رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

خانوم سین

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    396
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط خانوم سین

  1. هعی چقدر از انجمن عقب افتادم ک ساختمان سایه رسید پارت 40:(

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      عقب نیوفتادی عشقم فقط قدِ سیاره‌ها فاصله گرفتی

  2. #22 آب دهانم را به سختی قورت دادم. گلویم مانند کویر خشک شده بود و سرِ دلم درهم میپیچید. - خب می‌دونید که پدرم کارش تجارت بود. اون یه مدیرِ باسابقه بود که همونجور که خبردارید گرفتار شد و زندگی رو ازمون گرفت، من مطمئنم که می‌تونست دوباره بدون کمک از کسی کارش و شروع کنه اما گول خورده. محتشم انگار توی جلد بازجویش رفته بود. پوزخندی زد، پوزخندی که نه از سرِ تمسخر، که از سرِ افسوس بود. او یک عکس را از توی پوشه بیرون کشید و به سمتم گرفت که توسط آقا آرمان به من داده شد. درون عکس، بابا کامرانی بود که در یک پارکینگِ مترو که با مردانی با رده سنی بیست و پنج تا هم سن های خودش؛ که البته سه یا چهار نفر از جوان های داخل عکس تتو داشتند ایستاده بود و درحال انجام بسته بندی بودند. دقیقا همان بابا کامرانی بود که من می‌شناختمش، همان مردی که چند روز پیش زیر ضربات کتک هایش بودم. - این همون مدیرِ با سابقه است که الان داره توی لجن دست‌وپا می‌زنه. خانم مشکات، فکر می‌کنم شما یه قسمت هایی رو خبر ندارید و من موظفم الان بهتون بگم که بدونید. پدرتون توی چرخه‌ی نزول گیر کرده بود. اون برای جبرانِ ضررهای هلدینگ و پس گرفتنش، از آدم‌های خطرناکی پول گرفته بود و وقتی نتونست بهشون برگردونه، مجبور شد بشه مهره‌ی اونا. پخشِ نوشیدنی الکلی، مواد، مدیریتِ شبکه‌ی توزیع و غیره و خیلی چیزهای دیگه. پدرتون از یه جا به بعد دیگه حتی صاحبِ اراده‌ی خودش هم نبود، نشون به اون نشون که اثرات اون صاحب اراده نبودنش شد بستری چند روزه‌ی شما در بیمارستان. قفسه‌ی سینه‌ام سنگین شد، چشمانم را بستم، صدای فریادهای نیمه‌شبِ خانه در گوشم پیچید. صدای شکستنِ گلدان کریستالِ مامان. یادِ بویِ تند و تهوع‌آوری که همیشه از اتاق‌شان و گاهی کمتر، از سرویس بهداشتی می‌آمد؛ بویی که آن زمان در اوج سادگی‌ام فکر میکردم دارویِ تقویتی است برای اینکه بتواند بیشتر کار کند، اما به مرور فهمیدم که بویِ چه بود. محتشم ادامه داد. - اون طور هم که من می‌دونم و شنیدم مادرتون از دیدنِ این مردِ متلاشی‌شده، که شب‌ها با خشمِ ناشی از مصرفِ مواد بهش حمله می‌کرد، خسته شده بود که دیگه نتونست ادامه بده. سرتکان دادم، جانم درد میکرد. با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، نجوا کردم. - اون... اون یه شب با یه حالِ خیلی بد اومد خونه. چشماش گود افتاده بود. داد می‌زد که باید همه رو بکشه... می‌گفت اونا دارن کنترلش می‌کنن. می‌گفت حتی توی خونه هم دیگه امن نیست. اشک از گوشه‌ی چشمم پایین چکید. - من خب بچه بودم فکر می‌کردم فقط ورشکست شده. فکر می‌کردم فشارِ کاریه. سعی می‌کردم با نوازشای دخترونه‌ام بهش کمک کنم، ولی اون دیگه پدرِ من نبود. وقتی ازش می‌پرسیدم این پول‌ها از کجا میاد، با همون نگاهِ عصبی و لرزانش بهم خیره می‌شد و می‌گفت: تو کاری به این کارا نداشته باش، تو فقط درست رو بخون، توی کارهای مردونه دخالت نکن. دستانم به طرز شدیدی می‌لرزید. نیکی دستش را به سمت دستانم آورد و درون دستش گرفت، دیدم که نگاه ها به سمت دستانم آمد و اخم ها عمیق شد. حاجی با چشم به او ایما و اشاره زد. محتشم سر تکان داد و به جلو خم شد، لحنش کمی نرم‌تر شد، اما همچنان برنده بود. - تا حالا به خونه‌تون زنگ می‌زدن و تهدید کنند؟ اگر آره می‌دونید کیا بودند؟ تمامِ دیوارهایِ دفاعی‌ام فروریخته بود. دیگر نمی‌شد از پدری که روحش مدت‌ها پیش در دودِ مخدر و طمعِ نزول‌خوارها غرق شده بود، دفاع کرد. - می‌زدند اما نمی‌دونم اسم‌شون چیه. صدایم لرزید. - ولی... ولی یه نفر بود که همیشه با بابام تماس می‌گرفت. اسمش توی گوشیش "سایه" بود. همیشه وقتی زنگ می‌زد، پدرم از خونه می‌رفت بیرون و در رو قفل می‌کرد. اون... اون فکر کنم مسئولِ مستقیمِ بابا بود. محتشم در برگه‌های روی پاهایش یادداشت کرد. احساس کردم با هر کلمه‌ای که می‌گویم، یک بارِ سنگین از روی دوشم برداشته می‌شود، اما در عین حال، تمامِ پل‌های پشتِ سرم در حالِ ویران شدن است. من حالا دیگر نه تنها یک دخترِ داغدار از دست روزگار، بلکه تنها شاهدِ زنده برای متلاشی کردنِ یک باندِ بزرگ بودم. محتشم خودکارش را روی برگه‌ها گذاشت و نگاهش را از روی کاغذها برداشت. در چشمانش چیزی شبیه به احترام برای شجاعت‌ام دیده می‌شد. برای دقایقی نگاه متفکرش را روی میوه‌ها داد و بعد گفت: "سایه"... اسمش رو قبلاً شنیده بودیم، ولی همیشه مثل دود از دست‌مون فرار می‌کرد. نگاهش دوباره به سمتم برگشت. - اون‌ها نمی‌دونند شما قراره چیکار کنی، یعنی جز اهالی این خونه و بچه های ما بقیه هیچی نمیدونند. به پرستارها و دکترها سپردیم که اگر کسی اومد از شما پرسید بگن بستری هستید انقدر حالتون بد هست که باید تحت نظر و ملاقات ممنوع باشید. پدرتون و اون آدم ها اگه بفهمن حرف زدید پیش ما امنیت برای شخص شما باقی نمی‌مونه. چشمانم می‌سوخت، سرم را بلند کردم. میدانم که چشمانم قرمز شده بود، اما دیگر دستانم نمی‌لرزید. - سرگرد مگه امنیتی هم مونده؟ وقتی اون‌ها به حریمِ خونه‌مون وارد می‌شدن و من باید میرفتم تو اتاقم ساعت‌ها بدون هیچ آب و غذایی می‌نشستم. وقتی مادرم رو ازم گرفتن، وقتی حتی نتونستم برای مادرم مراسمِ درستی بگیرم و سرخاکش برم... چه چیزی برای از دست دادن دارم؟ شهرزاد یک لیوان آب درونِ ظرف جلویم گذاشت، متوجه نشده بودم که کی رفت و کی آمد. - حرف‌های تو کلیدِ اصلیه. اما کافی نیست. اون‌ها اگه متوجه بشن که ما بهشون نزدیک شدیم، اولین کاری که می‌کنن اینه که مدارکِ تخلف مالیِ خودشون و پدرتون داخل هلدینگ و بیرون از هلدینگ رو از بین می‌برن.
  3. #21 با صدای دو بار کوبیده شدن به در، هم من هم شهرزاد به سمت شال و روسری خیز برداشتیم و خاله بلند گفت: بله؟ صدای آریان از پشت در آمد: - می‌تونم بیام داخل؟ شهرزاد بیخیال گفت: عه آریانه! شال را روی سرم انداختم و مرتبش کردم خاله گفت: بیا تو. در باز شد و درون قاب در جا گرفت، نگاهش را بین‌مان گرداند شانه به دیوار تکیه زد و گفت: کارتون تموم شد؟ شهرزاد جواب همسرش را داد: - آره خداروشکر. سر تکان داد گفت: پس اگر کاری دیگه نمونده بیاید بیرون، عماد اومده تو کوچه‌ست. نفس عمیقی کشیدم و بی‌صدا آن را بیرون دادم. بلند شدیم خاله همزمان که از اتاق بیرون می‌رفت گفت: شماها این سینی رو ببرید آشپزخونه، چای هم تازه دم هستش. باشه نیکی؟ شهرزاد شما هم همراه آریان و آقاجون و آرمان برو دعوتشون کن داخل. «چشم»ی گفتند، نیکی و شهرزاد پس از سر کردن روسری و چادرهایشان از اتاق بیرون رفتیم شهرزاد به همراه همسرش رفتند برای دعوت کردن عماد به داخل خانه، گفتم: نیکی من واقعاً دلم نمی‌خواد اطلاعات بدم دست محتشم! حوصله دردسر ندارم. بابام لج کنه بد میشه. نیکی لبخند مهربانی زد. - عزیزم، درکت می‌کنم چقدر سخته برات اما خب همه‌ی اینا برا سنجیدن و پیش‌بینی تمام جوانب اتفاقاتی که ممکنه برای تو بیوفته‌ست. سر تکان دادم: - خودمم می‌دونم اینو اما خب می‌ترسم بلایی سر شماها بیاد. داخل آشپزخانه شدیم من به طرف کابینت لیوان ها رفتم و نیکی هم به طرف کتری، گفت: هیچی نمیشه عشقم نگران نباش، مگه شرح هرته که هرکی هرکی باسه؟ هیچی نمیشه. نفس عمیقی کشیدم و مشغول شستن فنجان‌ها و بعد خشک کردن‌شان و اضافه کردن چند فنجان دیگر بودم که صداهای‌شان آمد، ضربان قلبم بالا رفت چشمانم را بستم و در دل گفتم: هیچی نیست سودا خب؟ هیچی نیست… فقط قراره سوال بپرسه و تو جواب بدی همین! میوه‌ها را شستیم و درون ظرف ریختیم پیش دستی و چاقو برداشتیم شهرزاد داخل شد گفت: بدید من ببرم چای رو. چای‌های ریخته شده را برد و ما هم پشت سرش طرف میوه و پیش‌دستی ها را بردیم نزدیک‌شان که شدیم محتشم با دیدن ما نیم خیز شد که بلند شود به عنوان احترام گذاشتن برایمان اما نیکی گفت: سلام بفرمایید بشینید، بلند نشید. من زمزمه کنان سلام کردم و بعد از پذیرایی‌شان بین نیکی و شهرزاد که سمت راست چپ نیکی خاله مهربانو بود نشستم. محتشم جرعه‌ای از چای‌اش را خورد. - قرض از مزاحمت هم اومدم از حال خانم مشکات جویا بشم هم اینکه خب به نظرم فعلا ایشون نزدیک اداره پیداشون نشه خیلی بهتره برای همین خارج از ساعت کاری اومدم اینجا. زیر چشمی همه را زیر نظر داشتم، حاجی نگاهش را به من داد و من سر بالا گرفتم با نگاه مطمئن سر تکان داد و نگاهم را به زمین دادم. طبق گفته‌های نیکی در آشپزخانه سرگرد محتشم مردی نبود که با ترحم بازی کند؛ او با منطقِ سردِ اعداد و گزارش‌های پزشکی قانونی و مواد مخدر پیش می‌رفت. محتشم از داخل پوشه‌اش مقوای زخیمی که بینش چندین برگه‌ی آچهار بود بیرون آورد و بست؛ صدای برخورد مقوایِ ضخیم و پوشه روی زمین، مثل صدای شلیک یک گلوله در فضای ساکت پیچید. - خانومِ مشکات، ما حقیقتش برای این مورد ما خیلی معطل کردیم و وقتِ اضافه نداریم. از ما بهتر می‌دونید که هلدینگِ پدرتون «سامین»، دیگه یک شرکتِ تجاری نیست. یه هابِ لجستیک برای جابه‌جایی محموله‌های غیرمجازه. شما هم تنها کسی توی خانواده تون هستید که می‌تونه بگه این سقوط از کجا شروع شد!
  4. سلام عزیزم ممنون میشم لینک رمانتون رو بفرستید
  5. سلام عزیزم ناظر رمان شما: @رائوزین یسنا جانم بی زحمت به گروهت اضافه شون کن
  6. سلام عزیزم وقت بخیر ناظر رمان شما خودم هستم داخل گروه هم ادتون میکنم💙
  7. سلام عزیزم وقت بخیر ناظر رمان شما خودم هستم داخل گروه هم ادتون میکنم💙
  8. سلام عزیزم خیلی خیلی شرمنده‌م دیر دیدم پیامتون رو🤍 نظارت‌تون با خودم هستش داخل گروه اد تون میکنم
  9. جدی؟ نمی‌دونستم و اینکه خیلی هم عالی هستش😍 پس از این به بعد همراه غزل جون ادامه بده😘
  10. سلام عزیزم موردی نداره عزیزم ناظرتون پس @هانی بانو هستند🌸 عسل جان داخل گروه‌ت اد شون کن @ghaazal اما یک نکته رمان شما شصت پارت هست، برای اینکه ناظرتون بتونه برسه رمانتون رو نظارت کنه ممنون میشم تا پایان نظارت عسل جان پارت نزارید تا بتونند بدون هیچ عجله‌ای نظارت تون رو انجام بدن❤️
  11. آخرین پارتی که نظارت کردم کدوم بود محدثه؟ یادم نمیاد 🥲😂

  12. سلام عزیزم در گروه ناظران اد شدید 🌸
  13. یک هفته نبودم دیر فهمیدم رمانت انتشار شدددد

    مبارک باشههههه🥹😍

    1. Silent

      Silent

      قربوونت برم عزیزم، مرسی فداتشم🥲😘

    2. خانوم سین
    3. Silent
  14. حالا چرا سایلنت

    1. Silent

      Silent

      هیچی همینجوری

  15. از اونجایی که ندیدم این سریال رو فکر کنم باید ببینم تا متوجهش بشم!
  16. خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید، متشکرم فقط اونجا که گفتید اگر تو برخی قسمت‌ها قرار نیست اتفاق خاصی بیوفته و مقدمه‌ای برای اتفاق بعدی هستش از یک سری جذابیت های فرعی برای خسته کننده نبودن استفاده کنم رو نفهمیدم، میشه مثال بزنید؟
  17. #پارت59 امشب، انارها هم در ظرف‌هایِ بلور، بویِ دلتنگی می‌دهند. گویی بعد از آنها یلدا فقط می‌آمد تا زخم‌هایِ کهنه را با سرخیِ دانه‎هایش، تازه کند. #فلش_بک من و ماه، در ایوانِ خانه‌یِ خودمان نشسته‌ایم و از پسِ شیشه‌هایِ مات، چشمک‌های ستاره ها، مثلِ دشنه‌ای در چشم‌هایم می‌نشیند. امشب حتما خانه‌شان، غلغله است. مهمانیِ یلدایِ خانواده‌شان است و من، در کنجِ تاریکِ ایوان، به یلدایی فکر می‌کنم که دیگر خیلی وقت است که نیست. اشک های قل می‌زند و از گوشه‌ی چشمانم پایین می‌آید، جای دخترک سه ساله‌ام را در آغوشم جا به جا میکنم و پتویی که رویش انداختم را کمی بالاتر می‌کشم تا سرما نخورد. تمام شب را برای نیامدن پدرش گریه کرد و هق زد، طفلکِ من! نگاهم دوباره به آسمان کشیده می‌شود، هنوز صدایِ خنده‌یِ مامان در گوشم می‌پیچد که با آن چادرِ گل‌گلی‌اش، انارها را دانه می‌کرد و بابا، با همان ابهتِ همیشگی، دیوانِ حافظ را رویِ زانویش باز می‌کرد و می‌گفت: یلدا یعنی همین؛ همین دورهمی‌هایِ ساده که دل‌مون رو به هم گره می‌زنه. شیدا، خواهر سرخوشم مثلِ همیشه شیطنت می‌کرد و امید، مدام با دست‌هایِ پُر از مهرش، انارِ شیرین دستِ شیدا می‌داد. و چاوش... چاوش هم بود؛ آن زمان که دست‌هایش را در دست داشتم و فکر می‌کردم دنیا، تمامِ آرزوهایم را در همین چهاردیواری خلاصه کرده است. که آغوش‌هایمان حتی در حین دعوا، دوای دردمان بود. آن یلدا، آخرین یلدایِ کاملِ ما بود. شمعی که روشن کردیم، تا خودِ صبح سوخت، بی‌آنکه بدانم سال‌هایِ بعد، قرار است در سرمایِ بی‌کسی، یخ بزنم. همیشه دلم می‌خواست بدانم که خودش با خانواده‌اش می‌دانند که من، پاره‌ای از وجودِ مردی را در آغوش دارم که امشب، بی‌خبر از حضورِ فرزندش، برایِ دیگران انارِ یلدا می‌برد؟ سرم را به نرده‌ی ایوان شش متری‌مان تکیه دادم گوش‌هایم انگار به صدایِ خنده‌هایی که از کیلومتر ها دور تر می‌آید، گوش سپرده است. انگار که صدای خنده‌اش را می‌شنوم… چقدر لحنِ خنده‌یِ چاوش، هنوز برایم آشناست! همان صدایِ بم و آرام که روزگاری تنها لالاییِ شب‌هایم بود. دلم می‌خواهد به سمت آسمان فریاد بزنم: «نگاهش کن! این، همان یلدایی است که از ما گرفتند.» اما فقط لبانم را می‌گزم سر کج می‌کنم و گونه‌یِ دخترکم را می‌بوسم. امشب، بلندترین شبِ سال نیست؛ امشب، بلندترین شبِ عمرِ من است که میانِ دیواری از جنسِ حسرت و رازی که رویِ دوشم سنگینی می‌کند، گیر افتاده‌ام. آرزو می‌کنم حافظ، امشب برایِ چاوش فالِ خوبی بگیرد، حتی اگر در آن فال، نشانی از من و ماه و شیدایم نباشد. من، در تاریکیِ ایوان، برایِ تمامِ آن‌هایی که دیگر کنارِ سفره‌یِ یلدایم نیستند، اشک می‌ریزم و برایِ چاوش، همان‌جایی که ایستاده، دعا می‌کنم. شاید سرنوشت، همین سکوتی‌ست که درگیرش شده‌ام؛ همین نزدیکیِ قلبم که دور از اوست. #حال چشم باز میکنم و بازویم را کمی می‌مالم‌. حالا، رها و سهیل، تنها کسانی که رازِ من و «ماه» را می‌دانند، در آن سویِ دیوار، میانِ جمعِ خانواده‌ی‌شان نشسته‌اند. میدانم که رها، با نگاه‌هایِ نگرانش، مدام به سمتِ آشپزخانه سرک می‌کشد و سهیل، که امشب خبری از شیطنتش نیست و آقا کنار تارا نشسته است، خوشحال است. آن‌ها می‌دانند که در رگ‌هایِ دخترکم، خونِ چاوش جریان دارد و رازهایی که فعلا از نوع «مگو» هستند را بازگویی نمی‌کنند.
  18. #پارت58 با صدای خاتون سرم را به طرفش چرخاندم: - شهرزاد مادر، یه لحظه میای؟ بین درگاهی آشپزخانه ایستاده بود، با لبخندی محو بلند شدم وقتی دید ایستاده‌ام و به طرفش می‌روم برگشت و داخل آشپزخانه شد. وارد شدم گفتم: جانم خاتون؟ خاتون نگاهش که کمی غم مخلوط بود را درمیان صورتم چرخاند و گفت: ناراحت که نشدی از حرف مریم خانوم و سارا؟ لبخند خسته‌ای زدم گفتم: از خدا که پنهون نبود هیچ وقت اما از شما چه پنهون، من عادت کردم. روزهای زیادی رو اینجوری گذروندم و از دستشون ناراحت نشدم. تازه این دونه ریزه بوده من درشت‌تر از اینها رو هم کشیدم و شنیدم. دستانِ تپلی‌اش را درون دستانم گرفتم، بعد نگاهم را میان دو چشمان نگرانش جا به جا کردم با نگرانی گفتم: اما شما انگاری ناراحتی هستید، چیزی شده خاتون جان؟ اتفاقی افتاده؟ خاتون لبخندی تلخ زد، انگار او هم یاد نداشته‌هایش افتاده بود. دست چپش را همراه دستم بالا آورد و روی دست راستم گذاشت. - اتفاقی نیوفتاده. چندین ساله شب یلدا اینجوری‌ام. غم نبود گوهرشاد و عماد و حاج علی چندساله که منو از پا درآورده. هر شبی که بچه ها دورهم هستن یادم میان. امشب هم از همون شباست. جلو کشیدم و گونه‌اش را بوسیدم. - من قربون دل کوچیک‌تون برم آخه! اونا همیشه‌ی همیشه پیش شما هستن، حتی همین الان کنارتون هستند. لبخندش عمیق شد دو بار آرام روی دستم زد و بعد از آشپزخانه بیرون رفت. آهی کشیدم. دردهایمان که یکی و دوتا نبود، غم نبود خیلی‌ها برایمان سنگین و جان‌کاه بود و فقط خود خدا می‌دانست که چه‌گونه، با چه جان کندنی خودمان را سرپا نگه داشتیم! دست هایم را در آغوشم جمع کردم و به طرف پنجره‌ی آشپزخانه رفتم. امشب پاییز به یغما می‌رفت و بویِ یلدا، مثلِ عطری کهنه و تلخ، در جانم پی‌چیده بود. سنگینیِ قفسه‌ی سینه‌ام عجیب بیشتر شده بود. نگاهم را به آسمان دادم، هوا ابری شده بود و ستاره‌ها پشت‌شان قایم شده بودند. خدا کند برف ببارد مراسم جشن عروسیِ زمستان شروع شود. یادش بخیر، وقتی از مادرم می‌پرسیدم: - زمستون چیه؟ می‌گفت: زمستون عروس فصل هاست، اولین برفی که بیاد عروسیِ زمستون هم شروع میشه. همیشه هم اولین برف ها بین دو هفته‌ی اول دی میاد. و فکر کنم خدا صدایم را شنید، چشمانم را درون شیشه دیدم که رنگِ خنده گرفتند و ذوق، درون خون‌هایم به جریان درآمد . برف‌های سفید رنگ آرام آرام و پراکنده پایین آمدند. آهی از اعماق وجودم کشیدم، این چندمین باری بودن که آه می‌کشیدم؟ نمی‌دانم! امشب که پشتِ پنجره‌ی آشپزخانه‌ی خاتون ایستاده‌ام و حالا خیره به رقصِ دانه‌های برف هستم، تمامِ هستی‌ام را در صندوقچه‌ی خاطراتی می‌جویم که حالا تنها خاکسترِ گرمی از آن باقی مانده است. من، شهرزاد، امشب در خانه‌ای مهمانم که دیوارهایش، برایم غریبه‌اند؛ اما تقدیر چه بازیِ بی‌رحمانه‌ای دارد! من و چاوش، که روزگاری تمامِ جهانمان در آغوشِ یکدیگر خلاصه می‌شد، حالا همسایه‌ی دیوار به دیوارِ سرنوشتی شده‌ایم که ما را از هم جدا کرد. چاوش، آن سویِ این خانه، درمیان خنده‌ها و حرف‌ها نشسته‌است، با همان نگاهِ نافذ و سنگین که از وقتی من آن حرف را زدم نگاهش تغییر کرده بود، و من... من با تمامِ وجودم، در میانِ همهمه‌ی مهمان‌ها، به دنبالِ جایِ خالیِ آن‌ها می‌گردم.
  19. سلام عزیزم ناظر: @هانی بانو ، داخل گروه نظارت عسل جان اد شدید 🌸
  20. عزیزدلم ممنون میشم یکم آروم تر پیش بری توی پارت گذاشتن رمان منکوب که ناظرت بتونه پا به پای رمانت نظارت کنه

  21. رمان بانِ خوشگلم مبارکت باشه رنگت🥰😍💙

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      قربونت برم من مرسی عشقمم🥹🥹🥹💙

    2. خانوم سین

      خانوم سین

      ماچ ماچ💙

×
×
  • اضافه کردن...