-
تعداد ارسال ها
1,028 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده
-
سلام
چرا نبض مرگ جدید نمی ذاری
-
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۱۹ - به اتاق بریم، صحبت میکنیم. چشمه در حالی که نگران نگاهش بین صورتهای پژمرده ما میگشت گفت: - حق با اینهاست. بریم بابک جان. همه به سمت آسانسور رفتیم و سوار شدیم. بابک تمام مدت به زمین خیره شده بود. انگار ترسیده بود. به اتاق که رسیدیم همه نشستیم و سروان ماجرا رو تعریف کرد. بابک و چشمه قشنگ یک دقیقهای سکوت کردن و بعد چشمه گفت: - حالا قرار چیکار کنیم؟ من که بغض گلوم رو گرفته بود توضیح دادم: - فکر نکنم کاری از دستمون بر بیاد. بابک چند ثانیه گیج نگاهم کرد و بعد گفت: - یعنی چی؟! سکوت کردم. - با توام! یعنی چی؟! وقتی دید باز هم جوابی نمیدم بلند شد و داد کشید: - معلوم هست چی داری میگی؟! دانیال نمیتونه اعدام بشه! نمیشه اعدام بشه! چطور اصلا در اینباره صحبت میکنی! چشمه با گریه گفت: - اگه اعتراف کنه کار برادرش هست چی؟ سرگرد بجای من با صدای آرومی جواب داد: - دیگه فایدهای نداره! کسی این رو باور نمیکنه. مخصوصا اینکه پوریا هم پیدا نشده. بابک داد کشید: - پیداش میکنیم. کل کشور رو دنبالش میگردیم، اصلا کل دنیا رو دنبالش میگردیم. سروان گفت: - بابک جان، آروم باش! - یعنی چی آروم باش؟ اگه برادر خودتون هم بود اینطور ساده میگرفتین؟ اصلا من باید با آرمین صحبت کنم. اصلا خودم گردن میگیرم. چشمه بلند شد و در حالی که خودش هم گریه میکرد گفت: - بابک تو رو خدا! داری من رو میترسونی! بابک یک کنار فرو ریخت و شروع به گریه کرد. ** دنیل ** هیچ خبر جدیدی از بابک اینها نبود. روزهام با نگرانی میگذشت. دوشنبه که دیدن دانیال رفته بودم سراغ چشمه و بابک رو گرفته بود و من فقط بهش گفتم: - ازت دلخور بودن که خودت همه چیز رو گردن گرفتی و نخواستن بیان. اون چیزی نگفته بود و بحث دیگهای رو پیش کشیده بود. حتی توی حرفهای روزمرهش اعتراف نمیکرد کار پرهام هست که صدایی ضبط نشه و... دقت کرده بودم که لاغرتر شده و روی ته ریشش تو شاخه ریش سفید بود. میدونستم زندان یا ترس از اعدام این بلا رو سرش نیاورده و خیانت دوباره برادرش به این حال انداختش. حال من هم بهتر از اون نبود. تمام روز نوشیدنی میخوردم و بیحال بودم اما نوشیدنی باعث نمیشد غصههام رو فراموش کنم و همچنان غصه همراهم بود و روزی چندبار عر میزدم. با هرکسی که به واسطه کار آرمین آشنا بودم ارتباط میگرفتم و ازشون کمک میخواستم. چندبار هم سعی کردم با آرمین ارتباط بگیرم اما حاضر نشد. توی آخرین دیدارمون دانیال به من گفت: - یک قولی بهم بده. - هرچی بگی قبوله داداش. - قول بده اگه من اعدام شدم تو توی دم و دستگاه آرمین نمیمونی. این قول رو بهم بده که هرطوری شده بیرون بیای. از اون طرف افراد دانیال بودن که تا حالا به من محل سگ نمیذاشتن اما حالا مثل سگ برام دم تکون میدادن چون از حالا من رو دست راست آرمین و جانشینش میدونستن اما من نه این رو میخواستم و نه واقعیت داشت. خودم متوجه بودم که آرمین بهم زیادی بیتوجه هست و من رو هیچوقت جای دانیال نمیذاره و من هم ترجیح میدادم دانیال رو داشته باشم تا قدرت رو. حنانه خانم هم خیلی حالش بد بود. بیشتر وقتها گریه میکرد و میگفت: - خدایا این پسر رو نجات بده! خدایا این پسر خیلی مظلوم هست بهش رحم کن! هزار جور نذر و نیاز براش کرد. هر روز هم میپرسید: - بابک خبر جدیدی نداد؟ و جواب من نه بود. یکبار که آرش عوضی به بهانه سر زدن به بچهش اومده بود به من گفت: - اگه دانیال اعدام بشه اموالش مصادره میشه؟ من که از این حرفش حرصم گرفته بود بزور جواب دادم: - نه. - پس یادت نره. پسر من هم جز برادرهای دانیال هست. به اون هم باید ارث برسه. وای بحالتون اگه بخوان سر من رو کلاه بذارید. قانونی جلو میرم. اگه دانیال بود حتما یک مشت توی صورتش خالی میکرد اما من که از درگیری میترسیدم فقط داد زدم: - گمشو از این خونه بیرون، پسرت هم ببر. تا وقتی دانیال نیاد برای قلاب ماهیگیری تو توی این خونه جایی نیست. اون غرغری کرده بود و رفته بود و من همونجا نشستم و گریه کردم. جز این درد دیگهای هم داشتم و اون هم این بود که مادرم هیچ اهمیتی براش این اتفاقا نداشت. کاش حالش خوب بود که میرفتم توی بغلش و هر دو غصه برادرم رو میخوردیم. هر دو غصه پسرش رو میخوردیم. خانواده مادری خیلی هوامون رو داشتن. با اینکه باور کرده بودن که دانیال اینکار رو کرده دست تنهامون نمیذاشتن. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۱۸ سرگرد با زهرخند گفت: - چرا نتونه؟ - آخه اونها پسرهاش هستن.. و بازوهاش. - مطمئن باش تا جایگزین براشون پیدا نکرده باشه همچین کاری نمیکنه. لبهام رو روی هم فشار دادم و گفتم: - پس باید نقشه رو عوض کنیم. - چرا؟ - اگه اینطور که شما میگین باشه نمیتونیم بچهها رو بدزدیم و بعد منتظر بمونیم که پرهام بیاد و اعتراف کنه چون تا اون موقع آرمین کشتش. هر دو یکم سکوت کردن و بعد سرگرد گفت: - حق با شماست! اما چیکار باید انجام داد؟ - باید همین حالا داخل بریم و بچهها رو گروگان بگیریم و منتظر بمونیم تا بیاد و مستقیم مجبور به اعترافش کنیم. - باید با سرهنگ هماهنگ بشم. سر تکون دادم. اون به سرهنگ زنگ زد و بعد از توضیح همه اتفاقهایی که افتاده بود کسب اجازه کرد و سرهنگ هم با نقشه جدید موافقت کرد. سروان اسلحهش رو آماده کرد و گفت: - ممکن همین هم یک تله باشه پس همه باهم نریم بهتر هست. سرگرد به من گفت: - شما اینجا بمونید. - بسیار خوب! بیسیم رو توی گوشم گذاشتم و اونها داخل رفتن. با استرس منتظر خبر خاصی موندم. نه صدایی از بیسیم اومد و نه از توی خونه اما بیست دقیقه بعد دیدم همه سالم و با آرامش از خونه بیرون اومدن و توی ماشین نشستن. نگران پرسیدم: - چی شد؟! - هیچ راه ارتباطی با پوریا نیست. پرستار هم هرکاری کرد نتونست ارتباط بگیره. - خوب چرا اومدین؟! سروان گفت: - فقط یک پیغام از آرمین اونجا بود. دنبالش نگردید، هیچوقت پیداش نمیکنید. مشتم رو به صندلی کوبیدم. - لعنتی! بیقرار بودم اما یک چیزی به ذهنم رسید. - اگه قرار پرهام هیچوقت پیدا نشه پس تکلیف بچهها چی میشه؟ سرگرد شونهای بالا انداخت. - من چمدونم! به من هم ربطی نداره. - مادر اون بچهها ترکشون کرده. الان سرپرستیشون با عموهاشون هست. - اینجا ایران که نیست. اصلا نمیفهمیدن من چی میگم. - باید بچهها رو برای عموهاش ببریم. - ای بابا! - ما که الان پاسپورت داریم پس بچهها رو ببریم. سروان گفت: - اگه نیاز باشه خود دولت اینجا دنبال خانواده بچهها میگرده. الان باید به فکر رزمآور باشیم. دوباره یاد دانیال افتادم و دلم گرفت. - یعنی همه کارهامون الکی بود؟ بعد یاد پرستار افتادم. - تا الان حتما پرستار به پلیس زنگ زده. - به همهشون بیهوش کننده دادیم. تا بیست و چهار ساعت خواب هستن و تا اون موقع ما از کشور خارج شدیم. - پس زودتر بریم. حرکت کردیم و تمام ذهن من سراغ دانیال بود. قلبم حسابی گرفته بود. یعنی هیچ راهی برای نجاتش نبود؟ من همین که میدونستم هست و حالش خوبه از زندگی راضی بودم ولی حالا دانیالم رو... دانیال عزیزم رو اعدام میکردن. انگار کل دنیا روی شونهم سنگینی میکرد. اون پسر مهربونی که هیچوقت به چشم هوس نگاهم نکرد و هیچوقت پاش رو از گلیمش درازتر نکرد. به هتل که رسیدیم چشمه و بابک توی لابی منتظر ما نشسته بودن و با دیدنمون به سمتمون دویدن. بابک با نگاه نیمه ترسیده و نیمه امیدوار گفت: - چی شد؟! نگاهم رو گرفتم. چطور به این خانواده باید توضیح داد که قرار برادرشون رو از دست بدن؟ سرگرد گفت: -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۷ وقتی که بیرون رفتم صدایی رو از پشت سرم شنیدم: - الینا خانم! الینا خانم! به چشمه نگاه کردم که صورت اون هم نشون میداد که توقع این اتفاق رو داشت. به سمت عقب برگشتم و به بابک نگاه کردم. قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه با چشم به اتاق خودمون اشاره کردم و گفتم: - دنبالم بیان. هر سه باهم به اتاق ما رفتیم. من و چشمه روی تخت و بابک روی زمین نشست. بابک گفت: - من میخواستم بپرسم... - میدونم چی میخوای بپرسی. سکوت کرد و منتظر ادامه حرف من موند اما بجای من چشمه صحبت کرد: - حقت بود که زودتر این ماجراها رو بدونی اما خوب به دلایلی که واضح هست نشد. بابک منتظر نگاه میکرد. چشمه همه چیز رو تعریف کرد. از عاشقی باربد گرفته تا شرط نیوشا و کار باربد با دانیال و حتی دانیال دنبالش رفت و اون برنگشت. این قسمت رو که گفت رنگ بابک رفته بود. مدتی سکوت کرد و بعد گفت: - من فکر میکردم دانیال... دانیال نمیذاره که باربد رو ببینیم. - خود دانیال خواست شما اینطور فکر کنید. اون قصد داشت باز هم از آبرو و احساسات برادرهاش محافظت کنه. بابک چندبار مشتش رو به پاش کوبید. یکدفعه من فرصت رو مناسب دیدم که چیزی که از سرهنگ شنیده بودم رو مطرح کنم: - دانیال خیلی به عزیزانش و مخصوصا برادرهاش وابسته هست و همیشه از اونها ضربه خورده. بابک سرش رو بالا آورد و سرزنشآمیز نگاهم کرد. میدونستم روی حرفم به خودم هم برمیگرده. با پرویی بیتوجه به نگاهش ادامه دادم: - اما با همه اینها هیچی به اندازه جدایی عزیزانش به اون آسیب نمیزنه. چشمه که متوجه شد که چیکار دارم میکنم سریع حرف من رو گرفت و ادامه داد: - دانیال خیلی برای عزیزانش بخشنده هست. شاید هم بخاطر ترس از دست دادنشون هست که حاضر هرچیزی رو ببخشه. من هم چیزی رو اعتراف کردم که احساس کردم الان نیاز هست: - حتی دانیال چندبار به من رسوند که میتونیم بهم برگردیم. نگاه متعجب جفتشون روی من بود و من از خجالت سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم و تا صدای بسته شدن در نیومد و نفهمیدم که بابک رفته سرم رو بالا نیاوردم. سرم رو که بالا آوردم دیدم چشمه همچنان متعجب بهم زل زده و نگاه من رو که دید گفت: - جدا؟! صبح که مطمئن بودیم پوریا سرکار هست به سمت خونهش رفتیم. البته فقط ما مامورها. من داشتم زیر لب آیت الکرسی میخوندم. سروان پرسید: - چی میخونی؟ - آیت الکرسی! سرگرد زیر لب گفت: - خدا کنه خوب پیش بره! - ان شاءالله که خوب پیش میره. دزدیدن دوتا بچه نباید کار سختی باشه. - اما آرمین میدونه و ممکن هست سنگ جلو پامون بندازه. سروان بجای من جواب داد: - آرمین اگه میخواست سنگ جلو پامون بندازه از همون اول آدرس رو نمیداد. راههایی برای پیچوندن بود. آرمین میدونه که پرهام مهره سوخته هست. من که از این نظریه متعجب شده بودم گفتم: - اگه اینطور هست چرا خودش پرهام رو تحویل نمیده؟ - چون اون دو مهره سوخته داره. اول متعجب حرفش نشدم و بعد زیر لب گفتم: - وای! و دوباره گیج نگاهش کردم. - اگه اینطور هست ما چیکار میتونیم بکنیم؟ - ما باید قبل از اینکه آرمین پرهام رو بکشه ازش اعتراف بگیریم. - اون نمیتونه هم پوریا و هم دانیال رو بکشه. نمیتونه هر دو پسر و بازوهاش رو از دست بده. -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
باهاش دست دادم. کنار من نشست و فرهاد رو هم کنارش نشوند. - چرا این خوشگل پسر ناراحت بود؟ نوچی کشیدم و گفتم: - اون رو ول کن. آماده هستی بریم؟ - بذار یک چای بخورم بعد. چای رو آوردن و اون مشغول خوش و بش شد. از اینکه میدیدم برادر و خواهر زنم به اون بیشتر از من احترام می ذاشتن حرصم می گرفت. از اینکه مادرم هم اون رو بچه سوگلیش می دونست و مرتب قربون صدقه ش می رفت حرص می خوردم. برای همین نذاشتم تا آخر چایش رو تموم کنه و سقلمه ای بهش زدم و با حرص گفتم: - اه، بریم دیگه. - باشه، باشه! لیوان چایش رو زمین گذاشت و حرکت کردیم. توی ماشین از آینه به فرهاد نگاه کردم. - یادت نشه چی بهت گفتم. با اخم روش رو گرفت و چیزی نگفت. به مدرسه که رسیدیم لبخند زدم. عجب نوساز و شیک بود. - به این میگن مدرسه!- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام خسته نباشید
می خوام رمانبان بشم
-
دا
-
من خیانت کنم تا اخر عمر با مادرت حرف نزنی یا تا اخر عمر اینترنت نداشته باشی
-
هر کدوم رودتر میمیرم کربلا یا ترکیه؟
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
صدای یاسر بود. زیر لب زمزمه کردم: - خبر مرگ تو و زنت! در باز شد و یاسر درحالی که دستش روی شونه فرهاد بود داخل اومد. حتما قبل از بیرون رفتن فرهاد اون رو دیده بود. قیافه فرهاد هنوز مغموم بود و سرش پایین بود. همه برای احوال پرسی با یاسر بلند شدن و فقط من بودم که بهش محل سگ هم ندادم و نشسته بودم. انتر فکر می کرد آدم شده. خودش جلو اومد و دستش رو به سمت من دراز کرد.- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
⌝کہ خدا تنـ ـهاپناه است؛به هنگاﻣ غم ࣫͝ ⌞♥️
- 30 پاسخ
-
- 2
-
-
اوایل زندگی مشترک بود. صبح که میخواست از خانه بیرون آید، همسرش گفته بود که برای ظهر چیزی ندارین؛ فکری کن. و اکنون در کوچه پسکوچههای منتهی به مدرسه نواب یادش آمد که چه سفارشی به او شدهاست. «دست کردم توی جیبم. جیبهای بالا که هیچ نداشت... جیب پایین... حدود چهار ریال یا چهار ریال و ده شاهی... بود... بیاختیار خندهام گرفت... و گفتم الحمدلله... واقعاً هیچی نداشتم... این طور نبودم که ... مثلاً [بتوانم بروم] از فلان کس بگیرم یا از توی بانک بردارم، نه. نه یک ریال ذخیره، نه یک امکان... در چنین مواقعی خیلی به من فشار میآمد.
- 26 پاسخ
-
- 3
-
-
-
دارم میرم به امام حسین بگم رهبرم رو کشتن
- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان عبدالله | ملیکاملازاده عضو انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۴۷ اول شروع به فروختن لوازم خونه بود. بهار باورش نمیشد. وقتی عبدالله چیزی برمیداشت که بره بفروشه بهار اون رو میگرفت و میگفت: - تو رو خدا نبرش! آخه چرا لوازم خونهمون رو میبری؟! - دستت رو بکش زن! - عبدالله خواهش میکنم! خواهش میکنم! اما تنها چیزی که نصیبش میشد لگدی بود که از اون وسیله دورش میکرد. جز مواد عبدالله برای چیز دیگهای هم نیاز به پول زیادی داشت. اعتیاد به عبدالله اشتهای سیری ناپذیر داده بود. اون مدام غذا میخورد اما سیر نمیشد. سر بهار فریاد میزد: - زود باش غذای بیشتری بیار! سهم غذای بچه رو برای من آوردی؟ - همیشه همینقدر میخوردی! - خوب همیشه گرسنه میموندم اما الان دیگه صبرم سر اومده. یاالله برو یک چیز دیگه درست کن. وقتهایی که چیزی توی خونه بود سریع میرفت و یک چیزی درست میکرد. اما از یکجایی به بعد بخاطر فقر واقعا چیزی توی خونه برای درست کردن نبود. ولی عبدالله قبول نمیکرد که کارهای خودش باعث این فقر شده. پس غرولند و کتکهاش نصیب بهار میشد. کار به جایی رسیده بود که عبدالله حتی لباس و لوازم شخصی بهار رو میفروخت. وقتی بهار برای مادرش درد و دل کرد مادرش دید هیچ کمکی بهش نمیتونه بکنه جز اینکه... - لوازمی که برات مهم هست رو به خونه من بیار. بهار هم اینکار رو کرده بود و عبدالله اولین باری که خمار شد متوجه این ماجرا شد. با عصبانیت بهار رو کتک میزد و میگفت: - کجاست؟ لوازمت کجاست؟ بهار با وجود تمام شکنجهها فقط میگفت: - نمیدونم درباره چی صحبت میکنی. من چیزی ندارم. همش رو فروختی. علائم عبدالله مدام بیشتر و بیشتر میشد. گوشهگیری رعشه بیخوابی توهم دیدن چیزهای عجیب و غریب بدخلقی شدید کمکم عبدالله مدام مریض میشد. پوستش چرب بود. عفونتهای مختلف توی بدنش داشت. دندونهاش زرد شده بودن و میریختن. صداش عوض شده بود و دیگه تقریبا هیچکی دوست نداشت دورشون باشه. سیستم تنفسیش ضعیف شده بود و با وجود اینکه خیلی دوست داشت دوباره بچهدار بشه اما امکانش نبود. چندبار که دکتر رفته بود چند مشکل خاص رو متوجه شده بود: کاهش قند خون بهدلیل قطع ترشح انسولین در لوزالمعده تنگ شدن شریان قلبی خطر سکته مغزی و قلبی آسیب شدید به دستگاه گوارشی مسمویت. زندگی به بهار و بچهش خیلی سخت میگرفت. با وجود سن کم بچه اما افسردگی سراغش اومده بود. بچهشون حدود سه سال و نیم بود که اون اتفاق وحشتناک افتاد. اون روز عبدالله با یکی از آخرین لوازمی که توی خونه پیدا کرده بود تونسته بود خودش رو بسازه. بهار توی اتاق خواب بود و بچه هم توی حیاط داشت بازی میکرد. عبدالله توی مستراب آخر حیاط اون جنس رو استفاده کرد و بعد بیرون اومد. احساس گرسنگی شدید میکرد و با همون احساس به دور و بر نگاه کرد. یکدفعه انگار دنیا به روش خندید. یک مرغ رو دید که توی حیاط کنار دیوار داره راه میره. همینطور که دستهاش رو بهم میمالوند از خوشحالی برای غذای حسابی که پیدا کرده بود گفت: - نگاه این زنکه هی به من میگه که چیزی برای درست کردن توی خونه نیست بعد مرغ به این درشتی رو توی خونه انداخته. به سمت خونه رفت. از در اتاق نگاه کرد. همسرش هنوز خواب بود. کارد آشپزخونه رو برداشت و به سمت حیاط رفت. با خودش فکر کرد: بعدا حسابش رو بخاطر دروغش میرسم! اصلا نمیذارم این رو بخوره. میرم با همسایه میخورم نمکگیر بشه همونجا بیاره باهم بکشیم. اصلا میدم این زن بپزه و خودش گرسنه بمونه تا بفهمه دنیا دست کیه. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۱۹ گروههای مختلف دانشجویی برای این که امکان اظهارنظر در امور مختلف را پیدا کنند، نیاز به تشکیلات داشتند. انجمنها دانشجویان برچیده شده بودند و دانشجویان ضرورت احیای انجمنهای دانشجویی را احساس میکردند. دانشجویان اکثر دانشگاهها، بازسازی انجمنها را آغاز کردند که دانشگاه علم و صنعت نیز از آن جمله بود. دودستگی بین دانشجویان هنگام نگارش اساسنامه موجب تشکیل دو انجمن شد. دانشجویانی که گرایش به مجاهدین خلق داشتند، اصرار بر افزودن عبارت «مبارزه با ارتجاع» را داشته و «انجمن دانشجویان آزاده» را تأسیس کردند. اعضای تشکلهای اسلامی دانشجویان به مدت ۳ روز در دانشگاه پلیتکنیک مشغول مذاکره و تدوین اساسنامه شدند که سرانجام دفتر تحکیم وحدت به عنوان یک نهاد بیندانشگاهی تأسیس شد. شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت تصمیم گرفت که جلسات هفتگی خود را به جای حضور یک نماینده از سوی پادشاه، با حضور ۵ نفر شامل برگزار کند. در دوره شهرداری زانیا اقداماتی چون جایگزین کردن تعداد زیادی از چراغهای قرمز و تقاطعها با دور برگردان، تلاش ناموفق برای تاسیس نمایشگاه بینالمللی، تغییر مدیریت و محتوای روزنامه همشهری، صدور مجوز ساخت برجباغها، تقویت و تأسیس مراکز مذهبی و جشنها در شهرداری و برگزاری سالانه نمایشگاه عطر سیب، برخورد با فرهنگسراها به عنوان محل فساد و منکر، و تعطیل کردن برخی مراکز فرهنگی شهرداری چون خانه تئاتر، اداره تئاتر، آموزشگاه مجسمهسازی بود. از این اطلاعات چیزهای جدیدی از زانیا کشف کردم. اینکه زانیا اصلا اهل هنر نیست و این برام عجیب بود. زمان زایمان من فرا رسید. این زایمان از همه زایمانهام راحتتر بود. اسم پسرم رو خودم گذاشتم. قصد نداشتم بعد از این بچهدار بشم و دوست داشتم آخرین بچهم اسمی ایرانی داشته باشه. اسمش رو فراز گذاشتم. حالا... زانیا هجده و هشت ماه بود جاسمین شونزده دزیره دوازده و هشت سبا ده و هشت و حسین نه و هشت عبدالذهاب هشت و فرازم به خانوادهمون پیوسته بود. با پیوستن فراز یا شاید بالاتر رفتن سنمون سواد کمتر دنبال دختر بازی بود و بیشتر با ما وقت میگذروند و حتی بعد از سالها دوباره باهم به طبیعت گردی رفتیم. احساس میکردم که دوباره داره خوشبختی بهم روی میاره که سواد چیز عجیبی گفت: - میخوام سبا رو به عنوان تشکر از خدا بخاطر نگه داشتن حکومتم به کلیسا هدیه بدم. من که گیج شده بودم گفتم: - این یعنی چی؟ - اون از حالا توی کلیسا زندگی میکنه. - توی کلیسا زندگی میکنه؟! یعنی چی؟! با خونسردی توضیح داد: - برای تشکر به کلیسا هدیهش میدم که برای خودشون بزرگش کنه و به عنوان راهبه ازش استفاده کنه و اون دیگه حق نداره پاش رو از کلیسا بیرون بذاره مگه برای کارهای کلیسا. چند ثانیه خشک موندم و بعد گفتم: - فکر نمیکردم هنوز این قانون باشه. - نمیدونم توی بقیه کشورها هست یا نه اما ما که هنوز داریم. یادم باشه توی اولین فرصت برای تغییر این قانون قدمی بردارم. - بهرحال من که نمیتونم بچهم رو برای اینکار بفرستم. اخم کرد. - یعنی چی؟ - یعنی چی نداره! بچهم ها! اصلا تو خودت چطور میتونی همچین کاری با بچهت بکنی؟ - اون در راه خدا خیرات میشه. اخم کردم. - اگه در راه خدا هست از بچگی تحت تعلیم مذهبی قرارش میدم. - از تو بچه مذهبی در میاد؟ - تمومش کن سواد، قرار نیست بچهم رو از خودم جدا کنم. ابدا! پوزخند زد. - چطور توی کشور شما کسی اجازه داره بره کشته بشه بعد میگین در راه خدا؟ - اون خیلی فرق میکنه! - دقیقا چه فرقی میکنه؟ اون هم همین دیگه. درحالی که از حرفهای بیمنطقش کلافه شده بودم گفتم: - یک انسان عاقل و بالغ تصمیم میگیره خودش رو جایی که واقعا نیاز هست فدا کنه. این فرق میکنه با اینکه بچهای که از خودش حق انتخاب نداره رو به جایی که واقعا نیازی نداره تبعید کنی. - اون تشکر من از خداست! - مگه بابل قدیم هست که بچهت رو برای خدا قربانی کنی! ماشالله تو که پادشاهی، یک چیزی خودت برای خدا نذر کن. با عصبانیت گفت: -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۱۶ - بله بانو، ازت شناخت دارم. تو آدم خطرناکی هستی؟ - تایوان هست؟ - نه. منتظر نگاهش کردم، خودش گفت: - ترانسنیستریا. نیشخند زدم. - خوب هر کدومتون به اونور دنیا فرار کردین ها. با نگاهی سرد گفت: - آدرس دقیقش رو برات میفرستم. با لحن سردی مثل خودش گفتم: - خوبه! و بدون توجه به اون سمت سالن برگشتم. معمولی منتظرم بود. نگران به سمتم اومد. - چی شد؟ - بلند بشین بریم، کار ما اینجا تمومه. - موفق آمیز؟ سر تکون دادم یعنی آره. اونها هیچکدوم از پروندههای گذشته من خبر نداشتن. همه فقط پرونده دانیال رو میدونستن و این کار اطلاعاتی درست بود. - آفرین دختر، کارت فوقالعادهست. نیشخند آخر امشبم رو تحویل اون دادم و باهم به داخل رفتیم. بقیه هم از خدا خواسته سریع آماده شدن و رفتیم. اون شب از شدت فکر خوابم نبرد. تا ظهر کارهای بلیط و هماهنگی رو سرگرد درست کرد و بعد از ظهر با هواپیما به سمت ترانسنیستریا راه افتادیم. ترانسنیستریا یا پریدنستروی، با نام رسمی جمهوری پریدنستروی مولداوی، کشوری با رسمیت محدود در کنار رود دنیستر در شرق مولداوی و در همسایگی با اوکراین است که تنها آبخاز و اوستیای جنوبی آن را به رسمیت میشناسند. این کشور فقط سیصد و خوردهای هزار جمعیت داشت و به گفتهای کشور مافیایی هست پس بهترین جا برای یک عضو مافیا مثل پرهام بود. به یک هتل رفتیم. اینجا همه چیز برای مافیا بود و جای خطرناکی بود. اگه کسی قصد داشت ما رو توی این کشور سربهنیست کنه به راحتترین شکل ممکن اینکار رو انجام میداد. بدیش این بود که ما اینجا سفارت هم نداشتیم. توی هتل مدرن اسکان گرفتیم و شب من و سروان معمولی به آدرسی که آرمین بهمون داده بود رفتیم. با ماشینی که قرض گرفته بودیم از بیرون خونه نگاه کردیم. سروان گفت: - خودش و دوتا بچههاش با یک خدمتکار اینجا زندگی میکنه، مطمئنین که این تصمیم درسته؟ اینجا سرزمین مافیایی هست. - قرار نیست اینجا بمونیم؛ گذرنامههای جعلی آماده هست. نگران گفت: - اما اگه پلیس کشورشون متوجه بشه برامون بد تموم میشه. - نترس، همه چیز هماهنگ شده. - با کی؟ نیشخند زدم. - با رقیب قسم خورده آرمین. جا خورد و بعد گفت: - اما قطعا آرمین میفهمه که زیر قولی که بهش دادین زدین و براتون بد میشه. ـ کی گفته که من زیر قولم زدم؟ گیج نگاهم کرد. گفتم: - اون گفت که یک پرونده قضایی برای رقیبش آماده کنیم و این پرونده آماده میشه. یکم فکر کرد و بعد گفت: - پس یعنی هر دو رو بازی میدیم؟ نیشخند زدم. - شاید! تا شب تحقیقاتمون درباره اون خانواده رو کامل کردیم و شب همه رو باهم به اشتراک گذاشتیم. - پوریا شباهنگ با دوتا فرزندش توی اون خونه زندگی میکنه. چشمه پرسید: - قصد شما چیه؟ سرگرد گفت: - من با سرهنگ هماهنگ کردم. ما دوتا بچههاش رو میدزدیم و به سرعت از کشور خارج میشیم و بعد اون رو تهدید میکنیم که باید با کلیپی به کارهایی که کرده اعتراف کنه. بابک با تردید گفت: - و اگر اعتراف نکنه؟ سروان نیشخند زد. - مطمئنا اعتراف نمیکنه. بابک و چشمه گیج نگاهش کردن. - پس چطور میخوان اعتراف بگیرین؟ - آرمین کسی نیست که دوباره ریسک لو دادن اطلاعاتش از طرف پسرش رو به جون بخره. چشمه بهم سلقمه زد و من تازه فهمیدم که چی شد! بابک گیج نگاهم کرد. - باربد؟ سر تکون دادم یعنی آره. بابک سرش رو پایین انداخت و به فکر فرو رفت. ماهم بقیه نقشه رو درباره اینکه آرمین به احتمال زیاد خودش مدارک بیگناه بودن دانیال رو تحویل میده تا ما رو از ادامه پرونده دور کنه. -
منی که بار غم رو تا پای جون کشیدم تو رو پیدا کردم به ارزوم رسیدم
- 9 پاسخ
-
- نودهشتیا
- مشاعره با اهنگ
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
اومد بلند بشه اما بعد انگار برای چیزی عزم خودش رو جذب کرد که به سمت مادر بزرگش برگشت و گفت: - بابا دروغ میگه! تهمت میزنه! همیشه با هرکی که من دوست میشه همین رفتار رو انجام میده. اخم کردم و به جلو خم شدم و با پشت دست توی دهنش زدم. دایی ش با کلافگی گفت: - ای بابا سیاوش خان! فرهاد دو دستی دهنش رو گرفت و به من نگاه کرد. بدون توجه به برادر زنم گفتم: - پاشو گمشو لباس عوض کن که اگه جایی نمی خواستیم بریم که سالمت احتیاج باشه همین حالا سیاه و کبودت می کردم. وای بحالت اگه توی مصاحبه چیزی بگی که قبولت نکنند. فقط نگاهم میکرد. با حرص گفتم: - برو گمشو دیگه توله سگ! با ناراحتی بلند شد و بیرون رفت. زیر لب زمرمه کردم: - عنتر میمون! خالهش گفت: - انقدر بهش سخت نگیرید سیاوش خان. - اتفاقا باید بهش سخت گرفت. زیادی پرو شده. دایی ش گفت: - چه توقع ازش داری؟ خرجش رو که نمی دی، حتی کنارش نمی مونی، بعد توقع اطاعت صد درصدی داری؟ با عصبانیت گفتم: - من از هرچی باید صدش رو برای این مرتیکه گذاشتم. به کسی هم اجازه دخالت نمیدم. حواست به خودت باشه. روش رو گرفت. همون موقع صدایی اومد: - اهل خونه، چه خبر؟- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۱۸ عروس و داماد همراه با پدر روحانی و تمام مهمانان، دعاها و نیایشهای ویژه مراسم کاتولیک را اجرا میکنند. این بخش، برکت و معنویت خاصی به جشن میبخشد. عروس و داماد با پدر روحانی و مهمانان دست میدهند و با یکدیگر صلح و محبت را به اشتراک میگذارند، که نمادی از صمیمیت و وحدت است. احساس حالت تهوعم بیشتر شد. وقتی که بلند شدم و با عروس و داماد دست دادم به سختی تونسته بودن روی پام بایستم. پس از اتمام مراسم، عروس و داماد همراه با پدر روحانی، ساقدوشها و شاهدان کلیسا را ترک میکنند. این خروج بر اساس نظم خاصی و دقیقاً برعکس ترتیب ورود افراد به مراسم انجام میشود. این لحظه، پایانی باشکوه برای آیین ازدواج است و با همراهی نگاههای تحسینآمیز و آرزوهای خوب مهمانان همراه خواهد بود. بیرون که رفتیم هلهله بالاتری بهمون رسید و مردم ذوق کردن. عروس و داماد براشون دست تکون میدادن و سفیرها توی صف اول جمعیت منتظر بودن که جلو بیان و هدیههاشون رو تقدیم کنند. لبخند زدم. امروز بهترین روز زندگیم بود. ** شیش ماه بعد ** زانیا هجده ساله جاسمین پونزده و نیم ساله دزیره دوازده ساله سبا ده ساله و حسین نه ساله عبدالذهاب هفت سال و پنج ماه یک بچه دیگه هم توی شکمم بود که بخاطرش خیلی خوشحال بودم چون خیلی وقت بود بچهدار نشده بودم. شب اتاق همسر دوم دعوت بودیم. نمیدونم چرا اصرار داشت که ناهار اونجا دعوتمون کنه. لباس قشنگی پوشیدم و با خود سواد که رابطهمون خیلی عالی شده بود به اونجا رفتیم. اون زن بلند شد و احترام گذاشت. تازه متوجه شدم چرا ما رو خواسته. برای اتاقش یک میز بزرگ سفارش داده بود. برای خدمه هم کرسی زده بود. همه خانواده دور میز نشستیم. سواد پرسید: - این از کجا اومده؟ - این رو سفیری به جاسمین خانم هدیه داد و ایشون چون دوست نداشت توی کاخش میز بذاره به من هدیه داد. لبخند زدم. جاسمین بجای اینکه به من بده به اون داد؟! سواد به جاسمین نگاه کرد. جاسمین لبخند زد. - ملکه دوم خوششون اومد و من بهشون تقدیم کردم. پس اینطوری بود. همه دور میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم. در همون حال درباره جشن عروسی زانیا و همسرش و جایی که باید باشن صحبت میکردیم. من میگفتم: - دلم نمیاد بچههام از خودم دور باشن. کاش توی کاخ بمونند. - نمیشه عزیزم، اینجا خودشون حریم شخصی ندارن. - پس یک کاخی که نزدیک باشه براشون پیدا کنیم. لبخند عجیبی زد و گفت: - برنامه دیگهای براشون دارم. ** دانای رمان ** باد بهاری از پنجرهی باز تالار وزید و پردههای حریر را به رقص درآورد. در میان تالار، سواد نشسته بود، چهرهاش آرام اما نگاهش نافذ. زاکیا در کنارش ایستاده بود، و زانیا، با ردایی سادهتر از همیشه، مقابلشان ایستاده بود؛ قامتش راست، اما دلش پر از تپش. سواد گفت: - «زمان آن رسیده که طعم مسئولیت را بچشی، پسرم. فرمانداری شهر ترنج را به تو میسپارم.» لحظهای سکوت. زانیا پلک زد. شهر ترنج شهرک کوچیک اما پیشرفتهای بود که مادرش ساخته بود اما حالا اولین شهر پر جمعیت کشور شده بود و چهارصد نفر جمعیت داشت درحالی که پایتخت فقط سیصد نفر جمعیت داشت. او سر تعظیم فرود آورد. - «افتخار بزرگیست، پدرم. سعی خواهم کرد شایستهی اعتمادتان باشم.» پادشاه چیزی نگفت. تنها با نگاهی سنگین، او را سنجید. گویی میخواست بداند آیا این پسر، مرد شده یا هنوز در سایهی پدر و وزیر نفس میکشد. پادشاه اجازه مرخصی داد و اونها بیرون رفتن. زاکیا به سراغ شاهزاده رفت و لبخندی زد، اما در نگاهش چیزی از نگرانی پنهان بود. «ترنج، تنها یک شهر نیست. آینهایست از آیندهات. هر تصمیمت، هر قضاوتت، در گوش دربار خواهد پیچید. و هر لغزشت، بهانهای خواهد شد برای آنان که چشم دیدنت را ندارند.» شاهزاده آهسته گفت: - «میدانم. و میدانم که تو مراقب خواهی بود.» زاکیا سر تکان داد. - «تا جایی که بتوانم. اما از اینجا به بعد، تو باید خودت باشی. من نمیتوانم در هر جلسه کنارت بنشینم. نمیتوانم هر فرمانت را اصلاح کنم. باید بیاموزی که چگونه هم پسر سلطان باشی، هم فرماندار مردم.» زانیا لبخند زد. - «و اگر اشتباه کنم؟» - «اشتباه خواهی کرد. اما مهم این است که از هر اشتباه، پلهای بسازی. و یادت نرود—در آماسیه، تو تنها نیستی. سایهی من، اگرچه دور، اما همیشه همراه توست.» و هر دو مصمم به چشمهای هم خیره شدند. ** ترنج ** از وقتی فهمیدم که زانیا به شهرداری شهر من گذاشته شده خیلی خوشحال شدم. یک خونه بزرگ هزار و دویست متری توی شهرم بود که برای زانیا و جاسمین اختصاص دادم و هیئت سی نفره برای کارهای خونه و ده نفر برای مشورت و کارهای دولتیش آماده کردیم. اون روز پیشونی پسرم رو بوسیدم و دخترم رو در آغوش گرفتم و به همراه مادر واقعیش که هنوز هم کسی، حتی زانیا خبر نداشت کی هست به شهر ترنج فرستادمش. -
صدای ماشینها و فریاد فرماندهان، فضا را پر کرده بود. شاهزاده زانیا با زرهی نقرهای و شمشیری آویخته بر کمر، در صف افسران جوان ایستاده بود. نگاهش مصمم بود، اما در دلش، چیزی میان غرور و اضطراب میلرزید. زاکیا، با ردایی تیره و چهرهای سرد، از دور نزدیک شد. افسران به احترام کنار رفتند. زانیا ایستاد، سینهاش را سپر کرد. زاکیا با اخم گفت: - «چه کسی به تو اجازه داد در این مانور شرکت کنی؟» نگاه زیر چشمی سربازان به یکدیگر بود. او داشت بر سر شاهزاده فریاد میزد؟! زانیا خواست پاسخ دهد، اما صدای صدراعظم تیزتر شد: - «پرسیدم، چه کسی؟» زانیا بالاخره گفت: - «خودم تصمیم گرفتم. خواستم در کنار سربازانم باشم. خواستم ببینم چگونه میجنگند، چگونه میافتند.» زاکیا نزدیکتر آمد. صدایش پایینتر، اما سنگینتر شد. - «تو هنوز پادشاه نیستی، زانیا. و حتی اگر بودی، پادشاهی به معنای بیقانونی نیست. هر گامی که بیاجازه برداری، نه نشانهی شجاعت، که نشانهی بیانضباطیست.» زانیا سرش را پایین انداخت. - «فکر کردم... شاید تو خوشحال شوی. که دارم با ارتش گرم می گیرم. - «من خوشحال میشوم وقتی ببینم تو نهتنها میجنگی، بلکه میفهمی که چه زمانی باید بجنگی، و چه زمانی باید صبر کنی. امروز، به جای قدرت، بیصبریات را نشان دادی.» - «ببخشید! زاکیا نگاهش کرد. در آن نگاه، سختی بود، اما مهر هم بود. - «من از تو حساب نمیکشم. اما اگر میخواهی روزی مردی شوی که دیگران از او حساب ببرند، باید اول یاد بگیری که خودت را مهار کنی.» سپس برگشت، بیآنکه منتظر پاسخ بماند. و زانیا، در میان میدان، ایستاده بود؛ نه شکستخورده، بلکه بیدارتر از همیشه.
- 21 پاسخ
-
- 5
-
-
-
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۱۷ ** شیش ماه بعد ** مراسم عقد پسر و دخترم عالی داشت برگذار میشد. سوار ماشین سرباز خودمون بودیم و ما جلوتر از عروس و داماد حرکت میکردیم. دورتا دور خیابون مردم رقصهای محلی میرفتن و برای ما جیغ و دست میزدن. پشت سرمون ماشینی بود که سواد به زانیا هدیه داده بود و حالا با گل تزیینش کرده بودیم و زانیا و جاسمین درش نشسته بودن و برای بقیه دست تکون میدادن. برگشتم و به اونها نگاه کردم. اشک توی چشمهام حلقه زده بود. قرار بود هستیا و تکتا ساقدوش جاسمین باشن و دادا و زاکیا ساقدوش داماد. به مقابل کلیسا رسیدیم. اول ما پیاده شدیم و مردم برامون هلهله کشیدن. ما بالای پلهها منتظر عروس و داماد ایستادیم. وقتی پیاده شدن چنان هلهلهای بلند شد که گوشها رو کر کرد. زانیا خیلی محبوب بود و با وجود ولیعهد شدن دادا هنوز همه اون رو ولیعهد میدونستن. زانیا کت و شلوار مشکی با جلیقه ستش و پیراهن پوستپیازی و کراوات پوشیده بود. میتونست لباس محلی بپوشه اما خودش علاقه به لباسهای مد اروپایی داره. با لذت نگاهش کردم. این همون پسر شیش سالهای بود که برای اولین بار دیده بودمش! جاسمین هم همراهش میاومد. یک لباس سفید عروس که دامن ساتن ساده و بالاتنه حریر و آستینهای بلند داشت و دست گل کالباسی دستش بود و برای بقیه دست گلش رو تکون میداد. با اشراف و خانواده به داخل کلیسا رفتیم. مردم محلی هنوز بیرون کلیسا میرقصیدن. من صندلی اول کلیسا نشستم و داماد و شاهدها و ساقدوششهاشون هم صندلی دوم. کشیش منتظر بود. کشیش گفت: - عزیزان ما خوش آمدید! حضرت عیسی مسیح هم اکنون شاهد این مراسم عقد هستند. بعد اعلام شد که عروس و پدرش وارد میشن. همه به اون سمت برگشتن. جسیکا بازوی سواد رو گرفته بود. سواد دوست نداشت این قسمت رو انجام بده چون جسیکا رو دختر خودش نمیدونست اما من که نمیخواستم جسیکا جز دختر خوانده خاندان سلطنتی معرفی نشه هیچ خبری به پدر واقعی جسیکا ندادم. به مادر جسیکا نگاه کردم. اشک توی چشمهاش حلقه زده بود و با لذت دختری که حتی نمیتونست اعلام کنه دختر خودش هست رو نگاه میکرد. عروس به بالای سن رسید و با چشمهای اشکیش دنبال مادرش گشت اما جز یک نگاه سرسری نینداخت. سواد همون بالای سن سرویس جواهری که من بهش داده بودم رو به سر و گردن عروس وصل کرد و کاری که با هزار دعوا قرار بود انجام بده رو انجام داد. یعنی پیشونی اون رو بوسید. بعد هم اومدن و کنار من نشست. صورتش درهم بود. روم رو از اون گرفتم و حواسم رو به مراسم عشای ربانی دادم. صدای ساز و دهول هنوز از بیرون کلیسا میاومد. مراسم عشای ربانی انجام میشد. من با این مراسم مخالف بودم اما به احترام دین رسمی کشوری چیزی نمیگفتم. بعد عروس داماد روبهروی هم ایستادن. یکلحظه ناخوداگاه نزدیک بود صلوات بفرستم که حواسم رو جمع کردم. بعد سرود مذهبی شروع شد. یکی از بخشهای ویژه مراسم ازدواج کاتولیک، همخوانی سرودهای مذهبی است. کشیش یا اسقف از مهمانان دعوت میکند تا با یکدیگر این سرودهای روحانی را بخوانند و فضایی سرشار از همبستگی و معنویت ایجاد کنند. در این مراسم، عروس یا داماد از یکی از اعضای خانواده یا دوستان نزدیک میخواهند که بخشی از عهد عتیق را برای مهمانان قرائت کند. که البته این بخش را خود پادشاه بر عهده گرفت. اغلب زوجهای کاتولیک روایت آفرینش انسان در انجیل، بهویژه داستان آفرینش آدم و حوا، را برای این بخش انتخاب میکنند، چرا که این داستان پیوندهای مقدس انسانی و آغاز زندگی مشترک را به زیبایی به تصویر میکشد. در مراسم ازدواج کاتولیک، مزامیر توسط آوازخوان مذهبی از کتاب مزامیر قرائت میشود. این اشعار معنوی شامل مزامیر پاسخگو هستند، که در آن حضار پس از شنیدن کلمات خداوند، عباراتی را به عنوان واکنش و در قالب همخوانی بیان میکنند. آوازخوان بخش اصلی اشعار را میخواند و حضار با اشعار پاسخگو همراهی میکنند. پدر روحانی در بخشی از مراسم، سرودهای مذهبی را از چهار کتاب عهد جدید که زندگی حضرت عیسی را به تصویر میکشند، میخواند. این سرودها فضایی معنوی و الهامبخش را برای مراسم ایجاد میکنند. توی این مراسم کمی حالت تهوع داشتم. پس از قرائت انجیل، پدر روحانی درباره ماهیت ازدواج و عشق سخنرانی میکند. این موعظه که بخشی کلیدی از آیینهای کاتولیک است، به زوجها و مهمانان یادآوری میکند که ازدواج پیمانی مقدس و آمیخته با عشق الهی است حدس میزدم باردار باشم نام عروس و داماد]، امروز در حضور خداوند و این جمع از عزیزان گرد هم آمدهایم تا پیمان ازدواج شما را جشن بگیریم. ازدواج در نزد خداوند مقدس است و نمایانگر عهد عشق، وفاداری، و احترام میان دو نفر است که تصمیم گرفتهاند زندگی مشترک خود را با برکت الهی آغاز کنند. پیمان عروس و داماد: داماد: من، [نام داماد]، تو را، [نام عروس]، به عنوان همسر خود انتخاب میکنم. در حضور خداوند و این جمع حاضر، عهد میبندم که در شادی و سختی، در ثروت و فقر، در سلامتی و بیماری، به تو وفادار باشم و تو را دوست بدارم، تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند. عروس: من، [نام عروس]، تو را، [نام داماد]، به عنوان همسر خود انتخاب میکنم. در حضور خداوند و این جمع حاضر، عهد میبندم که در شادی و سختی، در ثروت و فقر، در سلامتی و بیماری، به تو وفادار باشم و تو را دوست بدارم، تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند. کشیش (به حضار): آیا شما، خانواده و دوستان گرامی، تعهد میکنید که در تمامی مراحل زندگی این زوج را حمایت کرده و برای عشق و شادی آنها دعا کنید؟ حضار: بله، ما تعهد میکنیم. کشیش: [نام داماد] و [نام عروس]، اکنون شما در حضور خداوند و شاهدان اینجا، پیمان ازدواج خود را اعلام کردهاید. من شما را به عنوان زن و شوهر اعلام میکنم. آنچه خداوند به هم پیوسته است، هیچکس نتواند جدا سازد. کشیش: [نام داماد]، اکنون میتوانی عروس خود را ببوسی. پس از پایان قرائت پیمان ازدواج، عروس و داماد حلقههای ازدواج را در حضور کشیش و شاهدان به یکدیگر هدیه میکنند، که نماد تعهد و عشق پایدار میان آنهاست. پادشاه در آنجا انگشتر خود را از دست در آورد و به زانیا هدیه داد. زانیا از خوشحالی نمیدونست چی بگه. این هدیه خیلی با ارزش بود و نشونه دهنده احترام پادشاه به اون بود. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۱۶ ** ترنج ** مشغول سرگرم کردن بچههام بودم. تشت پر از برگ و آیتم های پاییزی، میز اتو و ماشینهای بچه ها، و بعد سقوط ماشینها در برگهای پاییزی و صدای خش خش و شور و هیجان بچه ها بازی دوم: ۸ تا تیله آوردیم، نوبتی یک نفر تیله ها را قل میداد از روی میز اتو داخل تشت، دو نفر میگشتند و تیله ها را پیدا میکردند، همراه با دستورزی با برگها و صدای خش خش و نوازش طبیعت. ** کانال مادرانه های مشترک ** اون روزها من مجبور بودم که با ازدواج زانیا کنار بیام اما اجازه خواستم که دختری که مد نظر خودم بود رو نامزدش کنم. ** دانای رمان ** شامگاه، آرام و سنگین بر کاخ سایه انداخته بود. در اتاقی کوچک با دیوارهای پوشیده از فرشهای دستباف و نور لرزان شمع، زانیا با چهرهای گرفته به شعلهی شمع خیره شده بود. صدای در، آرام باز شد و زاکیا وارد شد. زانیا بیآنکه سر برگرداند، گفت: - «او خشمگین شد، نه؟» زاکیا آهی کشید و نشست. - «نه آنقدر که فکر میکنی. اما بله، دلگیر بود.» زانیا با تلخی گفت: - «من فقط حقیقت را نوشتم. مگر نه اینکه پادشاه باید حقیقت را بشنود؟» صدراعظم با نگاهی آرام پاسخ داد: - «آری، اما حقیقت، اگر بیهنر گفته شود، به جای روشنی، آتش میافروزد. تو باید بیاموزی که چگونه حقیقت را در لفافهی احترام بپیچی، نه برای تملق، بلکه برای بقا.» زانیا سرش را پایین انداخت. - «من از بازیهای دربار خستهام.» زاکیا دستش را روی شانهی او گذاشت. - «و من، هر روز با این بازیها میجنگم تا تو بتوانی روزی بازی را تغییر دهی. اما تا آن روز، باید زنده بمانی. باید بیاموزی که کجا سکوت، خود فریاد است.» لحظهای سکوت میانشان نشست. سپس ادامه داد: «امشب، پدرت را آرام کردم. اما فردا، شاید من نباشم. پس تو باید بیاموزی که چگونه دل سلطان را نگه داری، بیآنکه از راهت بازگردی.» زانیا به آرامی گفت: - «تو برای من پدر بودی،. اگر روزی پادشاه شوم، به خاطر توست.» زاکیا لبخندی زد، تلخ و پنهان. - «اگر روزی پادشاه شوی، پادشاهی باش که پدرت به او افتخار کند، و من نیز.» ** شیش ماه بعد ** مادر جاسمین با ذوق دستم رو بوسید. - ملکه من ممنونم! ممنونم! شما ما رو به اوج رسوندین! بهش لبخند زدم. - من از اون روز که جاسمین رو انتخاب کردم قصد همچین کاری داشتم. همون موقع در باز شد و جاسمین درحالی که هنوز لباس نامزدیش تنش بود به سمت من دوید و توی بغلم فرود اومد. - ملکه! صداش نگران بودم. دستم رو روی سرش گذاشتم. - جان ملکه؟ سرش رو بالا آورد و همینطور که پاهام رو در آغوش گرفته بود نگاهم کرد. - خدمه میگن من قرار نامزد زانیا بشم، راست میگن؟! زانیا داداش منه! پیشونیش رو بوسیدم. - تو بانوی این خانواده میشی! مامانت همه چیز رو برات توضیح میده اما حالا بریم که به رژه ارتش بخاطر نامزدی شما برسیم. ** دانای رمان ** صدای ماشینها و فریاد فرماندهان، فضا را پر کرده بود. شاهزاده زانیا با زرهی نقرهای و شمشیری آویخته بر کمر، در صف افسران جوان ایستاده بود. نگاهش مصمم بود، اما در دلش، چیزی میان غرور و اضطراب میلرزید. زاکیا، با ردایی تیره و چهرهای سرد، از دور نزدیک شد. افسران به احترام کنار رفتند. زانیا ایستاد، سینهاش را سپر کرد. زاکیا با اخم گفت: - «چه کسی به تو اجازه داد در این مانور شرکت کنی؟» نگاه زیر چشمی سربازان به یکدیگر بود. او داشت بر سر شاهزاده فریاد میزد؟! زانیا خواست پاسخ دهد، اما صدای صدراعظم تیزتر شد: - «پرسیدم، چه کسی؟» زانیا بالاخره گفت: - «خودم تصمیم گرفتم. خواستم در کنار سربازانم باشم. خواستم ببینم چگونه میجنگند، چگونه میافتند.» زاکیا نزدیکتر آمد. صدایش پایینتر، اما سنگینتر شد. - «تو هنوز پادشاه نیستی، زانیا. و حتی اگر بودی، پادشاهی به معنای بیقانونی نیست. هر گامی که بیاجازه برداری، نه نشانهی شجاعت، که نشانهی بیانضباطیست.» زانیا سرش را پایین انداخت. - «فکر کردم... شاید تو خوشحال شوی. که دارم با ارتش گرم می گیرم. - «من خوشحال میشوم وقتی ببینم تو نهتنها میجنگی، بلکه میفهمی که چه زمانی باید بجنگی، و چه زمانی باید صبر کنی. امروز، به جای قدرت، بیصبریات را نشان دادی.» - «ببخشید! زاکیا نگاهش کرد. در آن نگاه، سختی بود، اما مهر هم بود. - «من از تو حساب نمیکشم. اما اگر میخواهی روزی مردی شوی که دیگران از او حساب ببرند، باید اول یاد بگیری که خودت را مهار کنی.» سپس برگشت، بیآنکه منتظر پاسخ بماند. و زانیا، در میان میدان، ایستاده بود؛ نه شکستخورده، بلکه بیدارتر از همیشه. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۱۵ ** شیش ماه بعد ** پادشاه برای ازدواج زانیا اصرار میکرد و من همچنان سعی داشتم عقبش بندازم. توی تقویم روز زن اضاف میکنیم و من اون روز با زنهای اشرافزاده ورکشاپ نقاشی میذارم. و اون روز سواد هیچکاری برام نمیکرد... ولی اگه من زخمیترین آدم روی زمین هم بودم، باز به تو لبخند میزدم و با تو مهربون بودم. باور کن اونقدر بد باهات رفتار نمیکردم که فکر کنی اشکات بیارزشن، فکر کنی وجودت اضافیه.. داشتم زایمان سزارین رو توی جامعه راه میانداختم که البته با مخالفت قشر سنتی همراه بود که توقعش هم داشتم. من توی مهمونیهای درباری خیلی توی چشم بودم و سفیرها دیگه ترجیح میدادن بجای پادشاه با من صحبت کنند. اینها و بحثهای جانشین همیشه باعث دعوای ما میشد. دیگه کاخمون آرامش نداشت و به قولی... خانه را به آرامشش بنگر، نه به بزرگیش ** دانای رمان ** شب، آرام و سنگین بر سر کاخ فرود آمده بود. فانوسها در راهروهای باریک میلرزیدند و سایهها روی دیوارها میرقصیدند. ابراهیم پاشا، با ردایی تیره و چهرهای درهم، از تالار اصلی خارج شد و بیصدا به سوی باغ پشتی رفت؛ جایی که قرار بود دیداری پنهانی شکل بگیرد. در میان درختان پرتقال، مردی با ردایی ساده و عمامهای خاکستری منتظر بود. وزیر کهنهکار بود، از آنانی که بیشتر میدانستند تا آنچه میگفتند. زاکیا آرام گفت: - «خبرها چیست؟» وزیر نگاهی به اطراف انداخت. - نگاهش را از مصطفی برداشته. مادرش در گوشش زهر میریزد. میگوید دودو، نرمتر است، رامتر. زاکیا نفسش را بیرون داد. - «رامی که در طوفان میشکند، نه پادشاه میشود، نه پناه مردم.» وزیر با تردید گفت: - «اما تو نمیتوانی آشکارا از شاهزاده حمایت کنی. دشمنان زیادند.» صدراعظم به آسمان نگاه کرد. - «من پدرش نیستم، اما اگر پدرش خاموش است، من باید فریاد بزنم. اگر امروز نایستیم، فردا دیر خواهد بود.» وزیر آهی کشید. - «پس چه میخواهی؟» زاکیا به آرامی گفت: - «معلمی از آلمان آمده. مردی دانا و بیطرف. باید او را به زانیا برسانیم. باید او را برای روزی آماده کنیم که تاج، نه هدیه، بلکه مسئولیت شود.» وزیر سر تکان داد. - «و اگر پادشاه بفهمد؟» صدراعظم لبخندی تلخ زد. - «آنگاه، شاید جانم را از دست بدهم. اما اگر زانیا نجات یابد، ارزشش را دارد.» ** شیش ماه بعد ** با لبخند به بابا گفتم: - چقدر این لباسها قشنگ هست! بابا که چند ماه بود از ایران برگشته بود با افتخار به کت و شلوارهای برندش نگاه کرد. - همه رو همسرم برام گرفته. - همه میگفتن اون با دعا شما رو اینطور عاشق خودش نگه داشته، نگو با پول بوده. بابا زیر خنده زد و من هم خندیدم. بعد هر دو رفتیم و روی مبلها نشستیم. به بابا گفتم: - ما توی دولت نفوذی داریم اما توی قوه قضایی نه. - دیگه سواد به کسی از طرف تو اطمینان نمیکنه که برای اینکار بذارش. - پس باید یک نفر از سمت ما طوری نشون بده که انگار سمت ما نیست. چند ثانیه گیج نگاهم کرد بعد گفت: - کی منظورته؟ - همسر تو بابا. همسر تو حقوق خونده و میتونه با چند مطلب غیر مهم به عنوان جاسوسی از ما خودش رو به سواد ثابت کنه و به داخل اون تشکیلات بره. اون روزهایی بود که مردم بخاطر برداشته شدن شهردار مورد رای مردم خیلی عصبانی بودن و حتی به پادشاه عریض نامه اعتراض نوشتن و من نمیدونستم که زانیا هم نامه اعتراض آمیزی به پادشاه نوشته بود. ** دانای رمان ** هوای تالار سلطنتی سنگین بود. پردههای مخملی سرخ، نور خورشید را در خود بلعیده بودند و تنها شعلههای لرزان مشعلها، سایههایی بلند بر دیوارها میانداختند. سواد با چهرهای درهم، پشت میز مرمرین نشسته بود. نامهای در دست داشت، مهرش شکسته، خطش آشنا: دستخط زانیا. زاکیا با گامهایی سنجیده وارد شد. نگاهش به نامه افتاد، اما چیزی نگفت. امپراطور گفت: - «پسرم، به جای اطاعت، نصیحت میکند. گمان میبرد که من راه را گم کردهام.» زاکیا آرام نزدیک شد. - «اعلیحضرتا، گمان نمیکنم قصدش جسارت باشد. او تنها نگران است. نگران سرزمینی که روزی باید آن را به دوش بکشد.» سواد نگاه تندی به او انداخت. - «و تو،؟ تو که آموزگار اویی، به او نیاموختی که پادشاهی با سکوت آغاز میشود، نه با اعتراض؟» زاکیا لحظهای سکوت کرد. سپس با صدایی نرم گفت: -«آموختم، سرورم. اما گاهی، سکوت جوانی، به معنای بیتفاوتیست. و زانیا، بیتفاوت نیست. او از شما آموخته که پادشاه باید صدای مردم را بشنود— اگر آن صدا، از گلوی خودش برخیزد.» سواد لحظهای درنگ کرد. نگاهش از خشم به تأمل چرخید. - «تو همیشه خوب حرف میزنی. - «من تنها آینهام، سرورم. بازتابی از آنچه خودتان در دل فرزندتان کاشتهاید.» پادشاه آهی کشید. نامه را تا کرد و در آستینش گذاشت. - «باشد. اما به او بگو، پادشاهی را با دل نمیسازند. با عقل میسازند.» زاکیا خم شد. - «دل و عقل، اگر با هم باشند، امپراتوری را جاودانه میکنند.» و آنگاه که از تالار خارج شد، دلش آرامتر بود. میدانست که شعلهی خشم سلطان را خاموش کرده، هرچند برای لحظهای. اما در دلش، ترسی خزیده بود: تا کی میتواند این آتش را مهار کند؟