رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

خانوم سین

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    392
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط خانوم سین

  1. آخ جوووون جاذبه مرگ ۲😍

    1. Silent

      Silent

      واای انشاءالله که این یکی عالی تر شهه

      دنبال یه اسم خوبم براش

    2. خانوم سین

      خانوم سین

      ایشالله 

      آره فعلا با همین پیش برو 

    3. Silent

      Silent

      بوووس

  2. سلام عزیزم به گروه نظارت @هانی بانو اضافه شدید 🌸
  3. سلام عزیزم به گروه نظارت @رائوزین اضافه شدید🌸
  4. ساناز قشنگم، کجایی؟

    1. sanli

      sanli

      سلام شبتون بخیر باشه والاه درگیر بودم ایشاالله شروع میکنم کارم رو خودمم نتونستم پارت بزارم واسه مسابقه🤕متاسفم 

    2. خانوم سین

      خانوم سین

      سلام عزیزم

      الهی عزیزم🤍 ایشالله 

  5. امروز پشت سر هم ۵ تا امتحان میانترم دارم، ساعت عای ۸-۱۰-۱۲-۲-۴ بزار امتحانام و بدم میام می‌خونم 🥲😭

  6. #پارت57 مریم خانوم خود را کمی جلو کشید، نگاهش دقیقاً همان نگاهی بود که این سال‌ها زیاد دیده بودم و برعکس آن چندماه اول آزارم نمی‌داد و با کسی دعوا نمی‌کردم. نگاهی ترحم آمیز و دلسوز و ناراحت داشت دقیقاً همان چیزی که من اصلا در زندگی‌ام اصلا به آن نیاز نداشتم! گفت: الهی… حتماً که خیلی سخت بوده برات، چندسالش بود فوت کرد؟ خیلی جوون باید می‌بود. چون هنوز هم خودت سنت کمه هم دخترت هنوز کوچیکه. باز هم این حرف ها برایم چیز جدیدی نبود، آنها نمی‌دانستند من در این سال‌ها چه حرف ها که نشنیده‌ام، تازه البته این خویش است! رها زیر گوشم باز زمزمه کرد: - وای که یکی نیست بگه فضولیش به تو نیومده زنیکه! تا آمدم خودم جواب مریم خانوم را بدهم خاله پریچهر با خنده‌ی مصلحتی گفت: چه فرقی داره مگه مریم خانوم؟ مهم اینه خداروشکر سایه‌ی خودش بالا سر دخترشه و ماشاالله هزار ماشاالله از هر انگشت شهرزادجانم کلی هنر می‌باره، حالا امشب چند تا از هنرهاشو امشب می‌بینید. و بعد سرش را به سمت من چرخاند و چشمک نامحسوسی به من زد و من از آن حس شیرینی که حرف هایش به من القا کرد لبخندی زدم خاتون گفت: آره خداروشکر بچم ماشاالله برا امروز خیلی خسته شد از صبح کمک من وایستاد برا امشب. لبخند ملیحی زدم. - نزنید این حرف رو چه خسته‌ای، مهم شما و مهمونی‌تون هستید دیگه چیزی غیر از این مهم نیست! و نمیدانم نگاه سارا مرموز شده بود یا من اینگونه فکر می‌کردم که خنده‌ی زورکی کرد: - ماشاالله خاتون جون انگار خیلی دوستتون داره شهرزاد جون، میزارتتون رو سرشون و حلوا حلوا می‌کنه! تارا که درحال صحبت زیرزیرکی با سهیل بود با شنیدن این حرف ابرو بالا داد خود را جلو کشید و با لبخندی که می‌دانست حرص درآر است گفت: دقیقاً همینه سارا جون خاتون و ما همه مون شهرزاد و خیلی دوست داریم، ماشاالله انقدر که شهرزاد همه چی تموم و خانوم و ماهر هستش حد نداره. چشم دشمن‌هاش کور الهی! و تیکه‌ی آخر حرفش را با آنچنان غیضی به زبان آورد که تعجب کردم، زیادی امشب برایم در نوشابه باز نمی‌شد؟ اما احساس خوبی دریافت نمی‌کردم و دلم می‌خواست هرچه زودتر این بحث تمام شد. به هیچ وجه از اینکه در چشم باشم و حرفم روی زبان‌ها باشد هیچ خوشم نمی‌آمد! نگاهم را به ماهچهره جان دادم برای رهایی یافتن از این مخمصه بلکه بهانه‌ی پهن کردن سفره را بیاورد اما به دلیل اینکه درحال صحبت با خاتون بود، نگاهم را ندید. نگاهم را به طرف تارا دادم که نگاهش را از روی سارا برداشت و مرا نگاه کرد، حالتی نگاهش کردم که از داخلش میشد حرفم را خواند، وقتی متوجه شد با همان لبخند حرص درار روی صورتش شانه بالا انداخت و سر کج کرد لب‌خوانی کردم: تقصیر خودشه می‌خواست فضولی نکنه! رها برایش ابرو بالا داد کمی سر تکان داد یعنی اینکه کافی است و کشش نده. سر تکان داد و بعد پشت چشمی برای سارا که خیره به زمین در فکر فرو رفته، نازک کرد.
  7. نام رمان: دَقات قلبی (ضربان قلب من) نام نویسنده: ستایش خطیبی ژانر: اجتماعی، عاشقانه، درام خلاصه: دختری در دل ترس از پدر و تنهایی زندگی می‌کند؛ جایی که بعد از مادرش تاریکی برایش فقط نبودن نور نیست، بلکه گم‌کردن خودش میان زخم‌ها و بی‌پناهی‌ست. او در مسیر زندگی با اتفاقاتی سخت و تکان‌دهنده روبه‌رو شده‌است و حالا این مسیر، مسیر آخر است. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، دردها عمیق‌تر می‌شوند و بارها تا مرز فروپاشی پیش می‌رود. اما درست در اوج ناامیدی، نوری ناگهانی به زندگی‌اش می‌تابد؛ نوری که آرام‌آرام امید، عشق و دوباره زنده‌شدن را به او یاد می‌دهد. او پس از عبور از رنج‌ها و آزمون‌های بسیار، سرانجام زندگی تاریکش را به گلستانی از آرامش و معنا تبدیل می‌کند. پی‌نوشت: «دَقاتِ قلبی» به معنی «تپش‌ها/ضربان‌های قلب من» می‌باشد. رمان دَقات قلبی منتظر نظرات‌تون هستم^^
  8. #پارت56 چاوش و سارا جلو آمدند که من کمی خودم را عقب کشیدم و پشت رها قرار گرفتم رها گویی انگار میخواست از من محافظت کند با دست چپش دست چپم را گرفت چاوش جلو رفت و دست هایش را روی جفت بازوی سهیل گذاشت گفت: میبینم که آقا سهیل بزرگ شده و درحال تشکیل زندگی دادنه! سهیل با خنده گفت: از بزرگترامون یاد میگیریم. نگاهم از روی آن دو به زمین و گل های قالی کشیده شد، سنگینی نگاهی باعث شد سر بالا کشم و نگاه، نگاهِ سهیل بود یک لبخند شل زدم و برای اینکه مطمئن شود که ناراحت نیستم پلک فشردم نگاهش را گرفت سارا جلو رفت دست راستش را روی بازوی تارا گذاشت گونه‌ی چپش را بوسید. - مبارکت باشه تارا جان ایشالله سال های سال سایه تون بالا سر همدیگه باشه. نگاه تارا دوستانه نبود لبخندش انگار زوری بود. - ممنونم. سارا خطاب به شیدا که او را نگاه میکرد گفت: کوچولو بغل من نمیای؟ شیدا ابرو بالا انداخت و «نوچ» کرد. - بغل خاله تارا بهتره. تارا گونه‌اش را بوسید. - خاله تارا فدای تو بشه آخه. چاوش خندان نگاهش کرد گفت: بغل من چی؟ پیشنهادی وسوسه انگیز به شمار میرفت برایش، نگاهش را بین تارا و چاوش چرخاند و در نهایت گفت: خب الان خاله تارا عروسه بعدش میام بغل شما. خندیدیم گفتم: مامان جان برو با اهورا و هورا بازی کن خاله تارا خسته میشه. «چشم»ی گفت و از بغل تارا پایین پرید خاتون که دید ما ایستادیم گفت: بشینید دیگه شماها هم. نمیدانم چگونه اما نشستن‌مان اینگونه شد که من و رها روی مبل دو نفره‌ای که چاوش و سارا نشسته بودند نشستیم و سمت راست من روی زمین چاوش و شهریار نشستند. سارا هم پیش مادرش نشست اما نگاهش یکی در میان سمت چاوش بود. رها گفت: میوه میخوری بیارم؟ نگاهم را روی میز رنگارنگ گرداندم و گفتم: از اون نارنجکی‌ها بیار دوتا ته دلم و بگیره بعد بریم وسایل شام رو حاضر کنیم. رها خنده کنان گفت: خوبه دیگه توهم لفظ ماها رو یاد گرفتی. من: - استاد ما شمایی خانم. رفت و با یک پیش دستی که درونش چهارتا نان خامه ای به قول مشهدی ها نارنجکی آمد. وقتی نشست بشقاب را به دستم داد گفت: راستی کیک و گذاشتی یخچال؟ سر تکان دادم گفتم: آره، وای نمیدونی چه کیکی شد رها اصلا دلم نمیومد بخوام بیارمش دلم میخواست فقط باشه نگاهش کنم. رها: - دیگه از هنرهای خودته دیگه خانوم، هم آشپزباشی هستی، هم قنادباشی هستی، هم داری هتل‌داری می‌خونی. داری کولاک می‌کنی ها! دوتایی همزمان خندیدیم، راست می‌گفت، من از همان اول حتی همان سال‌های پیش هم ترم های تابستان برنمیداشتم یا کلاس های متفاوت میرفتم یا سر کار یا هم وقتم را با شیدا می‌گذراندم. وقتی هم به مشهد آمدم رها و خانواده‌اش به آن اضافه شدند. دست به روسری‌ام کشیدم و سر و نگاهم را چرخاندم که نگاهم با سارا برخورد کرد نگاهش دوستانه نبود اما وقتی نگاهم را دید لبخندی زورکی زد و سرش را به سمت دیگر چرخاند. بی اهمیت نگاه برداشتم و تکه‌ای از شیرینی را خوردم و به محض اینکه از گلویم پایین رفت مریم خانوم همان سوالی که نباید می‌پرسید را پرسید: - همسر شهرزاد جون نمیان ما زیارت‌شون کنیم؟ چادرش راحالت رو گرفتن در دستش گرفته بود اما دستش زیر چانه‌اش بود. و وقتی چاوش جوابش را داد که: - همسر شهرزاد خانوم فوت شدند! چشمان او و سارا درشت شده بود و انگار توقع نداشتند. چیزی را پرسیده بود که نباید! نکه نباید بپرسد، بلاخره برای هر آدمی پیش می‌آید این کنجکاوی ها اما امشب وقتش نبود! نگاه‌ها به سمتم کشیده شد رها زیر لب زمزمه کرد: لعنتی، فضولی مگه آخه تو؟ پای راستم را روی پای چپم نهادم گفتم: حاج خانم من قبل از تولد شیدا همسرم رو از دست دادم! این بار نگاه گُنگ او هم رویم نشست، این جمله‌ام با آن حرف‌هایی که زده بودم هم‌خوانی نداشت و متفاوت بود و می‌دانستم یک جایی از من میپرسد، اما مهم نبود چونکه تا یک حدی حقیقت بود.
  9. سلام وقت بخیر، درخواست نقد رمانم رو دارم
  10. سلام وقت بخیر درخواست طراحی جلد رمانم رو دارم🤍🌸
  11. سایه جونی درخواست طراحی جلد بدم خودت برام می‌زنی؟🥲🥺

    1. سایان

      سایان

      قشنگم گرافیست‌هامون هستن که کارشون عالیه. خیلی دوست دارم جلد رمان تو و بقیه بچه هارو خودم بزنم ولی شرایطم اونقدر مساعد نیست🥲

    2. خانوم سین

      خانوم سین

      عیب نداره عزیزدلم حال تو مهم تره🫂💙

    3. سایان

      سایان

      ممنونم از درکت قشنگم🤍

  12. #پارت۲۰ نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - سارا برام فقط یک دوست نبود. سارا بخشی از زندگی من بود که باهاش بی‌هیچ توضیحی می‌تونستم خودم باشم. کسی که نیمه‌ی جمله‌هام رو می‌فهمید، خنده‌هام رو کامل می‌کرد و حتی سکوت‌هام رو هم ترجمه می‌کرد. هنوز هم گاهی توی کوچه میرم یا توی خیابون که راه می‌رم، ناگهان یه خاطره‌ای مثل نسیم آروم از کنارم می‌گذره؛ خنده‌های بی‌دلیل‌مون، قدم‌زدن‌های طولانی‌مون، حرف‌هایی که یه وقت ها تا نیمه‌های شب ادامه پیدا می‌کرد. ما با ساده‌ترین چیزها هم بهانه‌ای برای شاد بودن پیدا می‌کردیم. اون روزها فکر می‌کردم این لحظه‌ها همیشه خواهند بود. هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم روزی برسه که همه‌ی اون‌ها فقط توی حافظه‌ام زندگی کنند. گَه‌گاهی هنوز که هنوزه ناخودآگاه می‌خوام چیزی رو براش تعریف کنم مثل یک خبر، خاطره، یا حتی یک دلخوری و شادیِ کوچیک اما یکهو مثل تلنگر یادم میاد که سارا؟ سارا دیگه نیست، سارا من و دخترش رو تنها گذاشته! یادم میاد که فاصله‌ی بین من و سارا دیگه با یک تماس یا دیدار پر نمیشه. اونوقته که یک غم بزرگ و عمیق، یک سکوتی عجیب توی دلم میشینه؛ سکوتی که فقط اسم سارا رو در خودش تکرار می‌کنه. با حس شوریِ دهانم به خودم آمدم دست زیر چشمانم کشیدم و صحبت های خاله مهربانو عجیب واقعیتِ نبودنش را یادآوری می‌کرد. من و خاله هردویمان دردمان شبیه هم بود، حرف هایمان هم همین. خاله دستش را به طرفم آورد دستم را درون دستش گرفت گفت: - اما با تمام این دلتنگی‌ها، حضورظ از زندگیم پاک نشده. سارا توی خاطراتی هستش که با لبخند به یادشون میارم. همیشه برام زنده‌است؛ یکسری عادت‌ها ازش یاد گرفتم، یکسری جمله‌ها بهم گفته که هنوز با همون لحنی که سارا می‌گفت تو ذهنم تداعی میشه. مرگ فقط تونصت حضور سارا رو از پیش من و از این جهان بگیره، اما نتونست جای سارا رو را از قلب من برداره. بعضی آدم‌ها حتی بعد از رفتن هم توی زندگی ما ادامه پیدا می‌کنند؛ درست مثل سارا برای من. و من هنوز، بعد از این همه سال، وقتی اسمش رو توی دلم صدا می‌زنم، حس می‌کنم جایی از دوردست‌ها، دوستی قدیمی‌مون، خواهرانه‌هامون با همون سخاوت و بخشندگی و مهربونیِ همیشگی لبخند می‌زنه. لبخندی خوشحال زد، هم چشمانش خندید هم لبانش: - دسته گلش و هم گذاشت برای من یادگاری که غم نبودش برام کمتر نمود پیدا کنه. که بشه دختر خودم، بشه خواهر نیکی و پسرها! لبخندی زدم گفتم: نمی‌دونم اگر شما نبودید باید چیکار میکردم. خاله به سمت چای‌اش دست دراز کرد و گفت: بخورید دخترا یخ کرد که! چای برداشتیم و با قند، خاله یک جرعه از چای‌اش نوشید گفت: نمی‌خوای به داییت اینا زنگ بزنی؟ دستم را دور لیوان حلقه کردم، داغ بود و گرمایش از کف دستم به رگ هایم نفوذ می‌کرد، ابرو درهم کشیدم. - نه خاله، اینهمه سال زنگ نزدن به خبر بگیرن، بگن حالتون چطوره؟ مگه میشه آدم ها از خواهر و برادرشون خبر نگیرن خاله؟ خاله مهربانو: - من میگم زنگ بزن بهشون، اونا بی‌معرفتی کردن تو نکن، خب؟ بهانه آوردم: - شماره‌شون رو ندارم خاله. و با طرز نگاهش فهمیدم که خر خودم هستم!
  13. #پارت۱۹ شهرزاد خود را جلو کشاند دست دورم حلقه کرد سرم را به سمت شانه‌اش هدایت کرد گفت: طفلکِ من! نیکی آرام خندید و من هم لبخندی زدم گفتم: اما خب فعلا انگاری توی آرامشم. نیکی چشمانش را بین ما رد و بدل کرد. - اما پلیس بازم دنبال باباته سودا. به دو طرف سر تکان دادم گفتم: برام هیچ اهمیت نداره که چه اتفاقی قراره براش بیوفته. همون‌جوری که براش مهم نبود و بخاطر وسایلای مصرفش منو زیر دست و پاش له کرد‌. صدای دو تقه‌ای که به در زده شد باعث شد سر به سمت در بچرخانیم، نیکی بلند گفت: بله؟ صدای خاله مهربانو از پشت در آمد و در همزمان باز شد: - منم. نیکی تند نشست و همزمان به احترامش ایستادیم که خاله سینی چای به دست داخل شد گفت: چرا بلند شدید؟ بشینید خسته اید. تموم شد کارتون؟ نیکی جلو رفت سینی چای و مخلفاتش را از دست خاله گرفت گفت: بلی مامان خانم تموم شد خداروشکر. خاله لبخندی زد گفت: خیلی هم عالی. من: - ازتون خیلی ممنونم که منو به خونه تون راه دادید، اگر شما نبودید نمی‌دونستم باید چیکار کنم. خاله: - نزن این حرف رو، با نیکی برای من چه فرقی داری مگه؟ بلکم عزیزتر. و بعد با زدن چشمکی به من، نیکی را نگاه کرد که نیکی با خنده گفت: بله، نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار. چهار نفری خندیدیم و شهرزاد گفت: بیاید بشینی مامان جون. خاله به سمت ما و تخت آمد اما با دیدن عکس مامان و من، و خودش و نیکی روی میز به سمت قاب عکس رفت قاب را از روی میز برداشت و خیره شد به عکس‌ دستش را به سمت صورت مامان برد و از روی عکس نوازشش کرد. آهی از اعماق وجودش کشید عکس را به سینه‌اش چسباند گفت: چقدر دلم براش تنگ شده. بعد به طرف ما چرخید و با همان قاب عکس به سمت‌مان آمد لبه ی تخت نشست و ما پایین پایش نشستیم، نیکی گفت: یکم از خاله میگی مامان؟ خاله عکس را روی پایش گذاشت و باز در سکوت خیره شد، حال خاله را به خوبی می‌توانستم درک کنم چون که هردو یک درد را داشتیم، من زندگی‌ام را از دست داده بودم و او خواهر، دوست قدیمی و محرم اسرارش را! بعد از چند دقیقه سکوت گفت: پنج سال و نیم گذشته؛ شاید هم نزدیک شش سال. از یک جایی به بعد دیگه زمان برام عدد دقیقی نداره. دقیقا از همون روزی که توی بیمارستان از زبون دکتر خبر رفتنش رو شنیدم، انگار عقربه‌های زندگی کندتر و سنگین‌تر حرکت می‌کنه. دکتر گفت سکته‌ی قلبی بود؛ یک لحظه‌ی کوتاه، یک درد ناگهانی، و بعد سکوت. نگاهش را به ما داد: - اما برای من اون لحظه هنوز که هنوزه تموم نشده و هیچوقت نمیشه. هنوز داخل جایی از تاریخ عمرم وایستادم که از دستش دادم. همون‌جایی که باور نمی‌کردم قلبی که این‌همه برای زندگی، برای مهربونی، می‌تپید و هیچ دشمنی رو هیچوقت نذاشت بهش راه بده بتونه انقدر ناگهانی از حرکت بایسته.
  14. #پارت۱۸ شهرزاد با چشم‌های گرد شده سر از روی دستش برداشت و گفت: خب؟ بعدش چیشد؟ خانواده های مامان بابات چیزی نفهمیدن؟ - مامان و بابا دختردایی پسرعمه بودن و اصالتا مال مشهد. یه عمه داشتم و یه دایی که اونا هم باهم ازدواج کرده بودند. نه یا ده سالم بود، یه روز همگی باهم اومده بودن اینجا پیش‌مون عمم اون موقع باردار بود با ماشین اومدن بودن خانواده مامان و خانواده بابا با یه ماشین اومدن عمم و داییم هم با یه ماشین دیگه. موقعی که می‌خواستند برگردن داییم به هوا عمه زودتر رفتند. موقعی که خانواده مامان و بابا داشتن برمیگشتن مشهد، تو جاده یهو ترمز می‌برن و از قضا از رو به روشون یه ماشین دیگه هم میاد یه ماشین پر از پسر که زهرماری خورده بودن. ماشین ها به همدیگه برخورد می‌کنه و همه‌ی اعضای داخل هردو ماشین درجا فوت می‌کنند چون خیلی شدید بود. قیافه‌اش وا رفت. - عمه و داییت چی؟ - عمه تو هفت ماهگی زایمان کرد و افسردگی پس از زایمان گرفت دایی پیش مشاور و روانشناس های متعدد بردش تا یکم حالش بهتر شد. تصمیم به خارج رفتن گرفتن و بعد از سالگرد رفتند، و تا جایی که یادمه از چهارده یا پونزده سالگی به بعدم دیگه نیومدند ایران و ندیدم شون. شهرزاد: - یعنی از اینکه مامانت فوت کرده خبر ندارن؟ به عنوان «نه» سر تکان دادم که ماتش برد لبخند تلخی زدم گفت: بقیه‌ش چیشد؟ - بقیه‌ش هم پلیس بلاخره تونست بابا رو بگیره. مامان به خیلی شخصا رو انداخت خیلی این در اون در زد با کلی عجزولابه و ضجه و مدرک جور کردن تونست پرونده بابا رو کمتر کنه و با وثیقه بابا رو آزاد کردند. بابا اومد بیرون با چند تا طلبکار رو به رو شد تا اینکه با یه تیم نزول و این چیزا رو به رو شد و معتادش کرده بودن. که مامان وقتی اینو فهمید سکته کرد. اون روز مدرسه بودم اومدم خونه دیدم هیچکس نیست اومدم اینجا هرچی در زدم کسی در رو باز نکرد دوباره داشتم برمی‌گشتم خونه‌مون که یکی صدام کرد برگشتم دیدم داداش آریان بود، اون موقع فکر کنم هنوز خواستگاریت هم نیومده بودند. گفت باید بریم بیمارستان دلم گواه بد میداد رفتیم بیمارستان به پرستار اسم و فامیلی مامان رو داد پرسیدم: مامانم اینجاست؟ فقط در جوابم سر تکون داد یهو پرستار گفت: این خانم منتقل شده به سردخونه همراه هاش هم رفتن اونجا تحویل بگیرن. به محض شنیدنش روح از تنم رفت، اما چون بهم شوک وارد شده بود هیستریکی خندیدم درحدی که اشک از گوشه چشمام روون شده بود صدای خاله و نیکی رو شنیدم وقتی برگشتم با چهره های گریون شون مواجه شدم گفتم: خاله اینا چی میگن؟ اصلا شماها چی میگید؟ مامان من برا چی باید اینجا باشه؟ برا چی الان باید توی سردخونه باشه؟ بعد رو به خاله گفتم: خاله مامان همین امروز صبح برام لقمه آماده کرد بردم مدرسه، مامان حالش خوب بود خاله به خدا. خاله اومد جلو بغلم کرد و انقدر جیغ کشیدم و گریه و زاری کردم از هوش رفتم. وقتی به هوش اومدم مامان و دفن کرده بودن و من حسرت به دل برای دیدنش موندم. بابا هم دیگه اون بابای قبل نبود و نشد تا الان.
  15. #پارت۱۷ زیپ اصلی را باز کردم شهرزاد گفت: خب اینجوری کنیم الان که، سودا لباس دربیاره بده من درستش کنم بعدش بدم نیکی آویزون کنه. قبول کردیم، نیکی اما اول به سمت پنجره رفت یک درش را باز کرد و بعد به طرف در رفت و در را بست، گفت: دربیارید روسری هاتون رو راحت باشید. من شال و شهرزاد روسری‌اش را درآورد و بعد به همان روندی که شهرزاد پیشنهاد داد لباس های آویزان کردنی و شال و روسری‌هایم را این‌گونه انجام دادیم. لباس های تا کردنی و تو خانه‌ای را هم نیکی دو کشو برایم خالی کرد و به من اختصاص داد. وسایل روی میز آرایشی‌اش را به طرف راست قرار داد و وسایل من را هم در سمت چپش. اینها همگی حدود سه ساعت وقت برد. خسته و کوفته نشستیم روی زمین نیکی روی زمین دراز کشید. - آخیش مامان جان، خسته شدم. گفتم: دستتون درد نکنه. نیکی سرش را به طرف ما گرداند گفت: - ولی خیلی خوبه ها، دوست بچگی‌هات یهو بیاد هم اتاقیت بشه. آرام خندیدم گفتم: دست روزگار اینجوری چرخوند دیگه. منم فکر نمی‌کردم یه روزی اینجوری بشه. من و شهرزاد پایین تخت نشسته بودیم و نیکی جلوی پایمان دراز کشیده بود شهرزاد به سمتم چرخید دستش را روی لبه‌ی تخت گذاشت و سرش را روی دستش قرار داد گفت: چی شد که اینجوری شد سودا؟ آهی از گلویم برخاست. - چی شد که… بابا صاحب یه هلدینگ تجاری بود، با یه کسایی در رفت و آمد بود که اسمشون رو بگم باورت نمی‌شه. از یک جایی به بعد با یه آدمی شریک شد که هیچوقت نفهمیدم کی بود اما خیلی ازش تعریف می‌کرد تو خونه‌مون یکسره ازش حرف بود، این که دارم میگم مال زمانی هستش که من حدود دوازده سالم بود یعنی مال دهه سال پیش. من سوگولی بودم تا قبل فوت مامان. اولش همه چی خوب شد اما دیدیم به مرور همه چی داره عوض میشه، بابا داره تغییر خلق و خو پیدا می‌کنه، یکسره تو فکره تا میاد خونه می‌ره تو اتاق بیرون نمیاد. مامان می‌رفت دنبالش اما یهو صداشون بالا می‌رفت. اولین باری که جلوی من دعواشون شد رو هیچوقت یادم نمیره تا یک هفته بی‌اختیاری ادرار داشتم از ترس. اول حالیشون نشده بود که منی هم هستم، بعد که صدای گریه‌ی منو شنیدن متوجه حضور من شدن و اومدن پی من. بابا ناراحت شده بود و مامان سرزنشگر نگاهش میکرد. اما خب اولین بار و آخرین بار نبود، بارها جلو چشمم دعوا کردن و من پناه بردم به اتاقم دستام و گذاشتم روی گوشم تا نشنوم صداشون رو. بابا روز به روز تغییر قیافه و خلق و خو می‌داد یعنی بداخلاق تر می‌شد زیر چشماش گود شده بود اصلا اوضاع مناسبی پیدا نکرده بود. یه روز اومد خونه من خواستم برم زود بغلش کنم اما با حال نامناسبش رو به رو شدیم مامان ازش پرسید: - چی‌شده کامران؟ این چه حالیه داری؟ بابا فقط یه جمله گفت: - پلیس ها دنبالم هستند! مامان کم مونده بود سکته کنه، منم ترسیده بودم، مامان ازش پرسید چرا؟ چیشده؟ چیکار کرده مگه که دنبالشن؟ بابا گفت: شریکش با جعل اسناد هلدینگ و زده به اسم خودش و برای بابا پاپوش دوخته، که انتقال غیرقانونی پول انجام داده و یکسری جعل اسناد مالی و فاکتورهای صوری به اسمش خودش انجام داده و از بابا شکایت کرده.
  16. #پارت۱۶ پشت سرش رفتم، وسط سفره قرار دادم و او قابلمه را کنار سفره گذاشت برگشتیم آشپزخانه نیکی بشقاب و قاشق‌ها را برد و من هم نان‌های سنگک را‌. برگشتیم که برویم شهرزاد و آریان همراه همدیگر داخل شدند سرجایمان ایستادیم آریان با دیدن من و نیکی لبخند زد سلام کردیم گفت: سلام خواهرجان… سلام سودا خانم خوش اومدید، خوبید خداروشکر؟ لبخندی زدم: - ممنونم ازتون بهترم. آریان: - الحمدالله! نیکی دست دور گردنم انداخت گفت: آقا آریان حالا شدیم دو تا خواهر و دختر تو خونه، تو و آقا آرمان باید حواستون زیاد باشه… زنتم باید حواسش باشه… مُلتَفِتید که؟ شهرزاد: - آخه یکم خواهر شوهر بازی درآوردن و بدجنس بودن هم بلد نیستی دلم خوش باشه بهت! آریان: - کیه که بدش بیاد دوتا خواهر داشته باشه؟ لبخند معذبی زدم گفتم: خیلی ببخشید من یکم هنوز خجالت می‌کشم! آریان ابروهایش را بالا کشاند گفت: عیب نداره خواهرجان، بلاخره حق داری هرکسی جات باشه خجالت می‌کشه اما نه برای چیزی که دست خودش نیست. شما خودت نخواستی که این اتفاق‌ها بیوفته درسته؟ خدای بالاسرمون دید داری اذیت میشی گفته بزار اینهمه صبرش رو جبران کنم. از تفسیری که کرد بغض کردم، خدا اذیت شدن هایم را دیده بود و صبرم را جبران کرده بود؟ خاله مهربانو و حاجی و آقا آرمان از آشپزخانه بیرون آمدند و سلام علیک کردند و خسته نباشید گفتند، آریان پیشانی مادرش را بوسید با پدر و برادرش هم دست داد. با تعارف های خاله دور سفره نشستیم و بعد از تُقس کردن میان‌مان و شروع کردن حاجی، پشت سرش ما شروع به خوردن کردیم. در سکوت ناهارِ لذیذ و خوشمزه‌مان خورده شد بعدش سفره را جمع کردیم ظرف‌ها را سه نفری شستیم. خاله مهربانو کنار مردهای زندگی‌اش نشسته بود و هم صحبت‌شان شده بود. شهرزاد چای دم کرد و ریخت بعد از تموم شدن شستن ظرف به هال برگشتیم چای خوردیم بعد از استراحت کوتاهی به اتاق نیکی برای جا به جایی وسایل رفتیم. نیکی دست کمر شد گفت: خب بیاید نظر بدید چیکار کنیم؟ توی کمد دیواری بزاریم یا همین کمد عادی؟ نگاه بین آن دو چرخاندم. - برای من فرقی نمی‌کنه. واقعاً هم فرق نمی‌کرد، شهرزاد نگاهش را به کمد دیواری داد. - ببین نیکی به نظرم خب کمد دیواریت که به نسبت بزرگه، بیا دو بخشش کنیم یه بخشش لباس و وسایل های تو که آویزون کردنی هست باشه یه بخشش هم برا سودا. نیکی متفکر سر تکان داد. - هوم، آره میشه… باریکلا! جلو رفت و دو در کمدش را باز کرد، یک کمد دیواری که میله داشت و چند دست لباس های مختلف به چوب لباسی آویزان بود. همه را با دست به یک سمت هدایت کرد، یکی از زیپ های چمدان را که درونش آویز لباس‌هایم را گذاشته بودم باز کردم و بیرون آوردم شهرزاد از دستم گرفت گفت: خیلی سرخابی دوست داری آره؟ رنگ آویزلباس سرخابی بود. - آره رنگ موردعلاقم هستش، رنگ های دیگه ای هم دوست دارم. مثل رنگ های درباری و رنگ های پاستیلی. نیکی: - منم همین دقیقاً، خیلی قشنگن.
  17. #پارت۱۵ نگاهم را برداشتم و سرم را به پایین کشاندم، حدود پنج دقیقه‌ی بعد سلام داد و گفت: راستی بابا، عماد زنگ زد گفت غروب میاد این‌جا. سر من و حاجی به سمتش چرخید حاجی ابروی راستش را بالا داد. - نگفت برای چی میخواد بیاد؟ آقا آرمان: - نگفت اما فکر کنم قراره بیاد سِودا خانم رو هم ببینه هم حرف بزنند. تند گفتم: من حرفی ندارم باهاشون بزنم! هردو به سمتم چرخیدند که گوشه‌ی لبم را گزیدم، آخ دختره‌ی خل این چه وضعش است آخر؟ تکه تکه گفتم: یعنی… منظورم اینه که… خب آخه چیزی ندارم که بگم… شما مگه خودتون بهشون نگفتید حاجی؟ حاجی سر تکان داد گفت: بهش گفتم همون دیشب که بعد از رفتن مون توی راهرو دیدمش. اما الان نمی‌دونم درمورد چی میخواد حرف بزنه. آقا آرمان نگاهش را به حاجی داد بعد با انگشت کوچکش بالای هشتیِ ابرویش را خاراند. - حالا به نظرم عجله نکنیم، صبر کنیم بیاد شاید اصلا خودش حرف مهمی داشته باشه. حاجی سر تکان داد گفت: آره بابا، پاشید نماز عصر و بخونیم دیر شد حاج خانم هم الان صداش درمیاد. همگی ایستادیم قامت بستیم و اقتدا کردیم. نماز عصر را خواندیم سجاده‌ها را جمع کردیم سر جایشان قرار دادیم و به کمک خاله مهربانو رفتیم. سفره توسط حاجی و آقا آرمان پهن شد پا سفره‌ای‌ها را که سبزی و ترشی و سالاد شیرازی بود را چیدیم، خاله مهربانو خطاب به شهرزاد گفت: مادر زنگ بزن ببین چرا آریان نیومد پس؟ شهرزاد: - چشم، الان زنگ می‌زنم بهش. از آشپزخانه بیرون رفت تا به همسرش زنگ بزند، نوشابه‌ی مشکی و دوغ را از داخل یخچال بیرون آوردم و به طرف در آشپزخانه رفتم که همزمان شد با او که قابلمه‌ی گوشت کوبیده درون دستانش بود، تندی خود را عقب کشیدم گفتم: بفرمایید شما برید. نگاهش را به نوشابه و دوغ درون دستم داد گفت: نه اول شما بفرمایید. - شما وسیله‌ی توی دست‌تون سنگین تره، بفرمایید! وقتی دید نمی‌روم سر تکان داد و با یک «بیخشید» بیرون رفت.
  18. #پارت۱۴ وقتی وارد خانه می‌شوی، اولین چیزی که به چشم می‌خورد، تضاد بین عناصر سنتی و مدرن خانه است. دیوارها با گچ‌بری‌های ظریف و طرح‌های اسلیمی زیبایی پوشیده شده که با رنگ های طوسی روشن نقاشی شدن. این رنگ، فضا را دلباز و مدرن نشان می‌دهد، در حالی که گچ‌بری‌ها اصالت ایرانی رواحفظ کردند. کف خانه با موزاییک‌های رگه‌دارِ عسلی-طوسی پوشیده شده بود و دو دست فرش دوازده متری که ترکیبی از رنگ های سرمه‌ای-لاکی-سبزدرباری روی زمین بود. مبلمان اصلی، ترکیبی از راحتی مدرن و زیبایی سنتی بود. یک کاناپه بزرگ و راحتی با روکش پارچه‌ای مخمل به رنگ طوسی روشن که دسته ها و پایه‌هایش قهوه‌ای سوخته بودند. سه مبل یک نفره، یک مبل دونفره و یک مبل چهار نفره‌ی دیگر به رنگ طوسی و چوب های قهوه‌ای سوخته هم بود و حس گرما و صمیمیت را منتقل می‌کرد. کوسن‌های مبل‌ها و کاناپه با پارچه‌هایی از جنس ترمه و ابریشم با طرح‌های سنتی و رنگ‌های قرمز گیلاسی و طوسی روشن، جلوه‌ی خاصی به مبل‌ها داده بود. یک میز چوبی به رنگ قهوه‌ای سوخته با لبه‌ها و پایه‌های منبت‌کاری شده که رویش یک رومیزیِ کرم رنگِ زیبا بود و یک قندان بلور و چند شمع وارمر کوچک هم رویش قرار داشت. دکوراسیون خانه جلوه‌ی زیبایی داشت؛ روی دیوارها، یک تابلوی وان‌یکاد، و چند قاب عکس تکی و خانوادگی ازشان دیده می‌شد. همچنین، چند آینه با قاب‌های منبت‌کاری شده که نور را منعکس می‌کرد و فضا را بزرگ‌تر نشان می‌داد. این خانه، فضایی بود که هم حس آرامش و اصالت را به آدم دست می‌داد و هم نیازهای زندگی مدرن را برآورده می‌کرد. ترکیب رنگ‌های طوسی روشن، قرمز گیلاسی و قهوه‌ای سوخته، یک هارمونی زیبا و چشم‌نواز ایجاد کرده که هم مدرن بود و هم یادآور فرهنگ غنی ایران. شهرزاد با چادر گل های بنفش به سر کنار سجاده‌اش نشسته بود و حاجی نبود جلو رفتیم نیکی پرسید: بابا کوش پس؟ شهرزاد به سمت‌مان برگشت و لبخندی زد گفت: رفتن وضو بگیرن الان میان. بشینید. جانماز و سجاده‌ام را پهن کردم و چادرم را سرم کردم کمی جمع کردم و نشستم. نیکی هم همین. یک دقیقه نکشیده بود که حاجی داخل آمد سر به طرفش برگرداندیم با دیدن ما لبخندی دندان نما زد و گفت: به به، بقیه فرشته های خونه مون هم که اومدند. خندیدیم و از چه زمانی کسی مرا «فرشته‌ی خانه‌اش» ندانسته بود؟ نمی‌دانم… یعنی یادم نمی‌آید. حاجی آستین هایش را پایین داد و دکمه‌ی سر آستینش را بست. جلویمان ایستاد ماهم ایستادیم همراهش قامت بستیم. نماز ظهر را خواندیم، با تسبیح شرابی رنگم درحال ذکر گفتن بودم که صدای آقا آرمان از کنارمان آمد: - صبر میکردید منم بیام خب بابا. سرهایمان به طرفش چرخید و نگاهش روی تک تک مان جرخید اما روی من کمی مکث کرد و بعد به تندی رو گرفت و حاجی را نگاه کرد. حاجی گفت: نماز عصر رو هنوز نخوندیم باباجان، بیا نماز ظهرت رو بخون تا ما نماز عصر رو شروع کنیم تو تموم کردی. بدون حرفی جلو آمد جا نماز مشکی کوچکش را جلویش گذاشت و قامت بست. نگاهم را روی قامتش کشاندم؛ قدش را حدوداً می‌دانستم که صد و هشتاد و پنج است، هیکل درشت و ورزیده‌ای داشت و همیشه لباس هایش به خوبی او را قاب می‌گرفتند. پوستِ روشن، چشم های مشکی و ابروی پهن مشکیِ پرکلاغی داشت، لبانِ صورتیِ مایل به قرمز داشت و رنگ عادی‌اش بود، بینی استخوانی که در قسمت شیب بینیپاش کمی قوز وجود داشت. وسط ابروهایش بخاطر اخم هایی که داشت یک خط کوچک افتاده بود و به جد می‌توانستم بگویم از اخم های این مرد می‌ترسیدم! موهایش و لباس هایش همیشه‌ی خدا مرتب بود.
  19. #پارت_هشتادوشش سرم و تکون دادم و رفتم داخل با همگی سلام علیک کردیم ارغوان رو به خاله زری که کلی لاغر شده بود و زیر چشمش گود رفته بود معرفی کردم خاله ابراز خوشحالی کرد و رفتیم پیش مامان اینا که ایستاده بودند تو آشپزخونه مامان رو به ارغوان گفت: زحمت کشیدی عزیزم. ارغوان: - چه زحمتی؟ زحمت نیست خودمم دلم میخواست که بیام. گفتم: خسته نباشید همگی. مرجان گفت: چرا زودتر نیومدی؟ پیشونیم و خاروندم گفتم: راستش خسته بودیم هم استراحت کردیم ناهار خوردیم دیگه حاضر شدیم. میخواستیم خودمون بیایم اما محمد اومد دنبالمون. از رها چخبر؟ مرجان خندید گفت: پر از غر های متداوله. میشناسیش که سخت به موقعیت عادت میکنه. گفتم: با عمه چه میکنه؟ مرجان: - گفت اتاقش جدا از عمه است اما خب میدونی عمه چجوریه دیگه. خندیدم گفتم: آره. ماهرخ اومد سمتم گفت: سر مزار تو حلوا رو پشت سر هانیه که چایی میده و مرجان که خرما میده میبری؟ سرم رو تکون دادم که ارغوان گفت: اگر کاری هم هست به من بدید. ماهرخ با مهربونی رو بهش گفت: دستت درد نکنه عزیزم. بود بهت میگم. ارغوان لبخندی زد. با اعلام عمو فرخ همه بلند شدیم و برای رفتن به مزار آماده شدیم شهاب نبود وقتی هانیه از محمد خبرش رو گرفت گفت: سر مزارن با امین. نیم ساعت بعد مزار بودیم و چشم هام پشتِ عینک آفتابیم که شیشه اش تیره بود دنبالش کرد و پیداش کردم. کنارِ مزارِ امیررضا ایستاده بودند. محمد به سمتشون رفت. شلوار پارچه ایِ مردونه ی مشکی با پیرهنِ مشکی و پالتوی بلند مشکی پوشیده بود. سرش پایین بود و موهاش پریشون تو صورتش ریخته بود. ته ریشِ مشکی رنگی داشت و نزده بودشون. بهش میومد. با قرار گرفتن محمد کنارشون سرش رو بالا گرفت. دست داد و سرش رو برگردوند سمتِ ما که میرفتیم سمتشون. نگاهش رو روی خودم دیدم و نیمچه لبخندی زدم ارغوان نیشگونم گرفت گفت: خجالت بکش. کوفتی زمزمه کردم بهشون رسیدیم سلام علیک کردیم خاله زری گفت: من شماها رو نداشتم چیکار میخواستم بکنم؟ شماها خانواده وار پا ما و بچه ام وایستادید نمیدونم چجوری تشکر کنم.
  20. #پارت_هشتادوپنج محمد چشمی گفت و اولین گل فروشی که دید ایستاد خواست خودش بره که ارغوان گفت خودش میره. پیاده شد و رفت طرف گل فروشی. محمد گفت: دختر خوبی به نظر میاد. تو این مدت دفعه چهارم پنجمه که دیدمش. سرم و تکون دادم گفتم: واقعا دختره خوبیه محمد. مد نظرمه برا امیرعباس بگیرمش. محمد خندید به حرفم گفت: مسخره. مگه شکاره که بگیریش؟ گفتم: حالا منظورم همون آشنا کردن و درست کردن برا امیرعباسه. خیلی به هم میان به نظرم. محمد: - میدونی که امیرعباس سخت پسنده؟ گفتم: بله؛ شازده خانوم هم سخند پسندن اما از مدل پسرایی مثل امیرعباس خوشش میاد. امیرعباس هم از این تیپ دخترها. میدونم از هم خوششون میاد. محمد: - وقت زیاده برا اینم به وقتش فکر میکنیم. ارغوان اومد گل های لیلیوم سفید خریده بود. اومد و داخل ماشین نشست و رفتیم سمتِ مقصد. رسیدیم. تند از ماشین پریدم پایین ارغوان هم اومد پایین گفت: چته تو؟ چرا انقدر هلی؟ زمزمه کردم: - یه هفته است شهاب و ندیدم خب. مثل خودم جوابم و داد: الانم معلوم نیست باشه یا نه. اینجوری خودت رو لو میدی. لب هام رو روی همدیگه فشردم راست میگفت. رفتیم داخل و اولین کسی که دیدیم ماهرخ بود ارغوان گل رو به دست ماهرخ داد و تسلیت گفت. ماهرخ با لبخند تلخی بغلش کرد و گفت: خوشحالم که اومدی. ارغوان گفت: لطف دارید. عقب کشید و ماهرخ گفت: برید داخل کم کم دیگه مردم میان.
  21. #پارت_هشتادوچهار محمد چشمی گفت و اولین گل فروشی که دید ایستاد خواست خودش بره که ارغوان گفت خودش میره. پیاده شد و رفت طرف گل فروشی. محمد گفت: دختر خوبی به نظر میاد. تو این مدت دفعه چهارم پنجمه که دیدمش. سرم و تکون دادم گفتم: واقعا دختره خوبیه محمد. مد نظرمه برا امیرعباس بگیرمش. محمد خندید به حرفم گفت: مسخره. مگه شکاره که بگیریش؟ گفتم: حالا منظورم همون آشنا کردن و درست کردن برا امیرعباسه. خیلی به هم میان به نظرم. محمد: - میدونی که امیرعباس سخت پسنده؟ گفتم: بله؛ شازده خانوم هم سخند پسندن اما از مدل پسرایی مثل امیرعباس خوشش میاد. امیرعباس هم از این تیپ دخترها. میدونم از هم خوششون میاد. محمد: - وقت زیاده برا اینم به وقتش فکر میکنیم. ارغوان اومد گل های لیلیوم سفید خریده بود. اومد و داخل ماشین نشست و رفتیم سمتِ مقصد. رسیدیم. تند از ماشین پریدم پایین ارغوان هم اومد پایین گفت: چته تو؟ چرا انقدر هلی؟ زمزمه کردم: - یه هفته است شهاب و ندیدم خب. مثل خودم جوابم و داد: الانم معلوم نیست باشه یا نه. اینجوری خودت رو لو میدی. لب هام رو روی همدیگه فشردم راست میگفت. رفتیم داخل و اولین کسی که دیدیم ماهرخ بود ارغوان گل رو به دست ماهرخ داد و تسلیت گفت. ماهرخ با لبخند تلخی بغلش کرد و گفت: خوشحالم که اومدی. ارغوان گفت: لطف دارید. عقب کشید و ماهرخ گفت: برید داخل کم کم دیگه مردم میان.
×
×
  • اضافه کردن...