-
تعداد ارسال ها
756 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
18
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایه مولوی
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
*** با تابیدن نور خورشید به صورتم، از خواب بیدار شدم. غلتی در جایم زدم، با بیحالی پلک باز کردم و با دیدن جای خالی دخترها در اتاق، سراسیمه نیمخیز نشستم. یا خدا مگر من چقدر خوابیده بودم که خبری از هیچکدام از دخترها نبود؟! خم شدم و ساعت ظریفم را از کنار تشکم برداشتم و به صفحهی سفیدش نگاهی انداختم. ساعت هفت صبح را نشان میداد؛ خب آنقدرها هم که دیر وقت نبود، پس دخترها در این ساعت آنهم در روز جمعه کجا بودند؟! انگار همانطور که ساعت نه شب برای این خانواده وقت خواب بود، ساعت هفت صبح هم وقت بیداری بود. دستی به موهای بهم ریختهام کشیدم و پس از پوشیدن روسری و مرتب کردن لباسهایم از اتاق بیرون آمدم. کسی توی خانه نبود، اما سر و صدایی که از داخل حیاط میآمد نشان میداد که احتمالاً خانوادهی مقصودی توی حیاط بساط پهن کردهاند. پیش از آنکه بخواهم به آنها در حیاط ملحق شوم به دستشویی رفتم و آبی به دست و صورتم زدم. تنم هنوز بوی تخممرغ میداد و دلم میخواست بروم و دوش بگیرم، اما رویم نمیشد در خانهی دیگران این کار را بکنم. بیرون که آمدم با فرزانهای که کاسه به دست کنار آشپزخانه ایستاده بود، روبهرو شدم. - سلام صبح بخیر. لبخند خجولی به رویش زدم. هیچ خوشم نمیآمد که وقتی مهمان جایی بودم دیرتر از صاحبخانه از خواب بیدار شوم، ولی با آن بیخوابیی که دیشب به سرم زده بود این اتفاق دست خودم نبود. - صبح تو هم بخیر، بقیه تو حیاطن؟ فرزانه سری تکان داد. - مامان و فرشته تو حیاطن، داداشمم از صبح زود رفته بیرون که حلیم بگیره. دهانم از شدت حیرت باز ماند. فرحان صبح زود رفته بود بیرون که حلیم بگیرد؟! ولی او هم که مثل من دیشب دیر وقت خوابیده بود، پس چطور صبح به این زودی بیدار شده بود؟! لابد بهخاطر حرف دیشبِ من این کار را کرده بود، نه؟! اما من که آن حرفها را جدی نگفته بودم! حالا لازم بود که بهخاطر یک حرفِ من صبح زود از خانه بیرون بزند؟! با تکان خوردن دستی در جلوی صورتم به خودم آمدم. - کجایی نوا جون؟ سرم را با دستپاچگی تکان تکان داده و سعی کردم لبخند بزنم. - هیچی، همینجام. فرزانه نیشخند شیطنتآمیزی زد. - آره معلومه؛ بیا بریم تو حیاط که الانهاس خان داداشم برسه. وارد حیاط شدیم و به سمت تخت چوبیِ گوشهی حیاط که ننه گلپر و فرشته بر رویش سفره انداخته و خودشان هم کنار سفره نشسته بودند رفتیم. -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
سایه مولوی پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ببینید رمانم فقط چند پارت اولش اینجوری بود که اونم ویرایش زدم بقیشو شما بخونین میبینین مشکلی ندارن.- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
سایه مولوی پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ببخشید میشه واضحتر توضیح بدین یعنی چی که طبیعی نیستن اگر منظورتون شیوه نوشتاری خاصشونه باید بگم که شخصیت های رمان من لحن و گاهی اصطلاحات زبانی خاص خودشون رو دارن و برای شخصیت پردازی بهتر باید اینکار رو انجام میدادم. مثل همون پیرزن که مادر فرحان هست. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- یهو دیدم بابام دست روی قلبش گذاشت، انگار درد داشت. البته قبلاً هم سر دعواهاش با مامان قلبش درد گرفته بود، ولی اهمیتی نمیداد. دست روی قلبش گذاشت و روی زانوهاش افتاد. پیش چشمانم آن تصاویر دردناک به رقص در آمده بود. تصویر منِ سیزده سالهای که پس از دیدن پدرم در آن حال از خانه بیرون دویدم. تصویر مرد همسایه که پدرم را بلند کرد و با ماشین خودش من و او را به بیمارستان رساند و در آخر تصویر خودِ تنها و سیاهپوشم که به اجبار عمه خانمی که لطف کرده و با پس اندازش اندک بدهیِ ماندهی پدرم را داده بود، برای همسایهها و فامیلها چای میبردم. در همین لحظه قطره اشکی از چشمم چکید، خیلی وقت بود که دیگر برای پدرم گریه نکرده بودم و حالا باز پس از اینهمه سال با یادآوری حال خراب آن روزهایش، بغضم میشکست. فرحان که گریهام را دید، با هول و ولا از جای پرید و گفت: - اِه گریه نکن نوا خانوم، ای بابا گریه نکن دیگه، من خوشم نمیاد گریهی زنها رو ببینم. صورتش را کمی به صورتم نزدیک کرد و با همان لحن هولزدهاش ادامه داد: - مرگ حقه نوا خانوم، گریه که نداره. همه یه روزی میمیرن؛ شوما هم بالاخره میمیری! از شنیدن این حرف در میان گریه، به خنده افتادم. مردک خنگ حتی بلد نبود دلداری بدهد! - تو دیگه به کسی دلداری نده باشه؟ فرحان قیافهی حق به جانبی به خود گرفت. - دِ بیا، این هم عوض تشکرته؟ اون موقع داشتی زار میزدی الان به لطف همین دلداریِ من داری هِره کِره میکنی؛ بده؟! باز هم خندیدم. امشب چه شب عجیبی بود؛ شاید هم بهتر بود بگویم چه گفتگوی عجیبی بود. امشب در گفتگویم با فرحان هم خندیده و هم گریه کرده بودم؛ هم خاطره شنیده و هم خاطراتم را گفته بودم. در سکوت و لبخند عمیق شده از افکارم غرق بودم که صورت خندان فرحان را درست در دو سانتیِ صورتم دیدم. - نیگا نیشت چه خوشگله! پس دیگه گریه نکن خب؟ سر عقب کشیده و در جواب پرروبازی چند لحظهی قبلش درحالیکه دلم میخواست بخندم، اخمی مصنوعی به صورتم نشاندم. این دیگر چه مدل تعریفی بود؟! خب مرد حسابی نمیتوانستی مثل آدمیزاد بگویی که خندهام زیباست تا من هم ذوق کنم؟ حتماً باید به زبان عجیب و غریب خودت حرف بزنی؟! - خب دیگه من برم تا اذان میگه حداقل یه چند دقیقهای بخوابم. همانطور که از جایم برمیخاستم رو به فرحان که همچنان نشسته بود و من را میپایید، گفتم: - شما هم نری باز کنار کبوترهات بخوابی، کک بیوفته به جونت ها. فرحان با تعجبی ساختگی ابروهایش را بالا و پایین کرد. - باز شدم شما که. بعد بیخیال و با شیطنت سری بالا انداخت و ادامه داد: - نه بابا نترس، هنوز هوس الکل نکردم! لبخندی زدم، «شب بخیری» گفتم و اینبار با حال بهتر و آرامش بیشتری به اتاق برگشتم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
با دست به گوشهی لباسم چنگ زدم و عصبی دندان به روی هم فشردم. همیشه این بخش از خاطراتِ زندگیام، اعصاب و روانم را بهم میریخت. - میخوای دیگه بقیش رو نگی؟ نیم نگاهی به فرحان که با نگرانی و اضطراب به من خیره شده بود، انداخته و لبخند تلخی بر لبم نشست. - نه، این وضع چیز جدیدی نیست. اینها خاطراتیه که همیشه با خودم مرورشون میکنم. نفس عمیقم را درون سینهام حبس کردم و با اینکه برایم آسان نبود، اما ادامه دادم: - آخرش وقتی دید پدرم دیگه از پس برآورده کردن خواستههاش بر نمیاد، من و پدرم رو وِل کرد و با تموم چیزهایی که بابا براش خریده بود رفت دنبال یه زندگیِ جدید. به قول خودش، خیلی هم بهمون لطف کرد که نرفت و مهریهاش رو به اجرا نذاشت. ولی خب چندان فرقی هم نمیکرد، چون از اون به بعدش طلبکارای بابا مدام دَم خونهمون بودن. پوزخند تلخی زده و سری از روی تأسف تکان دادم. - بابام از دار دنیا یه خونه فسقلی داشت که اون رو هم با کمک مادرش خریده بود. سر بدهیهاش مجبور شد اون خونه و هر چیزی که داشتیم رو بفروشه و بده به طلبکارهاش، ولی خب باز بدهیهای یکیشون موند. نفسم را آه مانند بیرون دادم. هیچوقت آن روزهای سخت را یادم نمیرفت؛ آن روزها که پدرم برای جور کردن پول به هر دری میزد و دست آخر به جایی نمیرسید. - بعد از فروختن اون خونه اومدیم چند تا محله پایینتر و یه خونه اجاره کردیم. بابام خیلی سعی میکرد تا پول این آخرین طلبکارش رو هم جور کنه، ولی نمیشد. پولش زیاد بود؛ اون طلبکاره هم فرصت نمیداد. دستی به صورتم کشیده و باز بغضم را قورت دادم. - یک روز یه شرخر از طرف اون طلبکاره اومد دَم خونهمون. من وایساده بودم پشت در ورودی خونه و یواشکی نگاشون میکردم. یه مرد درشت اندام و چاق که سیبیل و موهای فرفری داشت. خوب یادمه که چطوری وایساده بود وسط کوچه و عربده میکشید. نفس لرزانی کشیدم و باوجود تمام تلاشم، اما اشک به چشمانم نشسته بود. - بابام التماسش میکرد که آروم باشه، میگفت پولش رو هر جوری باشه جور میکنم فقط آبروم رو نبر. ولی مرده گوشش بدهکار نبود، داد میزد و آبروریزی میکرد. مردم محله هم وایساده بودن و نگاه میکردن. لحظهای پلک روی هم گذاشتم، انگار که همان صحنهها دوباره داشت برایم تکرار میشد. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فرحان بیآنکه سؤالی بپرسم خودش توضیح داد. - اون روز که با هم رفته بودیم گلفروشی من فک کردم شوما از تیپِ من خوشت میاد، واس همین نذاشتی اون پسره مجبورم کنه تیپمو عوض کنم. بعد داشتم اینو با خودم بلند بلند فک میکردم که آهو خانوم شنید و گف شوما از تیپ من خوشت که نمیاد هیچ، متنفرم هسی. کلافه پلک روی هم فشرده و پوفی کشیدم. یک نفر نبود که به آهو بگوید، آخر به تو چه مربوط که این را به این پسر گفتی؟ حالا من چطور باید دلیل نفرتم را به او توضیح میدادم؟! - نمیخوای جوابمو بدی؟ با دستم به گوشهی لباسم چنگ زدم تا بتوانم خودم را کنترل کنم. مرور بدترین خاطرات زندگیام اصلاً برایم آسان نبود؛ حتی حالا که پانزده سال از آن روزهای سخت گذشته بود. - ببین من از این تیپ متنفر نیستم، یعنی تیپ تو فقط من رو یاد خاطرات بدم میندازه و این در واقع به خود تو هیچ ربطی نداره. فرحانی کنجکاو و با چشمانی ریز شده پرسید: - چه خاطراتی؟ لحظهای چشم بستم و دَم عمیقی گرفتم تا باز مرور خاطرات حالم را دگرگون نکند. - میدونی فرحان، منم مثل تو زندگی سختی داشتم. مادرم دختر یه خانوادهی فقیر بود که تنها هدفش از ازدواج رسیدن به چیزهایی بود که خانوادهاش نمیتونستن براش مهیا کنن. پدرم هم یه کارمند ساده بود که حقوقش فقط خرج یه زندگی متوسط رو میداد. آهی کشیده و نگاهم را به نقطهی تاریکی در حیاط دوختم. نگاهم آنجا بود، اما فکرم در میان خاطراتم چرخ میخورد. - تا جایی که یادم میاد تو خونهمون همیشه بساط دعوا و بحث برپا بود. مادرم یه زندگی تجملاتی میخواست و پدرم نمیتونست خواستهاش رو برآورده کنه. مادرم هم وقتی این رو میدید شروع میکرد به غر زدن و تحقیر کردن پدرم. سکوت کردم و بغضم را با آب دهانم قورت دادم. آنقدر این خاطرات را با خودم مرور کرده بودم که حالا لحظه به لحظهاش را از حفظ بودم. - اونقدر این کار رو کرد که پدرم مجبور شد برای برآورده کردن خواستههای مادرم از چندین نفر پول قرض بگیره تا ماشین گرون قیمتتر و سرویس طلایی که مادرم میخواست رو بخره، ولی خواستههای مادرم تمومی نداشت. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
همانطور که حدس میزدم فرحان باز با وسط آمدن بحثِ ظاهرش، اخم درهم کشید و با کجخلقی گفت: - اَه ولمون کن نوا خانوم، من به اون جوجه فُکُلیِ گفتم به تو هم میگم من این سیبیلها رو دست نمیزنم! پوزخندی زده و سر به سمت دیگری گرداندم. میدانستم که این کار را نخواهد کرد و فقط این را گفته بودم تا بفهمم، موضوع تغییر کردن در نظرش چقدر جدی است که فهمیدم آنچنان هم برایش اهمیتی ندارد. - حالا من میتونم یه سؤال بپرسم؟ متعجب و با ابروهای بالا رفته به سمتش برگشتم. درست که این مرد زیادی کنجکاو بود و همیشه سؤالاتی در ذهنش بود، اما هیچوقت برای سؤال کردنش از من اجازه نگرفته بود. - اگه زیاد خصوصی نیست، بپرس. فرحان زبان روی لب زیرینش کشید و با تردید پرسید: - شوما چرا از تیپ من بدت میاد؟ با گیجی اخم درهم کشیدم. این را دیگر از کجا فهمیده بود؟! - تو از کجا میدونی؟ فرحان با بیتفاوتی شانه بالا پراند. این کار انگار عادتی بود که ترکش نمیشد. - آهو خانوم گف. آهو گفته بود؟! مگر او باز هم آهو را دیده بود که بخواهد از او سؤالی بپرسد؟! آه، یعنی فرحان با آهو در ارتباط بود؟! نمیدانم چرا از این افکار حس بدی به سراغم آمد و قلبم فشرده شد. لب باز کرده و همانطور که حس آزاردهندهای مثل خوره به جانم افتاده بود، با تردید و تعلل پرسیدم: - تو… تو با آهو در ارتباطی؟ چشمهای فرحان از شنیدن حرفم گشاد شد و من این تعجب را اینطور تعبیر میکردم که شاید از اینکه این موضوع را فهمیده بودم، جا خورده است. - چی؟! ارتباط؟! چی میگی شوما؟! مگه خر مغزمو گاز زده که با اون دخترهی دیوونه… نگاهش که به چشمانم افتاد، لحظهای سکوت کرد و حرفش را تغییر داد. - منظورم اینه که مگه خر مغزمو گاز زده که بخوام دختر مردمو بدبخت کنم؟ نفس آسودهای کشیدم. برایم چندان اهمیتی نداشت که به آهو دیوانه گفته بود یا خیال میکرد ازدواج با او آهو را بدبخت میکند، این برایم مهم بود که آنها در ارتباط نبودند و من لازم نبود که دیگر نگران این موضوع باشم. آنهم وقتی که حتی خودم هم دلیل این نگرانی و حس بدم را درک نمیکردم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
از گیجی اخم درهم کشیدم. نمیخواست مثل آنها شود، اما شده بود؟ خب این چندان هم عجیب نبود، ولی چرا در این مدت رفتارش را تغییر نداده بود؟! - خب اگه دلت نمیخواست شبیه اونها بشی، پس چرا تو این مدت رفتارت رو عوض نکردی؟! چرا بازم این راه اشتباه رو ادامه دادی؟! فرحان تکخندهی دردآلودی کرد. خندهای که بیش از گریه غم داشت و این غم قلب من را هم به درد آورده بود. - فک کردی به همین راحتیه؟ من افتادم وسط یه باتلاق، یه باتلاق که هر چی بیشتر دست و پا بزنی بیشتر توش فرو میری. سر برگرداندم و به چشمان غمینگش خیره شدم. دلم نمیخواست این مرد همیشه شاد و بیخیال را اینطور غمگین ببینم؛ اصلاً غم به او نمیآمد. - ولی با کمک یک نفر دیگه شاید بشه از توی باتلاق بیرون اومد. فرحان با گیجی سر به سمتم برگرداند. - یعنی چی؟ وای خدا! این مرد در هر شرایطی باید بیحواس میبود و گیجبازی در میآورد؟! - یعنی اگه یکی پیدا بشه که بهت کمک کنه، تو هم میتونی تغییر کنی. باز به فرحان خیره شدم تا جوابش را بدانم، اما او با بیخیالی خندید و بیربط گفت: - حواست هس دیگه به من نمیگی شوما؟ کلافه لب روی هم فشرده و سر تکان دادم. الان این واقعاً جواب من بود؟! - بحث رو عوض نکن فرحان، جوابم رو بده. فرحان خندهاش را خورد و با جدیتی مصنوعی نگاهش را به من دوخت. - اگه بگم آره، میخوای بِم کمک کنی؟ لحظهای به سؤالش فکر کردم. واقعاً میخواستم به او کمک کنم؟! مطمئناً دلم میخواست که او تغییر کند و بدم هم نمیآمد که در تغییر او نقشی داشته باشم. - اگه واقعاً بخوای تغییر کنی، چرا که نه؟ فرحان شانهای بالا انداخت و باز به فازِ بیتفاوت خودش برگشت. - تو فک کن میخوام تغییر کنم، حالا باس چیکار کنم؟ با چشمانی ریز شده نگاهش کردم. با اینکه میدانستم حرفم را جدی نگرفته و باز قصد مسخرهبازی دارد، اما گفتم: - باید اول از ظاهرت شروع کنی. فرحان ابروهایش را بالا پراند. - ظاهرم؟ سری تکان داده و «اوهومی» گفتم. - آره، باید سیبیلهات رو بزنی، یه دستی هم به موهات بکشی. یه چند دست لباس درست و حسابی هم تنت کنی. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- میدونی، این محله اصلاً جای خوبی واسه یه خونوادهی سادهیِ شهرستانی نبود. لحظهای نگاهش را به چشمانم دوخت. - الانش رو نیگا نکن آروم گرفته، اون وختا پر مردای لات و اوباشی بود که واس بقیه مزاحمت دُرُس میکردن. باز نگاه از من گرفت و با لحنی متغیر ادامه داد: - اون وختا عشق میکردن از اینکه سربهسر تازهواردهایی مثِ ما بذارن. دستمون مینداختن، اذیتمون میکردن. حتی یادمه یه بار نصفه شب چندتاشون از دیوار اومدن تو خونهمون که ما رو بترسونن. باز حسرتبار سری تکان داد. انتظار اینهمه تلخکامی و غصه را از او نداشتم، اما انگار زندگی با او هم چندان خوب تا نکرده بود. - فرزانه و فرشتهی بیچاره تا چند وخت از ترس بغل ننهام میخوابیدن. منم حرصم گرفته بود، مثلاً خودمو مرد خونهمون میدونستم، ولی جرأت نمیکردم با اون گردن کلفتا در بیوفتم. هوفی کرد و دستی به صورتش کشید. من هم خوب میتوانستم دردش را درک کنم؛ دردش تا حدی شبیه به درد پدرم بود، وقتی که خودش را مرد خانه میدانست و نمیتوانست خواستههای تمام نشدنیِ مادرم را بر آورده کند. - یه روز تو راهِ دبیرستان چند تا از این لات و لوتها جلوم رو گرفتن، پولهایی که گذاشته بودم تا واسه فرشته و فرزانه خوراکی بخرم و ازم گرفتن و کتکم زدن. وختی با همون وضع رفتم مدرسه یکی از بچهها که خیلیم باهاش رفیق نبودم اومد سراغم و پرسید، چیشده؟ چرا سر و صورتت زخمیه؟ باز هم کجخند تلخی زد. - اولش بِش نگفتم، ولی وختی مسخرهام کرد و گف حتماً از بچه دبستانیا کتک خوردی حرصم گرفت و گفتم، نه از چند تا لات و لوت کتک خوردم. اون هم فاز کمک وَر داشت و گفت اگه میخوای دیگه اینجور آدما اذیتت نکنن، باس بشی یکی عین خودشون؛ باس بری تو گروهشون. اینبار من بودم که با نیشخندی تلخ گفتم: - تو هم به حرفش گوش دادی، آره؟ فرحان آرام و به تایید سر نکان داد. - اولاش نمیخواسم بشم مثِ اونا؛ فقط میخواسم کاری کنم که دیگه خونوادهام رو اذیت نکنن، ولی وقتی به خودم اومدم دیدم شدم یکی عِین اونا. یه آدم شر و کلهخر که مردم محل از دستش آسایش ندارن. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
دستی زیر چشمانم که از شدت خنده به اشک نشسته بودند، کشیدم و سؤالی فرحان را نگاه کردم. - چی؟ فرحان با همان لبخند و درحالیکه نگاهش را به آسمان دوخته بود، جواب داد: - امروز، یعنی سر ظهری بِت زنگ زدم تا واس خاطر این کاری که واسم پیدا کردی، ازت تشکر کنم. لبخندی به رویش زدم. حقیقتاً فکرش را نمیکردم که روزی فرحان بابت چیزی از من تشکر کند و این رفتار جنتلمنانهاش هم کمی متعجب و هم خوشحالم کرده بود. - نیاز به تشکر نیست. راستی کارت چطوریه؟ ازش راضی هستی؟ فرحان «هومی» کرد و سر تکان داد. - آره رئیسش آدم باحالیه، وَر رفتن با گل و درختها هم چیز خفنی بهنظر میاد. به هر حال واس من با اون سوءسابقهام کار بهتر از این گیر نمیاد. به چهرهی لبخند بر لبش نگاه کردم. خوشحال بودم که از این کار راضی بود و امیدوار بودم که همین کار باعث شود که دورِ شَر و دعوا را خط بکشد. باز یاد گذشتهها افتادم؛ یاد بچگی خودم و نوجوانیِ فرحان. راستی اصلاً چه شد که آن پسرک آرام و مظلوم اینطور پر شر و شور شد؟! سر برگرداندم و به فرحان که در سکوت به ماه خیره بود، نگاه کردم. - آقا فرحان؟ فرحان با قیافهای مچاله شده به سمتم برگشت. - تو رو جدت اینقده نگو آقا فرحان، حسِ این پسر فوفولهای مزلف بِم دست میده. یا بگو آق فری یا حداقل فرحانِ خالی. خب آق فری که اصلاً در دهانم نمیچرخید، پس قاعدتاً باید فرحان خالی میگفتم. آن هم فقط چون امشب پسر خوبی شده بود! - باشه، حالا حرفم رو بزنم؟ فرحان همراه با تکان سرش «بفرمایی» گفت. - تو چرا یدفعهای اینجوری شدی؟ منظورم اینه که چیشد از اون پسر آروم و مظلوم به یه آدم شر و دنبال دعوا تبدیل شدی؟ چشمان فرحان لحظهای از تعجب گشاد شد و بعد انگار که به خودش آمده باشد، پوزخند تلخی جای تعجبش را گرفت. - هیشکی یدفعهای تغییر نمیکنه نوا خانوم. این زندگیه که واس تو تعیین میکنه باس چیجوری باشی. یه وختا با برهها دَمخور میشی و تبدیل به بره میشی، یه وختا هم برعکس! نفسش را آهمانند بیرون داد. آهی که نشان از سنگینی قلب و تلخی کامش بود. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فرحان چند سرفهی مصنوعی کرد و با درهم کشیدن ابروهایش، سعی کرد جدی بهنظر برسد. - بفرما، من جدیِ جدیام! مشکوک و مردد نگاهش کردم؛ چشمم آب نمیخورد که بتواند جدی باشد. همانطور خیره نگاهش کردم، نه انگار واقعاً جدی شده بود. جدیتش را که دیدم، لب باز کردم تا حرفی بزنم، اما هنوز اولین کلمه را نگفته صدای غشغش خندههای فرحان به هوا رفت. مات و متحیر به خندههایش نگاه میکردم که بریده بریده گفت: - ش… شرمنده، من… من بخوام جدی باشم خندهام میگیره! هوفی کشیده و سری با تأسف تکان دادم. من را بگو که بیخودی بر روی این مردِ بیخیال حساب باز کرده بودم. - من بخوام جدی باشم خندهام میگیره دیگه، حالا شوما به بزرگی خودت ببخش. نگاه چپچپی سمتش انداختم. این دیگر چه طرز عذرخواهی کردن بود؟! - ببخشم؟ همینطوری خشک و خالی؟ فرحان نیشخندی بر لب نشاند. - خشک و خالی دوس نداری؟ عِب نداره، واس رفع دلخوریا سر صبح میرم و یه کلپچِ (کلهپاچه) مشتی میگیرم میام، خوبه؟ چهرهام از شنیدن نام کلهپاچه درهم شد. هیچوقت نتوانسته بودم بفهمم که مردم چطور آنقدر با اشتها اعضای صورت گوسفندهای بیچاره را میخورند. - وای نه، من از کلهپاچه متنفرم! فرحان با چشمان درشت شده و صورتی متعجب نگاهم کرد. - متنفری؟ یعنی تا حالا کلهپاچه نخوردی؟ سری بالا انداختم که با لحنی حسرتبار ادامه داد: - اینجوری که نصف عمرت بر فناس! بیتفاوت و درحالیکه سعی میکردم لبخندم را قورت دهم، شانهای بالا انداختم. قبلاً هم این را از پدرم شنیده بودم، اما باز هم دلم نمیخواست این مثلاً غذا را امتحان کنم. - خعلِ خب واس شوما حلیم میگیرم با دارچین و شیکر، خوب شد؟ اینبار دیگر نتوانستم لبخندم را پنهان کنم و فرحان که لبخندم را دید با خنده ابرویی بالا انداخت. - دیدی خندیدی نوا خانوم، پس دیگه نمیتونی فاز قهر وَر داریا! اینبار من هم همراه با او خندیدم. - شما خیلی زرنگی ها! - زرنگی از خودتونه. با این حرفش باز هم به خنده افتادم. یادم نمیآمد در این چند ساله هیچوقت اینقدر خندیده باشم؛ آنهم منی که به قول آهو انگار عصا در گلویم گیر کرده بود! - راسی یه چیزی؟ -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
بالاخره به حیاط رسیدم و در تاریک و روشنیای که نور مهتاب و چراغ زرد رنگ و کوچک روی حیاط ایجاد کرده بود؛ بر روی پلههایی که به قسمت همکف حیاط میرسید نشستم. دستانم را روی پاهایم گذاشته و نفس عمیقی از هوای خنک و با طراوتِ حیاط گرفتم. این خانهی کوچک و این حیاط سرسبز برایم خاطرات قدیمی را تداعی میکرد. خاطرات سالهای زندگی با پدرم، در همان خانهی پایین شهری که باوجود کوچک بودنش زیبا و باصفا بود. فقط حیف که آن سالها مثل یک بهار زیبا فانی بود و خیلی زود جای خودش را به خزان مشکلات و سختیها داده بود. با شنیدن صدای قدمهایی از سمت چپ خانه سر برگرداندم و به فرحانی که داشت از پلههای پلکانی که به پشتبام میرسید، پایین میآمد نگاه کردم. بفرما! یکبار هم خواستم با خودم خلوت کنم که باز سر و کلهی این موجود مزاحم پیدا شد. - سام عیلیکم. بیحرف و با چشم غرّه نگاه از او گرفتم. حقش بود که از بابت رفتارهای امروزش یک کتک جانانه به او بزنم، ولی حیف که نه من اهل کتککاری بودم و نه فرحان آدم کتک خوردن از کسی. فرحان کنارم روی پلهها نشست و باز گفت: - سلام کردما. نفسم را پوف مانند بیرون دادم. - گیریم که علیک! فرحان تکخندهی مبهوتی کرد. - بَه میبینم که کمال همنشین در شوما هم اثر کرده! اخم کرده از اراجیفی که بهم میبافت، سر برگردانده و نگاهش کردم. - منظور؟! فرحان دستی دور لبهایش کشید و همانطور که تلاش چندانی برای پنهان کردن خندهاش نمیکرد، گفت: - لاتی حرف میزنی! سری به تأسف تکان داده و باز نگاهم را به آسمان و ماه درخشانِ و زیبایش دوختم. چه میشد اگر در این شب زیبا، این مرد مثل یک سرخر به جان آرامش من نمیافتاد؟! - چرا نخوابیدی؟ بیحوصله و بیآنکه نگاهش کنم، جواب دادم: - جام عوض شده، خوابم نمیبره. فرحان بیآنکه از او سؤالی کرده باشم، باز گفت: - منم بیخوابی زده به کلهام. بیتفاوت شانهای بالا انداخته و «به من چهای» زیرلب گفتم که باز گفت: - قهری الان؟ لب روی هم فشرده تا جلوی لبخندم را بگیرم؛ چه عجب که بالاخره فهمیده بود از او دلخورم. - قهر نیستم، دلخورم. فرحان باز تکخندهای زد. - اتفاقاً منم دلخورم؛ اصلاً دل خیلیم چیز مفیدیه واس خوردن. لب روی هم فشرده و اخمآلود نکاهش کردم. این مرد چرا همه چیز را به شوخی میگرفت؟! چرا هیچ چیز در این دنیا برایش جدی نبود؟! - تو نمیتونی دو دقیقه جدی باشی، نه؟ -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
در همان حین که به اجبار ننه گلپر به داخل خانه کشیده میشدم، سر برگردانده و نگاه ملتمسی به فرحان انداختم. همان یکبار که تمام بدنم به کثافت کشیده شده بود، برایم بس بود و نمیخواستم بار دیگر با مالیده شدن تخممرغ به تنم بوی گند بگیرم. فرحان اما بیتوجه به التماس نگاهم شانهای بالا انداخت و مثل یک حیوان نجیب راهش را به طرف دیگری کج کرد و رفت. من هم نگاهم را از راه رفتهاش گرفتم و زیرلب فحشی نثارش کردم. مردک بیمصرف و بی دست و پا مثلاً امروز قرار بود به من کمک کند، ولی بیشتر از آن گند بود که به وضع زندگیام زده بود. *** غلتی در جایم زدم و به پهلوی دیگری خوابیدم. صدای خروپف فرزانه و فرشته خیلی وقت بود که به هوا رفته بود و انگار فقط من بودم که با وجود خستگی، بهخاطر عوض شدن جایم خواب به چشمم نمیآمد. البته شاید بوی بد تخممرغی که هنوز در مشامم بود و خارش تنم از بابت ترکیب تخممرغ و زردچوبه هم در این بیخوابی بیتأثیر نبود. باز هم غلتی زدم و به سمت دیگر چرخیدم. کلافه از بیخوابیی که به سرم زده بود، روی تشک نیمخیز نشستم و ملحفهی گلگلی را از روی تنم کنار زدم. چشمی دور اتاق کوچک که اتاق دخترها بود گرداندم؛ یک میز تحریر، یک صندلی چوبی، یک کتابخانهی دیواری و یک کمد لباسی در گوشهی دیوار تمام وسایل اتاق را تشکیل میداد. کلافه دستی به صورت و گردن عرق کردهام کشیدم؛ نفسم در هوای گرم و خفهی این اتاق داشت میگرفت. پوفی کشیدم و از جای برخاستم. میخواستم به حیاط بروم و هوایی بخورم، بلکه کمی آرام بگیرم و از کلافگیام کم شود. آرام قدمی برداشتم و چشم به زمین دوختم تا در آن تاریکی دست و پای فرزانه یا فرشته را لگد نکنم. از روی فرزانه و فرشته که با موفقیت رد شدم، لحظهای ایستاده و نفسی تازه کردم. در نظرم رد شدن از روی افرادی که خوابیده بودند، بدون لگد کردن یا بیدار کردنشان جزو سختترین کارهای دنیا بود؛ بهخصوص اگر مهمان آن خانه هم بودی. روسریام را از روی دستهی صندلی برداشتم و دستی به سارافون قرضیِ فرزانه که مثلاً نو بود، اما بوی عطر او را میداد کشیدم. البته که این موضوع دیگر چندان هم برایم مهم نبود. اصلاً وقتی که تخممرغ و زردچوبه بر تنم مالیده شده بود و بوی گند گرفته بودم، پوشیدن لباس یک نفر دیگر چه اهمیتی میتوانست داشته باشد؟! در اتاق را با کمترین سر وصدا باز کردم و پاورچین پاورچین بیرون رفتم، اما برای رسیدن به حیاط باید مرحلهی رد شدن از روی ننه گلپری که در هال خوابیده بود را هم طی میکردم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
ماشینم را توی کوچه پارک کردم و همزمان با فرحان پیاده شدم. باز هم دست به کمر دردناکم گرفته بودم و سعی میکردم آه و ناله نکنم. مسخره بود، ولی در نظر خودم شبیه زنان حاملهای شده بودم که دست به کمر میزدند و برای خانواده و شوهرشان ناز میکردند. فقط حیف که هیکل لاغرم به زنان حامله نمیآمد و در واقع کمرم داشت نصف میشد و دردش جای ناز کردنی برایم باقی نمیگذاشت؛ بعلاوه همسری هم نداشتم که بخواهد نازم را بخرد. همراه با فرحان پشت در ایستادیم و فرحان کلید به در انداخت و خواست مستقیم داخل برود که حرصی شده از رفتارش غر زدم: - زن بودنم به کنار، ولی تو حرمت مهمون هم نگه نمیداری؟! فرحان با گیجی پشت سرش را خاراند. - چی میگی تو، باز چیکار کردم مگه؟ لب روی هم فشرده و متأسف نگاهش کردم. ای کاش ننه گلپر تغییری در روند تربیت او ایجاد میکرد. - مثلاً من مهمونم ها، باید صبر کنی اول من برم داخل. فرحان با تفهیم ابرویی بالا انداخت. - اِه راست میگیا، شرمنده حواسم نبود. بعد گوشهای ایستاد و به من تعارف زد که داخل شوم. پشت چشمی نازک کردم، داخل شدم و فرحان که پشت سرم میآمد صدا بلند کرد. - یاللّٰه، ننه گلپر؟ ننه کوجایی مهمون داریم؟! در همین لحظه ننه گلپر از در خانه بیرون آمد و من رو به او که در تاریکی و روشنیِ بالای پلهها ایستاده بود، گفتم: - سلام. ننه گلپر در جوابم لبخند مهربانی زد. - سلام ننه خوش اومدی، بیا تو. بالای پلهها که رسیدیم، ننه گلپر با دیدن دستی که بر کمرم زده و ابروهایی که از درد درهم کرده بودم، دست به گونهاش کوبید و با نگرانی پرسید: - وای خاک به سرم، چی شدی تو؟ فرحان پیش دستی کرد و جای من با نیشخندی مضحک، جواب داد: - چیزی نی، من افتادم روش. مبهوت و با دهانی باز مانده سر به سمت او چرخاندم. این… این دیگر چه بود که گفت؟! آنهم جلوی مادرش! به سمت ننه گلپر که با چشمان گشاد شده و پلکی که میپرید به فرحان خیره شده بود، برگشته و با خندهای مصنوعی سعی کردم خرابکاری فرحان را درست کنم. الحق که این مرد استاد سوتی دادن و گند زدن به تفکرات آدمها بود! - هِهه، منظورش اینه که من… یعنی من افتادم زمین. آره؛ افتادم زمین. ننه گلپر با شنیدن حرفم نفسش را عمیق بیرون داد و نگاهی دلسوزانه جای بهتِ چهرهاش را گرفت. - اِی وای دختر خب چرا حواست رو جمع نمیکنی؟ نمیگی اگه یه چیزیت بشه، فردا روزی که ازدواج کردی بچهات نمیشه؟ پیش از آنکه بتوانم جوابی به حرفهای بیربطش بدهم، دست پشتم گذاشت و همانطور که من را سمت خانه هدایت میکرد، ادامه داد: - حالا عیب نداره، خودم الان یه ترکیب زردچوبه و تخممرغ واست درست میکنم که تا صبح کمرت خوبِ خوب بشه. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
بله من هم که اصلاً ندیدم او دو متر به هوا رفت و با مغز به زمین خورد. فرحان بلند شد و لنگلنگان به سمت آشپزخانه رفت. من هم سعی کردم با ستون کردن دستم روی زمین نیمخیز شوم. چند لحظهی بعد فرحان با خشاب قرص و یک لیوان آب از آشپزخانه بیرون آمد و در همین حین نگاه متعجب من بر روی لیوانِ در دستش که پر از آب بود و با هر قدمش چند قطره از آن بر روی زمین میریخت، خیره ماند. این دیگر چه کاری بود؟! مرد گنده چرا مثل بچهها رفتار میکرد؟ تا رسیدن به من لیوان آب تقریباً نصفه شده و یک مسیر از آشپزخانه تا هال آبیاری شده بود. فرحان قرص را کف دستم گذاشت و لیوان را به سمتم گرفت. - شرمنده دیگه نصفش ریخت. برایش سری از روی تأسف تکان دادم. - خب نمیشد تا خرخره پرش نکنی؟ فرحان عاقل اندرسفیهانه نگاهم کرد. - بَع اگه پُرش نمیکردم که همینقدرم ته لیوانِ نمیموند. سر به زیر انداخته و ریز ریز خندیدم. مردک برای خودش جوکی بود ها! - اِه راسی من قبل اینکه بیام اینجا، این جریانِ گرفتن لولههای فاضلاب خونهات رو به ننهام گفتم. اون هم گف بِت بگم تا این لولهها دُرُس میشه پاشی بیای خونهی ما. لبخند محوی زده و سرم را در رد حرفش تکان دادم. - نه ممنون مزاحمتون نمیشم؛ امشب رو یجوری تحمل میکنم. فردا هم که زنگ میزنم یه لولهکش بیاد برای تعمیر. فرحان سری کج کرد و برایم ابرویی بالا انداخت. - اولاً مزاحم نیسی (نیستی). دوماً فردا که نمیتونی زنگ بزنی لولهکش بیاد. متعجب و جا خورده از این حرف، پرسیدم: - چرا؟! فرحان بیقید شانهای بالا انداخت. - واس اینکه فردا جمعهاس. جمعههام که میدونی، تعطیله. کلافه پلک روی هم فشرده و پوفی کشیدم. در این بلبشو فقط همین روز تعطیل را کم داشتم. آخر امروز هم وقت خراب شدن این لولهها بود؟! - خودتو اذیت نکن دُرُس میشه. الانم اگه بهتری پاشو آماده شو بریم، تا ننهام کلهی منو نکنده. خب مثل اینکه چارهای نبود؛ امروز و حتی شاید فردا هم مجبور بودم، خانوادهی عجیب و غریب فرحان را تحمل کنم. تکانی به خودم دادم و آرام و دست به کمر از روی زمین برخاستم. کمی بهتر شده بودم، اما کمرم هنوز هم در هنگام خم و راست شدن به درد میآمد. *** -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- وای خدا، لِه شدم! کلافه سعی کردم خودم را تکانی بدهم، اما هم زمین سفت بود و هم وزن فرحان نسبت به من زیاد. او هم نمیدانم چه مرگش شده بود که بلند نمیشد. باز هم سعی کردم تکانی بخورم که سر فرحان کمی بالا آمد و نگاه گیج و حیرانش به چشمانم دوخته شد. کلافه از وضعیت پیش آمده با کنایه و بینفس گفتم: - شما راحتی آقا فرحان؟ فرحان لحظهای در سکوت با آرامش چشم بست و بعد انگار که تازه متوجه وضعیت بدمان شده باشد، تندی چشم باز کرد و با عجله و صورتی سرخ شده، از جایش برخاست. - اِی وای خاک به گورم! شما خوبی نوا خانوم؟ پرسیدن این سؤال از منی که مثل سوسکِ دمپایی خورده کف زمین چسبیده بودم، درست بود آیا؟ - عالیام! فقط فکر کنم کمرم شکسته! فرحان نگران کنارم روی زانو نشست و پرسید: - کمکت کنم بلند شی؟ وای نه؛ پس از آن فاجعه دیگر تحمل اینکه بخواهد لمسم کند را نداشتم. - نه. - زنگ بزنم اورژانس؟ دندان روی هم ساییدم. آخر به اورژانس زنگ میزد و چه میگفت؟! میگفت یک نفر به زمین افتاده و خودم هم مثل گونیِ برنج بر رویش افتادم؟! آخ که حتی فکرش هم شرمآور بود. - نه. فرحان کلافه پرسید: - پَ چیکار کنم؟! کلافه پلک روی هم فشردم و با درد نالیدم: - برو از تو یخچال یه مسکن برام بیار. فرحان از جای برخاست و خواست دوان دوان به سمت آشپزخانه برود که فرش زیر پایش جمع شد و او که حواسش به فرش جمع شده نبود، با صدای گرومپ مانندی با مغز به زمین خورد. - آی ننه، ملاجم ترکید! لب به دندان گرفته و با بلند کردن سرم، نگاهی به فرحان که پهنِ زمین شده بود انداختم. در آن شرایط واقعاً نمیدانستم به حال خودمان بخندم، یا گریه کنم. - چیشد آقا فرحان، خوبی؟ حالا من در همان وضعیت هم به یاد آن ضرب المثل (تا سه نشه، بازی نشه) افتاده بودم. اول که خودم در دستشویی زمین خوردم، بعدش هم که اینجا زمین خوردم و حالا هم فرحان با زمین یکی شد. انگار باید مینشستم و دعا میکردم که همین ضربالمثل واقعی باشد و دفعهی چهارمی در کار نباشد. صدایی که از فرحان نشنیدم، دوباره صدایش زدم: - آقا فرحان؟ فرحان آخ و اوخ کنان تکانی به خودش داد. - خوبم. خوبم؛ چیزی نشد. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
گیج و با دهانی باز مانده خیرهاش شده بودم. باورم نمیشد؛ یعنی او بهخاطر کمک به من نیامده بود؟! انگشت اشارهی لرزانم را به سمتش گرفتم و با لکنت گفتم: - ی… یعنی تو… نه، یعنی… شما فقط بهخاطر دیدن فوتبال اومدی اینجا؟! فرحان همانطور که خیره به تلویزیون بود، به تایید سر تکان داد. این حرکت را که از او دیدم، خون جلوی چشمانم را گرفت. مردک مزخرف من را مسخره کرده بود؟! مگر خانهی من تفرجگاه او بود که بیخود و بیجهت به اینجا بیاید و بنشیند پای فوتبال؟! حرصی و پر غضب به سمتش رفتم و بالای سرش ایستادم. - بلند شو برو بیرون. فرحان همچنان ماتِ فوتبال بود و انگار کر هم شده بود که صدای من را نمیشنید. با دیدن بیتوجهیاش بلندتر داد زدم: - پاشو برو بیرون از اینجا! فرحان گیج و بیحواس «هایی؟» گفت که با حرص خم شدم، کنترل تلویزیون را از روی میز چنگ زده و با یک حرکت آن را خاموش کردم. فرحان که پس از خاموشی تلویزیون تازه وقت کرده بود سر به سمت من بچرخاند، اخمآلود و طلبکار نگاهم کرد و گفت: - اِه چرا همچین کردی؟ داشتم فوتبال میدیدم! من هم مثل خودش اخم درهم کشیده بودم. مردک خجالت هم نمیکشید، به بهانهی کمک به خانهی من آمده و پررو پررو پای فوتبال نشسته و تازه دو قورت نیمش هم باقی بود؟! - اینجا جای فوتبال نگاه کردن نیست، بهتره بری خونهتون فوتبال ببینی. فرحان قدمی به سمتم برداشت و درحالیکه دست پیش میآورد تا کنترل را از دستم بگیرد، بیحوصله غر زد: - بِت که گفتم ننهام نمیذاره فوتبال بیبینم. حالا بده من اون کنترلو! کلافه کنترل را پشتم قایم کردم و سرم را تکان تکان دادم. - به من ربطی نداره که ننهات چیکار میکنه و چیکار نمیکنه. فقط از خونهی من برو بیرون! فرحان باز هم قدم دیگری پیش آمد. - اِه لج نکن نوا خانوم، بده اون کنترلو الان بازی تموم میشه! کنترل را دست به دست کردم و با لجاجت سر بالا انداختم. - نمیدم؛ برو یه جای دیگه فوتبال ببین. فرحان دستش را به پشتم رساند تا کنترل را بگیرد. - اذیت نکن دیگه، بذار فوتبالم رو بیبینم. دست فرحان که روی کنترل نشست، خواستم باز قدمی از او فاصله بگیرم که پایم به پایهی میز گیر کرد و به پشت روی زمین افتادم و فرحان هم که هنوز دستش به کنترل بود، تعادلش را از دست داد و همراه با من روی زمین که نه، روی منِ بخت برگشته افتاد. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
خواستم چیزی بگویم که فرحان خودش را روی مبل رها کرد و همانطور که نگاهش را دور تا دور خانهام میچرخاند گفت: - نمیخوای یه چایی واس من بیاری خستگیم در ره (بره)؟ رسم مهموننوازیتون اینجوریاس؟ با خشم دندان روی هم ساییده و چشم غرّهام را نثارش کردم. هر لحظهای که میگذشت بیشتر از کمک خواستنم از او پشیمان میشدم. اصلاً چرا فکر کرده بودم که از او کمکی بر خواهد آمد؟! مگر نه اینکه تابحال جز دردسر درست کردن، کاری نکرده بود؟ پوفی کشیده و کلافه وارد آشپزخانه شدم تا برایش چایی بیاورم. خدا رو شکر یک لطفاً هم به دهانش نمیآمد که حداقل آدم امیدوار باشد. کتری را روی گاز گذاشتم و چایی را در قوری ریختم و در همان حال به این فکر میکردم که فرحان اگر ازدواج میکرد هم باز همین رفتار را با زنش داشت؟ پوزخندی بر لبم نشست؛ آخر چه کسی با این پسرک دردسرساز و بیعار ازدواج میکرد؟! چایِ دم کشیده را سرازیر استکان کردم، قندان را درون سینی گذاشتم و حرصی شده از صدای گزارش فوتبالی که تمام خانهام را برداشته بود، از آشپزخانه بیرون زدم. - رفته بودی چایی بسازی؟ از حرص دندان قروچهای کرده و جای اینکه چای را به او تعارف کنم، خشمگین سینی را روی میزِ پیش رویش کوبیده و غریدم: - احیاناً شما برای کار دیگهای نیومده بودی اینجا؟! فرحان همانطور که حتی لحظهای نگاهش از صفحهی تلویزیون جدا نمیشد، سری تکان داد و گفت: - نه، یادم نمیاد. کلافه گوشهی سارافون سفید رنگم را میان مشتم گرفتم. باورم نمیشد؛ من واقعاً چطور از این دیوانه کمک خواسته بودم؟! بسوزد پدر تنهایی که آدم را به هر کس و ناکسی محتاج میکرد! - مگه شما قرار نبود یه نگاهی به لولههای فاضلاب بندازی؟ فرحان نیم نگاهی سمت من انداخت و با تردید جواب داد: - راسش من چیزی اَ لولهکشی حالیم نمیشه! جا خورده و متعجب نگاهش کردم؛ اگر چیزی از لولهکشی حالیاش نبود پس چرا گفت که شاید کاری از دستش بر بیاید؟! - پس چرا گفتی میای کمکم میکنی؟ اصلاً چرا اومدی اینجا؟ فرحان خم شد و استکان چایش را برداشت. - نلبکی (نعلبکی) تو خونهات پیدا نمیشه؟ کلافه دندان روی هم فشردم. من چه میگفتم و او چه میگفت؟ - نه خیر نمیشه! فرحان با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد. - خعلِ (خیلی) خب، این که دیگه دعوا نداره. باز نگاهش را سمت تلویزیون سوق داد و با ته خندهای ادامه داد: - راسش من میخواسم فوتبال بیبینم، ولی ننهام داشت یوسف پیامبر میدید. با خنده جرعهای از چایش نوشید. - شاید باورت نشه، ولی یه مگسکش گذاشته بود دَم دستش. همین که میخواسم کنترلو وَر دارم، آنچنان میزد رو دستم که آباء و اجدادم میاومد جلو چشمام. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
از حمام بیرون آمدم و حوله را روی موهایم گذاشتم تا خشکشان کنم که صدای زنگ خانه بلند شد. از جای پریدم و همانطور که دستم را روی قلب متلاطمم گذاشته بودم، به سمت آیفون دویدم. - الو سلام؟ با کف دستم به پیشانیام کوبیدم. واقعاً این وضعیت بحرانی با من چه کرده بود که از سر و سامان یافتن خانهام به دست فرحان اینچنین به هول و ولا افتاده بودم؟! - آره تو که راست میگی، برای درست شدن لولههای خونهات اینقده ذوق کردی! «خفه شویی» نثار آن صدای مزاحم کردم و دوباره از فرد پشت در پرسیدم: - بله؟ کیه؟ لحن مخلوط با خندهی فرحان که در گوشم پیچید بیشتر از سوتیای که داده بودم، عصبی شدم. - سلام؛ منم، آق فری! دندان روی هم ساییده و با حرص دکمهی آیفون را زدم. من را بگو که برای آمدن این پسر اینقدر ذوق کردم؛ آنوقت این بیشعور من را مسخره میکرد؟! در همان لحظه باز آن صدای مزاحم روی افکارم پارازیت انداخت. - دیدی بالاخره اعتراف کردی بهخاطر اومدن فرحان ذوق کردی؟ بفرما! حالا این هم وقت گیر آورده بود که حرفهای من را تجزیه و تحلیل کند! با صدای در ورودی خانه به خودم آمدم و آنوقت بود که حواسم پیِ ظاهرم رفت. آنقدر درگیر سر و کله زدن با افکارم بودم که یادم رفته بود در این فاصله بروم و روسری بر سرم کنم. در ورودی را با یک حرکت باز کردم و پیش از آنکه فرحان داخل شود با سرعت جت به سمت اتاقم دویدم. - آی صابخونه کوجایی؟ مهمون دعوت میکنی و خودت دَر میری؟ از شنیدن صدای بلندش اخمهایم درهم شد. چه خبرش بود؟! مگر سر جالیز بود که اینطوری عربده میکشید؟! روسری آبی رنگی بر سر کشیدم و با عجله و پیش از آنکه از داد و فریادهای او آبرویم بین اهالی ساختمان برود، از اتاق بیرون زدم. - چه خبرته؟ چرا داد میزنی؟! فرحان به سمتم چرخید و با دیدنم ابروهایش را بالا انداخت و کجخندی زد. - سام عیلیکم نوا خانوم، میبینم که خونهات سالمه. اونطوری که تو پشت تیلیفون بغض کرده بودی، فک کردم خونهات نیست و نابود شده. پشت چشمی نازک کرده و ایشی گفتم. ببین چطور برای من دست هم گرفته بود حال بدم را. اصلاً اشتباه از من بود که برای آمدن این مردک بیتربیت و بیفرهنگ ذوق کرده بودم. -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
سایه مولوی پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام ببخشید بررسی رمان من تموم نشد؟ رمان عشق به قید وثیقه. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
صدای گرفتهام انگار توجه فرحان را جلب کرد که با لحنی مضطرب پرسید: - داری گریه میکنی نوا خانوم؟! چیشده؟! اگه کسی اذیتت کرده بگو برم حسابشو برسم! باز هم بینیام را بالا کشیده و چشمان متورمم را مالش دادم. هنوز هم تنم خیس و بدبو بود و بدم نمیآمد از شدت چندش و حال بدم گریه کنم، اما حالا کارهایی مهمتر از گریه کردن داشتم. - نه چیزی نشده، فقط لولههای چاه فاضلاب خونهام خراب شده. خواستم بپرسم شما لولهکشی چیزی سراغ داری که بتونه بیاد و لولهها رو تعمیر کنه. صدای نفس آسودهای که فرحان کشید را شنیدم و ته دلم گرم شد از اینکه بالاخره یک نفر هم در این دنیا بود که برای من نگران شود. - آره سراغ که دارم، ولی این موقعهی شب سر کار نیس. تازهشم خوب نی یه مرد غریبه پاشه بیاد خونهی یه دختر تنها. نمیدانم چرا در آن شرایط از شنیدن حرفهای فرحان میل شدیدی به لبخند زدن داشتم. شاید هم این بحران تمام احساسات و روح و روانم را بهم ریخته بود. - پس من الان چیکار کنم؟! لحنم بیش از آنکه بخواهم بیچارهوار بود و منی که از ضعف نشان دادن جلوی دیگران متنفر بودم، حالا در این وضعیت دقیقاً داشتم همین کار را انجام میدادم. - واستا من الان میام اونجا، شاید کاری اَ دسم (دستم) بر بیاد. با اینکه عجیب دلم میخواست در آن شرایط تنها نباشم، اما محض تعارف گفتم: - آخه زحمتت میشه. فرحان تکخندهای کرد. - زحمت کوجا بود نوا خانوم، دو دیقه (دقیقه) واستا جَلدی اومدم. تماس را قطع کردم و در حینی که نمیتوانستم لبخند روی لبم را جمع کنم، به سمت حمام رفتم تا حداقل پیش از آمدن فرحان سر و سامانی به وضع خودم بدهم. دوش را باز کردم و زیر آب ولرم ایستادم. برای خودم هم عجیب بود، اما هنوز لبخند از روی لبم کنار نرفته بود. لبخندی که از حس خوبِ حرفهای فرحان نشأت گرفته بود. شاید حرفهایش در نظر خیلیها عادی بود، ولی برای منی که سالهای طولانی باوجود بودن در کنار عمه خانم باز هم حس تنهایی و بیکسی داشتم، حالا وجود کسی که به من اهمیت بدهد و به فکر تنها بودنم باشد، برایم شیرین بود؛ حتی اگر آن فرد مرد دردسرسازی مثل فرحان میبود. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
مغموم سر برگرداندم و نگاهی به آن سمت و آبی که از سنگ توالت هم بالاتر زده بود، انداختم و پوفی کشیدم. نه خیر؛ دیگر درست کردن این وضعیت کار من نبود. با شنیدن صدای زنگ موبایلم لرزان از شدت چندش و همانطور خیسِ آب از دستشویی بیرون آمدم. به سمت هال رفتم و کیفم را از روی مبل چنگ زدم. موبایلم را که بیرون آوردم، نگاهم به شمارهی آقای شکوری (مدیر ساختمان) افتاد. او دیگر در این هیر و ویر از جان من چه میخواست؟! بیمیل و کلافه تماس را وصل کرده و موبایلم را دم گوشم گذاشتم. - الو؟ - سلام، خوب هستین خانوم نادری؟ بیصدا پوفی کشیدم. این هم در این وضعیت زنگ زده بود که حال من را بپرسد؟! - سلام، ممنون. کاری داشتین؟ آقای شکوری با تعلل جواب داد: - بله، راستش میخواستم بهتون بگم که لولههای چاه فاضلابِ ساختمون مشکل پیدا کرده. احتمالاً آب میزنه بالا، واسه همین گفتم تا زمانی که یه لولهکش پیدا کنیم و مشکل رو حل کنیم شما بهتره برین یه جای دیگه. با خشم دندان قروچهای کردم. او این را میدانست و تا الان به من چیزی نگفته بود؟! - یعنی چی؟ پس چرا زودتر نگفتین؟ من این موقعهی شب کجا برم آخه؟ آقای شکوری پوفی کرد. - من عصری بهتون زنگ زدم که بگم، منتها شما جواب ندادین. بعدش هم نمیتونین برین خونهی آشنایی، کسی؟ چه دل خوشی داشت او! آخر من کس و آشنایم کجا بود؟! من در این شهر درندشت تنها آهو و مادرم را داشتم. آهو که اگر پا به خانهاش میگذاشتم، صاحبخانهاش گردنم را میزد، مادرم هم اصلاً بدون اجازهی شوهرش من را به خانهاش راه نمیداد. - خیلی خب، خودم یه فکری براش میکنم. تماس را قطع کردم و موبایلم را روی مبل پرت کردم. حالا چه باید میکردم؟! باید یک لولهکش پیدا میکردم تا حداقل مشکل خانهی خودم را حل کنم، اما از کجا؟ من که کسی را نمیشناختم. ناگهان یادم به فرحان افتاد؛ یعنی او میتوانست کمکم کند؟! به هر حال پس از اینهمه سال زندگی در این شهر، یکبار به لولهکش نیاز پیدا کرده بود حتماً. با این فکر تند تند شمارهاش را گرفتم؛ خیلی خوب میشد اگر این پسر دردسرساز میتوانست در این شرایط بحرانی کمکی به من بکند. - سام عیلیکم نوا خانوم، خوبی؟ خوشی؟ دماغت چاغه (چاقه)؟ بینیام را بالا کشیده و با همان صدای گرفته از فرط گریه گفتم: - سلام آقا فرحان. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
یعنی برای باز کردن چاه باید دستم را داخل آن کثافتها فرو میبردم؟ وای نه! این کار در توان من نبود. باز صدای مزاحم ذهنم بلند شد. - پس میخوای چیکار کنی؟ میخوای وایسی تا کل خونهات به کثافت کشیده بشه؟ با اینکه از آن صدای مزاحم متنفر بودم، اما اینبار حق با او بود. کثیف شدن دستم خیلی بهتر از کثیف شدن کل خانه و زندگیام بود. کلافه پلک روی هم فشردم؛ باید این کار را میکردم، باید خانه و زندگیام را از خطر آلودگی نجات میدادم. به ناچار دستم را از روی بینیام برداشته و مشغول بالا کشیدن آستین مانتوی سفید رنگم شدم. آستینم را تا آرنج بالا کشیده و چاه باز کن را میان مشت لرزانم فشردم. من باید این کار را انجام میدادم. آری من میتوانستم؛ من میتوانستم. چشمانم را بستم و دستم را بالا بردم. - من میتونم، من میتونم! همانطور که جملهی من میتوانم را بلند بلند تکرار میکردم چاه باز کن را بالا بردم و آن را با تمام توان به درون سنگ توالت فرو بردم. خیال میکردم اگر اینکار را با سرعت و قدرت بیشتری انجام دهم، سوراخ توالت زودتر باز میشود، اما این اتفاق که نیُفتاد هیچ، مقدار زیادی هم از آب و کثافتهای درون توالت بر روی سر و صورتم پاشید. شکه و منگ سر جایم خشکم زده بود، چشمانم همچنان بسته و نفس در سینهام حبس شده بود! به خودم که آمدم با چندش و لرزی که بر تنم افتاده بود به سختی از جای برخاستم. آب از سر و موهایم چکه میکرد و بوی گند فاضلاب به حالت تهوعم دامن زده بود. چاه باز کن را گوشهای پرت کردم و با همان چشمان بسته خواستم به سمت روشویی بروم که دستم به اهرم شیر آب برخورد کرد و آب با فشار زیادی از شلنگ به بیرون پاشید. از پاشیدن آب بر روی تنم هول کرده قدمی عقب رفتم که پایم لیز خورد و به پشت روی زمین خیس و پر از کثافت افتادم. دستم را ستون تنم کرده و به سختی روی زمین نشستم. لگنم درد میکرد، کمرم درد میکرد، تمام تنم بوی کثافت میداد و بغض گلویم را گرفته بود. عصبی دست مشت کردم، آنقدر حرصم گرفته بود که بیتوجه به صورت کثیفم لب باز کرده و جیغی کشیده و پشتبندش به گریه افتادم. حس بدی داشتم، خیس بودم، کثیف بودم و حتی یک نفر نبود که در آن شرایط به دادم برسد. واقعاً که خوششانسترین آدم روی زمین بودم! از جای برخاستم؛ فینفین کنان خم شدم و بیتوجه به شلنگی که از فشار آب مثل مار پیچ و تاب میخورد، شیر آب را بستم. پس از آن جلوی روشویی ایستادم، شیر آبش را باز کردم، سرم را کامل زیر آب بردم و با دستانم صورتم را محکم سابیدم. شیر را بستم و در آینه به صورتم نگاهی انداختم، پوست گندمی رنگم از حرص و محکم سابیدنش و چشمان قهوهای رنگ و بینی باریکم از گریه قرمز شده بود. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
*** همانطور که پلههای ساختمان را بالا میرفتم، دستی به پیشانی دردناکم کشیدم. تا رسیدن به دَم خانهام خانم مشفق یک ریز حرف زده و از خودش و دو شوهر مرحوم شدهاش تعریف کرده بود. آنقدر که وقتی از ماشینش پیاده شدم، سرگیجه داشتم و احساس میکردم که سرم مثل یک هندوانه بزرگ شده و روی تنم سنگینی میکند. به پاگرد نزدیک خانه که رسیدم لحظهای ایستادم تا نفسی تازه کنم، اما همین که نفس عمیقی کشیدم، بوی بسیار بدی به مشام خورد. چهره درهم کرده و بینی چینی دادم؛ یعنی که چه؟! این بوی بد دیگر از کجا بود؟! با کمری خم شد و نگاهی دقیق و بینی که تند و تند بو میکشید، پلهها را آرام آرام بالا میرفتم و هر چند لحظه یکبار میایستادم و دور و اطراف را نگاه میکردم تا شاید منبع این بوی بد را پیدا کنم. در آن لحظه فقط یک ذرهبین بزرگ کم داشتم تا بتوانم نقش کارگاهها در کارتونهای بچگانه را بازی کنم. قدمهایم را تا پشت در خانهام ادامه دادم، اما باز هم منبع بوی بد را پیدا نکردم. کلافه در را باز کردم و داخل شدم، ولی داخل شدنم همانا و خوردن بوی شدیدتر فاضلاب به بینیام همانا. دست روی بینیام گذاشته و پس از پرت کردن کیف و مقنعهام بر روی مبل توی هال، یک راست به سمت دستشویی که انگار بو از آنجا میآمد، قدم برداشتم. وارد دستشویی که شدم با صحنهای روبهرو شدم که در کابوسهایم هم آن را ندیده بودم. ترسیده و جاخورد قدمی به عقب برداشتم که به در دستشویی برخورد کردم و در محکم پشت سرم بسته شد. سرجایم ایستاده و نگاه وحشتزدهام بر روی آب و کثافتی که از سوراخ توالت بالا آمده بود، خیره مانده بود. آب دهانم را با وحشت قورت دادم. یعنی سوراخ توالت گرفته بود؟! وای نه! گیج مانده به دور و اطراف نگاهی انداختم. نمیتوانستم دست روی دست بگذارم؛ آب همینطور داشت بالا میآمد و اگر کاری نمیکردم تمام خانهام به گند کشیده میشد. با سرعت از دستشویی بیرون زدم و به دنبال چاه باز کن شروع به گشتن کابینتها کردم. با دیدن چاه باز کن قرمز رنگ لبخند لرزانی زده و پس از برداشتنش با همان سرعت به سمت دستشویی دویدم. اصلاً از کاری که میخواستم بکنم مطمئن نبودم، تابحال هم این کار کثیف و چندشآور را انجام نداده بودم، اما چارهی دیگری هم نداشتم. دمپاییهایم را به پا کرده و با قدمهایی مردد خودم را به سنگ توالت رساندم. همانطور که با یک دست بینیام را و با دست دیگرم چاه باز کن را گرفته بودم سرپا کنار سنگ توالت نشستم. حقیقتاً حالم اصلاً روبهراه نبود و از بوی مزخرف فاضلاب حالت تهوع عجیبی گریبانم را گرفته بود. آب دهانم را به سختی قورت دادم، دستانم میلرزید و قلبم از دیدن آنهمه کثافت و آلودگی به تلاطم افتاده بود.