-
تعداد ارسال ها
1,028 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
- توی خونه حسابت رو میرسم. فرهاد دستش رو روی در گذاشت و صورتش رو توی دستش پنهان کرد. کلافه گفتم: - این بچه بازیها رو کنار بذار. سرش رو از روی دستش برداشت اما هنوز سرش پایین بود. به خونهشون که رسیدیم سریع بچه رو به بالا فرستاد و سویچ ماشین رو بهم داد. به ماشین نگاه کردم. - این چی هست؟ - لکسوز! - اوف، پول این هم دارید؟ نوچی کشید. - اجاره کردم برات. نزنی جایی به خرجمون بندازی! نیشخند زدم. - ان شاءالله! چپ چپ نگاهم کرد و من سوار ماشین شدم و حرکت کردم. ذهنم خیلی درگیر بود. از یک طرف پنهان کاریهای فرهاد و از یک طرف چیزی که الماس قرار بود بهم بگه. به کافیشاپی که آدرس داده بود رسیدم و داخل رفتم. پشت یک میز نشسته بود و با دیدن من دست تکون داد. به اون سمت رفتم. قیافهش خیلی گرفته میاومد. صندلی روبهروییش نشستم. دستش رو سمتم دراز کرد و با صدای گرفتهای گفت: - سلام! جوابش رو دادم و پرسیدم: - خوب، نتیجه تحقیقاتت چی شد؟ - حق با تو بود! و پلکهاش رو از ناراحتی روی هم فشار داد. - یعنی چی حق با من بود؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی. - صدف داره کارهای مهاجرتش رو دنبال میکنه... یعنی تموم مدتی که به من میگفت که کار به مشکل خورده کارش رو دنبال کرده و... با اخم نگاهش کردم. - و چی؟ - اون قرار به زودی بره. - به این راحتی کارش درست شد؟ سر تکون داد. - نه، قانونی نه. - عجب! ولی چرا باید نخواد باهم برین؟ - صدف... صدف خیلی حسوده! و دوباره سری تکون داد. - خیلی! از بچگی چیزی نبود که من بخوام داشته باشم و اون سعی نکنه بدستش بیاره. حتی... حتی اولین دوست پسرم. - اون دوست پسرت رو قاپید؟ - آره؛ در اصل شوهر اولش دوست پسر من بود. - و با همه اینها تو رابطهت رو باهاش ادامه دادی؟- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
برای معنوی تر شدن جوّ اردو جهادی/ از خاطرات علماء و شهداء دریغ نشه...
- 30 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام
موافقی رمان همه بچه های انجمن رو تاپیکش رو بزنیم؟
-
الهی بگردم که وصیت کردی برات ضریح نذارن
- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
-
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱ بعد دوباره گوشیم رو باز کردم و با گریه اینبار واقعا ساختگی، چون اعتقاد داشتم کار داره عالی پیش میره، ماجرا رو تعریف کردم و کلیپ رو فرستادم و منتظر خبر موندم. اینبار سواد که دیگه واقعا از اومدنش به بالای سرم میترسیدم نیومد و من هر پنج دقیقه یکبار به دو کلیپهام سر میزدم که پشت سر هم لایک میخورد. سر همون گوشی خوابم برد. وقتی بیدار شدم دیدم عجب چیزی شده! کل دنیا درگیر شدن. حداقل دو هزار و صد بلاگر بازپخشش کردن. در رو زدن. - بله. صبیه داخل اومد و احترام گذاشت و گفت: - زاکیا کارت داره. زیر لب زمزمه کردم: - زاکیا! حتم داشتم که زاکیا طرف من در میاد. بلند شدم و صورتم رو پوشیدم و لباس عوض کردم و به سمت اتاق منشی رفتم. اون اجازه نداشت بدون پادشاه داخل کاخ بیاد. با دیدن من احترام گذاشت. - بانوی من! - جناب! اوضاع چطور هست؟ - از چند مقام رسمی... حتی پاپ نامه به ما رسیده که نباید همچین کاری بکنیم و حتی سنت هم باید برداشته بشه. سعی داشت نیشخند گوشه لبش رو هم پنهان کنه اما انگار اون هم از این پیروزی من به سواد خوشحال بود. - دولت ایران هم پیغام فرستاده اگه شما نمیخوام همسر و فرزندانتون رو نگهدارید اونها میتونند به ایران بیان. اونها عزیزدل این ملت هستن. لبخند زدم. - خوب پادشاه چی گفتن؟ - ایشون قبول کردن که علاوه بر نفرستادن پرنسس، پیشنهاد لغو این قانون رو به مجلس بده. نفس راحتی کشیدم. - و دوست دارم تایید بشه. سر تکون داد. - حتما بانوی من. با لبخند خواستم برگردم که گفت: - فقط.... به سمتش برگشتم. یکم چهرهش معذب شد. - پادشاه گفتن که دیگه نمیخوان شما رو توی کاخ ببینند. جا خوردم. - این یعنی چی؟! جوابی نداد. - من باید به ایران برگردم؟ - نه... دستور دادن شما به شهرک شاهزاده زانیا برید. و گفتن بهتر این مسئله رو هم بزرگ نکنید. - بچههام؟! با خیال آسودهتری گفت: - اونها مادرشون رو همراهی میکنند. نفس عمیقی کشیدم. ته دلم رو غم گرفته بود. احساس میکردم با هرچی که بینمون گذشته باز هم برای من زن و شوهر هستیم. با اینکه میدونستم تقریبا جز سال اول ازدواجمون دیگه سواد من رو دوست نداشت. لوازمم رو جمع میکردن و من با غصه نگاه میکردم. وقتی با بچههام از کاخ میرفتم حتی سواد برای بدرقهم نیومد. ** نه ماه بعد ** زانیا نوزده ساله جاسمین هفده دزیره سیزده سبا یازده و حسین ده عبدالذهاب هشت و نه ماه فراز هشت ماه بود به کاخ کوچیک زانیا اومدم و حالا از خیلی از قدرتهام دور بودم اما اینجا هم افراد زیاد و عزیزی رو پیدا کرده بودم. زانیا و جاسمین هر دو عاشق من بودن و از اینجا بودنم خیلی خوشحال بودن و فقط مادر اصلی جاسمین بود که خوشحال نبود. انگار من رو رقیب خودش در مادری جاسمین میدید. بچهها اول از دوری پدرشون خیلی اذیت شدن اما کمکم قبول کردن که این اتفاقات در خاندان سلطنتی طبیعی هست و علاقه پدرشون به اونها یک علاقه رسمی هست. حالا هم من توی اتاق جاسمین بودم و بعد از زایمان آسونش که واقعا خیلی کم اذیت شدنش خیالم رو راحت کرد دو قلوهاش رو در آغوش گرفته بودم با لبخند خوشحالی به سواد که برای تولد دوقلوها پیش ما اومده بود زل زدم. - قشنگن، نه؟ سواد هم با خنده و محبت نگاهشون کرد. - خیلی! و بعد اول پسر رو در آغوشش گرفت و دم گوشش اذون گفت و گفت: - اسم تو ابراهیم هست. اسم تو ابراهیم هست. لبخند زدم. این اسم رو دوست داشتم. من رو یاد سالهای دوری که ایران بودم میانداخت. پسر رو به آغوش زاکیا که همراهش اومده بود داد و دختر رو در آغوش گرفت و دم گوشش گفت: - اسم تو جس هست. اسم تو جس است. -
دوست ها کوکوسبزی یا سیب زمینی؟
- 300 پاسخ
-
- 1
-
-
سالن پذیرایی خونه = هال
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
- به کی نگاه می کنی؟ میخوای پشت اونهایی که در مقابل من درت آوردن پنهان بشی! بذار ببینم میتونند ازت مراقبت کنند. طفلک بچهم داشت میلرزید. اما خیلی عصبانیتر از اونی بودم که بتونم به این حالش جواب نرمتری بدم. خیلی پرو شده بود! باید ادب میشد. دوباره با همون خشم ادامه دادم: - انگار تو دهنی امروز برات کافی نبود. تو رو باید سیاه و کبود کرد. فرهاد ترسیده به یاسر نگاه کرد که مگه کمکش کنه. یاسر بدون اینکه به سمتم برگرده نیمه سرزنش آمیز و نیمه دلداری دهنده گفت: - سیاوش! عصبی به سمتش برگشتم و گفتم: - تو یکی دهنت رو ببند که هرچی میکشم از تو هست. از عصبانیت صورتش سرخ شد اما سکوت کرد و به روی خودش نیاورد. گفتم:- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
یاسر گفت: - به خونه من میریم. فرهاد با ذوق گفت: - جدا؟! دلم برای توسکا تنگ شده بود! بعد انگار تازه فهمید که چی گفته. اخم کردم. - توسکا کی هست؟ فرهاد سکوت کرده بود. با اخم گفتم: - با توام، توسکا کی هست؟ درحالی که معذب از آینه به یاسر که سرش رو به معنی تاسف تکون میداد نگاه کرد گفت: - بچه خواهر دریا خانم. دیگه اعصابم خیلی خورد شد. سرش داد زدم: - انگار تو خیلی گوه خوریهای پنهان از من داشتی. اون از لوازم تحریر هر سالت و اون از دیدن عموت و این از خونهش اومدن. پس اینکه اولین بار که با من دیدیش وانمود کردی نمیشناسیش هم برای بازی دادن من بود! انقدر کره خر شدی که به فکر بازی دادن من میافتی؟ از فریاد آخرم فرهاد توی خودش جمع شد و با وحشت از آینه به یاسر هم که کلافه بود نگاه کرد. من عصبیتر داد زدم:- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
چقدر پارت سه داستانت غمگین بود
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
انگار اولین بار بود که ما باهم اینطور پدر و پسری صحبت میکردیم. داخل رفتیم. فرهاد با ادب تمام جواب سوالها رو می داد. و معدلش هم ۱۸ بود پس خیلی به دل مدیر نشست و بیرون که اومدیم هر سه سرخوش بودیم. من یاسر رو کناری کشیدم و ماجرا رو بهش گفتم. گفت: - یک ماشین برات اجاره کردیم با اون دنبال الماس برو و بگو ماشین خودمه. اون ماشین خونه ماست. تو رو اونجا می ذارم. فرهاد هم یکم پیش ما باشه. - باشه. به اون سمت رفتیم. فرهاد که محوی تصور مدرسه جدید بود اول متوجه نشد و بعد گفت: - ا، کجا میریم؟- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
رفیق بچه انقلابی که فُحش نخوره انقلآبی نیست کِ ! تو این میدون هرروز باس فحش خورد تا رشد کرد✌️🏻
- 30 پاسخ
-
- 3
-
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
از توی آینه دیدم که نگاه فرهاد هم به مدرسه هست و یکم چهره ش بازتر شده. یاسر گفت: - من که آقا فرهاد رو جای بدی نمیارم که. تازه مدرسه ش استخر و سالن ورزشی هم داره. فک من که افتاد. فرهاد شگفت زده نگاهش کرد. - واقعا؟!- 171 پاسخ
-
- 2
-
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
ملیکا ملازاده پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
رمان من هم به پایان رسید- 40 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۲۰۱ سعی کرد در چوبی رو باز کنه اما براش خیلی سنگین بود. میخواستم به کمکش برم ولی پاهام یاریم نمیکرد. همونجا ایستادم. بابک بلندتر از بقیه گریه میکرد. اون چی میدونست؟! چرا همه یک چیزی میدونند که من نمیدونم؟! چشمه در رو کنار زد. اینکه پاهام رو راضی به حرکت کنم خیلی سخت بود. به سمت جعبه رفتم. بالای سر جعبه که حالا فهمیده بودم تابوت هست ایستادم. یکدفعه کل بدنم شروع به لرزیدن کرد. چقدر صورتش رنگ پریده شده بود. سردت داداشم؟ چقدر لاغر شده بود! چیزی نخوردی؟ زیر چشمهاش گود افتاده بود. نخوابیدی داداشم؟ البته که خوابیدی. الان هم خوابی. معلوم که چند ساعت خوابی! چقدر سفید بهت میاد اما سیاه بیشتر بهت میاومد. میخواستم سیاه بپوشی توی مراسم ختم که اینطور سفید پوش جلوم دراز نکشی! من که راضی بودم برات بمیرم تو چرا برام مردی! تو رو کی به این روز انداخته؟ کی درازت کشونده جلوی من؟ کی توی پیشونی بلند قشنگت گلوله خوابونده؟ دستش بشکنه ان شاءالله! یک روز خوش نبینه که همه خوشیهای زندگیم رو ازم گرفت. روی زانو افتادم. همه دور تابوت جمع شده بودن و گریه میکردن. همه جز من! دستم رو به سمت تابوت دراز کردم. اشک توی چشمم جمع شد. نه، این دروغ بود! نه، این داداش من نیست! داداش من خیانت کرده اما زندهست! یکجای دیگه داره زندگی خوشش رو ادامه میده و به ریش من میخنده! داداش من نمرده! داداش من کشته نشده! نه این پوریای من نیست! ولی واقعا اگه سیستم خدا اینجوری بود که وقتی بهش میگفتیم خدایا ببخشید، میگفت "متاسفم دیگه نمیتونم ببخشمت..." چیکار میخواستیم بکنیم؟ امروز در ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ در ساعت ۱۷:۴۳ دقیقه بعد از ظهر این رمان را درحالی که در خانهام نشستم و همسرم سرکار است به پایان میرسانم. طبق عادت رمان را به بزرگی تقدیم میکنم. این رمان را هم به حضرت زینب بانوی صبر و ایستادگی تقدیم میکنم. یا زینب کبری -
صدای خنده هات توی گوشم نبض میزنه
- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۲۱ - اون بچه من هست و من برای خدا نذرش کردم. فراموش نکن که من پدر اون بچه هستم و صاحبش. توهم باید بدون چون و چرا از من اطاعت کنی. تا آخر هفته هرچقدر میخوای باهاش وقت بگذرون اما آخر هفته اون به کلیسا سپرده میشه. اون رفت و رنگ من پریده بود. مگه میشه بچهم رو از مقابل چشمم به کلیسا داد! نه، من نمیذاشتم اینکار رو بکنه. با همه وجود جلوش در میاومدم. من از بچهم نمیگذشتم. به هیچوجه! یک راحل به ذهنم رسید. سریع گوشیم رو در آوردم. نیازی نبود تیم فیلمبرداریم رو بگم بیاد خودم از پسش بر میاومدم. دوربینم رو باز کردم و یک فیلم یهویی سریع از خودم گرفتم. رنگم بخاطر اتفاقی که قرار بود بیفته پریده بود و به حدی ترسیده بودم که به اندازه کافی ترحم انگیز بنظر بیام. به محض باز شدن ضبط کلیپ ماجرا و گفتم و به این فرهنگ اعتراض کردم و وحشتی که به عنوان یک مادر وجودم رو گرفته بود گفتم. کلیپ رو فرستادم و منتظر تاثیر تنها راه نجاتی که به ذهنم رسیده بود شدم. بیست دقیقه نشد که در با شدت باز شد. از جا پریدم. سواد بود. عصبانی به سمتم اومد و داد کشید: - معلوم هست تو داری چیکار میکنی؟! از لحنش از جا پریدم. - چی شده؟! همینطور که جلو میاومد گفت: - اون چی بود که توی اینستات برام گذاشتی؟ لبهام رو روی هم فشار دادم. از واکنشش یکم ترسیده بودم. همه چیز من رو یاد اون کتکی که اول ازدواج بهم زده بود میانداخت اما دیگه قصد نداشتم مظلوم باشم. - برای تو؟ نه، فقط یک درد و دل ساده با فالورهام بود. با همون فریاد گفت: - توی یک ربع اول نه میلیون بازدید گرفت. ایول، به این میگن یک نقشه پیروز! طلبکار گفتم: - بله، بازدید گرفت چون همچین جنایتی از طرف یک پدر برای بچهش خیلی برای مردم عجیب هست. فریاد کشید: - ترنج، میکشمت! به سمتم خیز برداشت. هرچی اون جلو میاومد من عقب میرفتم تا اینکه به مبل گیر کردم و روش افتادم. دستش رو بالا برد اما قبل از اینکه مشتش توی صورتم فرود بیاد درحالی که نفسم از ترس ایستاده بود گفتم: - دستت به من بخوره... همین رو عکس میگیرم میذارم اینستا. مشتش توی هوا ایستاد. کمی دستش لرزید و مشتش رو پایین آورد. هنوز عصبی بود پس فریاد زد: - فکر کردی میذارم دیگه توی اینستا فعالیت کنی! پوزخند زدم و با خونسردی که سعی داشتم ترسم رو پشتش پنهان کنم گفتم: - فقط کافیه من توی اینستا دیده نشم تا کل جهان براشون سوال بشه من کجا هستم. درحالی که معلوم بود توی بد کیش و ماتی گیر کرده گفت: - تموم شد. تو دیگه برای من مردی ترنج. پوزخندم تبدیل به زهرخند شد. - من خیلی وقته برات مردم سواد. خیلی وقته! اون سوادی که یک روز من رو توی تهران دوست داشت از بعد به قدرت رسیدنش حتی من رو به یاد نمیآورد. عصبانیتش یکم کمتر شد. گفتم: - فکر کردی نمیدونم که بخاطر عشق برنگشتی، بخاطر اتحاد با ایران به تهران برگشتی تا من رو ببری؟ جا خورد. ادامه دادم: - اولش نفهمیدم. بعد نخواستم باور کنم. اما بالاخره باور کردم و شکستم. نگاهش رنگ همدردی گرفت. - ترنج! روم رو گرفتم. نمیخواستم اشکم رو ببینه. یک قدم جلو اومد و دستش بالا اومد تا روی بازوم قرار بگیره اما انگار یکدفعه یاد اون کلیپ افتاد و دستش خشک و بعد مشت شد و پایین اومد و روش رو برگردوند و گفت: - زودتر اون کلیپ رو پاک کن و دخترت رو آماده این سفر کن. اون رفت و من زیر لب گفتم: - عمرا! -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۰۱ سر تکون دادم. باید باور میکردم اما نکردم. اون داشت یک چیزی رو از من پنهان میکرد. بیرون اداره بابک و چشمه منتظرم بودن. نوبتی جفتشون رو در آغوش کشیدم و بعد نگاهی به داخل ماشین انداختم. - دنیل نیومد؟ - خبر داد که داره میاد اما نمیدونم چرا نرسید. - خیلی خوب پس ما به خونه بریم. به سمت صندلی کمک راننده رفتم که بابک بازوم رو گرفت. - داداش! نگاهش کردم. گفت: - الینا خانم خیلی دست و پا زد که بیگناهیت معلوم بشه. و با چشم به سمتی اشاره کرد. یعنی الینا اونجا بود؟ سرم رو برگردوندم و به اون سمت نگاه کردم. الینا بود. پشت پنجره دفتر سرهنگ، جایی که من آخرین کارهای پروندهم رو انجام دادم و داشت به من نگاه میکرد. فقط نگاه کردم. طولانی! بعد سر تکون دادم. سر تکون داد. احساس میکردم اشک توی چشمهاش حلقه زده. سوار شدم و به سمت خونه رفتیم. چشمه میروند و بابک عقب نشسته بود. حرفی رو که این مدت خیلی بهش فکر کرده بودم رو با وجود سخت بودنش به زبون آوردم: - بابک! - جان! آب دهنم رو قورت دادم و ادامه دادم: - تو اگه میخوای بری... یعنی بیا بریم برای حوزهت هرچی نیاز داری بگیر. متوجه شدم که چشمه و بابک تعجب کردن. کمی طول کشید که بابک گفت: - داداش! آهی کشیدم و گفتم: - جانم! - من نمیرم. کمی طول کشید تا بتونم حرفش رو هضم کنم و به عقب برگشتم و متعجب نگاهش کردم. - چی؟! - من به نجف نمیرم. میخوام اینجا بمونم. پیش خانوادهمون. نگاه متعجبم رو از اون گرفتم و به چشمه دوختم. بهم لبخند زد. لبخندی که بهم میگفت: حرفش رو باور کن! به سمت بابک برگشتم. اینبار من بودم که لبخند میزدم. یک لبخند دندون نما! - دمت گرم! خندید. - آخرتت گرم! از جواب طلبگیش هر سه خندیدیم. به خونه که رسیدیم سریع پیاده شدم تا این خبر خوب رو به دنیل و حنانه خانم بدم که دیدم هر دوشون توی حیاط منتظرم هستن. توقع داشتم چهرههاشون بخاطر برگشتم خوشحال و سرخوش باشه اما نگاه گرفته و ناراحتشون من رو نگران کرد. پرسیدم: - چی شده؟ بهم نگاه کردن. دنیل گفت: - آرمین یک چیزی برامون فرستاده. و دستم رو گرفت و من رو به داخل برد. تا وارد خونه بشیم داشتم فکر میکردم آرمین باز چه گلی برامون کاشته. وارد خونه که شدیم یک جعبه مستطیلی بزرگ رو دیدم. جعبه مثل کاغذ کادو بود و روی درش هم پاپیون چوبی بزرگی درست کرده بود که رنگ صورتی داشت. خود جعبه هم صورتی کمرنگ و پرنگ بود. - این چیه؟ حنانه خانم به گریه افتاد و صورتش رو از من گرفت. بابک و چشمه از من متعجبتر بودن. بابک سریع به سمت جعبه دوید که دنیل بازوش رو گرفت. - نه! منی که تا حالا فقط کنجکاو بودم با این حرکت ترسیدم و به سمت جعبه رفتم اما چشمه صدام زد: - دانیال! بدون اینکه نگاهم رو از جعبه بگیرم گفتم: - بله! - تو نه، بذار من بازش کنم. و قبل از اینکه بتونم مخالفتی کنم جلو رفت اما قبل از باز کردن در جعبه به سمت من برگشت. - راستی پرهام بچههاش رو به تو سپرد. قلبم فرو ریخت. چرا چشمه توی این موقعیت باید این حرف رو میزد؟! اون چی میدونست؟! -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۲۰۰ اون موقع هم که کاری از دستم بر نمیاومد. قبول کن، من پدر دو بچه بودم، بخاطر اونها هم شده باید زنده میموندم. حالا توی این کلیپ همه چیز رو اعتراف میکنم و اگه برای من دیر شده باشه امیدوارم برای تو دیر نشده باشه. کلیپ ادامه پیدا میکرد و ما با شگفتی همراه با خوشحالی بهم زل زده بودیم. ** دنیل ** - دنی، بلند شو، رسیدیم! چشم باز کردم. خوابیدن یکم هوشیارترم کرده بود. جلوی یک ویلا بودیم. - اینجا کجاست؟ - جایی که یکم میخواد از غصهها دورت کنه. و خودش پیاده شد. من هم پیاده شدم. بنظر نمیاومد توی این ویلا مهمونی باشه. خیلی سوت و کورتر از این حرفها بود. از توی راهروی ویلا یک برق روشن دیدم. وارد هال که شدیم متوجه دو نفر دیگه شدم که داشتن کارت بازی میکردن. به سمت ما برگشتن. - به به، اومدین! یک دختر و یک پسر بودن. جلو اومدن و هر کدوم به هم جنس خودش دست داد و ما رو تا سمت مبلها کشوندن و نشوندن. اونجا ملینا معرفیشون کرد: - دوستم سمیرا و نامزدش آقا رشید. ابراز خوشبختی کردم. تا حالا توی جمع چهار نفره نبودم و یکم معذب بودم. یکم هم با وجود غم هیجان داشتم. انگار من هم برای خودم کسی شده بودم. رشید کارتهای توی دستش رو به صورت بادبزنی نشونم داد. - حکم؟ - باشه. - شرطی؟ شونهای بالا انداختم. - چه شرط؟ سمیرا سه تا جام و یک پارچ مسی گذاشت. - این شرط. خیلی خورده بودم و اگه یکم دیگه میخوردم مدهوش میشدم اما باز هم قبول کردم. بالاخره بازی بود و شرطش! من و ملینا یک تیم بودیم و اون دوتا یک تیم. من اصلا نمیدونستم ملینا اهل این چیزها هست. درسته به میزان خواهرش مذهبی نبود اما باز هم نشونههایی از مذهبیت داشت. دور اول اونها بردن. لیوان رو برداشتم. به ملینا نگاه کردم. اون برنداشت. رشید گفت: - خانم ها نه! - باشه. اینطور بهتر بود. واقعا دوست نداشتم توی حالت مستی اتفاقات بدی بیفته. وقتی بالا بردم سرم حسابی گیج رفت و تنم داغ شد. نمیدونم این زیادی قوی بود یا من چون پیش زمینهش رو داشتم اینطور شدم. دوباره بازی شروع شد. اصلا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم. دستهام کار میکرد اما ذهنم نه. اینبار ما بردیم و این خیلی عجیب بود. رشید لیوان رو سر کشید اما اصلا مثل من نشد. حتی انگار براش سنگین نبود. سریع گفت: - دوباره. دوباره با همون حال بازی کردم. اینبار اونها بردن. لیوان رو برداشتم و با وجود اینکه میدونستم کارم ساختهست سر کشیدم. اول بازی بعدی بودیم که دیگه کارت از دستم افتاد. غش غش به کارت افتاده خندیدم و بعد تکیه به صندلی دادم. ملینا بالای سرم اومد. طور خاصی نگاهم میکرد. دستش رو روی شونهم گذاشت و من رو به صندلی کوبوند و با جدیت گفت: - حالا وقتشه یک چیزهایی درباره بابا جونت رو لو بدی عزیزم... ** دانیال، یک هفته بعد ** کارهای دادگاهم تموم شد و پوریا مقصر شناخته شد. باربد که تمام مدت با حرص و قهر باهاش رفتار میکردم کارهای وکایتم رو انجام داد و بعد از دادگاه داشت میرفت که صداش زدم: - باربد! ایستاد، مکث کرد، آروم به سمتم چرخید. خودم بیشتر دلتنگ صدا زدنش بودم. طولانی نگاهم کرد و گفت: - بله! صداش انگار از ته چاه میاومد. دلتنگی باعث شد یکلحظه فراموش کنم چیکارش داشتم و بعد یادم اومد و گفتم: - چطور پرهام توی اون کلیپ که من هنوز ندیدم به همه چیز با مدرک اعتراف کرده؟ صورتش درهم شد. این نگاهش رو میشناختم. این نگاه داشت چیزی رو از من پنهان میکرد. - بخاطر اینکه برادرشی! بخاطر اینکه خودش دیگه گیر نمیافته و دوست نداشت توهم بیگناه گیر بیفتی. -
رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۹۹ آوا و شایان رو برداشتن و پیش خودشون بردن و هر شب یکیشون به خونه ما میاومد که من با این حال تنها نباشم و خیلی هم اصرار داشتن که من رو به دورهمیهاشون ببرن اما اصلا حوصله نداشتم. حال بابک رو میپرسیدن میگفتم رفته ببینه راهی برای آزادی دانیال پیدا میکنه یا نه. اونها میگفتن: - با اینکه دانیال واقعا کار بدی کرده اما به مرگش راضی نیستیم. حرفهاشون و کارهاشون برام مهم نبود. یک روز قرار بود پدر بزرگم به خونه ما بیاد که من تنها نباشم. قبل از اومدنش حسابی نوشیدنی خوردم و بعد میخواستم بخوابم چون حوصله حرفهای تکراریش درباره اینکه دانیال پسر خوبی بود زمونه بدش کرد رو نداشتم که حنانه خانم داخل اومد. زیر چشمهاش گود افتاده بود. - دنیل! - جانم! - دوست دخترت اومده. تعجب کردم. از بعد ماجرای برادرم فقط یکبار با ملینا حرف زده بودم و بعد همه تماس و پیامهاش بیپاسخ مونده بود. واقعا حال جواب دادن بهش رو نداشتم و فکر میکردم که با اینکار من دیگه رابطهمون تموم شده و سراغ من نمیاد اما اینکه حالا اینجا بود برام تعجب برانگیز بود. - بگین بیاد. حنانه خانم رفت و خیلی زود دختری رو دیدم که طلبکارانه از پلهها بالا اومد و دست به کمر روبهروی من ایستاد. تازه میفهمیدم من به این دختر حس دارم و این مدت که دور بودیم دلتنگش شده بودم. - معلوم هست تو چته؟ دهن باز کردم که جوابش رو بدم اما خودش ادامه داد: - من میدونم خیلی غصه داری؛ اما این دلیل نمیشه که من رو نادیده بگیری. دوست داشتم توی غصه و ناراحتیت کنارت باشم! یکم سکوت کردم و بعد گفتم: - فکر نمیکردم کسی باشه که حاضر باشه وقت غصه کنارم باشه. خندید. - چقدر باشه گفتی! نیشخند زدم و روم رو گرفتم. گفت: - بلند شو میخوام ببرمت یکجای خوب. - الان نمیتونم؟ - چرا؟ با لحن بیحالی گفتم: - خیلی خوردم. فقط باید بخوابم. - بدجایی نمیبرمت. خوش میگذره و یکم از این حال و هوا بیرون میای. - امشب پدربزرگم میاد. با بیخیالی گفت: - خوب بهش زنگ بزن بگو که امشب دوستهات هستن نمیخواد بیاد. یکم فکر کردم. پیشنهاد خوبی بود! - باشه! توی ماشین ملینا نشستم و تمام مدت خواب بودم. من وقتی خیلی مینوشیدم فقط به خواب میرفتم و وقتی مدهوش هم میشدم همینطور بیدردسر بودم البته یکم هزیون میگفتم اما بیشتر آدم بیخطری بودم. ** الینا ** با غم و حال بد داشتیم لوازممون رو جمع میکردیم که صدای زنگ گوشی سرگرد اومد. از اتاق بیرون رفت تا جواب گوشیش رو بده. طفلکها دو ساعت منتظر هستن ما خانمها لوازممون رو جمع کنیم. خودشون اتاقشون رو هم تحویل دادن. یکم بعد به داخل اتاق ما دوید و سمت تلوزیون رفت و مشغول ور رفتن بهش شد. فهمیدم که داره گوشیش رو به تلوزیون وصل میکنه. همه دورش جمع بودیم و هر چقدر سوال میکردیم جوابی نمیداد تا اینکه کلیپی پخش شد. از تعجب خشکمون زد. پوریا بود که پشت میزی نشسته بود و با خونسردی ظاهری که اضطراب پشتش نمایان بود شروع به صحبت کرد: - سلام من پرهام شباهنگ هستم این کلیپ رو در هیفده، یازده، هزار و سیصد و هشتاد و هشت میگیرم به دلیل تحرکات مشکوکی از طرف پدرم این امکان رو میدم که بخواد من رو حذف کنه برای همین توی این کلیپ همه خلافهای مشترکمون رو بازگو میکنم و به دست همسر دومم آرزو جان میسپارم تا در صورت غیب شدن من این ها رو پخش کنه اینکار فداکاری زیادی از این بانو هست چون با اینکار مادر و پدر خودش هم درگیر میشن اول کلیپ از برادرم دانیال جان معذرتخواهی میکنم. تو تصور میکردی که ما تازه باهم آشنا شدیم اما من خیلی وقته تو رو میشناسم و حتی توسط خواهر زنم باران زیر نظرت داشتم. راستش رو بخوای همیشه برام در حکم یک رقیب بودی و نمیخواستم ببینمت اما وقتی دیدمت و اون همه علاقهت به خودم رو درک کردم در تعجب از این احساس موندم. وقتی آرمین نقشه کشید که یکی از افرادش باید به ایران برای جاسوسی بیاد من بخاطر اینکه پیش تو باشم قبول کردم اما باور کن تا وقتی ماموریتم تموم نشده بود نفهمیدم که تو قربانی این بازی هستی -
تنها حاکم در ایران که پول با عکس خودش ضرب نکرد
- 26 پاسخ
-
- 2
-