-
تعداد ارسال ها
767 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده
-
همه چیز قدرت ذهنه. ذهنت رو قانع کن که تو عادت داری روزانه هشت لیوان آب بخوری؛ ببین چطور روزا تشنهت میشه و بدنت ازت درخواست آب میکنه.
-
درخواست طراحی کاور رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
توی گوگل بزن بارگیری پیوند- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۲۹ تا جایی که میتونید بیان تا ببینیم چی میشه. به محض این که هوا روشن شد و داشتیم غر میزدیم کجا میتونین فرود بیایم آوایی گفت: - سرهنگ! سرهنگ! همه به گوش ایستادیم. - اطلاعات هماهنگ کرده. اینبار هوا روشنی میتونید برگردید اما اگه دوباره همچین اتفاقی بیافته همه مواخذه میشید. نفس راحتی کشیدیم. توی فرودگاه اختصاصی نگه که داشتیم داشت بارون میاومد. همه به سمتمون دویدن. پایین که اومدم برای اولین بار مثل آدم باهام رفتار کردن و همینطور که بقیه رو بغل میکردن و دست تکون میدادن به من هم محبت کردن. کیسه-کیسه پایین آوردیم. ** الینا ** حنانه خانم از من دلخود بود. کاملا معلوم بود. هرچند چیزی نمیگفت. شاید هم حق داشت. با همه اینها ازم مراقبت میکرد. روی زخمهام مرحم میذاشت و مازیار رو نفرین میکرد و بهم مسکن میداد. گاهی فکر میکردم چقدر مامان داشتن خوبه. کاش مامانم نمیرفت. شایان هم اینجا بود. حالا میتونست راه بره و شلوغ کاری کنه. حالم بدتر از اونی بود که وقت برای این جوجه داشته باشم. دانیال سر نمیزد چون میترسید تحت تعقیب باشه. حتی از تلفن عمومی هر روز زنگ میزد. من تلفن رو هیچوقت برنمیداشتم و با حنانه خانم صحبت میکرد. دنیل هفتهای دوبار خریدهایی که دانیال کرده بود رو برامون میآورد. اون هم کلی مراقبت میکرد که کسی تعقیبش نکنه. گاهی با حنانه خانم میرفتیم توی شهر دور میزدیم. با اینکه حال روحیم بد بود اما از دیدن طبیعت زیبای کرج لذت میبردم. بچه هم بازی میکرد و خوش بود. سرهنگ و دانیال قول کمک داده بودن اما معلوم بود تا بعد از انتخابات به عقب میافته. کمکم تونستم زندگی رو همینطور که هست دوست داشته باشم و با شرایط کنار بیام و تا حدود خیلی کمی از حال لذت ببرم. راضی هم بودم. مکانم خوب بود، طبیعت عالی، یک مادر مهربون و یک بچه شیطون و عزیز. بالاخره یک روز دانیال پیشنهاد عجیبی داد: - به الینا بگین تا مشکل حل بشه بره یک شهر دیگه. خودم مکان در اختیارش قرار میدم. فکر کردم. بد پیشنهادی نبود. خود دانیال به سرهنگ پیشنهاد داده بود. اون هم که از اذیت خانواده من انقدر اداره اومده بودن تا من رو پیدا کنند خسته شده بود قبول کرد بهم انتقالی بده. اما به کجا؟ ** دانای رمان ** همون روز که یکی از روزهای اولیه مهر بود که به طور عجیبی هم سرد بود با بابک دعواش شد و کلافه بودنش باعث شد نتونه بحث رو جمع کنه. قرار بود برن بیرون دور بزنند. دانیال قبل از رفتن گفته بود: - بابک، قبل از اینکه بریم، اون ژاکت ضخیمت رو بپوش. هوا خیلی سرده. بابک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: - اِ بابا… تو همیشه فکر میکنی من بچهم. - بحث بچه بودن نیست. بحث اینه که برای کمخونی سرما سمه و ممکن سرما هم بخوری. شاید حرف دانیال حق بود اما با توجه به رابطه اخیرشون و دل پری که بابک از بقیه دخالتهای دانیال داشت با لحن تند گفت: - «خب اگه سرما بخورم، به تو چه؟» دانیال درحالی که کیف پولش رو توی جیبش میذاشت خشکش زد. دنیل که داشت صبحانه میخورد بهتزده به اون سمت برگشت. - بابک… این چه حرفیه؟ - خب راست میگم. همهچی که به تو ربط نداره دانیال. دانیال خونسرد نگاهش کرد و همه میدونستن این نگاه دانیال چه معنی داره. بابک تازه فهمید چی گفته. اما دیر شده بود. دانیال یک قدم جلو رفت. با آرامش گفت: - «بابک… دوباره بگو ببینم.» بابک گوشی را پایین آورد. - من منظورم به اون معنیش نبود، فقط... - همون جمله رو دوباره بگو. بابک سکوت کرد. دنیل هم تکان نخورد. باز هم دعا کرد کاش باربد بیدار بود. از باربد حرصش گرفت که اصلا اینطور مواقع نبود. دانیال نزدیکتر شد. - و فکر کردی میتونی با من اینجوری حرف بزنی؟ بابک نفسش را حبس کرد. سکوت افتاد. سکوتی که فقط یک معنی داشت. دانیال گفت: - بلند شو. بابک آرام بلند شد. گونهش کمی داغ شد و سرش به چپ انحلا پیدا کرد. سرش رو برگردوند و به دانیال نگاه کرد. ضربه اصلا محکم نبود. دانیال اون روزها هنوز انقدر روی خودش کنترل داشت که برای عصبانیت شخصی با کسی تندتر از حد معمول رفتار نکنه. اون هم اگه اون شخص برادرش باشه. نگاه دانیال جدی بود. - اگه قرار باشه با من اینجوری حرف بزنی باید نتیجهش رو هم قبول کنی. بابک روی لبهٔ مبل نشست. گونهاش حتی سرخ نشده بود. دنیل کنار دیوار ایستاده بود. نمیدانست نگاهش را کجا بندازد. از این خشونت دانیال همیشه معذب میشد. خودش خیلی کم با دانیال به مشکل میخورد. اما بابک... خیلی حاضر جواب بود و خط قرمز براش معنایی نداشت ولی دنیل تقریبا هیچوقت از خط قرمزی که دانیال مقرر میکرد عقب نمیکشید. دانیال روبهروی بابک ایستاده بود و سرزنش میکرد: - اینجور حرف زدن… خط قرمزه. مخصوصاً وقتی حرف از سلامتت باشه. بابک چیزی نمیگفت و دانیال رو نگاه هم نمیکرد. دانیال متوجه حالش شد و کنارش نشست و دستش رو دور گردن برادرش انداخت. بابک با این چیزها زود نرم میشد. اون برادرش رو دوست داشت و یک درد خفیف روی صورتش باعث نمیشد که علاقهش کم بشه و کتک بیشتر غرورش رو لکدار میکرد که اون رو هم سعی میکرد تحمل کنه. - «من سخت نمیگیرم چون بخوام حرف حرف خودم باشه. سخت میگیرم چون شما همهچی من هستین.» بابک نفسش را بیرون داد. گونهش نمیسوخت. دانیال گفت: - «حالا ژاکتتو بپوش. نمیذارم مریض بشی.» سر تکون داد. البته که دانیال پیروز میشد و هرچی اون میخواست میشد. ** دانیال ** رابطهم با برادرهام همچنان سرد بود. رابطهمون سرد بود. محلشون نمیدادم. نبخشیده بودمشون. سعی داشتن باهام شوخی کنند و از دلم در بیارن. حتی جلوی جمع هم محلشون نمیدادم. این مدت یک خونه توی شیراز اجاره کردم. کلی هم پول توی یک کارت ریختم دست چشمه دادم. قرار بود با الینا بره. آوا رو هم میبرد. ترس از آرمین نداشتم میدونستم بخاطر همچین چیزی با من در نمیافته. از دور هماهنگ کردم. همه قبول کردن. خوشحال بودم که چشمه پیششونه. قرار بود بابک باهاشون بره و یک مدت کمکشون کنه و بعد برگردن. به بابک قول دادم: - از پس اینکار بر بیای برات ماشین میخرم. الینا رو غیر مستقیم راهی کردم. با یک نامه که براش فرستادم و توش نوشتم: * چه فكر ميكني كه بادبان شكسته، زورق به گل نشستهاي است زندگي در اين خراب ريخته كه رنگ عافيت از او گريخته به بن رسيده ، راه بسته ايست زندگي چه سهمناك بود سيل حادثه كه همچو اژدها دهان گشود زمين و آسمان ز هم گسيخت ستاره خوشه خوشه ريخت و آفتاب در كبود دره هاي آب غرق شد هوا بد است تو با كدام باد ميروي چه ابرتيره اي گرفته سينه تو را كه با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمي شود تو از هزاره هاي دور آمدي در اين درازناي خون فشان به هرقدم نشان نقش پاي توست در اين درشت ناي ديو لاخ ز هر طرف طنين گامهاي ره گشاي توست بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامه وفاي توست به گوش بيستون هنوز صداي تيشههاي توست چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود چه دارها كه از تو گشت سربلند زهي كه كوه قامت بلند عشق كه استوار ماند در هجوم هر گزند نگاه كن هنوز ان بلند دور آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نور كهرباي آرزوست سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست به بوي يك نفس در ان زلال دم زدن سزد اگر هزار باز بيفتي از نشيب راه و باز رو نهي بدان فراز چه فكر ميكني جهان چو ابگينه شكسته ايست كه سرو راست هم در او شكسته مينمايد چنان نشسته كوه در كمين اين غروب تنگ كه راه بسته مينمايدت زمان بيكرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پاي او دمي است اين درنگ درد و رنج بسان رود كه در نشيب دره سر به سنگ ميزند رونده باش اميد هيچ معجزي ز مرده نيست زنده باش * -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۲۸ - اینها بهانه هست من کاملا میدونم شما چرا از من خوشتون نمیاد و بهتون حق میدم. - هیچوقت به آدمها به دلیل نامردیشون حق نده. آوایی گفت: - خیلی خوب مهم الان که باهم خوب شدیم. - حالا با من خوب رفتار میکنید اما وقتی در مقابل بقیه قرار بگیرید دوباره نسبت به من همون رفتار قبلی رو نشون میدید تا بقیه شما رو سرزنش نکنند. - چه رکی تو! ابرویی بالا انداختم و لبخند زدم. محمدی، نفر دوم، دست و پاش رو گم کرد اما آوایی بهم لبخند زد. - قول میدم امروز آخرین لحظهای بود که از من رفتار غیر دوستانه دیدی. خلبان گفت: - آماده فرودیم. با این حرفش هر سه یاد ماموریت افتادیم و آب دهنمون رو قورت دادیم. محمدی گفت: - خدایا عاقبت به خیرمون کن! با برج مراقبت هماهنگ کرد و فرود آورد. به سمت ما برگشت. - باید در اسرع وقت محموله رو تحویل بدیم . یک مرور سریع ماموریت رو کردیم. کمک خلبان اومد و گفت: - من فرمانده عملیاتم. همه به سمت در رفتیم و پشت سرش پیاده شدیم. یک گروه مرد با کت و شلوار یا پیراهن شلوار منتظرمون بودن. - خوش اومدید همه چیز آماده هست. همراهمون بیاین. نگاهی به هوای تاریک شب انداختم و پشت سرشون راه افتادیم. شهر هنوز جنب و جوش داشت و بازارها شلوغ بود. مجبور شدیم کمی از هم دور بشیم تا توجهها رو جلب نکنیم. رو به روی یک بانک که رسید گفت: - دو نفر با ما بیان تا به بانک بریم، دو نفر مراقب باشید کسی داخل کوچه نیاد. به یک ماشین اشاره کرد. - پولها رو اون تا هواپیما میرسونه یکی مراقبش باشه که قصد خیانت نکنه. کمک خلبان سریع دسته بندیمون کرد. من و آوایی باید به بانک میرفتیم. محمدی و خلبان مراقب کوچه میموندن و خودش هم با راننده بود. به همراه دوتا از اون مردها در حالی که اسلحهمون رو پر کرده بودیم راه افتادیم. از کوچه تاریک گذشتیم تا به یک در فلزی رسیدیم. با ضرب مخصوصی در زد. دوربین بالای در حرکت کرد و روی صورتمون قرار گرفت. در باز شد و داخل رفتیم. به نظر میاومد انبار خالی باشه . - گیرمون نندازن؟ یک در الکترونیکی باز شد. در حالی که اسلحهها رو مسلح کرده بودیم بیرون رفتیم. مردهای کرواتی و زنهای کت دامنی منتظرمون بودن. با دیدن ما به صورت مسلح ترسیدن و یک قدم عقب رفتن. یکیشون با انگلیسی لحجهدار گفت: - ما با شما معاملهای صلح جویانه کردیم شما با ما چی کار دارید؟ مردی که جلوی ما حرکت میکرد به سمتمون برگشت و تازه متوجه حرکت ما شد. اخم که کرد اسلحهها رو سرجاش برگردوندیم. - ما رو ببخشید بچهها اولین بارشون بود و هل شدن. همون مرد پرسید: - دانیال کیه؟ من رو با دست تکون داد. مرد بهم سر تکون داد و دو نفرشون پشت میزها رفتن و کیسههای بزرگ پر پول رو آوردن. فرمانده به ما گفت: - بررسی کنید کامل باشه. دلارها سرازیر میشد. با دقت از همۀ قسمتها اول، وسط، آخر دلار برداشت و از اصل بودنش مطمئن شد و با بیست کیسۀ دیگه هم با حوصله همین کار رو انجام داد. تکون تکونشون داد تا مطمئن باشه بمبی چیزی داخلش نیست. به ما گفت: - یکی یکی رو داخل ماشین بگذارید . به سمت کیسهها رفتیم. اونقدر بزرگ بود که به سختی دو نفر میتونستیم ببریم. از همون در بیرون رفتیم و ماشین جلوی در بود. صندوق عقب رو باز کردن و کیسهها رو پشتش گذاشتن. چهارتا بیشتر جا نشد. - حالا چی کار کنیم؟ - ما اینها رو سوار هواپیما میکنیم و برمیگردیم. این کار تا نزدیک صبح طول کشید و نماز صبح رو همونجا خوندیم. اونها با تعجب به نماز خوندن ما نگاه میکردن. مزد و رئیس بانک کیسه آخر رو درصدی تقسیم کردن و سهم بانک رو داد. با وجود این که معامله بود تشکر کرد. - به لطف شما ما میتونیم پولهای کشورمون رو از بانکهای خارجی بگیریم و تحریم فشار کمتری روی شونههای مردم بگذاره. - نقشۀ هوشمندانهای از طرف ایران بود! من هم یک سرمایه گذارم و اهل معامله. بعد خسته اما پیروز سوار ماشین شدیم و به فرودگاه رفتیم. اما اونجا خلبان گفت: - تا قبل از روشنی هوا میتونیم. حرکت کنیم. نیم ساعتی بعد هوا رو به روشنی رفت. کمک خلبان پرسید: - کامل روشن بشه چی کار کنیم؟ - مجبوریم شب رو اینجا بمونیم . سریع با سرهنگ در میون گذاشتم گفت: -
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
درخواست نقد ۱۲۶ پارت -
سلام
یک قسمت برای ترجمه هم بزنید لطفا و کتاب در اختیار قرار بدید که ترجمه کنیم و اثارمون رو به سایت اصلی ببرید
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۲۷ سرش رو به صندلی تکیه داد و چشمهاش رو بست. یکم دیگه گفت: - تو خیلی خوبی! من رو حلال کن! - حلالت باشه! اما ته دلم هنوز دلچرکین بودم. *** حنانه خانم داشت زجزِ میزد: - این زنکه زندگی تو رو تباه کرده چرا انقدر هواش رو داری؟ - اینطور صداش نزن. - باربد هم همچین کاری کرد اما اون رو ترد کردی اما این دختره که تازه یک سال اومده توی زندگیت رو بخشیدی. چرا؟! داد کشیدم: - چون خواست. برگرده. و خوشحال بودم که پسرها این حرفها رو نمیشنون. با چشمهای اشکی گفتم: - اون نخواست برگرده. جا خورد. دوباره گفتم: - فهمیدی؟ من کسی رو بیرون نکردم. بغضم رو قورت دادم. - اما الینا برگشته. اینجا هم جاش امن نیست. خیلی زود میفرستمش جایی که امن باشه. اما بعد از اینکه اون فردی که بهش تهمتزده رو پیدا و وادار به اعتراف کنم. اما وقت نکردم که به کمک الینا برم چون مجبور به یک برای دور زدن تحریمها شدم. من گروگان بودم اما اینبار خود بانک و همکارهای خارجیم درخواست کرده بودن حتما من رو ببینند. سرهنگ قبل از رفتن بهم گفت: - اونهایی که همراهت میان ماموریت دارن اگه قصد فرار داشتی با تیر بهت آسیب بزنند پس مراقب باش. چرا من نمیتونستم مثل بقیه باشم؟ با چهار نفر آمادۀ رفتن شدیم. هواپیمای شخصی رو آماده کردن. دو نفر از اونها خلبان و کمک خلبان بودن. پشت نشستیم. اون دوتا باهم صحبت میکردن و به من بیتفاوت بودن. زیر لب شروع به آهنگ خوندن کردم: ای مسافر غریبه، چرا قلبم رو شکستی؟ رفتی و تنهام گذاشتی، دل به ناباوری بستی. ای که بی تو تک و تنهام، توی این غربت سنگی! میدونم بر نمیگردی؛ شدی همرنگ دورنگی. همه زندگی من اون نگاه عاشقت بود. چرا فکر کردی به جُز من، یکی دیگه لایقت بود؟ رفتی و ازم گرفتی اون نگاه لحظه هات رو. واسۀ من عمری گذاشتی، التهاب لحظه هات رو. حالا من تنها نشستم، با نوای بینوایی. چه غریبم بی تو اینجا ای غریب بیوفایی. حالا من، تنها نشستم، با نوای بینوایی. چه غریبم، بی تو اینجا ای غریب بیوفایی. *مسافر غریبه- محسن چاوشی* به خودم اومدم اون دوتا به سمتم برگشته بودن. یکیشون گفت: - چه صدای قشنگی داری! لبخند تلخی زدم. - ممنون! اون یکی گفت: - حالا که فکر میکنم ما به تو خیلی بیمحلی کردیم. چند ماه داری کمکمون میکنی اما با وجود همکار بودن هنوز هم صحبت نشدیم. برعکس اون نفر اولی علاقه به آشنایی نداشت. همین محبت کوچک دلم رو گرم کرد . - ممنون. - اسمت دانیال بود؟ - بله. اون یکی هم لطف کرد و پرسید: - چند سالته؟ - بیست و پنج. نفر دوم به نرمی گفت: - اگه ما با تو یک کم تلخ رفتار میکنیم به دلیل تنفر ازت نیست. به دلیل اینه که تو درجه گیریات نسبت به ما فرق میکنه. هیچ قانون خاصی نداری و هیچ قانون خاصی به تو نیست. هرکار دلت میخواد میتونی بکنی. -
هيچگاه به دليل انتساب به پيامــبرخدا ص
چـيزى نخــوردم و
"از آبروى آن بزرگوار به ســود خود
استفاده نكردم..!"
-امامســجاد ع/کشــفالغمه- -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۲۶ ** الینا ** یک ماه اداره نرفتم. هم خیلی اوضاع بده و هم سرهنگ گفته بخاطر خوابوندن شایعات یک مدت نیا. یک ماه خودم رو توی خونه حبس کردم و توی همین ماه هفده کیلو کم کردم. توی خونه هم آرامش ندارم. مازیار همش جلوی دره. همیشه تهدید و ترس هست. امروز که اومد دیگه خانوادهم سنگ تموم گذاشتن. مهران با عصبانیت به سمت در اتاق هلم داد. - برو کتکت بزنه شرش بخوابه تا همه همسایه ها رو نکشیده اینجا! بهتزده نگاهش کردم. باورم نمیشد! این مدت مازیار گاهی در مقابل بابا کتکم میزد و گاهی که بابا نبود تا جون داشت میزد. حالا هم که از ترسش توی خونه قایم شده بودم داداشم این رو میگفت. یک لحظه طاقتم طاق شد. آروم گفتم: - همین کار رو میکنم. به سمت آشپزخونه رفتم. مهران دنبالم دوید. - هوی چیکار میکنی؟ کارد رو برداشتم و به سمتش گرفتم. - هر کدوم از شما دوتا مقابلم بیان بلا سرتون میارم. بعد در حالی که نگاهش میکردم به سمت در رفتم. ** دانیال ** مثل همیشه سر کوچهشون ایستاده بودم. مازیار نامرد مزاحم شده بود. بزور میخواست بره توی خونه. مدتی بود متوجه شده بودم مازیار همسرش. که البته حیف اسم همسر برای اون. خیلی دوست داشتم دهنش رو سرویس کنم اما سرهنگ گفته بود تا وقتی که اتهام از روی الینا برداشته نشه حق ندارم. چه چیز گند و گوهی این حرف مردم. دیگه کینهم رو نسبت بهش فراموش کرده بودم و حالا فقط نگرانش بودم. اون روز هم ده بار وسط آبروریزیهای مرتیکه میخواستم برم پایین و دهنش رو سرویس کنم ولی بیخیال شدم اما در خونه که باز شد ناخودآگاه در ماشین رو باز کردم که اگه اون بیشعور میخواد توی خونه بره حالش رو بگیرم. الینا که بیرون اومد بیشتر نگران شدم. اما وقتی دیدم جرات نمیکنه بهش نزدیک بشه کنجکاو شدم. یکم دقت کردم دیدم چیزی توی دستش هست. به این سمت اومد. هنوز رو به مازیار بود و داشت با صدای بلند داد میزد: - تکون نخور، تکون بخوری تیکه تیکهت میکنم. بعد برگشت و شروع به دویدن توی کوچهها کرد. ماشین رو روشن کردم. از جلوی اون کوچه نمیتونستم رد بشم که من رو ببینه پس از کوچه پس کوچهها زدم تا به جایی رسیدم که میدونستم از اون بیرون میاد. جلوی کوچه نگه داشتم. بیرون اومد. بوق زدم. متوجه من شد. شناخت. چند ثانیه چاقو بدست همونجا ایستاد. خم شدم در رو باز کردم. به سمت ماشین دوید و سوار شد. صورتش کبودیهای جدید داشت. چاقو میوه خوری رو توی کاشپورت انداخت. - سلام! - سلام! نگاهی به سر و روش انداختم. - دلم برات تنگ شده بود! خودم هم جا خوردم. قصد داشتم بگم خیلی نگرانت بودم اما همچین چیزی گفتم. آهی کشید. با صدای بیحالی گفت: - من رو از اینجا ببر دانیال. گاز ماشین رو گرفتم و بردمش. در همون حال گفتم: - خوب فرار کردی! همیشه دختر شجاعی بودی. - حق این مرتیکه رو میذارم کف دستش. فقط از شر این شایعات راحت بشم. - چرا انقدر اصرار داری از شر این شایعات راحت بشی؟ متعجب نگاهم کرد. - چی؟ - واقعا چه نیازی هست؟ فقط برو یک شهر دیگه زندگی کن. اینطور که من شنیدم هیچ جوره این شایعه بیدلیل و منطق رو نمیشه از روت برداشت. - پس آبروی خانوادم چی؟ حرصم گرفت. این دختر به من خیانت کرد و اصلا به من فکر نکرد اما حالا از آبروی خانوادهش میگه و خودش رو میخواد برای اونها قربانی کنه. - این مدت من نشنیدم که خانوادهت پشتت در اومده باشن. سکوت کرد. توی فکر رفت. من ادامه دادم: - نمیتونم خونهم ببرمت چون مطمئنم میان و دنبالت میگردن اما میبرمت ویلای کرج حنانه خانم و شایان رو هم میارم پیشت تنها نباشی. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۲۵ کسی جواب نمیداد سمت پسری که خیلی شبیه الینا بود رفتم. از هجوم من تکونی خورد. داد زدم: - کیه؟! سرهنگ از کنار اون خانم سریع سمت من اومد و بازوهام رو گرفت. - دانیال آروم باش! اون مرد که انگار باباش بود زیر لب با بهت تکرار کرد: - دانیال! - سرهنگ بزارید انتقامش رو بگیرم. - اگه تو این حرکت رو بزنی مردم بیشتر باور میکنند که اون واقعا با کسی بوده. انقدر خشمگین بودم که اصلا به این حرفها اهمیت نمیدادم. - بدرک که اینطور فکری کنند. من حاضر نبودم روی این دختر خط بیفته. دستش رو آروم میگرفتم که دردش نیاد. حالا این مرتیکه باهاش چیکار کرده. - دانیال! گوش کن! آبروی الینا الان مهمه. این رو باید برگردوند. بذار کمکش کنم برگرده بعد خودم کمکت برای انتقام میکنم. دستش رو پس زدم و کلافه بیرون رفتم. میکشمت مردی مجهول لعنتی که اول عزیز من رو تصاحب کردی و بعد نابودش کردی. ** یک ماه بعد ** یک ماه از هزار دردم گذشته. یک ماه که دوتا برادرم که برام موندن رو ندیدم. نه زنگهاشون رو جواب میدم و نه پیامهاشون رو. یک دوبار هم تا جلوی در اومدن خبر رسوندم که حق ندارن داخل بیان. تا حدی ازشون خبر داشتم. هر دو خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ هستن. این مدت خیلی مجبور توقع داشتن جمعهها پیششون بیام اما نه جمعه خونه مادربزرگ رفتم و نه توی جلسهای شرکت کردم و نه جز ضرورت از دفترم یا خونه بیرون میرفتم. تنها جایی که بیشتر میرم هر روز یکبار جلوی در خونه الینا اینها میرم کمی از شرایط چیزی بفهمم. اما هردفعه دست از پا درازتر برمیگردم. کل روز مشروب میخورم و با خودم غر میزنم و کل شب روی تخت دراز میکشم و از اینکه نمیتونم بخوابم معترض بودم اما به طور وحشتناکی نگران الینا بودم. سرهنگ گفت کمکش میکنه اما انگار فایدهای نداشت چون هم سرش شلوغ بود بخاطر شرایط مملکت هم جلوی دهن مردم رو نمیشد گرفت. حنانه خانم به بالا دوید. - دانیال! بیحوصله نگاهش کردم. چشمهاش پر از نگرانی بود. - دانیال، تو فقط آروم باش، باشه؟ نگران شدم. - چی شده؟ صدای قدمهایی از پلهها اومد. از استرس صداش حدس زدم آرمین اومده و بلند شدم تا ببینم اینجا چیکار میکنه اما دو برادرم رو دیدم و اخم کردم و داد کشیدم: - شما اینجا چه غلطی میکنید؟! حنانه خانم ترسیده گفت: - دانیال، آروم باش! بدون توجه بهش به سمتشون رفتم. - گمشید بیرون، سریع. بازوی دنیل رو گرفتم که بازوش رو از دستم کشید. - بس کن دیگه دانیال. جا خوردم. توی چشمهای گستاخش براق شدم و خواستم چیزی بگم که گفت: - بزن، بکش اما اینطوری نکن. ما برادریم. برادرها هم رو ترک نمیکنند. ما برگشتیم خونهمون و دیگه اجازه نداری که ما رو از خونه بیرون کنی. این قانون ماست. فهمیدی؟ ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم. این دنیل بود که داشت اینطور با من صحبت میکرد؟! به سمت بابک برگشت. - بریم به اتاقمون. و خودش راه افتاد. بابک هم نگاهی به من کرد و بعد مثل کسی که فرار میکنه راه افتاد. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و بیست و چهار ** دانیال ** جلسه تقرییا تموم شده بود که گوشی دفتر زنگ زد. سرهنگ رفت و برداشت. - بله! ما دیگه برای رفتن داشتیم بلند میشدیم و لوازمون رو جمع میکردیم. - چی؟! یکم نگران شدیم و نگاهش کردیم. این روزها آمادگی اتفاقات بد رو زیاد داشتیم. - چرا؟! من که باهاش صحبت کرده بودم. -... - چی؟! چی شنیده بود؟! بنظر میاومد موضوع شخصی باشه. - باشه پس من الان میام. سریع گوشی رو گذاشت و لباسش رو عوض کرد و همینطور که بدون توجه به بقیه بیرون میرفت گفت: - شباهنگ با من بیا. با خودم فکر کردم لابد دست کمک نیاز داره که من رو با خودش میبره. سوار ماشینش که شدیم متوجه شدم دستهاش موقع رانندگی میلرزه. - خدا بد نده سرهنگ، چیزی شده؟ - خدا که بد نمیده. حاصل عمل وحشتناک یک انسانه. عادت به فوضولی نداشتم. - نمیتونیم اینطور رانندگی کنید. نگه دارید من بشینم. ماشین رو به کنار خیابون برد و جامون رو عوض کردیم. پرسیدم: - کجا برم؟ آدرس رو که داد یادم اومد یک بیمارستان هست. پس مسئله مهمه. به بیمارستان که رسیدیم همینطور که پیاده میشد گفت: - توهم بیا. پیاده شدم و دنبالش راه افتادم. انگار اتاق رو میدونست. هرچی جلوتر میرفتیم حس بدتری میگرفتم و دلیلش رو هم نمیدونستم. تا اینکه به اتاق رسید و در رو باز کرد. داخل رفتم. دختری آش و لاش با سری باندپیچی شده روی تخت افتاده بود و چند نفر دورش بودن. جلو رفتم. یکدفعه خشکم زد. پاهام شل شد و روی صندلی همون نزدیک نشستم. هه! نشستن؟ فکر کردم روی صندلی دارم فرو میام اما روی زمین افتادم. متوجه من نشدن. با ترس و نگرانی داشتن به سرهنگ ماجرا رو میگفتن. کلمات توی ذهنم تکرار میشد: - شوهرش... - عروسیش بود... - تهمتزده بودن توی اداره با چند نفر هست... - زیر مشت و لگد گرفتش... - با تیغ موهاش رو از پوست سر برید.. - بیهوش شد... - دندونش شکسته... - چشمش باز نمیشه... - بینیش شکسته... یکدفعه فریاد زنان بلند شدم: - بسته! بسته دیگه! همه بهتزده به من نگاه کردن. درحالی که تمام وجودم از شدت خشم میلرزید گفتم: - کیه؟! این نامرد کیه؟! همه هنوز گیج نگاهم میکردن. داد کشید: - کیه؟! بگین که بکشمش. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ارت صد و بیست و سه ** الینا ** وسط این شرایط کشور گفتم سریع عروسی رو که تالارش رو از قبل گرفته بودیم بگیریم و تمومش کنیم. دل نگرون دانیال بودم. وقتی از سرهنگ میگفت: - ماموریتت تموم شد و حالا یک زن متاهلی پس دانیال برای تو مرده. و من سعی کردم دیگه دنبالش رو نگیرم اما هر وقت اسمی از اونها میشنیدم گوشهام تیز میشد. باربد ساقدوش داماد بود. باربدی که برادر و پدرش رو در مقابل ازدواج با نیوشا لو داد و با وکیل آرمین که اون هم جز اطلاعات بود دست به یکی کرد و برامون پرونده جور کرد و کمک کرد پای من توی اون خونه باز بشه. شنیدم دانیال گفته اون دیگه داداش من نیست و برادرها هم نباید باهاش دیداری داشته باشن. البته تا جایی که من میدونم نیوشا هم همچین قانونی گذاشته بود. یک لباس سفید عروسی اجاره کردیم و مراسم رو تالار گرفتیم. صبح با هزار عجله بلند شدم و به آرایشگاه رفتم. مامان و ملینا و نیوشا همراهم بودن. آرایشم انجام شد. گفتم: - خیلی سادهست. - داماد گفتن براتون آرایش وی آی پی بزنم نه عروس. جا خوردم. چه بدجنس! حداقل با خودم هماهنگ میکرد. - باشه، ممنون! آیفون آرایشگاه به طرز عجیبی پشت سر هم زنگ زد. آرایشگر که معلوم بود فرد عصبی گفت: - سر آورده! از اون طرف انگار مامان آیفون رو نگاه کرده بود که با خوشحالی گفت: - الینا شوهرته! ملینا متلک انداخت: - انگار خیلی عجله داره! نگاهی توی آینه به خودم انداختم و دستی روی موهام کشیدم. توی دلم گفتم: خدا کنه خوشش بیاد! صدایی بلند شد: - آقا کجا؟! این چه وضعشِ؟! بمون خانم ها حجاب کنند. صدای داد مازیار به گوشم رسید: - این زنیکه احمق کجاست؟ ! انگار از نیوشا پرسید: - دوست نفهمت کجاست؟! دوباره شروع به داد و بیداد کرد. صدای زنها رو هم میشنیدم اما دادهای مازیار نمیذاشت متوجه بشم چی شده! نمیدونستم چیکار کردم. میدونستم بخاطر ماجرای دانیال نیست چون سرهنگ نیرویی به بهترین شکل براش توضیح داده بود و پول خوبی هم توی جیبش گذاشته بود. آدمشناس بود سرهنگ! با پاهای لرزون بلند شدم و به اون سمت رفتم. از پشت دیوار که بیرون اومدم، دیدمش. کت و شلوار آبیش بهم ریخته بود و یقه پیراهن دودیش کنار رفته و موهاش بد حالت بود. زن ها دورش جمع شده بودن و چندتا هم روسری هاشون رو سرشون انداخته بودن. من رو که دید خانمها رو کنار زد و به سمتم خیز برداشت. قبل از اینکه بفهمم چه خبره مشتش روی گونهم نشست. دنیا در مقابلم سیاه شد و صدای استخونهای گونهم رو حس کردم. داد کشید: - که برای ماموریت با دانیال بودی! خونه سرهنگ جونت هم بخاطر ماموریت میرفتی؟ جلوی هزار آدم بخاطر ماموریت تیپ مجلسی زده بودی. اصلا نمیفهمیدم چی داره میگه. دهنم پر از خون شده بود و گونهم وحشتناک میسوخت. دهنم رو باز کردم تا خون راه به بیرون پیدا کنه. مریم بهتزده سرجاش خشکش زده بود و ملینا روی زمین بیحال نشسته بود. نیوشا هم از ترس شالش رو به سرش انداخته بود و کنار در ایستاد تا اگه لازم شد فرار کنه. یک دفعه دوباره گونهم سوخت. یک مشت دیگه همون جا زد. مریم جیغ کشید: - چیکار میکنی کثافت؟! به سمتش برگشت . - کثافظ من نیستم. دختر توعه! اونها مامور نگرفتنش، پرستو گرفتنش. میدونستی همه این دخترهایی که میبرن اطلاعات برای تفریح خودشونِ؟ یکی از نیروهای آرمین که خودش اونجا بود بهم گفت که این آشغال رو در حال ... دیده. در حالی که صورتم به کف زمین چسبیده بود بهتزده از شایعه، بدجنسی، نقشه یا هرچیزی که فقط حرف بود و اینطور باور کرده بود سکوت کرده بودم. ملینا جیغ کشید: -تو دیوانهای! به چه حقی بخاطر حرف یکی از نیروهای آرمین با خواهر من اینطور رفتار میکنی؟! واقعا نمیفهمی... یک دفعه دست انداخت من رو گرفت و به سمت آینه پرتاب کرد. با صورت داخل آینه رفتم و ورود شکستههای شیشه به زیر بینیم رو احساس کردم. لثه هام پاره شد و روی میز آرایش افتادم. شیشه زیر صورتم پر خون شد. صدای قدمهای نیوشا که از پلهها به سرعت برداشته میشد رو شنیدم و آرایشگر داد کشید: - میری یا زنگ بزنم پلیس؟! چشمم به مامان خورد که هنوز بهتزده به صورت غرق خون دخترش خیره شده بود. نمیدونم چی توی نگاهم دید که تلوتلویی خورد و قلبش رو گرفت و روی زمین افتاد. این رو دیگه تاقت نمیآوردم. این درد زیاد بود. جیغی کشیدم و خودم رو صاف گرفتم تا به سمتش بدوم که دست مازیار پشت سرم قرار گرفت و محکم به آینه کوبیدم. لبهام از هم پاره شد و رژ لب بنفشم جاش رو به قرمزی خون داد. دستش از پشت سرم که جدا شد روی زمین افتادم و بیهوش شدم.چند ثانیه قبل از بیهوشی سردی تیغ رو روی پوست سرم احساس کردم. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و بیست و دو از صراحتم جا میخوره انگار انتظار داشت با ژست مسخرهای یک اسم عجیب و غریب از منو رو بگم. بدون توجه به نگاهش میگم: - مطمئنا از قبل غذای ما رو کنار گذاشتن. لبخند روری لبش نشست از زرنگیام ولی بیتوجه گفت: - لطفا یک یادگاری بنویسید. فقط نگاهش کردم. تبلت رو برگردوند سمت خودش و شروع به نوشتن کرد. *بزرگترین مُشکل دنیا اینه کِه؛ آدَمهای بِدهکار همیشِه طلبکارن* با ناراحتی نگاهش کردم اما اون نگاهم نکرد ناخودآگاه بغض گلوم رو گرفته و سعی کردم به روی خودم نیارم. - این رو که مینویسیم، میره تو فایل مخصوص هر کسی و بعدا میتونیم بخونیم. - یعنی الان بنویسم میره توی فایل خصوصی من؟! تلخ و آروم خندید. -شما که این جا فایل باز نکردین. میره تو فایل خصوصی من. البته کامپیوتر این جا یک جوریه که فایلها این جا باز نمیشه؛ بلکه هر کسی از رمز خصوصیش میتونه بخونه. لبخند زدم جالب بود اشاره کردم تبلت رو بده به من داد به دستم نوشتم. *خوبم!... باور کنید ...؛ اشکها را ریختهام... غصهها را خوردهام ...؛ نبودن ها را شمرده ام ...؛ این روزها که میگذرد... خالی ام ...؛ خالی ام از خشم، دلتنگی، نفرت ...؛ و حتی از عشق!... خالی ام از احساس* و خیره شدم به نوشته نوشتهای که حرف دلم بود هنوز غذاها رو نیاورده بودن اومدم حرفی بزنم تا این سکوت قشنگی که هزار بار ای کاش رو تو قلبم نشوند از بین بره، اومدم حرفی بزنم که انگشت اشارهاش رو گذاشت روی بینیش. - هیس! با تعجب نگاهش کردم نگاهش رو به سمت دیگهای دوخت. - حواس تنهاییام رو با خاطرات پرت کردم. بزار یک لحظه خوشبخت باشم. نفسم گرفت باورم نمیشد این مدتی که هر دو خودمون رو به کوچه علی چپ زده بودم تموم شده باشه. - من..تو..من.. - نمیخوام حرفی بزنی. میخوام سکوت باشه. حیف اون یک سال و اندی باهم سکوت نداشتیم. سکوت کردم سکوت کرد معذب بودم تو خودم میپیچیدم غذاها رو آوردن تازه ترس به دلم افتاد نگاهی به غذا کردم با صدایی که از بحث اخیر تحلیل رفته بود پرسیدم: - این چیه؟ یک تیکهاش رو خورد. - هاموس. نگاهی به چیزی که به آبگوشت و نخود و یک چیزی مثل نون چرب میخورد کردم. - ها؟! از حالتم خندش گرفت. - هاموس؛ یک غذای محبوب عربی. - برای چی فکر کردین من این جور چیزها دوست دارم؟ - شما که هنوز نخوردین. قاشق رو برداشتم. نمی دونم این غذا رو با قاشق میخوردن یا نه. با استرس به غذا نگاه کردم میدونستم توش چیزی ریخته یکی از جامها رو برداشت و برایم از پارچ دوغ ریخت گذاشت کنار دستم. متوجه شدم که برای خودش نریخت دوست داشتم بلند بشم و در برم ولی اینکار غیر ممکن بود سریع میگرفتم و معلوم نبود چه بلایی سرم بیاره بسم الله گفتم و یک قاشق شامل یکم آب نخود و نخود خوردم. آخر غذا هیچی نشد اما همین کار هم تهدیدی از طرف اون بود. نگاهی به ساعتش کرد. گفتم: - انگار عجله داری. -آره تولد سینا یکی از دوستهای بابک من رو هم دعوت کرده بخاطر بابک مجبورم برم. کیفم رو برداشتم. - بریم. ***دانیال*** از فرداش شایعه بیماری رئیس جمهور پخش شد که همین برای خراب شدن جو انتخابی کافی بود. مونده بودیم واقعا بیمار یا شایعهایی برای جلب محبت و... از طرفی اگه واقعا بیمار بود میتونست کاندید بشه یا نه ! توی همین احوال خبر دادن که بابک بیهوش شده *کم خونی* و حالش بده. سرمون شلوغ بود و نشد بهش سر بزنم اما چندبار خبرش رو گرفتم. اون روز بخاطر کار زیادی حتی وقت استراحت همیشگی هم نداشتیم، و من رو هم توی کارها نقش میدادن. بعد از ظهر خبر دادن کار بابک به بیمارستان کشیده. هر چی از دنی میپرسیدم چه خبر میگفت حالش زیاد بد نیست و نگرانش نباشم و... اما میترسیدم بخاطر نگران نشدن من بگه. آخر سر سرهنگ که متوجه حال خرابم شده بود اجازه داد نیم ساعته برم و برگردم. سوار ماشین شدم و با سرعت به بیمارستان نزدیک خونهامون رفتم و از پرستار شماره اتاق رو خواستم. خودم رو به اتاق رسوندن و نگران داخل رفتم اما دم در خشکم زد. بابک روی تخت دراز کشیده بود و باربد بالای سرش ایستاده بود. دنی هم توی اتاق قدم میزد. هر سه متوجه من شدن و بهتزده نگاهم کردن. به خودم اومدم و سری به نشونه تاسف تکون دادم و همینطور که بیرون می اومدم برای دنی نوشتم. * دیگه هیچ کدومتون رو خونه نبینم* -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و بیست برگشتم و به ساختمون رستوران نگاه کردم البته رستوران نبود باغ تالار بود؛ باغش پر از انواع گل و درخت بود و ساختمون هم نمای سفیدی داشت با پنجرههای بزرگ که پرده آبی رنگش از اینجا هم دیده میشد ماشینهای زیادی تو باغ بودن و زن و مردها داخل میشدن و بیرون میاومدن یک چیزی نظرم رو جلب کرد همه تقریبا همه زنها سر لخت بودن سریع فهمیدم از اون رستورانهای مخفی. - دانیال من نمیام. با خنده زورکی گفت: - دیدی گفتم دختر چهارده سالهای؟ بعد با محبت گفت: - من قصد بدی ندارم؛ ولی اگه دوست ندارین بیان، هر جور راحتین. چرا انقدر خوب بود هنگامی که با او چنین بد رفتار کرده ام؟ بعد رفت سمت ساختمون داشتم نگاهش میکردم که چندتا بچه پسر سوسول و مدهوش به سمتم اومدن. - به به چه گلی، چه منگی! کلاغ سیاه گنجشک ما میشی؟ از پسشون بر میاومدم اگه پام چالق نبود. صدای دانیال اومد: - گورتون رو گم کنید؛ یالا. از هیکلش ترسیدن. باید هم بترسن یک هیکل داره شاه نداره! یکیشون سعی کرد خودش رو نبازه و گفت: -اصال مال خودت؛ بهترش رو دارم. بعد رفتن دانیال به من نگاه کرد خودم گفتم: - میام. پاتون درد نمیکنه؟ -آروم حرکت کنم چیزی نمیشه. رسیدیم به در سفید رنگ رستوران دو نفر با کت و شلوار فیروزهای و پیراهن مشکی دم در ایستاده بودن. با دیدن ما در رو باز کردن و یکیشون گفت: - خوش اومدید آقای شباهنگ! سری تکون میده میریم تو؛ اوف یعنی واقعا فقط اوف سرامیکهای درخشان گلبهی روی زمین چنان برق میزنه که از اینه خودم رو بهتر میتونم ببینم میزها اشرافی نباتی و نقرهای با صندلیهای اشرافی مشکی روی هر میز گلدونی بود پر از گلهای طبیعی وسط سالن بود. چسبیده به دیوار هم تختهای سنتی بود. وسط سالن یک قسمت یکم بالاتر رفته بود که چند نفر داشتن توش تانگو میرقصیدن و گروه ارکست هم روی سکوی بالای با کت و شلوارهای آبی و جلیقه ستش با پیراهنهای سفید و کراواتهای یخی و نقرهای آخر سالن یک سالن کوچیک و جدا قرار داشت که توش میز بیلیارد و میز پینک پونک بود لوستری از سقف آویزون بود که تا دو متری زمین پیچ می خورد و میرسید. رستوران دوبلکس بود صدای قهقه از طبقه بالا میاومد. نگاههای متعجب و حتی وحشتزده به سمت من بر میگرده جالب بود و خوب بود که مقنعهام رو با یک روسری شیری رنگ که همیشه تو کیفم دارم عوض کرده بودم باز هم ترس از این بود که من پلیس باشم باز هم باشون یکی نبودم برگشتم و به دانیال نگاه کردم. - من با اینها یکی نیستم. جوابی نمیده حرکت میکنه هر کدوم از پرسنل میبیننش سریع سلام میدن و خم و راست میشن یک نفر که سر و وضعش نشون میداد از بالا بالاها رستورانه اومد سمتمون در حالی که با تعجب به من نگاه میکرد. گفت: - خوش اومدین قربان! میز همیشگیتون حاضر. دانیال نگاهی به بالا میاندازه. - بفرمایید! نخواستم دنبالش مثل جوجه اردک راه بیفتم پس پرسیدم: - کجا؟ من طبقه بالا نمیامها. کلی پلهست لبخندی زد که چال روی گونههاش افتاد اخم ریزی کردم. اه اصلا از چال روی گونهاش خوشم نیومد انگار فهمید چون این بار اخم کرد و با لحن جدی گفت: - میریم روی پشت بوم. با هم از پلههای مارپیچ بالا رفتیم طبقه بالا پر از اتاق بود باز هم از پلهها بالاتر رفتیم رسیدیم روی پشت بوم اینبار واقعا تا چند ثانیه نتونستم حرفی بزنم وسط پشتبوم یک حوض بزرگ بود. که پلههای فلزی مسی رنگی میخورد تا ازش بالا بری پیشخدمتهای اینجا برعکس پایین که پیراهن و شلوار با جلیقههای بادمجونی مشکی داشتن کت و شلوارهای دودی با پیراهن کاهویی و کراوات دودی و مشکی پوشیده بودن هر کسی ما رو میدید نگاهش رومون خیره میموند بدم اومد از جایی که بودم از جایی که نباید میبودم چنگیز خان برگشت سمتم و با احترام گفت: - لطفا بفرمایید! بالا گرفتم و به کسی نگاه نکردم جلوتر حرکت کردم به یکی از آلاچیق ها که رسیدیم اشاره کرد بریم بالا دوباره از پله کانی ها بالا رفتیم بالای دایرهها مبل های راحتی نقره ای رنگی به صورت نیم دایره گذاشته شده بود تو نصفه دیگه گردی هم یک میز دو نفره شیشهای با صندلیهای گلبهی رنگ گذاشته بودن دو تا فانوس فضا رو روشن و قشنگ کرده بودن از اونجا میشد تموم شهر رو دید نفسم از اون همه زیبایی بند اومد. برگشتم و شیطون نگاهش کردم. - سرگرد به حساب شما دیگه؟ با خنده اشاره کرد بشینم نشستم خودش هم رو به رویم پشت میز نشست. - اگه بگم به حساب شما چی؟ - همین حالا در میرم. خندهاش شدیدتر میشه حالا شونههایش تکون میخوره لبخندی میزنم یادم بود این حالتش لبخندم تلخ میشه سرم رو پایین میاندازم نکنه یک وقتی سرش رو بالا بیاره و بخون فکر مزاحمی که توی ذهنمه پیشخدمت بالا میاد و تبلتی رو میذاره روی میز و کنار میره. دانیال با چشم به تلفن روی میز اشاره میکنه. - هرچی میخواین علامت بزنید تا براتون بیارن. نگاهی به اسمهای عجق و وجق میاندازم بعد به سمت خودش برش میگردونم. - من تا حالا همچین رستورانی نیومد. با سلیقه خودتون یک چیزی که تند نباشه، سبزی جات نباشه، ماهی دوست ندارم نباشه، نیمه پخته نباشه سفارش بدین. مخلفاتشم کوفت و زهرمار نباشه، دلستر و این طور چیزها هم نمیخورم. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و نوزده نشست. - بریم. باهم بیرون رفتیم. رو به روی درمانگاه یک پارک بود. نگاهم رو به دختر و پسرهایی که توی پارک قدم میزدن دوختم چه الکی، الکی واسه خودشون دردسر درست میکنند و چه خوشحالن! شاید اگه اون اتفاق نمیافتاد تا آخر عمر با مازیار خوشبخت بودم اون جوون خوبی بود. سعی کردم حواس خودم رو پرت کنم. به اداره رفتیم .وای چقدر اداره شبها خوشگلتر بود چه شلوغم بود. با اینکه کلا برامون مرخصی زده بودن اما توی این وضع دلمون نبود کنار بکشیم. همه حالم رو پرسیدن. ساعت ده اومدم برم که بخاطر تاریکی هوا پام به یک چیزی گیر کرد و پیچ خورد. - آخ! هیچ عکس العملی نشون نداد اما یکی به سمتم دوید سروان آبان بود که برای گزارش پروندهای به این اداره موقت ما اومده بود. - خوبین سرگرد؟! - آیی، بله. - اما بنظر میاد خیلی درد دارین. میخواین من برسونمتون؟ نگاهش کردم چشمهای درشت مشکی رنگش تنها چیزی بود که چهرهاش رو خوشگل میکرد. - نه، ممنون. - ولی شما نمیتونید برونید. - من میرسونمشون، شما تشریف ببرید. سمت صدا برگشتم، دانیال بود. آبان سری تکون داد و با حرص رفت. اومدم بلند بشم که پام درد گرفت دوباره نشستم. دستش رو دراز کرد سمتم با تعجب نگاهش کردم که لبخند محوی زد و گفت: - فکر کردم از دخترهای خانواده خودمونین. با تکیه به ماشین بلند شدم. کمکم کرد در سمت راننده رو باز کنم و بشینم بعد خودش نشست و ماشین رو روشن کرد همون موقع برام پیام اومد نگاه کردم از مازیار بود. گوشی رو دوباره توی کیفم برگردوندم و حواسم رو دادم به آهنگی که انگار حرف دل من رو می خوند: دروغات همه با من ، من دیوونه دیوونم واقعا که پای توئه نامرد میشینم و میبارم بعد تو دیگه شاید کسی نتونه جاتو بگیره. ولی اون موقعی که باید نبودی که کنارم مهم نیست بعدش اصلا نه نباشی بازم هستم ولی من دیوونه هنوز واسه تو دلواپسم یه دونه دلِ تنها یه سایه که دیگه ندارم خودم درستش میکنم میرم پی کارم میرم پی کارم... آره اون موقع همین رو گفتم، می رم پی کارم! میرم پی کارم... ماشین رو خاموش کرد به سمتم برگشت. یک دستش رو به صورت قائمه رو پشتی صندلی گذاشت نیروی شب با اون تاریکی هر کسی رو جادو میکرد. لبخندی زد و با لحن شیطونی گفت: - سرگرد دختر چهارده ساله رو که نیاوردم. پیراهنش رو بدون هیچ خجالتی در آورد. ناخودآگاه روم رو گرفتم. صدای خنده آرومش اومد. هنوز وقتی با منه میتونه بخنده، هنوز وقتی با منه میتونه آروم باشه و این رو میفهمیدم. بر میگردم. یک تیشرت استخونی که روش نوشته شده بود دانیال انقدر هیکلی بود که از زیر لباس هم برجستگیهای بدنش بیرون بزنه برای اینکه حواس خودم رو پرت کنم میپرسیدم: - واه! شما مردها چه گیری دادین به دخترهای چهارده ساله. همین طور که پیاده میشد جواب میداد: -بخاطر این که دخترهای چهارده ساله اول سن بلوغشون و راحت گول میخورن. لبخندی زدم. گوشیم رو در میارم به مامان موقعیت رو اطالع میدم البته از طریق اس در کناریم باز میشه با تعجب بر میگردم سمت چنگیز خان یک خورده خم داخل ماشین. -پاتون هنوز درد میکنه؟ هل شدم. -آره، یعنی نه، یعنی... نه...آر...نه گوشیم زنگ خورد. نگاهی به شماره کردم. رزم دار آرشام پارسا بود. -بله رزم دار! -کجایی شما؟ جلسه چی شد؟ -وای یادم رفت. برگردم؟ نوچی کشید. - ای بابا! نه راحت باشید! خدانگهدار! و قطع کرد. ته دلم خوشحال میشم که بیخیالمون شده. گوشی رو قطع و به دانیال نگاه میکنم. -این لباستون یکم غیر رسمی نیست؟ اول نگاهی به لباسش میاندازه بعد به من. - اینطوری راحتترم. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و هجده چیزی نگفت و فقط سرش پایین بود. صداش زدم: - مازیار! بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت: - بله! - قول بده که این ماجرا همین جا تموم بشه. سرش رو بالا آورد. نگاهش سرد بود. التماسآمیز صداش زدم. - مازیار! - بیا سوار شو برگردیم. - مازیار! با همون سردی گفت: - بهم فرصت بده. ** - راننده ام وی ام ما رو هم در جریان بذار چیکار داری میکنی؟ این صدای پلیس راهنمایی رانندگی بود که با این حرفش من رو از دور زدن هفتمین بار دور میدون باز داشت. دیگه به سرد بودن مازیاری که باهام بود اما سرد بود فکر نمیکردم. کلافه از کنار رفتن خاتمی به نفع موسوی بودم و متوجه کارم نبودم. نوری و مهر علیزاده هم با اینکه رسمی نشده بودن اما مشکل بزرگی ایجاد نکرده بودن. جهرمی، پور محمدی و مظاهری هم از حزبهای مقابل نخواستن به رسمیت در بیان. جز اون باید مراقب افراد رد صالحیت شده هم میبودیم. اعلمی، بیات، شعله سعدی. توی اداره وقت غذا خوردن نداشتیم و بیسکوییت میخوردیم، از همونهایی که نوار دورش همه چیز رو از قفل گاو صندوق بانک مرکزی تا بخت دختر همسایه رو به جز بست خود بیسکوئیت باز میکنه. از پنج صبح به سمت اداره میرفتم و ساعت سه بعد از ظهر بر میگشتم تا پنج بعد از ظهر بعد دوباره به اداره میرفتم تا ده شب. بالاخره این عذاب یک روز انداختم. سرم رو روی میز گذاشتم و توانایی بلند کردنش نداشتم. وقتی چندبار صدام کردن و جوابی نشنیدن دانیال به سمتم دوی. بزور نشستم. گفتم: - حالت خوبه رزمآور! نای جواب دادن نداشتم. یکی از خانمها برام آب آورد و نزدیک دهنم آورد. بزور دو قلپ خوردم بهتر شدم. دانیال گفت: -میتونید بلند بشین؟ به آرومی گفتم: -فکر کنم بتونم. -پس بلند بشین تا درمانگاه ببرمتون. رو به یکی از ستوانها گفت: -برای ما مرخصی رد کنید. با کمک همون خانم بلند شدم و به سمت در رفتم. دانیال پشت سرمون اومد و در رو برام باز کرد. صندلی جلوی ماشین نشستم و خودش سوار شد. -کمربندتون رو ببیندید. کمربند رو بستم و سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم. -ماشین جدیده؟ از اینکه با اون حال هم دست از فوضولی بر نداشتم خندهاش گرفت. -خیر، ماشین دنی رو قرض گرفتم. چشمهام رو بستم و با صدای باز شدن در ماشین دوباره بازشون کردم. -پیاده بشین سرگرد! کنار رفت و پیاده شدم. همون چند دقیقه خواب حالم رو بهتر کرده بود. وارد درمانگاه شدیم. گفت: -شما بشینین تا من بهشون بگم یک سرم تقویتی براتون حاضر کنند. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و هفده ** الینا ** با دانیال قراری گذاشتیم. قرار گذاشتیم که بجای دوری و کینه پشت هم باشیم. من نگران روزی بودم که بفهمه من عقد کردم. به خونه خانواده همسرم رفتم. دوست نداشتم اونجا بمونم. جو خونهشون خیلی مضخرف بود. مادرشوهرم که همش ساکت بود و فقط کار میکرد و پدر شوهرم با اون نگاه هیزش مدام قربون صدقهم میرفت. اما اون روز قرار بود من رو به خونه مادربزرگ مادری که پاگشام کرده بود ببره. - حاضری؟ - آره. - کدوم رو پوشیدی؟ مانتوم رو نشونش دادم. مانتو مزونی آبی خیلی قشنگ. این رو دانیال برام گرفته بود. - اوو چه قشنگه! این از کجا؟ - چند سال پیش توی یک حراج خریدم. - عالیه! تو از همه دخترهای اونجا سری. بریم؟ لبخندی از تعریفش زدم. - بریم. ماشین رو آماده کرد. مادر ناتنیش بیخیال نشست و پدرش هم جلو نشست و من کنار مادر ناتنیش. شنیده بودم که یک برادر ناتنی هم جز دو برادر اصلی خودش داره که پیش یک برادر ناتنی دیگهش. ماشین حرکت کرد و کلی توی راه بودیم تا اینکه گفت: - رسیدیم. سرم رو از روی شیشه برداشتم و نگاه کردم. خشکم زد. خدای من! - اینجا... خونه خانواده مادر ناتنیت هست؟! - آره... میشناسی؟ - مازیار... مازیار من نمیام. خشکش زد. باباش هم تعجب کرد و نامادریش همچنان خنثی. مازیار بهتزده گفت: - چی میگی! دعوتمون کردن. - من... من نمیتونم بیام. - الینا! درحالی که باورم نمیشد توی تهران به این بزرگی توی همچین کابوسی افتاده باشم گفتم: - من، من نمیتونم. در ماشین رو باز کردم و بیرون پریدم و شروع به دویدن کردم. صداش که دنبالم میدوید رو میشنیدم: - الینا! الینا! نمیایستادم. زندگی خوب من تموم شد. چطور این بلا ممکنه؟ من نفرین شده هستم. - الینا واستا ببینم چی شده! اما من بیخیال میدویدم. بالاخره از پشت گرفتم. - ولم کن! ولم کن! - عزیزم! بگو چی شده؟! کی اونجا تو رو میشناسه؟ - ولم کن دانیال. هر دو سکوت کردیم. دست من رو گرفت و به سمت خودش برگردوند. نگاهش سرد بود. - دانیال! نفس نفس میزدم. - مازیار! - تو با دانیال بودی! - اون... اون گذشته بود. و سرم رو پایین انداختم. گفتم: - چرا نگفتی دوست پسر داشتی؟ - خیلی... خیلی بچه بودم. -
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و شیش اون شب عبدالله اونجا خوابید و صبح، صبحانه شیکی خورد. غنچه با ناز پرسید: - زنت هم برات همچین میزی میچینه؟ کسی خبر نداشت الکساندرا زن صیغهای هست. - اون! اون اصلا آشپزی بلد نیست. بعد یاد چیزی افتاد. - درضمن، تا دنیا اومدن بچهش نمیخوام چیزی بفهمه. زنهای فرنگی لوسن یک چیزیش میشه. - چشم آقا! و افتاده شروع به خوردن کرد. بعد از صبحانه به خونه برگشت. الکساندرا چیزی نپرسید. اون تقریبا جز برای چیزی که عبدالله مجبورش میکرد هیچ رابطه احساسی با عبدالله نداشت و خودش رو همراه اون نمیدونست. گاهی به زن پدر شوهرش میگفت: - شما محرم گرامی داشت. عبدالله فقط محرم مشروب نخورد و با دختر نبود. مگه حسین عزیز شما نبود غیر از محرم؟ وقتی هم که زن بابا بهش میگفت: - چرا انقدر با عبدالله سردی؟ از دستش میدی ها. الکساندرا جمله انگلیسی میگفت که معنیش این میشد: - یآدِٺٖ بآشِہ بَعضْۍٰ چیّزآ بآیَد تَموٰތ بِشَنْ، ٺآ چیزٰآۍِ بِهٖٺࢪ شُࢪވعٰ بِشَنٓ. یک روز که زنهای همسایه اومده بودن گاهی باهم در گوشی صحبت میکردن. حدس میزد درباره خودش باشه. بالاخره یکی از زنها گفت: - الکساندرا جون! - بله! - اگه آقا عبدالله یک زن دیگه بگیره چه حالی میشی؟ همه چهارچشمی نگاهش کردن. افراد اون جمع میدونستن. الکساندرا گیج گفت: - یعنی من رو طلاق داد و زن دیگه گرفت؟ - نهنه، روی تو همسر دیگه بگیره. - معشوقه بگیره؟ زنها کلافه شدن که نمیتونند بهش برسونند. - نه، زن. - مثل من؟ - آره. توی دین مسیحیت اینکار حروم بود پس الکساندرا گفت: - مگه شد؟ - آره. - در مسیحیت نشد. شما چطور توانست؟! یکی از زنها که درس دین خونده بود گفت: - ای بابا خواهر اگه قرار نبود خدا اجازهش رو بده اون مردهای اعراب نه پیامبر رو قبول میکردن نه خدا رو. الکساندرا تقریبا فهمید چی میگه پس گفت: - پس چرا قانون عوض نکرد حالا؟ - چون به نفع آقایون نیست، حالا. بعد همه خندیدن و بحث کلا عوض شد اما بعد اتفاقی افتاد که الکساندرا مجبور شد با این قضیه روبهرو بشه. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و شونزده دیگه جرات مخالفت نداشت. - باشه. خودکار رو که تمام مدت توی دستم بود روی میز کوبوندم. - سرهنگ اجازه مرخصی میدین؟ - بفرما! بلند شدم و احترام گذاشتم بعد بیرون رفتم. خبر رسیده بود محمد علی پسر دایی مهدیام عقد کرده بود. چون دامغان بودن من نمیتونستم وسط این مشکلات برم اما بابا و مامان رفته بودن. همکارها داشتن باهم صحبت میکردن. - زمان ما کلا صدا و سیما دو تا دوربین داشت که یکیش فول تایم در اختیار مسابقه محله بود، اونوقت عقل ما نمیرسید که معلممون چطوری چهل تا دوربین داره که توی خونه تکتک بچههای کلاس جاساز کنه! برای جلسه رفتم. راجعبه حال و هوای قبل از انتخابات و مشکلاتی که میتونست به وجود بیاد حرف زدن. سرگردی گفت: - نباید زیاد مشکلی پیش بیاد طبق عادت رئیس جمهوری قبلی دوباره رای میاره. همسرش که توی همون اداره کار میکرد جواب داد: -مقابل رئیس جمهور فرد قدرتمندی مثل آقای رفسنجانی و اطرافیانش هستن. گفتم: - و ضمنا فراموش نشه در سفارت انگلیس جنب و جوشهایی شنیده میشه. همه سر تکون دادن. بیرون اومدیم اما هنوز سرگردون بودیم و هرچند نفر در حال صحبت و مشورت باهم بودیم که صدایی اومد: - شما با خودت چی فکر کردی که برای یک سرگرد احترام نمیذاری! همه به اون سمت برگشتیم. سرهنگ هماشاه رو به روی دانیال ایستاده بود. دانیال با خونسردی گفت: - متوجه شما نشدم. - که متوجه نشدی! با خودت چی فکر کردی؟ مثل اینکه یادت رفته تو اینجا اسیری اما بعضی وقتها جوری رفتار میکنی انگار بخاطر عرضهت به اینجا رسیدی و فرد حیاتی توی اداره هستی. همه نگاهها به دانیال بود .دلم براش سوخت. اون ادامه داد: من متوجه نمیشم چرا سرهنگ اصرار به بودن تو توی این جلسه بود، بنظرم هر اتفاقی قرار بیفته یک طرف قضیه تویی. دانیال سکوت کرده بود و زیر نگاه بقیه صورتش سرخ شده بود. دلم نیومد سکوت کنم و جلو رفتم. - اما ناگفته نماند که خدمت جناب شباهنگ بسیار بیشتر از خیلی سرهنگهای ما هست. اینبار همه نگاه ها به سمت من برگشت. با خونسردی ادامه دادم: - لازم به ذکر از زحمتهای ایشون هست؟ هنوز همه جا سکوت بود. - دور زدن تحریمها رو ما با هماهنگی ایشون با رابطههاشون در خارج کشور و سفارتها انجام میدیم. لو دادن جاسوسها، تعلیم مامورهای ویژه، جلوگیری از قاچاق بی رویه، به سرانجام رسوندن سیزده ماموریت به بهترین شکل.... بازم بگم؟ سرهنگ هماشاه نگاهم کرد. - این دفاع شما از پسر یک پدر خوانده برای چیه سرگرد؟ لبخند کوچیکی زدم. - سرهنگ بنظرم بهتر برای ناهار تشریف ببرین. از این توهین صورتش سرخ شد و با ناراحتی بیرون رفت. یک نفر دیگه قصد دفاع از دانیال رو پیدا کرد و گفت: - اصلا سرهنگ نیرو انتظامی خودش توی جلسه سپاه چیکار داره که به بقیه گیر میده؟ به دانیال خیره شدم. وقتی ناراحت بود چهرهاش چنان مظلوم می شد که قلبم میلرزید. از اون لرزشهای خطرناک! ** دانیال ** با ذهنی مشوش شب داشتم میرفتم به سمت خونه که گوشیم زنگ زد. به صفحه روش نگاه کردم. *مرحوم* از اینکه الینا بهم زنگ زده متعجب شدم و سریع ماشین رو کناری پارک کردم و جواب دادم: - بله! صدای نگرانش به گوشم رسید: - کجایی؟! - دارم به سمت خونه میرم. - توی ماشینی؟! گیج جواب دادم: - پس کجا باشم؟! - دوربینها یک نفر رو دیدن که تحرکات مشکوکی نزدیک ماشینت داشته. احتمالا بمبگذاری هست. با این حرف گوشی رو خاموش نکرده توی جیبم گذاشتم و دستگیره در رو کشیدم اما باز نشد. چندبار امتحان کردم و به قفل نگاه کردم اما مشکلی نداشت. متوجه شدم سیستم ماشین رو دست کاری کردن. سریع بالشتک بالای صندلی رو کندم و با تیزی زیرش دور شیشه ها ضربه زدم تا شکست. خودم رو بیرون انداختم و با سرعت از ماشین دور شدم که صدای وحشتناکی اومد و چند لحظه بعدش موج انفجار به جلو پرتم کرد. چون میدونستم امکان انفجار دوم و بزرگتر وجود داره دوباره بلند شدم و تلو تلو خوران به راهم ادامه دادم و آخر بیهوش روی زمین افتادم. - هنوز بهوش نیومده. قبل از اینکه صدا جوابی بشنوه زمزمه کردم: - بهوشم. متوجه شدم چند نفر به سمتم دویدن و یک نفر هم دستم رو گرفت. دنیل بود. ازش پرسیدم: - بابک کجاست؟ - خونه نبود، خبردار نشد. از سرهنگ پرسیدم: - کی باعث این اتفاق شده؟ - هنوز معلوم نیست. - میتونم مرخص بشم؟ نگین به سمت در راه افتاد و گفت: - کارهای مرخص شدنتون رو دنبال میکنم. از دنیل پرسیدم: - این اینجا چیکار میکنه؟ - به نمایندگی آرمین اومده. الینا یک قدم جلو اومد. کلا یکی از عادتهاش این بود وقتی میخواست حرفی بزنه که باید بهش توجه میشد یک قدم جلو میاومد. - حال عمومی شما خوبه! فقط کم خونی تون باعث بیحالیتون شده و موج انفجار هم بعد از مدت کمی تشنج به همراه داشته. سر تکون دادم. - من و تو هیچ امنیتی نداریم، خط عمرمون به یک مو بنده. چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت: - پس... می تونیم پشت هم بایستیم؟ ما متحدان خوبی میشیم. مدتی بهم خیره شدیم. امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوشتر است! -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و پونزده توی اون جمع دانیال فهمید که باربد دیگه تلفن کسی رو جواب نمیده و نمیاد. ** الینا ** اون روز بهم اطلاع دادن که از سفارت انگلیس بوهایی میاد. قرار شد هر جوری شده جاسوسی وارد سفارت کنیم. به پیشنهاد دانیال مترجم انگلیس که فردی از همون کشور بود رو توی یک تصادف سوری اما نه چندان شدید به بیمارستان تهران منتقل شد و اونجا هم با یک تماس کوچیک به وسیله افراد مورد اعتماد از سفارت خواستن مترجم به کشور خودش برگرده و استراحت کنه. دانیال توی اتاق کنفرانس راه می رفت و حرف میزد: -تا وقتی بتونند از کشور خودشون مترجمی بیارن که فارسی بلد باشه طول میکشه، شاید هم اصلا همچین قصدی نداشته باشند. من ادامه حرفش رو گرفتم: - فرد نفوذی از طرف ما باید به عنوان مترجم وارد سفارت بشه. با لبخند سری تکون داد. - فعلا هیچ مکانی به اندازه سفارت انگلیس نمیتونه باعث مشکل بشه. سرهنگ گفت: - حالا مسله این هست که چه فرد قابل اعتماد، آموزش دیده و با مهارت رو وارد سفارت کنیم. من و دانیال اومدیم چیزی بگیم که خودش گفت: -نه... با بهت نگاهش کردیم که گفت: -همون قدر که ما تک تک حرکتهای اونها رو زیر نظر داریم، اونها هم وقتی بخوان کاری کنند هر جا خطری باشه رو در نظر میگیرن. منتظر نگاهش کردیم که گفت: - بذار اون شخص رو خودشون انتخاب کنند، بعد ما نقشهامون رو عملی میکنیم. همه نگاهی بهم کردیم و نیشخندی زدیم. قرار شد به طور نامحسوس و پنهانی به ادارات نزدیک سفارت پخش بشیم تا بتونیم زیر نظر داشته باشیمشون. خیلی زود اون فرد مشخص شد. هفته بعد پشت میز جلسه نشسته بودیم و منتظر بودیم مترجم جدید رو بیارن. چیزی طول نکشید که در زدن، سرهنگ اجازه داد و وارد شدن. پسر با ترس به ما نگاه می کرد. از پشت چهره ترسیدهاش تونستم تشخیص بدم همون پسری هست که توی بیمارستان دیده بودم. همون پسر که شوهر خواهرش با چوب زده بودش. سرهنگ اشاره کرد بشین اون هم با ترس آخرین صندلی نشست. سرهنگ در حالی که پرندهها رو نگاه میکرد گفت: - جناب کوروش، درسته؟ پسر آب دهنش رو قورت داد. - ب... ب... بله. سرهنگ نگاهش کرد. - نترس پسر جون لولو خور خوره که نیستیم. با ترس گفت: - آخه من کاری نکردم. توی این جلسه دانیال نبود و همین یکم رو اعصاب بودم و احساس تنهایی میکردم. سرهنگ با خنده گفت: - ما که نگفتیم کاری کردی پسر جان! کوروش همینطور با نگرانی نگاهش میکرد. من هم بهش گفته بودم که کاری باهاش نداریم اما باور نداشت. گفتم: - ببینید ما از شما خواستار یک همکاری هستیم... یک همکاری که شما حتما باید انجام بدین در اصل یک توفیق اجباری چون این مسئله اهمیت زیادی برای کشور داره. یکم آرومتر شد اما گفت: - من عرضه این کارها ندارم. با عصبانیت گفتم: - باید عرضهاش رو داشته باشید. فهمیدین؟ قشنگ ترسید. - فرصت آموزش نداریم. شما فقط هر کاری که ما بهتون میگیم رو انجام میدید و هر گونه خطا، سوتی یا بدجنسی براتون بد تموم میشه. خواست چیزی بگه که چشمهام رو روی هم گذاشتم و گفتم: - باشه؟ -
داستان انجمن گرگینه ها | ملیکا(آتنا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت پنج هر سه باهاش بیرون رفتیم. چند نفر جز ما یواشکی بین گیاهها نشسته بودن تا تعدادمون کامل بشه. بالاخره راه افتادیم. یک راه طولانی رو بین بوتهها رفتیم تا اینکه ایستاد و گفت: - از اینجا به یکی دیگه میسپارمتون. همونموقع @Roshana اومد و ما رو به اون سپرد. حرکت کردیم. اینبار راه خیلی طولانی بود. @زینب چرمگر گفت: - وای، چرا این راه تموم نمیشه! @رائوزین گفت: - وای آره پاهای من هم داره از کار میافته. @s.a گفت: - من هم دیگه طاقت ندارم. کاش برگردیم. @سایانگفت: - اگه اینجا بمونیم خوراک گرگها میشیم. @پری بانو گفت: - احمق ما خودمون گرگینه هستیم چطور خوراک گرگها بشیم! - خوب هروقت که بخوایم تبدیل به گرگینه نمیشیم که. - از نیمه شب تا صبح که میشیم. @Omidگفت: - اما من این مدت روی نفسم و روحم انقدر کار کردم که هروقت بخوام تبدیل به گرگینه میشم. گفتم: - دروغ نگو! - باور کن، میخوای الان امتحان کنیم؟ یکدفعه صدایی از عقب صف اومد: - بسته دیگه. همه به اون سمت برگشتیم. @A.H.M بود. @Roshana کلافه گفت: - هیس! چرا داد میزنی؟ - من خسته شدم. اگه قرار باشه اینطور بیام توی جنگ که نه، از خستگی میمیرم. - نمیشه استراحت کنیم. میخوام وقت تبدیل شدن توی منطقه خودمون باشیم. اگه نه نیروهای @M@hta که اونها هم تبدیل شدن ما رو پیدا میکنند و تیکه تیکه میکنند. @لیدی ویستلدوان رو همینطوری از دست دادیم.- 12 پاسخ
-
- 11
-
-
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و چهارده خیلی زود آماده شد و به سمت خونه اونها پرواز کرد. همش سعی داشت به خودش و دیگران نشون بده انگار اصلا براش مهم نیست اما در اصل حسابی حس پس زده شده بودن میکرد و نیاز به اونها داشت. توی راه بود که تلفنش زنگ خورد. سرهنگ بود. - بله! - سلام پسر، خوبی؟ - سلام قربان، اتفاقا میخواستم بهتون زنگ بزنم و بخاطر لطفتون تشکر کنم. سرهنگ با لحن جدی همیشگیش گفت: - صدا میاد، بیرونی؟ - بله، دارم میرم خونه مادر بزرگم. - یک کنار نگهدار، وقت تلفن صحبت کردن رانندگی نکن. ماشین رو به کنار خیابون بردم و نگه داشتم. - در خدمتم! - به اقوامت گفتم تو از اول نفوذی ما توی اون دستگاه بودی و گرفتنت هم فرمالیته بود. سوتی ندی. - دستتون درد نکنه! نه، ممنون! بعد از خداحافظی دوباره راه افتادم اما اینبار با ذوق کمتر. با خودم فکر میکردم بالاخره اون چیزی که ازش میترسیدم شد و واکنش اونها بدترین حالتش بود. تا کی میتونم پنهان کنم. یک روز میشه که تشت ما روی زمین میافته. سعی کردم ذهنم رو از آینده بگیرم و به الان فکر کنم. به خونهشون رسیدم. نگاهی به آپارتمان پر خاطره کردم. روزهای زندگیم در اینجا شاد بود. اقوام رو داشتم، برادرهام رو داشتم، دختری که کنارش شاد بودم رو داشتم. هنوز به کار آرمین برنگشته بودم. آهی کشیدم. اون روزها مُردن. از ماشین پیاده شدم و به سمت درب ساختمون رفتم و زنگ رو زدم. آیفون برداشته بود. صدای شاد خاله کیشکا پیچید: - الهی قربونت بشم دانیال جان! بیا داخل. در رو زد. وارد حیاط خونهای شدم که فکر نمیکردم دیگه پام رو داخلش بذارم. با خودم فکر کردم چقدر سرهنگ مرده که با اینکه براش هیچ فایدهای نداشت اما من رو از این درد نجات داد. تا به راهرو رسیدم دیدم یک نفر از پلهها پایین اومد. - به، دانیال خان! شوهر خاله کیشکا بود. به من که رسید محکم در آغوشم کشید. یکم من رو که مونده بودم چه خبره همینطور نگه داشت بعد گفت: - من رو ببخش! یعنی همه ما رو ببخش! ما بهت بد کردیم. بعد ازم جدا شد و با چشمهای خیس اشک نگاهم کرد. عذاب وجدان گرفتم. - من که نمیفهمم چی میگین! دستش رو پشت کمرم گذاشت و من رو همراه خودش به سمت بالای پلهها برد. وارد خونه که شدیم، خونه ترکید. همه همهمه کنان از جاشون بلند شدن. از همه بیشتر نگاه مشتاق دنیل و بابک رو میدیدم. همه به سمتم اومد و کلی ماچ و بغل از محرم و نامحرم شدم که حتی نمیتونستم بفهمم چه خبر هست و کی اینجا داره سواستفاده میکنه. من رو روی هوا به سمت مبلها بردن و کنار ویدا نشوندن. شوهرش گفت: - ما از شدت عذاب وجدان داریم دیوانه میشیم دانیال جان! تو اینهمه مدت عذاب کشیدی اما ما بجای اینکه پشتت باشیم هرچی جلوی چشممون بود رو باور کردیم. دخترش گفت: - خوب ما نمیتونستیم همچین حدسی بزنیم بابا. واحد گفت: - در عوضش اگه از حالا همچین اتفاقی بیفته تا خودت نگی چه خبره ما هیچی رو باور نمیکنیم. خیلی دل دانیال آروم شد. -
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و پنج - حالا کی رو پیشنهاد میکنید؟ - دختر خواهر خانم خودم هست. مطلقس. - چند سالشه؟ مرد که عبدالله رو راضی میدید با هیجان گفت: - بیست و هفت سال. ماشالله خوش زاست. از ازدواج قبلیش هفت تا بچه داره. - پس چرا طلاقش داد. - شوهرش همین پارسال مُرد. - بچههاش گردن من نیفتن! مرد سریع توضیح داد: - نه، پیش خانواده پدریشون هستن. - خوب میخوام دختر خانم رو ببینم. - امروز میگم دم مغازه بیارنش. تا عصر ذهن عبدالله مشغول بود. الکساندرا خوشگل بود و عبدالله دوستش داشت اما سرکش بود. شاید یک زن آروم زندگیش رو بهتر کنه. وقتی عمو چندبار یاالله گفت عبدالله متوجه شد که دختر اومده. نگاهش کرد. صورت دختر زیر چادری که روی صورتش گرفته بود پنهان بود. با دیدن نگاه کنجکاو عبدالله آروم انگشتش رو باز کرد و چادر افتاد. عبدالله زنی رو دید هم قد خودش، لاغر، پوست رنگ پریده، صورت خوشحالت، لبهای معمولی و بینی خوشحالت، چشمهای آبی و موهای حالتدار مشکی که از زیر چادرش بیرون زده بود. عمو معرفی کرد: - غنچه خانم! عبدالله با گرمترین لحنی که میتونست داشته باشه گفت: - سلام خانم، خیلی خوش اومدید! اون زن خوشگل بود. - سلام جناب، ممنون! عمو گفت: - اگه هر دو راضی هستید بریم مسجد؟ هر دو بهم نگاه کردن. زن سعی داشت خودش رو خجالتزده نشون بده. عبدالله گفت: - من که کاری ندارم، بریم قبل از نماز به حاج آقا برسیم. زن خوشحال از اینکه عبدالله هم عجله داره راه افتاد. عمو و زنش سعی کردن جلوتر برن تا این دوتا کنار هم راه برن. عبدالله از دختره پرسید: - از زندگی من خبر دارید؟ - شنیدم یک همسر اجنبی دارید. - من نمیتونم شما رو خونه خودم ببرم. غنچه درحالی که توی دلش میگفت: حالا میبینی. به زبون آورد: - مشکلی نیست، من خونه پدرم میمونم. - من هم یک میزان هزینه به شما میدم تا به مشکلی برنخورید. بعد که برگشتیم شهر خودمون شما به خونه خودتون میان. زن لبخند زد. به مسجد رسیدن. عبدالله یکلحظه صیغهش با الکساندرا رو به یاد آورد و یکم دلش سوخت اما سریع از ذهنش بیرون کرد و داخل رفتن. عمو رفت تا حاج آقا رو بیاره. حاج آقا اومد و صیغه رو خوند و هر چهارتا بیرون اومدن. زن عموی عبدالله گفت: - عبدالله خان امشب خونه خواهرم دعوت هستید. - چشم خانم، میام. بعد از همه خداحافظی کرد و از همسرش گرمتر خداحافظی کرد و به خونه رفت. الکساندرا با مادر ناتنی عبدالله مشغول بود. عبدالله نگاهش کرد. همین حالا هم احساسش بهش کمتر شده بود. شب به زن باباش گفت: - من خونه عمو دعوتم. - با الکساندرا؟ - نه، مردونهست. احتمالا شب برنگردم. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و سیزده بعد با محبت گفت: - معلومه که بهت مسئولیت میدم. فقط منتظر بمون. فردا نتونست به قولش عمل کنه. صبح بود و داشتم با دنیل بیلیارد بازی میکردم که بابک گفت: داداش گوشیت. گوشی رو از دستش گرفتم. - بله! - رزم دار شباهنگ؟ - خودم هستم. خودش رو معرفی کرد و گفت: - به سرعت به اداره بیان. - اتفاقی افتاده؟ - قدسی ایران فوت کردن. و سریع قطع کرد. آخ آخی گفتم و به اتاق رفتم تا لوازم مورد نیازم رو بردارم. لباس رسمی برای اومدن کارگرها تنم بود. اسلحه و کارتم رو جوری که کسی نبینه جاسازی کردم و بیرون زدم. کل اداره تا فردا در حال کار بود. باید همه مسائل امنیتی آماده میشد. جز اون یکجورایی انگار مسئول تشریفات هم شده بودیم. دنی زنگ زده بود که میای یا نه گفتم شاید نتونم بیام اما نصف شب برگشتم و به مدت دو ساعت خوابیدم و دوباره به اداره اومدم. خونه جدید راه کمتری تا اداره داشت. - در خاکسپاری شرکت کنم؟ - تو از دور مراقبت کن به اندازه کافی افراد برای محافظت و مسئولیت هست. - چه جمعیتی هم اومده! مردم با شور و بنری که عکس ایشون و امام بود بدرقهشون کردن و رهبر بالای سرشون نماز خوندن. توی اون جمع رئیس جمهور و آقای رفسنجانی بعد از ایشون بیشتر دیده میشدن. فرداش آذری، وکیل آرمین، دوباره به دیدنم اومده بود. در حالی که پشت بهش و رو به پنجره ایستاده بودم گفتم: - یک روز تو زیر دست من میشی. - به این حرف ایمان دارم برای همین از شما حمایت میکنم. اما این حرفها رو جلوی کسی دیگه نگین خطرناکه. - خطر برای دانیال یک سبک زندگیه. بعد کتم رو برداشتم. - من باید به اداره برم. جلسه امروز راجعبه انتخاب جاسوس بود. - پس نفر اولی که توی این المپیاد مقام آورد رو برای کارمون انتخاب میکنیم؟ - اگه دیدیم به شرایط ما میخوره و قدر به همکاری فعال. من وسط بحث پریدم و پرسیدم: -چطور میخوایم سفارت رو مجبور به گرفتن اون مترجم بکنیم؟ با چشم به خودم اشاره کرد. اول نفهمیدم چی میگه! - من؟ این امکان نداره کسی به من اعتماد نمیکنه. - به وسیله فردی که مورد اعتماد اونها هست انجام بده. پس این قول سرهنگ برای حمایت بود. - فکر نکنم بتونم. لبخند اطمینان بخشی زد. - من شک ندارم که میتونی! چرا به این مرد انقدر اطمینان داشتم! قبل از رفتن به من اشاره کرد تو بمون. جلو رفتم. گفت: - هفته پیش نشد بیام دیدن اقوامت، این هفته حتما میام. - نیازی نیست، چیزی... درست نمیشه. - من درستش میکنم. دروغ مصلحتی رو برای این وقتها گذاشتن دیگه، نه؟ و لبخند زد. هفته دیگه روی قولش موند. شب بود که تلفن خونه زنگ خورد. حنانه خانم برداشت و یکم بعد صدا زد: - دانیال خان، پدربزرگتونه. من که ته دلم یکم منتظر بودم به اون سمت رفتم. پسرها اونجا بودن. تلفن رو گرفتم. - جانم آقا جان! - سلام پسرم! سلام دورت بگردم! - سلام، خوب هستید؟ احساس کردم بغض داره. - قربون نجابتت برم! میای خونهمون بابا؟ دلم برای دیدن روی ماهت تنگ شده! نفس عمیقی کشیدم. - چشم آقا جون، چشم! گریهش گرفت. - قربونت بشم! - خدا نکنه، الان میام. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و دوارده جلسه بعد از چند شعر دیگه تموم شد. راه افتادم بیرون. هنوز به ماشین نرسیده بودم که صداش اومد: - دانیال! ایستادم. چقدر دلم تنگ صداش بود! به عقب برگشتم. دوید تا بهم برسه. چشمهاش سرخ بود. - دانیال! نمیدونست با اینطور دانیال گفتن دیوانهم میکنه. - میشنوم. با همون اشک گفت: - وضعیت کشور رو که میبینی. این شرایط چند سال برنامهریزی نیاز داره. برنامهشون خیلی بیشتر از اینهم هست. اگه میرحسین به قدرت برسه کلا همه چیز نظام عوض میشه و برای رسیدنش هرکاری میکنند. - اینها به من چه ربطی داره؟ - پدر توهم شاخهای از دستهای پشت پرده میرحسین هست. این رو تقریبا میدونستم. با لحن التماسگونهای گفت: - من رو درک کن دانیال. کشورم بود، مردمم بود، استقلال وطنم بود. کار درست بود. من مجبور بودم اینکار رو بکنم. پوزخند زدم. - همه اینها رو درک میکنم اما نمیتونم زخم اینکه چقدر دوستت داشتم و چقدر بیرحم بودی رو فراموش کنم. - دانیال! - خداحافظ! بعد در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. خداحافظ یار دیرینه من. ** به سمت حنانه خانم برمیگردم. - خوب! - صد و چهار کیلو. چهار کیلو لاغر شدم. تشکر میکنم و از اتاقم به سالن میرم. صدای خنده باقی مونده اعضای خانواده میاد. کنارشون میشینم و میگم: - اگه طنز میگفتین بگین ما هم فیض ببریم. چشمه گفت: - داشتیم خاطرات این اخاور رو تعریف میکردیم. ابرویی بالا انداختم. - اخاور؟ - ببخشید اوارخ. هر دو ابروم رو بالا انداختم. - اواخر، اواخر، واقعا سخته؟ زیر خنده میزنه. - خوب این اخاور چه خبر؟ همه میخندن. فرداش به اداره میرم و تا یارانهم رو باز میکنم عکس عجیبی میببینم. عکس یک پسر که صورتش رو با چفیه پوشیده و اسلحه رو به سمت جلو گرفته و زیرش بزرگ نوشته شده: * مرگ بر منافق * کلافه بلند میشم و به اتاق سرهنگ میرم. در میزنم رو وارد میشم. - به، رزمآور عزیز، ما بالاخره شما رو دیدیم. - میشه دنبال من بیان؟ ابروش بالا رفت. - من دنبال تو بیام؟ - بله چون چیزی هست که فقط توی دفتر من میتونید ببینید. کنجکاو از پشت میز بیرون اومد. - بریم بیینیم چی هست. همراهم اومد. وقتی بیرون رفتیم دیدم که همه نگاهها به ما هستن، مخصوصا الینا. نگاهم رو ازش گرفتم و در رو باز کردم و کنار ایستادم که سرهنگ وارد بشه. وارد شدیم و به سمت یارانه رفتم. - بفرمایید اینجا رو ببینید. اومد و نگاهی به صفحه مانیتور کرد و چهرهش درهم شد. - عجب! - بله! - چه پر جون هم نوشته. بعد گفت: - خوب پیداش کن. - هیچ قانونی نیست که من بتونم از خودم دفاع کنم. دستم جلوی رقبا هم کوتاهِ. - اگه منطورت فلانی و فلانی نه کار اون ها نیست. ببین از دور و بری های خودت کی در این کاره. ماشاالله نیومده دورت رو پر از آدم کردی. - دست دور و بری های خودم رو کوتاه کنم با اصولگرایها مجموعه چیکار کنم؟ هر دو یکم سکوت کردیم بعد گفتم: - یک جشن میدم. نمکگیرشون میکنم. خندید. - تو نمیتونی عقاید دیگران رو نمکگیر کنی. - پس چیکار کنم که کمتر بخوان زجرم بدن؟ - ول کن دانیال، مگه بچهای! دستم رو توی موهام فرو کردم و ساکت شدم. شاید واقعا من داشتن بزرگش میکردم. سرهنگ گفت: - شنیدم جز مادربزرگت کسی از خانواده مادریت باهات ارتباط نداره. - همه تردم کردن. - درستش میکنم. فردا جمعهست. روز دیدار خانوادگی شما. حقا که اطلاعاته! همه چیز رو میدونه. - من میرم. باید چیزی رو به همهشون بگم. نپرسیدم چی! این مسئله انقدر کلافهم کرده بود که اون مسئله مهم نباشه. دوباره گفتم: - اگه شما بجای زندانی کردن من توی یک دفتر بهم مسئولیتی بدین من از شر این نگاهها راحت میشم. - ای بابا تو هنوز به فکر اونی!