رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

خانوم سین

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    392
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط خانوم سین

  1. #پارت_چهل شونه انداختم بالا و رفتم داخل آشپزخونه دستم رفت سمتِ دستگیره ی پنجره که بازش کنم اما با حرکتی که دیدم دستم از کار ایستاد. محمد با سرِ پائین افتاده انگار که انرژیش تحلیل رفته باشه نشست لبه ی باقچه شهاب تا حالش رو دید سریع جلوش روی دوتا پاش نشست سرِ دلم خالی شد؛ انقدر آروم حرف میزدند نمیشنیدم چی میگن یکهو شهاب همزمان که بلند شد زد تو سرش و فقط صدای بلندش و شنیدم که گفت: یا ابلفضل، یا زهرا! دلم شروع کرد به هم پیچیدن و خالی شدن. شهاب خم شد دستهاش و گذاشت روی زانوش با دیدن شونه های لرزونِ شهاب دیگه وایستادن جایز نبود باید میرفتم ببینم چخبر شده. از آشپزخونه بیرون زدم و چرخیدم سمتِ چپ که راهرو بود در رو باز کردم تند کفشم و پوشیدم محمد رو صدا زدم اما هیچکدوم شون برنگشتن سمتم دلم بدتر خالی شد پله رو رفتم پائین و رفتم سمتشون جلو پای محمد نشستم گفتم: محمد داداش؟ نگاهش ماتِ زمین بود و رنگش پریده بود دستم و گذاشتم رو نیم رخ صورتش گرمای دستم یخ بودنِ صورتش رو حس کرد، یکم سرش رو آورد بالا و نگاهم کرد چشماش خون افتاده بود داشتم سکته میکردم گفتم: داداشی چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟ اما جوابم و نداد سرم و چرخوندم شهاب وایستاده بود و دستش رو صورتش بود بی طاقت بلند شدم چرخیدم سمتِ شهاب و رفتم سمتش جلوش وایستادم که نگاهش رو ازم گرفت و سرش رو برد سمتِ آسمون و گفت: ای خدا چرا؟ اونم چشماش داشت قرمز میشد از گریه، با حرفی که زده بود دیگه دلم داشت میترکید گفتم: آقا شهاب محمد که حرف نمیزنه حداقل شما بگو چیشده؟ سرش رو آورد پائین و نگاهم کرد صورتش جمع شد جوری که انگار داره درد میکشه اصلا دلم نمیخواست به چیزی که دلم میگفت گوش بدم چون هنوز وقتش نبود، هنوز نباید اون اتفاق می افتاد. وقتی دیدم جواب نمیده عصبی شدم ناخودآگاه دستم و بندِ لبه ی سویشرتش نزدیکِ یقه اش کردم محکم تکونش دادم گفتم: تو رو به اون خدایی که میپرستی قسمت میدم بگو چیشده لعنتی؟ لعنتیِ آخرش رو جیغ کشیدم که با لبای لرزون از گریه گفت: امی... امیررضا شهی... بغضِ توی گلوش و گریه اش باعث شد که ادامه نداد اما قلبم از حرکت ایستاد، دقیقا چیزی که میخواستم باورش نکنم رو به زبون آورده بود دستم شل شد و رفت طرفِ قفسه ی سینه ام چشمام گشاد شده بود و نفسم تیکه تیکه میومد بیرون، به همراهِ هر نفس اومدن گفتم: وای... وای.. وای نه... وای خدا... نگاهم چرخید سمتِ پنجره، هانیه پشتِ پنجره وایستاده بود و با اخم و نگاهِ گنگ ما رو نگاه میکرد. با حالتی که بهم دست داد وحشت کرد و سریع دوید سمتِ داخل. یعنی یکی از بچه های خونه مون رفت؟ پر کشید؟ تنهامون گذاشت؟ نه... حقیقت نداره... خدای من! خاله زری چی؟ عمو فرخ؟ محمد؟ امین؟ شهاب؟ مامانم چی؟ خاله پریچهرشون چی؟ خاله پریچهری که این سه تا دوستای محمد رو مثل محمد میخواست و چیزیشون میشد پریشون میشد چی؟ محمد؟ امین؟ شهاب؟ یعنی رفت؟ تنهاشون گذاشت؟ با یاد آوری ماهرخ روح از تنم رفت، وایِ من، خواهرم، ماهرخ و چکار کنیم؟ ماهرخ دق میکنه، میمیره! #راوی زمانی به خودش آمد که داشت از ماشین پیاده میشد، نگاهش چرخید دم در و دیوار ها را مشکی و پارچه ی تسلیت زده بودند، دو حجله ی آهنی با چراغ های قرمز، کنارِ درِ خانه شان بود که روی هردو عکس امیررضا را که در آن میخندید رویش زده بودند به همراهِ اعلامیه ی تشهیع. دو طرفِ درشان آدم هایی برای تشکر از آدم هایی که می آمدند و میرفتند ایستاده بودند، سمتِ چپ عمو و دایی و شوهر خاله ی امیررضا ایستاده بودند، سمت راست هم پسرها بودند. همگی تسلیت گویان وارد شدند خانواده ی امین و شهاب و خودشان و مادربزرگ و پدربزرگ های پسرها جلو میرفتند، ماهرخ و ترنم هم پشت سرشان. صدای جیغِ زری خانم از داخلِ خانه باعث شد زانوهای ماهرخ خالی شود و روی زمین بیوفتد ترنم به سرعت زیر بغلش را گرفت اما در یک لحظه بدنِ ماهرخ شروع به لرزش میکند ترنم وحشت زده بلند و با جیغ محمد را صدا زد همگی به سمتشان چرخیدند محمد و مامان پری و هانیه با دیدن وضعیت ماهرخ که بدنش در میان دستانِ ترنم میلرزید به سمتشان رفتند محمد خدا را صدا زد و دست زیرِ زانوها و بازوهایش گذاشت و بلندش کرد گفت: داره تشنج میکنه من میبرمش بیمارستان نمیخواد بیاید. هانیه بی طاقت گفت: من میام باهات. و رفتند مامان پری گریه کنان دست روی دهانش گذاشت آذر خانم و پروین خانم گریه کنان بازوی مامان پری را گرفتند با آن حالی که ماهرخ داشت از همان اولِ شنیدنِ این ماجرا؛ دیگر برای همه شان عیان بود که او امیررضا را دوست داشت. پروین خانم و امین و همسرش خانه ی آنها رفته بودند تا حاضر بشوند و باهم بیایند. #فلش_بک (یک ساعت و نیم پیش) در خانه که باز شد ماهرخ با دیدن محمد و ترنم تعجب زده گفت: مامان ترنم با محمد اومده! همگی متعجب وارد ایوان شدند مامان پری با خنده گفت: عه اومدید؟ ترنم مامان تو چرا برگشتی؟ محمد و ترنم با سری پائین افتاده وسطِ حیاط ایستادند، متعجب نگاهشان کردند مامان پری درحالی که خنده اش داشت محو میشد گفت: محمد؟ ترنم؟ با شما دوتام ها! ترنم سرش را بالا نیاورد، محمد هم. امین بلند گفت: محمد صدامون و میشنوی؟ آبجی ترنم؟ محمد امیررضا نیومده هنوز؟ مگه نگفت خودشو میرسونه؟ درِ خانه که نیم بند بسته شده بود باز شد و شهاب و هانیه و آذرخانم با لباس های سرتا پا مشکی و گریان دیدند اول گیج و حیرت زده شدند امین دلش ندای بد داد، خدا کند آن چیزی ککه فکر میکند نباشد! به سرعت به حیاط رفت پشتِ سرش هم بقیه به پائین رفتند امین جلویشان ایستاد و پرسید که چه شده اما هیچکس جوابشان را نمیداد چیزی نداشتند برای گفتن، اینکه مراسمی درکار نیست و باید برای مراسمِ عزای برادرشان بروند؟ ماهرخ به طرف ترنم رفت شونه هایش را گرفت و گفت: خواهری بگو چیشده خب. سکته مون دادید! سرِ محمد و ترنم بالا آمد با دیدنِ چشمانِ قرمزِ محمد و صورتِ اشک آلودِ ترنم نفسش رفت، ترنم را عصبی تکان داد گفت: بگو خب چیشده دیگه؟ کسی چیزیش شده؟ ترنم سرش را تکان داد امین نگاهش را از روی ترنم برداشت بین محمد و شهاب جا به جا کنان دو دل پرسید: ا... امیر؟ بغض محمد شکست و گریه ی هر پنج نفرشان شدت گرفت، امین و ماهرخ و مامان پری و پروین خانم یکه خوردند امیرعباس و ماهان در سر کوبیدند میلاد روی زمین نشست پدرِ امین آقا جهان یا خدایی زمزمه کرد. ماهرخ مبهوت شده خنده ی هیستیریکی کرد، بعد ساکت شد، دوباره خنده ی هیستیریکی کرد گفت: نه... نه... این امکان نداره... محمد داری شوخی میکنی دیگه؟ آقا شهاب شوخیه دیگه؟ اگر دارید شوخی میکنید بگیدها چون واقعا موضوع خنده داری نیست. نگاهش روی ترنم که کمی خم شده بود و دست روی دهانش گذاشته بود نشست گفت: ترنم؟ بگو دیگه بگو الکیه، بگو خواهری. ترنم سرش را به دو طرف به نشانه ی نه تکان داد. ماهرخ مبهوت قدم به عقب گذاشت. مامان پری دست روی سینه اش گذاشت گفت: وایِ من، زری، بمیرم برای زری، بمیرم من برات امیرجان، خاله کجا رفتی تو آخه؟ وای! با حالِ مبهوت و پریشان و گریان با لباس های سر تا پا مشکی حاضر شدند و درون ماشین نشستند.
  2. #پارت_سی‌ونه *** زنگِ در رو زدم اما تا دو دقیقه کسی در رو باز نکرد، کتفم داشت میوفتاد از بس جعبخ سنگین بود. صدای کِلی که کشیده میشد بینِ آهنگ هایی که پخش میشد از داخل تا بیرون میومد، دوباره در زدم اما هیچکس در رو باز نکرد دیگه دستِ آخر مجبور شدم محکم در رو بکوبم. در بعد از چند ثانیه باز شد رفتم داخل قبل اینکه برگردم صدای سلام شنیدم چرخیدم، شهاب بود هنوز حاضر نشده بود لبخند بزرگی زدم و سلام و احوالپرسی کردم جعبه رو یکم رو دستم جا به جا کردم شهاب همزمان که در رو میبست گفت: کمکتون کنم؟ گفتم: ممنونم خودم میبرم. سر تکون داد و رفتم طرفِ پله ها، حیاط ریسه زده شده بود دیگ های غذا داخل حیاط بود. کفشم و دراوردم و رفتم داخل با ورودم خاله آذر تند اومد سمتم رو بوسی کردیم و به همدیگه تبریک گفتیم، آخه شبِ عقدِ محمد و هانیه بود لباس عروسش رو طبق خواسته ی خودش مامان براش نگین دوزی کرده بود. من زودتر اومده بودم با لباس که هانیه زودتر آماده بشه و مامان اینا غروب تر، لباس و وسایل منو بیارن خودشون. رفتم سمتِ جمعیت و سلام علیک کردم با همه دستِ هانیه رو گرفتم و با خودم کشوندمش داخل اتاقش نازنین که کارش تو آرایش و شنیون حرف نداشت با وسایلش اومد داخل اتاق. نازنین یه پارچه انداخت رو آینه که هانیه اعتراض گرد گفت: ای بابا این چه کاریه؟ خودمو هم نبینم یعنی؟ نازنین هانیه رو نشوند رو صندلی گفت: نخیر میخوام وقتی خودت و دیدی کپ بزنی. نازنین شروع که کرد دیگه هانیه هیچی نگفت و من شده بودم دستیار نازنین. این وسطا نسترن میومد از ما پذیرایی میکرد یه دور که نیلوفر به بغل اومد داخل هانیه گفت: میگم نسترن محمد نیومد؟ گفت: نه نیومده، مگه قرار نیست ساعت هفت بیان؟ هانیه: - آره اما مامانجون اینا زودتر میان. نسترن منو نگاهی کرد، از اول که اومده بودم یه جوری نگاهم میکرد که اول فکر کردم عیب و ایرادی دارم. گفت: شما لباس نپوشیدی هنوز؟ به تو چه آخه؟ مفتش منی؟ کم رو مخ منه آخه، میخواد بیشتر هم بره. گفتم: برام میارن. ابرو برد بالا و آهانی گفت. آرایش و شنیون موهاش تموم شد و کمک کردیم لباسش رو پوشید و بعد کفشش رو، منو نازنین چند قدم رفتیم عقب تا خوب نگاهش کنیم، عروس خانوم مون خیلی قشنگ شده بود. نمیدونم تو صورت مون چی دید که با تعجب گفت: انقدر خوب شدم یعنی؟ گفتم: خوب شدی؟ محشر شدی دختر. داداشم امشب نباید چشم از تو برداره حتی. خجالت کشید که نازنین بهم چشمک زد گفت: برا خجالت زود نیست یکم؟ خندیدیم و هانیه بی طاقت گفت: بردارم پارچه رو؟ نازنین رفت طرفِ پارچه و برداشتش هانیه چرخید سمت آینه و خودش رو آنالیز کرد. آرایشِ چشمش ترکیب رنگی از رنگ های مشکی و زرشکی و قهوه ای تیره بود، خطِ چشمِ گربه ای که چشماشو خمار نشون میداد، مژه هاشم طبق خواسته ی خودش فقط ریمل زده بود، براش با پودرِ رژ گونه گونه درست کرده بود و رژِ زرشکی رنگی روی لباش بود. موهاش هم تا زیرِ گوشش صاف بود و از زیرِ گوشش به پائین فرِ درشت درست کرده بود و نگین های کوچیکی چسبونده بود رو قسمت موهاش که صاف بود و بعد تورش رو گذاشته بود. خیلی خوشگل شده بود خداوکیلی. هانیه با دیدن خودش کپ زده بود رو به ما گفت: این منم؟ با خنده تایید کردم و از نازنین کلی تشکر کرد نازنین هم گونه اش رو بوسید گفت: ما که یدونه هانیه بیشتر نداریم. خانوم هایی که بیرون واستاده بودن میخواستن ببیننش نازنین گفت اول رونما میگیره. خلاصه بهش رونما دادن تا بلاخره هانیه تا پاش و گذاشت بیرون همه با دیدنش حیرت کردن اما سریع کل کشیدن و دست و سوت زدن تورش رو از زیرِپا جمع کردم تا نره زیرِ پامون. نیلوفر با دست های کوچیکش تو بغلِ مامانش رو سرِ هانیه نقل ریخت خندیدیم خانوم های فامیل شون شروع کردن به زور کردن که برقصه در همین حین نگاهم خورد به پنجره ی آشپزخونه که حیاط مشخص بود. درِ سفید رنگشون باز شد و یکی اومد داخل، هانیه هم انگار اونجا رو دیده بود که سرش چرخید سمتم و منم نگاهش کردم با تعجب گفت: محمد بود؟ چرا زود اومده؟
  3. #پارت_سی‌وهشت تو پاساژ همه نوع مغازه پیدا میشد، مغازه ها رو داشتیم نگاه میکردیم هانیه و محمد دست در دست هم راه میرفتن، امین و شهاب، ماهان و امیرعباس و میلاد هم باهم پشت من و ماهرخ حرکت میکردن ماهرخ آهی کشید آروم جوری که دوتایی مون بشنویم گفت: جای امیررضا چقدر خالیه ترنم. دلم براش تنگ شده. خندیدم گفتم: آخی، ناراحت نباش دیدی که محمد چی گفت قراره خودشو برسونه دیگه؛ به زودی میبینیش. لب ورچید گفت: اگر نیاد چی؟ گفتم: میاد، برای چی نیاد؟ خودش قول داده میاد دیگه. زیرلب نمیدونمی زمزمه کرد سرم رو همراه نگاهم چرخوندم، همینجور نگاه میکردیم چیزی نظرامون و جلب نمیکرد البته که یه جا ماهان از یه پیراهن خوشش اومد اما اندازه اش رو نداشت، همینجور که داشتیم میرفتیم یه لحظه چشمم گیر کرد روی یه لباس که توی ویترینِ یه مغازه ی لباس مردونه بود. یه ستِ جلیقه و پیرهن و شلوار بود، جلیقه و شلوار کتون به رنگِ کرم، پیراهنِ دکمه دارِ مردونه ی طوسی-فیلی، ناخودآگاه لباس رو توی تنِ شهاب تصور کردم و دلم ضعف رفت؛ ای خدا این چه بلاییه سرم اومده؟ از دستِ تو شهاب، از دستِ تو که دارک دیوونه میشم هرجا میرم هستی، حتی وقتی نزدیکمی بازم تو فکرمی! اگر تنها بودم قطعا لباس رو میخریدم تا یه روزی اگر شد بهش بدم اما خب نمیشد هم اندازه اش رو نمیدونستم هم اینکه همراه بقیه بودیم. نفس عمیقم رو خسته بیرون دادم نگاهم و از لباس گرفتم دادم به زمین قدم دوم و گذاشتم که که یکهو صدایی از پشت سرم گفت: بچه ها یه دقیقه بریم تو این مغازه؟ یه چی دیدم ببینم داره بگیرمش؟ محمد و هانیه برگشتن منم تند سرم و برگردوندم سمتش نگاهش سمت همون مغازه بود که من از لباسِ توی ویترین خوشم اومده بود. ضربان قلبم رفت بالا و قفسه ی سینم از حرکت ایستاده بود یعنی ممکنه که... وای خدای من! به سمت مغازه رفت خودش و وارد شد ماها هم به تبعیت ازش وارد شدیم فروشنده یه پسر جوونی بود با ورودمون بلند شد گفت: خوش اومدید. تشکر کردیم شهاب به همون لباسی که مدِ نظرم بود اشاره زد و هُری دلم ریخت پائین، نگاهم از روی لباس چرخید سمتش که نگاهم و شکار کرد، داری با من چیکار میکنی تو پسر؟ نکن با من این کارا رو، تو که قرار نیست اینجا بمونی، اگر بمونی هم اونی که بخواد نگهت داره من نیستم، پس این کارا چیه میکنی با من؟ تند چرخیدم سمت ماهرخ و گفتم: من میرم مغازه های دیگه رو سر بزنم ببینم لباس مناسب خودم پیدا میکنم یا نه؟ ماهرخ: - پس بزار منم باهات بیام، دلم میخواد منم یه لباس دیگه هم بخرم. سرم رو تکون دادم و بعدِ اطلاع به محمد مقابلِ نگاهِ سنگینی که روم حس میکردم زدیم از مغازه بیرون نفس عمیقی کشیدم و رفتیم سمتِ یکی از مغازه ها، یه لباس خوشگلِ دخترونه به چشمم خورد، یه پیرهنِ عروسکیِ پوشیده که دامنش کلوش و بلند تا ساق پا بود، ترکیب رنگیِ یاسی و سفید، بالا تنه سفید و دامنش یاسی بود یه کمربندِ چرمِ قهوه ای تیره با سگکِ کوچولوی طلایی داشت. یقه اش توری بود؛ لبه ی آستینش هم همین. رفتیم داخل یه دختر فروشنده بود بهش گفتیم برام آورد رفتم پرو کردم خیلی قشنگ بود و فیت تنم بود. ماهرخ هم دید و خوشش اومد لباس و عوض کردیم و اومدم بیرون ماهرخ هم تو همون مغازه یه کت شلوارِ دخترونه ی خوشگلِ سرمه ای روشن برداشت پیراهن نداشت نگاهم و چرخوندم که پیرهنِ دکمه دارِ یاسی رنگ توجهم و جلب کرد، و راستیتش علاقه ی من به رنگِ یاسی بینهایته! بهش نشون دادم و اونم خوشش اومد به دختره گفت اونو بهش بده؛ وقتی داد رفت تو اتاق پرو تا تنش کنه من لباسم و حساب کردم ماهرخ صدام زد رفتم دم اتاق و در زدم در رو باز کرد با دیدنش چشمام خوشحال شد خیلی بهش میومد گفتم: همینو تنت کن ماهرخ خیلی بهت میاد! از تو آینه نگاهم کرد گفت: جدی؟ به نظرت با اون روسریِ هم رنگِ این کت که داری قشنگ میشه؟ انگشت شصتم و چسبوندم به نوک انگشت اشاره ام و سه تا انگشتم و از همدیگه فاصله دادم و دستم رو بالا آوردم گفتم: عالی میشه. در رو بستم و منتظر موندم تا ماهرخ بیاد. بعده پنج دقیقه اومد بیرون خواست لباس منم حساب کنه که گفتم حساب کردم لباس خودش رو حساب کرد و رفتیم بیرون با دیدن بچه ها که وسطه پاساژ رو صندلی نشسته بودن رفتیم سمتشون میلاد که ما رو از دور دید اشاره زد بهمون و نمیدونم چی گفت بهشون که سرشون چرخید طرفمون، سعی کردم نگاهش نکنم و موفق هم بودم بهشون رسیدیم که هانیه گفت: لباس خریدید؟ سرم و تکون دادم ماهرخ گفت: آره. میلاد: - ماهرخ مگه تو نخریده بودی؟ ماهرخ: - چرا خریده بودم اما خب یه دستِ دیگه هم خریدم. محمد دستش و کوبید رو پاش و بلند شد گفت: خریده دیگه ای ندارید؟ هانیه به تبعیت از محمد بلند شد گفت: راستش من هنوز کفش نخریدم. امین: - پس بریم برا آبجی خانم کفش بخریم. تند گفتم: منم ندارم باید یه کتونی و کفش بخرم. ماهان با خنده گفت: کتونی مگه نداری؟ گفتم: دارم اما بلاخره دانشگاه میرم باید بخرم دیگه یکسان که نمیتونم برم بیام. میلاد: - استادِ پول خرج کردنی ترنم. چپ چپ نگاهش کردم اما جوابش رو ندادم چون حوصله ی بحث کردن نداشتم. خلاصه وارد یه کفش و کتونی فروشی شدیم یه کفش پرنسسی خریدم و یه آل استار مشکی. هانیه هم یه کفشِ پاشنه بلندِ سفید خرید. برای شام محمد همه مون رو برد رستوران شام بده. البته که محمد وقتی ما رو رسوند مجبور شد بره دنبال مامان و مادرجون تا ببرتشون خونه ما و بعد به ما بپیونده. نشستیم و من کنارِ شهاب قرار گرفتم، یعنی شهاب تهِ میز نشسته بود من سمتِ چپش و سمت چپه منم ماهرخ و سمت چپِ ماهرخ هم هانیه بود و بغلش هم جای محمد که میشد سرِ میز. رو به روی من امیرعباس بود، رو به روی ماهرخ امین بود، رو به روی هانیه هم ماهان، میلاد هم یه صندلی از میزهای دیگه برداشته بود گذاشته بود بینِ ماهان و صندلی که جای محمد بود. دستم و زدم زیر چونه ام و داشتم فضای رستوران رو نگاه میکردم که سنگینی نگاهی رو حس کردم، رد نگاه و گرفتم رسیدم به یه پسری هم سن و ساله محمد اینا که با یه اکیپ شیش نفره ی پسرونه اومده بودن جایی که این پسره بود دقیقه باید از سمتِ راستِ شهاب نگاهشون میکردم، پسره همین که نگاهم و دید چشمک زد که اخم غلیظی کردم و زیرلب همزمان که عقب میکشیدم گفتم: مرتیکه بیشعور. شهاب داشت به حرف زدنای امین و امیرعباس گوش میداد اما انگار حرفم و شنید که سرش و برگردوند سمتم و نگاهم کرد گفت: اتفاقی افتاده؟ اوف همین کم بود به این بگم اونوقت بزاره کف دست محمد و پسرا و شر بشه واسمون. گفتم: نه هیچی نشده. نامطمئن نگاهش و گرفت و توجهش و داد به امین و امیرعباس، منم خودم و کشیدم سمت ماهرخ که به حرفاشون گوش بدم و مثلا به اون یارو بفهمونم که من اصلا تو رو آدم حساب نمیکنم ماهرخ و هانیه داشتن درمورد مهمونی حرف میزدن صدای زنگِ آویزِ در که اومد به هوای اینکه ببینم محمد اومده سرم و چرخوندم و شهاب هم همین کار رو کرد، اما با یه دختر پسره که دست تو دست همدیگه خندان و شاد اومدن داخل مواجه شدیم. نگاهم و چرخوندم که دوباره پسره رو دیدم که نگاهش سمتم بود دوباره چشمک زد که اخمم شدیدتر و غلیظ تر شد که شهاب رد نگاهم و گرفت رسید به پسره اخم غلیظی کرد و چشم غره ای به پسره رفت که من خودمو خیس کردم چه برسه به پسره، گفتم الانه که بره یقه ی پسره رو بگیره اما تنها کاری که کرد صندلیش رو جوری کشید جلو و جا به جا کرد که سدّ نگاهِ پسره به من بشه. با همون اخم حواسش دوباره رفت سمته حرفای امین و امیرعباس و من با تعجب نگاهش میکردم والا اخمت از پهنا تو حلقم پسرم، اما دستت درد نکنه آفرین که حواست هست با اینکه من اونی نیستم که میخوای. باز دوباره با یادآوری این موضوع آهی کشیدم و پیشونیم و گذاشتم رو پشتِ دستم بعدِ چند دقیقه محمد اومد. همزمان با اومدنش گارسون سفارشامون و آورد. همه مون پیتزا به همراه سیب زمینی و نوشابه ی کوکا سفارش داده بودیم. انقدر که گشنه م بودا بوش داشت هوش از سرم میبرد. همه مون باهم حرف میزدیم البته که تنها کسایی که روزه ی سکوت گرفته بودن اما میخندیدیم منو شهاب بودیم. میدونستم هیچکس حواسش نیست ناخودآگاه نگاهم چرخید سمتِ شهاب که داشت با خنده به امین که درحالِ تعریفه خاطراتِ دبیرستان شون بود نگاه میکرد، خنده ی مردونه ای که روی صورتش بود باعث شد که دلم بگیره. به پیر به پیغمبر دلم نمیخواد بره. به کی قسم بخورم؟ رفتنش مساوی بود با رفتنِ نفسم! نگاهش جوری چرخید سمتم که نتونستم نگاه بگیرم چشم تو چشم شدیم و من دلم ریخت پائین. خدای من، چشماش چی داره که غرق میشم توش؟ اوف خدایا. برای اینکه کسی نفهمه نگاهم و سریع دادم به غذام، اما سنگینی نگاهش رو حس کردم و از فکر به اینکه اونم به من علاقه داره نفسم گرفت اما عقلم نهیب زد: اگر همچین چیزی بود حداقل جوری رفتار میکرد که بهت بفهمونه. اما قلبم گفت: پس اون کاری که چند دقیقه پیشش کرد چی؟ دوباره عقلم گفت: تو فقط خواهرِ رفیقشی همین! شب با خود درگیریِ شدید خوابم برد.
  4. #پارت_سی‌وهفت و من دیشب برای هزارمین بار دلم برای ماهرخ کباب شد، رنگش پریده بود و با دست و پای لرزون برای مامان آب قند درست کرد. نگاه های نگرانش ناراحتم میکرد اما سعی کردم حالش و خوب کنم امید بدم که امیررضا حواسش جمع هستش و هیچی نمیشه. امین: - خب تو چرا به ما نگفتی؟ محمد دستش رو از دورِ هانیه برداشت صاف نشست و تکیه داد به صندلی گفت: - من خودمم نمیدونستم اولش، دکتر نیک روش بهم گفت وقتی زنگ زدم بهش صداش بیحال بود گفتم چیشده جوابم و نداد گفتم من میدونم مجروح شدی چرا راستش رو نمیگی؟ مامانت میدونه؟ بعد برگشت گفت: هیچکس نمیدونه همین توهم جونِ خاله پری نباید به کسی بگی یه جراحت سطحیه خودم حواسم هست چیزیمم نیست فقطم درد دارم. دیگه وقتی مامان و قسم داد مجبور شدم قبول کنم. شهاب دستی تو موهاش کشید نگاهش و امین داد گفت: این آدم تو اون اوضاع هم حرف خودشه، خیلی قشنگ هم میدونه چجوری دست بزاره روی نقطه ضعفِ آدم. درحالی که داشت تیکه آخر حرفش رو میزد نگاهش رو از روی امین برداشت و منو نگاه کرد! چرا اینجوری منو نگاه میکنه این؟ به من چه؟ وا! نگاهم و گرفتم و سرم رو برگردوندم که نگاه محمد رو دیدم برا جمع کردنش گفتم: راستی محمد، آقای لشکری گفت بهت بگم یه سر بری دانشگاه انگار کارت داره. محمد با همون نگاه خیره نگاهم کرد و سرش رو تکون داد سعی کردم نرمال نگاهم رو بردارم، ای شهاب خدا بگم چیکارت نکنه الان محمد میشینه فکرای چرت و پرت میکنه با خودش. اولین چیزی که دلم نمیخواد اینه که محمد بهم بی اعتماد بشه. ماهان پشت سرش رو خاروند گفت: پس کی میاد؟ محمد: - گفت دیشب خودشو تا یه روز قبل عقدِ ما میرسونه. هانیه: - آره واقعا کاش بتونه خودشو برسونه. مامانم که یکسره سر نمازاش دعاش میکنه به سلامت بیاد. از گوشه و کنار زمزمه ی ایشالله یی شنیدم نگاهم و دادم به ماهرخ که خیره شده بود به گلِ وسطِ قالی حتما داشت به امیررضا فکر میکرد. لقمه ی آخر پیتزام و خوردم که محمد گفت: شماها لباس خریدید برا پنج روز دیگه و اینجا نشستید؟ میلاد و امیرعباس و امین و ماهرخ تایید کردن اما شهاب گفت: من هنوز نه چون یکسره بین دانشگاه و بیمارستان در رفت و آمد بودم. ماهان: - منم نه. من: - منم که والا نه فرصت نشد. محمد با دستش به معنای پاشدن اشاره زد گفت: پس پاشید بریم بیرون هم دور بزنیم هم شماها لباس بخرید. خلاصه به هر ضرب و زوری بود ما رو بلند کرد بیست دقیقه بعدش همه حاضر تو حیاط وایستادیم قرار شد من و ماهرخ و میلاد و هانیه با محمد بریم، شهاب با موتورِ امین که دمِ در بود و من متوجهش نشده بودم، امیرعباس و ماهان هم با موتورِ خودمون بیان. سوار شدیم و حرکت کردیم. بیست دقیقه بعدش رسیدیم به یکی از پاساژ ها. از ماشین پیاده شدیم پسرها موتورهاشون رو به یه جایی قفل زدن تا یه وقت نبرنش. حرکت کردیم سمت پاساژ و داخل شدیم.
  5. #پارت_سی‌وشش صدایی اومد که باعث شد سریع سرم و بلند کنم: - سلام. نگاهش کردم سرجام وایستادم گفتم: سلام. نگاه چرخوند گفت: خسته نباشید، از دانشگاه اومدید؟ وای مردک یه جوری میپرسه انگار نه انگار اونی که صبح دیدیمش پسره همسایه بوده، آدم انقدر پررو؟ همچین بزنمش که صدا دبه سفیده ی مادرجون رو بده! جدی با ابروی راستم که بالا برده بودم نگاهش کردم گفتم: چیزی که عیان بود، چه حاجت به بیان بود؟ میدونم یه مدل دیگه است یعنی یه ضرب المثله دیگه است اما جوری که باید حرفم رو میرسوند نبود برای همین یکم تغییرش دادم. سرش رو تکون داد گفت: بله درسته، بفرمایید بچه ها داخلن. گفتم: میدونم. و جلوتر ازش حرکت کردم تا وارد شدم انقدر تحویلم گرفتن روحم شاد شد، امین گفت: شده بودی ستاره ی سهیل ترنم خانوم. خندیدم گفتم: دانشگاه و خرید برام دیگه وقت ازاد نمیزاره. هانیه خندید چادرش افتاده بود دور گردنش محمد هم دستش و انداخته بود دور گردنش، گفت: واقعا ترنم و ماهرخ مثل یه خواهر واقعی پا به پای من میان. نشستم پیش امیرعباس، ماهرخ گفت: وقتی به این خانواده اضافه شدی یعنی یکی از مایی و خواهرمونی. گفتم: دقیقا، تازه خانومِ خان داداش هم هستی دیگه بایدم عروسش مهم باشه برامون. همه خندیدن و محمد واسم چشمک زد و من خشنود شده با لبخند سر کج کردم، ماهرخ ظرف غذایی که روی والُر بود رو برداشت و گفت: بیا، آقا شهاب برامون پیتزا خریده بود این سهم تو ویژه گذاشتیم کنار از همه مون هم بیشتر داری. ابروهام ناخودآگاه رفت بالا امیرعباس گفت: ولی به زحمت افتادی شهاب خان. شهاب با متانت گفت: نه بابا این چه حرفیه، بهونه شد برا دورهم جمع شدن مون. هیچی نگفتم و به قاچ پیتزایی که دستم بود یه گاز زدم، محمد با صدای متاثری گفت: جای امیررضا چقدر خالیه. نبودش خیلی مشخصه. با آه های عمیقی که کشیده شد سرم و آوردم نگاهم رو له همه که قیافه هاشون گرفته شده بود دادم ای بابا حالا میزارن من یه چیزی بخورم؟ با دهن نیمه پر گفتم: حالا ببینم میزارید من یه لقمه کوفت کنم؟ یا میخواید بساط آه و گریه پهن کنید؟ مامان و دیشب به بدبختی آروم کردیم شماها دیگه شروع نکنین. شهاب: - خاله پری؟ برای چی؟ چیزی شده مگه؟ محمد: - دیشب با مامان مجبور شدیم یه سر بریم درمانگاه یکی از بچه ها که از خط اومده بود جلوی مامان از دهنش در رفت گفت امیر مجروح شده بود، من اینو به هیچکس نگفته بودم تا دیشب که جلو مامان گفت. مامان بی قرار شد که آره زنگ بزن بهش میخوام باهاش صحبت کنم. رفتیم خونه مادرجون از اونجا زنگ زدیم یک ساعت صبر کردیم تا خط ازاد شد بعد دیگه مامان تونست باهاش صحبت کنه خیال مامان و راحت کرد مجروحیتش مال همون هفته اول بوده الان خوبه.
  6. لباسم و صاف کردم خب انگاری یکم جدی شدن باید اینجا به کار بره، دستم و مشت کردم جلو دهنم گرفتم و بعدِ تک سرفه‌ای که کردم گفتم: - خب بابا فکر نکنم که عیبی داشته باشه این یه بار بگذرید رو با بابابزرگ برید خواستگاریِ نن... با خیز برداشتن بابابزرگ سمتم تند حرفم رو عوض کردم گفتم: نه چیزه یعنی مامانتون! به هرحال بخشش از بزرگانه دیگه. بابابزرگ جوری نگاهم کرد انگار یه تخته‌ام کمه، مامان چشم درشت کرد ملکا و پانیذ با دستشون یه حالت «خاک تو سرت» گرفتند، بابا ابروهای پهن مشکی‌شو برد بالا از سرجاش بلند شد اومد سمتم با دستش اشاره زد بلند شم که گفتم: جان؟ چی‌شده؟ از پشت یقه‌ام و گرفت و بلندم کرد گفتم: ای بابا، پدر من چیکار داری میکنی؟ چی گفتم مگه؟ بابا: - دارم میبرم پرتت کنم از خونه بیرون تا انقدر چرت و پرت تحویل من و بقیه ندی. التماس‌گونه گفتم: بابا یه دقیقه واستا خب بزار بقیه‌ی حرفام و بزنم، نمی‌زاری که. یه جوری یقه‌ام و ول کرد که از پشت محکم افتادم زمین و قیافم تو همدیگه رفت. ای خدا، اوس کریم دستت درد نکنه یعنی ما از خانواده هم نباید شانس بیاریم؟ با درد از جا بلند شدم بابابزرگ گفت: خب بنال ببینم چیه حرفت؟ رو به بابا کردم گفتم: پدر من، عزیز من، کار غلطی که نمیخوان بکنند، حالا مامانتون چندسال پیش یه اشتباهی کرده بیاید بزاریم پای تجربه نداشتن. الان وقتی بابابزرگ می‌خواد و گفتن شما بیاید چرا قبول نمی‌کنید؟ شاید این‌بار اون خانم به اصطلاح مامان‌بزرگ یه آدم دیگه شده باشه شما رو ببینه آروم بشه!
  7. #پارت40 به ایوان رسیدیم، رها کتانی‌اش و من هم دمپایی‌ام را درآوردم و با دو تقه به در داخل شدیم خاتون و تارا که بین درگاهیِ آشپزخانه ایستاده بودند به سمت‌مان برگشتند. خاتون یک پیراهن آستین بلند سبز یشمی که قسمت یقه‌اش نگین کاری شده بود، دامن مشکی بلند و چارقدی که مانند اسکارف بسته شده بود و حتماً ایده‌ی دخترکم بود که اینگونه سرش کند. لبخند مادرانه‌اش دلم را گرم کرد جلو آمد گفت: خوش اومدید عزیزای دلم. همدیگر را در آغوش کشیدیم و رو بوسی کردیم عقب کشیدم به شیدا که روی مبل نشسته بودند و روی میز جلویش دفتر کتاب ها ریخته شده‌بود و همراه با اهورا و هورا تکالیف‌شان را انجام می‌دادند اشاره زدم گفتم: ببخشیدا خاتون زحمت دختر منم افتاد گردن شما. خاتون سرزنش‌گر نگاهم کرد: - نزن این حرف و، چه زحمتی آخه؟ بچم رحمته. رها: - چخبر خاتون؟ میبینم شاه پسرتون تشریف آورده. خاتون نفس راحتی کشید سرش را تکان داد و گفت: - آره خداروشکر. برید بشینید بیام پذیرایی کنم. تندی گفتم: خاتون تو رو خدا نمی‌خواد پذیرایی کنی دو ساعت دیگه شام باید بخوریم الکی شکم هامون و پر می‌کنیم. تارا بدنش را گونه‌ای کش داد انگار که از کشتی با کسی خسته شده باشد،. گفت: آره خاتون ولش کن. خاتون: - حالا برید بشینید یه کاریش میکنیم. رها: - نوچ ما هم میایم باهاتون. چهارنفری به سمت آشپزخانه رفتیم و داخل شدیم خاتون به سمت یخچال فریزرش رفت و در فریزر را باز کرد که گفتم: چی می‌خواید درست کنید خاتون؟ خاتون نگاهش را دور فریزر چرخاند: - نمی‌دونم مادر باید ببینم چی دارم. رها صندلی را بیرون کشید و برعکس رویش نشست، دستانش را به پشتی صندلی تکیه زد و گفت: من دلم کتلت میخواد حقیقتش. تارا لبانش را جمع کرد و گفت: منم هوس کتلت کردم واقعاً. خاتون خندید و چروک های کنار چشمش بیشتر شد، گفت: کتلت آخه؟ برا ده نفر؟ هر دویشان تأیید کردند و من گفتم: عیب نداره خاتون اگر وسیله کم دارید میرم میارم. خاتون: - نه مادر هست سهیل خریده آورده. تارا چشمانش انگار شهاب باران شد و عشق واقعا معجزه می‌کرد. حیف که این قابلیت در من دیگر خاموش شده بود و قرار نبود دیگر برایم اتفاق بی‌افتد وگرنه چشیدن طعم و لذتش به قول سهیل «در حدِ خداست!». به همین منوال خاتون وسایل مورد نیاز را آورد و گفت: دختر خوشگلای من موادش و آماده کنید تا بقیه شو من درست کنم.
  8. می‌دونی چیکار کن؟ رنگش و سفید کن بهش سایه بده بعد اندازه یکی دو سایز کوچیکش کن بزار رو اون خط دریا ببین چطور میشه
  9. سلام عزیزم وقتتون بخیر🌸 شما رو عضو کردم داخل گروه نظارت رمان ها
  10. سلام عزیزم وقتتون بخیر🌸 شما رو عضو کردم داخل گروه نظارت رمان ها
  11. سلام عزیزم وقتتون بخیر🌸 شما رو عضو کردم داخل گروه نظارت رمان ها
  12. سلام عزیزم وقتتون بخیر باشه🌸 شما رو عضو کردم داخل گروه نظارت رمان ها
  13. بی زحمت اسم و فامیلیم و بنویس، ستایش خطیبی بعد فونت اسم نویسنده رو تغییر بده
  14. سلام و وقت بخیر به نویسنده های عزیز

    کسانی که داخل تاپیک درخواست ناظر رمان، ناشر می‌خوان اینجا اعلام کنند که من داخل گروه نظارت عضو شون کنم، مچکر🙏🏻

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. mmmahdis

      mmmahdis

      مچکر مرسی خودت تگ میکنی ؟ 

    3. خانوم سین

      خانوم سین

      توی گروه نظارت عضوت میکنم هر پارتی که گذاشتی لینکش و برام بفرست 

    4. mmmahdis

      mmmahdis

      اوکی مرسی عزیزم

  15. این پیام محض یادآوری می‌باشد 😂

  16. #پارت39 نفس عمیقی کشید گفتم: من یه عنوان کسی که یه جورایی همسرش بودم باید از این موضوع مطلع میشدم رها. چاوش نباید خودش تصمیم می‌گرفت منو با یه نوشته بزاره بره! رها: - آخه... پریدم وسط حرفش: - رها من یه روزهایی رو با حس های بد و متفاوت گذروندم که بیشتر آدم‌ها نمیتونند تجربه‌ش کنند. نمی‌دونی که چه شب و روزایی رو گذروندم اونم با یه بچه. من تمام حس و جونم گرفته شد تو این راه. من بعد از چاوش نتونستم کسی رو تو قلبم و زندگیم راه بدم چون هنوز درگیر اون رابطه‌ای هستم که تا یک ساعت پیش نمی‌دونستم دلیل رفتنش چی بود. من تمام زندگیم رو به این فکر کردم دیگه منو نمی‌خواست حتماً مشکلی بود حتماً من اون دختری که فکر می‌کرد دیگه نبودم. تو خودت لحظه‌ای با این افکار نمیتونی زندگی کنی اما من سر گذاشتم رو بالشت حالا یا بی‌خوابی کشیدم یا خوابیدم و کابوس دیدم. در سکوت نگاهم کرد، نگاهم را گرفتم و به کوسن زیر دستانم دادم‌. یک دختر، همان‌طور که خیلی وقت ها قصه‌ی عشق تمام‌شده‌ش رو بی‌صدا زندگی می‌کند، دردش هیچ گاه، هیچ گاه با هیچ کلمه‌ای قابل اندازه‌گیری نیست. نه گریه‌اش از چشم می‌ریزد، نه کسی جز خودش نمی‌فهمد که شب‌هایش چقدر طولانی است! هر موزیکی که می‌شنود یک یادآور از آن چرای بی‌جواب که «چرا رفت؟ چرا هیچی نگفت؟ چرا سکوتش انقدر بلند بود؟» صبح‌ها با امید کوچکی بیدار می‌شد که شاید یک پیام بیاید، یک تماس، یک توضیح، ولی هیچ‌وقت نمی‌آید. و آن از یک جایی به بعد یاد گرفت که با "هیچ‌وقت" زندگی کند. باید یاد بگیرد خودش را قانع کند که شاید اشکال از خودش نبوده، شاید بعضی آدم‌ها فقط بلد نیستند بمانند؛ حتی وقتی یکی بی‌نهایت دوستشان دارد. دردش یک جور مابین مرز دلتنگی و غرور می‌شود. نه می‌توانست برود دنبال دلیلش، نه می‌توانست دوست داشتنش رو خاموش کند. فقط یاد گرفت با یک لبخند مصنوعی در جمع ظاهر شود. در حالی که درون دلش هنوز آن سؤال خفه است که: - «اگه قرار بود بری، چرا اول گفتی دوستت دارم؟» با صدای در خانه این بار رها از جایش بلند شد و به طرف در رفت، تارا را از پشتش می‌دیدیم. در را باز کرد تارا با دیدن ما لبخند بزرگی زد گفت: سلام خوشگلا، من اومدم خیلی خوش اومدم! لبخند محوی زدم و رها خندید گفت: خوش اومدی دلقک جان. تارا برایش زبان دراز کرد و گفت: پاشید بریم خونه‌ی خاتون دیگه اینجا نشستید برای چی؟ پاشید بدوزید. رها متفکر و با خنده‌ای مسخره کننده گفت: تا اینجا که من می‌دونم هفت ماهه به دنیا نیومده بودی ها! تارا: - سریع باش! بلند شدم گفتم: من میرم حاضر بشم صبر کنید میام. هردویشان «باشه»ای گفتند و به طرف اتاقم رفتم. وارد اتاق شدم و در کمد را باز کردم نگاهم را روی لباس ها گرداندم و در آخر یک شومیز سفید و جلیغه ی آبی با طرح های ترمه ی طلایی، شلوار جین مشکی، روسری قواره بزرگ آبی که همرنگ جلیغه بود برداشتم و عوض کردم. جوراب مچی مشکیم که گل های ریز و پراکنده ی صورتی هم داشت را پام کردم؛ با سلیقه ی رها و شیدا خریده بودمش. جلوی آینه ایستادم رژ کالباسی تیره ام را دوبار روی لبانم کشیدم فرمژه ام را زدم؛ بعد از برداشتن گوشی ام از روی میز از اتاق بیرون رفتم رها سرش را به سمتم برگرداند گفتم: بریم. سر تکان داد و مشغول پوشیدن کتانی هایش شد تارا رفته بود خم شدم و دمپایی ابری هایم را پوشیدم در را بستم و قفلش را انداختم آرام جوری که دوتایی بشنویم گفتم: چاوش هم اومده؟ رها نگاهی بین خانه ی خاتون و من انداخت گفت: خونه نیست رفته حجره اول بعد میره هتل اونجا رو چک کنه. فکر کنم بیاد میشه هشت یا نه.
  17. بهارررر یکم میزاشتی نهال برا یاسر قیافه بیاد دیگه😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 14
    2. _saye_

      _saye_

      عاشقتممم 

      مرسی😍🤍

    3. خانوم سین

      خانوم سین

      عهههه خب پس حله بنویس ببینم چی میخوای بنویسییی

      قربونت برم❤️

    4. _saye_

      _saye_

      واییی دورت بگردم 🐼

  18. از همین اول چه داستانی داره رمانت دختر🥲

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      ایشالااا‌

      خوشحالم که راضی بودید.

      کل روز رو صبر می‌کنم تا شب بشه بیام پارت بنویسم.

      یه درخواستی دارم ازتون اگر براتون مقدوره. لطفا دعا کنید به آقای دال‌ره برسم:) ۴ساله کل زندگیم شده

    3. خانوم سین

      خانوم سین

      قربونت عزیزم 

      حتماً، ایشالله توهم به کسی که دوستش داری برسی و بهترین‌ها هم تو زندگیت نصیبت بشه🤍

    4. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      ممنونم‌ بابت این دعا‌ی قشنگ ستایش خانوووم❤️🤭

  19. #پارت_سی‌وپنج خندیدیم دوتایی و رفتیم سمت کلاس، تا رسیدیم جلو درِ کلاس آرش مجیدی سینه به سینه ی ارغوان که جلو میرفت قرار گرفت، همزمان با ارغوان اخم کردیم و آرش مستقیم زل زد تو چشمای ارغوان، ارغوان با کیفش کنار زدش و داخل شدیم نگاه آرش رو رومون حس میکردم پله رو بالا رفتیم و همون ردیف سوم نشستیم کوله ام رو گذاشتم رو پام و زیر چشمی نگاه کردم به آرش که داشت با حرص ارغوان رو نگاه میکرد وقتی دید ارغوان بیخیال داره دفتر کتابش رو درمیاره از کلاس رفت بیرون رو کردم سمت ارغوان گفتم: این دیوونه ست؟ ارغوان با جدیت که ازش بعید بود گفت: نوچ دیوونه نیست، متوهمه. گفتم: من یکی اونجوری باهام رفتار میکرد میزاشتم میرفتم پشت سرمم نگاه نمیکردم. ارغوان: - خب این تویی، اونم که اونه و اینجوریه. سرم رو با تاسف تکون دادم سرم رو برگردوندم که آرش تند اومد داخل همونجور که صورتش رو خشک میکرد گفت: استاد اومد بشینید. و خودش رو پله ها بود که استاد اومد داخل سلام کردیم و جوابمون رو داد به محض اینکه وسیله هاش رو گذاشت شروع کرد درس دادن! خسته و کوفته کلید انداختم و در رو باز کردم و داخل شدم در رو بستم پشت سرم و پا کشون رفتم سمت در که صدای هانیه رو از طرف اتاق محمد شنیدم: ترنم. سرم و برگردوندم از پنجره ی اتاق محمد اومده بود بیرون، سرجام وایستادم لبخندی خوشحال زدم گفتم: سلام کی اومدی؟ لبخند مهربونی زد گفت: یه دو ساعتی میشه، بیا اینجا بچه ها هم هستن. گفتم: میرم لباسم رو عوض میکنم ناهار میخورم میام. گفت: باشه، ناهار همینجا هست نگه داشتیم برات فقط امین و شهاب هم هستن ها. لبخندِ خشک شدم و سریع جمع کردم گفتم: عه جدی؟ باشه. سر تکون داد و رفت داخل منم رفتم طرف در، دستم و مشت کردم و فشردم همزمان که در رو باز کردم لبم و گاز گرفتم، پله رو رفتم بالا بعدِ شستنِ دست و صورتم رفتم تو اتاقم لباسم رو با یه دامنِ سرمه ای و پیراهن دکمه دارِ تو خونه ایِ لیمویی عوض کردم روسریِ سرمه ایم و هم سرم کردم یه مداد لبِ صورتی گلبهی زدم و از اتاق زدم بیرون پله ها رو رفتم پائین دمپاییم و پام کردک همزمان که میرفتم بیرون زیر لب غر زدم: خاک تو سرت کنم، تا وقتی ازش بدت میومد پیداش نمیشد اصلا انگار نبود نیست حضورِ خارجی نداره، هه اما حالا که میخوایش دقیقا زمانی که نباید بهش دلبسته بشی فراموشش کنی راه به راه بیخ گوشته، آخه آدم قحطی اومده مگه؟ مگه کسی دیگه نیست تو این دنیا که تو از این خوشت اومده هان؟ خاک تو سرت کنم دختره ی نفهم.
  20. #پارت_سی‌وچهار تکیه داد به صندلی، گوشه ی لبم و گاز گرفتم و هیچی نگفتم، چی میگفتم بهش؟ میگفتم هر دفعه که شهاب و میبینم دست و پام میلرزه ولی بی توجهیش و میبینم میخوره تو ذوقم؟ بگم هروقت با هم جنسِ خودم میبینمش کوهی از حسادت میشم؟ بگم عاشقِ شهابی شدم که رفیق صمیمیِ داداشم و داداشی زن داداشمه و قراره فردا پس فردای عقدِ محمد بره و من بمونم با یه عشقِ ناکام؟ آهی کشیدم ناخودآگاه که دل خودم خون شد، ارغوان برگشت سمتم گفت: حداقل بهم بگو چرا اون پسره، شهاب، اونجوری نگاهت میکرد؟ چیزی بین تونه؟ با این حرفش گیج نگاهش کردم گفت: وقتی دختره گفت عه شهاب ترنم انگار شوکه شد توقع نداشت تو اون موقعیت تو باشی، وقتی هم اومد پائین نگاهش یکسره به تو بود، یه جا که نگاهش کردی با تعجب نگاهت کرد مات شد اتگار توقع نداشت ازت، بعدم که داشتیم میومدیم پله ها رو بالا من دیدم که تا وقتی ما از جلوی دیدشون محو نشدیم با نگاهش تو رو ول نکرد. چشمام درشت شد گفتم: همچین چیزی نیست حتی برای یک درصد، شهاب اینجا موندگار نیست. بعده برنامه ی محمد و هانیه میخواد برگرده هلند. سرم رو برگردوندم و در کلاسمون و نگاه کردم گفتم: از روزی که من دیدمش یکسره داره سازِ رفتن میزنه. به زور کشوندنش آوردنش. ارغوان: - و تو دوست نداری شهاب بره آره؟ اون روز اول هم حواست پرته شهاب شده بود نه؟ راستش من دیده بودم تو حیاط داشتی باهاش حرف میزدی. نگاهش کردم سرم رو تکون دادم گفتم: من دوستش دارم ارغوان، اما شهاب سهم من نیست. باهاش غیرمستقیم حرف زدم گفت اگر محمد اومد و موندگار شده برای اینه که یه دلیل محکم داره اما من ندارم، ازش پرسیدم اگر پیش بیاد میمونی؟ گفت اگر ارزش داشته باشه و چیزی باشه که اینجا نگهم داره آره اما فعلا چیزی نیست. برای همین میگم سهم من نیست. ارغوان خودش و کشید سمتم گفت: چرا اینجوری فکر میکنی؟ گفتم: شهاب یه جوون بیست و هفت هشت ساله ی موفقه، پزشکه و داره برای تخصص میخونه. اونور اقامت داره و کلی چیزهای دیگه. خیلی ها دورشن، اون روز از پنجره دیدم که داشت با یه دختره حرف میزد، قبلش همین نسترن رفتاراش داد میزنه شهاب و دوست داره اما شهاب میزاره پای ارتباط نزدیکش و فکر میکنه نسترن هم اونو مثل داداشش میدونه. اما آدم کور هم میفهمه نسترن میخوادش. نسترن و دیدی چقدر قشنگه؟ رفتارش دیدی چقدر صمیمی و خانومانه ست؟ من بهش حق میدم اگر بخواد از نسترن خوشش بیاد. من اون آخرین نفری هستم که شهاب میبینتش اونم شاید. سرم و تکیه دادم به دیوار پشتم و سقف راهرو رو نگاه کردم ارغوان گفت: خب اگر به این چیزهاست که توهم همینی، تو هم خانومی و نجابت و اصالت داری هم خوشگلی، چه بسا از همین نسترن هم بیشتر. گفتم: نمیدونم اصلا، ولی هرچی هست میدونم شهاب منو نمیخواد. ارغوان رو از گوشه ی چشم نگاه کردم ابرو برده بود بالا گفت: اما من حاضرم باهات شرط ببندم که شهاب هم دوستت داره. با خنده گفتم: برو بابا. ارغوان وایستاد گفت: حالا ببین دیگه، اگر روزی اومد بهت اعتراف کرد اولین نفر باید بیای به خودم بگی بعدم ببریم جیگرکی مهمونم کنی چون من زودتر بهت گفته بودم. دستم رو کشید و بلندم کرد گفت: حالا هم بیا بریم سر کلاس الان شمس میاد دوباره میزنه تو پرت جلو بقیه.
  21. #پارت_سی‌وسه نگاهم بین نسترن و شهاب که میخندیدن و پائین میومدن چرخید و به والله که قلبم رو انگار یکی گرفت تو مشتش و فشار داد. شهاب سرش پائین بود و میخندید اما نسترن سرش رو آورد بالا با دیدن من گفت: عه شهاب، ترنمه! شهاب به سرعت سرش رو آورد بالا و من رو سه تا پله پائین تر دید ارغوان با تعجبی که داشت وقتی نسترن اون حرف رو زد سرش رو برگردوند سمتشون، نسترن که زودتر پله رو اومد پائین جلوم وایستاد لبخند کوچیکی زدم گفتم: سلام عزیزم. دستش رو آورد جلو و دست دادم بهش گفت: خوبی ترنم جون؟ چخبر؟ مامان اینا خوبن؟ شهاب کنارش با کمترین فاصله ایستاد به من و ارغوان سلام کرد جوابش رو زیر لب دادم و رو به نسترن گفتم: ممنونم اونام خوبن، آیه خانم و پدرتون خوبن؟ نازنین جون و نیلوفر کوچولو؟ نسترن دستش رو به بندِ کیفش داد و گفت: مرسی عزیزم اونام خوبن سلام دارن خدمتت. بین حرف زدنِ نسترن، نگاهم رفت روی شهاب که داشت نگاهم میکرد ناخودآگاه بدون هیچ حسی نگاهش کردم که ابروهاش پرید بالا و نگاهم رو گرفتم دادم به نسترن. نسترن بعدِ حرفش نگاهش رو از من به ارغوان داد و گفت: معرفی نمیکنی ترنم جون؟ درد و ترنم جون، زهر مار و ترنم جون، ترنم جون دردِ دو ساعته بگیره تو راحت بشی عزیزم! به اجبار گفتم: چرا چرا. با دستم به ارغوان اشاره کردم گفتم: ارغوان دوست و همکلاسیم هستن. و بعد دستم و سمت نسترن گرفتم رو به ارغوان که میدونستم فضولیش گل کرده بود که این دوتا کی هستن گفتم: نسترن جون، دختر خاله ی هانیه خانومِ محمد. و بعد دوباره با همون نگاهی که بدون حس بود شهاب و نگاه کردم و با صدایی که هیچ حسی نداشت گفتم: ایشونم آقا شهاب یکی از اون سه تا دوستِ محمد و برادرِ هانیه. ارغوان با نسترن دست داد نگاهش رو بین نسترن و شهاب گردوند سرم رو انداختم پائین گفت: خوشبختم از آشنایی تون. شهاب و نسترن همچنین گفتن دست ارغوان و گرفتم و رو به نسترن گفتم: خوشحال شدم دیدمتون ما باید بریم کلاس داریم با اجازه خداحافظ. ارغوان هم به تبعیت از من خداحافظی کرد اونام جواب ما رو دادن و ما رفتیم از پله ها بالا روی صندلی راهرو نشستیم ارغوان نگاهش رو توی صورتم چرخوند گفت: چرا اخمالو شدی تو؟ زیرلب «هیچی» زمزمه کردم گفت: خب اگر دوست نداری دلیلش رو بگی عیب نداره ناراحت نمیشم.
×
×
  • اضافه کردن...