رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

خانوم سین

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    392
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط خانوم سین

  1. #پارت_هشتادوسه یک ماه گذشت، تو این یک ماه هیچ اتفاقاتِ خاصی نیوفتاد. محمد با سهراب حرف زد و راضیش کرد که دیگه بیاد خونه ما بمونه و به طرز عجیبی راضی شد. وسایلش رو به خونه مون منتقل کردیم. اتاقی که بغلِ اتاق مامان بود رو دادیم بهش. خونه شون و وسایلاشون رو فروختن و گذاشتن توی گاوصندوق مون که بقیه ی پول هایی که برای سهراب بود به همراه مدارک و یکسری پول و وسایلای ضروری داخلش بود. یکی از کارهای عاقلانه ای که عمو کرد این بود هرچی داشت و نداشت رو زده بود به اسم سهراب و مدارک و پول هایی که مربوط بود رو به بابا و مامان سپرده بود که اونا حواسشون باشه. سهراب خوشحال بود پیشمون یه وقتا طبق خواسته خودش میرفت جیگرکی وایمیستاد. ماهان میبردش و میاوردش. مامان یکی دو بار ارغوان و دعوت کرد خونه مون؛ از دانشگاه رفتیم خونه و ارغوان در واقعیت با همه آشنا شد مامان ازش خوشش اومده بود همینطور ماهرخ و هانیه و خوشحال بودن که من تو دانشگاه دوستِ خوب و خانومی مثل ارغوان داشتم. یه روزها با ارغوان میرفتم بیرون یه روزا هم به بهونه ی ارغوان و درس خوندن برا امتحان ترم میپیچوندم میرفتم پیش شهاب. البته زمان هایی که امتحان داشتم و باید درس میخوندم شهاب واقعا باهام درس کار میکرد ایرادم و میگرفت و توضیح میداد بهم. نمره های امتحان های کلاسی و هم همه بالا بود. یک هفته توی فرجه ی بین امتحان و شروع ترم بودیم و از فردا کلاس ها شروع میشد. برنامه ی ترم دوم رو گرفته بودیم آخه، محمد برام از هر درس یه توضیحاتی کوتاه رو داده بود و منم به ارغوان انتقال داده بودم. شهاب دیگه تو بیمارستان جا گیر شده بود محمد ازش تعریف میکرد از خبره بودنش با همین سن کم و من قند تو دلم آب میشد. از اون شب به بعد شهاب و امین نیومدن شبا خونه مون محمد میگفت مراعات ما رو میکردن و اکثریت باهم میرفتن بیرون. هر پنجشنبه میرفتیم پیش امیررضا. دانشگاه هم خوب بود یه هفته ای میشد شهاب رو ندیده بودم و دلم براش تنگ شده بود. امروز چهلم بود. باید زود از دانشگاه برمیگشتم از شانسمم اون تایمی که باید برمیگشتم رو با استاد وکیلی کلاس داشتم. و همینطور با شمس و مهرنوش. درِ دفترِ اساتید رو زدم و لحظه ای بعد از شانسِ خوبم مهرنوش توی چهارچوب در ظاهر شد باهاش سلام علیک کردم و توضیح دادم که من از کلاسِ ساعت دوازده به بعد نیستم گفتش که عیب نداره اگر برم برام غیبت نمیزنه. بهش گفتم میخوام به استاد شمس و استاد وکیلی هم بگم. شمس و وکیلی رو صدا زد اومدن دم در براشون گفت که درخواستم چیه وکیلی گفت: اتفاقا منم میخوام بیام امروز کلاس تشکیل نمیشه. شمس: - عیب نداره با اینکه دوتا غیبته دیگه هم داشتی اما سر کلاس منم میتونی نیای غیبت نمیزنم. خوشحال شدم و تشکر کردم و بعد خداحافظی کردم و رفتم سمت کلاسم. دیروز که با ارغوان حرف زدم اونم گفت که میاد. قرار شد لباس بیاره بریم خونه ی ما عوض کنیم امروز هم هیچکس خونه مون نبود همه از صبح خونه خاله زری بودن. به مهرنوش سپردم به شمس بگه ارغوان هم باهام هست. رفتیم خونه ناهارمون و خوردیم لباسمون و عوض کردیم از اتاق زدیم بیرون که صدای در اومد به سمت اف اف رفتم برداشتم گفتم: کیه؟ صدای محمد اومد: - منم ترنم اومدم دنبالتون. گفتم: اومدیم. گوشی رو گذاشتم سرجاش و رو به ارغوان گفتم که محمد اومده و بریم. زدیم بیرون ارغوان و محمد سلام علیک کردن سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه خاله زری. گفتم: چخبر خونه خاله زری شون. محمد: - خبر که از صبح با امین و شهاب و آقا جهان و آقا فرخ داریم مزار و آماده میکنیم صندلی میچینیم. رفتیم دنبال شام و سفارش دادیم. ناهار فقط خودیا بودن. خانوما هم داشتن حلوا و خرما و این چیزهایی که میدونی رو آماده میکردن. آهانی زمزمه کردم که ارغوان گفت: آقا محمد ببخشید اگر میشه جلو یه گل فروشی وایستید میخوام گل بخرم.
  2. #پارت_هشتادودو این بساطی که میگفت مثل دیشب بعد شام بود، همون سیب زمینی و بلال و میوه و چایی. گفتم: بد نیست؟ مامان: - نه مادر بزار برم بالا غذا میزارم. آقا فرخ گفت: پری خانم برا چی تو زحمت بوفتید؟ همه خودی هستیم دیگه غریبه نیستیم که. خاله پروین: - آره پری جان اینجوری بهتره قصد دور هم بودنه. مامان قبول کرد که گفتم: چی ندارید بریم بیاریم؟ محمد: - آب نمک و بلال و سیب زمینی و چایی دستت و میبوسه. لبخندی زدم گفتم: آب نمک از دیشب تو یخچال هست. میارم. سرش رو تکون داد با ماهرخ و هانیه رفتم داخل. خلاصه همه کارا رو کردیم اول توی فلاسک بزرگِ مسافرتی آب جوش ریختم بعد جعبه ی چای کیسه ای رو برداشتم و بردم بیرون گذاشتم کنارِ میز و صندلی ها دوباره برگشتم بالا و سینی و لیوان هایی که ماهرخ آماده کرده بود رو بردم پائین. دوباره برگشتم و اینبار با پارچ آب نمک که دست من و بلال ها دسته هانیه و سیب زمینی هایی که دست ماهرخ بود رفتیم پائین. محمد از تو اتاقش بشقاب و چاقو و ظرف میوه ای که برده بودن براشون رو گذاشتن رو میز امین گفت: باریکلا به این ابتکار. و بعد به فلاسک اشاره کرد خندیدم گفتم: آخه اینجوری بهتره خب. هرچقدر بخواید هست. مردهای خونه مون و مامان و خاله ها همه شون چایی خور بودن اونم لیوانی! شهاب: - خوبه دیگه اینجوری. نگاهش کردم و سرم و تکون دادم میلاد گفت: آتیش و درست کنیم؟ آقاجهان برای اینکه مامان اینا راحت باشن رفتن و به آقایون پیوست امین با سهراب فوتبال بازی میکرد. آقا جهان سر به سر محمد و شهاب میذاشت میلاد هم همراهی میکرد. ماهان آتیش رو درست میکرد. نفسِ عمیق کشیدم و از ته دلم از خدا تشکر کردم.
  3. #پارت_هشتادویک سرم و برگردوندم سمتِ جمعیت. با یه نگاه فهمیدم بینِ من و شهاب هم امین وایستاده. دست شهاب کنارم بود دلم نیاز به آروم شدن داشت آروم بدون اینکه امین ببینه دست راستم و بردم بالا و دستم و دورِ انگشتِ کوچیکه اش حلقه کردم که سرش و خم کرد با دیدن دستم که دور انگشتش شده لبخند زد دستام نسبت به دستای شهاب کوچولو بودن دستم کلِ انگشتش رو بغل کرده بود. دلم آروم شد. اینکه مطمئنم که هست. سرش رو گرفت سمت آسمون صداش رو شنیدم: خیلی فناتم! لبخندی زدم. چند دقیقه تو همون وضعیت بودیم که تموم شد همین که مردم شروع کردن به متفرق شدن سریع دستم و از توی دستش در آوردم محمد گفت: بریم خونه؟ سهراب: - آره میشه؟ من گشنم شده. سریع از تو کیفم سیب و در آوردم گرفتم سمتش گفتم: بیا اینو بخور تا برسیم خونه. سهراب: - اما شماها چی؟ ماهان: - بخور تو ما برسیم خونه میخوریم. سهراب باشه ای گفت و گاز زد به سیبش راه افتادیم سمت خونه. همزمان با رسیدن مون مامان و ماهرخ، هانیه و خاله آذر، خاله پروین و آقاجهان هم اومدن. سلام علیک و احوال پرسی و رو بوسی دست دادن رو انجام دادیم مامان خم شد سهراب و بغل کرد و گفت: پسر منم میبینم اومده پیشمون. سهراب دستش و دور گردن مامان پیچوند و گونه ی مامان و بوسید قیافه ی خاله آذر و خاله پروین و آقا جهان سوالی بود مامان اشاره زد که براشون میگه. خلاصه با تعارف و کش مکش های فراوان اومدن داخل. که محمد گفت: به جای یه شامِ خیلی وقت گیر میخوایم تو حیاط بساط پهن کنیم. موافقید؟
  4. #پارت_هشتاد لبخندی زد گفت: جانت سلامت، داری چیکار میکنی که از ساعت سه و نیم تو اتاقی؟ نشستم لبه ی پنجره گفتم: فردا دوتا امتحان دارم داشتم برای اونا میخوندم. گفت: بسه چشمت درد میگیره. میخوایم بریم دسته زنجیرزنی نگاه کنیم حاضر شو بریم. گفتم: باشه الان حاضر میشم. رفت داخل و منم رفتم داخل در کمد و باز کردم و یه نگاه اجمالی انداختم هوا سرد شده بود. اواسط آبان بود. پالتوی مشکی و شلوار پاچه گشاد مشکیم رو برداشتم از توی کشومم روسری مشکیم و برداشتم. لباسم و عوض کردم مژه هام و فقط فرمژه زدم و رژ صورتی کمرنگم و زدم. کیفم و برداشتم از اتاق زدم بیرون برای دل ضعف نگرفتنم یه سیب و دوتا کاکائو برداشتم و گذاشتم تو کیفم. کتونیم رو پوشیدم و رفتم تو حیاط آقایون همراه با سهراب وایستاده بودند. با شهاب و امین سلام علیک کردم محمد گفت: پیاده بریم؟ سرم و تکون دادم گفتم: آره بریم هوا خوبه. بقیه هم تایید کردن زدیم بیرون و هفت نفری پیاده حرکت کردیم سمتِ یکی از حسینیه ها که ازش دسته بیرون درمیومد. دسته سهراب تو دستم بود جلو حرکت میکردیم پشتمون هم بقیه بودن. خیابون پر از آدم های مشکی پوش بود. از خانوم های مانتویی گرفته تا چادری که لباس های گرم پوشیده بودن. آقایون اما یا کاپشن تنشون بود یا پالتو یا کت. هوا خوب بود اما دلم گرفته بود. ناخودآگاه دلم گرفته بود. رسیدیم نزدیکیه حسینیه دسته ها راه افتاده بودن جمعیت زیاد بود. جلو وایستاده بودم و تو جمعیت گم بودم صدای سوزناکِ مداح و متنِ مداحیش که درمورده حضرتِ ابلفضل بود قلبم و تکون درآورده بود آروم آروم گریه میکردم و سینه میزدم. اگر شهاب منو نمیخواست زندگیم چی میشد؟ میشدم مثل ماهرخی که رسما داشت دیوونه میشد؟ ماهرخ بخاطر مامان مبجور بود خودش و خوب نشون بده وگرنه همه میدونستن که ماهرخ از درون داره میپاچه. دلم برای ماهرخ کباب بود. دلم برای خیلی چیزها گرفته بود. هرچی که از بعد رفتنِ بابا پیش اومده بود. از جنگ مخصوصا که خیلی ها رو از ما گرفته بود، از کمال که عموم و زنعموم و از ما گرفته بود. آهی کشیدم زندگی پر از بازی هایی بود که هیچکدوم خبر نداشتیم بارمون چه خواب هایی دیده. محمد سهراب رو بغل کرد تا دسته رو ببینه جمعیتی که جلومون بودن نمیذاشت. ماهان و میلاد پشتم بینِ من و محمد وایستاده بودن شهاب و امین رو ندیدم کجا وایستاده بودن. تا اومدم سر بچرخونم یکی سمت راستم وایستاد روی لبه ی جدول سرم و چرخوندم شهاب بود و داشت دسته رو نگاه میکرد. وقتی نگاهش کردم سرش رو برگردوند سمتم گفت: سردت نیست؟ گفتم: نه نیست.
  5. #پارت_هفتادونه «بریم»ی گفت و اومدن نزدیک سلام و دست دادم باهاشون در رو باز کردم رفتیم داخل آروم به محمد گفتم: آوردمش پیشمون بمونه، با خودش هم صحبت کردم نرم شده قراره یه مدتی رو تا هروقت که خودش میخواد پیشمون بمونه. اجازه اش رو هم قبل اینکه به خودش بگم از صاحب کارش گرفتم. محمد هم مثل خودم جواب داد: - خوب کردی جلو چشممون باشه خیالمون راحته. یه مدت بود به دلم افتاده بود باهاش حرف بزنم بیاد همینجا بمونه. گفتم: میدونی که راضی نمیشه. مامان کلی باهاش حرف زه. چشمک زد گفت: این دفعه راضیش میکنم. امیدوارم زمزمه کردیم و وارد خونه شدیم کفش و کتونیمون رو درآوردیم و پله رو رفتیم بالا ماهان و و ماهرخ و میلاد از اتاقاشون اومدن بیرون با دیدنِ سهراب ماهان بلند گفت: به بابا ببین کی اومده خونه ی ما، آقا سهراب مردِ مردها. همه خندیدیم به حرفش سهراب هر سه تاشون و بغل کرد ماهرخ گفت: دلم برات تنگ شده بود بی معرفت، نباید بیای یه سر به این آبجی ماهرخت بزنی تو؟ شرمنده ببخشیدی گفت که باز گفتم که حالاحالاها خونه مونه و پیشمون میمونه. میلاد و ماهان و محمد دورش و گرفتن و بردنش تو حیاط و بعد اتاقه محمد. لباسم و عوض کردم اومدم بیرون ماهرخ حاضر آماده لباس پوشیده بود و کتار هانیه وایستاده بود داشتن حرف میزدن گفتم: داری میری خونه خاله زری؟ خاله زری برای امیررضا ختم انعام گرفته بود. ماهرخ: - آره با هانیه قراره بریم. شهاب قراره با خاله آذر بیاد دنبالمون بعد از رسوندنِ ما با امین میان اینجا مامان هم مستقیم از بیمارستان میاد خونه خاله زری. گفتم: منم بیام؟ گفت: مگه امتحان نداری فردا؟ سرم و تکون دادم گفتم: دارم، دوتا. گفت: پس بشین درست و بخون. پسرا هم بیان میرن اتاقِ محمد مزاحمت نمیشن. باشه ای گفتم باهم وسایلِ پذیرایی رو آماده کردیم که شهاب اومد دنبالشون وقتی داشتن میرفتن وسایل رو بردن اتاقِ محمد و تحویل دادن و رفتن. دوتا امتحان کلاسی که فردا داشتم خیلی سخت بود. تشریح هم داشتیم. فردا و روزه طولانی و سختی بود. یه چی حدوده پنج ساعت و نیمی نشسته بودم تو اتاق و مشغول خوندن شده بودم. حتی متوجه اومدن شهاب و امین نشده بودم. وقتی به خودم اومدم دیدم محمد داره از توی حیاط صدام میزنه بلند شدم به هوا اینکه شاید بقیه هم باشن روسریم و انداختم سرم طرفه چپ رو انداختم رو شونه ی راستم و رفتم دمه پنجره کشیدن سمت خودم و باز کردم گفتم: جانم داداش؟
  6. #پارت_هفتادوهشت سه تایی افتادیم دنبالِ گل فروشی پیدا کردن بعد از یک ساعت پیدا کردیم و گل فروشی پیدا کردیم یه دسته گلِ خوشگل با سلیقه ی خود سهراب خریدیم و قرار شد بریم خونه ارغوان گفت توی فرصت بهتری میاد دیدنِ مامان اینا و رفت خوابگاه. رسیدیم خونه داشتم در رو باز میکردم که صدای محمد رو از پشت شنیدم: - به ببین کی اینجاست! برگشتیم پشت، محمد و هانیه بودند. دسته گل دستم بود سهراب با چشم های خوشحال و ذوق زده دوید سمتش محمد دستش و باز کرد و سهراب رفت بغلش دور کمر محمد و سفت چسبید محمد با خنده موهاش و بهم ریخت گفت: چطوری بزرگ مردِ کوچک؟ سهراب: - خوبم داداش، شرمنده نشد بیام ببینمت. محمد نگاهش رو چرخوند چقدر عاقل بود این پسر. گفت: دشمن شرمنده باشه همیشه. از بغل محمد اومد بیرون رو به هانیه کرد هانیه لبخندی زد گفت: تو باید سهراب باشی آره؟ داداش کوچیک ترینه ی محمد. محمد دستش و گذاشت رو شونه ی سهراب، سهراب با خنده سرش رو تکون داد گفت: بله، شما هم زنِ داداش محمدی درسته؟ هانیه: - باریکلا. سهراب دستش رو برد جلو گفت: خوشحالم که میبینمتون زن داداش. زنعمو پریچهر ازتون بهم گفته بود ببخشید نشد بیام مراسم تون. بغض کردم، محمد هم همین، و قطعا هانیه که محمد سرگذشتِ سهراب و براش گفته بود. هانیه باهاش دست داد گفت: منم خیلی خوشحالم که میبینمت و باهات آشنا شدم. فدای سرت گل پسر. محمد ضربه ای به شونه اش زد و گفت: بریم داخل؟ ماهرخ و ماهان و میلاد ببیننت خوشحال میشن. مامان هم که از همه بیشتر.
  7. #پارت_هفتادوهفت ارغوان نگاهش دوید دنبالش چشماش پر از اشک شد گفت: آخه تو یه زره بچه برا چی باید همچین چیزی رو تجربه کنی آخه؟ لبخند تلخی زدم گفتم: ارغوان جون زندگی پر از شگفتی ها و داستان هاست. پر از تقدیر و قسمت های متفاوته. داستانِ تا اینجای زندگیِ سهراب هم همین بود بقیه شو دیگه نمیدونم. غذامون و خورده بودیم و تموم شده بود ارغوان آهی کشید گفت: خدای من. اگر بخاطرِ جنگ کشته میشدن دلم نمیسوخت میگفتم خیلیا الان اینجوری دارن از دست میرن اما... قطره اشکی که از چشمش چکید و پاک کرد گفت: ببریمش بیرون؟ خیلی خوشمزه ست. سرم و تکون دادم گفتم: اتفاقا مامان گفت امشب ببرمش خونه مون از اوستاش مرخصی بگیرم براش یه مدت پیشمون باشه. ارغوان: - خوب میکنی؛ گناه داره. سرم و تکون دادم گفتم: بریم حساب کنیم منم با اوستاش حرف بزنم؟ تند گفت: آره آره بریم. خلاصه بلند شدیم و من اول با خود سهراب حرف زدم سهراب دودل و مردد گفت که باید با اوستاش حرف بزنم ببینم اجازه میده یا نه، و با اوستاش حرف زدم. مردِ خیلی خوبی بود با اینکه یه شاگرد دیگه بزرگتر از سهراب هم سن های من داشت اما به سهراب هم کار میداد و نسبت به سن سهراب بهش حقوق میداد. اجازه داد که یه مدت نره سرکار. تشکر کردم ازش حساب کردیم و با سهراب زدیم بیرون. ارغوان دستش و گرفته بود گفتم: خب بریم اول کجا؟ ارغوان با خنده گفت: هرجا که آقا سهراب دوست داشته باشن. سهراب نگاهش رو چرخوند بین مون گفت: میشه بریم گل فروشی؟ میخوام برا زنعمو پریچهر گل بخرم. دلم غش و ضعف رفت واسش خم شدم صورتش و تو دستم گرفتم و ماچش کردم محکم، گفتم: من قربونِ تو پسر بشم که انقدر زنعموت و دوست داری. ارغوان: - پس پیش به سوی گل فروشی.
  8. #پارت_هفتادوشش لقمه‌م رو قورت دادم گفتم: اون روز مامان از بیمارستان رفت به لاله سر بزنه که میبینه لاله در رو باز نمیکنه، مامان کلید داشت رفت داخل لاله رو با دهنه کف کرده و بدنی سرد رو زمین دید. ارغوان: - اُوِردوز کرده بود؟ سرم و تکون دادم گفتم: متاسفانه بله، چندتا قرصه نامعلوم رو باهم خورده بود و تموم کرده بود. تا سهراب میرسه مامان نمیزاره بیاد داخل اول میارتش خونه‌ی خودمون بعد با ماهان و امیرعباس میره خونه ی عمو اینا و تمامیِ کارهای کفن و دفن و به خاک سپاریِ لاله رو انجام میدن. ارغوان: - سهراب تکلیفش چیشد پس؟ لبخندِ تلخی زدم: - سهراب بیشتر از سنش میفهمه، بیشتر از همه ی هم سن و سال هاش. یه روز متوجه همه چی شد از پیشمون رفت. من سال اول دبیرستان بودم. هرچی مامان حرف زد گوش نداد محمد اومد حرف زد گوش نداد. با آقاجون حرف زدیم گوش نداد. آها اینو یادم رفته بود بگم آقاجون برا مادرخانوم غدقن کرده بود که حتی عمو اینا رو تو ده کیلومتریش ببینه. و هنوزم همینه اونم در مورد سهراب. مادرخانوم هم چندین ساله که با آقاجون قهره اما خب جلوی بقیه مراعات میکنن نمیزارن کسی چیزی بفهمه اما ما که میدونیم. ارغوان: - خب؟ گفتم: سهراب همون خونه شون زندگی میکنه همه چم و خمِ زندگی رو هم از منو تو با این سن کمش بهتر بلده ناهار و شام هم که اینجاست مامان اکثر شب ها میاد پیشش که تنها نباشه یه وقتا هم ماهان و میلاد میان میبرنش بیرون دور میزنن.
  9. #پارت_هفتادوپنج ساکت شدم و به ارغوان نگاه کردم، انقدر پر حرفی کرده بودم فکم درد گرفته بود ارغوان هم دست زده بود زیر چونه و داشت با چشمای مشتاق نگاه میکرد. وقتی دید ساکت شدم گفت: چیه؟ ادامه بده دیگه. من: - خب فکم درد گرفت بابا عه. از دانشگاه تا اینجا که داشتم برات دیروز و تعریف میکردم الانم که این ماجرا رو. زبون درآورد گفت: به من چه میخواستی زندگیه کم ماجرایی داشته باشی. وای دختر دارم از کنجکاوی میترکم بگو دیگه بقیه شو. خندیدم که سهراب با سینیِ غذا اومد جلو و گذاشت رو میز گفت: براتون نوشابه چی بیارم؟ ارغوان خیره نگاهش کرد من جوابش رو دادم گفتم: دوتا کوکا. سر تکون داد چشمی گفت و رفت، رو به ارغوان خم شدم گفتم: خلی؟ چرا بچه رو اینجوری نگاه میکنی؟ ارغوان چشم از سهراب برداشت رو کرد سمتم گفت: چقدر شبیه توعه دختر فقط چشماش شبیه تو نیست فکر کنم شبیه مامانشه. گفتم: آره چشماش شبیه زنعمو لاله ست. سهراب اومد جلو نوشابه رو گذاشت رو میز تشکر کردیم و رفت لقمه اول رو قورت دادم که ارغوان بی تاب گفت: بقیه شو برام بگو. - میزاری یه لقمه بخورم؟ - بخور و همزمان بگو. و همین کار رو کردم: - تا اینکه چهارسال پیش همون اولای جنگ ما بابا رو از دست دادیم، و سرو کله ی کمال و اذیتاش پیدا شد. لاله رو پیدا کرده بود و میخواست انتقام بگیره. این چیزایی که بعد از بابا میدونم همه ش بخاطر ارتباطیه که مامان با عمو اینا داشت. همون چهارسال پیش عمو که داشت زود میومد خونه کمال سر راهش قرار میگیره باهم دعواشون میشه و کمال عمو رو میکشه. ارغوان چشماش گرد شد. - چی؟ کشتش؟ سرم و تکون دادم. - چجوری تونست؟ - تشنه ی انتقام بود. انتقام کورش کرده بود. - خب لاله چی؟ سهراب؟ - کمال بعد از چهلمِ عمو دوباره کمال سر و کله ش پیدا شد دوازده به بعد شب بود انگار که کمال دزدکی وارد خونه میشه زنعمو حس میکنه کسی تو خونه‌ست تا میره ببینه کیه کمال سر راهش سبز میشه با چاقویی که از بعد فوت عمو کنار خودش داشته کمال رو کشت. سهراب اون روز مدرسه بود. خشکش زد و شوکِ آخر رو بهش زدم: و همون روز وقتی کمال و کشت؛ خودش هم خودکشی کرد. دقایقی تو سکوت سپری کردیم، من عادت کرده بودم به این اتفاق و این داستانِ تلخ. ارغوان با صدای ناراحتی گفت: خب؟ بعدش چیشد؟
  10. #پارت_هفتادوچهار ارغوان بی طافت گفت: خب از کجا فهمیده بودن؟ قصه ی عمویی که فقط دوبار، یکی زمانی که بچه بودم وقتی سهراب به دنیا اومده بود با بابا و مامان رفته بودیم دیدنشون یکی هم زمانی که بابا شهید شده بود و از دور وایستاده بود همراه با خانومش و سهراب کوچولو مراسم تشهیع و نگاه میکرد دیده بودمش برام تلخ بود! - از اونجا که کمال پسرعمویی که لاله نشونش بود یه روز با دوستاش میره شکار دوستش که برای گرفتنِ شکار دنبال طعمه میره عمو و لاله رو باهم میبینه اون دوسته کمال از کمال کینه داشت نمیدونم سر چی، اما میره همه جا رو پر میکنه که لاله رو با یه مرد غریبه دیده و کلی حرفِ دیگه و یه رسواییِ بزرگ بار میاد. ارغوان حیرت زده نگاهم کرد بی طاقت گفت: خب؟ بعدش؟ - این اتفاق از نظرِ خان آقا بابای لاله و برادرش مالک خان بابای کمال بدترین اتفاق بود. آبروشون رفته بود لاله رو به زور نشوندن پای عقد با کمال اما طبق نقشه ای که عموم ریخته بود شبِ عقد طی یه حرکتی عقد و بهم میزنه خان آقا میگه همون بهتر لیاقتت همین مرده نه کمال که میتونه خان بشه و سری تو سرا داشته باشه. آخه لاله برادر نداشت سه تا خواهر بودن. برای همین کمال که برادرزاده ی بزرگ بود باید خان میشد. خان آقا گفت برو اما از ارث محرومی از خانواده هم طرد میشی و حقِ اومدن به روستا رو نداری. عمو لاله رو میارتش تهران. بابا این موضوع رو تو اون تایم با آقاجون و مادرخانوم یعنی مادربزرگم و پدربزرگم درمیون گذاشت اما آقاجون هم همونجوری مثله بابای لاله رفتار کرد گفت : «من نمیتونم لاله رو قبول کنم، هیچوقت هم نمیام یه زنِ طرد شده رو برای پسرم بگیرم اگرم نمیخواد و حرفِ خودشه از این خانواده دیگه چیزی بهش نمیرسه و اونم طرد میشه.» نفس گرفتم: - بابا و مامان خیلی باهاش حرف زدن اما قبول نکرد. مادرخانوم یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون. عمو مجبور شد لاله رو انتخاب کنه عقد کردن بابا برای عمو یه خونه خرید هرماه هم یه پولی میداد بهش که بتونه خرجشون رو بگردونه. آقاجون خیلی تاجرِ موفقی بود سری تو سرا داشت و مثل الان خودشو بازنشسته نکرده بود که شرکت و کارخونه رو رو بفروشه چند دهنه حجره فرش فروشی و طلافروشی بزنه. به هرکسی هم میشناخت سپرده بود به عمو کار ندن. عمو که این چیزا رو دید زندگی رو جمع کرد با لاله رفتن اصفهان زندگی کنند. خودشون هردو باهم سرکار میرفتن و برا خودشون زندگی میچرخوندند تا پونزده سال پیش که لاله فهمید بچه دار شدن و بارداره. به عمو گفت بیان تهران عمو قبول نکرد اول اما وقتی دید لاله سختشه زندگی اونجا رو قبول کرد؛ تمام زندگیشون و اونجا فروختن اومدن تهران. بابا وقتی فهمید عمو اومده خیلی خوشحال شد مامان هم همین. مامان لاله رو مثله خاله پریسا دوست داشت لاله هم مامان و مثل خواهراش دوست داشت. مامان هوای لاله رو خیلی داشت موقع به دنیا اومدنِ سهراب هم مامان پیش لاله بود و از اونجایی که حالش بد بود مامان به دنیا آوردش. زندگیِ عمو و لاله با سهراب خوش رنگ تر شده بود تا ده سال بعد یا بهتره بگم چهارسال و نیم پیش.
  11. #پارت_هفتادوسه سرم و برگردوندم سمتش و زل زدم تو چشماش، دقیقا حس مون یکی بود. نوکِ بینیم و زدم به نوک بینیش گفتم: انقدر شیرین نشو آقاپسر. آخرین سیب زمینی رو گذاشتم تو آب کش و گفتم: آقا شهاب لطف میکنی بکشی عقب و بریم پائین؟ شهاب: - اینجوری نمیشه باید اون ایده ای که خاله انداخته تو سرم رو اجرا کنم. رفت عقب سمتِ سینی، ظرف سیب زمینی و گذاشتم تو سینی. - کدوم ایده؟ چشمک زد. - به وقتش میفهمی. پوکر نگاهش کردم که خندید پارچ آب و گذاشتم تو سینی. - پس اول تو برو پائین. چشم بلند بالایی گفت و رفت، پسره ی دیوونه چه کارای خطرناکی هم میکنه! *** نشستیم پشتِ میز پسر بچه ی چهارده ساله اومد جلو و گفت: آبجی های گلم چی براتون اوستا بزنه؟ چشم های منو ارغوان گرد شد وای قند شده بود چقدر، لوتی و مشتی حرف میزد لپش و کشیدم و گفتم: علیکِ سلام خسته نباشی. دست راستش و گذاشت رو سینش گفت: چاکر آبجی مونم هستیم سلامت باشی. ارغوان گفت: برای من اگر زحمت نیست از هرکدوم دل و قلوه و جیگر دو سیخ بیار. گفتم: برای منم از هرکدوم سه تا سیخ. خب گشنم بود بجز یه لقمه نون پنیر سبزی که ساعت 8 صبح خورده بودم تا الان چیزی نخورده بودم. چشم بلندی گفت و رفت پشت دخل و سمتِ یخچالِ جیگرکی. ارغوان با خنده گفت: چه بامزه بود حرف زدنش. خندیدم گفتم: آره، بامزه ست. اما غم چشماش تموم نشدنیه. ارغوان با تعجب گفت: می‌شناسیش مگه؟ سرم رو تکون دادم آهی کشیدم گفتم: پسرعمومه. با چشمای گرد نگاهم کرد گفت: پسرعموت؟ به نشونه تایید چشمام و بستم و باز کردم گفتم: یه چی حدودِ سی و یک یا سی و دوسال پیش دقیقا همون تایمی که مامانم و بابام ازدواج کردن و برا ماه عسل رفته بودن شمال؛ میزنه عموپرویزم و خاله پریسام و شوهرش عمو سهیل هم باهاشون میرن، البته خاله پریسا و عمو سهیل اون موقع نامزد بودن. رفتن شمال تو یه روستا، که از قضا یه روز میزنه و عمو پرویزم عاشقِ دخترِ خانِ یه روستا میشه. از اون خاندان هایی بودند که باید ازدواج فامیلی کنند. دختره اسمش لاله بود اونم هم عاشق عموم شده بود اما از بختش نشون کرده ی پسرعموش کمال بود. از سفر ماه عسل برمیگردن اما عموم دلش و جا گذاشت تو روستا پیش دخترِ چشم آبی با پیراهن چین چینی. بابا و آقاجون و مادرخانوم یه روزایی میدیدن عموم چند روز به چند روز خبری ازش نیست تا اینکه میفهمن عموم میرفته شمال تو همون روستا.
  12. #پارت_هفتادودو سرش رو تکون داد رفتم طرفِ سینک از کابینتِ پائینش آب کشِ گرد رو درآوردم و آوردم بالا یه بشقاب گذاشتم زیرش که آب های سیب زمینی ها بره توی ظرف. آب و باز کردم و شهاب سیب زمینی ها رو آورد یه چیزی حدوده دوازده تا سیب زمینی کوچیک و سه تا بزرگ بود. زیر اّب شروع کردم شستن. تو حالِ خودم بودم که دوتا دست از پشت از کنارِ کمرم رد شد و روی شکمم قفل شد و از پشت چسبید بهم شوکه دستم از کار وایستاد و نفسم حبس شد به زور گفتم: شهاب... چی... کار میکنی؟ ی... یکهو یکی میاد... ممکنه ببینه. چونه اش رو گذاشت رو شونه ی راستم گفت: هیچکس نمیاد اگرم بیان با سر و صدا میان متوجه میشیم. الانم میدونن تو داری سیب زمینی میشوری. نا مطمئن گفتم: مطمئنی؟ شهاب: - آره خوشگلم، نگران نباش. دستم دوباره شروع کرد شستن، داشتم شیشمین یا هفتمین رو میشستم که گفت: اگر بدونی چقدر اون روزایی که گریه ت برای امیر رو میدیدم میسوختم. دلم میخواست بغلت کنم بگم تو هیچوقت نباید چشمای قشنگت بارونی بشه. لبخندی زدم گفتم: روزای سختیه شهاب، منم فقط با گریه کردن میتونم خالی بشم. تو همون حالتی که بود سرش رو برگردوند سمتم گفت: یادمه بچه که بودی فکر کنم چهار سالت بود بغض میکردی میخواستی گریه کنی چونه و لبات میلرزیدند، بغض که میکردی نفسم میرفت حاضر بودم هرکاری کنم اما تو گریه نکنی. با شیطنت گفتم: پس از همون بچگی سر و گوشت میجنبید. خندید گفت: نخیرم شیطون خانم، امروز تو راهِ برگشت از پیشت به این فکر کردم که من از همون بچگیم دوستت داشتم اما حسی که بهت داشتم این بود که مثلِ هانیه بودی برام. خب تو عالم بچگی چیمدونستم عشق چیه؟ دوست داشتن چیه؟ بعدش هم گفتم که اون غروری که بهم بعدها دست داده بود و درگیره درس و خارج رفتن بودم همه چی رو از یادم برد. - خب پس، من چه چیزای قشنگی میشنوم امروز. شهاب: - من از امروز خیلی خوشبخت‌تر شدم، دقیقا از وقتی که فهمیدم خانوم کوچولوم هم منو دوست داره.
  13. #پارت۱۳ اتاق های زیادی در داخل بود که توسط دالان‌های باریک و خنک، به اتاق‌های تو‌در‌تو می‌رفتند. یکی از اتاق‌ها، حالا به یک اتاق کارِ مدرن تبدیل شده بود؛ با یک میزِ کارِ شیک و مینیمال، صندلی ارگونومیک، و نورپردازیِ قابل تنظیم که حس تمرکز را القا می‌کرد، اما دیوارِ سنگیِ قدیمی‌اش را حفظ کرده بود. اتاق دیگر، اتاق آقا آرمان بود که هنوز حس آرامش سنتی را داشت، اما با یک تختِ کم‌ارتفاعِ مدرن و سیستمِ هوشمندِ کنترلِ پرده‌ها و نور، تکمیل شده بود. اتاق دیگر کرسی چوبی قدیمی، حالا به جای زغال، با المنت‌های گرمایشیِ مدرن و ایمن کار می‌کرد و رویش یک رومیزیِ ابریشمی با طرح‌های هندسیِ مدرن پهن شده بود. قفسه‌های چوبی، به جای کتاب‌های صرفاً کهنه، ترکیبی از کتاب‌های نفیسِ عتیقه و رمان‌های معاصر با جلد شیک بودند؛ اتاق کار حاجی بود. اتاق مشترک حاجی و خاله تلفیقی از رنگ های سبز زمردی-سفید بود یک تخت دو نفره و کمد و کشوها و میز آرایش و صندلی ستش که سفید بودند، رو تختی و رومیزی ها و پرده سبز زمردی بودند. یک قالیچه‌ی دوازده متری هم وسط اتاق به رنگ خاکستری-سبز زمردی بود. اتاق عای بعدی هم اتاق های مهمان بود و اتاق نیکی. وسایلم را با کمک آقا آرمان به داخل اتاق نیکی که از رنگ های لیمویی-طوسی تلفیق شده بود بردم نیکی هیجان زده پشت سرمان آمد. - خب خواهر کوچیکه‌ی من؛ شاهدخت خانم سودا به اتاق خودت و من خوش اومدی. لبخندی زدم. - اسباب زحمت شدم اتاقت و غُرُق کردم. نیکی به شانه‌ام زد و چشم‌های عسلی‌اش را که طبق گفته‌ی خاتون شبیه مادربزرگش، یعنی مادر خاله مهربانو بود درشت کرد گفت: ای بابا باز شروع شد؟ آرام خندیدم و آقا آرمان از اتاق بیرون رفت، نیکی گفت: بیا بریم ناهار بخوریم بعد بیایم وسایلات و سامون بدیم. بلاجبار قبول کردم از اتاق بیرون رفتیم و وارد آشپزخانه شدیم خاله مهربانو بالا سر دیگ گوشت کوبیده ایستاده بود و آقا آرمان درحال بالا زدن آستین هایش برای کوبیدن گوشت کوبیده. نیکی گفت: شهرزاد کجاست؟ خاله مهربانو: - با بابات رفت نماز بخونه. نیکی: - ما هم میریم پس، بریم سودا. دستم را کشید و بیرون رفتیم سجاده و چادرم را آورده بودم گفتم: من جانماز و سجاده‌ام تو چمدونه. نیکی: - سخت نیست از داخلش دربیاری؟ من: - نه اتفاقا روی لباس ها گذاشتم. داخل اتاق شدیم نیکی به طرف کشوی میز بغل تختش رفت، چمدون را خواباندم زیپش را باز کردم سجاده‌ی ترمه زرشکی-سبزدرباری رنگم که مال مامان بود را به همراه چادر نمازش که رنگ زمینه‌اش صورتی ملیح بود و پوشیده از گل‌های صورتی پررنگ و سرخابی با جزئیات زرد در مرکز گل‌ها و برگ‌های سبز-سبزآبی در کنارشان؛ درآوردم و در چمدان را بستم ایستادم و همراه نیکی بیرون رفتیم و وارد هال شدیم.
  14.  خوشگله تو پارت هایی که میزاری اون دوتا جمله‌ی آخرت رو ننویس و ایموجی هم نزار😁🤍

    و اینکه مشکلی نداره رمان مسابقه ایتون نظارت بشه

    1. پری بانو

      پری بانو

      خیلی ممنون گلم

  15. عزیزدلم شما به گروه نظارت اضافه شدید🌸 بعد ارسال هر پارت از رمان برای من لینکش رو داخل گروه ارسال کنید، متشکر ☺️🤍
  16. #پارت۱۲ از دور دیدم که جمعیتی در کوچه و جلوی در خانه‌ی‌شان ایستاده است. خاله مهربانوی چشم زمردی‌ام یک روسری آبی آسمانی و یک چادر زیبا که ترکیبی از رنگ های آبی نفتی و مشکی سرش بود. با سینی که درونش یک ظرف کوچک اسپند و اسپند دودکن ذغالی که درحال دود کردن بود در دستش جلوی جمعیت ایستاده بود. کنارش هم حاجی ایستاده بود با کت شلوار خاکستری و تسبیح که جزعه لا ينفصل ترین(جدا نشدنی ترین) وسیله‌اش بود. با لبخند و صورت هایی منتظر نگاه می‌کردند. ماشین را جلوی در خانه‌شان نگه داشت، کوله ام را روی دوشم قرار دادم و با صندوقچه‌ی درون دستانم پشت سر شهرزاد پیاده شدم. تا چرخیدن خاله را رو به رویم دیدم که با چشمان پر شده درون صورتم خیره شده بود لبخندی تلخ زدم گفتم: سلام. خاله مهربانو سینی اسپند را به دست شهرزاد داد گونه‌ام را بوسید و مرا درون آغوشش کشید و فشرد. حاجی گفت: چشم و دلت روشن مهربانو خانم! خاله عقب کشید چادرش را درست کرد و با لبخندی گفت: چشم و دل شما هم روشن حاج آقا! و عشق میان خاله و حاجی، برایم شیرین تر از چیزهای دیگر بود. دوستشان داشتم، همانند خانواده‌ی خودم. وجودشان برایم یک دست آویز برای نجاتم از آن زندگیِ کثافت زده بود. حاجی رو به من کرد و گفت: خوش اومدی دخترکم، خوش اومدی. تشکر کردم همسایه ها یکی یکی جلو آمدند خوش آمد گفتند حالم را پرسیدند و ابراز ناراحتی کردند، البته اگر پرس و جو های زیر پوستی‌شان را فاکتور بگیریم همه چیز خوب بود. در آخر حاجی همه شان را رد کرد و به داخل هدایتمان کرد. حیاط کوچک، انگار قلب تپنده‌ی خانه بود؛ جایی که زمان در آن کندتر می‌گذشت. آبیِ زلال حوض، با آن کاشی‌های لاجوردی، مثل آینه‌ای روشن، آسمان را در خودش نگه می‌داشت و صدای آرام قل‌قل آب، سکوت عصرهای طولانی را نوازش می‌کرد. گلدان‌های شمعدانی، ردّی رنگی و زنده دور تا دور حوض کشیده بودند؛ هرکدام مثل شعله‌ای کوچک، سرخ یا صورتی، که گرمای زندگی را در حیاط پخش می‌کردند. دیوارهای آجری خانه، با آن آجرهای زرد و صیقل‌خورده، گرمیِ سال‌های بسیار را در خود داشتند. پله‌ی سنگی که به ایوان بالا می‌رسید، زیر سایه‌ی پیچک سبزی که دور نرده‌ها بالا رفته بود، حال و هوای خانه‌های قدیمی را با مهربانی یادآوری می‌کرد. ایوانِ طبقه‌ی بالا، با گلدان‌هایی که روی نرده چیده شده بودند و کوزه‌ی فیروزه‌ای بلندی که میانشان قامت کشیده بود، مثل صحنه‌ای از یک نقاشیِ فراموش‌نشدنی به نظر می‌رسید. پنجره‌های چوبی با شیشه‌های قدیمی‌شان، روشنایی روز را نرم و آرام وارد اتاق‌ها می‌کردند. پشت هر پرده‌ی سفید، گویی یک داستان پنهان بود؛ خاطره‌ای از لبخندهای قدیمی، از صدای گفتگوهایی که سال‌ها پیش زیر همین سقف جاری شده بود. خانه بوی گلاب می‌داد، بوی خاک نم‌خورده‌ی عصرگاهی، بوی خانه‌ای که هنوز زنده بود، هنوز نفس می‌کشید و وقتی نسیمی از میان برگ‌های بالای حیاط می‌گذشت، انگار تمام این زیبایی‌ها در یک لحظه جان می‌گرفتند؛ شمعدانی‌ها تکان می‌خوردند، سطح آب می‌لرزید و خانه، همان خانه‌ی ساده و صمیمی تبدیل می‌شد به پناهگاهی که می‌توانستی تمام دلت را در آن جا بگذاری. یک قسمتی از ایوان دالان داشت که به پله ها وصل می‌شد و آن یک قسمت کوچک در حد دو متر خالی از ندره بود. درِ پنج‌دریِ هال که مشرف می‌شد به حیاط وقتی باز می‌شد، خنکیِ هوای داخل خانه و عطر گلاب و دارچین و چوب کهنه با هم بیرون می‌زدند. پنج‌دری، با آن قاب‌های چوبی تراش‌خورده و شیشه‌های رنگی‌اش، انگار چشم‌های خانه بودند؛ پنجره‌هایی که در طلوع، حیاط را با رنگ‌های آبی، قرمز و سبز کهربایی می‌پوشاندند. نور وقتی از شیشه‌های رنگی می‌گذشت، روی قالی‌های دستباف اتاق، لکه‌های رنگی می‌نشاند که ساعت‌ها تماشا داشت. گوشه‌ی ایوان، یک نیمکت چوبی بود که چوبش گرمِ آفتاب شده بود. اگر رویش می‌نشستی، انگار خانه داستان‌هایی را که کسی نپرسیده بود، آهسته برایت بازگو می‌کرد. پایین ایوان کنار حوض هم یک تخت وجود داشت برای استراحت های عصرگاهی. اتاق پنج‌دری بزرگ، قلب تپنده‌ی تلفیقی خانه بود. سقف بلند با تیرهای چوبیِ تیره، با سیستم نورپردازیِ خطیِ مخفی که در شیارهای بین تیرها کار گذاشته شده بود، در شب جلوه‌ای شگفت‌انگیز پیدا می‌کرد. تلفیقی از سنتی و مدرنیته بود. هم می‌خواستند بافت قدیمی را حفظ کنند هم بافت مدرن را!
  17. خانوم سین

    متن مذهبی

    ‏هر کس ز هر کجا که خورد نان، نوش جان ‏ما نان به نرخ پنجره فولاد میخوریم!
  18. خانوم سین

    متن مذهبی

    الوند‌ رود، همچون خون پاک شهیدان، بی‌وقفه جاری است الوند رود روایتگر ایستادگی و غیرت مردمانی است که برای این خاک جان دادند و رفتند تا ما بمانیم…
  19. تا حالا از زبون یه غده‌ی افسرده نخونده بودم… حتی یه درصد هم فکر نمی‌کردم اینجوری باشه که افسردگی بخواد شروع کنه و حرف بزنه و همون اول از پایه ثابت های زندگی یک دختر «یک مَرد» بیاد و انگار یه جرقه زده بشه

    1. سـانـاز

      سـانـاز

      قراره سوپرایز شی؛ چون هویت راوی یه رازه

    2. خانوم سین

      خانوم سین

      ساچ وااااوووو🤩

  20. #پارت۱۱ شهرزاد زمزمه کرد: - خدارحمت‌شون کنه. حیف شد که من نتونستم باهاشون زودتر آشنا بشم. نیکی: - نگران نباش، حالا که سودا اومده پیش‌مون قراره زیاد از خاله سارا برات بگه. به سمت چمدان رفتم زیپش را باز کردم و قاب عکس و آلبوم را درونش گذاشتم و دوباره بستم که صدای آقا آرمان از بیرون آمد: - خانم ها؟ کارتون تموم نشد؟ نیکی صدا بلند کرد: - چرا داداش تموم شد، میای کمک؟ من: - خودمون می‌بریم چیزی نیست که! نیکی: - بزار بیاد ببره، مرده دیگه. چند ثانیه بعد آمد و چمدان و کوله را در دست گرفت زیرلب از او تشکر کردم صندوقچه را خودم در دست گرفتمم و پشت سرش روانه شدیم. آخرین نفر بودم که میخواستم از خانه بیرون بزنم، قبل رفتن نگاهم را دور خانه چرخاندم. دارم می‌روم… نه فقط از این خانه، از تمام سال‌هایی که خیال می‌کردم قرار است همیشه بمانند. این دیوارها شاهد قد کشیدن من‌اند؛ شاهد خنده‌های ساده‌ای که آن‌قدر بی‌خبر بود، که نمی‌دانست روزی باید برای خودش عزاداری کند. بوی مامان هنوز لای نفس‌های خانه مانده؛ در چینِ پرده‌ها، در ترکِ فنجان‌ها، در سکوتی که بعد از رفتنش، مثل کفن روی همه‌چیز کشیده شد. مامان… تو رفتی و خانه، بی‌سرپرستِ عشق شد. و بابا… اسمش هنوز پدر است، اما سایه‌ای‌ست که بلد بود باشد و اما نامرد باشد. نامردی که همیشه فریاد نمی‌زند؛ گاهی آرام، بی‌صدا، زندگی را جا می‌گذارد و می‌رود. خودم می‌خواهم کلید زندگی‌ام را بچرخانم، و انگار قفل، روی قلبم بسته می‌شود. هر اتاق، یک وداع ناتمام است؛ هر گوشه، یک گریه‌ی فروخورده. من از خانه نمی‌روم، من از زنی که می‌توانستم باشم، از آینده‌ای که قرار نبود این‌قدر خالی باشد، دل می‌کنم. این خانه، قبرستانِ رویاهای من است. جایی که زندگی‌ام، بی‌آنکه دفن شود، مُرد. اگر روزی کسی پرسید چرا این‌قدر شکسته‌ای، نمی‌گویم از آدم‌ها… می‌گویم از خانه‌ای که دوستش داشتم و مرا به سوگ نشاند. دارم از خانه‌ای می‌روم که هنوز صدا دارد… صداهای مانده از گذشته؛ صدای قاشقِ مامان در استکان چای صبح‌های زمستان، صدای خنده‌ی کودکی‌ام که با بوی نان تازه قاطی می‌شد، و صدای در که همیشه کمی سفت بسته می‌شد، انگار خودش هم دل نداشت کسی برود. حالا اما من دارم می‌روم، و این خانه، نگاه می‌کند و چیزی نمی‌گوید. دیوارهایش پیر شده‌اند، مثل من. ردِ دست مادرم هنوز روی چارچوب درِ آشپزخانه مانده و ردِ خشمِ بابا، همان مردی که در خاطراتم حضور دارد روی دلِ من. عجب تناقضی‌ست! خانه‌ای که پر از عشق بود، پر از درد هم شد. هر چیزِ شیرینی درونش، ته‌مزه‌ای از اشک دارد؛ از آن شب‌هایی که پشت در اتاق مامان گریه می‌کردم و صدای بحثِ پدر و مادر می‌آمد، تا صبح‌هایی که با لبخندِ دروغین، صبحانه درست می‌کردیم، چون هنوز امید داشتیم… امید به فردایی که هیچ‌وقت نرسید. می‌گویند خانه را باید با دل نگه داشت، نه با دیوار، ولی من، دیگر دلی ندارم برای نگه‌داشتن چیزی. هرآن‌چه داشتم، در همین خانه جا گذاشتم، در قابِ عکسِ خانوادگی‌مان کنار گلدان خشکیده، در دفتر نقاشی بچگی‌هایم که گوشه‌اش نامِ “دخترِ خوبِ مامان” نوشته بود، در همه‌ی سکوت‌هایی که نخواستم بشکنم، و حالا مثل تابوتی سنگین روی روحم افتاده‌اند. ناخواسته به طرف پنجره‌ی هال می‌روم و باز میکنم. هوای خوبِ اواخر فروردین در ظهر می‌دَمَد. نور، مثل یک خداحافظیِ بی‌تأکید روی دیوار می‌لغزد. به آسمان نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم: «شاید آدم‌ها خانه نمی‌سازند، خانه‌ها آدم‌ها را می‌سازند و وقتی می‌روی، بخشی از تو در آجرها می‌ماند.» عقب گرد میکنم و بیرون می‌روم، در مقابل چشمان تماشاچی‌شان از سرباز کلید را می‌خواهم. کلید را درون دستم قرار می‌دهد و در لحظه‌ی بسته شدنِ در، انگار همه‌ی سال‌هایم زیر دستم خرد می‌شوند. نه کسی منتظرِ بازگشتِ من است، نه جایی برای برگشت می‌ماند. می‌روم، اما این خانه، در من می‌ماند مثل زخمی که مرهم نمی‌خواهد، چون می‌ترسد با خوب شدنش، فراموش کند که روزی زنده بود. در را می‌بندم و همزمان که در را قفل می‌کنم زیر لب می‌گویم: - خداحافظِ خانه‌ی من… خداحافظ زندگی‌ای که دوستش داشتم و حالا با دستانِ خودم، دفنش می‌کنم!
  21. #پارت۱۰ تماس‌شان را قطع کرد و گفت: بریم. چهار نفری پیاده شدیم و به طرف خانه رفتیم، دیدم که دو سرباز در یک پژوی نوک مدادی با پلاک اداری نشسته بودند یکیشان با دیدن ما درحالی که با تلفن حرف می‌زد از ماشین پیاده شد. - چشم جناب سرگرد. اومدند، خدانگهدار. و تلفن را قطع کرد حتما همان سربازیست که گفت به آن زنگ می‌زند و فامیلی‌اش کِشتِلی است بود؛ به سمتش رفتیم و سلام کردیم گفت: سلام بفرمایید. جلو رفتیم و نیکی گفت: کلید داری سودا؟ تا اومدم بگویم «نه ندارم» سرباز دست در جیبش کرد. - کلید دست ماست. دسته کلید من را که یک جاسویچی که به لاتین از آن آویزان بود را از داخل جیبش بیرون درآورد داخل قفل کرد و در را باز کرد خود را عقب کشید و اشاره زد داخل بریم. اول من، بعد نیکی و بعد شهرزاد و آقا آرمان داخل شدند بعد هم سرباز آمد پله را بالا رفتیم. خانه مان یک طبقه بود اما ساختمان پله خور بود. به در رسیدیم در را برایمان باز کرد خواستم داخل شوم که ناخودآگاه سرم را به سمت در پشت بام چرخاندم گفتم: چیکارش کردید؟ سرباز سرش را به سمت در پشت بام گرداند گفت: جوشش دادیم تا نشه دیگه بازش کرد. راه فرار رو بستیم. سر تکان دادم و به محض باز شدن در داخل شدیم اما آقا آرمان و سرباز داخل نشدند و دم در ایستادند. خانه‌ی صد و چهل متری و دوخوابه‌مان حتی شبیه چند روز پیش هم نبود. وضع خانه‌مان آنقدر تعریفی ندارد بس که به مرور ساده شده است. تنها چیزهایی که در هال برایمان مانده بود مبلمان و صندلی های قهوه‌ای تیره‌مان در هال بود و وسطش یک میز مربعی بود با یک قالیچه‌ی سرمه‌ای-لاکی رنگ. اتاق ها فقط به اتاق من دست نزده بود اما اتاق خودش را فقط یک تخت یک نفره‌ی قیژقیژ کن و یک کمد کوچک گذاشته بود بماند. آشپزخانه هم اگر بارها من نمی‌جنگیدم با او همه را خرج خوشگذرانی هایش و بی‌شرف بازی‌هایش می‌کرد. به طرف اتاقم رفتیم. یک اتاق حدودا سی متری که متشکل شده از تخت، کمد و میزتوالت که سه تا کشو داشت به همراه صندلی‌اش، یک میز کوچک کنار تختم که اینها به رنگ فیلی بود. به طرف کمد رفتم و یک کوله‌ی مشکی رنگ که خیلی وقت بود گوشه‌ی کمد افتاده بود را بیرون آوردم بعد هم چمدان سرمه‌ای رنگم را از زیر تخت بیرون آوردم. با کمک نیکی و شهرزاد چند دست از لباس هایم را از کمد و کشوها بیرون آوردیم تا کردیم و داخل چمدان گذاشتیم، چند قلم لوازم آرایش و اکسسوری و چند وسیله‌ی موردنیاز خودم و یک خانم را داخل کوله گذاشتیم. کیف بندی‌ام را از توی کمد برداشتم و گوشی همراهم، شارژرم هندزفری سیمی‌ام و فلش و رابطش را برداشتم و داخل کیف گذاشتم کیف را یک طرفی انداختم. با یادآوری چیزی صندلی برداشتم و به طرف کمد رفتم روی صندلی ایستادم که شهرزاد گفت: چرا رفتی اون بالا؟ صندوق مستطیلی چوبی سنگین را؛ و آلبوم قهوه‌ای سوخته به همراه چند قاب عکس که خودم و مامان بودیم را برداشتم با احتیاط پایین آمدم. هردو نزدیکم آمدند و کنارم ایستادند گفتم: از این زندگی و مامان برام فقط همینا مونده. دست شهرزاد روی شانه‌ام نشست و برای همدردی با من، شانه‌ام را فشرد. نیکی عکس تکی مامان که در قاب می‌خندید را در دست گرفت و گفت: همیشه دلم می‌خواست یکی باشم مثل خاله سارا. قلب رئوف و دل بزرگش زبون زد همه بود. مهربونیش و عشق به این دنیا و نگاهش به زیبایی های این دنیا بی حد و اندازه بود. آهی کشیدم. - مامانم خانم بود، با شرف بود، با وجدان بود، رفتنش زود بود برام.
  22. عزیزم رمانتون رو داخل این تاپیک 

     

    ادامه بدید، نیاز نیست تاپیک جدید بزنید به اسم رمانتون و پست و پارت گذاری انجام بدید

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 7
    2. darya_akbary

      darya_akbary

      نه جای دیگه دارم اون پارت رو ممنونم لطف میکنید اگه غیر از اون پیام دیگه ای اضافه بود مثلا پیام تشکرم یه هر چیز دیگه ای پاک کنن هم ممنون میشم بنده هنوز قلق کار اینجا دستم نیومده 

    3. خانوم سین

      خانوم سین

      باشه عزیزم 🤍

      هر سوالی بود داخل این تاپیک 

      https://forum.98ia.net/forum/7-پرسش-و-پاسخ/

      بپرسید بهتون کمک می‌کنند 

    4. darya_akbary

      darya_akbary

      خیلی ممنون محبت کردید

  23. #پارت۹ بعد از چیزی حدود یک ساعت بخاطر ترافیک و شلوغی خیابان ها، به محله‌مان رسیدیم خانه‌مان را از دور می‌دیدم خود را جلو کشیدم و از بین دو صندلی واضح تر خانه را نگاه کردم دستم را گذاشتم به پشتی صندلی و گفتم: ببخشید… میشه رسیدیم جلو خونه مون نگه دارید؟ همزمان که سر نیکی و شهرزاد به سمتم چرخید حاج آرمان هم از آینه نگاهم کرد گفت: خونه تون؟ اما نمیشه سرباز ایستاده. لب روی هم فشردم بعد گفتم: آخه چیزه… اینجوری که خاله مهربانو بهم گفت… قراره یه مدت مهمون‌تون باشم بعد بلاخره نیاز دارم چندتا وسیله از خونه‌مون بردارم. نگاهش از از داخل آینه، از روی من برداشت و به نیکی نگاه کرد نیکی سرتکان داد گفت: زنگ بزن آقا عماد بپرس ببین امکانش هست بریم داخل یا نه. او سرتکان داد و تلفن آخرین مدلش را که من چند وقت است دنبال خریدنش هستم و هربار که برای خریدنش اقدام میکردم قیمتش دوبرابرتر می‌شد را درآورد قفلش را با اثرانگشت باز کرد داخل دفترچه تلفن گوشی‌اش رفت و اسم «عماد محتشم» را سرچ کرد و بعد از پیدا کردنش زنگ زد. بچه مایه‌دار بی دغدغه امسال این آقازاده را می‌گفتند، من برای خرید همین گوشی هر دفعه که از مغازه گوشی فروشی بیرون می‌آمدم باید باز پول جمع می‌کردم اما نشد و هیچوقت نتوانستم آن را بخرم. چرا؟ چون فردی که دیگر فقط اسمش پدر است آنها را از حسابم بیرون کشید و خرج مواد هایش و خوش گذرانی هایش کرد. نمیدانم چقدر بوق خورد اما میخواست قطع کند که سرگرد محتشم جواب داد و او گذاشت روی اسپیکر: - جان داداش سلام؟ آقا آرمان: - سلام حاجی خوبی؟ خسته نباشی. سرگرد محتشم: - قربانت تو خوبی؟ خانواده خوبن؟ آقا آرمان: - خداروشکر همه خوبن سلام دارن، تو چی؟ سرگرد محتشم: - سلامت باشن برا ماهم خوبن سلام داره خدمتت، راستی آرمان از خانم مشکات چخبر؟ آقا آرمان: - خانم مشکات هم خوبه، اتفاقا بخاطر ایشون زنگ زدم. مرخص شدن قراره بیان خونه‌ی ما می‌خواستم ببینم امکانش هست وارد خونه بشه چندتا وسیله برداره؟ سرگرد محتشم: - آره آره الان زنگ می‌زنم به کِشتِلی هماهنگ می‌کنم باهاشون خودشم می‌فرستم بیاد تو مراقب باشه. آقا آرمان: - مگه خطری هم هست هنوز؟ سرگرد محتشم: - ما تا ثانیه‌ی آخر باید تمام عواقبش رو بسنجیم و مراقبت کنیم. آقا آرمان: - خیلی هم خوب پس، خسته نباشی مزاحمت نمیشم. سرگرد محتشم: - قربانت مراحمی. آقا آرمان: - سلام برسون می‌بینمت حالا، یا علی! سرگرد محتشم: - انشالله، چشم توهم سلام برسون، خدافظ.
  24. شما به گروه نظارت @sanli اضافه شدید🌸 @sanli عزیزم شما ناظر این رمان هستید❤️
  25. یعنی چیییییی اونی که به مائده زنگ زد شوهرش بوووود؟😐😐😐😐😲😲😲😲 

    بعد واکنش تعجب میدم میگی چرا تعجب می‌کنی😂😂😂 خب الآن پرام ریختههه

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. خانوم سین

      خانوم سین

      اصلا یک درصد فکرشم نمی‌کردم پای یک شوهر درمیون باشه😐🤦🏻‍♀️

      وویییییی

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      😂😂😂ناراحتی بگم حرفشو پس بگیره

    4. خانوم سین

      خانوم سین

      نه نه بزار رازها نمایان بشهههه

×
×
  • اضافه کردن...