-
تعداد ارسال ها
1,027 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده
-
آیدا
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
ملیکا ملازاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
پسر بد -
داستان کودکانه خفاش و کبوتر| ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت چهار - بله پدر! - توی رسم همسایگی هم همینطور هست. ما مکانی که داریم رو باهم تقسیم میکنیم و یک سری آداب رو باید رعایت کنیمـ - چه آدابی پدر؟ اونها کنجکاو بودن که باید چه رفتاری در مقابل همسایهها داشته باشن. پدر با حوصلهای که یک بزرگتر باید برای جواب سوال بچهها رو دادن بذاره توضیح داد: - یکی همین تقسیم مکان هست. ما باید به عدالتی در مکان برسیم. دومی نوع رفتارمون توی محیط هست. مثلا نباید خیلی سر و صدا کنیم یا باعث بشیم لونه همسایه آسیب ببینه. - پس ما باید درخت رو باهم تقسیم باشیم؟ - آفرین پسرم! جوجهها خوشحال برای بازی رفتن و چون به حقوق همدیگه احترام میذاشتن خیلی زود تونستن باهم دوست بشن. روزها گذشت و اونها کنار هم خوب و خوش زندگی میکردن تا اینکه کمکم هوا رو به سردی رفت. وقتی هوای سرد نزدیک شد جوجه پرستوها که دیگه مثل جوجه کبوترها پرواز یاد گرفته بودن به دوستهاشون گفتن: - ما باید مهاجرت کنیم. - مهاجرت چیه؟ - فصلهای سرد ما به یک منطقه گرمتر میریم. جوجهها پیش مادرشون رفتن. - مادر چرا ما مهاجرت نمیکنیم؟ - چون سبک لونه و بدن ما سرمای زمستون رو بهتر میتونه تحمل کنه و اینجا هم منطقهای نیست که برف بیاد یا سرما زیاد باشه که ما مهاجرت کنیم. - کاش دوستهامون نرن. مادر که غصهشون رو خوب درک کرد بود جلو رفت و بغلشون کرد و گفت: - میدونم که دور شدن از دوستهاتون براتون سخته. اما دنیا همینطور هست. همیشه یک عده دوست به زندگیت میان و یک روز میرن و بعد دوستهای جدیدی به زندگیت میان و اونها هم برات عزیز میشن. البته میدونم که الان قبول این حرفها براتون سخته پس من فقط شما رو بغل میکنم و باهم صبر میکنیم که غصه این مشکل ازتون بگذره. - مامان... چرا دوستها توی زندگیمون میرن؟ - چون موجودات زندگی جدایی دارن که باید همون زندگی هم ادامه بدن. جوجهها تقریبا قانع شدن اما میدونستن که قرار نیست ناراحتیشون زود تموم بشه یا گریه نکنند و میتونند برای غمشون وقت بذار و غم نشون میده انسان احساس داره و گریه باعث میشه بعدا از ناراحتی مریض نشی. پسر بزرگتر زودتر غم رفتن دوستهاش رو فراموش کرد. پسر کوچیکتر یکم دیرتر و دختر خانواده که احساسیتر بود یکم بیشتر طول کشید تا بتونه فراموش کنه. اون نگران به مادرش میگفت: - اگه نتونم دوباره شاد بشم چی؟ مادر بهش دلداری میداد: - همه میتونند دوباره شاد بشن. چون هر انسانی سرنوشت خودش رو داره. افرادی که از دست دادی جز سرنوشت تو بودن نه سرنوشتت. البته غم از دست دادن عزیزان هیچوقت تموم نمیشه ولی حالت بهتر میشه و باهاش کنار میای و اون غم یک گوشه قلبت به یادگاری میمونه.- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
فصل دوم سیاه قلب صفحهی نقد رمان عشق شیطون بلای من | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
بنظرم اسم رمان با اسم جلد اول کاملا متضاد هست و جالب بنظر نمیاد اگه یکی از اسم ها رو فرق بدی بهتر هست- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
با پروفایل نفر قبلی یک داستان کوتاه بساز
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
اول خودم مینویسم: اون به سمت دوربین برگشت و لبخند زد. بعد از عکس لبخندش رو خورد و به سمت آینه برگشت. اما ترسید. دختر توی آینه هنوز لبخند میزد.- 6 پاسخ
-
- 2
-
-
سمیه گاهی که توی شهر راه میرفت متوجه غمگین بودن مردم میشد و با خودش میگفت: در شهر شلوغ ما ، تماشا دارد تنهایی دسته جمعی آدم ها ...! آرشا توی شهر کار جدیدی پیدا کرده بود. اون چند گاو گرفته بود و توی طویلهای که کنار خونه زده بود ازشون نگهداری میکرد. بوش خونه رو برداشته بود و افراد خونه کلافه بودن. اعتماد معمولا گاو رو قشو میکرد و چاوک هم بهش غذا میداد و غلامها زیرش رو تمیز میکردن. زمان زایمان سمیه رسید. سریع قابله آوردن. آرشا پشیمون شد که توی این دوره هستن چون قابلههای این دوره طبیعتا به خوبی قابلههای دوره خودشون نیستن. وقت زایمان آرشا توی حیاط نشسته بود و استرس داشت. زنهای خانواده جز چاوک به سمیه میرسیدن. طاهره از حسادت داشت دق میکرد و آرزو میکرد که بچه دختر بشه. صدای گریه بچه که بلند شد آرشا ناخودآگاه بلند شد و به داخل دوید. براش مهم حال سمیه بود. وقتی دید سمیه بیهوش اما آروم نفس میکشه خیالش راحت شد. قابله گفت: - برای چه به داخل آمدید؟ آرشا فقط یک تشکر زیر لبی کرد و به سمت بچه که یکی از کنیزها داشت بهش میرسید رفت. از کنیز پرسید: - بچه چیه؟ - پسر ارباب. طاهره با خشم چشمهاش رو روی هم فشار داد. بچه رو که آماده کردن و شیر بجای دستمزد به قابله دادن آرشا دم گوش بچه اذون گفت و از سمیه پرسید: - نظرت برای اسمش چیه؟ - هر چه خودت بخواهی. آرشا دم گوش بچه گفت: - اسم تو جهان هست! اسم تو جهان است! تلفظ این اسم برای عربهای خانواده سخت بود اما باز هم کنار اومدن. آرشا دوست داشت که برای زایمان چاوک به یک دوره دیگه برن برای همین به محض اینکه سمیه سرپا شد به بهانه مهاجرت دوباره به شهر دیگه بردشون و اینبار وارد دوره تمتی اگون در همون سلسله شدن. دستگاه نمیتونست خیلی جلوتر بره اما میتونست خیلی عقبتر بره. اینبار یک خونه سه خوابه گرفتن و کنیزها باهم میخوابیدن. چاوک توی همین خونه به وضع حمل افتاد و با استرس کمتری که آرشا تجربه کرد بچهش دنیا اومد. طاهره خیلی دوست داشت بچه پسر باشه که دماغ سمیه بسوزه. سمیه هم داشت حرص میخورد. وقتی زایمان تموم شد. نوزاد رو عسل برای آرشا آورد. آرشا بغلش کرد و زیر گوشش اذون گفت بعد به چاوک سر زد و پیشونیش رو بوسید و گفت: - میخوای اسمش رو چی بذاری؟ چاوک بیحال پرسید: - جنسیتش چیه؟ - دختر. چاوک پلکهاش رو با ناراحتی روی هم فشار داد. دل اون براش سوخت. دستش رو گرفت و بوسید و گفت: - من خیلی خوشحالم که برام رحمت آوردی. اسمش رو چی بذارم؟ - هرچه خودتون بخوان. چاوک تنها کنیزی بود که لهجه آرشا یاد گرفته بود. از اول یاد گرفته بود که بتونه به آرشا نزدیک بشه. آرشا دم گوشش اذون گفت و گفت: - اسم تو ترساست. اسم تو ترساست. صلواتها فرستاده شد اما زنها مونده بودن این چه اسمی هست. زندگیشون با اومدن بچهها رنگ و بوی جدیدی به خودش گرفت اما هنوز هم چیزهای ترسناک توی خونه دیده میشد و این ماجرا حتی آرشا رو انقدر نگران کرد که از همسایهها در اینباره پرسید. به اونها گفته شد زنی در آنجا به دست شوهر بدرفتارش کشته شده است. او از مردها متنفر بود. آرشا اغلب صبحها با خراشهایی روی بدنش از خواب بیدار میشد. هر وقت غلامها با کنیزها بدرفتاری میکردن، اونها هم با خراشهایی روی بدنشون مواجه میشدن. یک روز مسئول خدمه به کنیزی آسیب زد و اون رو با چیزی زد. همون شب با بینی خونآلود وحشتناکی از خواب بیدار شد. ایها باعث شد که آرشا نگران بشه و به یک خونه دیگه نقل مکان کردن. اعتماد توی این دنیای جدید نتونسته بود دوست پیدا کنه و علاقه و حوصله تفریح هم نداشت و بیشتر توی خونه بود و دلش خیلی برای الماس تنگ شده بود. اما آرشا و زنهاش زیاد بیرون و خوشگذرونی میرفتن. حتی گاهی زنها تنها میرفتن. اونها متوجه شدن توی این دنیا حقوق زنان به شدت پیشرفتهتر از دوران خودشون هست
- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان در آرزوی مدل شدن|ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شونزده ازش جدا شدم. یاسین رو بغل کرد. هردوشون گریه میکردن. نه از این یاسین خان مرد در نمیاد! پوفی کشیدم و هردو به سمت شیما رفتیم. بغلش کردم و محکم فشارم داد و با بغض گفت: - یعنی من دیگه تنهام! میدونستم که بابا به عنوان زنش بهش نگاه نمیکنه و سها هم زیاد ازش خوشش نمیاد. محکم فشارش دادم. - عزیزم چندسال بیشتر نیست. چشم بهم بزنی تموم شده. ازهم جدا شدیم. با یاسین دست داد. - سفر خوبی داشته باشی! - ممنون! به آبتین نگاه کردم. میدونستم ادا داره دست نمیده! سری تکون دادم که همینطور درحالی که سرش رو با غرور بالا گرفته بود سری تکون داد. به سمت آترین برگشتم. یاد کارش توی مهمونی افتادم؛ ولی به روی خودم نیاوردم و دستش رو گرمتر فشردم بعد با یاسینم دست داد. - مراقب خودت باش دادا... با چشم غره آبتین خفه شد. آبتین از بچگی دست بزن خوبی داشت. همونموقعهام نمیذاشت آترین به یاسین نزدیک بشه. خدافظیها تموم شد. چون دست یاسین رو دیروز باز کرده بودیم و من هم رانندگیم افتضاح بود آبتین ما رو میرسوند. توی ماشین پرسیدم: - راستی یاسین تو کجا میخوای زندگی کنی؟ با ما؟ - نه، طبقه پایین خونه استاد هست که با بچههای گروه میمونیم. سری تکون دادم. بعد حرفی رو که ذهنم رو مشغول کرده بود رو با صدای آروم طوری که آبتین نفهمه گفتم: - میگم بنظرت عجیب نیست که آبتین من رو دوست نداره؛ ولی اصرار داره باهام ازدواج کنه؟ یک نگاه زیر چشمی به آبتین انداخت و آروم به من گفت: - خونه و شرکت پدر بزرگ قرار تقسیم بشه. پدر بزرگ سال پیش فوت کرده بود. با تعجب و صدای کمی بزرگتر گفتم: - ا آبتین از توی آینه نگاهم کرد و یاسین چشم غره رفت که آرومتر. من هم آرومتر گفتم: - خوب! - اگه تو و آبتین ازدواج کنید سهمی که قرار به هر کدومتون برسه بینتون مشترک تقسیم میشه. بابا و عمو قول دادن که اگه این ازدواج صورت بگیره آبتین رو مدیر عامل شرکت بذارن. برای همین هست که میخواد با تو ازدواج کنه. - نه اینطور پسری نیست که همچین کاری بکنه، پسر خوبیِ! یاسین با پوزخند تمسخرآمیزی نگاهم کرد. گفتم: - منظورم اینه اهل مشروب و سیگار و دختر بازی نیست؛ اگه نه که اخلاقش گنده! وقتی دیدم چیزی نمیگه من هم دیگه ادامه ندادم. آوا با خانواده داداش زودتر از ما رفته بود. داروین هم یک هفتهای میشد که رفته بود. ما توی یک گروه باهم آشنا شده بودیم. گروه تلگرامی که همه افرادی که قصد مهاجرت داشتن داخلش جمع بودن. اونجا دوتا همشهری پیدا کردم که قصد داشتیم همه باهم به یک کشور مهاجرت کنیم. آوا توی همون کشور به دنیا اومده بود و من هم مامانم اونجا بود و داروین مدرک بالای زبان داشت. چند دقیقه بعد به فرودگاه رسیدم. سوار شدیم. یک رمان از اینترنت تبلتم دانلوت کردم حدودا آخرش بودم که صدای مهمان دار اومد: - مسافران عزیز هم اکنون بر روی آسمان یونان قرار گرفتیم. آه چقدر زود! من چند ساعت دارم کتاب میخونم؟ نه من که کتاب نمیخوندم خواب بودم. همه شروع به پوست انداختن کردن. آوا چون قرار بود پیش خانواده داداشش بره همونطور با حسرت به بقیه نگاه میکرد. من هم لباسهام رو در آوردم و توی ساک گذاشتم و موهام رو طبق عادت دم موشی بستم. نگاهم به یاسین افتاد که داشت با لبخند نگاهم میکرد. - چیه؟ هول گفت: - هیچی، هیچی. بعد از پیاده شدن از هواپیما تاکسی گرفتیم و به اون آدرس رفتیم. * از پشت شیشه، شهر مثل نوار رنگیای است که کسی آرامآرام باز میکند. خیابان باریک است، با دیوارهای گچی که آفتاب آنها را به رنگ عسل درآورده. شمعدانیها از بالکنها سرازیر شدهاند، قرمز و صورتی، مثل تکههای پارچهای که باد تکانشان میدهد. ماشین از کنار یک میدان کوچک میگذرد؛ درخت زیتونی با برگهای نقرهای، و پیرمردی که روی نیمکت نشسته و تسبیحش را آرام میچرخاند. بوی دریا گاهی میآید، شور و نمناک، حتی از این فاصله. ساختمانها کوتاهاند، سفید و آبی، با کرکرههای چوبی که بعضیشان نیمهباز ماندهاند. یک کلیسای کوچک با گنبد آبی از لای کوچهای پیدا میشود، بعد پشت دیواری گم میشود. موتورسیکلتی از کنار میگذرد، صدای بوقش کوتاه و بیحوصله است. پیادهروها پر از زندگیاند: زنی با کیسهای از نان، پسرکی که توپش را روی سنگفرش میکوبد، مردی که روی صندلی پلاستیکی نشسته و قهوهاش را در فنجان کوچک سیاه میچرخاند. درختان نارنج در کنار خیابان، میوههای نارسشان سبز و سخت است. هوا گرم است اما نه سنگین؛ نسیمی از سمت بندر میآید و بوی یاس را با خود میبرد. خیابان کمی شیب دارد. پایینتر، دریا پیدا میشود، آبی تیره با لکههای فیروزهای. قایقها مثل اسباببازیهای چوبی روی آب تکان میخورند. ماشین دور میزند و وارد خیابانی میشود که دیوارهایش پر از نقاشیهای دیواری است؛ تصویر مردی با سبیل پرپشت و چشمانی که انگار از دیوار بیرون میزنند. بوی سرخشده پیاز و فلفل از جایی میآید، و صدای موسیقی بوزوکی از یک رستوران که درش باز است. سنگفرشها براقاند، انگار سالهاست پای عابران آنها را صیقل داده. سایهها کوتاهاند و تند. همهچیز آرام و در عین حال زنده است، مثل شهری که خودش را برای کسی تعریف نمیکند، فقط هست. *- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پنجاه حق هم داشتن. دوران ایلامیها دوره زنسالار ایران بود و این سبک زندگی تقریبا تا دوران مادها ادامه داشت، تا اینکه احتمالا بر اثر خونهنشین شدن خانمها بعد از راحتتر گیر آوردن غذا و نیازهای اولیه به مرور قدرت خانمها رو به کمتر شدن رفت. البته زنها نمیدونستن که مکان تاریخیشون عوض شده و فکر میکردن که به ایران اومدن و طاهره میگفت: - اگر میدانستیم که ایرانشهر چنین جایگاهی است پیش از این از آرشا میخواستیم ما را به اینجا بیاورد. سمیه هم جواب میداد: - به راستی! آنچنان که در سرزمین خودمان با ما رفتار میشد در اینجا با کنیزان رفتار نمیشود. حتی چاوک به کنیزها میگفت: - کاش همیشه اینجا بمانیم. زنها میدیدن که در اونجا زنها سرکار میرن، میجنگن، تا هر ساعت بخوان بیرون هستن، بچهها رو مردها نگه میدارن و کارهای خونه با زنهای درجه پایین یا مردها هست. از نظر مردم ایلام، عالم پر از ارواح بوده است. خدای بزرگ ایلام، اینشوشیناک، خدایی بود که تنها شاهان و کاهنان او را میپرستیدند. بعد از او، ۶ خدا در عیلام برای پرستش وجود داشت و پس از آنها، گروهی از ارواح مورد پرستش مردم ایلام بودند که هرکدام خدای جایی بود. مردم ایلام همچون بابلیها، مجسمه خدایان را میساختند و هر گاه آن را به جایی دیگر انتقال میدادند، معتقد بودند خدا نیز به مکان جدید رفته و خدای شهر جدید شده است. افرادی که همراه آرشا اومده بودن با این مسئله مشکل داشتن. عسل با حرص میگفت: - اینها کافرن! آرشا توضیح میداد: - این تعریف مخصوصا وقتی که دین اسلام اینجا نیومده ناعادلانهست. ولی باز هم برای گوشت خودشون حیوون میخریدن و ذبح اسلامی میکردن. کمکم توی ذهن زنها هم افتاد که کار کنند. طاهره یک شب که آرشا توی اتاقش بود بهش گفت: - آیا بنظر شما ایراد دارد که بانوان کار کنند؟ آرشا همینطور که بچه رو میخوابوند گفت: - زنها همیشه کار میکنند؛ فکر کنم منظورت اینه برای کارشون حقوق بگیرن. حرف فیلسوفانش خیلی به دل طاهره نشست. چند ثانیه سکوت کرد و گفت: - همان. آرشا ادامه داد: - بنظر من که به خود زنها ربط داره. ولی میتونند اینکار رو هم نکنند. البته شاید نه در همچین جامعهای. - منظورت چیست؟ - خوب توی جامعهای که زنها حقوق اولیه انسانی رو دارن میتونند کار کنند و شاید نیاز باشه اما توی جامعهای که زنها حقوق اولیه خودشون رو ندارن چرا خدمت بیشتر از حد نیاز ارائه بدن؟ طاهره بخاطر نوع کلمات آرشا متوجه حرفش نشده بود. - چه؟ منظورت چیست؟ - منظورم اینه وقتی صبر کردن و تحمل کردن و بچه بزرگ کردن و همسرتون رو تقسیم کردن و کار خونه و توهین به جایگاهتون برای شماست چرا کار کنید؟ طاهره مدتی سکوت کرد و به حرفهای آرشا فکر میکرد و بالاخره گفت: - حتی با اینکه در چنین مکانی آمدیم باز نیز ما را دور از حقوق انسانیمان میبینی؟ - بالاخره تو در اون فرهنگ بزرگ شدی و توی ناخودآگاهت نفوذ داره. - پس تو در چنین فرهنگی بزرگ شدی که زنانت را بالا میبری. آرشا یکم فکر کرد بعد گفت: - من هم با وجود اینکه از افراد زمان... منطقه شما بیشتر به زنها احترام میذارم اما باز هم مثل افراد اینجا نمیتونم رفتار کنم. - برای چه؟ - چون من هم توی فرهنگ مردسالار بزرگ شدم. -
داستان کودکانه خفاش و کبوتر| ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت سه خوشپر با اخم گفت: - نخیر، پدر من میگه یک بزرگتر همیشه باید با انصاف و عدالت، قضاوت کنه نه اینکه فقط جانب بچه خودش رو بگیره. جوجه پرستوها بهم نگاه کردن و سری به نشونه تایید تکون دادن. - باشه، بریم. همه به لونه کبوترها رفتن اما مامان و بابا نبودن پس اونها روی شاخه بیرون از لونه نشستن چون جوجهها نباید وقتی مامان و بابا نیستن کسی رو به داخل خونه راه بدن. بالاخره بابا کبوتر رسید و با تعجب پرسید: - اینجا چه خبره؟ چرا شما جوجهها بازی نمیکنید؟ جوجه پرستوها گفتن: - چون اینها دارن مکان بازی ما رو می، گیرن. جوجه کبوترها هم گفتن: - ما همیشه اونجا بازی میکردیم و الان هم میخوایم به جای بازیمون بریم. پدر کبوتر لبخند زد. - من متوجه شدم مشکل شما چی هست. بیان داخل لونه ما بشینید تا بهتون توضیح بدم. جوجه پرستوها گفتن: - ما نباید بدون اجازه خانوادهمون به خونه کسی بریم. پدر کبوتر گفت: - آفرین، درسته! پس من همینجا بهتون توضیح میدم. و شروع به توضیح دادن کرد: - وقتی ما جایی تنها هستیم میتونیم از حدود امکانات اونجا استفاده کنیم اما وقتی به طور قانونی کسی همراه ما میشه باید چیزهایی رو که داریم تقسیم کنیم. جوجه کبوترها پرسیدن: - یعنی چی؟ - بذارین براتون مثال بزنم. و برگشت و به خوشپر نگاه کرد. - وقتی خواهر و برادر کوچیکترت دنیا اومدن رو یادته؟ - آره. - قبل از اون تو توی لونه تنها بودی. جای بیشتری داشتی. غذا همش برای تو بود و مادر و پدرت با تو همه وقتشون رو میگذروندن. نه؟ سر تکون داد. - آره. - یادته چه حسی داشتی وقتی جوجهها دنیا اومدن؟ - اول ناراحت بودم اما بعد با خودم کنار اومدم که اونها دوستهای من هستن و قرار ما باهم بزرگ بشیم و بازی کنیم و توی همه خوبیها و بدیها کنار هم باشیم. پدر با لبخند از توضیح قشنگ پسرش گفت: - و فهمیدی که مکان، غذا و توجه و پدر و مادرت رو باید با اونها تقسیم کنی.- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
ملیکا ملازاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
پرنسس السا- 163 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان کودکانه خفاش و کبوتر| ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت دو جوجهها توی فصل گرم دنیا اومده بودن و از فصل سرد چیزی نمیدونستن. پرندههای مهاجر به اونجا رسیده بودن و همسایهشون شده بودن. پرندهای که لونهای نزدیک شاخه اونها زده بود سال پیش هم اونجا بود و با دیدن پدر کبوتر ذوق کرد. - من رو یادته؟! من و تو جوجه بودیم باهم دوست بودیم. پدر کبوتر هم با ذوق گفت: - آره، خیلی خوب یادمه. باهم پرواز یاد گرفتیم. - از پدر و مادرت چه خبر؟ - اونها پیر شدن و پیش خدا رفتن. حالا نوبت ما جوونهاست. من با خانوادهم زندگی میکنم. - وای، خدا بیامرزشون! بریم با خانوادهت آشنا بشم. باهم به سمت لونه کبوترها میان. جوجهها با تعجب به اون پرنده خاکستری رنگ نگاه کردن. پدر گفت: - آقا پرستو دوست جوجگی من هستن و حالا لونه کنار لونه ما دارن. جوجهها که حسابی با ادب بودن سلام کردن و گفتن: - از آشنایی شما خوشبختیم عمو. عمو پرستو گفت: - به به چه جوجههای قوی و با ادبی! من هم دوتا جوجه دارم و امیدوارم شما باهم خوب کنار بیان. همونموقع دوتا جوجه اومدن و کنار پدرشون نشستن. پدر معرفیشون کرد: - جوجک پسرم، جوجو دخترم. جوک یکم بزرگتر از جوجو بود. جوجهها با تردید بهم زل زدن و هیچ کدوم برای سلام کردن پیشقدم نشدن چون هنوز باهم آشنا نبودن. چند ساعت بعد وقتی والدین دنبال غذا پیدا کردن بودن جوجهها هم داشتن روی شاخهها بازی میکردن که یکی از جوجه پرستوها گفت: - برین اونور اینجا جای بازی ما هست. - جای بازی شما؟ اینجا همش جای بازی ما هست. ما همیشه اینجا بازی میکردیم. - ولی این شاخه لونه ما هست. جوجه کبوترها قانع نشدن و گفتن: - ما همیشه اینجا بازی میکردیم و حالا هم میخوایم اینجا بازی کنیم. جوجه پرستوها به اعتراض گفتن: - شما دارید به ما زور میگین. ما حرف کسی که بخواد بهمون زور بگه رو قبول نمیکنیم. جوجه کبوترها عصبانی شدن و خواستن دعوا کنند اما خوشپر گفت: - نه، ما دعوا نمیکنیم. یادتون نیست؟ بابا گفت دعوا کار خوبی نیست. گفت یا باید با گفت و گو مشکل رو حل کنید یا از بزرگترها بخوان کمکتون کنند. - پس بریم پیش بابا کبوتر. جوجه پرستوها گفتن: - نخیر، بابای شما طرف شما رو میگیره.- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست انتشار رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
مرسی عالی بود فکر نمی کردم توی انقدر صفحه جا بشه -
ولی بنظرم معنایِ زنده موندن؛ بودن کنارِ مهدیِ فاطمهاست وگرنه نفس کشیدنُ که همه بلدن!
- 30 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
ملیکا ملازاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
دلارام -
درخواست انتشار رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
چی شد عزیزم -
رمان در آرزوی مدل شدن|ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پونزده دم خونه نگهداشت دیگه پیاده نشد کمکم کنه هر جوری بود لنگون لنگون رفتم سمت در و زنگ رو زدم برگشتم و نگاش کردم - در اسرع وقت پول ویزیت رو برمیگردونم. شوخ نگاهم کرد. - اینجوری تشکر نمیکنند ها. خندیدیم. - ممنونم ازتون! لبخندی زد. - کاری نکردم! - پدری کردین. لبخند از روی لبش رفت. سریع ماشین رو حرکت داد. چی شد! هان! هه، حتما اون از اینکه پسر بیعرضهای مثل من داشته باشه احساس چندش کرده. در رو باز کردم و داخل رفتم. مامان روی راه پله نشسته و منتظر من بود. با دیدنم زیر گریه زد و به سمتم دوید و بغلم کرد. - یاسینم! دستم رو دورش حلقه کردم. - خوبم مامان، خوبم! با صدای کم جونم ازم فاصله گرفت و با وحشت پرسید: - درد داری مامان؟! این چه سوالی بود! کلی کتک خورده بودم و بزور میتونستم راه برم. هه تازه زخم عمیق دلم هم بماند! سرم رو به دو طرف تکون دادم. کمکم کرد که داخل برم. هر پلهای که بالا میرفتم درد کل پا و کمرم رو میگرفت. اومد کنارم روی تخت نشست و دستی روی سرم کشید. چشمهام رو بستم. سرم خیلی درد میکرد. - دکتر چی گفت؟ - دستم رو سها جا انداخته بود؛ برای همین دکتر فقط آتل خوب بست. دو سه، تا قرص برای تسکین درد داد و یک دوتا پماد. زیر گریه زد. اشک روی صورتش رو پاک کردم. - چیزی نیست مامان، خوبم! بعد آروم بلند شدم و سمت دستشویی رفتم و وضو جبیره گرفتم. بیرون اومدم مامان رفته بودـ به اتاقم نگاه کردم. کوچیکترین اتاق خونه. دیوارهایی که نم زده بود و گچشون برگشته بود. یک موکت بلوطی هم وسط اتاق بود. یک قالی کوچیک آبی روشن، تخت فلزی دودی رنگ که به دیوار چسبیده بود. تشک آبی و پتوی یخی با بالشت کاهوی. کمد مشکی داغونی که دو درش رو با کش بهم میچسبوندم تنها وسایل اتاق بودن. هرچی دست دوم کل خانواده بود رو توی اتاق من گذاشته بودن. با اون پولی که من از نونوایی به دست میآوردم نمیتونستم چیزی رو عوض کنم. ااا راستی یادم شد بگم من توی نونوایی کار میکنم. از اتاقم بدم میاومد. از خونمون بدم میاومد. از خودم هم بدم میاومد. تنها دارایی من توی این خونه همین عکس بالای تختم بود. سرم رو چرخوندم و به عکس چشم دوختم. عکس یک مرد تنها که کنار دریا ایستاد بود. این عکس من رو یاد خودم میانداخت. ولی اون مرد بود معلوم بود که مرد هست؛ ولی من چی! به نوشته رو عکس چشم دوختم. * چه کلمه ی مظلومی هست قسمت؛ همه اشتباهاتمون رو به گردن اون میاندازیم.* گیتارم رو از زیر تخت برداشتم. گیتاری که تنها یادگاری بابا بود. به نوشته روش چشم دوختم. به دست خط بابام... *ای روزگار با ما شدی ناسازگار* زهرخندی زدم. نگاهی به اتاق کردم. نفهمیدم مامان کی رفته بود. بلند شدم و به دستشویی رفتم. وضو گرفتم و به اتاقم برگشتم. مهر رو رو به دیوار شمالی گذاشتم. عطر کوچیکم رو برداشتم اولین چیزی که تونستم با پول خودم بخرم! یکم به لباسم زدم و رو به قبله ایستادم. قبل از نیت دستهام رو بالا بردم. - خدایا اگه من فراموش کردم خدای بزرگی دارم تو فراموش نکن بنده کوچکی داری. و شروع به اقامه گفتن کردم. ** سایه دو هفته بعد ** - سایه! سایه! بلند شو دختر. یکی از بالشتهای دیوار بینمون رو برداشتم و روی صورتم گذاشتم. اه چه غلطی کردم از این خواستم امشب رو خونه ما بمونه. - ولم کن یاسین! - پاشو ببینم! یک ساعت دیگه حرکت میکنیم ها! از جام پریدم. - وای! - کوفت! امدم جوابش رو بدم که دیدم وقت ندارم. به داخل اتاقم پریدم. همونموقع سها رو که میخواست در بزنه با دیدن من با تعجب گفت: - کجا خوابیده بودین؟ هلش دادم و توی حموم پریدم. بعد از یک دوش حسابی قبل از اینکه بیرون بیام یادم اومد که از شدت عجله یادم شد برای خودم لباس بیارم. - سها! سها! سها! صدای سها از راه دور اومد: - بله! باز یادت رفت لباس ببری؟ خندیدم از هر ده حموم یازده بارش یادم میرفت لباس ببرم. دو دقیقه بعد با لباسهایی که برای امروز اتو کرده و تر و تمیز گذاشته بودم، اومد. یک دست بلوز و شلوار شیک مشکی با مانتوی یاسی و روسری کالباسی. بیرون که رفتم، نگاهی به ساعت انداختم. چهل دقیقه وقت داشتم. به اتاقم رفتم. یاسین حاضر و آماده روی کاناپه نشسته بود. پیراهن پوست پیازی با شلوار آجری و موهاش رو به سمت راست شونه کرده بود. لبخند به روم پاشید. - تموم شد؟ به صورتم اشاره کردم یعنی آرایشم مونده. بعد پای آیینه رفتم. اول کرم زدم. بعد پنکیک و رژ لب خرمایی و رژ گونه ستش. خط ابروی بلوطیم رو کشیدم و یک قسمت از موهای مشکیم رو فرق کج روی صورتم ریختم. همون، موقع سر و صدای خانواده عمو اینها بلند شد. قرار بود همینجا خدافظی کنیم تا مجبور نشن تا فرودگاه بیان. چمدونها رو توی ماشین گذاشته بودن. پایین رفتم. وقتی بابا رو بغل کردم گفت: -دختر کوچولوی من قول می ده خودشو گم نکنه و بد نشه؟ * بدتر از این؟ ♡زهرمار! خودم رو موش کردم. - قول قول میده! خندید. با یاسین دست داد و مردونه بغلش کرد. - مراقب دخترم باش! قبل از اینکه یاسین چیزی بگه آترین با لحن مسخره، ای گفت: - بیعرضهتر از این نبود که دخترت رو بهش بسپری! یاسین سرش رو پایین انداخت. چرا جواب نمیده! با حرص گفتم: - نمیدونم شما عرضه رو در چی میبینید آترین خان؛ شاید در تعداد دوست دخترها یا پارتیهایی که میرید؛ شاید هم از نظر شما با عرضه کسی هست که راه به راه حشیش بکشه. قشنگ داشتم طعنه میزد. بابا غرید: - سایه! یاسین زیر چشمی نگاهم کرد و لبخند زد. بهش چشمک زدم که باعث شد آبتین اخم کنه. آترین داشت با حرص نگاهم میکرد و زن عمو کیف میکرد. با عمو دست دادم. سرم رو بوسید. - زود زود بهمون زنگ بزن. ان شاءالله تابستون عقدتون رو میگیریم. * میگم سایه؟ ♡ هوم! * این عموی تو میدونه معنی ان شاءالله چیه؟ ♡ نه بابا فکر نکنم این کافر از این چیزها حالیش بشه. * میگم ها! - دربارش فکر میکنم عمو. اخمهای یاسین و لبخند آبتین رو دیدم. با یاسین دست داد ولی چیزی نگفت. به سمت زن عمو رفتیم. من رو بغل کرد و آروم در گوشم گفت: - کمکش کن سایه؛ الان بهترین فرصته. - تمام تلاشم رو می کنم.- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان کودکانه خفاش و کبوتر| ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
بسم الله الرحمن الرحیم پارت یک خوشپر تندتند بال میزد تا به پدرش ثابت کنه که اون یک پرنده خوبه. - پدر! پدر من رو نگاه! پدر نگاهش کرد و به تلاش جوجهش لبخند زد. - آفرین، خوبه! جوجه به سختی تونست خودش رو به شاخهای که پدر روش بود برسونه و روش جا بگیره. نفس نفس میزد. پدر با لذت نگاهش کرد. عاشق جوجههاش بود. نوک خودش رو به نوک پسر کوچولوش مالید. - خوب داری یاد میگیریها! بعد هر دو به لونه برگشتن. خواهر کوچولو با ذوق گفت: - داداش! داداش! با خوشحالی به آغوش برادرش رفت. تا حالا نشده بود یک ساعت از روز از برادرش دور باشه. برادر کوچیکش هم از لونه سر بیرون آورد تا پدر و برادر رو ببینه. هر چهارتایی داخل رفتن و پدر کرمهایی که توی معدش بود بهشون داد. جوجهها خوشحال کنار هم نشستن و خوشپر داشت حس و حال اولین پروازش رو تعریف میکرد. خواهرش، ورپریده پرسید: - مامان کجاست؟ - رفته برامون غذا بیاره. همون موقع مادر رسید. سریع به جوجههاش کرمهایی که توی گلوش نگه داشته بود رو داد. هر سه آروم گرفتن و برای بازی رفتن. اونها زندگی شاد و خوبی داشتند. مدتها بود روی اون درخت توی جنگل زندگی میکردن. اونها پرندههای مهاجر نبودن اما شاهد مهاجرت پرندههای زیادی بودن. در طول تابستون پرندهها میاومدن و همسایهشون میشد اما هوا سردی اونها توی جنگل تنها بودن. خیلی کم پیش میاد که توی هوا سردی حیوانات کوچیک از گرسنگی و سرما جون سالم بدر ببرن اما نوع لونه اونها از سرما نگهشون میداشت و خدا هم روزی همه حیوانات رو براشون کنار میذاشت.- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان کودکانه خفاش و کبوتر| ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
بسم الله الرحمن الرحیم داستان خفاش و پرستو نویسنده ملیکاملازاده ژانر: درام، کودک و نوجوان رده سنی: ۸ تا ۱۲ خلاصه: یک خانواده کبوتر که خوشبخت در جنگلهای رامسر زندگی میکردن اما... جنگل حیوون وحشی هم داره. ولی خانواده باید توی این شرایط هم مراقب هم باشن. سخن نویسنده: والدین عزیز لطفا قبل از خوندن هر داستان کودکانه برای فرزند دلبندتان اول خود مطالعه کنید ببینید صلاح میدونید برای فرزندتان بخوانید و بعد...- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
اعلام پایان دلنوشته | انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
تموم شد -
دلنوشته میانجیگری زن ها: سکینه پری
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
امروز در ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ در ساعت ۱:۲۲ بامداد این دلنوشته را که از سری داستان های میانجیگری زن هاست به پایان می رسانم. داستان های پیشین: آذر اندامی، اسفند فرخ رو پارسا، طوبی آزموده، فاطمه مقیمی این اولین دلنوشته این سری هست طبق عادت اثر را به بزرگی تقدیم می کنم این اثر را به مظلوم دختران حضرت رقیه سه ساله تقدیم میکنم یا رقیه جان -
دلنوشته میانجیگری زن ها: سکینه پری
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
او در کشوری که خود زن بودن گناه نابخشودنی بود به دوای بیماران پرداخت به دوای بیمارانی که پول درمان نداشتند بدون هزینه به دوای زنانی که مثلا مردشان اجازه نمی داد زیر دست دکتر مرد برود در کنار این کار تحقیق و پژوهش را هم کنار نگذاشت در ایران عقب مانده آن زمان سرطان شناس شد کسی قدر او را ندانست فقیر شد زندگی بر او سخت گرفت اما باز هم از درمان بیماران نیازمند بدون هزینه نگذشت سکینه پری اسطوره زنان قاجار -
دلنوشته میانجیگری زن ها: سکینه پری
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
سکینه پری زنی عجیب صاعقه شکن به کشور اجدادیش برگشت به ایران ایران دوران قاجار و شاید به مرور زمان در اوایل پهلوی -
با پروفایل نفر قبلی یک داستان کوتاه بساز
ملیکا ملازاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در چالش نودهشتیا
در حد چند خط- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
ملیکا ملازاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
یک گل خشک بجا مانده