رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    1,027
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده

  1. خوبه اما یکم داره با سرعت کندی حرکت می کنه
  2. دوران جوانی (هجده سالگی) زمانی که خدمت پدر بزرگوار مقام معظم رهبری حضرت آیت الله سید جواد خامنه ای می رسیدم، از من موقعیت درسی ام را سؤال می کرد و سپس مکررا تاکید می کرد: که آقا سید حسین، خوب درست را بخوان و مثال می زد و می فرمود: ببین! آقا سید علی به زودی به مقام اجتهاد می رسد. از چیزهایی که به یاد دارم این است که مرحوم آقا سید هاشم میردامادی – پدربزرگ مادری مقام معظم رهبری – و مرحوم پدر مقام معظم رهبری عنایت خاصی به آقا داشتند و بارها شنیدم که می فرمودند: علی آقا آینده خوبی دارد; چرا که خیلی کنجکاو و پی گیر درس است، به استاد زیاد اشکال می کند و به مباحثه کردن علاقه دارد. تکیه کلام پدر مقام معظم رهبری این بود که (به زبان ترکی) می فرمود: علی پسرم! علی پسرم! آقای سید حسین میردامادی (دایی مقام معظم رهبری – مشهد)
  3. پارت هشت - پیش مادر من می‌ذاریم، اون پیر شده و نمی‌تونه به جنگ بیاد. - من نمی‌خوام شما بخاطر من آسیب ببینید. - اینطور نگو. ما باید غیرت داشته باشیم ث بهم کمک کنیم. مادر تشکر کرد و گفت: - کی حرکت می‌کنیم؟ - همین حالا. باید توی هوا تاریکی به غارشون برسیم. چون بیرون از غار هستم و احتمالا پسر تو رو توی غار گذاشتن. تا قبل از اینکه صبح بشه و برای خوردن غذاشون برگردن باید نجاتش بدیم. وقتی که ترس مادر رو دید دلش سوخت و با محبت گفت: - نگران نباش! نجاتش میدیم. بعد به داخل لونه رفتن. مامان رفت تا برای بابا کبوتر ماجرا رو تعریف کنه و خاله کلاغ هم جوجه‌ها رو آماده کرد و با خودش به خونه مامانش برد. جوجه‌ها گفتن: - ما نمی‌خوایم اینجا باشیم. - الان همه ما توی شرایطی هستیم که نمی‌خوایم باشیم اما سعی می‌کنیم هم رو درک کنیم و بخاطر پیدا شدن داداشتون بهم کمک کنیم پس شما هم سعی کنید کمک کنید. جوجه‌ها گفتن: - ما چطور می‌تونیم کمک کنیم؟ - همین که مراقب خودتون باشید و صبوری کنید کافیه. - ما ماهم می‌خوایم بیام دنبال داداشمون. خاله کلاغه اخم کرد و گفت: - نه، نمیشه. اینکار برای بچه‌ها نیست. - ما بچه نیستیم، بزرگ شدیم. - بزرگ شدن رو سنی که قانون بگه تایید می‌کنه. ولی جوجه‌ها هنوز اصرار می‌کردن: - اما ما خودمون می‌دونیم بزرگ شدیم. - همون‌قدر که داداشتون می‌دونست بزرگ شده؟ جوجه‌ها سکوت کردن. خاله گفت: - نباید گول غرورتون رو بخورید و خودتون رو توی دردسر بندازین.
  4. پارت هجده - اینجا هم که می‌بینید. حالش کوچیکه اما سه تا اتاق خواب داره که هر کدومتون یک اتاق می‌تونید بردارید. امیرعلی هم که بالا توی خونه هست. مغازه پایین رو هم برای تمرین‌هامون استفاده می‌کنیم. یک چیز دیگه هم باید بهتون یادآوری کنم. یکم جابجا شد. انگار از حرفی که می‌خواست بزنه معذب بود. - ببینید به خود امیرعلی هم میگم؛ نمی‌خوام بی‌ناموسی پیش بیاد و خدایی نکرده پای زنی اینجا باز بشه. نبینم مست میان و میرین. توی این خونه دختر و خواهرم زندگی می‌کنند رعایت کنید. سرم پایین بود. اخم‌های داروین هم درهم بود. بهش برخورده بود. شایان بزرگ‌ترین ما بود و سی و یک سال داشت. بعد من و داروین که همسن بودیم و امیرعلی. استاد خدافظی کرد و بالا تازه رفت. وقت کردم نگاهی به دور و بر کنم. دیوارهای کاغذ دیواری آبی کهنه‌ای داشت که انگار داشت می‌کند. یک فرش بلوطی هم استاد از ایران اورده بود که توی هال کوچیک خونه پهن کرده بود. یک کاناپه سه نفره با دوتا تک نفره به رنگ سفید هم داروین خریده بود که ناخواسته با کاغذدیواری‌ها هماهنگ بود. یک آشپزخونه کوچیک جزیره‌ای داشت. تلوزیونی هم رو به روی کاناپه‌ها گذاشته بودن که اون هم استاد داده بود. یک تابلو هم به دیوار وصل بود که انگار ده ساله همین‌جاست. اتاق‌هامون که خیلی ساده و کوچیک با موکت و تخت فلزی بود رو انتخاب کردیم. تا موقع شام داروین کارت آورده بود و بازی می‌کردیم بعد از شامی که حاضری درست کردیم همه آماده شدیم تا بریم شهر رو دور بزنیم. قبل از رفتن داروین گفت: - هرکی می‌خواد یک جفت با خودش بیاره؛ من قبل از اومدن به اینجا با یک دختر ترک که به اینجا مهاجرت کرده به اسم هلن دوست شدم که اینجا تنها نباشم. من هم به سایه زنگ زدم. امیرعلی که کلا اگه اسم همچین چیزهایی رو می اوحرد استاد کلش رو می‌کَند. شایان هم بدتر. بیرون رفتیم. دیدیم آوا آماده دم در ایستاده. امیرعلی ابروش رو بالا انداخت. - کجا؟ - دیدم که لباس پوشیده توی حیاط هستین فهمیدم دارین میرین خوش‌گذرونی، من هم میام. شایان خندش گرفت - جان! - کسی بالا نیست. خانواده رفتن جاهای تاریخی اینجا رو ببینند اما من حوصله‌م با این چیزها سر میره اما فکر نکنم شما برای این لوس‌بازی‌ها برین پس من با شما میام. امیرعلی که هیچ‌وقت دوست نداشت توی بیرون رفتن‌هاش از خانواده کسی باهاش بیرون بیاد بهونه آورد و گفت: - ما چندتا پسریم؛ تو نمی‌تونی بیای. امیرعلی از دوستی ما با آوا خبر نداشت. آوا بدون توجه به حرف امیرعلی گفت: - نه، من هم میام. داروین با لودگی گفت: - بزار بیاد بچه. امیرعلی با اخم نگاهش کرد - به تو چه! بعد به آوا رو کرد. - چیکار می‌تونم بکنم! بریم. قرار شد با پارس شایان بریم. استاد و شایان ماشین آوردن. آوا یک رکابی راه‌راه سفید و بنفش با شلوار صورتی پوشیده بود و آرایش کرده بود و موهاش رو دو طرف صورتش انداخته بود. دم یک خونه نگهداشت یک دختر خانم امد بیرون اینطور که شنیده بودیم دختره یک دختر پولدار بود که داروین برای اینکه بچاپش باش دوست شده بود دختره میاد بیرون یک دختر قد متوسط برنزه موهای موج دار نباتی و چشمای کاکایویی سلام احوال پرسی کردیم سوار کمری البالویی خودش شد بچه پولدار بود دیگه بعد رفتیم دنبال سایه وقتی امد بیرون امیرعلی سرشو پایین انداخت من با لبخند و شایان با نیش باز نگاش کرد داروین و اوا هم باهاش دست دادن امیرعلی سرش پایین بود و دستشو مشت کرده بود سایه یک تاپ که یک استین داشت به رنگ البالویی با شلوارک شکلاتی پوشیده بود -سلام.
  5. پارت هفت - ما نمی‌خوایم بریم، می‌خوایم پیش شما بمونیم. - بابایی، اینطور وقت‌ها باید به حرف مامان و بابات گوش کنی تا بتونند شرایط رو بهتر کنند. و پیشونی پسرش رو بوسید. مادر هردوی اون‌ها رو به لونه خاله کلاغ برد و نه جلوی جوجه‌ها بلکه کناری برای خاله کلاغ ماجرا رو تعریف کرد. خاله کلاغه هم حسابی ترسید. - برین دنبال جوجه‌تون. اون‌ها رفتن و خاله کلاغه به داخل لونه برگشت و نگاهی به جوجه‌ها که حسابی ترسیده بودن کرد و گفت: - براتون خوراکی بیارم؟ جوجه‌ها سر تکون دادن یعنی آره. اون روز جوجه‌ها ناراحت گوشه لونه نشسته بودن و گاهی آروم گریه می‌کردن. خاله کلاغه می‌بوسیدشون و می‌گفت: - گریه کنید، حق دارید ناراحت باشید. بیان بغل من. و جوجه‌ها رو بغل می‌کرد. سر شب بود که مامان و بابا اومدن. جوجه‌ها به سمتشون دویدن. - داداشمون کجاست؟! چرا داداشمون رو نیاورین؟! مادر گفت: - مامان آروم باشین! اینکارها زمان می‌بره. بعد پدر جوجه‌ها رو به داخل لونه خاله کلاغه برد و مادر و خاله کلاغه مشغول به گفت و گو شدن. خاله کلاغه نگران گفت: - چی شد؟! - لونه خفاش‌ها رو پیدا کردیم. اما یکم از اینجا دور هست. ما باید به اونجا بریم و جوجه‌مون رو برگردونیم. - شما از پس اون‌ها برن نمیان! مادر با وجود ترسی که داشت محکم ایستاد و گفت: - اما باید اینکار رو بکنم. مادر و پدر باید از بچه‌هاشون مراقبت کنند. - اما اگه بلایی سرت بیاد چی؟ میشه بعضی وقت‌ها از دوست‌ها کمک گرفت. - مثلا کی؟ کی زورش به خفاش‌ها می‌رسه. خدا به ذهن خاله کلاغه یک راحل داد: - من... یعنی ما کلاغ‌ها. من با دوست‌هام صحبت می‌کنم که برای کمک بهتون بیایم. مادر چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: - اگه تو بیای جوجه‌هام رو پیش کی بذارم؟ من دیگه آشنایی توی جنگل ندارم. خاله کلاغه گفت:
  6. عزیزم قوانین تایپ رمان رو بخون برای رمان زدنت اینجا راحت تر میشی

  7. ملیکا ملازاده

    متن مذهبی

    کاش میتونستم رو به رویِ آینه به قلبم اشاره کنم و بگم این قلب مصداقِ بارز القلب حرم الله‌ست!
  8. پارت هفده از مامان دلخور بودم بخاطر اینکه ترکمون کرده و رفته بود و هم بخاطر اینکه این مدت نه برای دیدنمون اومده بود و نه دعوتنامه فرستاده بود که ما بیایم اما باز هم دلم تنگش بود! یکی دستم رو گرفت. نگاه کردم. یاسین بود. نگاه گذراری بهم انداخت. - گریه نکن. آه خدای من، کی گریم گرفت؟ اشک‌هام رو پاک کردم و به بیرون نگاه کردم. حدود نیم ساعت گذشت که روبه روی یک خونه نسبتا بزرگ و شیک پیاده شدیم. با تردید به سمت در رفتم و چند ضربه‌ای بهش زدم. در خیلی سریع باز شد. چشم توی چشم مامان شدم قلبم تیر کشید. آب دهنم خشک شد. اگه دستم هنوز تو دست‌های یاسین نبود مطمعنا بیهوش می‌شدم. یک قدم جلو اومد. خودم رو توی آغوشش پرت کردم. چند ثانیه سکوت با هق‌هق من و مامان شکست. - ما...ماما...مامان! - جونم! جونم دخترم! جونم سایه من! بعد از چند دقیقه رضایت دادیم از آغوش هم جدا بشیم. بهش نگاه کردم. پوست برنزه شده، قد بلند، چشم‌های یشمی، موهای رنگ شده کاراملی. چرا انقدر دلتنگ شده بودم؟ چرا گریه کردم؟ اون خودش رفت پس من چرا... اه لعنتی! چند قدمی عقب رفتم. تاپ دور گردنی جیگری با دامن کوتاه مشکی پوشیده بود. به سمت یاسین برگشتم. با محبت و دلسوزی نگاهم می‌کرد لبخند تلخی زدم و به مامان نگاه کردم. - مامان این یاسینه. مامان با تعجب گفت: .- یاسین پسر نگین؟ ماشاءالله! دستش رو به سمتش دراز کر. یاسین دستش رو فشرد. - حالتون خوبه؟ - ممنون عزیزم! تو خوبی؟ یاسین متواضانه گفت: - بله، ممنون! مامان راهنماییمون به داخل خونه کرد. خونه دوبلکس بود و هال بزرگی داشت. لوستر درازی هم از سقف به صورت مارپیچ آویز بود و تا نزدیکی زمین می‌رسید. کاغذ دیواری‌ها پوست‌پیازی بودن با خطوط منحنی بلوطی. سرامیک‌ها هم یک در میون لیمویی و ماشی بودن یک دست مبل استخونی هم وسط هال بود و تلوزیون با تمام وسایل صوتی پشت تنها فرش فانتزی شیش متری دودی خونه قرار داشت. مامان ازمون پذیرایی کرد و بعد یاسین خداحافظی کرد و رفت. اتاقی که برای من انتخاب کرده بود کاغذ دیواری‌های بنفش داشت و سرامیک‌هاش مثل هال یکی در میون به همون رنگ بود. تخت دو نفره سلطنتی با رو تختی سوسنی. تخت کوسن‌های کوچیک ولی زیادی داشت که بهشون زنگوله وصل بود و پرده حریر سوسنی هم از بالای تخت آویزون بود. کمد بزرگ سلطنتی گوشه اتاق سمت چپ تخت و میز استخونی رنگی هم گوشه اتاق سمت راست تخت بود. یک قالی کوچیک ایرانی دستبافت به رنگ استخونی هم رو زمین پهن بود. آینه دراول سلطنتی هم کنار در بود که همون موقع تصمیم گرفتم در اولین فرصت بذارمش توی سالن، چون بنظرم زیادی گنده بود من مینیمال ترجیح می‌دادم. سمت دیگه در هم یک تابلو بود با طرح یکی از اون عکس‌های بد بد از مامان بود با لباس کوتاه مشکی که صلیبی هم گردنش بود روش هم نوشته بود: * دیگر مرا به داشتن تو انتظاری نیست نه من حال عاشقی دارم و نه تو لیاقت عاشق شدن * اتاق خیلی به دلم نشست. جز چیز هایی که باید ازش کم یا اضاف کنم عالی بود. ** یاسین ** واقعا کشور قشنگیه، ولی نیومده دلم برای ایران تنگ شده بود. دوباره تاکسی گرفتم و به خونه استاد رفتم. مامان سه تا النگوی دستش رو فروخت و پولش رو به من داد که توی کشور غریب یک پول اولیه داشته باشم. توی تاکسی وقتی متوجه شدم اون خونه از خونه سایه این‌ها خیلی دور هست آهی کشیدم. خوبیش این بود که یونان مهاجر غیر قانونی برای نیروی کار زیاد می‌گرفت. به آدرسی که داده بودن رسیدم. خونه به سبک اروپایی و کوچیک بود که دو طبقه داشت و زیر طبقه اول مغازه بود. برعکس خونه‌های اروپایی حیاط شمالی نداشت و یک حیاط خلوت کوچیک داشت که با حصار چوبی بسته شده بود و دیوارها رنگ گلبهی داشت و یک سقف شیروانی چوبی سوسنی داشت. خونه خیلی حالت دخترونه بود و از فکر زندگی توی همچین خونه‌ای خندم گرفت. زنگ رو زدم. زنگ‌های اینجا قدیمی بود و آیفون تصویری نداشت. - بله! - یاسینم. - داخل بیا. داخل رفتم. امیرعلی پسر استاد حدود چهار سال از من کوچیک‌تر بود یعنی من بیست و دو سالم بود و اون هیجده که با یک سال جهشی خوندش و به دانشگاه رسیده بود. استاد هم کنارش نشسته بود. با همون هیکل چهارشونه، پوست جوگندمی و مو و چشم‌های مشکی. جز اون دوتا شایان عموی کوچیک امیرعلی و داروین هم بودن. جلو رفتم و سلام کردم. با استاد دست دادم امیرعلی به کتفم ضربه دوستانه‌ای زد و گفت: - چه عجب تشریف اوردین! لبخند معذبی زدم. نمی‌دونستم چه جوابی بدم. استاد اشاره کرد بشینیم. همه نشستیم. همون‌موقع صدای سلامی اومد. دوباره بلند شدیم. نگاه کردم. ناخودآگاه خشک شدم. به صورت زنی که مطمئن زن استاد بود نگاه کردم. دست و پام می‌لرزید. یک حسی عجیبی بهم دست داده بود. من چم شده بود؟! با چشم همه اعضای صورتش رو می‌بلعیدم ولی اصلا حسی که به سایه داشتم رو نداشتم. یکجوری شده بودم. یک حس خوب! اصلا... اصلا نمی‌دونم چرا ناخودآگاه محوش شدم. اون همدهمینطور شده بود. بعد از چند لحظه ببخشید آرومی گفت و رفت. من هم نشستم. با نگاه استاد با خجالت سرم رو پایین انداختم. خودم بهتر می دونستم کاری نکردم ولی خجالت کشیدم. چندتا سرفه مصنوعی کرد و شروع به صحبت کرد: - اول اینکه همه خوش اومدین! یکم درباره شرایط زندگس در اینجا بهتون بگم. فکر نکنید اومدین خارج کشور و دیگه امنیت اقتصادی و... هست. اینجا تورم زیاده و کشور ورشکستگی مالی خورده برای همین سر این مسائل یکم اذیت می‌شین. براتون دانشگاه هم ردیف کردم اما فعلا فقط کلاس‌ها رو شرکت می‌کنید تا وقتی که بتونید ویزا بگیرین. برای کنسرت آخر ماه آماده می‌شیم و پول بلیط کنسرت دستمون رو می‌گیره اما باز هم بهتر برای خودتون هم شده سرکار برین. این‌ها رو شنیدم یکخورده توی ذوقم خورد. توقع نداشتم اینجا هم بی‌امنی اقتصادی رو ببینم. اما حداقل راحت بودم که اون خانواده عجوز و مجوز دورم نیستن و این خوب بود. استاد دوباره شروع به حرف زدن کرد:
  9. پارت شیش خفاش‌ها خوشحال شدن و نزدیک‌تر رفتن. خوش‌پر داد زد: - داداشی، بیا داخل. اما پسر کوچولو سرخوش به سمتشون برگشت و گفت: - اون‌ها خطرناک نیستن، نگاه کنید. پرنده‌های مهربونی هستن! اما تا روش رو برگردوند اون خفاش‌های بدجنس از موقعیت استفاده کردن و سریع اون رو به پنجه گرفتن و پرواز کردن. بقیه جوجه‌ها شروع به جیغ و داد کردن اما خفاش‌ها به سرعت داشتن فرار می‌کردن. خوش‌پر چندتا بال زد و دنبال اون‌ها راه افتاد اما اصلا امکانش نبود بهشون برسه. به لونه برگشت. خواهر کوچولوش مدام داشت گریه می‌کرد. اون رو بغل کرد. - گریه نکن! گریه نکن! - داداشی رو بردن! چه بلایی سرش میارن! اون چیزی نگفت. خودش هم نمی‌دونست چی میشه و گفت: - نمی‌دونم، تو اینجا بمون من میرم هرطوری باشه پیداش می‌کنم. خواهر سریع گفت: - نه، نه! ما نباید از درخت دورتر بریم. تازه الان که این اتفاق ترسناک افتاده اصلا نباید از لونه دور بشیم. خواهر مراقب بود که با وجود ترس و ناراحتی زیاد تصمیم هیجانی نگیرن. هر دو جوجه توی لونه موندن و با اینکه خیلی دوست داشتن بیرون برن تحمل کردن تا مامان و بابا رسیدن. تا داخل اومدن جوجه‌ها با گریه به سمتشون دویدن و توی بغل گرفتنشون. مامان و بابا از حال جوجه‌ها نگران شدن. - چی شده؟! خوش‌پر با گریه گفت: - داداشی... رو... غریبه‌ها... بردن. مادر و پدر خشکشون زد. - چی؟! جوجه‌ها دیگه از شدت گریه نتونستن جواب بدن. مادر نشست و نگران پرهای دخترش رو گرفت و داد کشید: - گفتم چی گفتی! دختر کوچولو می‌دونست که مامانش از اون عصبانی نیست که داره فریاد میزنه و چون نگرانه به این حال افتاده؛ پس نترسید و چندبار هق زد و سعی کرد خودش رو آروم کنه تا بتونه همه چیز رو کامل و با جزئیات برای مادرش تعریف کنه که اون‌ها دقیقا بدونند چه خبره و دقیقا بدونند چیکار کنند. تمام ماجرا رو تعریف کرد. مامان و بابا ترسیدن. وقتش بود که بزرگ‌ترها شرایط رو جمع کنند. پدر گفت: - خوب کاری کردین که دنبالشون نرفتین. اینطور وقت‌ها فقط باید منتظر بمونید تا بزرگ‌ترها بیان یا می‌تونید به آقا پلیسه جنگل زنگ بزنید. حالا هم بیان شما رو لونه خاله کلاغ می‌ذارم تا ما ببینیم چیکار کنیم.
  10. اسم رمانت رو بنویس نه تایپ رمان 😂

  11. من در آغوش تو به همه آن چیزی که می خواستم رسیدم آغوشی که برای من فقط آغوش پسر همسایه ورزشکارم نبود آغوش تنها کسی که توی زندگی م داشتم برای من پرورشگاهی بود
  12. طاهره جلو رفت و سرش رو روی سینه آرشا گذاشت و با عشوه گفت: - اما تو چنین نیستی! آرشا پیشونیش رو بوسید و در آغوشش گرفت و گفت: - حق شما خیلی بیشتر از این هست عزیزم! و بعد چون احساس کرد همسرش به نوازش بیشتر از سخنرانی احتیاج داره بحث رو تموم کرد. اون شب بحث تموم شد اما فرداش سمیه و طاهره که هم رو دیدن سمیه گفت: - سخنمان را به آرشا گفتی؟ طاهره خندید و گفت: - خیر! سمیه با تعجب گفت: - مگر خود اصرار نداشتی که زودتر به آرشا بگویی؟ طاهره با کمی بدجنسی گفت: - آخر اتفاقاتی افتاد که نتوانستیم وقت برای سخن گفتن داشته باشیم. و سمیه هم احساس کرد که آتیش گرفته. اون روز کار آرشا کمتر بود و سر همین به اعتماد گفت: - بیا بریم زمین‌های دور شهر رو ببینیم و ببینیم می‌تونیم جایی برای کشاورزی پیدا کنیم یا نه. - برادر این منطقه کوهستانی است و کشاورزی در اینجا عجیب می‌آید. - اما باز هم شاید پیدا بشه. آرشا فکر کرد احتمالا زمین‌هایی که صاحب نداشته باشن اینجا پیدا میشن. آرشا بدش نمی‌اومد که این پنج سالی که باید دور باشه تا خلافت امام‌ها تموم بشه رو اینجا بگذرونه. از محیط اینجا خوشش اومده بود. به کوه‌ها رفتن و دنبال زمینی گشتن. اعتماد خسته شد و یکجا نشست. آرشا گشتن رو ادامه داد اما خودش هم داشت متوجه میشد که همچین جایی پیدا نمیشه. وقتی که تقریبا قانع شد داشت به سمت اعتماد می‌رفت که احساس کرد چیزی زیر پاش حرکت می‌کنه اما قبل از اینکه بتونه پایین رو نگاه کنه درد خیلی شدیدی پاش رو گرفت. فریاد کشید: - آخ! روی زمین نشست. مار رو دید که به سرعت ازش دور میشه. صدای اعتماد رو شنید: - برادر، چه شده است؟! اعتماد بالای تپه بود و داشت به سمت اون می‌اومد. با وجود درد زیاد فریاد کشید: - نیا، اینجا مار هست، نیا! اعتماد ایستاد. نگاهی به دور و بر کرد تیکه چوبی پیدا کرد و با احتیاط به اون سمت اومد. - برادر! کنار آرشا نشست. آرشا پاچه شلواری که کنیزها براش دوخته بودن رو بالا زد. هر دو از دیدن خون و سوراخ روی پا ترسیدن. آرشا گفت: - چوب رو به من بده. اعتماد که حسابی هل شده بود و نمی‌دونست چیکار کنه چوب رو به دستش داد. آرشا چوب رو توی زخم فرو کرد و خودش با تمام وجود فریاد کشید: - خدا! با وجود درد زیاد چوب رو توی زخم چرخوند. خون فوران زد و بدن آرشا هم می‌لرزید. چوب رو در آورد و دست‌هاش رو تکیه‌گاه بدنش قرار داد و به اعتمادی که با وحشت می‌گفت: - برادر! چه کردی؟! گفت: - بالای... زخم رو... ببند. اعتماد نگاهی به دور و برش کرد. چیزی نبود. اما یادش اومد هنوز به یادت قدیم‌ها روی سرش عمامه می‌ذاره. عمامه رو برداشت و باز کرد. - حال زخمتان را خواهم بست. بالای زخم رو محکم‌تر بست اما آرشا نذاشت زخم رو ببنده و گفت: - این راه باز باشه که زهر بیرون بریزه. - باید به شما کمک کنم تا برویم. آرشا وزنش رو روی شونه‌های نحیف اعتماد انداخت و به هر سختی بود از کوه‌ها پایین رفتن. وارد شهر که شدن مردم متوجه شدن و به سمتشون دویدن. - ای تازه‌وارد، تو را چه شده‌است؟ اعتماد بجای آرشا که دیگه بیحال بود جواب داد: - مار برادرم را گزیده است. * رمان گمشده در زمان
  13. پارت پنجاه و دو مرد به کمکش اومد و اون رو باهم به حجره طبیب سنتی بردن. طبیب که هم کار جادوگری می‌کرد هم طبابت شروع به رسیدگی به زخم آرشا کرد. اون‌ها با این خانواده تازه‌وارد آشنا بودن. خانواده‌ای که عجیب لباس می‌پوشیدن و جز آرشا *که با کمک دستگاه می‌تونست به همه زبان‌ها حرف بزنه* کسی بینشون زبون اون دوره رو بلد نبود. وقتی که زخم آرشا رو شست و شو می‌داد اعتماد جلوی در ایستاده بود و با نگرانی نگاهشون می‌کرد. بالاخره طبیب گفت: - حال برادرت بهتر است، می‌توانی او را به سرایتان ببری. اعتماد گفت: - می‌روم تا غلامان را برای کمک بیاورم. چند دقیقه بعد با دو غلام رسید. اون‌ها هم نگران به آرشا کمک کردن و به سمت خونه بردنش. به خونه که رسید همه نگران به استقبالش اومدن. جاش پهن بود. درازش کشوندن. عسل کنار جای خوابش گریه می‌کرد. دستان کلافه گفت: - آخ تو اون بالا چیکار می‌کردی؟ طاهره هم از اعتماد درباره شرایطی که طبیب گفته می‌پرسید. چند وقتی که آرشا توی خونه بود حسابی خسته بود و می‌خواست چیزهای جدیدی تجربه کنه برای همین بعد از دو هفته که حالش بهتر شد هوس سفر دوباره به سرش زد و هرچی سمیه باهاش حرف زد که... - تو هنوز کامل درمان نشدی! اما تصمیم گرفت هرطوری شده به اون سفر برن. دوباره راه افتادن و تا از شهر خارج شدن آرشا دستگاه رو زد. اینبار به دوران تمتی هلکی آخرین شاه خاندان اپرتی رفت. فضا یکم پیشرفته‌تر از دوران پیشین بود و خانواده زیاد متوجه تفاوتش نشدن. دوباره با یک پارچه یک خونه بزرگ‌تر گرفت و یکم راحت‌تر مشغول زندگی شدن.
  14. حضرت آیت الله خامنه ای را زودتر از وقت اذان به مسجد برای اقامه نماز جماعت می آوردم، آقا می فرمود: برای من کمی نان و پنیر بیاور. روزی از روی کنجکاوی به مرحوم کرامت (بانی مسجد کرامت) گفتم: آقا مگر برای نهار به منزل بازنمی گردند که از من خوراکی طلب می کنند؟ مرحوم کرامت گفت: معده آقا در زندان بر اثر شکنجه آسیب دیده است و در طول روز گاهی معده ایشان درد می گیرد، لذا کمی خوراکی می خواهند تا برای مدت کوتاهی درد معده تسکین پیدا کند و بتوانند با تمرکز نماز ماعت بخوانند. آقای فتحعلیان (عضو هیئت امنای مسجد کرامت - مشهد)
  15. رمانش رو دوست دارم شخصیتش باحاله بنظرم اخلاق هامون باهم خیلی شباهت داره
  16. عزیزم پارت هات خیلی طولانی هست کوتاه ش کن

    1. کیانآ

      کیانآ

      تازه من فکر میکردم کوتاه هستن😶

  17. پارت پنجاه و یک طاهره جلو رفت و سرش رو روی سینه آرشا گذاشت و با عشوه گفت: - اما تو چنین نیستی! آرشا پیشونیش رو بوسید و در آغوشش گرفت و گفت: - حق شما خیلی بیشتر از این هست عزیزم! و بعد چون احساس کرد همسرش به نوازش بیشتر از سخنرانی احتیاج داره بحث رو تموم کرد. اون شب بحث تموم شد اما فرداش سمیه و طاهره که هم رو دیدن سمیه گفت: - سخنمان را به آرشا گفتی؟ طاهره خندید و گفت: - خیر! سمیه با تعجب گفت: - مگر خود اصرار نداشتی که زودتر به آرشا بگویی؟ طاهره با کمی بدجنسی گفت: - آخر اتفاقاتی افتاد که نتوانستیم وقت برای سخن گفتن داشته باشیم. و سمیه هم احساس کرد که آتیش گرفته. اون روز کار آرشا کمتر بود و سر همین به اعتماد گفت: - بیا بریم زمین‌های دور شهر رو ببینیم و ببینیم می‌تونیم جایی برای کشاورزی پیدا کنیم یا نه. - برادر این منطقه کوهستانی است و کشاورزی در اینجا عجیب می‌آید. - اما باز هم شاید پیدا بشه. آرشا فکر کرد احتمالا زمین‌هایی که صاحب نداشته باشن اینجا پیدا میشن. آرشا بدش نمی‌اومد که این پنج سالی که باید دور باشه تا خلافت امام‌ها تموم بشه رو اینجا بگذرونه. از محیط اینجا خوشش اومده بود. به کوه‌ها رفتن و دنبال زمینی گشتن. اعتماد خسته شد و یکجا نشست. آرشا گشتن رو ادامه داد اما خودش هم داشت متوجه میشد که همچین جایی پیدا نمیشه. وقتی که تقریبا قانع شد داشت به سمت اعتماد می‌رفت که احساس کرد چیزی زیر پاش حرکت می‌کنه اما قبل از اینکه بتونه پایین رو نگاه کنه درد خیلی شدیدی پاش رو گرفت. فریاد کشید: - آخ! روی زمین نشست. مار رو دید که به سرعت ازش دور میشه. صدای اعتماد رو شنید: - برادر، چه شده است؟! اعتماد بالای تپه بود و داشت به سمت اون می‌اومد. با وجود درد زیاد فریاد کشید: - نیا، اینجا مار هست، نیا! اعتماد ایستاد. نگاهی به دور و بر کرد تیکه چوبی پیدا کرد و با احتیاط به اون سمت اومد. - برادر! کنار آرشا نشست. آرشا پاچه شلواری که کنیزها براش دوخته بودن رو بالا زد. هر دو از دیدن خون و سوراخ روی پا ترسیدن. آرشا گفت: - چوب رو به من بده. اعتماد که حسابی هل شده بود و نمی‌دونست چیکار کنه چوب رو به دستش داد. آرشا چوب رو توی زخم فرو کرد و خودش با تمام وجود فریاد کشید: - خدا! با وجود درد زیاد چوب رو توی زخم چرخوند. خون فوران زد و بدن آرشا هم می‌لرزید. چوب رو در آورد و دست‌هاش رو تکیه‌گاه بدنش قرار داد و به اعتمادی که با وحشت می‌گفت: - برادر! چه کردی؟! گفت: - بالای... زخم رو... ببند. اعتماد نگاهی به دور و برش کرد. چیزی نبود. اما یادش اومد هنوز به یادت قدیم‌ها روی سرش عمامه می‌ذاره. عمامه رو برداشت و باز کرد. - حال زخمتان را خواهم بست. بالای زخم رو محکم‌تر بست اما آرشا نذاشت زخم رو ببنده و گفت: - این راه باز باشه که زهر بیرون بریزه. - باید به شما کمک کنم تا برویم. آرشا وزنش رو روی شونه‌های نحیف اعتماد انداخت و به هر سختی بود از کوه‌ها پایین رفتن. وارد شهر که شدن مردم متوجه شدن و به سمتشون دویدن. - ای تازه‌وارد، تو را چه شده‌است؟ اعتماد بجای آرشا که دیگه بیحال بود جواب داد: - مار برادرم را گزیده است.
  18. پارت پنج روزها گذشت و جوجه دختر هم آروم‌تر شد. حالا جوجه‌ها با چیز جدیدی توی زندگی‌شون روبه‌رو بودن. زمستون! توی زمستون غذا به راحتی پیدا نمیشد و پدر و مادر ساعت‌های طولانی در روز دنبال غذا بودن و جوجه‌ها توی لونه تنها بودن. هوا سرد بود و اون‌ها می‌لرزیدن و مامان و بابا هم که می‌اومدن غذای کمتری همراهشون بود و مثل تابستون جوجه‌ها سیر نمیشدن. شب که همه دور هم می‌نشستن پدر براشون خاطرات روزهایی که توی شهر زندگی می‌کرد رو تعریف می‌کرد: - انسان‌ها برنج اضاف اگه داشتن برای ما می‌ذاشتن یا نون خشک‌ها رو با سنگ خورد می‌کردن و یک کنار می‌ریختن تا ما بخوریم. پدر و مادر وقتی قرار بود برای غذا پیدا کردن برن به جوجه‌ها می‌گفتن: - از لونه بیرون نرین. هیچ غریبه‌ای رو توی لونه راه ندین. اما جوجه‌ها با خودشون فکر می‌کردن: مامان و بابا خیلی سختگیر هستن. هیچی نمیشه. بقیه حیوون‌ها بچه‌شون توی جنگل آزادانه اینور و اونور میرن. برای همین وقتی مامان و بابا می‌رفتن اون‌ها هم از لونه بیرون می‌رفتن و روی شاخه بازی می‌کردن و اینطوری برای خودشون توجیح می‌کردن: - ما جلوی در لونه بازی می‌کنیم، چیزی نمیشه. اما یک روز اتفاق بدی افتاد. خفاش‌ها که دنبال غذا داشتن جنگل رو می‌گشتن متوجه شدن چندتا جوجه کبوتر دارن روی شاخه بازی می‌کنند. - به‌به چه غذاهای خوشمزه‌ای! و به اون سمت پرواز کردن. دختر خانواده که همیشه جلوی در لونه می‌نشست و بدون اجازه پدر و مادرش بیرون نمی‌رفت فریاد زد: - غریبه! غریبه! و به داخل لونه پرید. خوش‌پر هم که می‌دونست نباید با غریبه‌ها صحبت کنه سریع پر زد و داخل لونه رفت و داد زد: - داداشی، توهم بیا. اما پسر کوچیک که فکر می‌کرد همچین کارهایی نشون میده اون بزرگ شده ایستاد تا خفاش‌ها نزدیک بشن. وقتی اون‌ها روی شاخه نشستن بهشون گفت: - سلام آقایون! اینجا چی می‌خوان؟ خفاش‌ها فهمیدن که اون جوجه رو می‌تونند شکار کنند. پس جلو رفتن و لبخند زدن. - به‌به، چه پسر شجاع و خوش‌زبونی! حرف‌هاشون به دل جوجه نشست و با خودش فکر کرد: اون‌ها که انقدر مهربون هستن امکان نداره بد باشن. تازه به قیافه‌شون اصلا نمی‌خوره. پس با سرخوشی گفت: - مرسی آقای مهربون! چیکار می‌تونم براتون بکنم؟ اون خفاش‌ها همینطور که بهش نزدیک می‌شدن گفتن: - بگو ببینم مامان و بابات خونه هستن؟ جوجه کوچولو یادش رفت که نباید به غریبه‌ها می‌گفت که مامان و باباش توی لونه هستن و فکر کرد که باید راستش رو بگه تا دروغگو نباشه اما در اصل بچه‌ها فقط باید به مامان و باباشون راستش رو بگن و جلوی بقیه اون چیزی که مامان و باباشون بهشون گفته رو بگن. - نه، رفتن برامون غذا بیارن.
  19. ملیکا ملازاده

    متن مذهبی

    راستی! همتون میخواید شهید شید...؛ پس کی بمونه جلو دشمن...؟!
×
×
  • اضافه کردن...