رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    1,028
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده

  1. پارت سیزده اما با همه این‌ها نگرانیش کم نمیشد. _ این بچه ذات خوبی نداره چون از پدر خوبی نیست و معلوم نیست مادرش هم کی باشه پس بذار ببریم یکجا ولش کنیم. _ این چه حرفیه؟! امکان نداره. چند روز بعد با پیشنهاد دیگه ای برگشت. _ حداقل بذار بریم و تحویل پدرش بدیم. _ نه نمی‌ذارم، از دست بردن توی تاریخ خوشم نمیاد. بعد هم اینکه مادر یزید دوباره برای کشتنش راه پیدا می‌کنه. تا اینکه ایده آخر رو پذیرفت. _ می‌فرستمت شهر دیگه ای برای زندگی مدتی بمون، تکلیف بچه رو که مشخص کردی برگرد. بنظر آرشا خوب بود چون توی کوفه از خیلی لحاظ اذیت بود. برای یادآوری دوباره میگم... مهرداد نوه رادوینِ پس طبیعتا توی این دوران نیست اما رادوین پیداش می کنه و با یک نسب دروغین به دوران ظهور اسلام می‌فرسته برای همین همه فکر می کنند که مهرداد با اسم حبیب بن رضا نسبی عربی داره. وقتی مردم می‌فهمند مهرداد پسری نیمه ایرانی داره مسخرش و حتی سرزنش می‌کنند. آرشا هم از این تمسخرها در امان نمی‌مونه. هرچند که زبون اون‌ها رو بلد نیست اما از نگاه‌ها، پوزخندها و بی‌محلی‌هاشون متوجه نوع نگاهشون به ایرانی میشه. از طرفی آرشا هم دل خوشی ازشون نداره. مسئله دیگه ای که اذیتش می‌کرد خود زندگی در خونه مهرداد بود. متوجه شد مهرداد با اطلاعاتش از آینده و توانایی ساخت لوازم عجیب و پیش‌بینی هاش شغل رمالی یا بهتر بگیم جادوگری رو پیشه خودش کرده بود. این نوع زندگی، دروغگویی، تزیین ترسناک خونه، گول زدن افراد جاهل آرشا رو اذیت می‌کرد. از طرفی افراد خانواده هم برای آرشا سختی آور بودن. مهرداد بیست غلام و پونزده کنیز داشت. جز اون سه همسر هم داشت. حنانه همسر اول سه فرزند داشت: بنیامین سیزده ساله، واحد برادر دو قلوش و مریم دوازده ساله زینب همسر دوم دو فرزند داشت: محمد پونزده ساله و زینت دوازده ساله ناهید همسر سوم هم دو فرزند داشت: وحید یازده ساله و نرجس شیش ساله جز اون‌ها دو کنیز هم از پنج کنیزی که به خلوت ارباب خودشون راه پیدا کرده بودن بچه داشتن. مبینا لیلای چهار ساله رو داشت پس آوا چی؟ مهرداد قول داد که به محض اومدن کاروان درباره آوا پرس و جو کنه. قرار شد آرشا رو به روستای همسر دومش بفرسته. پولی به آرشا داد و شیش غلام و سه کنیز در اختیارش گذاشت. _ این‌ها هدیه من به تو هستن اما قول بده هیچ‌وقت آزادشون نکنی چون بهشون احتیاج پیدا می‌کنی. جز این دوتا واحد رو هم برات می‌فرستم. پسر کاری هست و با وجود اینکه نیازی نیست از پس کارهای سنگین بر میاد و در شمشیر زنی هم مهارت داره. می‌تونی شمشیر زنی اولیه رو ازش یاد بگیری. واحد وقتی ماجرا رو فهمیده بود با وحید صحبت کرده بود و اون رو راضی کرد باهاش بیا. _ باید از شر این پسر عجم راحت بشیم. برای اینکار به کمک تو احتیاج دارم. قرار شد شب حرکت کنند. آرشا پسرک مریض رو توی کالسکه ای گذاشت و به پشت اسب بست. بقیه هم جاگیر شدن. _ تا اونجا چقدر راهِ؟ _ سه شبانه روز فقط. پس میشد شیش روز. کاروان حرکت کرد. آرشا خودش سوار شتر بود و طبیب رو هم همراه خودشون می‌بردن. به اصرار آرشا کاروان هر چهار ساعت می‌ایستاد تا طبیب پسر رو معاینه کنه. برای ناهار ایستادن. کنیزان سفره انداختن و غلامان محافظ ایستادن. همه دور سفره نشستن. سوپی که برای اول راه آماده کرده بودن رو کنار مرغ گذاشتن. آرشا به برادرهاش گفت: _ بخورید، راه طولانی ضعف می‌کنید. واحد نیم نگاهی به مثلا برادر انداخت و رونی برداشت و مشغول شد. آرشا اول سوپش رو خورد و بعد با مرغ خودش رو مشغول کرد اما زیاد نخورد. کنیز و غلام‌ها هم توی سفره جداگانه می‌خوردن. کار آرشا که تموم شد به دور و بر نگاه کرد که با چه چیزی می‌تونه دست‌هاش رو تمیز کنه که کنیزی سریع با لگن و حوله اومدن. دست‌هاش رو تمیز کرد و بلند شد و رفت به پسرک سر بزنه. رنگ پسر زردتر از اونی بود که متوجه رنگ اصلی صورتش شد. چشم‌هاش هم بسته بود و فقط موهای بلند مشکی رنگش معلوم بود. تا شب دوباره حرکت کردن. توی تاریکی به خواب رفتن. آرشا به این طرز زندگی عادت نداشت. ترس از حیوانات درنده راحتش نمی‌ذاشت. جز اون نگرانی از مار و عقرب و راهزن‌ها هم اجازه خواب راحت رو بهش نمی‌داد. گاهی هم شن و ماسه ای به بینیش می‌رفت و باعث عطسه‌ش میشد. خوابیدن غیر ممکن بود در چنین وضعیتی. ترجیح داد فردا توی کجاوه بخوابه. اما به دلیل تکون‌های شتر نتونست. در نهایت تا شب حسابی خسته بود و سرش به زمین نرسیده خوابش برد. توی راه از برادرش وحید پرسید: _ چرا این زن ارباب اینجاست؟ مهرداد رو ارباب صدا میزدن. با اینکه بچه‌ها پدر صداش میزدن اما آرشا نمی‌تونست اینطور باهاش راحت باشه. وحید طوری که نشون می‌داد علاقه به هم صحبتی با آرشا نداره گفت: _ رابطه حنانه خانم و زینب خانم بهم خورد و پدر هم برای آرامش خانه چنین کرد. در اصل بچه‌های مهرداد هم فارسی بلد بودن. یعنی مهرداد به عنوان مردی که چند سال در ایران بود بهشون فارسی هم یاد داده بود. _ زینب خانم چه رفتاری داره؟ وحید از لحجه آرشا بدش می‌اومد اما به اجبار جواب داد: _ بنظر من او بانویی است که همیشه در خواب بسر می‌برد، هیچ‌کاری از دستش بر نمی‌آید و هیچ خیری از او به اطرافیانش نمی‌رسد. تندخو است و بسیار زود نیز بهش بر می‌خورد. آرشا خندش گرفت و دیگه سوالی نپرسید. به فکر فرو رفت. به فکر خانواده خوشبختی که داشت. به فکر آرزوهایی که داشت. یعنی چی در انتظارش بود؟ شبش به کاروان حمله شد. غلام‌ها تونستن راهزن‌ها رو فراری بدن و همون شبانه در تاریکی فرار کردن. آرشا خیلی ترسیده بود. اگه بلایی سر یکی از همراه‌ها می‌اومد چی؟ اگه غلامی کشته میشد یا کنیزی... کاش اصلا زن همراه خودشون نمی‌آوردن. فردا شبش که شد یکی از غلام‌ها که ایرانی بود پیش آرشا که تکیه به دیوار نشسته بود رفت. _ حالتان خوب است؟
  2. پارت دوازده _ ببین... برای حرکت کردن باید یکم بحال بیای اگه نه باز دوباره همین بلا سرت میاد و دیرتر به آوا می‌رسیم. آرشا چندبار با مشت به تشک زیر خودش کوبید و نالید: _ لعنت به من! لعنت به من! - هی پسر خودت رو اذیت نکن پیداش می‌کنیم، بهت قول میدم. اما حال آرشا بهتر نشد. چهار روز دیگه هم اطراق کردن. نگرانی پسر بیشتر شد. توی این مدت مهرداد کنارش می‌نشست اما نه ازش سوالی می‌کرد و نه زیاد حرف میزد. فقط گاهی از اتفاقات افتاده براش می‌گفت. آرشا توی کجاوه نشست و راه افتادن. بنظرش راه خیلی طولانی می‌اومد. اگه در شرایط عادی بود از دیدن آبادی های تاریخی لذت می‌برد اما سختی‌های که کشیده بود و نگران و عذاب وجدان برای آوا حالش رو بد می‌کرد. از طرفی مناطقی رو که پشت سر گذاشتن زیر سلطه اعراب بود و مردم غمگین و ناامید بودن. بعد از چهار شب تقریبا وارد منطقه عراق کنونی شدیم. حالا همه عرب زبان بودند. اونجا برای اولین بار شروع به پرسیدن سوالاتی کرد: _ زمان کدوم خلیفه هستیم؟ _ عمر! می‌دونست که نمی‌تونه ائمه رو ببین پس از چیزهای دیگه ای سوال کرد: _ کدوم شهر زندگی می‌کنید؟ _ کوفه. سر تکون داد و به فکر رفت. می‌دونست این دوران رفتار عرب‌ها با ایرانیان باید بد باشه. _ من رو چطور به بقیه معرفی می‌کنید؟ _ پسر اولم از همسر ایرانیم که سال‌ها قبل طلاق گرفتیم. آرشا دیگه چیزی نگفت. چند شب دیگه هم توی راه بودن که به نزدیکی کوفه رسیدن. _ باید همین جا بمونیم نصف روز دیگه تا کوفه راه ها امن نیست پس نباید آتیش روشن کنیم. جا برای خواب انداختن و دو نفر شمشیر بدست نشستن. _ این‌ها اگه کسی بخواد به ما حمله کنه چطور می‌فهمند؟ با تعجب نگاهش کرد. _ یعنی توی این سفر چند روزه نفهمیدی؟ _ چی رو؟ دوتا مرد رو که مثل خودشون لباس‌های تماما مشکی داشتن نشون داد. _ این‌ها نابینا هستن، فقط از روی صدا و بو متوجه میشن. آرشا جا خورد. چطور تا الان متوجه نشده بود؟ در اصل آرشا متوجه هیچ‌کدوم از همراهاش نبود و حتی بیشتر از چند کلمه ای با پدرش صحبت نکرده بود. عذابی که این چند روز کشیده بود و نگرانی برای آوا حواسش رو از خیلی چیزها پرت کرده بود. چند دقیقه بعد آرشا که خوابش سبک بود با صدای دویدن یکی از محافظ ها بیدار شد و به اون سمت نگاه کرد. سر و صدایی از اون پشت اومد. ایستاد. _ چه خبره؟ نگران محافظ شد و به اون سمت رفت. چشم‌هاش توی تاریکی کم میدید و نور مهتاب هم انقدر نبود که بتونه راحت ببینه اما متوجه شد که دو نفر باهم درگیر شدن و وقتی دید محافظ چندبار سر اون طرف رو به سنگ کوبید گفت: _ چیکار داری می‌کنی؟! محافظ درحالی که مرد گیج رو ول نکرده بود به اون سمت برگشت. صدای آرشا رو می‌شناخت. به عربی کلماتی گفت که آرشا متوجه نشد. انگار از سکوت ارباب زاده فهمید که متوجه نمیشه که اول با پا روی زمین کشید و بعد به چیزی که زیر پاش بود اشاره کرد. آرشا به اون سمت نگاه کرد. اول متوجه نشد اما با یکم دقت فهمید یک بچه روی زمین افتاده. _ این چیه؟! خواست پدرش رو صدا بزنه اما نمی دونست چی باید بهش بگه، یعنی بگه پدر یا بابا؟ یا... داد کشید: _ آقا! آقا! مهرداد از صدا بیدار شد و برای پیدا کردن صدا به دور و بر نگاه کرد. چندتا از کنیز و غلام ها هم بیدار شدن. محافظ دوم سمتی رو نشونشون داد. مهرداد به اون سمت رفت. با دیدن اون‌ها متعجب و به عربی از محافظ پرسید چه خبره. اون هم چیزهایی گفت. آرشا نگران پرسید: _ چی میگه؟! _ میگه این مرد می‌خواست این بچه رو بکشه. هر دو جا خورده بودن. _ چرا؟ مرد عربی جواب نداد. محافظ لقدی به زانوش زد و اسلحه رو روی گلوش گذاشت. مرد ترسید و به عربی چند جمله گفت. مهرداد برای آرشا ترجمه کرد: _ گفتن این پسر رو بکشم. آرشا به پسر کوچیک نگاه کرد که بنظر نمی‌اومد بیشتر از هشت سال داشته باشه. پسر بیهوش بود. _ ازش پرسید چرا. مهرداد پرسید و مرد جواب داد. مهرداد مکث طولانی کرد و رو به آرشا جواب رو گفت: _ این پسر دوم یک مرد پولدار و مادر پسر اولش دستور داده بکشش که جانشین مرد پسر خودش بشه. آرشا جا خورد. به سمت پسر رفت و بلندش کرد. متوجه شد سر پسر آسیب دیده و خون اومده. عمامه ای که مهرداد بهش داده بود رو باز کرد و دور سر بچه بست و بقیه ش رو با خنجره کوتاه کرد و بعد بدون اینکه به سمتی نگاه کنه گفت: _ بپرسید پسر کیه؟ با جواب هر دو خشک شدن. _ پسر معاویه. **چهار ماه بعد** به کوفه وارد شدن. مردم گفتن کاروان اون‌ها هنوز نرسیده. آرشا اصرار داشت که بریم و پیداش کنیم اما مهرداد راضیش کرد که باید بایستیم تا بیاد و ازش بپرسیم دختری با مشخصات آوا رو کجا فروخته. این مدت آرشا احساس می‌کرد در برزخِ. پسر بچه هم هنوز بهوش نیومده بود و هر روز طبیب بالای سرش می‌آوردن. مهرداد به طبیب پولی داد و گفت: _ احدی متوجه نشود برای معاینه کودکی ناشناس به سرای من می‌آیی.
  3. پونزده بخاطر بیشتر اصرارهای هر روزِ مرد، داماد مجبور شد که زودتر برای مراسم ازدواج آماده بشه. با کلی خجالت به یکی از همسایه‌ها که مادر دوستش امیر بود گفت که ازدواج کرده و قصد مراسم عروسی داره. همسایه حسابی ذوق کرد و کل کشید و بعد اعتراض کرد که چرا بی‌سر و صدا و بعد یک ساعت درباره دختر و خانواده‌ش پرسید و در آخر پرسید: - کی می‌خوای عروسی بگیری؟ - هرچه زودتر بشه بهتر. - بذار با همسایه‌ها هماهنگ می‌کنم بهت خبر میدم. پسر تشکر کرد و به خونه برگشت. مرد جلو دوید. - چی شد؟! - قرار خونه جشن بگیریم تا عروس رو بیاریم. همسایه‌ها برای داماد صدشون رو گذاشتن تا احساس بی‌کسی بهش دست نده. خونه تمیز و با هرچی بقیه داشتن تزیین شد. اون زمان‌ها رسم بود که با شرشره و بادبدک خونه رو برای عروسی‌ها تزیین می‌کردن. باغ و داخل خونه رو تزیین کردن. - باغ باشه برای آقایون داخل خونه برای خانم‌ها. با پول پس‌انداز داماد عدس و برنج گرفتن تا برای مهمون‌ها پلو عدس درست کنند. پسر نگران گفت: - بد نیست؟ - نه بابا؛ روایت داریم شام عروسی حضرت زهرا هم پلو عدس بوده. یکی دیگه از همسایه‌ها گفت: - اینطور ساده بگیر که ان شاءالله خود حضرت زهرا زندگیت رو تضمین کنه. جوون دست‌هاش رو بالا برد. - خدایا من که جز تو کسی رو ندارم و هر محبتی از آدم‌های زمینی به من می‌رسه با حمایت توی! باز هم من رو حمایت کن! همه همسایه‌ها با محبت نگاهش کردن. وقتی خانواده عروس درحالی که سینی جهاز عروس رو روی سرشون گذاشته بودن وارد خونه شدن با استقبال جمعیت زیادی مواجه شدن و از اونجایی که شنیده بودن داماد کسی رو نداره از این استقبال حسابی جا خوردن. همه با بهترین شکل پذیرایی شدن و خانم‌ها شعرهای مخصوص مراسم عروسی رو می‌خوندن و آقایون هم دور هم گل می‌گفتن و گل می‌شنیدن. عروسی با آبرودارترین حالت ممکن برگذار شد و شب یکی از همسایه‌ها به مرد گفت: - تو امشب به خونه ما بیا. - چرا؟ - چون رسم زن و شوهر شب اول ازدواج تنها باشن. فیل اصلا با این قضیه کنار نمی‌اومد. - اما پسرم گفته من هم عضو این خانواده هستم. - البته که هستی؛ اما شب اول عروسی زن و شوهر باید تنها باشن. - من نمی‌تونم از خونه بیرون بیام. تا حالا جایی بیرون خونه‌م نخوابیدم.
  4. پارت یازده مرد اومد و دست و پاش رو باز کرد و گفت: _ هرچه از تو گرفتند بردار. آرشا اول متعجب نگاهش کرد بعد سعی کرد فرصت رو غنیمت بشماره پس به سمت وسایلش رفت و هرچی بود رو برداشت و پاهای بزغاله‌ش رو هم باز کرد. به همراه مرد عرب به جلوی کاروان رفت. مردی که از کجاوه پایین اومده بود رو دید. لباس اعراب پوشیده بود و چندین انگشتر توی دستش بود. مرد در حالی که با خونسردی نگاهش می‌کرد گفت: _ چیزی جا نذاشتی؟ آرشا نمی‌دونست مرد کی هست و چطور با لحجه اون‌ها فارسی رو صحبت می‌کنه، مغزش هم قفل کرده بود اما گفت: _ دختر عمه‌م همراهم بود. اون رو به یک گروه دیگه سپردن. مرد با همون خونسردی به فرمانده عرب نگاه کرد و گفت: _ کنیزان را به که سپردید؟ مرد جواب داد اما آرشا چیزی درباره‌ش نفهمید. خریدار آرشا به سمتش اومد و گفت: _ شانس آوردی که زن ها رو به شهری بردن که من اونجا زندگی می کنم. سر تکون داد. به شتر اشاره کرد. _ می تونی سوار بشی؟ بعد به یکی از مردهای همراهش اشاره کرد شتر رو بنشونه. آرشا با پاهای دردناک روی کجاوه قرار گرفت. اعراب با تعجب نگاه می کردن که این مرد چرا برده ای که گرفته رو سوار شتر کرده. کاروان کوچیک حرکت کرد و بزغاله هم پا به پای شترها می اومد. مرد نگاه های معذب اما طولانی مدتی به آرشا می انداخت اوایل آرشا درگیر عادت کردن با تکون های شتر و گذشتن از ترس افتادن و یادآور اتفاقات این چند روز بود. بعد متوجه مرد شد و گفت: _ شما کی هستید؟ چرا من رو نجات دادید و چطور می‌تونید به لحجه من صحبت کنید؟ _ یعنی تو واقعا نمی‌تونی حدس بزنی من کی هستم؟ آرشا سرش رو به معنی نه تکون داد. _ واقعا الان توانایی فکر کردن ندارم. _ تو برای دیدن کی اینهمه راه اومدی؟ یک لحظه مغز آرشا شروع به کار کردن کرد. به مرد خیره شده بود. صورت کشیده که به زردی میزد و چشم های ریز مشکی و صورت افتاده ای داشت. _ شما... _ من پدرتم آرشا! سر آرشا گیج رفت. اگه به موقع کجاوه رو نمی‌گرفتم افتاده بودم. مدتی جز صدای حرکت حیوانات چیزی به گوش نمی رسید. _ چرا دنبالم نیومدی؟ می‌دونی چی کشیدم؟ _ من اومدم دنبالت اما تو حرکت کرده بودی. آرشا در حالی که بیحال به مردی که نشون نمی‌داد از دیدنش خوشحال شده نگاه می‌کرد گفت: _ کاش اینجا نیومده بودم. متعجب شد. _ چرا؟! دوست نداشتی آخرین آرزوی من رو براورده کنی؟ ممکن بود دیگه نبینمت. خواست جوابی بده اما احترام کرد و سکوت کرد. انقدر عذاب کشیده بودش که دیدن کسی که معلوم بود علاقه ای به دیدنش نداشت براش جذابیت نداشت. _ فقط می‌خوام آوا رو پیدا کنم. _ پیدا می‌کنیم، توی شهر خودمونه. اگه هم به کسی فروخته باشش پس می‌گیریم. آرشا دست‌هاش رو روی صورتش گذاشت. _ وای خدا اون دختر امانت عمه م اگه بلایی سرش بیاد چیکار کنم؟ _ نترس مرد! سکوت کرد. پدرش به شدت سرد بود. یکم که گذشت گفت: _ اسمت رو من گذاشتم ها. آرشا نگاهش کرد. مرد لبخند زد و گفت: _ اسم منم مهرداد! ته دل آرشا ریخت. همون لبخند مرد یک حرکت کوچکی به سمت صمیمی شدن شد. یک ساعتی که گذشت مهرداد احساس کرد حال آرشا خوب نیست. _ خوبی پسر؟ سر تکون داد یعنی نه. دستور اطراق داد. آرشا تا زدن چادر بیشتر نتونست سرپا بایسته. حتی با اینکه جاش رو پهن نکرده بودن روی زمین چادر افتاد. مهرداد نگران شد. _ سریع کمکش کنید. غلام ها و کنیز همراه برای کمک اومدن. خیلی به آرشا بد گذشته بود. پاهاش ورم کرده بود و چند رد شلاق روی پشت و بازوش بود. روی مچ دست هاش رد طناب مونده بود و مو و ریش هاش بلند شده بود و شپش برداشته بود. به دلیل نخوردن غذای کافی اسهال شده بود. _ باید یکم براش دارو گیاهی پیدا کنیم. به یکی از غلام‌ها گفت: _ برو و از نزدیک ترین مکان دارو گیاهی پیدا کن. اون که رفت خودش بالای سر آرشا نشست و نگاه کرد به بقیه که سرگرم آرشا بودن. بخاطر حال آرشا مجبور شدن سه شبانه روز اونجا بمونند. بعد از سه شبانه روز آرشا چشم باز کرد. اون هایی که همراهش بودن خوشحال شدن و با ذوق رفتن به مهرداد که توی چادر خودش بود اطلاع داد. مهرداد بدو بدو با همون لباس خواب بلند سفید اومد. با خوشحالی گفت: _ آرشا! نشست و بغلش کرد. این بغل هیچ حس خاصی برای آرشا نداشت و از همین هم زجر می‌کشید. بارها تصور کرده بود پدرش رو ببینه چی میشه اما توقع این رو نداشت. بیحال پرسید: _ چند وقت بیهوشم؟ _ سه شب. بعد به آسمون گرگ و میش نگاه کرد. _ الان هم که صبحه. آرشا گفت: _ لعنت به من! آوا!
  5. پارت ده آوا سکوت کرد. آرشا نگاهش کرد دید چونه‌ش می‌لرزه. روش رو گرفت. _ معذرت می‌خوام که ناراحتت کردم. آوا جوابی نداد. چند روز بعد که باهم توی راه بودن آوا سرسنگین بود. آرشا از این سفر خسته و تنها داشت پشیمون میشد. می‌خواست برگرده. قرار بود پدرش خودش به دنبالش بیاد اما نیومده بود. ده روز توی راه بودن. آرشا توی فکر و خسته بود. آوا هم کلافه شده بود و غرغر می‌کرد: _ نمی‌خوام صد سال پدرت رو ببینی من رو برگردون. آرشا چند روزی جوابش رو نداده بود اما بالاخره یک روز کلافه گفت: _ نمی‌تونم، نمی‌تونم هرچی این دستگاه وامونده رو می‌زنم تغییری ایجاد نمیشه. رنگ از صورت آوا پرید. _ یعنی چی؟! اینجا گیر افتادیم؟! _ درد منم همین پس انقدر روی اعصابم نرو. برای آوا مثل کابوس بود. داد کشید: _ چی میگی آرشا؟! چه بلایی سر من آوردی! _ فقط به من فرصت بده، باشه؟ باید پدرم رو پیدا کنیم اون یک دستگاه دیگه داره. آوا یکم آروم‌تر شد. _ چطور می‌خوای پیداش کنی؟ _ اون باید پیدامون کنه. احتمالا برای همین خراب شدن دستگاه پیدا کردنمون عقب تر افتاده ولی حتما دنبالمون می‌گرده نمی‌تونه ما رو به حال خودمون بذاره. آوا اومد جوابی بده که صدای فریادی بلند شد: _ اعراب! اعراب! قلب هر دو از جا کند. آرشا فقط نگران آوا بود. دختری که ممکن بود تا چند لحظه دیگه به اسارت در بیاد. شمشیری نداشت و نتونست وقتی که اعراب از کوه‌ها به پایین سرازیر بودن مثل بقیه به مبارزه باهاشون بره. چیزی هم بلد نبود. فقط بهت‌زده زل زد به مردهایی که با لباس‌های پارچه ای و بلند و عمامه به سر از کوه ها سرازیر بودن و شمشیرهاشون رو توی آسمون تکون می‌دادن. مردهای ایرانی در مقابلشون شمشیر کشیدن اما تعداد اون‌ها بیشتر بود و هر ایرانی با چهار عرب درحال مبارزه بود. آوا وقتی خون رو که از بدن مردهای کشته شده بودن می‌ریخت می‌دید جیغ میزد و دست آرشا هم روی افسار می‌لرزی و بزغاله هم همراه بقیه حیوانات با سر و صدا و جفتک انداختن وحشت خودش رو نشون می‌داد. چند دقیقه بعد شمشیری روی گلوی آرشا قرار گرفت و کلماتی به زبان عربی و لحنی خشن گفته شد. آرشا متوجه شد که منظور اینه پایین بیا. آروم پایین اومد. مرد خواست سمت آوای وحشت‌زده بره که آرشا زودتر خودش رو به اون سمت کشوند تا جلوی مرد رو بگیره اما با ضربه آرنج اون روی زمین افتاد. مرد آوا رو که فریاد میزد با خودش سمت بقیه زن‌ها برد. آرشا هل شده بود و داد میزد: _ نسا نسا! و سعی داشت به مرد برسونه که این زنش و نباید ازش دور بشه. هرچند که حتی مطمئن نبود کلمات رو درست ادا می‌کنه. مهاجم‌ها دست مردهایی که زنده بودن رو بستن و فقط یکی‌شون رو با یک گاری گذاشتن تا زخمی‌ها و کشته‌ها رو با خودش ببره. زن و دخترها جیغ می‌کشیدن. مردها هم فریاد میزدن و نگران زنان همراهشون بودن. اون‌ها رو روی گاری گذاشتن و بردن. یک گاری جواهرات رو گذاشتن و پشت اون گاری راه انداختن. آرشا وحشت‌زده به راه رفته اون‌ها نگاه می‌کرد. این چه بلایی بود که سر دختر مردم آورده بود؟ کاش اصلا پاش به این دنیا باز نمیشد؟ دست‌هاشون رو زنجیروار به پشت شترها بستن و خودشون سوار اسب و شتر اون‌ها شدن. یکی‌شون پای بزغاله ترسیده آرشا رو گرفت و بلندش کرد و با خنده به بقیه نشون داد. بعد پاش رو بست و توی گاری انداختش. اسب و شترها رو حرکت دادن. آرشا از شدت هل چندبار سکندری خورد. پاهاش بی‌حس شده بود و نگران آوا بود. انقدر حالش خراب بود که نمی‌تونست بلایی که داره سر خودش میاد رو درک کنه. یکدفعه پشتش سوز کشید. شدت ضربه انقدر زیاد بود که روی زمین افتاد. احساس کرد کتفش از کار افتاده. متوجه نشد چی شده. وقتی سرش رو بالا آورد مردی رو شلاق بدست دید و تازه فهمید چه بلایی سرش آوردن. احساس تحقیر کرد. بلند شد و فریاد زد: _ لعنتی! و به سمت مرد خیز برداشت اما دست‌هاش که با دیگران در یک زنجیر بود باعث شد نتونه کاری کنه و مرد با لقدی دوباره روی زمین انداختش. صدای خنده‌شون بلند شد. شلاقی دوباره زد که تن آرشا سوخت. _ یاالله! یاالله! دو نفری که کنار آرشا بودن کمکش کردند بلند بشه. بزور می‌تونست روی پاش بایسته. حرکتش دادن. نگرانی آوا رهاش نمی‌کرد. خسته سفر بود و حالا که با این وضع باید پشت غاضب‌ها می‌دوید خسته تر شده بود. اگه تشنه میشدن باید کلی التماس می‌کردن تا بهشون آب بدن. آرشا التماس نمی‌کرد. تا بیحال نمیشد و بقیه یادآوری به عرب‌ها نمی‌کردن که این داره بیهوش میشه آب نمی‌خورد. کاش نمی‌اومد! دیگه تاقت نداشت. این چه بلایی بود؟ توی همین شونزده روز اومدنش به اون دنیا حداقل دو کیلو کم کرده بود. روز شونزدهم، یعنی روز شیشم اسارتش از دور یک کاروان کوچیک رو دید. اون کاروان جلوی عرب‌ها رو گرفت. مردی از کجاوه سوار بر شترش پایین اومد و با رییس کاروان عرب صحبت کرد. در اون حال چندبار به برده‌ها نگاه کرد. آرشا انقدر بیحال بود که چشم‌هاش درست نمی‌دیدش. یکم بعد مرد عرب جلو اومد و صدا زد: _ عرشا! آرشا نگاهش کرد و آروم گفت: _ منم.
  6. پارت نه _ اما من شنیده ام آنان همه با یکدیگر برادر و برابر هستند. _ ای مرد، سخن‌های بزرگ در مقام شعار می‌مانند! خودش کیف کرد با حرفی که زده. مرد پرسید: _ آیا ترسناک هستند؟ _ خیر. _ آیا خشن هستند؟ آرشا یکم فکر کرد تا ببینه جواب درست چیه. _ اندکی. زن رو به مرد گفت: _ بسیار خسته هستند. راهی طولانی آمدند. بهتر است کمی استراحت کنند. مرد پرسید: _ آن زن از آن توست؟ _ خواهر من است. بی حرف رفت و با دوتا گلیم که داخلش پر بود برگشت. _ من و شما در حیاط به خواب رویم و بانوان داخل بمانند. آرشا احساس می‌کرد توی روستاهای دوران خودشونِ. چند دقیقه بعد باهم بیرون رفتن. آرشا اول از فرصت استفاده کرد و وقتی که مرد نبود پول هاش رو جای خوبی قایم کرد و بعد روی تشک گلیمی که از پر و برگ پر شده بود دراز کشید و چند ثانیه بعد خوابش برد. خواب‌های عجیب و غریب دید. بیدار که شد هوا تاریک بود. آتیشی توی حیاط درست شده بود و زن در حال پخت و پز بود و چند بچه کوچیک توی حیاط بازی می‌کردن. روی برگردوند آوا رو دید که به ستون تکیه داده. _ بیدار شدی؟ _ آره، خیلی وقته. بعد با دست بچه‌ها رو نشون داد. _ ده تا بچه داره. _ طبیعیِِ. بچه‌ها با دیدن آرشا معدبانه و کمی خجالتی به سمتش اومدن تا سلام کنند. داخل خونه که رفت زن خانواده داشت بچه‌ای که خودش رو کثیف کرده بود رو با پارچه تمیز می‌کرد. چند روزی اونجا موندن اما کسی دنبالشون نیومد. آرشا که دید سهم غذای خانواده رو داره می‌خوره خودش گوسفندها رو برای چراه می‌برد و آوا هم که پاش بهتر شده بود توی کارهای خونه کمک می‌کرد اما این کارها برای اون خیلی سنگین بودن. هر دو سعی داشتن کمتر با بقیه افراد روستا مراوده داشته باشن چون می‌ترسیدن لو برن. بالاخره آرشا وقتی یک کاروان تجاری رو اون نزدیک دید به فکر افتاد و به مرد فکرش رو گفت. هر دو رفتن و با رییس کاروان صحبت کردن. آرشا گاری و الاغ مرد رو با قیمت بیشتری خرید تا تشکری از کارهایی که کرده باشه. تا جایی که تونست مواد غذایی گرفت و چند کوزه ای رو پر آب کرد. با حرکت کاروان تجاری اون‌ها هم همراهش رفتن. آوا پشت گاری نشسته بود و حالا یک دست لباس ساسانی داشت. آرشا هم پشت الاغ نشست. با کاروان حرکت می‌کردن اما صحبتی باهاشون نداشتن. وقت غذا دورتر از بقیه سهم خودشون رو می‌خوردن و برای خواب هم برای آوا چادر کوچیکی میزد و خودش هم توی گاری می‌خوابید. تمام مدت بزغاله یا دنبالشون بود یا کنار آوا روی گاری و برای خواب هم آرشا توی چادر می‌بستش تا کسی نبرش. توی کاروان دختری بود که چشمش آرشا رو گرفته بود. آرشا هم به طور غریزی نگاهش جذب اون دختر چشم آبی میشد. حتی یکبار وقتی برای، استراحت ایستاده بودن رییس کاروان به همه دستور داد تا هزینه این وعده غذاشون رو بدن. دختر که تنها سفر می‌کرد مشغول گشتن لوازم همراهش شد اما انگاری چیزی همراهش نبود که بتونه به عنوان هزینه بده. آرشا چیزی نزدیک وسایل دختر گذاشت. دختر متوجه شد و لبخند کوچیکی زد اما چیزی نگفت. هنوز اسم اون رو نمی‌دونست. تمام راه آوا کنارش بود اما آرشا داشت اولین احساس نوجوونی رو با اون دختر تجربه می‌کرد. یک روز همینطور آخر صف تجاری در حال رفتن بودن که آوا گفت: _ آرشا! آرشا بدون اینکه به سمتش برگرده جواب داد: _ بله! _ تو من رو دوست داری؟ آرشا هل شد. این سوال بی‌مقدمه چینی و یهویی حس بدی بهش دست داد. از آدم‌هایی نبود که دختر رو به دلیل ابراز علاقه کم شخصیت بدونه اما... _ الان چه وقت این سواله؟ _ پس کی وقتش؟ من خسته شدم دیگه ابراز علاقه ای از تو نمی‌بینم. نیم نگاهی بهش انداخت و دوباره روش رو گرفت. ـ ابراز علاقه برای چی؟ ما هنوز نوجوونیم. _ خوب اشکالش چیه؟ خیلی ها توی این سن عاشق شدن. یکم مکث کرد بعد گفت: _ تو رو خدا دست بردار. آوا جدی گفت: _ من رو می‌خوای یا نه؟ _ بست کن. صداش رو بالاتر برد: _ می‌خوای یا نه؟ آرشا هیسی گفت و با سر اشاره ای به بقیه کرد. آوا با صدای پایین‌تری گفت: _ می‌خوای یا نه؟ می‌خوای یا نه؟ بست کن لطفا! _ فقط جواب من رو بده. هر دو عصبانی بودن. آرشا بیشتر از این نتونست تحمل کنه. _ نه نمی‌خوام، تو برام مثل خواهری برای چی تصور می‌کنی بتونیم زن و شوهر باشیم درحالی که بین ما هیچ تفاهمی وجود نداره؟ مگه بچه بازیِ؟ صحبت یک عمر زندگی.
  7. پارت هشت نگاهش رو از آوا گرفت و پرسید: _ مکانی برای اقامت داری؟ _ خیر غریب هستم اما درهم‌هایی دارم که می‌توانم در اضای مکان اقامت بپردازم. اخم کرد. _ درهم برای چه؟ تو ایرانشهری هستی و من نیز ایرانشهری هستم. پس به سرای ما بیا. آرشا لبخند زد. اون هم خندید و به سمتی راهنمایی‌ش کرد. آوا در همون حال مرد رو نگاه می‌کرد. یک مرد قد بلند و هیکلی که لباس بلند آبی روشنی پوشیده بود و سبیل‌های چخماغی بلند و ریش های بلند که تیکه‌های کاهگل روشون دیده میشد داشت با چشم‌های ریز مشکی و موهای فر بلند که زیر کلاه محلی سادش قرار گرفته بود. بعد به دور و بر نگاه کرد. خونه‌ها شکل خونه متروکه‌های زمان ما بود و کلا ده خونه بیشتر داخل روستا نبود و دور تا دور روستای کوهپایه‌ای درخت قرار داشت و آبگیر هم داخل روستا بود. چند پسر بچه یا فقط با شلوار یا با همون لباس‌های بلند که دخترونه پسرونش باهم تفاوت کمی داشت بازی می‌کردن و چند دختر هم کنار آبگیر نشسته بودن و با گل برای خودشون خونه می‌ساختن. چوبی ایستادند. _ به داخل بیایید تا به همسرم اطلاع دهم. خودش داخل رفت و آرشا هم یکم ایستاد تا با خانمش هماهنگ کنه بعد داخل رفت. یک حیاط ساده و خاکی و چند مرغ و خروس و یک قفس چوبی. از داخل خونه کاهگلی با سقف شیروانی زنی بیرون اومد که لباس بلند جیگری رنگی پوشیده بود و شال بلندی رو دور سر و گردنش پیچیده بود و بعد از روی شونه‌ش به پایین انداخته بود. _ مهمانان ما خوش آمدید! آوا سعی کرد بلند بشه که زن برای کمک بهش اومد. _ خدای من او چرا چنین جامه ای بر تن کرده؟! _ از میان دشمنان می‌آورمش. اگر او را مانند خودشان نمی‌کردم به اسارت می‌بردنش. به آوا که معذب شده بود زل زد. _ پس اعراب اینگونه لباس می‌پوشند. آرشا و آوا جا خوردن و بهم نگاه کردن. اعراب! آرشا آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد عادی رفتار کنه. زن به آوا کمک کرد تا بلند بشه و با خودش به داخل بردش. آرشا هم پشت سرشون رفت. خونه کوچیک چهل متری که سقف گنبدی داشت و دیوارهاش به سبک دوران مد شده اشکانی شیری رنگ شده بود. روی زمین فرش گلیم پهن بود و گوشه دیوار پشتی بود که با پشتی‌های آینده خیلی تفاوت داشت. مرد گفت: _ بنشینید مهمانان! زن آوا رو کنار پشتی نشوند و به پاش نگاه کرد. _ پایت را ببین که چه شده است! بعد به سمت لوازم مطبخ که گوشه اتاق بود رفت. یک تنور هم اونجا بود. یک کوزه با دستمالی برداشت و به سمتش آمد. _ بگذار پایت را ببینم. زن مشغول شد و آرشا و مرد هم همون کنار در نشستن. _ نامت چیست؟ _ آرشا! نام شما چیست؟ لبخند زد. _ نام من داریوش است. از کدام شهر آمدی؟ _ پارسی هستم، از ایالت پارس آمدم. _ عرب ها چگونه هستند؟ آرشا سعی کرد اطلاعاتش رو جوری که اون مرد بفهمه و بی‌طرفانه هم باشه بگه: _ تا کنون حکومت بزرگی نداشتند و به تازگی به آن دست یافتند، شهر و شهرنشینی ضعیفی دارن و قبیله محور هستند. سوادشان کم و میان غنی و فقیرشان فرق بسیار است.
  8. ‏باآدمایی‌که‌دوسشون‌داریدحرف بزنید؛‏وقتی‌ناراحتن،وقتی‌خوشحالن،وقتی عاشقن،وقتی‌دلخورن‌ونمیتونن ببخشن،وقتی‌غصه‌امونشونوبریده، وقتی‌اعصابشون‌خورده.آدمیزاداگه حرف نزنه،بایدتنهایی‌باردرداشوبه دوش‌بکشه؛ ‏حرف‌دل‌آدمارو‌پیرمیکنه؛حرف‌بزنید.

    1. mmmahdis

      mmmahdis

      دقیقا دقیقا ولی باید یکی باشه که بشه باهاش حرف زد

  9. چهارده - مشکل چیه؟ - بیماری پدرش رو نمی‌بینی؟ اگه ارثی باشه چی؟ نونوا که خبر داشت مرد پدر داماد نیست گفت: - ای بابا شما هم! بیخیال این حرف‌ها. درضمن چرا انقدر بهش زل می‌زنید بهش برمی‌خوره. من که بهتون گفته بودم همچین وضعی داره. - گفته بودی اما نمی‌دونستیم تا این حد هست. - تو دخترت رو دادی که پرستار این مرد باشه. نونوا به دفاع برخاست: - فیل نیاز به طرفداری نداره سال‌ها تنهایی زندگی کرده. - فیل؟! نونوا خنده‌ش گرفت. - اینطور صداش می‌زدن. - اگه یک روز بلایی سر دخترت یا بچه‌ش بیاره چی؟ به دیوانه که فرجی نیست. - اون مثل یک گوسفند بی‌آزار هست. اون‌ها هنوز راضی نبودن اما چون جلوی مهمون‌ها بد بود فعلا بیخیال شدن. وقتی که داماد می‌خواست بره به مرد گفت: - خوب دیگه بریم. فیل تا جلوی در بی‌اعتراض اومد اما جلوی در متوجه چیزی شد و برگشت و گفت: - زنت رو نمی‌بریم؟ همه خندشون گرفت. پسر دست فیل رو گرفت. - حالا نه، باشه برای بعدا. - چرا خوب؟ الان ببریمش دیگه! همه داشتن می‌خندیدن. فنجون با صبوری توضیح داد: - باید بریم خونه رو تمیز کنیم، قشنگ کنیم بعد بیایم عروسمون رو ببریم. یدالله همینطور که با حرص دنبال نیما راه افتاده بود نق می‌زد: - خوب از صبح تمیز می‌کردیم بعد می‌اومدیم. به خونه که رسیدن داماد سرخوش بود اما مرد کلافه رفت یک کنار نشست و خودش رو توی آغوش گرفت و بغ کرد. پسر سراغش رفت. - بیا کمکت کنم لباست رو عوض کنی. - نمی‌خوام. فنجون مقابلش نشست. - الان تو چرا ناراحتی؟ - من دوست داشتم عروس بیاد اینجا. - خوب میارمش. فیل نوچی کشید و روش رو گرفت. - تو من رو گول می‌زنی، نمیاریش. نیما خنده‌ش گرفت. - نه به اون موقع که حاضر نبودی زن بگیرم نه به الانت! - آخه دختر مهربونی بود و من رو دوست داشت. داماد خندید و گفت: - میارمش، میارمش نگران نباش.
  10. پارت هفت نشست و نگاه به دور و برش کرد. _ اون چه بلایی بود آرشا؟! بعد شروع به گریه کرد. آرشا کلافه شد. _ ساکت شو تا بتونم حرف بزنم. آوا سعی کرد صداش بیرون نیاد تا آرشا بتونه توضیح بده. توضیح رو که شنید از جاش پرید. _ شما دیونه‌اید! بعد به سمت عقب شروع به دویدن کرد. پای لخت بود و یک مانتوی بنفش پوشیده بود. آرشا دنبالش می‌دوید و داد می‌کشید: _ تو رو خدا واستا، کجا میری؟ پای آوا زخمی میشد اما متوجه نبود ولی بالا و پایین‌های بیابون این حرف‌ها حالیش نمیشد. پاش روی سنگ نوک تیزی رفت که سوزش تا مغز سرش نفوذ کرد و احساس کرد پاش کاملا بی‌حس شده. داد بلندی زد. آرشا بهش رسید. _ یا خدا چی شدی؟! کنارش نشست و متوجه شد از کف پای بدون جورابش به طرز عجیبی داره خون میاد. _ خدای من! بررسی کرد دید سنگ توی پاش مونده. آوا هم فقط گریه می‌کرد. _ ببین، باید درش بیارم، تحمل کن. آوا با گریه سرش رو به معنی نه تکون داد. _ مجبورم دختر - دست از سرم بردار. آرشا گوشه سنگ رو بدست گرفت و به سرعت بیرونش کشید. آوا جیغ بلندی زد و با کمر روی زمین افتاد. آرشا سریع باندی از کوله ش در آورد و بعد از بتادین زدن به زخم که دوباره جیغ آوا رو به همراه داشت زخم رو بست. آوا هنوز گریه می‌کرد. آرشا گفت: _ نگران نباش، بعد از بیست و چهار ساعت می‌تونم برت گردونم. همینطور که دست‌هاش روی صورتش بود و گریه می‌کرد گفت: _ به کجا برم گردونی؟ بخدا تو دیوانه شدی آرشا! جز آدم دیونه کسی همچین حرفی نمی‌زنه. _ من دیوانه‌م؟ پس تو اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه چند دقیقه پیش توی اتاق من نبودی؟ آوا دوباره گریه کرد. آرشا گفت: _ بلند شو اینجا خطرناکه جایی امن باید بریم. همینطور که گریه می‌کرد بلند شد اما کج ایستاده بود. _ نمی‌تونم پام رو روی زمین بذارم. بزغاله آرشا که تمام مدت دورشون می‌چرخید اما حواسشون بهش نبود کنار آوا رفت و بعی گفت. آوا ناخودآگاه از درد نشست و گفت: _ من نمی‌تونم بیام. آرشا یکم فکر کرد و گفت: _ یکم بشین تا ببینم چیکار می‌تونم بکنم. خدا رو شکر کرد که مامانش آخرین وقت طناب رو براش گذاشت. گشت تا جایی که تونست چوب پیدا کرد و با طناب بهم وصلشون کرد و دوتا از چوپ های کلفت رو هم جلوتر از بقیه گذاشت و تا حدود برانکارد درست کرد. _ بیا روش دراز بکش. به برغاله نگاه کرد. _ این قرار بکشش؟ _ این! بنطرت زورش رو داره؟ آوا گیج شد. یعنی آرشا قرار بود بکشش؟ اون هم بدون چرخ. _ نه من... من یک کاریش می‌کنم. _ بیا خودت رو لوس نکن هیچ کاریش نمی‌تونی بکنی. و دوباره به برانکارد اشاره کرد. آوا با خجالت اومد و روی برانکارد قرار گرفت و گفت: _ معذرت می‌خوام! _ مگه تقصیر تو بود؟ شروع به کشیدنش کرد اما از اون چیزی که فکر می‌کرد راحت‌تر بود. _ کدوم طرف میری؟ _ اونور درخت می‌بینم. آوا سکوت کرد و به اتفاقات عجیبی که براشون پیش اومده بود فکر می‌کرد. در کمال تعجب دید همین‌قدر که کنار آرشاست... خوشحاله! حالا اون دوتا باهم بودن. بدون هیچ آدم دیگه‌ای. اصلا انگار اینهمه راه رو اومده بودن که برسن بهم. بزغاله هم طبق عادتی که داشت دنبال آرشا می‌رفت. راه طولانی‌تر از حد معمول بود. _ چه فصل از سال آرشا؟ آرشا یکم دقت کرد. بنظر نمی‌اومد که با فصل بندی دنیای خودشون تغییر مکان داده باشند. _ بنظر میاد بهار باشه. به درخت‌ها که رسیدن آرشا مطمئن شد که بهار. این رو از شکوفه‌های درخت سیب و گلابی فهمید. آوا هم با وجود درد و حال بدش لبخند کمرنگی روی لبش نشست. بزغاله هم بع بعی کرد. آرشا اول متوجه رود شد و بعدش حواسش به دهکده قدیمی جمع شد. _ پیداش کردم. سرش رو بالا آورد و نگاه کرد. _ اینجا ده کورست؟ _ آره، دلم داره براش ضعف میره. آوا پوفی کشید و دوباره دراز کشید. جلوتر رفتم. یک مرد که داشت دیوار کاهگلی درست می‌کرد متوجه ما شد. من لباس محلی پوشیده بودم. یک لباس بلند سفید و جلیقه محلی. _ کِیِ هستی؟ _ مهاجری جنگ‌زده هستم. نگاهی به پشت سرم کرد. _ پس اسباب زندگی‌ات کجاست؟ _ همه را از ترس جانم گذاشتم و فقط این بانو و بزم رو برداشتم. جلوتر اومد و آوا رو که با ترس نگاهش می‌کرد نگاه کرد. _ او چرا جامه‌اش اینگونه است؟ _ جامه مهاجمان را بر تنش کردم که بتوانم از بینشان گذر کنم.
  11. سلام

    رمان آغوش رو خوندی؟ 

    1. ستاره درخشان نیا

      ستاره درخشان نیا

      سلام گلم🤍نه هنوز فرصت نکردم درگیر امتحانا بودم

      حتما میخونمش🥰

  12. پارت شیش عسل با زاری گفت: _ اگه اون می‌تونست بیاد که این سال‌ها برای دیدنت می‌اومد. _ یعنی چی؟ عسل اشک‌های خودش رو پاک کرد. _ تو باید بری دیدنش. _ من؟ یعنی در زمان سفر کنم؟ عسل که احساس کرد به خواستش داره نزدیک میشه سر تکون داد یعنی آره. _ تو قبلا هم این کار رو کردی. _ اما... من باید برم. عسل کنارش نشست و مشتاق گفت: _ هر سال اونجا یک هفته ما به حساب میاد. آرشا دوباره فکر کرد. _ اگه گیر کنم چی؟ _ گیر کنی؟ کجا؟ آرشا ترسش رو به زبون آورد: _ اگه توی تاریخ گیر کنم و نتونم برگردم چی؟ _ مگه میشه؟ اصلا تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده. اما این جواب آرشا نبود. _ حالا اگه بیفته. _ نمی‌افته. اگه هم بیفته هر شخصی بعد از بیست سال اون دنیا بر می‌گرده. آرشا توی ذهنش حساب کرد. اگه هر ماه رو چهار هفته در نظر بگیریم، هر ماه ما میشه چهار سال، تقریبا پنج ماه طول می‌کشه. اما آرشا خبر نداشت که هر پنج سال یک ماه هم بین دو دنیا حساب میشه و بیست سال میشه نُه ماه. _ باشه، قبول. میرم دو روز می‌مونم اما به موقع برمی‌گردم. عسل سعی کرد خوشحالی خودش رو خیلی نشون نده و فقط لبخند زد. _ خوبه! پس من یک هفته اونجا می‌مونم اگه اینجا چیزی به حساب نمیاد. آرشا به خونه برگشت. دستان رو ندید. مشغول جمع‌آوری لوازمش شد. لباس‌های زیر، جوراب، تی‌شرت، شلوار، سوییشرت و هودی، کت، ژاکت، چتر، کفش‌های پیاده‌روی و کوه‌نوردی، چکمه‌ها، دمپایی، مسواک، خمیر دندان، نخ دندان، صابون، اسپری ضد‌تعریق، برس، ضد آفتاب، ضدعفونی کننده دست، بانداژ، پماد سوختگی، داروهای مورد نیاز و بتادین، دوتا کتاب و یک دفتر و چند دست لباس. خیالش از بابت وسایلش آماده شد. یک کنار نشست و به فکر فرو رفت. همون موقع رادوین وارد شد. رادوین سلام کرد و آرشا سرد جوابش رو داد. _ آماده ای؟ _ آره، توهم میای؟ رادوین سرش رو به معنی نه تکون داد. _ دستگاه رو بهت میدم، همون لحظه کار می‌کنه و هرچیز زنده ای که اطرافت باشه رو با خودش می‌بره. حتی اجنه‌ و بقیه موجودات سلولی و ماورایی. _ باشه. رادوین دستش رو سمتش گرفت و آرشا بلند شد. از اتاق بیرون رفتن. نگاهی به مادرش کرد. _ شما چرا حاضر نیستی؟ عسل اشکش رو پاک کرد. _ نه عزیزم تو برو. _ چطور پیداش کنم. رادوین گفت: _ خودش به دنبالت میاد. آرشا دیگه حرفی نزد. گلدون ها رو از اتاق خارج کردن و آرشا به مگس داخل اتاق نگاه کرد. _ این هم با ما میاد؟ _ آره. در رو باز کرد. _ چرا اینطوری می‌کنی؟ _ من انتخاب کردم به گذشته برم این که انتخاب نکرده. رادوین خندید و آرشا مگس رو کیش کرد که بیرون بره. _ عروس هلندیم رو بیارید لطفا. _ اون رو کجا می‌خوای ببری به زندگی سخت اونجا عادت نداره بلایی سرش میاد. حرف مادرش راست بود پس گفت: _ حداقل بزغاله‌م رو بیارید. بزغاله آرشا توی اصطبل داخل حیاط بود. در اصل آرشا به بزغاله ش احتیاجی نداشت اما یکم برای این سفر می‌ترسید و می‌خواست به این بهانه عقب بندازش. رادوین رفت بزغاله رو آورد. قبل از اون هم چندبار توی خونه اومده بود و چند ثانیه موندنش مشکلی نبود. همون موقع صدای در خونه اومد و بعد صدای آوا که با دستان که فکر می‌کرد آرشا حتما تا الان رفته وارد شد. _ سلام زن عمو! عسل سریع بیرون دوید و رادوین هم دستگاه رو به آرشا داد و دوباره یادآوری کرد که چطور میشه توی زمان سفر کرد و بعد بیرون رفت. آرشا بسم الله گفت و دکمه رو فشار داد. همون لحظه صدای فریادی اومد: _ آوا... نه... آوا در رو با خوشحالی باز کرد و چند دقیقه بعد نه آوایی بود و نه بزغاله ای و نه آرشا. *** آرشا متعجب به آوا نگاه کرد که سرجاش خشکش زده بود. _ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ آوا که هنوز توی شوک تغییر موقعیت بود گفت: _ چه... چه بلایی سرم... و بعد غش کرد. اگه آرشا به موقع نمی‌گرفتش شاید سرش به سنگ می‌خورد. از این حالت کلافه شد. وسط بیابون بودن. نمی‌دونست کجا باید بره. متوجه شده بود که احتمالا توی تهران اون زمان هست اما... یادش اومد قرار بود پدرش دنبالش بیاد. پس بهتر بود اول جایی برای خواب و استراحت پیدا می‌کرد. ولی همه این‌ها به شرطی اتفاق می‌افتاد که آوا بهوش بیاد. از قمقمه‌ای که همراه داشت یکم آب روی صورت دختر ریخت. آوا چشمش رو باز کرد و یکم به آرشا خیره شد و گیج پرسید: _ من کجام؟
  13. پارت پنج این جمله از جملاتی هست که خطر زیادی داره و آرشا هم نگران شد. _ چی شده مامان؟ _ یک چیز رو باید بدونی، درباره گذشته. آرشا دست مادرش رو گرفت تا آرومش کنه. _ می‌دونی فاصله سنی تو با من چقدرِ؟ _ بیست و پنج سال. عسل سرش رو به دو طرف تکون داد. _ نه، فاصله سنی تو با من بیست و چهارساله. _ این شناسنامه. درباره به همون شکل سرش رو تکون داد. _ نه، این سن واقعیت. آرشا گیج شد. _ اما شما اون سال ازدواج کردید! بعد خندید. _ توی عقد؟ ما... اصل عقد نداشتیم آرشا. کم کم ماجرا داشت جدی میشد. _ چی می‌خوای بگی؟ عسل آب دهنش رو قورت داد و به رو به رو نگاه کرد. کلمات از جلوی چشمش محو میشدن و دوباره ظاهر میشدن. _ من... من یکبار... من رو یکبار.... یکبار قبل از پدرت شوهر دادن.... اما اون رفت... به زادگاه خودش برگشت... نمی‌دونست باردارم... پدرت دوستم داشت... از قبل از اون مرد... دوستم داشت... قبول کرد... تو رو پسر... خودش... بدونه... برگشت و به آرشا که خیره‌ش بود نگاه کرد. کلمات همینطور که توی ذهن عسل ظاهر و غیب میشدن همینطور برای آرشا مدام رنگ می‌گرفتن و کمرنگ میشدن. حالا که اصل حرف رو زده بود راحت‌تر بود. _ تو پسر مهردادی. _ چی داری میگی؟ من پسر دستانم. عسل گریه می‌کرد. _ تو پسر مهردادی. _ مهرداد کیه؟ من پسر دستانم. بعد بلند شد و به سمت جایی که دستان رفت دوید. به پارکینگ رسید. نگاهی به دور و بر کرد. ماشین دستان رو دید. به اون سمت رفت. دستان هم با دیدن اون از ماشین پیاده شد و متحیر نگاهش کرد. توقع نداشت آرشا سراغش بیاد. آرشا به سمتش دوید. _ بابام مامان چی میگه؟! دستان احساس کرد فشارش افتاده و به در ماشین تکیه داد. _ بابا با شمام! بغض دستان ترکید و سرش رو روی ماشین گذاشت و شروع به گریه کرد. آرشا هم که گریه می‌کرد بازوش رو گرفت و التماس آمیز گفت: _ من پسرتم. من آرشا پسرتم. چطور می‌تونی بگی من پسرت نیستم؟ امکان نداره! دستان فقط گریه می‌کرد و جواب نمی‌داد. آرشا هم زار میزد. _ تو رو خدا جواب بده! من پسر توام. تو رو خدا بگو دروغِ. *** آرشا با وجود حال بدش قبول کرد که با پدر واقعیش دیدار کنه. چون می‌خواست بره و شاید دیگه بر نمی‌گشت. مشکل بعدی این بود که باید دنیای سفر به زمان رو بشناسه. این اتفاق هم با دو سفر تاریخی اتفاق افتاد. رفتار آرشا توی این مورد بهتر از پدر و مادرش بود چون به پیشرفت علم اعتقاد داشت. حالا باید داستان دوم گفته بشه. عسل توضیح داد: _ تقریبا همسن تو بودم که پدرت رو توی کوچه ای پیدا کردم. ترسیده بود و حرف‌های عجیبی میزد. فکر کردم دیوانه ست. آوردیمش خونه یکم بهش رسیدیم. می‌خواستیم به تیمارستان تحویلش بدیم اما التماس می‌کرد که از خودمون دورش نکنیم. حتی قبول کرد کمک دست بابا باشه و کمتر حرف عجیب و غریب بزنه. بابا هم به پدربزرگت، پدر دستان، معرفیش کرد و اون هم توی باغ مشغول به کار شد. کم کم به دلم نشست. بدون که تو خیلی شبیه پدر واقعیت هستی. _ نگو مامان نگو. بعد اشک توی چشم‌هاش حلقه زد و دستش رو روی سرش گذاشت. مادرش اما ادامه داد: _ اون زودتر از پدر... از دستان پا پیش گذاشت. با اینکه خانوادش رو نمی‌شناختیم اما چون با خودمون بزرگ شده بود قبول کردیم. جشن نگرفتیم چون دوست نداشتیم اقوام سر ماجرای خانواده داماد کنجکاوی کنند. مدت یک سال با مهرداد زن و شوهر بودیم. دو ماه بعد از عقدمون بعد از یک مسافرت به اصطلاح عروسی کردیم اما در اصل توی یکی از اتاق‌های خونه‌مون زندگی مشترک رو شروع کردیم و شیش ماه بعد، یعنی هشت ماه بعد از محرم شدنمون من باردار شدم. آرشا بلند شد و رو به پنجره ایستاد. دست‌هاش می‌لرزید. _ بعد از چند ماه برگشت گفت که راهی برای برگشت به دنیای خودش پیدا کرده. گفت توهم با من بیا. آرشا دست‌هاش رو روی سرش گذاشت و روش رو گرفت. _ من قبول نکردم برم... اون هم ترکم کرد. از دروغ‌هایی که می‌گفت به گریه افتاد. آرشا خودش رو روی مبل سه نفره انداخت و نالید: _ اگه همچین آدمی بود چرا به من گفتی؟ _ باید می‌دونستی... چون شاید... دیگه ادامه نداد اما آرشا متوجه شد که معنی این حرف اینه... ممکن دیگه برنگردی. _ اون که اصلا دیدن من نیومده. _ نه درست نیست. من توی بچگی چندبار بردنمت که ببینت اما از وقتی متوجه می‌شدی دیگه نبردمت. الان هم چند وقت بود که از طریق همین آقا رادوین در خواست می‌کرد اما من عقب می‌نداختم ولی الان شرایط فرق می‌کنه. آرشا فکر کرد. پس رادوین رو می‌شناختن. _ باشه... می‌بینمش. بگو بیاد.
  14. پارت چهار مامان نگران گفت: _ چرا نگفتی یکی باهات بیاد؟ _ نمی‌خواستم نگرانتون کنم. آوا گفت: _ حداقل یکی رو به خودت می‌بردی سر گیجه داشتی. _ حالا که نبردم. بعد به حموم رفت تا با دوش گرفتن یکم از حال بدش کم کنه. به اتاق که برگشت و در رو برای برداشتن حوله باز کرد دید کوله‌ش توی کمدش. فهمید همون حدسی که زده اتفاق افتاده. تصمیم گرفت هرطوری هست امروز بره پس خودش رو خشک کرد و تیشرت و شلوار توی خونه پوشید که بهش شک نکنند و خواست بره ببینه اگه کسی توی هال هست کوله‌ش رو رد نکنه که صدای دستان اومد: _ آرشا این رو به کجا بردی که پنچر شده. آرشا پاش رو به زمین کوبید. _ اکهی! اگه شانس داشت! تا عصر کلافه توی اتاق نشسته بود و از اتاق بیرون نمی‌رفت. لاستیک ماشین رو عوض کردن و بعد از ظهر درباره کوله‌ش رو برداشت و توی ماشین انداخت و اینبار دقت کرد چیزی رو جا نذاشته باشه. قلبش تند میزد و مدام احساس می‌کرد قرار یک اتفاق بد بیفته باورش نمیشد که واقعا داره میره. بعد از ثبت‌نام اولیه به سمت خونه دوستش رفت. زنگ رو که زد بجای آیفون از پشت سرش صدایی اومد: _ آرشا! به سمت عقب برگشت. با دیدن دستان رنگ از روش پرید. _ بابا! دستان فقط بهش زل زد. ***چهل روز بعد*** دستان کلافه به عسل زل زد. _ هنوز خبری ازش نیست. _ قهر کرده، نمیاد... تا رضایت به رفتنش ندیم نمیاد. دستان دست توی جیب توی اتاق راه می‌رفت. از وقتی که نذاشته بودن آرشا بره درست و حسابی ندیده بودنش. رفته بود خونه دوستش اما کدوم دوستش معلوم نبود. خونه یکی هم نمی‌موند و هی جابجا میشد. آخر سر بعد از ده روز در به دری مسافرخونه اتاق گرفت. دستان حسابش رو بست اما خبر نداشت آرشا زودتر حسابش رو خالی کرده بود و گفته بود تا نذارید برم به خونه برنمی‌گردم. هیچ وعده لولو سرخمن هم راضیش نکرده بود. مادرش سه بار باهاش دیدار داشت اما آرشا جرات دیدار با دستان رو نداشت. رادوین که شرایط رو اینطور دید نقشه خودش رو به دستان و عسل گفت که برای اینکار در اول باید داستان خودش و دستگاه رو کامل تعریف می‌کرد که خودش شرایط خودش رو داشت. دستان و عسل اول مسخره کردن، بعد عصبانی شدن، بعد از خونه بیرونش کردن. دوباره با هزار التماس به داخل راهش دادن و رادوین یک سفر به زمان بردشون. اون هم به آینده، اینکه چی‌ها به این زن و شوهر گذشت رو ما کار نداریم چون بحث زندگی آرشاست اما بهرحال اون‌ها باور کردن. با این حال دستان پیشنهاد رادوین رو قبول نکرد. _ یعنی بگم پدرش نیستم؟! بگم پسرم نیست؟! بگم پشر یک مرتیکه توی گذشتست؟! این کار رو نمی‌کنم. _ این تنها راهی هست که جلوی رفتنش رو می‌گیره. دستان سر رادوین داد کشید: _ می‌خوام صد سال نمونه. _ حتی اگه بدونی این رفتن مرگش رو در پیش داره؟ این رو رادوین داد زد. دستان اول جا خورد بعد ذهنش کار کرد. _ اگه بلایی سرش می‌اومد تو اینجا نبودی. _ یعنی نمیشه سال‌ها زجر کشید و بعد مُرد؟ دستان سکوت کرد. ترسیده بود اما دفع‌القوع کرد. از اینکه آرشا اون رو به چشم پدر نمی‌بینه می‌ترسید. به شدت بچه دوست بود و آرشا عزیزترین چیز توی زندگیش بود. ولی وقتی فقط پنج روز مونده بود و می‌دونست که اگه دوباره جلوی آرشا رو بگیرن ممکن دیگه نبینش تصمیم گرفت به نظر رادوین فکر کنه. فکر که نه، قبول کرد. اون شب عسل با دست‌های لرزون به آرشا زنگ زد. _ جانم مامان! _ سلام پسرم خوبی؟ غذا خوردی؟ حالت که خوبه؟ آرشا خندید. _ آره خوبم! اما صداش ناراحت بود. معلوم بود اون هم نگران پنج روز... البته چهار روز باقی موندست. _ آرشا می‌تونم ببینمت پسرم؟ آرشا که فهمید تصمیم برای رفتنش با ذوق گفت: _ بله، بله کجا؟ _ همون پارک که دفعه پیش هم رو دیدیم. فردا صبح، ساعت نه. آرشا قبول کرد و بعد از قطع کردن خندید. _ حل شده ان شاءالله! فردا ساعت هشت اونجا بود و در کمال تعجب دید مادرش هم زودتر اومده و با دستان نشسته. همون جا ایستاد. جرات نداشت نزدیک بشه. از دستان می‌ترسید. دستان کلافه گاهی سرش رو بین دستش می‌گرفت و گاهی با عسل حرف میزد. چشم اون اول به آرشا خورد که از دور نگاهشون می‌کرد. آرشا سری برای پدرش تکون داد اما تکون نخورد. دستان که فهمید بخاطر اون نزدیک نمیاد بلند شد و از پارک بیرون رفت. آرشا وقتی خیالش راحت شد که امکان برگشتن پدرش وجود نداره رفت و با مادرش دست داد و نشست. عسل خیلی پریشون بود و این بیشتر آرشا رو قانع کرد که اجازه رفتنش رو میدن. عسل گفت: _ ببین... من و پدرت با رفتنت موافق کردیم. تا آرشا می‌خواست شادی کنه عسل گفت: _ ولی... آرشا با خونسردی نگاهش کرد تا شرطش رو بگه. برای عسل گفتنش خیلی سخت بود. _ باید... قبلش یک چیز رو بدونی.
  15. پارت سه _ یک هفته دیگه، شرکت کردم. هر دو خوشحال شدن و بقیه هم آرزوی موفقیت براش کردن. فقط رادوین بود که شک کرد اما متوجه نشد آرشا برای چی همچین نقشه ای کشیده. آرشا هر روز ماشین پدرش رو بر می‌داشت و برای آموزش به بابلسر می‌رفت. دستان هم می‌گفت: _ نسل امروز زیاد به طبیعت علاقه ندارن، حق داره بچه توی شهر بیشتر بهش خوش می‌گذره. رادوین هم با اینکه آرشا بهش رو نمی‌داد اما چندبار گفت: _ داداش منم ببر تنها چرا میری خوش‌گذرونی؟ _ عزیز تو رو ببرم آوا هم می‌خواد بیاد تفریحم ضایع میشه. رادوین سعی کرد از در دیگه ای وارد بشه: _ خوب یواشکی می‌ریم. _ برگردیم می‌فهمه بهش برمی‌خوره. اینطور از شر رادوین که دیگه داشت روی اعصابش می‌رفت راحت شد. بالاخره روز مسابقه فرضی رسید و تمرین‌های آرشا هم تموم شده بود. در اصل واقعا همچین مسابقه ای توی شهر برگذار میشد و آرشا هم شرکت کرده بود. برای مسابقه مادرش قرآن بالای سرش گرفت و این عکس مشکلش رو حل کرد و بعد با مردها و رادوین به سمت بابلسر رفتن. آرشا با خیال راحت از حل شدن عکس برای رضایت پدر و مادر مسابقه داد و در کمال تعجب نفر اول شد. مدال رو گردنش انداختن و جام رو بدستش دادن و تیشرتی که روس عکس خلیج فارس با نوشته... * خلیج تا ابد فارس* چاپ شده بود رو تقدیمش کردن خانواده از آرشا استقبال گرمی کردن و جشن کوچیکی به مناسبت مقامش گرفتن اما آرشا انقدر خسته بود که بعد از نیم ساعت رفت خوابید. حالا یک مشکل دیگه پیش اومده بود. خانواده دوست عمه اصرار کرده بودن که یک هفته دیگه بمونیم و بقیه هم قبول کردن. آرشا که باید هفته دیگه از تهران می‌رفت گفت: _ خوب چرا ما بمونیم؟ خودشون بمونند. _ زشته ویلای ماست تنها بمونند؟ اما آرشا باید حتما می‌رفت. _ خوب بذارید من برگردم تهران، اینجا برای من سرگرمی نداره. _ مگه میشه تنها بری؟ یکم بمون زود تموم میشه. اینطور نمی‌شد. بالاخره آرشا تصمیم گرفت یواشکی بره و تا قبل از رفتن خونه یکی از دوست‌هاش بمونه. وسایل کمی آماده کرد و توی صندوق عقب گذاشت. می‌خواست صبح بره تا کسی بهش شک نکنه. قبل از رفتن به دوستش ماجرا رو گفت اما خبر نداشت همون موقع رادوین از پشت درخت داره می‌شنوه. صبح بعد از صبحانه سویچ رو برداشت و با تیپی که کسی حدس نزنه می‌خواد به شهر بره سمت ماشین رفت. جلوی در ویلا رادوین تکیه به چهارچوب در داده بود و به آرشا نگاه می‌کرد. آرشا انقدر استرس داشت که بدون توجه به اون داشت رد میشد که یک لحظه احساس کرد چیزی زیر پاش قرار گرفت و بعد از چهار پله باقی مونده به پایین پرت شد. صدای داد رادوین بلند شد و به سمتش اومد. آرشا که احساس کرد طوریش نشده خواست بلند بشه اما رادوینی که براش زیرپایی گرفته بود وقتی دید داره بلند میشه یک سقلمه بهش زد و آرشایی که متوجه نمیشد چه بلایی داره سرش میاد با سر روی نرده‌ها افتاد. کم کم بقیه هم اومدن و همهمه شد. آوا گریه می‌کرد و عسل انتهای از شالش رو روی قسمت زخمی سر آرشا گذاشت. مردها کمک کردن بره گوشه حیاط و سرش رو بشوره. بعد از چندبار شستن خون نیومد اما احساس سنگینی می‌کرد. دستان گفت: _ استراحت کن بهتر میشی. عسل اعتراض کرد: _ استراحت کنه؟ اگه مغزش آسیب دیده باشه چی؟ سریع ببرش دکتر. _ بابا چیزیش نشده. عمه گفت: _ حق با عسل خانم داداش! اگه دور از جونش توی خواب بیهوش بشه چی. _ آخه تا شهر سه ساعت راه هست. زن دوست خانوادگی‌شون گفت: _ پس الان برید تا به موقع برسید. دستان و شوهر عمه به ناچار آرشا رو پشت ماشین خوابوندن و حرکت کردن. آرشا در حالی که هر چند دقیقه یکبار باید جواب اون ها که می‌پرسیدن: _ خوبی؟ رو می‌داد به این هم فکر می‌کرد که خدا کنه طوریش نباشه تا بتونه بره. اما. دکتر به اصرار رادوین براش یک روز بستری نوشت. تا تموم شدن روز آرشا به نقشه جدیدش برای فرار فکر کرد و بعد که به خونه برگشت براش تشک و پتو گنار شومینه انداختن و آوا سوپ درست کرده بود و مادرش هم روز کنارش بود و شبش هم چندبار می‌خواست سر بزنه. آرشا کلافه شده بود. باید می‌رفت. وقت نبود. با همه این‌ها گذاشت یک روز دیگه هم تحد مراقبت خانواده باشه. شب نزدیک‌های اذان صبح ماشین رو برداشت و حرکت کرد و امیدش این بود که سر گیجه نگیره. نزدیک‌های ظهر به جایی که می‌خواست رسید. ماشین رو پارک کرد و رفت از صندوق عقب کوله‌ش رو برداره که همون جا خشکش زد. _ خدای من! کوله‌م کجاست؟ پشت ماشین نشست. چه اتفاقی افتاده بود؟ یعنی کسی فهمیده بود؟ پدرش... نه شاید دیدن کوله توی صندوق عقب و فکر کردن حتما مال زمانی هست که آرشا تصور می‌کرده بعد یک هفته برمی‌گردن و به داخل بردن. آره.. حتما اینطور بوده... یعنی خدا بخواد اینطور باشه. حالا باید چیکار می‌کرد؟ چیکار می‌کرد! چار دیگه ای داشت جز اینکه برگرده؟! وقتی به ویلا رسید ازش پرسیدن: _ کجا رفتی سر صبح؟ _ یکم سرگیجه داشتم رفتم بیمارستان یک سرم زد و دو ساعت دیگه هم نگه‌م داشتن.
  16. ۱۳۲ شکسته ام تمام وجودم درد می کند خاطراتم درد می کند زخم های بر تنم تمامی ندارد خنجری به کمرم خورده خنجری در قلبم فرو رفته بر سرنوشت نالانم از آینده بیمناکم بی خردوارانه امیدوارم بسیار دلبسته احساسم در جدال جنون آمیز با عقلم من، فریب خورده دست رنج سرنوشتم دخترم توی هوای مه آلود صبح رفت و من تنهاتر شدم. وقتی دردم بیشتر شد که سواد گفت: - حق نداری برای دیدنش بری. - منظورت چیه؟ - همین که گفتم. اون باید توی فشار بمونه تا با ازدواج موافقت کنه. با خشم روبه‌روش ایستادم و گفتم: - لعنت بهت! و به اتاقم رفتم. ** دانای رمان ** * شیش ماه بعد * سها مدام برای مادرش گریه می‌کرد. حسابی دلتنگ بود. کم سن بود و به مادرش خیلی وابسته بود. از طرفی از پدرش هم دلش حسابی گرفته بود. چطور می‌تونست انقدر بی‌رحمانه و بی‌منطق اون رو اینطور تنبیه کنه. زانیا از زجر کشیدن خواهرش زجر می‌کشید. از طرفی خودش هم برای خانواده‌ش دلتنگ شده بود. مادرش که اجازه نداشت به اونجا بیاد و خودش هم بدون اجازه پدرش حق رفتن به پایتخت رو نداشت اما مدت‌ها بود که پدرش ایمیل درخواستش رو بی‌جواب گذاشته بود. زانیا می‌دید که خواهرش جلوی چشمش داره آب میشه پس تصمیمی گرفت که می‌دونست اگه پدرش بفهمه براش بد تموم میشه. یک روز به خواهرش گفت: - آماده شو. - کجا؟ من حوصله ندارم. - حوصله اینجا رو داری پس آماده شو. کنجکاو پرسید: - کجا؟ - میریم پیش مامان. از جا پرید. - بابا اجازه داد؟! زانیا سرش رو به دو طرف تکون داد. - نه. سها وا رفت. - پس چی؟ - می‌برمت ببینیش. سها چند ثانیه ساکت موند و بعد گفت: - این برات بد تموم میشه. - فدای سرت! - اما داداش! زانیا بهش لبخند زد. - چیزی نمیشه، نگران نباش! سها جلو رفت و برادرش رو محکم بغل کرد. جاسمین وقتی فهمید گفت: - من هم میام؛ دلم برای مامان تنگ شده. زانیا با اینکه رابطه‌ش دیگه با جاسمین سرد بود گفت: - نه، تو نباید بیار. با حرص گفت: - چرا انقدر بی‌رحمی! زانیا هم عصبانی شد. - من بخاطر تو دارم میگم نه و تو به من میگی بی‌رحمم؟! جاسمین گیج پرسید: - منظورت چیه بخاطر من؟!
  17. ۱۳۱ تالار خلوت شده بود و صدای خشم پادشاه هنوز در گوش زانیا می‌پیچید. او در اتاقی کوچک نشسته بود، دست‌هایش را روی میز گذاشته و نگاهش را به نقطه‌ای نامعلوم دوخته بود. درِ اتاق آرام باز شد. زاکیا وارد شد. اما این بار نه با آن اقتدار همیشگی، نه با آن نگاه سرد و محاسبه‌گر. چهره‌اش نرم‌تر بود، انگار چیزی در دلش سنگینی می‌کرد. زانیا بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: «آمدی مرا سرزنش کنی؟» زاکیا آهسته نزدیک شد و روبه‌رویش نشست. «نه، زانیا. آمدم بفهمم چرا این کار را کردی.» زانیا بالاخره نگاهش را بلند کرد؛ چشمانش خسته بود، اما در عمقشان زخمی تازه دیده می‌شد. «تو هم فکر می‌کنی می‌خواستم تاج را از مادرم بگیرم؟» زاکیا مکث کرد. «نه. من تو را می‌شناسم. تو جاه‌طلب نیستی. اما… کاری که کردی، می‌توانست این‌طور دیده شود.» زانیا نفسش را با سنگینی بیرون داد. «من فقط می‌خواستم احساس کنم کسی پشت من است. وقتی مادرم حمایتش را برداشت… وقتی تو گفتی باید تاج را انتخاب کنم… احساس کردم تنها مانده‌ام.» زاکیا سرش را پایین انداخت؛ انگار برای اولین بار، خودش هم وزن تصمیمی که به زانیا تحمیل کرده بود را حس می‌کرد. «من می‌خواستم از تو محافظت کنم. فکر کردم اگر عشق را کنار بگذاری، تاج را از دست نمی‌دهی.» زانیا با تلخی خندید. «اما حالا مادرم از من می‌ترسد. گفت شاید بخواهم تاج را زودتر از او بگیرم.» زاکیا لحظه‌ای خشک شد. این جمله، همان چیزی بود که او نمی‌خواست بشنود. آرام گفت: «زانیا… ملکه از تو نمی‌ترسد چون تو خطرناک شده‌ای. از تو می‌ترسد چون فکر می‌کند داری از او دور می‌شوی.» زانیا نگاهش را پایین انداخت. «من هرگز نمی‌خواستم او را از دست بدهم.» زاکیا جلوتر آمد؛ صدایش آرام بود، اما محکم. «پس باید کاری کنی که بفهمد هنوز همان پسری هستی که به او احترام می‌گذارد. باید ثابت کنی قدرتی که ساختی، علیه او نیست.» زانیا با صدایی لرزان گفت: «اما او فکر می‌کند من می‌خواهم تاج را از او بگیرم.» زاکیا سرش را تکان داد. «نه. او فقط ترسیده. و ترس، آدم‌ها را به اشتباه می‌اندازد. تو باید این ترس را از بین ببری.» زانیا نگاهش را بالا آورد. «چطور؟» زاکیا برای اولین بار لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که نشان می‌داد هنوز به او ایمان دارد. «با حرف زدن. با صداقت. با نشان دادن اینکه قدرتت برای ساختن است، نه گرفتن.» زانیا آهسته سرش را تکان داد. «تو… هنوز طرف منی؟» زاکیا بدون مکث گفت: «همیشه. من صدر اعظم تو هستم، نه دشمن تو. و تا وقتی تو راه درست را انتخاب کنی، در کنارت می‌مانم.» زانیا نفس عمیقی کشید؛ انگار برای اولین بار بعد از مدت‌ها، باری از روی شانه‌هایش برداشته شده باشد. «پس کمکم کن، زاکیا. کمک کن رابطه‌ام با مادرم درست شود.» زاکیا بلند شد. «کمکت می‌کنم. اما باید آماده باشی. این مسیر آسان نیست. باید ثابت کنی که قدرتت تهدید نیست… بلکه امید است.» زانیا هم بلند شد. «می‌خواهم این را ثابت کنم.» زاکیا به سمت در رفت، اما قبل از خروج گفت: «و یادت باشد… ملکه از تو نمی‌ترسد چون تو خطرناک شده‌ای. از تو می‌ترسد چون دوستت دارد.» در بسته شد. و زانیا برای اولین بار فهمید که جنگ او با تاج نیست… با ترسی است که باید آرامش کند. ** ترنج ** کارهای زانیا دیگه داشت باعث نگرانیم میشد. بدتر از اون این بود که سواد از من طلبکار بود و دست من رو پشت این ماجرا می‌دید. کار من فقط این بود که از کشورهای مختلف برای خودم کتاب بخرم. البته بعد همون کتاب‌ها رو توی کتابخونه شهر می‌ذاشتم. حالا... زانیا بیست و دو ساله جاسمین نوزده ساله دزیره پونزده ساله سبا سیزده و حسین دوازده عبدالذهاب یازده فراز سه ساله بود سواد به سبا گیر داده بود که ازدواج کنه اما سبا نهایت مقاومت رو می‌کرد. فشار روی خواهرش رو می‌دید و نمی‌خواست برای خودش تکرار بشه. سواد بهش گفت: - این کاخ دیگه برای تو جا نداره. یا ازدواج کن یا از این کاخ برو. - میرم با برادرم زندگی می‌کنم. و واقعا هم مجبور شدم دخترم رو با گریه بدرقه کنم و بهش گفتم: - ببخشید که نتونستم ازت مراقبت کنم. با جدیت و کینه از پدرش گفت: - تقصیر تو نیست مامان.
  18. ۱۳۰ چند هفته از تصمیم تلخ زانیا گذشته بود. او تاج را انتخاب کرده بود، اما آرامشی که انتظار داشت هرگز نیامد. زاکیا مراقبش بود، مادرش سردتر شده بود، و دربار مثل زمینی بود که هر لحظه ممکن بود زیر پاهایش بشکند. اما زانیا… در سکوت، تصمیم دیگری گرفته بود. اگر قرار بود تاج را نگه دارد، باید قدرت واقعی داشته باشد—قدرتی که از مردم می‌آمد، نه فقط از مادر یا صدر اعظم. به همین خاطر، یک روز پنهانی، گروهی از بزرگان و فرماندهان محلی را به عمارت کوچکی در بیرون شهر دعوت کرد. آن‌ها کسانی بودند که اگر طرفدارش می‌شدند، توازن قدرت دربار تغییر می‌کرد. زانیا با صدایی آرام اما محکم گفت: «من به حمایت شما نیاز دارم. اگر در کنار من باشید، آیندهٔ این سرزمین را با هم می‌سازیم.» یکی از بزرگان با تردید پرسید: «اما حمایت مادر پادشاهی را از دست داده‌ای. بدون او…» زانیا کیسه‌های مهر و زر را روی میز گذاشت. «حمایت من، از شما خواهد آمد.» نگاه‌ها تغییر کرد. زر، همیشه زبان خودش را داشت. و آن روز، بسیاری از آن‌ها با یک امضای پنهانی، طرفدار شاهزاده شدند. اما هیچ رازی در دربار برای همیشه پنهان نمی‌ماند. ** سه ماه بعد ** * دانای رمان * خشم پادشاه مثل طوفانی ناگهانی بر دربار فرود آمد؛ طوفانی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت. خبر رشوه دادن زانیا به بزرگان، درست مثل خنجری بود که از پشت به پادشاه رسیده باشد. وقتی خبر را شنید، چهره‌اش سرخ شد، نگاهش تیز شد و صدای نفس‌هایش سنگین‌تر از همیشه در تالار پیچید. ملکه با قدم‌هایی تند وارد تالار شد؛ ردایش پشت سرش کشیده می‌شد و نگاهش پر از نگرانی بود. «زانیا… این چه کاری بود؟» اما قبل از اینکه زانیا بتواند حرفی بزند، پادشاه با صدایی که لرزش خشم در آن موج می‌زد، فریاد زد: «تو به بزرگان رشوه داده‌ای؟ در حالی که من هنوز زنده‌ام؟!» صدای پادشاه در تالار مثل ضربهٔ پتک بود. زانیا لحظه‌ای خشک شد، اما نگاهش را پایین ننداخت. «من فقط حمایت خواستم.» پادشاه قدمی جلو آمد؛ چشمانش برق می‌زد، نه از قدرت، بلکه از ترسی که سعی داشت پنهانش کند. «حمایت؟ با زر؟ این یعنی می‌خواهی قدرت را قبل از مرگ من به دست بگیری.» زانیا نفسش را بیرون داد. «نه… من فقط می‌خواستم سقوط نکنم.» اما پادشاه حرفش را برید؛ این بار صدایش نه فقط خشمگین، بلکه زخمی بود. «تو داری علیه من قدرت جمع می‌کنی. این خیانت است، زانیا.» در همین لحظه، زاکیا وارد شد؛ آرام، اما با چهره‌ای که نشان می‌داد او هم از شدت خشم پادشاه شوکه شده. با وجود اینکه صدر اعظم همیشه منطقی و سرد بود، این بار در نگاهش نگرانی موج می‌زد. زاکیا با صدایی آرام گفت: «اعلی‌حضرت… اجازه دهید توضیح بدهم.» پادشاه با تندی گفت: «زاکیا، تو همیشه طرفدار او بوده‌ای. اما این بار… این بار کارش از حد گذشته.» زاکیا قدمی جلو آمد؛ صدایش آرام بود، اما محکم. «زانیا قصد گرفتن قدرت از شما را ندارد. او فقط احساس کرد تنها مانده. وقتی حمایت شما را از دست داد، مجبور شد راهی پیدا کند تا دربار علیه‌اش نشود.» پادشاه لحظه‌ای مکث کرد؛ انگار این حرف‌ها مثل قطره‌ای آب روی آتش خشمش افتاده باشد، اما هنوز شعله‌ها خاموش نشده بودند. «اما رشوه؟ این یعنی ساختن قدرت موازی.» ملکه هم جلو آمد؛ صدایش آرام‌تر بود، اما لرز خفیفی در آن پنهان. «او پسر من است. من نمی‌خواهم این کارش را خیانت ببینم. شاید فقط… ترسیده بوده.» زاکیا سرش را تکان داد. «دقیقاً همین است، اعلی‌حضرت. او ترسیده بود. فکر کرد اگر حمایت بزرگان را نداشته باشد، سقوط می‌کند. این کارش از سر جاه‌طلبی نبود… از سر ترس بود.» پادشاه آهسته نفس کشید؛ خشمش هنوز کامل فروکش نکرده بود، اما در نگاهش چیزی تغییر کرد—چیزی شبیه شک، شبیه تردید، شبیه اینکه شاید واقعاً پسرش قصد کودتا نداشته باشد. زاکیا ادامه داد: «اگر اجازه دهید، من با او صحبت می‌کنم. او به حرف من گوش می‌دهد. می‌توانم مطمئن شوم که دیگر چنین کاری نمی‌کند.» ملکه هم گفت: «و من هم با او حرف می‌زنم. او هنوز به من احترام می‌گذارد. نمی‌خواهم این سوءتفاهم به دشمنی تبدیل شود.» پادشاه آهسته روی صندلی نشست؛ انگار ناگهان سنگینی سال‌ها حکومت روی شانه‌هایش افتاده باشد. «من نمی‌خواهم پسرم دشمنم شود… اما نمی‌توانم اجازه دهم تاج در خطر بیفتد.» زاکیا با صدایی آرام گفت: «ما نمی‌گذاریم این اتفاق بیفتد، اعلی‌حضرت.» و در آن لحظه، میان خشم پادشاه، نگرانی ملکه و آرامش زاکیا، تصمیمی شکل گرفت: آن‌ها باید زانیا را آرام کنند، نه سرکوب. باید خشم را خاموش کنند، نه شعله‌ورتر.
  19. ۱۲۹ صبحِ روز بعد، تالار بزرگ مثل همیشه روشن نبود؛ پرده‌ها نیمه‌کشیده بودند و نور خاکستری صبح از میانشان عبور می‌کرد و روی سنگ‌های سرد می‌افتاد. زانیا وارد شد، با چهره‌ای که هنوز ردِ شبِ بی‌خوابی را بر خود داشت. اما در نگاهش، چیزی شبیه امید دیده می‌شد؛ امیدی که از تصمیم دیروز می‌آمد—تصمیمی که عشق را بر تاج ترجیح داده بود. اما زاکیا… او هرگز قرار نبود اجازه دهد این تصمیم پابرجا بماند. صدر اعظم با آرامشی سرد در وسط تالار ایستاده بود. ردایش مثل سایه‌ای بلند پشت سرش کشیده می‌شد. وقتی زانیا نزدیک شد، زاکیا بدون مقدمه گفت: «تصمیمت را شنیدم. و باید بدانی… این تصمیم پذیرفته نیست.» زانیا ابرو درهم کشید. «من انتخابم را کرده‌ام. عشق را.» زاکیا آهسته قدمی جلو آمد؛ صدایش آرام بود، اما در عمقش چیزی مثل طوفان می‌غرید. «تو فکر می‌کنی انتخاب کردی. اما هنوز نمی‌دانی چه چیزی را از دست می‌دهی.» زانیا با صدایی محکم گفت: «اگر تاج به قیمت از دست دادن او باشد، نمی‌خواهمش.» زاکیا لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که هیچ گرمایی نداشت. «تاج فقط یک زیور نیست، زانیا. تاج یعنی قدرت. یعنی امنیت. یعنی آیندهٔ مردم. تو اگر عشق را انتخاب کنی، نه فقط مادرت، بلکه نیمی از دربار علیه تو می‌شوند.» زانیا سکوت کرد، اما عقب نرفت. «من می‌توانم بدون آن‌ها هم…» زاکیا حرفش را برید؛ این بار با صدایی تندتر. «نه، نمی‌توانی. تو وارث تاجی هستی که بر پایهٔ اتحاد بنا شده. اگر حمایت مادرت را از دست بدهی، خاندان‌های بزرگ تو را کنار می‌زنند. اگر من حمایتت را بردارم، فرماندهان سپاه از تو اطاعت نمی‌کنند. تو بدون ما… فقط یک شاهزادهٔ عاشق‌پیشه‌ای.» زانیا نفسش را با سنگینی بیرون داد. «تو داری مرا تهدید می‌کنی؟» زاکیا آرام گفت: «نه. دارم حقیقت را می‌گویم. حقیقتی که اگر نپذیری، سقوطت قطعی است.» سکوتی سرد میانشان افتاد. زاکیا نزدیک‌تر شد؛ آن‌قدر نزدیک که صدایش فقط برای زانیا شنیده می‌شد. «تو اگر عشق را انتخاب کنی، نه فقط تاج را از دست می‌دهی… بلکه او را هم. چون وقتی سقوط کنی، هیچ‌کس در کنارت نمی‌ماند. حتی کسی که دوستش داری.» زانیا لرز خفیفی در قلبش حس کرد. این جمله… درست به نقطه‌ای زد که دردناک‌ترین بود. زاکیا ادامه داد: «تو فکر می‌کنی با انتخاب عشق، او را نجات می‌دهی؟ نه، زانیا. تو با این کار، او را در خطر می‌اندازی. دشمنان تو، از او شروع می‌کنند. او اولین کسی خواهد بود که آسیب می‌بیند.» زانیا چشم‌هایش را بست. تصویر دختر در ذهنش آمد… لبخند آرامش، نگاه مهربانش، صدای لرزانش وقتی گفته بود: «من نمی‌خواهم باری روی دوشت باشم.» زاکیا عقب رفت و با صدایی محکم گفت: «تاج را انتخاب کن، زانیا. نه برای خودت… برای او.» این جمله، ضربهٔ آخر بود. زانیا آهسته سرش را بالا آورد؛ نگاهش شکسته بود، اما در عمقش تسلیم دیده می‌شد. «اگر انتخاب تاج… او را از خطر دور نگه می‌دارد…» زاکیا منتظر ماند. زانیا با صدایی که انگار از ته قلبش کنده می‌شد، گفت: «پس… تاج را انتخاب می‌کنم.» زاکیا آرام سر تکان داد؛ پیروزی در نگاهش برق زد، اما هیچ شادی‌ای در آن نبود. «تصمیم درست را گرفتی.» زانیا احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت؛ چیزی که شاید هرگز دوباره ساخته نشود. اما می‌دانست… گاهی عشق، برای زنده ماندن، باید قربانی شود. و در همان لحظه، در تالاری سرد و بی‌نور، شاهزاده‌ای که می‌خواست عاشق باشد، تبدیل شد به وارث تاجی که هرگز اجازه نمی‌داد دلش آزاد باشد. ** شیش ماه بعد ** زندگی توی کاخ حتی بدون وجود ملکه مادر با خانواده سواد برام غیر قابل تحمل شده بود. در مقابل دعواهامون سواد فقط یک چیز گفته بود: - اگه نمی‌تونی با خانواده من کنار بیای طلاق بگیر. - احساس می کنم بیشتر یک ملکه‌م تا همسرت. - خودت همچین چیزی رو خواستی. و من بغض کردم و از اتاقش بیرون اومدم. زندگی من اینطور شده بود که هر روز به خونه دخترم دزیره می‌رفتم که با فشار پدرش به تازگی زن یک ارباب روستا شده بود و تا شب باهم والیبال بازی می‌کردیم و با افراد روستا و خودش وقت می‌گذروندم و گاهی شب بر می‌گشتم و گاهی هم نه. سواد که دیگه خیلی از مردم دور شده بود و فراموش کرده بود روزی همین مردم بودن که گردنبدی از دندون‌های خودشون برای من فرستاده بود و حمایتش کردن که به قدرت برسه به اینکارهای من حسادت می‌کرد.
  20. ۱۲۸ شب آرام آرام روی شهر فرود می‌آمد و سایه‌ها از دیوارهای کاهگلی بالا می‌رفتند. زانیا در تالار خلوت قدم می‌زد؛ هر قدمش صدایی کوتاه روی سنگ‌ها می‌انداخت، انگار خودش هم از سنگینی فکرهایش خسته شده بود. فردا باید تصمیمش را اعلام می‌کرد… تصمیمی که نه فقط سرنوشت خودش، بلکه سرنوشت یک پادشاهی را تغییر می‌داد. در همین لحظه، صدای در آرام بلند شد. خدمتکار با احترام سر خم کرد و گفت: «شاهزاده… مهمانی پشت در منتظر شماست.» زانیا لحظه‌ای مکث کرد. قلبش تندتر زد. او آمده بود. دختری که همه این آشوب‌ها به‌خاطر او بود. وقتی وارد شد، نور چراغ‌های روغنی روی چهره‌اش افتاد؛ چهره‌ای آرام، اما نگران. نگاهش به زانیا افتاد و لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که همیشه دل شاهزاده را نرم می‌کرد. «شنیده‌ام صدر اعظم آمده…» صدایش آرام بود، اما لرز خفیفی در آن پنهان. زانیا آهی کشید. «زاکیا می‌خواهد مرا از تو دور کند. می‌گوید اگر با تو ازدواج کنم، مادرم حمایتش را برمی‌دارد.» دختر نزدیک‌تر آمد؛ فاصله‌ای که همیشه برای زانیا امن‌ترین نقطه دنیا بود. «و تو… چه می‌خواهی؟» زانیا نگاهش را پایین انداخت. «می‌خواهم با تو باشم… اما می‌ترسم. اگر مادرم حمایتش را بردارد، راه رسیدن به تاج بسته می‌شود. زاکیا هم… نفوذش زیاد است. می‌دانم اگر مخالفت کند، دربار دچار شکاف می‌شود.» دختر لحظه‌ای سکوت کرد. بعد با صدایی آرام اما محکم گفت: «زانیا… من هرگز نمی‌خواهم باری روی دوشت باشم. اگر بودن با من تو را از آینده‌ات دور می‌کند…» زانیا سریع حرفش را برید. «نه. تو بار نیستی. تو تنها چیزی هستی که این زندگی را برایم قابل تحمل می‌کند.» اما همین جمله، همین اعتراف، قلبش را بیشتر فشرد. چون می‌دانست عشقش چقدر واقعی است… و می‌دانست تاج چقدر سنگین. دختر دستش را روی دست زانیا گذاشت. «گاهی عشق باید کنار بایستد تا کسی که دوستش داریم سقوط نکند.» زانیا چشم‌هایش را بست. این جمله، مثل خنجری آرام در قلبش فرو رفت. او می‌دانست زاکیا فردا منتظر پاسخی است که عقل می‌گوید… نه دل. دختر عقب رفت؛ انگار خودش هم می‌دانست که این فاصله، فاصله‌ای است که شاید دیگر هرگز کم نشود. «هر تصمیمی بگیری… من دعا می‌کنم خوشبخت شوی.» وقتی رفت، تالار دوباره ساکت شد. زانیا تنها ماند؛ میان عشق و تاج، میان قلب و وظیفه. و برای اولین بار، احساس کرد هیچ‌کدام را نمی‌تواند بدون شکستن دیگری نگه دارد. فردا نزدیک بود… و زاکیا منتظر پاسخی بود که شاید آیندهٔ یک پادشاهی را نجات دهد، اما قلب یک شاهزاده را نابود کند. او تصمیمش را با منشی مخصوصش به زاکیا رساند.
  21. پارت دو ویلا دوبلکس بود و یک اتاق پایین و سه اتاق بالا بود. آرشا به دلیل نقشه ای که داشت سریع اتاق پایین رو انتخاب کرد اما رادوین با هزار من بمیرم و تو بمیری راضی‌ش کرد آخرین اتاق بالا بمونند. ست اتاق بالا کرم_ مشکی بود. هر چهار اتاق لوازم کامل داشت و دو پسر هم لوازمشون رو چیدن. هرچند که رادوین متوجه شد که آرشا همه لوازمش رو نچینده. _ چرا بقیه لوازمت رو نذاشتی؟ کمد جا داره. _ استفاده نمی کنم. بعد کتابی برداشت و می‌خواست مشغول خوندن بشه که رادوین گفت: _ میای بریم بیرون دور بزنیم؟ آرشا شونه ای بالا انداخت. _ بدم نمیاد. و هر دو باهم بیرون رفتن. رادوین عقب تر از آرشا راه می‌رفت تا بتونه اونجور که می‌خواد با دلتنگی نگاهش کنه. چه لذتی می‌برد از بودن کنارش... بودن کنار پدرش... پدری که از سن ده سالگیش عوارض اتفاقی که در پنج ماه دیگه می‌افته بدنش رو به کلی به سمت نابودی کشیده بود و چند سال بعد به زیر خاک کشوندش و رضا، رها و رادوین یتیم شدن. حالا برگشته بود تا نذاره اون اتفاق بیفته. چند دقیقه بعد به ویلا برگشتن. آرشا به پدرش گفت: _ میشه ماشین رو ببرم؟ _ کجا می‌خوای بری؟ با اشاره مادر آرشا دستان سویچ رو به پسر داد. آرشا توضیح داد: _ میرم شهر، برای شام منتظرم نمونید دیر میام. یکدفعه رادوین بلند شد. _ منم میام، اینجا حوصله م سر میره. آوا هم بلند شد. _ پس منم میام. آرشا با کلافگی به اون دوتا نگاه کرد. باید تنها می‌رفت ولی... _ باشه، توی ماشین منتظرم. نمی‌دونست چیکار باید بکنه. رادوین و آوا اومدن. رادوین کنار آرشا نشست و آوا عقب. توی راه آوا خوابش برد اما رادوین چهار چشمی به رو به رو زل زده بود. به بابلسر که رسیدن به سمت دریا رفتن. آوا هم بلند شد و آوا و رادوین کلی توی دریا بازی کردن. آرشا هم کنار آب نشسته بود و گاهی که می‌خواست بلند بشه و جوری جیم بشه رادوین به سمتش می‌اومد و به بهانه ای به صحبتش می‌گرفت. آخر سر بهانه مورد نیازش رو پیدا کرد: _ من برم دستشویی. دستشویی به فاصله زیاد از اون‌ها بود. به سمت دستشویی‌های ساحلی رفت. رادوین گاهی برمی‌گشت و نگاهش می‌کرد. آرشا مشتش رو به کف دستش کوبید. _ اه، این چقدر پیگیر منِ! دستگیره دستشویی رو که در دست گرفت خیال رادوین راحت شد و روش رو گرفت. آرشا هم متوجه شد رادوین نگاهش نمی‌کنه و سریع دستشویی رو دور زد و شروع به دویدن به سمت پارکینگ کرد. ده دقیقه بعد جایی که می‌خواست بود. _ به آقا آرشا خوش اومدی! _ ممنون! کارهای من آماده شده؟ مرد درحالی که پشت میزش مشغول نوشتن بود پرونده ای رو جلوش گذاشت. _ زیر دو صفحه رو امضا کن. آرشا پرونده رو باز کرد و بسم الله گفت و زیر هر دو صفحه رو امضا کرد و منتظر به مرد چشم دوخت. _ حالا درست شد؟ مرد دوباره پرونده رو گرفت و گفت: _ چون تک پسر هستی رضایت خانواده هم ملاکه! _ یک کاریش می‌کنم! مرد خندید. فهمید که خانواده خبر ندارن. _ خوب کاری کردن شناسنامه‌ت رو یکسال زودتر گرفتن. آرشا هم خندید. باهم دست دادن و بیرون اومد. باید سریع خودش رو به ساحل می‌رسوند هرچند همینطوریش هم دیر شده بود. وقتی رسید رادوین و آوا رو دید که به سمتش دویدن. _ کجا رفتی؟ _ چرا با ماشین رفتی؟ ناخودآگاه از این پسر خوشش نیومد. چرا یک نفر که هنوز چند ساعت می‌شناسش به خودش اجازه میده توی کارهاش دخالت کنه؟ رو به آوا گفت: _ رفتم بلال گرفتم. و بلال‌هایی که توی صندوق عقب بود رو در آورد. _ بریم آتیش درست کنیم. در همون حال که بلال می‌خوردن آرشا فکر می‌کرد چطور رضایت نامه رو از خانوادش بگیره. شب توی گروه تلگرامی با دوست‌هاش درباره این مسئله مشورت کرد. یکی‌شون گفت: _ من یک دوستی دارم که اون هم یک دوستی به اسم مجید داره. اون هم تک پسرِ بود و الان مثل تو می‌خواد بره اونور و به رضایت نامه نیاز داشت برای همین عکس مادرش رو در حالی که داره بدرقه ش می‌کنه به عنوان رضایت نامه استفاده کرد. بنظر آرشا روش خوبی بود. اما چطور باید همچین عکسی رو آماده می‌کرد! فرداش چند ساعتی بیرون رفت و رادوین هم که می‌دونست به این زودی نمی‌تونه بره دنبالش نرفت. بعد که برگشت به مامان و باباش گفت: _ امروز که رفته بودم شهر توی یک ورزشگاه دیدم بنر شروع ثبت‌نام مسابقه شنا رو زدن. شنای آرشا خیلی خوب بود و حتی مقام داشت. دستان گفت: _ چه خوب بابا! اگه زمانش به موندنمون اینجا می‌خورد برو.
  22. پارت اول - برای چی باید همچین کاری بکنیم، اصلا تو کی هستی؟ برای خانواده پارسایی خیلی عجیب بود. یک پسر جوان ناآشنا صبح در خانه شان را زده بود و گفت می‌خواهد درباره مسئله مهمی با آنها مسئله مهم چه بود! * من را به عنوان فرزند برادرتان در سفر دوستانه ببرید* پسر جوان در حالی که کیف سامسونتش را بر روی میز می‌گذاشت گفت: _ هرچقدر کمتر بدونید همان قدر به نفعتان است. بعد درب کیف را باز کرد. مرد و زن با دیدن پول‌های داخل آن چند لحظه خیره ماندند. پسر که می‌دانست پیش خانواده حریصی آمده گفت: _ من فقط این سفر یک هفته ای رو با شما میام و بعد هم میرم. و یک مشت از پول را برداشت و مقابلش گذاشت. _ هر روز همین قدر بهتون میدم. حالا نظرتون چیه؟ _ آخه چرا می‌خوای همچین کاری کنی؟ اصلا تو کی هستی؟ رادوین دست‌هاش رو در هم گره زد و گفت: _ هرچه کمتر بدونید، بیشتر به نفعتونِ. *** _ آخه این آوا طفلک چه بدی در حق تو کرده؟ آرشا همینطور که توی آینه موهاش رو شونه می‌کرد در جواب پدرش که جلوی در اتاقش ایستاده بود گفت: _ مگه برای ازدواج نکردن با کسی فقط بدی کردن بهت ملاکه؟ من و آوا بهم نمی‌خوریم. _ آخه چرا؟ آرشا برس رو روی میز دراول گذاشت و به سمت پدرش برگشت. _ خوب می‌دونید من و آوا باهم خوشبخت نمی‌شیم اما چون همون یک سوم سهم عمه رو از شرکت بدست بیارید براتون مهم نیست چه بلایی سر زندگی تنها پسرتون میاد. ده بار گفتم دوباره هم میگم، خودتون برای مشکل خودتون راحل پیدا کنید من قلاب ماهی گیری شما نیستم. _ احمق، اون شرکت به تو می‌رسه، من دارم برای تو دست و پا می‌زنم. در حالی که کوله ش رو بر می‌داشت گفت: _ خدا سایه شما رو همیشه روی سر ما نگه داره، برای خودم هم باشه خودم دست و پا میزنم. و از کنار پدرش رد شد و بیرون رفت. دستان هم کلافه پشت پسرش راه افتاد. نمی‌دونست یاید باهاش چیکار کنه. حرف‌های آرشا درست بود اما وسوسه یک سوم شرکت هم کم صدا نبود. خواهرش فقط یک دختر داشت و چی بهتر از این که سهمش از شرکت به پسر خودش برسه، نه یک غریبه؟ باغبون ها وسایل رو توی ماشین چیدن. یک مازراتی قرمز. آرشا عقب نشست و مامان و باباش جلو. دستان از آینه به پسرش نگاه کرد. پسری هفده_ هجده ساله با پوستی براق جوگندمی و صورتی کشیده و چشم های ریز، مشکی. به در خونه خواهرش رسیدن. با اینکه ثروت اون، ها به اندازه دستان نبود اما باز هم خونه خوب و ماشین قشنگی داشتن. دستان تک زنگی به خواهرش زد و اون ها هم پایین اومدن. دلارام تنها خواهر دستان بود که چند سال پیش با پسر یک هتل دار به اسم وحید ازدواج کرد. حالا هم به وحید قول داده بود که سهم خودش رو از شرکت بفروشه و به اون بده تا سهم شریک پدرش از هتل رو هم بخره و به نام دلارام بزنه. هرچند از این تصمیم دستان خبری نداشت اگه نه سکته میزد. در خونه عمه دلارام که باز شد خانواده برادر از ماشین پیاده شدن. عمه دلارام با صد و پنچاه سانت قد، هیکل توپر و پوست سفید و صورت گرد و چشم‌های درشت مشکی و موهای خاکستری در حالی که مانتو جذب سفید و شلوار ماشی پوشیده بود و عینکش رو روی شال ماشی رنگش زده بود بیرون اومد. بعد از اون وحید آقا با صد و هشتاد متر قد، هیکل فوق العاده لاغر و گونه های تو رفته و پوست جوگندمی، چشم‌هایی که زیر پلک ها پنهان شده بود به رنگ مشکی و موهای شلاقی مشکی. وحید خان کت و شلوار راه راه سفید_ خاکستری با کلاه پهلوی و پیراهن سفید که توی تنش زار میزد. پشت سر اون‌ها دختری چهارده ساله بیرون اومد که قد صد و شصت و پنجش نشون می داد از این نظر به مادرش میره. با صورت ساده و پوستی سفید، چشم‌های وحشی مشکی و موهای لخت مشکی با دماغی بزرگ. با همه این‌ها چهره جذابی داشت و از همین سن مورد توجه خیلی از مردها بود، اما اون فقط دلش با آرشا بود. مانتو کوتاه دودی رنگی با شلوار دودی پوشیده بود و هد مسی رنگی زده بود و روسری مشکی داشت. آرشا با عمه و شوهر عمه ش دست داد. آوا با سرخوشی گفت: _ چه خوب که تو اومدی آرشا! همیشه چندتا کار جالب برای سرگرم شدن بلدی! آرشا لبخند زد اما تصمیم داشت این مسافرت اصلا با آوا وقت نگذرونه که بیشتر از این توی ذهنش رویا نبافه. وحید خان گفت: _ پشت سر من بیان تا دم خونه دوستم بریم. همه دوباره سوار شدن. دوست وحید برعکس تصور بقیه خانواده وضع متوسط رو به بالا داشت. هر دو توی دانشگاه انگلیس باهم دوست شدن اما وحید با توجه به ثروت پدرش به جایی رسید و دوستش نه. چهار نفر از در بیرون اومدن. خورشید خانم، آرمین خان، دختر چهار ساله شون پونه و یک پسر جوون. همه پیاده شدن و بعد از احوال پرسی آرمین خان پسر همراهشون رو معرفی کرد: _ پسر خواهر خورشید خانم، آقا رادوین. رادوین با بقیه سلام و احوال پرسی کرد و با لبخند به آرشا خیره شد. آرشا از طرز نگاهش تعجب کرد اما باهاش دست داد و ابراز خوشنودی کرد. همه سوار شدن و دوباره راه افتادن. آرشا در طول سفر به کاری که می‌خواست انجام بده فکر می‌کرد و حسابی هیجان و نگرانی داشت. چند ساعتی توی راه بودن. ویلاشون در روستایی بالای کوه قرار داشت و سه ساعت از شهر تا اونجا راه بود. از روستا گذشتن و به ویلای چهارصد متری رسیدن که صد و شصت متر ساختمون و بقیه باغ بود. همه لوازمشون رو برداشتن و در حال گوش دادن به توضیحات دستان داخل رفتن: _ خونه چهارتا خواب داره. هر زن و شوهر توی یک خواب بخوابن. دخترها هم با خانواده هاشون. رادوین و آرشا هم باهم بخوابن.
  23. بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: گمشده در زمان نویسنده: ملیکا ملازاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تاریخی، تخیلی، عاشقانه خلاصه: این رمان فصل اول سری رمان چهار جلدی معمای زمان، سفری دیگر و تیری در تاریکی هست که ماجرای پسری رو نقل می‌کنه که با نقشه دوستی تازه وارد و خانواده‌ش به گذشته میره و شرایط بازگشت به زمان خودش رو نداره. پسر در اونجا ازدواج می‌کنه و سرنوشت به سمتی می‌برش که باید از کودکی مراقبت کنه که تاریخ رو به کلی می‌تونه عوض کنه. مقدمه: تاریخ به معنی جنگ‌ها و شرح زندگی چند نفر اندک شمار نیست که شاه شده یا سرداران بزرگی بوده اند. تاریخ باید درباره مردم یک کشور برای ما سخن بگوید که چگونه زندگی می کردند، چه کارهایی انجام می دادند و چگونه می اندیشیدند. تاریخ باید از رنج‌ها و شادی‌های آنان و از دشواری ها و مشکلاتشان برای ما سخن بگوید و بگوید که چگونه بر این دشواری‌ها چیره شدند. * جواهر لعل نهرو
×
×
  • اضافه کردن...