رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    767
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده

  1. اون که رفت فرهاد گفت: - چه عجب عمو این محله هم اومد. - چندبار خونه مادر اومده بود؟ - نه نیومده بود. مادرجون رو برده بود خونه ش. ابرو بالا انداختم. اخبار جدید بود. - خوب تو چرا نرفتی؟ - از زن جدیدش بدم می اومد؟ - چرا؟ مگه دیدیش؟ نوچی کشید. - ولی می دونم که عمو ازش خواسته بود که مادرجون رو به خونه شون ببره اما اون قبول نکرده بود.
  2. هفتاد و هفت - بخورید. - نمی‌خوام. - اگه بخورید قول میدم بهتون اجازه بدم توی باغ بازی کنید و بادبدک هوا کنید. زانیا با هیجان گفت: - راست میگی؟ - معلومه. همون، موقع در زدن و صبیه داخل اومد. - پادشاه می‌خواد ببینتت. بلند شدم و به اونجا رفتم. روی تخت سلطنتی که براش آورده بودن. از اون‌هایی که توی آتلیه‌های سنتی روش می‌شینند و خودم سفارش داده بودم نشسته بود. این تخت خیلی بالا بود و معمولا برای دورهمی‌های بزرگ روش می‌نشست برای همین پایین اومد و روی مبل سلطنتی دو نفره مشکی که اون هم من سفارش دادم نشست و به من گفت: - بیا بشین. نشستم و گفتم: - چیزی شده؟ - نه، فقط می‌خواستم کنارم باشی. دستم رو توی دستش گرفت و شروع به صحبت کرد اما یکم بعد فهمیدم صحبت از قسمت عاشقانه به قسمتی رفته که می‌خواد همسر چهارمش که نسبت به اون دو همسر بیشتر دوستش داره، که سومی هم مادر زانیا بود، بیاد و توی کاخ زندگی کنه. سفت ایستادم. - من با اینکار مخالف هستم. شما نمی‌تونید اون رو توی کاخ بیارید. - اما... - اگه اون رو می خوان بیارید من رو بیرون کنید. با ناراحتی گفت: - باشه، این موضوع مختومست. اما باز هم اون دختر شب توی کاخ موند. فرداش بهش گفتم: - حالا که اون قرار نیست همیشه اینجا بمونه پس موندنش توی کاخ بی‌دلیلِ، اون رو بیرون کنید. خودش پیش من اومد. - من اصلا نمی خوام موقعیت کسی رو به خطر بندازم یا همچین کاری کنم. من که فعلا بهتر می‌دیدم همه رو نگه‌دارم گفتم: - من متوجه منظورت هستم اما اینجا موندنت درست نیست. لطفا اینجا رو ترک کن. و اون هم قبول کرده بود و رفته بود و سایه سنگینش کم شد. من اون موقع سوگل رو مربی زبان فارسی زانیا گذاشتم و اون که فردی مذهبی بود کم‌کم افکار مذهبی هم بهش یاد می‌داد. گاهی هم خودم یک پولی به زانیا می‌دادم و با زاکیا می‌فرستادمش تا از طرف شاهزاده به ارتش بدن و اون محبوب‌تر بشه. فرداش خبر رسید شورشی‌ها از هرجا شد اسلحه پیدا کردن و شورش کردن. سواد هم دستور مقابله با همه اون ها رو داد و بعد هم اون فرد اصلی که اینکار رو کرده بود گرفته بود و خودش رفت برای بازجویی و دستور اعدام داد. - شما به شاهی که بخشیدتون خیانت کردید. اما سواد ترسیده بود و توی خودش بود. این اولین شورش رسمی بر علیه‌ش بود و با اینکه زود سرکوب شده بود خیلی ترسیده بودش. بابام ازم می‌پرسید: - حال سواد خوبه؟ - نمی‌دونم. حرف نمیزنه. خیلی ترسیده. خیلی همه جا جاسوس گذاشته و سختگیری کرده. مردم ازش ناراحت میشن. - سعی کن بهش نزدیک بشی. تو الان باید تسکینش باشی. من سعی می‌کردم اما سخت بود. وقتی باهاش حرف می‌زدم گوش نمی‌داد وقتی کنار هم بودیم بلند میشد می‌رفت. شب‌ها کابوس می‌دید و این باعث میشد که کمتر بخواد شب‌ها کسی کنارش باشه و دو شب در هفته‌ها هم نمی‌رفت. شنیده بودم این بهانه‌ای شده که بگن: - این دختر ایرانی نمی‌تونم برای پادشاهمون آرامش بیاره. بهتر برگرده به زن‌های اصیل خودش. حتی یکی از خواهرهای سواد سراغ زن اول رفته بود و بهش گفته بود: - - تحمل کن من خودم یک روز به اتاق پادشاه برت می گردوتم توهم طوری رفتار کن انگار هیچی نشده، باشه؟ من بخاطر حال سواد بیشتر وقتم رو با دوست‌هام و زنیا می‌گذروندم اما هر روز یک نامه امیدآور هم برای سواد می‌نوشتم و براش می‌فرستادم. یک روز هم اون یک پلاک طلا شکل پروانه برام فرستاد که دلم رو گرم کرد حواسش بهم هست و به زودی بهتر برمی‌گرده. تا اینکه سواد با یک پیشنهاد عجیب پیشم برگشت. - میای بریم چند روز توی طبیعت پیک‌نیک کنیم؟ من که از اومدن خودش کلی خوشحال بودم از این سوال تعجب کردم. - چیکار کنیم؟! - آره، خوش می‌گذره! همیشه وقتی حالم بد میشد اینکار رو می‌کردم. نگهبان‌ها محوطه رو می‌بندن و من دو سه روز اونجا می‌مونم. خوشحال بودم من رو توی این حالش شریک کرده پس گفتم: - باشه، میام.
  3. هفتاد و شیش زانیا مثل بقیه بچه‌ها شنا یاد نگرفت چون اون‌ها توی محیطی که آب داشت خودشون یاد می‌گرفتن. من به زاکیا پیشنهاد دادم توی استخر یادش بدن و اون گفت: - پس باید واستیم تا استخر کاخ آماده بشه چون توی کشور استخر نداریم. و من فکر کردم چرا نژادی که به قدرت در ورزش معروف هستن نباید توی کشورشون استخر داشته باشن پس دستور ساخت اون هم دادم و بعد فکر کردم همین کتاب‌ها که برای من میاد می‌تونه یک کتابخونه بزرگ بشه پس دستور ساخت یک کتابخونه عمومی هم دادم. بعد هم با زاکیا صحبت کردم که پدرم رو وزیر فرهنگ و هنر بذاره. چیزی که تا اون موقع سابقه نداشت. یعنی اصلا همچین وزارتی نداشتن. بابا اولین کاری که کرد یک کاباره قدیمی رو به یک سالن کنفرانسِ تریبون آزاد تبدیل کرد. چند وقت بعد با کشیش بزرگ شهر دیدار کردم. گفت: - با اینکه شما مسلمان هستین خیلی باعث افتخاره که مسیحیت رو در اسواتنی گسترش می‌دید. - من طرفدار صلح و آرامش و امنیتم جناب. چون بیشتر مردم اسواتنی مسیحی هستن نمی‌خوام جنگ مذهب راه بندازم اما اگه احساس کنم شما اون میزان از حیای اجتماعی رو که باعث بشه آمار ایذر پایین بیاد رو ندارید اون موقع موضوع فرق می‌کنه. حساب کار دستش اومد. - ما همه تلاشمون رو می‌کنیم بانوی من. - یک خواسته دیگه هم از شما دارم. - در خدمتم! براش توضیحی از فقر اسواتنی دادم و گفتم: - خانواده‌های اینجا ندارن لوازم تحریر برای بچه‌هاشون بخرن. از شما می‌خوام به پاپ نامه بفرستید و ازشون بخوان که از مردم خییر بخوان که مقداری لوازم تحریر برای ما بفرستن. - اینکار رو می‌کنم بانوی من. - ممنون، می‌تونید برید. چند روز بعد بابا که تازه به مقام وزارت رسيده بود و جهت کسب وجهه اجتماعي درصدد وصلت با خاندان اشراف افتاد و تصميم به ازدواج با يکي از دختران رجال گرفت. برای اين کار خودم لیستی شامل هجده نفر از دخترهای بزرگان تهیه کردم. در اين ليست به طور ويژه نوشته شده بود که يکي از رجال طراز اول دربار نوه زيبايي داره که تحصيل‌کرده بوده و شايستگي همسري وزير و پدر زن پادشاه رو داره. پس بابا در روز عيد شکرگذاری وقتی که همه وزرا و رجال و معاريف مملکت جهت سلام به پیشگاه سواد اومده بودند از مجدالدوله، نوه زیبایش رو خواستگاری کرد. اون مرد جواب مثبت داد و مدتی بعد بابا رو با دوستم دیبا که حالا سعی داشت فرودگاهی در اسواتنی بزنه به خواستگاری این دختر هفده ساله فرستادم و دختری که تِولان نام داشت رو بهش دادن. بعد از ازدواج زندگي اون دچار دگرگوني شد. تولان در محافل اجتماعي شرکت می‌کرد و صاحب ثروت کلاني شد و حتي در کنار فعاليت‌هاي اقتصادي خاندان و ساخته شدن پایتخت به فکر ساختن مجتمعی برای خودش افتاد که اجراي طرح اون با همکاري آلماني‌ها پيش‏بيني شده بود. اما با همه این‌ها زن خوشبختی نبود چون بابا می‌دید اینجا به دلیل جایگاهش خیلی‌ها اهمیتش میدن و گاهی در حد صحبت و خوش و بش با زن‌ها توی مهمونی‌ها و دورهمی‌ها وقت می‌گذروند. من هم همچین مشکلی با سواد داشتم. مخصوصا اینکه زن دومش زیادب دلتنگش میشد و تندتند می‌اومد کاخ که بهش سر بزنه. به سواد که اعتراض می‌کردم می‌گفت: - ببین من رو. فقط یک زن تونسته قلب من رو تسخیر کنه و اون تو هستی. بقیه چیزی برام نیستن جز یک خاطره. تویی که هم به من رنگ میدی و هم به کشورم. و با این حرف‌ها خر میشدم. بالاخره تونستیم تلوزیون بکشیم و جز مردم ثروتمند، مردم متوسط روبه‌بالا هم تلوزیون داشته باشن. فعلا آنتن طوری بود که هرچی تلوزیون آفریقا جنوبی نشون میده همون رو نشون بده اما من کلی برنامه برای اینکار داشتم. برای زانیا توضیح دادم: - می‌خوام همه بچه‌ها برنامه‌کودک ببینند. براش مهم نبود. قاشق غذاش رو سمت دهنش گرفتم. سرش رو به دو طرف تکون داد و نخورد. حوصله سر و کله زدن باهاش رو نداشتم پس غذاش رو به دایه‌ش دادم تا بهش بده. اون هم به سمت دهنش گرفت اما قبول نکرد.
  4. هفتاد و پنج به خودم اومدم داشتن ازم می‌خواستن برای مراسم آهنگ بزنم و بخونم. من ته صدایی داشتم که گاهی توی پیجم که حالا دو میلیون فالور داشت آهنگ می‌ذاشتم. صدام خیلی خوب نبود اما انگار ملکه بودنم اون رو خواست می‌کرد. گیتارم رو خواستم و تا بیارن فکر کردم چی بخونم. بعد تصمیم گرفتم چیزی بخونم که برای خودشیرینی در مقابل شوهر جان باشه. جلوی مردم و توریست‌ها شروع به زدن و بعد خوندن کردم: روی تن سردم چیکه چیکه بارون میباره انگاری که با تو دارم میشم عاشق دوباره چقدر حس خوبی به تو دارم عشق من اگه تورو میخوام دست خودم نیست آخه دوست دارم دلم میخواد آروم تو رو زیر بارون توی بغلم بگیرم و ببوسمت چشامو ببندم حلقه کنم دستامو دور تنت خیلی دارم عادت میکنم به بودن کنارت میدونی که امشب من از ته دلم میخوامت نمیزارم عشقم ثانیه ها با تو تموم شه کجا توی دنیا کسی مثل تو میتونه باشه دلم میخواد آروم تو رو زیر بارون توی بغلم بگیرم و ببوسمت چشامو ببندم حلقه کنم دستامو دور تنت مردم خیلی تشویق می‌کردن و این نشون می‌داد در کنار دلخوری‌هایی که دارن ازم راضی هم هستن. اگه خانواده شوهرم نبودن اینجا خیلی راحت‌تر میشد. شورشی که توی کشور بود چون اسلحه نداشتن خیلی زود توسط یکی از فرماندهاشون سرکوب شد. فرمانده فکر می‌کرد در مقابل سواد ارتش رو به اون بسپاره اما سواد اینکار رو نکرد و دل اون هم خیلی شکست. من نگران بودم که بعدا خودش بر علیه ما در نیاد. بعد از مراسم به کاخ برگشتیم و به اتاق سواد رفتیم تا خستگی در کنیم اما در حینش حرف‌های سیاسی هم بود. ما نگران احزاب بودیم. یک حزب داشتیم نژادگرا و یک حزب داشتیم. اصلاح‌گرا که این حزب اصلاح‌گرا مثل اصلاح‌طلب‌های خودمون خیلی دنبال غرب بودن و حزب نژادگرا خیلی دنبال کشورهای سیاه‌پوست. حزب نژادگرا اعتقاد به این داشتن که مذهب رسمی باید مسیحیت بمونه و قانون‌های اون انجام بشه و حزب اصلاح‌گرا اعتقاد به آزادی مذهب و سکولار داشتن. فعلا حزب نژادگرا با حمایت‌های من هم که حامی رییس‌جمهور آفریقای جنوبی بودم روی بورس بود و داشت خونه‌های خراب رو جمع می‌کرد و قسمتی از مسیحیت از یاد رفته در اروپا رو روی کار می‌آورد. من سپرده بودم حتما روی حجاب فرهنگی مردم کار بشه، با اینکه خودم اعتقادی به حجاب ندارم اما اینجا وحشتناک بود. وقتی ما ازدواج کردیم خرداد بود و الان مهر داشت نزدیک میشد و هوای اینجا تازه داشت قابل تحمل میشد. زن اول سواد درخواست داده بود وارد کاخ بشه و همینجا زندگی کنه. من برای اینکه دوباره با سواد سر این مسئله به مشکل نخورم خودم به دیدن زنش رفتم و پرسیدم: - چیزی اینجا کم و کسر داری؟ - اونجا خونه منه. من قبل از تو اونجا بودم. - و حالا خونه منه. من بعد از تو و به عنوان آخرین همسر سواد اینجا می‌مونم. سکوت کرد. شاید از خونسرد جواب دادن من. گفتم: - اگه چیزی کم و کسرت هست بگو برات ردیف کنم. امکان برگشت هیچ‌کدومتون به کاخ نیست. و از اتاقش بیرون اومدم تا به کاخ برگردم. ** سه ماه بعد ** ادبیات و تاریخ رو به حد معمولی یاد گرفتم. حالا استاد جغرافیا و جامعه‌شناسی خواستم. استاد جدیدی که برای جغرافیام اومده بود خیلی خفن بود. هربار نمی‌تونستم سوالی جواب بدم دستور می‌داد یک جام بیارن و پر نوشیدنی می‌کرد و یک سکه تهش می‌انداخت و می‌گفت: - یک نفس سر بکش. اینطور وقت‌ها با قدم‌های نااستوار از کلاسش بیرون می‌رفتم. اینجا مردم خیلی توی چیزهایی ماورایی بودن. نمیشد توی جمع زنانه‌ای بشینی و در اینباره‌ها حرف نزنند. من هم مشغول زنیا بودم. اون حالا یکجورایی دست من و زاکیا امانت بود و در اصل زاکیا براش پدر بود. من هم مادر صبور و مهربونش. مثلا یکبار برای پسرم کاغذ زده بودم به دیوار راهرو نقاشی کنه، چون با گواش میخواست نقاشی کنه زیر دستش هم زیرانداز پهن کرده بودم، مشغول کارهای کوچیکه بودم یکدفعه دیدم رنگ ریخته زیر پاهاش، پاهاش رفته تو رنگ، خواسته پاهاش را با کشیدن روی زیرانداز تمیز کنه، زیرانداز رفته کنار و زمین هم رنگی شده، راه افتاده سمت حمام که پاشو بشوره کل مسیر رد پای آبی افتاده، رفته توی حمام پاشو گرفته زیر شیر آب( رنگها را نتونسته بود کامل بشوره) و اومده بیرون مجددا رد پاهای خیس رنگی همه جا پخش شده. فقط گفتم: - خوب الان فکر میکنی اولین کار چیه؟ - پارچه بیارن پاکشون کنیم. - خوب اینطوری باز تا سطل پارچه ها هم رد پا میفته. یکم فکر کرد بعد گفت: - خوب اول باید پای منو بشوریم پاهاش رو شستیم خشک کردیم، پارچه آوردیم با هم تمیزکاری کردیم، در حین کار هم چندبار گفت من دوست نداشتم همه جا کثیف بشه، منم نگفتم اشکالی نداره، ولی باهم حرف میزدیم، منم میگفتم: - خوب پس معلومه تو هم کثیفی را دوست نداری، - آره، خوب الان با کمک خدمه تمیزش میکنیم و... خودش هم پای خدمه تمیزش کرد. بعد من گفتم: - خوب حالا برو نقاشیت رو کامل کن. توی بغلش گرفتم و گفت: - دوست دارم، عاشقتم، الهی زنده باشی! سه جمله ایرانی که خودم همیشه بهش می‌گفتم و این‌ها رو به فارسی خوب یاد گرفته. یک لحظه به فکررفتم که اگر دعواش کرده بودم الان تو چه وضعی بودیم! اعصاب داغون من، چشم‌های گریون بچه، و راهرو کثیف و رنگی.
  5. به فکر فرو رفتم. به فکر گذشته ها! از وقتی با اون دختر دوست شدم ورد زبونش بود: - کی میای من رو بگیری؟ من که بدم نمی اومد. دوستش داشتم ولی خیلی بچه بودیم. با همه این ها رفتم و با خانواده م صحبت کردم. اون ها اول خیلی نگران شدن که با دختری که نمی شناختمش دوست شدم اما بعد قبول کردن که بیان ببیننش. توی پارک اولین بار مامانم دیدش و چنان خوب با مادرم رفتار کرد که علاوه بر مادرم خودم هم یکبار دیگه عاشقش شدم. مادر قبول کرد به خواستگاری ش بریم و توی مراسم خواستگاری که فقط داداش بزرگش و خواهرش حضور داشتن، چون کسی دیگه رو نداشت، انقدر بهمون محبت کردن که ما دیگه شیفتش شدیم.
  6. یکدفعه گفت: - ها عمو یاسر! چقدر فرق کردی! حق داشت. مو کاشته بود، یکم بدن لتغر مردنیش جون گرفته بود و تیپ آدمیزادی میزد. همدیگه رو بغل کردم. - دیگه من رو نمیشناسی! - باور کن خیلی فرق کردی. تازه عینکی هم شدی. یاسر شیرموز رو به سمتش گرفت. - خدمت شما آقا! - ای دمت گرم! اتفاقا گرسنه بودم. فهمیدم این مدت که من فکر می‌کردم یاسر خونه مامان اومده نیومده و هم رو ندیده بودن. یاسر دستش رو دور شونه فرهاد انداخت و هر دو بی توجه به من داخل رفتن.
  7. ارت سی و نه عبدالله پنج سال در زندان موند و وقتی به خونه‌ش برگشت نه پول داشت، نه اعتبار و نه... مادر! تنها شانسی که آورد این بود که شوهر خواهرش آدم حسابی بود و مغازه مادری عبدالله اجاره داده بود و هر ماه نصف پولش رو برای عبدالله کنار می‌ذاشت. اینطوری بود که سال هزار و سیصد و سی و پنج به زندگی دوباره برگشت. اما زخمی و افسرده و دل‌مرده. عبدالله توی زندان پایتخت بود و از مرگ مادرش خبر نداشت. وقتی فهمید چه خبره حسابی گریه کرد. به خونه‌ش رفت و پولش رو برداشت تا یک مدت بدون کار کردن بتونه خودش رو جمع و جور کنه. خواهرش بهش می‌گفت: - من توی خونه دارم خیارشور می‌ذارم، تو مغازه‌ت رو راه بنداز همین ها رو بفروش. - نه، مغازه همون اجاره باشه بهتره. یک خر خرید تا باهاش رفت و آمد بکنه. خواهرش بهش گفت: - خونه‌ت زن نداره. بذار یک زن برات بگیریم زندگیت از این وضعیت در بیاد. - هردفعه زن گرفتم خونه خراب‌ترم کرد. - بالاخره اینطور که نمیشه زندگی کرد. اما عبدالله این چیزها رو نمی‌فهمید. پنج سال بود ریش و موهاش رو کوتاخ نکرده بود و مثل درویش‌ها شده بود. بالاخره اصرار خواهرش یکم وسوسه‌ش کرد. - خوب کی به من زن میده؟ زن کاباره‌ای؟ - نه داداش دیگه سراغ زن‌های خدانشناس نرو. ما یک زن خوب مثل آنا می‌خوایم. - دیگه کسی همچین دختری به من نمیده. اما خواهر اطمینان داد که یک دختر خوب براش پیدا می‌کنه. بالاخره هم یک دختر پیدا کرد. دقت کرد حتما دختر باشه نه زن بیوه یا پیر دختر که بدرد داداش دسته گلش نمی‌خوردن. باباش شاطر بود. خود دختر دوازده ساله و به نوعی دختر بچه بود که بخاطر همین سن کمش پسندش کرده بود. - این دیگه اصلا یاغی نمیشه. از همون بچگی خودت تربیتش کن. قبل از عقد عبدالله هم کم‌کم به سمت بهتر شدن زندگیش رفت. اوایل می‌گفت: - گند بزنن اون حس مزخرفی رو که هر چند وقت یه‌بار میاد سراغت و هی تو مغزت عین دارکوب می‌کوبه و می‌گه: پاشو، تن لشت رو جمع کن تو هم یه‌چیزی بشو. ببین، بقیه رفتن همه قله‌ها رو فتح کردن. اما با مرور زمان به اون حس اهمیت داد و پیشرفت کرد. یک روز عبدالله خونه بابای دختر که همسن خودش بود رفت و بعد از خواستگاری سریعی همون روز عاقد آوردن و بهار رو عقد عبدالله کردن. بهار دختری بود سرخ‌رو، بور، لپ‌گلی با چشم‌های آبی روشن. خواهر سلیقه برادرش رو می‌دونست. عبدالله زن رو خونه پدرش گذاشت تا بعد از عروسی دنبالش بیاد و خودش راه میخونه رو یادش اومد و به کاباره‌ای که دیگه به کار نمی‌اومد رفت. دوباره می‌خوری‌هاش و دختربازی‌هاش شروع شد و حتی خبر به خانواده زنش رسید. - باید زودتر دخترمون رو ببره تا از اینکارها دست برداره. دختر وقتی فهمید کلی گریه کرد. - من نمی‌خوام از اینجا برم. من از اون پیرمرد می‌ترسم. بهش می‌گفتن: - تو حق نظر دادن در اینباره نداری. احتیارت با پدرته. ما صلاحت رو می‌خوایم. اما اون همچین قصدی نداشت و خواب و خوراک ازش گرفته شده بود. - اون آقا وضع مالیش خوبه بیشتر از ما بهت می‌رسه. - من نمی خوام بهم برسه، می‌خوام پیش شما باشم. سه هفته خیلی سخت گذشت اما خبر دادن که داماد با الان بردن عروس موافق نیست. خواهرش خجالت‌زده خبر رو رسوند. - داداشم میگه دختر خانمتون خیلی کوچیکه، حداقل یک سال توی عقد باشن بعد. و دختر از خوشحالی بال در آورد. عبدالله با همنشین جدیدش خوش بود و بهش می‌گفت: - اگه باهات خوبم گند نزن چون واسه بقیه مزخرفم .
  8. هفتاد و چهار روی صندلی مخصوص ملکه کنار سواد روی سن نشسته بودم. پدرم روی صندلی پشت من نشسته بود و ملکه مادر هم روی صندلی پشت سواد. شاهدخت‌ها توی جمعیت رقص کننده بودن. واقعا که اسواتنی بهترین جشن‌ها رو داره. دوست‌هام هم پشت سرم ایستاده بودن. دیبا، سوگل، زمرد، بلوط، خانم ماه، مظفر، مهیار و سلطان هم پشت سرم ایستاده بودن. مولود قبول نکرده بود بیاد. امروز هم عروسی دو شاهزاده با دوتا عروس اروپایی‌شون بود. همه مردم دوباره ذوق داشتن. بانوان خوشگل سفید پوست. شاهزاده بزرگ‌تر بانوش یک دختر پرورشگاهی هفده ساله بود که این آگهی رو دیده بود و بعد که درخواستش قبول شده بود فرار کرده بود و برای ازدواج با این شاهزاده سیزده ساله و زندگی جدید اومده بود. عروس قبرسی شاهزاده دوازده ساله هم دختری دوازده ساله بود که خانواده فقیرش به امید زندگی ایونی‌تر درخواستش داده بودن. دلم برای اون دختر می‌سوخت. به زنیا نگاه کردم. کی عروسی پسر عزیز من بود؟ دستی هم روی شکمم کشیدم. این کوچولو جنسیتش چی بود؟ این هم به اروپایی‌ها شوهر میدم. یا اگه پسر بود زن میدم. این دایه اروپایی زنیا خیلی خوب بود و پسرکم هم الفبای انگلیسی یاد گرفته بود و ادب و نزاکتش با همه پسرهای اینجا فرق می‌کرد. خیلی چیزها فرق کرده بود. شروع به ساخت مسکن‌ها کرده بودیم. قرار بود شهر رو رنگی‌رنگی بسازیم که بدرد توریست‌ها بخوره. ایذی‌ها به شکلی که کل جهان دل سوزوند جمع‌آوری شدن. خودم هم گریه می‌کردم. چه مادرهایی که از خانواده جدا شدن و چه عشق‌هایی که وقتی فهمیدن طرفشون ایذی هست شکستی عشقی خوردن. اما نیاز به خشونت بیشتر نشد چون چند کشور اروپایی و آمریکا گفتن که می‌تونند اون‌ها رو توی کشورشون راه بدن و یک سوم اون‌ها از طرف خود دولت به اون کشورها فرستاده شدن و دو سوم هم توی اون روستا حصار گرفته رفتن که هنوز خونه حلبی داشت. البته این جمعیت که توی روستا زندگی می‌کردن سیصد و سی و سه نفر بودن. ولی این‌ها باعث شد که یک فضای بدی توی کشور بر علیه من درست بشه و مردم بخوان شورش کنند اما قبل از اون ما به زور اسلحه تا حد امکان اسلحه‌های مردم عادی رو جمع کرده بودیم و حتی نیروی نظامی توی خونه‌هاشون می‌ریختن و اسلحه‌ها رو برمی‌داشتن و قرار بود نیروی نظامی اسلحه فقط ساعت کاری دستشون باشه. از سپاه ایران درخواست نیرو برای آموزش نیروی نظامی‌مون کرده بودیم و اون‌ها هم اومده بودن و بعد از تشکیل لباس فرم مرزهامون رو قوی‌تر و نیروی ضد شورشمون رو بهتر کردن. صلیب سرخ هم چند پزشک خوب آورده بود و ما مشغول ساخت یک بیمارستان حرفه‌ای در پایتخت شدیم. خودم مشغول نوشتن کتاب‌های مدرسه شدم و به خواست من تحصیل تا دبیرستان مجانی و واجب شناخته شد. بخاطر بهتر شدن شرایط تحصیل و فرهنگ به همه کشورها اجازه داده بودیم که بیان و مدرسه خودشون رو بزنند و هرچی دوست دارن تدریس کنند. فقط یونان و یمن پذیرفتن که با وجود اینکه دوست نداشتم اسواتنی دو دینه بشه اما یمن رو قبول کردم. چندتا کشیش جدید اومده بودن و فعالیت‌های فرهنگی‌شون رو بیشتر کردن. چند هنرمند و مربی‌ورزشی از آفریقای جنوبی آورده بودم و همه بچه‌ها مجبور بودن توی دو مسجد پایتخت بعد از ظهرها یک کلاس فوق برنامه حداقل شرکت کنند. با خانواده شوهرم گاهی مشکل می‌خوردم. با اینکه باهم زندگی نمی‌کردیم اما زیاد می‌دیدمشون. مادر شوهره من به آرایش، به لباس گیر میده. فکر می‌کنم بهم حسادت می‌کنه. ولی من از این گوش می‌گیرم و از اون گوش در می‌کنم. شوهره من با آرایش مشکلی نداره. فقط رژ اگه جیغ باشه قاطی میکنه فقط و فقط به رژ گیر میده. من هم به خاطره همین رژ ملایم میزنم ولی مادر شوهرم الکی از طرف خودش ب من میگه: - پادشاه اصلا از آرایش خوشش نمیاد؛ همش میگه ترنج بدونه آرایش قشنگترِ. انقدر گفت منم ب سواد گفتم. گفتش: - از خودش میگه. من هم کاخ اون‌ها رفتنی بدتر آرایش می‌کنم.
  9. همون موقع در باز شد. - سلام سلام سلام! صدف بود. با دیدن من خجالت کشید. - ا سلام! لبخند زدم. - سلام خانم! یاسر تیز نگاهم کرد. اینکه من معدب جواب یک نفر رو بدم مشکوکش می کرد. صدف گفت: - من به اتاقم میرم. اون که رفت ما صحبت هامون رو شروع کردیم و بعد یاسر گفت: - بیا برسونمت.
  10. سلام عزیزم

    یک پشت از رمان همه بچه‌های انجمن می‌نویسی؟ 

  11. ملیکا ملازاده

    متن مذهبی

    حرفِ پراکنده نزنید و حرفِ پراکنده گوش ندهید تا ذهنتآن پراکنده نشود...! -آیت‌الله‌حائری‌شیرازی
  12. سلام

    پست بعدی رمان همه بچه های انحمن رو می نویسی؟ 

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      سلام عزیزم

      چشم حتما

  13. هفتاد و چهار بعد پیجم رو چک کردم که یازده نفر درخواست ازدواج دادن. فرم‌هایی درست کردم و بهشون دادم و منتظر خبرشون موندم. بعد به اتاق سواد رفتم. بلند شد. - کجایی تو دختر؟ دلم برات تنگ شده بود. روی صندلی هر دو نشستیم و درحالی که موهام رو ناز می‌کرد هرچی دیده بودم رو براش تعریف کردم و گفتم: - ما بیشتر از همه به پول نیاز داریم. - اگه ویزا و پاستور رو برداری عالیه! - آفریقا توریست زیاد داره. بلند شدم و با ذوق گفتم: - و ما باید بیشترین میزان توریست آفریقا رو داشته باشیم. - اما ما فقط یک کشور کوچیکیم. - برای همین می‌تونیم بهترین شهرسازی رو داشته باشیم. چیزی رو پیشنهاد داد که توی ذهن من هم بود: - باید جت شخصی بابام رو بفروشیم، خزانه خیلی خالیه اما اموال سلطنتی زیاده. - باید یک سری از زمین‌ها رو به قسمت مردمی واگذار کنیم. راستی لوازم کاخ فردا می‌رسه. - و بابات و استادهای دانشگاه هم. لبخند زدم. آینده روشنی داشتیم. شب وقت شام فرم‌ها رو نشونش دادم. گفت: - از این‌ها همین دو نفر پسندم شد. - دختر کوزوو و دختر قبرس شمالی. انتخابات عالی! - راستی ماه رمضون شروع شده من از فردا روزه می‌گیرم. سر تکون داد. - با آشپزخونه هماهنگ می‌کنم. فرداش استاد ادبیات و تاریخ آوردن. من بهشون خواستم رو گفتم. - شما از الان می‌مونید تا من اون چیزی که باید رو یاد بگیرم. - در خدمتیم بانوی من! همون‌موقع زاکیا اومد. - بانوی من پدرتون اومدن. خوشحال از جا بلند شدم. - برای استقبال ازشون هرکی توی کاخ بود رو ببرید. من هم برای استقبالشون میام. لباسی راسته با بالا تنه پولکی و دامن ساتن به رنگ گلبهی به تن داشتم و بیرون رفتم و به صبیه گفتم: - برو بگو سواد بیاد. با ذوق به باغ رفتم. پدرم رو دیدم که کت و شلوار پوشیده و کروات زده. با دیدن من خندید و جلو اومد. همه خدمه و نگهبان‌ها هئیتی ایستاده بودن و احترام گذاشته بودن. من هم خندیدم و دامنم رو توی دستم گرفتم و به سمتش دویدم. ** سه ماه بعد **
  14. ۱۶۵ ** دانیال ** برای رفتن آماده شدم. جاسوس‌هام خبر دادن که یک روز قبل از این سفر، دقیقا روز بعد از پیام من، اون‌ها به اداره رفتن. البته الینا به سرکارش برگشته بود اما اینکه با داداشش رفته بود یعنی اون هم قرار وارد بازی ما بشه. اشکالی نداره. بذار بازی کنند ببینیم چه خبره! سفر از راه رسید. همه جای ترمینال قرار گذاشته بودیم. با چشمه که دوتا بچه رو آورده بود و دنیل گشتیم و از دور دیدمشون. الینا دستی تکون داد و به سمتمون اومد. چشمه هم بچه رو دست دنیل داد و به سمت الینا رفت و محکم هم رو بغل کردن. بعد اومد و درحالی که به ما سلام می‌کرد آوا و شایان رو هم بغل کرد. خواهر و برادرش جلو اومدن. به داداشش که دقیقا شکل خودش بود فقط یکم ته ریش داشت نگاه کردم. معرفی کرد. - داداش دوقلوم مهران! مهران با نگاه کینه دوزانه جلو اومد اما لبخند الکی روی لبش نشوند و دستش رو به سمت من دراز کرد. باهاش دست دادم. گفت: - خیلی از دیدار دوباره شما خوشحالم دانیال خان، شنیدم خیلی به خواهرم کمک کردید. - سلامت باشی! من به خواهرت مدیون بودم. بخاطر من به این مشکل خورده بود. - لطف دارید! رو به خواهرش که با دنیل داشت حرف میزد کردم. انگار زیادی صمیمی به عنوان دیدار اول داشتن حرف می‌زدن. یکم نگران شدم نکنه اون هم یک نفوذی باشه. - سلام خانم! متوجه من نشد و گرم صحبت‌های آروم با دنیل بود. الینا یک سقلمه بهش زد که برگشت و خودش فهمید منظور چیه و به من نگاه کرد. - سلام دانیال خان، ممنون که کمک خواهرم بودید! جواب سلامش رو دادم و خواهش می‌کنمی گفتم. قرار بود با قطار دو تخته بریم. من و دنیل، مهران و ملینا، الینا و چشمه. شایان هم قرار بود کنار من باشه و آوا هم پیش چشمه. وارد شدیم و لوازم هدیه قطار رو برداشتیم و برامون نسکافه آوردن. همینطور که نسکافه رو می‌خوردم گفتم: - دنیل! - جان! - نبینمت نزدیک ملینا بشی. با تعجب نگاهم کرد اما روی من به‌روبه‌رو بود. - اون خواهر الیناست، حواست باشه. ممکن از توهم بخاطر نیت خودشون استفاده کنند. - اگه اینطوره چرا خودت به الینا دوباره نزدیک میشی؟ - من حواسم هست کجا قدم برمی‌دارم. پوزخند زد. - همون‌قدر که دفعه اول حواست بود؟ - احمق، من اصلا این‌ها رو با نقشه آوردم. آرمین گفته باید به اون برادرِ نزدیک بشیم. سر تکون داد و آهانی گفت و سرش رو پایین انداخت. یکم بعد در کوپه باز شد و همون پسره مهران سرش رو داخل آورد. - اجازه هست؟ - آره بیا اگه جایی برای نشستن پیدا کردی بشین. اومد و تخت اونوری رو باز کرد و روش نشست. - اون خانم‌ها رفتن یک کوپه بساط غیبت خانمانه‌شون رو باز کنند من هم اومدم اینجا. راستی چرا داداش دیگه‌تون رو نیاوردید؟ اینطور از دخترها بیشتر می‌شدیم می‌بردیم. نیشخند زدم. - پرهام کار پیدا کرده، نمی‌تونه بیاد. - بله، بله!
  15. شروع به خوردنش کردم. عجب چیزی بود. همه چیز داخلش داشت. اگه وجدان طرف با این ها راضی نمیشد کم مونده بود یک پرس سلطانی بگیره و این تو بندازه. - عچب چیزیه! - یک لیوان میگم ببندن ببر برای فرهاد. دریا گفت: - باشه از یکجا نزدیک خونه شون بگیریم. الان باید بیاد خونه ما تا لباس عوض کنه و برنامه مهمونی رو بچینیم. گفتم: - مهمونی چی؟ - می خوایم برای تولد دریا مهمونی بگیریم. شما باید توی اون مراسم مخش رو بزنیدـ - آب شنگولی هم دارید؟
  16. ملیکا ملازاده

    متن مذهبی

    به جایِ روز شماری برایِ محرم برای غدیر روزشماری کنید!! غدیر و دست بالا رفته‌یِ علی ع را جدی نگرفتند که سر حسین ع بر نیزه ها رفت...
  17. ملیکا ملازاده

    متن مذهبی

    روز ولادت امام هادی مبارک باشه 😉
  18. - آهان! و دیگه چیزی نگفت. اون رو به اپارتمانی توی وسط های شهر برد و بعد به سمت خونه رفتیم. هر دو می خندیدن. یاسر گفت: - ایول بابا خوب ادا کردی. - برو گمشو یارو. با اون کوفتی که به خوردم دادید. -؛ قهوه رو میگی؟ با حرص گفتم: - آره بابا. - فدای سرت! خودم چیزی برات میگیرم که حال کنی. بعد جلوی یک ابمیوه فروشی نگه داشت و چند دقیقه بعد یک شیرموز که سرش پر بود جلوم گذاشتن. - شیرموز مخصوص! نوش جانت!
  19. ۱۶۴ ** الینا ** شب مازیار می‌خواست اونجا بمونه. با تعجب گفتم: - یعنی چی؟! - می‌خوام گذشته رو از دلت در بیارم. - گذشته اینطور از دلم در نمیاد. من الان آمادگی اینجا موندنت رو ندارم. با تعجب گفت: - چرا؟! تو دلتنگ من نیستی؟ وای خدا این بشر چقدر رو داشت. - نه دلتنگت نیستم. الان نمی‌خوام ببینمت مازیار. - اما من شوهرتم! - تو شوهر نیستی، تو دشمنی، قاتل جونی. با عصبانیت داد زد: - تو حق نداری اینطوری با همسرت صحبت کنی. - توهم حق نداشتی اونطور با زنت رفتار کنی. - اون گذشته، بیخیالش شو. عصبانی داد زدم: - گورت رو گم کن. تنها راهی که می‌تونم پیش پات بذارم برای اینکه نکشمت اینه که گورت رو گم کنی. با عصبانیت نگاهم کرد بعد برگشت و رفت. ** دانیال ** بابک سه روز زودتر به مشهد رفت و من هم که تازه خبر گرفته بودم الینا به خانواده‌ش برگشت و بی‌خبر بودم که با مازیار می‌خواد چیکار کنه بهش پیام دادم: * می‌خوام به مشهد برم. زیارتی. اگه توهم میای بیا بریم. چشمه هم میاد. تا شب منتظر پیامش بودم. جواب داد: * میام، دنیل رو هم بیار من خواهر و داداشم هم میارم. بهشون گفتم نیازی به این دارم که سفر برم و همه چیز رو فراموش کنم. گوشی رو توی دستم فشردم. اون می‌خواست من رو به خواهر و برادرش معرفی کنه. حتما دیگه قصد زندگی با مازیار رو نداشت وگرنه اون‌ها می‌دونستن که بین ما رابطه‌ای بوده پس چرا باید معرفی‌مون می‌کرد! ** الینا ** مهران روبه‌روی سرهنگ ایستاده بود. سرهنگ گفت: - شما آماده هستید؟ - من آماده هستم قربان. - ما وقت کافی برای آموزش شما نداشتیم اما می‌دونیم که می‌تونید نفوذتون رو ادامه بدید. بعد به من نگاه کرد. - وقتی تو خونه دانیال بودی آرمین به وسیله برادرت قصد داشت جاسوسی تو و حتی دانیال رو بکنه. اما اون انقدر باهوش بود که خیلی زود با ما در میون گذاشت و جاسوس ماهم شد. بهت‌زده گفتم: - اما اون خودش به من شک کرده بود. مهران گفت: - ببخشید.... آره، شک کردم. شگ کردم چون می‌دیدم تو واقعا عاشق دانیال شدی. من خیلی تعقیبتون کردم. از دم همون خونه اجاره‌ایت با نیوشا تا دم خونه دانیال. بیرون می‌دیدمتون. من خواهرم رو می‌شناسم. اون نگاه، نگاه یک دختر عاشق بود. من فقط بهش نگاه کردم که سرهنگ گفت: - نقشه ما هنوز تموم نشده. ناراحت نگاهش کردم. - من دوباره نمی‌تونم. دانیال من رو بخشید، با همه کارهایی که باهاش کرده بودم. - تو قرار نیست خیلی جلو بری اما قرار خیلی جاها همراهش باشی.
  20. پارت سی و هشت خواهرشوهر نگران می‌گفت: - اینجا چه خبره؟! و بالاخره بیرون رفت تا ببینه چه خبر هست و اون هم داخل نیومد. الکساندرا آخرین زور رو زد و با صدای گریه بچه آروم گرفت و به خواب رفت. چشم که باز کرد چند مرد غریبه رو کنارش دید. اول ترسید اما رنگ روشن و موهای بورشون بهش آرامش داد. - ما از سفارت آلمان اومدیم! الکساندرا چند ثانیه نگاهشون کرد بعد آروم آروم شروع به گریه کرد و گفت: - من اینجا خیلی عذاب کشیدم. مرد دستی روی موهاش کشید. - به من بگو چی بهت گذشته. الکساندرا اهمیت این سوال رو درک کرد با وجود اینکه براش سخت بود همه چیز رو تعریف کرد و همینطور که اشک می‌ریخت تازه متوجه میشد چقدر وحشتناک بود. افراد سفارت خیلی عصبانی بودن. - اون خانواده رو گرفتن. حالا شما رو باید به تهران انتقال بدیم. ما از اون‌ها شکایت می‌کنیم و کارهای رفتن شما رو درست می‌کنیم. - بچه‌هام؟ - اون‌ها رو هم براتون می‌گیرم. نمی‌ذارم کسی که رگه آلمانی داره اینجا بمونه. الکساندرا تحت تاثیر حرف‌های اون‌ها گفت: - اون‌ها نمی‌ذارن. - به اون‌ها ربطی نداره. - بچه سومم چی هست؟ مرد به سردی که هنوز بخاطر ناراحتی از تحقیر این هم‌وطنش داشت گفت: - دختره. - اسمش رو امیلی می‌ذارم. - مبارکه! الکساندرا رو با یک ماشین آلمانی به بیمارستان بردن تا مطمئن بشن سالمه اما دکتر گفت: - اینکه زاییده چرا آوردینش؟ - عوارض از زایمان بد نداره؟ دکتر خنده‌ش گرفت. با همون ماشین در حالی که هر سه دخترش و یک خانم آلمانی که رفیقش شده بود همراهش بود به تهران انتقالش دادن. راه طولانی و بیماری که هنوز نرفته بود و زایمان تازه حال الکساندرا رو بد می‌کرد اما همین که قرار بود نجات پیدا کنه خیالش راحت شد. توی راه براش تعریف کردن: - اون دکتر مجبور شد یک ماه بایسته تا کسی رو پیدا کنه که نامه تو رو به شهری بیاره و به کسی بده که اون به تهران بیارش. سیستم پستی اینجا افتضاحه. - اون دکتر خیلی به من لطف کرد! - ما ازش با هدیه خیلی خوبی قدردانی کردیم و کمکش می‌کنیم در بیمارستان خوبی در پایتخت فعالیت کنه. الکساندرا درحالی که از درد جابجا میشد گفت: - چه بلایی سر اون و خانواده‌ش میاد. - نمی‌ذاریم این ماجرا بی‌تاثیر بمونه. باید تاوان پس بدن. - مادر و خواهرش بی‌گناه هستن. سر تکون داد یعنی باشه. یک ماه الکساندرا توی اتاق خوب و امنی توی سفارت موند و یک نفر هم کمکش می‌کرد که از بچه‌هاش مراقبت کنه. کار محکوم کردن عبدالله طول کشید چون بنظر قاضی هیچ جرمی اتفاق نیفتاده بود. - اون محرمش بود، نبود؟ با رضایت خودش همسرش شده بود. ولی آلمانی‌ها انقدر تلاش کردن که مجبور به محکوم کردن عبدالله شدن. اون به پنج سال زندان محکوم شد. خانواده‌ش خیلی اصرار داشتن که بچه‌ها رو پس بگیرن اما دستشون به جایی بند نبود و الکساندرا به آلمان رفت و اونجا بعد از سپری کردن مدتی روان درمانی خاطرات خودش در ایران رو نوشت و یکی از کتاب‌های پر فروش شد و بچه‌هاش رو همونجا بزرگ کرد.
  21. یاسر گفته بود با کلاس ها قهوه می خورن. بعد هم سعی کردم دیگه بهش محل ندم فکر نکنه هولم. اون هم چیزی نگفت. یاسر هی داشت برای دریا از کمالات الکی من می گفت و دریا هم با تعریف هاش بزرگ ترش می کرد و الماس هم گوش می داد. سفارش ها رو اوردن. نامردها خودشون شیرموز سفارش داده بودن من رو مجبور کرده بودن قهوه سفارش بدم. برداشتم و یکم مزه کردم. به سختی چهره م رو نگه داشتم تا واکنشم توی چهره معلوم نباشه. مزه زهرمار می داد! بعد بلند شدیم و هر چهارتا بیرون رفتیم. یاسر ماشین رو روشن کرد و زنش کنارش نشست و ما دوتا عقب ماشین. حرکت کردیم. من خودم رو یکم کنار کشیدم تا این دختر اذیت نباشه. ازم پرسید: - تا کی هستید؟ - فعلا قصد دارم حداقل یکی دو ماه بمونم.
  22. گیج ایستاد و به دور و بر نگاه کرد. - کجان؟ - اینجا کافی‌شاپی چیزی نداره؟ - چرا. و حرکت کرد و من هم دنبالش راه افتادم. به کافی‌شاپ که رفتیم دیدیم اون دوتا نشستن. یاسر برای ما دستی تکون داد. الماس پوف آرومی کشید و به سمت اون‌ها رفتیم. قبل از نشستن صندلی رو برای الماس کشیدم. اون خیلی عادی رسید اما یاسر خیالش راحت شد که همه چیز رو انجام دادم. منو رو سمت من گرفت. - منتظر شما موندیم و انتخاب نکردیم. نگاه نکرده منو رو به الماس دادم. از دستم گرفت و نگاه کرد و گفت: - من شیرکاکائو می‌خورم. منو رو پس دادم و گفتم: - برای من قهوه.
  23. دوست دارم در حال نگاه کردن عکس هات بمیرم #رهبرشهیدم
×
×
  • اضافه کردن...