-
تعداد ارسال ها
314 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
فراخوان مقام مدیر انجمن
روشـنـا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
من در روز زیاد میام انجمن چون مداوم پارت میزارم- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
امروز 4 August،روزِ جهانی مو چتری هاست.
-
اوهوم:)
-
سلام عزیزم امکانش هست رمان جدیدم رو تایید کنی جانا؟
-
امروز 3 August روز جهانی عشق اوله:)
-
فراخوان مقام مدیر انجمن
روشـنـا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
اعلام امادگی- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
نام رمان: لوسیفر؛ درخششِ دوزخ نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: فانتزی،معمایی، عاشقانه خلاصه: لوسیفر، شیطانی از ردهی سومِ شیاطین، از دوزخ به میانِ آدمیان سقوط کرده است تا ثابت کند تاریکی هنوز نفس میکشد. اما در سرزمین انسانها، با حقیقتی روبهرو میشود که تمامِ نقشههایش را زیر و رو میکند. لوسیفر شاید به دنبالِ برتریِ دوزخ باشد، اما آنچه در زمین یافته، قطعاً شروعِ یک فاجعه است. تاریخ شروع: ۱۰ مرداد ۴۰۵ «تمام حوادث ومکانهای این رمان زادهی ذهن نویسنده است و در دنیای واقعی وجود ندارد»
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت آخر» -عه جوابمو بده! محراب چند ثانیه به چهرهی روشنا خیره ماند. همان چشمانی که یک روز با دیدنش دنیا برایش ایستاد، حالا روبهرویش بودند؛ اما پشت آن نگاه، هزاران خاطرهای نبود که محراب با آنها زندگی کرده بود. لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که بیشتر از شادی، درد را پنهان میکرد. -هیچی نداشتی؟ روشنا ابروهایش را درهم کشید. -چی؟ محراب نگاهش را از او گرفت و به نقطهای نامعلوم خیره شد. -خانواده… سکوت کوتاهی بینشان نشست. روشنا آرامتر از قبل پرسید: -داشتم؟ محراب نفسش را آرام بیرون داد. هزاران بار این لحظه را تصور کرده بود، اما هیچوقت نمیدانست باید چه جوابی بدهد. دروغ گفتن به روشنا برایش غیرممکن بود، اما گفتن تمام حقیقت هم انگار دوباره زخمی بود که نباید باز میشد. -داشتی. روشنا از بغلش پرید و صاف نشست، برقِ درون چشمانش قابلانگار بود، برقی که طرحی از تبسم غمگین را روی لبِ محراب حکاکی میکرد، جلو رفت و دست روشنا را گرفت. -آدمهایی بودن که دوستت داشتن، آدمهایی که بهت وابسته بودن، ولی مهمتر از همه اینه که تو هیچوقت تنها نبودی. من رو داشتی! روشنا انگشتهایش را میان دست محراب قفل کرد، آبدهانش را با هیجان قورت داد: -پس کِی میبینمشون؟ چرا نمیای دیدنم؟ محراب برای چند لحظه سکوت کرد. این همان سؤالی بود که تمام یک سال از جواب دادنش فرار کرده بود. چطور میتوانست بگوید از روزی میترسد که روشنا بفهمد چقدر درد کشیده؟ چطور میتوانست بگوید از این میترسد که نگاه همان دختری که دوباره عاشقش شده، یک روز پر از درد شود؟ مگر چقدر توان داشت که دردی که محراب آن روز در کلانتری کشیده بود را تحمل کند؟ لبخند کمرنگی زد. -چون تنها عضو خانوادت منم در حال حاضر، سُر و مُر گنده کنارتم! روشنا با گیجی سرش را کج کرد. -یعنی چی؟ قلب محراب فشرده شد. اما این بار فرار نکرد. دستش را بالا آورد و موهای کنار صورتش را کنار زد. -یک روز خودت میفهمی، تا اون روز شاد زندگی کن و غصه چیزی رو نخور! روشنا بغض کرد، نمیدانست علتش چیست، محراب حتی علت اینکه شش ماه اسیر فربد بود را هم از او پنهان میکرد، گاهی از اینکه چشمبسته به این مرد اعتماد کرده بود میترسید، اما همان لحظه که با او چشم در چشم میشد تمام شکها رخت سفر میپوشیدند و میرفتند. -فقط یه چیز رو هیچوقت فراموش نکن. با ناز رویش را به آن سمت کرد، میخواست بیشتر نازش کشیده شود. -چی؟ محراب بازویش را گرفت و او را به سمت خود کشید، در چشمِ خرماییرنگِ براقش چشم دوخت و نجوا کرد: -هرچی هم بشه انتخابِ من تویی، تو تنها عضو خانواده من تو این دنیایی، من تنها عضو خانوادهی تو! چشمان روشنا برای چند لحظه برق زد. لبش رفتهرفته کش آمد و خودش را لوس کرد: -محراب؟ -جانِ آقا محراب؟ خندهی آرامی روی لبهای روشنا نشست. -فکر کنم حتی اگه حافظهام برنگرده، باز هم تو رو انتخاب میکنم. محراب دیگر چیزی نگفت. فقط او را در آغوش گرفت؛ محکم، اما آرام. تمام آن شبهایی که پشت در اتاق بیمارستان گریه کرده بود، تمام ترسهایی که کشیده بود، تمام لحظههایی که فکر کرده بود شاید دیگر هیچوقت صدایش نکند… همهشان ارزش همین لحظه را داشتند. روشنا سرش را روی سینهی محراب گذاشت. -راستی… -هوم؟ چشمغرهای نثارش کرد و از بین دندانهایش غرید: -هومچیه بیتربیت، صدتا کتاب دادم بخونی، هنوز نمیدونی با یک خانم باید چجوری حرف بزنی؟ محراب خندید. -انقدر برات سخنرانی خوشگل کردم، تأثیر کتاباست دیگه! جونم عزیزم؟ روشنا با پیچوخم موهایش بازی کرد و با خجالت گفت: -میشه بچه هم بیاریم خیلی زود؟ من عاشق بچم! میخوام خانوادمون پرجمعیت بشه! مقصر فقدان این دختر چه کسی بود؟ خودش؟ خانوادهاش؟ که؟ روشنا ریزریز حرکاتش را زیر نظر داشت، محراب باز هم لبخندی سخاوتمندانه نصیبش کرد. -آره، بچه چی دوست داری؟ روشنا دستش را باز کرد و مانند کودکی خردسال ذوقزده گفت: -دوتا، دوتا دختر! بعد از تمام اتفاقات، بعد از تمام تلخیها، هنوز همان دختر بود. همان دختری که با یک مکالمهی ساده میشد قلبش را آرام کرد. -چون تو میخوای حتماً عزیزم میسازیم! چشمان روشنا ابتدا گرد شد و سپس با شرم بر بازوی محراب کوبید. محراب قهقههای از ته دل زد و گفت: -تا ابد برای آرام تو هرکار میکنم کلوچه خرماییِ من! ابروی روشنا بالا پرید و غرولندکنان گفت: -عشقمی، عزیزمی، کلوچه خرمایی من چیه!؟ محراب او را به خود نزدیک تر کرد و صورتش را با یک دست فشار داد. -تو کلوچه خرماییِ منی دیگه، هم چشات خرماییه، هم شیرینی، هم زندگی من رو شیرین کردی! روشنا از تعریفهایی که شنیده بود، غر زدن را فراموش کرد، چشمش را به چشمان خوشرنگ همسرش دوخت و لب زد: -خونه برای من مکان نیست، برای من یک آدمه! پس تو خونهی منی. و اینبار، نه با ترس از دست دادن. نه با جنگیدن. نه با خاطراتی که یکی داشت و دیگری نداشت. فقط با انتخابی که هر روز تکرار میشد. انتخابِ همدیگر. پایان. تاریخ شروع: ۱۹ اردیبهشت ۴۰۵ زمان پایان: ۸ مرداد ۴۰۵ ساعت پایان: 23:46 «سخن پایانی» درود خوانندهی عزیز، از اینکه رمان من رو برای خوندن انتخاب کردین، کلی سپاسگزارم.. در ابتدا بگم این اثر در سریعترین حالت ممکن نوشته شده و برای من کلی خاطرات یکهویی به همراه داشته. امیدوارم مورد پسند شما هم واقع شده باشه. البته فکر کنم باید میگفتم «در انتها باید بگم» <خنده> در کل: امیدوارم زندگی بر وفق مرادتون باشه، به امید نور حتی اگر دور:) روشنا. دیگر آثار بنده تا به الان: رمان کلاشینکف رمان عبث احساس داستان میت بیکفن -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهل و یکم» بابک بشکنی زد. -ایول! محراب به ساعت دیواری چشم دوخت، چرا نیامده بود؟ -آره، سهراب میگفت وکیلش کارکشته بود، به زور این حکم رو براش گرفتن. تماس را روی بلندگو گذاشت و از صفحه خارج شد. صفحهی پیام را باز کرد و برایش نوشت: «سردردم داره شروع میشهها، مسکنم کو» بابک خود را روی تختخواب دونفرهشان پرت کرد و به نرمی گفت: -مهراد و بامداد هم هرکدوم هفت و سه سال حبس گرفتن، همهچی برگشته سرِ جای خودش! موبایل در دستش ویبره خورد. «دارم برمیگردم عزیزم.» «آه»ی از بین لبان محراب خارج شد، لب باز کرد اما انگار این حرفها را به جای بابک، به خودش میزد. -همهچی، جز یک چیز! بابک سکوت کرد؛ خوب میدانست منظور محراب از یک چیز چیست! حامد اعتراف کرده بود، آن روز روشنا را حین فرار گرفته بود، او را با زور به خانهاش برد، چند روز او را در اتاقی تاریک حبس کرد و شکنجهاش داد. روزی در اثر همین ضربهها، روشنا همهچیز را از یاد برد، وقتی چشم باز کرد، حامد همسرش بود و هانا، دخترِ همسرش! روزی که محراب این حرفها را شنید، تا چند روز پشتِ در اتاقی که روشنا در آن بستری بود، میگریست. تنها سیگار دود میکرد و دم نمیزد. وقتی پلیس به او پیشنهاد داد روشنا را پس از خوب شدن به پزشکی قانونی ببرند، قشقرقی به پا کرد که چند نفر آدم نتوانستند جلویش را بگیرند. بابک هم به تبعیت از محراب «آه» کشید. -خداروشکر حالش خوب شده، کنارت خوشحاله، دیگه بقیهاش چه اهمیتی داره؟ محراب به عکس دونفرهشان در آن لباسهای سفید زل زد. -یک سال گذشته بابک، اما من هرشب میترسم روشنا فردا بیدار بشه و همهچی رو به یاد بیاره! میدونی چه بلایی سرش میاد؟ درد خودش را پذیرفته بود؛ تنها هراسش این بود روشنا بفهمد چه بلاهایی سرش آمده! از اینکه روشنا خاطرهای بود که او نداشت ناراحت بود، از اینکه آن دختر دیگر نمیخواست در کارخانهی کلوچه خرمایی کار کند، او را غمگین میکرد. اینکه نام روشنا را تا ماهها نمیپذیرفت، طاقتفرسا بود. -نمیدونم والا، دعا کنیم حافظهاش برگرده و راحت بشه یا دعا کنیم اینجوری بمونه! صدای چرخش کلید، محراب را مجبور کرد اشک جمعشده در چشمش را با پشت دست پس بزند. -فقط دعا کن خدا بهمون صبر بده! روشنا برگشته، بهت زنگ میزنم. سپس به تماس پایان داد و لبخندی عمیق بر چهرهاش کاشت. -وای چقدر سرده! روشنا که سرش را برای درآوردن کفشهایش پایین انداخته بود، ناگهان در محلی گرم فرو رفت. از ترس جیغی کوتاه کشید که نجوای محراب را دم گوشش شنید: -آروم قشنگم، منم! بخاریِ سیار. سپس خود به لحن بامزهاش خندید. روشنا خود را از او جدا کرد، لپِ گلانداختهاش نشان از خجالتی میداد که بعد سه ماه هنوز پابرجا بود. -بخاری سیار خان، لطفاً ماشینم رو درست کن، با اسنپ نرم اینور، اونور! ابروی محراب بالا پرید و جفت بازوی دخترک را اسیر دستانش کرد. -من که گفتم بذار خودم ببرمت، تو خودت لج کردی، مستقلم، مستقلم! روشنا مشتی بر سینهی محراب زد و حرصی گفت: -من صدام اینجوریه؟ محراب مثل او لبش را غنچه کرد: -پس صدات چجوریه؟ با جیغ به دنبالش افتاد و شروع به تهدید کرد. -هنوز مهرِ سند ازدواج خشک نشده، میرم مهریمو میذارم اجرا، بیچارت میکنم، وایسا! محراب خود را به پایین کشید تا از چنگهای روشنا در امان باشد، پشت مبلی سنگر گرفت و مثل او جیغ زد: -مهریتو میدم، مهرم حلال، جونم آزاد! خودشان از دیوانگیشان خندیدند؛ مهریهی روشنا یک شاخه گل رز بود که چه میگرفت، چه نمیگرفت، فرقی به حالش نداشت. اینبار نفسزنان، کنار هم، روی مبل افتادند. -محراب؟ محراب دستش را باز کرد و اشاره زد که در جایگاه خودش قرار بگیرد. روشنا مانند مار بین بازوی همسرش خزید و مجدد نامش را به زبان آورد: -آقا محراب؟ محراب بوسهای بر سرش کاشت و با لحنی نرمتر از او لب زد: -جانِ آقا محراب؟ -من هیچوقت خانواده نداشتم؟ عرقی سرد بر پشت کمر محراب نشست. مرور خاطرات، برگرداندن حافظهاش را راحتتر میکرد. روشنا سرش را بالا گرفت تا چهرهی محراب را تماشا کند. -فعلاً لباست رو عوض کن، بیرون سرد بوده، خونه گرمه، مریض میشی! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهلم» *** محراب لیوانی چای برای خودش و مردی که در سالن اصلی خانه نشسته بود، ریخت. خود را به سالن رساند و سینی سفیدرنگ را روی عسلی گذاشت. -گفتم زحمت نکش، دست شما درد نکنه. پا روی پا انداخت و عبوس مرد را برانداز کرد. میانسالی، خود را با سفید کردن رگهرگهی موهایش به نمایش میگذاشت. در چشمش پشیمانی موج میزد، اما دیگر چه فایدهای داشت؟ -زنت حالش خوبه؟ پوزخندی عمیق لبش را کش آورد. -زنم عالیه، خداروشکر! سپس بدون درنگ خود را به روبهرو کشید و نگاه تمسخرآمیزش رنگ جدیت گرفت. -مقدمه رو بذار کنار، برای چی اومدی اینجا؟ مرد دستش را به سمت چای دراز کرد و لیوان کمرباریک را بین دو دستش گرفت. انگار میخواست با کمک لیوان، لرزش دستش را پنهان کند. جرعهای از چای داغ را مزه کرد و سرش را پایین انداخت. -از اینکه در رابطه با من پیگیری نکردی، ازت ممنونم! ابروی محراب بالا پرید؛ نفرتی که از این مرد داشت را در این لحظه از حامد یا مهراد نداشت، آنها برای کارشان انگیزه داشتند؛ او چه؟ دخترش را به پول فروخته بود! -من بهدرک، بهش بگو پدرت مرده، ولی مادرش داره از نبودش دیوونه میشه؛ من نهتنها از کارِ خودم شرم دارم، از کارِ برادرزادهام هم شرمگینم، پس خودم رو در حدی نمیبینم که بخوام درخواست… با دیدن ساعت، میان حرفش پرید، از جا بلند شد و مقابلش ایستاد. -آقای رضوان شایگان، من به روشنا دربارهی کاری که شما کردین نگفتم! مدرک داشتم، اما رو نکردم. میدونی چرا؟ چون میدونم روشنا چقدر پدرش رو دوست داره! با دست به در اشاره کرد و آخرین کلماتش را پشت سر هم ردیف کرد. -هر وقت، وقتش بشه روشنا رو میارم مادرش رو هم ببینه، اگه خودش بخواد شما هم میتونه ببینه! الان هم کمکم میرسه، لطفاً تا قبل برگشتنش برو. این نهایت احترامی بود که میتوانست به این مرد بگذارد! رضوان سرش را پایین انداخت و قبل از خروج یک جمله به زبان آورد: -من میدونستم اون اموال حق قانونی تو بود؛ اما گول خوردم، گولِ پول زیاد رو خوردم! محراب موبایلش را از روی عسلی برداشت تا با بابک تماس بگیرد، باید دربارهی اتفاقاتی که امروز در کلانتری افتاده بود با بابک حرف میزد، حتی ذرهای دلش نمیخواست از گذشته چیزی بشنود. رضوان نگاهِ آخرش را به عکس دخترش با چهرهی خندان که روی دیوار نصب شده بود، انداخت و پلکش را بست! -اشتباه کردم، من پدر نبودم برای اون دختر! سپس با کمری خمشده از خانه خارج شد و در را به چارچوبش کوبید. محراب دستی لایِ موهایی که تازه کوتاه شده بود، کشید و شمارهی بابک را گرفت. -الو؟ صدای بابک همراه جیغِ سوگند در گوش محراب پیچید: -مگه نمیگم هرجا هستی من بگم، بگو میو، باید بگی؟ چشمانِ محراب از حدقه بیرون زد و موبایل را جلوی چشمش گرفت، واقعاً این شماره برای بابک بود! -یک دقیقه وایسا عشقم، مهندس زنگ زده. بعدش میام میو میکنم، هاپهاپ میکنم. باغوحش میشم اصلاً. سپس صدای بسته شدن در، نوید دور شدنش از سوگند را میداد. -به، سلام مهندس، چِتی هستی؟ لحنِ زاری که با سوگند داشت، حالا تبدیل به صدایی بشاش شده بود. محراب لبش را با زبان تر کرد و آرام گفت: -هنوز فکر میکنی شمالی هستی؟ بابک صدایش را کلفت کرد و گفت: -بله داداش، تو میدونستی چطوری، میشه چِتی هستی؟ واقعاً این پسر یک تختهاش کم بود و این موضوع را نمیشد پنهان کرد. -اینارو ول کن، حکم حامد اومد! لحنِ تلخ محراب، شوخی را از بابک گرفت. -هنوز نتونستی باهاش کنار بیای؟ چرا نمیخوای باور کنی که اون دیگه نیست؟ اخمهای محراب درهم رفت. -خفهشو بابک! بابک با بغض لب زد: -محراب جان، به خودت بیا، مرگ حقه، توهماتت رو بذار کنار، اون نیست. انقدر دنبال حکم اون عوضی بودی، چی شد؟ محراب روی مبل نشست و سرش را به پشتیِ مبل تکیه داد؛ گردنش را به چپ و راست مایل کرد که قلنجش با صدای بلندی شکست. -منم ناراحت شدم… ولی کنار اومدم! دستش را به پیشانیاش کشید و زمزمه کرد: -بابک، از دیروز تا الان مغزم رو خوردی! چرا من باید برای سوسکی که دیشب تو خونم کشتی غصه بخورم؟ یکم آدم باش! بابک قهقههای سر داد و لحنش را اینبار جدی کرد، ولی نتوانست رگههای خندهاش را پنهان کند. -خیلی حال میده، خب حکم اون عوضی شد؟ تکرارِ حکمی که به حامد داده بودند، کمی زخمش را التیام میبخشید. -بیست سال حبس! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و نهم» حامد بازوی روشنا را محکم گرفت و او را بیشتر به خودش چسباند. بدن بیجان دختر میان بازوانش سنگینی میکرد و هر قدمی که به سمت عقب برمیداشت، او را از محراب دورتر میکرد. محراب با هر قدمی که حامد عقب میرفت، احساس میکرد چیزی درون سینهاش فرو میریزد. نه! نباید دوباره از او دور میشد. تمام آن مدت را برای پیدا کردنش جنگیده بود و حالا درست مقابل چشمانش، دوباره داشت از او گرفته میشد. حامد او را به سمت ماشین کشید. -آخرشه عزیزم، میبرمت یک جای خوب! تنش از زمزمهی چندشآوری که زیر گوشش پخش شده بود، میلرزید. سرش را آرام بالا آورد. نگاهش از روی صورت حامد گذشت و روی محراب ثابت ماند. مردی که نمیشناخت؛ اما چرا قلبش با دیدنش آرام گرفته بود؟ چرا در میان تمام ترسی که وجودش را بلعیده، کنار او بودن را نقطهی امن میدید؟ حامد قدم دیگری به عقب برداشت، اما این بار روشنا همراهش نشد. پاهایش روی خاک کشیده شد و تمام توان باقیماندهاش را جمع کرد تا حرکت نکند. حامد با اخم به او نگاه کرد. -چته آیلار؟ دستش را محکمتر گرفت. همین فشار کافی بود تا چیزی درون روشنا بشکند. نه خاطرهای برگشته بود، نه چیزی را به یاد آورده بود؛ فقط غریزهاش میگفت از این آغوش دور شود. چشمانش فروغ نداشت، پایش میلرزید، اما باید خود را نجات میداد، به هر نحوی که شده نباید در کنار این آدم جانی میماند. با آخرین توانش خودش را عقب کشید. حامد انتظار چنین مقاومتی را نداشت. برای یک لحظه، تعادلش به هم خورد. روشنا از میان بازوانش فاصله گرفت. نفسش بریده بود، پاهایش توان ایستادن نداشتند، اما باز هم نگاهش فقط یک جا بود. محراب. محراب با دیدن این صحنه، قدمی برداشت تا خود را به روشنا برساند؛ دختری که نگاهش هیچ شباهتی به روشنایی که میشناخت، نداشت. روشنا قدمی برداشت، به خاطر حسی که نمیتوانست توضیحش دهد. حسی که میگفت جایش آنجاست. نزدیک همان مردی که با تمام وجود نگاهش میکرد. محراب ناخودآگاه دستش را جلو آورد، برای اینکه مجبورش کند در آغوشش باشد، برای اینکه دیگر نمیخواست او را راحت ببازد. حامد با صدای آژیر پلیس به خود آمد. ماشینهای پلیس یکی پس از دیگری به سمتشان هجوم میآوردند؛ وقت نبود تا به دنبال روشنا برود. فوراً به داخل ماشین پرید و فریاد زد: -برو هانا، دنده عقب بگیر! هانا که تا به حال پشت فرمان منتظر باز شدن راه توسط محراب بود، به ناچار دنده عقب گرفت. -کجا برم بابا؟ پشتمون کلی ماشین پلیس اومده! نگاهش را از شیشهی عقب به پشتشان انداخت، از عصبانیت چند ضربه به صندلی زد و دندان قروچه کرد. -برو جلو، مستقیم برو! هانا دنده را به یک تغییر داد و سریعاً ماشین را به حرکت درآورد؛ صدا از میکروفن ماشینپلیسها به گوش میرسید. -ایست، ایست! هانا دو دستش را دور فرمان پیچید و با استرس جیغ زد: -بابا همینجوری برم، میخورم به ماشین محراب! حامد نگاهش را بین عقب و جلوی ماشین چرخاند؛ در این آهنپاره گیر افتاده بود. در یک تصمیم ناگهانی، درِ عقب را باز کرد و خودش را به بیرون پرت کرد. صدای جیغ هانا با صدای برخورد محکمش به ماشین محراب در فضا پیچید. حامد چندین بار غلت خورد، کل بدنش کوفته شده بود، از درد پا ناله میکرد؛ اما باید فرار میکرد! دستش را به زمین گرفت. همین که خواست از جا برخیزد، سردیِ اسلحه را پشت سرش حس کرد. -تکون نخور؛ دستت رو بزار پشت سرت! صدای سهراب، حامد را مجبور کرد بر روی زانویش بیفتد و دستش را پشت سرش بگذارد. سپس مأموران پلیس با اسلحه به سمتشان آمدند و دورِ حامد را پر کردند. سهراب با دستبند، حامد را اسیر کرد. روشنا با صدای برخورد ماشین هانا جیغی کشید و دستش را روی سرش گذاشت. همزمان در جای گرمی فرو رفت. -وای! صدای جیغش در فضا پیچید. محراب با عجله صورتِ روشنا را در سینهاش پنهان کرد تا صحنهی خونین روبهرو را نبیند. -هیس، هیچی نیست، تموم شد! روشنا که انگار تازه یادش آمده بود در چه موقعیتی قرار دارد، پلکش به بالا پرید و در آغوش محراب پخش زمین شد. -عزیزم، الان وقت غش کردن نیست، نگام کن. نفسش لرزید: -بالاخره… پیدات کردم، روشنا! روشنا به آن برقِ شفاف نشسته در نگاه محراب چشم دوخت و دستش را بالا آورد. انگشت اشاره و وسطش را روی صورت خیس محراب گذاشت. کی گریه کرده بود؟ به نهایت جانی که در تنش بود، لب زد: -تو… کی… هستی؟ و همانجا، جلوی چشمانِ مبهوت محراب، دستش به پایین افتاد و از هوش رفت. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و هشتم» محراب هر بار خود را به ماشین میچسباند تا از او سبقت بگیرد، اما راننده مانع بود. شیشههای دودی نمیگذاشت از تعداد افراد درون ماشین مطلع باشد. موبایلش پیاپی زنگ میخورد و نام بابک را روی صفحه میانداخت. بالاخره به جادهای خلوت و خاکی رسیدند. گردوغبارِ برخاسته از لاستیکها دید را مختل کرده بود. محراب، بیآنکه پایش را از روی پدال گاز بردارد، دست راستش را به سمت داشبورد دراز کرد. درِ داشبورد را گشود و اسلحهای را که از قبل تهیه کرده بود، بیرون کشید. قبضهاش را محکم در دست فشرد و آن را روی رانش گذاشت. پایش را بیشتر روی پدال گاز فشرد و ماشینش را با انحرافی تند، جلوی خودروی حامد انداخت. صدای ترمزِ ماشین حامد در محوطه پیچید. محراب بر اثر ترمز ناگهانی به جلو پرت شد، اما با کمک فرمان تعادلش را حفظ کرد. زیاد طول نکشید که از ماشین بیرون پرید. همزمان، حامد از درِ عقب ماشین پیاده شد و جسمی نیمهجان را از پشت در آغوش گرفت. برقِ چاقوی درون دستش، حتی از آن فاصله هم دیده میشد. قلب محراب پس از مدتها دیوانهوار بر قفسهی سینهاش میکوبید. نگاهش روی چهرهی رنگپریدهی روشنا قفل شد. تمام راه، خودش را برای دیدن او آماده کرده بود؛ اما نه برای دیدن دختری که بیجان در آغوش مرد دیگری افتاده باشد. برای لحظهای، همهچیز از حرکت ایستاد. نه صدای باد را میشنید، نه صدای موتور ماشینها را. فقط روشنا را میدید. با صورتی بیرنگ، لبهایی خشک و چشمانی نیمهباز که حتی از آن فاصله هم درماندگی را فریاد میزدند. نفسی که با شتاب در سینهاش میدوید، ناگهان برید. خواسته یا ناخواسته، قدمی جلو گذاشت. همان لحظه، حامد تیغهی چاقو را زیر گلوی روشنا نشاند. -یک قدم کافیه… فقط یک قدم بیای جلو، شاهرگش رو میزنم. محراب همانجا ایستاد. اسلحه را بالا آورد و مستقیم به سمت حامد نشانه رفت. -اول اون چاقو رو بزار پایین. از صلابت همیشگی صدایش کاسته شده بود، اما هنوز محکم حرف میزد. حامد پوزخندی زد و بدن روشنا را بیشتر مقابل خودش کشید. -اسلحه رو بنداز محراب، باید بریم تا پلیس نیومده توهم ازت کاری برنمیاد! پلکهای روشنا لرزید. جانی در تنش نمانده بود که تقلا کند. فقط مرگ را چند قدمی خود میدید. لبهایش میلرزید و رنگ از رخسارش پریده بود. نگاهش بیاختیار روی محراب نشست. مردی غریبه، با چشمانی که انگار تمام دنیا را از دست داده بودند. چهرهاش برایش آشنا نبود. نه نامش را میدانست، نه دلیل آن نگاه پرالتهاب را میفهمید. حامد تیغه را کمی بیشتر روی گردن دختر فشرد. صدای «آخ» ضعیف روشنا، نفس محراب را برید. انگشتش روی ماشه منقبض شد. نگاهش روی خط باریک خونی بود که از زیر تیغهی چاقو پایین میآمد. تمام وجودش فریاد میزد که کار را تمام کند، اما هر بار نگاهش به صورت روشنا میافتاد، انگشتش از حرکت میایستاد. حامد با لبخندی آمیخته به تمسخر گفت: -چی شد؟ میری کنار یا میزنی به دختر موردعلاقت؟ چند ثانیه سکوت میانشان سنگینی کرد. نگاهِ بیجان روشنا به همسرش افتاد؛ مردی که از دیشب او را درون انباری خانه حبس کرده بود. محراب نگاهش را بین چشمان خندان حامد چهرهی رنگپریدهی روشنا چرخاند. اگر شلیک میکرد، اولین گلوله به تنِ نحیف روشنا برخورد میکرد؛ اگر هم تفنگ را پایین میگذاشت، باز روشنا اسیر این مرد میماند. اگر حامد پس از دور شدن محراب، روشنا را زنده نمیگذاشت… حرکات قلبش کند شد، انگار قلبش هم باور کرده بود اینجا تهِ خط است! -گفتم اسلحه رو بنداز! رگهای گردن محراب از شدت فشار بیرون زده بود. فکش آنقدر روی هم قفل شده بود که گونههایش میلرزید. -اول چاقو رو از روی گلوش بردار، روانی داره خون مییاد. صدای شکستهی محراب، قهقههی حامد را بلند کرد. بدن روشنا را بیش از قبل سپر خود کرد و خندید. -نقطه ضعف دادی دستم محرابِ فرجی، پسرِ محمود. آخر تونستم انتقامم رو از کُل خاندانت بگیرم! تونستم اون عشقی که پدرت ازم دزدید رو حالا من از تو بدزدم. گردنِ روشنا شل شد و کمی به سمت پایین افتاد. محراب اسلحه را بیشتر از قبل فشرد و نعره زد: -چیکار کنم ولش کنی، چیکار کنم؟ تمام دشت خاکی پیش چشم روشنا در هالهای از تاریکی فرو رفته بود. خوب به شرایط واقف نبود، اما به راحتی میدید مردی بیآنکه واژهی «التماس» را بر زبان بیاورد، با تکتک کلماتش برای نجات او تقلا میکند. -اسلحت رو بنداز اول! -اگه بندازم ولش میکنی؟ کودک شده بود؟ چرا انقدر بیقراری میکرد؟ چطور باید روشنا را نجات میداد؟ چه باید میکرد؟ ابروی حامد بالا پرید و با لبخندی پلید بیان کرد: -آره؛ بنداز، ازش چند قدم فاصله بگیر. لحظهای بعد، اسلحه از میان انگشتانش رها شد. با صدایی سنگین روی خاک افتاد. چشمهایش هنوز از روشنا جدا نمیشد. قدم اول را به عقب گرفت. به محض برداشتن قدم دوم، قلبش کند شد. قدم سوم دیدهاش را تار کرد؛ نه! الان وقتِ سقوط نبود! لبهایش به سختی از هم فاصله گرفت. -حالا ولش کن! حامد با رضایت لبخند زد، چاقو را پایین آورد و با اولین گام محراب به سوی روشنا، چاقو را به جای اولش برگرداند. چشمانِ محراب از حیرت گرد شد. -فکر کردی، به همین راحتی برگه برندهم رو میدم دستت؟ ماشین رو از سر راه بردار وگرنه اینبار میکشمش! میدانست توبهی گرگ مرگ است، اما راهی نداشت. روشنا در دست این مرد بود؛ او هم ابرقهرمان نبود، کاری جز عقبنشینی به ذهنش نرسید. بیآنکه اعتراضی کند، یک قدم از مسیر کنار رفت. برای اولین بار، از مرگ خودش نمیترسید؛ از زندگیِ بیروشنا میترسید. -
سلام خوشگلم ی سوال داشتم
من تو انجمن قبلی چهارتا داستان منتشر شده داشتم اما سه تاشون اصلا در دسترس نیس راهی نیست که بشه برگشتشون زد؟ حتی تو گوگل هم سرچ میکنم بالا نمیان..
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
-
من که اون موقع مدیر سایت نبودم بکاپ داشته باشم خوشگلم، ولی یادمه یدور کلا سایت پاک شد. نداری خودت فایلاشونو مگ؟
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و هفتم» سهراب بیسیمش را در دست گرفت و پشت دیواری پنهان شد. -تیم یک، آماده باشه. تیم یک به محض گرفتن دستور، در بالای ساختمان و ورودیاش مستقر شد. -تیم دو، کوچهی پشتی با شماست. تیم دو اطاعت کردند و در کوچهی پشتیِ خانهی حامد موضع گرفتند. دل در دل سهراب نبود؛ بالاخره وقتش بود پروندهشان را ببندد، پروندهای که شش ماه خواب و خوراک را از آنها گرفته بود. اسلحهاش را درآورد، خشابش را چک کرد؛ پر بود. آن را درون قلافش گذاشت و بیسیم را جلوی دهانش گرفت. -بریم. با حرفش، مأموری که از سقف به داخل رفته بود، در را برایشان باز کرد. صدای باز شدن قفل در، در سکوت سنگین خانه گم شد. سهراب نفس عمیقی کشید و با اشارهی دست به مأموران پشت سرش علامت داد. قدمهایشان آرام و حسابشده روی زمین کشیده میشد. هیچ صدایی از داخل خانه نمیآمد؛ سکوتی که بیشتر از هر چیزی بوی خطر میداد. ابروهای سهراب درهم رفت. چیزی درست نبود. خانهای که قرار بود محل دستگیری حامد باشد، بیش از حد آرام بود. دستش را محکمتر دور اسلحهاش حلقه کرد و وارد شد. همین که پایش را داخل خانه گذاشت، چشمانش از حدقه درآمد. افراد حامد، مسلح، از گوشههای تاریک خانه بیرون آمدند. اسلحهها در دستشان آماده بود و نگاههایشان نشان میداد مدتهاست منتظر چنین لحظهای هستند. سهراب چند ثانیه مات ماند. آنها از آمدنشان خبر داشتند. اما چطور؟ -اینها… اینها… از کجا فهمیدن؟ مأموری که کنار سهراب قرار داشت، ماتِ افرادی بود که برای حضور آنها آمادگی داشتند. هیچکس انتظار چنین صحنهای را نداشت. سهراب اما سریع به خودش آمد. اسلحهاش را بیرون کشید و به تبعیت از او، تمام افراد اسلحه به دست شدند. فضا پر از تنش شد؛ دو طرف، اسلحه به دست، منتظر کوچکترین حرکت بودند. فریاد سهراب ستونهای خانه را لرزاند. -اینجا تحت محاصرهی پلیسه، بهتره اسلحههاتون رو بذارین زمین تا بیشتر از این مرتکب جرم نشدین! افراد حامد کمی به یکدیگر نگاه کردند، سپس با درنگی مختصر در جای خود ایستادند. سهراب و مأموران قدمی به جلو برداشتند که صدای تیر و تیراندازی در محوطه پیچید. سهراب دستش را روی سرش گذاشت و پشت درختی پنهان شد. تیراندازی به قدری پشت سر هم انجام میشد که نمیشد تشخیص داد هر تیر از کدام اسلحه خارج میشود. سهراب بیسیمش را جلوی دهانش گرفت و فریاد زد: -شلیک کنین! سپس بیسیم را رها کرد و اسلحه را به سمت افراد حامد گرفت. هر گلوله، یکی از آنها را نقش زمین میکرد. بوی خون همهجا را گرفته بود، اما هیچکس نمیدانست حامد، هانا و روشنا کجا هستند. محراب و بابک با شنیدن اولین تیر از جای پریدند. محراب مبهوت، نگاهی کوتاه به بابک انداخت که نگاهشان با هم تلاقی کرد. -یا حسین! فریاد «یا حسین» بابک، محراب را به خود آورد. خواست درِ سمت خود را باز کند که رد شدن ماشینی با سرعت زیاد، او را متوجهی خود کرد. -اون ماشین… پلاک… ماشین را میشناخت؛ بارها آن ماشین را در پارکینگ عمارت محمدپناهها دیده بود. یک اسم در ذهنش پخش شد. «حامد» فریاد زد: -بابک، پیاده شو. بابک حیران نگاهش را به او دوخت که با ضربه زدن بر بازویش به خود آمد. -بجنب، بیا جای من! بابک سریع پیاده شد. تا خواست ماشین را دور بزند، محراب خود را به سمت راننده کشاند و ماشین را به حرکت درآورد. -هی، هی! نعرهی بابک برایش دیگر مهم نبود. از آینهی بغل ماشین مشاهده کرد که چگونه تا چند متر پشت سرش میدود. -شرمنده بابک، تو نباید بیای؛ موضوع دیگه شخصی شده. سپس پایش را روی گاز فشرد و به دنبال حامد به راه افتاد. هر لحظه که میخواست از او سبقت بگیرد، ماشینها مانعی بزرگ برایش بودند؛ خیابان شلوغتر از همیشه بود. -میگیرمت، خودم حسابت رو میرسم، خودم انتقام میگیرم ازت، کثافت! با همین دستام میکشمت! با هر فریادی که از دهانش خارج میشد، به فرمان میکوبید و گاز میداد. سرعت حامد بالا بود، اما محراب کم نمیآورد. ماشینها را یکی پس از دیگری رد میکرد. بوقها سرش را خورده بودند، اما الان فقط رسیدنش به حامد مهم بود. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و ششم» *** سهراب سرش را به سمت مأموری که پشت فرمان نشسته بود، کج کرد و آخرین هشدار را به او داد. -مراقب باشین، سعی میکنیم بدون درگیری دستگیرشون کنیم. گوش به زنگ باشین، چون ممکنه به پشتیبانی نیاز داشته باشیم. مأمور با لهجهی زیبای شمالی نجوا کرد: -چشم قربان، حواسمون هست. سهراب نگاه کوتاهی به ماشین روبهرو انداخت. میدانست حضور محراب و بابک میتواند کار را سختتر کند، اما بیشتر از آن میدانست که هیچکدامشان قرار نیست عقب بکشند. موبایل را برداشت و شمارهی بابک را گرفت. -بله؟ صدای بابک از آن طرف خط آمد. سهراب از شیشهی جلو به درون ماشین روبهرویشان زل زد و با قاطعیت گفت: -تحت هر شرایطی پیاده نشین، لطفاً! بابک مکث کرد. میدانست صبر کردن از تحمل محراب خارج است؛ تا همینجا هم مردانگی به خرج داده بود که کاری نمیکرد. نگاهش به نیمرخ محراب افتاد. مردی که تمام این شش ماه را با فکر پیدا کردن روشنا گذرانده بود، حالا چند متر آنطرفتر از او نشسته بود و مجبور بود فقط نگاه کند. -تلاشمو میکنم. اخمهای سهراب درهم رفت. آن دو نفر نباید ورود میکردند، وگرنه او بازخواست میشد. -به محراب بگو خانم شایگان رو سالم برمیگردونم، قول میدم. چند ثانیه سکوت پشت خط افتاد. صدای آرام بابک در گوشش پیچید: -باشه، پس به تو میسپاریم. سهراب نگاهش را به خانهی حامد دوخت. برای اولینبار بعد از مدتها، همهچیز به چند قدم فاصله بستگی داشت. چند دقیقهای گذشت. محراب حتی یک ثانیه هم نتوانست آرام بنشیند. انگشتانش بیاختیار روی زانویش ضرب گرفته بودند و نگاهش از خانهی روبهرو جدا نمیشد. همان خانهای که شاید روشنا پشت دیوارهایش بود. هر بار که سایهای پشت پنجره حرکت میکرد، بدنش ناخودآگاه به جلو کشیده میشد؛ اما جملهی سهراب مثل زنجیری نامرئی دست و پایش را بسته بود. «پیاده نشین.» دندانهایش را روی هم فشرد. بابک نگاه کوتاهی به او انداخت. خوب میدانست این سکوت، آرامش نیست؛ فقط طوفانی است که هنوز خودش را نشان نداده. -محراب؟ جوابی نداد. -محراب، سهراب میدونه چیکار میکنه. اینبار خندهی کوتاه و تلخی از لب محراب خارج شد. -میدونه؟ نگاهش را از خانه نگرفت. -بعید بدونم. بابک سکوت کرد. محراب دستش را روی دستگیرهی در گذاشت. -من باید اونجا باشم. بابک سریع دستش را گرفت. نفس عمیقی کشید تا لحنش مقتدر باشد. -نه. نگاه تند محراب روی دستش افتاد. -ولم کن بابک. صدای بابک جدیتر و صدالبته بلندتر از قبل شد. -نه محراب. صدای فشرده شدن دندانهای محراب را میشنید، باید هرطور میشد جلوی او را میگرفت، نباید به خطر میافتاد. -اگه الان بری داخل، همهچی خراب میشه. محراب دستش را عقب کشید و با عصبانیت بالای داشبورت کوبید. صدایش بالا رفت، دیگر از آن خوداریها چیزی باقی نمانده بود. -شش ماهه همهچی خراب شده! شش ماهه یکی دیگه جای من کنارشه، شش ماهه نمیدونم چه بلایی سرش اومده، بعد الان باید اینجا بشینم و نگاه کنم؟ نفسش سنگین شد، ریههایش طلب اکسیژن میکردند و قلبش اجازه نفس کشیدن را نمیداد، امروز عقل خاموش بود. -چند متر اونطرفتره بابک. صدایش رفتهرفته شکست و به زمزمه مبدل شد اما خشم هنوز در آن موج میزد. -چند متر. بابک سکوت را برگزید، سرش را پایین انداخت تا این محراب را اینگونه نبیند، کاش امشب تمام میشد، کاش پس از این نیمشب، سحری بود. محراب سرش را بالا آورد. چشمهایش دوباره به خانه دوخته شد. سهراب از ماشین پیاده شد و آخرین نگاه را به سمت آنها انداخت. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و پنجم» -سلام، بیدار شدین؟ محراب ابروهایش را در هم کشید. این سؤالات الان مهم بودند؟ بابک هم کلافه بود، این را از خطهای فرضیای که بر روی عسلی میکشید، میشد فهمید. -نه، خوابم؛ تو خواب دارم باهات صحبت میکنم، بعد میخوام برم پیشِ فرشته ملائکه! از آن سمت خط، صدای احوالپرسی سهراب را با فردی شنید و پس از چند ثانیه آنها را مخاطب قرار داد. -یه چیزهایی فهمیدیم. محراب به سمت بابک رفت، کنارش روی مبل نشست و گوشبهصدای پخششده از موبایل شد. -چی؟ صدای سهراب کمی پایینتر آمد. -حامد تنها نیست. محراب بیحرکت ماند، قلبش شروع به تپشهای نامنظم کرد. بابک دست از کشیدن خطوط برداشت و اخمهایش را درهم کشید. -چند نفر؟ -دقیق نمیدونیم. هنوز داریم بررسی میکنیم. ولی رفتوآمدها بیشتر از چیزیه که فکر میکردیم. محراب موبایل را از دست بابک بیرون کشید و خودش سؤالش را مطرح کرد. -آدمات از پسشون برمیان؟ صدای سهراب اطمینانی که باید به محراب میداد را نداشت، اما قاطع بود: -صددرصد. محراب چشمهایش را بست، دنبال کلمه میگشت تا چیزی که میخواهد را واضح بیان کند، در پیدا کردنش عاجز بود. پس تنها نامش را به زبان آورد. -سروان… -میدونم چی میخوای بگی. صدای سهراب جدی شد. -ولی اینبار نمیذاریم اشتباهی پیش بیاد. سپس شلوغیِ سرش را بهانه کرد و تماس را به اتمام رساند. محراب چند لحظه همانطور موبایل به دست ماند و به صفحهی خاموش خیره شد. بابک آرام پرسید: -بد شد؟ محراب چشم از موبایل برداشت و به نیمرخ حیران بابک نگاه انداخت. -نه. مکث کرد. -فقط سختتر شد. آن طرف، سهراب داخل ماشین پارکشدهای چند خیابان دورتر از خانهی حامد نشسته بود. نور صفحهی گوشی روی صورت خستهاش طنین میانداخت. یکی از مأموران آگاهی کنار ماشین ایستاد و به نرمی زمزمه کرد: -سروان، یه نفر دیگه هم وارد شد. سهراب نگاهش را به سمت خانه دوخت. -ثبت کن. مأمور سر تکان داد. -احتمال میدیم بیشتر از ده نفر باشن. سهراب دستش را روی بیسیم گذاشت. چند ساعت دیگر، تنها چند ساعت تا پایان این عملیات باقی مانده بود؛ یا حامد دستگیر میشد، یا همهچیز پیچیدهتر از قبل پیش میرفت و او خوب میدانست که اینبار، کوچکترین اشتباه میتواند بهای سنگینی داشته باشد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و چهارم» صدای بسته شدن در، سکوت سنگین خانه را درهم شکست. مگر چند ساعت در کنار شومینه سیگار آتش زده بود که شب سرآمده بود؟ شعلههای شومینه بیوقفه بالا و پایین میشدند. انگار گرمای آتش هم نمیتوانست سرمایی که در وجودش نشسته بود را از بین ببرد. بابک که نصف بدنش روی مبل سهنفره رها شده بود، پلکهای سنگینش را باز کرد و نگاهی به محراب انداخت. -رفت؟ محراب پاسخی نداد. انگار ذهنش هنوز در همان چند کلمهی آخر سهراب گیر کرده بود. «امشب کار حامد تمومه.» اما خودش بهتر از هر کسی میدانست که هیچچیز به این سادگی نیست. بابک کشوقوسی به بدنش داد، چند ساعت خواب، صدایش را خشدار کرده بود: -محراب؟ محراب نفس عمیقی کشید و بالاخره از شومینهی داغ فاصله گرفت. -آره، رفت. بابک دستش را زیر سرش گذاشت و خیره به سقف ماند. -مگه سنت چقدر بالا رفته گوشت انقدر سنگین شده؟ گوشهی لب محراب تکان خورد، اما آنقدر خسته بود که حتی توان لبخند زدن هم نداشت. -فقط دارم فکر میکنم. -به چی؟ چند ثانیه سکوت بینشان نشست، در نهایت کلامِ توأم با اندوه محراب به گوش رسید: -اگه دیر بشه چی؟ بابک نگاهش را از سقف گرفت، بر جایش نشست و به محراب که وسط اتاق ایستاده بود، خیره شد. -اون حالش خوبه محراب، کسی که من دیدم نه گروگان گرفته شده بود، نه گلهای از زندگی داشت، تازه سهراب هم حواسش هست. محراب پوزخند بیجانی زد. هیچکس او را نمیفهمید، پس چرا باید زبانش را برای فهماندن آنها به حرکت درمیآورد؟ بابک یا امثال بابک چطور میتوانستند درک کنند شش ماه آزگار دنبال یک آدم گشتن چه حسی دارد؟ کسی که نه میدانی کجاست، با کیست، اصلاً زنده است؟ چه میدانند! چه میفهمند وقتی صدایش را بشنوی و مجبور باشی قلبش را خفه کنی چه معنایی دارد. نمیدانند، امثال بابک و بابکها نمیدانند فراغ چه دردی دارد. آنهم فراغی که خودت آن را فراهم کردی، خودت… خودت! -برادرِ من، پلیس حواسش هست، کلی نیرو دارن میدونن طرفشون کیه، حامد پرونده داره، بیشتر تلاش میکنن تا پیداش کنن. پلکهایش را برهم فشرد، صدایش ضعیف بود، اما نه آنقدر که به گوش بابک نرسد. -به شانس خودمون شک دارم. بابک اینبار حق را به او داد، هر نقشهای کشیدند تهش سیاهی بود و بس! پس واقعاً میبایست به این شانس شک کرد! ساعتها به کندی میگذشتند. محراب حتی یک دقیقه هم نتوانسته بود آرام بنشیند. یکبار کنار پنجره میایستاد، یکبار موبایلش را چک میکرد و هر بار که صدای ماشینی از کوچه میآمد، بیاختیار نگاهش به سمت در میرفت. بابک که پس از آن مکالمه باز هم به خواب زمستانی رفته بود، با صدای قدمهای مداوم محراب چشم باز کرد. -اگه قرار باشه با راه رفتن تو، حامد دستگیر بشه، بگو منم پاشم کمکت کنم. محراب نگاه تندی به او انداخت. لحنش آنقدر خسته بود که شوخی را از لب بابک گرفت. -سر به سرم نزار! چند لحظه سکوت کردند. اما این سکوت ادامهدار نشد. صدای زنگ موبایلی، نگاه هر دویشان را به سمت میز عسلی برد. نام سهراب روی صفحهی موبایل خاموش و روشن میشد. بابک سریع موبایلش را برداشت و در کمتر از یک ثانیه جواب داد. -الو؟ محراب اشاره زد تا گوشی را روی حالت بلندگو بگذارد. صدای سهراب آرام بود، اما آن آرامش، خبر از اتفاق خوبی نمیداد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و سوم» *** بابک با چهرهای عبوس، دستش را درونِ پالتوی بلندش کرده بود و از سر تا پای سهراب را کاوش میکرد. -چرا گوشیهاتون رو جواب نمیدین؟ ده بار زنگ زدم. کلام سهراب با زدن دزدگیر ماشینش به اتمام رسید. بابک ساعت مچیاش را به سمت سهراب گرفت و به هوای گرگومیش خیابان اشاره زد. -مرد مؤمن، یا نصفهشب میرسیدی یا صبح، سه صبح خودِ جغد هم خوابه! بعد میگی چرا تلفن جواب نمیدادین. سهراب چهرهی خستهاش را جمع کرد و ساکش را به دست دیگرش سپرد. -دیگه شرمنده، یهویی شد. سپس رویش را به سمت محراب کرد و بهآرامی گفت: -همهچی روبهراهه؟ محراب اخمی غلیظ بر چهرهاش نشاند و زمزمه کرد: -همهچی همونجوریه. سهراب که از سرما نوک بینیاش قرمز شده بود، به داخل خانه اشاره زد و نجوا کرد: -جلوی در ایستادن، به جز یخ زدن، تأثیر دیگهای نداره. بیاین بریم تو، باید حرف بزنیم. هر دو سر تکان دادند و منتظر ماندند اول سهراب به داخل برود، بعد پشت سرش راهی شدند. سهراب به محض ورود، لبخندی کمجان بر لبش مهمان شد. -آخیش، چقدر گرمه. محراب کاپشنش را از تن درآورد و روی مبل انداخت. برخلاف بابک که تا به الان خواب بود، او یک ثانیه هم نتوانسته بود پلک روی هم بگذارد، برای همین اصلاً توان تحمل سخنرانی سهراب را نداشت. سهراب به سمت شومینهی کنج خانه رفت و دستش را جلوی آتش گرفت. -چیزی دستگیرتون شد؟ پوزخند بر لب محراب نشست. چند بار تا دهانش آمد بگوید: «شما تا الان به عنوان پلیس چیکار کردید مثلاً؟» اما جلوی خودش را گرفت و لبش را بر هم فشرد. میدانست الان مجبور است با آنها همکاری کند؛ تنها برای نجاتِ… -من روشنا رو دیدم، حالش خوبه، اما نسبت به دیدن من واکنش خاصی نداشت. خودش رو خواهر هانا معرفی کرده بود، البته با اسمای جعلی! سهراب با حرف بابک سرش را تکان داد و در سکوت به آتش شومینه چشم دوخت. بابک روی مبل سهنفره دراز کشید و خمیازهای بر دهانش نشست. -محراب، تو چطور؟ از این حس صمیمیت سهراب با خودش هیچ خوشش نمیآمد، اما اعتراض هم نمیکرد. -دوربینهاش قوین، نتونستم. سهراب خودش مابقی حرف را گرفت؛ کاری که از دست مأموران سایبریشان برنیامده بود، با کمک محراب هم قابل انجام نبود. -اشکالی نداره، از قبل با آگاهی مازندران هماهنگ کردم. آفتاب طلوع کنه میرم اونجا، حکم رو تحویل میدم و نیروها رو هماهنگ میکنم. اگه همهچی طبق برنامه پیش بره، امشب میریم سراغ حامد. بابک باز هم خمیازهای کشید و با لحنی که مشخص بود گیجِ خواب است، نجوا کرد: -ما که نمیدونیم چند نفر آدم داره اون مرتیکه، میخوای چیکار کنی؟ بالاخره چشم سهراب بیخیالِ آتش شد و با نگاهی که انعکاس شعلهها را با خود حمل میکرد، به بابک زل زد. -از روش کلاسیک استفاده میکنیم. از عصر چند نفر از نیروهای آگاهی اطراف خونه رو زیر نظر میگیرن. محراب چنگی به موهایش زد. حرفهای سهراب زیادی مطمئن به نظر میرسید؛ انگار دستگیری حامد فقط به چند ساعت دیگر موکول شده بود. لبش کج شد و غرید: -منظورت چیه؟ یار همیشگیاش، سردرد، خود را به او رسانده بود و باز بر شقیقهاش میکوبید. اگر کمی تحمل میکرد، اگر این سر تا آخر امشب منفجر نمیشد، عالی بود؛ چیز دیگری نمیخواست. سهراب خود را به محراب رساند و مقابلش قرار گرفت. ابتدا نگاهش به سمت دستِ مشتشدهاش رفت و سپس به چشمانِ غبارآلودش خیره شد. این چشمها خستهتر از آن بودند که با جملهی خارجشده از دهان سهراب آرام گیرند. -هر رفتوآمدی، هر ماشینی که وارد یا خارج بشه، همه ثبت میشه. تا قبل از عملیات، یه برآورد خوب از تعداد افراد داخل داریم. اگه لازم باشه هم نیروی بیشتری میگیرم. محراب نفس عمیقی کشید. -این بار مراقب باشین در نره! سپس از جلوی چشمِ تیز سهراب کنار رفت و خود را به سمت عسلی جلوی مبل کشاند، سیگاری از پاکت خارج کرد و با فندک آتش زد. -همهچیز رو طبق برنامه پیش میبریم، امشب کار حامد تمومه! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و دوم» علارغم میل باطنیاش پوزخندی زد و حرفی که خود هم به آن باور نداشت، به زبان آورد. -ازدواج و این چرندیات مگه مهمه؟ مهم اینه اون دختر به خاطر ما به خطر افتاده، نجاتش میدیم بعد… مابقی حرفش را در گلو خفه کرد، بعد باید چه میکرد؟ او را به همسرش میبخشید؟ سرش را محکم تکان داد. از سرِ شب جانش درآمده بود تا دربارهی این قسمت ماجرا فکر نکند، اما مگر بابک به او اجازه میداد! مثل مته بر مغزش رژه میرفت. -بیا فعلاً بخوابیم، صبح سهراب میرسه. بابک فهمیده بود که او را با یک کلام دیوانه کرده؟ متوجه عرق سردِ نشسته بر کل بدنش شده بود؟ ضربان تند قلبش را میشنید، وقتی مجبور بود برایش هر بار تکرار کند آن دختر از آنِ مردی دیگر است؟ -تو، تو اتاق بخواب، من رو مبل میخوابم. خانه تنها یک اتاق با تختی یکنفره داشت و یک سالن کوچک، پس بابک از خداخواسته از جایش برخاست و کشوقوسی به بدنش داد. -آخیش، پس من برم لالا، شبت بخیر عمو. در جوابش از دیوار صدای «شب بخیر» بلند شد، اما از محراب نه! چون محراب در این دنیا نبود، بین عقل و قلبش جدالی برپا بود که تنها کشتهاش خودش بود. عقل میگفت: -تو یه احمقی، مگه نمیگفتی نجاتش بدم عذاب وجدانم بره! شش ماه شب و روزت رو براش گذاشتی، کلی آدم اجیر کردی کل ایران رو بگردن، حالا چه مرگته؟ چرا دستدست میکنی؟ از آن سمت، صدای دیگری بر سرِ مغزش فریاد زد: -میترسه اتفاقی براش بیفته، اگه باز مثل شش ماه پیش گم و گورش کنند چی؟ تو چی میفهمی؟ اگه بلایی سرش بیاد، اون دیگه نمیتونه راحت زندگی کنه. آخرین فریاد هر دو نفرشان را ساکت کرد: -بسه! فریاد از سوی خودش بود و بابک را جلوی درِ اتاق نگه داشت. بابک مات و مبهوت به سمت محراب برگشت، با دیدن سرش که میان دو دست اسیر است، به سمتش دوید. -چی شده؟ به کی گفتی بسه؟ چرا سرت رو گرفتی؟ باز هم شقیقهاش تیر میکشید، باز صدای ناله و شیون میشنید، باز نگاهِ خندان مادرش جلوی چشمانش رژه میرفت. -خدا، بسه! فریادش آنقدر بلند بود تا به آسمان برسد؟ نمیدانست! فقط آن فریاد بابک را چند قدم به عقب هل داد و چشمانش را گرد کرد. محراب از درد به خود میپیچید و نالههای خفیف از دهانش خارج میشد. -تو دیوونهای! تو باید الان به جای دنبال حامد گشتن، دنبال دکتر بگردی، این چه وضعیتیه؟ کسی به بابک نگفته بود وقتی فردی از درد ناله میکند، زمان نصیحت نیست؟ -هیچیم… نیست. لرزش صدایش را نتوانست پنهان کند. با دست لرزانش دستهی مبل را گرفت و از جایش بلند شد. -کجا میری؟ با هر قدمی که برمیداشت، بابک پشتش میآمد و پیدرپی سؤال میپرسید. -با توعم، کجا؟ خوبی؟ چیکار میکنی؟ مگه نگفتی سردردات خوب شدن؟ ها؟ محراب خود را به آشپزخانه رساند، شیرِ آب سرد را باز کرد، بیتوجه به سؤالات بابک، سرش را زیر آب گرفت. -هیع، این چه کاریه! انگار بر آتشِ زبانهکشیدهی مغزش، آب سرد ریخته بود، دود ناشی از خاموشی را حس میکرد. زیر آب هر بار برای نفس کشیدن به تکاپو میافتاد، اما بیخیال آن لذت موقتی نمیشد. -بیا عقب احمق، میخوای سرما بخوری؟ بابک با زور او را به سمت خود کشید و ناچارش کرد از لذتش دست بکشد. -چه مرگته محراب؟ قطرات آب از روی موهایش سر میخوردند و بر صورتش مینشستند، قسمت یقهی تیشرتش کامل خیس شده بود. -وای بزار حوله بیارم، سرماخوردگی رو شاخته! سپس بازوی پسر را رها کرد و به سمت سالن اصلی خانه دوید. محراب به کابینت تکیه زد و سرش را پایین انداخت. روشنا را پیدا میکرد، کابوسها تمام میشد، بعد دنبال زندگیاش میرفت. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و یکم» *** بابک قبل از لمس دکمهی سندِ پیام، با صدای رسا بازخوانی کرد. «سلام همسرِ زیبای من، من گیرِ این محراب فلانشده افتادم و اومدم شمال، لطفاً به خودت مسلط باش، شهر رو به آتیش نکش تا برگردم، یک پشهی ماده هم دورمون نیست، نترس و خشتکم رو بعدها پرچم نکن.» سپس با نوک پا به رانِ محراب ضربه زد. -خوب نوشتم؟ قانع میشه بهنظرت؟ محراب با ضربهی بابک، سرش را از لپتاپ بیرون آورد و با چشمانِ به خون نشستهاش او را آنالیز کرد. بابک که نگاهِ خیرهی محراب را دید، به لباسش نگاهی انداخت و فوراً از او فاصله گرفت. -یا خدا، میگم چشات چرا قرمزه! تیشرت قرمز پوشیدم، رَمکردی؟ «پوف»ی از دهان محراب بیرون زد و دوباره سرش را در لپتاپ فرو کرد. باید دوربینهای خانهی حامد را هک میکرد، باید میفهمید چند نفر هستند، چقدر آدم دورش جمع کرده است، بابک هم دست از مسخرهبازی برنمیداشت و کار را برایش سختتر میکرد. -هی، با تو دارم حرف میزنم! وقتش شده بود تا دوباره جملهی محبوبش را نثار بابک کند، دستش روی دکمههای لپتاپ تکان میخورد و چشمش صفحهی نمایشگر را کاوش میکرد، اما مخاطب کلامش قطعاً بابکِ لنگدرهوا بود. -حرف نمیزنی، چرت میگی. -اونموقع که من رو فرستادی تو دل شیر، سراغ دخترِ حامد چرت نمیگفتم، الان میگم؟ هی آقا محراب، دستت درد نکنه. عصبی درِ لپتاپ را کوبید و به بابک نگاه انداخت. چشمانش را گرد کرده بود و با غم به او خیره بود. -بابک، میفهمی چقدر همهچی حساسه دیگه؟ دوربینهای خونهی حامد هک نمیشه، سایبریهای سهراب هم به جایی نرسیدن، بعد تو این وسط شکردون شدی؟ بابک گردنش را کج کرد. -نمکدونِ اون! این پسر آدم نمیشد، شاید واقعاً یک تختهاش کم بود و محراب این حقیقت را نمیپذیرفت. -خدا صبر بده بهم. پس از اتمام جملهاش، چشمانِ خستهاش را بست و بر روی همان مبلی که مشغول کار بود، دراز کشید. -خیله خب حالا، بیا جدی شدم! باید چیکار کنیم؟ خودش هم مغزش نمیکشید، تنها اطلاعاتی که پلیس از رابطهای محراب به دست آورده بود، شرکت و خانهای در شهرک خزرشهر بابلسر بود. هیچ اطلاعاتی از خود حامد نبود، فقط میدانستند با نام تقلبیِ فربد مرتضوی زندگی میکند. ساعدش را بر روی چشمانش گذاشت و لب زد: -نمیدونم، باید اول بفهمیم حامد چی تو چنته داره، چقدر آدم داره. بابک به سمتش رفت و کنارِ مبل، روی زمینِ سرد نشست. -چرا با پلیس یهو سرشون نمیریزیم؟ گوشهی پلک محراب پرید. -نه، ممکنه بلایی سرِ روشنا بیاره. صدای پوزخند بابک را شنید. -دختره خودش ازدواج کرده و پشیزی به تو فکر نکرده، هنوز دنبال اینی بلا سرش نیاد؟ جالبه. پلکش بیشتر از قبل شروع به پریدن کرد، حرفهای بابک مانند خنجری قلبش را میشکافت، نمیدانست داستان ازدواج چیست، اما خوب میدانست همکاری روشنا با هانا و حامد چیزی نبود که با خواست خودش باشد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سیام» -آخ! دستانش را روی شقیقههایش فشرد. صدای گیتی دور و دورتر شد، متوجه شد که گیتی او را به پشتی صندلی تکیه داد، میدید که لبش تکان میخورد اما مغزش آنجا نبود! مغزش معطوفِ صدایی بود که هیچ آشنایتی با آن نداشت، پس چرا قلبش انقدر تند میزد؟ «اینجا به جز ساختمان ما خونهای وجود نداره.» پلکهایش را محکم روی هم فشار داد. صدای مرد اکو میشد، هر بار انگار بیشتر در گوشش زنگ میزد. «شما مهمونِ کی هستید؟» نفسش بند آمد. در همان لحظه، صدای زنی آشنا میان همهمهی ذهنش پیچید. «اصلاً مگه مفتشی؟» ضربان قلبش تندتر شد. صدای زن باز هم ادامه پیدا کرد؛ نبض زدنِ سرش را حس میکرد. «چه سیسی هم گرفته! هرکی ندونه فکر میکنه نگهبانِ کاخ سفیده.» با برخورد قطرههای آب، انگار از خوابی طولانی پریده بود، هوا را با تمام وجود وارد ریهاش کرد، انگار تازه نفس کشیدن را یاد گرفته بود. -خدا مرگم بده، آیلار؟ چرا حرف نمیزنی؟ دارم سکته میکنم، یاخدا! شقیقههای آیلار تیر میکشید. گیتی کمی از بطری آب را در دستش ریخت و مجدد بر صورتِ آیلار پاشید، انگار هر قطره یک کلمه را در ذهنش خفه میکرد، بهطوریکه پس از چند ثانیه مغزش خاموش شد. -ببرمت دکتر؟ زنگ بزنم فربد؟ آیلار فقط سرش را به نشانهی نفی تکان داد، پلکهایش را بست. -خوبم. این صدا هیچ شباهتی به لحن نازک آیلار نداشت، اما برای آرام شدن گیتی کافی بود. سرش درد میکرد، چشمانش میسوخت، قصد نداشت بازشان کند، میترسید، از دیدن و شنیدن ترسیده بود. -چرا جوابم رو نمیدادی؟ بهخدا جون از تنم رفت. -صدا… تو سرم… مکث کرد، مکالمهای در ذهنش جان گرفت، فربد و گیتیای که نمیخواستند او گذشتهاش را به یاد بیاورد، انگار تازه خاطرات چند ساعت پیشش را به یاد آورده بود. -هیچی… سرم درد میکرد، صدات رو نشنیدم. گیتی نفسِ عمیقی کشید و از آیلار فاصله گرفت، به حالت اولش بازگشت. -این سردردهای توهم داستان شد! لای پلکش را باز کرد، هنوز نفسش سخت بالا میآمد اما موقعیت خوبی بود سؤالی را که ذهنش را درگیر کرده بود، بیان کند. -گیتی، وقتی دکتر تأیید کرد حافظم رو از دست دادم، نگفت امکانش هست به دست بیارم یا نه؟ چشمان گیتی ریز شد، کمی درنگ کرد و سپس خندهای مصنوعی بر لب نشاند. -الهی قربونت برم که این بلا سرت اومده، حافظه میخوای چیکار؟ ناراحت نباشیها، خودم هرچی یادت رفته رو برات تعریف میکنم. و به همین راحتی از زیرِ پاسخ دادن در رفت. حالا آیلار مطمئن شده بود یک چیزی این وسط درست نبود، میدانست گیتی نمیخواست راست بگوید، یعنی چیزی وجود داشت که نباید گفته میشد! فربد، مردی که همسر او بود، تنها هوایش را داشت و هیچ چیز دیگری از او نمیخواست، چرا؟ این سؤال مغزش را مانند مته میدرید، چرا فربد انتظاری همسری از او نداشت؟ چرا سمتش نمیآمد؟ چرا نمیخواستند گذشتهاش را به یاد بیاورد؟ مگر در این گذشته چه چیزی وجود داشت که آنها را میترساند؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و بیست و نهم» -هیچی، سوار شو. گیتی دیگر کلامی بر لب نیاورد، تنها پشت فرمان ماشین نشست و به سرعت به سمت خانه راند. آیلار هم وقتی برای سکوت او جوابی پیدا نکرد، بیخیالش شد. اما در سرش سؤالهای انبوهی میچرخید که هیچ جوابی برایشان پیدا نمیکرد، انگشتش را به سمت دهانش برد و شروع به جویدن ناخنش کرد. -مراقب باش پیشِ فربد سوتی ندی! اخمهایش درهم گره خورد. -من هنوزم نمیدونم این پسره یهو از کجا افتاده تو زندگی تو، برم به فربد چی بگم؟ گیتی با حرکت دادن دنده، از سرعت ماشین کم کرد و از گوشهی چشم به آیلار نگاه انداخت. -هیچی تو تلگرام باهاش آشنا شدم، قیافهش خوب بود گفتم یه سر برم ببینمش، اول گفتم تو مریضی تا دست از سرم برداره، ولی خب آخر به اینجا کشید. آیلار دست به سینه شد. -پس چرا یهویی بلند شدی؟ شما که اصلاً حرف نزدین! گیتی لبش را با زبان تر کرد، با انگشت بر فرمان ضرب گرفت. نمیتوانست به آیلار همه چیز را بگوید. از کاوشِ بابک دربارهی آیلار میترسید، میترسید به چیزی برسد که فربد شش ماه تلاش کرده بود فراموش شود. پشت چراغ قرمز ایستاد، از ضربه زدن به فرمان دست برداشت و رویش را به سمت آیلار کرد. -خوشم نیومد، حس میکردم از تو خوشش اومده. آیلار ابتدا با بهت و سپس با خنده به گیتی زل زد. -حالت… خوبه… گیتی؟ اشکی از گوشهی چشمش چکید و روی گونهاش افتاد. -وای… چقدر خندیدم! گیتی در سکوت منتظر ماند تا خندهی آیلار ته بکشد، سپس از لای دندانش غرید: -خنده داره؟ آیلار سرش را به نشانهی تأسف تکان داد، کلمات را پشت هم چید: -من گفتم ازدواج کردم، چرا باید از من خوشش بیاد؟ با سبز شدن چراغ، گیتی صاف نشست، دنده را یک کرد و به نرمی ماشین را به حرکت درآورد. -دلت خوشهها، تو این دوره زمونه این چیزا عادی شده، تازه افتخار هم داره براشون. چین نشسته بر پیشانیاش، عمق گرفت، نمیدانست در جوابِ آیلار چه جوابی دهد، چیزهایی عادی به نظر میآمد که برای او خط قرمز بود. -فراموشش کن، فکر کن امروز هیچجا نرفتیم، فقط طبق قولی که به فربد دادیم رفتیم پاساژ و برگشتیم! آیلار با دست به آینهی بغل اشاره کرد و زیرلب گفت: -این جانفداهای فربد چی؟ خنده بر لبِ گیتی مهمان شد، سرش را تکان داد و این بار خودش از آینه به ماشین پشت سرش چشم دوخت. -ما که رفتیم بازار، خرید هم قبلش کردیم، بعدش هم رفتیم کافه باهم، همین. سپس چشمکی زد و به کیسههای خرید روی صندلیِ عقب اشاره کرد. -شیطون رو درس میدی تو! خندهی گیتی عمق گرفت. -پس فکر کردی این لباسها رو برای چی خریدم؟ پوشش! آیلار موبایل را برداشت و پیامهای نخوانده را باز کرد، پیامکهای تبلیغاتی تنها کسانی بودند که از او خبر میگرفتند! -فربد دوتا بادیگارد انداخته دنبالمون خیالش رو راحت کرده دیگه نه زنگی، نه پیامی، هر بارم میگم این هارو نذار شروع میکنه از نو صحبت کردن. گیتی فرمان را ول کرد، بادی به غبغب انداخت و صدایش را کلفت کرد: -من هزار تا دشمن دارم، باید بادیگارد همراتون باشه. سپس جدی شد و غر زد: -هرکی ندونه انگار کاخ سفید دستشه! جملهی گیتی خنده از لب آیلار ربود، کاخ سفید! چرا انقدر برایش آشنا بود؟ به مغزش فشار آورد، صحنهای مبهم جلوی چشمانش نقش بست. -آی سرم. سرش را بین دو دستش گرفت و ناله سرداد. گیتی از ترس ماشین را کنار خیابان پارک کرد و شانهی آیلار را تکان داد. -باز چی شدی؟ بازم سرت؟