رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

خانوم سین

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    392
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط خانوم سین

  1. #پارت46 #راوی با بیرون رفتنش از آشپزخانه چشمانشان دنبالش رفت تارا بلند گفت: کجا میری شهرزاد؟ رها در سر خودش کوباند و گفت: رفت؟ شهرزاد بیا ببینم کجا میری؟ چاوش ابرو درهم کرد و گفت: چیشده؟ این چه حالی بود داشت؟ دستش برا چی داشت خون میومد؟ رها با اشاره‌ی یواشکیِ دست سهیل گفت: هیچی نشد. دستش با رنده برید. شهریار با تعجب گفت: برا این گریه می‌کرد؟ چاوش مطمئن نبود و باز پرسید: برای بار دوم میپرسم، شهرزاد برای چی گریه می‌کرد؟ سهیل می‌دانست اگر چاوش بداند که چی به او نشان دادن قطعا جای کله‌اش از روی گردنش می‌رود روی سینه‌اش. رها تند گفت: برا همین که دستش بریده دیگه. چاوش گونه‌ای نگاهش کرد که خودش هم خجالت کشید و گوشه‌ی لبش را گزید تارا گفت: خب بگید دیگه! سکوت آن دو را دید عقب گرد کرد و به سمت در رفت پا به بیرون گذاشت که در خانه‌ی شهرزاد بسته شد. خاتون خانه نبود برای احوالپرسی یکی از همسایه ها به دو خانه پایین تر رفته بود. کفشش را پوشید با قدم های بلندی به طرف خانه‌ی شهرزاد رفت، هوا و حیاط تاریک بود اما او را از پشت شیشه های در خانه می‌دید، دو ضربه ای به در زد و گفت: شهرزاد خانوم؟ جوابش هق هق شهرزاد بود که پشت دستانش خفه شده بود، دوباره دو تقه به در زد و گفت: شهرزاد؟ دلش زار زدن میخواست و هیچکس حال او را الان نمی‌فهمید. حال جگر خون شده‌اش را، حالِ معشوقی که یکی از عکس های عشقش را دیده بود و اینگونه مانند لشکری شکست خورده به حالش گریه می‌کرد. چاوش سکوت کرده بود، می‌دانست بلاخره خودش حرکتی می‌زند. پس از یک ربع گریه چاوش دید که کنار رفت تکیه داد به لنگه‌ی چپ در و لیز خورد روی زمین نشست چاوش لنگه در راست که اصلی بود را به داخل هل داد و در باز شد سر داخل برد و شهرزاد را دید که هق هق کنان خیره به رو به رویش تکیه داده بود به در و پاهایش در شکمش جمع شده بود. کمی شلوارش را بالا کشید و روی زمین نشست گفت: چیشده؟ کسی حرفی زده؟ چیزی بهت گفته کسی؟ شهرزاد آرام سر به سمتش چرخاند و درون چشمانش زُل زد گفت: چجوری دلت اومد بهم نگی؟ چاوش خیره به چشمانِ از اشک براق شده‌ی شهرزاد شد، از چه حرف میزد؟ شهرزاد دوباره بغض کرد و اشک به چشمانش حجوم آورد، با چانه‌ی لرزان گفت: انقدر منو ضعیف و بی دست و پا و بی اعتماد دیده بودی که منو بی‌خبر گذاشتی و رفتی که خودت تنهایی بجنگی؟ دست راستش را مشت کرد و محکم فشرد، پس فهمیده بود که چه اتفاقی برایش افتاده بود. اخم کرده و عصبی گفت: کی بهت گفت؟ سهیل آره؟ اشک از گوشه های چشم راستش پایین ریخت گفت: من که اول و آخرش قرار بود بفهمم چرا من بدون تو موندم، چه فرقی داره که کی بهم گفت؟ چاوش: - نه، حداقل الان نه. شهرزاد: - یعنی نباید می‌فهمیدم؟ یعنی قرار بود بزاری من تا آخر عمرم با اون حس کوفتی که من برات کم بودم اونی نبودم که میخواستی من دختر یا زنی نبودم که بتونم پای مشکل های مردم وایستم؟ یعنی قرار نبود برام بگی؟
  2. #پارت45 جوابی بهم داده نشد، یک چشمم را باز کردم و بعد دوباره بستم، چند دقیقه‌ای تو سکوت گذشت که سهیل گفت: شهرزاد اگر یه روز چاوش دوباره بیاد جلویی قبولش می‌کنی؟ آب دهانم را قورت دادم، نمی‌دانم تارا کجا رفته بود و نمی‌آمد که شده بخاطر حضور او و ندانستنش این بحث پایان یابد، گفتم: - سهیل جان داداش هر آدمی که یاد میگیره رفتن رو، دیگه دفعه دوم سوم رو راحت تر از دفعه‌ی قبل بلده. من هیچوقت رفتن رو بلد نبودم اما دیدم خیلیا از زندگیم رفتن. دقیقا همونایی که جونم براشون در می‌رفت. اولاً که من بدون چاوش و بدون خانواده ام سال‌ها زندگی کردم. بدون اونا دخترم و بزرگ کردم. دوماً من آدمی که بهم اعتماد نداشته باشه، فکر کنه من از اون دسته آدمایی هستم که ضعیفم و نمیتونم قوی بمونم نمی‌تونم پا به پاش باشم و یه جا پس میکشم. چند ثانیه سکوت شد و بعد سهیل گفت: پس یه دقیقه اینو ببین. چشمام و به سخته باز کردم، هم می‌سوخت هم اشک هایم از سر سوزش می‌آمد، اما وقتی عکسی که در گوشی‌اش بود و گوشی را به سمتم گرفته بود دیدم باعث شد حواسم پرت شود و دستم گیر کند به رنده و «آخ»ام بلند شود. رها همزمان با سهیل که گوشی را روی میز انداخت بلند شدند و به سمتم آمدند گفتند: - چیکار کردی با خودت؟ رها: - زخم شد؟ ببینم زخمت و شهرزاد؟ هیچی نگفتم و چشمانم خیره به عکس بود. دست رها که دست راستِ زخمی شده‌ام را گرفته بود پس زدم و تند گوشی سهیل را برداشتم عکس را نگاه کردم. با دیدنش قلبم از تپش ایستاد و بدنم یخ زد؛ مشخص بود یک عکس یواشکی است چون چاوش ماسک زده در صحن انقلاب نشسته بود و نگاه ابری و بارانی‌اش بی‌شک سمت گنبد بود و در حالی هوای خودش غرق بود. انگشت شصتم را روی تصویرش کشیدم، جگرم خون شد برایش. موهایش کم پشت شده بود و آنقدر تکیده و لاغر بود که بی‌شک اگر بادی می‌وزید او را با خودش می‌برد. آدمی که درون عکس بود با چاوشی که قبلش می‌شناختم و بعدش دیده بودم نبود و آن بیماری چه بلایی سرِ آدمی که روزی عزیزترین و از جان به من نزدیک تر آورده بود؟ قطعاً روزهای خوبی را سپری نکرده بود و درد در تک تک و ریز به ریز وجودش لانه کرده بود. با حس شوریِ دهانم به خودم آمدم سر بلند کردم رها وسایل پانسمان داشت بیرون می‌آورد و سهیل نگاهم می‌کرد گوشی را قفل کردم روی میز گذاشتم و بلند شدم دست به دهان گرفتم به طرف در آشپزخانه رفتم تا از آن فضای خفقان آور دور شوم که رها گفت: کجا میری دیوونه؟ بیا دستت و ببندم همینجوری داره خون می‌ره ازت. گوش ندادم با سر پایین افتاده به سمت در رفتم اما با قرار گرفتن کسی جلویم ایستادم سرم را بالا بردم، چاوش، شهریار و پشت سرشان تارا بودند‌. نگاهم روی چاوش چرخید و شدت اشک بیشتری به چشمانم حجوم آورد همزمان که آنها را پس میزدم و بیرون میرفتم هق زدم و تند در مقابل پرسش ها به سمت درِ خانه‌ی خاتون رفتم.
  3. #پارت44 دست از بازی کردن با دسته کلیدش برداشت و سنگینی نگاهش را حس کردم، اما من به رنده کردنم ادامه دادم. نگاهم را چرخوندم سمتش و نگاهش کردم گفتم: از کجا فهمیدی؟ نگاهش را به رها داد که گفتم: رها هم امروز فهمیده دقیقا قبل اینکه تو بیای صدامون کنی. ابرو بالا انداخت و عقب کشید تکیه زد به پشتی صندلی گفت: اون عکستون تو جشن دوست های مشترک‌تون رو دیدم. رها پوزخند زد: - دقیقا یکی از همون عکس‌هایی که من دیدم. سهیل: - پس دلیل اینکه چرا چاوش رفت رو هم می‌دونی! نگاهم رو به کاری که میکردم دادم گفتم: آره اما متأسفم با منطق من همخونی نداره. سهیل: - اما... دستم رفته بود سمت پیاز دوم که دست کشیدم و نگاهش کردم گفتم: سهیل به رها هم گفتم به تو هم میگم، من محرمش بودم و یعنی یه جورایی زنش بودم. بهش گفته بودم همه جوره پاش وایمیستم، حرفم و باور نکرد و گذاشت رفت اونم بدون هیچ حرفی. من و اونجا گذاشت رفت من موندم و پر از حس های بد. چاوش تقصیر کار نیست اما کار درستی رو هم انجام نداد. به من نگفت قبول حداقل میتونست به بابام یا امید شوهر خواهرم بگه یا نه؟ سهیل: - بین خودمون بمونه و همینجا چال بشه شهرزاد. اما چاوش خودش هم پشیمونه از رفتنش. تو اون اوضاع مریضیش هم غصه‌ی تو رو می‌خورد. شروع کردم به رنده کردن که همان اول باعث شد چشمانم بسوزد، هیچی نگفتم اما سهیل گفت: جدی میگم شهرزاد، اون روزا بین حرفایی که از ته دلش فریاد می‌شد میومد بیرون از تو هم می‌گفت. چاوش رها کردنت با سختی به جون خرید تا تو اذیت نشی! پوزخندی زدم یک قطره اشک بخاطر سوزش چشمم پایین ریخت گفتم: من بهش گفته بودم پاش میمونم حتی اگر خودم بمیرم سهیل، بهت نگفته بود اینو؟ سر تکان داد چشمانم را از سوزش بستم تا دیگر اشک نیاید، گفتم: پس وقتی خودش می‌دونست این رو، وقتی اینو بهت گفته، همه میدونند که اون دختری که همه جوره میخواست و می‌تونست پاش بمونه اما چاوش ولش کرد رفت، این یعنی اینکه به من اعتماد نداشت و گذاشت رفت، یعنی قبول نداشت حرفم رو.
  4. #پارت43 تارا ظرف سیب زمینی را برداشت و بلند شد به طرف سینک رفت تا سیب زمینی ها و پیازها را بشورد، گفت: هیچ خبر عزیزمن چه خبر باشه؟ در روز حداقل یک بار رو به خاتون زنگ میزنه. این دو هفته که چاوش نبود بیشتر زنگ می‌زد انگار خاتون بهش نگفته بود چاوش نیست شک کرده بود زنگ زده بود به من. تکیه زدم به صندلی و دستانم را روی پاهایم گذاشتم. سهیل ابروهایش را بالا برد تارا شیر آب را باز کرد و ظرف را زیر شیر آب برد و گفت: زنگ زد به من گفت که: - تارا جون یه سوال ازت میپرسم راستش رو بگو. گفتم: - بگو عزیزم چیشده؟ گفت: می‌دونید آقاچاوش کجا هستند؟ گفتم: چطور؟ گفت: آخه بابا بهشون زنگ میزنه جواب نمیدن، منم راستش دو بار زنگ زدم جواب ندادن. خاتون هم ناراحت هستند سر همین پرسیدم. گفتم: چاوش نیست ما هم از جایی رفته اطلاع نداریم. چرخید به طرفمان و ادامه داد: بعد دیگه هیچی من اومدم به خاتون گفتم و خاتون گفت خوب حرفی رو زدم. تارا نشست و من بلند شدم سینی پوست سیب زمینی را برداشتم و به طرف سینک که در کابینتِ زیرش سطل آشغال بود رفتم، در کابینت را باز کردم و آرام همه را داخل سطل آشغال ریختم، رها گفت: من نمی‌دونم خاتون یا خودش متوجه نمی‌خواد متوجه بشه که ما واقعا دلمون نمی‌خواد عروسِ چاوش بشه یا واقعا متوجه نمیشه! نیم نگاهی به من کرد و بعد رو به آن دو گفت: اگر یکم راضی شده بودم دیگه به هیچ وجه راضی نیستم عروس چاوش باشه. سهیل را دیدم که وقتی حرف رها تمام شد مرا نگاه کرد، نمی‌دانم جنس نگاهش از چه نوع نگاهی بود اما برایم عجیب و آشنا بود. از آن دست نگاه های آشنایی که انگار چیزی را میدانی اما نمیتوانی بروز دهی و این باعث شد من شک کنم. نگاه برداشتم و روی میز نشستم گفتم: اینکه سارا عروس آقا چاوش بشه رو شماها نمی‌تونید تصمیم بگیرید. اول و آخرش خودشون هستش. رها لبخند ژکوندی زد گفت: بله منم می‌دونم این رو، اما آقا چاوش در هر صورت می‌دونه که ما از سارا خانوم خوشمون نمیاد. جوری نگاهش کردم که خودش تا ته حرفم را خواند اما جوابم شد یک بالا انداختن. هورا سرا سیمه داخل آشپزخانه آمد و رو به تارا که سیب زمینی رنده می‌کرد گفت: آبجی تارا گوشیت داره زنگ میزنه. تارا نگاهش کرد گفت: عکس روش کیه؟ هورا: - مامان شبنم. تارا دست از کار کشید و بلند شد رو به من گفت: بی زحمت تو ادامه ش میدی؟ لبخندی زدم گفتم: آره تو برو. دستش را شست و رفت. توی سکوت شروع کردم به رنده کردن نیم نگاهی به سهیل کردم، داشت با دسته کلیدش که در دستانش بود بازی می‌کرد نگاهم را به رنده دادم و گفتم: تو می‌دونی سهیل درسته؟
  5. سلام درخواست طراحی جلد رمانم رو دارم @سایان سایان جون اگر میشه خودت برام بزن 🥹🤍
  6. #پارت_پنجاه‌وچهار استاد وکیلی کوبید به بازوش با کفِ دست راستش سر تا پاش رو نگاه گفت: منم خوشحالم که میبینمت، اومدی بمونی؟ یا قراره بری؟ شهاب تک خنده ای توی گلو کرد گفت: پا بست مون کردن. ابروی منو ارغوان رفت بالا، چه؟ چی گفت؟ پا بستش کردن؟ کی پا بستش کرده؟ داستان چیه؟ داستم از فضولی میمردم فشار دست ارغوان رو بازوم بیشتر شد سرم و برگردوندم سمتش نگاهش کردم با سر اشاره کرد به شهاب که شونه بالا انداختم. دوباره نگاهمون رفت سمت شون و استاد وکیلی گفت: - خیلی هم خوب. راستی از محمد و امیررضا و امین چخبر؟ البته محمد رو همیشه از خانم شایگان پیگیر هستم. و بعد هردوشون منو نگاه کردن که لبخند مصنوعی زدم، دوباره همدیگه رو نگاه کردن شهاب لبخند تلخی زد، یاد امیررضا افتاده بودیم هردومون و آهی کشیدم، داداش امیررضای عزیزم. تکون خوردن سیبک گلوش رو دیدم گفت: امین هم بد نیست، یعنی هر سه تاییمون بد نیستیم میگذرونیم. استاد سوالی نگاهش کرد: - یعنی چی هر سه تاییمون؟ من منظورم اکیپ تون با محمد اینا بود ها. شهاب نگاهش رو بالا کشید، سرم و انداختم پائین و آهی کشیدم، شهاب گفت: استاد ما سه تا شدیم، امیررضا شهید شده. استاد با تعجب نگاهش رو بین من و شهاب چرخوند، باورش براش سخت بود انگار. بعد از دو دقیقه گفت: چجوری؟ کجا؟ شهاب: - با تیم اعزامیِ پزشک های بیمارستان رفته بود خط. اما خب دقیقا دو هفته و دو روزه پیش شهید شد، قفسه ی سینه اش از ترکش پر بود، به رون پاش هم تیر خورده بود. دقیقا روزی که عقدِ محمد و خواهره من بود خوده محمد بیمارستان بود اونجا امیررضا رو دید. صورتِ استاد آشفته شد درحدی که انگار یکی از اعضای خانواده‌اش رو از دست داده باشه، دستی توی موهاش کشید و داد بالایی و زیر لب«وای» زمزمه کرد. با یادآوری این دو هفته‌ی اخیر قلبم فشرده شد بند کیفم رو بین دستم فشردم و گفتم: استاد مگه پارچه مشکی های روی دیوار و سر درِ دانشگاه و سالنِ پزشکی رو ندیدید؟ یا اون اعلامیه ای که تو تابلو اعلانات زدن؟ استاد با مردمک های لرزون نگاهم کرد و با صدای گرفته ای گفت: من دو هفته نبودم. هفته پیش هم فقط همون روزی که باهاتون کلاس داشتم اومدم دانشگاه درگیری داشتم یخورده اصلا حواسمم نبود که دقت کنم و ببینم. سرش رو گرفت بالا گفت: چه پسری بود، چه آقایی، چه معرفتی. یادش بخیر اون سال اولی که تو رفتی چقدر با محمد و امین بی حوصله بودن اصلا حالِ درس خوندن نداشتن. رفتنت خیلی این سه تا رو اذیت کرد. شهاب: - اما رفتنِ امیر همه مون و اذیت کرد استاد. استاد سرش رو بالا گرفت و رو به آسمون گفت: - انا لله انا علیه راجعون. جات بهشت باشه پسر.
  7. #پارت_پنجاه‌وسه فروشنده از خدا خواسته آماده کرد حساب کردم و رفتیم از مغازه بیرون ارغوان ساعتش و نگاه کرد گفت: بریم دانشگاه؟ نیم ساعت دیگه کلاس شروع میشه، تا خودِ دانشگاه الان بیست دقیقه راهه. سر تکون دادم گفتم: بریم بریم خوب شد گفتی. تاکسی گرفتیم و رفتیم دانشگاه. مسیر خلوت بود و زود سر یه ربع رسیدیم. پا روی پله ی اول گذاشتیم بریم بالا تو ساختمون که صدای آشنایی که از پشتم اومد باعث شد خشکم بزنه: - ترنم... خانم. خانم رو با مکث گفت اول ارغوان برگشت پشت و سلام کرد. بعد من با مکث چرخیدم سمتش با ارغوان سلام کرد و بعد به من سلام کرد گفتم: س... سلام. گفت: میتونم وقتتون رو بگیرم؟ گفتم: راستش من الان کلاس دارم. گفت: سعی میکنم زیاد وقتتون و نگیرم. دو دل شدم، از یه طرف کلاس داشتم و از یه طرف دیگه هم داشتم از کنجکاوی اینکه با من چیکار داره میترکیدم. ارغوان و نگاه کردم که یه راهی بزاره جلو پام تا دهنش و باز کرد صدایی از پشتش اومد: خانم شایگان؟ خانم آذرپناه؟ چرا هنوز نرفتید سر کلاس؟ وای نه! از این بهتر نمیشد واقعا، صدای استادِ این تایم کلاسمون بود. از اون استایدی که رو حضور دانشجو حساسه، از اونا که سر کلاسش نفست باید حبس باشه تا دادش و در نیاری و خدا به دادت برسه اگر صداش دربیاد! شهاب نیم تنه شو کشید عقب و ما استاد وکیلی رو دیدیم، کت شلوار قهوه ای تیره با پیراهن کره‌ای. ارغوان گفت: چشم استاد میریم. استاد وکیلی سرش رو برگردوند سمتِ شهاب تا ببینه ما با کی داریم حرف میزنیم اما با دیدنش چشم هاش گرد شد و بعد هردو خندیدند این دفعه دیگه ما تعجب کردیم و سوالی نگاهشون کردیم. استاد وکیلی یه آقای میانسالِ پنجاه و پنج ساله با موهای جوگندمی و چشم و ابروی عسلی و بینیِ کمی قوز دار بود. عینکش رو درآورد و گفت: به ببین کی اینجاست! آقا شهاب از این طرفا؟ کی برگشتی پسر؟ همدیگه رو جلو چشمای متعجبِ ما بغل کردن. اولین بار بود استاد رو درحال خنده میدیدیم و از نادر موقعیت های زندگی مون بود فکر کنم! شهاب از بغلش در اومد گفت: سلام استاد خیلی خوشحالم میبینم تون.
  8. #پارت_پنجاه‌ودو از محوطه زدیم بیرون و رفتیم طرفِ بازار. حدوده یک هفته ای از مراسمِ هفتمِ امیررضا گذشته بود و محرم فردای مراسم شروع شده بود، خیابون ها و کوچه ها و میدون ها پر از پرچم ها و ریسه های پارچه ای مشکی بود، صدای مداحی ها، صدای روضه ها از هر خونه ای بیرون میومد. ماهرخ با مادرجون این روزها میرفت روضه و هیئت. انگار اینجوری میخواست خودش رو آروم کنه. بغیر از محرم، هیچکدوم لباس مشکی هامون و درنیاورده بودیم و تا چهلم میخواستیم لباس هامون و بپوشیم. فرداشب تاسوعا و پس فرداشب عاشورا بود، همیشه هم دسته های زنجیرزنی و اینجوربرنامه ها تو خیابون ها و میدون ها زیاد بود. و چقدر به طرزِ عجیبی دلم هوای مشهد و کرده بود. دلم گرفته بود و میخواستم خالی بشم. تو این یک هفته شهاب رو ندیده بودم. انگار محو شده بود محمد میگفت حتی با اونا هم حرف نمیزنه یا زیاد پیششون نیست جز یه بار که اونم ضروری بود. دلم تنگ شده بود براش. امیرعباس فردای مراسم وسیله هاشو جمع کرد و دوباره برگشت خط. مامان میدونست از پسش برنمیاد برای همین اصراری نکرد اما دلش شور میزد و نگران بود. به روی ما نمیاورد اما ما که بچه نبودیم حالیمون میشد. با ضربه ی ارغوان که باید پیاده بشیم پیاده شدم و پشت سرم اومد بیرون. رسیده بودیم بازار انقدر چیزای قشنگ قشنگ داشت حد نداشت. انقدر گشتیم و از دست فروش ها و مغازه ها خوراکی خریدیم خوردیم حد نداشت دیگه دل درد گرفته بودم. برای خودم و ماهرخ یه روسریِ آبی و سبزِ تیره خریدم. ارغوان هم برای خودش یکسری دامنِ نخی با رنگ های متفاوت خرید. داشتیم همینجور راه میرفتیم که یه پیراهنِ چهارخونه ریزِ قرمز مشکی به چشمم خورد و مثل اون دفعه ذهنم توی تنِ شهاب با شلوار کتونِ مشکی تصورش کرد، چیزِ خیلی قشنگی از آب درمیومد به شونه ی ارغوان زدم گفتم: میگم بریم تو این مغازه؟ ارغوان به مغازه نگاه کرد بعد با تعجب گفت: اینجا؟ مردونه ست که! سرم رو تکون دادم گفتم: میدونم، از این چهارخونه قرمز مشکیه خوشم اومده، راستش میخوام برای شهاب بخرم یه روزی بهش بدم. ارغوان با خنده گفت: نه به روزایی که حرفم و باور نداشتی نه به الان که با یه حرکت رفتی فضا. زدم به بازوش گفتم: خودتو مسخره کن بی ادب. خندید گفت: بریم خانومِ عاشق پیشه. وارد مغازه شدیم آقای فروشنده با دیدنمون بلند شد سلام و خوش آمدید گفت، گفتم: ببخشید آقا از اون لباس قرمز مشکی تو ویترین سایزِ یه جوونِ بیست و هشت بیست و نه ساله دارید؟ فروشنده با تعجب نگاه کرد گفت: ما همه سایزش رو داریم اما خب یه جوون این سنی داریم چاقه یکی هم داریم لاغره. راست میگفت بدبخت، ارغوان لباش رو روی هم فشرد تا نخنده نیشگونش گرفتم گفتم: خب نمیدونم فکر کنم ایکس لارج براش مناسب باشه، لاغره ولی هیکلش تناسب داره. فروشنده از پائینِ میزِ بزرگِ جلوش دو سایز لباس درآورد گفت: یکیش ایکس لارجه یکی دیگه اش دو ایکس لارج، اگر مشکلی ندارید چشمی ببینید اندازه شو. تشکر کردم سایز ایکس لارج رو برداشتم و جلوم گرفتم نگاهم و روش چرخوندم بعدم دو ایکس لارج و برداشتم، گفتم: حس میکنم ایکس لارج بازوهاش براش تنگ میشه، نه؟ ارغوان با خنده گفت: والا من دیگه دقت نکردم در این حد. کوفتی زمزمه کردم و رو به فروشنده گفتم: ممنون میشم برام سایز دو ایکس رو آماده کنید.
  9. #پارت42 صندلی را بیرون کشیدم و رویش نشستم پوست کن مشکی رنگ را دست گرفتم و بعد از برداشتن یکی از سیب زمینی های متوسط شروع به پوست کندنش کردم، تارا هم کنارم نشست و با چاقو شروع به پوست کندن کرد، رها بعد از دو لیوان آبی که خورد به سمت ما آمد و صندلی را بیرون کشید برعکس کرد و رویش نشست‌. خاتون دستش را خشک کرد و بیرون رفتنش مصادف شد با ورود سهیل که تلنفش را درون جیب شلوارش می‌گذاشت‌. از نخود کشمش های درون ظرف شکلات خوری کوچکی که روی میز جلوی مبل ها بود یک مشت برداشته بود و دانه دانه می‌خورد. تارا نیم نگاهی به او انداخت و گفت: کجا بودی؟ سهیل صندلی کنار تارا را بیرون کشید رویش نشست‌ و کمی خود را به طرف تارا کشاند پای راستش را روی پای چپش گذاشت بیخیال گفت: یکی هم دانشگاهی هام بود. رها گوشه‌ی راستِ لبش را بالا کشید گفت: انقد واجب بود بری بیرون صحبت کنی؟ سهیل: - عرضم به حضورتون که همچین واجب نبود اما می‌دونی که عادت ندارم موقع صحبت کردن بشینم پا میشم راه میرم. سیب زمینی را درون ظرف پلاستیکی گرد رو به رویم گذاشتم و یکی دیگر برداشتم تارا گفت: چی می‌گفت حالا؟ سهیل: - دنبال کار می‌گرده به چاوش گفته بودم اگر تو هتل نیرو کم دارن بگم بره پیشش، چاوش گفت یکی از نیروهای آشپزخونه شون رفته بهش بگم اگر می‌تونه بره یه سر، همین. تارا: - میتونست؟ سهیل: - آره قراره شنبه اول وقت بره پیشش. و سکوت کردیم تنها صدایی که بین مون بود صدای پوست کندن سیب زمینی ها بود. سیب زمینی ها که تموم شد رها آهی کشید ابروهام بالا رفت گفتم: چیشده؟ آه میکشی چرا؟ لب کج کرد گفت: حوصلم سررفته بابا. روزه سکوت هم گرفتید شماها. تارا از سوزش چشمش برای بریدن سر و ته پیاز یکی از چشمانش را بست گفت: خب چی بگیم؟ ماها دو هفته ست یکسره پیش همدیگه ایم خب. سهیل: - من بحث بکشم وسط؟ رها صاف نشست گفت: بکش وسط. خنده‌ی شیطنت آمیزی زد گفت: از سارا خانوم چخبر؟ رها و تارا قیافه درهم کردند و رها گفت: گفتم ببین چی میخواد بگه؟ سهیل خود را جلو کشید دست روی میز گذاشت گفت: جدی میگم چخبر ازش؟
  10. #پارت_پنجاه‌ویک *** با دیدنِ ارغوان دویدم سمتش سلام کردم چرخید سمتم گفت: علیک سلام خانم خانما. با شونه ام زدم به شونه اش گفتم: چطوری؟ چخبر؟ لب کج کرد گفت: ای خوبم، هیچ خبر، چه خبر دارم باشه؟ زندگیه خوابگاهی داره برام عادی میشه. شما چه خبر؟ چطوری؟ با خنده گفتم: من عالی ام، توپ. اصلا دیشب انقدر خوب خوابیدم تو عمرم اینجوری نخوابیده بودم. ابروهاش رو برد بالا وارد کلاس شدیم گفت: به سلامتی و دلِ خوش، بعد اونوقت به چه مناسبت؟ بشکنی زدم گفتم: حدس بزن! ارغوان متفکر گفت: از اونجایی که خیلی ماشاالله شادی و توپی باید چیزه خیلی خیلی خوبی باشه مسلما! سرجامون نشستیم اما من روی میز نشستم، سرم رو تکون دادم گفتم: بله. دستش و گذاشت رو میزو تکیه زد گفت: چمیدونم، تولدته؟ پوکر نگاهش کردم گفتم: خلی؟ من تولدم بهمنه سرکار خانم! ارغوان: - عروسی در پیشه؟ گفتم: نه بابا تازه دیروز هفتم امیررضا بود تا بعده چهلم و چندماه عروسی مروسی نداریم. ارغوان: - خب چمیدو... چشم هاش گرد شد ذوق زده گفت: شهاب اعتراف کرد؟ خندیدم گفتم: نه اعتراف نکرد اما... ماجرای دیشب رو براش تعریف کردم بعدش گفتم: و این یعنی چی؟ ارغوان: - من اینو به معنای اینکه یه چیزِ محکمی که دال بر موندنشه میدونم. که از نظرِ من تویی. دست به سینه شدم گفتم: خودمم دیگه دارم همچین فکرایی میکنم. وای یعنی اگر اینجوری باشه ها، میمیرم از خوشی. نیشگونم گرفت دوتایی خندیدیم با صدای مهرنوش سریع اومدم پائین از روی میز و ایستادیم همه، مهرنوش با خنده نگاهم کرد اما هیچی نگفت و شروع کرد به درس دادن، آخرِ کلاس هم گفت جلسه ی بعد میخواد امتحان بگیره. از کلاس رفت بیرون و ما هم رفتیم بیرون یکی از بچه ها خبر آورد که استادِ کلاس بعدیمون نبود ارغوان گفت: بریم بیرون دور بزنیم بعد دوباره برگردیم؟ پیشنهادِ بدی نبود گفتم: آره بریم.
  11. #پارت_پنجاه شهاب کلافه سر تکون داد: - نه بابا چه دیری، اتفاقا سر وقت رسیده بودم. از جلوش دور زد رو صندلیِ بغلِ شهاب نشست گفت: پس چیشد که برگشتی؟ هانیه به سمتِ کابینت رفت گفت: شهاب مثلِ آدم حرف میزنی یا نه؟ از بچگی هم همین بودی به زور باید از زبونت حرف کشید. خب پس، خصلتش همینه ایشون! خاله آذر خطاب به من گفت: ترنم جان خاله بی زحمت این کتری و ببر بزار رو والر. با لبخند چشمی گفتم از کابینت تکیه مو برداشتم از خاله کتری رو گرفتم تو چهار دیواری در آشپزخونه قرار گرفتم رفتم جلو شهاب گفت: تا رسیدم فرودگاه یه چیزی تو مغزم و... جلوش که رسیدم خم شدم تا کتری رو بزارم رو والر، نگاهش و گرفت بالا و ادامه داد: و دلم گفت کجا میخوای بری؟ میخوای دکترای تخصصیت و بگیری؟ خب همینجا بگیر چرا راهِ دور؟ عقب کشیدم و با لبخندِ اومده روی لبم برگشتم سمتِ آشپزخونه، دقیقا همون حرفی که بهش زده بودم! شهاب گفت: اینجوری شد که برگشتم. به درگاهِ در رسیدم هانیه از کنارم با سینیِ شام آورد رد شد دستم و گذاشتم رو چهارچوبِ در و نگاهِ ذوق زدم چرخید دورِ آشپزخونه، محمد گفت: پس کارات چی؟ وسایلت؟ شهاب: - مدارک میخوام که کپی از همه شون و آوردم دارم با خودم، کار و دانشگاهه که زنگ میزنم با یکم آشنا بازی انتقالیم و میگیرم. خونه هم بمونه همونجا با وسایلاش نیازش ندارم. محمد: - باشه پس، که اینطور. شهاب: - مراسم چطور بود؟ با هانیه و خاله آذر نشستیم دورِ میز، خاله آذر گفت: چطور میخوای باشه مادر؟ کمر آقا فرخ خم شده، حاله زری خوب نیست. شماها هم که حالتون خوب نیست، ماهرخ هم که از اون طرف لچه مات و مبهوته. هانیه رو به محمد گفت: محمد من میترسم اتفاق بدی براش بیوفته. نگرانشم یکسره. اون قرص ها رو دیگه نزار بخوره بدنش عادت میکنه. محمد دست به سینه تکیه داد به صندلی گفت: اتفاقا ترنم هم ظهری همین رو گفت، فکرشم نمیکردم به همچین روزی دچار بشه. هانیه: - گناه داره محمد حواست بهش باشه تو رو خدا. گفتم: من یه کاره اشتباهی کردم یه روز متوجه این موضوع شدم ای کاش خودم به هردوشون میگفتم احساسشون متقابله. هانیه دست انداخت دور شونه ام سر چسبوندم به شونه اش خاله آذر گفت: حتما قسمت نبوده مادر، تو که نمیدونستی چی میخواد بشه، میدونستی؟ ما میدونستیم؟ نه دیگه. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اما دل همه مون و خون کرد با رفتنش.
  12. عزیزم به گروه نظارت اضافه شدید
  13. سلام عزیزم به گروه نظارت رمان اضافه شدید
  14. #پارت_چهل‌ونه ماهان و آذرخانم و هانیه داخل شدند سلام کردند و جواب شنیدن میلاد و امیرعباس از بغلِ محمد بلند شدند هانیه تشکر کرد و پیش محمد نشست آذر خانم هم کنارش، روی صندلیِ سمتِ چپِ محمد ترنم نشسته بود با هانیه دست داد و بعد تکیه زد محمد آرام گفت: شهاب رفت به سلامتی؟ با شنیدنِ جمله ی محمد چشمانِ ترنم پر شد؛ هانیه گفت: رفت فرودگاه. قطره اشکی چکید و چشمش را بست، تمام شد! چند ساعتی گذشت و شام را ماندند، بعد از شام عزمِ رفتن کردند، دکتر نیک روش ایستاد که امین و خانواده و محمد و خانواده اش هم بلند شدند، آذرخانم رو به مامان پری گفت: ماهرخ رو نیاوردید؟ مامان پری: - ختم که تموم شد با میلاد فرستادمش خونه، دلم نیومد تنها بفرستمش ترسیدم یه بلایی سرِ خودش بیاره. آذرخانم: - خوب کردی؛ بگردم براش. مامان پری گفت: راستی شهاب رفت؟ آذرخانم: - آره رفت برای همین دیر اومدیم. مامان پری گفت: الان ماشین ندارید بردی نه؟ بزلرید به محمد بگم. و بعد رو به محمد گفت: مامان جان ماشین رو بردار برو آذرجان و هانیه رو برسون. آذرخانم تند گفت: ای وای نه بابا برای چی آخه؟ خودمون میریم. محمد گفت: پس شما چی؟ آقاجهان گفت: نگران نباش محمد جان من ماشین آوردم میرسونیمشون. امین: - منم موتور آوردم هرکی جا نداشت با من میاد. محمد تشکر کرد و ترنم رو به مامان پری گفت: مامان من با محمد میرم. مامان پری: - باشه مادر برو. و حدود نیم ساعت بعد درون ماشین نزدیکِ خانه ی آذرخانم بودند، داخل ماشین را سکوت گرفته بود و هرکدام از آنها به موضوعات مختلف فکر میکرد، ترنم سر چرخاند و محمد را نگاه کرد، برادرش این روزها غم های زیادی را متحمل میشد. سرش را پائین انداخت که صدای هانیه آمد: مامان این کیه دمِ در نشسته؟ سر و نگاه ها به طرف جلو چرخید، یک شخصی جلوی در ایستاده بود از دور مشخص نبود، با کمی جلو رفتن دیدنش، محمد با تعجب گفت: اینکه شهابِ، جلوی در چکار میکنه؟ مگه نرفته بود؟ آذرخانم: - چرا مادر رفت اما نمیدونم چرا الان اینجاست! #ترنم خاله آذر پتو انداخت روی دوشش گفت: مگه غریبه ای آخه؟ میرفتی خونه همسایه سه ساعته پشت در وایستادی میترسم سرما بخوری. رو به آشپزخونه کرد گفت: هانیه چیشد پس این چایی؟ و بعد اومد داخل آشپزخونه، من زیرچشمی داشتم نگاه میکردم. نشسته بود رو صندلی و یه والُر جلوش بود پتوی کلفتِ یشمی رنگ هم دورش بود دستش و گرفته بود بینِ والُر تا گرم بشه. سر از پا نمیشناختم خوشحالی همه ی وجودم و گرفته بود سعی میکردم دهنم و کنترل کنم که لبخند نشه. محمد از پله ها همزمان که میومد پائین گفت: چمدونت و بردم گذاشتم بالا تو اتاقت. کنارِ شهاب قرار گرفت گفت: ببینم چیشد که برگشتی؟ پروازت رفت؟ شهاب نه ایی زمزمه کرد کع محمد باز گفت: تو دیر کردی؟ شهاب: - نه بابا چه دیری، اتفاقا سر وقت رسیده بودم. از جلوش دور زد رو صندلیِ بغلِ شهاب نشست گفت: پس چیشد که برگشتی؟
  15. #پارت_چهل‌وهشت *** #راوی آذرخانم وسیله هایی که آماده کرده بود را درون ساکِ مشکی رنگ گذاشت و گفت: شهاب اینا رو رسیدی بزار تو فریزرت روی همه شون هم نوشتم که چیه. شهاب لباس را تا زد گفت: دست شما درد نکنه مامان اما این چیزا هم اونجا هست. آذرخانم دستش از کار ایستاد هانیه با گیره ی لباس روی بازویش زد و آرام زمزمه کرد: اینجوری نگو ببینم. بعد نگاهی به آذرخانم کرد و بلند گفت: بله داداش جان اونجا هست اما اینایی که مامان میزاره فرق داره. آذر خانم چرخید سمتش و به سمتش رفت گفت: ای کاش میزاشتی ماهم باهات بیایم فرودگاه. شهاب خم شد وسایلش را درون چمدان گذاشت گفت: تا بیاید و برگردید دیر میشه به مراسم هم نمیرسید. آذرخانم با صدای گرفته ای گفت: چقدر زود گذشت. شهاب لبخندی زد سر کج کرد گفت: تا چشم به هم بزنی دوباره برگشتم پیشت مامان خانم. آذرخانم دست جلوی دهانش گذاشت و از اتاق بیرون رفت، هانیه به شهاب نگاه کرد لباس ها را از دستش گرفت گفت: هیچی دیگه تو که رفتی بعد از این من داستان دارم. شهاب هیچی نگفت و سرش را تکان داد. چمدان و ساک را از در بیرون آورد آژانس جلوی در ایستاده بود راننده پیاده شد تا چمدان و ساک ها را داخل صندوق عقب بگذارد، شهاب تشکر کرد و به سمت آذرخانم و هانیه چرخید گفت: پس دیگه سفارش نکنم حواستون به خودتون باشه مراقبت کنید. هانیه: - توهم مواظب خودت باش. شهاب: - رسیدم زنگ میزنم. آذرخانم چشمانش پر شد که هانیه و شهاب اعتراض کردند: - عه مامان؟ شازده ت که سفر قندهار نمیره! شهاب: - قرار شد گریه نکنی دیگه مامان. آذرخانم چادرش را درست کرد گفت: برو مامان جان؛ خدا به همراهت. خداحافظی کردند و شهاب سوارِ ماشین شد و رفت، آذرخانم با گریه آب را پشت سرش ریخت هانیه گفت: مامان جان بسه گریه نکن بیا بریم داخل حاضر شیم الان ماهان میاد دنبالمون. مهمان ها رفتند و فقط خودی ها و فامیل های نزدیک داخل پذیرایی نشسته بودند، دکتر نیک روش از آقا فرخ اجازه گرفت برای حرف زدن، نفس عمیقی کشید و گفت: امروز هفتمین روز از نبودِ مردیِ که با رفتنی که زودتر از حدِ انتظارمون بود همه مون و شوکه کرد. مردی وطن پرست، پزشکِ با مسئولیت، رزمنده ی قوی و شجاع. امیررضا اولین رزمنده و دکترِ شهید نیست، آخریش هم نخواهد بود. از وقتی جنگ تحمیلی شروع شد هرکسی تو هر قشری در حد توانش در برابرِ کشورش مسئول بوده از مهندس و پزشک گرفته تا همون رفتگر و راننده تاکسی. امیررضا پسری بود که حواسش به همه بود. هرکسی گیر و گرفتگی داشت اولین نفر بود که کمک میکرد. امیررضا یک جوونِ دوست داشتنی، آقا، متین، با معرفت، متعهد به خانواده و کشور و دوستاش بود. وقتی اومد پزشکی رو شروع کرد ازش پرسیدم چرا اومدی این رشته؟ گفت برای اینکه بتونم به کشورم و مردمم تحت هر شرایطی توی هر زمانی توی هر مکانی حتی زیرِ رگبارِ دشمن کمک کنم.
  16. #پارت_چهل‌وهفت *** صدای باز شدن در رو شنیدم و بعد صدای محمد اومد که گفت: مامان خانم کجایی؟ بیا مهمون داری اومده خداحافظی. مامان سوالی نگاهم کرد گفتم: فکر کنم آقا شهاب و میگه. مامان سریع روسریش رو از روی دسته ی صندلی برداشت و منم از آشپزخونه زدم بیرون و دویدم سمتِ اتاقم روسریِ مشکیم و برداشتم سرم کردم صدای سلام علیک مامان با شهاب اومد از اتاق زدم بیرون ماهان و امیرعباس و میلاد کنارِ مامان رو به روی محمد و شهاب جلوی آشپزخونه وایستاده بودند و باهم حرف میزدند جلو رفتم و سلام کردم نگاهم کرد و با مکث جوابم رو داد. مامان گفت: کی میری حالا؟ گفت: فردا ساعت هفت و نیم پرواز دارم. دلم فشرده شد، دستم رو مشت کردم و فشردم، میلاد گفت: یعنی نیستی برای ختم؟ شهاب: - نه دیگه باید زودترش برم فرودگاه کارای پرواز و بکنم. مامان: - جات که خالی میمونه. شهاب لبخندی زد که دلم و سوزوند سرم و انداختم پائین گفت: لطف دارید شما. مامان: - پس صبرکن برات چیزایی که آماده کرده بودم و بیارم. و رفت سمت آشپزخونه شهاب گفت: راضی به زحمت نیستم خاله. ماهان دست رو شونه اش گذاشت گفت: چه زحمتی اخه پسر؟ شهاب: - راستی حال ماهرخ چطوره؟ امیرعباس: - آرام بخش خورده خوابه، با هیچکس حرف نمیزنه، مثل روح شده. شهاب: - به قول یه بنده ی خدایی عادت میکنه، مجبوره کنار بیاد. مثلِ ما. دقیقا حرفِ من بود! سرم و بردم بالا اما نگاهم نکرد مامان اومد وسیله هایی که تو پلاستیک گذاشته بود رو داد دستش گفت: اینا رو بزار تو چمدونت ببر. شهاب داخلش و نگاه کرد گفت: به به، چه چیزایی گذاشتی خاله. اتفاقا لواشک هامون از دسته محمد تموم شده بود. همگی خندیدیم محمد رو به مامان گفت: مامان من میرم شهاب و برسونم. مامان: - برو مادر مواظب خودتون باشید. شهاب زود بیای ها، یه تو و امین و محمد موندید واسمون. محمد رفت تا ماشین و روشن کنه و ببره بیرون از حیاط، شهاب لبخند کوچیکی زد گفت: چشم. از پسرها خداحافظی کرد بعد از مامان، و سمتِ من فقط یه خداحافظ گفت. همراهِ مامان و پسرها دنبالش رفتیم بعد که پله های بیرون رو رفت پائین محمد ماشین رو برده بود بیرون شهاب داشت میرفت طرفِ در که لنگه های باز شده ی در رو ببنده مامان و ماهان و امیرعباس و میلاد برگشتن داخل از رفتنشون استفاده کردم و پله ها رو رفتم پائین نزدیکِ درِ سمتِ چپ رسیدم گفتم: بزارید کمک کنم ببندید. همزمان باهاش در رو بستم با دو انگشت فاصله پشتم قرار گرفت همونجور که حواسم به محمد داخل ماشین و انداختنِ گیره ی در بود آروم گفتم: اگر این امکانش هست که بیام هلند و اونجا ادامه تحصیل بدم. یه نگاه به سمتِ خونه کردم و همزمان گفتم: پس این امکانش هست که شما بیاید اینجا پزشکی تون و ادامه بدید تخصص بگیرید. و بعد چرخیدم و رو به روش قرار گرفتم، حالا شهاب بیرونِ در ایستاده بود. دستش رو گذاشت لبه ی در که صدای محمد اومد: شهاب بدو دیگه. شهاب یکم چرخید گفت: اومدم. و بعد رو به من گفت: متاسفم ترنم خانم، خداحافظ. و بعد مقابل چشمای دلخورم سرش رو انداخت پائین چرخید و سوارماشین شد محمد دست تکون داد، لبه ی داخلیِ در توی مشتم فشرده شد و رفتند. در رو آروم بستم و زیرلب گفتم: سفرت به سلامت ای یار!
  17. #پارت_چهل‌وشش نگاهم رو با بغض از اعلامیه گرفتم و به سمت راهرو رفتم دو طبقه رو رفتم بالا و واردِ کلاس شدم. آخرین نفر بودم انگار بی حوصله به ارغوان سلام کردم و سرجام نشستم کوله ام و گذاشتم کنارم استاد اومد شروع کرد درس دادن اما تنها چیزی که حواسم نبود به درس دادن های استاد بود. با بلند شدن بچه ها متوجه شدم کلاس تموم شده بلند شدیم و با ارغوان بیرون زدیم پله ها رو رفتیم پائین و وارد محوطه شدیم که ارغوان گفت: چند روز بود نیومده بودی. سرم رو تکون دادم گفتم: بجز شهاب اون دوتا دیگه دوستای محمد رو یادته روز ثبت نام؟ براتم درموردشون گفته بودم. سر تکون داد گفت: آره یادمه. امین و امیررضا و شهاب و محمدتون. گفته بودی امیررضا رفته با یه تیم جبهه شهاب جاش اومده تا برگرده امین هم با محمد بیمارستان کار میکنند. گفتم: آره، این سه تا بچه های خونه ی ما هستن، یعنی یه جورایی برا منم حکمِ محمد رو دارن البته بجز شهاب. یادته چقدر برای عقدِ محمد و هانیه خوشحال بودم؟ بغض کرده بودم ارغوان با تعجب نگاهم کرد گفت: خب؟ چیشده؟ گفتم: دقیقا سه ساعت قبلِ شروعِ مراسم فهمیدیم امیررضا شهید شده. بغضم شکست، ارغوان وا رفته نگاهم کرد بازوم و گرفت گفت: خدای من، نکنه همون پسری رو میگی که دم در دانشگاه براش پارچه مشکیِ شهادتت مبارک و تو سالنِ مدیریت عکسِ اعلامیه اش رو زدن؟ سرم رو تکون دادم که گفت: وای، من میگم با خودم یکسره که این پسره قیافه اش و اسمش آشناست کیه؟ خدا رحمتش کنه، خدا میدونه که چی میکشه مامانش! اشکم و پاک کردم گفتم: هم مامانش، هم ماهرخ. گیج نگاهم کرد گفت: ماهرخ؟ سرم و تکون دادم گفتم: ماهرخ امیررضا رو میخواست، امیررضا هم همین ماهرخ رو میخواست. هیچکدوم اما خبر نداشتن. به امیررضا قبلِ رفتنش گفتم که من میدونم همه چیو، قول داد سالم برمیگرده به ماهرخ اعتراف میکنه، حتی آخرین بار که زنگ زده بود به خاله زری یعنی مامانش گفته بود وقتی اومد براش باید برن خواستگاریِ ماهرخ. خاله هم گفته بود کی بهتر از ماهرخ؟ هم خانومه هم تحصیل کرده. قرار بود بعده عقدِ محمد اینا با مامان صحبت کنن بیان جلو. اما امیررضا دیگه نیست. ارغوان لب گزید گفت: وایِ من، الان حالِ ماهرخ چطوره؟ گفتم: تا سومش که حمله عصبی داشت محمد یه پاش خونه ی امیررضا شون بود یه پاش بیمارستان. دیگه اخرش با ماهرخ حرف زد نمیدونم چی اما هرچی بود میدونم ماهرخ آروم شده شب ها صدای گریه اش ولی میاد. فردا هفتمشه. ارغوان: - خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه. سر پله نشستیم گفتم: به قولِ شهاب جهنم بود این چند روز. با یادآوری شهاب تلخ خندیدم گفتم: راستی ارغوان فرداشب شهاب پرواز داره، میخواد بره هلند. ارغوان شوکه نگاهم کرد گفت: یعنی داره میره؟ همینجوری؟ خالی خالی؟ براش حرفای اونشبِ شهاب و خودم رو تعریف کردم اما هیچی نگفت و سکوت کرد گفتم: چرا هیچی نمیگی؟ ارغوان: - چی بگم آخه؟ حرفی ندارم بزنم درموردِ این موضوع. تو حرفت و زدی بهش. اما بازم میگم میخوادت اما این راه گفتنش بهت نبود. گفتم: نمیدونم واقعا. خودمم نمیدونم.
  18. #پارت_چهل‌وپنج چند دقیقه گذشت امین و شهاب اومدند از بیرون به داخل. چشمشون به من خورد با شونه های افتاده اومدند نزدیک و پله ی پائین نشستند امین با صدای دو رگه شده گفت: دیگه حالم داره از تسلیت گفتن و جواب دادن بهم میخوره. شهاب مثل من تکیه زده بود به دیوار گفت: منم حالم از این اوضاع داره بهم میخوره. رسما جهنمه. گفتم: چقدر جاش خالیه، چقدر نبودش مشخصه. امین: - خیلی. دقایقی توی سکوت سپری کردیم که کسی نشست کنارم سرم و برگردوندم هانیه بود گفتم: چیزی شده؟ لبخندِ تلخی زد گفت: محمد زنگ زده بود. امین: - خب؟ چی گفت؟ کجان پس؟ هانیه نگاهش رو چرخوند رومون گفت: گفت ماهرخ حمله ی عصبی بهش دست داده بردتش بیمارستان بستریش کردن. شهاب: - میگم جهنم شده یعنی همین. هیچکس حالش خوب نیست. گفتم: خوب میشه، عادت میکنه. شهاب: - راستی امین دکتر نیک روش رو ندیدم! امین: - دکتر نیک روش مجبور شد بمونه بیمارستان اوضاع خرابه اونجا، اما گفت سعی میکنه خودشو برسونه فردا. با ناله گفتم: از این جمله ی « خودم و میرسونم» یا « خودشو میرسونه» نفرت دارم. هانیه: - منم، دیگه نمیتونم به این جمله ها اعتماد کنم. شهاب دستی توی موهاش کشید گفت: فعلا که باید باهاش روزامون و بگذرونیم. آهی کشیدم و آسمون رو نگاه کردم.
  19. #پارت_چهل‌وچهار *** #ترنم صدای مداح و گریه های جمعیت توی بهشت زهرا بلند بود، جمعیتِ زیادی اومده بودند و پر از افرادِ مشکی پوش شده بود. امیررضا رو به شرفِ لا اله الالله آوردند روی زمین گذاشتند همراهِ حاج آقا توسلی براش نماز خوندیم. دوباره دورِ قبری که براش کنده بودند وایستادیم خاله زری رو نگه داشته بودند همینطور ماهرخ رو. دوستای ماهرخ گرفته بودنش تا جلو نیاد، محمد و امین با گریه پریدند توی قبر سنگ لحد گذاشتند و بعد محمد رو به شهاب و عمو فرخ و ماهان و امیرعباس و پسرهای فامیلِ امیررضا اشاره زد که جنازه ی امیررضا رو بلند کنند تا داخلِ قبر بزارند. امیررضای کفن پوش رو خواستند بلند کنند که ماهرخ جیغ کشید: نبریدش، تو رو خدا نبریدش، تو رو خدا بزارید من ببینمش. با تقلای زیاد خودش رو از دستِ دوستاش جدا کرد دوید سمتِ قبر که محمد داخلش ایستاده بود صدای گریه ها بیشتر شده بود، خاله زری از اونور جیغ میکشید و امیررضا رو صدا میزد، با مرجان و هانیه تند دویدیم سمتش، یقه ی محمد و گرفت محمد رو به ما گفت: ببرینش عقب ببینم. ماهرخ تکونش داد گفت: تو رو خدا خواهش میکنم بزار ببینمش، محمد تو رو جونِ ماهرخ بزار ببینمش. محمد نگاهش کرد گفت: تو رو جونِ ماهرخ، قسم خوردم لعنتی! پشتِ دستم و کشیدم زیرِ چشمم گفتم: خواهری بسه بیا عقب، بیا. اما گوش نداد و محمد رو نگاه کرد، محمد عمو فرخ و نگاه کرد عموفرخ آهی کشید سرش رو تکون داد گفت: بزار ببینتش محمد، حقشه. محمد به شهاب اشاره زد که سرِ کفن رو باز کنند به محضِ باز شدن صورتِ سپید شده ی امیررضا نمایان شد به سرعت دستم و گذاشتم رو دهنم و هق هق کردم، ماهرخ چهار دست و پا همون دو قدم رو طرفش رفت و نشست کنارش زد رو سینه اش بلند گفت: بمیرم من برات، بمیرم برات که اینجوری رفتی، امیر ماهرخ بمیره برات آخه. تو که بی معرفت نبودی، تو که همیشه بودی، تو که نامرد نبودی بخوای ما رو اینجا ول کنی، امیر من تنها موندم دیگه، امیر چرا رفتی؟ خم شد پیشونیش رو گذاشت رو پیشونیش و صدای زمزمه وارش میومد اما متوجه نمیشدیم چی میگه، اما فهمیدیم که داشت عاشقانه هایی که هیچوقت نشد بهش بگه رو میگفت، سنگینی نگاهی رو حس کردم نگاهم رو بالا بردم با شهاب چشم تو چشم شدم اما سریع نگاهم رو برداشتم محمد صدام زد نگاهش کردم گفت: بسه دیگه ببرینش. سرم و تکون دادم به مرجان اشاره زدم رفتیم سمتش و زیر بازوش رو گرفتیم انگاری دیگه به این پی برده بود که امیررصا دیگه نیست، اومد عقب و پائین پای قبر نشست امیررضا رو بلند کردند محمد و امین گذاشتش پائین، تربت روش ریختن و سنگ روش گذاشتن، محمد و امین اومدند بالا، محمد، امین، شهاب، سه تایی با بیل شروع کردن به خاک ریختن ماهرخ بدونِ گریه کردن و هیچ حسی فقط خیره زل زده بود نه گریه نه جیغی، هیچی، سکوت کرده بود. مراسمِ تشهیع تموم شد عمو فرخ به پسرا سپرده بود مهمونا که میومدن جلو تسلیت میگفتن رو برای ناهار دعوت کنند. کم کم جمعیت کم شد همه رفتن وقتی دیدن خاله زری نیست پرس و جو کردم که کجاست مامان گفت بردنش بیمارستان. آهی کشیدم ماهرخ اما همونجور نشسته بود محمد اومد سمتمون گفت: شماها برید با شهاب، من پیشِ ماهرخ میمونم میارمش خودم. مامان نگاهی کرد به ماهرخ، رفتنِ امیررضا همه مون و داغون کرده بود، مامان همونجور که ماهرخ و نگاه میکرد گفت: حواست بهش باشه محمد، بمیرم براشون که اینجوری شد. چرا من حواسم نبود آخه؟ محمد: - قسمت این بوده مامان، برید شما. و بعد به هانیه هم اشاره زد که بره هانیه با بستن و باز کردن چشمش تایید کرد محمد لبخندِ محوی زد و رو به شهاب گفت: برید داداش واینستید کلی مهمون الان میاد خونه شون باید باشید. نیم ساعت بعد همه خونه ی خاله زری شون بودیم مامان سراغ خاله زری رو گرفت از خواهرزاده ی خاله که گفت: بردنش تو اتاقشه. و بعد همراهِ خاله آذر و خاله پروین رفتن پیشش. تا ظهر حدودِ نود نفری از اون جمعیتِ چندصد نفری اومدند کمک کردیم و ناهار دادند بعد مراسمِ ختم بود. ساعت حدودِ دو و نیم سه بود که خاله با کمکِ مامان اومد و داخلِ سالنِ مهمان نشست مردم میومدند و میرفتند مهمون کمتر شده بود، نفسم داشت میگرفت از حجمِ غم واردِ حیاط شدم روی پله نشستم و تکیه دادم به دیوار سرم و کج تکیه دادم به دیوار.
  20. #پارت_چهل‌وسه تنها جوابی که شنید هق هق بود، گفت: ترنم حالا باید چجوری بدونه امیررضا بگذرونیم؟ به خدا این حقِ ما نبود. امین چقدر بهش گفت نرو، محمد گفت بزار دوتایی بریم، گوش نداد خودش رفت. قطرات باران روی شیشه ها ظاهر شد شهاب با لب های لرزان گفت: ببین، ببین آسمون هم داره بخاطرش گریه میکنه، آسمون هم فهمیده ما چقدر حالمون بده. ترنم طاقتِ دیدنِ اشک ها و گریه کردنش را نداشت، گفت: ب... بس کن... دلم... داره مـ...یترکه... شهاب: - دارم دیوونه میشم خدا! آنقدر این را با درد گفت که وجودِ ترنم سوخت، حال و روزشان تعریف نداشت، درد در وجودشان لانه کرده بود. شهاب مقابلِ خانه شان ایستاد و ماشین را خاموش کرد، باران شدت گرفته بود و تنها صدایی که در آن چهار دیواریِ آهنی میپیچید صدای برخوردِ باران به ماشین بود. سکوت کرده و بدونِ هیچ اشک و بغضی خیره به درِ سفید رنگِ خانه بودند. با همان گریه کردن های گوشه ی خیابان و نیمچه حرف زدن خالی شده بودند. ترنم ناخودآگاه گفت: با این اوضاع کی میرید؟ شهاب: - تا هفتمش میمونم، بعد میرم. البته دوباره برمیگردم. ترنم: - بهتر نیست تا چهلمش صبر کنید بعد برید؟ شهاب: - گفتم که، برمیگردم. ترنم سکوت کرد شهاب بعد از چندثانیه سکوت گفت: من باید برگردم، نمیتونم بمونم اینجا، میرم و میام اما نمیتونم اینجا بمونم. سرش را به سمتِ ترنم برگرداند دو دل گفت: اگر... اگر بتونم که... اگر بتونم که کارات و اونجا درست کنم، با من میای؟ ترنم شوکه سرش را به طرفش برگرداند و درون چشمانش زل زد، چه گفت؟ اگر بتواند کارش را درست کند با او برود؟ کجا؟ هلند؟ اصلا این حرفش یعنی چه؟ ابراز علاقه؟ یا فقط یک وعده و وعید؟ حس های مختلفی داشت نمیدانست چه بگوید. شهاب گفت: هوم؟ میای؟ ترنم هیچوقت قصدِ رفتن نداشت، به پدرش قول داده بود که همینجا درس بخواند و برای کشورِ خودش کار کند. دلش میخواست برای کشورش مفید بماند، میدانست اگر برود زیرِ قولش میزند. خودش هم بخاطرِ تعلقِ خاطر به کشورش نمیتوانست برود. همه ی خانواده اش اینجا بودند نمیتوانست آنها را تنها بزارد و برود. او حرفی نزده بود که به او علاقه دارد یا نه و این حرفش را نمیدانست چه برداشت کند. اما گفت: من... راستش من نمیتونم... من آدمِ اینجا بودن و موندن و اینجا مردن هستم. من... من نمیتونم آقا شهاب. شهاب: - اما اونجا برات موقعیت های خوبی هست، تو دخترِ خوب و توانایی هستی، از پسش برمیای. هرچی که اینجا هست اونجا چند درجه بیشتر و بهترش رو داری. ترنم لبخندِ تلخی زد گفت: هرچی هم باشم آدمی نیستم که کشورِ خودم و ول کنم برم برای یه کشورِ دیگه مفید باشم. من هویتِ خودم و عوض نمیکنم. دست به سمتِ دستگیره برد و زیرِ لب خداحافظی زمزمه کرد و پیاده شد، در مقابلِ چشمانِ شهاب به سمت در رفت کلید درون قفل انداخت یک دور چرخاند باز کرد و داخل شد و در را بست. شهاب نفسِ عمیقی کشید و خیره ماند. ترنم سر روی لبه ی در گذاشت و اشک هایش روی صورتش روان شد.
  21. #پارت_چهل‌ودو ساعت شد دوازدهِ شب که محمد با تنی افتاده و خسته از ماشین پیاده شد امین و شهاب به سرعت به طرفش رفتند شهاب گفت: کوشن پس؟ محمد گفت: بردمشون خونه مون. امین: -آبجی ماهرخ چطوره؟ محمد با یادآوریِ وضعیت ماهرخ چهره اش درهم رفت گفت: به همون امام حسینی که هفته ی بعد اوله محرمشه قسم اگر میدونستم همدیگه رو میخوان نمیزاشتم یکیشون آرزو به دل بمیره و اون یکی هم تو حسرتِ داشتنش بسوزه. بغض گلوی هر سه تای آنها را فشرد واردِ حیاط شدند شهاب گفت: حالش چطوره حالا؟ محمد روی پله ها نشست گفت: خوب نیست، زود نرفته بودیم اوضاع خراب میشد، تنها کاری که تو ماشین تونستیم بکنیم این بود دستمال بزاریم لای فکش قفل نکنه. وقتی هم رسیدیم آمپول بیهوشی زدنش بعدم سرُم و کارهای لازم. هی بهوش میومد گریه میکرد جیغ و داد میکرد خودشو میزد دوباره بیهوشش میکردن سرم میزدن. دیگه بردمش با هانیه خونه. این روزها چیه دارم میبینم آخه؟ ترنم و میلاد از خانه بیرون آمدند محمد با دیدنشان بلند شد و ایستاد ترنم با گریه جلو آمد و درون آغوشِ محمد خزید محمد سرش را بوسید اثری از آن میلادِ شر و شیطان دیگر نبود نفس عمیقی کشید که محمد گفت: چرا اومدین بیرون؟ میلاد گفت: فکر نمیکردم هنوز اومده باشی ترنم میخواست بره پیشِ ماهرخ، مامان و خاله آذر و خاله پروین اینا و مادرجون و یکسری فامیل های خودشون میمونن ولی. میبری برسونیش؟ خستگی درون چشمان محمد بیداد میکرد ترنم عقب کشید و زمین را نگاه کرد. شهاب گفت: بخوای من میبرمشون. محمد بدونِ هیچ حرفی سویچ را به دستش داد گفت: واقعا دیگه نمیکشم، هانیه رو هم بزار بمونه میترسم باز ماهرخ یه چیزیش بشه ترنم دست تنها نتونه کاری کنه. شهاب سر تکان داد سویچ را از دستش گرفت محمد پیشانی ترنم را بوسید و گفت: ترنم حواست به ماهرخ باشه خب؟ حالش اصلا خوب نیست. ترنم مظلومانه سر تکان داد محمد رو به شهاب گفت: زود برگرد. شهاب سر تکان داد و همراهِ ترنم از خانه بیرون زدند سوار ماشین شدند شهاب ماشین را روشن و بعد حرکت کرد. ذهنش درگیر بود و همه چیز در ذهنش به هم ریخته بود. تنها صدایی که درون ماشین بود صدای بینی بالا کشیدن ها و دست زیرِ چشم کشیدن های ترنم بود که نشان دهنده ی گریه کردنش بود. بغض درون گلویش اذیتش میکرد. ترنم سرش را به سمت پنجره چرخاند و دست روی دهانش گذاشت تا هق هقش را او نشنود. در یک لحظه ماشین به سمت گوشه ی خیابان رفت و خاموش شد ثانیه ای بعد بغضش شکست. ترنم به سرعت سر چرخاند، شهاب پیشانی روی فرمان گذاشته بود و گریه میکرد صدای گریه ی هردویشان باهم تلفیق شده بود. شهاب مشت محکمی به فرمان کوبید عقب رفت و به پشتیِ صندلی تکیه زد سرش را به سمتِ ترنم که او را با گریه نگاه میکرد کج کرد گفت: چرا ولمون کرد ترنم؟ چرا؟ مگه قول نداد؟ مگه نگفت سالم میاد؟ ترنم محمد میگفت قفسه ی سینه اش پره ترکش بود، میگفت رون پای راستش تیر خورده بود.
  22. #پارت_چهل‌ویک #حال خاله پریسا و عمو سهیل همراه با رها و مرجان گریه کنان داخل آمدند، رها جلو آمد و ترنم را بغل کرد. امیررضا با منش و آرامش و رفتار و کردارش همه را جذبِ خود کرده بود و همه او را عجیب دوست داشتند. امین با سر و روی به هم ریخته جلو رفت و گفت: برید داخل اینجا واینستید. همگی را به داخل هدایت کرد در آخرین لحظه نگاه ترنم روی شهاب که درحال جواب دادنِ تسلیت گویی یک تعدادی بود نشست، سر و رویش آشفته شده بود چشمانش قرمز شده بود. در عرضِ یک ساعت لباس هایشان مشکی شده بود و سیلِ آدم های مشکی پوش به داخل می آمد طایفه دار بودند و بخاطرِ تاجری سرشناس بودنِ آقا فرخ، پدرِ امیررضا خیلی ها آنها را میشناختند. وارد که شدند صدای تسلیت گفتن و قرآن و گریه های مردانه و زنانه در میان گوش هایشان پیچید با داخل شدنشان زری خانم بلند بلند گفت: آخ بچم، آخ امیررضام. آذر دیدی بچم رفت؟ پریچر دیدی؟ پروین دیدی؟ بچم رفت. بمیرم برات مادر. مامان پری بغلش کرد بغلِ گوشش گفت: بمیرم برای دل سوختت، بمیرم من. زری خانم ناله وار گفت: پریچهر یادته بهت گفته بودم حس میکنم امیررضا عاشق شده؟ بچم عاشقِ ماهرخ شده بود، آخرین باری که بهم زنگ زده بود بهم گفته بود سالم میاد، گفته بود وقتی اومد بیایم خواستگاری، دیدی بچم نشد به عشقش برسه؟ مامان پری دلش آتش گرفت، برای امیررضا، برای دخترِ بزرگش ماهرخ، که هردویشان همدیگر را میخواستند و به همدیگر نرسیده بودند. همگی نشستند، رها و ترنم و مرجان کنار همدیگر نشسته بودند. مرجان سرش را به طرفِ ترنم برد و گفت: اونی که محمد گذاشت صندلی عقبِ ماشین ماهرخ بود؟ ترنم بغض کرده سر تکان داد گفت: تشنج کرد. رها آهی کشید گفت: بمیرم برای دلِ خون شده ش. ترنم با یادآوری نگاه های امیررضا به ماهرخ بغضش شکست و رو به مرجان گفت: چرا رفت؟ نباید میرفت، امیررضا دم رفتنش بهم قول داد در اولین فرصتی که میاد به ماهرخ میگه که دوستش داره. گریه هایشان دوباره از سر گرفته شد. حدود سه ساعتی گذشته بود اما هنوز محمد نیامده بود، شب شده بود و مهمان ها اما میرفتند و میامدند و اطلاع رسانی میکردند که فردا صبج تشهیع جنازه است. امین سرش را تکیه داد به در گفت: از کجا مطمئنید امیررضا بوده؟ شهاب: - از اونجایی که تا بعدازظهر خبری ازش نبوده، محمد بیمارستان بوده میخواسته بیاد خونه حاضر بشید بیاید که ماشین های آمبولانس فوری بچه های اعزامی که شهید شدن رو میارن، وقتی داشتن شناسایی و این چیزها رو انجام میدادن محمد امیررضا رو بین شون میبینه. امین سرش را کوبید به در و اشک هایش صورتش را خیس کرد گفت: صدبار بهش گفتم نرو امیر اما رفت. گفت سالم برمیگردم نگران نباش. اما ببین چجوری اومد؟ ای خدا. شهاب بغض گلویش را گرفته بود و انگار داشت خفه میشد. نفس عمیقی کشید گفت: کی فکرش رو میکرد ولمون کنه بره؟ نگاهش را چرخاند، تمامی لحظاتی که داشتند از بچگشان تا همان تلفن هایی که به زور وصل میشد مقابل چشم هایشان جان گرفته بود و دلشان را آتش میزد. رفیقشان، برادرشان آنها را رها کرده بود. یادِ شبِ خواستگاری محمد و هانیه افتاد و حرفِ منظور دارِ امیررضا. آهی کشید و سر بالا گرفت با صدای عرضِ تسلیتی سر پائین آورد و به اشخاصی که آمده بودند خوش آمد گفتند، داخل که رفتند سر چرخاند ترنم را دید که داشت به طرفشان میرفت به آن دو که رسید امین گفت: چیزی شده؟ ترنم نگاهش را بین هردو چرخاند و گفت: راستش میخوام برم بیمارستان به ماهرخ سر بزنم. امین: - محمد و آبجی هانیه هستن پیشش دیگه! ترنم: - میدونم اما نمیدونم چرا دلم مثلِ سیر و سرکه میجوشه. نگرانم چیزیش شده باشه. شهاب: - چیزی نمیشه اما اگر بخواید میبرم تون. ترنم نگاه لرزانش را به او داد گفت: نه ولش کنید راست میگید بیمارستان رفته تازه محمد و هانیه هم هستن. ببخشید با اجازه. و تند به داخل رفت و شهاب او را با نگاهش بدرقه کرد.
×
×
  • اضافه کردن...