رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    1,028
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده

  1. چهل و هفت در دل یکی از نخستین شهرهایی که انسان بنا کرد، خانه‌ای از خاکِ آفتاب‌خورده ایستاده؛ ساده، بی‌ادعا، اما سرشار از نشانه‌های زندگیِ هزاران سال پیش. دیوارهایش از خشت‌هایی ساخته شده‌اند که هنوز رد انگشت‌های سازنده‌اش را در خود نگه داشته‌اند. رنگشان میان قهوه‌ای روشن و خاکیِ گرم تغییر می‌کند؛ انگار هر خشت، تکه‌ای از زمین است که برای لحظه‌ای کوتاه به شکل خانه درآمده. سقف با تیرهای چوبی باریک نگه داشته شده، تیرهایی که از دوردست‌ها آورده شده‌اند، چون در آن زمان چوب کمیاب بود و هر شاخه ارزشمند. درون خانه، نور از یک روزنه کوچک در سقف فرو می‌ریزد و روی زمین گِلی، لکه‌ای روشن می‌سازد. این نور تنها مهمانِ دائمی خانه است؛ هر روز می‌آید، هر روز می‌رود، و هر بار شکل تازه‌ای روی دیوارها می‌کشد. در گوشه‌ای، اجاقی کوچک از سنگ‌های سیاه دیده می‌شود؛ سنگ‌هایی که از بس حرارت دیده‌اند، سطحشان صاف و براق شده. بوی دودِ سال‌ها در دیوارها مانده، بویی که با خاک و گرمای هوا آمیخته و تبدیل به رایحه‌ای شده که فقط در خانه‌های نخستین شهرها می‌توان یافت. روی زمین، حصیری بافته‌شده از نی‌های رودخانه پهن است؛ نی‌هایی که زمانی در باد می‌رقصیدند و حالا زیر پای ساکنان خاموش خانه آرام گرفته‌اند. کنار دیوار، کوزه‌ای سفالی قرار دارد؛ بدنه‌اش کمی ناهموار است، اما همین ناهمواری‌ها نشان می‌دهد که ساخته‌ی دست‌هایی بوده که تازه هنر شکل دادن به خاک را آموخته بودند. خانه کوچک است، اما هر گوشه‌اش نشانی از تلاش برای ساختن پناهگاهی در جهانی ناشناخته دارد. سکوتش سنگین نیست؛ پر است از صدای گذشته، از گرمای آفتاب‌هایی که بر دیوارهایش نشسته‌اند، از شب‌هایی که باد از روزنه سقف وارد شده و خشت‌ها را سرد کرده. این خانه، نه فقط سرپناه، بلکه نخستین قدم انسان برای تبدیل زمین به زیستگاه بود؛ جایی که خاک، نور، باد و آتش در کنار هم زندگی را ممکن کردند. خانواده محبوت به دور و بر نگاه می‌کردند. مادرش گفت: - چه خونه داغونی! آرشا دم گوش مادرش گفت: - بالاخره این خونه مال خیلی عقب‌تر از زمانی هست که ما بودیم. دستان گفت: - چرا حیاط نداره؟ - هنوز لزوم بودن حیاط رو درک نکردن. نگران نباشید. اگه خیلی بخوایم بمونیم حیاط هم براش درست می‌کنیم. طاهره گفت: - این خانه حتی اتاق ندارد. غلامان و کنیزان در کجا بخوابن؟ آرشا دستی توی موهاش کشید حق با اون‌ها بود. - باشه، به جای بهتری میریم.
  2. دست‌هام رو توی موهام فرو کردم. - خدای من! فرهاد هنوز گریه می‌کرد. نگاهش کردم. باید سرش داد می‌زدم و بخاطر اینکه همچین رفتار ضعیفی داره سرزنش می‌کردم اما از همه وجود می‌دونستم حق داره. من هم اگه اون نبود می‌نشستم و همینطور گریه می‌کردم. یکدفعه دست انداختم و اون رو به آغوشم کشوندم و یک دستم توی موهاش بود و یک دستم دور کمرش. با این حرکت صدای گریه‌ش بالاتر رفت. من هم گریه‌م گرفت. اول سعی داشتم جلوی خودم رو بگیرم که حداقل صدای گریه‌م بالا نره اما بعد دیگه طاقت نیاوردم و شروع به زار زدن کردم. چرا گریه نکنم؟ این کم ظلمی بود؟ مرد گریه نمی‌کنه؟ کدوم یکی از افرادی که این ادعا رو داره می‌تونه چنین دردی رو تحمل کنه و گریه نکنه؟ فرهاد وسط هق هق هاش می گفت: - چرا آخه با من اینکار رو کرد؟ مگه من پسرش نبودم؟ مگه نمی‌گن مادرها یک حس خوبی به بچه‌شون دارن؟ چرا مادر من هیچ حسی بهم نداشت؟ مگه من ناخواسته بودم؟ حتی اگه ناخواسته بودم چرا حس مسئولیت نداره؟ حس مادرانه نداره؟ نمی‌تونست من رو با خودش ببره؟ نمی‌تونست حداقل بعضی وقت‌ها بهم سر بزنه؟ حداقل بیاد از دور من رو ببینه؟ یا یواشکی من رو ببینه بگه به تو نگم؟ اصلا مگه نمی‌بینه من توی فقرم؟ مگه حدس نمی‌زد که توی همچین شرایطی باشم؟ اصلا همه اون‌ها به کنار.
  3. ۱۳۷ زانیا به دین مسیحیت، فرقه‌های بومی آفریقایی بود جاسمین مذهب مسیحیت پیراسته سبا سال پیش همزمان با خواهرش انتخاب دین کرد و دین مسیحیت، مذهب متحد رو برگذار کرد. بچه‌های دیگه هم که هنوز وقت انتخاب دینشون نبود. توی مراسم کلیسا نوه قشنگم رو غسل دادن و بعد هم جشن گرفته شد. از خیریه که برگشتم نگهبان سواد دک اتاقم بود. - ملکه! - چی شده؟ - پادشاه می‌خوان شما رو ببینند. سری تکون دادم. من و سواد خیلی کم هم رو می‌دیدیم. به سمت اتاقش رفتم و وارد شدم. از روی تخت بلند شد. عصبانی بود. باز چی شده بود؟ ماه‌ها بود جز صورت عصبانیش چیزی نمی‌دیدم. کرنش کردم. - سرورم! - تا کی شما می‌خوان خیانت به من رو ادامه بدین؟ من که دیگه با این حرف‌هاش عادت کرده بودم با خونسردی گفتم: - باز چی شده؟ - که شما و زانیا سه بار هم رو دیدین! جوابی ندادم. اصلا متوجه نشدم چی میگه. داد کشید: - با شمام! - من اصلا متوجه نمی‌شم شما درباره چی دارید صحبت می‌کنی. - که متوجه نمی‌شین! چنان بلند گفت که یک‌لحظه چشم‌هام رو بستم و بعد گفتم: - اگه نمی‌خوان توضیح بدین چی شده من ترجیح میدم بیرون برم. بعد برگشتم برم که گفت: - آره، فرار کن ترسو! تو همیشه فرار می‌کنی. با پوزخند برگشتم. - من فرار می‌کنم؟ شما بودین که حتی از دست پدرتون هم فرار کردین. از حرص صورتش سرخ شد. - چطور جرات می‌کنی؟ - چی رو سرورم؟ به رو آوردن ترس اون موقع‌تون یا الانتون رو؟ - الان؟! الان مگه من از کی ترس دارم؟ تو فکر می‌کنی من از زانیا می‌ترسم؟! کلمه آخر رو با فریاد گفت. مستقیم توی چشم‌هاش زل زدم و گفتم: - از خودتون! جا خورد. - چی؟! - شما از خودتون ترس دارید سرورم! از اینکه مثل پدرتون بشین و پسرتون مجبور به فرار از دستتون بشه. فقط نگاهم کرد. یک قدم جلوتر رفتم و آروم اما تاثیرگذارتر گفتم: - از اینکه به پسرتون آسیب بزنید می‌ترسید. سکوت کرده بود و توی چشم‌هام نگاه نمی‌کرد و من هم می‌دونستم که توی هدف زدم. پس دوباره آروم‌تر ادامه دادم:
  4. به انتخاب خودتون یک مرد خیلی چاق و که کمی از لحاظ هوشی پایین هست توی بغلش یک پسر بچه چهار ساله خیلی لاغر
  5. ا راستی من الان دیدم که کامل فایل شده چون انجمن قبلا اینطوری بود که چنذین مرحله باید رد می کردی دستتون درد نکنه
  6. اهان منظورم اینه بعدش چه حرکتی بزنم 😂😂😂 چون فایلش برای من باز نشد دستتون درد نکنه 💞
  7. ۱۳۶ ** ترنج ** ** شیش ماه بعد ** زانیا بیست و سه جاسمین بیست ساله: ابراهیم و جس: سه سال و سه ماه دزیره شونزده ساله سبا چهارده و حسین سیزده عبدالذهاب دوازده فراز چهار ساله به خیریه خودم رفتم و اون روز ناهار خیریه رو خودم برای نیازمندها جا می‌کردم و بهشون می‌دادم. اونجا می‌دیدم که مردم من رو دوست دارن و دلم آروم می‌شد. من این‌ها رو داشتم. بعد از اتفاقی که شیش ماه پیش افتاد سواد زانیا رو به شهرش فرستاد و وردش به پایتخت رو کلا ممنوع کرد. زانیا می‌خواست اعتراض کنه اما زاکیا بهش تاکید کرد که چیزی نگه. سها هم مجبور به ازدواج با دختر رییس‌جمهور جمهوری آبخازستان ازدواج کنه. جمهوری آبخازستان نام یک استان واقع در غرب گرجستان و کرانهٔ شرقی دریای سیاه است که حدود ۲۴۲ هزار نفر جمعیت دارد که بیشترشان تابعیت روسی دارند. همسرش مردی عاقل و فهمیده هست که بنظر میاد بتونه خوشبختی کم و بیشی برای دخترم محیا کنه و دیگه اینطوری بود که دخترم رو از من دور کردن. در مقابل دخترم دزیره به ما دختری داد که اسمش رو بین گذاشتیم. اون روزها خودم رو که توی آینه می‌دیدم دلم می‌سوخت. چقدر پیر و شکسته شده بودم. مرد بد چه بلاهایی سر آدم میاره. از زمان زایمان دزیره هم یکم قلب درد گرفته بودم. قرار بود برای زایمان ببریمش خارج کشور اما روز قبل از حرکت دردش گرفت و به بیمارستان همینجا بردیمش. طبیعتا کارش به حد بیمارستان کشورهای پیشرفته نبود. درد خیلی شدیدی رو دزیره تحمل می‌کرد و حتی تا دم مرگ پیش رفت و دکتر می‌گفت: - احتمال زنده موندنش کمه. - بچه مهم نیست، خودش رو نجات بدین. - احتمال زنده موندن خودش کمه ملکه. از شدت ترس نمی‌دونستم چیکار کنم. انقدر بی‌قرار بودم که ناخودآگاه همینطور که توی راهرو راه می‌رفتم به سواد بد و بیراه می‌گفتم: - خدا لعنتت کنه با این سنت‌های داغونت! و به خدا التماس می‌کردم: - یارب! بچه‌م رو ازم نگیر! دکتر اومد و گفت: - بچه نچرخیده؛ باید سزارین کنیم. خیلی کم توی این کشور سزارین اتفاق می‌افتاد برای همین زیاد پیشرفت درش نداشتن و من رو بیشتر می‌ترسوند؛ اما خدا رو شکر زایمان شد و بچه سالم دنیا اومد. من نگران حال خودش بودم. گفتن: - فعلا خطر رفع شده! همه بالای سرش رفتیم. بیهوش بود. صداش می‌زدیم اما حال اون بدتر از اونی بود که بتونه جواب بده. چند دقیقه بالای سرش نشسته بودیم که بیدار شد. - مامان! خم شدم و دستش رو گرفتم. - جان مامان! مامان قربونت بره! - حالت... حالت تهوع دارم. و قبل از اینکه کسی بتونه کاری کنه روش رو به اونور برگردوند و بالا آورد. مدام بالا می‌آورد. شوهرش نگران از پرستار پرسید: - چرا حالش بده؟ پرستار گفت: - اثرات دارو بیهوشی هست. می‌تونید با دکتر حرف بزنید و به کاختون ببریدشون. با دکتر حرف زدیم و من به کاخ خودم آوردمش. سواد به دیدن بچه اومد و گذاشت که خودشون اسمش رو انتخاب کنند. شوهر دزیره به خود دزیره سپرد و دزیره گفت: - جدیدا انیمیشن طلسم شدگان رو می‌بینم و برای همین می‌خوام اسمش ترابینی باشه که ما بین صداش کنیم. من خوشم اومد اما سواد بینیش رو جمع کرد. - لوبیا؟ این چه معنی اسمی هست؟ دزیره فقط لبخند بیحالی زد. سواد پیشونیش رو بوسید و تبریک گفت. بین پوست سیاه و چشم‌های دودی داشت و موهای مشکی فر سیاه پوستی. شوهر دزیره به مذهب کاتولیک رم بود و دزیره که ما توی انتخاب دین آزادش گذاشته بودیم پونزده سالگی، یعنی سال پیش مذهب ارتدکس و بچه باید طبق سنت‌های مسیحیت غسل داده میشد. طبقی که گفتم ما بچه‌هامون دین انتخابی خودشون رو داشتن.
  8. اون شب اصلا خوابم نبرد. باید به الماس این ماجرا رو می‌گفتم یا نه! اصلا از کجا معلوم که واقعی بود؟ بالاخره تصمیم گرفتم یک مدتی منتظر بمونم. چند روز آینده به نقشه من پیش می‌رفت. فرهاد ادعا می‌کرد دنبال هست و الماس برای پرسیدن نتیجه چندبار زنگ زد و هر دو روز ماشین و لوازم رو از یاسر می‌گرفتم که انگاری به دیدن الماس برم و بعد گزارش دروغی بهش می‌دادم. بعد از هفت، هشت، ده روز متوجه شدم فرهاد خیلی توی خودش هست. چیزی نمی‌گفت و من هم اهل پرسیدن نبودم. حتی دایی‌ش متوجه شده بود و گفت: - اتفاقی افتاده؟ فرهاد خیلی گوشه‌گیر شده. - چمدونم والا! - کسی اذیتش نکنه، بنظرم ازش بپرسید. شونه‌ای بالا انداختم. - من که از این چیزها سر در نمیارم. بگو خاله‌ش ازش بپرسه. حرصش گرفت. - شما اصلا به فکر بچه‌تون نیستید. پوزخند زدم. - نه، نیستم. با خشم نگاهم کرد و رفت. اما فردا شبش وقتی دراز کشیده بودم و از طریق اس ام اس گزارش‌های دروغین رو به یاسر می‌دادم فرهاد اومد و کنارم نشست. محلش ندادم که بالاخره خودش گفت: - بابا! صداش چه مظلوم بود. بدون اهمیت گفتم: - هوم! - من... من فهمیدم کی قرار صدف خانم رو ببره. پیام رو سریع تموم کردم و نگاهش کردم. - کی؟ اسم و آیدی‌ش رو برداشتی؟ سر تکون داد و سرش رو پایین انداخت. - خوب، بگو ببینم. سکوت کرده بود کلافه شدم. - لالمونی گرفتی! بگو دیگه. سرش رو بالا آورد. دیدم اشک توی چشم‌هاش حلقه زده. اهمیتی ندادم چون ذهنم درست تحلیل نمی‌کرد و فقط منتظر اسم و آیدی بودم. - کتک می‌خوای؟ بگو دیگه. با بغض گفت: - مامان! و بغضش شکست و به گریه افتاد. خشکم زده بود. بهش نگاه می‌کردم اما سرم گیج می‌رفت. - چ... چی؟! فقط گریه می‌کرد. - مامانت؟! باز هم گریه. - چی میگی؟! باز هم... - مگه مامانت رو می‌شناسی؟! بالاخره با هق‌هق گفت: - عکس... عکس‌هاش... رو... مامان... جون... نشونم داده. فقط نگاهش می‌کردم. این امکان نداشت! یک چیزی اینجا باید اشتباه باشه. - خوب... شاید شبیه بود! - اسمش... هم... همینطور بود!
  9. ملیکا ملازاده

    متن مذهبی

    وَ انْظُرْ إِلَيَّ وَ انْظُرْ لِى فِى جَمِيعِ أُمُورِى، فَإِنَّكَ إِنْ وَكَلْتَنِى إِلَى نَفْسِى عَجَزْتُ عَنْهَا وَ لَمْ أُقِمْ مَا فِيهِ مَصْلَحَتُهَا، وَ إِنْ وَكَلْتَنِى إِلَى خَلْقِكَ تَجَهَّمُونِى، وَ إِنْ أَلْجَأْتَنِى إِلَى قَرَابَتِى حَرَمُونِى، وَ إِنْ أَعْطَوْا أَعْطَوْا قَلِيلا نَكِدا، وَ مَنُّوا عَلَيَّ طَوِيلا، وَ ذَمُّوا كَثِيرا. و كارساز من باش، و سوى من به رحمت بنگر، و در همه كار خير مرا مراعات كن چون اگر مرا به من واگذارى در كار خود فرومانم، و مصلحت آن را ندانم، و اگر مرا به خلق واگذارى روى درهم كشند، و اگر به نزديكان حوالت دهى مرا نوميد كنند، و اگر بدهند به غايت اندك دهند و منت بسيار نهند و نكوهش بسيار كنند.
  10. از اونجایی که این پسر توی تاریخ ایران میاره سبک گذشته رو اینطور در بیارید بهتره اون پسر که پشتش هست هم یک پسر ده ساله هست
  11. ۱۳۵ - سرورمون هم می‌دونه؟ - بله! و دوباره توپید: - اگه خیلی دلتنگ پرنسس بودین به من می‌گفتید تا راهی برای دیدار پیدا کنم نیاز به اینکار نبود. - من اصلا خبر نداشتم. نقشه خودشون دوتا بود. هردفعه من بهشون می‌گفتم دیگه حق ندارین بیان اما باز هم تکرار میشد. زاکیا مشتش رو جلوی دهنش گرفت و با حرص گفت: - شاهزاده! شاهزاده! شاهزاده! ** دانای رمان ** هوای تالار مثل قبل نبود؛ سنگین‌تر، داغ‌تر، انگار خشم پادشاه خودش تبدیل به موجودی زنده شده بود. وقتی زانیا وارد شد، حتی سربازان هم جرأت نکردند سرشان را بلند کنند. او آرام قدم برداشت، اما لرزش انگشتانش پنهان نبود. پادشاه پشت میز سنگی ایستاده بود، نه روی تخت. این یعنی خشمش از حد گذشته. بدون اینکه حتی نگاهش کند، گفت: «چند بار؟» زانیا مکث کرد. «پدر… اجازه بدهید توضیح—» پادشاه با صدایی که دیوارها را لرزاند، فریاد زد: «گفتم چند بار؟!» صدای او مثل ضربهٔ پتک بود. زانیا نفسش را جمع کرد. نخواست واقعیت را بگوید: «سه بار…» پادشاه برگشت. چشمانش سرخ شده بود، نه از گریه، از خشم. «سه بار از قلمرو خودت خارج شدی؟ سه بار فرمان مرا زیر پا گذاشتی؟ سه بار به پایتخت آمدی تا… تا او را ببینی؟» زانیا سرش را پایین انداخت. «او مادر من است.» پادشاه با قدمی تند جلو آمد، آن‌قدر نزدیک که زانیا مجبور شد عقب برود. «مادر؟ مادر؟! من برایت شهری جدا تعیین کردم تا حکومت را یاد بگیری، نه اینکه مثل بچه‌ای نافرمان دنبال احساساتت بدوی!» زانیا آرام گفت: «من ولیعهد هستم، اما انسان هم هستم.» پادشاه خندید؛ خنده‌ای خشک، بی‌منطق، پر از تحقیر. «انسان؟ انسان؟! ولیعهد حق ندارد انسان باشد! ولیعهد باید فرمان ببرد! باید بداند که یک اشتباه کوچک می‌تواند یک سرزمین را به آتش بکشد!» او با عصبانیتی کورکورانه به میز کوبید؛ ظرف‌ها افتادند، مرکب روی زمین پاشید. «تو نمی‌فهمی! هیچ‌چیز نمی‌فهمی! اگر قرار باشد هر بار که دلت تنگ شد، از قلمرو خودت بیرون بزنی، پس چرا برایت شهر تعیین کردم؟ چرا به تو اعتماد کردم؟ چرا… چرا فکر کردم می‌توانی وارث من باشی؟» زانیا سرش را بلند کرد؛ نگاهش آرام بود، اما زخمی. «پدر… من فقط خواستم او را ببینم. همین.» پادشاه با صدایی که دیگر شبیه فریاد نبود، بلکه شبیه خشم سرد و خطرناک بود، گفت: «از امروز… بدون اجازهٔ من حتی یک قدم از قلمروت بیرون نمی‌گذاری. اگر دوباره این کار را بکنی… قسم می‌خورم که تاج را از تو می‌گیرم.» زانیا نفسش برید. «پدر…» پادشاه دستش را بالا برد. «هیچ نگو. برو. همین حالا.» زانیا عقب رفت، اما قبل از خروج، نگاه کوتاهی به پدرش انداخت؛ نگاهی که پر بود از درد، از فاصله، از چیزی که شاید هیچ‌وقت ترمیم نشود. و پادشاه… هنوز ایستاده بود، با چشمانی که از خشم می‌سوخت، اما در عمقشان چیزی شبیه ترس دیده می‌شد؛ ترس از اینکه شاید پسرش را از دست داده باشد، نه به دشمن… بلکه به خودش. صدراعظم زاکیا وقتی خبر را شنید، رنگش پرید؛ نه از ترس پادشاه، بلکه از نگرانی برای زانیا. او سال‌ها مثل پسر خودش بزرگش کرده بود و حالا می‌دانست که خشم پادشاه می‌تواند آیندهٔ ولیعهد را نابود کند. زاکیا بدون معطلی وارد تالار کوچک مشاوران شد؛ جایی که زانیا بعد از دیدار با پدرش پناه گرفته بود. در را محکم بست. صدای بسته شدن در مثل ضربه‌ای تیز در فضا پیچید. زانیا سر بلند کرد، اما قبل از اینکه حرفی بزند، زاکیا با صدایی لرزان از عصبانیت گفت: «زانیا… تو چکار کردی؟!» ولیعهد نفسش را بیرون داد. «می‌دانم… پدر خیلی—» زاکیا با دست اشاره کرد که سکوت کند. «خیلی؟ خیلی؟! او پادشاه است، زانیا! تو ولیعهدی! نمی‌توانی هر وقت دلت خواست از قلمرو خودت بیرون بزنی و یواشکی به پایتخت بیایی!» زانیا اخم کرد. «من فقط خواستم مادرم را ببینم.» زاکیا قدمی جلو آمد، آن‌قدر نزدیک که زانیا مجبور شد نگاهش را بدزدد. «می‌دانم… می‌دانم که دلت برایش تنگ شده. اما تو دیگر یک کودک نیستی. هر قدمت، هر تصمیمی، هر اشتباهت… سرنوشت یک سرزمین را تغییر می‌دهد.» صدایش بلندتر شد، اما در عمقش درد بود، نه خشم. «پادشاه امروز به‌خاطر تو نزدیک بود فرمان تبعید صادر کند! می‌فهمی یعنی چه؟!» زانیا با صدایی آرام گفت: «او فقط عصبانی بود.» زاکیا با تلخی خندید. «عصبانی؟ زانیا، تو پدرَت را نمی‌شناسی وقتی پای تاج و تخت وسط باشد. او امروز نه به‌عنوان پدر، بلکه به‌عنوان پادشاه با تو حرف زد. و تو… تو با بی‌فکری‌ات او را تحقیر کردی.» زانیا سرش را پایین انداخت. «من نمی‌خواستم…» زاکیا نفس عمیقی کشید، اما هنوز صدایش می‌لرزید. «تو باید بفهمی که عشق و احساساتت مهم‌اند… اما نه وقتی امنیت تاج در خطر است. اگر پادشاه فکر کند که تو نمی‌توانی خودت را کنترل کنی، اگر فکر کند که تو هنوز آمادهٔ حکومت نیستی… قسم می‌خورم که ولیعهدی‌ات را می‌گیرد.» زانیا با شوک سر بلند کرد. «نه… او این کار را نمی‌کند.» زاکیا با صدایی آرام اما سنگین گفت: «اگر دوباره چنین کاری کنی… می‌کند.» سکوتی سرد بینشان افتاد. زاکیا جلو آمد، دستش را روی شانهٔ زانیا گذاشت. «من همیشه طرف تو بوده‌ام… اما این یکی را نمی‌توانم برایت توجیه کنم. باید ثابت کنی که شایستهٔ تاج هستی. باید ثابت کنی که می‌توانی احساساتت را کنترل کنی.» زانیا آهی کشید. «می‌فهمم…» زاکیا نگاهش را در چشمان ولیعهد دوخت. «امیدوارم واقعاً بفهمی… چون دفعهٔ بعد، شاید هیچ‌کس نتواند نجاتت دهد.»
  12. پارت چهارده - هیچکی یاسین رو هیچ جا نمی‌بره. این رو عمو که داشت از پله‌ها پایین می‌اومد گفت. دانیال خان با عصبانیت از جاش بلند شد و با قدم‌های محکم به سمتش رفت. با تعجب داشتم نگاه می‌کردم که می‌خواد چیکار بکنه. عمو بدون اینکه تغییری توی حالت و چهره‌ش بده ابرویی بالا انداخت و گفت: - آقای شباهنگ من اصلا فکر نمی‌کنم اومدن شما به اینجا کار درستی بوده باشه. دست‌های دانیال خان مشت شد و سر جاش ایستاد. با بعض گفتم: - خواهش می‌کنم یکی یک کاری کنه! دانیال خان به سمت ما برگشت. - نگین برو جعبه کمک‌های اولیه رو بیار. نگین؟! وا! بعد از رفتن زن عمو روبه من گفت: - شروع کن دیگه. من سه دوره هلال‌احمر دیده بودم. همینطور که سرگرم معاینش بودم زن عمو جعبه کمک‌های اولیه رو آورد. - بهترِ؟ میشه تکونش بدیم؟ سرم رو به دو طرف تکون دادم و با گریه گفتم: - دستش از بند در رفته، باید به بیمارستان ببرمش. نگین جونم یک طرف نشست و زیر گریه زد ولی آقا دانیال بلند شد و به بیرون دوید. ماهم مشغول یاسین شدیم. حالش یکم بهتر شده بود و سعی داشت بشینه که در کمال تعجب دانیال خان با سها اومد. سها دکتر ارتوبت بود. با تعجب نگاهش کردم. بدون توجه به من کنار یاسین نشست و شروع به معایش کرد. عمو دوبار گفت: -کسی امشب جایی نمی‌برش، هر وقت حالش بهتر شد خودش میره. با گریه نگاهش کردم. نگین جون هم دوباره زیر گریه زد. سها بعد از سکوت چند دقیقه‌ای به من گفت: - یک چوب بزار دورش رو پارچه ببند؛ بعد ببینیم چیکار می‌تونیم بکنیم. چوب و باند رو آماده کردیم. تا دست یاسین رو تو دستم گرفتم ناله بلندی کرد. دانیال خان سریع دستش رو وسط دندون‌های یاسین گذاشت که لبش زخمی نشه. خون رو که از دستش چکیده میشد، دیدم. با تعجب نگاهش کردم؛ ولی اون بی‌توجه با اون دست دیگش صورت یاسین رو ناز می‌کرد تموم که شد دستش رو بیرون کشید و با دستمال تمیز کرد. بعد سرش رو بالا گرفت. احساس کردم می‌خواد اشکش در نیاید. نمی‌فهمیدم این چرا باید انقدر ناراحت باشه. چندتا آه پشت سر هم کشید؛ بعد زیر چشمی به زن عمو نگاه کرد که اون هم که مثل من به دانیال خان زل زده بود. نگین جون سریع به خودش اومد و بلند شد. - سایه جون عزیزم اگه میشه بیا کمک کن صبحانه درست کنیم. با تعجب نگاهش کردم. ساعت سه بود این صبحانه می‌خواست درست کنه؟! شاید می‌خواست من رو بکشونه توی آشپزخونه، ولی چرا؟! بلند شدم رو دنبالش رفتم. دم آشپزخونه سمت آقا دانیال که کنار یاسین نشسته بود برگشتم. صبر کن ببینم اون اشکه؟! ** یاسین ** با احساس سردرد چشم‌هام رو باز کردم؛ البته فقط یکیش باز می‌شد. - آخه! - بیدار شدی؟ انقدر چشم‌هام باز شد که اون کبودم یکم باز شد. - استاد! لبخندی بهم زد. اومدم با تکیه به دست‌هام بلند بشم که درد بدی توی دستم پیچید. آخی گفتم و یک وری افتادم. سریع دست دور شونم دست انداخت و نشوندم. - مراقب باش دستت از بند در رفته. اون بهرام عوضی نزاشت به بیمارستان ببرمت. با تعجب و صدای گرفته گفتم: - شما، اینجا؟ صاف شد اخم کرد. - دیشب مثل اینکه مامانت خیلی هول شده بود. به من که آخرین نفر بهت زنگ زده و بعدم زنگ زد به دختر عموت. دختر عموهات هم دیشب حسابی بهت رسیدن؛ الانم خسته بودن رفتن بخوابه. مامانتم حال نداشت توی آشپزخونه خوابش برد. تو هم بلندشو به بیمارستان بریم، دستت رو نشون بدم. یعنی تو تا صبح بالای سرم بیدار بودی؟! - کسی دیگه نبود. با وحشت گفتم: - وای ببخشید! حواسم نبود دارم بلند فکر می‌کنم. - می‌دونم. بیشتر تعجب کردم. - می‌دونید؟! بدون جواب بلند شد. - پاشو بریم دیگه. اومدم بلند بشم که دیدم نمی‌تونم. اومد کنارم دست دور بازوم انداخت و بلندم کرد. از کی تاحالا انقدر مهربون شده بود؟! به یک پزشک خصوصی بردم و بعد بدون اینکه به من اجازه بده پول رو داد. آتل بستن و قرار بود دو هفته دیگه بازش کنند. یک پماد هم برای کبودی‌هام خرید. آخر سر هم دوباره کمکم کرد تا سوار ماشینش بشم. وقتی خودش نشست ماشین رو به حرکت در نیاورد. منتظر نگاهش می‌کردم. همینطور که نگاهش به رو به رو بود گفت: - نمی‌خوای شکایت کنی؟ ابروهام بالا پرید - بله؟! - اگه بخوای شکایت کنی من پشتتم. یکم سکوت کردم. اینبار اون بود که به نیم رخ من زل زده بود. بالاخره سری به معنی نه تکون دادم. من جرات اینکارها رو داشتم؟ دیگه هیچی نگفت و ماشین رو به حرکت درآورد. فقط صدای آهنگ بود. آهنگ و دل من به یاد اون پدری که تا دیشب فکر می‌کردم مرده ولی دیشب فهمیدم من و مادرم براش مرده بودیم. <تو كه ميدونستي میاز فلاحی> تو که می دونستی قلبم بی تو لحظه هاش عذابه تو که می دونستی حالم بی تو داغونه خرابه پس چرا گذاشتی رفتی مگه مهربون نبودم مگه عاشقت نبودم مگه همزبون نبودم .... تو که می دونستی قلبم بی تو لحظه هاش عذابه تو که می دونستی حالم بی تو داغونه خرابه پس چرا گذاشتی رفتی مگه مهربون نبودم راستی عاشقت نبودم مگه همزبون نبودم ... تو که می دونستی اشکات واسه من شگون نداره تو که می دونستی قلبم وقتی همزبون نداره یه روزم دووم نداره به خدا دووم نداره دیگه کاری اون به کار دل دیگرون نداره تو که می دونستی اشکات واسه من شگون نداره تو که می دونستی قلبم وقتی همزبون نداره یه روزم دووم نداره به خدا دووم نداره دیگه کاری اون به کار دل دیگرون نداره
  13. پارت سیزده سرش رو با ظرف ها گرم کرد و همینطور می‌گفت: - زیاد سن نداشتم که عاشق یک پسر شدم. قد بلند، خوش هیکل، چشم‌های مشکی، پوست برنز، موهای لخت و براق مشکی. خیلی دوستش داشتم یاسین! خیلی دوست داشتنی بود! انگار توی گذشته غرق شد که دستش از حرکت ایستاد و به دیوار روبه‌روش خیره شد. - توی یک آپارتمان زندگی می‌کردیم. هر دو عاشق هم بودیم. اون هم انقدر عاشقم بود که یک لحظه دوریم رو نمی‌تونست تحمل کنه. درسته که بهم نمی‌گفت اما من خودم متوجه میشدم. می‌خواستم از لجش، و برای اینکه مجبورش کنم اعتراف کنه بگم می‌خوام با یک پسره دیگه ازدواج کنم. یک لحظه سمتم برگشت و جوری با حالت قاطع و لجبازی گفت: - نذاشت، نه نذاشت. گفت دوستم داره. ازدواج کردیم هیچکی هم نیومد توی زندگی.... چند ثانیه سکوت کرد بعد زیر گریه زد. انقدر بد گریه می‌کرد که دلم آتیش گرفت. - بردش، گرفتش، مال من بود! - چی می‌گی مامان؟! بابا ترکت کرد؟! یعنی زنده‌ست؟! انگار از خواب بیدار شده باشه آروم شد و بعد با بعض گفت: - دختره عوضی! اومد... اومد دلش رو برد. نامردی کرد. من دوستش داشتم اون رو از من گرفت. بعد زیر گریه زد قلبم داشت از دهنم بیرون میزد. مامان هیچ‌وقت مستقیم به من نگفته بود که بابا مُرده اما هیچ‌وقت هم اشاره‌ای به زنده بودنش نمی‌کرد. - مامان بابا زندست؟! جوابی نداد و فقط گریه کرد. در مواقع عادی وقتی گریه می‌کرد سعی می‌کردم هیچی آزارش نده اما الان ماجرا فرق می‌کرد. - مامان! به سمتم برگشت و سرش رو به دو طرف تکون داد و با ناباوری گفت: - نه، نه اون زنده نیست. اون مُرده. توی خارج بود که تصادف کرد. با همون زن هم تصادف کرد. جفتشون مُردن. قبر جفتشون اونجاست. اطلاع داشتم. از اینکه اونجا مُردن اطلاع داشتم و عکس قبرش هم دیده بودم. * حسام عربشاهی * اما این‌ها رو از زندگیش نمی‌دونستم. سرم داشت می‌ترکید. سر و صدای بیرون هم داشت روانیم می‌کرد. چرا انقدر با صدای بلند می‌خندیدن درحالی که کلی چیز گریه‌دار توی دنیا وجود داره. *** - کی به پلیس زنگ زده؟ کی ما رو لو داده؟ آبتین به من نگاه کرد. - کار تو بود؟ آترین گفت: - از قیافه ترسیدش معلوم نیست؟ هر سه در سکوت به من زل زدن. نفسم بالا نمی‌اومد. بابا آستین‌هاش رو بالا زد و گفت: - می‌کشمت! به سمتم که اومدن احساس کردم همه چیز رو محو می‌بینم. ** سایه ** - چی؟! حالش چطوره؟! همه با تعجب و کمی وحشت از این رسوایی کوچیک نگاهم کردن. سابقه نداشت کسی توی مراسم خواستگاری خودش اینطور از جا بپره. زن عمو زار میزد. - سایه، تو رو خدا به دادم برس! - الان... الان میام. گوشی رو قطع کردم. بابا نگران و کمی ناراحت از کاری که وسط مراسم کردم نگاهم کرد. رو به بابا گفتم: - من باید برم! سویچ ماشین کجاست؟! با حالت دلخوری گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ - یاسین... باید پیش یاسین برم. بابا سویچ کجاست؟ روش رو گرفت و گفت: - روی میز تلوزیون. به اون سمت دویدم و سویچ رو برداشتم. بابا هنوز دلخور روی صندلی نشسته بود اما سها مقابلم قرار گرفت. - کجا میری؟! - یاسین... حالش بده... کتکش زدن. و بعد کنارش زدم و به سمت در دویدم. یکجور می‌روندم که خودم هم سالم رسیدم شکر بود. پیاده که شدم یک سانتافه مشکی هم رسید و یک نفر از داخلش پیاده شد. بر نگشتم ببینم کیه فقط متوجه شدم هردو به سمت در هجوم بردیم. چندبار زنگ زدم بعد بدون اینکه منتظر بشم با مشت و لگد به در می‌کوبیدم نگاه متعجب اون مرد رو احساس می‌کردم. در که باز شد خودش رو زودتر از من داخل انداخت. بدون تعلل به داخل دویدیم. در رو هل دادم تا باز شد. جیغی از وحشت زدم. یاسین خونین و مالین جلوی پله‌ها افتاده بود. نگین جون با دیدن ما بلند شد با گریه به مردی که همراهم بود نگاه کرد. برگشتم تا ببینم اون مرد کیه! * اااا این که داداش آواست! روم رو از اون گرفتم و بی‌توجه خودم رو به یاسین رسونم و کنارش زانو زدم. -یاسین! یاسینم! یاسین! اون مرده که اسمش دانیال بود سریع دست انداخت بالا تنه یاسین رو از روی زمین بلند کرد بعد صورتش رو یک ور کرد که خون‌ها توی حلقش نریزه و با هول گفت: - من میرم ماشین رو روشن کنم.
  14. پارت چهل و شیش بالاخره از یکجا به بعد وارد خاک ایران یا به قول اون زمانی عراق عجم شد. دستگاه رو زد و وارد اون دوران شدن اما چون فضا خیلی عوض نشده بود اعضای خانواده زیاد متوجه نشدن. * آرشا کجا رو انتخاب کردی؟ ♡ دوران هلو شاه وان * چرا اون؟ ♡ اون دوران ناشناخته‌ست، می‌خوام یکم بیشتر اون شرایط رو ببینم و بشناسم. روزهای دیگه‌ای هم توی راه بودن که به شهری رسیدن. آرشا لبخند زد. شهر ناشناخته وان رو پیدا کرده بود. وارد شهر شد. مردم با تعجب به کاروان جدید که لباس‌های عجیب داشتن نگاه می‌کرد. آرشا یکجا ایستاد و پیاده شد و به بقیه گفت: - واستین تا من جایی برای استراحت پیدا کنم. به سمت محلی‌ها رفت و درخواست خونه‌ای برای اجاره کرد. - چه نوع خانه‌ای می‌خواهی؟ - می‌بینید که تعداد ما زیاد هست. سرایی بزرگ می‌خواهم. - آیا تو تاجر هستی؟ آرشا جواب داد: - بلی. - پس می‌توانی به مهمانخانه تاجرها بروی. - خیر، خانه را ترجیح می‌دهم. مرد اون رو به بازاری معرفی کرد تا خونه‌ای در اختیارشون بذاره. مرد بازاری پرسید: - چه چیز برای اجاره سرای داری؟ - پارچه‌ای دارم که مثل آن را نخواهی دید. مرد پوزخند زد. - سرای در مقابل پارچه؟ - اگر آن پارچه را ببینی نظرت تغییر خواهد کرد. اگر تو نخواهی به سوی دیگران خواهم رفت. مطمئن هستم که آنان خواهند پذیرفت. مرد کنجکاو شد. - برویم تا این پارچه را که چنین تعریف می‌نمایی ببینیم. یک پارچه جنس خوب بود که آرشا از دوران خودشون خریده بود. اون دوران به این دوران هزاران سال فاصله داشت برای همین جنس این پارچه برای اون‌ها خیلی خوب بود. مرد که پارچه رو دید با تعجب شروع به دست زدن بهش کرد. - شگفتا! شگفتا مرد! آنچه گفتی حقیقت است. به از این پارچه ندیده‌ام. خانه را به تو خواهم سپرد هرچه می‌خواهی در آنجا بمان. مردم، رود را «مادر» میخواندند. نه به خاطر مهربانیاش، که به خاطر لجاجتش. هر بهار، سرکش میشد و خاکستر حاصلخیز را به دشت میریخت. آن سال، پس از طغیانی بیسابقه، دشت چنان سرسبز شد که گویی زمین، پوستی تازه انداخته. دیگر نمیشد کوچ کرد. دانهها در مشتشان جوانه میزدند، انگار که خودشان التماس ماندن میکردند. پس ماندند. اول، کلبهها را دور هم چیدند، پشت به باد و رو به آفتاب. اما طلسم رود شکست وقتی نخستین دیوارِ خشتی، نه برای سرپناه، که برای انبار غله ساخته شد. دیوار، بت شد. سنگین، خاموش، و پر از غرور. یکی از مردان سالخورده، که موهایش را خاکستر پودر کرده بود، هر شب با چوبی دراز، رد گاوآهنی بر زمین میکشید. صبح روز بعد، دیوار دیگری بر آن خط میخوابید. نفس کشیدن در میان این دیوارها سخت شد، اما دیگر کسی دلش نمیخواست هوای آزاد را تنفس کند. زنها با سبدهای سفالی بر سر، در کوچهپسکوچههای تنگ، رد و بدل میشدند و زیر لب دعاهایی زمزمه میکردند که تنها دیوارها میشنیدند. ناگهان، یک سرسرای گلی بلند شد با دری که به هیچ جا باز نمیشد، مگر به آسمان. میگفتند خدایان پلههای آن را میشمارند تا به زمین بیایند. بازار، رگِ تپندهی شهر شد. نه داد و ستدی در کار بود، که ترس از بیگانگان. کسانی که از دشتهای دور میآمدند، گوشهچشمی به انبارهای غله داشتند. پس دیوارها بلندتر شدند، تا آسمان را بخراشند. در سایهی این دیوارها، اما، چیز دیگری هم رشد کرد؛ در چشمان کودکان، نگاهی که پیشتر نبود. نگاهی که میگفت: «من جایم را بلدم.» یک شب، باران چنان بر زمین کوبید که خشتِ خام، آب شد. رود دوباره طغیان کرد و نیمی از سرسرای گلی را با خود برد. اما کسی برای خدایان گریه نکرد. صبح، زنها با همان سبدها، گِلِ تازه آوردند و پای دیواری که فرو ریخته بود، نشستند. این بار، سنگی در میان خشت گذاشتند؛ سنگی از بسترِ خشمگینِ رود.و شهر، نفسِ دوم را کشید. نه با درختان، که با قوانینی که روی کاهگلِ تر حک شد. خطهایی که میگفت این زمین از آنِ کیست، و آن انبار از آنِ که. از آن شب، شهر دیگر برای خدایان نبود. شهر برای خودش بود؛ برای آنهایی که در سایهی دیوارهایش، نامی نداشتند، اما میدانستند که دیگر هرگز به دشت بازنخواهند گشت.
  15. پارت دوازده همینطور نگاهش کردم خودش جواب سوالم رو فهمید؛ جرات نداشتم داخل برم. توی چشم‌های غمگینم زل زد. بعضی وقت‌ها احساس می کنم با همه نفرتی که ازم داره دلش برام می‌سوزه. تقصیر من چی بود! تقصیر من چی بود که مامان فقط من رو دوست داشت! تقصیر من چیه که مادرشون ترکشون کرده! من گناهم چیه که توی این خانواده خیانت کردن و رها کردن بچه‌ها یک چیز عادی! سویچ ماشینش رو به سمتم پرت کرد. - حالا که توی حیاطی ماشین من هم داخل بیار و بعد هم تمیزش کن. و داخل رفت. آهی کشیدم و آروم بلند شدم و سمت ماشینش رفتم. ** سایه ** با صدای بلند قهقه زدم. - اوه چه غلطا! آوا موهاش رو به پشت گوشش برد. - آره بابا پسر اسکول اومد میگه... صداش رو کلفت کرد مثل صدای اون بشه: می دونم دوستم داری.می دونم خانوادت مجبورت کردن که از من دست بکشی.می دونم اینارو برای این می گی که من عذاب نکشم. به یک ور از خنده افتادم. چشمکی بهم زد و ادامه داد: - دیگه داشت از نفهمیش گریم می‌گرفت که گفت... دوباره صداش رو کلفت کرد: - نه فدات بشم گریه نکن، من با گریه تو میمیرم! قول میدم که برم داداشت رو راضی کنم تو فقط یکم دیگه تحمل کن. همه بارش رو من به دوش می‌کشم. سرم رو روی شونه یاسین گذاشتم و قهقه زدم. ایندفعه داروین بساط تعریف خاطرات خاک بر سری رو از سر گرفت: - یک دختره بود، بابا خیلی زشت بود. توی پارتی دیدمش، اینو انقدر مسخره می‌کردن که خدا می‌دونه. من هم دیدم بد نیست یکم اسکولش کنم بخندیم. رفتم همه رو از دور و برش دور کردم و اشک‌هاش رو پاک کردم و حسابی بهش رسیدم بعد شب که ش... - یا خدا! با تعجب به آوا نگاه کردیم که با ترس رفت پشت سکو قایم شد. یاسین نگران گفت: - چی شد آوا؟! - اینور رو نگاه نکنید. داداشم توی پارکه. همه برگشتیم اون سمت رو نگاه کردیم. داروین سریع رفت جلوی آوا نشست تا دیده نشه. من به زن و شوهری که تو عرض پارک ایستاده بودن و به هم زل زده بودن. نگاه کردم هر وقت می دیدمشون می سوختم که چرا مامان و بابای من کنار هم نیستن. داروین با خنده گفت: - چه عشقین این داداش شما! یک نگاه به یاسین کردم. توی چشم‌های اون هم حسرت رو دیدم. آوا و داروین خندیدن. زن داداش آوا نگاهی به دور و بر کرد وقتی اون نزدیکی کسی رو ندید رو نوک پاش بلند شد و گونه شوهرش رو بوسید. شوهرش هم دستی روی صورت زنش کشید بعد دستش رو دور پا و کمرش حلقه کرد و چرخوندش. لبخند تلخی زدم. چرا اینطوریه؟ چرا مامان و بابای من از هم جدا شدن با اینکه میگن قبل از ازدواج عاشق هم بودن؟ چرا مامان جدا شد، چرا رفت؟ نگفت سایه دلش براش تنگ می شه؟ نگفت سایه هر شب به یادش بالشتش خیس میشه؟ نگفت سایه یک دختر بچه بود؟ بلند شدم و به اونور پارک رفتم. دوست نداشتم کسی بفهمم چه حالی دارم. چند قدم بیشتر نرفته بودم که دستی رو شونه‌م نشست. برگشتم و به یاسین چشم دوختم. چند ثانیه نگام کرد بعد پرسید: - خوبی؟ - ممنون! - ممنون که مال بقیه‌ست، خوبی؟ ** یاسین ** صدای قهقه‌های مستانشون می‌اومد ما نباید توی جمعشون می‌رفتیم. فقط لوازم پذیرایی رو می بردیم و پیش دستی‌ها رو جمع می‌کردیم. - مامان! به سمتش برگشتم. - جانم! سوالی که از صبح بعد از دیدن استاد با زنش توی پارک ذهنم رو مشغول کرد بود رو پرسیدم: - یکم از بابا بهم میگی؟ برگشت و نگاهی به صورتم انداخت. معلوم بود از سوال بی‌مقدمه‌م جا خورده. هیچ‌وقت از بابا چیزی بهم نگفته بود هیچ وقت به سوال‌هام جواب نداده بود. برای همین خیلی وقت بود ازش سوالی راجع‌به بابا نمی‌پرسیدم. اما نگاهش الان نشون می‌داد که انگار قرار حرف بزنه. روش رو به سمت سینک برگردوند و گفت: - اون دختر همه زندگی‌م رو ازم گرفت. به سمتش برگشتم و با تعجب نگاهش کردم. - اون دختر؟! یک نگاه سرسری بهم انداخت. - ولش کن. - اون دختر چی مامان؟! اصلا اون دختر کیه؟! - تمومش کن یاسین. اما من که تازه داشتم یک نشانه‌ها از پدرم می‌گرفتم مصرانه گفتم: -مامان! داشت بشقابی رو ریکا میزد که یک لحظه دستش ایستاد. انگار داشت فکر می‌کرد. آخر سر با صدای تحلیل رفته‌ای گفت: - من تا حالا برای هیچکی درد دل نکردم. برای هیچ‌کس سفره دلم رو باز نکردم. پشت میز نشستم. - حالا بگو.
  16. پارت چهل و پنج حالش یکم که بهتر شد بیرون رفت تا کنیزی، غلامی چیزی پیدا کنه. اول طاهره رو خواست. طاهره که بیشتر از اعتماد و سمیه نگران خودش بود با استرس به اتاقش رفت. - بله! - طاهره جان اون کنیز برای شماست؟ - ب... بله. آرشا با همون لحن آروم و تا حد امکان مهربون گفت: - امکانش هست بفروشیش که جایی دور ببرنش؟ - آره، آره. از اونجایی که نمی‌خواست اون کنیز همه چیز رو به آرشا لو بده از خدا خواسته قبول کرد. - فردا او را خواهم فرستاد. البته او را گران می‌خرن. بسیار زیبا و با کمالات است. بعد لب به دندون گرفت. نمی‌خواست جلوی شوهرش از زیبایی یک زن دیگه صحبت کنه. البته برای آرشا هم مهم نبود. زیبایی اون زن براش زیبایی شیطانی بود. طاهره رفت تا از شر اون راحت بشه و آرشا هم مونده بود که چه اتفاقی باید بیفته که در اینکار کمکش کنه. با خودش فکر کرد: بهترین کار اینه که اعتماد رو انقدر از این شهر دور کنم که هوس برگشت به سرش نزنه. بنظرش این ایده خیلی خوب بود اما یکدفعه چیزی بهتر به ذهنش رسید: من دستگاه سفر به زمان دارم. می‌تونم ببرمش یکجای دیگه زندگی کنیم. اگه تا الام هم اینجا بودم بخاطر پدرم و همسرهام بوده. می‌تونم همه رو با خودم ببرم. تا الان هم زیاد اینکار رو کرده بود. خیلی بچه یتیم به گذشته یا آینده برده بود و اونجا به خانواده‌هایی سپرده بود یا چند دانشمند جابجا کرده و به گذشته برده بود تا علم در ایران رونق بیشتری پیدا کنه. اون شب بعد از شام به بچه‌ها گفت: - شما برید، من با مامان‌هاتون کار دارم. هر دو زن نگران بهم نگاه کردن. سمیه که تازه تونسته بود بشینه بخاطر تهمتی که زده بود معذرت نخواسته بود و طاهره هم که راز مگوی بزرگی داشت. اعتماد هم عسل به خونه خودش برده بود تا مثلا اینطور هم آرشا رو تنبیه کنه هم از پسر زخمی مراقبت اما در اصل برده بودش که خشم آرشا دوباره گریبان‌گیر پسر نشه. آرشا هم مشکلی با بودن و نبودن اعتماد نداشت چون اون باید قبول می‌کرد. - یک چیزی هست که من می‌خوام با شما درباره‌ش صحبت کنم. هر دو زن منتظر نگاهش کردن. لحن آرشا خیلی سنگین بود. - من علاقه دارم برای مدتی... یا شاید همیشه به یک شهر دیگه سفر کنم. نظر شما چیه؟ هر دو یکم بهم نگاه کردن. طاهره گفت: - برای چه؟! - اونجا شرایط زندگی بهتره. طاهره یکم سکوت کرد بعد گفت: - در آنجا اموال ما بیشتر است؟ - امکانش هست. طاهره شونه‌ای بالا انداخت. - من خواهم آمد. آرشا توی دلش خنده‌ش گرفت اما حال خندیدن نداشت. به سمیه نگاه کرد. سمیه گفت: - من خانواده‌ای اینجا جز شما ندارم. همراهتان خواهم آمد. وقتی اعتماد برگشت دید همه برای سفر آماده میشن. آرشا قصد داشت اول توی خاک ایران برن بعد به گذشته سفر کنند چون توی دوران گذشته وارد خاک ایران شدن، چون دو کشور مجزا بودن، سخت‌تر بود. اعتماد متعجب پرسید: - چه خبر است؟! - به سفر خواهیم رفت. - به کجا؟! مرد شونه‌ای بالا انداخت. - نمی‌دانم. اعتماد به داخل خونه اومد. بدنش هنوز زخمی و کبود بود و دوست داشت به خواب بره. جرات نداشت با برادرش روبه‌رو بشه. پس به اتاق طاهره رفت. طاهره توی اتاق نبود ولی طاها توی اتاق بود. - عمو! و محکم در آغوشش کشید. اعتماد هم بغلش کرد و پرسید: - به کجا خواهیم رفت؟ - برای همیشه از این شهر خواهیم رفت. - برای چه؟! طاها جوابی نداشت و اعتماد غمگین به اتاقش رفت. اون این بلا رو سر خانواده‌ش آورده بود. همه بخاطر اون داشتن می‌رفتن اما چرا؟ تا روز رفتن اعتماد سر کرد زیاد جلوی چشم آرشا نباشه و آرشا هم دوست نداشت اون رو سر غذا ببینه. اون زمان جهان اسلام در حال تغییر دیگه‌ای هم بود. کمی به تحلیل اتفاقا برگردیم. مهم ترین خطای عثمان سوء استفاده از بیت­المال و اموال عمومی و به ویژه بذل و بخشش های فراوان و حتی می توان گفت بی حساب او به خویشان و نزدیکان خود بود. در این مورد انبوه روایات و گزارش های تاریخی در دست است که در زندگینامه او ضبط و ثبت است. از آنجا که از سویی این نمونه ها چندان فراوان است که در حد شیاع قرار دارد و از سوی دیگر منکر ندارد. عثمان این بدعت ها را هدیه و یا صله رحم و مصداق دستور قرآنی مبنی بر بخشش به نزدیکان می دانست. عثمان ظاهرا آبادی فدک و ملکی را در وادی مهزور مدینه، که به محمد تعلق داشت و ابوبکر و عمر با آن همچون صدقه رفتار کرده بودند، به ترتیب به مروان بن حکم و برادر او حارث به اقطاع داد. کار به جایی رسید که خزانه دار و مسئول بیت­المال او نیز تاب نیاورد و به نشانه اعتراض استعفا داد. عثمان بازار مدینه را در تیول موالیان بنی امیه قرار داده بود و این امر حتی زبیر، که خود در عراق از تیول خلیفه بهره مند شده بود، را به واکنش و اعتراض واداشت. یک بار که اعضای شورا یعنی علی، زبیر، سعد و عبدالرحمان برای اعتراض به بخشش صد هزار درهم به عموزاده اش سعیدبن عاص نزد عثمان آمدند، او گفت: - من خویشاوندان مادری دارم و باید به آنان رسیدگی کنم. چون از او پرسیدند: - آیا ابوبکر و عمر خویشاوندان و بستگان مادری نداشتند؟ او در پاسخ گفت: - ابوبکر و عمر پاداش اخروی را در کناره گیری از خویشاوندان خود می جستند و من در عطای به خویشان انتظار پاداش دارم. ایشان گفتند: - به خدا سوگند، راهبری آنان برای ما از راهبری تو بهتر بود. او در جواب گفت: - هرچه خداوند بخواهد، و هیچ نیرویی جز او نیست. بدین ترتیب وی اقدامات خلاف شرع مسلم را به خدا و خواست او مرتبط می کرد و زیرکانه از پاسخگویی شانه خالی می کرد. از اون طرف آرشا و خانواده‌ش آماده سفر شدن. این مدت آرشا خیلی بهم ریخته بود و جز سمیه آرامشی نداشت. بغلش می‌کرد و می‌گفت: ± تو تازه‌ترین حس ِخدا دادی من باش ، گاهی غم و یک عمر فقط شادی من باش؛ ویرانه‌ترین شهر جهانم ك نباشی . . معمار قسم خورده‌ی ِ آبادی ِ من باش زمین‌ها فروخته شد، خونه فروخته شد، آرشا آماده شد بره و برنگرده. اسب و شتر به اندازه کافی آماده شد. آرشا طلاها رو توی قسمت‌های مختلف بارها جوری جاساز کرد که اگه راهزن به کاروان زد نتونه پیداش کنه. طاهره به گرمی از خانواده‌ش خداحافظی کرد. اما همون خداحافظی سمیه با اون خانواده خیلی سرد بود. کسی برای اون دلتنگ نمیشد. همه سوار شدن و اون شهر رو با احساسات متنوعی ترک کردن. آرشا برای یک شروع جدید خوشحال بود. روزها پشت سر هم می‌گذشت. هربار کاروانی سر راه می‌دیدن به حرف زدن بهشون مشغول می‌شدن.
  17. پارت چهل و چهار - چه گفته است؟ - درست متوجه نشدم. درباره... نمی‌دونم یادته یا نه یک کنیزی به اسم الماس بود که من به بازار برده‌ها فروخته بودمش. درباره اون صحبت می‌کرد. طاهره سکوت کرد اما خود آرشا به فکر اینکه طاهره نمی‌دونه آرشا درباره چی صحبت می‌کنه ادامه داد: - می‌گفت که توی خونه مادرت دیدش. چیزی عجیبی می‌گفت که تو گفتی من اون رو به اینجا آوردم. طاهره یکم اینپا اون پا کرد و در آخر اعتراف کرد: - آری، او آنجاست. آرشا یکم جا خورد و بعد گفت: - باور کن من نمی‌دونم اونجا چیکار می‌کنه. من حتی به یک نفر توی شهر هم نفروختمش. طاهره سکوت کرد. آرشا به سکوت طاهره شک کرد. - تو می‌دونی اونجا چیکار می‌کنه؟ طاهره سرش رو به معنی آره تکون داد. - اونجا چیکار می‌کنه؟ - من به اونجا بردمش. آرشا متوجه نشد درست شنیده یا نه. بالاخره پرسید: - تو... اما چرا؟! - زیرا اعتماد از من خواست. مغز آرشا نمی‌کشید. اعتماد، اعتماد، اعتماد! آرشا مشتش رو روی دیوار گذاشت و خسته به طاهره نگاه کرد. - می‌تونی به سمیه توضیح بدی؟ - بلی. - باشه پس با تو. و خواست به سمت اتاق اعتماد بره که طاهره جلوش رو گرفت. - به کجا می‌روی؟ - برو کنار. - او به من پناه برده است! آرشا کلافه دستی روی سر خودش کشید. - باشه، باشه. و ناراحت به اتاقش رفت تا ببینه باید با این مسئله چیکار باید بکنه. طاهره هم بالای سر سمیه نشسته بود تا صبح آرشا چندبار اومد و سر زد و طاهره حسودی کرد اما صبح ماجرا رو برای سمیه گفت. - دروغ می‌گویی! - خیر! - اما به من چیز دیگری گفتی. با شیرین زبونی گفت: - ترس آن داشتم که به آرشا بگویی، نمی‌خواستم به چنین حالی بیفتی! سمیه ناله‌ای کرد و گفت: - پس بی‌دلیل با وی پرخاش کردم! - او فقط نگران تو بود. - لیکن من باید با آن دختر سخن بگویم. طاهره گفت: - بسیار خوب، چنین کن. اما من حال نگران اعتماد هستم. - آری، حق با توست. آرشا دیگر بار او را نخواهد بخشید. - به مادرش پیغام بفرست که بیاید. از اون طرف آرشا ترکه‌ای برداشت و به اتاق اعتماد رفت. اعتماد که ماجرا رو نمی‌دونست وحشت‌زده از جاش پرید. - برادر، چه شده است؟! آرشا سنگین و خشمگین جلو رفت. - تو چیکار کردی اعتماد؟! رنگ اعتماد پریده بود. حقیقت بود که کارهای مخفیانه زیادی این مدت انجام داده بود. - چه کار... چه کار کردم برادر؟ - الماس خونه مادر طاهره چیکار می‌کنه؟ اعتماد یک قدم عقب رفت و به دیوار تکیه داد. - برادر! آرشا یک قدم جلو رفت. اعتماد دوباره با اون لحن ملتمسش گفت: - برادر، درنگ کنید! پوزش می‌طلبم! اما آرشا عصبانی‌تر از اونی بود که این حرف‌ها براش مهم باشه. یک قدم جلو رفت. - حرفم رو گوش ندادی، سواد یاد گرفتی، احتمالا بدون اجازه من با اون کنیز بودی، پنهانی نگه‌ش داشتی با کمک همسر خودم، کلی نگرانی توی دل همسر باردارم انداختی؛ چطور دوباره ببخشمت؟ مگه دفعه پیش نبخشیدمت، چیکار کردی؟ ترکه رو محکم به هوای کنار پاش کوبید. - اینبار تنبیهی میشی که حالیت بشه چیکار باید بکنی، چیکار نکنی. بعد جلو رفت. اعتماد وحشت‌زده با چشم دنبال راه فرار گشت اما راهی نبود. آرشا با خشم اما نه خشم کور به اعتماد رسید. *** مــانند هــیزم های مــصنوعی شــومینه می ســوزم و پــایان نــدارم درد یــعنی این…! اعتماد زیر پله‌ها نشسته بود و بدنش رو در آغوش گرفته بود و گاهی یک قطره اشک از گوشه چشمش پایین می‌ریخت. به هرکی نزدیکش میشد پرخاش می‌کرد. - اعتماد، بگذار بر زخمت مرهم بگذاریم. - بیا طعامی بخور! - برایت دوشانده‌ای آرامش‌بخش بیاورم! جواب اعتماد به همه اون سوال‌ها یک چیزی بود: - مرا تنها بگذارید! چیزی نمی‌خواهم! و به صدای داد و بیداد عسل سر آرشا گوش داد. بالاخره آرشا کلافه به اتاقش رفت. خیلی توی فکر بود. نگران الان اعتماد نبود، نگران آینده‌ش بود. اون حتما به معاویه نزدیک میشه. شاید هم نشه، ولی نمی‌تونست اطمینان به این حرف کنه. باسوادها زود به دربار حاکم‌ها دست پیدا می‌کردن. یکدفعه احساس ضعف کرد. همه چیز از دستش در رفته بود. هرچی برای مراقبت از اعتماد برنامه چیده بود نقشه برآب شده بود. سرش رو توی دستش گرفت و به سختی تونست جلوی گریه نکردنش رو بگیره
  18. پارت چهل و سه - خیر، کنون خواب است. همه خیالشون راحت شد و کنیزها سفره رو آوردن و مشغول غذا خوردن شدن. طاها به سمت پدرش رفت. آرشا نگاهش کرد. طاها نگران پرسید: - مادرم برای شام نخواهد آمد؟ آرشا دست طاها رو گرفت و با محبت بهش گفت: - مامانت خوابه. - اما او گرسنه‌ست. - نگران نباش! طبیب بهش سوپ داده. ریحانه گفت: - چرا سوپ؟ مگر خاله ناخوش است؟ حکیمه هم با لحن بچگونه خودش گفت: - من امروز مادر را ندیدم. آرشا با لبخند گفت: - مادر خسته بود خوابید. شما هم غذا بخورید برید بخوابید. بچه‌ها مشغول غذا شدن. اون شب نوبت سمیه بود. طاهره توقع داشت که حالا که سمیه خوابه آرشا به اتاق اون بیاد اما آرشا به اتاق سمیه رفت و همون کنار تشک سمیه تشکش رو انداخت و دراز کشید. هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه از خواب می‌پرید و تب سمیه رو چک می‌کرد و دستمال خیس می‌کرد روی پیشونیش می‌ذاشت. گاهی چند دقیقه همینطور نگاهش می کرد و توی دلش می خوند: با عشقِ تو راه را عوض خواهم کرد این بختِ سیاه را عوض خواهم کرد یک شب که ستاره و‌ زمین در خوابند جای تو و ماه را عوض خواهم کرد یکبار که بلند شد دید تب سمیه خیلی پایین اومده. زیر لب گفت: - خدا رو شکر! و خم شد و پیشونی سمیه رو بوسید. سمیه از صدا و این حرکت بیدار شد و چشم‌هاش رو باز کرد. کمی به آرشا نگاه کرد و زمزمه کرد: - آرشا! آرشا با عشق نگاهش کرد. - جون آرشا! آرشا قربونت بره! سمیه توان قهر و داد و بیداد نداشت. دیگه علاقه‌ای هم به اینکار نداشت. با این اتفاق احساس می‌کرد مُرده. پس فقط مظلومانه اعتراض کرد: - چرا با من اینکار رو کردی؟ آرشا تعجب کرد. اصلا متوجه نمیشد چی میگه. - چی؟ - چرا... با اون دختر به من خیانت کردی؟ آرشا فکر کرد که منظورش با چاوکه! احساس کرد مریضی و تب باعث شده که این خیانت توی ناخودآگاه سمیه بیاد و سمیه حالا توی حالت نیمه توهمه. - من رو ببخش عزیزم! من نباید هر قولی دادم رو اجرا کنم. قسمت می‌خورم دیگه تو چاوک رو کنار من نمی‌بینی. - چاوک... چاوک نه! بعد احساس بیحالی بیشتری کرد. آرشا دست‌ سمیه رو بین دست‌هاش گرفت و بوسید و گفت: - پس کی عشقم؟ - الماس! با یادآوری این اسم تن خودش لرزید. - الماس؟! آرشا الماس رو فراموش نمی‌کرد. فراموش نمی‌کرد این دختر نزدیک بود برادرش رو توی چه دردسری بندازه. - الماس به من چه؟! سمیه چیزی نگفت. آرشا سریع فهمید که سوتفاهمی پیش اومده و گفت: - من الماس رو تحویل به بازار برده‌ها دادم بخاطر اینکه قانون من رو زیر سوال برده بود. نه بخاطر اینکه باهاش بودم. بخدا من با کسی نبودم. سمیه درحالی که از دروغ آرشا بیشتر به حرص اومده بود با توان باقی‌ موندش سعی کرد دستش رو از دست آرشا بکشه و گفت: - دروغ نگو! دروغ نگو! دروغ نگو! آرشا نگران سعی کرد به آغوشش بکشه. - هیس هیس عزیزم! چی شده؟ چرا همچین فکری کردی؟ - من دیدمش، من آن دخت را در خانه مادرم دیدم. طاهره به من گفت که او را برای تو نگاه داشتند. گفت که تو گفته‌ای اگر سمیه نگذارد من با کنیزهایم باشم او را طلاق می‌دهم و آن‌ها نیز برای تو سوگلی‌ات را نگاه داشتند تا آنجا با او خلوت کنی و مرا طلاق ندهی. با هر کلمه آرشا بیشتر از کلمه قبلی توی شوک فرو می‌رفت. چیزهایی که توی ذهنش قل می‌خورد بیشتر این‌ها بودن. طاهره گفت. الماس خونه مادرمه. آرشا چند ثانیه پلک‌هاش رو روی هم فشار داد. نمی‌تونست تحلیل کنه که چه اتفاقی افتاده. با این حال سمیه هم نمیشد ازش پرسید. بهترین کار این بود که از طاهره بپرسه. بلند شد و از اتاق بیرون رفت و آروم در اتاق طاهره رو باز کرد. طاهره دخترش رو در آغوش گرفته بود و به خواب رفته بود. آرشا کنارش نشست و تکونش داد و آروم صداش زد: - طاهره! طاهره! طاهره چنان از خواب پرید و هین کشید که آرشا خودش رو عقب کشید. طول کشید تا متوجه بشه کی بالای سرش ایستاده. - آرشا، چه شده است؟! یکدفعه نشست. - وای بر من! برای خواهرم چه اتفاقی افتاده است؟! آرشا با فشردن انگشت روی بینی اشاره کرد ساکت باش و گفت: - حال سمیه خوبه! بیا بیرون کارت دارم. طاهره سریع فهمید ماجرا چیه و یکم مضطرب شد. باهم بیرون رفتن. آرشا دقت کرد که خوب از در اتاق‌ها فاصله داشته باشند. اون هنوز نمی‌تونست حدس بزنه که طاهره چیکار کرده. آرشا متوجه اضطراب طاهره شد اما پای نگرانی برای حال خواهرش گذاشت. - می‌دونی، سمیه حرف‌هایی زد که برای من عجیب بود. می‌خواستم حقیقت یا غیر حقیقتش رو از خودت بپرسم.
  19. پارت چهل و دو - چرا خودش است. - اما او اینجا چه می کند؟! مگر آرشا او را نفروخت؟! - من نیز مانند تو برایم غریب است. حالا طاهره داشت دوباره از اون دختر صحبت می‌کرد. - آری، متوجه شدی چرا خانه پدر است؟ - از مادر پرسیدم. اما با من پیمان به آرشا نخواهی گفت. - خیر، نخواهم گفت. به من بگو. طارهر جوری که انگار خودش خیلی ناراحت گفت: - آن دختر را آرشا به آن خانه برده. - اما من خود دیدم که آرشا آن دختر را به بازار برده فروشان رساند. - اما انگاری بعد پشیمان شده و به آنجا برده. سمیه سری تکون داد. بنظرش طبیعی می اومد که آرشا عذاب وجدان بگیره و اون دختر رو به خونه ای که می دونه جاش بهتره هدیه بده. - پس او را به پدر هدیه داده. - خیر. - پس او را به چه کسی هدیه داده؟ طاهره درحالی که سعی داشت لحن بدجنسش مشخص نباشد گفت: - او را هدیه نداده، آن دختر هنوز کنیز خودش است. - پس برای چه در آن خانه نگه‌ش داشته؟ - برای آنکه بتواند به او سر بزند. سمیه متوجه حرف های طاهره نمیشد. - برای چه به او سر بزند؟ - زیرا با آن کنیز است. اول سمیه متوجه نشد که او چه می گوید و بعد گفت: - چه؟! - آری، الماس کنیز اوست. مدتی سکوت بود. - خیر... نمی شود! - چرا نشود؟ مگر با آن دخترک که حال از او باردار است نبوده؟ خودش می گوید یکبار بوده اما چه کسی سخنش را باور می کند؟ مگر با یکبار کسی باردار می شود؟ سمیه سکوت کرد. *** آرشا که به خونه رسید اعتماد به سمتش دوید. - برادر، رسیدید! - چی شده؟ - سمیه خاتون! هزار فکر بد توی ذهن سمیه اومد که اولیش این بود که سمیه سقط کرده. - سمیه چی شده؟! - حالشان بد است. - برای چی؟! اعتماد نگران نگاهی به خونه کرد و شونه‌ای بالا انداخت. - نمی‌دانم. آرشا به داخل خونه دوید. مستقیم به اتاق سمیه رفت سمیه رو بیحال روی تخت و بقیه زن‌ها رو دور و برش دید. - خدایا! جلو رفت و بقیه با دیدنش بلند شدن و کنار رفتن. از زن غریبه‌ای که بنظر می‌اومد طبیب باشه پرسید: - چش شده؟! - او به خونریزی افتاده. خدا بخواهد فرزندش را از دست ندهد. آرشا گیج و ترسیده بود. - آخه برای چی؟! دست سمیه رو توی دستش گرفت. سمیه داغ بود. - سمیه جان! عزیزم! سمیه از شدت تب توی حالت خلسه رفته بود و صدا رو که شنید یاد چیزهایی که شنیده بود افتاد و توی همون حالت از کوره در رفت و چند جیغ ریز زد. صدای دیگه‌ای رو شنید: - او را تنها بگذارید، حالش بد است. دورش خلوت باشد بهتر است. - من باید کنارش باشم. - خیر، خواهرش نیز آمد همینگونه شد. بهتر است تنها باشد. آرشا بیرون رفت. اونجا طاهره رو دید. حال طاهره بد بود و رنگش پریده و دستش می‌لرزید. آرشا ازش پرسید: - برای سمیه چه اتفاقی افتاده؟ - من... من نمی‌دانم... از کجا بدانم؟! آرشا دلش برای طاهره سوخت. دستش رو توی دستش گرفت و فشرد. - تو خیلی نگرانی! یکم مراقب خودت باش! طاهره سعی کرد لبخند بزنه اما نتونست. همه چیز از دستش در رفته بود و اون استرس داشت. آرشا به یکی از غلام‌ها گفت برن و به مادرش خبر بدن. مادرش با پدر ناتنیش دستان اومدن. آرشا اخم کرد. دوست داشت فقط مادرش بیاد اما انگار پدر ناتنیش نگران شده بود و تصمیم به اومدن گرفته بود. مادرش نگران به سمتش اومد. - عروسم چی شده؟! طاهره با حرص از دور نگاه کرد. با اینکه رفتار مادر شوهرش با اون و سمیه در یک حد بود اما اون همیشه توهم داشت که سمیه رو بیشتر دوست دارن. آرشا نگران و رنگ پریده بود. - نمی‌دونم، طبیب داخله. عسل هم داخل رفت و آرشا کناری نشست. دستان نگاهش کرد. دلش براش سوخت. پسرش بود و نمی‌تونست انقدر غمگین ببینش. خواست به سمتش بره اما می‌دونست اون توجه‌ای که توقع داره رو از آرشا دریافت نمی‌کنه. پس همون جا ایستاد و گذاشت تا زمان به آرشا کمک کنه. هشت ساعت جهنمی دیگه برای طاهره و آرشا گذشت. این زمان عسل یک پاش داخل اتاق بود و یک پاش مشغول رسیدگی به بچه‌ها بود. بالاخره طبیب بیرون اومد و با خیال راحت‌تری گفت: - خدا را شکر که هم خودش قوی است و هم کودکش. همه با خیال راحت و خوشحالی خندیدن. آرشا گفت: - می‌تونم برم پیشش؟
  20. پارت چهل و یک - فردا با سمیه برید برای خودتون و دخترها پارچه بخرید و خیاط رو خونه بیارید. می خوام ببینم چه قرار درسته کنه. در اصل می خواست مطمئن بشه که سمیه لباس مناسبی تهیه می کنه. زن ها خیلی ذوق کردن. فردا کیسه پول رو از آرشا گرفتن و به بازار رفتن. آرشا هم از فرصت استفاده کرد و هدیه ای گرفت و به خونه مادرش رفت و از چاوک حال پرسی کرد و هدیه رو بهش داد. جز اون خبر دعوتی هم به مادرش داد و تاکید کرد بدون چاوک بیاد. - خودم انقدر حالیم هست، مرض که ندارم. اون شب وقتی اعتماد پیش الماس بود بهش گفت: - چیزی از من نمی خوای؟ - چرا؟ - می خوام مسلمان بشم. چشم‌هاش اعتماد برق زد و کمی با ناباوری نگاهش کرد. - تو می‌خواهی مسلمان شوی. - بله. - برای چه؟ الماس دست او را گرفت. - برای تو! اعتماد از شادی نمی‌دانست چکار کند. او دنیا را داشت. مگر میتواند با وجود خنده‌هایت پس بزند دلم را خوشبختی ؟ حمیدرضا_عبداللهی وقتی بلند شد بره الماس گفت: - فردا می‌آیی؟ - اگر هر روز بیایم کسی به من شک می‌کند. به تو خبر خواهم داد. روز عید نوروز نزدیک بود. آرشا هیچ‌وقت اون عید رو فراموش نمی‌کرد و هر سال توی خونه‌ش جشن می‌گرفت. حتی اگه از رفتار عرب‌ها نمی‌ترسید روز دوم عید جشن بزرگی می‌داد تا سنت خودش رو حفظ کنه اما هنوز جرات اینکار رو پیدا نکرده بود. ولی توی خونه همه چیز فرق می‌کرد. هدیه‌های زیادی از تاجرها خرید و همه رو با پارچه بست و توی اتاق خودش گذاشت و کسی نمی‌دونست که چی سهمش هست. فقط حسادت اندکی بین طاهره و سمیه بود که نگران بودن هدیه‌شون باهم فرق داشته باشه. اعتماد دوست داشت توی این مهمونی الماس هم شرکت کنه اما این شدنی نبود و حتی پولی نداشت تا هدیه‌ای برای الماس بخره. حتی اگه می‌تونست با داد و ستت چیزی بخره می‌دونست که روستا کوچیکه و ممکن بود خبر به برادرش برسه پس بیخیال شده بود. همه خونه مرتب شد و تزیین شد. بوی خوش بهار هم در راه بود و اعتماد در تعجب بود که چرا عرب‌ها برای شروع بهار حرکتی نمی‌زنند. چه چیزی زیباتر از شکفته شدن شکوفه‌ها و بویی عجیب که انگار نوید سرخوشی می‌داد و سبز شدن درختان و برق آسمان و باز شدن گل‌ها! دیگه کار دائمی اعتماد پیاده روی در چنین فضایی بود. همون روزها اتفاق بدی افتاد. برادر مریض شد. این مریضی باعث شد که مهمونی عقب بیفته یا بهتر بگم کنسل بشه. یک روز صبح سر و صداها خیلی برادر رو اذیت می کرد و درحالی که از تختش بیرون نمی اومد غر میزد: - یکم بچه ها رو ساکت کنید. انقدر حالش بد بود که متوجه غیب شدن های اعتماد نمیشد اما سمیه متوجه شده بود و به اعتماد مشکوک شده بود و نمی دونست اون احتمال میره با کی رابطه داشته باشه. طاهره هم متوجه شد که سمیه داره می فهمه پس باید زودتر کاری می کرد. زندگی در گذر بود اعتماد به درسش ادامه می‌داد و خاطرات روزانه‌ش رو می‌نوشت و می‌داد الماس مه الماس ببینه درست نوشته یا غلط. آرشا هم سرگرم زندگی و پیشرفت بود. متوجه شده بود که طاهره کمتر به بچه‌ش می‌رسه و بیشتر یا خونه مادرش یا مهمونی و دورهمی همسایه‌ها و سمیه بود که به بچه اون هم می‌رسید. انقدر که این اواخر دختر طاهره هم کنارش بچه‌های سمیه سر سفره می‌نشست و مادرش اونور بود و سمیه به غذای اون هم رسیدگی می‌کرد. تا اینکه که خبر شورش مردم به گوش آرشا رسید. آرشا سریع فهمید که ماجرا چیه و در چه قسمت از تاریخ ایستادن. وحشت کرد. از اینکه مثل مرگ عمر بشه وحشت کرد. اول تصمیم گرفت شهر رو ترک کنه اما بعد یادش اومد که خانواده‌ش اینجا هستن. در حالتی که آرشا مدام دنبال راهی بود تا اخبار پایتخت رو بشنوه طاهره هم تصمیم گرفت که نقشه خودش رو عملی کنه. اون یک روز که کنار سمیه نشسته بود و گلدوزی می‌کرد سعی داشت خودش رو خیلی غمگین نشون بده و گاه گاهی آه بکشه. سمیه متوجه این حالش شد و گفت: - چیزی شده خواهرم؟ طاهره یکم مکث کرد تا کنجکاوی سمیه رو برانگیخته‌تر کنه و بعد گفت: - خیر. - تو غمگین هستی. دلیلش را به من بگو. - آن دختر را که در خانه مادر دیدی. الماس را می‌گویم. سمیه سریع یادش اومد کدوم دختر رو میگه و خاطرات روز مهمونی توی ذهنش شروع به حرکت کرد. وقتی که سمیه و طاهره می‌خواستن برن آرشا با لبخند از تیپ هردوشون تعریف کرد. اما خیلی واضح بود که چشم‌هاش وقت دیدن سمیه برق می‌زنه. طاهره زودتر رفت. سمیه هم داشت از جلوی آرشا رد میشد تا بره که آرشا بازوش رو گرفت. سمیه به سمتش برگشت. آرشا سرش رو زیر گوش سمیه برد و گفت: از احساس شوق وجود تو میخواهم با دسته گل یاس به دیدار خدا بروم سمیه از هیجان سرخ شد. وقتی بیرون رفت از سرخی گونه‌ش طاهره فهمید چیزی بین اون و آرشا توی این چند ثانیه باید گذشته باشه و اینبار طاهره بود که از حرص سرخ میشد. به خونه کناری رفتن. سمیه آب دهنش رو قورت داد و سعی داشت لبخند بزنه. یک چیز دیگه هم که اون رو نگران می‌کرد این بود که می‌دونست اون کنیزی که با آرشا بود و حالا از شوهرش باردار بود خونه مادر شوهرش و از این می‌ترسید که اون رو هم با خودشون آورده باشند. همه خوب ازشون استقبال کردن. حتی طوری یا سمیه رفتار کردن که با طاهره رفتار کردن. بعد هم سمیه کنار دخترهای خانواده نشست. همه چیز خوب بود و سمیه توی جمع بخاطر زیباییش مرکز توجه بود و طاهره به این حال حسادت می‌کرد و دلش گرم بود که تا چند روز دیگه انتقام خودش رو می گیره. چیزی نگذشت که اون دختر اومد و به تو واضحی همه نگاه‌ها روش بود. مثلا برای پذیرایی اومد اما همه محوش بودن. سمیه با تعجب به طاهره روی کرد. - او الماس نیست؟! طاهره گفت:
×
×
  • اضافه کردن...