-
تعداد ارسال ها
767 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده
-
درخواست جلد برای داستان در پناه باران | جمعی از کاربران انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
https://forum.98ia.net/profile/25-آتناملازاده/ فرقی نمی کنم عکس چطور باشه شخصیت اصلی یک پسر طنزه -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
یاسر گفت مشکلی پیش نمیاد. گفت که این دختر خودش زبون تلخی داره و از ادم های تلخ خوشش میاد. به یاسر و دریا رسیدیم. دریا رو به دختره با مهربونی گفت: - بیا عزیزم، بیا یکم بشین صدف اومد باهم برین وسط. الماس با غرور کنار مادرش نشست و پشت چشم نازکی به من کرد و مشغول تماشا شد. من هم مشغول تماشا شدم. چقدر همه چیز اینجا عجیب و جدید بود. زن و مردها خیلی آروم می رقصیدن، آب شنگولی می خوردن یا کارت بازی می کردن. اخه وسط جشن کارت بازی؟ دم گوش یاسر گفتم: - من آب شنگولی می خوام. دم گوشم با حرص گفت: - نخوری ها. تو جنبه نداری آبروریزی راه می ندازی. - اه! و با حرص دوباره به جمعیت و لباس های عجیب و غریبشون نگاه کردم که دریا گفت: - اهان، صدف اومد. به اون سمت نگاه کردم. اینبار خشکم زد. صدف بود با یک لباس پولک درشت کرم و دامن تا زیر زانو به رنگ قهوه ای که موهاش رو ساده پشت سرش انداخته بود و داشت با خنده به سمت ما می اومد. لبخند کمرنگی روی لبم نشست. چهره شاد و یک رنگ این دختر رو دوست داشتم اما نمیدونستم چقدر از این چهره واقعی هست. یاد زن خودم افتادم. اون هم همینطوری بود و کی فکر می کرد که پشت اون چهره چی باشه! هومن یک ساله بود که خانواده ش اصرار می کردن که سهم ارثشون رو تقسیم کنه. پدرش قبل از مرگ برای اینکه ارث از خانواده بیرون نره خونه رو به اسم دختر مورد اطمینانش کرد. اون خیلی ساده قول داد وقتی خواهر هفده ساله ش به سن قانونی برسه تا قیم نخواد اینکار رو می کنه. - سلام! به خودم اومدم و به صدف دست دادم. دریا بلند شد و دست صدف رو گرفت. - بریم برقصیم. و نذاشت من نگاه صدف رو به خودم ببینم. وقتی اون ها می رقصیدن دیگه طاقت نیاوردم و بلند شدم و به سمت میز سلف رفتم و به صدا زدنهای یاسر هم اهمیتی ندادم. یک جام برداشتم. یک خانم اومد کنارم و گفت: - یکی به من هم می دید؟ درحالی که فکر می کردم چرا خودش بر نمی داره یک جام برداشتم و بدون نگاه کردنش بهش دادم. تکیه ش رو به میز داد و گفت: - شما رو تا حالا ندیده بودم. بدون نگاه کردنش گفتم: - برادر یاسرم. - اوه، بله. خیلی خوشتیپتر از اونی! برگشتم و سرد نگاهش کردم. چه تیپی زده بود. - ممنون! درحالی که دستش رو آروم روی بازوم می کشید گفت: - چقدر سرد! حیف این آقا نیست انقدر جدی باشه؟- 155 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد سه روز آینده اونجا خیلی بهم خوشگذشت. آب چشمه میخوردیم. غذای سالم و توی جنگل قدم میزدیم و تمام مدت با مردی بودم که دوستش داشتم. بالاخره بعد از سه روز به کاخ برگشتیم که حالا بیشتر حکم خونه رو برام داشت. تا وارد اتاقم شدم زانیا که انگار از وقتی شنیده بود من برمیگردم همونجا منتظرم بود به سمتم دوید و به آغوشم فرو رفت. - مامان! بغلش کردم و سرش رو بوسیدم. - جون دل مامان! روی تخت نشستم و اون رو روی پام گذاشتم. - این مدت چیکار کردی؟ - همش درس، درس، درس. خسته شدم. خندیدم. تازه داشت درسهایی که خودم براش در نظر گرفتم رو یاد میگرفت. با لذت اون شب با ذوق توی کاخ قدم زدم و از بودن توی کاخم لذت بردم. روزها گذشت و من خواستم برای زایمان به ایران برم اما مردم و اشراف خیلی اصرار داشتن که حتما توی اسواتنی بچهم دنیا بیاد پس گروه زایمان برای خودم آوردم و ماه نهم زایمان کم دردی رو گذروندم و دخترم دنیا اومد. اسمش رو به انتخاب سواد شخصیت تاریخی که دوست داشت گذاشتیم. دزیره. - توهم اسمش رو دوست داری؟ - آره، بانوی صلح. اولین نامزد و عشق ناپلئون و کسی که راضیش کرد از ادامه جنگ دست برداره. میتونم یک جشن برای دخترم بگیرم؟ - حتما، ما برای همه پرنس و پرنسسها مراسم میگیریم. توی جشن بچه بغل من بود و بومیها و ایرانیهای که به درخواست من کمکم داشتن در مشاغل مختلف برای کمک به ما نفوذ میکردن خوشحال بودن. حتی زنهای سواد که روی سنی کنار جمع نشسته بودن هم خوشحال بودن. اونها فکر کردن حالا که من پسردار نشدم ناراحت و سرخورده شدم. احمقها! تمام وجودم من دخترم هست. همین حالا هم عاشقش شدم. روزهای بعد خوب بود. من مشغول ساخت کشورم شدم. خونههای محلی اسواتنی گوسفندها با خود خانواده توی خونه زندگی میکردن و بوی خیلی گندی همه خونه و طبیعتا بدنشون رو برمیداشت. خونههای جدید طویله توی زیر زمینش بود. مسئله مهم دیگه آب شیرین بود. اینجا آب شیرین خیلی کم پیدا میشد. حتی رودها معمولا موقتی هستن و چاه آب خیلی کمه. شهر هم هر چندین خونه یک شیر آب خوردنی هست که اون هم همیشه آب نداره اما وضعیت مردم روستایی خیلی بدتره. سعی داشتم سرمایهگذارهای خارجی رو برای زدن چاه در اینجا جذب کنم. چیز دیگهای که نیاز داشتیم مدرسه و علم بود. برای کشورهای دیگه پیغام فرستادم که هرکشوری بخواد میتونه مدرسه توی کشور ما بزنه و هر درسی که خودش میخواد رو آموزش بده. زاکیا به اعتراض گفت: - اگه توی کشور خودتون هم بود همچین قانونی میذاشتید؟ - نه، اما... چیزی نگفتم. منتظر نگاهم میکرد. گفتم: - کشور من فرهنگی طولانی و عالی داره. صورتش از خشم سرخ شد. - چون فرهنگ ما اون چیزی نیست که شما و اون جامعه غرب لعنتی قبول داره ما رو متهم به بیفرهنگی میکنید؟ دستهام رو بالا بردم. - من همچین قصدی نداشتم. پوزخند زد و رد شد و رفت و من پشیمون جا موندم. ** سه ماه بعد ** جشن خیلی جالب و بزرگی بود. یکی از جشنهای محلی با رقص و پذیرایی محلی. همسر دوم سواد رقص خاصی از رقصهای محلیشون رفت که همه عاشقش شدن. بعد از رقص سواد رفت پیشونیش رو بوسید و گفت: - عزیزم، تو فوقالعادهای! بعد اون رو به آغوش گرفت و در مقابل چشمهای غیرباور من برای رقص به وسط جمع رفت و شروع به رقص کردن. بعد از رقص هم اون رو با خودش به سمت صندلی جشن آورد و یک تیکه انگور توی دهنش گذاشت. همه دوربینها و نگاهها به من بود. با اینکه سعی داشتم همینطور آروم و خونسرد بشینم اما از شدت خشم تمام وجودم داشت میلرزید. حسابی دشمن شاد شده بودم. توی کاخ سواد دنبالم راه افتاده بود. - هی! چی شده؟ من فقط با خشم میرفتم. - با توام! چی شده؟ بازوم رو گرفت و برم گردوند. -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
به نزدیکش که رسیدم متوجه من شد و به سمتم چرخید. یک پیراهن بلند که یقهش دور گردنش میچرخید به رنگ مشکی پوشیده بود. پشت پیراهن تا کمر حریر بود و دامن بلند و ماکسی داشت و جنس پارچه پیراهن ساده بود. النگوهای طلا انداخته بود و گردنبد ظریفی به گردن داشت. نگاهش به من منتظر بود. انگار میخواست من هم تمجیدش کنم ولی من درحالی که بیتفاوت نگاهی به سر و پاش میانداختم گفتم: - مادرتون منتظرتون هستن. اگه حرف زدن تموم شد تشریف بیارید. رنگش سرخ شد اما گفت: - البته، البته! چنان حرصش گرفته بود که وقتی میخواست حرکت کنه دامنش زیر پاش گیر کرد و نزدیک بود بیفته. بازوش رو گرفتم. دست زدن به بازوی بیپوشش مثل صاعقه خودم رو هم لرزوند. نگاهم کرد. چشمهای مشکیش با اون مژههای ریمل زده حس عجیبی بهم داد. بازوش رو آروم رها کردم و اون هم صاف ایستاد و خواست حرکت کنه که کف دستم رو به سمتش گرفتم. نگاهم کرد. گفتم: - دستم رو بگیر، پاشنه کفشت خیلی بلنده.- 155 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست کاور رمان عبدالله | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
🙏🏼💐❤🙏🏼💐❤- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۶۶ دیگه نگفتم تو از کجا پوریا رو میشناسی که احتمالا میگفت خواهرم از سرهنگ شنیده و... مشغول حرف زدن شدیم تا وقت ناهار مه به کوپه خودش رفت. دنیل گفت: - این زود صمیمی میشه. - خودش هم دلش میخواد. - اگه مثل خواهرش نفوذی باشه چی؟ نیشخند زدم. با تعجب به سمتم برگشت. - هست؟! - هی! - چه نقشه توی نقشهای شد. چیزی نگفتم. یکم بعد بلند شدم تا توی راهرو راه برم که پاهام نگیره که دیدمش... توی راهرو ایستاده بود و از شیشه به بیرون زل زده بود و چیزی هم توی دستش بود. به اون سمت رفتم و نگاهی به فضای بیابونی بیرون کردم. چیز جذابی درش ندیدم. - به چی نگاه میکنی؟ نگاهم کرد. چشمهاش برق داشت. - نگاه نمیکردم. داشتم لذت میبردم. - از چی؟ متوجه شدم کتاب شعری دستش هست. - از شعر، از نوا! من عاشق بازی شاعرانه هستم. نیشخند زدم. من هم اهل شعر بودم اما دیگه انقدر توصیفش نمیکردم. - عجب! دوباره به روبهرو زل زد و خوند: قطره قطره اگر چه آب شدیم ابر بودیم و آفتاب شدیم ساخت ما را همو که می پنداشت به یکی جرعه اش خراب شدیم هی مترسک کلاه را بردار ما کلاغان دگر عقاب شدیم ما از آن سودن و نیاسودن سنگ زیرین آسیاب شدیم گوش کن ما خروش و خشم تو را همچنان کوه بازتاب شدیم اینک این تو که چهره می پوشی اینک این ما که بی نقاب شدیم ما که ای زندگی به خاموشی هر سوال تو را جواب شدیم دیگر از جان ما چه می خواهی ؟ ما که با مرگ بی حساب شدیم لبخند زدم. لبخندی تلخ! این شعر رو شنیده بودم. به مشهد رسیدیم. از قطار پیاده شدیم و بیرون رفتیم. دوتا تاکسی گرفتم و آدرس هتل رو دادم. هتل فدک الزهرا مشهد. رنگ چوبی که توی اتاق استفاده شده بود رو دوست نداشتم. اتاق مشترک با دوتا پسرها. اتاقهای هتل واقعا بخاطر رنگش و سادگیش مورد علاقهم نبود پس به سمت بالکن رفتم و وقتی اون رو باز کردم لبخند کمرنگی روی لبم نشست. این خوب بود. ویو مستقیم به حرم. دوش گرفتم و لباس عوض کردم و به پسرها که روی تختشون دراز کشیده بودن گفتم: - من دارم به حرم میرم اگه شما هم میان، بریم. دنیل خمیازهای کشید و گوشیش رو روی پاتختی گذاشت و دراز کشید. - من که خیلی خستهم. مهران گفت: - من هم ترجیح میدم اول استراحت کنم بعد برم. سر تکون دادم و بیرون رفتم. توی لابی دخترها رو دیدم که آماده رفتن هستن. چشمه متوجه من شد. - ا، توهم میخوای به حرم بری؟ الینا و ملینا هم متوجه من شدن. نگاهی توی چشمهای معذب الینا که سعی میکرد نگاهش رو ازم بگیره انداختم و گفتم: - آره. - پس بیا باهم بریم. بنظر نمیاومد پیشنهادش برای بقیه جذاب باشه اما گفتم: - باشه. آوا رو بغل گرفتم و بیرون رفتیم. تا حرم زیاد فاصله نبود. از بازارها رد میشدیم. -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هفتاد و نه - وای! چطور میخوام شب اینجا بخوابیم؟ - به راحتی! - غذا آوردی؟ خندید. - اینجا پر از حیوونه. خودم برات شکار میکنم و درست میکنم ببینی زندگی چیه. خندم گرفت. در عین حال که معذب بودم حس خوبی هم داشتم. - خوب الان بیرون بریم؟ - بریم. رفتیم و توی طبیعت نشستیم. نگهبانها دیده نمیشدن. گفتم: - میشه بگی یک نگهبان بیاد؟ با دهنش صدای سوت در آورد. یک نفر از بین درختها بدو بدو اومد. یک نگهبان بود. احترام گذاشت. - سرورم! - ببین ملکه چی میخواد. اون به من نگاه کرد و احترام گذاشت. گفتم: - یک بالشت و تشک برای نشستن من از کاخ بیارید. - بله بانوی من! اون که رفت سواد گفت: - بالشت و تشک برای چی؟ - من باردارم ها مثلا، اینجا که نمیتونم بشینم. - بابا تو چقدر ناز داری. زنها که باردارن شکار هم میکنند. با خنده گفتم: - خوب من به این شکل بزرگ نشدم که بدنم عادت داشته باشه. - خدای من شما ایرانیها خیلی روی ناز هستید. بعد از لوازمش تیر و کمون رو برداشت. - پیش به سوی شکار! - واقعا که نمیگی! - چرا. میای؟ البته نیا چون شاید نیاز به تحرک زیاد باشه. وقتی داشت میرفت گفتم: - من همین جا باشم خطرناک نیست؟ - نه بابا محافظها دور و بر هستن. اون رفت و من هم نفس عمیقی کشیدم و از بودن در این طبیعت راضی بودم. طول کشید درحالی که دوتا چیز رنگی رنگی دستش بود اومد. - غذای امشب جور شد. جلو که اومد متوجه شدم دوتا کاسکو توی دستشه. برگام ریخت. - اینها توی کشور ما خیلی گرون هستن! نگاهی به پرندههای توی دستش انداخت و گفت: - پس از اینجا صادر کن. و خندید و اومد و دوتا جنازه پرنده رو جلوی من انداخت. یک چاقو از کمرش در آورد و شروع به کندن پرهاشون کرد. - نگاه، اینطور میکَنند. نگاهم به پرهای رنگی رنگی بود که روی زمین میریخت. شب آتیش روشن کرده بود و منی که میترسیدم دورش نشسته بودم و اون مشغول کباب کردن طوطیها بود. گفتم: - این خیلی زیاده! - جدی؟ من که یک وعدمِ. یکم خوردیم بعد گفتم: - من احساس خستگی میکنم. - برو یکم بخواب. تشکم رو بردم داخل چادر گذاشتم و دراز کشیدم. -
درخواست کاور رمان عبدالله | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ممنون ❣️❣️- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
خندید. - عجبا! کت رو در آوردم انداختم روی تخت. پیراهن رو کندم روش پرت کردم و شلوارم رو پایین کشیدم و پاهام رو از توش بیرون آوردم. ا، جلیقهم کو؟ فکر کنم با همون پیراهن کنده شد. یاسر غر زد: - هو! همه رو چروک کردی! - خوب اتو کن. چپ چپ نگاهم کرد. یک بشکن به سمتش زدم به عقب پرید. نیشخندی زدم و درحالی که فحش هاش رو می شنیدم به سمت حموم اوکازیونش رفتم. بعد از حموم بیرون اومدم و گفتم: - حاضر بشم؟ - آره دیگه.- 155 پاسخ
-
- 3
-
-
هی گنه کرديم و گفتيم خدا می بخشد! عذر آورديم و گفتيم خدا می بخشد! آخر اين بخشش و اين عفو و کرامت تا کی..! او رحيم است ولی ننگ و خيانت تا کی! بخششی هست ولی قهر و عذابی هم هست ای مردم به خدا روز حسابی هم هست
- 24 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
اون که رفت من روی تخت نشستم. - اگه قرار بود خانمها حاضر بشن من چرا زودتر آماده شدم؟ - بلند شو در بیار اون رو، پوشیدی که ببینی اندازه هست یا نه. مگه حموم رفتی! - اوه، الکی معطلم کردی!- 155 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهل و دو خود عبدالله شب که با خودش فکر میکنه متوجه میشه که چرت و پرت به همسرش گفته. فردا قبل از صبحانه به زنش میگه: - چادرت رو بپوش نقابت رو بزن به جایی بریم. - بعد از صبحانه؟ - نه، برای صبحانه میریم. بعد به زن باباش نگاه کرد. - اشکالی نداره تنها صبحانه بخورید خانم؟ زن بابا لبخند زد و خوشحال بود که عبدالله حداقل برای این زنش کمی مهربونتر هست. - راحت باشید! باهم بیرون رفتن. عبدالله جلو میرفت و بهار پشت سرش با فاصله حرکت میکرد. عبدالله یاد روزهایی افتاد که با آنا به طبیعتگردی میرفت. آهی کشید. تنها وقتهای خوب زندگی زناشوییش اون موقع بود. انقدر رفتن تا به یک کافه رسیدن. پشت همون صندلیهای دم در عبدالله نشست و به زنش گفت: - توهم بشین. بهار نشست و با خجالت سرش رو پایین انداخت. دوتا چای عبدالله سفارش داد براشون که آوردن در سکوت مشغول خوردن شدن اما همون روز با همه سادگیش به بهار خیلی خوشگذشت. با همه اینها این بیرون رفتن نشون نمیداد که رفتار عبدالله باهاش خوب شده. فرداش عبدالله دوباره باهاش دعوا کرد. - من میدونم تو چشمت دنبال پسرهای جوون هست. معلومه با یک پیرمرد نمیسازی. بهار به گریه افتاد. - بخدا من اصلا به کسی نگاه نمیکنم. به کسی فکر نمیکنم. اصلا از این خونه بیرون نمیرم. چرا اینطوری میگی آخه! دل زن بابا براش سوخت اما درباره عبدالله این درست نبود. عبدالله کلافه گفت: - این ننه من غریبم بازیها رو برای من در نیار. فکر کردی من گول بازیهای تو رو میخورم! بعد پشت گردنش رو گرفت و اون رو به سمت در کشوند. بهار جیغ میزد و زن بابا هم سعی داشت جلوی عبدالله رو بگیره اما اون اهمیتی بهش نداد و در رو باز کرد و بهار رو سر لخت توی کوچه انداخت و در رو بست. زن بابا داد زد: - عبدالله چیکار میکنی! - زنی که وفادار نباشه حقشه توی غربت بمیره! - خدا ازت نمیگذره این تهمتها رو به دختر مردم میزنی! خدایا دختر رو تنها توی خیابون ول کرده! اون امانت خانوادهش دست تو! چطور میخوای جوابشون رو بدی! عبدالله یکم گوشه لبش رو جویید و بعد در رو باز کرد و بیرون رفت. زن بابا هم بیرون رفت. جفتشون خشکشون زد. هیچکدوم فکر نمیکردن که توی همین دو دقیقه بهار از جلوی در بره. عبدالله کلافه گفت: - این دختره کثافت کجا رفته! - یا حضرت عباس خودت به این دختر رحم کن! عبدالله و زن بابا بدو بدو دنبالش میگشتن. کوچههای کناری، دم مغازهها. اما انگار خبری ازش نبود. قلب زن داشت از سینه بیرون میزد. سرش دو دو میزد. عبدالله بالاخره داد زد: - اینجاست. زن به اون سمت دوید. بین دیوار بهار نشسته بود و زانوهاش رو توی بغل گرفته بود و گریه میکرد. عبدالله موهاش رو گرفت و بلندش کرد. - میکشمت! و دستش رو بالا برد. بهار جیغ کشید و روش رو گرفت. زن بابا به التماس افتاد. - تو رو خدا بسه! عبدالله بیخیال زدن دختر شد و کشون کشون به خونه بردش و توی اتاق پرتش کرد. - دیگه حق نداری از این اتاق بیرون بیای. -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
کت و شلوار سورمه ای با جلیقه ستش رو پوشیدم توی آینه نگاهی کردم و سوتی زدم و چرخیدم. - عجب چیزی هستم من! یاسر و صدف که داشتن من رو می دیدن غش غش خندیدن. با ذوق برگشتم و گفتم: - جدا خیلی باحال نشدم؟ یاسر انگشت هاش رو بهم کوبید و گفت: - عالی! پرفکت! صدف بلند شد و گفت: - من میرم آماده بشم.- 155 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست کاور رمان عبدالله | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
نمی دونم یکم بکنه مثل قرمز و مشکی اگه بشه -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
خندید. نیشخندی روی لب خودم هم نشست. رفتیم از مغازه براش یک چیپس گرفتم و بیرون اومدیم. توی راه همینطور که با ولع چیپسش رو می خورد گفت: - امروز بهترین روز زندگی من بود. در سکوت حرکت کردم اما این حرفش حس خیلی خوبی به من داد.- 155 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست کاور رمان عبدالله | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
میشه فوت و رنگ نوشته رو طوری دیگه بزنید -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
- بریم. همینطور که می رفتیم با خودم فکر می کردم براش بستنی قیفی بگیرم یا بزرگ شده. آخر سر پیشنهاد دیگه ای به ذهنم رسید: - چیپس می خوای؟ با ذوق نگاهم کرد اما مراعات کنان گفت: - نه. - خودت رو خر نکن دیگه. معلومه می خوای.- 155 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست کاور رمان عبدالله | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام نشد؟ -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
توی پارک یکم با لوازم ورزشی نوجوونها بازی کرد و بعد اومد و کنار من نشست و من رو گرفت به حرف زدن. شروع کرد از تاریخچه روزهایی که مدرسه رفته حرف زدن و من اول به این فکر کردم که چقدر زر میزنه اما بعد دیدم واقعا من توی مدرسه ش هیچ نقشی نداشتم و هرکاری بوده خاله و دایی ش براش انجام می داده و با چیزهایی که تعریف می کرد تازه بنظرم اومد چقدر مدرسه شون دانش آموزهای بدی داره. البته با جایی که مدرسه هست بعید نیست. عصر که شد درحالی که از پر حرفی هاش سرم ونگ ونگ می کرد گفتم: - خوب دیگه بچه، بریم.- 155 پاسخ
-
- 3
-
-
معرفی کتاب های جبهه و جنگ من و شما
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
طیب زندگی شهید طیب، شهید پیش از انقلابی که از داش مشتی های کله گنده بوده و در ماجرای مصدق طرف آیت الله کاشانی و شاه رو می گیره اما در ماجرای پیش از انقلاب بخاطر طرفداری از امام دستگیر میشه و هرچی میگن که بگو امام بهت پول داده تا اینکار رو بکنی قبول نمی کنه و در آخر تیربارون میشه شهید طیب به دلیل لوتی گری، مردم داری و راه انداختن کار مردم معروف و قابل احترام بوده -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هفتاد و هشت - به اندازه وسایل شخصیت بردار. من هم فکر کردم پس همه چیز هست و یک کوله لوازم برداشتم. - زانیا رو هم بیارم؟ - نه، باهم بریم. - باشه. دنبال لباس رفتم. یک تاپ تنگ و مشکی با دامن مشکی پوشیدم و روش یک تیشرت تور مشکی پوشیدم. چند دست دیگه برداشتم با مسواک و... و رفتم. منتظرم توی باغ بود. سوار شدیم و راننده و ماشین محافظها پشتمون راه افتادن. - کجا میریم؟ - یکی از جنگلهای اطراف پایتخت. بیست دقیقهای توی راه بودیم که هم از پایتخت خارج شدیم و هم مقداری راه جاده رو رفتیم که ماشین رو نگهداشت. پرسیدم: - اینجا؟ - نه، یکم پیادهروی داره. از بین دخترهای بلند و برگهای کشیدهشون رد شدیم تا به یک چشمه رسیدیم. - آخه نازی! چشمه با اون طبیعت واقعا قشنگ بود. - از اینجا خوشت اومد؟ - آره. - دوران شاهزاده بودنم وقتی دلم میگرفت میاومدم اینجا چند روز کمپ میکردم حالم بهتر میشد. روی یک تخته سنگی نشستم. - اون موقع یک شاهزاده بودی و زیاد وظایف درباری نداشتی اما حالا فرق میکنه. حالا تو یک پادشاه هستی و کلی وظیفه روی دوشته. قهقه زد و گفت: - عزیزم یک میلیون و پونصد نفر خیلی وظیفه ندارن ها. - از حرفت تعجب میکنم! کشور تو خیلی جای پیشرفت داره. صورتش درهم شد و گفت: - اینها که قبلا هم بوده، مردم همینطوری زندگی میکردن و راضی بودن. - چون نمیدونستن بهتر از این وجود داره. با حرص گفت: - حالا دو روز اومدیم حالمون خوش باشه اگه گذاشتی. سکوت کردم. متوجه شد تند رفتار کرده و با ملایمت گفت: - زیاد نمیمونیم. - باشه.... چادر آوردی؟ - چادر؟ پناهگاه؟ سر تکون دادم یعنی آره. نگاهی به دور و بر کرد. چند دقیقه بعد مشغول درست کردن یک سر پناه با برگ و چوب شد. وقتی تموم شد خندهم گرفت. - چطورِ؟ - خیلی جالب! - بیا داخل. و خودش زود داخل رفت. به سمت پناهگاه رفتم و جلوی در ایستادم و به اتاقک گنبدی شکل گیاهی تبدیل شده بود. - ایول! - بیا. وارد شدم و بزور جا شدم و تونستم کنارش بشینم. -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
خواب روز عقد کنونمون رو دیدم. شادی اون. شادی من. تور رو بالا برد و با چشم های براق به همه نگاه می کرد. از خواب پریدم. خدایا این چه خوابی بود! نگاهی به ساعت کردم. تا یازده خواب بودم! بلند بشم برم دنبال فرهاد بعد ببرمش یکم دورش بدم. مثل این پدر ایون ها! توی سنی هست که پارک ببرمش؟ پارک لوازم نوجوون ها هم داره. یک چیزی هم بگیریم بخوریم. اصلا منقلم و بلالهام رو بردارم و بریم پارک. بیخیال نمیخواد همین از سرش زیاده. به سمت مدرسهش رفتم. هنوز شیشم بود. سال دیگه باید یگ متوسطه می فرستادمش. متوسط از خونه دور بود. البته ثبتنامش و درسهاش و همه به دست خالهش بود. اما خوب اگه پولی نیاز باشه خودم باید بدم. به مدرسه رسیدم و وارد شدم. آخرهای ساعت بود و یک سری از بچهها رو آزاد گذاشته بودن که توی حیاط باشن. چشم چرخوندم و فرهاد رو دیدم. به اون سمت رفتم.- 155 پاسخ
-
- 4
-
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهل و یک بهار به گریه افتاد و عبدالله اخمی بهش کرد و رفت. بهار ایستاد که فرداش مامانش بیاد و همه چیز رو براش تعریف کرد. مادر دلداریش داد: - کدوم دختری تا ابد پیش پدر و مادرش مونده که تو دومیش باشی. هرکی بالاخره باید بره دنبال زندگی خودش. - مامان چرا شما همه چیز رو توجیح میکنید؟ - ای مادر، تا بوده همین بوده. ما کاری از پیش نبردیم. مجبور به صبریم و صبر یعنی زن. و با این حرفها بهار آروم گرفت. لوازم شخصیش رو جمع کرد چون شوهرش گفت اونجا لوازم زندگی هست. دوباره سوار اتوبوس شدن که اتوبوس دیگه براش حکم کابوس رو داشت. بهار آرومآروم برای خانوادهش گریه میکرد و عبدالله هم تمام مدت در سکوت و حال بد زمان رو تحمل میکرد و یادش میاومد که دیگه هیچ بچهای براش نمونده و به خدا اعتراض میکرد چرا سرنوشت من اینه! به شهر که رسیدن اینبار هم همون برادر که حالا ازدواج کرده بود و دوتا بچه داشت به استقبالشون اومد و با همون هیجان و محبت ازشون استقبال کرد و سوار گاری شدن. توی راه برادر پرسید: - راستی الکساندرا خانم کجاست؟ عبدالله سرد گفت: - اون رو طلاق دادم. برادر جا خورد اما میدونست درباره این مسائل ناموسی نباید چیزی بپرسه. به خونه رسیدن. نامادری که حالا پیر شده بود جلوی در منتظرشون بود. خیلی ذوق داشت دوباره الکساندرا رو ببینه و ببینه بچهش چیه و چه شکلی شده اما وقتی بجاش یک دختر بچه که چادر سرش و بغچه توی بغلش بود رو دید جا خورد. برادر با چشم اشاره کرد چیزی نگو و عبدالله خودش سرد گفت: - همسرم بهار. نامادری خوشآمدین تندی گفت و به داخل راهنماییشون کرد و اونها که رفتن پسر سریع ماجرا رو به مادرش گفت. نامادری صورتش درهم شد. چقدر دوست داشت الکساندرا رو ببینه. اول فکر کرد شاید این از همون دخترهاست که خودش رو به عبدالله انداخته اما دید که دخترِ بنظر خیلی کمسنتر میاومد. - همون اتاق قبلی رو براتون آماده کردم. عبدالله با بیزاری گفت: - نه دیگه توی اون اتاق نمیرم. میرم اتاق بابا. - بسیار خوب! زنش هم باهاش به اتاق رفت و یک کنار نشست. عبدالله به سمت زنش برگشت. - برو رخته خواب بیار پهن کن که خیلی خستهم. بهار سریع بلند شد و بغچهش رو روی تاقچه گذاشت و بیرون دوید. رخته خوابها رو آورد و پهن کرد. عبدالله به خواب رفت. در اتاق زده شد. دختر جواب داد: - بله! زن بابا پشت در بود. - خانم جان، پسرم رفتهش. اگه دوست داشتی بیرون بیای راحت باش. - ممنون از شما! و برگشت و به عبدالله که خواب بود نگاه کرد. زندگی جدیدشون شروع شد. بهار اول خیلی دلتنگ خانوادهش بود اما کمکم عادت کرد چون چارهای نداشت. رفتار اون و زن بابا هم باهم خوب بود. دست کمک زن بابا بود و اون هم کارهای خونه رو بهش یاد میداد و خوشحال بود که تنها نیست. اما حال عبدالله خوب نبود. با اینکه سنش خیلی بالا نبود اما بدنش ضعف و تحلیل داشت. خیلی هم کلافه بود، چون با نزدیک چهل سال سن هنوز فرزند نداشت. دوباره راه میخونه و کاباره رو پیش گرفت و سرنوشت این زنش هم بودن کنار زن بابا شد. اون دوتا هم تا نزدیک صبح، شبهایی که عبدالله نبود مینشستن باهم به حرف زدن. از طرفی رفتار عبدالله عجیب شده بود. همش خودش رو پیر میدید و جوونی بهار نگرانش میکرد. اون به بهار میگفت: - تو به برادر من چشم داری، من مطمئنم! بهار جا میخورد. - نه بخدا، من از همون روز اول ایشون رو ندیدم. -
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهل اما اون دختر هم توی رفتار عبدالله چیز خوبی نمیدید. ولی توی حرف بهش میگفت: - بوےعِشق میدهی، -بوےبِهشت -چه خوشبختَم-ڪه خدا سرنوشت-مرآ با "تُ نوشت. وقتی یک سال گذشت عبدالله به سر و شکل اومده بود و کارش دوباره پیشرفت کرد و وقتی که خانمش از زیر چادر سفید عروسیش دیدش بنظرش خیلی هم بد نمیاومد. جهاز عروس رو روی گاری گذاشتن و در بین اسپند دود کردن و هلهله و دف زدن زنها سوار خرش کردن و به خونه داماد بردنش. عروس رو به اتاقی بردن و جهاز کمش رو چیدن و خونه یکم رنگ و رو گرفت و لوازم نو شد. عروس گریه میکرد و میگفت: - مامان نرو، من میترسم. - ا، از چی میترسی! شوهرته، اینجا هم خونهت. و دختر رو تنها گذاشتن. دختر ترسیده با همون آرایش عروس گوشه رختهخواب نشسته بود و زانوهاش رو توی بغلش گرفته بود. عبدالله که داخل اومد بهار گریهش گرفت و عقب کشید. عبدالله چند ثانیه نگاهش کرد بعد جلو رفت و روبهروش با فاصله نشست. بهار آرومآروم گریه میکرد. عبدالله گفت: - نترس! بهار چشمهاش رو بست. عبدالله نزدیکتر رفت. میخواست آرومش کنه. دستش رو روی بازوش گذاشت. - هی! بهار چشمهاش رو محکمتر فشار داد. - هی هی هی! من نمیخوام بهت آسیب بزنم. تا تو نخوای هیچی نمیشه. و واقعا چنین قصدی داشت. اون رو در آغوش گرفت. دیگه قرار نبود به یک زن خودش رو تحمیل کنه. اون هم به یک دختر بچه. اون سعی داشت از خودش بیشتر به دختره بگه. چند روز بعد دوباره باهم سوپ می خوردن که به دختره گفت: - من خیلی سعی می کنم تو رو دوست داشته باشم اما تو. کم سن هستی. ولی دختره سعی داشت هرطوری شده خودش رو به اون ثابت کنه. چون اون چیزی برای ارائه به عبدالله نداشت بیشتر شبها خونه تنها بود و این موقعها حسابی میترسید و و چراغ نفتی رو روشن میکرد و قرآن دستش میگرفت و تا صبح از هر صدایی میلرزید. اونجا فهمید که عبدالله خیلی خسیسه و بعد به مادرش هم گفت: - بعضیا از ترس اینکه گدا نشن، یك عمر مثل گداها زندگی میکنند. فهمید عبدالله بخاطر همین خسیسش از مهمون بدش میاد پس جز مامانش کسی رو نمیدید و چون عبدالله دوست نداشت جایی هم نمیرفت. خواهر شوهرش هم گاهی سر میزد و وقتی میدید که دختر خوب بلده غذا درشت کنه یا خونه رو تمیز کنه خیالش راحت میشد. تا یک دو ماه اول مشکلی بینشون پیش نیومد جز یکبار که جواب خواهرشوهرش رو داد و شوهرش توی خونه با ترکه کتکش زد. اول خیلی ناراحت شد اما مادرش که حق رو به شوهرش داد و به صبر دعوتش کرد، حالش بهتر شد و یاد گرفت مثل همه زنها صبوری کنه. حتی انقدر پیش رفت که راضی شد عبدالله به چیزی که میخواد برسه و دیگه شبها خونه میموند. همون دوران عبدالله رییس صنف شد و دیگه اعتبار کمی توی زندگیش بدست آورد. ولی خیلی زود بیاستعدادیش رو توی اینکار نشون داد و انقدر همه چیز برهم گریه خورد که عبدالله مجبور شد از ریاست صنف کنار بکشه و این اتفاق انقدر به غرورش صدمه زد که دیگه نخواست اونجا بمونه و به زنش گفت: - لوازمت رو جمع کن میریم خرمشهر. - خرمشهر برای چی؟! - یک مدت اونجا زندگی میکنیم. خونه پدریم اونجاست. دختر با وحشت گفت: - من مادرم و خانوادهم اینجا هستن. - خوب که چی؟ تو ازدواج کردی جایی زندگی میکنی که شوهرت زندگی کنه. بهار با التماس گفت: - تو رو خدا من رو از خانوادم دور نکن. من جز اونها کسی رو ندارم. - زن جز شوهرش کسی رو نداره. حالا کمکم یاد میگیری.