-
تعداد ارسال ها
467 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت پنجم) دخترک لبخند زد؛ او هم مثل معراج اهلِ چنین جمعهایی نبود اما پدرهایشان آنها را وادار به حضور در مجلسهایشان میکردند. - فکر کردی من دارم؟ معلومه که نه؛ ولی چاره چیه؟ سخت نگیر پسر دو ساعت دیگه مهمونی تمومه ارزش این همه حرص خوردن نداره. بازویش را از روی کت ذغالی رنگش در دست گرفت و او را باز سمت میزش بازگرداند. - بیا اینجا وایسا یکم حرف بزنیم. به چهرهاش نگاه کرد؛ مهربان بود و سعی داشت سر معراج را گرم کند تا بیش از این حرص نخورد! - دبی چطور بود؟ به جز قرار داد بستن با اون عوضی، چیزِ دیگهای عایدت شد؟ باز هم نیمرخِ دخترک غریبه توی ذهنش تداعی شد و اخمهایش کمی از هم باز شدند؛ جامهی سورمهای رنگ براق توی تنش، برخلاف باقی میهمانها پوشیده بود و بخش سپید موهایش هنوز هم حالش را دگرگون میکرد! احساسات مردانهاش را به تلاطم میانداخت و آن دخترِ غریبه، چطور آنهمه زیبایی و ظرافت داشت؟ اصلا خدا چقدر برای خلق کردنش وقت گذاشته بود؟ تلألو نور اندک روی چهرهی دلنشین و لبخندِ کوتاهش… همه و همه توی ذهنش میچرخیدند و دخترک حسابی مغزش را به هم ریخته بود! باید پیدایش میکرد؛ شاید آن بخش خاص از موهایش یک نشانه بود و پیدا کردنش را آسانتر میکرد. - معراج با توام! کلاً تو باغ نیستی ها. به خودش آمد؛ آنچنان غرق در رویای دخترکِ مو سپید بود که حتی صدای متین را هم به خوبی نشنیده بود. اخم کرد؛ از حواسپرتی نفرت داشت و نمیخواست متین دستش بیندازد. - هستم! دخترک خندید و ردیف دندانهایش نمایان شد. - آره، کاملا مشخصه! اخمهایش عمق پیدا کرد و اینبار مستقیماً به چهرهی خندانِ متین تشر زد: - متین من رو دست ننداز! میدونی که عصاب درست و حسابی ندارم. دخترک نه تنها از دستش دلخور نشد، بلکه خندهاش بیشتر شد و ابروهایش بالا پرید. دستانش را به نشانهی تسلیم بالا برد و پاسخ داد: - غلط کردم بابا! تو باز سگ شدی؟ پاسخ معراج اما سکوت سنگین و اخمهای وحشتناک درهمش بود؛ حوصلهی یکی به دو با او را نداشت. با مکث کوتاهی، فکر دخترکِ سورمهایپوش را پس زد و سوال قبلش را پاسخ داد: - جز همون قراردادِ کوفتی و وسوسه شدن برای تیکه تیکه کردنش، دبی دیگه هیچ اتفاقی خاصی نیوفتاد. متین همچنان خنده داشت وقتی که میگفت: - داداش خودت رو کنترل کن، نقشهات رو یادت نرفته که؟ اگه کوچیکترین خطایی ازت سر بزنه کل تلاشهات به فنا میره، پس حسابی حواست رو جمع کن. در تایید حرف متین گفت: - اگر قرار بود بیفکر پیش برم همون پنج سال قبل خشتکش رو میکشیدم روی سرش! حواسم هست متین، انتقام از این بیصفت ارزش صبوری داره. -
درخواست طراحی جلد رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند)| عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ممنونم ازت عزیزم عالیه🥹💋💋- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند)| عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
یه ذره ساده تر- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت چهارم) صدای متین باز توی گوشش جیغ شد و کلافه چشم بست. - چرت نگو معراج تو که میدونی من دهنم چفت و بست نداره تورو قرآن من رو توی چنین شرایطِ سختی قرار نده! خشمگین غرید: - متین میشه انقدر توی گوشِ من جیغ جیغ نکنی؟ دخترک آرام شد و بالاخره با کیف گیتار روی دوشش از خانه بیرون زد. - خیلی خب ببخشید؛ حالا امشب رو چیکارمیکنی؟ میپیچونی یا میبینمت؟ رانندهی تاکسی سوار شد و در را با صدای مهیبی بست؛ انگار امروز همه چیز دست به دست یکدیگر داده بودند تا روی مغز او یورتمه بروند! - مگه میزاری بپیچونم؟ دخترک بلند خندید و از خیابان گذر کرد. - به من چه؟ کاری به کارت ندارم، ولی خوددانی. اگر اونجا از دهنم پرید و به کل مهمونها گفتم که برگشتی ایران و عمداً مهمونی رو پیچوندی… جدی میان حرفش پرید و اجازهی ادامه را به او نداد. - خیلی خب متین! میام، ببند دهنت و. دخترک اینبار بلندتر خندید و مشغول راه رفتن در پیاده رو شد؛ با یک دست توی جیب شلوار جین روشنش و کیف گیتار روی کولش. - پس میبینمت تهرانیمقدم! اخمات هم باز کن، راننده تاکسیِ بیچاره الان میگُرخه. کمی از گرهی میان ابروهایش باز شد و متین تماس را قطع کرد؛ تلفن را پایین آورد و روی پاهایش قرار داد. مغزش درگیر بود؛ فکر انتقام از بهروز شمس درست مثل تمام لحظات این پنج سال در مغزش جولان میداد و در این میان، پدرش باز میخواست با مهمانی های مسخرهاش وقتش را بگیرد؟ وقتی که میتوانست روی تمرکز بر اهدافش بگذارد. به خانهاش رسید؛ از رانندهی مسن تشکر کرد و با چمدان توی دستش سمت درب بزرگ چوبی حیاط رفت. پدرش حتی اجازهی استراحت هم به او نداده بود! باید خودش را برای جشن امشب آماده میکرد وگرنه امکان نداشت که متین بتواند جلوی دهانش را بگیرد و برگشتش به ایران را کفِ دست همه نگذارد. شات نوشیدنی را روی میز میچرخاند و نگاهش کمحوصله میان مهمانها رد و بدل میشد؛ مهمانهایی که مقابل اردشیر خم و راست میشدند و همگی از دور، به خونِ او تشنه بودند! در واقع مهمانی باید بالماسکه برگزار میشد؛ چرا که بیشک همه نقاب بر صورت داشتند و هیچکدام حتی روی دیدن اردشیر را هم نداشتند. مردِ بدخلق و اخمویی که تنها هدفش از برگزاری مهمانیهای مختلف، تبلیغ برای شیرینیهای عزیزش بود! شیرینیهایی که مادهی اولیهشان مواد مخدر بود. کلافه شات را روی میز کوبید و دستش توی جیب شلوار پارچهای مردانهاش مشت شد؛ از تظاهر خسته بود و از گوش دادنِ حرفهای پدرش خستهتر. قبل از آنکه با نهایت بیطاقتی از آن مهمانیِ لعنتی بیرون بزند متین با موهای پسرانه و پوشش اسپُرتش مقابل او ظاهر شد. - کجا معراج؟ وایسا ببینم، تو باز جوگیر شدی؟ لبهایش را محکم بر هم فشرد و لحظهای چشم فرو بست. - حال و حوصلهی این کثافت کاریهارو ندارم! -
درخواست طراحی جلد رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند)| عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سپاسگذارم عزیزم ممنون از لطفت🥹✨ فقط اینکه میشه یه زحمت دیگه بهت بدم؟ فونتِ آزموده رو اگه میشه برام تغییر بدی و یکم جمع و جور تر باشه، باقیش عالیه- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
هانی بانو پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
تاپیک رمان زده شد- 34 پاسخ
-
- 6
-
-
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت سوم) نگاهش روی خندهی کریهِ مردک خشک شد؛ پوزخندش عمیق شد و آرام زمزمه کرد: - خوش باش مرتیکه؛ همین روزاست که خنده رو ازت بگیرم و به جاش جنازهی پسرت رو بذارم توی بغلت! خوش باش… *** اُوِرکت ذغالیاش را تن کرد و همانطور که چرخهای چمدانش را روی زمین میکشید، پاسخ تماس های مکررش را داد. - بله متین؟ دخترک با یک حرکت کیف گیتارش را روی دوش انداخت و تقریبا فریاد زد: - معلوم هست کجایی معراج؟ از صبح در دسترس نیستی! از فضای فرودگاه خارج شد و اطرافش را زیرنظر گذراند؛ حتما باید تا خانه را تاکسی میگرفت؟ بیمقدمه پاسخ داد: - برگشتم ایران! دخترک تلفنش را جایی میان گوش و شانهاش نگه داشت و حین بستن بندهای کتانیاش بیخیال خندید. - خیلی خب، جوکِ بامزهای بود؛ درست حسابی بگو کجایی؟ کلافه چشم بست و از فرودگاه بیرون زد؛ باد عمیق توی صورتش وزید و سمت تاکسیهای زرد و سبزِ کمی آن طرفتر قدم تند کرد. - من الان حال و حوصلهی شوخی دارم متین؟ توی فرودگاهم، برگشتم تهران. دستهای متین دور بندهای کتانی شل شد و بادش خوابید. _ چرا پس؟ مگه قرار نبود بیشتر بمونی و اون مرتیکه رو زیر نظر بگیری؟ به تاکسیها رسید و مردِ مسن با کاپشن پف پفی توی تنش و کلاه گرم روی سرش، سریعاً خم شد و چمدان معراج را بلند کرد. - سلام وقت بخیر، تجریش؟ مرد حتی فرصت سوال پرسیدن هم به معراج نداده بود؛ چمدان را توی صندوق عقب چپاند و بالاخره سمت معراج برگشت. - سلام پسرم، هر جا شما بگی! بیحرف توی تاکسی نشست و متین از پشت تلفن جیغ زد: - معراج! با توام. ناخواسته کمی تلفن را از گوشش فاصله داد؛ تمام شب را چشم روی هم نگذاشته بود و مثل همیشه برنامههای انتقامجوییاش را مرور کرده بود بود، و حالا حوصلهی جیغ و دادهای متین را ابداً نداشت. - شمس زودتر برگشت ایران، منم سریع بلیط گیر آوردم؛ وقتی اون عوضی اونجا نیست دلیلی نمیبینم که بمونم. آب و هوای دبی به مقدار کافی روی مغزم تاثیر گذاشته! جملهی متین باعث شد از برگشتش پشیمان شود. - بابات واسهی امشب یه دورهمیِ کوچیک دست و پا کرده و تقریبا همه دعوتن؛ نمیدونستی، نه؟ آخرین چیزی که این روزها میخواست دورهمیهای مزخرف پدرش بود؛ آن هم با آن فضای بیمعنی و مهمانهای حوصله سر برش. - سعی کن به گوششون نرسه که من برگشتم ایران! -
میتونی اسم و فامیل بنویسی یا فقط اسم یا حتی لقب
موضوع جدید بزن عنوان رو بنویس: رمان(اسم رمانت)| (اسم خودت) کاربر انجمن نودهشتیا
مثال رمان خودم: رمان آزمند| عسل اکبری کاربر انجمن نودهشتیا
و پایینش هم توی محتوای موضوع این هارو بنویس
نام رمان:
نویسنده:
ژانرها:
خلاصه:
مقدمه:
و بعدش ارسال کن و منتظر تایید مدیران باش عزیزم
-
درخواست طراحی جلد رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند)| عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
فصل دومِ آزمند ذکر بشه ولی کوچیکتر از اسم اصلی رمان- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند)| عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
درود و مهر، درخواست طراحی جلد برای رمانم رو دارم لطفا روش افکت بیوفته یکم رنگ و روش تغییر کنه حس میکنم خیلی بی حس و حاله- 11 پاسخ
-
- 3
-
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت بیست و پنجم» نمیدونم؛ شاید واقعا حق با هومان بود! شاید درست میگفت، اما درهرصورت من از خودم راضی نبودم. اونطور که باید برای مایا مادری نکرده بودم و حق مایا به عنوان یه دختربچهی شکننده و کوچیک این نبود؛ که پدرش درکنارش نباشه و مادرش هم یه آدم بیعرضهی عصبی باشه و حتی نتونه بهش کمک بکنه تا بیماریش رو به بهبود برسونه. باز سرم رو به شیشه تکیه دادم و جواب حرفهای هومان رو با کوتاه دادم: - نمیدونم هومان، هیچی رو نمیدونم! تاحالا توی عمرم انقدر پریشون نبودم. چشمهام رو بستم و جواب هومان، همون سکوت غمگین و سنگین همیشگی بود! به خونه رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم؛ هومان چمدونهاش رو از صندوق بیرون آورد و همگی وارد خونه شدیم. مایا رو توی خونه به نفس سپرده بودم و حالا، از کنجکاوی زیاد اول از همه مقابل در اومده بود تا داییِ محبوبش رو ببینه! هومان از شوق زیاد چمدونهاش رو توی حیاط رها کرد و اول از هرچیزی مایا رو بلند کرد و توی آغوشش گرفت! با نفس سلام و احوالپرسی کرد و گونهی مایا رو محکم بوسید. - چطوری خانوم کوچولو؟ میشناسی من رو؟ مایا به من نگاه کرد و گفت: - مامان ویا میگفت شما داییمی. هومان به وجد اومد و مایا رو بیشتر توی آغوشش چلوند. - الهی قربونت برم! مامان ویا درست میگفت. - دایی شما قراره مزاحم ما باشی این مدت؟ لبم رو گاز گرفتم و همه به خنده افتادن. - مایا! اون مراحمه نه مزاحم. هومان خندید و سمت دیگهی صورت مایا رو بوسید. - آره عزیزم این مدت مزاحم شماام. مایا مثل همیشه ضدحال زد و با پشت دست روی گونهاش دست کشید. - دایی من از بوس متنفرم! به جاش برام کتاب بخر اگه دوستم داری. صدای خنده ها باز بالا رفت و توفان گفت: - عجب آدمی هستی مایا! منم با این تکنیکها خر کردی ولی همچنان دوستم نداری و نمیزاری بوست کنم. مایا دست هاش رو سمت توفان دراز کرد و به آغوشِ اون انتقال یافت. - خیلی هم دوستت دارم عمو توفان! فکرکنم اولین باری بود که مایا چنین جملهای رو به زبون میاورد؛ همزمان که شال و پالتوم رو در میآوردم لبخند زدم و توفان سرشار از شوق شد. - وای عمو توفان قربونت بره که تو انقدر شیرینی! منم دوست دارم عشقم، ولی خیلی ابراز علاقه کنم نفس جون حسودی میکنه! نفس خندید و توفان مایا رو زمین گذاشت؛ فضای خونه مثل همیشه سنگین نبود و من برخلاف اکثر مواقع، لبخند روی لبهام بود! شاید حضور هومان قراربود کلی حالمون رو بهتر کنه. *** - پس دایی هومان برگشته و توام حسابی دوستش داری! مایا کمی روی صندلی جا به جا شد و مثل همیشه قاطع جواب آیدا رو داد؛ قاطع بودنش من رو یاد نامدار میانداخت. - نه حسابی! دوستش دارم یکم، اگه واسم کتاب بخره اونوقت شاید حسابی دوستش داشته باشم. لبم رو از خنده جمع کردم و آیدا خندید. - به خودش نگی بخاطر کتاب دوستش داری ها! لبهای مایا کمی کش اومد. - باشه. آیدا همچنان خندون مشغول جمع کردن برگههای مقابلش شد و زیرچشمی به من نگاه کرد. - خب! حالا یکم باید باهم صحبت کنیم مایا جون، آمادگیش رو داری؟ متوجه منظورِ نگاهش شدم و سریع از روی صندلی بلند شدم. - مایا مامان من میرم تو ماشین خاله آیدا زنگ زد میام دنبالت، باشه؟ مایا فقط سرتکون داد و من با خداحافظی کوتاهی از آیدا، از اتاق خارج شدم. امروز رو همراه با هومان اومده بودم تا کمی راجع به بیمارستان و نحوهی کار داخلش تحقیق بکنه و از اونجایی که سرش حسابی شلوغ بود، خودم تنها باید داخل ماشین مینشستم تا کارشون تموم بشه. شال رو از روی شونههام بالا آوردم تا روی موهای گوجهای کردهام مرتب کنم اما دیدن صحنهی مقابلم، باعث شد دستم بین راه خشک بشه و شال دوباره روی شونههام رها بشه! آیدا گفته بود نامدار به این بیمارستان میاد، باید منتظر این لحظه میبودم! این حجم از تعجب نرمال نبود اما اینکه نامدار حالا مقابلم بود و دخترش مایا توی اتاق کنارم نشسته بود، باعث میشد از استرسِ زیاد باز به حالت تهوع بیوفتم! - ویانا! استایلش برخلاف چندروز قبلی که دیده بودمش درست مثل گذشته ها رسمی بود و کفش های براق و اورکت ذغالی رنگش، من رو به گذشته ها پرت کرد! دستهاش همچنان همونقدر هوس بر انگیز بود و تنها فرقش با گذشته چهرهی پخته تر شدهاش بود و ته ریش های بلند شدهاش، و البته تار های سفید شدهی میون ریش و موهاش که باعث میشد فکرکنم اون هم مثل من کل این پنج سال رو سختی کشیده! ناخواسته قدمی جلو رفتم؛ تمام فکرم سمت اتاق آیدا بود و اگر در باز میشد و مایا ازش بیرون میومد، قراربود چه اتفاقی بیوفته؟ - نامدار…- 90 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت بیست و چهارم» با دست های گره شده مقابلم، با نگاه پر تاسف به آرزو از پشت عینک، کمی سمت هومان برگشتم و گفتم: - الان ما واسهی چی اومدیم اینجا ده متریِ قبر خشایار ایستادیم تا این آرزوی خراب و تحمل کنیم؟ هومان شونه بالا انداخت. - چهمیدونم والا! گفتم بچههاشیم بیایم حضور داشته باشیم، ولی اگر نمیومدیم هم فرقی به حالمون نداشت. - والا من نمیومدم خوشحال تر بودم! هومان خندید و من باز به مقابلم خیره شدم. - فکر کن من از آلمان پاشدم اومدم اینجا! البته منتظر بهونه بودم، خیلی وقت بود میخواستم بیام. خندیدم؛ چقدر خوشحال بودم که برگشته! - چه عجب! باز قراره دو هفته بمونی و برگردی؟ - هستم فعلا؛ احتمالا درخواست بدم واسهی کار توی یه کلینیک یا بیمارستان همین اطراف، یه مدتی رو ایران بمونم. لبخندم عمیق تر شد و بچهها هم ابراز خوشحالی کردن؛ توفان گفت: - وای بالاخره یه خبر خوب! برو تو بیمارستانی که مایا رو میبریم کار کن. هومان گیج پرسید: - واسهی چی میبریدش بیمارستان؟ بچهها لال شدن و من سعی کردم اوضاع رو درست تر کنم اما، کارم خراب تر کردن بود! - همون بیمارستانیه که نامدار میره! خواستم بحثرو از مایا دور کنم، ولی انگار نامدار گزینهی مناسبی نبود! تمام نگاه ها روی من نشست و پیام گفت: - تو از کجا میدونی؟ بهشون نگاه کردم. - نکنه همتون خبر داشتید… آره؟ بیماریش هم که میدونستید! هومان بیچاره گیج شده نگاهش رو بین همه ی ما رد و بدل کرد. - چخبره اینجا؟ کدوم بیماری؟ چرا نامدار و مایا باید برن یه بیمارستان؟ اصلا چرا مایا باید بره بیمارستان؟ کلافه چشم بستم. - بچه ها میشه بریم خونه؟ اونجا بحث کنیم! خشایار عوضی حتی جنازش هم نحسه هر قبرستونی باشه ما اونجا باید یقهی همدیگه رو بگیریم. بچه ها بیحرف به هم نگاه کردن و همگی سمت ماشین ها حرکت کردیم؛ من توی ماشین هومان نشستم و این ماشین درواقع اونقدری که برای من خاطره داشت برای خود هومان نداشت! عینک آفتابیم رو درآوردم و کلافه سرم رو به شیشهی ماشین تکیه دادم؛ هومان بیحرف پشت سر بچهها حرکت کرد و طاقت نیاورد که پس از کمی جلو رفتن پرسید: - ویانا مشکل مایا چیه؟ بهش نگاه کردم؛ بالاخره که میفهمید! - میبرمش پیش تراپیست، نترس. سعی داشتم بهش بفهمونم چیزیش نیست و کمی بخاطر روحیهاش به هم ریخته اما هومان باهوش تر از این حرف ها بود. - چرا یه بچهی پنج ساله باید بره پیش تراپیست؟ حتما یه مشکلی هست ویا! بهش نگاه کردم و بهم نگاه کرد؛ لال بودم و هومان باز به حرف اومد: - داری نگرانم میکنی ویانا! - نگران نشو. - مگه میشه؟ داری میگی بچه رو میبری پیش تراپیست! یه بچهی پنج ساله اصلا درکی از زندگی نداره که بخواد مشکلی داشته باشه و به تراپی نیاز داشته باشه. نفسم رو کلافه از سینهام بیرون فرستادم و پاسخ دادم: - به لطف دوست قدیمیت دوران بارداریم افتضاح بود هومان! همون دوران روی جنین تاثیر گذاشته و همینم باعثش شده. - باعث چی؟ نه واقعا مثل اینکه هومان بیخیال بشو نبود! - اسکیزوفرنی! نگاهش روی من خیره موند و من همچنان به مقابلم خیره بودم؛ سکوت بینمون عمیق سنگین بود و کم مونده بود از کلافگی و حال بد بترکم! - میفهمی چی میگی ویانا؟ اسکیزوفرنی، واسهی یه بچهی پنج ساله؟ میدونی چقدر وحشتناکه؟ لحنش پر بود از نگرانی و تعجب؛ اروم ادامه دادم: - میدونم؛ حالش خوب نیست هرچی میگذره خوب هم نمیشه! نمیتونم باهاش همکاری کنم، خودم از مایا پریشون تر و نگرانترم. هومان مدام دست و پام رو گم میکنم! اصلا شبیه به مادر ها نیستم، اگر هم باشم یه مادر بی دست و پا و بی عرضهام! هومان غمگین شد و سکوت سنگین باز فضای ماشین رو گرفت؛ کمی طول کشید تا جوابم رو بده. - بی دست و پا و بی عرضه نیستی ویا؛ مشکل اینه که تو هم برای مایا مادری و هم پدر! بار سنگینی روی دوشته و حق داری به عنوان اولین تجربهی مادر شدنت اون هم توی این شرایط، دست و پات رو گم کنی! بهش نگاه کردم؛ هومان همیشه با حرف هاش قلبم رو آروم میکرد و حالا هم توی این موضوع موفق بود. - تو خیلی هم مادر خوبی هستی ویانا؛ اگر نامدار درکنارت بود مادر بهتری هم میشدی! اون موقع فقط وظیفهی مادر بودن رو به دوش میکشیدی اما حالا مجبوری نقش پدر هم برای مایا بازی کنی! بخاطر همینه که گاهی دست و پات رو گم میکنی و نمیدونی راه درست چیه.- 90 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت بیست و سوم» با لبخند خشکی سر تکون دادم و از جا بلند شدم؛ برگههای کذایی رو روی میزش قراردادم و گفتم: - این چه حرفیه آیدا، مرسی که اطلاع دادی؛ باشه میبینمت! با خداحافظی کوتاهی، با قلبی پر از نگرانی از بیمارستان بیرون زدم و با نهایت حواسپرتی تا خود خونه ماشبن رو روندم؛ نامدار، باز فکرم رو درگیر کردی؟ فکرمیکردم دیگه تموم شده؛ هیچوقت قرارنیست قلبم نگرانش بشه، اما اشتباه کرده بودم! خیلی هم اشتباه کرده بودم. *** روزها میگذشت و هرلحظه، نگرانی و البته کنجکاویم از بابت حال نامدار بیشتر میشد؛ بعد از حرف های اون شب آیدا چندین جلسه مایا رو به بیمارستان برده بودم اما خبری از نامدار نبود! نمیدیدمش و آیا این خبر خوشحال کنندهای بود؟ کلافه پیشونم رو روی فرمون تکیه دادم و نفسم رو محکم از سینه بیرون فرستادم؛ با صدای برخورد چیزی به پنجرهی ماشین، سر بالا آوردم و با چهرهی پر انرژی و خندون توفان و دست مایا توی دستش رو در رو شدم! نایلون کتاب های توی دستش نشون میداد خوشحاله اما ابداً مثل توفان دندونهاش از شادیِ زیاد بیرون نبود. پر سروصدا داخل ماشین نشستن و من با روشن کردن ماشین از کتاب فروشی بزرگ شرق تهران به سمت خونه حرکت کردم. - مامان دایی توف برام کتاب جدید خریده! کتاب رو بالا آورد و من از آینه جلد زرد رنگش رو دیدم. - دستش درد نکنه، تشکر کردی؟ - بله! توفان به سرعت از صندلی جلو به عقب برگشت و پر از عشق گونهی مایا رو محکم بوسید. - وای من قربونِ تو بشم! عشق عمو توفانی بخدا. مایا معترض به گونهاش دست کشید. -دایی پرِ تف شدم! توفان بلند خندید و من سعی کردم خندهام رو نگه دارم. - مایا! زشته مامان. مایا بی حرف همچنان با اخم به گونهاش دست کشید و توفان به خندهاش ادامه داد؛ خیره به مقابلم مشغول حرکت به سمت خونه بودم که تلفنم زنگ خورد. صفحهاش رو بالا آوردم و حین رانندگی چشمهام گرد شد و کمی نگران شدم؛ هومان زنگ میزد! بعد از گذشت این همه مدت… و خدا میدونست چقدر دلتنگش بودم. مایا مشغول زمزمه کردن تیتر های اول کتاب بود و حواسش این سمت نبود؛ صفحهی گوشی رو سمت توفان گرفتم و اون هم مثل من، متعجب و البته کمی نگران شد. - هومان؟ تلفن رو سمت خودم برگردوندم. - خدا به خیر بگذرونه! با عینک آفتابی مشکی و لباس های تیره و شال سورمهای دور گردنم خیره به مجلس ترحیمِ نه چندان با شکوهِ خشایار وثوقی، پوکر فیس به آرزو و اشکتمساحهاش نگاه کردم؛ خدا واقعا هم به خیر گذرونده بود! بالاخره خشایار وثوقی هم مُرد، و من به عنوان دخترش حتی دلم رضا نداد سر تا پا مشکی بپوشم و شال سورمهای و شلوار جین روشنم عمیق توی ذوق میزد! همراه با بچهها عین جوجه اردک ها کنارهم صف کشیده بودیم و بالاخره هومان از میونِ جمعیتِ بسیار کم با پالتوی مشکی و موهای کوتاه کردهاش سمت ما اومد؛ حسابی پخته تر شده بود و دلتنگی باعث شد اول از همه سمتش پرواز کنم و دستهاش محکم دور کمرم قفل بشه. بالاخره بعد از گذشت مدت ها داشتم واقعی لبخند میزدم و حالا کمی خوشحال بودم! - چقدر دلم برات تنگ شده بود! خالصانه گفتم و گرهی دستهای هومان محکم تر شد. - الهی قربونت برم، من بیشتر. روی ته ریش های روشنش رو بوسیدم و از آغوشش بیرون اومدم؛ با بقیهی بچهها هم ابراز دلتنگی کرد و درنهایت، بین من و پیام ایستاد. بهم نگاه کرد، لبخندش غمگین بود وقتی میگفت: - چرا انقدر جلوی موهات سفید شده؟ مثل خودش تلخ خندیدم و توفان مزه ریخت. - بچه حرصش میده! میدونستم هومان قطعا از حضور مایا خبر داره، اما کمی معذب شده لبخندمرو خوردم و هومان متوجه شد؛ بدون اینکه ذرهای از لبخندش کم بشه پرسید: - مایا خوبه؟ نگاهم پایین افتاد؛ هومان از همه چیز خبر داشت؟ خبر داشت و عین برادر های دیگه همینجا بین سنگ قبر ها من رو به بار کتک نمیبست؟ - خوبه. لبخندش عمیق شد. - باورم نمیشه دایی شدم! بچه ها به ذوقش خندیدن و پیام کمی خندون گفت: - خیلی ذوق نکن داداش! مایا ذوقت رو کور میکنه. اینبار من هم خندیدم و هومان بیچاره گفت: - چرا؟ حرف توفان خنده هارو کمی جمع کرد. - مایا نسخهی کوچولوی نامداره! اخمو و جدی. نگاهم کامل پایین افتاد و کمی ابروهام درهم رفت؛ به اندازه ی کافی مقابل هومان معذب بودم! کاش توفان حداقل اسم نامدار رو نمیآورد. دختر نوجوونی با سینی حلوا مقابلمون ظاهر شد و بعد از تشکر آرومی از من گذر کرد؛ حلوای خشایار وثوقی خوردن نداشت! مجلس در مسخره ترین حالت خودش بود و اونقدر خاطرخواه نداشت، که حتی صدای گریه و شیونی هم نمیاومد و فقط آرزو هر از گاهی با ناخون های فرنچ شده و موهای بلوند باربیش و عینک آفتابی برندش، اشک تمساح میریخت؛ بی شک از این بابت خوشحال هم بود و ارث خشایار کفترِ پیر قرار بود حسابی به زندگیش جلا ببخشه! خشایارِ بی همه چیز، اونقدر عوضی بود که من و هومان به عنوان بچههاش ذرهای غمگین نبودیم و فکرکنم دختر نوجوون رو برای پخش حلوا و خرما اجاره کرده بودن، وگرنه هیچکس حاضرنبود برای خشایار کاری انجام بده.- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت دوم) جام آرام آرام پایین آمد و معراج دید که گوشهی لبهای او کمی بالا رفت؛ اویی که حتی اسمش را هم نمیدانست… کشتی تکان خورد و برای چند لحظه نیمرخش با یک نورِ کم نمایان شد؛ انگشتانِ پسرک دور جام محکم شد و اخمهای همیشه در همَش، باز شد؛ زیبا بود! عمیقاً زیبا بود… بازوهایش را با یک پوششِ تیره رنگِ مخمل پوشانده بود و برقِ پارچهی لباسش، تا امتداد دنبالهی بلندِ پیراهنش ادامه داشت. انگشتانِ نحیفش تکهی روشن موهایش را پشت گوش فرستادند و زاویهی فکش را وقتی درکنار بینیِ انحنا دار و لبهای کوچکش دید، بیشتر به زیباییاش پی برد! با یک تصمیم ناگهانی به عقب برگشت تا جامش را روی میز قرار دهد؛ شاید برگشتش لحظهای طول نکشید اما زمانی که مجدداً به جایش بازگشت دگر او را ندید! نگاهش پکر شد و میان مهمانانِ محدودِ آنجا دو دو خورد… در نهایت تنها صدای کر کنندهی آهنگ عربی و دخترانِ رقاص نصیبش شدند و آن دخترکِ خاص با قطعه موی روشنش، دگر به چشم نیامد! هرجا را که نگاه میکرد اثری از او نبود؛ گویی آب شده بود و در زمین فرو رفته بود. اشتیاقش در لحظه از بین رفته بود و همانندِ کودکی تخس و دو ساله، اخمی عمیق میان ابروهایش را چین داده بود. موزیکِ تند عربی با آن صدای بلند، رقص ماهرانهی رقاصهها و نگاهِ مستقیمِ مردانِ عرب روی آنها، و در نهایت آن بهروزِ منفور؛ همه و همه روی روح و روانش خدشه میانداختند و حال، آن دخترکِ غریبه هم سعی داشت تمامی فکر و تمرکزِ او را ناخواسته در دست بگیرد! از میان درخشش تکه موی سپید او به موقعیت کنونیاش پرتاب شده بود و چطور یک دخترِ غریبه اینچنین تمرکزش را برهم زده بود؟ او حتی نامش را هم نمیدانست و تکهی روشن موهایش، به طرز عجیبی برای چند لحظه فکر انتقام و کینهی دیرینه را از یادِ معراج برده بود. از کجا معلوم؟ شاید هم رنگشان کرده بود! کلافه چشم فرو بست و جامِ در دستش را روی میز کوبید؛ چرا یک فردِ ناشناخته باید آنقدر مغزش را درگیر کند؟ خودش را گول میزد تا با چشمانش تمامیِ اطراف را به دنبالِ یافتنِ فرد مورد نظرش رصد نکند؛ نباید هدفش را از یاد میبرد! او به خاطرِ انتقام از بهروزِ شمس پا به دبی گذاشته بود و حال با این اتفاقات داشت از برنامه خارج میشد. نگاهش روی فردِ منفور نشست؛ مردکِ بی همه چیز عمیقاً معراج را وسوسه میکرد تا چشمانش را همانجا از کاسه خارج کند؛ اما نه! به این زودی پیش رفتن جزوی از برنامهی او نبود. تمام این ده سال را صبوری کرده بود و حال برهم زدنِ چنین موقعیتی، اوجِ حماقت بود. اگر ذره ذره آب شدنش را نمیدید، قطعا به مقدار کافی لذتش را نمیبرد! بهروز میخندید و سرخوشیاش آتشِ خشمِ معراج را هرلحظه شعلهورتر میساخت؛ نگاهش روی دندانهای ردیف و یکدستِ مردک ماند، و قطعا نمیگذاشت حسرتِ خرد کردنشان به دلش بماند! ناخواسته پوزخند زد؛ از فکرهایی که در سرش جولان میدادند خوشش میآمد و لذتِ انتقام را از همین حالا حس میکرد. -
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت یک) بدنهی طلایی رنگ و براقِ رواننویس را رها کرد و از جا برخاست؛ نگاهِ فرد مقابلش عمیقاً پر بود از اشتیاق و حیرت! چشمانِ او اما مانند همیشه بیهیچ حسی، خموش و بینشاط تنها به پیش رویش زل زده بودند؛ به همان فردی که بیخبر از فکرهای شوم و منحوسِ او، اشتیاقِ شراکت با معراج تهرانیمقدم را با تمام وجود به نمایش میگذاشت! مردِ مسن با آن موهای جوگندمی و ریش پرفسوریاش، دست جلو آورد و معراج بلااجبار دستش را گرفت؛ دست خودش نبود اما راهی جز تظاهر هم نداشت. - شراکت با شما برام باعث افتخاره جناب تهرانیمقدم! مردک احمق؛ علاوه بر نگاهش، لحن صدایش هم شور و نشاط را فریاد میزد! بهروز شمس؛ همان کفتار پیری که سالها آرزوی مرگش را داشت! چهار سال از عمرش را زهر کرده بود و پسرک، زمانی که هدفش مجدداً در ذهنش یادآوری شد دستِ او را کمی فشرد؛ فکر آنکه استخوانهای گردنش را همینطور فشار دهد و با همین دستها خرد کند، باعث شد لبخندی کمرنگ و بیسابقهای بر لب آورد؛ بهروز که لبخندِ او را یک لبخندِ رضایتبخش و عادی برداشت کرده بود، مجدداً نگاهش برق زد و پسرک دستش را رها کرد. به خودش قول داده بود که یک روز، تمامِ استخوانهایش را دانه به دانه از یکدیگر جدا کند؛ زبانش را از حلق بیرون بکشد و همانطور که خودش و پسر بیهمه چیزش زندگیاش را به کثافت کشیده بودند، حالشان را بگیرد و یک گلوگه دقیقا در مرکزِ سرش خالی کند! کمی پایینتر از جوگندمیِ موهایش، میان ابروهای پرپشتش. از همان اسلحهی براق و سیاه رنگی که از ده سال قبل برای این لحظه کنار گذاشته بود؛ میان همان مخملِ سرخی که در کشوی میزش قرار داشت. با نفرت به چهرهی خندان و جامِ میان انگشتانش نگاه کرد؛ صدایش را قدری میشنید و تا جایی که متوجه شد، مشغول صحبت به زبان عربی، با یکی از شیخهای بزرگ و ثروتمندِ دبی بود. مرد لباس بلند و سفید مخصوصی بر تن داشت همراه با یک پارچهی سفید و یک عقال؛ نگاهِ کثیفش روی رقاصههای عرب میچرخید و حواسش پی بهروزی که مشغول صحبت با او بود؛ هرچند حواسش آنقدرها هم جمع نبود و تنها با تکان سرش گاهی زمزمه میکرد: - نعم نعم، أنا أعرف. (بله بله، میدونم.) با پوزخند نگاهش را از آنها گرفت و به دریای مقابلش چشم دوخت؛ تکیهاش را به میلههای گوشهی کشتی داد و او میان آن همه عربِ دشداشه پوش چه میکرد؟ میان موجهای خروشان دریای عمان و مقابل برج عمیقاً بلندِ خلیفه. نگاهش را بالا برد و با نگاه به ارتفاعِ عظیمش، کمی از مایعِ تلخِ در دستانش نوشید. انتقام از بهروزِ منفور، ارزشش را داشت! باید در اولین فرصت به ایران بازمیگشت؛ هوای دبی راه تنفسش را بسته بود. کلافه نگاهش را از خلیفهی عظیم گرفت و به اطرافش نگاه کرد؛ مردانی که با لذت به رقاصههای ماهر نگاه میکردند و آن لبخندِ کریه روی لبهایشان، لحظهای پاک نمیشد. او اما رقص ماهرانهی آن دو دختر، به چشمش نمیآمد؛ خون مقابل چشمانش را پوشانده بود! مجدداً قدری از آن مایعِ بدطعم و زننده نوشید؛ لحظهی آخر اما نگاهش روی فردی نشست و لبهی جام میان لبهایش ثابت ماند! دور بود اما، قطعهی روشنِ موهایش میدرخشید! همان درخشش نگاهش را روی نیمرخِ جذابِ او نگه داشته بود. میان آن تاریکیِ عمیق شب، چهرهاش را درست نمیدید اما هرچه که بود با آن رقاصههای ماهر فرق میکرد! درخششِ پارچهی لباس سورمهای رنگش را میدید و آن قطعهی خاصِ میان موهایش… آن قسمت از موهایش را رنگ کرده بود؟ -
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های نخبگان برگزیده
نام رمان: آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو) ژانر: عاشقانه، مافیایی خلاصه: میان کینه و خشم قدیمیِ «معراج تهرانی مقدم» از «بهروز شمس» کفتار پیرِ خودخواه و مغرور، درست جایی که معراج برای انتقام دیرینهاش سالها برنامه چیده و آن لحظه را بارها و بارها با خود مرور کرده بود، یک جفت چشمِ تا به تا و تکهی روشنی از مو تمرکزش را به هم میریزد و تمام برنامههایش را از بین میبرد. تمرکزی که روی خشم و انتقامجویی بود، حالا روی لیلی و عشق ورزیدن به اوست؛ اویی که با چشمهای دلربایش برای معراج و دلش دام پهن کرده… مقدمه: سالها با نفرت نفس کشیده بود؛ انتقام، تنها چیزی بود که خون را در رگهایش به جریان میانداخت. در دنیایی که بوی باروت، خیانت و مرگ از دیوارهایش بالا میرفت، دل بستن آخرین حماقت ممکن بود. اما همه چیز از شبی به هم ریخت که او را دید؛ نگاه تا به تا و تکهی سپیدِ میان انبوه گیسوان سیاهش، مثل امضای سرنوشت میدرخشید. او قرار نبود عاشق شود؛ قرار بود بکشد، بسوزاند و پس بگیرد. ولی بعضی نگاهها، مرگبارتر از گلولهاند؛ و او درست وقتی که ماشهی انتقام را کشیده بود، در دام عشقی افتاد که میتوانست نابودش کند... شرکت کنندهی مسابقه رمان نویسی -
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
درود درخواست نقد رمانم رو دارم -
معرفی و نقد رمان رو به تو، پشت به او | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت بیست و دوم» اتاق دور سرم چرخید؛ حس میکردم بعد از گذشت اون همه مدت، باز دارم نگرانش میشم و این اصلا نشونهی خوبی نبود. آیدا که متوجه حالِ بدم شده بود نگران پرسید: - ویا عزیزم، خوبی؟ گیج بهش نگاه کردم؛ داشتم از نگرانی میترکیدم اما قطعا نمیخواستم به زبون بیارمش. - آ…آره، خوبم! باورنکرده بود؛ حق هم داشت باورنکنه. سفیدی چشمهام سرخ شده بود و سراسیمه با دهان باز تند تند نفس میکشیدم؛ آیدا خر نبود که متوجه نشه چطور دلواپسِ و نگرانِ نامدارم! نامدار، پدر مایا که پنج سال پیش با نهایت بیرحمی ازم خواسته بود بچهام رو سقط کنم و حالا حسابی ازش دلخور بودم! تمام پنج سال گذشتهی زندگیم رو به گند کشیده بود و دوران بارداری افتضاحم و مخصوصا این حال و روزِ مایا همهاش تقصیر اون بود! - ببین ویانا جان، این رو نگفتم که نگران بشی! دارم بهت میگم نامدار اینجاست؛ یعنی مدام میاد و میره و ممکنه رو در رو بشید باهم! لجبازی رو بزار کنار و باهاش صحبت کن، اون هم قطعا دلتنگه و اگر تورو ببینه پا پیش میزاره. خیلی مطمئن نبودم، اما رفتارهای نامدار چندروز قبل با حرفهای آیدا کمی هماهنگی داشت! نامدار حسابی پشیمون بود اما من دیگه نمیخواستم زندگیم رو بخاطر پشیمونیِ مسخره ی نامدار به گند بکشم؛ در واقع زندگیمون رو! حالا دیگه فقط من توی این زندگی نبودم؛ من بودم و مایا! و مایا قطعا برای من مهمترین چیز توی زندگی بود. - آیدا راه حل های بیشتری هم هست؛ رو در رو کردنِ مایا و نامدار ایدهی جالبی نیست! من به عنوان کسی که از نامدار شناخت دارم بهت میگم این و؛ ممکنه اون رفتار خوبی نشون نده و این روحیهی مایا رو بیشتر به هم میریزه! انگشتهاش رو توی هم قفل کرد و بدون اینکه ذرهای کلافه یا عصبی بشه ریلکس کمی سمتم روی میز خم شد. - باهاش صحبت کن؛ اگر مایل بود بعد به مایا میگی. - اگه همچنان نخواستش چی؟ اصلا اگه خواست مایا رو از من بگیره چی؟ آیدا برخلاف من ابداً کلافه و پریشون نمیشد. - عزیزم اصلا اگر مایا رو نخواد چرا باید از تو بگیرتش؟ سرم رو میون دستهام گرفتم؛ آیدا هم وقت گیر آورده بود! این موقع شب حسابی فکرم رو درگیر کرده بود. - من نمیدونم آیدا! تروخدا راه حل های دیگه انتخاب کن. - باشه فداتشم حرص نخور. من مجبورت نمیکنم؛ ولی طبق حرفهای خودِ دخترت بهترین پیشنهاد برای بهبود بیماری مایا همین گزینهست! این رو قبلا گفتم، الان هم میگم؛ مایا کمبود پدرش رو خیلی توی زندگی حس میکنه! اگه نامدار وارد زندگیش بشه و اون پوچی رو توی زندگیش پر بکنه بی شک مایا به زندگی نرمال برمیگرده! درضمن؛ من تضمین نمیکنم مایا و نامدار توی بیمارستان رو در رو نشن! اگر نامدار شما دوتارو اینجا باهم ببینه اونوقت بدتر نمیشه؟ بدتر میشد، خیلی هم بدتر میشد؛ اما رو در رو کردنِ مایا و نامدار اونقدر توی ذهنش صحنهی وحشتناکی بود که حتی بهش فکر هم نمیکرد. - آیدا من حواسم به این موضوع هست! ولی تروخدا بیخیال شو این مورد رو؛ میدونم، بخاطر خود مایا میگی اما من میترسم! طبق تجربیات گذشتهام اگه اتفاقات بدتری بیوفته و اوضاع به جای بهتر شدن بدتر بشه، من دیگه این سری واقعا خودم رو میکشم! آیدا لبخند زد؛ آروم بود و من کلافه و سرشار از حرص. - آروم باش! راجع بهش فکرمیکنم؛ با مایا صحبت میکنم و راه حل های دیگه پیدا میکنیم، خیلی خب؟ انقدر فکرنکن به این قضیه. موضوعِ به درد بخوری بود اما حالا که انقدر اصرار داری اذیتت نمیکنم. سر تکون دادم و آیدا باز داغ دلم رو تازه کرد. - حالا بنظرت… قضیهی متخصص قلب چیه؟ باز نگرانی توی چهرهام نشست و گفتم: - نمیدونم آیدا، ولی… حرفهای بچهها توی سرم نشست؛ راجع به بیماری نامدار میگفتن و یعنی اونا هم باخبر بودن؟ همه به غیر از من؟ آیدا کنجکاو در ادامهی حرفم گفت: - ولی؟ - اون روز توفان اینا راجع به یه بیماری حرف میزدن! بیماریِ نامدار… آیدا بالاخره کمی اخم کرد. - نامدار پنج سال قبل هم بیماری خاصی داشت؟ داشت؟ نداشت! رسماً مدت ها با نامدار زندگی کرده بودم و اگر داشت من متوجه نمیشدم؟ - تا جایی که میدونم نه! نداشت. به میز و پوشهی قرمز رنگ خیره موند. - خیلی خب، من پیگیری میکنم ببینم چخبره؛ تو نگران نباش. - نگران نیستم! نگاهش بالا اومد و روی صورتم نشست؛ مثل سگ دروغ میگفتم! - ویانا هرکس دیگهای هم باشه از طرز نگاهت میفهمه چقدر دلناگرونی، چه برسه به من که روانشناسم و با کوچیکترین حرکتت متوجه همه چیز میشم! لالم کرد و باز لبخند زد. - ببخشید این موقع شب الکی نگرانت کردم و کشوندمت تا اینجا؛ فکر الکی نکن، باشه؟ پسفردا هم باز میبینمت و با مایا هم کلی صحبت میکنم تا راه حل های دیگه پیدا کنیم، توام لطفا باهاش همکاری کن تا بهتر بشه.- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت بیست و یکم» با باشهی کوتاهی به تماس پاسخ دادم و با ذهن مشغول سمت اتاق رفتم؛ قبل از رسیدنم، پیام اسمم رو صدا زد و باعث شد به سمت چهرهی همیشه جدیش برگردم. - چیزی شده؟ به مایا نگاه کردم؛ همچنان مشغول تلویزیون بود اما هر از چند گاهی به ما نگاه میکرد. - نمیدونم، آیدا گفت بیا صحبت کنیم ولی گفت چیزی نیست و نگران نباشم. سر تکون داد. - خیلی خب، بپوش میبرمت. - پیام میرم خودم! بچه نیستم که. از وقتی که پام رو گذاشتم توی تهران یا تو من و میبری بیرون یا توفان! کمی تند گفتم اما، پیام ابدا به دل نگرفت؛ سوییچش رو از روی میز چنگ زد و توی دستم گذاشت. - خیلی خب، برو خودت. ممنون بودم از درکش، اما حالا حوصلهی احساسات نداشتم و اگر میخواستم ازش تشکرکنم تا خود صبح رو گریه میکردم. پیام سمت مبل و بچهها برگشت و من با سوییچ توی دستم سمت اتاق رفتم؛ موهای تقریبا خیسم رو بدون خشک کردن زیر شال موهر مشکی رنگم قراردادم و بیحوصله و بدون انتخاب و فکر لباس پوشیدم؛ یادم نمیومد، درست آخرین باری که لباسهام رو ست کردم و چهرهام رو باحوصله ارایش کردم کِی بود؟ با خداحافظی کوتاهی از خونه خارج شدم و پشت فرمون ماشین پیام عین دیوانه ها تا خود بیمارستان رو بیهوده فکر کردم! اگر موضوع مهمی راجع به بیماری مایا بود چی؟ اگر اوضاع قراربود از این هم بدتر بشه چی؟ اصلا نکنه آیدا باز قراره بحث نامدار رو وسط بکشه و ازم بخواد مایا رو باهاش رو در رو بکنم؟ مقابل بیمارستان پارک کردم و پیاده شدم؛ اعترافش سخته، نشونهی ضعفمه اما تا خود اتاق آیدا پاهام لرزید و من کِی انقدر ضعیف شده بودم؟ در زدم؛ صدای پر آرامش آیدا رو شنیدم و وارد اتاق شدم. مثل همیشه مرتب و پر انرژی با چتری های منظم و عینک روی چشمش با لبخند پر از آرامشی بهم خیره بود و من گودی زیرچشمهام و سفیدی موهام بهش دهن کجی میکرد و حتی به زور بهش لبخند میزدم. - سلام ویا! ببخشید این وقتِ شب کشوندمت تا اینجا. فیک لبخند زدم و رو به روش نشستم. - سلام عزیزم؛ این چه حرفیه، راحت باش! فقط… سکوت کردم و اون ادامه داد: - حسابی نگرانت کردم نه؟ خندیدم. - خوشحالم که خودت میدونی! متقابلا خندید و به پوشهی قرمز رنگ مقابلش نگاه کرد؛ کلمهی «بایگانی» با فونت بزرگی روش چاپ شده بود و از دلهره به حالت تهوع افتاده بودم! پس مادر بودن این بود؟ اینکه هرلحظه و هرجا توی بیربط ترین شرایط نگران حال بچهام باشم و به این حال و روز بیوفتم؟ دعا دعا میکردم موضوع به بیماری مایا مربوط نباشه و خداروشکر خدا بعد از مدتها بهم لطف کرد. - بهت گفتم که، نترس؛ قضیه به مایا یا بیماریش مربوط نیست! راجع به یه چیز دیگه میخوام باهات صحبت کنم. محسوس نفسم رو از سینه بیرون فرستادم و آیدا با نیم نگاهی به من باز به پوشهی قرمز خیره شد و بالاخره بازش کرد. - بی مقدمه میرم سر اصل قضیه؛ پدرِ مایا، نامدار کبیر بود درسته؟ نفس بیشتر از قبل توی سینهام حبس شد! اصلا کاش موضوع همون مایا بود. - آ…آره، خودشه؛ چطور؟ صدام از ته چاه بیرون اومد و آیدا با بیرون آوردن برگه هایی از پوشه، اون هارو مقابلم قرارداد. - اسمش رو توی لیست مراجع کننده های بیمارستان دیدم! برام عجیب بود و جالب. سوال کردم ببینم چرا اسمش اینجاست و پرونده به نامشه، و درنهایت متوجه شدم که هرچندوقت میاد اینجا و پیش متخصص قلب نوبت داره! سرم سوت کشید! متخصص قلب… نامدار، اینجا! ذهنم رفت به سمت روزی که نیکان رو توی بیمارستان دیده بودم؛ گفته بود نامدار هم همراهشه، پس نامدار هرچندوقت به این بیمارستان میومد؟ یعنی ممکن بود همدیگه رو ملاقات کنیم؟ یا حتی نامدار من و مایا رو درکنارهم ببینه؟ اصلا متخصص قلب… چرا متخصص قلب؟ گیج شده به آیدا نگاه کردم؛ نگران بودم و کنجکاو. - متوجه نشدی چرا میاد پیش متخصص قلب؟ جملهام عمیق بوی دلتنگی و نگرانی میداد؛ درحدی که آیدا با نگاه پر معنا و غمگینی بهم، باز نگاهش رو پایین انداخت و آرامش و لبخندش رو حفظ کرد. - من خواستم از تو بپرسم که خبر داری؟ به نظر میومد خبرداشته باشم؟ با این حال و روزم معلومه که بی خبر بودم و همین حالاهم نزدیک بود از هوش برم! - نه… - من متوجه نشدم چرا مراجعه میکنه، ولی اسمش رو دیدم کنجکاو شدم تا همین حدش رو فهمیدم.- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
توفانِ رمان خودم🫠
-
اساطیری ایرانی تاپیک معرفی و نقد رمان هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
عزیزدلمی خودت و گیلاسعلی✨✨- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
اساطیری ایرانی تاپیک معرفی و نقد رمان هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
اره واقعا دمت گرم دختر🫠✨ خوشحالم که تونستم بهت انگیزه بدممم قربونت برم عزیزم قطعا همینطور خواهد شد🥲🩷- 19 پاسخ
-
- 1
-