-
تعداد ارسال ها
1,028 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده
-
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۱۴ جاسمین رو به مدرسه بچههای معمولی فرستادم و این براش خیلی خوب بود. یکی از چیزهایی که من رو هم خیلی خوشحال میکرد کنار نحوی اومدنش با بچهها بود. یک دانشآموز ایرانی به اسم سلین به تازگی به کلاسشون پیوسته بود که معلم چون این غریب بود خیلی هواش رو داشت. یک روز وقتی از مدرسه اومد، گفت: - امروز یه عالمه حرف دارم، چون هم دلم پره و هم آخرش یه کاری کردم که خیلی از خودم راضیم. - مگه چی شده؟ - سلین از اول سال خیلی بد باهام حرف میزد، مثلاً تخته رو خطخطی میکرد و آمرانه میگفت: هستی بیا پاکش کن، مگه مسؤل تخته نیستی؟! من هم بیشتر وقتها به خاطر شرایط خاصش که معلممون گفته بود، سعی میکردم درکش کنم و چیزی بهش نگم. گاهی حرفاش رو به شوخی میگرفتم و من هم به شوخی یه جوابی بهش میدادم. گاهی هم پوکر فیس نگاش میکردم و جوابش رو نمیدادم که متوجه بشه از حرفش خوشم نیومده. اما امروز دیگه رفتارش خیلی توهینآمیز بود، من هم ساعت آخر رفتم با معلممون صحبت کردم و گفتم که من به خاطر حرف شما تا الان خیلی باهاش مدارا کردم، اما دیگه رفتارهاش داره برام غیرقابل تحمل میشه و اومدم بهتون بگم که من دیگه نمیخوام ملاحظهی شرایطش رو بکنم. چون به نظر میاد باعث سوء استفاده میشه. اگه از شهر دیگهای اومده و دوستاش رو از دست داده، خوب من هم همین شرایط رو داشتم و درکش میکنم. اما اون هم لازمه یاد بگیره واسه حفظ رابطههاش یه کم تلاش کنه و از خودش مایه بذاره. ولی الان به نظر میاد مدارا کردن و همدلی کردن ما باهاش، هیچ کمکی بهش نمیکنه و باعث شده هیچ تلاشی واسه حفظ رابطههاش نکنه و هرجور دلش میخواد باهامون رفتار کنه. و معلممون بعد از شنیدن حرفام، دیگه مثل دفعههای قبل ازم نخواست که رعایت حالش رو کنم و برعکس بهم حق داد و گفت که باهاش حرف میزنه. مادر، از اینکه با معلممون حرف زدم، خیلی راضیم ** همون کانال ** مادر شوهرم بعد از ماجرای دودو رابطه خیلی خوبی با من گرفته بود. انگار فهمیده بود هیچ عروسی من نمیشم و بهم گفته بود: - تو برام فرقی با دخترم نداری راحت باش و من رو مادر خودت بدون. و من هم برای مخالفت با ازدواج زود به هنگام زانیا ازش کمک خواستم و کمکم کرد. ** دانای رمان ** در حیاط خلوت کاخ، جایی میان درختان و فوارهای خاموش، پسری نوجوان با چشمانی نگران روی نیمکتی سنگی نشسته بود. لباس شاهزادگیاش هنوز برایش سنگین بود؛ نه از جنس پارچه، بلکه از جنس انتظار. زاکیا با ردایی بلند و چهرهای آرام، آهسته نزدیک شد. صدای قدمهایش روی سنگفرش، برای زانیا آشنا بود؛ صدایی که همیشه با آرامش همراه بود، نه با فرمان. صدراعظم کنار او نشست، بدون کلام. لحظهای سکوت میانشان جاری شد، مثل آبی که در حوض میلرزد اما نمیریزد. زانیا گفت: - پدرم... هرگز با من اینگونه ننشسته. زاکیا نگاهش کرد، نه با ترحم، بلکه با مهر. گفت: - پادشاه بودن، گاهی فرصت پدر بودن را میگیرد. اما من... اگرچه خونت در رگهای من نیست، دلم برای تو میتپد. ** شیش ماه بعد ** دزیره و سبا کتک کاری میکردن. از دستشون کلافه شدم. همیشه باهم دعوا میکنند. شمر و یزید واقعی رو من زاییدم. اون روز توی کاخ سلطان رو دیدم. با عصبانیت به سمتش رفتم و گفتم: - تو توی کاخ من چه غلطی میکنی؟ - پادشاه من رو خواسته. - و تو هم به خودت اجازه دادی بدون اجازه ملکه بیای؟ با حرص گفت: - چه ملکه ای؟ بزور ملکه بودن رو دست گرفتی. با قدرت کشورت نه با علاقه پادشاه یا جایگاه قومیت. اگه تو بخاطر ایرانی بودنت میتونی ملکه باشی من هم ایرانی هستم و میتونم. مولودی که همراه من بود گفت: - دهنت رو ببند سلطان! تو به هرجا رسیدی بخاطر ملکه بوده. سلطان با عشوه گفت: - نه عزیزم، بخاطر زیبایی خودم بوده. و از کنارمون رد شد و رفت. ** دانای رمان ** باران نرمی بر بامهای کاخ میبارید. صدای قطرهها با خشخش کاغذها در هم آمیخته بود. در اتاقی آراسته با فرشهای ابریشمی و قفسههایی پر از نسخههای خطی، زانیا پشت میز نشسته بود، قلم در دست، اما نگاهش به پنجره دوخته شده بود. زاکیا با ردایی خاکستری و چهرهای آرام، وارد شد. نگاهی به صفحهی ناتمام انداخت و گفت: - «امروز چه مینویسی، شاهزادهی من؟» زانیا آهی کشید. - «دربارهی عدالت. اما نمیدانم چگونه باید آن را تعریف کرد، وقتی عدالت در دربار، بیشتر شبیه به شمشیریست که هر لحظه ممکن است بر گردن من فرود آید.» زاکیا نزدیکتر آمد. دستی بر شانهی او گذاشت. - «عدالت، همیشه در کتابها نیست. گاهی باید آن را در دل مردم جست. در نگاه سربازی که شب را در سرما میگذراند، یا در سکوت زنی که فرزندش را به جنگ فرستاده.» زانیا به آرامی گفت: - «تو همیشه میدانی چه بگویی.» مرد لبخندی زد. - «نه همیشه. اما میدانم که تو باید بدانی. چون روزی، این قلم، فرمان خواهد نوشت. و آن روز، باید بدانی که هر واژهات، سرنوشت خواهد ساخت.» زانیا سرش را بالا آورد. در چشمانش، چیزی میان ترس و امید میدرخشید. - «اگر روزی پادشاه شوم، تو کنارم خواهی بود؟» زاکیا لحظهای سکوت کرد. سپس گفت: - «اگر خدا بخواهد، آری. اما اگر هم نباشم، صدایم در گوش تو خواهد ماند. مثل همین حالا.» صدای باران تندتر شد. زانیا دوباره به صفحهاش نگاه کرد. این بار، قلم را برداشت و نوشت: - «عدالت، نوریست که از دل انسان میتابد، نه از تاج.» -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۱۳ شب بعد از اینکه از آرامش گرفتن خانوادهم خیالم راحت شد به اتاق سواد رفتم. توی فکر بود و تا وقتی کنارش نشستم متوجه من نشد. تکونی خورد و نگاهم کرد. - ملکه! - باز هم فوت پسرتون رو تسلیت میگم! - ممنون! دستهام رو توی دستهاش گرفت. دستهاش رو بوسیدم و گفتم: - خیلی خوشحال شدم که نجاتمون دادی. انگار منتظر همین حرف بود که گفت: - من با دولت آفریقا معاملهای کردم. تازه حواسم جمع شد که اگه افریقای مرکزی چیزی بهش داده توقع هم داره. - چه معاملهای؟ یکم حرفش رو مزه مزه کرد بعد گفت: - قول دادم دختر رییسجمهورشون رو به همسری بگیرم و به این کاخ به عنوان ملکه دوم بیارم. ** سه سال بعد ** زانیا چهارده ساله بود جاسمین یازده سال و نیم دزیره هشت ساله سبا شیش ساله و حسین پنج ساله عبدالذهاب سه و پنج ساله همسر جدید سواد که ملکه دوم هم شده لیمفو زن آرومی هست که علاقه به قدرت هم نداره و این باعث شده که باهم به مشکل نخوریم. ** دانای رمان ** در تالارهای سنگی کاخ، جایی میان زمزمههای قدرت و سایههای خیانت، زاکیا چون دیواری بیصدا در برابر طوفانها ایستاده بود. زانیا، شاهزادهای با چشمانی پر از پرسش، در میان نگاههای سنگین دربار، تنها به یک نگاه پناه میبرد: نگاه زاکیا. زاکیا نه تنها صدراعظم بود، بلکه پناهگاهی بود برای پسری که پدرش، بیشتر درگیر سیاست و جنگ بود تا مهر پدری. هر شب، وقتی زانیا از درسهای تاریخ و شمشیرزنی بازمیگشت، زاکیا با صدایی آرام برایش از عدالت میگفت، از بزرگی بدون ظلم، از قدرتی که با مهر همراه باشد. اما دربار جای مهر نبود. زمزمههایی از حسادت و ترس، آینده زانیا را تهدید میکرد. زاکیا میدانست که اگر لحظهای غفلت کند، دشمنان تاج را از دستان زانیا خواهند ربود. پس با دستانی پنهان، برایش متحد میساخت، آموزگار میآورد، و حتی در خلوت شب، دعا میخواند. ** شیش ماه بعد ** حکومت سواد دیگه خیلی دیکتاتوری شده بود. انسان اشتباه میکند و این خطاست اشتباهش را جایز میداند و این حماقت است به اشتباهش عادت میکند و این جهالت است عادتش را باور میداند و این خیانت است باورش را بر دیگران حکم میکند و این جنایت است… حتی مجلس به این فکر افتاده بود که کنارش بزنه اما سواد گفت: - مسخرهست. بارها برای پدرم این مشکل پیش اومده و درستش کرد؛ چرا مجلس باید روی کنار رفتن من فکر کنه؟ و این پیش زمینهای شد که مجلس رو برکنار کنه. تصمیم بعدیش برکنار کردن ولیعهد بود. اون اعتقاد داشت ولیعهد بزرگتری باید روی کار باشه. البته قصد داشت قدرت خاندان مادری زانیا یا شاید هم قدرت من رو کمتر کنه پس پسرش دادا پسر همسر سومش رو ولیعهد کرد اما به کاخ نیاورد. دودو هم که سه سال بود زندان بود. من به این جابجایی ولیعهدی اعتراض کردم، دعوا کردم، خواهش کردم، از نفوذم استفاده کردم اما فایدهای نداشت. ** دانای رمان ** روزی که پادشاه تصمیم گرفت پسر دیگرش را به عنوان ولیعهد معرفی کند، زانیا در باغ کلافه قدم میزد. زاکیا، با چهرهای آرام اما دلنگران، کنارش نشست. گفت: - پادشاهی تاج نیست، زانیا. پادشاهی دلهاییست که به تو ایمان دارند. و من، تا آخرین نفس، در کنار تو خواهم بود. زانیا نگاهش کرد. برای لحظهای، تمام شکها و ترسها در نگاهش فرو ریخت. گفت: - تو برای من بیشتر از پدر بودی! و آن شب، در دل تاریکی، دو مرد در سکوتی پدرانه، آیندهای را ساختند که شاید هرگز به حقیقت نمیپیوست، اما در دل تاریخ، مهرشان جاودانه شد. ** شیش ماه بعد ** دور آتیش همه خانواده نشسته بودیم و شعرهای محلی میخوندیم. زاکیا که هنوز ازدواج نکرده بود تنها عضو غیر خانواده جمع بود. از اینور آتیش نگاهش میکردم که با زانیا گرم صحبت بود. چقدر خوشحال بودم که این دو نفر هم رو دارن. با اینکه همه چیز خیلی عالی بنظر میاد اما انگار باید منتظر یک خبر بد باشم. همش دلم شور میزنه. تابستون اینجا هم حوصلهم سر میرفت. اون روز دستفروشهای دورگرد برام وسیلههاشون رو به کاخ آورده بودن و من یک لباس ساحلی آستین کوتاه سورمهای، یک لباس مجلسی قرمز و یک پیراهن سبز و سفید خریده بودم. تاجرها هم همین روز به دیدن من اومده بودن و من یک دیوارکوب سلطنتی با طرح بانام فرانسوی، یک ماگ کلاسیک و یک کدو تنبل پارچهای بزرگ که بجای مبل استفاده میشد با یک خونه بچگانه شکل خونه اختاپوس و یک آویز دیوار پارچهای برای کاخ خریده بودم که پول زیادی برد. گوشی آیفون جدیدم هم اومده بود و حسابی خودم رو خجالت داده بودم. به مظفر نگاه کردم که پشت سواد ایستاده بود. منشی مخصوص سواد شده بود و راستش... به من وفادار نبود. قبلا دلم میخواست دوستامو پشتم ببینم اما الان فقط میخوام دوستامو دشمن نبینم هنوز نفوذ ایرانیها توی دستگاه زیاد بود. به وزیرهایی که از ایران اومده بودن خونه داده بودم اما اجاره خونه رو از حقوقشون کم میکردم. همون دوران خودم هم درسم رو توی یکی از دانشگاههای بزرگ جهان ادامه میدادم و با وجود کلی تجدید باز هم جلو میرفتم. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۱۵ - خوب! فقط نگاهش کردم. گفت: - تو دختر باهوشی هستی، اول سعی کردی به من نزدیک بشی و حتی داشتی موفق میشدی. خودم ادامه دادم: - اما من از یک حدی بیشتر نمیتونستم از خط قرمزهام بگذرم و این شما عاصی میکرد. - بله، یک دختر آفتاب و مهتاب ندیده. با همه آموزشهایی که دیده بودی نتونستی این رو درست کنی. - اشکال نبود که دستش کنم. خنده تمسخرآمیزی کرد و روش رو گرفت و گفت: - و تو خیلی ساده قبول کردی که مخ پسرم رو بزنی و جاسوسیش رو برای من بکنی. و دوباره خندید. - اون موقع فکر کردم چه دختر قدرت طلبی هست اما نگو نقشه تو یک چیز دیگهای بود. - شما با این عقل و درایت عجیب هست که به من شک نکردید. - آخه تو یک دختر بچه بودی. نیشخند زدم. گفت: - حالا حرفت رو بگو. - اومدم که جاسوس واقعی شما رو پیدا کنم. ابرویی بالا انداخت. - فکر کردم دانیال زندانی هست. - هم من و هم شما میدونیم که دانیال مهره اصلی نیست و پوریا جاسوس شماست. نیشخند زد. - دانیال هم با شما هم عقیدهست؟ با اخم گفتم: - سو استفاده از عشق برادرانه یک پسر کار خوبی نیست. مخصوصا اینکه اون پسر فرزند شما باشه. - پرهام هم فرزندمه. بعد بلند شد. - این مذاکرات بینتیجهست خانم. - اگه اینطور هست چرا ما رو به اینجا دعوت کردید؟ - فکر کردم شاید پیشنهاد وسوسه کنندهتری داشته باشید. یکم مکث کردم بعد گفتم: - دارم. نگاهم کرد. - میشنوم. - من میدونم رقیب شما توی ایران چه کسی هست. بعد در سکوت بهش زل زدم. ابرویی بالا انداخت. - خوب! - براش پرونده قضایی تشکیل میدیم. گیرش نمیاندازه اما اون رو هم از کشور آواره میکنه و دیگه مستقیم روی تجارتش نفوذ نداره. یکم مکث کرد بعد با لحن تمسخرآمیزی گفت: - تو این قول رو به من میدی؟ با همون صورت سرد گفتم: - من نه، سرهنگ نیرویی. ابرویی بالا انداخت. - یعنی دانیال برای سرهنگ انقدر مهم هست؟ - دانیال برای اون حکم پسرش رو داره. جای پدر نداشتش رو پر میکنه. سنگین نگاهم کرد اما من فقط نیشخند زدم. گفت: - پیشنهادت وسوسه انگیزه؛ اما نه انقدر که پسر داشتم رو تحویلتون بدم. من که فهمیدم نرم شده لبخند زدم و گفتم: - نیازی نیست که به ما تحویلش بدین. فقط یک آدرس. - میدونی که تا اعتراف نکنه یا سندی نباشه نمیشه اون رو گناه کار دونست. سرم رو بالا گرفتم. - مثل اینکه یادتون رفته من کی هستم. من کسی هستم که توی هفده سالگی به برادرتون آمین نزدیک شدم و با مدارکی که از اون بدست آوردم شما تونستین که بین نوچههاش براش دشمن پیدا کنید و بعد سر به نیستش کنید. من کسی هستم که توی نوزده سالگی به رقیب شما نزدیک شدم و اون رو هم به طنابدار رسوندم و توی بیست و یک سالگی یک مقام دولتی رو اخراج کردم و بعد سراغ شما اومدم. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۲ تازه یاد این افتادم که عهد بوق نیست و میشه زنگ زد. - زود یک گوشی به من بدین. - به دفتر بیان. هر دو به دفتر رفتیم. سریع شماره سواد رو گرفتم. بوق زد و جوابی نداد. شماره تیم حفاظتی رو که برام آماده کرده بودن رو گرفتم و زنگ زدم. چند بوق زد و بالاخره جواب دادن: - بله! - منم، ملکه ترنج! با دستپاچگی گفت: - در خدمتم ملکه! - حال امپراطور چطور هست؟ از شرایط اینجا خبر دارن؟ مکث کرد. عصبانی شدم. - با توام! - امپراطور از شرایط خبر دارن. به آفریقای مرکزی اومدن. باید منتظر بمونیم که آیا رییس جمهور علاقه به کمک به ایشون دارن یا نه. - وای، خدای من شکرت! گوشی رو گذاشتم و موضوع رو گفتم. لبخند زدن. - پس نگران نباشید! ما با سفیرهامون در اون کشور میگیم که با رییس جمهور مذاکره کنند. - حتما دودو هم دم رییس جمهور رو گرم کرده که به خودش جرات همچین کاری داده. این رو که گفتم لبخند از روی لبش رفت. - حق با شماست! - زودتر رسیدگی بشه لطفا! - باشه، شما نگران نباشید! بهتر برای استراحت برید. دوباره یاد بچههام افتادم. - هنوز بچههام نیومدن. همون موقع یکی داخل اومد. - ملکه ترنج، دخترهاتون رو آوردن. خوشحال بیرون دویدیم و دخترها رو از بغلشون گرفتم و بوسیدم و گفتم: - پسرهام! - دارن مذاکره میکنند. بچهها رو به افراد سفارت تحویل دادم تا داخل ببرمش و گفتم: - من منتظر شاهزادهها میمونم. چیزی نگذشت که ماشینی با شاهزادهها اومد. خدا رو شکر گویان به اون سمت دویدم. شب همه باهم توی یک اتاق بودیم. بچهها خوابیده بودن اما من خوابم نمیبرد. زاکیا چی شده بود؟ آیندهمون چی میشد؟ اگه من میرفتم ایران زانیا چی میشد؟ میتونستم با خودم ببرمش؟ نزدیک صبح ناخودآگاه خوابم برد. با صدای ضرباتی به در چشم باز کردم. بقیه هم با من بلند شدن. نگاهی به ساعت کردم. دوازده! معلوم بود همه خیلی خسته بودیم. دوباره ضربه به در خورد. - بله! در باز شد. از جا پریدم. - خانم ماه! به سمتم اومد و محکم هم رو در آغوش گرفتیم. گفت: - چقدر خوشحالم که همه سالمین! - از بیرون چه خبر؟! با صورت شکفته گفت: - مشتلق بده! پادشاهمون سلطنت رو دوباره بدست آورد. من رو با گروه محافطتهات دنبالت فرستاد. خنده و گریه قاطی شد. همهمه اتاق رو برداشته بود. گفتم: - خانوم ماه من با این لباس نمیام ها! - اتفاقا حدس زدم لباس خوبی نداشته باشی! از قبل از اتاقت برداشتم. با خوشحالی گفتم: - ایول! - چون پادشاه عزادار مرگ کاکی هست همه لباس مشکی میپوشن، برای توهم مشکی آوردم. یک لباس ساحلی مشکی آورده بود. لباس رو پوشیدم و خیلی ساده آرایشگرم که بیحوصله و خسته بود آرایشم کرد و موهام رو شونه کرد و باز گذاشت. بقیه با همون لباسی که داشتن آماده شدن و به طرف کاخ رفتیم. جلوی کاخ سواد و وزیرهاش منتظرمون بودن. پیاده شدیم و جلو رفتیم و در همون حال فکر کردم: چقدر سواد رو دوست دارم و نگرانش بودم! - سرورم! کرنش کردم و بعد جلو رفتم و همدیگه رو بغل کردیم. دم گوشم با صدای گرفتهای گفت: - دیگه همه چیز امن هست ملکه من! -
شرایط دریافت مقام در نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
جوابی نیومد -
نفر اول تندخوانی کشور
- 26 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۱۴ به اتاق رفتیم و آماده شدیم. چشمه آرایش غلیظی کرد و قسمتی از موهاش که بیرون بود رو فر کرد. بهش گفتم: - برات سخت نیست شوهر قبلیت رو دوباره ببینی؟ اون هم کنار یک زن دیگه. نوچی کشید. - اصلا برام مهم نیست! آرمین شوهر خوبی برای من و پدر خوبی برای بچهم نبود. حتی این مدت یکبار یاد بچهش نیفتاد. - دوست نداشتی بچهت پیش باباش بزرگ بشه؟ - انقدر دانیال برای این بچه پدری میکنم آرمین پدری نکرده. بعد بغض کرد. - خدا کنه بلایی سر دانیال نیاد، خیلی نگرانش هستم! نگاهش کردم و توی صورتش چیزی دیدم که بیشتر از یک دوست داشتن معمولی بود. ته دلم یکم احساس حرص و حسادت کردم. سروان معمولی از جلوی در صدامون زد: - خانمها! - اومدیم. بیرون که رفتیم با دیدن ما چشمهاشون گرد شد و بعد زیر خنده زدن. یکم خجالت کشیدم اما چشمه همراهشون خندید. یک تاکسی گرفته بودن. همه سوار شدیم و به آدرسی که داده بود رفتیم. پیاده که شدیم استرس داشتم. نگاهی به بابک کردم. با همون پیراهن نقرهای و شلوار پارچهای مشکی که باهاش اومده بود رو پوشیده بود. سرگرد گفت: - حواستون باشه، هیچی مهمتر از مراقبت از بابک نیست. ما نمیدونیم چه نقشهای داره. فضا از همان لحظهٔ ورود، حالوهوای یک رؤیای مجلل رو داشت. کف، مرمر و لوسترهای کریستالی از سقف بلند آویزونن. میزهای بلند با رومیزیهای ابریشمی، در گوشهای از سالن، موسیقی کلاسیک با صدای سازهای زهی جریان داره. گاهی صدای پیانو، سکوت رو میشکنه و توجهها رو به سمت خودش میکشه. لباسها در میان جمعیت، مثل موجهایی از پارچههای گرون قیمت و جواهرات حرکت میکنند. رنگها ملایم هستن. همهچیز در این مهمونی، از نور تا صدا، از حرکت تا سکون، در خدمت خلق یک حس واحد هست: حس بودن در جایی که زمان کندتر میگذره، دنیا زیباتر است، و هر لحظه ارزش نگاه کردن داره. چشمه گفت: - آرمین اونجاست! به اون سمت برگشتیم. آرمین پشت میزی نشسته بود و دسته ورقی توی دستش بود اما نگاهش از بالای دسته ورق به ما بود و زهرخندی روی لبش بود. نگاههای زیادی روی ما اومده بود. تیپ ما با همه فرق داشت. تنها افراد با حجاب، تنها افرادی که پسرهاشون کت و شلوار یا لباس محلی چینی نپوشیده بودن. به بقیه گفتم: - بهترین کار اینه که قبل از اینکه اون به سراغمون بیاد ما به سراغش بریم. مخصوصا برای اینکه مجبور نشیم بابک رو باهاش روبهرو کنیم. شما برید توی کم دیدترین میز بشینید. بابک گفت: - اما چرا شما برید؟ - نگران نباش! و به اون سمت رفتم. آرمین وقتی حرکت من به سمت خودش رو دید دوباره حواسش رو به بازیش داد. من هم بیتوجه بهش پشتش ایستادم و مثل تعدادی از دخترها به بازی اونها نگاه کردم. بازی با برد آرمین تموم شد. اون لبخند زد و پول روی میز رو برداشت و به نوچهش داد و یک سیب برداشت و بلند شد و روبه من ایستاد و همینطور که سیب رو گاز میزد گفت: - قدم بزنیم؟ با خونسردی و لبخند درحالی که قلبم توی سینهم میکوبید گفتم: - بزنیم. به سمت باغ که رفتیم متوجه شدم سروان هم بلند شده و پشت سرمون داره میاد. وارد باغ بزرگ خونه شدیم. همه چیز مثل فیلمهای قدیمی کرهای بود. خونه با اینکه نیمه مدرن و سنتی بود باغ کاملا سنتی بود و یک دریاچه کوچیک هم داشت و بدون هیچ درختی بود. باهم قدم میزدیم. - خوب، خوب، ستوان ملوانی! لبخند زدم. تازه ستوان شده بودم و اون خبر داشت. - اطلاعاتتون خیلی بروز هست. با نیشخند نگاهم کرد. - آخه شما فرق داری! روی یک سنگ نشست و این یعنی من باید ایستاده روبهروش میایستادم. یعنی حس غرورش به این احتیاج داشت! نگاهی به قیافهش کردم. از پسرش هم خیلی خوشگلتر بود. آدم وقتی میدیدش یاد گلزار میافتاد. فکر میکردی گلزار با پوست تیرهتر و موهای بلند جوگندمی هست. کت و شلوار خاکستری پوشیده بود و یکجور ژست گرفته بود که انگار پسر سی سالهست. -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
- پس چرا الان اینطوری هست؟ - خاله و داییت بخاطر کار مادرت نصف خونه رو به سمت مادربزرگت کردن. زندگی شیش نفرمون که شروع شد مادربزرگت دید که من با اونها آبم توی یک جوب نمیره. اون موقع وضع مالیمون بهتر بود. مادربزرگت پیشنهاد داد که نصف خونه رو دیوار بکشیم ما اونجا باشیم و نصف مال خانواده مادریت. با تعجب گفت: - اما مادربزرگ که با ما زندگی نمی کنه! - آره، بعد از ازدواج عمو یاسر چون من هم تا نصف شب نبودم مادربزرگ پیش ما خیلی خسته میشد و هر روز تو رو برمیداشت و خونه کناری میرفت. آخر سر دید اینطور که اذیت میشه، کلا رفت خونه اونها. سر تکون داد و دیگه چیزی نگفت. وقتی برای خرید رفتیم حسابی ذوق داشت. یک کوله دودی گرفت. یک کلاسور ستش. ست خودکار با جامدادی مشکی. با همین چیزهای ساده حسابی ذوق داشت. به خونه که برگشتیم بدو بدو رفت به خانوادهش نشون بده. بعد که برگشت کوله و لوازمش رو خیلی با نظم روی تاقچه چیند و به خواب رفت. حتی توی خواب لبخند میزد. فرداش دوتا زنگ داشتم. یکی یاسر که گفت مدرسه برای فرهاد پیدا کرده و امروز برای مصاحبه و ثبتنام ببرمش و یکی الماس که با صدای غمگینی گفت حتما باید من رو ببینه. به یاسر گفتم که دنبالمون بیاد و به فرهاد گفتم: - آماده شو با عمو یاسر بیرون میریم. - چرا؟ - آماده شو. بچه پرو! زود آماده شد و اومد. به خونه مامان رفتیم چون حتما یاسر اول اونجا میاومد. اونجا خواهر زنم پرسید: - کجا میرید؟ - می بریم فرهاد رو یک مدرسه بهتر ثبتنام کنیم. - ا، چرا؟ فرهاد هم با تعجب نگاهم کرد. - مدرسهش زیاد آدم حسابی نداره. - چطور برگرده؟ - یاسر تا اتوبوس می رسونش. فرهاد با ترس از تغییر گفت: - من نمی خوام از این مدرسه برم! - چرا؟ - دوست هام همه این مدرسه هستن. پوزخند زدم و تیز نگاهش کردم. - منظورت همون دوستهات هستن؟ یکم رنگش پرید. - خوب همه خصوصیتهاشون که بد نیست. زیر لب بهش گفتم: - گوه نخور! چشمهاش پر از اشک شد. عصبی گفتم: - مرگ، گریه نکن. چندشم میشه از بچههایی که اشکشون دم مشکشون هست. مادر با حرص گفت: - ولش کن، چیکار داری بچه رو؟ انگار این جانب داری باعث شد فرهاد بیشتر احساساتش رو بیرون بریزه چون اشک از گوشه چشمش به زیر گونه ش راه افتاد.- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
ابرویی بالا انداختم. - عجب، و تو به من نگفتی! یکم هول شد. - آخه مادر جون گفت که بهت نگم. سر تکون دادم یعنی باشه. گفت: - بابا! - هوم! - چرا مادرجون و دایی و خاله باهم توی یک خونه زندگی می کنند؟ دایی راست میگه که مامانم خونه مادر جون و خانواده خودش رو بالا کشیده؟ تعجب کردم که چرا یکدفعه یاد مادرش افتاده و همچین سوالی پرسیده. - آره. بعد دایی و خاله ت به این خونه اومدن که از پدر بزرگشون بهشون رسید. خدا رحم کرد پدر بزرگشون دو سال بعد از فرار مامانت مرد وگرنه همین رو هم بالا کشیده بود. این خونه بزرگ بود و خود پدر بزرگت وصیت کرد که به بچههای یتیم این دخترش برسه. بقیه بچههاش پولدار بودن و همه خونه بالا شهر داشتن اما خود پدر بزرگت دوست داشت همین خونه آبا اجدادیش باشه پس اون ها هم قبول کردن که کلا خونه به اسم دایی و خاله ت باشه.- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
ارت صد و یک یک مرد جلو رفت و گفت: - خجالت نمیکشید؟ توی این چند سال کشور ما به شکل عجیبی پیشرفت کرده! وضع مالیمون و زندگیمون بهتر شده! حالا میخوان اون رو بکشید؟! یکی دیگهشون گفت: - این پسر هم شاهزاده زانیامون هست. ما نمیذاریم شاهزادهمون رو بکشید. پلیسها اسلحهشون رو در آوردن. - ما دستور داریم اگه نیاز شد به زور اونها رو بیازیم. این حرف یکجورایی باعث شد مردم احساس ترس کنند اما قبل از اینکه تصمیم بگیرن صدای قدمهای تندی اومد و بعد یک گروه مقابل ما قرار گرفتن. اول متوجه نشدم چه خبر هست اما بعد حواسم جمع شد. نیروی سفارت ایران بودن. نفس راحتی کشیدم. اونها ما رو نجات میدادن. - ایشون از کشور ما هستن و شما حق ندارید بهشون آسیب بزنید. اینطوری مشکل حقوقی درست میکنید. مردم و پلیسها خندیدن. یکی از همونها حرفی زد که به ضربالمثل ما بشین ببین بابا به حساب میاومد. اینطور چیزها براشون اهمیت نداشت. اون مرد دوباره گفت: - اگه آسیبی به یکی از ایرانیهای اینجا برسه ایران اعلام جنگ به اسواتنی میکنیم. این رو که گفت حساب کار دستشون اومد و ترجیح دادن معدبتر باشن. تا اون موقع من هم از بین مردم جدا شدم و با زانیا عقبتر رفتیم. یکی از پلیسها گفت: - ما باید با سرورمون شاهزاده دودو هماهنگ کنیم. - زود باشید. اون مرد چیزی به همراهانش گفت و به سمت کاخ دوید. استرس داشتم. به سمت رییس نیروی خودمون رفتم. - من شاهزاده زانیا رو تحویل نمیدم. با نگرانی نگاهم کرد. - اما اون چون تابعیت کشور ما رو نداره ما کاری نمیتونیم بکنیم. وحشت قلبم رو گرفت. مصر گفتم: - من بدون پسرم نمیام. نگاهی به زانیا کرد. - پس باید پنهانی ببریمش. - چطور؟! رو به پلیسها کرد. - بگین مردم متفرق بشن، ما اعتماد بهشون نداریم. اون مخالفتی نکرد و سریع مردم رو با داد و بیداد متفرق کردن. یکی از افراد خودمون بازوی زانیا رو گرفت و به من اشاره کرد. چیزی نگفتم. ماشین سفارت رو جلو اوردن و به بهانه سوار شدن گروهی زانیا رو توی صندوق عقب گذاشتن. انقدر این اتفاقات پنهانی افتاد و من بین اونها بودن که متوجه نشدن. رییس پلیس برگشت. - اجازه دادن که ملکه رو ببرید اما شاهزاده زانیا رو باید تحویل بدید. گفتم: - شاهزاده فرار کردن. با تعجب و عصبانیت گفت: - یعنی چی؟! - مردم فراریشون دادن. کلافه شد و نمیدونست چی بگه. به اون کارمند سفارت گفتم: - شاهزادههای من داخل کاخ پنهان شدن. آروم گفت: - بذارید شما رو به سفارت ببریم بعد برمیگردیم. سریع من رو داخل ماشین دوم سفارت کردن و به سرعت به سفارت رسوندن. توی حیاط سفارت زانیا به سمتم دوید. - مامان! همدیگه رو بغل کردیم و نفس راحتی کشیدم. مسئول سفارت سریع جای شاهزادهها رو پرسید و دوباره رفتن. یکی دیگهشوت به من گفت: - شاهزاده زانیا رو باید پنهان کنیم و کسی نفهمه توی سفارت هست. - باشه. زانیا رو باهاشون فرستادم بره. در سفارت مدام باز میشد و ایرانیها به داخل میاومدن. هرچی به من میگفتن به داخل سفارت بیام قبول نمیکردم و میگفتم: - تا شاهزادههام نرسن جایی نمیام. یک ماشین هم دنبال شاهدختهام فرستادن. گفتن: - حداقل بیان با شوهرتون ارتباط بگیرین. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد لاو باز شد و چهره ترسیده و رنگ پریده من رو به نمایش گذاشت. همیشه اعتقاد داشتم توی لاو من خیلی سریع جمعیت میاد اما اینبار احساس میکردم که اون زمان خیلی دیر میگذره. از اولین نفری که وارد شد شروع به تعریف ماجرا و نشون دادن زانیا ترسیده و... کردم. وقتی ماجرا رو تموم کردم سی نفر توی چت بودن. دوباره شروع به تعریف کردم. وقتی تموم شد سیصد نفر توی چت بود. و دوباره شروع به تعریف کردم. دفعه سوم که داشتم تعریف میکردم زاکیا به داخل پرید. - ملکه، باید بریم. چند نفر من رو شناختن دو نفرشون رو کشتم اما یکیشون تونست فرار کنه. بدون اینکه سوالی بپرسم دست زانیا رو گرفتم و دنبال زاکیا دویدم. لاو رو خاموش نکردم و گوشی رو همینطور بالا گرفته بودم که شرایط ما خوب معلوم بشه. همینطور که میدویدیم به زاکیا گفتم: - کجا میریم؟! - از درب مخفی خارج میشیم. - نمیشه، اصلا نمیشه، بچههای من اونجان. درحالی که بدون توجه به ترس من، من رو که قصد ایستادن داشتم به جلو هل داد گفت: - کسی از اون پناهگاه خبر نداره. جای ما الان ناامن هست. تا اونجا هم نمیتونیم بریم چون حالا که فهمیدن من اینجا هستم همه نگهبانها رو میفرستن. تا وارد باغ بشیم خبری نبود. باغ خیلی شلوغ بود. از پشت بوتهها به سختی به پشت درختها رفتیم و در رو پیدا کردیم. خارج شدیم. - با چی بریم؟ - باید پیاده فرار کنیم اما تا کجا رو نمیدونم. - به شهر میریم. یک خونه خرابه میشناسم که میتونیم درش پناه بگیریم. سر تکون داد. اومدیم حرکت کنیم که یکدفعه صدایی اومد: - اونجان! به عقب برگشتیم. چندتا سرباز نیزهدار! یاد بازی جنگهای صلیبی افتادم. زاکیا به سمت من برگشت و داد زد: - فرار کنید ملکه! من دست زانیا رو گرفتم و به عقب برگشتم. درحالی که فرار میکردم برگشتم و نگاهش کردم. یک دستش اسلحهش بود یک دستش قمه. زانیا با ترس گفت: - زاکیا، اون میمیره؟! - کاری نمیتونیم براش بکنیم پسرم. - من دوازده سالمه، میتونم بمونم و بجنگم. دستش رو سفت کشیدم و نذاشتم به عقب نگاه کنه. وارد شهر شدیم. مردم همه ترسیده بیرون بودن و از اونجایی که فرار من هم دیده شده بود احتمالا دنبالمون میافتادن پس من باید به سفارت ایرلن پناه میبردم. مردم با دست ما رو نشون میدادن. - اونهان! اونجان! - ملکه و شاهزاده زانیا! یک عده میگفتن: - بگیرینشون. یک عده میگفتن: - چی میگین شما؟! اون اینهمه کار برای ما کرده. - اون ملکه ماست. صدایی از پشت سرمون اومد: - بگیرنیشون. به عقب برگشتم. سربازهای شورشی بودن. نه، نمیذاشتم من رو بگیرن. دست زانیا رو گرفتم و به سمت مردم دویدم. اینها هم امن نبودن اما طرفدارهام ممکن بود سعی کنند نگهم دارن. اونها خیلی زود دست و بازوی من رو گرفتن و بین خودشون کشیدن و گفتن: - دور ملکه و شاهزاده حلقه بزنید. سربازها که رسیدن ایستادن. مخالفهای من هم غر میزدن: - میخوان جونتون رو برای اون زن خارجی از دست بدید؟ افراد محافظم هر کدوم نوعی اسلحه در آوردن. اینجا هر خونه چند نوع اسلحه داشت و احتمالا وقتی متوجه اوضاع آشفته شده بودن اسلحههای مختلفشون که شامل تفنگ، قمه، نیزه دستساز و بقیه سلاحهای محلی میشد رو در آوردن. اون شورشیها هم که از پلیس محلی شهر بودن و اسلحه داشتن تفنگهاشون رو در آوردن. وحشتزده متوجه شدم الان جنگ میشه و خیلیها کشته میشن. - نه، نه، نه! یکی از پلیسها گفت: - اگه ملکه و شاهزاده رو به ما تحویل بدید ماهم با شما کاری نداریم. -
شرایط دریافت مقام در نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
من درخواست رمانبانی دارم -
سلام
یک پست جدید توی رمان همه بچه های انجمن برامون می ذارید؟
-
سلام عزیزم لطفا زودتر چک لیست رو بنویس خیلی کنجکاوم
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
-
خداروشکر یکی از پارتها خیلی کوتاه بود ویرایش زدم این و گذاشتم
(نگین)
هرچهقدر هم بچهام درسش ضعیف باشد، غیرمنطقی است که بخواهم از روش تکنولوژی برای کنترل و ترغیبش استفاده کنم. نمیدانستم چه کاری درست است.
به نویان نگاه کردم. سرش در کتاب بود، ولی بهجای نوشتن مشقهایش، داشت صفحه ای از دفتر را خط خطی میکرد.
دستم را جلو بردم تا موهایش را نوازش کنم، ولی سرش را برگرداند و اخمهای ظریفی که روی پیشانیاش نقش بسته بود را نشانم داد.
دستم را پس کشیدم. مدادش را روی کاغذ رها کرد و بلند شد. حدس زدم شاید میخواهد کنارم بنشیند، ولی نه...
موبایلم را برداشت، اما تا خواست با جمع کردن دفترهایش از پیشم برود، صدای زنگ موبایل بلند شد و او را، هرچند کم و هرچند به زور، چند دقیقهی دیگر پیشم نگه داشت.
مادرم بود.
تماس را وصل کردم و «الو»یی گفتم که صدای خسته، ولی ذوقزده و خوشحالش در گوشم پیچید.
ـ الو، سلام نگینم. خوبی؟
لبخندی روی لبانم نشاند؛ البته نمیشد اسمش را لبخند گذاشت.
ـ خوبم، دورت بگردم جانم؟
صدای همهمهی پشت خط، صدایش را ضعیفتر میکرد. انگشت دست چپم را داخل گوشم گذاشتم تا بهتر متوجه شم چی میگه.
ـ امشب بیاید خونه، داره واسه خواهرت خواستگار میاد.
نگاهم لحظهای به نویان خورد که با انگشتان دستش بازی میکرد.
ـ به سلامتی... ولی چرا من بیام؟ مگه خواستگاری منه؟
تپق خندهای زد.
ـ ببین عزیزم، من الان کار دارم. امشبم باید بیای که هم من نویان رو ببینم، هم اون مادربزرگش.
دهانم باز ماند و چشمانم گرد شد.
یعنی چه؟ مگر خواستگار نگار، از خانوادهی آراز است؟
لبهایم لرزید و صدای بوقهایی که نشان از قطع شدن تماس میداد، در گوشم به سوتهای کرکنندهای تبدیل شد.
نگاهم به صفحهی گوشی بود، ولی ذهنم مدام آخرین جملهی مادرم را تحلیل و تکرار میکرد.
فکرهایم منطقی نبود، اما هرچه به بچههایم مربوط باشد، مرا بیمنطقترین آدم دنیا میکند.
نکند میخواهند نظر خانوادهام را جلب کنند تا بتوانند بچهام را از من بگیرند؟
نکند میخواهند با این کار، من و خانوادهام را مطمئن کنند که بچهام پیش خالهاش بزرگ میشود؟
اصلاً... اصلاً آراز خودش زن دارد. نازنین حتماً راضی نمیشود...
ولی نازنین همیشه گوشبهفرمان آراز بوده.
دلم میخواست سرم را بشکافم و تمام این فکرها را به بیرون پرتاب کنم.
بیاختیار، اپلیکیشن چکلیست را باز کردم. طبق چیزی که خانم شفیعی گفته بود، پیشنهاد روز داشت، پیشنهاد امروز روی صفحه نقش بست:
«پیشنهاد امروز: در رویدادهای خانوادگی شرکت کنید. حضور در جمع، به کاهش استرس کمک میکند.»
نفسم در سینه حبس شد و...
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
- کجا سر صبحی؟ من خستهم. - خفه بابا! کی از تو حال پرسید. گمشو... زود باش! با دلخوری بلند شد و همینطور که به سمت داخل خونه می رفت زیر لب غرغر کرد: - این درست نمیشه! یک پس گردنی بهش زدم. - خیلی داری پرو میشی ها! کاری نکن دوتا چپ و راست بهت بزنم کار دستت بیاد. بدون اینکه به سمتم برگرده سرعتش رو تند کرد و به سمت اتاقش رفت. حاضر بیرون اومد. سوار متورش کردم و حرکت کردیم. در همون حال گفتم: - با عموت درباره شرایط مدرسهت صحبت کردم. یک مدرسه خوب نزدیک خونه خودشون ثبتنامت میکنه. یک پولی هم داد که برات لوازم تحریر بخرم. - ا، لوازم تحریر پارسالم هم عمو گرفت.- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
همه متن های دلنوشته حرمان از خودته؟
-
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۱۳ چشمکی بهش زدم. - پس بریم؟ چشمکم رو جواب داد: - یواشکی از مردها! با خنده بیرون رو نگاه کردیم. کسی نبود. بدو بدو بیرون دویدیم. به سختی تونستیم آدرس بازار و اتوبوس رو پیدا کنیم و به بازار محلی شهر رفتیم. وای عاشقش بودم. فکر میکردی توی بازارهای فیلمهای کرهای تاریخی قدم میزنی. دنبال لباس گشتیم. چشمه گفت: - من هم باید با حجاب بپوشم؟ - آره دیگه، خیر سرت با سپاه اومدی! خندید. بعد از کلی گشتن من یک کت چینی قرمز که روش گلهای شیری داشت و به بغل با نخ بسته میشد با دامن ساده بنفش گرفتم. چشمه هم یک پیراهن بلند ماکسی آستین سه ربع آلبالویی گرفت. بیشتر لباس سنتیهاشون همین رنگها رو داشت. چشمه گفت: - کاش بشه با این روسری نپوشم! - یک شال قرمز بپوش و روش از این کلاه قرمزها بذار. - این هم خوبه! تو هم از اینها میذاری؟ اون سالها هنوز چیزی که جلب توجه نامحرم رو میکرد رنگ قرمز بود. - نه من یک روسری مشکی دارم همون رو میپوشم. یکجا ایستادیم و بستنی گرفتیم و پشت میزهای کوتاهی روی زمین چهار زانو نشستیم. تا بستنیمون رو درست کنند چشمه گفت: - میتونم یک سوالی ازت بپرسم؟ دقیقا حدس میزدم که چه سوالی میخواد بپرسه اما بخاطر اینکه احتمالا دیر یا زود باید بهش جواب بدم گفتم: - بگو. - تو... چرا با دانیال اونکار رو کردی؟ نفس عمیقی از سر کلافگی کشیدم. جواب دادن به این سوال برام آسون نبود. - اینکار شغل من بود چشمه. اون هم نه شغل معمولی. یک وظیفه. - پس عشق چی؟ توی چشمهاش زل زدم. - پس وطنم چی؟ سکوت کرد. من هم سکوت کردم. اون نمیفهمید من چی میگم پس بحث رو عوض کردم: - چشمه این مهمونیها چطور هستن؟ مثل مهمونیهای خونه دانیال هستن؟ - وای نه بابا خیلی وحشتناکتر! همه ساکتن آهنگ هم همیشه آروم و فقط کله گندهها پشت میز حرف میزنند و بقیه دور بار حرف میزنند. خندم گرفت. با تعجب پرسید: - چیه؟! - فکر کردم قافیهش رو طور دیگهای میخوای درست کنی. اول متوجه نشد و بعد زیر خنده زد. و بعد که خندهش تموم شد چشمش به چشم من خورد و بهم نگاه کردیم و هر دو زیر خنده زدیم. این خنده باعث دوستی بیشتر بینمون شد. وقتی برگشتیم بابک متعجب به سمتمون اومد. - شما کجا بودین؟! من و چشمه با خنده بهم نگاه کردیم و گفتم: - رفته بودیم لباس مهمونی بخریم. برگهاش ریخت. - چی؟! توی این وضعیت لباس رفتین بخرین؟ خندم گرفت. - بالاخره باید لباس داشته باشیم. پوفی کشید. چشمه گفت: - چی شده بابک؟ بنظر کلافه میای؟ دستی روی ریش کوتاهش کشید و گفت: - درسته من بیام؟ اگه من رو هم گیر بیاره و مجبورم کنه که براش کار انجام بدم چی؟ - خیلی چیزها ممکن هست اما مخالفت با اینکه هممون بریم ممکن خطرناکتر باشه. اونجا به کسی روی خوش نشون نده، از ما دور نشو و با آرمین دیدار نداشته باش و دعوا نکن. سر تکون داد. - همین کار رو میکنم. - کمکم هم آماده بشین. ممکن تا جا رو پیدا کنیم طول بکشه. - گفته یک نفر رو دنبالمون میفرسته. همون موقع سرگرد آریا که پشت سر بابک ایستاده بود گفت: - اما رفتن با اون صلاح نیست. معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاره. بهتر قبل از رسیدن اون ما بریم. - پس همین حالا آماده بشیم. - بله. -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
بیدار نشد. یکم ضربه رو محکم تر زدم. - هی، مرتیکه! آروم چشمهاش باز شد و با دیدن من نشست و گفت: - بابا! نگاهی به جاش کردم. - چرا اینطور خوابیدی؟ - توی خونه میترسیدم. اومدم روی بهارخواب منتظر شما باشم که خوابم برد. - اه، تو هیچؤقت مرد نمیشی! بعد همینطور که به داخل خونه میرفتم گفتم: - لباس بپوش میریم جایی. چشمهاش رو مالوند.- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و نه ** ترنج ** پنهانی از گوشه دیوار میرفتیم که صدایی از پایین اومد: - اونها بالا هستن. صدای شلیک اومد و بعد فریادی... وحشتزده به دادا نگاه کردم که روی زمین افتاد. تنم شروع به لرزیدن کرد. خدای من اینجا چه خبر بود! این چه چیزهایی بود که من باید میدیدم! زاکیا سریع گفت: - بانوی من، برید! زود باشید! و بعد خودش به سمت نرده برای تیراندازی به اونها رفت و ما با چشمهای اشکی درحالی که تصویر جنازه اون جوون از جلوی چشمم نرفته بود به سمت پناهگاه دیواری کوچیکی که آماده شده بود رفتیم. وارد شدیم. همه چسبیده بهم درحالی که میلرزیدیم ایستاده بودیم. تکتا دستش رو روی دهنش گذاشته بود و از شدت گریه تمام تنش میلرزید. دلم براش آتیش گرفته. حتما مرگ برادر خیلی سخت بود! یکدفعه یاد برادر خودم افتادم. یاد برادری که الهام قرار بود برام بمونه. یاد بیرحمی که در مقابلش انجام دادم و قلبم گرفت. برای اینکه از اون فکر و فضا دور باشم گفتم: - من دنبال زانیا میرم. صبیه دستم رو گرفت. - نمیشه! دستش رو کنار زدم. - باید برم. - پس من هم با شما میام. من مسئول محافطت از شمام. - نه، تو نباید بیای. خواست مخالفت کنه که مچ دستش رو گرفتم و گفتم: - تو باید بمونی و اگه من برنگشتم پسرهام رو نجات بدی. چند ثانیه بهم خیره شد و نمیدونم توی چشمهام چی دید که قبول کرد. یواشکی بیرون رفتم که صدای قدمهای چند سرباز رو شنیدم. سریع پشت ستونی پنهان شدم. چند سرباز درحالی که کسی رو دستگیر کرده بودن به سمتی میرفتن. دقت کردم زاکیا بود. الان باید چیکار میکردم! حتما اون رو میکشتن. نه نباید از دستش میدادم. الان باید میبود تا ما رو نجات بده. جلو رفتم. - هی! به سمت من که اسلحه رو به سمتشون گرفته بودم برگشتن. برگهاشون ریخت. شلیک کردم. به هیچکدوم نخورد اما باعث شد بخاطر عدم آمادگی هل بشن و زاکیا از فرصت استفاده کرد و کتکشون زد. نفر آخرشون که روی زمین نیفتاده بود اسلحه رو روی سر زاکیا گذاشت. - از جات تکون نخور. زاکیا ترسیده بود که من اسلحه رو از فاصله نزدیک درحالی که هیچکسی متوجه من نبود به سمت سر مرد گرفتم و بوم! اون که روی زمین افتاد اولین نفر زاکیا بود که به خودش اومد و دو مرد دیگه خیلی زود روی زمین افتادن. زاکیا به من نگاه کرد. - زانیا رو به اتاق پادشاه بردن که اگه سربازها به کاخ راه پیدا کردند و وارد اتاق پادشاه شدن فکر کنند که برای زانیا شورش شده. - بدو! هر دو به اون سمت رفتیم. قبل از اینکه کسی ما رو ببینه باید به اتاق میرسیدیم. زاکیا خیلی ماهرانه دو فرد نیزهداری که جلوی در بودن رو با گلوله از پا در آورد. در اتاق رو باز کردم و به داخل پریدم و اونجا جا خوردم. سوگل اونجا بود و با باز شدن یکدفعهای در ترسید و زانیا رو در آغوش گرفت. با دیدن ما هر دو به گریه افتادن. جلو رفتم و زانیا به سمتم دوید. همدیگه رو بغل کردیم. - پسرم! خدا رو شکرت! از زانیا جدا شدم و اون به سمت زاکیا رفت و هم رو بغل کردن و اونجا بود که فهمیدم چقدر رابطه بین اون دوتا صمیمی هست. با سوگل هم رو بغل کردیم. سوگل گفت: - من رو هم گرفتن. التماسشون کردم پیش شاهزاده بمونم. - خیلی لطف کردی! بریم. زاکیا گفت: - نمیتونیم بریم. - چرا؟ - شرایط برای بیرون بردن شاهزاده مناسب نیست. جلوی در پر از آدم هست. من با حرص و لجبازی گفتم: - نمیتونیم اینجا بمونیم. اگه اینجا ما رو گیر بندازن همه چیز گردن ما میافته و زانیا به عنوان شاهزاده یاقی شناخته میشه. - شما مگه اینستا ندارید؟ همین حالا لاو بذارید. همه چیز رو توضیح بدین و شرایط رو نشونشون بدین. از عصبانیت منفجر شدم. - ممکن یکی از اونها توی اینستا باشه و وارد لاو من بشه. - کی توی این وضعیت آنلاین هست آخه؟ بعدش هم وقتی جهان ناظر باشه اونها، حداقل از ترس رییسجمهور کشور همسایهمون جرات کاری ندارن. در آخر اون سه نیزهدار کشته شدن. دیر یا زود کسی از اینجا رد میشه و اونها رو میبینه. درحالی که دستم میلرزید گوشیم رو از جیبم در آوردم و گفتم: - زاکیا، برو اون جنازهها رو به داخل بیار و لباس یکی از اونها رو بپوش و نیزه توی دستت بگیر که حداقل اگه کسی که تو رو ندیده از اینجا رد شد فکر کنه محافظ دری. میدونستم خیلیها تلوزیون ندارن و زاکیا رو نمیشناسن. مخصوصا شورشیهایی که از خارج شهر آورده بود. زاکیا رفت و من هم با انگشت لرزون چندبار روی اینستا زدم تا باز شد. نت این کشور خیلی مشکل داشت. - تو رو خدا باز شو! تو رو خدا باز شو! باز شد. درحالی که نگاهم مدام به سمت در بود روی لاو کلیک کردم. شروع به چرخ زدن کرد. گوشی رو به سمت خودم گرفتم. - باز شو! باز شو الان میان! -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هشت اونها به سمت من برگشتن. محافظها از این فرصت استفاده کردن و سریع با تیر اونها رو زدن. قبل از اینکه به خودشون بیان روی زمین افتادن. به سمت تکتا دویدم و پسرم رو از بغلش گرفتم و بوسیدم. عذاب وجدان گرفتم که چطور بهش شک کردم. برای بچههای من داشت اینطور میجنگید. به عبدالوهاب نگاه کردم و وحشتزده پرسیدم: - حسین چرا پیش تو نیست؟! - برادرم دادا اومده بود، حسین گریه میکرد دادمش دست اون تا پیش دایهش ببره. - ای وای! بیرون رفتیم. زاکیا هم رسیده بود. - باید به اتاق حسین بریم. همه به اون سمت رفتیم. از طبقه پایین صدای قدمها میاومد. با استرس وارد اون اتاق شدیم. همزمان با ما یک سرباز پشت به ما اونجا بود. در کمد رو باز کرده بود و صدای داد پسری از اون داخل میاومد: - تو رو به مسیح ما رو رها کن! من که اسلحهم صدا خفه کن داشت یک تیر شلیک کردم و اون مرد روی زمین افتاد. جلو رفتم. دادا ترسیده حسین رو توی بغلش پنهان کرده بود. توی دلم گفتم: این محبت شما خواهر و برادر رو جبران میکنم! - دادا، منم، زود باش! باید بریم. دادا دنبال من راه افتاد. اون حالا یک پسر جوون بود. به زاکیا گفتم: - باید به اتاق زانیا بریم. باید اون رو هم با خودم ببرم. صبیه رو زودتر دنبال زانیا فرستاده بودم. ** دانای رمان ** چند ضربه به در اتاق زانیا زده شد. مادر جاسمین و دیبا که مسئول کاخ بود بعد از اینکه حمله شروع شد به اون اتاق رفته بودن. زانیا هم نگران به در نگاه میکرد. با صدای در هر سه قدمی عقب رفتن. مادر به دیبا نگاه کرد. دیبا با صدای آرومی گفت: - اصلا در رو باز نکن. اما صدایی از پشت سر بلند شد. - صبیهم. تو رو قرآن در رو باز کنید. مادر جلو دوید و در رو باز کرد. صبیه داخل اومد و سریع پشت سرش در رو قفل کرد و اسلحه به دست کنار بقیه ایستاد. یکم بعد در زدن. همه با استرس مونده بودن کی هست. صدا اومد: - به دستور شاهزاده دودو در رو باز کنید. همه بیشتر وحشت کردن و بهم چسبیدن. - ما کاری با شاهزاده نداریم. فقط قصد داریم ایشون رو به جایی امن ببریم. کسی باور نکرد. صدای ضربات بلندی از پشت در اومد و بعد... تق... در شکسته شد. همه پشت صبیه پناه گرفتن. چند نفر داخل اومدن. - شاهزاده رو به ما بدید. دیبا گفت: - نمیشه. - ما رو مجبور به زور نکنید. صبیه گفت: - شاهزاده رو میدیم اما به شرطی که اجازه بدید ماهم با ایشون بیایم. - امکان نداره. بعد جلو اومد و دست انداخت و بازوی زانیا رو گرفت و به سمت خودش کشید. زانیا داد میزد: - ولم کن! من شاهزادم. ولم کن! مادر جاسمین هم محکم شاهزاده رو گرفته بود و به مرد اجازه بردش رو نمیداد. یکدفعه یکی از مردها چاقویی توی پهلوی مادر فرو کرد. زن فریادی زد و دستش شل شد و شاهزاده رو همراه خودشون کشیدن و زنها رو با کتک دور کردن. زنها بین دنبال شاهزاده رفتن و رسیدن به وضع زن موندن و بعد ایستادن تا به اون زن کمک کنند. -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
و به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم حال خوبی داشتم. خوابیدن روی این فرش دستبافت خیلی بهتر از اون فرش نخ نمای خونه ست. بیدار که شدم اول از همه خدمتکارشون رو دیدم. با دیدن من لبخند زد. - خوب خوابیدی؟ خمیازه ای کشیدم. - صبح بخیر! - صبح بخیر! دارم صبحانه می اندازم، بیا آشپزخونه. بلند شدم و سرم رو خواروندم که یاسر از اتاق بیرون اومد. چپ چپی نگاهم کرد. - بیا اتاق لباس بدم عوض کنی. به اتاق دو نفرش با دریا رفتم. خودش هم پشت سرم اومد و در رو بست و با جدیت گفت: - چی شد؟ - چی؟ - صحبت با الماس. شونه ای بالا انداختم. - یکم معرفی جانبی داشتیم و از هم خوشمون اومد. فکر کنم رسمی توی رابطه رفتیم. نیشخند زد. - این عالیه! از در جدا شد. - بیا بریم صبحانه. - یاسر! - جان! حالا که کارش رو خوب انجام دادم بهم جان میگه. - می خوام فرهاد یک مدرسه خوب بره. سر تکون داد. - باشه، یک مدرسه بالا شهر ثبتنامش می کنم و براش سرویس می گیرم. - زودتر. - همین امروز و با رضایت بیرون رفت. یک شلوار و تیشرت نخی پوشیدم و بیرون رفتم. صدف پشت سفره بود و بچه ش روی پاش بود و شیشه رو توی دهن بچه گذاشته بود. با دیدن من لبخند زد و سلام کرد. لبخند مصنوعی زدم و جوابش رو دادم. دل چرکین بودم. بهش شک کرده بودم و از تمام وجود دوست داشتم شکم الکی باشه. صبحانه خوردیم و من چندبار زیر چشمی به صدف و بچه ش نگاه کردم. بعد از صبحانه یاسر من رو به همون جای همیشگی رسوند و پول خوبی بهم داد. - برای فرهاد لباس و لوازم تحریر نو بخر. من هم میرم مدرسه پیدا کنم. فردا پرونده ش رو می گیرم. - باشه. و پیاده شدم و در حالی که دیگه حالم از همشون بهم میخورد به سمت خونه رفتم. به خونه که رسیدم و وارد شدم دیدم فرهاد توی بالکن بدون بالشت و پتو خوابیده. جلو رفتم و با پا آروم به پهلوش زدم. - هی!- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
بنظرم زودتر پارت جدید بذار تا کاربرهای نودهشتیا نترکوندن تاپیکت رو 😂
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 5
-
تایمش و ندارمم🥲 کارورزی دارم صبح تا عصرو توی مزون کار میکنم بعدشم جنازم، وگرنه ایدههاش اوکیه تقریبا چیزی هم ازش نمونده تا تموم بشه
-
-
-
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هفت - کاکی! کاکی پسر سواد از زن اولش بود. دست من رو دو دستی گرفت و همینطور که نفس نفس میزد گفت: - باید زود باشی! نگاه افراد دورمون به ما بود. صدام رو پایین آوردم و گفتم: - چی شده؟! نگاهی به بقیه کرد و گفت: - بریم یکجای دیگه. بلند شدم و درحالی که همه نگاهها به ما بود به بیرون جمعیت رفتیم. هنوز دست توی دست بودیم. دوباره نگران نگاهش کردم. - حسابی من رو ترسوندی، بگو چی شده! - من باید زودتر میگفتم. شاید هم اصلا نباید میگفتم. اما عذاب وجدان داره دیونهم میکنه. دیگه حسابی نگران شده بودم. گفت: - چند وقت هست که دودو داره توطئه میکنه. امشب چون سرورمون نیست به کاخ حمله میکنند. - ای وای! سریع همراههام رو خواستم. به کاکی گفتم: - تو بچهها رو به خونه هستیا ببر. اون خواهر تنی دودو هست اگه چیزی بشه میتونه زمانت بچهها رو بکنه. - شاهزادهها توی کاخ هستن، اونها مهم هستن. درحالی که یک چیزی توی ذهنم میگفت شاید اون داره دروغ میگه گفتم: - من دنبال شاهزادهها میرم. زاکیا گفت: - شما نباید بیان. من قصر و شاهزادهها رو نجات میدم. - همچین چیزی ممکن نیست. من حتما میام. - ملکه! درحالی که استرس شدیدی داشتم گفتم: - زاکیا دیر میشه! باید بریم. سریع سوار ماشین شدیم. مدام به راننده میگفتم: - تندتر! تندتر! به کاخ نزدیک شدیم. زاکیا گفت: - بهتره از درب اصلی وارد نشیم. احتمالا اگه شورش باشه اون در رو گرفتن. - برو جلوی در غربی. به سمت در غربی رفتیم. با دیدن نگهبانها که جلوی در افتاده بودن وحشتزده شدیم. پیاده شدم و به سمت در دویدم. زاکیا هم دنبال من اومد. به در میکوبیدیم. - تو رو خدا در رو باز کنید! بچههام داخل هستن! هرچی به در زدیم فایده نداشت. ایستادم و به زاکیا گفتم: - کاخ یک در مخفی هم داره. انگار اون هم میدونست. باهم به سمت درب مخفی دویدیم. همراههامون هم دویدن. آرایشگرم رو با بچهها فرستاده بودم. به در مخفی رسیدیم و بازش کردیم و داخل رفتیم. همهمه توی کاخ نشون دهنده وضع غیر عادی بود اما تا به درب اصلی نرسیده بودیم هیچکسی رو ندیدم. وارد که شدیم به اینور و اونور نگاه کردم اما کسی نبود. گفتم: - امروز تکتا به کاخ اومده بود و من بچهها رو بهش سپردم و رفته بودم. - کار اشتباهی کردید! اگه اون هم طرف برادرش باشه شاهزادههای رو از دست دادیم. بدنم یخ زد اما گفتم: - تکتا از همسر دوم پادشاه هست. امکانش نیست باهم متحد باشن. وقت نشد که جوابی بده چون از دور دو نفر رو دیدیم. گفت: - ملکه شما سراغ شاهزادهها برید من به حساب اینها میرسم. کلتی که همیشه همراهم بود رو برداشتم و به سمت اتاق خودم دویدیم. به جلوی در رسیدم و دیدم تکتم چاقو دستش گرفته و حالت حمله داره و محافظها هم دورش اسلحههاشون رو آماده گذاشتن اما اونهایی که روبهروشون بودن تعدادشون بیشتر بود. داد کشیدم: - دور بشین، نامردها!