رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    767
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده

  1. ملیکا ملازاده

    متن مذهبی

    شایعه شهرکرد و همدان آب ندارد آنوقت ایران بزرگترین تصفیه خانه آب شیرین کن خاورمیانه در کربلا می‌سازد... ❇️ پاسخ 1⃣ بر خلاف ادعای فوق، تصویر منتشر شده مربوط به تصفیه خانه فاضلاب شهر کربلا است که با مشارکت یک شرکت خصوصی ایرانی به نام گروه صنعتی "بوذرجمهر" ساخته شده است. 🔺گروه صنعتی بوذرجمهر بزرگترین تولید کننده صنایع و تجهیزات قالب‌های فلزی بتن در خاورمیانه است و در داخل و خارج از کشور پروژه‌هایی در دست دارد که مشارکت در چندین پروژه برج سازی و تونل سازی در امارات نمونه‌هایی از این پروژه‌هاست که موجب افتخار ایران، صادرات مهندسی، اشتغال آفرینی و ارزآوری است ‌ 2⃣ طرح این شایعات سطحی و دوگانه سازی های عوامانه‌ی کوچه‌بازاری، فارغ از اینکه عیار علمی پایین طراحان این شبهات را نشان میدهد از نظر زمانی نیز در آستانه اربعین توسل دشمن به این دروغ و دوگانه سازی عرب و عجم حکایت از بغض دشمن نسبت به اربعین دارد.
  2. تنها حاکم در ایران که پول با عکس خودش ضرب نکرد
  3. سلام

    چرا نبض مرگ جدید نمی ذاری

    1. ghaazal

      ghaazal

      سلا عزیزم

       درگیر امتحانا بودم این چند وقت، امروز فردا می‌ذارم حتما🫶🏻

  4. ۱۱۹ - به اتاق بریم، صحبت می‌کنیم. چشمه در حالی که نگران نگاهش بین صورت‌های پژمرده ما می‌گشت گفت: - حق با این‌هاست. بریم بابک جان. همه به سمت آسانسور رفتیم و سوار شدیم. بابک تمام مدت به زمین خیره شده بود. انگار ترسیده بود. به اتاق که رسیدیم همه نشستیم و سروان ماجرا رو تعریف کرد. بابک و چشمه قشنگ یک دقیقه‌ای سکوت کردن و بعد چشمه گفت: - حالا قرار چیکار کنیم؟ من که بغض گلوم رو گرفته بود توضیح دادم: - فکر نکنم کاری از دستمون بر بیاد. بابک چند ثانیه گیج نگاهم کرد و بعد گفت: - یعنی چی؟! سکوت کردم. - با توام! یعنی چی؟! وقتی دید باز هم جوابی نمیدم بلند شد و داد کشید: - معلوم هست چی داری میگی؟! دانیال نمی‌تونه اعدام بشه! نمیشه اعدام بشه! چطور اصلا در اینباره صحبت می‌کنی! چشمه با گریه گفت: - اگه اعتراف کنه کار برادرش هست چی؟ سرگرد بجای من با صدای آرومی جواب داد: - دیگه فایده‌ای نداره! کسی این رو باور نمی‌کنه. مخصوصا اینکه پوریا هم پیدا نشده. بابک داد کشید: - پیداش می‌کنیم. کل کشور رو دنبالش می‌گردیم، اصلا کل دنیا رو دنبالش می‌گردیم. سروان گفت: - بابک جان، آروم باش! - یعنی چی آروم باش؟ اگه برادر خودتون هم بود اینطور ساده می‌گرفتین؟ اصلا من باید با آرمین صحبت کنم. اصلا خودم گردن می‌گیرم. چشمه بلند شد و در حالی که خودش هم گریه می‌کرد گفت: - بابک تو رو خدا! داری من رو می‌ترسونی! بابک یک کنار فرو ریخت و شروع به گریه کرد. ** دنیل ** هیچ خبر جدیدی از بابک این‌ها نبود. روزهام با نگرانی می‌گذشت. دوشنبه که دیدن دانیال رفته بودم سراغ چشمه و بابک رو گرفته بود و من فقط بهش گفتم: - ازت دلخور بودن که خودت همه چیز رو گردن گرفتی و نخواستن بیان. اون چیزی نگفته بود و بحث دیگه‌ای رو پیش کشیده بود. حتی توی حرف‌های روزمره‌ش اعتراف نمی‌کرد کار پرهام هست که صدایی ضبط نشه و... دقت کرده بودم که لاغرتر شده و روی ته ریشش تو شاخه ریش سفید بود. می‌دونستم زندان یا ترس از اعدام این بلا رو سرش نیاورده و خیانت دوباره برادرش به این حال انداختش. حال من هم بهتر از اون نبود. تمام روز نوشیدنی می‌خوردم و بیحال بودم اما نوشیدنی باعث نمیشد غصه‌هام رو فراموش کنم و همچنان غصه همراهم بود و روزی چندبار عر می‌زدم. با هرکسی که به واسطه کار آرمین آشنا بودم ارتباط می‌گرفتم و ازشون کمک می‌خواستم. چندبار هم سعی کردم با آرمین ارتباط بگیرم اما حاضر نشد. توی آخرین دیدارمون دانیال به من گفت: - یک قولی بهم بده. - هرچی بگی قبوله داداش. - قول بده اگه من اعدام شدم تو توی دم و دستگاه آرمین نمی‌مونی. این قول رو بهم بده که هرطوری شده بیرون بیای. از اون طرف افراد دانیال بودن که تا حالا به من محل سگ نمی‌ذاشتن اما حالا مثل سگ برام دم تکون می‌دادن چون از حالا من رو دست راست آرمین و جانشینش می‌دونستن اما من نه این رو می‌خواستم و نه واقعیت داشت. خودم متوجه بودم که آرمین بهم زیادی بی‌توجه هست و من رو هیچ‌وقت جای دانیال نمی‌ذاره و من هم ترجیح می‌دادم دانیال رو داشته باشم تا قدرت رو. حنانه خانم هم خیلی حالش بد بود. بیشتر وقت‌ها گریه می‌کرد و می‌گفت: - خدایا این پسر رو نجات بده! خدایا این پسر خیلی مظلوم هست بهش رحم کن! هزار جور نذر و نیاز براش کرد. هر روز هم می‌پرسید: - بابک خبر جدیدی نداد؟ و جواب من نه بود. یکبار که آرش عوضی به بهانه سر زدن به بچه‌ش اومده بود به من گفت: - اگه دانیال اعدام بشه اموالش مصادره میشه؟ من که از این حرفش حرصم گرفته بود بزور جواب دادم: - نه. - پس یادت نره. پسر من هم جز برادرهای دانیال هست. به اون هم باید ارث برسه. وای بحالتون اگه بخوان سر من رو کلاه بذارید. قانونی جلو میرم. اگه دانیال بود حتما یک مشت توی صورتش خالی می‌کرد اما من که از درگیری می‌ترسیدم فقط داد زدم: - گمشو از این خونه بیرون، پسرت هم ببر. تا وقتی دانیال نیاد برای قلاب ماهی‌گیری تو توی این خونه جایی نیست. اون غرغری کرده بود و رفته بود و من همونجا نشستم و گریه کردم. جز این درد دیگه‌ای هم داشتم و اون هم این بود که مادرم هیچ اهمیتی براش این اتفاقا نداشت. کاش حالش خوب بود که می‌رفتم توی بغلش و هر دو غصه برادرم رو می‌خوردیم. هر دو غصه پسرش رو می‌خوردیم. خانواده مادری خیلی هوامون رو داشتن. با اینکه باور کرده بودن که دانیال اینکار رو کرده دست تنهامون نمی‌ذاشتن.
  5. ۱۱۸ سرگرد با زهرخند گفت: - چرا نتونه؟ - آخه اون‌ها پسرهاش هستن.. و بازوهاش. - مطمئن باش تا جایگزین براشون پیدا نکرده باشه همچین کاری نمی‌کنه. لب‌هام رو روی هم فشار دادم و گفتم: - پس باید نقشه رو عوض کنیم. - چرا؟ - اگه اینطور که شما می‌گین باشه نمی‌تونیم بچه‌ها رو بدزدیم و بعد منتظر بمونیم که پرهام بیاد و اعتراف کنه چون تا اون موقع آرمین کشتش. هر دو یکم سکوت کردن و بعد سرگرد گفت: - حق با شماست! اما چیکار باید انجام داد؟ - باید همین حالا داخل بریم و بچه‌ها رو گروگان بگیریم و منتظر بمونیم تا بیاد و مستقیم مجبور به اعترافش کنیم. - باید با سرهنگ هماهنگ بشم. سر تکون دادم. اون به سرهنگ زنگ زد و بعد از توضیح همه اتفاق‌هایی که افتاده بود کسب اجازه کرد و سرهنگ هم با نقشه جدید موافقت کرد. سروان اسلحه‌ش رو آماده کرد و گفت: - ممکن همین هم یک تله باشه پس همه باهم نریم بهتر هست. سرگرد به من گفت: - شما اینجا بمونید. - بسیار خوب! بیسیم رو توی گوشم گذاشتم و اون‌ها داخل رفتن. با استرس منتظر خبر خاصی موندم. نه صدایی از بیسیم اومد و نه از توی خونه اما بیست دقیقه بعد دیدم همه سالم و با آرامش از خونه بیرون اومدن و توی ماشین نشستن. نگران پرسیدم: - چی شد؟! - هیچ راه ارتباطی با پوریا نیست. پرستار هم هرکاری کرد نتونست ارتباط بگیره. - خوب چرا اومدین؟! سروان گفت: - فقط یک پیغام از آرمین اونجا بود. دنبالش نگردید، هیچ‌وقت پیداش نمی‌کنید. مشتم رو به صندلی کوبیدم. - لعنتی! بی‌قرار بودم اما یک چیزی به ذهنم رسید. - اگه قرار پرهام هیچ‌وقت پیدا نشه پس تکلیف بچه‌ها چی میشه؟ سرگرد شونه‌ای بالا انداخت. - من چمدونم! به من هم ربطی نداره. - مادر اون بچه‌ها ترکشون کرده. الان سرپرستی‌شون با عموهاشون هست. - اینجا ایران که نیست. اصلا نمی‌فهمیدن من چی میگم. - باید بچه‌ها رو برای عموهاش ببریم. - ای بابا! - ما که الان پاسپورت داریم پس بچه‌ها رو ببریم. سروان گفت: - اگه نیاز باشه خود دولت اینجا دنبال خانواده بچه‌ها می‌گرده. الان باید به فکر رزم‌آور باشیم. دوباره یاد دانیال افتادم و دلم گرفت. - یعنی همه کارهامون الکی بود؟ بعد یاد پرستار افتادم. - تا الان حتما پرستار به پلیس زنگ زده. - به همه‌شون بیهوش کننده دادیم. تا بیست و چهار ساعت خواب هستن و تا اون موقع ما از کشور خارج شدیم. - پس زودتر بریم. حرکت کردیم و تمام ذهن من سراغ دانیال بود. قلبم حسابی گرفته بود. یعنی هیچ راهی برای نجاتش نبود؟ من همین که می‌دونستم هست و حالش خوبه از زندگی راضی بودم ولی حالا دانیالم رو... دانیال عزیزم رو اعدام می‌کردن. انگار کل دنیا روی شونه‌م سنگینی می‌کرد. اون پسر مهربونی که هیچ‌وقت به چشم هوس نگاهم نکرد و هیچ‌وقت پاش رو از گلیمش درازتر نکرد. به هتل که رسیدیم چشمه و بابک توی لابی منتظر ما نشسته بودن و با دیدنمون به سمتمون دویدن. بابک با نگاه نیمه ترسیده و نیمه امیدوار گفت: - چی شد؟! نگاهم رو گرفتم. چطور به این خانواده باید توضیح داد که قرار برادرشون رو از دست بدن؟ سرگرد گفت:
  6. سلام

    ملکه اسواتنی رو خوندی؟ چطور بود؟ 

    1. پری بانو

      پری بانو

      سلام خوشگلم.

      بله خلاصه زیبا و مجذوب کننده‌ای داشت که اینقدر پر طرفدار بود. همچنین خوب ادامه دادی و عالی بود خلاصه.

      تو تموم مراحل نوشتنت قلمت مانا

    2. ملیکا ملازاده

      ملیکا ملازاده

      خیلییی لطف داری

  7. ۱۷ وقتی که بیرون رفتم صدایی رو از پشت سرم شنیدم: - الینا خانم! الینا خانم! به چشمه نگاه کردم که صورت اون هم نشون می‌داد که توقع این اتفاق رو داشت. به سمت عقب برگشتم و به بابک نگاه کردم. قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه با چشم به اتاق خودمون اشاره کردم و گفتم: - دنبالم بیان. هر سه باهم به اتاق ما رفتیم. من و چشمه روی تخت و بابک روی زمین نشست. بابک گفت: - من می‌خواستم بپرسم... - می‌دونم چی می‌خوای بپرسی. سکوت کرد و منتظر ادامه حرف من موند اما بجای من چشمه صحبت کرد: - حقت بود که زودتر این ماجراها رو بدونی اما خوب به دلایلی که واضح هست نشد. بابک منتظر نگاه می‌کرد. چشمه همه چیز رو تعریف کرد. از عاشقی باربد گرفته تا شرط نیوشا و کار باربد با دانیال و حتی دانیال دنبالش رفت و اون برنگشت. این قسمت رو که گفت رنگ بابک رفته بود. مدتی سکوت کرد و بعد گفت: - من فکر می‌کردم دانیال... دانیال نمی‌ذاره که باربد رو ببینیم. - خود دانیال خواست شما اینطور فکر کنید. اون قصد داشت باز هم از آبرو و احساسات برادرهاش محافظت کنه. بابک چندبار مشتش رو به پاش کوبید. یکدفعه من فرصت رو مناسب دیدم که چیزی که از سرهنگ شنیده بودم رو مطرح کنم: - دانیال خیلی به عزیزانش و مخصوصا برادرهاش وابسته هست و همیشه از اون‌ها ضربه خورده. بابک سرش رو بالا آورد و سرزنش‌آمیز نگاهم کرد. می‌دونستم روی حرفم به خودم هم برمی‌گرده. با پرویی بی‌توجه به نگاهش ادامه دادم: - اما با همه این‌ها هیچی به اندازه جدایی عزیزانش به اون آسیب نمیزنه. چشمه که متوجه شد که چیکار دارم می‌کنم سریع حرف من رو گرفت و ادامه داد: - دانیال خیلی برای عزیزانش بخشنده هست. شاید هم بخاطر ترس از دست دادنشون هست که حاضر هرچیزی رو ببخشه. من هم چیزی رو اعتراف کردم که احساس کردم الان نیاز هست: - حتی دانیال چندبار به من رسوند که می‌تونیم بهم برگردیم. نگاه متعجب جفتشون روی من بود و من از خجالت سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم و تا صدای بسته شدن در نیومد و نفهمیدم که بابک رفته سرم رو بالا نیاوردم. سرم رو که بالا آوردم دیدم چشمه همچنان متعجب بهم زل زده و نگاه من رو که دید گفت: - جدا؟! صبح که مطمئن بودیم پوریا سرکار هست به سمت خونه‌ش رفتیم. البته فقط ما مامورها. من داشتم زیر لب آیت الکرسی می‌خوندم. سروان پرسید: - چی می‌خونی؟ - آیت الکرسی! سرگرد زیر لب گفت: - خدا کنه خوب پیش بره! - ان شاءالله که خوب پیش میره. دزدیدن دوتا بچه نباید کار سختی باشه. - اما آرمین می‌دونه و ممکن هست سنگ جلو پامون بندازه. سروان بجای من جواب داد: - آرمین اگه می‌خواست سنگ جلو پامون بندازه از همون اول آدرس رو نمی‌داد. راه‌هایی برای پیچوندن بود. آرمین می‌دونه که پرهام مهره سوخته هست. من که از این نظریه متعجب شده بودم گفتم: - اگه اینطور هست چرا خودش پرهام رو تحویل نمیده؟ - چون اون دو مهره سوخته داره. اول متعجب حرفش نشدم و بعد زیر لب گفتم: - وای! و دوباره گیج نگاهش کردم. - اگه اینطور هست ما چیکار می‌تونیم بکنیم؟ - ما باید قبل از اینکه آرمین پرهام رو بکشه ازش اعتراف بگیریم. - اون نمی‌تونه هم پوریا و هم دانیال رو بکشه. نمی‌تونه هر دو پسر و بازوهاش رو از دست بده.
  8. باهاش دست دادم. کنار من نشست و فرهاد رو هم کنارش نشوند. - چرا این خوشگل پسر ناراحت بود؟ نوچی کشیدم و گفتم: - اون رو ول کن. آماده هستی بریم؟ - بذار یک چای بخورم بعد. چای رو آوردن و اون مشغول خوش و بش شد. از اینکه می‌دیدم برادر و خواهر زنم به اون بیشتر از من احترام می ذاشتن حرصم می گرفت. از اینکه مادرم هم اون رو بچه سوگلیش می دونست و مرتب قربون صدقه ش می رفت حرص می خوردم. برای همین نذاشتم تا آخر چایش رو تموم کنه و سقلمه ای بهش زدم و با حرص گفتم: - اه، بریم دیگه. - باشه، باشه! لیوان چایش رو زمین گذاشت و حرکت کردیم. توی ماشین از آینه به فرهاد نگاه کردم. - یادت نشه چی بهت گفتم. با اخم روش رو گرفت و چیزی نگفت. به مدرسه که رسیدیم لبخند زدم.
  9. سلام خسته نباشید

    می خوام رمانبان بشم

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      سلام وقت شما هم بخیر

      مدیر محترم با شما ارتباط می‌گیرن

      @هانی بانو

  10. من خیانت کنم تا اخر عمر با مادرت حرف نزنی یا تا اخر عمر اینترنت نداشته باشی
  11. هر کدوم رودتر میمیرم کربلا یا ترکیه؟
  12. صدای یاسر بود. زیر لب زمزمه کردم: - خبر مرگ تو و زنت! در باز شد و یاسر درحالی که دستش روی شونه فرهاد بود داخل اومد. حتما قبل از بیرون رفتن فرهاد اون رو دیده بود. قیافه فرهاد هنوز مغموم بود و سرش پایین بود. همه برای احوال پرسی با یاسر بلند شدن و فقط من بودم که بهش محل سگ هم ندادم و نشسته بودم. انتر فکر می کرد آدم شده. خودش جلو اومد و دستش رو به سمت من دراز کرد.
  13. ملیکا ملازاده

    متن مذهبی

    ⌝کہ خدا تنـ ـهاپناه است؛به هنگاﻣ‌ غم ࣫͝ ⌞♥️
  14. اوایل زندگی مشترک بود. صبح که می‌خواست از خانه بیرون آید، همسرش گفته بود که برای ظهر چیزی ندارین؛ فکری کن. و اکنون در کوچه پس‌کوچه‌های منتهی به مدرسه نواب یادش آمد که چه سفارشی به او شده‌است. «دست کردم توی جیبم. جیبهای بالا که هیچ نداشت... جیب پایین... حدود چهار ریال یا چهار ریال و ده شاهی... بود... بی‌اختیار خنده‌ام گرفت... و گفتم الحمدلله... واقعاً هیچی نداشتم... این طور نبودم که ... مثلاً [بتوانم بروم] از فلان کس بگیرم یا از توی بانک بردارم، نه. نه یک ریال ذخیره، نه یک امکان... در چنین مواقعی خیلی به من فشار می‌آمد.
  15. دارم میرم به امام حسین بگم رهبرم رو کشتن
  16. ۴۷ اول شروع به فروختن لوازم خونه بود. بهار باورش نمیشد. وقتی عبدالله چیزی برمی‌داشت که بره بفروشه بهار اون رو می‌گرفت و می‌گفت: - تو رو خدا نبرش! آخه چرا لوازم خونه‌مون رو می‌بری؟! - دستت رو بکش زن! - عبدالله خواهش می‌کنم! خواهش می‌کنم! اما تنها چیزی که نصیبش میشد لگدی بود که از اون وسیله دورش می‌کرد. جز مواد عبدالله برای چیز دیگه‌ای هم نیاز به پول زیادی داشت.
  17. ۱۱۹ گروه‌های مختلف دانشجویی برای این که امکان اظهارنظر در امور مختلف را پیدا کنند، نیاز به تشکیلات داشتند. انجمن‌ها دانشجویان برچیده شده بودند و دانشجویان ضرورت احیای انجمن‌های دانشجویی را احساس می‌کردند. دانشجویان اکثر دانشگاه‌ها، بازسازی انجمن‌ها را آغاز کردند که دانشگاه علم و صنعت نیز از آن جمله بود. دودستگی بین دانشجویان هنگام نگارش اساس‌نامه موجب تشکیل دو انجمن شد. دانشجویانی که گرایش به مجاهدین خلق داشتند، اصرار بر افزودن عبارت «مبارزه با ارتجاع» را داشته و «انجمن دانشجویان آزاده» را تأسیس کردند. اعضای تشکل‌های اسلامی دانشجویان به مدت ۳ روز در دانشگاه پلی‌تکنیک مشغول مذاکره و تدوین اساس‌نامه شدند که سرانجام دفتر تحکیم وحدت به عنوان یک نهاد بین‌دانشگاهی تأسیس شد. شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت تصمیم گرفت که جلسات هفتگی خود را به جای حضور یک نماینده از سوی پادشاه، با حضور ۵ نفر شامل برگزار کند. در دوره شهرداری زانیا اقداماتی چون جایگزین کردن تعداد زیادی از چراغ‌های قرمز و تقاطع‌ها با دور برگردان، تلاش ناموفق برای تاسیس نمایشگاه بین‌المللی، تغییر مدیریت و محتوای روزنامه همشهری، صدور مجوز ساخت برج‌باغ‌ها، تقویت و تأسیس مراکز مذهبی و جشن‌ها در شهرداری و برگزاری سالانه نمایشگاه عطر سیب، برخورد با فرهنگسراها به عنوان محل فساد و منکر، و تعطیل کردن برخی مراکز فرهنگی شهرداری چون خانه تئاتر، اداره تئاتر، آموزشگاه مجسمه‌سازی بود. از این اطلاعات چیزهای جدیدی از زانیا کشف کردم. اینکه زانیا اصلا اهل هنر نیست و این برام عجیب بود. زمان زایمان من فرا رسید. این زایمان از همه زایمان‌هام راحت‌تر بود. اسم پسرم رو خودم گذاشتم. قصد نداشتم بعد از این بچه‌دار بشم و دوست داشتم آخرین بچه‌م اسمی ایرانی داشته باشه. اسمش رو فراز گذاشتم. حالا... زانیا هجده و هشت ماه بود جاسمین شونزده دزیره دوازده و هشت سبا ده و هشت و حسین نه و هشت عبدالذهاب هشت و فرازم به خانواده‌مون پیوسته بود. با پیوستن فراز یا شاید بالاتر رفتن سنمون سواد کمتر دنبال دختر بازی بود و بیشتر با ما وقت می‌گذروند و حتی بعد از سال‌ها دوباره باهم به طبیعت گردی رفتیم. احساس می‌کردم که دوباره داره خوشبختی بهم روی میاره که سواد چیز عجیبی گفت: - می‌خوام سبا رو به عنوان تشکر از خدا بخاطر نگه داشتن حکومتم به کلیسا هدیه بدم. من که گیج شده بودم گفتم: - این یعنی چی؟ - اون از حالا توی کلیسا زندگی می‌کنه. - توی کلیسا زندگی می‌کنه؟! یعنی چی؟! با خونسردی توضیح داد: - برای تشکر به کلیسا هدیه‌ش میدم که برای خودشون بزرگش کنه و به عنوان راهبه ازش استفاده کنه و اون دیگه حق نداره پاش رو از کلیسا بیرون بذاره مگه برای کارهای کلیسا. چند ثانیه خشک موندم و بعد گفتم: - فکر نمی‌کردم هنوز این قانون باشه. - نمی‌دونم توی بقیه کشورها هست یا نه اما ما که هنوز داریم. یادم باشه توی اولین فرصت برای تغییر این قانون قدمی بردارم. - بهرحال من که نمی‌تونم بچه‌م رو برای اینکار بفرستم. اخم کرد. - یعنی چی؟ - یعنی چی نداره! بچه‌م ها! اصلا تو خودت چطور می‌تونی همچین کاری با بچه‌ت بکنی؟ - اون در راه خدا خیرات میشه. اخم کردم. - اگه در راه خدا هست از بچگی تحت تعلیم مذهبی قرارش میدم. - از تو بچه مذهبی در میاد؟ - تمومش کن سواد، قرار نیست بچه‌م رو از خودم جدا کنم. ابدا! پوزخند زد. - چطور توی کشور شما کسی اجازه داره بره کشته بشه بعد میگین در راه خدا؟ - اون خیلی فرق می‌کنه! - دقیقا چه فرقی می‌کنه؟ اون هم همین دیگه. درحالی که از حرف‌های بی‌منطقش کلافه شده بودم گفتم: - یک انسان عاقل و بالغ تصمیم می‌گیره خودش رو جایی که واقعا نیاز هست فدا کنه. این فرق می‌کنه با اینکه بچه‌ای که از خودش حق انتخاب نداره رو به جایی که واقعا نیازی نداره تبعید کنی. - اون تشکر من از خداست! - مگه بابل قدیم هست که بچه‌ت رو برای خدا قربانی کنی! ماشالله تو که پادشاهی، یک چیزی خودت برای خدا نذر کن. با عصبانیت گفت:
  18. ۱۱۶ - بله بانو، ازت شناخت دارم. تو آدم خطرناکی هستی؟ - تایوان هست؟ - نه. منتظر نگاهش کردم، خودش گفت: - ترانس‌نیستریا. نیشخند زدم. - خوب هر کدومتون به اونور دنیا فرار کردین ها. با نگاهی سرد گفت: - آدرس دقیقش رو برات می‌فرستم. با لحن سردی مثل خودش گفتم: - خوبه! و بدون توجه به اون سمت سالن برگشتم. معمولی منتظرم بود. نگران به سمتم اومد. - چی شد؟ - بلند بشین بریم، کار ما اینجا تمومه. - موفق آمیز؟ سر تکون دادم یعنی آره. اون‌ها هیچ‌کدوم از پرونده‌های گذشته من خبر نداشتن. همه فقط پرونده دانیال رو می‌دونستن و این کار اطلاعاتی درست بود. - آفرین دختر، کارت فوق‌العاده‌ست. نیشخند آخر امشبم رو تحویل اون دادم و باهم به داخل رفتیم. بقیه هم از خدا خواسته سریع آماده شدن و رفتیم. اون شب از شدت فکر خوابم نبرد. تا ظهر کارهای بلیط و هماهنگی رو سرگرد درست کرد و بعد از ظهر با هواپیما به سمت ترانس‌نیستریا راه افتادیم. ترانس‌نیستریا یا پریدنستروی، با نام رسمی جمهوری پریدنستروی مولداوی، کشوری با رسمیت محدود در کنار رود دنیستر در شرق مولداوی و در همسایگی با اوکراین است که تنها آبخاز و اوستیای جنوبی آن را به رسمیت می‌شناسند. این کشور فقط سیصد و خورده‌ای هزار جمعیت داشت و به گفته‌ای کشور مافیایی هست پس بهترین جا برای یک عضو مافیا مثل پرهام بود. به یک هتل رفتیم. اینجا همه چیز برای مافیا بود و جای خطرناکی بود. اگه کسی قصد داشت ما رو توی این کشور سربه‌نیست کنه به راحت‌ترین شکل ممکن اینکار رو انجام می‌داد. بدیش این بود که ما اینجا سفارت هم نداشتیم. توی هتل مدرن اسکان گرفتیم و شب من و سروان معمولی به آدرسی که آرمین بهمون داده بود رفتیم. با ماشینی که قرض گرفته بودیم از بیرون خونه نگاه کردیم. سروان گفت: - خودش و دوتا بچه‌هاش با یک خدمتکار اینجا زندگی می‌کنه، مطمئنین که این تصمیم درسته؟ اینجا سرزمین مافیایی هست. - قرار نیست اینجا بمونیم؛ گذرنامه‌های جعلی آماده هست. نگران گفت: - اما اگه پلیس کشورشون متوجه بشه برامون بد تموم میشه. - نترس، همه چیز هماهنگ شده. - با کی؟ نیشخند زدم. - با رقیب قسم خورده آرمین. جا خورد و بعد گفت: - اما قطعا آرمین می‌فهمه که زیر قولی که بهش دادین زدین و براتون بد میشه. ـ کی گفته که من زیر قولم زدم؟ گیج نگاهم کرد. گفتم: - اون گفت که یک پرونده قضایی برای رقیبش آماده کنیم و این پرونده آماده میشه. یکم فکر کرد و بعد گفت: - پس یعنی هر دو رو بازی می‌دیم؟ نیشخند زدم. - شاید! تا شب تحقیقاتمون درباره اون خانواده رو کامل کردیم و شب همه رو باهم به اشتراک گذاشتیم. - پوریا شباهنگ با دوتا فرزندش توی اون خونه زندگی می‌کنه. چشمه پرسید: - قصد شما چیه؟ سرگرد گفت: - من با سرهنگ هماهنگ کردم. ما دوتا بچه‌هاش رو می‌دزدیم و به سرعت از کشور خارج میشیم و بعد اون رو تهدید می‌کنیم که باید با کلیپی به کارهایی که کرده اعتراف کنه. بابک با تردید گفت: - و اگر اعتراف نکنه؟ سروان نیشخند زد. - مطمئنا اعتراف نمی‌کنه. بابک و چشمه گیج نگاهش کردن. - پس چطور می‌خوان اعتراف بگیرین؟ - آرمین کسی نیست که دوباره ریسک لو دادن اطلاعاتش از طرف پسرش رو به جون بخره. چشمه بهم سلقمه زد و من تازه فهمیدم که چی شد! بابک گیج نگاهم کرد. - باربد؟ سر تکون دادم یعنی آره. بابک سرش رو پایین انداخت و به فکر فرو رفت. ماهم بقیه نقشه رو درباره اینکه آرمین به احتمال زیاد خودش مدارک بی‌گناه بودن دانیال رو تحویل میده تا ما رو از ادامه پرونده دور کنه.
  19. ملیکا ملازاده

    مشاعره با آهنگ

    منی که بار غم رو تا پای جون کشیدم تو رو پیدا کردم به ارزوم رسیدم
  20. اومد بلند بشه اما بعد انگار برای چیزی عزم خودش رو جذب کرد که به سمت مادر بزرگش برگشت و گفت: - بابا دروغ میگه! تهمت میزنه! همیشه با هرکی که من دوست میشه همین رفتار رو انجام میده. اخم کردم و به جلو خم شدم و با پشت دست توی دهنش زدم. دایی ش با کلافگی گفت: - ای بابا سیاوش خان! فرهاد دو دستی دهنش رو گرفت و به من نگاه کرد. بدون توجه به برادر زنم گفتم: - پاشو گمشو لباس عوض کن که اگه جایی نمی خواستیم بریم که سالمت احتیاج باشه همین حالا سیاه و کبودت می کردم. وای بحالت اگه توی مصاحبه چیزی بگی که قبولت نکنند. فقط نگاهم می‌کرد. با حرص گفتم: - برو گمشو دیگه توله سگ! با ناراحتی بلند شد و بیرون رفت. زیر لب زمرمه کردم: - عنتر میمون! خاله‌ش گفت: - انقدر بهش سخت نگیرید سیاوش خان. - اتفاقا باید بهش سخت گرفت. زیادی پرو شده. دایی ش گفت: - چه توقع ازش داری؟ خرجش رو که نمی دی، حتی کنارش نمی مونی، بعد توقع اطاعت صد درصدی داری؟ با عصبانیت گفتم: - من از هرچی باید صدش رو برای این مرتیکه گذاشتم. به کسی هم اجازه دخالت نمیدم. حواست به خودت باشه. روش رو گرفت. همون موقع صدایی اومد: - اهل خونه، چه خبر؟
  21. ۱۱۸ عروس و داماد همراه با پدر روحانی و تمام مهمانان، دعاها و نیایش‌های ویژه مراسم کاتولیک را اجرا می‌کنند. این بخش، برکت و معنویت خاصی به جشن می‌بخشد. عروس و داماد با پدر روحانی و مهمانان دست می‌دهند و با یکدیگر صلح و محبت را به اشتراک می‌گذارند، که نمادی از صمیمیت و وحدت است. احساس حالت تهوع‌م بیشتر شد. وقتی که بلند شدم و با عروس و داماد دست دادم به سختی تونسته بودن روی پام بایستم. پس از اتمام مراسم، عروس و داماد همراه با پدر روحانی، ساقدوش‌ها و شاهدان کلیسا را ترک می‌کنند. این خروج بر اساس نظم خاصی و دقیقاً برعکس ترتیب ورود افراد به مراسم انجام می‌شود. این لحظه، پایانی باشکوه برای آیین ازدواج است و با همراهی نگاه‌های تحسین‌آمیز و آرزوهای خوب مهمانان همراه خواهد بود. بیرون که رفتیم هلهله بالاتری بهمون رسید و مردم ذوق کردن. عروس و داماد براشون دست تکون می‌دادن و سفیرها توی صف اول جمعیت منتظر بودن که جلو بیان و هدیه‌هاشون رو تقدیم کنند. لبخند زدم. امروز بهترین روز زندگیم بود. ** شیش ماه بعد ** زانیا هجده ساله جاسمین پونزده و نیم ساله دزیره دوازده ساله سبا ده ساله و حسین نه ساله عبدالذهاب هفت سال و پنج ماه یک بچه دیگه هم توی شکمم بود که بخاطرش خیلی خوشحال بودم چون خیلی وقت بود بچه‌دار نشده بودم. شب اتاق همسر دوم دعوت بودیم. نمی‌دونم چرا اصرار داشت که ناهار اونجا دعوتمون کنه. لباس قشنگی پوشیدم و با خود سواد که رابطه‌مون خیلی عالی شده بود به اونجا رفتیم. اون زن بلند شد و احترام گذاشت. تازه متوجه شدم چرا ما رو خواسته. برای اتاقش یک میز بزرگ سفارش داده بود. برای خدمه هم کرسی زده بود. همه خانواده دور میز نشستیم. سواد پرسید: - این از کجا اومده؟ - این رو سفیری به جاسمین خانم هدیه داد و ایشون چون دوست نداشت توی کاخش میز بذاره به من هدیه داد. لبخند زدم. جاسمین بجای اینکه به من بده به اون داد؟! سواد به جاسمین نگاه کرد. جاسمین لبخند زد. - ملکه دوم خوششون اومد و من بهشون تقدیم کردم. پس اینطوری بود. همه دور میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم. در همون حال درباره جشن عروسی زانیا و همسرش و جایی که باید باشن صحبت می‌کردیم. من می‌گفتم: - دلم نمیاد بچه‌هام از خودم دور باشن. کاش توی کاخ بمونند. - نمیشه عزیزم، اینجا خودشون حریم شخصی ندارن. - پس یک کاخی که نزدیک باشه براشون پیدا کنیم. لبخند عجیبی زد و گفت: - برنامه دیگه‌ای براشون دارم. ** دانای رمان ** باد بهاری از پنجره‌ی باز تالار وزید و پرده‌های حریر را به رقص درآورد. در میان تالار، سواد نشسته بود، چهره‌اش آرام اما نگاهش نافذ. زاکیا در کنارش ایستاده بود، و زانیا، با ردایی ساده‌تر از همیشه، مقابل‌شان ایستاده بود؛ قامتش راست، اما دلش پر از تپش. سواد گفت: - «زمان آن رسیده که طعم مسئولیت را بچشی، پسرم. فرمانداری شهر ترنج را به تو می‌سپارم.» لحظه‌ای سکوت. زانیا پلک زد. شهر ترنج شهرک کوچیک اما پیشرفته‌ای بود که مادرش ساخته بود اما حالا اولین شهر پر جمعیت کشور شده بود و چهارصد نفر جمعیت داشت درحالی که پایتخت فقط سیصد نفر جمعیت داشت. او سر تعظیم فرود آورد. - «افتخار بزرگی‌ست، پدرم. سعی خواهم کرد شایسته‌ی اعتمادتان باشم.» پادشاه چیزی نگفت. تنها با نگاهی سنگین، او را سنجید. گویی می‌خواست بداند آیا این پسر، مرد شده یا هنوز در سایه‌ی پدر و وزیر نفس می‌کشد. پادشاه اجازه مرخصی داد و اون‌ها بیرون رفتن. زاکیا به سراغ شاهزاده رفت و لبخندی زد، اما در نگاهش چیزی از نگرانی پنهان بود. «ترنج، تنها یک شهر نیست. آینه‌ای‌ست از آینده‌ات. هر تصمیمت، هر قضاوتت، در گوش دربار خواهد پیچید. و هر لغزشت، بهانه‌ای خواهد شد برای آنان که چشم دیدنت را ندارند.» شاهزاده آهسته گفت: - «می‌دانم. و می‌دانم که تو مراقب خواهی بود.» زاکیا سر تکان داد. - «تا جایی که بتوانم. اما از این‌جا به بعد، تو باید خودت باشی. من نمی‌توانم در هر جلسه کنارت بنشینم. نمی‌توانم هر فرمانت را اصلاح کنم. باید بیاموزی که چگونه هم پسر سلطان باشی، هم فرماندار مردم.» زانیا لبخند زد. - «و اگر اشتباه کنم؟» - «اشتباه خواهی کرد. اما مهم این است که از هر اشتباه، پله‌ای بسازی. و یادت نرود—در آماسیه، تو تنها نیستی. سایه‌ی من، اگرچه دور، اما همیشه همراه توست.» و هر دو مصمم به چشم‌های هم خیره شدند. ** ترنج ** از وقتی فهمیدم که زانیا به شهرداری شهر من گذاشته شده خیلی خوشحال شدم. یک خونه بزرگ هزار و دویست متری توی شهرم بود که برای زانیا و جاسمین اختصاص دادم و هیئت سی نفره برای کارهای خونه و ده نفر برای مشورت و کارهای دولتیش آماده کردیم. اون روز پیشونی پسرم رو بوسیدم و دخترم رو در آغوش گرفتم و به همراه مادر واقعیش که هنوز هم کسی، حتی زانیا خبر نداشت کی هست به شهر ترنج فرستادمش.
  22. صدای ماشین‌ها و فریاد فرماندهان، فضا را پر کرده بود. شاهزاده زانیا با زرهی نقره‌ای و شمشیری آویخته بر کمر، در صف افسران جوان ایستاده بود. نگاهش مصمم بود، اما در دلش، چیزی میان غرور و اضطراب می‌لرزید. زاکیا، با ردایی تیره و چهره‌ای سرد، از دور نزدیک شد. افسران به احترام کنار رفتند. زانیا ایستاد، سینه‌اش را سپر کرد. زاکیا با اخم گفت: - «چه کسی به تو اجازه داد در این مانور شرکت کنی؟» نگاه زیر چشمی سربازان به یکدیگر بود. او داشت بر سر شاهزاده فریاد میزد؟! زانیا خواست پاسخ دهد، اما صدای صدراعظم تیزتر شد: - «پرسیدم، چه کسی؟» زانیا بالاخره گفت: - «خودم تصمیم گرفتم. خواستم در کنار سربازانم باشم. خواستم ببینم چگونه می‌جنگند، چگونه می‌افتند.» زاکیا نزدیک‌تر آمد. صدایش پایین‌تر، اما سنگین‌تر شد. - «تو هنوز پادشاه نیستی، زانیا. و حتی اگر بودی، پادشاهی به معنای بی‌قانونی نیست. هر گامی که بی‌اجازه برداری، نه نشانه‌ی شجاعت، که نشانه‌ی بی‌انضباطی‌ست.» زانیا سرش را پایین انداخت. - «فکر کردم... شاید تو خوشحال شوی. که دارم با ارتش گرم می گیرم. - «من خوشحال می‌شوم وقتی ببینم تو نه‌تنها می‌جنگی، بلکه می‌فهمی که چه زمانی باید بجنگی، و چه زمانی باید صبر کنی. امروز، به جای قدرت، بی‌صبری‌ات را نشان دادی.» - «ببخشید! زاکیا نگاهش کرد. در آن نگاه، سختی بود، اما مهر هم بود. - «من از تو حساب نمی‌کشم. اما اگر می‌خواهی روزی مردی شوی که دیگران از او حساب ببرند، باید اول یاد بگیری که خودت را مهار کنی.» سپس برگشت، بی‌آن‌که منتظر پاسخ بماند. و زانیا، در میان میدان، ایستاده بود؛ نه شکست‌خورده، بلکه بیدارتر از همیشه.
×
×
  • اضافه کردن...