-
تعداد ارسال ها
392 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط خانوم سین
-
درخواست ناظر برای رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای z.alifarhani.79 ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
سلام عزیزم وقت بخیر ناظر رمان شما خودم هستم داخل گروه هم ادتون میکنم💙- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ناظر برای رمان کالبد محنت | محدثه مقدم کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای محدثه مقدم ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
سلام عزیزم وقت بخیر ناظر رمان شما خودم هستم داخل گروه هم ادتون میکنم💙 -
درخواست ناظر برای رمان به جای خواهرم | Hananeh کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
سلام عزیزم خیلی خیلی شرمندهم دیر دیدم پیامتون رو🤍 نظارتتون با خودم هستش داخل گروه اد تون میکنم- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست ناظر برای رمان نبض مرگ | غزل کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
جدی؟ نمیدونستم و اینکه خیلی هم عالی هستش😍 پس از این به بعد همراه غزل جون ادامه بده😘- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ناظر برای رمان نبض مرگ | غزل کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
سلام عزیزم موردی نداره عزیزم ناظرتون پس @هانی بانو هستند🌸 عسل جان داخل گروهت اد شون کن @ghaazal اما یک نکته رمان شما شصت پارت هست، برای اینکه ناظرتون بتونه برسه رمانتون رو نظارت کنه ممنون میشم تا پایان نظارت عسل جان پارت نزارید تا بتونند بدون هیچ عجلهای نظارت تون رو انجام بدن❤️- 5 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اطلاعیه جذب نیروی نظارت در انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
سلام عزیزم در گروه ناظران اد شدید 🌸- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ناظر برای رمان فردایی نامعلوم | nasin کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای nasin ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
سلام عزیزم ناظر شما: @هانی بانو🤍- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان دَقات قلبی | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
از اونجایی که ندیدم این سریال رو فکر کنم باید ببینم تا متوجهش بشم! -
معرفی و نقد رمان دَقات قلبی | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید، متشکرم فقط اونجا که گفتید اگر تو برخی قسمتها قرار نیست اتفاق خاصی بیوفته و مقدمهای برای اتفاق بعدی هستش از یک سری جذابیت های فرعی برای خسته کننده نبودن استفاده کنم رو نفهمیدم، میشه مثال بزنید؟ -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت59 امشب، انارها هم در ظرفهایِ بلور، بویِ دلتنگی میدهند. گویی بعد از آنها یلدا فقط میآمد تا زخمهایِ کهنه را با سرخیِ دانههایش، تازه کند. #فلش_بک من و ماه، در ایوانِ خانهیِ خودمان نشستهایم و از پسِ شیشههایِ مات، چشمکهای ستاره ها، مثلِ دشنهای در چشمهایم مینشیند. امشب حتما خانهشان، غلغله است. مهمانیِ یلدایِ خانوادهشان است و من، در کنجِ تاریکِ ایوان، به یلدایی فکر میکنم که دیگر خیلی وقت است که نیست. اشک های قل میزند و از گوشهی چشمانم پایین میآید، جای دخترک سه سالهام را در آغوشم جا به جا میکنم و پتویی که رویش انداختم را کمی بالاتر میکشم تا سرما نخورد. تمام شب را برای نیامدن پدرش گریه کرد و هق زد، طفلکِ من! نگاهم دوباره به آسمان کشیده میشود، هنوز صدایِ خندهیِ مامان در گوشم میپیچد که با آن چادرِ گلگلیاش، انارها را دانه میکرد و بابا، با همان ابهتِ همیشگی، دیوانِ حافظ را رویِ زانویش باز میکرد و میگفت: یلدا یعنی همین؛ همین دورهمیهایِ ساده که دلمون رو به هم گره میزنه. شیدا، خواهر سرخوشم مثلِ همیشه شیطنت میکرد و امید، مدام با دستهایِ پُر از مهرش، انارِ شیرین دستِ شیدا میداد. و چاوش... چاوش هم بود؛ آن زمان که دستهایش را در دست داشتم و فکر میکردم دنیا، تمامِ آرزوهایم را در همین چهاردیواری خلاصه کرده است. که آغوشهایمان حتی در حین دعوا، دوای دردمان بود. آن یلدا، آخرین یلدایِ کاملِ ما بود. شمعی که روشن کردیم، تا خودِ صبح سوخت، بیآنکه بدانم سالهایِ بعد، قرار است در سرمایِ بیکسی، یخ بزنم. همیشه دلم میخواست بدانم که خودش با خانوادهاش میدانند که من، پارهای از وجودِ مردی را در آغوش دارم که امشب، بیخبر از حضورِ فرزندش، برایِ دیگران انارِ یلدا میبرد؟ سرم را به نردهی ایوان شش متریمان تکیه دادم گوشهایم انگار به صدایِ خندههایی که از کیلومتر ها دور تر میآید، گوش سپرده است. انگار که صدای خندهاش را میشنوم… چقدر لحنِ خندهیِ چاوش، هنوز برایم آشناست! همان صدایِ بم و آرام که روزگاری تنها لالاییِ شبهایم بود. دلم میخواهد به سمت آسمان فریاد بزنم: «نگاهش کن! این، همان یلدایی است که از ما گرفتند.» اما فقط لبانم را میگزم سر کج میکنم و گونهیِ دخترکم را میبوسم. امشب، بلندترین شبِ سال نیست؛ امشب، بلندترین شبِ عمرِ من است که میانِ دیواری از جنسِ حسرت و رازی که رویِ دوشم سنگینی میکند، گیر افتادهام. آرزو میکنم حافظ، امشب برایِ چاوش فالِ خوبی بگیرد، حتی اگر در آن فال، نشانی از من و ماه و شیدایم نباشد. من، در تاریکیِ ایوان، برایِ تمامِ آنهایی که دیگر کنارِ سفرهیِ یلدایم نیستند، اشک میریزم و برایِ چاوش، همانجایی که ایستاده، دعا میکنم. شاید سرنوشت، همین سکوتیست که درگیرش شدهام؛ همین نزدیکیِ قلبم که دور از اوست. #حال چشم باز میکنم و بازویم را کمی میمالم. حالا، رها و سهیل، تنها کسانی که رازِ من و «ماه» را میدانند، در آن سویِ دیوار، میانِ جمعِ خانوادهیشان نشستهاند. میدانم که رها، با نگاههایِ نگرانش، مدام به سمتِ آشپزخانه سرک میکشد و سهیل، که امشب خبری از شیطنتش نیست و آقا کنار تارا نشسته است، خوشحال است. آنها میدانند که در رگهایِ دخترکم، خونِ چاوش جریان دارد و رازهایی که فعلا از نوع «مگو» هستند را بازگویی نمیکنند. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت58 با صدای خاتون سرم را به طرفش چرخاندم: - شهرزاد مادر، یه لحظه میای؟ بین درگاهی آشپزخانه ایستاده بود، با لبخندی محو بلند شدم وقتی دید ایستادهام و به طرفش میروم برگشت و داخل آشپزخانه شد. وارد شدم گفتم: جانم خاتون؟ خاتون نگاهش که کمی غم مخلوط بود را درمیان صورتم چرخاند و گفت: ناراحت که نشدی از حرف مریم خانوم و سارا؟ لبخند خستهای زدم گفتم: از خدا که پنهون نبود هیچ وقت اما از شما چه پنهون، من عادت کردم. روزهای زیادی رو اینجوری گذروندم و از دستشون ناراحت نشدم. تازه این دونه ریزه بوده من درشتتر از اینها رو هم کشیدم و شنیدم. دستانِ تپلیاش را درون دستانم گرفتم، بعد نگاهم را میان دو چشمان نگرانش جا به جا کردم با نگرانی گفتم: اما شما انگاری ناراحتی هستید، چیزی شده خاتون جان؟ اتفاقی افتاده؟ خاتون لبخندی تلخ زد، انگار او هم یاد نداشتههایش افتاده بود. دست چپش را همراه دستم بالا آورد و روی دست راستم گذاشت. - اتفاقی نیوفتاده. چندین ساله شب یلدا اینجوریام. غم نبود گوهرشاد و عماد و حاج علی چندساله که منو از پا درآورده. هر شبی که بچه ها دورهم هستن یادم میان. امشب هم از همون شباست. جلو کشیدم و گونهاش را بوسیدم. - من قربون دل کوچیکتون برم آخه! اونا همیشهی همیشه پیش شما هستن، حتی همین الان کنارتون هستند. لبخندش عمیق شد دو بار آرام روی دستم زد و بعد از آشپزخانه بیرون رفت. آهی کشیدم. دردهایمان که یکی و دوتا نبود، غم نبود خیلیها برایمان سنگین و جانکاه بود و فقط خود خدا میدانست که چهگونه، با چه جان کندنی خودمان را سرپا نگه داشتیم! دست هایم را در آغوشم جمع کردم و به طرف پنجرهی آشپزخانه رفتم. امشب پاییز به یغما میرفت و بویِ یلدا، مثلِ عطری کهنه و تلخ، در جانم پیچیده بود. سنگینیِ قفسهی سینهام عجیب بیشتر شده بود. نگاهم را به آسمان دادم، هوا ابری شده بود و ستارهها پشتشان قایم شده بودند. خدا کند برف ببارد مراسم جشن عروسیِ زمستان شروع شود. یادش بخیر، وقتی از مادرم میپرسیدم: - زمستون چیه؟ میگفت: زمستون عروس فصل هاست، اولین برفی که بیاد عروسیِ زمستون هم شروع میشه. همیشه هم اولین برف ها بین دو هفتهی اول دی میاد. و فکر کنم خدا صدایم را شنید، چشمانم را درون شیشه دیدم که رنگِ خنده گرفتند و ذوق، درون خونهایم به جریان درآمد . برفهای سفید رنگ آرام آرام و پراکنده پایین آمدند. آهی از اعماق وجودم کشیدم، این چندمین باری بودن که آه میکشیدم؟ نمیدانم! امشب که پشتِ پنجرهی آشپزخانهی خاتون ایستادهام و حالا خیره به رقصِ دانههای برف هستم، تمامِ هستیام را در صندوقچهی خاطراتی میجویم که حالا تنها خاکسترِ گرمی از آن باقی مانده است. من، شهرزاد، امشب در خانهای مهمانم که دیوارهایش، برایم غریبهاند؛ اما تقدیر چه بازیِ بیرحمانهای دارد! من و چاوش، که روزگاری تمامِ جهانمان در آغوشِ یکدیگر خلاصه میشد، حالا همسایهی دیوار به دیوارِ سرنوشتی شدهایم که ما را از هم جدا کرد. چاوش، آن سویِ این خانه، درمیان خندهها و حرفها نشستهاست، با همان نگاهِ نافذ و سنگین که از وقتی من آن حرف را زدم نگاهش تغییر کرده بود، و من... من با تمامِ وجودم، در میانِ همهمهی مهمانها، به دنبالِ جایِ خالیِ آنها میگردم. -
درخواست ناظر رمان سناتور| آناهیتا کاربر نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای آناهیتا ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
سلام عزیزم ناظر: @هانی بانو ، داخل گروه نظارت عسل جان اد شدید 🌸 -
عزیزدلم ممنون میشم یکم آروم تر پیش بری توی پارت گذاشتن رمان منکوب که ناظرت بتونه پا به پای رمانت نظارت کنه
-
- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
-
- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
- 53 پاسخ
-
- 1
-