-
تعداد ارسال ها
758 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
18
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایه مولوی
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
توی رختخوابم دراز کشیده بودم و نگاهم به سقف و ذهنم جای دیگری بود. نمیدانستم با حرفی که به آن پیرزن زده بودم چه باید میکردم. از طرفی دلم نمیخواست که وقتم را صرف آدمهایی که نمیشناختمشان و فایدهای برایم نداشتند بکنم و از طرف دیگر به آن پیرزن قول داده بودم و بدقولی کردن در اخلاقیاتم نبود. البته در این میان یک مقدار خیلی کمی هم دلم برای اشکهای پیرزن و آن صدای لرزانش سوخته بود که این برای منِ بزرگ شده زیردستِ عمه خانمِ بیرحم و سنگدل زیادی عجیب بهنظر میرسید. کلافه پوفی کشیدم و غلتی زدم. انگار چارهای نبود، باید کاری برای آن پیرزن و پسر احمق و دردسرسازش میکردم. *** از پراید کهنه و زوار دررفتهام که این روزها بدجوری هم غارغار صدا میکرد، پیاده شدم. چادر سیاهم را روی سرم مرتب کردم و قدمی به سمت در بزرگ و آبی رنگِ زندان برداشتم. شب قبل تا نزدیکیهای صبح نشسته و فکر کرده بودم و فکری به سرم نزده بود، جز اینکه به اینجا بیایم و با پسر آن پیرزن صحبت کنم. بلکه فرجی شد و توانستم راهی برای آزادیاش پیدا کنم، البته اگر راهی هم پیدا نمیکردم، حداقل دیگر خیالم راحت بود که بدقولی نکردهام. وارد زندان شدم و رو به پسر کم سن و سالی و عینکی که لباس سربازی بر تن داشت و پشت میزی نشسته بود گفتم: - سلام. پسر سری در جوابم تکان داد. - سلام. لبهای خشکیزدهام را با زبان تر کرده و ادامه دادم: - من برای ملاقات یکی از زندانیها اومدم. پسر همانطور که سرش را در ورقهای که احتمال میدادم جدول باشد فرو کرده بود، جواب داد: - یکشنبه و سهشنبه وقت ملاقاته. با چهرهای درهم رفته نگاهش کردم. - بله میدونم، ولی من وکیل هستم. پسر بیآنکه تغییری در رفتارش ایجاد کند یا حداقل لحظهای دست از سر آن جدول بیچاره بردارد گفت: - فرقی نمیکنه خانوم، برید و فردا بیاید. دست به کمر زده و کلافه نگاهش کردم. من اگر میتوانستم که میرفتم و فردا میآمدم، اما میترسیدم اگر حالا آن پسر را نبینم مادرش مو به سرم نگذارد. آخر همین امروز صبح دوبار به من زنگ زده بود تا مطمئن شود کارش را پیگیری میکنم. - کارم واجبه آقای محترم، اگه واجب نبود که اینهمه منت تو رو نمیکشیدم! بالاخره پسر رضایت داد و لحظهای کوتاه سر بلند کرد. - من نمیدونم خانوم، باید برید با معاون زندان صحبت کنید. حرصی و عصبی سر تکان دادم. پسرک بیفکر نمیتوانست همین را از اول بگوید و من را اینهمه معطل نکند؟! زیرلب غر زدم: - پسرهی مریض! - چیزی گفتین خانوم؟ متعجب ابرویی بالا انداختم، انگار پسرک برخلاف چشمان ضعیفش، گوشهای قویای داشت. - بله، پرسیدم اتاق آقای معاون کجاست؟ -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پوزخندی به تلخیِ خاطراتم زدم. حالا هم که عمه خانم سینهی قبرستان خوابیده بود، مادرم دست از سرم برنمیداشت و هر چند وقت یکبار که یادش میآمد به دخترش زنگ بزند، از من گله میکرد که چرا باوجود سن و سالم هنوز ازدواج نکردهام و باعث شدهام تا در و همسایه رویم عیب بگذارند. انگار تنها چیزی که نگرانش میکرد حرف همسایهها بود، وگرنه که تنهایی و بیکسیِ من برایش اصلاً مهم نبود. تلخکام و کلافه از مرور خاطراتِ نهچندان خوشایندم، سجادهام را گوشهی اتاق پهن کردم و مشغول نماز شدم. خدا تنها کسی بود که در هر شرایطی هوایم را داشت و از پیردختر بودن و اخلاق و قیافهام ایراد نمیگرفت؛ تنها کسی که حرفهایم را گوش میکرد و از بدخلقیهایم نمیرنجید. نمازم را که تمام کردم، آرام بودم. آنقدر آرام که میتوانستم باز هم بیخیالِ همه بگویم، گور پدر دنیا و آدمهایش. آرام و خسته از اتاق بیرون زدم و سمت آشپزخانه به راه افتادم تا چیزی برای خوردن پیدا کنم. ناهار نخورده بودم و حالا روده بزرگه به جان رودهی کوچکم افتاده بود. لحظهای نگاهم را میان آشپزخانهی کوچک، اما بسیار شلوغ چرخی دادم. خدا عمه خانم را رحمت کند که به اندازهی دو دست جهاز در این آشپزخانهی فسقلی وسیله و ظرف و ظروف جای داده بود. به قول مادر، عمه خانم اِسکروچی بود که جای پول ظرف و ظروف انبار میکرد. بیحوصله نگاه از شلوغیِ اعصاب خردکنش گرفتم و جلوی یخچال ایستادم. آخرِ سر یک روز، تمام این وسایل اضافی و بهدردنخور را به دست یک سمساری میسپردم و خانه را خلوت میکردم. در یخچال را باز کردم و نگاهم را در جستجوی خوراکی میان طبقاتش گرداندم، یک قالب پنیر، ظرف رب، تخممرغ و یک تکه نان تنها چیزهایی بود که در آن یافت میشد. درحالیکه تخممرغ و ظرف رب را برمیداشتم تا برای خودم املت درست کنم، مظلوم و مغموم آهی کشیدم. پول چندانی برای خرید کردن نداشتم و از آنجایی که آخر ماه نزدیک بود، باید فکری هم برای قسطِ ماشینم میکردم. از شانس خوبم این روزها موکلینم هم خسیس و بدبخت و بیچاره از آب در میآمدند و من باید جای دستمزد گرفتن، یک چیزی هم دستی به آنها میدادم. گفتم موکل و ناگهان به یاد آن پیرزن سمج افتادم و اخمهایم درهم شد. لعنتی! حالا او را دیگر کجای دلم میگذاشتم؟ آخر آن قول چه بود که به او دادم؟! کلافه ماهیتابه را روی گاز گذاشتم و روغن را کف آن ریختم، در همان حال زیرلب با خودم غر میزدم: - اِی خدا حالا با این پیرزنه چیکار کنم؟ یه نفر نیست به من بگه، آخه دختر تو نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ قول دادنت چی بود اون وسط؟ حالا چطوری میخواهی اون پسرهی موادفروش رو از زندان در بیاری؟! تخممرغ را حرصی و محکم به گوشهی تابه کوبیدم. - آخه مگه تو کی هستی؟ یه وکیلِ زپرتی که تو حل کردن مشکلات خودت موندی، بعد میخواهی مشکل بقیه رو… همین که تخممرغ را درون ماهیتابه ریختم، مقداری از سفیدهی تخممرغ توی چشمم پاشید و جیغم را به هوا برد. - آخ، آخ خدا کور شدم! همانطور که بالا و پایین میپریدم و چشمم را میمالیدم زیر گاز را خاموش کردم تا چشمم که کور شده بود، حداقل غذایم نسوزد. عصبی و غرغرکنان به سمت سینک رفتم تا آبی به چشمم بزنم، بلکه سوزشش کم شود. - اِی خدا شانس که نداشته باشی، تخممرغ هم کمر به کور کردنِ چشمت میبنده! -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
*** بیجان و نفسنفسزنان پلههای ساختمان شش طبقه را بالا میرفتم و در دل جَد و آبادِ سازندهی این ساختمان که زورش آمده بود، برای ساختمانش یک آسانسور ناقابل بگذارد را یاد میکردم. خب یک نفر نبود که به او بگوید پدرت خوب، مادرت خوب، تو که میلیارد میلیارد پول خرج این ساختمان کردی، میمُردی یک آسانسور هم بگذاری که منِ بیچاره پس از ساعتها سر و کله زدن با آدمهای ریز و درشت مجبور به بالا رفتن از اینهمه پله نباشم؟! به پشت در خانهام که رسیدم، رسماً از نفس افتاده بودم. روی زانوهایم خم شده بودم و دهانم را مثل ماهیِ دور از آب مانده، باز کرده بودم تا کمی اکسیژن به ریههایم برسانم. هرکس من را میدید خیال میکرد که از مسابقات دو و میدانی برگشتهام، اما خب بالا آمدنِ پنج طبقه از پلهها خود ورزشی سخت و طاقتفرسا بود. اصلاً از همین بابت بود که من چنین اندام خوشتراشی داشتم دیگر، وگرنه که من پول یامفت برای باشگاه و این قرتیبازیها نمیدادم. حالم که جا آمد کلید به در انداختم و وارد خانهی مثل همیشه تاریک و سوت و کورم شدم. جلوی در بدون دخالت دست و با سختی کفشهایم را از پا در آوردم و با پا آنها را به گوشهای هُل دادم. پس از آن خم شدم و با انگشت شست و اشاره جورابهایم را از پاهایم در آوردم. کمر راست کردم و باوجود خستگی که در تنم جولان میداد، یکراست به سمت دستشویی رفتم. با آرنج کلید برق را فشردم و دستگیره در را به پایین کشیدم. با باز شدن در دستشویی بوی نامطبوعی به مشامم خورد و باعث درهم رفتن چهرهام شد. چرا استفاده از آنهمه بوگیر و هواکش هم تأثیری روی این بوی مزخرف نداشت؟ نمیدانم. توی روشویی جورابهایم را شستم و به رختآویزِ کوچک و دیواری آویزانشان کردم، پس از آن خوب دستانم را شستم و از آن فضای تهوعآور بیرون آمدم. وارد تنها اتاق خانهی هفتاد متریام شدم و مشغول باز کردن دکمههای مانتوی سرمهای رنگم شدم. آنقدر خسته بودم که فقط دلم میخواست بخوابم، اما با لباسهای چرک و آلودهی بیرونی نمیشد. مقنعهی مشکی رنگم را از سر کشیدم و آن را به رختآویز آویزان کردم تا چروک نشود. پس از عوض کردن لباسهایم نفس راحتی کشیدم، آخ که راحت شدن از شر آن لباسهای آلوده و نفسگیر چه حس خوبی داشت. لحظهای جلوی آینهی قدیمی که روی میز تحریرِِ گوشهی اتاق قرار داشت، ایستادم و به چهرهی خستهام نگاهی انداختم. چشمانم از خستگی سرخ بود و موهای مشکی رنگم که همین چندوقت پیش تا زیر گوشهایم کوتاهشان کرده بودم، بر اثر الکتریسیتهی مقنعهام سیخ شده و به هوا رفته بودند. سری به تأسف برای خودم تکان دادم، خوشگل که بودم، با این وضعیت خوشگلتر هم شده بودم. با دست موهایم را مرتب کردم و نگاه از آیینه گرفتم. جای عمه خانم خالی بود تا باز بهانه گیر بیاورد و بر سرم غر بزند که آخر کسی تو را با این قیافه و اخلاق گندی که از مادرت به ارث بردهای، نخواهد گرفت و من باید تو را ترشی بیاندازم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- خلاصه، با هر بدبختیی بود تونستیم یه خونه نقلی توی پایین شهر کرایه کنیم و توش بشینیم. ولی چشمت روز بد نبینه؛ همین که ما اونجا ساکن شدیم رفتار فرحان کلاً تغییر کرد. کارش شده بود توی خیابونها ول گشتن و سربهسر یه مشت لات و اوباش گذاشتن. هر روز یکجور دعوا و دردسر درست میکرد. تا بچه بود لاقل یه حسابی از من میبرد، ولی همین که بزرگتر شد دردسرهاش هم بیشتر شد. از پارچِ روی میز کمی آب درون لیوان ریختم و لیوان را به سمت او که صدایش از فرط غصه، گرفته و خشدار شده بود گرفتم. سرم درد میکرد و شنیدن داستان زندگی پیرزن و پسر احمقش هم اعصابم را بیشتر خُرد کرده بود. من اصلاً توان شنیدن داستان زندگیِ مردم و همدردی با آنها را نداشتم، که اگر داشتم جای وکالت روانشناسی میخواندم و اینهمه دردسر هم برای خودم درست نمیکردم. پیرزن چند جرعه از آب را نوشید و باز مخ من را کار گرفت. - هر روز با یه مشت بدتر از خودش دعوا درست میکرد و خونی و زخم و زیلی میومد خونه. چندباری هم بابت این دعواها سر از کلانتری در آورده بود که با چند تا تعهد و امضا آزادش کرده بودن. این بار آخری که یه شب هم توی بازداشتگاه موند اومد به من گفت که میخواد عوض بشه و دست از دعوا و لاتبازی برداره. عوض هم شده بود خداییش؛ توی یه فستفودی مشغول به کار شده بود و خرج خونه و دو تا خواهر کوچیکترش رو هم میداد. پیرزن آهی کشید. - ولی یه روز که شب قبلش خونه نیومده بود، از کلانتری زنگ زد و گفت که پلیسها بهخاطر فروش مواد گرفتنش. اینبار جدیتر از همیشه بود، گفتن ازش شیشه گرفتن و توی دادگاه براش چند سال زندان بریدن. اولش حرصم گرفت، نمیخواستم کاری براش بکنم، ولی دیدم زندگیمون بدون فرحان نمیچرخه. راستش یکی از دخترهام عقد کرده و منتظر جهیزیهاشه، اون یکی هم امسال کنکور داره. من هیچی، ولی دخترها به بودن فرحان نیاز دارن. در تایید حرفش سرم را تکان دادم. حالا میفهمیدم که از من چه میخواست، اما زیادی دیر آمده بود. - الان شما میخواهید من پسرتون رو آزاد کنم؟ پیرزن در جوابم «آرهای» گفت. - ولی خیلی دیر اومدین، باید قبل از دادگاهِ پسرتون میومدین پیش من، نه حالا که براش حکم هم صادر شده. پیرزن خودش را خم کرد و دست من که روی میز بود را گرفت. هولزده سعی کردم دستم را از دستانش بیرون بکشم که نگذاشت و دستم را محکمتر نگه داشت. این چه کاری بود دیگر؟! اگر دستانم میکروبی میشد و من بیمار میشدم و بعد هم میمُردم چه کسی جوابگو بود؟! - تو رو خدا یه کاری کن برای فرحانم! باز دستم را محکم کشیدم. - دستم رو ول کنید لطفاً. پیرزن بیتوجه به جلز و ولزهایم حرف خودش را ادامه داد: - تو رو خدا کارش رو پیگیری کن دخترم، من که جز تو کسی رو ندارم ازش کمک بخوام. کلافه از روی صندلیام برخاستم تا شاید پیرزن دستم را رها کند، اما نه. پیرزن سمجتر از این حرفها بود و همراه با من از جایش برخاست. - دستم رو ول کنید حاج خانوم. - آزادش میکنی دخترم؟ آزادش میکنی فرحانم رو؟ به ناچار و برای اینکه جانم را از خطرِ آلودگیها و میکروبهایی که در کمینم نشسته بودند، نجات دهم با حرص و کلافگی گفتم: - باشه خانوم، باشه آزادش میکنم. حالا دستم رو ول کن تو رو به جدت! -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پیرزن با پاهایی که احتمالاً از شدت دردِ زانو لنگ میزد، قدمی برداشت و روی صندلی نشست. من هم نشستم و تلفن روی میز را برداشتم تا از آهو بخواهم برایمان چای بیاورد. هنوز تلفن را دم گوشم نگذاشته بودم که با صدای لرزان، اما خوشحالِ پیرزن درجا خشکم زد. - چقدر بزرگ شدی دخترم. ابروهایم از شدت حیرت بالا پرید و دستم در میانهی راه خشک شد. پیرزن چه داشت میگفت؟! نکند من را با کس دیگری اشتباه گرفته بود؟! - با من بودین؟ پیرزن لبخند بر لب سر تکان داد و با همان لهجه شیرینش جواب داد: - آره دخترم. با گیجی اشارهای به خودم کردم و پرسیدم: - ببخشید، مگه شما من رو میشناسید؟ پیرزن باز هم سر تکان داد. - مگه تو نوا نیستی؟ نوهی شمسالملوک خانوم. لحظهای به فکر فرو رفتم، مامان شمسی را خوب یادم میآمد. در شهری کوچک و نسبتاً خوش آب و هوا زندگی میکرد و ما گاهی تابستانها را در خانهی نقلی او میگذراندیم. مامان شمسی مرض قند داشت و اعصاب نه. کافی بود من یا دیگر نوههایش کمی سر و صدا کنیم تا با جارو و پاهایی که تا پیش از آن در راه رفتن هم یاریاش نمیکردند، به دنبالمان بیُفتد. - چرا خودم هستم، ولی… پیرزن میان حرفم آمد: - من قدسیام، همسایهی خونهی مادربزرگت که خیاطی داشتم. آخ اگه بدونی توی این شهر درندشت با چه سختیای پیدات کردم! اینبار دقیقتر نگاهش کردم؛ حقیقتاً بچه که بودم آنقدر سربههوا بودم که حواسم به هیچ چیز و هیچکس نبود و حالا هم این پیرزن را به یاد نیاورده بودم، اما چه دلیلی داشت که او را از حافظهی ضعیف و حواسِپرتم مطلع کنم؟ - آهان؛ خب خوب هستین؟ پیرزنی سرش را به طرفین تکان داد. - هنوز هم مثل بچگیهات مهربونی. در جوابش لبخند زورکیای زدم. پیرزن چه اصراری هم داشت که خودش را با من اینقدر صمیمی جلوه دهد. - خب، نمیخواهید بگید که چرا اومدین اینجا؟ خدایی نکرده مشکلی براتون پیش اومده؟ با این حرفم چهرهی پیرزن درهم و چشمان ریز و سیاه رنگش غمگین شد. حالاتش طوری بود که اگر کس دیگری جای من بود دلش برای او کباب میشد، اما من آنقدرها هم دلرحم نبودم. شاید هم مادرم راست میگفت که اخلاق گند و مزخرفِ مامان شمسی را به ارث برده بودم. - راستش ما ده، پونزده سال پیش، بعد از مرگِ شوهرم خونهای که توی اون شهر داشتیم و فروختیم و با اعتماد به آقا مجید «عموی بچههام» اومدیم اینجا. قرار بود آقا مجید برامون یه خونه بگیره و دست فرحانم… نیم نگاهی سمت من انداخت و با لحنی متغیر ادامه داد: - فرحان رو که یادته؟ تک پسرم که اونوقتها توی یه مغازهی نجاری کار میکرد. آخ خدایا حالا من چطور به این پیرزن حالی میکردم که خودش را هم یادم نمیآید، چه برسد به پسرش؟! - داشتم میگفتم؛ قرار بود دست فرحان رو هم توی کارش بند کنه، ولی بعد یه مدت که ما اومدیم شهر دیدیم نه خبری از پول و خونه هست و نه خبری از آقا مجید. شدیم وِیلون و سِیلون کوچه و خیابونها. با گیجی سرم را خاراندم. نمیفهمیدم این داستان بلندبالایی که داشت تعریف میکرد به من چه ربطی داشت! -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
همانطور که در ظاهر خونسرد و در باطن پرحرص به خندههایش نگاه میکردم، زیرلب غر زدم: - وقت کردی یه نفسی هم بکش. بالاخره پس از چند دقیقه که آهو خوب خندید و من با میلِ فرو کردن کتاب قانونِ پیش رویم در حلق او مقابله کردم، آهو خندهی روی اعصابش را پایان داد. دستی زیر چشمان خیس از اشکش کشید و بریدهبریده گفت: - وای خدایا، این… موکلهای تو… خیلی باحالن! نفس عمیقی کشید و با لبخند گشادی که هنوز روی لبهای گوشتی و بزرگش خودنمایی میکرد، ادامه داد: - خدایی اگه هرماه مامانت پول به حسابت نمیریخت ها، با این موکلهای درب و داغونت آخر ماه باید کاسهی گدایی دستت میگرفتی. در جوابش به تمسخر، لب و دهانی کج کردم. خوب بود که خودش منشی و نونخورِ من بود و چپ و راست از من و موکلینم ایراد میگرفت. - اِه بس کن توام! آهو نیشخندی زد و بعد انگار که چیزی را به یاد آورده باشد، لبخندش پر کشید و چشمانش گشاد شد. - اِه اینقده زر زدی، یادم رفت چی میخواستم بگم. از لحن بیادبانه و بیپروایش اخم درهم کشیدم. دختر هم اینقدر بیملاحظه و بیتربیت؟! - بیشعور من زر زدم یا تو؟! آهو بیقید دستش را که در آن انواع و اقسامِ انگشتر و بدلیجات خودنمایی میکرد، در هوا تکانی داد. - حالا هر چی، خواستم بگم یه پیرزنه اومده تو رو ببینه بفرسمتش تو یا نه؟ - پیرزن؟ مگه نگفتی آقای صدر آخرین نفر بود؟! آهو سری تکان داد و همانطور که از روی صندلی بلند میشد گفت: - چرا، ولی وقتی صدر تو اتاق تو بود اینم اومد گفت میخواد تو رو ببینه. حالا بهش بگم بیاد تو یا نه؟ سری در جوابش تکان دادم و آهو که بیرون رفت، کش و قوسی به تن خستهام دادم. کاش اینبار شانس با من یاری میکرد و این پیرزن یک آدمِ درست و حسابی از آب در میآمد. با شنیدن صدای در کمی جمعوجورتر نشستم و صدایم را پیش از جواب دادن صاف کردم. - بفرمایید. در آرام باز شد پیرزنی ریز جثه و عینکی درحالیکه یکطرفِ چادر سیاهش را زیربغلش زده بود، وارد اتاق شد. به احترامش پشت میز ایستادم و سعی کردم به چهرهی سرد و به قول آهو عبوسم لبخندی بنشانم. - سلام. پیرزن هم به رویم لبخندی زد. لبخندش باوجود چروکهای ریز و درشتِ صورتش مهربان بهنظر میرسید. - سلام دخترم، خوبی؟ از لحن صمیمانهاش تعجب کردم. سابقه نداشت کسی از موکلینم من را دخترم صدا کند. - ممنون. با دست به صندلیهای آنطرف میزم اشاره کردم و ادامه دادم: - بفرمایید بشینید. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
به نام یگانه خالق عشق به محض بیرون رفتن آقای صدر از اتاق، عقب رفتم و خودم را روی صندلی چرخدار و چرمیام رها کردم. آرنج دستانم را روی میز چوبی گذاشته و با کف دو دستانم، شقیقههای دردناکم را فشردم. سرم از درد رو به انفجار بود و ذهنم همچنان درگیر موکلینِ امروزم. واقعاً نمیدانستم آفریدههای درست و درمان خداوند کجا بودند که تمام موکلین من از میان آدمهای عجیب و غریب انتخاب میشدند؟! آن از نفر اول که رسماً کلاهبردار بود و از من برای تبرئه شدنش کمک میخواست، آن از نفر دوم که بهخاطر یک متر زمین کشاورزی با بیل به کمر همسایهاش کوبیده بود و این هم از آقای صدر که تا قیمت دستمزد من را شنید برق از سهفازش پرید و فرار را بر قرار ترجیح داد. با صدای باز شدن در سر بلند کردم و نگاهم به آهو افتاد که باز مثل گاو سرش را پایین انداخته و بدون در زدن وارد اتاق شده بود. - احیاناً تو با مفهومی به نام در زدن آشنایی نداری؟ آهو طبق عادت قری به سر و گردنش داد. - نه، همین که تو داری بسه. لب روی هم فشردم تا جواب زباندرازیاش را ندهم. آهو بیتوجه به نگاه چپچپیام وارد اتاق شد و با آرامش خودش را روی صندلیِ روبهرویم رها کرد. - حالا این حرفها رو ولش کن، تعریف کن ببینم چیشد؟ این مومیاییِ چرا در رفت؟ عصبی چشمغرّهای نثارش کردم. کی میخواست دست از اسم گذاشتن بر روی مردم بردارد؟ - بیتربیت مومیایی یعنی چی؟ طرف سن پدربزرگت رو داره ها! آهو نیشخندی به لحن عصبیام زد؛ نیشخندی که میدانست چقدر من را حرص میدهد و باز از عمد تکرارش میکرد. - چون سن پدربزگم رو داره بهش میگم مومیایی دیگه. حالا چیشد، پرونده اینم قبول نکردی؟ نفسم را پوف مانند بیرون دادم. میدانستم اگر رفتار موکلینم را برایش تعریف کنم تا مدتها مضحکهاش خواهم شد، اما چاره چه بود؟ او که بالاخره با فوضولی بینظیرش سر از همه چیز در میآورد، پس پنهانکاری از او بیفایده بود. - من قبول کردم، اون قبول نکرد. آهو ابروهای تتو شدهاش را با تعجب بالا پراند. - وا چرا؟! - گفت دستمزدم زیاده، بعد هم از ترس اینکه بخوام بهخاطر مشاورهای که بهش دادم، ازش پول بگیرم فرار کرد. همانطور که انتظارش را داشتم با شنیدن حرفم زد زیر خنده. خنده که چه عرض کنم، رفتارش بیشتر به شیهه کشیدن اسب شبیه بود و صدای بلند قهقهاش انگار چهارستون اتاق را میلرزاند. هنگام خنده دندانهای سیمکشیاش از دهانش بیرون میزد و آب دهانش مستقیم به روی صورت فرد روبهرویش میپاشید. آهو همیشه همینطور بود؛ نه که خندههایش خیلی زیبا و دلنشین بود، بسیار خوش خنده بود و به ترک دیوار هم میخندید. -
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
سایه مولوی پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام تاپیک زده شد- 34 پاسخ
-
- 8
-
-
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های نخبگان برگزیده
نام رمان: عشق به قید وثیقه نویسنده: سایه مولوی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی. خلاصه: همه چیز آرام بود و زندگیام عالی نه، اما نسبتاً خوب بود. تا اینکه سر و کلهی او پیدا شد. درست مثل بختک به جان زندگی منِ بختبرگشته افتاد و زلزلهوار هرچیزی که ساخته بودم را نابود کرد. تخصصش دردسر درست کردن بود و من حتی با دیدنش، حس نفرت و انزجار در قلبم میجوشید. روزگار اما در این میان بازیاش گرفته بود انگار، که زندگی من را به او و دردسرهایش گرهی کور زده بود. مقدمه میدانی فرق میان تو و زندان کجاست؟ اینکه برای آزادی از هر زندان راهی هست، اما برای رهایی از بندِ چشمان تو نه وثیقهای کار ساز است و نه تعهدی. زندان سرد و نمور است، ولی لمس دستان تو جان را به آتش میکشد. زندان آدمها را یاغیتر میکند، اما عشق تو سربهراه میکند عاشقانت را. خلاصهاش کنم برایت جانم، چشمان تو، دستان تو و عشق تو دلپذیرترین اسارتی است که میتوان آن را تجربه کرد. برای درج نقد و نظرات خود درباره این رمان روی متن کلیک کنید شرکت کنندهی مسابقه رمان نویسی -
گالری تصاویر شخصیتهای رمان منتقم شیطان|سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
گالری تصاویر شخصیتهای رمان منتقم شیطان|سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
یاسمین- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
گالری تصاویر شخصیتهای رمان منتقم شیطان|سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
گالری تصاویر شخصیتهای رمان منتقم شیطان|سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
هانیه- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
پلیسی جنایی رمان منتقم شیطان | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هانیه لبخندی زد و جواب داد: - خواب بود، بردمش توی اتاق تا صدای بچهها بیدارش نکنه. الان میرم و میارمش. پس از رفتنش به سمت مادر و پدر چرخیدم. روی مبلی نشسته بودند و با یکدیگر آرام صحبت میکردند. - ببخشید که سر زده اومدم. مادر با تعجب سر بلند کرد. - وا این چه حرفیه میزنی امین؟! خونهی غریبه که نرفتی، اومدی خونهی پدر و مادرت. مادر اشارهای به مرضیه کرد و ادامه داد: - یکم از این مرضیه یاد بگیر، مثلاً شوهر کرده رفته خونهی خودش، ولی هر شب هرشب اون شوهر بدبختش رو تنها میذاره میاد اینجا. اونوقت تو تنهایی میری میشینی توی اون خونه. مرضیه با شنیدن این حرف مادر، چشم درشت کرد و معترضانه گفت: - وا! مامان جان شما میخواهی امین رو نصیحت کنی چرا من رو میکوبی؟! لب روی هم فشردم تا از لحن گلهآمیزش به خنده نیُفتم. - خب مگه دروغ میگم مامان جان؟ پدر اما میانه را گرفت و رو به مرضیه که مثلاً دلخور شده بود گفت: - مامانت شوخی میکنه مرضیه جان، ما خیلی هم خوشحال میشم که تو و امین بیاید اینجا. لحظهای مکث کرد و اینبار رو به من ادامه داد: - چرا سرپا وایسادی امین جان؟ بیا بشین. لبخندی در جواب پدر زدم و روی مبل تکنفرهای در کنار پدر نشستم. - از پروندهی جدیدت چه خبر؟ پیش از آنکه من بخواهم جوابی بدهم مادر معترضانه گفت: - ای بابا آقا محمدعلی شما حرف دیگهای نداری بزنی؟ این پسر که از صبح تا شب کل زندگیش شده کار و کار، حالا یه شب هم میاد اینجا باز از کار حرف میزنین؟ مرضیه همانطور که به سمت آشپزخانه میرفت جواب مادر را داد. - وقتی دو تا پلیس کنار هم نشسته باشن چه حرفی جز کار و پرونده و قتل میتونن با هم داشته باشن آخه مادر من؟ لبخندی از حرف مرضیه بر لبم نشست و در همان حین هانیه درحالیکه یاسمین را در آغوش داشت به سمت من آمد. - انگاری شوق دیدن عموش بیدارش کرده. لبخندی از حرف هانیه بر لبم نشست و همانطور که از جای برمیخاستم، دست پیش بردم تا دخترک خوابآلود را به آغوش بکشم. - آره عمو جون؟ دلت برای من تنگ شده بود؟ به صورت سفید و کوچک دخترک خیره ماندم، چشمان مشکی و درشتش تصویر چشمان یاسین را برایم زنده میکرد؟ - خوبی عمو جون؟ دخترک دستان کوچکش را جلو آورد و نرمی دستانش را به ریشهای نسبتاً بلندم کشید. آخ که دخترک با کارهایش عجیب دل میبرد و یاسین کجا بود تا دلبریهای دخترکش را ببیند؟! بغضی که گلویم را گرفته بود قورت دادم و بوسهای بر دست سفید و کوچک دخترک زدم. دلم میخواست گُلهبهگُلهی صورت زیبایش را غرق بوسه کنم، اما ریشهایم صورت لطیفش را میآزرد و من دلم را با بوسه زدن به دستانش راضی میکردم. *** -
پلیسی جنایی رمان منتقم شیطان | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
زنگ روی دیوار را که فشردم صدای آرام و مهربان مادر در گوشم پیچید. - بله؟ - منم مامان جان، باز میکنید در رو؟ مادر بیهیچ حرفی در را باز کرد و من با کمی تعلل وارد خانه شدم. از حیاط و از میان درختان میوهای که پاییز بیبرگ و بارشان کرده بود گذشتم و به جلوی در خانه که رسیدم، دیدن چندین جفت کفش زنانه و بچگانه باعث ایستادنم شد. تعجبم از بابت دیدن کفشهای مرضیه و بچههایش که هر روز خدا در خانهی پدر و مادرمان بساط پهن کرده بودند، نبود؛ تعجبم از دیدنِ آن جفت کفش زنانه و ناآشنا بود. یعنی پدر و مادر مهمان داشتند؟! پس چرا مادر از پشت آیفون چیزی نگفت؟! - امین جان مادر، پس چرا نمیای تو؟ با دید مادر که روبهرویم ایستاده بود، تعجب را از چهرهام پس زدم و لبخندی بر لبم نشاندم. - سلام مامان. مادر به رویم لبخندی زد و لبخند مهربانش من را به این باور رساند که مدت قهر و دلخوریاش از من به پایان رسیده است. - سلام پسرم، چرا اونجا وایسادی؟ بیا تو. کفشهایم را از پای در آوردم و قدمی به داخل راهروی متصل به هال گذاشتم. - نگفته بودین مهمون دارین. مادر دست پیش آورد و جعبهی شیرینی را گرفت. - هانیه سر شب اومد یه سری بهمون بزنه، بیا تو مادر. پشت سر مادر به سمت هال به راه افتادم. باید از برق نگاه مادر میفهمیدم که دردانهشان آمده است و خودم هم برای دیدنش لحظهشماری میکردم. وارد هال شدم و در کنار مرضیه و پدر نگاهم به هانیه افتاد که در کنار مرضیه و روبهروی پدر نشسته بود. - سلام. مرضیه با شنیدن صدایم از جای برخاست و هانیه چادر سفیدی که روی شانههایش افتاده بود را بر سر کشید. - سلام داداش. - سلام داداش امین. از شنیدن لفظ برادر از زبان هانیه لبم به لبخند محوی باز شد. خوشحال بودم که هنوز هم من را مثل برادرش میدید. حالایی که یاسینی در این میان نبود، دلم گرم بود که هنوز هم میتوانستم برای همسر جوانش برادری کنم. - سلام هانیه خانوم، خوبین؟ با اینکه نگاهش نمیکردم، اما تعجبش را حس کردم. مطمئناً از «هانیه خانمی» که به جای «زن داداش» به کار برده بودم متعجب بود، اما من دیگر قصد دوباره زن داداش صدا کردنش را نداشتم. قصدش را نداشتم چون این نام برایم یادآور یاسینی بود که دیگر در میانمان نبود. چون این نام و یادآوری یاسین هنوز هم اشک به چشمان پدر و مادرم میآورد و من این را نمیخواستم. - ممنون، شما خوبید؟ تشکری کردم و نگاهم را دور تا دور هال چرخاندم. نه، انگار خبری از دردانهام نبود. - پس این برادرزادهی ما کجاست؟ -
درخواست طراحی کاور برای رمان منتقم شیطان|سایه مولوی کاربر نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام بله متوجه هستم و ممنونم. -
درخواست طراحی کاور برای رمان منتقم شیطان|سایه مولوی کاربر نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بفرما گلم- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور برای رمان منتقم شیطان|سایه مولوی کاربر نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
درخواست طراحی جلد برای رمان منتقم شیطان رو دارم- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
پلیسی جنایی رمان منتقم شیطان | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
حسین مات و مبهوت مانده نگاهم کرد. - ی… یعنی میخواهی همین امروز از همهی دوست و آشناهای این خانوم پرسوجو کنی؟ سری در رد حرفش تکان دادم. - نه، بگو امروز یکی از افراد بگرده و آدرس تمام دوست و آشناهاش رو پیدا کنه. از فردا دونه دونه میریم و باهاشون حرف میزنیم. حسین نفس راحتی کشید و پشتش را به پشتی صندلیاش کوباند. - پوف، خوب شد نگفتی همین امروز بریم سراغشون. نگاه عاقل اندرسفیهانهای به سمتش انداختم. راجع به من چه فکری کرده بود این مرد؟! - دیوونه شدی؟ مگه یه روزه میشه از اینهمه آدم پرسوجو کرد؟! حسین شانهای بالا انداخت. - والا از تویی که اینجوری ضربتی عمل میکنی، هیچی بعید نیست. بینی چین داده و مسخرهای حوالهاش کردم. عجلهای که در این پرونده داشتم از بابت این بود که دلم میخواست زودتر این قاتل را دستگیره کنیم، تا نتواند انسانهای بیشتری را به قتل برساند، اما دلیل هم نمیشد که بخواهم شاتابانه و بیفکر عمل کنم. *** کمی خم شدم و کت و جعبهی شیرینی که در دست داشتم را روی صندلی پشت ماشینم گذاشتم. در همان حال صدای حسین را شنیدم که میگفت: - ببینم تو داری میری خواستگاری و به من نگفتی بیمعرفت؟ سرم را از ماشین بیرون کشیده و نگاه بیحوصلهای به سمت او که کنار ماشینش ایستاده و به من خیره شده بود انداختم. - چرا مزخرف میگی حسین، خواستگاری کجا بود؟ دارم میرم خونهی بابام. حسین اخم درهم کشید. - بچه گول میزنی امین؟ تو که همین دیشب خونهی بابات بودی، بعد هم مگه آدم واسهی رفتن خونهی باباش شیرینی میخره؟! از آنهمه مزهپرانی و وراجیاش لبم به لبخندی باز شد. آنهایی که پلیسها را به سختگیری و اخمآلود بودن متهم میکردند، کجا بودند تا حسین را ببینند؟! - دیشب رفته بودم تا با خانوادهام دربارهی پروندهی جدیدمون حرف بزنم. مادرم از دیشب یکم باهام سرسنگین شده، واسهی همین شیرینی خریدم تا برم پیشش و از دلش در بیارم. حسین تک ابرویی بالا انداخت. - آهان، پس داری میری آشتیکنون. موفق باشی داداش! از حسین خداحافظی کردم و ماشینم را به راه انداختم. در ذهنم باز سطر به سطر این پروندهی جدید مرور میشد و امیدوار بودم که بتوانیم با پرسوجو از آشناها و دوستان مقتولین مدرکی به دست بیاوریم. ماشینم را جلوی در خانه پارک کردم، از ماشین پیاده شدم و پس از برداشتن جعبهی شیرینی جلوی در خانه ایستادم. -
پلیسی جنایی رمان منتقم شیطان | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
نچی کردم و سرم را با تأسف تکان دادم. درد حسین را خوب میدانستم، دردش پسرعمویی بود که مثل برادر دوستش داشت. پسرعمویی که خیانت همسرش او را وادار به خودکشی کرده بود. - این کارِ ماست حسین. حتی اگه اون زنها خائن هم بوده باشن یه نفر حق نداره دوره بیوفته و حکم بده و خودش هم اجراش کنه. اگه همه بخوان این کار رو بکنن که دیگه سنگ روی سنگ بند نمیشه. حسین با چهرهای که بیش از پیش درهم رفته بود سر تکان داد. - آره تو راست میگی، فقط ای کاش یه نفر قبل از مرگشون از اون زنها میپرسید که چرا این کار رو با همسر و زندگیشون میکنن. دستم را روی شانهی حسین گذاشته و کمی فشردم. منِ داغ برادر دیده خیلی خوب احساس او را درک میکردم. - تموم آدمها یه روز تاوان هر کار بدی که کرده باشن رو میدن حسین، ولی مجازات کردن اون آدمها به عهدهی بقیهی آدمها نیست. حسین باز هم سر تکان داد و من دیگر چیزی نگفتم. گاهی دردها آنقدر عمیق و مزمن میشدند که هیچ حرف و تسکینی جز زمان برایشان وجود نداشت. جلوی اداره هر دو از ماشین پیاده شدیم و به سمت اتاقمان به راه افتادیم. حسین همچنان روزهی سکوت گرفته بود و من هم قصد دلداری دادنِ دوباره به او را نداشتم. پشت میزهایمان که جای گرفتیم حسین پرسید: - حالا که از اون خونه هم دست خالی برگشتیم، باید چی کار کنیم؟ در سکوت به سؤالش فکر کردم. باید کاری میکردیم، نمیتوانستیم دست روی دست بگذاریم، اما چه باید میکردیم؟! ناگهان به یاد حرفهای ملکپور افتادم و فکری به سرم زد. - فهمیدم. حسین متعجب نگاهم کرد. - چی فهمیدی؟ از فکری که در سرم میگذشت گوشهی لبم از خوشحالی زیرپوستیام بالا رفت، فقط امیدوار بودم که اینبار به بنبست نخوریم. - ملکپور به ما گفت که همسرش چند هفته قبل از مرگش رفتارش عجیب شده بود، درسته؟ حسین سر تکان داد و من ادامه دادم: - و اون معتقد بود که آشنا شدن با یه مرد که احتمالاً همون فرد قاتل بوده باعث این تغییر رفتارش شده. حسین باز هم سر تکان داد و عجیب این بود که دیگر در صورتش ردی از غمِ چند لحظهی قبل نبود و تنها با کنجکاوی خیرهام شده بود. - خب؟! شانهای بالا انداخته و گفتم: - خب، یه آدم تا کِی میتونه همچین چیزی رو از تموم آدمهای دور و اطرافش پنهون کنه؟! حسین همچنان گیج و منگ نگاهم میکرد. - من نمیفهمم چی میخواهی بگی؟ دستانم را روی میز ستون کرده و نگاه دقیقم را به حسین دوختم. - میخوام بگم که این خانوم ملکپور مطمئناً یه سری دوست و آشنا داشته که از رابطهاش با اون مرد خبر داشته باشن. پس شاید بتونیم با پرسوجو از اونها به یه مدرک برسیم. -
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
رمانت رو واقعاً دوست دارم. در واقع خیلی وقت بود دنبال رمانی بودم که اونقدر فانتزی و جذاب باشه که بدون تنش و اضطراب به آدم حس قشنگ بده و این رمان همونیه که دنبالش بودم، حقیقتاً توی رمانها اینقدر مردهای بداخلاق و مغرور دیدم که یکی مثل درصد برام زیادی جذاب شده و برات آرزوی موفقیت میکنم🌹- 26 پاسخ
-
- 5
-
-
-
پلیسی جنایی رمان منتقم شیطان | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دست از پا درازتر از خانهی ملکپور بیرون زدیم. از اینکه باز به هیچ جایی نرسیده بودیم کلافه و عصبی بودم، اما سعی میکردم خودم را کنترل کنم. - کجا برم؟ نیم نگاهی سمت حسین که درست مثل وقتِ آمدنمان به این خانه اخم داشت، انداختم. - برگرد اداره. حسین بی هیچ حرفی ماشین را به راه انداخت. انگار او هم مثل من با خودش و افکارش درگیر بود که سکوت را به حرف ترجیح داده بود. کمی که رفتیم بالاخره سکوتش را شکست. - امین؟ نیم نگاهی به سمتش انداختم. - بله؟ - بهنظرت چرا یه آدم باید اینهمه به خودش زحمت بده و زنهایی که مثلاً خیانتکارن رو بکشه؟ اصلاً چه منفعتی میتونه براش داشته باشه؟ دَم عمیقی گرفتم و آن را هوف مانند بیرون دادم. در تمام سالهایی که همراه با یاسین پروندههای قتل را دنبال میکردیم، هرگز با چنین چیزی برخورد نکرده بودم. - نمیدونم، فقط این رو میدونم که با یه آدم سالم طرف نیستیم. حسین در تأیید حرفم سر تکان داد. - آره خب، یه آدم سالم که نمیاد همچین کاری بکنه. فقط یه چیزی این وسط هست که گیجم کرده… منتظر نگاهش کردم تا حرفش را ادامه بدهد. - یه آدمی که از نظر روانی سالم نیست، چطور اینقدر راحت تونسته وارد خونهی مقتولها بشه؟ متفکر دستی به پیشانیام کشیدم و چند تار موی مشکی رنگ افتاده بر پیشانیام را کنار زدم. - اگه با زور وارد خونهها نشده پس فقط یه راه میمونه، اون هم اینه که با مقتولها آشنا شده باشه. دیدی که آقای ملکپور هم گفت همسرش اون شب دوربینها رو خاموش کرده بوده و این یعنی… حسین ادامهی حرفی که در گفتنش اکراه داشتم را گفت: - یعنی میخواسته قاتل رو بیاره توی خونه و واسهی اینکه بعداً کسی متوجه نشه، دوربینها رو خاموش کرده بوده. در تایید این حرف نامحسوس سری تکان دادم. حسین پس از کمی مکث ادامه داد: - انگار حرفهای توی اون نامه زیاد هم بیراه نبوده. نگاهم را به نیمرخ حسین دوختم، حسین گاهی احساسات شخصیاش را وارد کار میکرد و این اصلاً خوب نبود. - این فقط به اون زنها و همسراشون مربوط میشه، نه ما. حسین اخم درهم کشید. واژهی خیانت برایش خوشایند نبود، همانطور که برای من هم نبود، اما ورود هر نوع احساسات شخصی به حیطهی کاری ما میتوانست همه چیز را خراب کند. - وقتی به خودشون مربوط بود که پای ما نیومده بود وسط امین، نه حالا که انگار فقط ما داریم برای پیدا کردن اون قاتل به آب و آتیش میزنیم و بقیه عین خیالشون نیست. -
پلیسی جنایی رمان منتقم شیطان | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- پس این نامه به دست شما هم رسیده؛ فقط در عجبم که شما چرا از این نامه به پلیس چیزی نگفتین؟ اصلاً چه موقع این نامه رو دیدین که مأمورین پلیس متوجه نشدن؟! ملکپور سر به زیر انداخت و موهای نسبتاً بلند و جوگندمیاش را به چنگ گرفت. - من… من قصد نداشتم چیزی رو از پلیس پنهون کنم، ولی… ولی نمیتونستم بذارم که مدرک خیانت زنم بیوفته دست همه. اینبار من بودم که با تعجب و بهتی و ساختگی پرسیدم: - مدرک خیانت همسرتون؟! یعنی فقط یه نامه میتونه به شما ثابت کنه که همسرتون خائن بوده؟! ملکپور سرش را به طرفین تکان داد. - نه… نه فقط همین یه نامه، یعنی میدونید من… سری کج کرده و با حالتی مچگیرانه پرسیدم: - شما قبل از این اتفاق، رفتار مشکوکی از همسرتون دیده بودین؟! ملکپور هوفی کشید. آنقدر کلافه و عصبی بود که هر کسی را به شَک میانداخت. - من و فرنوش این اواخر رابطهی خوبی با هم نداشتیم. یعنی چندین سال بود که جز دعوا و جروبحث کاری با هم نداشتیم. میخواستیم از هم جدا بشیم، اما حضور شایان… مکثی کرد و با لحنی متغیر ادامه داد: - پسرم رو میگم. بهخاطر اون طلاق نگرفتیم، چون بچهی خیلی حساسیه. طلاق نگرفتیم، اما دیگه توی خونه هیچ کاری به هم نداشتیم. اون راه خودش رو میرفت و من هم راه خودم رو. حسین که تا آن لحظه مثل من با دقت به حرفهای ملکپور گوش میکرد، کمی خودش را جلو کشید و گفت: - ولی تموم اینهایی که گفتین دلیل بر خیانت همسرتون نمیشه. ملکپور سرش را در رد حرف او تکان داد. - نه، فقط به این خاطر نیست. اون… اون… اینبار من پرسیدم: - اون چی؟ ملکپور باز دستی میان موهایش کشید. - اون… یعنی فرنوش، یه چند هفته قبل از مرگش رفتارش عجیب شده بود. اکثر مواقع خونه نبود و وقتهایی که خونه بود مدام با گوشیش وَر میرفت. درسته که ما کاری به هم نداشتیم، اما نزدیک به بیست سال با هم زندگی کرده بودیم و من خوب میشناختمش. حسم بهم میگفت که پای یه مرد دیگه وسطه. نفس کلافهای کشیدم، حس او نمیتوانست برای ما سند و مدرک باشد. - خودتون اون مرد رو ندیده بودین؟ ملکپور سرش را در سؤالم تکان داد و اینبار حسین که نگاهش در سرتاسر خانه میچرخید پرسید: - شما خونهاتون دوربین داره دیگه، نه؟ ملکپور جواب داد: - بله داره. - چیزی هم از اونشب ضبط کرده؟ ملکپور پلک روی هم فشرد، انگار چیزی در این میان بود که آزارش میداد. - نه، اونشب فرنوش همهی دوربینها رو خاموش کرده بود. -
پلیسی جنایی رمان منتقم شیطان | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- سلام مادر جان. پیرزن سینی قهوه را پیش رویم گرفت و من با همان لبخند محو سینی را آرام پس زده و گفتم: - ممنونم، ما در حین مأموریت چیزی نمیخوریم. پیرزن خواست سینی را پیش روی حسین بگیرد که ملکپور با کلافگی گفت: - سینی رو بذار روی میز و برو سر کارت زری خانوم. حسین از رفتار تند ملکپور با پیرزن اخم درهم کشید و من مغموم و کلافه از این رفتار سر به زیر انداختم. برای بعضیها احترام به بزرگترها معنایی نداشت انگار. پس از رفتن پیرزن ملکپور نگاه منتظرش را به ما دوخت و گفت: - خب؟! نفسم را با کلافگی بیرون دادم. - لطفاً از شبی که اون اتفاق افتاد برامون بگید آقای ملکپور. ملکپور با دو انگشت گوشهی چشمانش را فشرد و من میتوانستم بفهمم که این وضعیت پیش آمده او را کلافه و عصبی کرده بود. - من صبح زود مثل همیشه رفتم سرکار و شب وقتی برگشتم فرنوش رو دیدم که توی تخت خوابیده بود. از اونجایی که پتویی روی خودش ننداخته بود تعجب کردم چون خیلی سرمایی بود و هیچوقت بدون پتو و ملحفه نمیخوابید. با کلافگی دستانش را تکان تکان داد. - رفتم جلو و صداش زدم، ولی جوابم رو نداد. دستم رو بردم سمت تنش تا تکونش بدم که دیدم تنش سرده و نبضش هم نمیزنه؛ بعدش هم که دیگه خودتون میدونید. اینبار حسین بود که همانطور فرو رفته در قالب جدی و اخمآلودش از ملکپور پرسید: - شما توی اظهاراتتون گفتین که حدود ساعت یک و بیست دقیقهی شب رسیدین خونه، ولی سخنگوی پلیس اعلام کرده که شما رأس ساعت یک و سی و دو دقیقه با شمارهی پلیس تماس گرفتین و گزارش قتل دادین. میشه بدونم توی اون دوازده دقیقه چیکار داشتین میکردین؟ کار خاصی داشتین که نتونستین زودتر به پلیس زنگ بزنین؟! ملکپور که انگار از سؤال حسین جا خورده بود لبخند دستپاچهای زد و با من و من جواب داد: - کار خاص؟! ن… نه؛ من… من فقط خیلی ترسیده و جا خورده بودم. خب… انتظار این اتفاق رو نداشتم و… برای همین یکم طول کشید تا به خودم بیام و زنگ بزنم پلیس. - یعنی شما میخواهین بگین که قبل از اومدن پلیس اون نامه رو ندیدین؟ ملکپور گیج و گنگ نگاهش را میان من و حسین گرداند. من هم دلیل این سؤالات حسین را نمیفهمیدم چه برسد به این مرد که هنوز هم از شوک سؤال قبلی در نیامده بود. - من نمیفهمم از کدوم نامه حرف میرنین! حسین از داخل جیبش کاغذ نامه را بیرون کشید. - از این نامه حرف میزنم. با دیدن نامه رنگ از رخ ملکپور پرید و این من را مطمئن میکرد که این مرد یک چیزی را از ما و بازپرس قبلی پنهان کرده بود. - ای… این نامه… این نامه دست شما چیکار میکنه؟! حسین خودش را کمی جلو کشید و نگاهش را به چشمان مضطرب ملکپور دوخت. -
پلیسی جنایی رمان منتقم شیطان | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
اینبار حسین قدمی پیش گذاشت و جواب داد: - و حتماً هم بازپرس قبلی به شما گفته که پروندهی همسرتون جنبهی عمومی داره چون در رابطه با قتلهای زنجیرهایه؛ ممکنه چیزی دربارهی قتل همسر شما باعث بشه که ما قاتل رو پیدا کنیم و باید به شما هشدار بدم که اگر حاضر به همکاری با ما نباشید، ما میتونیم بهخاطر اخلال در روند پرونده براتون حکم بازداشت صادر کنیم. ملکپور کلافه پلک روی هم فشرد و با کمی تعلل از درگاهی کنار رفت. - باشه، بیاید داخل تا حرف بزنیم. نیم نگاهی به حسین انداختم. این روی جدیاش را در هنگام روبهرو شدن با افرادِ خودرأی و پرمدعا بسیار دوست داشتم. هر دو پشت سر ملکپور وارد حیاط درندشت و پاییززدهی عمارت دو طبقهای که معماری ایرانی و نسبتاً قدیمی داشت شدیم و از راه سنگفرشی گذشتیم. - میگمها اینجا شبیه به قصرهای توی فیلم ترکیها نیست؟! از گوشهی چشم و چپچپی نگاهش کردم؛ انگار نه انگار که من همین چند لحظهی قبل در دلم از او تعریف کرده بودم و حالا باز ناامیدم کرده بود. - جای دیدن زدن در و دیوار خونهی مردم خوب حواست رو جمع کن تا بتونیم یه مدرکی، نشونهای، چیزی پیدا کنیم. ملکپور درِ چوبی و پر نقش و نگار ورودی ساختمان را باز کرد و کنار ایستاد تا ما اول وارد شویم. - بفرمایید. تشکری کردم و جلوتر از حسین و آقای ملکپور وارد عمارت شدم؛ با اینکه میدانستم پس از گذشت اینهمه مدت احتمالاً هیچ نشانه و مدرک دیگری پیدا نخواهیم کرد، اما نگاه جستجوگر و دقیقم را در سرتاسر عمارت که پر از وسایل قدیمی و عتیقه بود میگرداندم. با خودم فکر میکردم شاید سرنخی باشد که بتواند کمکی بکند، اما باز هم احتمالش کم بود. وارد سالن بزرگ خانه که با چند دست مبل سلطنتی و راحتی مزین شده بود، شدیم و با تعارف آقای ملکپور روی یکی از مبلهای سه نفره و روبهروی او جای گرفتیم. - زری خانوم چند تا فنجون قهوه برای ما بیار. بعد از این حرف پشت به پشتی مبل تکیه زد و پا روی پا گرداند. - خب آقایون، میشه بگید از من چی میخواهید؟ لبخند محوی به آنهمه ادعایش زدم؛ طوری رفتار میکرد که انگار ما به خاطر منفعت خودمان به سمتش آمدهایم، البته که من زیاد هم با این رفتارها غریبه نبودم و از این مدل انسانها کم ندیده بودم. - ما چیزی از شما نمیخواهیم، همین که لطف کنید و به سؤالاتمون جواب بدید کافیه. در همان موقعه پیرزنی ریز جثه و نسبتاً چاق درحالیکه سینیِ فنجانهای قهوه را در دست داشت وارد سالن شد و باعث شد که ملکپور لحظهای سکوت کند. - س… سلام جناب سرگرد. لبخند محوی به روی صورت مضطرب پیرزن زدم. اینکه میدیدم گاهی انسانهای عادی و بیگناه هم از دیدن ما پلیسها مضطرب و نگران میشوند برایم اصلاً خوشایند نبود و همیشه آرزو میکردم که ای کاش این مردم میدانستند که ما تنها هدفمان ایجاد آرامش و امنیت برای آنهاست.