-
تعداد ارسال ها
767 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۸۰ اخمهاش درهم شد. - من رو گرفتید که اعتراف کنم بعد اعترافم رو قبول ندارید؟! میخوان به اون چیزی که شما میگین اعتراف کنم؟! - آقای شباهنگ برادر شما تحت تعقیب هستن. اگه شما چیزی بدونید و انکار کنید مجرم هستید. دانیال فقط در سکوت نگاه کرد. سرهنگ گفت ببرنش. بعد به سمت ما برگشت. باربد کلافه گفت: - مطمئنم کار اون نیست. من این نگاهش رو میشناسم. این نگاه حامی هست. سرهنگ گفت: - من هم به اندازه شما دوست دارم که دانیال بیگناه باشه، اما باید مدارک بیشتری برای ارائه داشته باشید. ** دانیال ** از بازجویی دنیل خیالم راحت بود. اون هیچی نمیدونست. حتما خودشون هم با بازجویی متوجه این میشدن. وقتی که اون روز دنیل برنگشت مطمئن شدم که فهمیدن و آزادش کردن. سه روز از دیدارم با سرهنگ میگذشت. توی این سه روز هیچ حرکتی برای من نزده بودن. من هنوز کلافه بودم. کلافه از دیدن باربد. اما نمیتونستم به خودم اعتراف نکنم که دلم براش تنگ شده بود. و نمیتونستم با خودم اعتراف نکنم که دفاع اون سه نفر ازم: سرهنگ، باربد و الینا. چقدر بهم حس خوبی داد. هرچند این حس خوب همراه با غم عمیقی بود. هر روز بیشتر از دیروز داشتم چیزهایی که دوستش داشتم رو از دست میدادم و انگار هیچ راه برگشتی نبود. هر روز وضعم داشت بدتر از دیروز میشد. کاش میشد این قلبم از حرکت بایسته. کاش این زندگی تموم میشد. در باز شد و نور توی صورتم زد. - رزمآور شما رو خواستن. - باشه. بلند شدم. پاهام خواب رفته بود و بدنم کوفته بود. همراهش رفتم. وارد دفتر که شدم با دیدن باربد و الینا اخم کردم و به سرهنگ نگاه کردم. - اینها چرا اینجا هستن؟ - آقای شباهنگ وکیل شما هستن. با اخم درحالی که قلب خودم از حرفی که میزدم گرفته بود گفتم: - ایشون وکیل من نیستن. من انتخاب نکردم و اجازه این انتخاب رو دارم. یکدفعه سرهنگ مشتش رو به میز کوبوند. تعجب کردم. چقدر عصبانی شده بود. - بس کن دیگه دانیال! ما سعی داریم راحلی برای نجات تو پیدا کنیم اما تو همکاری نمیکنی! با فریاد برای اینکه بتونم بیشتر این بازی رو ادامه بدم گفتم: - شما با اینکارتون به ملت خیانت میکنید! با حرص و کلافگی نگاهم کرد بعد گفت: - باشه، تو اینطور میخوای؟ همین حالا میگم برات تشکیل پرونده بدن. بعد گوشی رو برداشت تا زنگی بزنه. از گوشه چشم میدیدم الینا و باربد هل شدن. الینا ملتمسانه گفت: - سرهنگ! باربد به سمت سرهنگ رفت. - سرهنگ بخدا من میتونم ثابت کنم که کار دانیال نیست. بعد سریع پروندهای رو برداشت و به اون سمت رفت. - نگاه کنید من همه واریزها و جابجاییهای حساب رو دیدم. یک چیزی این وسط درست نیست که اگه دنبالش رو بگیریم میتونیم ثابت کنیم کار دانیال نیست. با حرص نگاهش کردم. این چی از زندگی من میخواد؟ وقتی که بهش نیاز داشتم بهم آسیب زد و ترکم کرد. حالا اومده ضربه دوباره رو بهم بزنه. سرهنگ گفت: - میگی چیکار کنیم؟ - هرطوری هست پرهام رو قبل از خارج شدن از کشور بگیرید، بقیهش با من. به سمتش خیز برداشتم. الینا ترسیده صدام زد: - رزمآور! سرهنگ هم با بهت نگاهم کرد که من دارم چیکار میکنم. یقه باربد رو که دیر متوجه من شده بود گرفتم و به عقب بردمش و روی صندلی خمش کردم. -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود و یک - من حتی نمیتونم حدس بزنم چرا اینکار رو کرده. اما اون حالا دستگیر شده و توی زندان شماست. - بله، و من هم به مجازات کارش میرسونمش. اعدامش میکنم. از همین میترسیدم. - نه سرورم، شما نباید اینکار رو بکنید. با اخم نگاهم کرد. - شما به من دستور میدید که اینکار رو نکنم؟ - من به شما دستوری نمیدم. اما اینکار اصلا به صلاح نیست. از بعد ماجرای زمرد ایران به اندازه کافی نگران وضع ملتش توی اسواتنی شده. با این اتفاق اونها رو با خودتون دشمن میکنید. با حرص گفت: - بدرک! بذار دشمن بشن. از این حرفش عصبانی شدم. اون داشت به سمت بالکن اتاق میرفت و من گفتم: - رییس حمهور آفریقای مرکزی هم با این حرف شما موافق هستن؟ ایستاد. سکوت کرد. و من میدونستم که بهرحال موافقت میکنه. *** چهار ماه بعد *** سبا یک ماه رو توی آغوشم فشردم. مهیار به ایران برگشته بود و رفتنش مصادف شده بود به جشن تولدی که برای سبا گرفتیم. من و سواد تقریبا بعد از اون ماجرا و جلوش ایستادن من طلاق عاطفی گرفته بودیم. اون با هرکسی که دلش میخواست بود و من هیچ اطلاعی نداشتم با کی هست. باید برام مهم باشه اما نبود. من قدرت داشتم و همین بس بود. در روز به کارهای مملکتی میرسیدم و کار با اسلحه یاد میگرفتم و با توریستها دیدار میکردم و شبم برای بچهها بود. تنها وقتی که دلم سوخت وقتی بود که فهمیدم سلطان با سواد بوده و حتی سواد براش یک خدمتکار هم فرستاده تا راحتتر باشه. باز هم به روی هیچکدومشون نیاوردم. به خدمتکار قبلی سلطان که خودم بهش هدیه داده بودم پول دادم که برام جاسوسی کنه. بعد از یک ماه که باهم بودن مثل اینکه سلطان شکمش رو حسابی صابون زده بود و به سواد گفته بود: - کی با من ازدواج میکنی. - دیگه از این حرف ها نشنوم. - تو با من اینطور کردی! و سواد به عقب هلش داده بود و گفته بود: - برو گمشو، من تو رو ترجیح نمیدم بهش که! اون رو کنار زد و بعد به سمت یک زن دیگه رفت. حسابی دلم خنک شد. به یکی از دوست های قدیمیش گفت که براش دختر پیدا کنه. دختر وقتی فهمید از شوق و ذوق روی پاش بند نیود.اطرافیانش که فهمیدن کلی ذوق کردن براش و همه می خندیدن. پدرش تشر زد: - خوبه داری... میکنی و می خندی. اون عصبانی شد. - اگه همچین چیزی هست چرا شما اجازه دادید و انقدر ذوق داشتید؟ پدر کلافه رفت. شب که سواد اومد دختر استرس داشت و دستش می لرزید و همون کنار نشسته بود اما راضیش کردن بیاد. چندبار به همین شکل هم رو دیده بودن و جاسوس من رو به عنوان ندیمه به دخترِ داد. بالاخره تصمیم گرفتم که این حالمون رو پایان بدم. به آشپزخونه دربار رفتم. هرچند وقت یکبار اونجا میرفتم که چک کنم ببینم همه چیز بهداشتی هست یا نه، برای همین از دیدنم جا نخورد اما وقتی گفتم: - میخوام خودم غذا درست کنم. تعجب کرد. - چرا ملکه؟ از دستپخت من خوشتون نمیاد؟ با لبخند گفتم: - اینطور نیست؛ من میخوام پادشاه یکبار دستپخت من رو بخورن. فقط به اندازه دو نفر غذا درست میکنم. اون هم لبخند زد و گفت: - پس اجازه بدید کمک آشپزتون باشم. و کنارم موند و هرجا نیاز بود کمکم کرد و طبیعتا بیشتر کارهای سختش روی دوش اون بود. مثلا نگینی کردن و... سه مدل غذا درست کردم. فسنجون که حدس زدم چون سلیقهای هست اما معمولا مردها دوست دارن ممکن خوشش بیاد. قرمهسبزی که این رو که همه دنیا خوششون میاد و آبگوشت. چون غذاها باید مدتی میموند میرفتم و هر یک ساعت یکبار به غذا سر میزدم. کیک و چند مدل دسر هم درست کردم. وقتی تموم شد از خستگی کمرم راست نمیشد. اما هنوز کار برای انجام دادن بود. به اتاق سواد رفتم و خدمه با لوازمی که گفته بودم هم اومدن. فیلمبردارم هم داشت فیلم برای پیجم میگرفت. رومیزی شرابی روی میز پهن کردیم و روش حریر سرخابی انداختیم. دوتا شمع حنایی که دورش مار داشت و یک بشقاب بزرگتر مس، یک بشقاب خورشت خوری برنج، یک ماست خوری مس که روی هم قرار میگرفت جلوی هممون بود. ست کامل قاشق و چنگال سلطنتی که از مس سفارش داده بودم رو باکلاس چیدم و جامهای مسی رو گذاشتم و پارچ مسی که من رو یاد آفتابه میانداخت رو هم گذاشتم. توی لیوانها دستمال سفره بنفش گذاشتم. یک گلدون هم وسط گذاشتم و گلهای لینیوم رو داخلش گذاشتم. بنظر خودم که خیلی خوب شده بود. مولودی که برای مشورت دادن باهم اومده بود گفت: - عالی شد! -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود اون روزها سواد از من ناراحت بود چون من قبول نمیکردم فعلا دوباره بچهدار بشم. چه عجلهای بود؟ بچه ما هنوز کوچیکه. تازه من که قرار نیست وارث تاج و تخت دنیا بیارم و اون هم که بچه زیاد داره. سواد توی سفر آخرمون به جمهوری دموکراتیک عربی صحرا از دختر رییس جمهور اون کشور خواستگاری کرده بود اما اون چون دخترش ازدواج کرده بود جواب منفی داده بود ولی من خیلی از اینکار سواد حرصم گرفت. هرچند اون اهمیتی به عصبانیت من نداده بود. فهمیده بودم سواد دنبال این بود که متحد دیگهای جز ایران پیدا کنه و اینطور من رو هم دور میانداخت و اینکارها بهانهگیریش بود. میتونست که با یک عضو عادی توی کشورهای دیگه ازدواج کنه اما تضمینی وجود نداشت که کشورهای دیگه به اندازه ایران یک دختر معمولیشون رو حمایت کنند. دلم از اینکه به این زودی دلش رو زده بودم گرفته بود اما بیشتر نگران قدرت و بچههام بودم. واقعا همشون رو اندازه هم دوست داشتم! اما زانیا این فکر رو داشت که من دوستش ندارم. خودش میگفت: - من احساس میکنم فقط وقتی که اشتباه میکنم و میخوان دعوام کنید به من اهمیت میدید. من سعی داشتم طوری رفتار کنم که همچین حسی نداشته باشه اما من کلی کار مملکتی داشتم و سه تا بچه و کارهای حرم و بازیهای سیاست هم بود. شبها باهم بازی فکری انجام میدادیم اما اون رو کم میدونست. گاهی دوست داشت که با خانواده پدریش رفت و آمد بیشتری داشته باشه اما من چون دوست نداشتم تحت تاثیر قرارش بدن یا به سمت خودش بکشوننشون از همین حالا رفت و آمدش با اونها رو کم کرده بودم و بدون خودم نمیذاشتم بره. برای اطرافیانم هم سختیهایی بود. یکبار زمرد با تک بادیگاردش بیرون بود که گروهی از مردم که مخالف حضور و نفوذ ایرانیها توی کشورشون بودن بهش حمله کردن و بادیگارد رو که از مردم اسواتنی بود رو گرفتن و به قصد کشت به جون زمرد افتادن که با کمک نیروی پلیس پایتخت جون سالم بدر برد. وقتی که من به بیمارستان رسیدم حالش خیلی بد بود. بعد از اینکه حالش بهتر شد گفت: - من دیگه اینجا نمیتونم بمونم، به ایران برمیگردم. برام سخت بود یکی از دوستهام و متحدانم بره اما بهش حق دادم و قبول کردم. بلوط هم که این اتفاق رو دیده بود ترسید و اون هم به ایران رفت. اما بقیه بخاطر من یا شاید قدرتشون همینجا موندن. با این اتفاق احساس کردم پایههای قدرتم داره شل میشه. شاید یک بچه دیگه نجات قدرتم میشد. ** چهار ماه بعد ** توی حموم بودم. خانم ماه هم با من اومده بود. داشتم از وضع و حال و احوالش میپرسیدم که یکدفعه احساس کردم سرم گیج رفت. چون حموم رو به سبک حمومهای قدیم ایران ساخته بودم حدس زدم بخاطر بخار زیاد حموم هست پس بلند شدم تا برم یکم آب به صورتم بزنم که یکدفعه به پشت افتادم و معلوم نبود اگه خانم ماه من رو نمیگرفت چی میشد. - یا خدا! ترنج چی شدی؟! وقتی بهوش اومدم توی اتاقم بودم و دکتری از سومالیلند که از دکترهای معروف آفریقا بود و برای همین سواد به دربار خواسته بودش و دکتر مخصوص ما شده بود بالای سر من بود. بیحال گفتم: - چی شده؟ بقیه لبخند به لب داشتن. مظفر که انگار به دنبال دکتر فرستاده شده بود با لبخند گفت: - تبریک میگم ملکه! باید مشتلوق بدی! - چه خبره؟ - دکتر میگه بارداری. ابروهام بالا پرید و به دکتر نگاه کردم. اون هم لبخند به لب داشت. به انگلیسی گفتم: - اما من علایم نداشتم. دکتر جواب داد: - همه بارداریها علائم ندارن. لبخند زدم. باید به سواد میگفتم. وقتی خبر رسید برگشته به اتاقش رفتم. نگاهی به صورتم کرد. - چیه؟ خیلی خوشحال میزنی. چشمهام برق میزد. این رو مطمئن بودم. - داری پدر میشی! چند ثانیه نگاهم کرد بعد خندید. - نه بابا، ایول! این کل هیجانش برای بچهای بود که انقدر ذوق اومدنش رو داشت. ** چهار ماه بعد ** با اضطراب به سمت اتاق سواد راه افتادم. وارد که شدم دیدم عصبی داره توی اتاق راه میره. صداش زدم: - سرورم! با اخم به سمتم برگشت. - این چه وضعی هست ملکه؟ - من واقعا نمیدونم چی بگم! اما اسن تقصیر من نیست. - دوست شما، مهیار، کسی که بخاطر شما توی نیروی نظامی من جایگاه گرفته توی شورش بر علیه من فعالیت داشته. با ناراحتی و درد کمری که بخاطر اضطراب بهم داده شده بود گفتم: -
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
ملیکا ملازاده پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
اره خدا رو شکر- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
نقد و بررسی رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
اسم شخصیت رمان رو اسم خودت گذاشتی؟- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد و نه برعکس چیزی که فکر میکردم زن و مرد مدرنی با فرهنگ و اخلاق خیلی خوب بودن. بودنشون توی کاخ اون هم طولانیتر از بقیه توریستها حس خوبی بهم دست میداد. اما یکم بعد متوجه نگاههای عجیب سواد به همسر اون مرد یا شوخیهای زیاد اون با سواد یکم مشکوک شدم. یک شب توی اتاقم نشسته بودم و روتین پوستیم رو انجام میدادم که آرایشگرم داخل اومد. - ترنج! - معلوم هست کجایی؟ من ترتیب اینها رو نمیدونم. به سمتم اومد و یک دستمال برداشت و مشغول پاک شدن صورتم شد و گفت: - الان وقت این کارها نیست. برو اتاق همسرت. - چی شده مگه؟! - اون زن قرقیستانی به اتاق همسرت رفته. نفهمیدم چطور از جا پریدم. یک رکابی سیاه و سفید تنم بود. - سریع یک چیزی بده بپوشم. به اتاق لباسم رفت و اولین چیزی که دم دستش بود رو آورد. یک پیراهن قرمز ساده با یقه هفتی بود. سریع پوشیدمش و صبیه با دست موهام رو مرتب کرد. بیرون زدم. درحالی که سعی میکردم خیلی سرعتم تند نباشه که جلوی خدمه مسخره نباشه به اون سمت رفتم. جلوی در که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و بعد در زدم. - بله! در رو باز کردم و داخل رفتم. اون زن و سواد پشت میز بیلیاردی که سواد تازه برای خودش سفارش داده بود ایستاده بودن و داشتن بازی میکردن. یکم خیالم راحت شد اما نه خیلی زیاد. لبخند استرسی زدم و با ادب کرنش کردم و گفتم: - سرورم، من هم میتونم پیشتون بیام؟ سواد درحالی که چهرهش دمغ بود گفت: - البته ملکه! لبخندی به زن قرقیستانی زدم و رفتم و روی صندلی پشت میز نشسته بودم. اون هم که معلوم بود دمغ شده لبخندی زد و مشغول بازی شد. در سکوت و فضای سنگینی بازیشون رو ادامه دادن تا اینکه سواد برنده شد. خیلی معذب باهم چندتا تعارف رد و بدل کردن و زن رفت. سواد نگاهی به من انداخت و به سمت تختش رفت و همینطور که لباسش رو در میآورد گفت: - خوب دیگه میتونی بری، من رو کنترل کردی! حرصم گرفت. چرا بجای اینکه من طلبکار باشم به خودش اجازه میداد که طلبکار باشه؟ بلند شدم و به اون سمت رفتم. - معلوم هست داری چیکار میکنی! میخوای آبروریزی راه بندازی؟ میخوای بره توی کشورش چی پشت سرت بده؟ طلبکارتر از من گفت: - چی باید بگه؟ ما فقط داشتیم بیلیارد بازی میکردیم. پوزخند زدم و با کنایه گفتم: - حتما اینطور هست سرورم! بعد بیرون رفتم و خبر دادم که دیبا که مسئول کاخ بود بیاد. به اتاقم اومد و احترام گذاشت. - جانم! - دیبا جان میخوام این زوج قرقیزستانی رو به یک کاخ دیگه بفرستی. - ا، چرا؟ غرورم اجازه نداد بگم که همسرم چیکار کرده پس گفتم: - مشکلاتی به وجود اومده. - کجا بفرستمشون؟ - بفرستشون خونهای که به سوگل اختصاص دادم. سر تکون داد. - باشه، نگران نباش! لبخند نصف نیمهای زدم. اون احترام گذاشت و رفت و من توی خشم غرق بودم. ** چهار ماه بعد ** - اون دختر من نیست ترنج، میتونم قانونی اون رو دختر خودم بدونم اما نمیتونی از من توقع داشته باشی که محبتی که برای دختر خودمه رو براش داشته باشم. این رو گفت و خشمگین بیرون رفت. این رو گفت چون ناراحت بودم چرا تولد خانوادگی که برای جاسمین گرفته بودم رو شرکت نکرده بود. کلافه به جاسمین نگاه کردم که توی بغل مادر ناتنیش بود و با ترس ما رو نگاه میکرد. لبخندی بهش زدم و به مادرش گفتم: - جاسمین رو ببر توی مهد بچهها بازی کنه. اون هم از خدا خواسته سریع احترام گذاشت و رفت. حالا تیپ هردوشون فرق کرده بود. چاقتر شده بود و مادر سرفان مخصوص ندیمهها رو میپوشید و موهاشون و بدنشون همیشه مرتب بود چون قانون گذاشته بودم که هفتهای دوبار باید همه به حموم کاخ که خودم داده بودم درست کردن برن. -
قبل از اینکه من دنیا بیام شهدا برام کشته شدن
- 24 پاسخ
-
- 1
-
-
ای خاک امشب به من بد کردی ۱۸/۴/۱۴۰۵
- 20 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد و هشت خود رییسجمهور و همسرش به استقبال ما اومدن. به ما دوتا اتاق توی هتل دادن که یکی رو برای زانیا و جاسمین گذاشتیم و یکی رو خودمون و دزیره. بچهها اینجا خیلی لذت میبردن. اولین بار بود که یک کشور دیگه میدیدن و میشد گفت که قبرس از خودشون پیشرفتهتر هست. زانیا متوجه شده بود که اینجا حکومت نیست. - مامان چرا اینها به پادشاهشون سرورم نمیگن و جلوش احترام نمیذارن؟ - چون اون پادشاهشون نیست، رییسجمهورشون هست. - رییسجمهور چی هست؟ در حالی که فکر میکردم شاید چیزی که الان به زانیا میگم یک روز سرنوست ملت اسواتنی رو عوض کنه گفتم: - همه کشورها پادشاه و خاندان سلطنتی ندارن. بعضی کشورها مردم انتخاب میکنند که کی روی قدرت باشه. اون هم به مدت محدود. - یعنی چی که مردم انتخاب کنند؟! یعنی مردم میان میگن من میخوام فلانی پادشاهمون بشه؟! - یکجورایی! در بهت گوش میداد. وقتی که به پایتخت برگشتیم یک چیزهایی فرق کرده بود. توی یک دورهمی اجباری توی کاخ مادر شوهرم که بقیه زنهای سواد هم بودن و من حرص میخوردم. زن سوم سواد گفت: - ملکه فقط قصد دارن فرزند دیگران رو بزرگ کنند؟ خودشون نمیخوان پسر بیارن؟ لبخند زوری به لحن تمسخر آمیزش زدم. - فعلا که نشده عزیزم. مادر شوهرم سریع گفت: - نشده چون با شوهرت نمیخوابی. دخترش گفت: - مامان چیکار داری، به ما چه! مادرش گفت: - تو حرف نزن. با حرص اما معدبانه گفتم: - به شما ربطی نداره. - چرا ربط داره. - اصلا ربطی نداره. با حرص و داد گفت: - خیلی هم مربوطه چون که تو پسر من رو جادو کردی. - حد خودتون رو بدونید به خودتون بیان ما زن و شوهر هستیم و قصد نداریم هم رو ول کنیم، حتما متوجه این قضیه هستید. پوزخندی بهم زد. - شوهر تو جز تو با دیگران هم زن و شوهر هست. چند ثانیه با حرص نگاهش کردم و بعد بلند شدم و گفتم: - ببخشید خانمها من توی کاخ کار دارم. صبیه، بچهها رو بیار. و با حرص بیرون اومدم. ** سه ماه بعد ** یک توریست قرقیزستانی به کاخ اومد و خواست من رو ببینه. معمولا به همه توریستها این اجازه رو میدادیم. اما این وقتی اومد خیلی کنجکاو دیدن من و پذیرایی سلطنتی نبود بلکه بیشتر نگران بود. - خانم تمام پول من رو توی کشور شما زدن! حتی پول برگشت ندارم. نمیدونستم راست میگه یا دروغ. میزان پول رو پرسیدم دیدم زیاد نیست. با خودم گفتم: بهتر این پول رو بهش بدم و باعث بشم جلوی هم میهنهاش دید خوبی به من داشته باشه. و با لبخند گفتم: - نگران نباشید، من این هزینه رو به شما میدم و خیلی متاسفم که توی کشور ما این اتفاق برای شما افتاد. صورتش شکفت. ازش پرسیدم: - شما چیکارِ هستید؟ - من لوله کش هستم. چیزی به ذهنم رسید. - اتفاقا ما در حال ساخت یک سرویس بهداشتی عمومی کنار میدان اصلی شهر هستیم. میدونید که زیاد اینجا استفاده نمیشه. برای همین نیاز به لولهکش داریم. من میتونم اون پول رو به عنوان حقالزحمه به شما بدم و در مقابل خونه و غذاتون تا زمانی که این سرویس بهداشتی تموم بشه با ما. نگاهم کرد. انگار بنظرش اومد چاره دیگهای نداره. - فقط... کجا رو برای خواب در اختیار ما میذارید؟ - بنظر من کاخ خودمون خوبه. ما به همه توریستها اجازه میدیم یک شب در اتاق مهمان کاخ بمونند. ولی شما میتونید بیشتر بمونید. انگار این رو نمیدونست اما ذوق کرد و لبخند زد. - برای همین چیزهاست که توریستها انقدر علاقه پیدا کردن که به این کشور بیان. جوابش رو با لبخند دادم. اون مرد و زنش به کاخ اومدن. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۷۹ اون که انگار من رو یادش بود و کاری که کرده بودم رو هم میدونست سرد جوابم رو داد. گفتم: - رزمآور ملوانی هستم. به باربد اشاره کردم. - ایشون وکیل هستن. برای نجات برادرهاشون در زندان اومدن. اخم کرد. - اینکه آقا دانیال و دنیل زندان هستن بخاطر وجود همین شما دو نفر هست؛ بعد فکر میکنید قبول میکنم که شما برای کمک اومدید؟ نوچی کشیدم. اینطور فایده نداشت! به سمت باربد رفتم و از شیشه ماشین آویز شدم. - این همکاری نمیکنه. یکم فکر کرد بعد گفت: - واستا به بابک زنگ بزنم. از ماشین فاصله گرفتم و منتظر موندم. چند دقیقه بعد بابک بیرون اومد و از همین جا بهمون سلام کرد و به سرایدار چیزی گفت. صدای بابک پایین بود اما صدای سرایدار رو میشنیدیم: - آخه من چطور سر حرف شما راهشون بدم درحالی که میدونم آقا توقع داره با حرف شما هم راهشون ندم. -... - بابا اینها چه کمکی دارن به آقا بکنند آخه! و با چندش به ما نگاه کرد. عجب والا! بابک چیز دیگهای هم گفت که سرایدار گفت: - بابک جان برای خودت بد میشه ها! آقا خیلی عصبانی میشه. بابک چیز بهش گفت و اون شونهای بالا انداخت و گفت: - خوددانی! و داخل رفت. بابک هم رو به ما اشاره کرد داخل بیان. سرایدار در رو باز کرد. *** توی اداره منتظر ایستاده بودیم که در باز شد و آبان و دانیال وارد شدن. من و باربد بلند شدیم. برگشت و به ما نگاه کرد و با دیدن باربد اخمهاش درهم شد. سرهنگ گفت: - بشین رزمآور. روی صندلی روبهرویی ما نشست. دستبندش نزده بودن. سرهنگ هم نشست و گفت: - میشنوم. - چی رو؟ لحن سرد و قاطع الانش با لحن وقتی که گرفتنش خیلی فرق میکرد. - کار کیه؟ دنیل یا... نگاهی به ما کرد و دوباره به سمت دانیال برگشت. - پوریا؟ دانیال در سکوت چند ثانیه نگاهم کرد بعد گفت: - کار هیچکدوم... نگاهی به ما کرد. - کار خودم بوده. من جا نخوردم. توقع داشتم که اشتباه برادرش رو برعهده بگیره. پس فقط من بودم که میتونستم شرایط رو جمع کنم: - اما ما اینطور قبول نداریم. باید از دو برادرتون هم بازجویی بشه. با اخم نگاهم کرد. - چه احتیاجی؟ من اعتراف کردم. - ما این اعتراف رو دروغ میدونیم. -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
شب من توی خونه نشسته بودم که به گوشیم پیام اومد. گوشی گرونه دست یاسر بود و فقط وقتهایی که قرار بود اون دختره رو ببینم بهم میداد و اون سیمکارت رو روی گوشی خودم گذاشته بودم. شماره ناشناس بود. * آقا سیاوش؟ حتما خودش بود. * بله، خودمم. * الماسم. یکم مکث کردم که فکر کنه شگفتزده شدم و بعد پیام دادم. * سلام الماس خانم خوب هستید شما؟ * سلام، ممنون! یک مدت چیزی ننوشتم و اون هم چیزی ننوشته بود. بالاخره نوشتم: * چیزی شده؟ * دلم گرفته بود! گفتم به یکی پیام بدم. آره جون عمهت! نوشتم: * خدا بد نده! چی شده؟- 155 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
چندتاشون برداشتن و من با نگرانی داشتم نگاه میکردم ببینم فرهاد چیکار میکنه که یکی از پسرها گفت: - فرهاد توهم بردار دیگه. - نه داداش من اهلش نیستم. - ناز نکن، بردار. تصمیم گرفتم جلوتر نرم تا ببینم بر می داره یا نه. - اگه من سیگاری بشم بابام می کشم. - گمشو بابا بچه ترسو! - تو که بابات کمتر از شیشه نباید بزنه. فرهاد با افتخار گفت: - بابای من هیچی مصرف نمی کنه. - گوه نخور بابا! اون رو خودم دیدم کنار معتادهای سر کوچه نشسته بود. اخم کردم. نباید میذاشتم ماجرا از این جلوتر بره پس خودم جلوتر رفتم و پس کلهای به دوتا از پسرها زدم. هر دو شاکی به سمت من برگشتن و با دیدن من رنگشون پرید و عقب کشیدن. - ا... آقا سیاوش! اخم کردم. - آقا سیاوش و مرگ توله سگ! پام رو به زمین یکم جلوتر از خودم کوبوندم. ترسیدن و یک قدم فاصله گرفتن. به فرهاد نگاه کردم. - گمشو بریم. بدون حرف حرکت کرد. چشم غرهای به پسرها رفتم و دنبال فرهاد حرکت کردم. از مدرسه که بیرون رفتیم گفت: - بخدا من نمیکشم! سر تکون دادم و به راهم ادامه دادم. اون هم درحالی که سرش پایین بود دنبالم اومد. آروم گفتم: - من هم چیزی نمیکشم. سر رو بالا آورد و متعجب نگاهم کرد. - چی؟ - گفتم من هم چیزی نمیکشم. صورتش شکفت.- 155 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
سر تکون دادم یعنی باشه و پیاده شدم. به داخل مدرسه رفتم. میخواستم توی حیاط منتظر بمونم که زنگ بخوره که از دور فرهاد رو بین بچههایی که توی حیاط ورزش داشتن دیدم. اما ورزش نمیکرد. بین سه چهارتا پسر یک کنار دورتر از بقیه بچهها ایستاده بود. دبیر ورزششون هم توی حیاط نبود و دانش آموزها برای خودشون فوتبال بازی می کردن. به اون سمت رفتم. نزدیکشون رسیدم اما متوجه من نشدن و صداشون رو میشنیدم: - بچهها ببینید چی آوردم. دستش رو جلو آورد و کف دستش رو باز کرد. تونستم چند نخ سیگار ارزون قیمت رو کف دستش ببینم. یک دوتا از پسرها خندیدن. - ایول!- 155 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
نیشخند زدم و بیرون رفتم تا الماس بیشتر از این شک نکنه. وقتی یاسر داشت من رو به خونه بر می گردونند دیدم که ساعت برگشتمون به ساعت تموم شدن مدرسه فرهاد نزدیک هست پس گفتم: - من رو جای مدرسه فرهاد بذار. - می مونم تا هر دو بیان. - نمیخواد. خوب نیست زیاد ما رو باهم ببینند ممکن شک کنند که چرا بعد از دو سال انقدر باهم هستیم. سر تکون داد و جلوی مدرسه نگه داشت و پول بهم داد. گفتم: - نقشه بعدی چیه؟ - منتظر بمون تا بهت خبر بدم. البته فکر کنم خودش سراغت رو بگیره و هرچی شد به من اطلاع بده.- 155 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام
بنظرم داستانت رو می تونی رمان کنی
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
تا صفحه اولش رو تموم کردم قشنگه واقعا فقط بهتره اول معرفی کنی احسان چیکارش هست بهتره
عاشقانه هاش با شوهرش اولش هم بیشتر بنویسی بهتره و ماجرای خودسوزی رو اگه می خوای رمان کنی اون دختره توی تلفن با خواهرش لو نده
در کل قلمت خیلی خوبه و هیجان برای بقیه ش دارم
-
اره الان یکم اتفاقا فشرده اس اگه بخوام رمان کنم چند پارت وسطش اضافه می کنم و یک سری چیزا رو حذف می کنم وسط داستان دوباره میارمشون
ممنون از اینکه وقت گذاشتی
خداروشکر دوستش داری
ممنونم❤️
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۷۸ چون حدس میزدم نیوشا پشت در منتظر ایستاده با چشم اشاره کردم که بیا روی مبل کناریم بشین. نشست. من هم نشستم و آروم گفتم: - یک اتفاقی برای برادرهات افتاده. نگران شد. خیلی کم خبر از برادرهاش داشت. البته میدونستم اون هم دلتنگ میشه و گاهی ارتباطی با بابک داره اگه برای هردوشون خطرناکه. برای بابک اگه دانیال بفهمه و برای باربد اگه نیوشا بفهمه. برای همینها بود که درباره پرهام چیزی بهش نگفته بودم. اما الان باید میگفتم. - چی شده؟ - برای ماجرای سال پیش... دانیال و دنیل رو گرفتن. - اونها دست داشتن؟! سرم رو به دو طرف تکون دادم. - نه... یعنی من اینطور فکر نمیکنم. حدس من به شخص دیگهای هست. - کی؟ یکم مکث کردم بعد گفت: - یک چیزی رو تو باید بدونی. - چی؟ - شما یک برادر دیگه هم دارید. گیج نگاهم کرد و بعد گفت: - منظورت شایان هست؟ نوچی کشیدم. - نه طبیعتا منظورم اون نیست. - پس کی؟ - اسمش پرهامه. با تعجب نگاهم کرد. همه چیز رو تندتند براش تعریف کردم و در آخر اضاف کردم: - من فکر میکنم کار اوم هست. - عجب! بعد پرسید: - اون پسر کجاست؟ - پیداش نیست. - اگه دانیال هم این شک رو بگه دنبالش میتونند برن. با کلافگی گفتم: - میدونی که اون نمیگه! همینطور که هیچوقت به بابک نگفت که تو هستی که نمیخوای با برادرهات دیدار کنی. و سرزنشآمیز نگاهش کردم. روش رو گرفت و سری تکون داد. - من باید چیکار کنم؟ - تو یک وکیلی. وکالت دانیال رو به عهده بگیر و به سرهنگ و بقیه ثابت کن که کار پوریا هست. - اگه من اینکار رو بکنم نیوشا.... سکوت کرد. خودش فهمید خیلی حرف مفتزده پس گفت: - باشه. فردا به ادارتون میام. قبلش باید چیزهای بیشتری درباره پرهام بدونم. - بهتر با اعضای اون خونه صحبت کنی. سر تکون داد. - با بابک و چشمه و حنانه خانم باید صحبت کنم. امیدوارم خشم دانیال گریبانگیر خودم نشه. - شاید خدا خواست با همین کار رابطهتون خوب شد. سکوت کرد. میدونستم خودش بین جدال عشق و منطق گیر کرده. باهم به سمت خونه دانیال رفتیم. نیوشا رو پیچونده بود و گفته بودیم مشکل قضایی برای مهران پیش اومده و باربد میخواد کمکم کنه. تا خونه دانیال من و باربد ساکت و توی فکر بودیم. هر دو نگران بودیم. به جلوی در که رسیدیم باربد بوق زد تا سرایدار در رو برامون باز کنه. آقایی که سرایدار بود اومد و جلوی در ایستاد اما تردید داشت که در رو باز کنه یا نه. آخر سر گفت: - ببخشید آقا باربد، گفتن شما رو راه ندیم. من پیاده شدم و به سمتش رفتم. - سلام خسته نباشید! -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
پوزخند زد. - اگه تو الان آدم حساب میشی بخاطر جایگاهی که من برات ساختم. - ا، صدف هم بخاطر این جایگاه الکی دنبالمه؟ - حق نداری از احساسات اون استفاده کنی. پوزخند زدم. - نترس آقا، من برعکس تو از اینکارها بلد نیستم. همون موقع یکی داخل آشپزخونه اومد. دریا بود که چهره ش هم نگران بود. - بابا دارید چیکار میکنید شما؟ صدای دعواتون داره میاد. یاسر نگران گفت: - حرف هامون هم معلوم بود؟ - نه.- 155 پاسخ
-
- 1
-
-
خوب دوتا راننده توی اون کامیون ها بودن یعنی برای ماهور مهم نیست؟
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد و هفت اما حالا خود سواد کنسرت میذاشت. اما نه برای من و نه برای اینکه خودش دوست داشت برای اینکه اون زن دوست داشت. و توی کاخ میآوردش و کنار خودش میشونه و تمام مدت از لذت بردنش لذت میبرد و من از تمام وجود حرص میخوردم. و چند وقت بعد هم کاخی برای زن دومش درست کرد. خودش هرکاری میکرد اما سر من حساس شده بود. از هزار نفر آمار اینکه کجا میرم و با کی میرم رو میگرفت. با زندگی آزاد و روشنفکر من مشکل داشت و همیشه سر این بحث داشتیم. با دوستهای ایرانی من خیلی سرد رفتار میکرد. مدام باهاش حرف میزدم که اینکارها رو کنار بذاره اما مگه گوش میکرد. با کلافگی بهش می گفتم: - من توی رابطه با تو اومدم تا من هم ارامش و خوشبختی داشته باشم اما تو انگار این رو فقط حق خودت می بینی. ارتشمون آماده شد و برای اولین رژهش خودم رفتم و با عشق رژه ارتشمون رو دیدم و لذت بردم. البته این ارتش کوچیک توی جنگهای خارجی به کارمون نمیاومد اما برای امنیت داخلی خوب بود. شاید سواد برای من کافی نبود اما من برای این مردم کافی بودم و همین برام شادیآور بود. ** سه ماه بعد ** این اولین سفر خارجی من و سواد به عنوان امپراطور و ملکه بود. حکومت موقت رو به زاکیا سپردیم و قرار شد به قبرس شمالی بریم. کشوری که جز ترکیه کسی به رسمیت نمیشناختش و همین باعث میشد که از کشور دومی که حاضر هست به رسمیت بشناسشون خیلی استقبال خوبی به ارمغان بیاره. برای ماهم بهتر بود به کشوری بریم که باهامون خیلی خوب و خاص رفتار میکردن. قبرس در سال ۱۹۶۰ استقلال خود را از بریتانیا کسب کرد و حکومت مستقل قبرس براساس مشارکت جوامع ترک و یونانی در اداره امور این جزیره اعلام موجودیت کرد و بریتانیا، یونان و ترکیه حق حاکمیت دولت قبرس را تضمین کردند. در سال ۱۹۶۳، نمایندگان اقلیت ترک در پی اختلاف بر سر نحوه اجرای این توافق از دولت قبرس خارج شدند و در پی بروز درگیری بین دو طرف، سازمان ملل متحد در سال ۱۹۶۴ یک نیروی پاسدار صلح را به این جزیره اعزام داشت که مأموریت آن تا کنون تمدید شده است. در سال ۱۹۷۴ دولت رئیسجمهور وقت قبرس، در کودتایی به تحریک حکومت نظامیان یونان سرنگون شد و ترکیه با استناد به موقعیت خود به عنوان یکی از تضمین کنندگان حق حاکمیت قبرس، واحدهای ارتش خود را در شمال این سرزمین مستقر کرد که عملاً باعث تقسیم این جزیره شد. در این سال، جمعیت قبرس حدود ششصد و پنجاه هزار نفر برآورد شده بود که ۷۰ درصد آنان را یونانیتباران، ۲۸ درصد را ترکتباران و بقیه را سایر اقوام تشکیل میدادند، اما گفته میشود که مهاجرت وسیع ترکها از ترکیه به این سرزمین باعث شده است که جمعیت ترکتباران به حدود دویست و شصت هزار نفر، یعنی نزدیک به ۴۰ درصد کل جمعیت این سرزمین برسد. بخش ترکنشین قبرس در سال ۱۹۸۳ اعلام استقلال کرد و نام خود را جمهوری قبرس شمالی گذاشت که توسط سازمان ملل متحد و کشورهای جهان رسمیت نیافته است. جالبیش این بود که این کشور حتی از کشور ما جمعیت خیلی کمتری داشت. کلا صد و خوردهای هزار جمعیت داشت و این خیلی بنظرم بامزه بود. حتی کشور خودم برام حالت خاله بازی داره وای بحال همچین کشوری. شاید زندگی توی کشور پر جمعیتی مثل ایران همچین روحیهای برای من به ارمغان آورده. بهرحال هرطوری بود سه تا بچههام رو برداشتم و با هواپیمای سادهای که شخصی بود به قرس شمالی رفتیم. البته لازم به ذکر نیست که قبرس جنوبی کلا با این حرکتمون مخالف بود. بیتوجه به مخالفت اونها دستور دوختن لباسی رو دادم که رسانههای جهانی رو با اولین سفر ما بترکونه. وقتی پوشیدمش توقع داشتم سواد که حالا رابطهمون بهتر شده بود از تعجب روانی بشه اما اون فقط گفت: - این برای همچین سفری خیلی تجملاتی نیست؟ با اینکه از نوع رفتارش یکم دلچرکین شده بودم به سمت آینه برگشتم و یکم چپ و راست شدم. - تقریبا! ولی میخواستم اولین سفرمون یک چیز خاص باشه. - من هم لباس صورتی بپوشم؟ - بپوش. و به لباسم که صاف، تمام مروارید، شنل صورتی که از روی کمر آویزون بود نگاه کردم. عجب چیزی بود! - عالیه! به فرودگاه قبرس شمالی که رسیدیم اعضای دولتش منتظرمون بودن. نخستوزیر به همراه گروهی از کابینه. سواد جلو رفت و من هم همراهش حرکت کردم. نخستوزیر جلو اومد. و دو دستی با سواد دست داد و خندید. بعد از خوش و بشی به سواد رو به من کرد. - شما خوب هستید خانم؟ با لبخند بهش سر تکون دادم. - ممنون جناب! یکم خودش رو با بچهها سرگرم کرد و بعد ما رو راهنمایی کرد. اسکورت رییس جمهور که اسکورت سادهای هم بود به سمت کاخ ریاست جمهوری رفتیم. -
دستام رو بگیر پاشم حسین زیر خیمه تو جاشم حسین
- 24 پاسخ
-
- 1
-
-
خیلی رمانت قشنگه عزیزم
یکم نقش مراد رو بیشتر کن
-
در زمان ریاست جمهوری، حضرت آیت الله خامنه ای یک چک پنجاه هزار تومانی برای نخست وزیر وقت – مهندس میرحسین موسوی – ارسال می نمایند و می فرمایند: حداکثر پولی که ممکن است از بیت المال در هزینه های شخصی بنده جابجا شده باشد، کمتر از این است، ولی شما این مبلغ را به حساب خزانه دولت واریز کنید تا من مدیون بیت المال نباشم. مهندس حمید میرزاده (تهران)
- 20 پاسخ
-
- 2
-
-
سلام یک پارت برای داستان همه بچه ها می نویسی؟