یک ساعت آینده رو به مبل و گوشیم چسبیده بودم. پای چپم رو مدام تکون می‌دادم و وقتی چک کردم، با صد و هفتاد و هشت تماس از دست رفته مواجه شدم. از جا بلند شدم و با قدم‌های بلند، جلوی نیک و ویل ایستادم. ویل دسته بازی رو توی هوا تکون داد و روی کاناپه جابه‌جا شد. اعتراض کرد: - نارسیس برو کنار! نمی‌تونی من باعث سقوطم بشی، اونم وقتی که اینقدر به برنده شدن نزدیکم! - من میرم دنبال کلارا. همزمان با تموم شدن جمله‌م، صدای زنگ گوشیم بلند شد. ویل با چشم‌های وق‌زده به اطراف نگاه کرد و گفت: - این صدای جیغ یه جغد نیست؟! گوشی رو بالا آوردم و با دیدن اسم کلارا، بازدم عمیقم رو رها کردم. گوشی رو به گوشم چسبوندم و بدون اجازه بهش، شروع به داد و بیداد کردم: - یک‌ساعته هیچ معلوم هست کجایی؟ چرا تماسامو جواب نمیدی؟ چی شد؟ اون بی‌مصرف تونست دوستای احمق‌تر از خودشو راضی کنه؟ اون طرف خط، سکوت برقرار شد. نیک و ویل هر کلمه‌ای که از دهنم بیرون می‌اومد رو با چشم‌هاشون قورت می‌دادن. صدای پشت خط غافلگیرم کرد وقتی گفت: - سلام، من بی‌مصرفم. ما اینجا... یه مشکل کوچولو داریم.
  15. هانیه پروین

    چه شکلی میبینیش؟!

    سایه بهم وایب خواهربزرگه رو میده. اونی‌که همیشه درست و غلط کارها رو میدونه و مراقب بقیه‌ست. با وجود اینکه تو دنیای واقعی ندیدمش، ولی اعتماد عجیبی از اعماق قلبم بهش دارم. شبیه موانای ماجراجو
  16. ساندویچ هشتاد و چهار🍔 روی اون میز کوچیک، یه ضیافت تمام عیار برقرار بود. استیک‌ و شراب و کاپ کیک‌هایی که با تخم‌چشم تزئین شده بودن. از میز بوی خون تازه آهو می‌اومد. به سختی جلوی خودم رو گرفتم که دماغم رو نگیرم و فرار نکنم! ویلیام با چشم‌های مشتاق من رو زیر نظر داشت، باید چیزی می‌گفتم. - این خیلی..‌. دنبال کلمه مناسبی گشتم. ویل دست‌هاش رو به هم کوبید که باعث شد کلاه آشپزی بزرگش روی سرش کج بشه. گفت: - محشره؟ بی‌نظیره؟ فکر کنم کلمه‌ای که دنبالشی، خارق‌العاده‌ست. نیکولاس از پشت نزدیک شد و گفت: - همینطوره عزیزم، بهتره اجازه بدیم نارسیس از غذاش لذت ببره. ویل بندهای پیشبند تمیزش رو باز کرد و موافقتش رو اعلام کرد. نیک قبل از اینکه بره، شونه‌ای بالا انداخت و من رو با اون غذاها که می‌تونست سه تا خون‌آشام کله‌گنده رو سیر کنه، تنها گذاشت. گوشی توی دستم رو بالا آوردم، شماره کلارا رو لمس کردم. یک بوق، دو بوق، سه بوق، چهار بوق... جواب نداد. از آشپزخونه بیرون رفتم و با صدای بلندی گفتم: - کلارا جواب نمیده، باید اتفاق بدی افتا... نیک و ویل به سرعت از هم فاصله گرفتن. گوش‌هام داغ شد و جیغ زدم: - تو خونه من از این کارا نکنید! نیک زودتر به خودش اومد. گلویی صاف کرد و گفت: - حتما مشغوله، وگرنه کلارا هیچ‌وقت تماسای تو رو نادیده نمی‌گیره. چشم ازش گرفتم و به نقطه کوری زل زدم. ساعت دوازده ظهر بود. آروم گفتم: - همین هم نگرانم می‌کنه.
  17. ساندویچ هشتاد و سه🍔 نیک سعی نکرد بهم روحیه بده، طبیعی هم بود؛ اون که کلارا نبود. تمام وزنم رو به صندلیم واگذار کردم و چشم‌هام رو بستم. با صدای خواب‌آلود گفتم: - منو ببر خونه، نیاز دارم دوش بگیرم. احتمالا نیک سرش رو تکون داد، هر چند که نمی‌تونستم این رو ببینم. بقیه مسیر برای من، در تاریکی مطلق گذشت. وقتی به خونه رسیدم، چشم‌هام رو از مجسمه مادر دزدیدم. با دست‌های مشت‌شده از مقابلش رد شدم و به طرف حمام طبقه بالا رفتم. وقتی یه دختربچه بودم و ظرف شکلات رو خالی می‌کردم، دقیقا همین‌طوری از مقابل مادر فرار می‌کردم. بی‌شک الان هم مادر از اونچه بین من و سباستین گذشت، با خبر بود و من اطمینان داشتم کت این کارم رو تایید نمی‌کرد. لباس‌هام رو با خشونت از تنم کندم، انگار چیز متعفنی به بدنم چسبیده بود. آب داغ رو باز کردم و چند دقیقه بعد، بخار تمام فضای حمام رو در بر گرفته بود. کف دست‌هام رو به دیوار پشت دوش چسبوندم، قطرات آب از نوک بینیم سقوط می‌کردن. اون روز یک ساعت زیر دوش بودم و این، یک رکورد تاریخی محسوب می‌شد. وقتی لباس‌های تمیز پوشیدم و با موهای خیس از پله‌ها پایین رفتم، ویل شبیه یک روح سرگردون جلو ظاهر شد. - باید اینو ببینی نارسیس! جلو اومد و گوشه آستین لباسم رو کشید تا دنبالش برم. حداقل یادش بود چقدر از لمس شدن بدم میاد. وقتی به آشپزخونه رسیدیم، از جلوم کنار رفت و به میز اشاره کرد: - من همه اینا رو برای تو آماده کردم.
  18. سلام عزیزکم لطف کنید روی لینک زیر بزنید و یک تاپیک با عنوانِ "درخواست ویراستار و رصد رمان وارثان خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا" بزنید. https://forum.98ia.net/forum/16-درخواست-ویراستاری/?do=add
  19. کجایی خوشگلم؟ حالت خوبه؟

    1. pen lady

      pen lady

      ممنونم شما چطورید؟

      امتحانات دانشگاه🥲

    2. pen lady

      pen lady

      البته فردا دیگه آخرین امتحانه

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      خسته نباشی خوشگلم

  20. ساندویچ هشتاد و دو🍔 قبل از اینکه فرصت کنم جواب نیک رو بدم، کلارا از پشت گوشی با صدای بلند از هیجان گفت: - نارسیس؟! خوبی؟ به محض اینکه به چراغ قرمز رسیدیم، سبز شد. نیکِ خوش‌شانس! گفتم: - من خوبم. اونجا اوضاع چطور پیش میره؟ صدای کلارا رو به سختی از صداهای بی‌ربط اطرافش تفکیک می‌کردم. نیک کروسانش رو بدون‌ تعارف به من گاز زد و اومِ کشیده‌ای از طعم خوبش گفت. - بازرس داره تلاششو می‌کنه، با اون زخم بزرگ، واقعا براش سخته مثل قبل حرکت کنه؛ ولی داره آدمای کت‌وشلوارپوشِ اونجا رو راضی می‌کنه. پوست خشک لبم رو با دندون کشیدم و چهرم از سوزش، درهم رفت. نیک میدونِ لستر رو دور زد و برای مجسمه ویلیام شکسپیر که بالای فواره ایستاده بود، دست تکون داد. اون طرفدار بزرگی بود که هروقت توی ترافیک گیر می‌کرد، هندزفری‌هاش رو در می‌آورد و فایل صوتی داستان تاجر ونیزی رو پخش می‌کرد. به کلارا گفتم: - فقط تا نیمه‌شب وقت داریم کلارا! به ساعت ماشین چشم دوختم که نُه صبح رو نشون می‌داد. دوباره تاکید کردم: - اگه تا پونزده ساعت دیگه بلادبورن باز نشه، همه چیز پوچ میشه. بازگو کردن این کلمات، اضطراب خفقان‌آوری رو به هوای داخل ماشین اضافه کرد. به یاد آوردم این سه روز چطور گذشت؛ از گرفتن بازرس و دزدیدن پرونده، تا ملاقات با جادوگر و مرگ سباستین... حالا که به پایان باشکوهمون نزدیک شده بودیم، نمی‌تونستیم متوقف بشیم. همزمان با نیک، به همدیگه نگاه کردیم؛ هیچ‌کدوم نمی‌خواستیم این اتفاق بیوفته. کلارا با مِن‌مِن گفت: - ولی آخه... میگن سه روز طول می‌کشه تا درخواستمونو بررسی کنن. با حالت تهاجمی گفتم: - پس اون بازرس بدردنخور داره چه غلطی می‌کنه؟ نگو که بیخودی زنده نگهش‌ داشتم! کلارا کمی از ازدحام فاصله گرفت. لرزش صداش حالا به وضوح مشخص بود، اون هم داشت به احتمالات بد فکر می‌کرد. - بازرس داره سر اینکه یک روزه حلش کنن چونه می‌زنه، این بهترین حالته؛ البته اگه قبول کنن... هی آقا! بچه‌تون سُس ساندویچش رو به لباسم مالید! فکر نمی‌کنید به عنوان والدش، باید عذرخواهی کنید؟ مرد ناشناس اصرار کرد که هزینه خشکشویی رو بپردازه و کلارا همینطور که من هنوز پشت خط بودم، داشت با اون مرد، درباره اهمیت تربیت نسل جدید بحث می‌کرد. گوشی رو قطع کردم. نیک پرسید: - اوضاع چطوره؟ شقیقه‌م رو مالیدم و جواب دادم: - مثل همیشه، افتضاح.
  21. ویرایش رو که تموم کردین، همزمان با فایل شدن رمانتون، رصد هم انجام میشه نازنین
  22. ممنون سارا جان خدا قوت عزیزم @Mahdieh Taheri درخواست جلد بده لطفا خوشگلم
  23. ساندویچ هشتاد و یک🍔 بعد از چند دقیقه شمردن ترک‌های دیوار، بالاخره اون در کوفتی باز شد. همون مامور موفرفری جلو اومد و دستبندم رو باز کرد. مچ دستم رو مالیدم و بلند شدم. - مرسی، می‌دونی؟ من دستبندهای طلا رو ترجیح میدم. لب‌های باریکش رو به هم فشرد. شونه‌ای بالا انداختم و به طرف خروجی اتاق بازجویی رفتم. صدای نازک و دخترونه‌ش رو شنیدم که گفت: - گفت بهت بگم، مطمئن باش دوباره همو می‌بینیم. کی به جز بازپرس، می‌تونست همچین پیام پر مِهری برام بفرسته؟ بلند خندیدم و رو به دوربین گفتم: - بهش بگو بی‌خیال من بشه، من از اون تیپ دخترهایی نیستم که عاشق زندانبانم بشم. از اداره پلیس بیرون زدم. دست‌هام رو باز کردم و ریه‌هام رو از هوای مطبوع صبح، پر کردم. صدای بوق رو شنیدم و در حالی‌که چشمم دنبال کلارا بود، نیک رو پشت فرمون دیدم. ابروهای بالا پریدَم، روی چشم‌هام سقوط کرد. زیر لب غر زدم: - بهتر از این نمی‌شد! چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و به سمت ماشین رفتم. به محض اینکه سوار شدم، یکی از عینک آفتابی‌های خودش رو به طرفم انداخت. - بپا نسوزی! چهرم رو جمع کردم و با نوک ناخن، عینک رو از روی پام کنار زدم. - ترجیح میدم بسوزم تا این فاجعه رو بزنم! ابرویی بالا انداخت و برای اولین بار از وقتی سوار شده بودم، بهم نگاه کرد. پرسید: - مشکلش چیه؟ - صورتیه! سرش رو به نشونه تاسف تکون داد و ماشین حرکت کرد. از مقابل ایستگاه پلیس رد شدیم و من آرزو کردم توی زندگی‌های بعدیم هم با اون بازپرس پارانوئید آشنا نشم. - قبل از اینکه بیای، وکیل زنگ زد. همه بچه‌ها اظهاراتی رو دادن که ما ازشون خواسته بودیم. هیچ اسمی از تو یا سباستین... نبردن. به تماشای مغازه‌ها از پشت شیشه ادامه دادم. نیک که جوابی از من نگرفت، دوباره گفت: - کلارا و بازرس باید تا حالا درخواست رفع پلمب‌ رو تحویل داده باشن. همه چی تموم شد نارسیس، فقط باید صبر کنیم. گوشیم رو بیرون آوردم و روی اسم کلارا ضربه زدم. همونطور که بوق می‌خورد، نیک خندید و گفت: - درسته، یادم رفته بود به کلمه صبر حساسیت داری.
×
×
  • اضافه کردن...