رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    767
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده

  1. ۱۱۷ ** شیش ماه بعد ** مراسم عقد پسر و دخترم عالی داشت برگذار میشد. سوار ماشین سرباز خودمون بودیم و ما جلوتر از عروس و داماد حرکت می‌کردیم. دورتا دور خیابون مردم رقص‌های محلی می‌رفتن و برای ما جیغ و دست می‌زدن. پشت سرمون ماشینی بود که سواد به زانیا هدیه داده بود و حالا با گل تزیینش کرده بودیم و زانیا و جاسمین درش نشسته بودن و برای بقیه دست تکون می‌دادن. برگشتم و به اون‌ها نگاه کردم. اشک توی چشم‌هام حلقه زده بود. قرار بود هستیا و تکتا ساقدوش جاسمین باشن و دادا و زاکیا ساقدوش داماد. به مقابل کلیسا رسیدیم. اول ما پیاده شدیم و مردم برامون هلهله کشیدن. ما بالای پله‌ها منتظر عروس و داماد ایستادیم. وقتی پیاده شدن چنان هلهله‌ای بلند شد که گوش‌ها رو کر کرد. زانیا خیلی محبوب بود و با وجود ولیعهد شدن دادا هنوز همه اون رو ولیعهد می‌دونستن. زانیا کت و شلوار مشکی با جلیقه ستش و پیراهن پوست‌پیازی و کراوات پوشیده بود. می‌تونست لباس محلی بپوشه اما خودش علاقه به لباس‌های مد اروپایی داره. با لذت نگاهش کردم. این همون پسر شیش ساله‌ای بود که برای اولین بار دیده بودمش! جاسمین هم همراهش می‌اومد. یک لباس سفید عروس که دامن ساتن ساده و بالاتنه حریر و آستین‌های بلند داشت و دست گل کالباسی دستش بود و برای بقیه دست گلش رو تکون می‌داد. با اشراف و خانواده به داخل کلیسا رفتیم. مردم محلی هنوز بیرون کلیسا می‌رقصیدن. من صندلی اول کلیسا نشستم و داماد و شاهدها و ساقدوشش‌هاشون هم صندلی دوم. کشیش منتظر بود. کشیش گفت: - عزیزان ما خوش آمدید! حضرت عیسی مسیح هم اکنون شاهد این مراسم عقد هستند. بعد اعلام شد که عروس و پدرش وارد میشن. همه به اون سمت برگشتن. جسیکا بازوی سواد رو گرفته بود. سواد دوست نداشت این قسمت رو انجام بده چون جسیکا رو دختر خودش نمی‌دونست اما من که نمی‌خواستم جسیکا جز دختر خوانده خاندان سلطنتی معرفی نشه هیچ خبری به پدر واقعی جسیکا ندادم. به مادر جسیکا نگاه کردم. اشک توی چشم‌هاش حلقه زده بود و با لذت دختری که حتی نمی‌تونست اعلام کنه دختر خودش هست رو نگاه می‌کرد. عروس به بالای سن رسید و با چشم‌های اشکیش دنبال مادرش گشت اما جز یک نگاه سرسری نینداخت. سواد همون بالای سن سرویس جواهری که من بهش داده بودم رو به سر و گردن عروس وصل کرد و کاری که با هزار دعوا قرار بود انجام بده رو انجام داد. یعنی پیشونی اون رو بوسید. بعد هم اومدن و کنار من نشست. صورتش درهم بود. روم رو از اون گرفتم و حواسم رو به مراسم عشای ربانی دادم. صدای ساز و دهول هنوز از بیرون کلیسا می‌اومد. مراسم عشای ربانی انجام میشد. من با این مراسم مخالف بودم اما به احترام دین رسمی کشوری چیزی نمی‌گفتم. بعد عروس داماد روبه‌روی هم ایستادن. یک‌لحظه ناخوداگاه نزدیک بود صلوات بفرستم که حواسم رو جمع کردم. بعد سرود مذهبی شروع شد. یکی از بخش‌های ویژه مراسم ازدواج کاتولیک، همخوانی سرودهای مذهبی است. کشیش یا اسقف از مهمانان دعوت می‌کند تا با یکدیگر این سرودهای روحانی را بخوانند و فضایی سرشار از همبستگی و معنویت ایجاد کنند. در این مراسم، عروس یا داماد از یکی از اعضای خانواده یا دوستان نزدیک می‌خواهند که بخشی از عهد عتیق را برای مهمانان قرائت کند. که البته این بخش را خود پادشاه بر عهده گرفت. اغلب زوج‌های کاتولیک روایت آفرینش انسان در انجیل، به‌ویژه داستان آفرینش آدم و حوا، را برای این بخش انتخاب می‌کنند، چرا که این داستان پیوندهای مقدس انسانی و آغاز زندگی مشترک را به زیبایی به تصویر می‌کشد. در مراسم ازدواج کاتولیک، مزامیر توسط آوازخوان مذهبی از کتاب مزامیر قرائت می‌شود. این اشعار معنوی شامل مزامیر پاسخگو هستند، که در آن حضار پس از شنیدن کلمات خداوند، عباراتی را به عنوان واکنش و در قالب همخوانی بیان می‌کنند. آوازخوان بخش اصلی اشعار را می‌خواند و حضار با اشعار پاسخگو همراهی می‌کنند. پدر روحانی در بخشی از مراسم، سرودهای مذهبی را از چهار کتاب عهد جدید که زندگی حضرت عیسی را به تصویر می‌کشند، می‌خواند. این سرودها فضایی معنوی و الهام‌بخش را برای مراسم ایجاد می‌کنند. توی این مراسم کمی حالت تهوع داشتم. پس از قرائت انجیل، پدر روحانی درباره ماهیت ازدواج و عشق سخنرانی می‌کند. این موعظه که بخشی کلیدی از آیین‌های کاتولیک است، به زوج‌ها و مهمانان یادآوری می‌کند که ازدواج پیمانی مقدس و آمیخته با عشق الهی است حدس می‌زدم باردار باشم نام عروس و داماد]، امروز در حضور خداوند و این جمع از عزیزان گرد هم آمده‌ایم تا پیمان ازدواج شما را جشن بگیریم. ازدواج در نزد خداوند مقدس است و نمایانگر عهد عشق، وفاداری، و احترام میان دو نفر است که تصمیم گرفته‌اند زندگی مشترک خود را با برکت الهی آغاز کنند. پیمان عروس و داماد: داماد: من، [نام داماد]، تو را، [نام عروس]، به عنوان همسر خود انتخاب می‌کنم. در حضور خداوند و این جمع حاضر، عهد می‌بندم که در شادی و سختی، در ثروت و فقر، در سلامتی و بیماری، به تو وفادار باشم و تو را دوست بدارم، تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند. عروس: من، [نام عروس]، تو را، [نام داماد]، به عنوان همسر خود انتخاب می‌کنم. در حضور خداوند و این جمع حاضر، عهد می‌بندم که در شادی و سختی، در ثروت و فقر، در سلامتی و بیماری، به تو وفادار باشم و تو را دوست بدارم، تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند. کشیش (به حضار): آیا شما، خانواده و دوستان گرامی، تعهد می‌کنید که در تمامی مراحل زندگی این زوج را حمایت کرده و برای عشق و شادی آنها دعا کنید؟ حضار: بله، ما تعهد می‌کنیم. کشیش: [نام داماد] و [نام عروس]، اکنون شما در حضور خداوند و شاهدان اینجا، پیمان ازدواج خود را اعلام کرده‌اید. من شما را به عنوان زن و شوهر اعلام می‌کنم. آنچه خداوند به هم پیوسته است، هیچ‌کس نتواند جدا سازد. کشیش: [نام داماد]، اکنون می‌توانی عروس خود را ببوسی. پس از پایان قرائت پیمان ازدواج، عروس و داماد حلقه‌های ازدواج را در حضور کشیش و شاهدان به یکدیگر هدیه می‌کنند، که نماد تعهد و عشق پایدار میان آن‌هاست. پادشاه در آنجا انگشتر خود را از دست در آورد و به زانیا هدیه داد. زانیا از خوشحالی نمی‌دونست چی بگه. این هدیه خیلی با ارزش بود و نشونه دهنده احترام پادشاه به اون بود.
  2. ۱۱۶ ** ترنج ** مشغول سرگرم کردن بچه‌هام بودم. تشت پر از برگ و آیتم های پاییزی، میز اتو و ماشینهای بچه ها، و بعد سقوط ماشینها در برگهای پاییزی و صدای خش خش و شور و هیجان بچه ها بازی دوم: ۸ تا تیله آوردیم، نوبتی یک نفر تیله ها را قل میداد از روی میز اتو داخل تشت، دو نفر می‌گشتند و تیله ها را پیدا می‌کردند، همراه با دستورزی با برگها و صدای خش خش و نوازش طبیعت. ** کانال مادرانه های مشترک ** اون روزها من مجبور بودم که با ازدواج زانیا کنار بیام اما اجازه خواستم که دختری که مد نظر خودم بود رو نامزدش کنم. ** دانای رمان ** شامگاه، آرام و سنگین بر کاخ سایه انداخته بود. در اتاقی کوچک با دیوارهای پوشیده از فرش‌های دست‌باف و نور لرزان شمع، زانیا با چهره‌ای گرفته به شعله‌ی شمع خیره شده بود. صدای در، آرام باز شد و زاکیا وارد شد. زانیا بی‌آن‌که سر برگرداند، گفت: - «او خشمگین شد، نه؟» زاکیا آهی کشید و نشست. - «نه آن‌قدر که فکر می‌کنی. اما بله، دلگیر بود.» زانیا با تلخی گفت: - «من فقط حقیقت را نوشتم. مگر نه این‌که پادشاه باید حقیقت را بشنود؟» صدراعظم با نگاهی آرام پاسخ داد: - «آری، اما حقیقت، اگر بی‌هنر گفته شود، به جای روشنی، آتش می‌افروزد. تو باید بیاموزی که چگونه حقیقت را در لفافه‌ی احترام بپیچی، نه برای تملق، بلکه برای بقا.» زانیا سرش را پایین انداخت. - «من از بازی‌های دربار خسته‌ام.» زاکیا دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. - «و من، هر روز با این بازی‌ها می‌جنگم تا تو بتوانی روزی بازی را تغییر دهی. اما تا آن روز، باید زنده بمانی. باید بیاموزی که کجا سکوت، خود فریاد است.» لحظه‌ای سکوت میان‌شان نشست. سپس ادامه داد: «امشب، پدرت را آرام کردم. اما فردا، شاید من نباشم. پس تو باید بیاموزی که چگونه دل سلطان را نگه داری، بی‌آن‌که از راهت بازگردی.» زانیا به آرامی گفت: - «تو برای من پدر بودی،. اگر روزی پادشاه شوم، به خاطر توست.» زاکیا لبخندی زد، تلخ و پنهان. - «اگر روزی پادشاه شوی، پادشاهی باش که پدرت به او افتخار کند، و من نیز.» ** شیش ماه بعد ** مادر جاسمین با ذوق دستم رو بوسید. - ملکه من ممنونم! ممنونم! شما ما رو به اوج رسوندین! بهش لبخند زدم. - من از اون روز که جاسمین رو انتخاب کردم قصد همچین کاری داشتم. همون موقع در باز شد و جاسمین درحالی که هنوز لباس نامزدیش تنش بود به سمت من دوید و توی بغلم فرود اومد. - ملکه! صداش نگران بودم. دستم رو روی سرش گذاشتم. - جان ملکه؟ سرش رو بالا آورد و همینطور که پاهام رو در آغوش گرفته بود نگاهم کرد. - خدمه میگن من قرار نامزد زانیا بشم، راست میگن؟! زانیا داداش منه! پیشونیش رو بوسیدم. - تو بانوی این خانواده میشی! مامانت همه چیز رو برات توضیح میده اما حالا بریم که به رژه ارتش بخاطر نامزدی شما برسیم. ** دانای رمان ** صدای ماشین‌ها و فریاد فرماندهان، فضا را پر کرده بود. شاهزاده زانیا با زرهی نقره‌ای و شمشیری آویخته بر کمر، در صف افسران جوان ایستاده بود. نگاهش مصمم بود، اما در دلش، چیزی میان غرور و اضطراب می‌لرزید. زاکیا، با ردایی تیره و چهره‌ای سرد، از دور نزدیک شد. افسران به احترام کنار رفتند. زانیا ایستاد، سینه‌اش را سپر کرد. زاکیا با اخم گفت: - «چه کسی به تو اجازه داد در این مانور شرکت کنی؟» نگاه زیر چشمی سربازان به یکدیگر بود. او داشت بر سر شاهزاده فریاد میزد؟! زانیا خواست پاسخ دهد، اما صدای صدراعظم تیزتر شد: - «پرسیدم، چه کسی؟» زانیا بالاخره گفت: - «خودم تصمیم گرفتم. خواستم در کنار سربازانم باشم. خواستم ببینم چگونه می‌جنگند، چگونه می‌افتند.» زاکیا نزدیک‌تر آمد. صدایش پایین‌تر، اما سنگین‌تر شد. - «تو هنوز پادشاه نیستی، زانیا. و حتی اگر بودی، پادشاهی به معنای بی‌قانونی نیست. هر گامی که بی‌اجازه برداری، نه نشانه‌ی شجاعت، که نشانه‌ی بی‌انضباطی‌ست.» زانیا سرش را پایین انداخت. - «فکر کردم... شاید تو خوشحال شوی. که دارم با ارتش گرم می گیرم. - «من خوشحال می‌شوم وقتی ببینم تو نه‌تنها می‌جنگی، بلکه می‌فهمی که چه زمانی باید بجنگی، و چه زمانی باید صبر کنی. امروز، به جای قدرت، بی‌صبری‌ات را نشان دادی.» - «ببخشید! زاکیا نگاهش کرد. در آن نگاه، سختی بود، اما مهر هم بود. - «من از تو حساب نمی‌کشم. اما اگر می‌خواهی روزی مردی شوی که دیگران از او حساب ببرند، باید اول یاد بگیری که خودت را مهار کنی.» سپس برگشت، بی‌آن‌که منتظر پاسخ بماند. و زانیا، در میان میدان، ایستاده بود؛ نه شکست‌خورده، بلکه بیدارتر از همیشه.
  3. ۱۱۵ ** شیش ماه بعد ** پادشاه برای ازدواج زانیا اصرار می‌کرد و من همچنان سعی داشتم عقبش بندازم. توی تقویم روز زن اضاف می‌کنیم و من اون روز با زن‌های اشراف‌زاده ورکشاپ نقاشی می‌ذارم. و اون روز سواد هیچ‌کاری برام نمی‌کرد... ولی اگه من زخمی‌ترین آدم روی زمین هم بودم، باز به تو لبخند میزدم و با تو مهربون بودم. باور کن اونقدر بد باهات رفتار نمی‌کردم که فکر کنی اشکات بی‌ارزشن، فکر کنی وجودت اضافیه.. داشتم زایمان سزارین رو توی جامعه راه می‌انداختم که البته با مخالفت قشر سنتی همراه بود که توقعش هم داشتم. من توی مهمونی‌های درباری خیلی توی چشم بودم و سفیرها دیگه ترجیح می‌دادن بجای پادشاه با من صحبت کنند. این‌ها و بحث‌های جانشین همیشه باعث دعوای ما میشد. دیگه کاخمون آرامش نداشت و به قولی... خانه را به آرامشش بنگر، نه به بزرگیش ** دانای رمان ** شب، آرام و سنگین بر سر کاخ فرود آمده بود. فانوس‌ها در راهروهای باریک می‌لرزیدند و سایه‌ها روی دیوارها می‌رقصیدند. ابراهیم پاشا، با ردایی تیره و چهره‌ای درهم، از تالار اصلی خارج شد و بی‌صدا به سوی باغ پشتی رفت؛ جایی که قرار بود دیداری پنهانی شکل بگیرد. در میان درختان پرتقال، مردی با ردایی ساده و عمامه‌ای خاکستری منتظر بود. وزیر کهنه‌کار بود، از آنانی که بیشتر می‌دانستند تا آن‌چه می‌گفتند. زاکیا آرام گفت: - «خبرها چیست؟» وزیر نگاهی به اطراف انداخت. - نگاهش را از مصطفی برداشته. مادرش در گوشش زهر می‌ریزد. می‌گوید دودو، نرم‌تر است، رام‌تر. زاکیا نفسش را بیرون داد. - «رامی که در طوفان می‌شکند، نه پادشاه می‌شود، نه پناه مردم.» وزیر با تردید گفت: - «اما تو نمی‌توانی آشکارا از شاهزاده حمایت کنی. دشمنان زیادند.» صدراعظم به آسمان نگاه کرد. - «من پدرش نیستم، اما اگر پدرش خاموش است، من باید فریاد بزنم. اگر امروز نایستیم، فردا دیر خواهد بود.» وزیر آهی کشید. - «پس چه می‌خواهی؟» زاکیا به آرامی گفت: - «معلمی از آلمان آمده. مردی دانا و بی‌طرف. باید او را به زانیا برسانیم. باید او را برای روزی آماده کنیم که تاج، نه هدیه، بلکه مسئولیت شود.» وزیر سر تکان داد. - «و اگر پادشاه بفهمد؟» صدراعظم لبخندی تلخ زد. - «آن‌گاه، شاید جانم را از دست بدهم. اما اگر زانیا نجات یابد، ارزشش را دارد.» ** شیش ماه بعد ** با لبخند به بابا گفتم: - چقدر این لباس‌ها قشنگ هست! بابا که چند ماه بود از ایران برگشته بود با افتخار به کت و شلوارهای برندش نگاه کرد. - همه رو همسرم برام گرفته. - همه می‌گفتن اون با دعا شما رو اینطور عاشق خودش نگه داشته، نگو با پول بوده. بابا زیر خنده زد و من هم خندیدم. بعد هر دو رفتیم و روی مبل‌ها نشستیم. به بابا گفتم: - ما توی دولت نفوذی داریم اما توی قوه قضایی نه. - دیگه سواد به کسی از طرف تو اطمینان نمی‌کنه که برای اینکار بذارش. - پس باید یک نفر از سمت ما طوری نشون بده که انگار سمت ما نیست. چند ثانیه گیج نگاهم کرد بعد گفت: - کی منظورته؟ - همسر تو بابا. همسر تو حقوق خونده و می‌تونه با چند مطلب غیر مهم به عنوان جاسوسی از ما خودش رو به سواد ثابت کنه و به داخل اون تشکیلات بره. اون روزهایی بود که مردم بخاطر برداشته شدن شهردار مورد رای مردم خیلی عصبانی بودن و حتی به پادشاه عریض نامه اعتراض نوشتن و من نمی‌دونستم که زانیا هم نامه اعتراض آمیزی به پادشاه نوشته بود. ** دانای رمان ** هوای تالار سلطنتی سنگین بود. پرده‌های مخملی سرخ، نور خورشید را در خود بلعیده بودند و تنها شعله‌های لرزان مشعل‌ها، سایه‌هایی بلند بر دیوارها می‌انداختند. سواد با چهره‌ای درهم، پشت میز مرمرین نشسته بود. نامه‌ای در دست داشت، مهرش شکسته، خطش آشنا: دستخط زانیا. زاکیا با گام‌هایی سنجیده وارد شد. نگاهش به نامه افتاد، اما چیزی نگفت. امپراطور گفت: - «پسرم، به جای اطاعت، نصیحت می‌کند. گمان می‌برد که من راه را گم کرده‌ام.» زاکیا آرام نزدیک شد. - «اعلی‌حضرتا، گمان نمی‌کنم قصدش جسارت باشد. او تنها نگران است. نگران سرزمینی که روزی باید آن را به دوش بکشد.» سواد نگاه تندی به او انداخت. - «و تو،؟ تو که آموزگار اویی، به او نیاموختی که پادشاهی با سکوت آغاز می‌شود، نه با اعتراض؟» زاکیا لحظه‌ای سکوت کرد. سپس با صدایی نرم گفت: -«آموختم، سرورم. اما گاهی، سکوت جوانی، به معنای بی‌تفاوتی‌ست. و زانیا، بی‌تفاوت نیست. او از شما آموخته که پادشاه باید صدای مردم را بشنود— اگر آن صدا، از گلوی خودش برخیزد.» سواد لحظه‌ای درنگ کرد. نگاهش از خشم به تأمل چرخید. - «تو همیشه خوب حرف می‌زنی. - «من تنها آینه‌ام، سرورم. بازتابی از آن‌چه خودتان در دل فرزندتان کاشته‌اید.» پادشاه آهی کشید. نامه را تا کرد و در آستینش گذاشت. - «باشد. اما به او بگو، پادشاهی را با دل نمی‌سازند. با عقل می‌سازند.» زاکیا خم شد. - «دل و عقل، اگر با هم باشند، امپراتوری را جاودانه می‌کنند.» و آن‌گاه که از تالار خارج شد، دلش آرام‌تر بود. می‌دانست که شعله‌ی خشم سلطان را خاموش کرده، هرچند برای لحظه‌ای. اما در دلش، ترسی خزیده بود: تا کی می‌تواند این آتش را مهار کند؟
  4. ۱۱۴ جاسمین رو به مدرسه بچه‌های معمولی فرستادم و این براش خیلی خوب بود. یکی از چیزهایی که من رو هم خیلی خوشحال می‌کرد کنار نحوی اومدنش با بچه‌ها بود. یک دانش‌آموز ایرانی به اسم سلین به تازگی به کلاسشون پیوسته بود که معلم چون این غریب بود خیلی هواش رو داشت. یک روز وقتی از مدرسه اومد، گفت: - امروز یه عالمه حرف دارم، چون هم دلم پره و هم آخرش یه کاری کردم که خیلی از خودم راضیم. - مگه چی شده؟ - سلین از اول سال خیلی بد باهام حرف می‌زد، مثلاً تخته رو خط‌خطی می‌کرد و آمرانه می‌گفت: هستی بیا پاکش کن، مگه مسؤل تخته نیستی؟! من هم بیشتر وقتها به خاطر شرایط خاصش که معلم‌مون گفته بود، سعی می‌کردم درکش کنم و چیزی بهش نگم. گاهی حرفاش رو به شوخی می‌گرفتم و من هم به شوخی یه جوابی بهش می‌دادم. گاهی هم پوکر فیس نگاش میکردم و جوابش رو نمی‌دادم که متوجه بشه از حرفش خوشم نیومده. اما امروز دیگه رفتارش خیلی توهین‌آمیز بود، من هم ساعت آخر رفتم با معلم‌مون صحبت کردم و گفتم که من به خاطر حرف شما تا الان خیلی باهاش مدارا کردم، اما دیگه رفتارهاش داره برام غیرقابل تحمل میشه و اومدم بهتون بگم که من دیگه نمی‌خوام ملاحظه‌ی شرایطش رو بکنم. چون به نظر میاد باعث سوء استفاده می‌شه. اگه از شهر دیگه‌ای اومده و دوستاش رو از دست داده، خوب من هم همین شرایط رو داشتم و درکش می‌کنم. اما اون هم لازمه یاد بگیره واسه حفظ رابطه‌هاش یه کم تلاش کنه و از خودش مایه بذاره. ولی الان به نظر میاد مدارا کردن و همدلی کردن ما باهاش، هیچ کمکی بهش نمیکنه و باعث شده هیچ تلاشی واسه حفظ رابطه‌هاش نکنه و هرجور دلش می‌خواد باهامون رفتار کنه. و معلم‌مون بعد از شنیدن حرفام، دیگه مثل دفعه‌های قبل ازم نخواست که رعایت حالش رو کنم و برعکس بهم حق داد و گفت که باهاش حرف میزنه. مادر، از اینکه با معلم‌مون حرف زدم، خیلی راضیم ** همون کانال ** مادر شوهرم بعد از ماجرای دودو رابطه خیلی خوبی با من گرفته بود. انگار فهمیده بود هیچ عروسی من نمیشم و بهم گفته بود: - تو برام فرقی با دخترم نداری راحت باش و من رو مادر خودت بدون. و من هم برای مخالفت با ازدواج زود به هنگام زانیا ازش کمک خواستم و کمکم کرد. ** دانای رمان ** در حیاط خلوت کاخ، جایی میان درختان و فواره‌ای خاموش، پسری نوجوان با چشمانی نگران روی نیمکتی سنگی نشسته بود. لباس شاهزادگی‌اش هنوز برایش سنگین بود؛ نه از جنس پارچه، بلکه از جنس انتظار. زاکیا با ردایی بلند و چهره‌ای آرام، آهسته نزدیک شد. صدای قدم‌هایش روی سنگ‌فرش، برای زانیا آشنا بود؛ صدایی که همیشه با آرامش همراه بود، نه با فرمان. صدراعظم کنار او نشست، بدون کلام. لحظه‌ای سکوت میان‌شان جاری شد، مثل آبی که در حوض می‌لرزد اما نمی‌ریزد. زانیا گفت: - پدرم... هرگز با من این‌گونه ننشسته. زاکیا نگاهش کرد، نه با ترحم، بلکه با مهر. گفت: - پادشاه بودن، گاهی فرصت پدر بودن را می‌گیرد. اما من... اگرچه خونت در رگ‌های من نیست، دلم برای تو می‌تپد. ** شیش ماه بعد ** دزیره و سبا کتک کاری می‌کردن. از دستشون کلافه شدم. همیشه باهم دعوا می‌کنند. شمر و یزید واقعی رو من زاییدم. اون روز توی کاخ سلطان رو دیدم. با عصبانیت به سمتش رفتم و گفتم: - تو توی کاخ من چه غلطی می‌کنی؟ - پادشاه من رو خواسته. - و تو هم به خودت اجازه دادی بدون اجازه ملکه بیای؟ با حرص گفت: - چه ملکه ای؟ بزور ملکه بودن رو دست گرفتی. با قدرت کشورت نه با علاقه پادشاه یا جایگاه قومیت. اگه تو بخاطر ایرانی بودنت می‌تونی ملکه باشی من هم ایرانی هستم و می‌تونم. مولودی که همراه من بود گفت: - دهنت رو ببند سلطان! تو به هرجا رسیدی بخاطر ملکه بوده. سلطان با عشوه گفت: - نه عزیزم، بخاطر زیبایی خودم بوده. و از کنارمون رد شد و رفت. ** دانای رمان ** باران نرمی بر بام‌های کاخ می‌بارید. صدای قطره‌ها با خش‌خش کاغذها در هم آمیخته بود. در اتاقی آراسته با فرش‌های ابریشمی و قفسه‌هایی پر از نسخه‌های خطی، زانیا پشت میز نشسته بود، قلم در دست، اما نگاهش به پنجره دوخته شده بود. زاکیا با ردایی خاکستری و چهره‌ای آرام، وارد شد. نگاهی به صفحه‌ی ناتمام انداخت و گفت: - «امروز چه می‌نویسی، شاهزاده‌ی من؟» زانیا آهی کشید. - «درباره‌ی عدالت. اما نمی‌دانم چگونه باید آن را تعریف کرد، وقتی عدالت در دربار، بیشتر شبیه به شمشیری‌ست که هر لحظه ممکن است بر گردن من فرود آید.» زاکیا نزدیک‌تر آمد. دستی بر شانه‌ی او گذاشت. - «عدالت، همیشه در کتاب‌ها نیست. گاهی باید آن را در دل مردم جست. در نگاه سربازی که شب را در سرما می‌گذراند، یا در سکوت زنی که فرزندش را به جنگ فرستاده.» زانیا به آرامی گفت: - «تو همیشه می‌دانی چه بگویی.» مرد لبخندی زد. - «نه همیشه. اما می‌دانم که تو باید بدانی. چون روزی، این قلم، فرمان خواهد نوشت. و آن روز، باید بدانی که هر واژه‌ات، سرنوشت خواهد ساخت.» زانیا سرش را بالا آورد. در چشمانش، چیزی میان ترس و امید می‌درخشید. - «اگر روزی پادشاه شوم، تو کنارم خواهی بود؟» زاکیا لحظه‌ای سکوت کرد. سپس گفت: - «اگر خدا بخواهد، آری. اما اگر هم نباشم، صدایم در گوش تو خواهد ماند. مثل همین حالا.» صدای باران تندتر شد. زانیا دوباره به صفحه‌اش نگاه کرد. این بار، قلم را برداشت و نوشت: - «عدالت، نوری‌ست که از دل انسان می‌تابد، نه از تاج.»
  5. ۱۱۳ شب بعد از اینکه از آرامش گرفتن خانواده‌م خیالم راحت شد به اتاق سواد رفتم. توی فکر بود و تا وقتی کنارش نشستم متوجه من نشد. تکونی خورد و نگاهم کرد. - ملکه! - باز هم فوت پسرتون رو تسلیت می‌گم! - ممنون! دست‌هام رو توی دست‌هاش گرفت. دست‌هاش رو بوسیدم و گفتم: - خیلی خوشحال شدم که نجاتمون دادی. انگار منتظر همین حرف بود که گفت: - من با دولت آفریقا معامله‌ای کردم. تازه حواسم جمع شد که اگه افریقای مرکزی چیزی بهش داده توقع هم داره. - چه معامله‌ای؟ یکم حرفش رو مزه مزه کرد بعد گفت: - قول دادم دختر رییس‌جمهورشون رو به همسری بگیرم و به این کاخ به عنوان ملکه دوم بیارم. ** سه سال بعد ** زانیا چهارده ساله بود جاسمین یازده سال و نیم دزیره هشت ساله سبا شیش ساله و حسین پنج ساله عبدالذهاب سه و پنج ساله همسر جدید سواد که ملکه دوم هم شده لیمفو زن آرومی هست که علاقه به قدرت هم نداره و این باعث شده که باهم به مشکل نخوریم. ** دانای رمان ** در تالارهای سنگی کاخ، جایی میان زمزمه‌های قدرت و سایه‌های خیانت، زاکیا چون دیواری بی‌صدا در برابر طوفان‌ها ایستاده بود. زانیا، شاهزاده‌ای با چشمانی پر از پرسش، در میان نگاه‌های سنگین دربار، تنها به یک نگاه پناه می‌برد: نگاه زاکیا. زاکیا نه تنها صدراعظم بود، بلکه پناهگاهی بود برای پسری که پدرش، بیشتر درگیر سیاست و جنگ بود تا مهر پدری. هر شب، وقتی زانیا از درس‌های تاریخ و شمشیرزنی بازمی‌گشت، زاکیا با صدایی آرام برایش از عدالت می‌گفت، از بزرگی بدون ظلم، از قدرتی که با مهر همراه باشد. اما دربار جای مهر نبود. زمزمه‌هایی از حسادت و ترس، آینده زانیا را تهدید می‌کرد. زاکیا می‌دانست که اگر لحظه‌ای غفلت کند، دشمنان تاج را از دستان زانیا خواهند ربود. پس با دستانی پنهان، برایش متحد می‌ساخت، آموزگار می‌آورد، و حتی در خلوت شب، دعا می‌خواند. ** شیش ماه بعد ** حکومت سواد دیگه خیلی دیکتاتوری شده بود. انسان اشتباه میکند و این خطاست اشتباهش را جایز میداند و این حماقت است به اشتباهش عادت میکند و این جهالت است عادتش را باور میداند و این خیانت است باورش را بر دیگران حکم میکند و این جنایت است… حتی مجلس به این فکر افتاده بود که کنارش بزنه اما سواد گفت: - مسخره‌ست. بارها برای پدرم این مشکل پیش اومده و درستش کرد؛ چرا مجلس باید روی کنار رفتن من فکر کنه؟ و این پیش زمینه‌ای شد که مجلس رو برکنار کنه. تصمیم بعدیش برکنار کردن ولیعهد بود. اون اعتقاد داشت ولیعهد بزرگ‌تری باید روی کار باشه. البته قصد داشت قدرت خاندان مادری زانیا یا شاید هم قدرت من رو کمتر کنه پس پسرش دادا پسر همسر سومش رو ولیعهد کرد اما به کاخ نیاورد. دودو هم که سه سال بود زندان بود. من به این جابجایی ولیعهدی اعتراض کردم، دعوا کردم، خواهش کردم، از نفوذم استفاده کردم اما فایده‌ای نداشت. ** دانای رمان ** روزی که پادشاه تصمیم گرفت پسر دیگرش را به عنوان ولیعهد معرفی کند، زانیا در باغ کلافه قدم می‌زد. زاکیا، با چهره‌ای آرام اما دل‌نگران، کنارش نشست. گفت: - پادشاهی تاج نیست، زانیا. پادشاهی دل‌هایی‌ست که به تو ایمان دارند. و من، تا آخرین نفس، در کنار تو خواهم بود. زانیا نگاهش کرد. برای لحظه‌ای، تمام شک‌ها و ترس‌ها در نگاهش فرو ریخت. گفت: - تو برای من بیشتر از پدر بودی! و آن شب، در دل تاریکی، دو مرد در سکوتی پدرانه، آینده‌ای را ساختند که شاید هرگز به حقیقت نمی‌پیوست، اما در دل تاریخ، مهرشان جاودانه شد. ** شیش ماه بعد ** دور آتیش همه خانواده نشسته بودیم و شعرهای محلی می‌خوندیم. زاکیا که هنوز ازدواج نکرده بود تنها عضو غیر خانواده جمع بود. از اینور آتیش نگاهش می‌کردم که با زانیا گرم صحبت بود. چقدر خوشحال بودم که این دو نفر هم رو دارن. با اینکه همه چیز خیلی عالی بنظر میاد اما انگار باید منتظر یک خبر بد باشم. همش دلم شور میزنه. تابستون اینجا هم حوصله‌م سر می‌رفت. اون روز دست‌فروش‌های دورگرد برام وسیله‌هاشون رو به کاخ آورده بودن و من یک لباس ساحلی آستین کوتاه سورمه‌ای، یک لباس مجلسی قرمز و یک پیراهن سبز و سفید خریده بودم. تاجرها هم همین روز به دیدن من اومده بودن و من یک دیوارکوب سلطنتی با طرح بانام فرانسوی، یک ماگ کلاسیک و یک کدو تنبل پارچه‌ای بزرگ که بجای مبل استفاده میشد با یک خونه بچگانه شکل خونه اختاپوس و یک آویز دیوار پارچه‌ای برای کاخ خریده بودم که پول زیادی برد. گوشی آیفون جدیدم هم اومده بود و حسابی خودم رو خجالت داده بودم. به مظفر نگاه کردم که پشت سواد ایستاده بود. منشی مخصوص سواد شده بود و راستش... به من وفادار نبود. قبلا دلم میخواست دوستامو پشتم ببینم اما الان فقط میخوام دوستامو دشمن نبینم هنوز نفوذ ایرانی‌ها توی دستگاه زیاد بود. به وزیرهایی که از ایران اومده بودن خونه داده بودم اما اجاره خونه رو از حقوقشون کم می‌کردم. همون دوران خودم هم درسم رو توی یکی از دانشگاه‌های بزرگ جهان ادامه می‌دادم و با وجود کلی تجدید باز هم جلو می‌رفتم.
  6. ۱۱۵ - خوب! فقط نگاهش کردم. گفت: - تو دختر باهوشی هستی، اول سعی کردی به من نزدیک بشی و حتی داشتی موفق می‌شدی. خودم ادامه دادم: - اما من از یک حدی بیشتر نمی‌تونستم از خط قرمزهام بگذرم و این شما عاصی می‌کرد. - بله، یک دختر آفتاب و مهتاب ندیده. با همه آموزش‌هایی که دیده بودی نتونستی این رو درست کنی. - اشکال نبود که دستش کنم. خنده تمسخرآمیزی کرد و روش رو گرفت و گفت: - و تو خیلی ساده قبول کردی که مخ پسرم رو بزنی و جاسوسیش رو برای من بکنی. و دوباره خندید. - اون موقع فکر کردم چه دختر قدرت طلبی هست اما نگو نقشه تو یک چیز دیگه‌ای بود. - شما با این عقل و درایت عجیب هست که به من شک نکردید. - آخه تو یک دختر بچه بودی. نیشخند زدم. گفت: - حالا حرفت رو بگو. - اومدم که جاسوس واقعی شما رو پیدا کنم. ابرویی بالا انداخت. - فکر کردم دانیال زندانی هست. - هم من و هم شما می‌دونیم که دانیال مهره اصلی نیست و پوریا جاسوس شماست. نیشخند زد. - دانیال هم با شما هم عقیده‌ست؟ با اخم گفتم: - سو استفاده از عشق برادرانه یک پسر کار خوبی نیست. مخصوصا اینکه اون پسر فرزند شما باشه. - پرهام هم فرزندمه. بعد بلند شد. - این مذاکرات بی‌نتیجه‌ست خانم. - اگه اینطور هست چرا ما رو به اینجا دعوت کردید؟ - فکر کردم شاید پیشنهاد وسوسه کننده‌تری داشته باشید. یکم مکث کردم بعد گفتم: - دارم. نگاهم کرد. - می‌شنوم. - من می‌دونم رقیب شما توی ایران چه کسی هست. بعد در سکوت بهش زل زدم. ابرویی بالا انداخت. - خوب! - براش پرونده قضایی تشکیل میدیم. گیرش نمی‌اندازه اما اون رو هم از کشور آواره می‌کنه و دیگه مستقیم روی تجارتش نفوذ نداره. یکم مکث کرد بعد با لحن تمسخرآمیزی گفت: - تو این قول رو به من می‌دی؟ با همون صورت سرد گفتم: - من نه، سرهنگ نیرویی. ابرویی بالا انداخت. - یعنی دانیال برای سرهنگ انقدر مهم هست؟ - دانیال برای اون حکم پسرش رو داره. جای پدر نداشتش رو پر می‌کنه. سنگین نگاهم کرد اما من فقط نیشخند زدم. گفت: - پیشنهادت وسوسه انگیزه؛ اما نه انقدر که پسر داشتم رو تحویلتون بدم. من که فهمیدم نرم شده لبخند زدم و گفتم: - نیازی نیست که به ما تحویلش بدین. فقط یک آدرس. - می‌دونی که تا اعتراف نکنه یا سندی نباشه نمیشه اون رو گناه کار دونست. سرم رو بالا گرفتم. - مثل اینکه یادتون رفته من کی هستم. من کسی هستم که توی هفده سالگی به برادرتون آمین نزدیک شدم و با مدارکی که از اون بدست آوردم شما تونستین که بین نوچه‌هاش براش دشمن پیدا کنید و بعد سر به نیستش کنید. من کسی هستم که توی نوزده سالگی به رقیب شما نزدیک شدم و اون رو هم به طناب‌دار رسوندم و توی بیست و یک سالگی یک مقام دولتی رو اخراج کردم و بعد سراغ شما اومدم.
  7. ۲ تازه یاد این افتادم که عهد بوق نیست و میشه زنگ زد. - زود یک گوشی به من بدین. - به دفتر بیان. هر دو به دفتر رفتیم. سریع شماره سواد رو گرفتم. بوق زد و جوابی نداد. شماره تیم حفاظتی رو که برام آماده کرده بودن رو گرفتم و زنگ زدم. چند بوق زد و بالاخره جواب دادن: - بله! - منم، ملکه ترنج! با دستپاچگی گفت: - در خدمتم ملکه! - حال امپراطور چطور هست؟ از شرایط اینجا خبر دارن؟ مکث کرد. عصبانی شدم. - با توام! - امپراطور از شرایط خبر دارن. به آفریقای مرکزی اومدن. باید منتظر بمونیم که آیا رییس جمهور علاقه به کمک به ایشون دارن یا نه. - وای، خدای من شکرت! گوشی رو گذاشتم و موضوع رو گفتم. لبخند زدن. - پس نگران نباشید! ما با سفیرهامون در اون کشور میگیم که با رییس جمهور مذاکره کنند. - حتما دودو هم دم رییس جمهور رو گرم کرده که به خودش جرات همچین کاری داده. این رو که گفتم لبخند از روی لبش رفت. - حق با شماست! - زودتر رسیدگی بشه لطفا! - باشه، شما نگران نباشید! بهتر برای استراحت برید. دوباره یاد بچه‌هام افتادم. - هنوز بچه‌هام نیومدن. همون موقع یکی داخل اومد. - ملکه ترنج، دخترهاتون رو آوردن. خوشحال بیرون دویدیم و دخترها رو از بغلشون گرفتم و بوسیدم و گفتم: - پسرهام! - دارن مذاکره می‌کنند. بچه‌ها رو به افراد سفارت تحویل دادم تا داخل ببرمش و گفتم: - من منتظر شاهزاده‌ها می‌مونم. چیزی نگذشت که ماشینی با شاهزاده‌ها اومد. خدا رو شکر گویان به اون سمت دویدم. شب همه باهم توی یک اتاق بودیم. بچه‌ها خوابیده بودن اما من خوابم نمی‌برد. زاکیا چی شده بود؟ آینده‌مون چی میشد؟ اگه من می‌رفتم ایران زانیا چی میشد؟ می‌تونستم با خودم ببرمش؟ نزدیک صبح ناخودآگاه خوابم برد. با صدای ضرباتی به در چشم باز کردم. بقیه هم با من بلند شدن. نگاهی به ساعت کردم. دوازده! معلوم بود همه خیلی خسته بودیم. دوباره ضربه به در خورد. - بله! در باز شد. از جا پریدم. - خانم ماه! به سمتم اومد و محکم هم رو در آغوش گرفتیم. گفت: - چقدر خوشحالم که همه سالمین! - از بیرون چه خبر؟! با صورت شکفته گفت: - مشتلق بده! پادشاهمون سلطنت رو دوباره بدست آورد. من رو با گروه محافطت‌هات دنبالت فرستاد. خنده و گریه قاطی شد. همهمه اتاق رو برداشته بود. گفتم: - خانوم ماه من با این لباس نمیام ها! - اتفاقا حدس زدم لباس خوبی نداشته باشی! از قبل از اتاقت برداشتم. با خوشحالی گفتم: - ایول! - چون پادشاه عزادار مرگ کاکی هست همه لباس مشکی می‌پوشن، برای توهم مشکی آوردم. یک لباس ساحلی مشکی آورده بود. لباس رو پوشیدم و خیلی ساده آرایشگرم که بی‌حوصله و خسته بود آرایشم کرد و موهام رو شونه کرد و باز گذاشت. بقیه با همون لباسی که داشتن آماده شدن و به طرف کاخ رفتیم. جلوی کاخ سواد و وزیرهاش منتظرمون بودن. پیاده شدیم و جلو رفتیم و در همون حال فکر کردم: چقدر سواد رو دوست دارم و نگرانش بودم! - سرورم! کرنش کردم و بعد جلو رفتم و همدیگه رو بغل کردیم. دم گوشم با صدای گرفته‌ای گفت: - دیگه همه چیز امن هست ملکه من!
  8. سلام

    یک پست می نویسی برامون؟ 

  9. ملیکا ملازاده

    متن مذهبی

    در زندان به زنان تجاوز می‌شود؟ این سوال را زنان زندانی پاسخ می‌دهند ❌ دروغی که رسانه‌های ضد انقلاب منتشر کردند ولی هیچوقت نگفتند سند و مدرکشان چیست و از کجا چنین چیزی را فهمیده‌اند؟!؟!؟ برای جماعتی که وقتی پای اهداف‌شان در میان است دیگر هیچ اخلاقیاتی برای‌شان مطرح نیست؛ شکاندن دست و پا و کشیدن ناخن که سهل است دروغ و شایعه تجاوز به زنان در زندان را هم به راه می‌اندازند و اینجا نه احساس و عواطف جمعی اهمیتی دارد که هر لحظه باید در معرض این فیک نیوزهای خشن باشد، نه دلشوره و نگرانی که به جان خانواده‌ها می‌اندازند 🔻با برادرم دیروز صحبت می‌کردم، می گفت شنیدم دارن زندانی‌هارو شکنجه می‌کنن، پرسید حالت خوبه؟ غذا بهت می‌دن؟ گفتم: این چه سوالیه! 🔻من سنی‌ام، بچه بلوچستانم، ریگی‌ام، اما این دروغ رو قبول ندارم، هیچکس نداره؛ نمی‌دونم چرا رحم نمی‌کنن به خانواده‌های ما که در بیرون از زندان نگران ما هستن... 🔻به عنوان کسی که هم در زندان خوی هم در زندان تهران بودم، قاطعانه ادعای تجاوز و ضرب و شتم رو رد می کنم، حتی اگر با اصل نظام‌ هم مشکل داشته باشم ولی وجدانم اجازه نمی‌ده این دروغ رو تایید کنم. #
  10. نفر اول تندخوانی کشور
  11. ۱۱۴ به اتاق رفتیم و آماده شدیم. چشمه آرایش غلیظی کرد و قسمتی از موهاش که بیرون بود رو فر کرد. بهش گفتم: - برات سخت نیست شوهر قبلی‌ت رو دوباره ببینی؟ اون هم کنار یک زن دیگه. نوچی کشید. - اصلا برام مهم نیست! آرمین شوهر خوبی برای من و پدر خوبی برای بچه‌م نبود. حتی این مدت یکبار یاد بچه‌ش نیفتاد. - دوست نداشتی بچه‌ت پیش باباش بزرگ بشه؟ - انقدر دانیال برای این بچه پدری می‌کنم آرمین پدری نکرده. بعد بغض کرد. - خدا کنه بلایی سر دانیال نیاد، خیلی نگرانش هستم! نگاهش کردم و توی صورتش چیزی دیدم که بیشتر از یک دوست داشتن معمولی بود. ته دلم یکم احساس حرص و حسادت کردم. سروان معمولی از جلوی در صدامون زد: - خانم‌ها! - اومدیم. بیرون که رفتیم با دیدن ما چشم‌هاشون گرد شد و بعد زیر خنده زدن. یکم خجالت کشیدم اما چشمه همراهشون خندید. یک تاکسی گرفته بودن. همه سوار شدیم و به آدرسی که داده بود رفتیم. پیاده که شدیم استرس داشتم. نگاهی به بابک کردم. با همون پیراهن نقره‌ای و شلوار پارچه‌ای مشکی که باهاش اومده بود رو پوشیده بود. سرگرد گفت: - حواستون باشه، هیچی مهم‌تر از مراقبت از بابک نیست. ما نمی‌دونیم چه نقشه‌ای داره. فضا از همان لحظهٔ ورود، حال‌وهوای یک رؤیای مجلل رو داشت. کف، مرمر و لوسترهای کریستالی از سقف بلند آویزونن. میزهای بلند با رومیزی‌های ابریشمی، در گوشه‌ای از سالن، موسیقی کلاسیک با صدای سازهای زهی جریان داره. گاهی صدای پیانو، سکوت رو می‌شکنه و توجه‌ها رو به سمت خودش می‌کشه. لباس‌ها در میان جمعیت، مثل موج‌هایی از پارچه‌های گرون قیمت و جواهرات حرکت می‌کنند. رنگ‌ها ملایم هستن. همه‌چیز در این مهمونی، از نور تا صدا، از حرکت تا سکون، در خدمت خلق یک حس واحد هست: حس بودن در جایی که زمان کندتر می‌گذره، دنیا زیباتر است، و هر لحظه ارزش نگاه کردن داره. چشمه گفت: - آرمین اونجاست! به اون سمت برگشتیم. آرمین پشت میزی نشسته بود و دسته ورقی توی دستش بود اما نگاهش از بالای دسته ورق به ما بود و زهرخندی روی لبش بود. نگاه‌های زیادی روی ما اومده بود. تیپ ما با همه فرق داشت. تنها افراد با حجاب، تنها افرادی که پسرهاشون کت و شلوار یا لباس محلی چینی نپوشیده بودن. به بقیه گفتم: - بهترین کار اینه که قبل از اینکه اون به سراغمون بیاد ما به سراغش بریم. مخصوصا برای اینکه مجبور نشیم بابک رو باهاش روبه‌رو کنیم. شما برید توی کم دیدترین میز بشینید. بابک گفت: - اما چرا شما برید؟ - نگران نباش! و به اون سمت رفتم. آرمین وقتی حرکت من به سمت خودش رو دید دوباره حواسش رو به بازیش داد. من هم بی‌توجه بهش پشتش ایستادم و مثل تعدادی از دخترها به بازی اون‌ها نگاه کردم. بازی با برد آرمین تموم شد. اون لبخند زد و پول روی میز رو برداشت و به نوچه‌ش داد و یک سیب برداشت و بلند شد و روبه من ایستاد و همینطور که سیب رو گاز میزد گفت: - قدم بزنیم؟ با خونسردی و لبخند درحالی که قلبم توی سینه‌م می‌کوبید گفتم: - بزنیم. به سمت باغ که رفتیم متوجه شدم سروان هم بلند شده و پشت سرمون داره میاد. وارد باغ بزرگ خونه شدیم. همه چیز مثل فیلم‌های قدیمی کره‌ای بود. خونه با اینکه نیمه مدرن و سنتی بود باغ کاملا سنتی بود و یک دریاچه کوچیک هم داشت و بدون هیچ درختی بود. باهم قدم می‌زدیم. - خوب، خوب، ستوان ملوانی! لبخند زدم. تازه ستوان شده بودم و اون خبر داشت. - اطلاعاتتون خیلی بروز هست. با نیشخند نگاهم کرد. - آخه شما فرق داری! روی یک سنگ نشست و این یعنی من باید ایستاده روبه‌روش می‌ایستادم. یعنی حس غرورش به این احتیاج داشت! نگاهی به قیافه‌ش کردم. از پسرش هم خیلی خوشگل‌تر بود. آدم وقتی می‌دیدش یاد گلزار می‌افتاد. فکر می‌کردی گلزار با پوست تیره‌تر و موهای بلند جوگندمی هست. کت و شلوار خاکستری پوشیده بود و یکجور ژست گرفته بود که انگار پسر سی ساله‌ست.
  12. - پس چرا الان اینطوری هست؟ - خاله و دایی‌ت بخاطر کار مادرت نصف خونه رو به سمت مادربزرگت کردن. زندگی شیش نفرمون که شروع شد مادربزرگت دید که من با اون‌ها آبم توی یک جوب نمیره. اون موقع وضع مالی‌مون بهتر بود. مادربزرگت پیشنهاد داد که نصف خونه رو دیوار بکشیم ما اونجا باشیم و نصف مال خانواده مادریت. با تعجب گفت: - اما مادربزرگ که با ما زندگی نمی کنه! - آره، بعد از ازدواج عمو یاسر چون من هم تا نصف شب نبودم مادربزرگ پیش ما خیلی خسته میشد و هر روز تو رو برمی‌داشت و خونه کناری می‌رفت. آخر سر دید اینطور که اذیت میشه، کلا رفت خونه اون‌ها. سر تکون داد و دیگه چیزی نگفت. وقتی برای خرید رفتیم حسابی ذوق داشت. یک کوله دودی گرفت. یک کلاسور ستش. ست خودکار با جامدادی مشکی. با همین چیزهای ساده حسابی ذوق داشت. به خونه که برگشتیم بدو بدو رفت به خانواده‌ش نشون بده. بعد که برگشت کوله و لوازمش رو خیلی با نظم روی تاقچه چیند و به خواب رفت. حتی توی خواب لبخند میزد. فرداش دوتا زنگ داشتم. یکی یاسر که گفت مدرسه برای فرهاد پیدا کرده و امروز برای مصاحبه و ثبتنام ببرمش و یکی الماس که با صدای غمگینی گفت حتما باید من رو ببینه. به یاسر گفتم که دنبالمون بیاد و به فرهاد گفتم: - آماده شو با عمو یاسر بیرون میریم. - چرا؟ - آماده شو. بچه پرو! زود آماده شد و اومد. به خونه مامان رفتیم چون حتما یاسر اول اونجا می‌اومد. اونجا خواهر زنم پرسید: - کجا میرید؟ - می بریم فرهاد رو یک مدرسه بهتر ثبت‌نام کنیم. - ا، چرا؟ فرهاد هم با تعجب نگاهم کرد. - مدرسه‌ش زیاد آدم حسابی نداره. - چطور برگرده؟ - یاسر تا اتوبوس می رسونش. فرهاد با ترس از تغییر گفت: - من نمی خوام از این مدرسه برم! - چرا؟ - دوست هام همه این مدرسه هستن. پوزخند زدم و تیز نگاهش کردم. - منظورت همون دوست‌هات هستن؟ یکم رنگش پرید. - خوب همه خصوصیت‌هاشون که بد نیست. زیر لب بهش گفتم: - گوه نخور! چشم‌هاش پر از اشک شد. عصبی گفتم: - مرگ، گریه نکن. چندشم میشه از بچه‌هایی که اشکشون دم مشکشون هست. مادر با حرص گفت: - ولش کن، چیکار داری بچه رو؟ انگار این جانب داری باعث شد فرهاد بیشتر احساساتش رو بیرون بریزه چون اشک از گوشه چشمش به زیر گونه ش راه افتاد.
  13. ابرویی بالا انداختم. - عجب، و تو به من نگفتی! یکم هول شد. - آخه مادر جون گفت که بهت نگم. سر تکون دادم یعنی باشه. گفت: - بابا! - هوم! - چرا مادرجون و دایی و خاله باهم توی یک خونه زندگی می کنند؟ دایی راست می‌گه که مامانم خونه مادر جون و خانواده خودش رو بالا کشیده؟ تعجب کردم که چرا یکدفعه یاد مادرش افتاده و همچین سوالی پرسیده. - آره. بعد دایی و خاله ت به این خونه اومدن که از پدر بزرگشون بهشون رسید. خدا رحم کرد پدر بزرگشون دو سال بعد از فرار مامانت مرد وگرنه همین رو هم بالا کشیده بود. این خونه بزرگ بود و خود پدر بزرگت وصیت کرد که به بچه‌های یتیم این دخترش برسه. بقیه بچه‌هاش پولدار بودن و همه خونه بالا شهر داشتن اما خود پدر بزرگت دوست داشت همین خونه آبا اجدادیش باشه پس اون ها هم قبول کردن که کلا خونه به اسم دایی و خاله ت باشه.
  14. ارت صد و یک یک مرد جلو رفت و گفت: - خجالت نمی‌کشید؟ توی این چند سال کشور ما به شکل عجیبی پیشرفت کرده! وضع مالی‌مون و زندگی‌مون بهتر شده! حالا می‌خوان اون رو بکشید؟! یکی دیگه‌شون گفت: - این پسر هم شاهزاده زانیامون هست. ما نمی‌ذاریم شاهزاده‌مون رو بکشید. پلیس‌ها اسلحه‌شون رو در آوردن. - ما دستور داریم اگه نیاز شد به زور اون‌ها رو بیازیم. این حرف یکجورایی باعث شد مردم احساس ترس کنند اما قبل از اینکه تصمیم بگیرن صدای قدم‌های تندی اومد و بعد یک گروه مقابل ما قرار گرفتن. اول متوجه نشدم چه خبر هست اما بعد حواسم جمع شد. نیروی سفارت ایران بودن. نفس راحتی کشیدم. اون‌ها ما رو نجات می‌دادن. - ایشون از کشور ما هستن و شما حق ندارید بهشون آسیب بزنید. اینطوری مشکل حقوقی درست می‌کنید. مردم و پلیس‌ها خندیدن. یکی از همون‌ها حرفی زد که به ضرب‌المثل ما بشین ببین بابا به حساب می‌اومد. اینطور چیزها براشون اهمیت نداشت. اون مرد دوباره گفت: - اگه آسیبی به یکی از ایرانی‌های اینجا برسه ایران اعلام جنگ به اسواتنی می‌کنیم. این رو که گفت حساب کار دستشون اومد و ترجیح دادن معدب‌تر باشن. تا اون موقع من هم از بین مردم جدا شدم و با زانیا عقب‌تر رفتیم. یکی از پلیس‌ها گفت: - ما باید با سرورمون شاهزاده دودو هماهنگ کنیم. - زود باشید. اون مرد چیزی به همراهانش گفت و به سمت کاخ دوید. استرس داشتم. به سمت رییس نیروی خودمون رفتم. - من شاهزاده زانیا رو تحویل نمیدم. با نگرانی نگاهم کرد. - اما اون چون تابعیت کشور ما رو نداره ما کاری نمی‌تونیم بکنیم. وحشت قلبم رو گرفت. مصر گفتم: - من بدون پسرم نمیام. نگاهی به زانیا کرد. - پس باید پنهانی ببریمش. - چطور؟! رو به پلیس‌ها کرد. - بگین مردم متفرق بشن، ما اعتماد بهشون نداریم. اون مخالفتی نکرد و سریع مردم رو با داد و بیداد متفرق کردن. یکی از افراد خودمون بازوی زانیا رو گرفت و به من اشاره کرد. چیزی نگفتم. ماشین سفارت رو جلو اوردن و به بهانه سوار شدن گروهی زانیا رو توی صندوق عقب گذاشتن. انقدر این اتفاقات پنهانی افتاد و من بین اون‌ها بودن که متوجه نشدن. رییس پلیس برگشت. - اجازه دادن که ملکه رو ببرید اما شاهزاده زانیا رو باید تحویل بدید. گفتم: - شاهزاده فرار کردن. با تعجب و عصبانیت گفت: - یعنی چی؟! - مردم فراریشون دادن. کلافه شد و نمی‌دونست چی بگه. به اون کارمند سفارت گفتم: - شاهزاده‌های من داخل کاخ پنهان شدن. آروم گفت: - بذارید شما رو به سفارت ببریم بعد برمی‌گردیم. سریع من رو داخل ماشین دوم سفارت کردن و به سرعت به سفارت رسوندن. توی حیاط سفارت زانیا به سمتم دوید. - مامان! همدیگه رو بغل کردیم و نفس راحتی کشیدم. مسئول سفارت سریع جای شاهزاده‌ها رو پرسید و دوباره رفتن. یکی دیگه‌شوت به من گفت: - شاهزاده زانیا رو باید پنهان کنیم و کسی نفهمه توی سفارت هست. - باشه. زانیا رو باهاشون فرستادم بره. در سفارت مدام باز میشد و ایرانی‌ها به داخل می‌اومدن. هرچی به من می‌گفتن به داخل سفارت بیام قبول نمی‌کردم و می‌گفتم: - تا شاهزاده‌هام نرسن جایی نمیام. یک ماشین هم دنبال شاهدخت‌هام فرستادن. گفتن: - حداقل بیان با شوهرتون ارتباط بگیرین.
  15. پارت صد لاو باز شد و چهره ترسیده و رنگ پریده من رو به نمایش گذاشت. همیشه اعتقاد داشتم توی لاو من خیلی سریع جمعیت میاد اما اینبار احساس می‌کردم که اون زمان خیلی دیر می‌گذره. از اولین نفری که وارد شد شروع به تعریف ماجرا و نشون دادن زانیا ترسیده و... کردم. وقتی ماجرا رو تموم کردم سی نفر توی چت بودن. دوباره شروع به تعریف کردم. وقتی تموم شد سیصد نفر توی چت بود. و دوباره شروع به تعریف کردم. دفعه سوم که داشتم تعریف می‌کردم زاکیا به داخل پرید. - ملکه، باید بریم. چند نفر من رو شناختن دو نفرشون رو کشتم اما یکی‌شون تونست فرار کنه. بدون اینکه سوالی بپرسم دست زانیا رو گرفتم و دنبال زاکیا دویدم. لاو رو خاموش نکردم و گوشی رو همینطور بالا گرفته بودم که شرایط ما خوب معلوم بشه. همینطور که می‌دویدیم به زاکیا گفتم: - کجا میریم؟! - از درب مخفی خارج می‌شیم. - نمیشه، اصلا نمیشه، بچه‌های من اونجان. درحالی که بدون توجه به ترس من، من رو که قصد ایستادن داشتم به جلو هل داد گفت: - کسی از اون پناهگاه خبر نداره. جای ما الان ناامن هست. تا اونجا هم نمی‌تونیم بریم چون حالا که فهمیدن من اینجا هستم همه نگهبان‌ها رو می‌فرستن. تا وارد باغ بشیم خبری نبود. باغ خیلی شلوغ بود. از پشت بوته‌ها به سختی به پشت درخت‌ها رفتیم و در رو پیدا کردیم. خارج شدیم. - با چی بریم؟ - باید پیاده فرار کنیم اما تا کجا رو نمی‌دونم. - به شهر میریم. یک خونه خرابه می‌شناسم که می‌تونیم درش پناه بگیریم. سر تکون داد. اومدیم حرکت کنیم که یکدفعه صدایی اومد: - اونجان! به عقب برگشتیم. چندتا سرباز نیزه‌دار! یاد بازی جنگ‌های صلیبی افتادم. زاکیا به سمت من برگشت و داد زد: - فرار کنید ملکه! من دست زانیا رو گرفتم و به عقب برگشتم. درحالی که فرار می‌کردم برگشتم و نگاهش کردم. یک دستش اسلحه‌ش بود یک دستش قمه. زانیا با ترس گفت: - زاکیا، اون میمیره؟! - کاری نمی‌تونیم براش بکنیم پسرم. - من دوازده سالمه، می‌تونم بمونم و بجنگم. دستش رو سفت کشیدم و نذاشتم به عقب نگاه کنه. وارد شهر شدیم. مردم همه ترسیده بیرون بودن و از اونجایی که فرار من هم دیده شده بود احتمالا دنبالمون می‌افتادن پس من باید به سفارت ایرلن پناه می‌بردم. مردم با دست ما رو نشون می‌دادن. - اون‌هان! اونجان! - ملکه و شاهزاده زانیا! یک عده می‌گفتن: - بگیرینشون. یک عده می‌گفتن: - چی میگین شما؟! اون اینهمه کار برای ما کرده. - اون ملکه ماست. صدایی از پشت سرمون اومد: - بگیرنیشون. به عقب برگشتم. سربازهای شورشی بودن. نه، نمی‌ذاشتم من رو بگیرن. دست زانیا رو گرفتم و به سمت مردم دویدم. این‌ها هم امن نبودن اما طرفدارهام ممکن بود سعی کنند نگه‌م دارن. اون‌ها خیلی زود دست و بازوی من رو گرفتن و بین خودشون کشیدن و گفتن: - دور ملکه و شاهزاده حلقه بزنید. سربازها که رسیدن ایستادن. مخالف‌های من هم غر میزدن: - می‌خوان جونتون رو برای اون زن خارجی از دست بدید؟ افراد محافظم هر کدوم نوعی اسلحه در آوردن. اینجا هر خونه چند نوع اسلحه داشت و احتمالا وقتی متوجه اوضاع آشفته شده بودن اسلحه‌های مختلفشون که شامل تفنگ، قمه، نیزه دستساز و بقیه سلاح‌های محلی میشد رو در آوردن. اون شورشی‌ها هم که از پلیس محلی شهر بودن و اسلحه داشتن تفنگ‌هاشون رو در آوردن. وحشت‌زده متوجه شدم الان جنگ میشه و خیلی‌ها کشته میشن. - نه، نه، نه! یکی از پلیس‌ها گفت: - اگه ملکه و شاهزاده رو به ما تحویل بدید ماهم با شما کاری نداریم.
  16. سلام

    یک پست جدید توی رمان همه بچه های انجمن برامون می ذارید؟ 

    1. Hananeh

      Hananeh

      سلام عزیز دل، ان شاالله امتحانام تموم بشه حتما میزارم

  17. سلام عزیزم لطفا زودتر چک لیست رو بنویس خیلی کنجکاوم

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. ملیکا ملازاده

      ملیکا ملازاده

      من آبدیدم😂

    3. ایلماه

      ایلماه

      خداروشکر یکی از پارتها خیلی کوتاه بود ویرایش زدم این و گذاشتم

       

       

      (نگین)

       

       

      هرچه‌قدر هم بچه‌ام درسش ضعیف باشد، غیرمنطقی است که بخواهم از روش تکنولوژی برای کنترل و ترغیبش استفاده کنم. نمی‌دانستم چه کاری درست است.

      به نویان نگاه کردم. سرش در کتاب بود، ولی به‌جای نوشتن مشق‌هایش، داشت صفحه ای از دفتر را خط‌ خطی می‌کرد.

      دستم را جلو بردم تا موهایش را نوازش کنم، ولی سرش را برگرداند و اخم‌های ظریفی که روی پیشانی‌اش نقش بسته بود را نشانم داد.

      دستم را پس کشیدم. مدادش را روی کاغذ رها کرد و بلند شد. حدس زدم شاید می‌خواهد کنارم بنشیند، ولی نه...

      موبایلم را برداشت، اما تا خواست با جمع کردن دفترهایش از پیشم برود، صدای زنگ موبایل بلند شد و او را، هرچند کم و هرچند به زور، چند دقیقه‌ی دیگر پیشم نگه داشت.

      مادرم بود.

      تماس را وصل کردم و «الو»یی گفتم که صدای خسته، ولی ذوق‌زده و خوشحالش در گوشم پیچید.

      ـ الو، سلام نگینم. خوبی؟

      لبخندی روی لبانم نشاند؛ البته نمی‌شد اسمش را لبخند گذاشت.

      ـ خوبم، دورت بگردم جانم؟

      صدای همهمه‌ی پشت خط، صدایش را ضعیف‌تر می‌کرد. انگشت دست چپم را داخل گوشم گذاشتم تا بهتر متوجه شم چی میگه.

      ـ امشب بیاید خونه، داره واسه خواهرت خواستگار میاد.

      نگاهم لحظه‌ای به نویان خورد که با انگشتان دستش بازی می‌کرد.

      ـ به سلامتی... ولی چرا من بیام؟ مگه خواستگاری منه؟

      تپق خنده‌ای زد.

      ـ ببین عزیزم، من الان کار دارم. امشبم باید بیای که هم من نویان رو ببینم، هم اون مادربزرگش.

      دهانم باز ماند و چشمانم گرد شد.

      یعنی چه؟ مگر خواستگار نگار، از خانواده‌ی آراز است؟

      لب‌هایم لرزید و صدای بوق‌هایی که نشان از قطع شدن تماس می‌داد، در گوشم به سوت‌های کرکننده‌ای تبدیل شد.

      نگاهم به صفحه‌ی گوشی بود، ولی ذهنم مدام آخرین جمله‌ی مادرم را تحلیل و تکرار می‌کرد.

      فکرهایم منطقی نبود، اما هرچه به بچه‌هایم مربوط باشد، مرا بی‌منطق‌ترین آدم دنیا می‌کند.

      نکند می‌خواهند نظر خانواده‌ام را جلب کنند تا بتوانند بچه‌ام را از من بگیرند؟

      نکند می‌خواهند با این کار، من و خانواده‌ام را مطمئن کنند که بچه‌ام پیش خاله‌اش بزرگ می‌شود؟

      اصلاً... اصلاً آراز خودش زن دارد. نازنین حتماً راضی نمی‌شود...

      ولی نازنین همیشه گوش‌به‌فرمان آراز بوده.

      دلم می‌خواست سرم را بشکافم و تمام این فکرها را به بیرون پرتاب کنم.

      بی‌اختیار، اپلیکیشن چک‌لیست را باز کردم. طبق چیزی که خانم شفیعی گفته بود، پیشنهاد روز داشت، پیشنهاد امروز روی صفحه نقش بست:

      «پیشنهاد امروز: در رویدادهای خانوادگی شرکت کنید. حضور در جمع، به کاهش استرس کمک می‌کند.»

      نفسم در سینه حبس شد و...

       

    4. ملیکا ملازاده

      ملیکا ملازاده

      زیر هر پست تگم کن حتما

  18. - کجا سر صبحی؟ من خسته‌م. - خفه بابا! کی از تو حال پرسید. گمشو... زود باش! با دلخوری بلند شد و همینطور که به سمت داخل خونه می رفت زیر لب غرغر کرد: - این درست نمیشه! یک پس گردنی بهش زدم. - خیلی داری پرو میشی ها! کاری نکن دوتا چپ و راست بهت بزنم کار دستت بیاد. بدون اینکه به سمتم برگرده سرعتش رو تند کرد و به سمت اتاقش رفت. حاضر بیرون اومد. سوار متورش کردم و حرکت کردیم. در همون حال گفتم: - با عموت درباره شرایط مدرسه‌ت صحبت کردم. یک مدرسه خوب نزدیک خونه خودشون ثبت‌نامت می‌کنه. یک پولی هم داد که برات لوازم تحریر بخرم. - ا، لوازم تحریر پارسالم هم عمو گرفت.
  19. خیلی وقته قلم قشنگت توی رمان همه پچه های انجمن نیست دلتنگ شدیم

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      عزیزم دارم امتحان میدم رمانای خودمم موندن دوتاشون🤦🏻‍♀️💔تموم بشن بعدش چشم اگه نشدم ایشالا داستان بعدی🤍

  20. همه متن های دلنوشته حرمان از خودته؟ 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. s.a

      s.a

      فکر نکنم بشه تالار رو عوض کرد

    3. ملیکا ملازاده

      ملیکا ملازاده

      مدیر می تونه

    4. s.a

      s.a

      پس بهش میگم

  21. ۱۱۳ چشمکی بهش زدم. - پس بریم؟ چشمکم رو جواب داد: - یواشکی از مردها! با خنده بیرون رو نگاه کردیم. کسی نبود. بدو بدو بیرون دویدیم. به سختی تونستیم آدرس بازار و اتوبوس رو پیدا کنیم و به بازار محلی شهر رفتیم. وای عاشقش بودم. فکر می‌کردی توی بازارهای فیلم‌های کره‌ای تاریخی قدم می‌زنی. دنبال لباس گشتیم. چشمه گفت: - من هم باید با حجاب بپوشم؟ - آره دیگه، خیر سرت با سپاه اومدی! خندید. بعد از کلی گشتن من یک کت چینی قرمز که روش گل‌های شیری داشت و به بغل با نخ بسته میشد با دامن ساده بنفش گرفتم. چشمه هم یک پیراهن بلند ماکسی آستین سه ربع آلبالویی گرفت. بیشتر لباس سنتی‌هاشون همین رنگ‌ها رو داشت. چشمه گفت: - کاش بشه با این روسری نپوشم! - یک شال قرمز بپوش و روش از این کلاه قرمزها بذار. - این هم خوبه! تو هم از این‌ها می‌ذاری؟ اون سال‌ها هنوز چیزی که جلب توجه نامحرم رو می‌کرد رنگ قرمز بود. - نه من یک روسری مشکی دارم همون رو می‌پوشم. یکجا ایستادیم و بستنی گرفتیم و پشت میزهای کوتاهی روی زمین چهار زانو نشستیم. تا بستنی‌مون رو درست کنند چشمه گفت: - می‌تونم یک سوالی ازت بپرسم؟ دقیقا حدس می‌زدم که چه سوالی می‌خواد بپرسه اما بخاطر اینکه احتمالا دیر یا زود باید بهش جواب بدم گفتم: - بگو. - تو... چرا با دانیال اونکار رو کردی؟ نفس عمیقی از سر کلافگی کشیدم. جواب دادن به این سوال برام آسون نبود. - اینکار شغل من بود چشمه. اون هم نه شغل معمولی. یک وظیفه. - پس عشق چی؟ توی چشم‌هاش زل زدم. - پس وطنم چی؟ سکوت کرد. من هم سکوت کردم. اون نمی‌فهمید من چی میگم پس بحث رو عوض کردم: - چشمه این مهمونی‌ها چطور هستن؟ مثل مهمونی‌های خونه دانیال هستن؟ - وای نه بابا خیلی وحشتناک‌تر! همه ساکتن آهنگ هم همیشه آروم و فقط کله گنده‌ها پشت میز حرف می‌زنند و بقیه دور بار حرف می‌زنند. خندم گرفت. با تعجب پرسید: - چیه؟! - فکر کردم قافیه‌ش رو طور دیگه‌ای می‌خوای درست کنی. اول متوجه نشد و بعد زیر خنده زد. و بعد که خنده‌ش تموم شد چشمش به چشم من خورد و بهم نگاه کردیم و هر دو زیر خنده زدیم. این خنده باعث دوستی بیشتر بینمون شد. وقتی برگشتیم بابک متعجب به سمتمون اومد. - شما کجا بودین؟! من و چشمه با خنده بهم نگاه کردیم و گفتم: - رفته بودیم لباس مهمونی بخریم. برگ‌هاش ریخت. - چی؟! توی این وضعیت لباس رفتین بخرین؟ خندم گرفت. - بالاخره باید لباس داشته باشیم. پوفی کشید. چشمه گفت: - چی شده بابک؟ بنظر کلافه میای؟ دستی روی ریش کوتاهش کشید و گفت: - درسته من بیام؟ اگه من رو هم گیر بیاره و مجبورم کنه که براش کار انجام بدم چی؟ - خیلی چیزها ممکن هست اما مخالفت با اینکه هممون بریم ممکن خطرناک‌تر باشه. اونجا به کسی روی خوش نشون نده، از ما دور نشو و با آرمین دیدار نداشته باش و دعوا نکن. سر تکون داد. - همین کار رو می‌کنم. - کم‌کم هم آماده بشین. ممکن تا جا رو پیدا کنیم طول بکشه. - گفته یک نفر رو دنبالمون می‌فرسته. همون موقع سرگرد آریا که پشت سر بابک ایستاده بود گفت: - اما رفتن با اون صلاح نیست. معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاره. بهتر قبل از رسیدن اون ما بریم. - پس همین حالا آماده بشیم. - بله.
  22. بیدار نشد. یکم ضربه رو محکم تر زدم. - هی، مرتیکه! آروم چشم‌هاش باز شد و با دیدن من نشست و گفت: - بابا! نگاهی به جاش کردم. - چرا اینطور خوابیدی؟ - توی خونه می‌ترسیدم. اومدم روی بهارخواب منتظر شما باشم که خوابم برد. - اه، تو هیچ‌ؤقت مرد نمیشی! بعد همینطور که به داخل خونه می‌رفتم گفتم: - لباس بپوش میریم جایی. چشم‌هاش رو مالوند.
×
×
  • اضافه کردن...