-
تعداد ارسال ها
392 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط خانوم سین
-
آروینا
-
آفرینش
-
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پانزده ترنم که سینی را بلند کرده بود نگاهش را به ماهرخ داد و دستش که درحال تزئین ژله ها بود ایستاد، قلبش تپش افتاد، نبض در گلویش میزد. دیشب باز با شنیدن صدای آژیری که زده بودند بیدار شده بود و تا صبحش بیدار مانده بود. ترنم نگاهش را به زری خانم داد گفت: خاله زری کی میرن حالا؟ زری خانم که پکر شده بود گفت: والا انگار تا آخر هفته اعزام میشن. قرار بود زودتر برن اما چون امیراینا یکسری کاراداری داشتن افتاد آخرهفته. ماهرخ به سختی بزاقش را قورت داد و به کارش ادامه داد، ترنم زیرلب آهان زمزمه کرد و با سینی لیوان ها از آشپزخانه بیرون زد به طرف مهمانخانه رفت میان درگاه در که رسید نگاه ها به همدیگر تلاقی کرد، قطره عرقی از تیره ی کمرش پائین رفت. ماهان سمت چپش نشسته بود و او درحال برداشتن شیرینی بود که ماهان تعارفش کرده بود. هانیه که ظرف دیس برنج را گذاشت بلند شد با دیدن ترنم گفت: بده من عزیزم. ترنم نگاهش را تند برداشت و گفت: نه خودم میزارم. هانیه با لبخند سر تکان داد ترنم داخل رفت و هانیه هم از در بیرون زد اما محمد که تازه از حیاط آمده بود داخل سر راهش آمد هانیه برای اینکه به او برخورد نکند یک قدم عقب رفت و به طرف آشپزخانه راه کچ کرد که محمد صدایش زد راه نرفته را برگشت و با دلخوری گفت: بله؟ محمد نگاهش را چرخاند گفت: ناراحتی ازم؟ هانیه تند سرش را بالا آورد نگاهش کرد گفت: نباشم؟ پس چیشد حرفات که اومدم به مامانم میگم با مامانت حرف بزنند. محمد دست هایش را در جیب هایش فرو برد گفت: خب وقتی گفتم یعنی بهش عمل میکنم دیگه. هانیه پوزخندی زد و از کنارش گذشت و به طرف آشپزخانه رفت. محمد با نگاه دنبالش کرد به طرف مهمانخانه رفت و داخل شد وسایل شام آمد همگی نشستند شام شان را درمیان خنده ها و نگاه های زیرزیرکی جوان ها خوردند بعد شام هانیه به همراه ماهرخ به اشپزخانه رفتند و به تعداد چای ریختند و در دوتا سینی گذاشتند ماهرخ پشت سر هانیه حرکت کرد به طرف مهمانخانه رفتند. هانیه چای را به بزرگترها تعارف کرد سینی اول را با سینی دوم جا به جا کردند به طرف محمد رفت و کمی خم شد محمد با لبخند و نگاهی زیرلب تشکر کرد هانیه عقب رفت و به شهاب تعارف کرد و بعد بقیه، به مامان پری که رسید مامان پری گفت: دست دختر قشنگم درد نکنه، ایشالله عروسیت. هانیه با لبخند محجوبی تشکر کرد و به الباقی که مانده بودند تعارف کرد. بعد تعارف چای نشستند آقایون بحث هایشان هل محور همه چی گشت خانم ها هم همین، زری خانم رو به ماهرخ با نگرانی گفت: ماهرخ جان مامان گفته بود مریض شدی خوبی الان؟ ترنم تند نگاهش را روی امیررضا داد، نگاهش زیرچشمی به ماهرخ بود. ماهرخ لبخندی زد سرفه ای کرد برای درست شدن صدایش بعد با صدای نیمه کیپ گفت: بله خداروشکر از صبح بهترم. آذر خانم: - خداروشکر چرا حالا مریض شدی؟ ماهرخ نگاهش را به ترنم داد که ترنم تند گفت: من صبح زود رفته بودم تو بالکن نشسته بودم بی خوابی زده بود به سرم خوابم نمیبرد، ماهرخ هم اومده بود پیشم داشتیم حرف میزدیم هردومون خوابمون برد دیگه اون سرمای دم صبح باعث شد آبجی خانم مریض بشه. ماهرخ نگاهش خندان که شد ترنم با لبخند کوچکی چشمکی برایش زد مادربزرگ امین، که نامش اطلسی بود و همه او را مامان اطلسی صدا میکردند رو به ماهرخ و ترنم که بلند شده بود تا به آشپزخانه برود گفت: عه وا مادر؟ برا چی تو سرما مینشینید؟ سرما اصلا خوب نیست دو فردا دیگه دوراز جون همه صاحب کلی درد و مرض میشید. ترنم هنوز وارد آشپزخانه نشده بود که صدای زنگ خانه به صدا درآمد و ترنم سرجایش ایستاد، نگاه های داخل مهمانخانه روی همدیگر گشت، نگاه سوالی شهاب را آذر خانم با «نمیدونم مادر» جواب داد و بعد بلند گفت: ترنم جان مادر در رو باز میکنی؟ ترنم بلند «چشم»ی گفت، عقب گرد کرد و به سمت اف اف که در نیمه راهروی درورودی داخل خانه بود رفت. گوشی را برداشت و کنار گوشش گذاشت پرسید: کیه؟ صدای پسری از پشت گوشی آمد: - سلام ببخشید نذری آوردم. ترنم: - چشم یه چند لحظه صبر کنید. و بعد گوشی را سرجایش گذاشت با حس حضور کسی سر کج کرد محمد و شهاب ایستاده بودند، گفت: یه آقا پسری هستش میگه نذری آوردم گفتم صبرکنید چند لحظه. شهاب نگاهش را نرم از روی او برداشت و گفت: میرم دم در ببینم کیه. امروز و فردا که مناسبتی نیست کسی بخواد نذری درست کنه! محمد: - منم میام باهات. ترنم کنجکاو دنبالشان رفت که محمد گفت: تو کجا؟ ترنم شانه بالا انداخت گفت: بیام کمک دیگه. اگر چیز مشکوکی هم بود زود برم خبر بدم بیان کمک. شهاب با خنده گفت: جنایی شد داستان. نگاه ترنم به تندی از روی خنده ی شهاب کنده شد و سرپائین انداخت. دمپایی هایی که در ایوان بود را پوشیدند و به سمت پله رفتند. شهاب درب را به ضرب باز کرد ترنم که بین شهاب و محمد ایستاده بود با نگاهش شخصی که پشتش به آنها بود را رصد کرد. یک جوان هم قد محمد و شهاب، لباس و کلاهی بین سبز و قهوه ای، نیم بوت مربوط به سربازی خاک گرفته. و یک ساک قهوه ای روی دوشش بود. ترنم با شک بر اینکه او است ضربان قلبش بالا گرفت مانند صبح محمد با شک گفت: امیرعباس! پسر برگشت و اشک های ترنم روی صورتش روان شد و دست روی دهانش گذاشت تمامی اجزای صورت محمد و شهاب خندید، امیرعباس چشمان مشکی اش را روی هر سه نفر گرداند و گفت: مهمون نمیخواید؟ شهاب که قدم جلو گذاشت خودش هم جلو آمد شهاب او را درآغوش کشید گفت: مرد جنگجوی دوران، خوش برگشتی پسر. امیرعباس خنده ای کرد و دو ضربه مردانه به بین کتف های او کوبید. شهاب بیرون آمد از آغوشش و محمد خود را جلو کشید دست روی شانه های امیرعباس که با کوله باری از تجربه برگشته بود گذاشت نگاهش را در صورت امیرعباس که حالا از نظرش بزرگ تر شده بود گرداند بدون هیچ حرفی او را به آغوش بردرانه اش کشاند. ترنم دستانش روی قفسه ی سینه اش نشست شهاب با خنده او را نگاه کرد که نگاه ترنم هم کشیده شد سمتش شهاب گفت: چشم تون روشن. ترنم در میان گریه خنده ای کرد و نگاهش را به برادرانش داد، شهاب نگاهش را با تاخیر از او گرفت. امیرعباس از آغوش محمد بیرون آمد و به ترنم رسید نگاهش خواهرکوچکش را رصد کرد گفت: چقدر بزرگ شدی خانم دکتر آینده! ترنم چانه اش لرزید و خود را درآغوش او چپاند، دستانش را دور کمر او گرداند و گفت: دلم برات تنگ شده بود. امیرعباس خندید و سرش را از روی روسری اش بوسید گفت: منم دلم برات تنگ شده بود کوچولوی وزه. ترنم از آغوشش بیرون آمد و محمد گفت: بریم بالا که قراره قیافه های شوکه ی زیادی ببینیم. ترنم با ذوق رو به امیرعباس گفت: مامان که خبر نداره؟ ساکش را محمد از دستش گرفت امیرعباس گفت: نه نداره. شهاب پشتش زد و گفت: پس بریم بالا، باید از خاله پری مشتلق گرفت. خندان پله را بالا رفتند و بعد از درآوردن نیم بوت های امیرعباس داخل شدند هانیه که از سر کنجکاوی و نیامدن آنها از مهمانخانه بیرون آمده بود با دیدن امیرعباس شوکه شد، چهار نفری خندیدند و ترنم دست راستش را به طرف آنها گرفت گفت: اگر میخواید شبیه هانیه جون نشن بزارید برم اعلام حضور کنم. محمد: - برو بچه. ترنم با خنده گفت: با تچکر از شما برادر گرانقدر. و به سمت مهمانخانه پا تند کرد درمیان چهارچوب که ایستاد حس کرد کسی هم پشتش است، سر برگرداند و شهاب با خنده دست در جیب ایستاده بود با نگاهش او را تشویق کرد ترنم با تپش قلب و گُر گرفتگی نگاهش را از روی شهاب برداشت همگی حواسشان به آنها جمع شد آذر خانم گفت: کی بود مادر؟ چرا انقدر لفتش دادید؟ ترنم تند گفت: مشتلق میخوام اول. با تعجب نگاهش کردند که ترنم گفت: جدی میگم برای گفتنش مشتلق میخوام. مامان پری گفت: مشتلقت پیش من محفوظه بگو. ترنم سر کج کرد و رو به مامان پری گفت: برای دومین بار چشمتون روشن مامان خانوم! نگاه ها متعجب و گیج شد دلشوره ای که مامان پری از سر شب پیدا کرده بود به یک باره خاموش شد اشک در چشمانش نشست گفت: امیرم اومده؟ شهاب و ترنم خندان نگاهش کردند و امیرعباس به همراه محمد کنارشان ایستاد نگاه ها مات و مبهوت و متعجب شد امیرعباس با لبخند محجوبی گفت: سلام. ماهان و میلاد، امیررضا و امین، آقای مرتضوی(پدرامین) و آقای منفرد(پدرامیررضا) ایستادند که خانوم ها به خودشان آمدند همگی بلند شدند امیرعباس به داخل رفت و درمیان سلام و احوال پرسی و بغل و روبوسی ها گم شد، به مامان پری که رسید دست روی سینه اش گذاشت و گفت: نوکرتم مامان. هانیه بازوی ترنم را گرفت و همدیگر را نگاه کردند هانیه گفت: چشمتون روشن باشه، مامانت از همه بیشتر. ترنم گفت: قربونت برم من. بعد یک ربع همهمه ی خانه کم شد و پذیرایی از او درحال انجام بود وقتی هانیه از او پرسید که شام برایش بیاورد گفت که در راه خورده است و سیر است. آقای مرتضوی گفت: خوش اومدی پسر همه مون و خوشحال کردی. امیرعباس با لبخندی تشکر کرد مادرجون گفت: چه بیخبر اومدی مادر میگفتی بهمون از قبل. امیرعباس آرام خندید گفت: والا راستش رفتم خونه در زدم کسی جواب نداد خانم آقا کاظم همسایه داشت میرفت خونه منو دید سلام و احوالپرسی و این حرفا بعد گفت مامان اینا رو دیده که داشتن میرفتن بیرون مامان خونه رو سپرده بهشون گفته دارن میرن خونه یکی از دوستان. بعد حدس زدم که اومدن اینجا چون شهاب خان هم هست دیگه این شد که به حس شیشمم اعتماد کردم اومدم اینجا. آذر خانم که از خوشحالی مامان پری خوشحال بود گفت: خوب کردی پسرم، جات خالی بود قبل شام هم به مامانت گفته بودم ای کاش میتونستی بیای. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_چهارده به چشمای سبزتیره ی ماهرخ نگاه کردم، حالت چشماش شبیه بود، تنها کسایی که چشمای بابا رو به ارث برده بودن ماهرخ و ماهان و میلاد بودن. من و امیرعباس مشکی و محمد قهوه ای بودیم. اما حالا چشمای سبزتیره اش بین یک عالم خون بود. گفت: امیررضا هم بود؟ سرم رو تکون دادم گفتم: یک سر داستان امیررضاست اصلا ایده ی آوردن دستگاه رو اون به دکتر نیک روش داده. ماهرخ: - نفهمیدی کی میره؟ گفتم: - نه والا نفهمیدم اما بخوای از محمد میپرسم. ماهرخ: - نه نمیخوام چیزی بفهمه. باشه ای زمزمه کردم گفتم: پاشم برم یه چیزی درست کنم الان مامان میاد، برات سوپ درست کنم؟ زیرلب «نمیدونم»ی زمزمه کرد و پتو رو کشید تا بالا رو سرش گفتم: باشه پس، بخواب هروقت سوپ آماده شد بیدارت کنم. جواب نداد، بهش حق دادم از جام بلند شدم و رفتم بیرون وارد آشپزخونه شدم مادرجون برنج گذاشته بود دیشب از دستشویی اومدم بیرون دیدم مامان قورمه سبزی که مونده بود رو ریخت تو ظزف گذاشت تو یخچال درش رو باز کردم، بعله درسته درش آوردم که دیدم روش یه برگه است برداشتم دست خط مامان بود، نوشته بود که من دیر میام امروز خودتون ناهارتون و بخورید. قورمه سبزی رو ریختم توی قابلمه و زیرش رو روشن کردم چند دقیقه بعد مادرجون اومد آشپزخونه با کمک مادرجون برای ماهرخ سوپ درست کردیم یکهو یادم افتاد که شب همه دعوتیم خونه ی آذرخانم شون، گفتم: ماهرخ تا شب خوب میشه یعنی؟ مادرجون لبخند زد گفت: آره مادر معلومه که خوب میشه داروها و سوپش رو بخوره خوب میشه. زیر لب«خوبه»ای زمزمه کردم گفتم: من میرم تو اتاق هروقت آماده شد غذا صدام کنید بیام سفره رو پهن کنم. مادرجون: - باشه مادر برو. نشستم رو صندلی چشمم خورد به هدیه ی محمد، لبخند زدم دستم و دراز کردم و کشیدمش جلو بازش کردم گوشی پزشکی رو درآوردم، قسمت نقره ایش حکاکی داشت با فونت نستعلیق «خانم دکتر آینده، ترنم شایگان» لبخند ذوق زده ای زدم گوشی رو گذاشتم تو گوشم قسمت دایره ای رو برداشتم گذاشتم رو قلبم. گوپ، گوپ، گوپ! جا به جا کردم یه صداهای ریز و کمی میومد خندیدم، برام عجیب بود خب. صدای در اومد و بعد صداهای چند نفر تند روسریم و برداشتم انداختم سرم و رفتم سمت پنجره، دستم و بردم سمت قلبم. گوپ، گوپ، گوپ! پسرها خندان جلو اومدن و رفتن سمت اتاق محمد، اما شهاب ایستاد و کمی اومد جلو سرش رو گرفت بالا و آسمون رو نگاه کرد، لبخندی که زد باعث شد خط نگاهم رو تغییر بدم. گوپ، گوپ، گوپ! کبوترهای همسایه از رو پشت بوم اتاق محمد پر زنان بلند شده بودند، نگاهم دنبال کبوترها رفت تا جایی که رفتن پشت خونه و دیده نشدن، نگاهم رو آوردم پائین که قفل شدم تو اعماق سیاهِ نگاهش. هم نگاهش هم دهنش، لبخند زده بودن. گوپ گوپ، گوپ گوپ، گوپ گوپ! نگاهم رو که دید سرش رو خفیف تکون داد بعدش دهنش رو تکون داد و سلام کرد. گوپ گوپ، گوپ گوپ، گوپ گوپ! سر دلم آشوب شد، بدون جواب دادن پرده رو زدم کنار. گوپ گوپ، گوپ گوپ، گوپ گوپ! نگاهم از پشت پرده میدیدش، لبخند تلخی زد سرش رو انداخت پائین و برگشت سمت اتاق محمد و رفت داخل، اما... گوپ گوپ، گوپ گوپ، گوپ گوپ! تند گوشی رو از رو گوشم آوردم پائین که نشنوم صدایی که تو گوشام میپیچید رو، اما... اما کارساز نبود تو ذهنم میپیچید نفس های تند و عمیقی کشیدم و از پنجره فاصله گرفتم و عقب عقب خوردم به صندلی و نشستم روش گلوم خشک شده بود، آب دهنم به سختی رفت پائین. نگاهم حراسون چرخید تو اتاقم رو کتابخونه ام ایست کرد، نگاهم به کتاب شعرم افتاد تند به سمتش رفتم و برداشتم چشم بستم و یه صفحه رو باز کردم نگاهم رو دادم پائین زیرلب زمزمه کردم: - «سخن این است که ما، بی تو نخواهیم حیات.» تار میدیدم، نیمه پلکی زدم و سرم رو بالا گرفتم، دوباره زمزمه کردم: سخن این است که ما، بی تو نخواهیم حیات؟ با صدا زدن های میلاد چشم هام رو باز کردم درگاه در اتاقم ایستاده بود بی حوصله سر چرخوندم گفتم: ولم کن میلاد میخوام بخوابم. میلاد: - ساعت شیش غروبه سرکار خانوم، یک ساعت دیگه میخوایم بریم سمت مهمونی. با هضم اینکه چی گفت تند سرم و بلند کردم گفتم: چرا الان بیدارم میکنی خب؟ تا من کارام و بکنم یک ساعت طول میکشه. برو بیرون ببینم. میلاد: - خیله خب میرم اون تاجتم بردار از سرت. گیج نگاهش کردم از اتاق رفت بیرون رفتم جلو آینه با متوجه شدن حرفی با تاسف سر تکون دادم منظورش حوله ای بود که از حموم اومدم بیرون دور موهام پیچیده بودم دراوردم و شروع کردم به خشک کردنش با سشوار. موهام و بالا بستم جوراب شلواری رنگ پای کلفتم رو پام کردم. لباسم که آویزون بود پشت در اتاقم رو آوردم پائین، کت دامن صورتی تیره با پیراهن دکمه دارعروسکی دخترونه که قسمت مچش کیپ میشد و لبه توری داشت. دامن هم تا زیر زانوم بود. کرم سفیدکن، فرمژه و خط چشم، مداد لب گلبهی تیره ام رو برداشتم و رفتم جلو آینه آرایشم رو انجام دادم آخرش هم فرمژه زدم. به طرز عجیبی خوب دراومده بود آرایشم با اینکه کم بود. روسری زمینه سفید با گل های هم رنگ کت دامنم رو هم سه گوش کردم یه طرفش و بلندتر گرفتم سرم کردم و مرتب گره زدم. دکمه ی کتم و بستم کفش عروسکی سفیدم که پاشنه اش تخت بود و مخصوص مهمونی بود و تو خونه میپوشیدم رو درآوردم و گذاشتم تو پلاستیک پارچه ای. کیفم مشکیم و به همراه پلاستیک پارچه ای برداشتم. *** #راوی آذرخانم با خوشحالی نگاه گرداند بقچه ی سبزی را روی میز گذاشت گفت: به خدا از وقتی که شهاب اومد هی میخواستم دعوت تون کنم اما این شهاب نمیذاشت هی میگفت صبرکنید محمد هم بیاد بعد. زری خانم مادر امیررضا کاسه های ماست و ترشی را درون ظرف میپید گفت: خوب کردید حیف میشد اونوقت، دست شما درد نکنه آذرخانم خیلی زحمت کشیدید. آذرخانم: - این چه حرفیه؟ چه خستگی؟ انقدر خوشحالم که باز مثل قدیم دورهم جمع شدیم که حد نداره. مامان پری سر تکان داد گفت: منم خیلی خوشحالم. حالا محمد که پنج سال رفت اومد اما شما آذر خانم خیلی تحمل داری که ده سال شهاب و فرستادید اونور. محمد که حالا هیچی اومد اما امیرعباسم با کلی قسم و آیه رفت. هرروز دلم براش شور میزنه. پروین خانم مادر امین گفت: شما که دیگه دل شیر داری به خدا. زری خانم آهی کشید گفت: من که هنوز امیررضا نرفته دلشوره دارم. تو دلم ولوله ست. -
راما
-
آترینا
-
آیسودا
-
همتا
-
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سیزده زودتر از بقیه شون فرم رو پر کردم بلند شدم و با مدارکم تحویل آقای پشت میز که چندلحظه ی پیش مهرنوش اون رو «آقای سماواتی» صدا زد دادم حدود پنج دقیقه ی بعد دختر مشهدیه و اونی که پشت من بود اومد. سماواتی سه دقیقه چای میخورد دو دقیقه نگاهش و رو برگه ها میچرخوند کلافه نگاهش کردم اما انگار نه انگار دانشجو وایستاده معطل آقان، دیگه ببینید در چه حد نعطل کرد که چهار پنج تا دانشجوی دیگه هم اومدن داخل فرم و توضیحات بهشون داده شد و نشستن تا فرم پر کنند. صدای دانشجوهای پشت سرمون درومد دختر مشهدیه دوتا تقه به قسمت خالی میز زد گفت: ها یر... نه چیزه.. ها آقا؟ این چای خوردن شما تموم نشد؟ ما بیست دقیقه هست معطلیم. سعی میکرد با لحجه و تیکه حرف های خودشون حرف نزنه ولی آهنگش رو داشت، دست به سینه شدم پوزخند زدم گفتم: والا انگار چای خوردنشون مهم تر از رسیدگی به کارای دانشجوهاست. سرم و با تاسف تکون دادم گفتم: موجب تاسفه که دانشگاه به این بزرگی همچین مسئول بی کفایتی داره. سماواتی اخم هاش و کرد توهم گفت: اصلا به شما ربطی داره که اظهار نظرمیکنی؟ ما تو وقت استراحتیم صبر کنید به کاراتون رسیدگی میشه. دستم و کوبیدم رو میز و مثل خودش اخم کردم گفتم: خیلی ببخشید یادم نبود ده دقیقه برا استراحت کمه که شما بیست دقیقه است لم دادی به صندلی چای میخوری و بیخیال مدارک های ما رو نگاه میکنید. اگر نمیتونید رسیدگی کنید و انقدر طول میدید هر سری بگید یکی دیگه رو بیارن مگه ما علاف و بیکاریم که دو ساعت وایستیم؟ یه تعدادی که پشت سرم بودن انگاری با این حرکت من شیر شده بودن صداشون و بردن بالا: - «آقا ما هم کار داریم به خدا اینهمه وقت از صبح واستادیم» - «آقا کارا رو رد کن بریم دیگه» - «راست میگه دیگه خب» - «به اعصاب خودتون مسلط باشید صلوات بفرستید» - «من باید نیم ساعت پیش میرفتم سرکار به خدا از کار میوفتم» تکیه اش رو از صندلی برداشت لیوان چای اش و گذاشت رو چهار پایه ای که کنارش بود و بعد پرونده ای که دستش بود رو کوبید رو میز بلند شد گفت: حد و حدودت و بدون ها بچه، میگیرم پرونده تو نقص مدارم میزنم تا یک سال دنبال مدرک دیپلمت بیوفتیا. دختر مشهدیه دستش و گذاشت رو بازوم گفت: بیخیالش شو ولش کن بزار هرکار میخواد بکنه. تا اومدم جوابشو بدم صدای مهرنوش از پشت سرمون اومد که انگار تازه اومده بود داخل: - چیشده؟ یه دقیقه رفتم بیرون. چرخیدم به پشت همراه مهرنوش محمد و پسرها بودن، با دیدن نگاهشون سرم و انداختم پائین، سماواتی پاشد با اعصاب خوردی رفت بیرون و همونجور از کنار مهرنوش و پسرها میگذشت گفت: من میرم بیرون. و رفت، ناخودآگاه سرم و بردم بالا دستم و بلند کردم و گرفتم سمتش صدام و بردم بالا گفتم: هوی آقا کجا میری؟ بیا کارای ما رو رسیدگی کنیم ازت راحت شیم، ای آقا با تو هستما! مهرنوش: - خب مگه چیشده؟ نگاهم چرخید روشون که لبم و روی هم فشار دادم سرم و انداختم باز پائین و دستم رو مشت کردم. یکی از پسرها گفت: خانوم هرچقدر شما راحت به کارای ما رسیدگی کردی این آقا انگار نه انگار مسئولیت داره، نشسته اونجا انگار نه انگار اینهمه دانشجو معطلش وایستادن حالا هم که این خانوم میگن چرا به کارمون پیگیری نمیکنید تهدیدشون میکنند. یکی از دخترا همه چیو تعریف کرد و من مشتم رو محکم تر کردم، زیرچشمی نگاه کردم محمد با سرزنش نگاهم میکرد امین با خنده ی کنترل شده و امیررضا و شهاب هم برای اینکه نخندن زدن از اتاق بیرون چراشو نمیدونم، مهرنوش تو نگاهش خنده بود اما جدی بود سرش رو با تاسف تکون داد اومد جلو و تند تند شروع کرد رسیدگی کردن طبق مدارکی که رو میز بود اسم هرکسی خوند رفتیم جلو، برنامه کلاسی ترم اول مون مربوط به هر رشته ای که قبول شده بودیم رو داد چون ترم اول بود خودشون انتخاب واحد کرده بودن برامون، رفتم عقب و پیش محمد ایستادم دختر مشهدیه دوتا دختر و سه تا پسر دیگه داشتن کارای خوابگاهشون رو میکردن بعد ده دقیقه نزدیک اذان شد اونا هم پاشدن رفتن، مهرنوش پاشد و رفت بین درگاه در ایستاد گفت: خانوم ها آقایون، کارهاتون بعد از نماز انجام میشه. صدای یکسری ها دراومد اما مهرنوش دقت نکرد بهشون ما هم از اتاق رفتیم بیرون پیش امیررضا و شهاب ایستادیم محمد با سرزنشگر گفت: ازت انتظار نداشتم خواهر. سرم و گرفتم بالا گفتم: ببخشید ها داداش ولی وقتی کلی وقته وایستادیم اونجا یارو عین خیالش نیست که معطلش هستیم ازم انتظار نداشته باش که هیچی نگم. داشت منو قورت میداد یارو بعد هیچی نگم؟ مهرنوش کنارم قرار گرفت گفت: راست میگه آقا محمد، تا قبل ترنم هم صدای چندتا دیگه از دانشجو ها رو درآورده بود اما اونا جرعت ترنم جون و نداشتن. امین دست راستش و گذاشت تو جیبش گفت: ما داشتیم میومدیم دنبالت یهو صدای تو اومد بعد سماواتی. مهرنوش: - خوب کردی جوابشو دادی من چون همکارم بود نمیتونستم چیزی بگم اما تو خوب زدی تو پرش. دست به سینه شدم گفتم: فعلا که تهدیدم کرد. شهاب: - هیچ کاری نمیتونه بکنه دوره ی ما تازه سال اول بود اومده بود برا ما هم از این حرفا میزد. نگاهش کردم لحنش خیلی مطمئن بود. مهرنوش سر تکون داد گفت: خب با اجازه تون من برم برا نماز سلام برسونید به خانواده هاتون با اجازه. با مهرنوش خدافظی کردیم برگشتم سمت شون گفتم: کارتون تموم شد؟ سر تکون دادند محمد گفت: تو کارت تموم شد کاری نداری؟ سرم رو تکون دادم گفتم: آره مال منم تموم شد. محمد: - خوبه، پس برات تاکسی میگیرم بری خونه ما باید بریم بیمارستان پیش دکتر نیک روش خبر گرفتن امضای نهایی رو بدیم. من: - خیلی هم عالی بریم پس. پنج تایی حرکت کردیم سمت راه پله ها و بعد از دانشگاه زدیم بیرون محمد برام تاکسی گرفت خودشون هم سه تایی قرار بود بشینند ترک موتور و برن بیمارستان. البته شهاب رو نمیدونستم چیکار میکرد، این پسر فکر کنم کلا بیکار و بیعار دنبال اینا میره میاد خونه زندگی هم که انگار نداره. بعد عوض کردن لباس خودم و پرت کردم رو تخت اما با یادآوری ماهرخ به تندی بلند شدم از اتاق رفتم بیرون که مادرجون و دیدم گفتم: مادرجون ماهرخ خونه است؟ حالش خوبه؟ بهتره؟ مادرجون عینکش رو گذاشت رو چشمش و قرآنش رو دستش گرفت گفت: آره تو اتاقشه، والا نه مادر بچه سرما خورده. سرم و تکون دادم گفتم: من رفتم پیشش. مادرجون: - باشه مادر منم قرآنم و میخونم. دوتا تقه به در زدم با صدای گرفته ای گفت: بفرمایید. در و باز کردم و سرم و آورد بردم داخل درازکشیده بود با شیطنت گفتم: میبینم که خواهرجان چپه شده. سرش رو برگردوند سمتم گفت: تویی؟ بیا داخل دیگه. داخل شدم و در رو بستم نزدیکش شدم گفتم: خوبی؟ چیزی نمیخوای؟ سرفه کرد گفت: نه نمیخوام، رفتی دانشگاه؟ نشستم پیشش خواست بلند بشه تند دستم و گذاشتم رو کتفش هلش داد عقب گفتم: دراز بکش بلند نشو. آره با محمد رفتم با پسرا دانشگاه قرار داشت، انگار قراره یه دستگاه رو از خارج وارد کنن برای مجروح ها انگار نیاز دارن، بعد نیاز داشتن مجوزش رو بگیرن چندتا کار اداری و امضا و اینا داشتن انجام دادن. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_دوازده از ماهان خداحافظی کردم پله ها رو رفتم پائین کتونی سفیدم و پام کردم پرونده مو از رو پله برداشتم و رفتم بیرون به طرف در رفتم دستم و گرفتم به بند کوله ام کردم که صدای محمد اومد: - تری... ترنم... ترنم خانم با شمام. سرجام ایستادم و برگشتم طرف صداش، از پنجره اتاقش داشت صدام میزد گفتم: بله محمد؟ توهم شدی میلاد؟ ماهی-ماهی... من اسم دارم اسمم ترنم. محمد خنده ی آرومی کرد گفت: بله شرمنده ترنم خانم. گفتم: حالا چیکارم داری؟ ساعتش و برد طرف مچش همزمان گفت: صبر کن منم باهات میام. دست راستم و زدم به کمرم، یه جوری باهام رفتار میکردن انگار من هنوز همون بچه ابتدایی هن که نیاز دارم همه جا باهام باشن شاکی گفتم: آقا محمد من نیاز ندارم کسی باهام بیاد انقدری بزرگ شدم که... پرید وسط حرفم: - چی میگی تو؟ با امیررضا قرار دادم دانشگاه گفتم باهم بریم. صبر کن بیام. رفت داخل بلند گفتم: زود باش دیرم شده محمد. جوابی بهم نداد پوفی کشیدم و قدم زنان رفتم طرف در و ایستادم تا بیاد، حدود پنج دقیقه بعد از اتاقش اومد بیرون آنالیزش کردم، پیراهن چهار خونه سفید-سرمه ای، شلوار مردونه پارچه ای مشکی. کیف چرم قهوه ای هم داشت که بندش و انداخته بود رو دوشش، با کفش چرم مشکی. نزدیکم که رسید گفت: حالا بفرما بریم خانومِ بی طاقت. خندیدیم و از خونه زدیم بیرون، از محله زدیم بیرون و با نزدیک شدن اولین تاکسیِ خالی محمد دربست گرفت سوار شدیم راننده آدرس گرفت و رفتیم سمت دانشگاه. با ایستادن ماشین نگاهم خورد به دم در دانشگاه که امیررضا و امین و شهاب رو دیدم کنار موتور امین ایستاده بودن و شهاب تکیه داده بود به درخت، ناخودآگاه اخم کردم خم شدم جلو و دم گوش محمد که داشت حساب میکرد گفتم: اینا اینجا چیکار میکنن؟ محمد: - گفتم که، با امیررضا قرار داریم. با لج گفتم: تو گفتی با امیررضا قرار داری حالا امین هیچی اما نگفتی شهاب هم هست. محمد برگشت سمت در و همزمان که در رو باز کرد گفت: من نمیدونم تو چه پدرکشتگی با این بچه داری، پیاده شو دیر شد. پوف کلافه ای کشیدم و پیاده شدیم تاکسی رفت و ما هم از خیابون رد شدیم با نزدیک شدن مون شهاب تکیه شو از درخت برداشت امین و امیررضا هم از موتور پیاده شدند سلام و احوال پرسی کردیم تیپ شون و آنالیز کردم. امیررضا ته ریش گذاشته بود، بهش میومد جا ماهرخ خالی، پیراهن سبزیشمی و شلوار کتون کرمی با کفش مشکی، امین انگار رفته بود آرایشگاه چون موهاش مرتب بود و مثل اونشب رفته بودیم بیرون نبود، یه پیراهن مشکی با شلوار لی پوشیده بود و اونم کفش مشکی پاش بود، شهاب اما صورتش و شیش تیغ کرده بود پیراهن سفید و شلوار لی به همراه کت لی تیره و کفش مشکی! دقت که کردم دیدم این چهارتا کفش هاشون شبیه همدیگه، اینا کفش هاشون و باهم ست میکنند! وقتی دیدم بیخیال حرف زدن نمیشن گفتم: ببخشید میپرم وسط حرفاتون اما من با اجازه تون میرم داخل کار دارم دیرم شده. امیررضا سرتکون داد گفت: نوچ خوب شد گفتید، مام میایم باهاتون. محمد سر تکون داد و گفت: برو تو زودتر داخل ما ساختمون مهندسی پزشکی کار داریم اگر کارمون اونجا درست شد میایم ساختمون اداری برای کار بعدی. سر تکون دادم گفتم: باشه پس من رفتم. محمد با لبخندی سر تکون داد نگاهم و بین اون سه نفرچرخوندم و با یه «با اجازه» ازشون جدا شدم. وارد ساختمون اداری شدم چشمم افتاد به برگه ای که چسبونده بودن به دیوار راه پله تو یه برگه آچهار نوشته بودن که ثبت نام طبقه ی سوم انجام میشه و بعد زیرش یه فلش کشیده بودن به سمت بالا. راه پله رو تند تند رفتم بالا به طبقه سوم که رسیدم دیگه هن هن میکردم دستم و گرفتم به پهلوم ایستادم تا حالم جا بیاد نفس های عمیق که میکشیدم، بعد کنکور فعالیتم کمتر از زمان دبیرستان شده بود و تا یکم میدوییدم یا تند راه میرفتم و پله بالا میرفتم نفسم میگرفت. حالا که پام باز شده بود دانشگاه دیگه فعالیتمم شروع میشد و اینجوری نمیموند. بعد از جا اومدن نفسم قدم برداشتم تو راهرو، یه عده دختر و پر ایستاد بودن دم در یه اتاق و صف تشکیل داده بودن، به دختری که آخرین نفر ایستاده بود گفتم: ببخشید این صف ثبت نامه؟ دختره سرش و چرخوند طرفم، هم قدم بود، یه دختر چشم ابرو قهوه ای با پوست برنزه، بینی قلمی، لبش گوشتی بود، مانتوی قهوه ای تیره و شلوار لی تنش بود با مقنعه ی قهوه ای روشن به رنگ شیرکاکائو کتونی های سفید مثل من! گفت: سلام آره محل ثبت نامه. لحجه داشت، لحجه ی شیرین مشهدی. لبخند زدم و گفتم: ممنونم. لبخندی تحویلم داد و برگشت، یه کیف مشکی رو شونه اش بود. تکیه دادم به دیوار و نفس عمیقی کشیدم. یه چیزی حدود یک ربع بیست دقیقه گذشت و جلوتر رفتیم یه تعداد نفرات هم پشت سرم بودن و تعداد آدمای جلوم هم فکر کنم به ده نفر میرسید که دیدم محمد و پسرها از کنارم رد شد بلند گفتم: آقای شایگان؟ یهو همزمان هر چهارتایی شون برگشتن، معذب شدم، گوشه ی لبم و گزیدم محمد اومد جلو و گفت: چرا اینجا وایستادی؟ پرونده ام رو ناخودآگاه لوله کردم گفتم: والا صف طولانی بود تازه رسیدم اینجا. محمد سرتکون داد که امین گفت: میخواید من برم حرف بزنم با مسئول ثبت نام که شما زودتر برید جلو؟ پارتی دارم ها! لبخندی زدم گفتم: دستتون درد نکنه اما ترجیح میدم وایستم، کارتون تموم شد؟ محمد: - اومدیم دنبال امضا اما خب معلوم نیست موافقت کنند یا نه! آهان زمزمه کردم گفتم: پس مزاحم تون نمیشم شما برید کارتون و کنید. پسرها رفتن و من منتظر موندم تو صف، بلاخره نوبتم شد با دختر مشهدیه و دوتا دختره پشت سرم داخل شدیم یه اتاق دوازده متری با دوتا میز که پشت یکیشون یک خانوم و پشت اون یکی یه آقا نشسته بود، خانومه ثبت نام ابتدایی و پر کردن فرم و غیره انجام میداد آقائه هم ثبت نام نهایی و خوابگاه ها رو. دختر مشهدیه که فرم گرفت رفت نشست من رفتم جلو مدارکم و نشون خانومه که فکر کنم سی رو داشت دادم و اسمم رو توی لیست جلوش چک کرد یکهو سرش رو گرفت بالا و گفت: شما خواهرِ دوستِ آقا امین هستید؟ خواهرِ اقا محمد؟ اوه پس این دختره فامیل امین بود؟ دختر خوشگلی بود خدایی یه چادر کش دار هم سرش بود لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم گفتم: بله. دختره بلند شد و دستش رو آورد جلو همزمان گفت: خوشوقتم منم مهرنوشم، بزرگترین دخترخاله ی امین، یکی از استادهاتون هم هستم و الان در نقش مسئول ثبت نامم. لبخند خوشحالی زدم گفتم: واقعا؟ خیلی خوشحال شدم از آشنایی باهاتون اتفاقا امین اقا گفتن قبل اینکه بیایم داخل بهم. مهرنوش: - عه امین اومده دانشگاه؟ سرم و تکون دادم گفتم: با داداشم و آقای منفرد و آقای حسینی اومدن. دختره سر تکون داد چادرش رو یکم از پشتش جمع کرد و نشست گفت: خیلی هم خوب پس. بهم فرم داد و یکسری توضیحات داد تشکر کردم و رفتم رو صندلی کنار دختر مشهدیه نشستم و شروع کردم به پر کردن فرم. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_یازده محمد با خجالت خندید، صاف ایستادم و دستام و گذاشتم رو دوتا شونه هاش گفتم: دلشونم بخواد داداش یک پارچه آقا و دکترم دخترشون رو میخواد، کی از داداش من بهتر؟ میلاد با خنده رو به ماهان گفت: سر من و تو و امیرعباس هم ببینیم همینو میگه یا نه؟ ماهان غذاش تموم شده بود تکیه داد و با دست راستش زد روی ران راستش و گفت: من و امیرعباس رو شاید اما تو رو فکر نمیکنم. میلاد دست به سینه شد گفت: یه وقتا فکر میکنم من بچه ی این خانواده نیستم، راستش رو بگید منو از سر راه پیدا کردید؟ ماهرخ چپ چپ نگاهش کرد گفت: آره اون بچه ی سیاه ورزنگی که توی هفت ماهگی با عجله به دنیا اومد و دایه خاتون داد به مامان هم الکی بوده. دایه خاتون عمه ی مامان بود که توی شمال زندگی میکرد، قابله ی کار درستی بود، دقیقا زمانی که من یک سال و نیم دو سالم بود بابا همه مون و سوار ماشین کرد و بردمون شمال یک هفته قرار بود اونجا باشیم دقیقا روزی که وسایل جمع کردن که برگردیم مامان توی هفت ماهگی درد زایمان میگیرتش و آقا میلاد به قول ماهرخ سیاه ورزنگی به دنیا میاد. اول امیدی به زنده موندنش نبود چون زود به دنیا اومد مامان هم حالش خوب نبود بخاطر همین مجبور شده بودن یک ماهی اونجا بمونند و با کمک دایه خاتون به مامان کمک کنند. خاله پریساشون و مادرجون و آقاجون اینا هم میومدن آخرهفته ها به ما سرمیزدن و برمیگشتن. طبق گفته های بابا و محمد خدا صداهاشون و شنید و هفته ی آخری که مونده بود بشه یک ماه حضورمون اونجا هم مامان حالش خوب شد و هم میلاد موند. میلاد با شیطنت به جای جواب زبونی، چشمکی به ماهرخ زد و سرگرم غذاش شد، ماهرخ با تاسف سر تکون داد قضیه ی رفتن امیررضا از یادش رفته بود اما با سوال مامان دوباره یادش افتاد و صورتش نگران شد: - میخوای تا قبل از رفتن امیررضا بریم خواستگاری؟ نگاهم بین صورت مامان و محمد جا به جا شد گفت: آره اگر بشه، میخوام یه مراسمی هم بگیریم مثل جشن نامزدی اما میدونم به اون نمیرسیم اما امیررضا قول داد برا مراسم مون خودش و برسونه. یهو یاد امیرعباس افتادم بهونه ی خوبی بود هم برای گفتن حرفم به مامان هم اینکه حواس ماهرخ پرت بشه، گفتم: مامان امیرعباس اومد نمیزاری بره ها، همه کارای محمد و که کردیم بعدش میزاری بره خب؟ اما انگار کار ساز نبود چون ماهرخ از سر جاش بلند شد ظرفش و گذاشت تو سینک ظرفشویی و با «دست تون درد نکنه»ی زیر لبی جلو چشم متعجب بقیه و منی که داشتم لبام رو وری هم فشار میدادم از آشپزخونه زد بیرون، مادرجون نگاهش رو به ما داد و گفت: چی شد یهو؟ میلاد بیخیال گفت: هیچی غذاش و خورد سیر شد رفت دیگه چی بشه؟ دلم برای خواهرم کباب شد، امیررضا دوستش داشت خودشم امیررضا رو دوست داشت، اینکه امیررضا دوستش داره اگر اون روز شک کردم دیگه پریشب که رفته بودیم بیرون مطمئن شدم. نگاه های امیررضا یه چیزی شبیه به از دست دادن آرزو بود یادآوریش باعث شد ناراحت بشم. به هم میومدن و اگر امیررضا میرفت و دیگه برنمیگشت ماهرخ از همدیگه میپاشید. نفس عمیقی کشیدم گونه ی نرم مامان و بوسیدم و گفتم: دست شما درد نکنه مامان پری جون خیلی خوشمزه بود! مامان لبخندی بهم زد و گفت: نوش جونتون. ماهان و میلاد هم پاشدن و ظرفامون و گذاشتیم تو ظرف شویی و از آشپزخونه زدیم بیرون، اول رفتم مسواکم و زدم و کارهام و انجام دادم بعد که اومدم بیرون اول خواستم برم طرف اتاق ماهرخ اما خب دو دل شدم شاید خواست با خودش خلوت کنه، بیخیالش شدم و رفتم اتاقم لباس هایی که فردا میخواستم بپوشم و از تو کمد درآوردم و آویزون کردم به گیره ی رخت آویز پشت لنگه سمت چپ در اتاقم، مقنعه ام و درآوردم و با اتو خط هاش رو از بین بردم و همونجور صاف پهنش کردم رو تکیه گاهِ صندلی اتاقم. پروندم و از توی قفسه ی مدارکام درآوردم و گذاشتم رو میز کوله ی مشکیم و برداشتم و گذاشتم رو صندلی. لبخند رضایت مندی زدم رفتم سمت تخت رفتم زیرپتو نیم خیز شدم و آباژورِ روشن روی عسلی بغل تختم و خاموش کردم با خیال راحت دراز کشیدم؛ با فکر به فردا و ثبت نام چشمام کم کم داشت میرفت رو هم اما یکهو با صدای بلند موسیقی که تو کل خونه پخش شد تیز و تند رو تخت نشستم که صدای بلند جیغ ماهرخ اومد و پشت بندش صدای خود ماهرخ اومد: - میلاد گمشو برو از اتاقم بیرون. دستم و گذاشتم رو قلبم و نفس عمیقی کشیدم، طبق معمول آقا میلاد کرم ریزیش گل کرده بود و امشب نوبت ماهرخ بود صدای محمد اومد که داشت با تشر با میلاد حرف میزد، حقشه پسره پرروی کم عقل انگار نه انگار شبه، مردم آزار! دوباره دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم، یکی از خوبی های من درمورد خواب این بود که به ده دقیقه نکشیده خوابم میبره و این دفعه هم همین بود. با حس خشکی دهنم آروم آروم چشمام و باز کردم دوباره راه تنفسیم کیپ شده بود و نمیتونستم با بینی نفس بکشم. یه مورد مادرزادی راه سمت راست بینیم کلا بسته بود و راه سمت چپ بینیم پولیپ داشت با مامان پیش چندتا دکتر گوش و حلق و بینی رفته بودیم گفته بودن باید تو همین سن ها عمل کنم اما خب مشکل همین بود که من اصلا علاقه ای نداشتم عمل کنم بینیم و دوست داشتم. یه بینی بدون نقص که از اول راهنمایی هرکسی میدید باورش نمیشد مال خودمه اما وقتی عکس نیم رخم تو بچگی و میدیدن باورشون میشد. دفعه دومی بود که از خواب میپریدم. یک دور بخاطر صدای آژیر قبل اذان بود و یک دور هم الان. فضای اتاقم نیمه روشن نیمه تاریک بود، مگه چه ساعتی بود؟ با پتوی رو دوشم از جام بلندشم ساعت روی میزم و برداشتم تا ببینم ساعت چنده، شیش صبح بود! از اتاق زدم بیرون و رفتم طرف آشپزخونه آب خوردم و برگشتم سمت اتاقم اما با صدای ریز و خفه ای سرجام ایست کردم، گوشم و تیز کردم صدای هق هقی از سمت بالکن توی پذیرایی که بغلش پله میخورد به حیاط میومد. قدم برداشتم سمت بالکن پرده رو یکم زدم کنار و سرم و یکم کج کردم که سمت چپ بالکن رو ببینم، ماهرخ بود. بدون پتو نشسته بود گوشه ی بالکن دستش رو گذاشته بود رو دهنش و ریزریز گریه میکرد. در بالکن و باز کردم که سرش به تندی چرخید طرفم با دیدن من سرش و برگردوند تند سمت دیگه ای و دستش و کشید زیر چشمش اگر صداش و نمیشینیدم و قبلش از پشت پنجره ندیده بودمش با این سرعتی که کار کرد میتونستم بگم حالیم نمیشد گریه کرده ولی من دیده بودم همه چی رو! از سرجاش پا نشد فقط برگشت سمتم، سعی کرد خوب باشه گفت: خوبی؟ این وقت صبح بیدار شدی. با صدای کیپ شده و گرفته ای از خواب گفتم: دماغ گرامی باز کیپ شد دهنم خشک شده بود رفتم آب بخورم. چرا اینجا نشستی؟ زمین سرده میره داخل بدنت اونوقت سرما میخوری. نگفتم که صدای گریه شو شنیدم، لبخندی که زد برام مصنوعی بود گفت: هیچ بیخواب شدم اومد اینجا. نگران منم نباش خانوم دکتر آینده هیچیم نمیشه. رفتم جلو تر و نشستم بغل سمت راستش نشستم با تعجب نگاهم کرد سمت چپ پتوم و گرفتم و انداختم دورش گفتم: حالا هرچقدر دلت میخواد گریه کن، حداقل یخ نمیزنی مامانِ دوم. چونه اش لرزید و تند چشماش پرشد لبخندم تلخ شد، خواهرخوشگلم عاشق شده بود و این حس دو طرفه بود اما حالا بدون اینکه هیچکدومشون بدونن داشتن عذاب میکشدن. با شناختی که از امیررضا داشتم میدونستم اونم داره عذاب میکشه! سرش رو گذاشت رو شونه ای جایی بین بازوم و گردنم و اشکهاش سرازیر شد، دستم و دورش انداختم و گذاشتم گریه کنه، سرم و تکیه دادم به دیوار پشتمون و چشمام و بستم با صدای گریه های ماهرخ و نوازش بازوش کم کم خوابم برد. با حس کنار رفتن سنگینی چشمام رو آروم باز کردم که با محمد رو به رو شدم که یه دستش دور بازوهای ماهرخ بود و یه دست دیگه ش دور پاهاش و سرش هم روی شونه اش بود و داشت میرفت داخل خونه نفس عمیقی کشیدم سعی کردم چشمام و به باز کردنش عادت بدم دستم و کشیدم به چشمم که محمد اومد تو بالکن فکر کنم فکر میکرد من خوابم اومده بود منو ببره. با دیدنش لبخند زدم اما محمد اخم کرد متعجب نگاهش کردم گفتم: چی شده چرا اخم کردی؟ اومد جلو و دستشو گرفت طرفم دستم و گذاشتم تو دستش و با فشاری بلندم کرد گفت: شما دوتا زده بوده به سرتون که اومده بودید تو بالکن خوابیده بودید؟ پس دلیل اخمش این بود نمیدونستم چی باید بگم داشتم فکر میکردم چی جوابش و بدم که چشمای قهوه ایش عصبی شد گفتم: راستش نمیدونم بگم یا نه میترسم ماهرخ از دستم ناراحت شه ولی بدون حالش خوب نبود اومدم پبشش اما انگاری جفت مون خوابمون برد، حالا خواستی خودت بعدا دلیلش و بپرس ازش. میدونستم بهم اعتماد داره عصبانیتش کم شد گفت: برید دعا کنید جفتتون که سرما نخورید. خندیدم گفتم: من نه اما خب فکر کنم ماهرخ سرما بخوره بیشتر از من رو زمین نشسته بوده. تو از کجا فهمیدی ما اینجاییم؟ به اتاقش که توی حیاط با امین و امیررضا و شهاب تو بازه سنی شونزده هیفده سالگی شون ساخته بودن اشاره زد گفت: وقتی از اتاق اومدم بیرون بیام صبحونه بخورم دیدم تون از پله ها اومدم بالا. مامان و میلاد نیستن ماهان و مادرجون هم که خوابن. شما دوتا هم اینجور. مشخصه مامان ندیدتون فکر کرده خوابید وگرنه بیدارتون میکرد. سر تکون داد هوا دیگه روشن شده بود اما خوابم میومد خمیازه ای کشیدم آخرخمیازه ام گفتم: ساعت چنده داداش؟ محمد مچ دستش رو نگاه کرد گفت: ده صبح. سرم رو تکون دادم اما صداش دوباره تو گوشم پیچید... ده صبح... ده صبح... با یادآوری ثبت نام دانشگاه تندی کف دستم و کوبیدم تو پیشونیم گفتم: آخ بدبخت شدم ثبت نام دیرشد. قبل اینکه اجازه بدم چیزی بگه تند دویدم سمت داخل و رفتم تو اتاقم پتوم . درست انداختم رو تخت و درست کردم موهام و شونه زدم و بالا سرم بستم. تند لباسام و پوشیدم، شلوار لی نیمه آبی تیره همراه مانتوی هم رنگش که مچم کش داشت و اندازه ی مانتو تا زیرزانوم بود. جذب یا گشاد بودن شلوارمم مدلی بود که میدونستم حراست بهم گیر نمیده با سلیقه ی محمد و ماهان و ماهرخ خریده بودمش. مدادلب گلبهی تیره م و روی لبم کشیدم اما نه پررنگ دوست نداشتم واقعا گیر حراست بیوفتم. مقنعه ام و سرم کردم. دو سه درجه روشن تر از مانتو و شلوارم بود. موهام و دادم داخل و گوشه مقنعه ام و درست کردم کوله رو یه طرفه انداختم رو دوشم پرونده م و برداشتم از اتاق زدم بیرون ماهان هم همزمان با من اومد بیرون سلام صبح بخیر گفتیم و رفتیم طرف آشپزخونه وسایل صبحونه رو میز بود زیرگاز هم روشن بود احتمالا محمد روشن کرده بود خاموش کردم و برای خودم و ماهان ریختم. البته که من تو استکان ریختم چون دیرم شده بود و باید زود میرفتم. تند تند شروع کردم خوردن که ماهان گفت: اینهمه عجله برا چیته؟ دانشگاه که فرار نمیکنه. لقمه مو قورت دادم گفتم: فرار نمیکنه اما دیرم شده با یک ساعت و چهل و پنج دقیقه تاخیر دارم میرم. ماهان فقط نگاهم کرد و شانه بالا انداخت گفتم: ماهان حواست به ماهرخ هست؟ ممکنه سرما خورده باشه بهش قرص و این چیزا بده. سرتکون داد و باشه ای گفت. همزمان با بلند شدنم جرعه آخر چای ام و خوردم گذاشتم تو سینک. -
نهاوند
- 246 پاسخ
-
- 1
-
-
نارین
-
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_ده مامان و ماهرخ و مادرجون وارد آشپزخانه شدند و محمد همونطور که به طرف اتاق میرفت گفت: آقا پسرا بدویین کمک مامان ببینم. میلاد: - من رفتم پا بازی. محمد صداش رو برد بالا گفت: میلاد! میلاد راه رفته رو برگشت و بلند گفت: باشه، باشه بابا. و بعد با قیافه ی درهم رفت سمت آشپزخونه با خنده از بازوی ماهان آویزون شدم گفتم: دستش درد نکنه اومد میتونه به کار بکشه اینو، حداقل یه تکونی به خودش میده. ماهان با خنده گونه ام و کشید و داخل آشپزخانه شدیم سفره رو روی میز پهن کردیم و بعد وسایل شام رو چیدیم. پارچ شربت رو گذاشتم وسط میز که محمد با شلوار ورزشی مشکی و تیشرت سرمه ای داخل شد مامان گفت: بشینید شروع کنیم. دور میز نشستیم، طبق معمول سر میز جای مادرجون بود، سمت چپ میز من و ماهرخ، رو به رومون که سمت راست بود مامان و محمد، ماهان هم رو به روی مادرجون و البته آقا میلاد هم طبق خواسته ی خودش جلوی کابینت ایستاده بود و روی کابینت میخورد. در سکوت مشغول خوردن بودیم که یکهو مامان گفت: - محمد چیزی شده؟ حس میکنم گرفته ای! همه مون دست از کاری که میکردیم کشیدیم نگاهم رو از روی قاشقم به بالا کشیدم به محمد خیره شدم دست هاش دور لیوان آب حلقه شده بود، ابروهاش نزدیک به هم شده بود چشم هاش پریشون بود. با حرف مامان بعد چندثانیه نفس عمیقی کشید عقب رفت و تکیه داد به صندلی گفت: امیررضا داره با یه تیم پزشکی میره خط. دست ماهرخ رو از گوشه ی چشم دیدم که دامنش رو توی مشتش گرفت و فشرد، مامان ابروهاش رو بالا انداخت گفت: خب؟ امین چی؟ محمد توی همون حالت بود هنوز گفت: امین میمونه چون پزشک های اینجا کم هستند ، اگر مجروح جنگی میارن باید حداقل یکسریا باشن. راستش به دکتر نیک روش گفته بودیم منو امیررضا باهم میریم اما خب الان دکتر نیک روش فقط امیررضا رو میخواد بفرسته. ماهان نگاهی بین همه مون چرخوند گفت: برا چند وقت میره؟ محمد نگاهش رو از مامان به ماهان داد: - دوماه شایدم سه ماه، این وسط ها میره میاد. مامان لقمه شو فرو داد و گفت: خدا بزرگه میره میاد. محمد نفس عمیقی کشید گفت: راستش یه چیزی رو هم میخواستم بهتون بگم. مامان: - بگو مامان جان. محمد نفس عمیقی کشید روی پیشونیش دونه دونه ریز ریز عرق زده بود که مادرجون گفت: چیزی شده مادر؟ واقعا کنجکاو شده بودم که چی باعث شده محمد خجالت بکشه از گفتنش، سرم رو چرخوندم سمت ماهان و ماهرخ، ماهان از حالت محمد نیمچه خنده ای روی لبش بود و ماهرخ هم با چشمای متعجب نگاهش میکرد سرم رو چرخوندم سمت محمد، نگاهش رو روی همه ی ما گردوند گفت: راستش میخواستم بگم که اگر میشه برام بزرگتری کنید و ... مامان با لبخندی پرید وسط حرفش گفت: فرداشب خونه شون دعوتیم با آذرخانم مسئله رو درمیون میزارم. محمد در کسری از ثانیه چشم هاش گرد شد و سرش چرخید سمت مامان همه مون بجز مامان و مادرجون که لبخند داشتن رو لباشون، با تعجب نگاهشون میکردیم. منظورشون چی بود؟ درمورد چی حرف میزدن اصلا؟ مادرجون که واکنش محمد رو دید گفت: نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم آقامحمد! محمد با مبهوتی گفت: شما میدونستید؟ مامان رو به مادرجون چشمک زد گفت: مادر اگر بچه شو نشناسه و ندونه چرا هی راه به راه از اون سر دنیا میکوبه میاد این سر دنیا و چشماش برای چی برق میزنه که به درد نمیخوره. ماهرخ با همون تعجب گفت: میشه بگید دارید درمورد چی حرف میزنید؟ ماهان سر به تایید تکون داد گفت: ما رو هم مورد اطلاع قرار بدید اگر میشه. میلاد دستش رو برد پشت رو کابینت و با پهلو تکیه زد به لبه ی کابینت نگاهش رو بین مامان و محمد چرخوند با لحن مشکوکی گفت: غلط نگم فکر کنم یه خواستگاری در راهه، آره؟ مامان یه طرف لبشو کشید پائین گفت: حالا که مشخص نیست، بزارین من یا مادرجون حرف بزنیم باهاشون تا به وقتش. ماهرخ دست از غذا خوردن کشید دست هاش و گذاشت رو لبه ی میز و خودش رو کشید جلو گفت: داداش میخوای بری خواستگاری هانیه؟ از گیجی دراومدم و صاف سرجام نشستم، تازه داشتم هضم میکردم حرف ها رو که چیشده محمد سر تکون داد که با ذوق زیاد زود از سرجام پریدم میز رو دور زدم صورتش و گرفتم و گونه شو بوسیدم گفتم: قربون داداش قشنگم برم من. میلاد: - هنوز خبری نشده که دختره ی خل. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_نه به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردند نرسیده به ایستگاه شهاب گفت: پس که اینطور! هانیه مشکوک نگاهش کرد گفت: چی شده؟ شهاب: - یک ماهه منو کشوندید همه تون ایران، بهونه تونم کردید مامان اما دلیل اصلی تون این نبود. مگه من قرار بود نیام که دلیل اصلی و نگفتید؟ هانیه متوجه شد که شهاب همه چیز را فهمیده است، گفت: خب من منتظر بودم تا محمد بیاد و با خاله پریچهر درمیون بزاره بعد به مامان بگم من. اما انگاری نگفته هنوز. شهاب: - خب تو هیچی خود محمد چرا به من نگفت؟ هانیه از گوشه ی چشم نگاهش کرد گفت: والا فعلا که تو این دو روز هرکی بهت گفته تکلیف خواهرت و این آقا رو روشن کن، تو رو ترش کردی. به ایستگاه رسیدند و ایستادند، شهاب دست راستش را از جیب بیرون آورد گفت: چون همه خبر داشتند جز خودم. اتوبوس جلویشان ایستاد و سوار شدند، جا پر شده بود بنابراین ایستادند شهاب میله را گرفت و اتوبوس به راه افتاد گفت: حرف من اینه که چرا منو اینهمه راه کشوندید، خودتون همه کاراتون و میکردید بعد من میومدم دیگه. هانیه اخم کرد، باز همان بحث این مدتش، رفتن! گفت: شهاب باز شروع نکن تو رو خدا، یعنی چی؟ میخوای برای خواستگاریمم نباشی؟ بابا رو مریضیش ازمون گرفت اما تو که هستی چی؟ چجوری میتونی تو روز خواستگاریم نباشی؟ شهاب: - باشه حالا اخم نکن تو، فقط دلخورم دیگه از دست شما دوتا همین. هانیه: - عیب نداره دلخور باش ولی هی حرف رفتن و نکش وسط، میری دیگه به وقتش بزار کارهامون تموم بشه جشن که گرفتیم خودم با اولین پرواز میفرستم بری. شهاب سر تا پایش را نگاه کرد و شاکی گفت: دست شما درد نکنه داری منو میندازی بیرون؟ هانیه ابروی راستش را بالا داد گفت: خودت اصرار بر رفتن داری، خواستم راحت کنم خیالت رو! شهاب سری به دو طرف تکان داد گفت: ممنونم واقعا! اتوبوس بعد از یک ربع ایستاد شهاب بعد از حساب کردن همراه هانیه از اتوبوس پیاده شدند تا پیاده به خیابان بالایی که خانه شان آنجا بود بروند. نزدیک خانه که شدند شهاب دست در جیبش کرد گفت: حالا از بین اینهمه آدم چرا محمد؟ اصلا تو کی وقت کردی این کار رو بکنی؟ کی باهاش ارتباط پیدا کردی؟ محمد که اونجا جلو چشم من بود یکسر! هانیه با خنده ی آرامی جلوی چادرش را درست کرد و گفت: این دیگه یه رازه! شهاب با لحن صدای بدجنسی گفت: عه؟ خب پس نوبت راز منم میرسه! هانیه حرفش را طوری دریافت که کسی را دارد ذوق زده گفت: جدی داداش؟ بگو جون من؟ و در جوابش فقط خندید که هانیه گفت: بگو دیگه خب، برا چی میخندی؟ هلندیه؟ به در خانه رسیدند شهاب کلید در قفل کرد و باز کرد همزمان گفت: بماند خواهرجان! # ترنم بعد بافتن موهام نشستم روی صندلی و نفسی عمیقی کشیدم، باید فردا میرفتم دانشگاه برای ثبت نام محمد و ماهان که یکسر خانم دکتر صدام میزنند بهشون میگم هنوز که خانم دکتر نشدم تازه اول کارم هنوز چیزی معلوم نیست اما محمد میگه همین چیزا باعث تشویق و امید میشه. از وقتی اومده خوشحالم همه مون دورهمیم البته که جای امیرعباس خالیه اما خب حداقل محمد ازمون دور نیست حس میکنم بابا پیشمونه. با صدای در از جام پاشدم و رفتم سمت پنجره از پشت پرده ی حریرنگاه کردم، محمد بود و هوا کی تاریک شده بود؟ لبخندی زدم و عقب کشیدم از روی میز ساعت مچیم و برداشتم ساعت هشت و نیم بود روی میز گذاشتم و به طرف در رفتم از اتاق زدم بیرون و بلند گفتم: محمد اومد. و بعد صدای باز و بسته شدن در ورودی اومد ماهرخ و مامان و مادرجون از آشپزخونه بیرون اومدن، ماهان و میلاد هم از پذیرایی. محمد پله ها را بالا آمد با دیدن ما که همزمان سلام دادیم خندید گفت: گروه سرود تشکیل دادید؟ سلام. مادرجون گفت: خسته نباشی مادر خوش اومدی. محمد گونه های مادرجون رو بوسید و بعد پیشانی مامان رو، گفت: سلامت باشید کی اومدید؟ مادرجون: - میلاد از مدرسه ش اومد دنبالم اومدیم باهم اینجا. مامان با لبخند حض کننده ای رو به محمد گفت: تا تو بری لباس بپوشی بیای ما هم سفره رو میچینیم. محمد دست راستش رو روی سینه اش گذاشت سرش رو هم به سمت چپ کج کرد گفت: چشم، هرچی پری خانم امر کنه. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_هشت امیررضا سر چرخاند به سمت دکتر و گفت: منم همین رو بهش میگم، یک ماه جلوتر که شهاب و فرستاد گفتیم با مامانش اینا حرف زده قراره وقتی اومدن برن خواستگاری، که فهمیدیم هنوز با مامانش اینا حرف نزده بعدشم که خودش اومد الانم که اومده اون بنده خدا رو یه لنگ پا نگه داشته. شهاب با جدیت گفت: با هزارتا نقشه منو یک ماه و نیمه کشوندید اینجا آخرشم هیچی به هیچی، منم دیگه نمیمونم تا سه هفته ی دیگه میرم محمد اونجا کار دارم کلی کار ریخته سرم خودت که میدونی. محمد که به نقطه ی جوش رسیده بود به سمت همه شان برگشت و گفت: بس کن شهاب، هی برگردم برگردم نکن دو دقیقه. از وقتی اومدم میترسم شب وقتی میخوابم هم تو رو خواب ببینم که میگی میخوام برم. کار داری بله میدونم اما انقدر مهمه که من با بدبختی تونستم راضیت کنم و تو زودتر از من اومدی که زود برگردی؟ امیررضا را نگاه کرد گفت: به وقتش با توهم کار دارم، فکر نمیکردم انقدر بی معرفت باشی که بخوای منو اینجا جا بزاری و خودت بری . و بعد امین را نگاه کرد و گفت: توهم کمتر مزه بریز. و بعد بدون هیچ حرف دیگه ای از اتاق بیرون زد. امین و شهاب به تندی بلند شدند و دنبالش دویدند. امیررضا با تاسف سر تکان داد و رو به دکتر نیک روش که تکیه داده بود به میزش و خیره زمین را نگاه میکرد گفت: از بچگیش همین بود، حرف حرف خودش بود تو یکسری مسائل. از همین کله شق بازیاش میترسیدم. دکتر نیک روش سرش را بالا گرفت و گفت: توهم نمیخوای تکلیف اون بنده خدا رو روشن کنی؟ امیررضا با یادآوری ماهرخ لبخند تلخی زد و گفت: نه، نمیخوام با این ترس که من زنده برمیگردم یا نه زندگی کنه. نمیخوام به خودم امیدوارش کنم که من موندگارم! دکتر نیک روش با اینکه خودش هم مطمئن نبود اما جلو رفت و دست رو شانه ی امیررضا گذاشت گفت: برمیگردی پسر، اونوقت برات آستین بالا میزنیم، کی بهتر از ماهرخ شایگان برای تو؟ امیررضا لبخند خجالتی زد و نفس عمیقی کشید: - نمیدونم دکتر، نمیدونم. با صدای زنگ آخر بچه ها همگی بلند شدند که هانیه با خنده صدایش را بلند کرد و گفت: درستون و خوب بخونیدا پس فردا که اومدم سرکلاستون امتحان میگیرم. و بعد خودش بلند شد و از در بیرون رفت دانش آموزهای کلاس هشتمی اش کنارش قرار گرفتند و با سوال های جورواجورشان او را تا دم اتاق دبیرها همراهی کردند و بعد با خداحافظی کردن هایشان تنها گذاشتند، هانیه داخل اتاق شد از داخل کمد معلم ها قفسه ی خودش چادرش را در آورد و سرش کرد که مشتی حسین، آبدارچی و نگهبان مدرسه داخل دم در ایستاد و رو به هانیه گفت: خانم معلم یک آقایی اومدن دم در دنبالتون میگن برادرتون هستند. هانیه کیفش را برداشت و گفت: ممنونم مشتی الان میرم. خدافظ. از در بیرون رفت و دم در دفتر ایستاد با باقی معلم ها و مدیر و ناظم و معاون خداحافظی کرد و پله ها را پائین رفت، از حیاط بیرون رفت با دیدن شهاب که آن طرف خیابان تکیه داده به دیوار ایستاده بود لبخندی زد و جلو رفت شهاب با دیدنش لبخندی زد و گفت: سلام خسته نباشی. هانیه هم لبخندی زد و گفت: علیک سلام ممنونم، از این طرفا! شهاب دست راستش را در جیب شلوار لیاش گذاشت و گفت: کار نداشتم گفتم بیام دنبالت باهم بریم خونه. هانیه سر تکان داد و گفت: خیلی هم عالی، بریم. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_هفت ترنم با خجالت لبخند جمع و جوری زد هرکدام را از زیر نظر گذراند گفت: دستتون درد نکنه، توقعی نبود که. امیررضا دست چپش را پشت امین روی پشتی پشتشان گذاشت و گفت: این چه حرفیه، شمام مثل خواهرمونید. ترنم کادوی محمد را برداشت و کاغذ کادو را به همان مرتبی که کادو شده بود، باز کرد یک کیف متوسط چرم زرشکی تیره که مانند چمدان دو طرف دسته اش قفل دکمه ای داشت! ترنم گیج شده نگاهش را بالا آورد و رو به محمد گفت: این دیگه چیه؟ میلاد بی طاقت گفت: خب بازش کن دیگه ببین چیه؟ قفل ها را به داخل فشار داد و درش را باز کرد با تعجب نگاهش را روی وسیله ی درون جعبه گرداند، گوشی پزشکی! محمد نگاهش را از روی جعبه به روی ترنم کشید گفت: با خودم گفتم یه چی باشه که هم کادوت باشه، هم به یادگار بمونه، هم بتونی از وقتی که به عنوان کارآموز رفتی بیمارستان تا چندسال متوالیِ بعدش استفاده کنی. ترنم نگاه متشکر و محبت آمیزش را به سمت برادرش کشاند گفت: دستت درد نکنه، از همه بیشتر دوستش دارم. امین به سرعت صورت خندانش را بدون ریکشن کرد و گفت: تو رو خدا ما رو دور ننداز، ما انقدرا هم به درد نخور نیستیم! ترنم به تندی لب گزید و گفت: نه تو رو خدا این چه حرفیه؟ من منظورم این بود که چون محمد داده برام ارزشمنده و ... امیررضا پس گردنی حواله ی امین کرد و بعد رو به ترنم گفت: عیب نداره چیز بدی نگفتید که، این امین و ول کنید شما. امین پشت چشمی نازک کرد و گفت: بله ترنم خانوم شما توجه نکن. ترنم به سمت کادوی آن سه نفر برد و کاغذ کادو را مرتب باز کرد کادوی آن ها هم سه جلد نو از کتاب هایی مربوط به طب پزشکی چینی، ایرانی، و فرانسه ای بود ترنم تشکر کرد دقایقی بعد که داشت همه را از زیر نظر میگذراند نگاهش کمی روی شهاب که سرش پائین بود مکث کرد؛ شهاب با حس سنگینی نگاهی سرش را بالا آورد و آن ترنم بود که سر چرخاند و نیشگان ریز رها پهلویش را نشانه گرفت! شهاب پله ها را یکی دوتا کنان بالا رفت و به سمت چپ راهرو رفت در اولین ایستگاه پرستاری محمد و امین را دید که کلافه ایستاده بودند به طرفشان رفت و کنار محمد ایستاد سلام دادو جوابش را شنید، گفت: چتونه غمبرک زدید؟ امیر کو؟ امین روی صندلی چرخ دار نشست و گفت: تو اتاق داره با دکتر نیک روش صحبت میکنه. شهاب: - با دکتر نیک روش؟ برای چی؟ امین نگاهش را بین محمد و شهاب جا به جا کرد و گفت: داره با گروه بیمارستان میره خط. شهاب کمی ابرو در هم کرد گفت: خب؟ محمد عصبی گفت: خب که همین، قرار بود من و امیر باهم بریم، اما الان پاشو کرده تو یک کفش و میگه میخواد بره من و امین اینجا بمونیم دکتر کمه. با صدای باز شدن در سر چرخاندند امیررضا نیم تنه ی خود را بیرون کشید با دیدن شهاب لبخند زد گفت: سلام، بیاین داخل. شهاب سلام کرد و سه نفری به سمت اتاق رفتند امین آخرین نفر داخل شد در را پشت سرش بست و محمد بی طاقت گفت: دکتر مگه قرار نشد منم برم؟ دکتر نیک روش مردی سی و نه ساله با موهای پرپشت جوگندمی بود، چشم هایی به رنگ طوسی، بینی قلمی، ابروهای پرپشت هشتی، لبان باریک داشت. نگاهش را تیز به محمد داد و گفت: محمد بار چندمه داری میپرسی از صبح؟ تا ده سال دیگه هم بپرسی جواب من همونه. صبر کن امیررضا بره بیاد تو با گروه بعدی برو، الان بخوان نیروهای جنگی رو بیارن اینجا نیرو نداریم. محمد کلافه نفسش را بیرون داد گفت: خب امین که هست، دکتر شفیقی و دکتر منفرد و پرفسور اندیمشکی هم هست و بقیه دکتر و پرستارا. دکتر نیک روش: - از پونزده تا پزشکی که الان حال حاضر داریم شیش تاشون دارن میرن از بیست و پنج تا پرستاری هم که داریم ده نفرشون دارن میرن. نمیشه محمد الکی حرف نزن. و بعد نگاهی به شهاب کرد و رو به محمد گفت: تو اول تکلیف اون بنده ی خدا رو روشن کن بعد برو. شهاب پوزخندی زد و گفت: خدایی محمد نکنه من آخرین نفری ام که فهمیدم میخوای با خواهرم ازدواج کنی؟ محمد نیم نگاهی به شهاب کرد و به طرف پنجره رفت، امین گفت: نه نیستی، خاله آذر و خاله پری اینا نمیدونند. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_شش بعد نیم ساعت محمد آقاجون این ها هم رسیدند و یک ربع بعد از رسیدن آنها هم آمدن خانواده ی خاله پریسا همزمان شد با آمدن دوستان محمد بازار سلام و احوالپرسی ها و روبوسی های خانوما از سر گرفته شد. با نشستن شان گارسون برای گرفتن سفارشِ پذیرایی اولیه آمد و همگی بجز محمد و دوستانش چای سفارش دادند و آن چهار نفر هم قهوه قجری سفارش دادند! رها کنار ترنم نشست و مرجان هم کنار ماهرخ و باهمدیگر حرف میزدند، ماهرخ چشمکی به مرجان زد و رو به رها که پکر دست زیرچانه زده بود گفت: میبینم که رها خانم شمال قبول شده. رها بدون تغییر حالت نگاهش را از روی مادرش اینا برداشت و به ماهرخ نگاه کرد گفت: بعله یعنی یه زره امید داشتم بابا نزاره برم ها، دود شد رفت ها. مرجان خنده ای کرد و گفت: تازه خوش به حالته که میری پیش عمه همدم. با یادآوری عمه ی عمو سهیل خندیدند، عمه همدم یک عمه ی هفتاد ساله ای که در زمان بیست سالگی اش نامزدش از پشت بام می افتد و میمیرد و بعد از آن تبدیل به یک زن عصبی میشود اما حالا پنج سالی میشود که شنوایی اش مشکل پیدا میکند و سمعکی میشود و بعد دچار اختلال حواس میشود زمان هایی که سمعکش را گم میکند داد و هوار راه می اندازد یه وقت هایی رها را با خاله پریسا اشتباه میگیرد و او را پریسا صدا میزند. رها گفت: منو بکشی هم نمیرم پیش عمه همدم میرم خوابگاه، مگه من مثل ترنم خانومم که انقدر خوش شانس باشم همینجا بیوفتم؟ ترنم با شانه به او زد گفت: جوکی بازی درنیار. رها: - والا خب دروغم چیه! ماهرخ: - عیب نداره به وقتش انتقالی میگیری میای اینجا. ترنم به تایید حرفش سر تکان داد گفت: آره بابا ناراحتی نداره که. دو گارسون با سینی جلو آمدند و سفارش ها را روی تخت گذاشتند و اعلام کردند که تا نیم ساعت دیگر برای دریافت سفارش های شام برمیگردند. همگی سفارش هایشان را برداشتند عمو سهیل همانطور که فنجان چای دستش بود گفت: پس دختر کوچولوی خوشگل عمو هم به سلامتی قراره دکتر بشه. میلاد: - قشنگ قابلیت تاسیس یه بیمارستان رو داریم. همگی به حرف میلاد خندیدند و ترنم با چشم برایش خط و نشان کشید عموسهیل گفت: اگر شما هم بخوای دکتر بشی چرا که نه؟ محمد پای راستش را خم کرد و دست دور ساق پایش انداخت گفت: البته عموجان ایشون بیشتر میخوان دلقک بشن تا دکتر. میلاد شاکی نگاهش کرد گفت: دست شما درد نکنه واقعا. ترنم: - خوردی میلاد جان؟ هسته شو بنداز بیرون. همگی خنده شان بلند شده بود، ترنم در میان خنده نگاهش را از دو برادرش گرداند و روی شهاب ایستاد که او را با خنده نگاه میکرد خنده اش تبدیل به لبخند شد و سرش را پائین انداخت و انگشتانش را به بازی گرفت مامان پری گفت: راستی رها جان منم شمال وکالت قبول شده ها! همگی به رها تبریک میگفتند رها با قیافه ی از نظر ترنم ضایعی خوشحال جواب تبریک ها را میداد ترنم زیرلب گفت: جمع کن قیافه تو بابا اونوقت همه میفهمن ندید بدیدی! رها مانند او صدایش را آرام کرد گفت: ندیدم دیگه خب، مگه تو عمرم چقدر کنکور دادم که اینجوری تبریک میشنوم؟ ترنم با تاسف سر تکان داد گفت: خب پس همون ندید بدیدی! رها پهلویش را نیشگان گرفت و گفت: کوفت بگیری تو. ترنم دست رها را پس زد و ریز ریز خندید. گارسون ها برای سفارش غذا آمدند و رفتند، صحبت ها هول همه ی محورها میچرخید و وقتشان را میگذراندند. نگاه های زیرزیرکی ترنم و بی محلی هایش تازگی داشت. شام را آوردند و درمیان خنده و حرف ها خورده شد بعد اتمام شام بساط کادو دادن ها وسط آمد اولین کادو از آقاجون و مادرخانوم بود جعبه ی مخملی سرمه ای را به طرف ترنم گرفتند مادرخانوم گفت: این کادو از طرف من و آقاجون برای نوه کوچولوی خوشگلم. چشمان ترنم که برق در آن جریان داشت شکل لبخند گرفت لبانش هم همین، جعبه دست به دست چرخید و به ترنم رسید با تشکر درش را باز کرد دستبندی نقره که در وسطش نگین فیروزه کار شده بود درون جعبه جا خوش کرده بود. کادوی بعدی از طرف مادرجون یک نیم ست گوشواره و گردنبند و دستبند نقره که نگین گوشواره و گردنبند عقیق قرمز بود. کادوی سوم از طرف خانواده ی خاله پریسا بود دو جلد کتاب مهم از اصول پزشکی بود که عموسهیل زمانی که با پدرش دانشجو بودند از یکی استادهایشان هدیه گرفته بود و الان به نظرش برای ترنم مناسب بود. کادوی چهارم یک کادوی مشترک از طرف مادر و خواهر و برادرهایش بود یک ست کیف و کفش چرم براق به رنگ زرشکی و روسری ساتن هم رنگش. نوبت به محمد و دوستانش رسید محمد با شیطنت گفت: خب خب حالا نوبت میرسه به من! امین خنده ای کرد گفت: خداروشکر ما رو آدم حساب نمیکنه، بی زحمت. محمد گفت: به شما هم میرسیم امین آقا! امین دست روی سینه اش میگذارد گفت: شرمنده ام کردی به خدا اصلا زبونم بند اومد. محمد دست میبرد سمت چپش و کادوی خودش و کادوی پسرها را بیرون می آورد و با اشاره که آن را دست به دست کنند و به ترنم برسانند گفت: این بالاییه کادو منه، پائینیه کادوی بچه هاست. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنج نگاهش را میان شان چرخاند همگی با دیدنش لبخند زده بودند؛ درون چشمان مامان پری و محمد رضایت را دید و خیالش راحت شد. به طرفشان قدم برداشت و همراهشان پله ها را پائین رفت از جاکفشی کفش و کتانی هایشان را برداشتند و دم پله های حیاط پا کردند، ترنم کفش پاشنه پنج سانتی دخترانه اش را پا کرد البته که باید مواظب راه رفتنش میبود تا پایش پیچ نخورد و به قول خودش با صورت زمین نخورد مامان پری سویچ را به محمد داد تا او پشت فرمان بنشیند ماهان دو لنگه در را باز کرد کامل و منتظر ایستاد، سوار ماشین شدند مانند وقت هایی که محمد میامد میلاد اول مینشست و بعد مامان پری پشت هم جای ماهان و ترنم و ماهرخ بود. محمد استارت زد و بعد از جا انداختن دنده از حیاط بیرون رفت ماهان به محض بیرون آمدن ماشین درب دولنگه را بست و بعد از اطمینان حاصل کردن از بسته شدن در سوار ماشین شد و حرکت کردند تا بخاطر میزبان بودنشان زود برسند. ماشین را در پارکینگ رستوران پارک کردند و همگی پیاده شدند ترنم با دیدن سنگ فرش ها آهی کشید که ماهرخ با تعجب نگاهش کرد گفت: چته؟ آه میکشی برا چی؟ ترنم با دست راست به زمین اشاره کرد گفت: ببین خب، من همینجوریش با پاشنه بلند نمیتونم را برم الانم که اینجا پر از سنگ اینجوریه. ماهرخ: - خب این که چیزی نیست دستت و بده من بریم. ترنم با کمی شک دست دور بازوی ماهرخ پیچید و به طرف لژ خانوادگی رستوران رفتند، رستوران دو قسمت میشد یکی در حیاط برای دو فصل بهار و تابستان و فضای داخل که برای پائیز و زمستان. در حیاط تخت های بزرگ و کوچک وجود داشت نورپردازی زیبا و گل آرایی های زیبا. صاحب رستوران یکی از دوستان قدیمی آقای شایگان بود همیشه زمان هایی که میخواستند مهمانی هایشان را بیرون از خانه برگزار کنند آنجا را انتخاب میکردند. امشب هم مامان پری قسمت لژ خانوادگی که هرکدام از تخت ها چیزی حدود پانزده نفر را پذیرا میشد را انتخاب کرده بود. کفش هایشان را درآوردند و روی تخت نشستند ترنم کیفش را روی پایش گذاشت همانطور که نگاه میگرداند و شلوغی را نگاه میکرد گفت: کار آقا فاتح هم انگار خوب گرفته ها! ماهان دستی در موهایش کشید گفت: تبلیغات و کار خوب ارائه بدی مشخصه که کارت خوب میگیره. مامان پری سر تکان داد و گفت: آقا فاتح با زحمت به اینجا رسیده تلاش زیاد کرده بلاخره باید نتیجه ش رو ببینه یا نه؟ ماهرخ سر به طرف مامان پری چرخاند و گفت: محمد کجا رفت مامان؟ مامان پری: - رفت آقاجون و مادر خانوم و مادرجون رو بیاره. ماهرخ: - آهان. میلاد کشی به بدنش داد و گفت: جای امیرعباس خالی اگر بود تا بقیه بیان سرگرم مون میکرد. ماهرخ اخم کرد و ماهان با تاسف سر تکان داد، مامان پری چپ چپ نگاهش کرد گفت: برادر بزرگته خجالت بکش مگه دلقکته؟ میلاد شانه بالا انداخت و لبخند ژکوند تحویل داد، ترنم لب ورچید گفت: ولش کن اینو مامان اینو ول کنی تا صبح میخواد چرت و پرت بگه، چرا نمیاد مرخصی؟ مامان پری نفس عمیق کشید گفت: صبح از درمونگاه زنگ زدم بهش ببینم میتونم وصل بشم باهاش حرف بزنم خبر قبولی تو رو بدم یا نه، وصل شد حرف زدیم گفت اوضاع یکم خرابه نیرو کمه تا آخر هفته قراره نیرو اعزام کنند گفت بتونه میاد. ماهان نگاه خیره اش را روی گل های فرشی که زیرشان بود دوخت، دو دل بود برای رفتن و نرفتن. صبح وقتی با محمد حرف میزدند محمد از تصمیمش گفت که اگر امکانش باشد با امیررضا و امین همراه با گروهی از پزشک های بیمارستانی که قرار است درآنجا مشغول کار شود به جبهه برای کمک رسانی بروند. دکتر مشفق رئیس بیمارستان یکی از استادهای سال اول دانشجوییشان در ایران و بعدها یکی از استادهایشان در هلند بود که باید اجازه را صادر میکرد و همه چیز به او بستگی داشت. امیرعباس برادری بیست و یک ساله که خدا با معجزاتش او را برایشان نگه داشته بود در نوزده سالگی برای انجام سربازی به جبهه رفته بود اما بعد از اتمام سربازی باز به جبهه رفت اما این بار برای دفاع از کشور! میلاد هم بچه بود و با اینکه زندگیشان با هل و ولای جنگ میگذشت اما چیزی از جبهه نمیفهمید میماند یه ماهان برای خانواده که خرجشان را بدهد اما خب مادرش و ماهرخ هم بودند؛ ماهرخ منشی مطب مشترک مادرش و دوست مادرش بود. تا اینجا هیچ نگرانی برای آنها وجود نداشت اما مرجان! خواهر رها که پنج ماهی از ماهان و ماهرخ کوچکتر بود و دارای خواستگارهای رنگاوارنگ زیاد، آقا سهیل شوهرخاله ی شان دوست صمیمی پدرش بود و او را عمو سهیل صدا میزدند، عمو سهیل خاله پریسا را در آن برو بیاهای اوایل نامزدی پدر و مادرش دیده بود از او خوشش آمده بود و به خواستگاری رفته بود و درنهایت آنها باجناق شدند. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_چهار (دوهفته بعد) صداهای بلندی در گوشش میپیچید اما آنقدر که خواب به جانش چسبیده بود هرگز دلش نمیخواست بلند شود اما با صدای بلند ماهان به سختی لای چشمانش را باز کرد: ـ آبجی کوچیکه بابا پاشو جوابا اومد ها! چشمانش اما باز بسته شد، ولی با هضم اینکه ماهان چی گفته به تندی از سر جایش پاشد و از اتاق بیرون زد و به طرف هال دوید ماهان و محمد با دیدن چهره ی شلخته ی او خندیدند. ماهان گفت: سلام به خانوم دکتر شلخته ی آینده! ترنم چشمانش گردشد و با جیغ بلندی که زد قهقه شان را به هوا برد: یواش دختر چته؟ ترنم به تندی طرفش دوید: بگو به جون ترنم ، قبول شدم؟ ماهان سریع دست راستش را که در میانش روزنامه بود بالا گرفت: اول پاشو برو دست و صورتت و بشور بعد بیا خودت ببین. ترنم با لب هاب ورچیده گفت: ماهان اذیت نکن دیگه خب. محمد: بدو عزیزم بدو. ما دکتر شلخته نمیخوایم. ترنم سریع به سرویس رفت و بعد سر و وضعش را مرتب کرد به اتاق کوچیکه ی داخل هال رفت ماهان و محمد داخل اتاق بودند و روزنامه را باز کرده بودند محمد با دیدن ترنم دستش را برای به آغوش کشیدنش دراز کرد و گفت: باریکلا کوچولو میدونستم تلاشات نتیجه میده. ترنم کنار او نشست و محمد دستش را دور کمر او انداخت و به سمت خود کشید به پهلوی محمد لم داد ماهان اسم ترنم را دوباره پیدا کرد و به او نشان داد، رتبه اش بالا بود و دانشگاهش هم تهران بود ماهان گفت: خب خانوم دکتر، ما منتظر شیرینی هستیم، شیرینی ما کوش؟ ترنم: ـ شیرینی هم بهتون میدم آقا ماهان. صدای زنگ خانه به صدا درآمد محمد سرش را به سمت پنجره برگرداند و بعد از جایش بلند شد ترنم کنجکاو گفت: کیه این وقت صبح؟ ماهان: ـ ساعت یازده و ربعه خواهرجان باید ناهار درست کنی برامون. محمد همانطور که از اتاق بیرون میرفت گفت: احتمالا امین اومده. قراه با امیررضا و شهاب بریم بیمارستان یه سر بزنیم به دکتر فرهمند. امین رفیق شر و شیطانشان بود از آنها که کارش خوشحال کردن بود، با اینکه 27 سال سن داشت اما از قیافه اش هم شیطنت میبارید و دلش را به دخترخاله اش داده بود و مانده بود گفتنش به مادر پدرش و بعد خواستگاری! ترنم از جایش بلند شد و به اتاق رفت که اگر خواستند به داخل بیایند روسری اش را سرش کند، جلوی آینه ایستاد و موهایش را دوباره شانه زد و محکم بالای سرش بست از صداهای داخل حیاط مشخص بود داخل بیا نیستند اما محض احتیاط روسری اش را سرش کرد و پر چپش را روی شانه ی راستش انداخت. به سمت پنجره ی اتاق رفت پرده را کنار زد، شهاب هم با امین آمده بود وسط حیاط ایستاده بودند و منتظر محمد بودند، امین تیشرت لیمویی رنگ و شلوارکتان به همراه کتانی آل استار مشکی رنگ پایش بود همیشه تیپ هایش اسپرت بود شهاب پیراهن مردانه ی سرمه ای با شلوار پارچه ای مشکی رنگ مردانه با کتانی های مشکی رنگ تنش بود، ته ریش هایش را تراشیده بود و صورتش میدرخشید، یک چال چانه هم داشت. با نشستن کبوتری روی بام انباری که رو به روی اتاق او بود نگاهش را از آنها به کبوتر داد، کبوتر دانه های گندمی که مادرش روی بام ریخته بود برای کبوترها و کفترها را نوک زد. لبخندی نرم روی لبان او نشست با صدای تعارف داخل آمدن محمد سرش را به سمت آنها برگرداند که دید سر شهاب هم به سمت پنجره اتاق او چرخیده است و درحال تماشای اوست. ترنم در دم چشمانش گرد و شوکه شد؛ هین کشان عقب کشید و پرده را رها کرد و تکیه به دیوار کنار پنجره اش داد دست راستش را روی سینه اش گذاشت، قلبش محکم میکوبید گویی میخواست لایه ها را بشکافد و به بیرون بپرد. گر گرفته بود بدنش، قفسه ی سینه اش به تندی بالا و پایین میرفت. به تندی به سمت سرویس داخل اتاقش رفت و مشتی آب به صورتش زد سرش را بالا گرفت و در آئینه به خود نگاه کرد مردمک چشمانش تنگ و گشاد میشد ضربان قلبش آرام نگرفت ضربه ای به قفسه ی سینه اش زد و زیر لب گفت: چته تو؟ آروم بگیر دیگه مسخره. با صدای ضربه هایی که به در اتاقش زده میشد به تندی بیرون آمد و به طرف در رفت. دستگیره را پائین کشید و در را باز کرد ماهان بود گفت: بیا بیرون خواهرجان رفتن فقط گفتن برای ناهار برمیگردن. روسری را از سر کشید و روی صندلی کنار در انداخت و پشت سر ماهان حرکت کرد: اینا مگه خونه زندگی ندارن که میخوان بیان اینجا ناهار؟ ماهان شانه بالا می اندازد: - دارن ولی خب میدونی دیگه اینجا و اتاق محمد خونه دوم شون شده. ما هم همه بلاخره همدیگه رو خواهر برادر همدیگه میدونیم. به طرف آشپزخانه رفتند قبل اینکه داخل شوند ماهرخ را دیدند که پله ها را بالا می آمد، ماهرخ با دیدن آن دو سلام کرد، ماهان سلام کرد و ترنم گفت: سلام زود اومدی. ماهرخ با خنده گفت: شنیدیم خواهرجان قبول شده گفتیم زودتر بیایم خونه. ترنم با به یادآوردن قبولی اش لبخند عریضی میزند که ماهان گفت: تازه به اضافه اینکه ناهار امین اینا هم میان پیشمون. مامان هم اطلاع داره قراره امروز زود بیاد. ماهرخ با انگشت سبابه و شصتش گونه ی چپ ترنم را میکشد و بعد میگوید: الان مامان خانم قصد داره که برا ترنم خانم سور بده؟ وارد آشپزخانه شدند ماهرخ مقنعه اش را از سرکشید و همراه کوله اش روی صندلی گذاشت. ترنم گفت: من خودمم حوصله ندارم. ماهان از کابینت سه بسته ماکارانی درآورد، عاشق آشپزی بود و یکی از هنرهای موردعلاقه اش: - والا اینجور که من از صحبت های مامان و محمد فهمیدم انگار قراره برا مهمونی فقط آقاجون و مادرخانوم و مادرجون و خاله اینا و دوستای محمد دعوت بشن. با ابروهای بالا رفته گفتم: اینجا؟ ماهان: - نه، بیرون. رستوران مخمور. مامان هماهنگیش رو انجام داده با آقا فاتح. ترنم و ماهرخ همزمان «آهان»ی گفتند، درگیر درست کردن ناهار شدند البته که ترنم ابرو درهم کرده بود بخاطر حضور شهاب در مهمانی شب. از نظرش اینکه یکسره دوستانش دور آنها بودند مسخره بود اما بخاطر مامان پری هیچ نمیگفت، مامان پری از همان بچگی اش همیشه دوست داشت یک خانواده ی پر جمعیت و یک خانه ی پر سر و صدا داشته باشد دوستان محمد و ماهان و میلاد را مانند پسران خود دوست داشت مخصوصا دوستان محمد را که از دبستان و بعد راهنمایی آنها را میشناخت و یکجورایی در خانه ی آنها بزرگ شده بودند. ساعت چیزی حدود دو ساعت و نیم گذشته بود و فقط ترنم در آشپزخانه نشسته بود و درحال تصور کردن روزی که همه توی بیمارستان مثل مادرش خانم دکتر صداش میزنند بود. ماهان برای انجام کاری بیرون رفته بود و ماهرخ هم برای دوش گرفتن و استراحت به اتاقش رفته بود. با به صدا درآمدن اف اف تندی صاف نشست و بعد صدای باز شدن در خانه آمد تند روسری اش را سرش کرد کناره هایش را درست کرد و زیر گلویش مرتب گره زد، پشت پنجره ایستاد شهاب قفل در را جا انداخت و عقب ایستاد مادرش که پشت شورلت خاکی رنگ شان نشسته بود ماشین را به داخل حیاط آورد و ماشین را خاموش کرد. شهاب درها را بست و به سمت مامان پری و محمد و امین و امیررضا رفت، تازه دسته گل درون دستان محمد را دید، زیرلب تعداد گل های رز سفید را شمرد چیزی حدود ده تا بود ریزریز خندید، محمد دسته گل را به مامان پری تحویل داد و بعد به دست راست به طرف خانه اشاره زد و چهار نفری پشتش راه افتاند با صدای در ورودی ساختمان خانه از آشپزخانه بیرون رفت اول مامان پری پله ها را بالا آمد کیفش را به جا لباسی آویزان کرد و برگشت که ترنم را لبخندی عریض دید با یادآوری قبول شدن دخترش در رشته ی پزشکی لبخندی زد گفت: وای دختر خوشگل منو نگاه. ترنم سرش را کمی به سمت راست خم میکند و ذوق زده و خندان سلام میکند نگاه پسر ها به سمتش کشیده میشود و با او سلام میکنند، مامان پری جلو میرود و دخترکوچکش را در آغوش میکشد ترنم دست دور کمر مادرش حلقه کرد و نفس عمیقی کشید مامان پری گفت: مبارک باشه دخترکوچولوی من، میدونستم تو میتونی. و بعد کمی ترنم را از آغوشش بیرون کشید و دسته گل را به دستش داد گفت: مبارک باشه خانم دکتر آینده. ترنم با گونه های گل افتاده تشکر کرد محمد گفت: من داره کم کم حسودیم میشه ها، من وقتی قبول شدم شما اینجوری خوشحال نشدی. همه میدانستند دارد شوخی میکند، چون وقتی محمد در رشته ی پزشکی قبول شد برایش سه روز سور دادند و بین نیازمندها پخش کردند! مامان پری اخم بامزه ای کرد و رو به آنها کرد خطاب به محمد گفت: با بیست و هفت سال سن داری حسودی میکنی؟ اصلا ازت توقع نمیره. امین خنده ای کرد گفت: ولش کن خاله یه چی میگه شازدهت برا خودش. همه شان خندیدن و شهاب چشم گرداند روی ترنم ی که عمیق میخندید و چال گونه اش نمایان شده بود، امیررضا گفت: منم از طرف خودم به نوبه تبریک میگم ورودتون به این رشته رو؛ باید بگم آبجی جان خودت و برا دیدن جسد و خون و تشریح و این چیزا آماده کن. محمد انگشت اشاره اش را سمت امیررضا گرفت و گفت: دل و جرعتش از اون روزای تو بیشتره. امیررضا قیافه ی با نمکی به خود گرفت گفت: عه؟ خب خوبه دیگه باریکلا آفرین. شهاب دست در میان جیبش برد و گفت: منم بهتون تبریک میگم. ترنم لبخند محوی زد و زیرلبی تشکر کرد مامان پری گفت: تنها بودی خونه؟ ترنم: - نه، ماهرخ کلاسش زود تموم شد اومد خونه تو اتاقشه، ماهان هم کار داشت رفت کارش و انجام بده میلاد هم تا چند دقیقه دیگه میاد. حرفش که به پایان رسید ماهرخ از اتاق بیرون آمد با دیدن مامان پری لبخندی زد گفت: سلام مامان خسته نباشید. سرها به طرفش چرخید رو به بقیه گفت: سلام خوش اومدید. امیررضا لبخند محوی زد و سرش را پایین انداخت و این حرکت از چشمان ترنم دور نماند و باعث شد ابروهایش بالا برود، این حرکت چه بود دیگر؟ آن هم امیررضا! همگی با او سلام و احوال پرسی کردند که ماهان و محمد باهم داخل شدند با دیدن آنها که سر راه ایستاده بودند با تعجب نگاه کرد گفت: سلام چرا اینجا وایستادین؟ محمد به طرف چهار پله ای که به آشپزخانه و هال و اتاق ها ختم میشد رفت گفت: راست میگه اینجا واستادیم که چی؟ میلاد با بقیه پسرها دست داد و پشت سر بقیه پله را بالا رفت مامان پری را بوسید که ترنم چپ چپ نگاهش کرد اما خود را زد به کوچه ی علی چپ که ترنم گفت: آقای میلاد خان اون کوچه تهش بن بسته برگرد. کنارش ایستاد و او قد کشیده بود، ترنم ی که هم قد او بود حالا تا گوش هایش بود، لپش را کشید گفت: مبارکا باشه شیرینیش کو؟ انگار نه انگار ترنم از او بزرگتر است! مامان پری گفت: ایشالله شب میریم شیرینش رو هم میخوریم. به مرور ناهارشان را خوردند و پسرها تا ساعت چهار آنجا ماندند بعد به خانه هایشان رفتن تا برای سور شب آماده شوند و به همراه خانواده هایشان به آنجا بروند. ترنم روی تخت دراز کشیده بود و موهایش دورش ریخته بود خیره به میز شده بود در سرش هیچ فکری نمیگشت و این برایش عجیب بود! چند لحظه که گذشت در اتاقش زده شد و بعد صدای محمد آمد: ترنم تو اتاقی؟ ترنم سر بالا گرفت: - آره داداش بیا تو. همزمان با باز شدن در اتاق، نشست و محمد داخل شد انگار دنبال چیزی میگشت گفت: میگم ترنم تو توی وسایلات دکمه سرآستین آبی داری؟ ابرو های ترنم بالا پرید: - دکمه سرآستین آبی؟ نه ولی اگر سفید بخوای دارم! محمد با تعلل نگاهش کرد و گفت: عیب نداره همونم خوبه برام میاری؟ ترنم سری تکان داد بلند شد و به طرف کشو های کمدش رفت یک شئی کیف مانند پلاستیکی را درآورد محمدنزدیکش رفت گفت: این چیه؟ چه بانمکه! ترنم لبخندی روی صورتش نشاند گفت: - جا سوزن نخ و وسایلای خیاطیه پارسال با رها رفته بودیم قم از طرف مدرسه اردو خریدم. مال من صورتیه مال رها بی رنگ. از قسمت دکمه ها یک بسته ی ده تایی دکمه ی سرآستین درآورد محمد گفت: پیرهنم و بیارم خودت برام میدوزیش؟ ماهرخ نیست رفته لباس بخره وگرنه میبردم ماهرخ درست کنه. ترنم: - آره برو بیار. محمد از اتاق بیرون رفت و بعد با لباس آبی آسمانی اش برگشت ترنم نخ را از درون سوراخ سوزن رد کرد و اندازه ی مدنظرش کرد و بعد با دندان نخ را برید و با انگشت سبابه آن را گره زد. شروع کرد به دوختن که زیر چشمی محمد را که او و کارهایش را زیرنظر گرفته نگاه کرد با یادآوری حضور آنها گفت: محمد برا چی اونا رو گفتی بیان شب؟ محمد نگاهش را از دستان ترنم بالا میکشد نیم رخ او را نگاه کرد گفت: کیا؟ ترنم: - همین دوستات دیگه. محمد: - وا خب برا چی نیان؟ غریبه ان مگه؟ ترنم: - آره خب نیستن ولی... محمد روی تخت نشست، به جلو خم شد و آرنج هایش را روی زانوهایش گذاشت حرفش را قطع کرد: - ولی چی؟ امین و امیررضا و شهاب از دبستان و راهنمایی با مان، به قول مامان بچه ی این خونه اند. باهاشونم که رفت و آمد خانوادگی داریم. امین و رضا که در نبود من میومدن اینجا بهتون سر میزدن، شهاب هم اونجا پیش من بود حالا درسته الان به زور آوردیمش اینجا و میگه که میخواد تا آخر ماه برگرده ولی خب بازم مثل امین و رضاست اگر خودم تکی رفته بودم برا درس خوندن میدونم اونم با امین و رضا میومد پیشتون و حواسش بهتون میبود. ترنم در سکوت نگاهش کرد و هیچی نگفت فقط سر تکان داد و مشغول دوختن دکمه ها شد، بعد دوختن پیرهن را به طرف محمد گرفت گفت: ولی این شهاب رو مخ منه. پررو. محمد لباس را از دستش گرفت و بلند شد همانطور که به سمت در میرفت گفت: اگر رو مخته خب بهش بی محلی کن. در را باز کرد و از در بیرون رفت قبل بستن در سر داخل کرد و گفت: بی محلی یه وقت ها خیلی چیز خوبه خواهرجان! و بعد با زدن چشمکی از اتاق بیرون رفت و در را بست، ترنم خنده ی آرامی کرد و جلوی میزآرایشی اش ایستاد و مشغول آرایش کمی که همیشه میکرد شد، آرایشش متشکل شده از کرم دست و صورت و بعد کرم سفیدکن، فرمژه و خط چشم، مداد لب صورتی تیره. البته که ر اهل کرم سفید کن نبود و فقط همان کرم صورتش را میزد اما در مهمانی ها کرم سفید کن میزد. موهایش را بالا بست و بعد با کلیپس کوچکی همه ی موهایش را جمع کرد تا زیر روسری اذیتش نکند. دانه دانه لباس هایش را بیرون آورد و تن زد اما در نهایت تنها چیزی که چشمش را گرفت همان کت دامن آبی نفتی تیره ای بود که دامنش تا زیر زانو قرار میگرفت. آن را به همراه پیراهن دکمه دار آستین پرنسسی جوراب پارازین کلفت رنگ پا پوشید از بین روسری هایش یک روسری زمینه سفید با خال های کوچک آبی نفتی تیره که ست کت و دامنش خریده بود را سرش کرد و گره ای مانند همیشه مرتب زیر گلویش زد. قدمی عقب رفت و خود را در آینه نگاه کرد تیپش عالی شده بود! کمی از ادکلنش به لباس و مچ دستانش زد، ساعت استیل دخترانه اش که صفحه اش گرد بود را به دست راستش بست، عادتش بود از همان اول که شروع به ساعت دست کردن، کرد که آن را دست چپش ببندد نع دست چپش مانند بقیه! دستبند ظریفش را دست چپش بست و انگشتری که نگینش در نجف بود را درون انگشت سوم دست راستش کرد. پدرش آقای شایگان برای هرکدامشان نگین در نجف خریده بود و داده بود به پدربزرگ بچه ها تا برایشان انگشتر بسازد و این هم یکی از یادگاری های پدر بود و با آن همیشه حضور پدر را حس میکردند. بعد از برداشتن کیف بندی اش که همیشه روی شانه ی راستش می انداخت از اتاق بیرون زد همه را در سر راه پله شان منتظر خودش دید با آمدن او میلاد گفت: بفرمایید شازده خانوم هم اومد.