-
تعداد ارسال ها
392 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط خانوم سین
-
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سه مادرخانم سرش را بوسید و تشکر کرد. در پیچ و خم کوچههای شهر، جایی که عطر یاس هنوز با بوی خاک بارانخورده در هم میآمیخت، زنی میزیست که گویی زمان بر او ایستاده بود. پنجاه و نه سال از عمرش میگذشت، اما در نگاهش، خاطراتی کهنتر از سنش موج میزد؛ خاطراتی از دوران نوجوانی، از روزهایی که قلبش برای اولین بار با شور و شعلهای وصفناپذیر به تپش افتاد. از روزهایی که همسرش با تبر به جان ریشه اش افتاد. او، در پانزده یا شانزده سالگی، دل به مردی باخت که حالا همان آقاجون بود. عشقی آتشین و ناب، در روزهایی که دنیا هنوز رنگ سیاهی و تلخی به خود نگرفته بود. آن روزها، لبخندش چون شکوفههای بهاری، دلربا بود و نگاهش، سرشار از امید و شور زندگی. اما سرنوشت، گاه بازیهای تلخی را رقم میزند. اتفاقاتی در زندگیاش افتاد، گردبادهایی که خانهی آرزوهایش را ویران کرد و او را در خود بلعید. جزئیات آن اتفاقات، در هالهای از سکوت و ابهام باقی ماند، اما نتیجهاش، خاموش شدن چراغ زندگی در چشمانش بود. حالا، او گوشهنشین شده بود؛ زنی ساکت و آرام، که در دنیای درونی خویش سیر میکرد. دیگر خبری از آن شور و هیجان دوران نوجوانی نبود. گویی تمام رنگهای شاد زندگی، از وجودش رخت بربسته بود و تنها سایههایی از گذشته، در وجودش باقی مانده بود. رفتارش، بسیار متین و کمحرف بود. کمتر لبخند میزد و اگر هم لبخندی بر لبانش مینشست، بیشتر حالتی محزون داشت، گویی یاد ایامی دور را زنده میکرد.خانه، برایش پناهگاهی امن شده بود؛ دیوارهای آشنایی که شاهد تمام لحظات تلخ و شیرین زندگیاش بودند. ساعتها در کنج پنجره مینشست و به خیابان خیره میشد، انگار که در میان رهگذران، به دنبال چهرهای آشنا میگردد، یا شاید خاطراتی را مرور میکرد که هیچگاه از ذهنش پاک نمیشدند. دستهایش، که روزگاری با ذوق و شوق برای مردش گل میدوخت یا غذاهای خوشمزه میپخت، حالا بیشتر وقتها در دامانش به هم گره خورده بودند، بیحرکت و آرام. چروکهای ریز دور چشمانش، نه از سن، که از اندوه و دلتنگی حکایت داشتند. موهایش، که شاید روزگاری چون ابریشم نرم و بلند بود، حالا کوتاه شده و رنگ تیرگیاش به سفیدی گراییده بود. او، زنی بود که در سکوت، فریاد میزد. زنی که عشق اول و آخرش، هنوز در اعماق وجودش زنده بود، اما تقدیر، راه دیگری را برایش رقم زده بود. زندگیاش، داستانی ناتمام بود؛ روایتی از عشقی که قربانی اتفاقات شد و زنی که در غم آن عشق، به خاموشی گرایید. اما حتی در این سکوت و گوشهگیری، هنوز میتوان ردپایی از آن شور و عشق نوجوانی را در نگاهش دید؛ نگاهی که گاهی، برای لحظهای کوتاه، از پشت پردهی اندوه، به بیرون سرک میکشید و یادآور دختری بود که روزگاری، دلش برای مردی از جنس غرور و تجارت، میسوخت. لباس مادرش و مادرجون هم شبیه لباس مادرخانوم بود با تفاوت اینکه رنگ لباس مادرش صورتی بود و رنگ لباس مادرجون زرشکی بود تشکر کردن و رویش را بوسیدند. نوبت کادوهای خواهران و بردارانش بود از داخل چمدان چنددست دامن پارچه ای مخملی و ساده که رنگارنگ بودند به همراه چندین لوازم آرایشی و کتاب بیرون آورد و به سمت دخترها گرفت: اینم برای شما دوتاست بین خودتون تقسیم کنید ببینید کدومشو دوست دارید بردارید. ماهرخ و ترنم گونه های برادر را محکم بوسیدند و از او تشکر کردند. نوبت ماهان و میلاد رسید الکی داخل چمدان را نگاه کرد و درش را بست دست راستش را به پهلویش زد و با دست چپش به روی رانش کوبید: مال شما رو یادم رفت بیارم، حالا چیکار کنیم؟ میلاد فقط او را نگاه کرد ماهان هم همین، محمد خنده ای کرد و گفت: باشه باشه فهمیدم نمیشه به شماها کلک زد. از داخل چمدان چند دست شلوار پارچه ای و جین بیرون آورد آنها را جلوی میلاد و ماهان گذاشت و گفت: اینم برای شما دوتا. اون زرشکی و سرمه ای و قهوه ای برا ماهانه اون مشکی و خاکستری و سرمه ایه دیگه، مال میلاده. ماهان و میلاد با خنده برادرشان را بغل کردند و عقب کشیدند. تا پاسی از شب نشسته بودند و محمد از آنجا برایشان تعریف کرد در میانه ی تعریفاته محمد، ترنم همانطور که روی مبل به همراه ماهرخ نشسته بودند و سرش را روی پای او گذاشته بود چشمانش گرم شد و با صدای برادرش که مانند لالایی بود به خواب رفت. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_دو ترنم کنار ماهرخ بالا سر خورشت ایستاد، مرجان دخترِ بزرگ خاله پریسا که هم سن ماهرخ بود گفت: جواب کنکور نیومد ترنم؟ ترنم سر برگرداند اول، بعد بدنش را و تکیه داد به لبه ی کابینت های پائین و گفت: امروز رفتم دنبالش قبل اومدن محمد اینا، گفتن هفته ی بعد میاد به آقا قدسی دکه ای سر خیابون سپردم که برام یدونه کنار بزاره. هانیه: ـ میگن سوالا امسال خیلی سخت بوده آره؟ رها دخترخاله ای که همسن ترنم بود و خواهر کوچکتر مرجان گفت: آره انقد که سوالا رو سخت انتخاب کرده بودن مغزم وسطاش هنگ کرده بود. هنوز که هنوزه بعد دو ماه به خودم نیومدم. ترنم: ـ با یکسری از کنکوریای پارسال اونی که میخواستن و قبول نشدن امسال باز کنکور دادن باهاشون حرف زدم، میگفتن امسال از پارسال سخت تر بودش. پارسال راحت تر بود. مرجان سرش را با تاسف تکان داد گفت: معلوم نیست میخوان چیکار بکنن. شماها که الان اینو میگین چندساله بعد بچه های نسل بعدی چی میخوان بگن خدا داند. حتما این نسل و کلی حرف میزنند. رها خنده ای کرد گفت: حالا بزار ببینیم از این جنگ و صدام گور به گور شده راحت میشیم و زنده میمونیم یا نه، بعد برا اونا هم یه فکری میکنیم. مرجان پشت چشمی برایش نازک کرد، ماهرخ رو کرد سمت هانیه گفت: هنوزم درس میدی هانیه؟ هانیه سبد سبزی ها رو جا به جا کردو روی میز آورد گفت: آره، امسال بردنم راهنمایی دیگه دبستان نیستم. رها آرنجش را روی میز گذاشت و دستش را به چانه اش تکیه کرد گفت: کار با بچه ها رو دوست دارین؟ هانیه: ـ آره. مخصوصا کلاس اولی و دومیا خیلی بامزن یکسریاشون دندونای بالاشون افتاده قیافه های بانمکی دارن. جواب دادن به کنجکاویاشون و دوست دارم. این دوسال که سوم و چهارم داشتم یکسریاشون یه سوالایی از جنگ میپرسن که اصلا این سوالا تو نه یا ده سالگی ممکن نیست برا آدم های بزرگ پیش بیاد. پارسال که کلاس چهارم رو داشتم خیلی باهوش بودن از اینا که قبل عید تمام درساشون تموم شده بود. حالا باید برم ببینم راهنمایی چطورن. مامان پری و زری خانم مادر امیررضا داخل آشپزخانه شدند زری خانم با خنده نگاه بین همه شان چرخاند گفت: به به، ماشاالله به همه تون. چه دخترایی داریم ما، ماشالله یکی از یکی ماه تر. مامان پری رو به ماهرخ کرد گفت: - غذا هنوز حاضرنشده؟ مادر یه ملت گشنه شونه. ماهرخ: چشم الان میاریم. ترنم پاشین با رها سفره رو داخل ایوون بندازین بیرون خنکه هوا. ترنم بلند شد و از کشوی کابینت پائین سفره را درآورد و با رها به ایوان رفتند یک طرف رها و یک طرف ترنم ایستادند و سفره ی زمینه سفید با گل های محمدی صورتی را پهن کردند و به نوبت وسایل های سفره را آوردند و چیده شد. وسط غذا خوردنشان با آرامش بودند که صدای آژیر خطر و بعد اعلام حمله از رادیوی روشن روی لبه ی پنجره بلند شد بزرگتر ها یا خدا گویان و صلوات گویان به همراه بقیه بلند شدند و کفش و کتانیشان را پوشیدن و وسط حیاط ایستادند برق های خانه و حیاط را محمد قطع کرد و به طرف بقیه رفت. موشک های جنگی با سرعت و صدای زیاد از بالای سرشان رد شد که ترنم ناخودآگاه دستانش را روی گوش هایش گرفت و سرش را به پائین انداخت، سال سوم جنگ بود اما هیچ جوره برایش عادی نمیشد. مخصوصا که سایه ی سرشان را دو سالی میشد از آنها گرفته بود، دقیقا همان روزها که صدام لعنتی بدون هیچ صبر و رحمی میزد و بچه و بزرگ را میزد! محمد، با دیدن واکنشی که ترنم به صدای موشک ها نشان داد دستش را دور شانه ی او انداخت ترنم مایل شده سرش را روی شانه محمد گذاشت و پیراهنش را در میان مشتش فشرد چنددقیقه ی بعد با صدای بقیه که صلوات میگفتن و نشان دهده ی این بود که دیگر خبری نیست خودش را عقب کشید که نگاهش به شهابی که او را زیر چشمی میپائید تلاقی کرد. به تندی تگاهش را از او دزدید و سرش را به سمت دیگری چرخاند رها که همه چیز را زیر نظر خودش داشت با شیطنت دستش را گرفت و فشرد ترنم با چشم غره ای او را نگاه کرد رها ریز خنده ای کرد ترنم گفت: منو اینجوری نگاه نکن. تو این یک ماهی که از بین گفته های خودش برا مامان فهمیدم اومده یک بار اینجا نیومد. رها شانه بالا انداخت گفت: حالا که اومده تو که نمیتونی تصمیم بگیری! ترنم با تاسف سری تکان داد و گفت: اره نمیتونم ولی میتونم تو دیدش نباشم که! رها: - بابا چرا اینجوری جبهه داری سمتش؟ ترنم لبخندی از سر حرص درآمدنش زد گفت: اونی که محمد و هوایی کرد که بره خارج درس بخونه همین آقا بود. رها: - حالا رفت و اومده دیگه الان چه فرقی داره به حال تو؟ ترنم کلافه از پرسش و پاسخ های او شانه بالا انداخت بعد اینکه اطمینان خاطر حاصل شد محمد چراغ ها را روشن کرد و آقاجون همه را به صلوات و بعد خوردن شام دعوت کرد. خانواده ها آخر شب رفتند و پسرها قبل خروج از خانه به محمد گفتند که صبح دوباره برمیگردند. جمعشان خودمانی شد چمدان سوغاتی ها وسط آورده شد خانوم جون(مادربزرگ مادری)گفت: دستت دردنکنه مادر زحمت کشیدی. محمد لبخندی زد گفت: چه زحمتی خانوم جون؟ تحفه ای درویشیست والا. ماهرخ: داداش زودتر بازش کن دیگه. محمد چشم بلند بالایی گفت و زیپ چمدان را باز کرد یک دست لباس مردانه و سه دست لباس زنانه از داخل چمدان بیرون آورد پیراهن چهارخانه زمینه سفید با خط های سبز تیره مردانه را به سمت آقاجون(پدربزرگ پدری) گرفت و یه دست لباس سبزتیره یقه انگلیسی که قسمت سینه اش منجوق کاری شده بود را سمت مادرخانوم(مادربزرگ پدری) گرفت و گفت: بفرمایین این برا شماست کمه دیگه باید ببخشید. آقاجون با افتخار او را نگاه کرد و گفت: دستت درد نکنه پسرم خیلی قشنگه. آقاجون از آن درسته مردهایی بود که گویی از عصارهی همین شهرِ متغیر، با تمام غرور و جاه و جلالش، ساخته شده بود. شصت و سه سالی از عمرش میگذشت، اما نه روزگار توانسته بود خطوط ابهت را از چهرهی استخوانیاش پاک کند و نه گذر ایام، صلابت نگاه تیزبینش را کاستی بخشد. او را در تهران، با نام و نشان میشناختند؛ یکی از آن "کله گندهها" که چرخ اقتصاد شهر، گاه بر مدار ارادهی او میچرخید. کسب و کارش، تجارت بود؛ واژهای که برای او تنها یک شغل نبود، بلکه تار و پود زندگیاش را تشکیل میداد. از همان نوجوانی، با کولهباری از سودا و پشتکار، پا در این وادی گذاشته بود. حالا، پس از دههها تلاش بیوقفه، نامش مترادف با اعتبار و اطمینان شده بود. همه او را به درایت و تیزهوشی در معامله میشناختند. زیر و بم تجارت را مثل کف دستش میشناخت؛ از پیچ و خم واردات و صادرات گرفته تا ظرافتهای سرمایهگذاریهای کلان. قد و قامتش، نه آنچنان بلند بود که از دور به چشم آید، اما همین که از نزدیک میدیدیاش، ابهتی خاص در وجودش حس میکردی. شانههای پهن و استوارش، گویی سالها بار سنگین مسئولیت را به دوش کشیده بود. دستهایش، که روزگاری قلمهای ظریف را برای نوشتن چکهای کلان در دست گرفته بود و یا اسناد مهم را امضا کرده بود، حالا کمی چروکیده، اما همچنان قوی و محکم به نظر میرسید. پوشش او، همیشه نشان از سلیقه و متانتش داشت. کت و شلوارهای خوشدوخت، با پارچههای اعلا و رنگهای تیره، که با پیراهنهای سفید یا آبی روشن ست میشدند، سیمای مردی متشخص و موفق را به نمایش میگذاشتند. کراواتی که با دقت گره خورده بود، آخرین امضای وقار بر چهرهاش بود. حتی در روزهای تعطیل هم، ردپایی از نظم و آراستگی در ظاهرش دیده میشد. موهایش، که روزگاری پرکلاغی بود، حالا تاراج برف زمان شده و بیشترش به سفیدی رفته بود، اما هنوز با نظمی خاص، به عقب شانه شده بودند. ابروان پرپشت و کمانیاش، گاهی در هم گره میخورد و عمق تفکرش را نشان میداد و گاهی بالا میرفت و از رضایت یا شاید تعجبش خبر میداد. زیر ابروانش، چشمانی بود که گویی تمام تاریخ تجارت را در خود جای داده بود؛ نافذ، هوشیار و گاهی هم شیطنتآمیز، به خصوص وقتی که در حال بستن یک معاملهی پرسود بود. لبخندی بر لب داشت، اما این لبخند، نه لبخندی از سر بیخیالی، که لبخندی بود از سر رضایت از مسیری که پیموده بود و اطمینان از جایگاهی که به دست آورده بود. گاهی گوشهی لبش به بالا کشیده میشد و نشان از شوخطبعی پنهانش داشت؛ شوخطبعیای که تنها با کسانی که به آنها اعتماد داشت، بروز میکرد. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
مقدمه: بخواب روی دست من جهان لاغر منو کمی نگاه کن نرو بخند و روزگارمو دوباره مثل چشم هات شب سیاه کن نرو به هر مسافری که جز من از لب تو سهم داشت بگو جهان جدید نیست بگو فقط گناه داشت اگر به من نمیرسید و این زمان مدید نیست بریز روی شانه ام کمی ستاره از سرت کمی پرنده از دلت اگر به یمن این ضریح شفا بگیرد این مریض دوباره در مقابلت و شکر ای هوای بس و شکر ای تن شریف در زمانه ی عجیب که هر چه عشق بی ثمر و عاشقانه مثل من غریب پشت هم غریب من آب از سرم گذشت غریق را نظاره کن بیا کمی گناه کن بیا ببر سر مرا و حال این شکسته را دوباره رو به راه کن بریز روی شانه ام کمی ستاره از سرت کمی پرنده از دلت اگر به یمن این ضریح شفا بگیرد این مریض دوباره در مقابلت #پارت_یک گوشی رو بین شانه و گوشم گذاشتم و کلید و بردم سمت قفل: ـ شما میگی من الان چیکار کنم؟ استاد مستوفی: ـ من میگم بیا دانشگاه تدریس کن. بهترین کار! کلید و چرخوندم و در رو باز کردم: ـ اما آخه... وارد شدم و در رو آروم بستم: ـ آخه نداره شایگان همین کاری که میگم و بکن، فردا ساعت ده دانشگاه باش فعلا. و صدای ممتد بوق. زیرلب یه فعلا زمزمه کردم و گوشی رو آوردم پائین، ذهنم شلوغ بود نمیدونستم باید چیکار کنم و همه چی باهم قاطی شده بود. دستی به روسریم کشیدم نوکش و درست کردم و از پله ها بالا رفتم، با فکر به مامانی که ممکنه درحال خرد کردن سبزی باشه لبخندی زدم و پر انرژی در رو باز کردم پله ها رو یکی دوتا کنان بالا رفتم دهان باز کردم حرف بزنم اما... (دانای کل) پشتش به در بود و درحال چشیدن مزه ی خورشت قرمه سبزی که در درست کردنش به پای مامان پری نمیرسید اما حرفی داشت برای گفتن، زبان روی لبش از مزه ی خورشت کشید و گفت: خاله جان نمیدونی چی پختم برات! قاشق را کنار گاز، روی بشقاب پیش دستی که روی لبه ی سینک بغل گاز بود گذاشت و به پشت چرخید با سکوت خاله پری سرش را بالا آورد، با جا گرفتن شخصی توی قاب در شوکه سرجایش ایستاد. البته که هردویشان شوکه همدیگر را نگاه میکردند، یکی با درد و بازی روزگار و دلتنگی هایش، دیگری با بهت و شوک و بغض! باورش نمیشد، او در خانه ی مادرش چه میکرد؟ داستان آن کلاه آشپزی و کفگیر و ملاقه در دستش چه بود؟ اصلا... اصلا او چطور به آن خانه آمده بود؟ کِی به ایران آمده بود؟ چند وقت است که به آنجا رفت و آمد میکند و او بی خبر است؟ کوچه و خیابانشان به نسبت قدیم خیلی تغییر کرده بود چگونه پیدا کرده بود آنجا را؟ خیره به چشمان همدیگر بودند اما ذهنشان حوالیه جایی میان جوانی شان میچرخید: (18 سال پیش) با صدای زنگ ممتد درحرصی از سرجایش بلند شد روسری قواره بزرگش را سر کرده و با عجله از در پذیرایی بیرون رفت و بلند گفت: کیه؟ اومدم! به در شیری رنگ حیاط رسید، با لج در را محکم باز کرد اما شوکه به فرد رو به رویش نگاه کرد، زیرلب زمزمه وار صدایش کرد: - م...مح... م... محمد! کف دست راستش را به کنار در تکیه داده بود، دستش را برداشت و به دو طرفش باز کرد، نیشخند کجی روی صورتش نشست: - سلام خواهرجان! او آمده بود، رفیق روزهای سخت و آسانش آمده بود با خنده جیغی از فرط هیجان کشید پسر با خنده هیسی گفت که دختر سریع به طرفش رفت او را درآغوش خواهرانهاش که گاهی بوی مادری کردن میدهد کشید، دختر سر به طرف برادر بالا برد گفت: کی اومدی محمد بی معرفت؟ چرا خبر ندادی بهمون؟ محمد دست راستش را دور بازوی دختر انداخت گفت: سوپرایز بود. آخیش، بو خونه میدی تو! دختر تند از آغوشش بیرون آمد گفت: وای مامان… من برم به مامان خبر بدم. مشتلق باید بگیرم از همه! چرخید برود که محمد سریع بازویش را گرفت گفت: وایستا، تنها نیستم که؛ امین و شهاب و امیررضا هم هستند. به سمت راستش که چپ محمد میشد نگاه کرد، یک پیکان سفید وسط کوچه بود روی کاپوتش چمدان و ساکها بود. هر سه را به خوبی میشناخت، امین و امیررضا ایران مانده بودند و همینجا درس خواندن و پزشک شدند، محمد هم پنج سالی میشد آنجا بود اما الان به مقصد مام میهن آمده بود و قیافهاش شبیه شهاب که از وقتی به تهران آمده بود ساز برگشت داشت، نبود. او را چندین سالی میشد که ندیده بود چیزی حدود یازده سال؛ درست از زمانی که بورسیه شد و برای درسش و تجربه ی بیشتر به خارج از کشور رفته بود! کمی تعجب کرده بود که شهاب کی آمده بود که آنها خبر نداشتند؟ شهاب همیشه به مادرشان سر میزد یا وقتی آن طرف بود نامه میداد. با دیدن امین و امیررضا لبخند بزرگی زد: - سلام آقا امین سلام اقا امیر. به شهاب که رسید لبخندش نیمچه محو شد: - سلام، رسیدن بخیر. امین و امیررضا سلام کردند و شهاب سری تکان داد، رو به محمد ادامه داد: تا شما بیاین داخل منم مامانو خبرمیکنم. محمد سرش را بوسید و بعد به داخل رفت، امیررضا با بازویش تنهی آرامی به شهاب زد گفت: انگاری باب میل خواهرمون نیستی. شهاب چشمانِ مشکیاش را از مقابل گرفت و به سمت چپش که آن دو ایستاده بودند داد، بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و گفت: خب نباشم، فرقی به حالم داره؟ امین: - صحیح! هر چهار مرد جوان قدهای بلند داشتند و هیکل آن سه نفر ورزشکاری نبود اما هرکه میدید فکر میکرد ورزش میکنند اما شهاب به صورت متوالی در آنجا تمرین داشت، چشم هایشان مشکی بود، بینی امین و محمد قلمی، بینی شهاب و امیررضا هم گوشتی بود. رنگ لب هایشان قلوهای بود و از میان آن چهار نفر فقط لب های امین نازک بود، شهاب در وسط چانهاش یک چال داشت. هر چهار نفر ساک و چمدان های محمد را به دست گرفتند و داخل شدند مامان پری را دیدند که با عجله و تند از پله ها پائین می آید محمد تند گفت: آروم مامان. پشت سر مامان پری، خواهرها و برادرها پائین آمدند مامان پری به محمد که رسید در آغوشش کشید او را بوسید و بوئید، به اندازه ی دلتنگی های شش سال دوری محمد از آنها، ماهان بیست و دو ساله ی دانشجوی موسیقی و میلاد هفده ساله پسرها را با شوخی و خنده درآغوش گرفتند، ماهرخ بیست و دو ساله ای که قل دوم ماهان بود با او کنار همدیگر ایستاده بودند و با ذوق و خنده به آنها نگاه میکردند، مامان پری بلاخره دل کند و محمد با دیدن خواهرهایش آنها را در آغوش کشید، رو به ماهرخ گفت: چه خانوم شدی! ماهرخ بغض کرد اما لبخندی زد گفت: توهم تغییر کردی خان داداش. محمد خنده ی کوتاهی کرد نگاه چرخاند روی برادرهایش و جلو رفت، محمد به پشت کمر ماهان کوبید و گفت: بزرگ شدی پسر. ماهان متواضعانه خندید و گفت: خوش اومدی خان داداش. مامان پری که با پسرها خوش و بش میکرد همه را به داخل دعوت کرد به مرور همه داخل خانه شدند، با تلفن هایی که ماهرخ زد همگی تا غروب همگی به خانه شان آمدند. آقاجون و مادر خانوم، مادرجون و خاله پریسا و عموسهیل همسرش و دخترخاله ها به خانه ی آنها آمدند. حتی به آخرشب نکشیده خانم شایگان با خانواده ی دوستان محمد تماس گرفت آنها را برای شام دعوت کرد، به این ترتیب همه به خانه ی شایگان ها رفتند تا هم شام را آنجا باشند هم محمد را ببینند، و به این ترتیب آن خانه پر شد از مهمان. هانیه خواهر کوچیکتر شهاب از سرجایش بلند شد و به کمک دخترها رفت وارد آشپزخانه که شد گفت: کاری مونده به منم بدین؟ ماهرخ سرش را برگرداند لبخندی به رویش زد و گفت: قربونت برم نمیخواد زحمت بکشی. هانیه چادرش را جمع کرد زیر بغلش و گفت: ـ جدی میگم، حوصلمم سررفته از بیکاری بهتره. ماهرخ نگاه چرخاند و سبزی های روی میز را دید گفت: ـ بی زحمت پس این سبزی ها رو بشور. ترنم سبد سبزی و ظرف سبزی ها رو بیار برای هانیه. ترنم سر تکان داد و به طرف کابینت پائین سینک رفت و از داخلش سبد آبکش متوسطی رو به کوچکی بیرون آورد و از کابینت های بغل یخچال هفت سینی مربعی حصیری کوچک سبز رنگی که مخصوص نان و سبزی بود را بیرون آورد و به دست هانیه که جلوی سینک ایستاده بود داد و هانیه زیرلب تشکری کرد. -
نام رمان: جهان لاغر نام نویسنده: ستایش خطیبی ژانر: عاشقانه، درام، خانوادگی خلاصه: در میانهی سالهای خون و خاکستر، وقتی صدای آژیر و انتظار همزاد زندگی مردم شده بود، دختری از دل تهرانِ زخمی، با عشقی نادانسته روبهرو میشود. دختر در روزگار جوانیاش با آمدنِ مردی از دوردست که از قضا یکی از سه رفیق قدیمی برادرش و دوست خانوادگیشان است طعم تردید و دلدادگی را همزمان میچشد. میان رفتوبرگشت اندیشهها، در میان نگاههایی که چیزی در خود نهان دارند، چیزی که نه در زمان و نه در مکان مناسب آمده، اما چارهی دیگری ندارد.
-
سلام نسترن جون خسته نباشی🤍
https://forum.98ia.net/topic/5666-رمان-آرتِریا-ستایش-خطیبی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
لینک رمان من، برای گذاشتن توی اپ و جذب مخاطب منم مرتب پارت میزارم اما تایم مشخص نداره✨
-
تالار متروکه درخواست انتقال رمان به متروکه
خانوم سین پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چشم🥲🤍- 18 پاسخ
-
- 1
-
-
تالار متروکه درخواست انتقال رمان به متروکه
خانوم سین پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
حقیقتش ادامهش رو اصلا یادم نیست چی نوشته بودم فایلش هم نیست، یه مدت متروکه بمونه بعد دوباره انگیزهش رو پیدا کنم مینویسم 😅 -
تالار متروکه درخواست انتقال رمان به متروکه
خانوم سین پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
درخواست انتقال به متروکه رو دارم به دلیل پاک شدن فایل ورد اصلی رمان -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت36 قطره اشک هایش پشت سر همدیگر آمدند و با گریه گفت: چاوش سرطان خون گرفته بود شهرزاد. خندهام گرفت، چه مسخره! ابرو بالا بردم گفتم: وای چقدر خندیدم جوک خیلی خوبی بود. رها: - به جون مامان دارم میگم، یادته شهریار گفت چاوش مریض بود؟ یادته چاوش پرید وسط حرفش؟ برا همین بود. سرطان خون داشت شهرزاد. خان داداشم داشت از بین میرفت شهرزاد. جلوی چشمان مات و مبهوت من، دستش را جلوی دهانش گذاشت تا جلوی هقهق هایش را بگیرد. یک لحظه هوا برایم سنگینتر شد، مانند پتویی که روی سینهام افتاد و نمیگذارد نفس بکشم. چاوش... سرطان خون گرفته بود؟ نه… اشتباه شنیدهام، قطعاً اشتباه شنیدهام، این امکان ندارد! تمام خاطرهها در ذهنم موج میزنند؛ خندههایش، شوخیهایش، قولهایی که داده بود که حتی اگر... خدای من... چشمانم چرا میسوزد؟ قلبم هم مانند خودم انگار خشکش زده و نمیتپد. وایِ من، وایِ من، چرا نفهمیده بودم؟ چرا متوجهش نشده بودم؟ منی که شده بود حتی یک روز درمیان پیشش باشم، آن پنج ماه اخیر به یادم میآید، آن خستگی شدید و مداومی که داشت، آن کبود شدن های بی دلیل بدنش، سرفه های شدیدش، کم شدن بی دلیل وزنش... یادم است خودم زورش کرده بودم دکتر برود و چکاپ شود تا بفهمد دلیلش چیست؟ وقتی ازش پرسیده بودم دکتر چی گفت، جوابم را با یک لبخند شل شده داد و گفت که همه چیز مرتب است، اما حالا که این را میدانم، فهمیدم که آن لبخندش از سر ظاهرسازی بود و هیچ چیزی مرتب نبود و دنیایش خراب شده بود. صدای رها را شنیدم: - داداشم از سر اینکه... دیگه دوستت نداشته نرفت شهرزاد... داداشم... داداشم رفت تا..و تو نابود شدنش رو نبینی... داداشم رف... رفت تا جلو چشمات آب نشه... تا آب شدنش رو نبینی. با حس شوریِ دهانم به خودم آمدم، من کی گریه کرده بودم که خودم متوجه نشده بودم؟ به سرعت دست زیر چشمانم کشیدم و اشک هایم را پاک کردک، سرم را به دو طرف تکان دادم گفتم: - حق نداشت، باید بهم میگفت، باید منم در جریان میذاشت. من یه جورایی زنش بودم... من خودم زورش کردم بره دکتر... باید میگفت بهم... بهش گفته بودم تا پای از د.... ست دادن جونم باهاش می... مونم... گف... گفته بودم... گفته بودم هر... چی بشه پاش وامیستم... ن... نباید خودش تصمیم میگرفت... نباید منو... توی بی... خبری میذاشت... نباید رها، نباید! هق زدم و ادامه دادم: - مگه فقط اون بود توی اون رابطه؟… چرا فکر ک… رد اینجوری ب… به صلاح بود؟ چرا به منِ خا… ک برسر نگفت چه اتفا… قی براش افتاده؟ این حقم بود که… هم بهم نگه هم بزاره بره؟… به خدا نبود رها. هق دیگری زدم و تکرار کردم: - به خـ… دا نبود! رها دستم را در میان دستانش گرفت و به سمت خودش کشیدم، دست دورم انداخت پیشانی ام را روی شانهاش گذاشتم گفت: - بمیرم براتون... به خدا مجبور شده بود، دلش نمیخواست همهی زندگیش اونو توی اون حال ببینه. یادم نمیره اون روزا رو، با شادی اومده بودیم خونه خاتون که داداش بزرگ مون پیدا شده و اومده اما وقتی آقاجون و سهیل و شهریار آوردنش خونه تو اون حال و وضع دیدیمش روح از تن همه مون رفت. دیگه جلو چشم ما داشت از بین میرفت. زمان هایی که فکر میکرد کارامون از رو ترحم و دلسوزیه پرخاش میکرد، تو دعواهاش همیشه یه چیزای از یه کسی از یه دختری که توی یه گوشه از این دنیا الان بدون اون هستش میگفت؛ نمیدونستیم از کی داره حرف میزنه جرعت پرسیدن نداشتیم ولی ای کاش ازش میپرسیدیم، حداقل من ازش میپرسیدم. ای کاش من میپرسیدم میومدم دنبال تون پیداتون میکردم میآوردمتون پیشش یا می آوردمش پیشتون. وقتی یه روز بهش گفتم برو دنبالش چرا ولش کردی اونم با خودت میآوردی گفت: - چرا باید میموندم و عاشق من بمونه وقتی نمیدونم چند ماه دیگه اصلاً هستم یا نه؟ حاضرم ازم دلخور و ناراحت و متنفر بشه، ولی آزاد باشه! شهرزاد... چاوش تو رو هل داد... بیرون چون دوستت داشت... نه اینکه دیگه نسبت بهت بیتفاوت بود... یا دوستت نداشت… تو رو ول نکرد… خودش رو از تو کند... فرقش رو فقط کسی... میفهمه که از شدت علاقه... حاضر شده خودش... بسوزه ولی کسی که دوستش داره نسوزه! پوزخندی زدم، این حرف ها هیچی را جبران نمیکرد، مرا را قانع نمیکرد. چند دقیقه در سکوت سپری شد، من در ذهنم درحال جنگ و جدل با قلبم بودم اما او را نمیدانم که داشت به چه چیزی فکر میکرد. صدای در خانه ما را هل زده از جا پراند؛ رها صدا بلند کرد: کیه؟ صدای نازک کرده ی سهیل از پشت در آمد: - منم منم مادرتون غذا آوردم براتون. نفسی گرفتیم رها بلند گفت: خدا لعنتت نکنه سکته کردیم. اشک هایم را پاک کردم و به طرف جا لباسی رفتم، روسری قواره بلندم و پانچوی خاکستری-فیلی رنگم را سرم کردم و بعد در را باز کردم، به محض باز شدن در با قیافه خندانش رو به رو شدم: مگه داشتین چیکار میکرد... حرف در دهانش ماند و به جایش گفت: چیزی شده؟ لبخندی زدم گفتم: نه چطور؟ نگاهش بین من و رها که حالا کنارم ایستاده بود چرخید گفت: آخه چشماتون... و آهی در گلویم خفه شد. حتماً چشمانمان از فرط گریه قرمز شده بود یا باد کرده بود. رها ایستاد و به طرفمان آمد، دهن کج کرد گفت: نخیرم چیزی نشده داشتیم درمورد خانواده ی شهرزاد حرف میزدیم یکمم اشک ریختیم. سهیل سری تکان میدهد و میگوید: اگر اینه که خب باشه خیالم جمع شد. گفتم: چیزی شده؟ شیدا کو؟ ابرو بالا انداخت و با کف دستش ضربه ای به پیشانی اش میزند و میگوید: آخ یادم رفت بگم اینو. رها دست راستش را به کمرش زد و کلافه گفت: خب از بس فک میزنی حرف اصلیت و نمیزنی! سهیل چپ چپ نگاهش کرد و بعد مقصد نگاهش را به سمت من تغییر داد گفت: شیدا پیش ماهان و اهورا و هوراست خونه خاتون، تارا هم داره با دایی میاد از دانشگاه. خاتون گفته نوه ها امشب همه خونه شیم. لبخندی زدم گفتم: ما مزاحم نمیشیم سهیل به شیدا بگو زود بیاد. سهیل نگاه عاقل اندر صفیهی انداخت و گفت: انگاری بعد دو ماه باورت نشده که خاتون تو و شیدا رو از خودش میدونه ماهم تو و شیدا رو خواهر و خواهرزاده مون! رها دست به سینه شد: - والا من که به زور بهش این موضوع رو قبولوندم که مثل خواهرنداشتمه و شیدا هم خواهرزادم. میخواستم بگویم اگر شما مرا اینگونه میدانید؛ آن مردی که برادربزرگتان حکم دارد من و فرزندمان را اینگونه نمیبیند و اصلا نمیداند شیدا فرزندش است. البته که با شیدا گونه ای است انگار که اهورا و هورا است برایش اما من را... نمیدانم! -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت35 شیدا شیرینی برداشت و گفت: مامان شهی من برم پیش خاتون جون اونجا مقشهامو بنویسم؟ میشه؟ گفتم: اولا مقش نه و مشق، دوما اینکه برو فقط خاتون و اذیت نکنی ها خب؟ بهش بگو برای شام هم کاری نکنه من شام درست میکنم با رها جون میبریم خونه خاتون میخوریم. چشمی گفت و بیرون رفت. چای که دم کشید ریختم و سینی را چیدم. با سینی چای ظرف شیرینی که سر راه خریده بودیم از آشپزخانه بیرون آمدم و همزمان گفتم: تو این سرمای پاییز فق... اما میخ سرجایم ایستادم و کلمات در هوا و دهانم گم شدند، آخ شهرزاد لعنتی، لعنت بر تو و حواس پرتی هایت. خدا بگویم تو را چه کند که آنقدر حواس پرتی. دسته ی سینی را در دستانم فشردم و نگاه مضطربم را بین اوی مات و آلبومی که در دستانش بود گرداندم. البته که آن آلبوم را قبل اینکه داخل شود تند به زیر مبل هل دادم اما فکر نمیکردم حالا در میان دستانش باشد. سرش را به کندی بالا آورد و با نگاهی گنگ مرا نگاه کرد: شهر... شهرزاد من... من... این چیه؟ چه میگفتم دقیقا؟ که آن آلبوم عکسی که خودم فقط از آن مطلع بودم؛ پر است از عکس های دونفره مان و تکی او در آن چندسال؟ سکوتم را که دید با همان مبهوتی و گنگی گفت: شهرزاد... بابای دخترت... بابای شیدا... اون مردی که این سه سال... ازش پیشم حرف میزدی... پا به پات با خاطره هات و زندگیت اشک ریختم و بارها لعنت فرستادم به اون مردی که باهاتون این کار رو کرد... چا... چـ...اوش طباطبایی نیا... پسرخالهی منه؟ تا کی فقط باید بغض میکردم و خداوندا تا کی میخواهی مرا با این بغض سنگ گونه در گلویم نگه داری؟ سکوت دوباره ام را که دید آلبوم را ورق زد و ورق زد تا رسید به دوتا از آخرین عکس هایی که از خودمان یکیش در جشن نامزدی رفیق او محمد و دوستم مهیا بود. و دیگری در پل طبیعت را دید. من یک شومیز بنفش تیره، دامن و جوراب شلواری مشکی، و روسری ساتن یاسی هم سرم بود. چاوش هم یک کت شلوار مشکی و پیراهن آبی آسمانی تنش کرده بود. و آن یکی دیگر در پل طبیعت داشتم، دقیقا همان شبی بود که نمیدانستم وقتی فردا صبحش چشم باز میکنم دیگر اویی در زندگی ام وجود ندارد و چندوقت بعدش متوجه میشوم که از او برایم یادگاری باقی مانده. لبم را گزیدم و سرم را بالا گرفتم، قطره اشکی سرکشانه از کنار چشمم پائین آمد. سرم را پائین گرفتم و دیدم که خیره به من است، نوبت من بود که حرف بزنم: - من نمیدونستم کی هستی، نمیدونستم چاوش پسرخالته. اون روز اول که اومدیم اینجا... رها پرید وسط حرفم: یادمه که با دیدنت کیش و مات شد و بهونه ی سفر رفتن و آورد و یک هفته نبود. سرم را تکان دادم: منم کیش و مات شدم، واقعاً میگم مات و مبهوت و مضطرب شدم. حتی بگیم یک درصد فکرشم نمیکردم. از خونه خوشم اومده بود و از خاتون و صمیمیتی که بین تون بود بیشتر و از خدام بود که اینجا بیام. با اومدنش منم کیش و مات شدم و از اون بدتر وقتی تو اونو پسرخالت بهم معرفی کردی، یادم اومد اون دخترِ مو فرفری که سال آخر راهنمایی بود و توی عکسای گوشیش دیده بودم بهم به عنوان دخترخالش و خواهر کوچیکترش معرفی کرده بود تو بودی. اون روز شیدا باهام نبود و ندیدش، من با از دست دادن خانواده ام برای بار دوم همه چیم رو باخته بودم! دیگه زندگی نمونده بود برام، تنها چیزی که منو به این زندگی وصل کرده بود شیدا بود. وقتی شیدا یک سالش شد به نظرم اومد که بهتره برم دنبالش و بهش بگم. بفهمه یه دختر داره که شب و روز چشم به راه اومدن باباشه، و اصلا نصف اینکه انتقالی گرفتم اومدم این شهر بخاطر همین بود. اول اولش صبرکردم جاگیر بشم، از زندگیش تو مشهد هیچی نمیدونستم فقط وقتی رفت یکی از دوستاش برگشت گفت داره سال خانوادگیش و ادامه میده تازه اینم از دهنش در رفت جلو من. خلاصه این اومدن و انتقالی گرفتن و این چیزا هفت هشت ماهی برای من وقت برد و تا اومدیم شیدا شد دو سال و نیمش. یادته که من چقدر افسرده بودم تو دانشگاه و فقط خودم برا خودم بودم؟ سر تکان داد ادامه دادم: - واقعاً روزهای خوبی رو نمیگذروندم. زندگیم انگار طلسم شده بود که با باید کار میکردم یا باید درس میخوندم یا باید هوای شیدا رو داشتم. از یه طرف هم نمیتونستم دیگه اعتماد کنم به کسی و به اون تنهایی عادت کرده بودم، تا اینکه تو اومدی جلویی و خودت رو توی تنهایی های من و شیدا جا کردی و شدی خاله رهای شیدا و خواهر کوچیکتر من. اگر یادت باشه تو برای من از خانوادهت زیاد گفتی اما من هیچ وقت پیگیر یا کنجکاو نبودم جز مامانت و بابات و خاتون کسی رو ببینم. البته بگم هیچوقت هم از چاوش اسم نبردی که من بخوام کنجکاو و پیگیر بشم همیشه به اسم خان داداش صداش میکردی. اون دو دور تایم کوتاهی که سر راه رفتیم خونه خاتون دقیقا زمانی بود که تو عجله داشتی و من فرصتی برای دیدن باقی خانوادهت نداشتم. روزهایی که کلاس داشتیم و شیفت بودم سرکار رو دیگه میدونی چجوری بود اوضاع. خودتم میدونی بهتر از هرکسی که حقوق بازنشستگی که از مامان برام مونده بود کفاف نمیکرد چون هم دانشگاه من بود هم مهد شیدا و اجاره خونه، تازه باید هرماه بیمه هم میدادم. رسیدیم به روزهایی که شیدا دیدی دوستاش با پدراشون میرن میان محبت هاشون و میدید، شیدا ازم میپرسید مامان پس بابا کجاست؟ میگفتم یه جایی همین جاها تو آسمون پیش ستاره ها؛ پرسید بابا فضانورده؟ و مجبوری تایید کردم به امید اینکه باورکنه پدری داره ولی چون فضانورده نمیتونه بهمون سر بزنه ولی یه روزی میاد، یه روز که خیلی اصرار کرده بود و بهونه گیر شده بود، از دهنم در رفت گفتم قراره برا تولد شیش سالگیت بیاد. وقتی صاحب خونهی اینجا گفت تا آخرهفته وقت میده که وسایل و جمع کنیم بریم مونده بودم چه کنم؟ پاشم برم شرکتش و براش بگم یه دختر داره؟ و دخترمم یه پدری داره که روی همین کره ی زمین، توی یک کشور و توی همین شهر زندگی میکنه و فضانورد نیست و به فضا نرفته. بعد با خودم گفتم خب الان من برم بگم که فکر میکنه کم آوردم و میخوام خودم و دخترم و بندازم سربارش! اصلا از کجا معلوم تا حالا ازدواج نکرده باشه؟ بلاخره اون هم مرد بود و بدون زن و زندگی نمیشد موند، دیگه کم کم داشتم تصمیمم رو عملی میکردم، که پاشم برم شده از زیرسنگ پیداش کنم اما یکهو تو پیشنهاد خونه خاتون رو دادی و برای منی که فقط دنبال یه سر پناه میگشتم این کافی بود. وقتی دیدمش میخواستم بهت بگم که خونه رو نمیخوام و رد میکنم اما با چه بهونه ای؟ ذوقم و دیده بودید و میدونستید برای من با یک بچه این بهتر از هرچیزی بود. حتی همون یکباری که مخالفت کردم همین حرف رو بهم زدی. خلاصه که بارها سعی کردم بهت بگم داستان چیه؛ حداقل به تو. اما نگفتم هم خجالت میکشیدم هم اینکه دلم نمیخواست درموردم فکرهای بدی کنید چون من واقعا هیچی نمیدونستم. میخواستم بهت بگم که چرا بهت گفته بودم بگی پدر شیدا کسی دیگهست اما نشد. نشد و رسید به امروز که تو خودت متوجه بشی. باورکن قصد دور زدن نداشتم نمیخواستم خودمون و سربار شما کنیم نمیخواستم فکر کنی از قصد و با نقشه... با کشیده شدن سینی از دستانم و بعد جا گرفتن میون آغوشش حرفم در دهانم ماند، با صدای بغض آلودی که گرفتار هردویمان شده بود گفت: بمیرم که اینهمه درد داشتی. بمیرم که هیچ مردی پشتت نبود و تو مجبور شدی مردونه بمونی پا بچهت، بمیرم که داداش بزرگم بهت پشت کرد و تو و دخترکوچولوت تنها موندید. بغضمان ترکید و در آغوش همدیگر گریه کردیم، او زیر لب میگفت ببخشش و من هیچ نگفتم. روی مبل نشستیم پاهایش را بالا آورد و چهارزانو به سمتم نشست گفت: یه وقت ها با خودم میگفتم شیدا شبیه به یکیه ولی نمیدونم کی، اینو حتی یکبار چاوش هم بهم گفت اما بازم بدون هیچ نتیجهای موندیم. چهره ای شبیه به هردوتونه اما یکم بیشتر به چاوش. رفتار و کردار و هوشی میگفتم شبیه به یکی هست اما هرچی فکر میکردم نمیتونستم بفهمم. اما حالا میفهمم که اون شبیه به کیه. لبخندی زدم: -بینهایت شبیه بهش هستش. یه وقتا به خودم میگم اصلا شیدا رو گذاشت واسه من که نبودنش واسم نمود پیدا نکنه. اما یه وقتای دیگه میگم نه، خدا شیدا رو برام فرستاد تا امیدی باشه برای زندگی کردن و زندگی ساختن. نگاهش در میان صورتم به گردش درآمد: -میدونه که بابای شیداست؟ سرم را به دو طرف تکان دادم گفتم: نه دیگه. دست راستم را میان دستانش گرفت و گفت: چجوری آخه؟ الان با شما دوتا زیر یه سقفه، هرروز شیدا رو میبینه، با یه حساب کتاب میتونه بفهمه که شیدا دخترشه! سرم را تکان دادم گفتم: اما خب فکر میکنه من با یکی دیگه بعد از اون ازدواج کردم و بچه ی اون آدمه. سرش را به نشانه ی تایید حرف هایم تکان داد گفت: آره، خاتون بهم گفته بود که یه همچین حرفی رو بهش زده. ولی واقعا دارم بهش شک میکنم که چرا همچین فکری میکنه. این بچه داد میزنه با این آدم شباهت بی حد و اندازه ای داره چجوری میتونه همچین فکری کنه؟ من: - چون خودم به این باور رسوندمش. رها با چشمان دو دو زنش نگاهم کرد گفت: بهش میگی دیگه آره؟ از داشتن دخترش که محرومش نمیکنی! سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم گفتم: هیچوقت، بهش میگم. رها گفت: بهش حق میدی دیگه که چرا رهات کرده بود؟ دلیلش را نمیدانستم، گفتم: هیچی نمیدونم. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت34 از حرم بیرون آمدم چادرم را تا کردم و داخل کولهام گذاشتم گوشیام ویبره رفت و از داخل جیبم درآوردم اسم و عکس رها افتاد رویش جواب دادم: - جانم رها؟ سلام. رها: - سلام چطوری؟ کجایی؟ من: - تازه از بابالرضا اومدم بیرون میخوام برم مهد دنبال شیدا. رها: - عه جدی؟ صبر کن منم الان میام باهم بریم. من: - کجایی مگه؟ رها: - نزدیکم برو دم پل هوایی وایستا اومدم. و تلفن را قطع کرد. آرام آرام به سمت پل هوایی رفتم. هوا سرد شده بود و این روزها باد زیاد میآمد. ماشین دویست و هفت نوک مدادی براقی جلویم ایستاد و بعد شیشه های دودی اش پایین آمد و رها با خنده نمایان شد. ابروهایم را بالا انداختم و گفتم: اوه، ماشین از کجا اومده؟ رها: - همون ماشینی هستش که بهت گفتم بابا قراره برا راحتی مون بخره، از دانشگاه رفتیم قول نامه کردیم. بیا بالا. با خنده به سمت ماشین رفتم و داخلش نشستم گفتم: خوشگله انصافاً، مبارکت باشه خواهری. گونهام را بوسید و گفت: قربونت برم، ایشالله توعم زودی بخری. خندیدم و ایشاللهی گفتم، حرکت کرد و گفت: چخبر دیگه؟ از چشات معلومه حسابی با بابارضا حرف زدیم. باز هم آرام خندیدم: - آره دلم باز شد دیگه داشتم میترکیدم. رها: - خوب کردی. یه نگاه کنه تمومه دردا. من: - به قول سهیل باریکلا اینو خوب اومدی. راستی چخبر چرا چند روزه نیومدن؟ رها: - ماهی که دوباره برگشت ترکیه. تارا درگیر امتحانای میانترمشه. چاوش و میدونی دیگه نیست ماهان حجره وایمیسته شهریار هم یا شرکت با کارخونهست سهیل هم دو ساعت در روز میره هتل سرکشی. معمولی پرسیدم: کجاست آقاچاوش مگه؟ رها: - مگه نمیدونی؟ سوالی نگاهش کردم که لبخند تلخی زد و گفت: آبان همون ماهیه که خالم و شوهر خالم آوردنش پیش خاتون و آقاجون گذاشتنش. چندین ساله آبان ماه غیب میشه هیچکس هم نمیدونه کجا میره. حرفش برایم عجیب بود چونکه در آن چهار سال و نیم هیچ آبانی را بدون تو نگذراندم! گفتم: هیچوقت نرفتید دنبالشون؟ منظورم قبل اینکه فوت کنند هستش. رها: - چرا آقاجون و دایی پرهام و دایی پدرام رفتن دنبال شون. همه جا رو گشتند پیداشون نکردن. دیگه نا امید شده بودند از اینکه پیداشون کنند تا اینکه یه روز از پزشک قانونی زنگ میزنند میگن یه آقا و خانومی با فلان نشونی فلان چیز بیسار چیز پیدا شدن بیاید تاییدش کنید، خاتون اینو میشنوه بیهوش میشه آقاجون و خاله ماهچهره و همسرش و دایی پرهام رفتند باهم تشخیص هویت دادن. دنده را جا به جا کرد و ادامه داد: یادم نمیره چاوش رو، حدود دوازده سیزده سالش بود منم چهار سال اینجوریا سنم بود، تارا هم دوسالش بود. یکسره با من و تارا بازی میکرد سرش رو گرم میکرد تو مجلس ختم نمیرفت سر خاک خاله و شوهر خاله هم نرفت. وقتی مامانم ازش پرسیده بود چرا نمیای؟ برگشت گفت مگه اونا برا من موندن یا اصلا برا من بودن رو انتخاب کردن که من حالا باشم؟ جلوی مهد نگه داشت هنوز مهد تعطیل نشده بود پس ایستادیم تا تعطیل شود، گفت: از همون بچگی بیشتر از سنش خیلی چیزها رو فهمید. از ماها خیلی بزرگتر بود چه از لحاظ سنی چه عقلی و ذهنی. ماها دورش بودیم ها اما بازم اون تنهاییه قالب شده بهش دست بردار نبود ولش نمیکرد. سر تکان دادم، راست میگفت. او حتی در دانشگاه هم نسبت به یکسری از دوستانش و همکلاسی هایش از نظر عقلی سنش بزرگتر بود. گفتم: هیچوقت دیگه نرفتم سرخاک خانوادهش؟ رها: - یک دور اونم مال اولین سالگرد خاله اینا. مهد تعطیل شد و بچه ها دانه دانه بیرون آمدند شیدا همراه با کولهی آبی رنگش بیرون آمد و با نگاه دنبالم گشت رها شیشه را داد پایین و بوق زد نگاه شیدا و چند نفر به سمت ما برگشت رها سر از پنجره بیرون برد و گفت: خوشگله سوار نمیشی؟ حاضرم قسم بخورم که تمام اعضا و جوارح شیدا شروع به خندیدن کرد از دوستانش خداحافظی کرد و به سمتمان آمد در را خودش باز کرد و عقب نشست با ذوق گفت: سلام مامان شهی سلام رهاجون. رها به سمتش چرخید و گفت: سلام جیگر من، خوبی؟ خسته نباشی.، شیدا سرش را تکان داد که دم موشی هایش تکان خورد: - خوبم ممنون، خاله رها ماشین خریدی یا مال عموعه؟ رها: - خریدم. شیدا: - خیلی خوشگله من خیلی خوشم اومده ازش. رها: - اصلا اگر تو تأیید نمیدادی مطمئن نمیشدم، حالا که تأییدش کردی دیگه مطمئن شدم سلیقهام خوبه. شیدا: - خیلی خوبه. رها: - بریم خونه؟ شیدا: - آره بریم من خیلی خسته شدم امروز. رها ماشین را روشن کرد و حرکت کرد با خنده گفتم: فیلم نیا شیدا خانوم، چیکار کردی مثلا؟ شیدا: - بازی کردیم، کتاب خوندیم، با رنگ انگشتی نقاشی کشیدیم، شعر تمرین کردیم، قرآن خوندیم. رها: - همینه دیگه عشقم حالا برو خدات و شکر کن بچه ای هنوز مدرسه نمیری و دانشجو نیستی وگرنه پدرت درمیومد. به حرفش خندیدم و با تأسف سرتکان دادم. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت33 *** #شهرزاد کولهام را از روی دوش راستم به دوش چپم جا به جا کردم و سرازیری دانشگاه را پایین آمدم، پیامی از اسنپ روی گوشیام آمد که ماشین رسیده است پا تند کردم و از دانشگاه بیرون زدم با دیدن ماشین مورد نظر به سمتش رفتم در را باز کردم و داخل نشستم بعد از سلام به راننده و حرکت کردنش اینترنتی حساب کردم و اطلاع دادم. شمارهی مهد را گرفتم و اطلاع دادم که امروز کمی دیرتر میروم دنبال شیدا. سه هفته گذشته بود، حدود دو هفتهای میشد که ندیده بودمش و نمیدانستم کجاست، از خاتون هم رویم نمیشد بپرسم، کسی هم حرفی نمیزد که کجاست و حتما میدانستند خودشان. این روزها که اکثریت یا درگیر دانشگاه و سرکار هستم یا هم اینکه درگیر شیدا و تکالیف مهدش. فرصت حرم رفتن را نداشتم اما امروز دو کلاسِ آخرمان کنسل شد از رها خداحافظی کردم به آنی اسنپ گرفتم به مقصد حرم. در این دو هفته شیدا بیشتر پیش خاتون بود به هوای تنها بودنش؛ گاهی هم پسرها و دخترها به همراه مادر و پدرهایشان میآمدند و آخرشب میرفتند و من زیاد پا به آن خانه نمیگذاشتم مگر اینکه خود خاتون غروب هایی که خانه بودم صدایم کند تا باهم سه نفری عصرانه بخوریم. پس از بیست دقیقه به حرم رسیدم چادرم را از کولهام درآوردم و سرم کردم داخل گشتِ بابالرضا شدم، سه خانوم جلوییام رد شدند و نوبت من رسید، مرا گشت و کولهام را چک کرد تأیید داد و وارد شدم به سمت صحن انقلاب رفتم و همین که چشمم به گنبد زیبایش افتاد بغض چندین روزه ام شکست. آرام به سمت یکی از دالان ها رفتم و گوشهاش نشستم. نگاهم را به گنبدِ طلاییِ نورانی و مهربانش دادم. به طرز عجیبی دلم تنگ شده بود، برای خانوادهام. برای خودم، برای آن روزهایی که دل خوش بودم به خیلی چیزها. یادم میآید بعد آنها در سکوتی زندگی میکردم که دیگر تنها صدای اندوهِ خودم و گریههای شیدا در آن شنیده میشد. دلم تنگ شده بود برای خانهمان، خانهای که زمانی پر از گفتوگو، خنده و گرمای حضور بود و یک شب به فضایی خاموش و تهی بدل شده بود و محکوم به جدایی از آن شدم. همان خانهای که جای جایاش، که هر گوشهاش یادی را زنده میکرد، از صدای مادر در آشپزخانه تا لبخند پدر هنگام سلام صبحگاهی. یا خندههای خودم و جیغ های شیدا بخاطر شیطنت های من و حرص خوردنش. امیدی که برادری را در حقم تمام کرده بود و وقتی متوجه شد چاوش رفته هیچوقت او را ناسزا و ... نگفت یا حتی اصلا درموردش حرفی نزد قضاوتی نکرد فقط گفت: - تو حق داری ناراحت باشی، حق داری دلخور باشی، حق داری حتی اگر بخوای فراموشش کنی و تو زندگیت راهش ندی اما شهرزاد نه من نه تو و نه هرکسی دیگه جاش نیستیم که بخوایم بگیم فلان شد رفت. حق اینکه قضاوتش کنیم یا بخوابم تهمت بزنیم رو نداریم. شاید دلیل قانع کنندهای داشت که رفت. صبر کن شهرزاد، صبر کن تا به وقتش خودش برات توضیح بده. نبودشان چون خلئی آرام اما عمیق در جانم نشسته بود، خلئی که هیچ کلمهای توان پر کردنش را نداشت. سالها بود که روزها را با خاطرهها میگذراندم؛ خاطرههایی که دیگر نه تسکین، بلکه دردِ شیرینی داشتند، مانند زخمهایی که با نوازش یادها دوباره خونچکان میشوند. هر چیزی برایم بوی گذشته و خانه را میداد، چای نیمهسرد، صدای زنگ تلفن، حتی نور غروب روی دیوار. همه چیز به نحوی یادآورِ کسانی بود که روزی تشکیل دهندهی من و هویت من بودند و اکنون تنها در حافظهام زندگی میکردند. دلتنگیام شکل آرامی از فریاد بود. نه چنان آشکار که شنیده شود، بلکه به گونهای که فقط خودم حس میکردم؛ در میان نفسهایی که گاهی سنگین میشدند، یا شبهایی که خواب نمیآمد، دلتنگی برای مادر، برای نگاه پدر، برای خندههای خواهر، و برای مهربانیِ آن دامادِ برادرگونهای که دیگر نبود. این احساسها چون رشتههایی نازک، هنوز من را به گذشته پیوند میدادند. گاهی با خودم روضه میخواندم و زیرلب با آنها حرف میزدم؛ بیصدا، در دل، گویی با سایههای آنها دردِ دل میکردم. در آن سکوتها که این روزها بازهم نیازش داشتم، تنها امیدم این بود که روزی بتوانم بدون گریه یادشان کنم؛ روزی که دلتنگی بدل شود به آرامشِ یاد، نه زخمی تازه. اما تا رسیدن آن روز، هنوز میان خاطرهها زندگی میکنم. با چشمانی که هر صبح نوری از انتظار دارند، و دلی که هر شب به مهربانیِ آنهایی که دیگر نیستند فکر میکند. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت32 و بعد رو به شهرزاد کرد و گفت: از همون بچگی خودش اشکش و درمیآورد حرصش میداد، اونم خوب تلافیش رو در میآورد با بی محلی هاش، ایشونم حالا طاقت قهر اوشون و نداشت میافتاد دنبالش منت کشی میکرد. شهرزاد با تعجب نگاهش کرد گفت: برا چی خب؟ سهیل با نیشخند گفت: مگه نمیدونی؟ شهرزاد: - چیو؟ شهریار: - اینکه از بچگی همو دوست دارن دیگه. تعجب کرد نگاهش را روی همه چرخاند و دوباره سهیل را نگاه کرد که میخندید، تا خندهی سهیل را دید اول چشمانش خندید و بعد لبانش گفت: وای خدای من فکرشم نمیکردم اصلا. الان که فکرش رو میکنم واقعاً به هم میاید ها، پس چرا اقدام نمیکنی؟ به طرف جایی که تارا رفته بود حرکت کردند سهیل دستانش را در جیب شلوار لی اش کرد و گفت: درگیر یکسری اتفاقا شدیم هردومون یکم دیر شد، تا یکی دو ماه دیگه قراره به مامان بگم که بریم جلویی اگر خدا بخواد. ماهی: - شاید قرار بود عقب بیوفته که شهرزاد جون بیاد همسایه ی خاتون بشه و تو مراسم هاتون باشه. شهرزاد آرام خندید و رها گفت: آفرین دقیقاً. دیگه بلاخره الان دوست تارا هم حساب میشه. سهیل: - نوچ دوست نیستیم باهاش، خواهر برادراشیم. شهریار: - اینو دوست داشتم آفرین پسرم. شهرزاد نفس عمیقی کشید سنگ در گلویش کمی بزرگ شد. دلش برای خانوادهاش تنگ شده بود. به تارا رسیدند به محض دیدن سهیل برایش پشت چشمی نازک کرد که سهیل خندید رها برایش چشم و ابرویی آمد که یعنی «بفرما، تحویل بگیر شاهکارت رو». سهیل با همان خنده به سمت تارا رفت تا مانند همیشه منت و نازش را بکشد. شهرزاد لبخندی به آن دو زد و یاد خودش و او افتاد. او هم طاقت قهر و دوری شهرزاد را نداشت. سر نیم ساعت قهرشان و زمانی که شهرزاد برایش ناز میکرد هرجا بود خود را به او میرساند تا با او آشتی کند. حتی در بدترین دعوا هایشان! نگاهش را از روی آن دو برداشت که با نگاه چاوش که او را نگاه میکرد تلاقی کرد، ناخودآگاه پوزخندی زد و برای اینکه حواسش از بغض حجم گرفته در گلویش پرت شود سرش را به سمت دیگری چرخاند، دیر به فکر و حرکت افتاده بود و حالا خواسته های بالا بالا داشت! بچه ها هرچه دلشان خواست را سوار شدند شهرزاد به دخترکش که از ته دل شاد بود لبخند میزد و پا به پایش میخندید. زندگی اش داشت بوی بهار میگرفت انگار! نوبت بزرگترها که شد رها گفت: خب بریم چی سوار شیم؟ سهیل خبیثانه گفت: بریم یو سوارشیم. رها ذوق زده گفت: بریم موافقم. ماهی گفت: از اونجایی که میدونید من ترس از ارتفاع دارم ترجیح میدم برم با بچهها یه چیزی بخوریم. ماهان: - هر دفعه همینی ها ماهی، من نمیدونم پس چرا میای هردفعه؟ رها کمی سر کج کرد و گفت: همینکه همراهی مون میکنه باهامون میاد خودش خیلیه. و بعد رو به ماهی گفت: هرجور عشقت میکشه. شهرزاد کارت دومش را از کیفش درآورد که ماهی گفت: شهرزاد جون بزار تو کیفیت که ناراحت میشم. شهرزاد: - اینجوری که نمیشه آخه، بگیر برا شیدا رو از همین حساب کن. ماهی: - نمیخواد هست دیگه کارت من، باهام بعداً حساب میکنی. چاوش دست در جیبش کرد کیف پولش را بیرون کشید یکی از کارت بانکیاش را درآورد و جلو رفت، شهرزاد خواست چیزی بگوید که چاوش با جدیت گفت: بیا اینو بگیر هرچی خواستید بخرید رو از همین استفاده کن. شهرزاد: - نیاز نیست آقاچاوش این کارت در اصل مال شیداست. چاوش به سمتش برگشت گفت: تعارف نمیکنم شهرزاد خانوم. و بعد رو به ماهی گفت: بگیر دیگه چرا وایستادی نگاه میکنی؟ ماهی به ناچار و انکار شهرزاد و اصرار چاوش، کارت را از چاوش گرفت و به سمت دیگری از شهربازی رفتند. شهرزاد با اخم رو به چاوش کرد گفت: آقا چاوش من از پس بچهی خودم برمیام، لطفاً دیگه این کار رو نکنید! ماهان و شهریار و سهیل و تارا و رها به آن دو نگاه میکردند، سهیل اشاره زد آرام آرام بروند اما رها مخالفت کرد. چاوش نگاهش را روی چشمان عصبی شهرزاد داد و گفت: این کارا رو نکردم برا اینکه شما همچین فکری رو کنید که من فکر میکنم از پس بچهی خودتون برنمیاید. اما اگر دقت کرده باشید اهورا و هورا هم بودن. اینهمه دایی برا من زحمت کشیده و به دادم برسه حالا یکبارم من از خودم بزارم وسط و جبران کنم. شهرزاد: - اهورا و هورا بچه های داییتون هستند، شیدا کی شما میشه؟ چه صنمی باهاتون داره؟ فکش سفت شد اما گفت: شیدا هم برا من یکی مثل اوناست، مثل بچه های خونه خاتونه. مثل نوهی خاتونه. و ای کاش میتوانست بگوید «شیدا بچهی تو و نتیجهی خاتونه و من از اینهمه پنهون کاری دارم میترکم!» چاوش ادامه داد: پس لطف کنید از این فکرایی که من به شیدا ترحم میکنم رو به سرتون راه ندید، آدمی که طعم ترحم دیدن و چشیده و دیده هیچوقت سعی نمیکنه به کسی ترحم کنه چون میدونه چقدر حس و تجربهش سخت و وحشتناکه. و بعد در مقابل چشمان آنها قدم جلو گذاشت و به سمت یو رفت، شهرزاد لبانش را روی هم فشرد و بند کیفش را در دستش سفت فشرد. اینکه دلش میخواست او را تا میخورد بزند حقیقتی بود که کم مانده بود بر زبان بیاورد. رها بازویش را گرفت و گفت: ولش کن شهرزاد، چاوش با همه همینجوریه، حتی بیشتر وقتا که خونه خاتونیم و از بیرون غذا میگیریم یا میریم بیرون اینور اونور، چاوش حساب میکنه. تارا: - تو مرام و ذاتشه اصلا. فکر نکن داره به تو یا دخترت ترحم میکنه. شهرزاد: - آخه اون کارت مال شیداست نمیشه که بی دلیل... رها: - خواهرِ من سعی کن عادت کنی از این به بعد، چاوش شیدا رو مثل ماها یا اهورا و هورا میبینه و بهش محبت داره. شهرزاد نفسش را کلافه بیرون داد و گفت: نمیدونم. رها بازویش را کشید و تند حرکت کرد: فکر نکن حرفی هم نزن چیزی رو هم نیاز نیست بدونی بدو عزیزم یو منتظرمونه. بلیط ها را چاوش با کارت دیگرش خرید اما به شهرزاد که رسید با تیکه گفت: اگر فکر نمیکنید ترحمه بعدا حساب میکنم باهاتون. اما اگر فکر نمیکنید همچین چیزیه پس خوش بگذره بهتون. و در مقابل نگاه بی حس و واکنش شهرزاد، با سهیل و شهریار به سمت صف رفتند. شهرزاد گفت: میدونید الان دلم چی میخواد؟ تارا سوالی نگاهش کرد گفت: چی؟ شهرزاد با حرص گفت: اینکه تا میدونم بزنمش، حیف که اسلام دست و پام و بسته وگرنه میدونستم چیکارش کنم. رها و تارا بلند به حرفش خندیدند و رها گفت: مخصوصا با ضرب دست تو. شهرزاد نیشخند زد همانطور که سه نفری به سمت آن سه نفر دیگر میرفتند در دلش گفت: کجای کاری؟ همین آقا چاوش پسرخاله جانت این ضرب دست ها رو از نوع پس گردنی نوش جان کرده. صف درمیان صحبت هایشان رفت و نوبت به آنها رسید شهرزاد کیفش را یکوری انداخت. به ترتیبِ سهیل، تارا، رها، شهرزاد، چاوش، شهریار نشستند. متصدی دستگاه محافظ ها را پایین آورد و قفل هایشان را زد. از هیجان همان اول یک هُل و ولای استرسی شده بود. سفت و محکم به محافظ ها چسبید رها نفسش را هیجان بیرون داد و گفت: من استرس گرفتم. شهرزاد گفت: ولی من میترسم مریض بشم سرما بخورم. لباس هایش یک بافتِ نازک مشکی که تنگ و بلند تا بالای زانوها، شلوار لیِ سرمهای، کاپشن سرمهای که درونش به جای پنبه، پر بود پوشیده بود. کتانیاش همان آل استار مشکی بود و روسری کریشهای سرمهای بود. تارا بلند گفت: شهریار حالت خوبه؟ شهریار از آن طرف بلند گفت: تارا ساکت باش. شهرزاد: - شهریار هم میترسه؟ رها سر تکان داد گفت: آره اما خب همیشه سوار میشه. این یدونه از پس تارا بر نیومده. این دختر اصلا زورگوی فامیله فقط همین یدونه ماهی از دستش در رفته. شهرزاد مضطرب خندید سرش را ناخودآگاه به سمت چاوش که سرش را بالا گرفته بود و آسمان را نگاه میکرد چرخاند. نیم رخش هنوز از نظرش زیبا بود. چاوش یک پیراهن مردانهی مشکی و شلوار لیِ جذب مشکی و یک کت چرم مشکی پوشیده بود. استایلش همیشه یا مشکی یا سرمهای و کلا رنگ های تیره بود، کم پیش میآمد که رنگی بپوشد. حتی آن شبی که به رستورانی که شهرزاد کار میکرد رفته بودند هم پیراهنش هم کت شلوارش رسمی و تیره بود. چاوش سنگینی نگاهی را حس کرد اما وقتی سر چرخاند شهرزاد را دید که رو به رویش را نگاه میکند. پلک هایش را بست و باز کرد و در ذهن چاوش این حرکت اسلوموشن شد. مژههای بلند و کمی فر دارش انگار قصد بال زدن داشتند. سرش را برگرداند. پس از چند ثانیه با صدای جیغ کسانی که دور یو ایستاده بودند و صدای متصدی که شمارش میکرد نفس ها حبس شد و بعد دستگاه به حرکت درآمد. شهرزاد خندهی هیستریکی کرد و بعد جیغ کشید: خداجونم خدایا شکرت. رها داد کشید: وقتی یهو از اون لا افتادی مردی بهت میگم خدایا شکرت یعنی چی. شهرزاد بلند و رها و آزاد قهقه زد. چاوش سر چرخاند و نگاهش کرد، اوج گرفت و شهرزاد چشمانش را بست و جیغ کشید. شهریار از آن طرف داد زد: تارا خدا لعنتت کنه من عمرا اگر دیگه با شماها بیام شهربازی. سهیل از آن طرف دیگر داد زد: مرد باش یکم آبرومون و بردی. دستگاه پس از چند دقیقه روی زمین آمد، محافظ ها بالا رفتند یک تعداد با حالت تهوع و یک تعدادی دیگر با لرز پا از سر هیجان پایین آمدند تارا حالش توپ شده بود. گفت: چقدر حال داد خداجان. شهریار با غضب نگاهش کرد گفت: آره وقتی سرما خوردی وقتی صدات خروسکی شد فردا و من بهت خندیدم میگم که چقدر حال داد. تارا ادایش را درآورد و گفت: باشه بابابزرگ، حالا چی بریم سوارشیم؟ سهیل: - امشب شب شما دختراست هرچی شما بخواید دیگه. آن شب اکثریت وسایل ها را با خنده و استرس سوار شدند، حتی سینما سه بعدی هم رفتند. از یک جایی به بعد ماهی و بچه ها به آنها اضافه شدند اما از دور فقط نظاره گر و تشویق گر و تماشا کننده بودند. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت31 وقتی ماشین ایستاد سهیل که جو بین آنها را میدید به ماهان اشاره زد و پیاده شدند، با فاصله از ماشین ایستادند که شیدا سر بلند کرد و رو به سهیل گفت: پس چرا مامان شهی و عمو چاوش نیومدن؟ سهیل لبخندی زد دستی به چتری های شیدا کشید و گفت: میان. ماهان زیر لب گفت: چیزی شده؟ سهیل: - نه بابا چی بشه؟ در گلویش چیزی مثل سنگ گیر کرده بود، حرف هایشان را بعد از سالها با موزیک زده بودند. حس مستأصلی که به شهرزاد دست داده بود اذیتش میکرد. شهرزاد این سالها محکم رو تصمیم خود ایستاده بود. او به این باور رسیده بود که راه بازگشتی باقی نمانده است؛ نه از سر خشم یا دلزدگی، بلکه بر پایه تجربههایی که برایش معنای روشنی یافته بودند. در نگاه او، فصل مشترکشان روزی که بیدار شد و او را ندید به پایان رسیده بود و تلاش برای بازگرداندن گذشته را حرکتی بیثمر میدید. احساسی از خستگی نجیبانه در دلش بود؛ خستگیای که آدم را وادار میکند ادامه ندهد، نه آنکه بجنگد. چاوش اما، مطمئن بود که شهرزاد هیچ آدرسی از او نداشت و بر دست روزگار با همدیگر رو به رو و همسایه شده بودند. چاوش با احساسی متفاوت روزهایی را گذراند و حال هم میگذراند. برای او جدایی پایان نبود؛ بیشتر وقفهای ناخواسته بود، آن هم از سر اتفاقی که افتاد و به فکر و عقیدهی خودش او را رها کرد. و بعد از خوب شدنش میپنداشت که میتوان آن را با صبر و تغییر و تلاش جبران کرد، اما با همان دو سه دور پیگیری که کرده بود او را پیدا نکرد. او هنوز امکان آغاز دوباره را میدید و باور داشت میشود خانهای که ترک برداشته را ترمیم کرد، اگر هنوز میل به ساختن در دلها وجود داشته باشد. در ذهنش نقشههایی از آینده میکشید؛ آیندهای که در آن فرصت حرفزدن، توضیحدادن و اصلاح مسیر مشترک وجود داشته باشد. فاصلهای که میانشان افتاده بود برایش نه یک دیوار بلند، بلکه مسیری دشوار اما قابل گذر بود. در سکوتی که میان دو جهان احساسیشان برقرار بود، شهرزاد و بغض در را باز کردند و از او فرار کردند. با قاطعیتی ملایم قدم به سمت آنها گذاشت. جدایی برای یکی پایانِ روشن بود و برای دیگری امیدی خاموشنشده. چاوش ماشین را خاموش کرد و پیاده شد، ماشین را قفل کرد و به سمتشان رفت. سهیل سوالی نگاهش کرد ابروی راستش را یک دور بالا و پایین کرد و گفت: خب کجا قراره همدیگه رو ببینیم؟ شهرزاد نگاهش به هر سویی پرواز میکرد، نمیخواست او را نگاه کند تا بغض شکسته شود بغضش حق نداشت بشکند! سهیل: - همون دم ورودی، اونام چند دقیقه میشه رسیدن. طبق معمول دست راستش را در جیب کرد گفت: خوبه پس، بریم. و بعد خودش حرکت کرد، پشت سرش ماهان و شیدا و بعد هم شهرزاد و سهیل به سمت ورودی قدم برداشتند. شیدا با خوشحالی همانطور که لی لی کنان میرفت گفت: من دوست دارم کشتی، ماشین برقی سوار شم مامان. شهرزاد نگاهش را از جلوی پایش به شیدا داد لبخند وا رفته ای برای دلخوشی دخترکش زد و گفت: سوار میشی مامان. چاوش: - دیگه چی دلت میخواد سوارشی؟ شیدا: - اوم... دلم میخواد از اون تاب که خیلی میره بالا سوار شم، دلم میخواد اون اسب ها هست که میچرخه، اروپا سوارشم. ماهان: - چی دوست داری بخوری؟ شیدا: - پشمک آبی! سهیل خندید: - حالا چرا آبی؟ اما شیدا به جای اینکه جوابش را بدهد با دیدن اهورا و هورا و خاله رهایش جیغ کشید و به سمتشان دوید شهرزاد هُل زده گفت: شیدا آروم مامان میخوری زمین. شیدا اما جوابش را نداد، سهیل گفت: جدی چرا آبی؟ دخترا اکثریت صورتی دوست دارن. شهرزاد: - شیدا بلوبری خیلی دوست داره، برا همون. حتی یه عروسکِ بافت درشتِ بلوبری با بافتِ داره. سهیل: - اوه. به آنها رسیدند دخترها با همدیگر دست دادند و همدیگر را بغل کردند، به ماهی که رسید رها گفت: ایشون همون ماهی خانومی هستن که بهت گفتم. ماهان پرید وسط حرفش: - خواهر بزرگهی منم هست. رها: - صدبار گفتم نپر وسط حرف من عه! و بعد رو به ماهی به شهرزاد اشاره زد و گفت: ایشون همون رفیق شفیق من، شهرزاد خانوم هستن که برات گفتم تو ماشین. و بعد به شیدا که مشغول تعریف کردن چیزی با هیجان به هورا بود اشاره کرد و گفت: این فسقل مَموشی هم که میبینی شیدا دختر شهرزاد هستش. شهرزاد و ماهی به همدیگر دست دادند و ماهی گفت: خیلی خوشحالم که میبینمت، مشتاق بودم ببینم این دختری که ماهان و رها برام ازش گفتن کیه. شهرزاد آرام خندید و گفت: لطف داری. منم خوشحالم که میبینمت و آشنا شدم باهات. شهریار: - اجازه میدید بریم داخل یا معارفه هنوز ادامه داره؟ رها: - از دست تو، بریم، کشت ما رو این. ورودی را پرداخت کردند و وارد شدند که چاوش گفت: یکی باید مسئولیت بچه ها رو قبول کنه نمیتونیم تنهاشون بزاریم. سهیل دست بالا برد و رو شانهی ماهان زد گفت: هست دیگه، برا چی آوردیمش پس؟ ماهان چپ چپ نگاهش کرد و گفت: مگه من پرستار بچهام؟ خودت حواست بهشون باشه اگه اینجوریه. تارا: - بابا دعوا نداره که، اول چیزایی که بچه ها میخوان و سوار شون میکنیم بعد میریم چیزایی که خودمون میخوایم. بلاخره ممکنه یکسری چیزا رو یکی مون دوست نداشته باشه سوار نشه اون وایمیسته مواظب بچهها. سهیل: - آ باریکلا خانوم وکیل اینم پیشنهاد خوبیه. تارا از لفظ «خانوم وکیل» نیشش بازشد که سهیل با نیشخند گفت: حالا ببند اونو مگس ها الان از سرما میرن توش پناه میگیرن. همگی زیر خنده زدند و تارا به سرعت نیشش بسته شد و چشم غرهای برایش رفت گفت: شعور نداری دیگه، چیز جدیدی نیست. سهیل: - وای لیدی تارا ناناحت شد! تارا برایش دهن کجی کرد هورا گفت: آبجی تارا بریم دیگه. دست شان را گرفت و رفت به سمت کشتی بچهگانهای که بچه ها به آن اشاره میزدند. رها ضربه ای به بازویش زد و گفت: خاک تو سرت الان دوباره باهات قهر میکنه باید تا یه ماه منت بکشی. سهیل بیخیال گفت: والا از بچگی اونی که منت این خانوم و کشیده منم، چیز جدیدی نیست. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت31 *** #راوی دست چپ شیدا را در دست راستش گرفت و به سمت پردهی در ورودی اصلی رفت شیدا گفت: عمو سهیل کی اومدی؟ سهیل سرش را از گوشیاش بلند کرد خندید و گفت: میبینم که سلامت رو خوردی جوجه. شهرزاد: - سلام، خیلی معطل شدی؟ سهیل گوشیاش را در جیبش گذاشت گفت: نه معطل نشدم. یه ربع میشه اومدم. شهرزاد: - بریم؟ سهیل: - یه ده دقیقه صبر کن. شهرزاد: - برای چی؟ سهیل: - من ماشینم ظهری خراب شد موندگار شده تعمیرگاه، قراره چاوش و ماهان بیان دنبال مون. شهرزاد ابرو بالا انداخت گفت: بقیه چی؟ سهیل: - اونا با شهریار میرن، ماهی هم صبح رسیده ایران با شهریار میاد. شهرزاد سر تکان داد، ماهی را پس قرار است ببیند. دختری که از رها شنیده بود آرام است و خیلی کمتر عصبانی میشود. سهیل نگاهش را آرام روی شهرزاد داد. شناخت بیشتری از او پیدا کرده بود و به چاوش حق میداد عاشقش شود. هیچ شبیه اینکه با بیست و شش سال سن مادر یک دختر چهارساله باشد نبود. اینکه نمیتوانست به او بگوید که چاوش اگر از پیش او رفت برای چه بود، اذیتش میکرد. درست یک روز قبل تولد دوقلو ها بود، عکس چاپ شدهی شهرزاد و چاوش را که در مهمانیِ نامزدی دوستانِ مشترک و نزدیکشان، محمد و مهیا دید. شهرزاد یک شومیز بنفش تیره، دامن و جوراب شلواری مشکی، تنش کرده بود و روسری ساتن یاسی هم سرش بود. چاوش هم یک کت شلوار مشکی و پیراهن آبی آسمانی تنش کرده بود. وقتی از چاوش پرسید برای چه با او عکس دارد و چه ربطی با آن دارد، چاوش فقط اول نگاهش کرد و بعد سهیل انگار داشت همه چی یادش میآمد، از او پرسید که همان دختری که در آن روزها ازش حرف میزد شهرزاد بود؟ و در پاسخش چاوش فقط یک سر تکان داد و سهیل را با دنیایی از بهت تنها گذاشت. حیف بود که نمیتوانستند همه چیز را درست کنند. به طرز عجیبی آن دو به همدیگر میآمدند انگار مکمل و کامل کنندهی همدیگر بودند. با صدای بوق ماشین از فکر درآمدند گفت: چاوش اومد بریم. شهرزاد فقط سرتکان داد سهیل شیدا را بغل کرد و از خانه بیرون رفتند، شیشه های ماشینش را دودی کرده بود و از داخل هیچی مشخص نبود. ماشین را دور زدند که ماهان در جلو را باز کرد و پیاده شد با همدیگر سلام علیک کردند شهرزاد خواست عقب بنشیند که سهیل گفت: برو جلو بشین شهرزاد. شهرزاد: - آخه زشت نیست؟ سهیل: - بشین خواهر من. شهرزاد لبش را کمی گزید و بعد به سمت در جلو رفت در را باز کرد و همزمان با نشستنش سلامی زمزمه کرد، در جوابش چاووش فقط سرتکان داد. ماهان در را باز کرد و اول خودش بعد شیدا و بعد سهیل نشستند شیدا به عمو چاوشاش سلام گرمی داد و عمو چاوشاش هم با لبخندی از او استقبال کرد. و این وسط فقط شهرزاد بود که مثل این روزهایی که ارتباط آن دو را میدید، فکر میکرد حداقل باید تا قبل عید آن دو را به همدیگر برساند. ماشین را به سمت شهربازی به حرکت درآورد. درمیان راه شیدا بین دو تا صندلی ایستاد که چاوش به سمتش سر چرخاند و گفت: چطوری قندعسل؟ شیدا لبخند دندان نمایی زد: - خوبم عمو، میگم عمو چاوش آهنگ نداری بزاری؟ حوصلم سر رفته. چاوش: - چی دوست داری؟ شیدا ژست متفکر به خود گرفت و بعد از چند لحظه گفت: اون آهنگه که میگه هر نفس آواز عشق میرسد چپ و راست. شهرزاد زمزمه کرد: - بیست هزار آرزوی محسن چاوشی رو میگه. شیدا: - آره دقیقا همین که مامان شهی گفت، مامان از آهنگهای این آقاهه زیاد گوش میده بعد همه شو هم حفظه. شهرزاد باز هم گوشهی لبش را گزید. چاوش ابروی چپش بالا رفت، برایش تعجب بود که او چاوشی گوش میداد. در دنیا فقط سه خواننده بود که شهرزاد دوستشان داشت اما حالا طبق گفته ی شیدا زیاد آهنگ های چاووشی را گوش میداد و همهاش را هم حفظ بود. سهیل: - بابا چاوشی چیه؟ یه آهنگ دیگه حداقل. شیدا: - خیلی هم آهنگاش خوبه، داری عمو؟ چاوش سر تکان داد و «آره»ای گفت، دست به سمت ضبط برد و روشنش کرد: (ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا سرو اگر سر کشید در قد تو کی رسید نرگس اگر چشم داشت هیچ ندید او تو را هر طرفی صف زده مردم و دیو و دده لیک در این میکده پای ندارند پا از کرمت من به ناز مینگرم در بقا کی بفریبد شها دولت فانی مرا بیست هزار آرزو بود مرا پیش از این در هوسش خود نماند هیچ امانی مرا ای که به هنگام درد راحت جانی مرا وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا سجده کنم من ز جان روی نهم من به خاک گویم از اینها همه عشق فلانی مرا) شیدا با دست زدن همراه چاوشی همخوانی میکرد و در نهایت سهیل هم مجبور شد با زدن روی پای خودش ضرب بگیرد. ماهان هم با خنده بشکن میزد. شهرزاد سر به طرف پنجرهاش چرخاند چاوش سرش را به طرف او برگرداند و بعد دوباره سرش را به جلو چرخاند. (هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست از کرمت من به ناز مینگرم در بقا کی بفریبد شها دولت فانی مرا بیست هزار آرزو بود مرا پیش از این در هوسش خود نماند هیچ امانی مرا ای که به هنگام درد راحت جانی مرا وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا سجده کنم من ز جان روی نهم من به خاک گویم از اینها همه عشق فلانی مرا بیست هزار آرزو - محسن چاوشی) موزیک که تمام شد شیدا روی صندلیاش نشست، چاوش دست به سمت مانیتور برد و بعد از رد کردن چهار تا موزیک، موزیک بعدی پلی شد. (تورو از دور دلم دید اما نمیدونست چه سرابی دیده من دیوونه چه میدونستم زندگی برام چه خوابی دیده نمیدونی نمیدونی ای عشق کسی که جوونیشو ریخته به پات واسه اینکه تورو از دست نده چه عذابی چه عذابی دیده) شهرزاد به سرعت سر چرخاند و چشمش روی اسم موزیک خشک شد. (آه ای دل مغموم آروم باش آروم هی حال نامعلوم آروم باش آروم نیستی اما هنوزم کنارمی نیستی اما هنوزم اینجایی روزی صد هزار دفعه میمیرم اگه احساس کنم تنهایی) شهرزاد نگاهش را به طرف چاوش کشید، چاوشِ مثلا در فکر فقط رو به رو را نگاه کرد. شهرزاد بند کیفش را در دستش سفت فشرد و سرش را به سمت جلویش چرخاند. (هرکجا رفتی و هرجا موندی منو بی خبر نذار از حالت اگه تنها شدی و دلت گرفت خبرم کن که بیام دنبالت آه ای دل مغموم آروم باش آروم هی حال نامعلوم آروم باش آروم شهرزاد - محسن چاوشی) پس بازی راه انداخته بود و داشت حرف های خودش را با موزیک میزد، شهرزاد به سمتش سر چرخاند و گفت: شما همهی موزیک های چاوشی رو دارید؟ ماهان: - یدونه هم جا ننداخته. شهرزاد: - میتونم من بزارم این یکی رو؟ چاوش از گوشهی چشم نگاهش کرد، سرتکان داد گفت: بله، بفرمایید. دست به سمت مانیتور برد و موزیک مورد نظرش را پلی کرد: (گفته بودم بی تو میمیرم ولی اینبار نه گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار نه هرچه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست خو نمیگیرم به این تکرار طوطی وار نه تا که پابندت شوم از خویش میرانی مرا دوست دارم همدمت باشم ولی سربار نه) چاوش سه بار بار دم و باز دم عمیق و بی صدایی کشید و بعد دو پنجرهی جلو را پایین داد: (قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان بار دیگر میکنم خواهش ولی اصرار نه گه مرا پس میزنی گه باز پیشم میکشی آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار نه) سهیل نگاهش را روی چاوش و شهرزاد جا به جا کرد، فهمیده بود که آنها داشتند از طریق موزیک با همدیگر صحبت میکردند و این حرف های شهرزاد به چاوش بود. (میروی اما خودت هم خوب میدانی عزیز میکنی گاهی فراموشم ولی انکار نه سخت میگیری به من با این همه از دست تو میشوم دلگیر شاید نازنین بیزار نه گه مرا پس میزنی گه باز پیشم میکشی آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار نه افسار - محسن چاوشی) و موزیک بعدی انگار حرف هر دویشان بود. (خط رو پیشونیم چشمای بارونیم دستای لرزونم پاهای بی جونم روح سرگردونم گلای ایوونم حتی چوب سیگارم فندک تب دارم دوس دارن برگردی … خنده غمگینم پلکای سنگینم الکل تو خونم خونه ی زندونم خونه ی متروکم گلای گلدونم بار روی دوشم شونه ی داغونم دوس دارن برگردی) شهرزاد پوزخندی میزند کمی سر میچرخاند به سمت چاوش و ابروی راستش را بالا میدهد و جوابش این بود که: (آن عهدی که با من بسته بودی مگر بهر شکستن بسته بودی تو سنگین دل چرا از روز اول نگفتی دل به رفتن بسته بودی نگفتی دل به رفتن بسته بودی) ماشین را پارک کرد اما خاموش نه، حرف آخر مانده بود. سر به سمت شهرزاد چرخاند و در چشمانش زل زد. (بغضای پنهونم، چشمای گریونم، حال خوب و بدمو به چشات مدیونم بغضای پنهونم، چشمای گریونم، حال خوب و بدمو به چشات مدیونم خیلی دلتنگ توام نمیخوای برگردی فندک تبدار - محسن چاوشی) -
عمه دوست داری برای همیشه ماکارانی بخوری یا قرمه سبزی؟
-
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت30 وارد خانه شدیم شیدا را روی زمین گذاشتم به سمت مبل سه نفره رفت و رویش درازکشید و با گوشی ام مشغول ادامه ی بازی اش شد. روسری و مانتویم را درآوردم گفتم: لباساتون و دربیارید راحت باشید. مانتو و شال هایشان را درآوردند و به جالباسی آویزانش کردند و من به اتاق رفتم، لباس هایم را با تاپ دامن زمینه قرمز و گل های ریز سفید عوض کردم موهایم را هم بعد از شانه کردن بالای سرم گوجه ای بستم و به هال برگشتم، تارا دست به سینه و اخم روی مبل نشسته بود رها هم لپ تاپ و برگه ها و جا مدادی اش را درآورده بود و روی زمین دور خودش پهن کرده بود. گفتم: برا چی پایین نشستی؟ رو میز میزاشتی دیگه. رها: - خوبه رو زمین مسلط ترم هرجور دلم بخواد هم میتونم بشینم. رها انواع نشستن ها را روی زمین داشت و مواقعی که باید تمرکز میکرد باید مدل نشستنش را برای تمرکز پیدا میکرد، گفتم: هرجور خودت دوست داری. به تارا نگاه کردم گفتم: تارا بیا پایین دیگه توهم پس بالا نشین. صدایم را نشنید رها بلند صدایش زد یکه خورده نگاهمان کرد رها مشکوک نگاهش کرد گفت: چیشده تارا؟ از وقتی با خاتون رفتی آشپزخونه اومدی دیگه اون تارای قبل نیستی. تارا پوزخند زد و بلند شد همانطور که به طرف ما می آمد گفت: انگشتر تو دست سارا رو دیدید؟ «خب»ی گفتیم، ادامه داد: انگشتر نشونش هستش که آقا چاوش براش خریده. نگاهم را به رها دادم خنده هیستیریکی کرد گفت: چی؟ آقا چاوش چیکار کرده؟ تارا روی زمین رو به روی رها نشست گفت: حلقه ی نشون خریده و دستش کرده تازه خبر نداری عمه اینا هم توش دست داشتن. رها همزمان گوشی اش را برداشت و درحالی که باهاش کار میکرد گفت: اینجوری نمیشه باید زنگ بزنم به چاوش. قبل از اینکه مخالفت کنیم و جلوش را بگیریم تماس زد و روی آیفون گذاشت، روی زمین نشستم و نفسم در سینه حبس بود. شهرزاد چیکار با خودت میکنی؟ تو دیگر هیچ تعلق خاطری به چاوش نداری پس بگزار زندگی اش را کند. پای قولی که به خودت دادی آن روز اول بمان چون لرزیدن دلت دوباره برای چاوش زیاده روی است. هرکه دوباره برمیگردد قطعا رفتن دوباره را بلد است و تو قرار است دیگر دلت را به چاوش گره نزنی. حتی اگر روزی چاوش از تو خواست تو باید رد کنی. بعد از شش بوق صدای چاووش پخش شد: جان خواهر؟ سلام. رها بدون سلام گفت: یه سوال میپرسم راست و حسینی جوابش و به من بده. چاوش با تعجب گفت: خیرباشه، چیشده؟ رها: - تو واقعا میخوای با سارا ازدواج کنی؟ سکوت چاوش را نمیدانستم چی تعبیر کنم رها دوباره گفت: تو واقعا میخوای با سارا ازدواج کنی چاوش؟ اونم نه هرکسی، سارا؟ چاوش: - نمیخواستم روی حا... رها پرید وسط حرفش و گفت: چاوش این حرفا واقعا برا من دلیل نمیشه، که نمیخواستم روی خانواده شون و زمین بزنم و، خاتون ناراحت میشد و، نتونستم روی خاتون و زمین بزارم و، فلان و بیساره رو برا من بهونه نکن. با سی ودو سی و سه سال سن اختیارت و میدی دست بقیه؟ اونم نه هرکسی چاوش خانِ طباطبایی. نمیدونی بدون این حاجی جون و زنشون از همن اول هم میدونستن به تو چه مال و اموالی میرسه برای همین دندون تیز کردن برات. یادته یه روز بهت گفتم برو دنبال اون دختره و پیداش کن بیار عروسمون بشه؟ گوش نکردی گفتی تلفنش خاموشه زنگ زدم جواب نداده و دیگه پیگیر نشدی حالا بشین ببین چجوری دارن سرت و میبرن. از چیزی که شنیده بودم متعجب شدم، آنها میدانستند که او با یک دختری در تهران در ارتباط بود؟ چجوری فهمیده بودند؟ چجوری بهشان گفته بود اصلا؟ رها به او گفته بود برود دنبال آن دختری که من باشم و عرسشون بشم؟ چاوش زنگ زده بود؟ آه خدای من، خط قبلی ام را خاموش کرده بودم و به همه ی بچه های دانشگاهمان هم سپرده بودم که اگر سراغم را گرفت بگویند که از من خبرندارند. بعدش هم که به اینجا آمدم کلا تمام دسترسی ها را به خودم بستم و با کسی از تهران و خانواده ی پدری و مادریِ بی معرفت و بی وجدانِ در ارنباط نبودم. آن لعنتی هایی که بعد از فوت خانواده ام مرا تک و تنها رها کردند و در این چند سال هیچکدامشان نیامدند بگویند خرت به چند من است دختر؟ زندگی ات را چگونه میگذرانی؟ چگونه تا الان دوام آوردی؟ چاوش گفت: رها جوری حرف نزن که انگار من لئونادر دیکاپریویی کسی هستم یا کله گنده ام حرفم برو داره. حاجی شون هم اینجوری نیستن. اون دختر هم من میشناسمش رها از اون دسته آدمایی نیست که دوباره فرصت بده بهت، اگه یکبار رفتی دیگه برنگرد چون بازم رفتن و بلدی و برات آسونه. رها جان، خواهرم، اون دختر ممکنه تا الان ازدواج کرده باشه و بچه حتی داشته باشه. اینجوری هم نباشه میدونم دلش هیچ جوره با من صاف یا نرم نمیشه. رها: - چه کوچیک باشی چه بزرگ، چه ریز باشی چه درشت، میخوای هرچی باشی باش اما بازم نمیتونم حرفت رو قبول کنم چاوش. هیچ جوره نمیتونم خودم و قانع کنم. هنوز خواستگاری نرفته نشون دست دختره کردید که چی مثلا؟ چاوش اگر به خاتون نگی همه چیو خودم میرم به خاتون میگم. منم نگم تارا قطعا به خاتون میگه. خاتون هم که میدونی چقدر رو این موضوع حساسه. چاوش: - صبرکن بزار بگذره من به خاتون خودم میگم بهشون بگن انگشتر نشون رو دربیارن تا به وقتش باشه؟ رها: - سعی کن اوکیش کنی چون ماها واقعا نمیتونیم قبولش کنیم، البته میدونی که بازم هرچی تو صلاح بدونیه. چاوش: - میدونم. صبرکن درستش میکنم. اینجور آدم هم که میدونی سلیقه ی من نیست. نیاز دارم یکی باشه مثل آینه شفاف و مثل آب زلال. رها: - شاعر نشو که از دستت شاکی ام. چاوش: - کجایی حالا؟ نرفتی خونه خاتون؟ رها سکوت کرد و نگاهش را چرخاند تارا اشاره زد و با لب خوانی گفت که بگو من هستم. سکوت رها کمی طولانی شد که چاوش گفت: رها؟ پشت خطی؟ رها: - آ... آره هستم. با تارا اومدیم پیش شهرزاد که باهم ارائه منو انجام بدیم که سارا رو دیدیم اینجا. مشکوک شد با شک و دو دلی گفت: شهرزاد هم پیشتونه؟ دید انگشتر رو؟ ابروی راست رها بالا رفت به من اشاره زد که چه بگوید که شانه بالا انداختم، خودش گفت: شهرزاد پیشمون هست و ببخشید برای شما اهمیتی داره یا مهمه که شهرزاد ببینه؟ سعی کرد صدایش عادی باشد، گفت: نه مهم که نیست کلی پرسیدم. هه، آره جان خودت. یکی تو راست میگی یکی من. رها انگار چیزی یادش افتاده باشد صاف نشست و گفت: راستی میخوای بیای دنبال سارا برین بیرون؟ چاوش: - قراره به هوا کارای مالی هتل بپیچونم. رها: - آفرین خب دیگه کاری نداری؟ شهرزاد منتظره. چاوش: - نه برو مرافب خودتون باشید رفتید قندعسل منو ببوس بگو قولم بهش سرجاشه هروقت سرم خلوت شد بهش عمل میکنم. منظورش از «قندعسل» شیدا بود، چه قولی به او داده بود که قرار است به آن عمل کند و من از این موضوع بی اطلاع بودم؟ رها: - باشه بای. چاوش: - فعلا، یاعلی! تماس قطع شد و گوشی را روی زمین گذاشت. لحظاتی در سکوت گذشت اما کم کم خود را جمع و جور کردند و به تحقیق رها پرداختیم. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت29 تارا بلند شد و برای پذیرایی از ما کمک خاتون رفت، رها سرش را به سمتم برگرداند زیر لب گفت: فکر نمیکنم انگشتر نشون باشه. آرام زمزمه کردم: هست، خودش گفت. رها: - چرا نگفتی همسر نداری؟ من: - یه وقتا بهتره یکسری چیزا رو کسی ندونه. سوالی نگاهم کرد که چشمک زدم، سهیل به سمتم خم شد گفت: آخر هفته رو بریم؟ سوالی نگاهش کردم که گفت: شهربازی دیگه! گفتم: آها آره بریم. سر تکان داد گفت: اوکیه، همین خودمون بریم؟ رها: - آره دیگه خودمون بریم، مگه میخوای کسی رو بیاری؟ با خنده و چشم و ابرو به سارا که سرش در گوشیاش بود اشاره کرد رها هم با چشم و ابرو به آشپزخانه اشاره زد و گفت: این کار رو بکنم تا تارا بیاد تو رو شوت کنه اون سر دنیا. خندیدیم به حرفش و سربرگرداندیم که سارا گوشی اش را کنار گذاشت و بغل ظرف میوهاش گذشت سر بلند کرد و رو به ما که کرد لبخندی زد گفتم: دانشگاه میری عزیزم؟ سر تکان داد گفت: بله. رها: - رشتهی ساراجان مهندسی ساختمونه شهرزاد. ابرو بالا انداختم گفتم: به به چقدر عالی. ترم چند؟ سارا: - ترم پنجم کارشناسیارشدم. من: - پس تا چندماه دیگه مدرک میگیری. سارا: - بله. تارا با سینی چای و خاتون با سینی میوه بیرون آمد نیم خیز شدم که رها اشاره زد بنشینم و خودش پاشد ظرف میوه را از خاتون گرفت، به تارا نگاه کردم قیافهاش گرفته بود و اخم داشت. چهاش شده بود در این چند دقیقهی کوتاه؟ اول به طرف ما آمد که خاتون گفت: تارا دخترم اول مهمون. تارا ایستاد، با خندهی مسخرهای کرد و گفت: سارا جان دیگه صاحب خونه هستند خاتون جان. نگاه من و سهیل متعجب شد، داستان چه بود؟ سهیل زمزمه کرد: چی میگه؟ با نگاهمان تارا را دنبال کردیم که به طرف سارای خوشحال رفت، انگار از آن حرف خوشش آمده بود. گفتم: نمیدونم والا. پذیرایی انجام شد و تارا با همان اخم کنار رها نشست رها خم شد سمتش نمیدانم چه پرسید که تارا گفت: تا یه ربع دیگه بریم خونه شهرزاد اونجا میگم. خاتون گفت: خب چخبر دخترها؟ رها: - من ارائه و تحقیق دارم اومدیم پیش شهرزاد باهم درستش کنیم، تارا هم اومد پیش ما باشه. داشتیم پیاده میومدیم سر راه سهیل ما رو دید سوار کرد رسوند. سهیل: - نمیدونستیم مهمون دارید وگرنه چاوش و میآوردیم. هیچ نگفتم و خیره به گل های قالی شدم. خاتون: - عیب نداره قراره بیاد دنبال سارا باهم برن بیرون. ابروهایم بالا پرید نگاهم را به سمت خاتون دادم، جدی بود صورتش و هیچ شوخی نداشت، سر برگرداندم رها و سهیل شوکه شده نگاه میکردند و تارا انگار این را میدانست فقط با اخم نشسته بود. سرم را به سمت سارا برگرداندم که لبخندش مهر تایید نهایی بود. تارا در لحظه بلند شد رو به من کرد و گفت: بریم خونه تون شهرزاد؟ سهیل هم تندی بلند شد گفت: منم باید برم بیرون کار دارم. خاتون با اجازه، خدانگهدار. و از همگی خداحافظی کرد و رفت ما هم با معذرت خواهیِ من و اعتراض خاتون که هیچی نخورده ایم بلند شدیم که رها گفت: حالا وقت زیاده خاتون شاید شب شام موندیم اما الان باید بریم تحقیق و ارائهی منو انجام بدیم. و من شیدا به بغل خداحافظی کردم از سارا و جلوتر رفتیم، خاتون دنبالمان آمد و شیدا برای خاتون بوسهای با دستانش فرستاد و خاتون دستش را بوسید. کتانی ام را پوشیدم و دمپایی های شیدا را دستم گرفتم تارا صاف ایستاد و رو به خاتون گفت: ولی خاتون واقعا کار شما و عمهها اصلا درست نبود. نمیدونم چاوش چجوری قبول کرده. و بعد مقابل نگاه گیج و منگ و مبهوت ما بدون هیچ حرف دیگری رفت به سمت خانهام، رها گفت: چی شده خاتون؟ خاتون چیزی نگفت ما هم خداحافظی کردیم و به طرف خانه رفتیم. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت28 یکه خوردم و ابرو بالا انداختم، زمزمه کردم: نشون شدهی آقا چاوش؟ سارا فقط سرش را تکون داد، دستم روی قفل در خشک شد. نفسهایم بریده بریده و مقطع بیرون میآمد. یک لحظه احساس کردم زمین دارد از زیر پایم کشیده میشود. شوک بود، درد بود، اما بدتر از همه، یک حس عجیب شبیه خیانت بود که از ته دلم جوانه میزد. او انگار از چیزی مطمئن بود که من هیچ تصوری ازش نداشتم، حالم از یک ترکیب عجیب بود. گیج و سردرگم، که از ته قلب میآمد، و یک جور حس خیانت… به فرزندمان هرچند که او نمیداند شیدا از خون اوست، و کمی هم شاید خودم که انگار آن چهار سال و نیم زندگیام را یکی ناگهان پرت کرد وسط خیابان و یک ماشین سنگین با تمام وزنش، با چرخهایش از روی آن رد شد! با صدای کردنش به خودم آمدم، شهرزاد بس است! چاوش خیلی وقت است به تو ربطی ندارد. آری، من به او دیگر ربطی نداشتم که بخواهم دست و پایم بلرزد و بترسم از، از دست دادنش. لبخند زدم گفتم: خوشبختم از آشناییتون، منم شهرزادم همسایهی جدید خاتون. دست جلو بردم و در دستش گذاشتم، پس از فشار کمی دستم را بیرون کشیدم چرخیدم و همزمان که کلید در قفل میکردم گفت: از خاتون تعریفتون رو خیلی شنیدیم. لبخندی زدم. - اتون به من لطف دارند. در را باز کردم و عقب کشیدم به او اشاره زدم داخل شود. - وای نه تو رو خدا شما اول برید. گفتم: تعارف نکن عزیزم برو داخل حتما خاتون منتظرته. با شرمندگی معذرت خواهی کرد و داخل شد، هیچ شبیه آنی که بچه ها از او گفته بودند نبود و این مرا متعجب کرد. وقتی کامل داخل شد به سرعت گوشی ام را درآوردم و به رها زنگ زدم، بعد از پنج بوق جواب داد. - جانم خواهر؟ داریم میایم شهرزاد دو تا خیابون پایین تریم. قرار بود بیاید تا در تحقیقش کمکش کنم، ولوم صدایم را پایین آوردم. - رها گوش کن ببین چی میگم، سارا اومده خونه خاتون. صدایش ریز و جیغ شد. - چی؟ کی؟ سارا؟ من: - آره دیگه پس کی؟ مادرِ خدابیامرز فرانکی؟ خلی؟ واضح دارم میگم دیگه! صدای تارا از آن طرف خط آمد. - چیشده؟ سارا چیه؟ چرا تند راه میری؟ رها خطاب به تارا گفت: سارا چی نیست، شخصه، اون پا رو بزار رو دور تند، تندتر راه بیا. صدای دویدنش و تارا که انگار از رها دور میشد و مجبور بود بلند حرف بزند آمد: - خب چیشده رها؟… هوی با توعم! رها بلند داد زد: - دردِ من شده، سارا رفته خونه خاتون بدو تارا بدو. و بعد باز خطاب به من گفت: نرو داخل تا ما بیایم خب؟ بای. و قبل از اینکه من چیزی بگم تماس را قطع کرد، دخترکِ خل! به درگاه در تکیه دادم و سرم را به کنارهی در تکیه دادم. دیشب از خواب پریدن و دیگر خوابم نبرد. تا دیر وقت بیدار ماندم و اذان که دادند نمازم را خواندم و خوابم برد. سه ساعت بیشتر نخوابیده بودم و حسابی هم خوابم میآمد هم خسته بودم. ظهر رها زنگ زد و گفت قسمتی از تحقیقش را کمک میخواهد و من گفتم که ساعت پنج و نیم به خانه بیایند. آقای موسوی بخاطر خستگی و اینکه دیشب شب کار ایستاده بودیم امروز را برایمان مرخصی رد کرد و زود ما را به خانه فرستاده. از سر کار با خستگی برگشته بودم و وقتی هم که رسیدم سارا سر راهم آمد. شانس من بود که باید در اوج خستگیام او سر راهم قرار بگیرد. با صدای ماشین سرم را بالا بردم… سهیل بود. تارا جلو نشسته بود و رها هم عقب. ماشین را پارک کرد و پیاده شدند لبخندی زدم رها تند گفت: کجا رفت؟ من: - رفت داخل. رها: - بدو بریم داخل. پوکر نگاهش کردم گفتم: صبر کن بزار سلام علیکم و بکنم. ایشی گفت که با خنده سر تکان دادم به سمت تارا و سهیل که میخندیدند چرخیدم سلام علیک کردیم با همدیگر و داخل شدیم با صدای بسته شدن در و ورود به حیاط، پنجرهی پذیرایی خانهی خاتون توسط دخترکم باز شد با دیدن ما قیافهاش تغییر کرد تمام اجزای صورتش شروع به خندیدن کرد که صورت من هم خندید، سرش را برگرداند داخل گفت: مامان و رها جون و تاراجون و عموسهیل هستن. و بعد به سمت ما برگشت و بلند گفت: سلام خسته نوباشید. قسمت سلامش را کشید، رها با ذوق برایش دست تکان داد و گفت: سلام عشقم. سهیل با خنده گفت: وروجک و نگاه کن. در خانهی خاتون باز شد و خاتون بین درگاه در قرار گرفت سلام علیک و احوالپرسی و خسته نباشید گفتیم، خاتون گفت: بیاید مهمون داریم. رها مثلا سوالی پرسید: مهمون داری خاتون؟ کیه؟ خاتون با لبخند اشاره زد که داخل برویم و خودش داخل شد تارا گفت: آره تو که اصلا نمیدونی کیه! رها ابرو بالا انداخت گفت: بسوزه پدرِ ظاهرسازی. کفش و کتانی هایمان را درآوردیم و داخل شدیم. سارا با لبخندی محجوب ایستاده بود اما با چیزهایی که بچه ها گفته بودند برایم واقعا آن طور که لحظه اول دیدم و فکر کردم نبود. مثلا آن سه نفر از دیدن سارا متعجب شدند تارا خنده ی مصلحتی کرد گفت: عه سلام سارا جون از این طرفا؟ سارا: - سلام، خوبید؟ اومدم به خاتون جون سر بزنم. میخواستم آقاچاوش هم ببینم. به سمت پشت سرِ رها سربرگرداندم و زیرلب بغل گوشش گفتم: انگشتر توی دستشم ببین. و بعد سر چرخاندم به طرف دخترکم و جلو رفتم، برایش بغل باز کردم که پرید در آغوشم گونه هایش را بوسیدم سر عقب بردم چتریهای روی صورتش را کنار زدم. - دختر خوشگل من چطوره؟ شیدا: - خوبم مامان شهی. با تعارف خاتون روی زمین نشستیم و به پشتی تکیه دادیم که گفت: عه وا چرا رو زمین نشستید خب؟ سهیل: - خوبه خاتون راحته. رها: - آره خاتون. شهرزاد روی پایم نشسته بود تلفن همراهم را گرفته بود و انگری بردز بازی میکرد. سارا نگاهش را بین من و شیدا گرداند و بعد گفت: شهرزاد جون دخترتون خیلی نازه خداحفظش کنه برا شما و پدرش. لبخند زدم و تشکر کردم، بگذار فکر کند که من همسر دارم تا حس رقابت با من نکند. بلاخره دختر است و سناش نسبت به من کم است دیگر، وقتی بداند یک دختر مجرد در همسایگیِ همسرش زندگی میکند مشخص است احساس خطر میکند. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت27 به مقصد مورد نظر رسیدم، در کنار جاده ماشین را پارک و خاموش کردم. خیره به گنبد پرزرق و برق و نورانیِ بابا رضایمان شدم. دلم آرام میگرفت اینجا. بعد از او و حرمها، اینجا مأمن آرامشم بود. واقعیتش وقتی آن حرف را زد که همسرش را از دست داده همزمان متعجب و حیرت زده شدم. چون غروب درحال برگشت از مهد به خانه وقتی از شیدا با یک ترفندی از پدرش پرسیدم او گفت: - «مامان همیشه میگه بابا رفته فضا چون بابا فضانورده. قول داده برای تولد شیش سالگیم بیاد پیشم.» و وقتی آن حرف را شنیدم چیزی نداشتم بگویم و اگر داشتم هم نمیگفتم. تا همینجا که این را فهمیدهام برایم بس بود. با یادآوریِ دخترکِ فرفری و خوش زبانش لبخندی روی صورتم نشست. چهره اش برایم آشنا بود اما هرچه فکر میکردم یادم نمی آمد کجا دیدمش. نگاهی که اول مغرور و کمی معذب است اما وقتی راحت شود از آن معذبیت نگاهش کم میشود. مغروریتی دارد که از یک دختر پنج ساله بعید است اما از بالا کسی را نمیبیند. زیبایی و مهربانیاش را از شهرزاد به ارث برده بود اما آن مغروریتش را فکر کنم از پدرش. و حقیقتش از ته دل میخواستم که او دخترم باشد، دخترِ من و شهرزاد باشد. که مرا «بابا چاوش» صدا کند و برایم با زبان ریختن و ناز و غمزه آمدن حرف بزند. که وقتی بغض کند و بخواهد گریه کند شده جانم را بدهم اما قطرهای اشک از چشمانش نریزد. اما بودن آن وروجک که گاهی «قندعسل»، گاهی «پرنسس» صدایش میزدیم برایمان خوب بود. مخصوصا برای من که بوی عطرِ شهرزاد را میداد. و حسی که به او داشتم را به هیچ بچهای نداشتم. انگار که از خودم است و اگر روزی بشود که من همراه شهرزاد پا به زندگی مشترک بگذاریم، اجازه و تأیید او مهم تر از هرچیز دیگه میباشد و برای راضی کردن و جلب اعتمادش همه کاری میکردم. و از همه بیشتر خوش به حال اهورا رو هورا شده بود، از تنهایی دونفریشان در آمده بودند و دیگر سه نفر شده و شیطنتهایشان بیشتر شده بود. البته که آن اول چقدر طاقچه بالا گذاشت برایشان، اما شب تولد اهورا و هورا سخاوت به خرج داد و طبق گفتههای یواشکی شهرزاد و رها که من هم شنیدم، برای دوستانش از خودش مایه گذاشت و کادو داد. خاتون واقعاً آنها را مثل ما دوست داشت و آخ اگر بداند این دختر همانیاست که من روزهایی که پر بودم از حس ترحم و به در و دیوار میکوبیدم و در حرف هایم بیشتر از او میگفتم است، که حالا با پای خودش بدون اینکه بخواهد به خانهمان قدم برداشته است و کنارمان است چه حالی میشود؟ سرم را روی به آسمان میبرم و آهی میکشم، در باتلاق فرو رفته ام، خاتون و همسرحاج صالح میخواهند دخترشان را بند ریش من کنند. امان از دست بعضی کارهای بزرگتر ها که کسی میشنود در عجبش میماند. دلم میخواست به خاتون از اوضاع دخترِ حاج صالح مطلع کنم اما فعلا امکانش نبود. اصلا آن شب همه چیز را به خاتون و بزرگترهایم واگذار کردم در وقت لزوم همه چیز آن دختر را برای آنها شرح بدهم. اصلا آن دختر کجا و من کجا! دوباره آهی از گلویم برخواست. #شهرزاد سر میچرخانم کلید را از داخل کولهام در میآورم تا داخل قفل کنم که صدای تند دویدن آمد و بعد صدای دختری از کنار گوشم میآید: - ببخشید خانوم؟ سر به سمت چپ میچرخانم، نزدیک میایستد کمی خم میشود به پایین تا نفسی چاق کند. لنگه ابروی راستم را بالا بردم و براندازش کردم. دختری با چشمانِ کشیده و ابروهای کادربندی شدهی عسلی، بینی که از ظرافتش مشخص بود طبیعی عمل است. لب های کوچک که رژ صورتی رنگ زده بود. روی چانهاش هم خال داشت. یک مانتوی سبز روشن و شلوار جین مشکی، به همراه مقنعه و چادر دانشجویی مشکی تنش بود. یک کولهی مارکدار هم رنگ مانتویش هم روش شانهاش بود. در همان بین نفس نفس زدنش گفت: شما... همسایهی... جدیدِ... خا... تون جون... هستید؟ سر تکان دادم گفت: خو... به... ببخشی… دها... من می... خواستم برم... خونه خاتون... اما چون غروب و… بعد اذان بود... گفتم شاید سر نماز باشن. همانطور نگاهش میکردم، او که بود؟ نفس دختر که سرجایش آمد صاف ایستاد لبخند قشنگی زد و گفت: راستی سلام، من سارا هستم دختر یکی دوستانِ صمیمی خانوادگی خاتون جونشون. و بعد با ذوق و لبخند ملوسی اصافه کرد: و همچین نشون شدهی آقا چاوش. -
(وسوسه انگیزه هردوش) دونستن آینده دوست داشتی از نوادگان خون آشام ها بودی یا گرگینه ها؟
-
نوستالژی عمر بینهایت یا عمر عادی و معمولی؟
-
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت26 #چاوش نفس عمیقی کشیدم، بعد از عوض کردن دنده فرمان را به دست راست دادم و آرنج دست چپم را لبه ی پنجره قرار دادم. محسن چاووشی هم برای آوارهای روی دلم میخواند: (اشکات مثل گل توی باد پر زدن پر پر شدن طفلی چشای خوشگلت با گریه خوشگلتر شدن) از قتی چشم باز کردم، همیشه یک گوشهی خالی کنارم بود. مامان و بابایی که باید دستم را میگرفتند اما من را در خانهی حاج علی گذاشتند و با وعدهی اینکه میآیند، رفتند. هیچوقت نفهمیدم چرا؟ شاید دنیایشان تنگ بود، شاید هم من زیادی بودم برایشان… نمیدانم. فقط یادم است که بزرگ شدم با این فکر که هیچکس قرار نیست بماند! هیچکس قرار نیست برای من بجنگد و تلاش کند! خودم یک شب بیآنکه کسی بفهمد راهم را جدا کردم و سفر کردم، خواستم تا مدت طولانی برای خودم در جایی دیگر زندگی کنم اما... (با ماهی های قرمزت همدم شدی دریا شدی وقتی مردن ماهیهات، غمگین شدی، تنها شدی) تا وقتی که او آمد… دختری که نمیدانم چطور شد، اما یک شبه شد همهچیز من، شد چیزی شبیه نفس، شبیه همان خونی که در رگهایم میچرخد. من هیچوقت خوشبختی را بلد نبودم، نمیدانستم چگونه است یا چه لذتی دارد، اما کنار او… انگار خدا برای اولین بار دستم را محکمتر گرفت. ولی خب دنیا همیشه یک جایی کم میآورد، همیشه یک جوری یادگارِ تنهایی را برمیگرداند. وقتی گفتند که سرطان خون دارم، از آن نوعهایی که آیندهای برای آدم نمیگذارد، انگار همان لحظه دوباره یتیم شدهام. نه به خاطر اینکه کسی ولم کرده باشد… نه، به خاطر اینکه مجبور شدم خودم را در آن شهر ول کنم. مجبور شدم و دل بُریدم. مجبور شدم تنها چیزی که عاشقانه در زندگیام میتپید و برایش زندگی میکردم را رها کنم. (من ماهیای قلبتو کشتم که دیوونت کنم زنجیر ساختم از خودم تا بندی خونت کنم) به او نگفتم چقدر درد داشتم، نگفتم چقدر میترسیدم، فقط با یک جمله روی کاغذ رفتم… اما حقیقتش این بود که میترسیدم بمانم و جلوی چشمش خاموش بشوم، میترسیدم جلویش بشکنم، فقط با یک چمدان، و یک دل که جا مانده بود رفتم. دکترها امیدی نداشتند، شیمیدرمانی را مدتی بود که شروع کرده بودم اما در یکی از آن روزهای سخت و طاقت فرسایم خدا آنها را سر راهم قرار داد و من به خانواده بازگشتم. خاتون و خاله ها و زن دایی ها، همسایه و هم محلی ها، مسجدی ها و هیئتی ها و کسانی که میدانستند مریضم برایم دعا و ثنا و نذر میکردند. آدمایی که حتی بعضیشان را نمیشناختم. روز و شب هایم با حس ترحم و بحث و جنگ و جدل با خودم و بقیه گذشت. (غمگین شدی ابری شدی ابری شدی تنها شدی هی پشت ابرای خودت پنهون شدی پیدا شدی بارون شدی بند اومدی غمگین شدی لاغر شدی) اما... اما نمیدانم چگونه و چطوری؛ نمیدانم چطور شد ولی یک روز بیدار شدم، پا به بیمارستان گذاشتم برای بستری شدن های آخر که دکتر گفته بود امیدی نیست اما به محض معاینه شدن، طبق گفتهی دکتر دیدم که مرگ عقب کشیده است. انگار خدا فرصت دوبارهای به من داده بود. نه برای زندگی کردن… نه! برای فهمیدن اینکه قرار نیست زندگیِ غمانگیزم را رها کنم. کمکم بهتر شدم، خونم، سلولهایم، انگار همگی برگشتند. به خود آمدم و دیدم ایستادهام جلوی آینه و برای اولین بار دیدم امید… یک کم، فقط یک کمی… برگشته. اما این ایستادن ها فقط شش ماه دوام آورد، درست همان موقع که فکر کردم شاید دنیا دارد با من راه میآید، پدربزرگم، سایهی سرم، تنها کسی که برایم حکم پدر داشت، تنها کسی که بعد از پدری که دیگر هیچی از او یادم نیست محکم دستم را گرفته بود؛ سکته کرد و رفت، تنهایمان گذاشت. (انقدر سوزوندم تورو تا این که خاکستر شدی طفلی تو که من صاحب تاریکی زندانتم تاریک تر من چون که من چند ساله زندانبانت ام) دنیا یک بار دیگر ثابت کرد که شادی برای من همیشه نیمهکاره میماند. همیشه یک چیزی کم دارد، همیشه یه چیزی کم میماند. از آن روزی که خوب شدهام، هزار بار خواستم برگردم سراغش، هزار بار شمارهاش را گرفتم و پاک کردم، هزار بار حرفهایی نوشتم که هیچوقت نفرستادم، هزار بار دیدم که دارم میمیرم از دلتنگیاش… اما باز نرفتم. نه اینکه نخواسته باشم، نه! فقط فکر کردم آدمی که یک بار با بیماریام و تنها گذاشتنش او را شکاندم، نباید دوباره با نبودنم، با تنهاییهایم، با بیپناهیهایم زخمی بشود. اما حالا... حالا که بیخ گوشم است، انگار اوضاع فرق کرده است. هر شب روی تخت دراز میکشم، حس میکنم یک دنیا حرف توی سینهام است که هیچوقت گفته نشده. حس میکنم پشیمانی یک جوری داره من را میجود که آن سرطان نتوانست. اگر روزی به او باز مانند قدیم نزدیک شوم و برایش بگویم و بداند که چرا آن روز رفتم، اگر یک روز بفهمد که هنوز هم مثل خون تو رگهایم است، قبولم میکند؟ نمیدانم! اما این را فقط میدانم که یک مرد، با یک قلب خسته و پُر از حسرت، هنوز یه گوشهی دنیا هست و هر شب اسمش توی دلش میتپد. هرچقدر هم آن مرد که خودم باشم، جلوی بقیه و او به روی خودم و او هم نیاورم! تا قبل از آمدنش، گاهی شبها وقتی همهجا ساکت میشد، صدای قدمهایش در ذهنم میپیچد. به گونه ای که انگار میشنومش، انگار پشت در اتاقم بود. انگار فقط کافی بود تا بلند شوم و در را باز کنم و ببینمش، با همان چشمهایی که همیشه وقتی نگاهم میکرد دنیا آرامتر میشد. اما وقتی با خیال راحت که او هست در را باز میکردم میدیدم که هیچی نبود، سالها بود که هیچی نبود. هیچکس نمیداند چقدر سخت بود که خوب بشوی، اما نتوانی خوشحال باشی. مردم فکر میکنند وقتی از بیماری درمیآیی، وقتی دکتر میگوید «تمام شد»، خودت هم برگشتی به زندگیات. اما حقیقتش این است که بیماری فقط تن آدم را میخورد، این پشیمانیها و چیزهایی که در یک جایی از زندگی جا گذاشتهای، روح را میجَوَند. (چند وقته فکر رفتنی، اما تعلل میکنی چند ساله میرنجونمت اما تحمل میکنی بارون شدی بند اومدی غمگین شدی لاغر شدی) گاهی به خودم میگفتم کاش میفهمید، کاش میفهمید چرا رفتم، که چرا حرف نزدم، که چرا گذاشتم فکر کند من ولش کردهام. اما خب حداقل به نظرم تنها چیزی که نباید بفهمد این است که هر شب تا صبح از درد بیدار میماندم و دعا و آرزو میکردم که حداقل او یک زندگی خوش داشته باشد. نباید بداند هر بار که شیمیدرمانی میرفتم، تصویرِ خندهاش در ذهنم تکرار میشد و من با همان تصویرها زنده میماندم و آن روزها را پشت سر میگذاشتم. درست است که یک روز میفهمد من چه چیزهایی را پشت سر گذراندم اما نمیدانم درکم میکند که چرا رهایش کردم یا نه، نمیدانم درک میکند که آن کار را برای خودش و صلاح خودش کرده بودم یانه! نمیدانم ازم متنفر میشود یا دلش میسوزد یا فقط شانه بالا میندازد و میرود پی زندگی خودش. در این چهار هفته متوجه شدم که او تغییراتی داشته است و همهاش هم بخاطر حضور من بود، وگرنه دیده بودم که در نبودم همان آدمِ گذشته است! (انقد سوزوندم تورو تا این که خاکستر شدی اصرار من بیهوده بود خاکسترت با باد رفت من سوختم تا سوختم خاکسترم از یاد رفت) راستش… خیلی وقت است از خیلی چیزها دیگر نمیترسم. از مرگ نمیترسم، از بیماری نمیترسم، از تنهایی هم… نه. اما از یک چیز میترسم؛ اینکه برگردم و ببینم دیر شده است، اینکه ببینم زندگی دستش را گرفته باشد او را با خود برده باشد یک جای دیگر که دستم به او نمیرسد، اینکه ببینم دیگر هیچ جایی برای من در دلش نیست. این ترسها مانند یک چرک دمل توی سینهام جا خوش کرده. گاهی فشارش آنقدر زیاد است که نفسم بند میآید، آنقدر که حس میکنم اینبار نه سرطان، بلکه همین حسرتها در دلم مرا از پا درمیآورد. گاهی با خودم فکر میکنم، شاید باید یک بار، فقط یک بار، در بزنم و صداش کنم، بگم: “رفتم برای این نبود که دوستت نداشتم… رفتم چون دوستت داشتم، چون تو جونم بودی، چون میترسیدم دردِ پایان ناپذیرت باشم.” اما جرأتش را ندارم، فعلا فقط مردی ماندهام با یک زخم کهنه، با یک عشق ناتمام، و یک دل که هنوز وقتی اسمش میآید آرام نمیگیرد! -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت25 شهریار ماشین را جلوی درب خانهی ساره نگه داشت ساره گفت: ممنونم. شهریار: - خواهش میکنم. دست به سمت دستگیره برد اما با یادآوری چیزی به سمت شهریار برگشت و گفت: امیدوارم راست گفته باشی که فقط همسایهشون هستش. شهریار ابرو درهم کشید. - ساره خانوم بزار یه چیزی رو از الان به بعد برات روشن کنم… سعی کن پات رو فراتر از حدت نزاری، یک دور این کار رو کردی بهش ابراز علاقه کردی چاوش هم محترمانه و آقامنشانه جوابت و داد و رد کرد. پس دیگه دلیلی نداره این رفتارها رو بکنی و ادامه بدی… تو هرچقدر هم به چاوش علاقه داشته باشی، تا ته دنیا هم بری باز چاوش بهت علاقه ای نداره. پس بهتره بیخیال بشی تا انقدر سنگ رو یخ نشی خانوم وکیل! ساره چند ثانیه مستقیم او را خیره نگاه کرد، بدون هیچ حرفی با اخم بزرگی از ماشین پیاده شد و به طرف در رفت. شهریار با همان اخم از او نگاه گرفت و ماشین را به طرف خانهی خودشان به حرکت درآورد. چاوش ماشین را کنار دیوار پارک کرد و از ماشین پیاده شدند، قفل ماشین را زد و از دسته کلیدش، کلید در خانه خاتون را پیدا کرد جلو رفتند کلید را داخل قفل کرد شهرزاد نگاهش را زیر چشمی به نیم رخ او داد. از وقتی به سمت خانه حرکت کرده بودند اخم هایش عمیق بود و در فکر، از یک جایی به بعد شب عجیبی را سپری کرده بودند. هر دویشان! شهرزاد به هیچ عنوان توقع نداشت که چاوش بگوید که او را میرساند، نمیفهمید قصدش چه بود و درک نمیکرد. چاوش در را باز کرد و با بیحواسی برای اولین بار خودش پا داخل گذاشت. شهرزاد که میدانست او عادت همچین کاری را دارد که اول بگذارد بقیه یا یک خانوم اول داخل برود متعجب نگاهش کرد، ذهنش درگیر چه بود که اینگونه حواس پرت شده بود؟ از چاوش این مورد بعید بود! اما هیچ نگفت و قدم به داخل گذاشت، با سر پایین افتاده در را آرام بست و برگشت هنوز قدم نگذاشته چاوش را دید که پشت به او هنوز داخل همان محوطهی کوچک که دورش پرده بود ایستاده است و دستهایش را در جیبهایش کرده. راه عبور را سد کرده بود. شهرزاد گلویی صاف کرد و گفت: میشه برید اون طرف که من رد بشم؟ سکوت پاسخش بود، شهرزاد گفت: آقای... چاوش چشمانِ بستهاش را باز کرد. - برای چی موندی اینجا؟ ابروهای شهرزاد بالا رفت، چه پرسید او؟ زیر لب زمزمه وار «چی؟» گفت که چاوش به سمتش برگشت در چشمانش زل زد و گفت: ازت پرسیدم برای چی اومدی اینجا شهرزاد؟ برای چی وقتی فهمیدی اینجا خونه و زندگیِ من هستش، اومدی و موندگار شدی؟ برای چی نرفتی؟ شهرزاد بند کیفش را در دستانش فشرد، بزاقش را به سختی قورت داد زمزمهوار گفت: من نه میدونستم شما اینجا زندگی میکنید نه میدونستم که رها دخترخالهتون هستش. میخواستم برم، حتی یک بار مخالفت هم کردم اما رها گفت خونه از این بهتر دیگه برام پیدا نمیشه. راست میگفت بهتر برام پیدا نمیشه یه همچین سر پناهی. اما به جون شیدام من هیچی نمیدونستم. اما قرار هم نیست برای همیشه اینجا بمونم، میرم. دست دخترم و میگیرم و میرم. اما نه حالا، پولی که شروع کردم که جمع کنم بیشتر بشه تا بتونم یه خونهی نقلی برای خودم و دخترم بخرم. چاوش از حرصی که نمیدانست از کجا آمده است دندان روی هم فشرد، گفت: اونوقت همسرتون قرار نیست بدونند شما و بچه تون کجا قراره برید؟ شهرزاد بدون هیچ احساسی در لحنش گفت: آدمی که مُرده باشه، اینکه بدونه یا ندونه مگه فرقی هم داره؟ چاوش در ثانیه شوکه شد و یکه خورد، همسرش فوت کرده بود؟ چگونه؟ چه زمانی؟ شهرزاد با دیدن حالت او، پوزخندی تحویلش داد با کیفش او را که بهت زده بود کنار زد و از بغلش رد شد، زیرلب زمزمه کرد: - برای من، توی قلب و مغزم هیچ فرقی با یک آدم مرده نداری آقا چاوش! شکسته بودنِ دلش چندسالی بود یادش رفته بود، اما حالا یادش آمده بود و قفسهی سینهاش سنگین شده بود. به طرف خانهی خاتون که برق هال روشن بود رفت آرام در زد، خاتون بلند شد و به طرف در رفت با دیدن شهرزاد پشت در لبخندی زد در را آرام باز کرد اما در نهایت صدای قیژقیژش شنیده شد شهرزاد لبخندی زد. - سلام خاتون شبتون بخیر. خاتون نگاه آرامش را روی صورت او چرخاند. - سلام به روی ماهِ دخترم، خسته نباشی. خوبی؟ شهرزاد: - خوبم مچکرم. شما خوبید؟ چیکار میکنید با زحمتای توفیق اجباری؟ منظورش شیدا بود، همراه خاتون به لحن شیطنت آمیزش خندیدند و خاتون گفت: چه زحمتی مادر؟ بچم انقدر تو مهد شیطنت کرده بود و اینجا هم به من یکسری کمکهایی که از پسش بر میومد رو انجام داد و برام شیرین زبونی کرد، آخرش خواب با خودش بردتش. شهرزاد لبش را گزید. - شرمنده تو رو خدا شما هم اذیت شدید. خاتون: - نزن این حرف رو خدا قهرش میگیره، اومدی ببریش؟ شهرزاد سر تکان داد که خاتون گفت: به نظرم نبر، تازه خوابش سنگین شده اگر فردا مهد نداره بزار همینجا بمونه. شهرزاد: - مهد که نداره اما خودم فردا باید برم سرکار، به ندرت پیش اومده که مواقعی که مهد نداره با خودم میبرمش. خاتون: - پس بزار پیش من بمونه امشب. شهرزاد: - آخه نگرانم یه وقت اذیت تون کنه. خاتون: - چه اذی... صدای بلندِ بسته شدن در باعث شد خاتون حرف در دهانش بماند. هر دو سرشان به سمت در چرخید خاتون منتظر آمدن کسی بود اما شهرزاد فهمید که چاوش از خانه بیرون رفت. وقتی کسی داخل نیامد خاتون نگران گفت: چی بود؟ شهرزاد ناخودآگاه طوطی وار گفت: آقاچاوش بودن امشب مهمون شون رو آورده بودن رستوران ما، من رو دیدند زحمت آوردنم رو کشیدن اما خب الان فکر کنم رفتن بیرون. حتما کار داشتن که رفتند! خیال خاتون راحت شد سر تکان داد گفت: خب پس. برو مادر برو استراحت کن فردا باید بری سر کار دخترم هم اینجا میمونه. شهرزاد با کلی شرمساری و خجالت از خاتون تشکر کرد و به سمت خانهاش رفت. وارد شد و همان اول مانتو و روسری اش را درآورد. خستگی در بند بند وجودش حس میشد داخل اتاق شد لباس هایش را درآورد تاپ دامن تیره اش را پوشید و خود را روی تخت انداخت، به اندازهی کافی امروز سورپرایز شده بود و مغزش را چیزهای مختلف فرا گرفته بود. اما مقدار خستگیاش آنقدری زیاد بود که به ثانیه نکشید چشمانش بسته شد. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت24 پشت به همه کرد و به طرف راه پله رفت، چاوش با نگاهش او را دنبال کرد. وقتی از مقابل چشمانش محو شد، سر چرخاند. ساره، وکیل چاوش و تنها بازمانده از خانوادهی پدریاش که نتیجهی عمهی دوم خاتون به حساب میآمد به سمتش خم شد، ولوم صدایش را پایین آورد. - این کی بود چاوش؟ جدی خونه ی خاتون میمونه؟ شهریار به جای چاوش گفت: الان وقتش نیست ساره خانوم، بکش عقب. ساره کمی عقب رفت. چشمان وحشی و جنگلیاش را با تأخیر از چاوش گرفت که به ادامهی شامش پرداخته بود. باقیِ زمانی که داشتند در مورد شراکتشان حرف زدند. حتی آقای موسوی هم با مشورت از چاوش پیشنهادهای وسوسه کنندهای داد و جاناتان گفت که باید با مشاوران دیگرشان هم صحبت کنند. شام را خوردند و از آنجایی که مهمان چاوش بودند چاوش حساب کرد در آخر، آنها را با تاکسیِ مخصوص هتل خودشان راهی کرد. شهریار دست درون جیب درونیِ کتش کرد و همزمان که سویچاش را بیرون میآورد گفت: خب بریم؟ چاوش، دست راستش را داخل جیبش برد. - شهریار… تو خانم رهنما رو ببر برسون، من با شهرزاد برمیگردم. ساره چشمانش گرد شد و از روی حرص، تک خندهای کرد. - اوهوع، شهرزاد؟! چقدر جالب و جدید آقا چاوش… تو این تایمِ کاری که وکالتت رو دارم، اولین باره میشنوم یک خانومی رو به اسمش خطاب میکنی! چاوش حوصلهی پاسخگویی به او را نداشت شهریار انگشتش را درون حلقهی سویچ کرد. - والا حقیقتش ساره خانوم، منم اسمش رو صدا میکنم. چاوش بیخیال به پشت برگشت تا برود داخل، اما در باز شد و شهرزاد بیرون آمد. با دیدن آنها پاهایش از حرکت ایستاد؛ نگاهش را بین هر سه نفر جا به جا کرد گفت: اینجا برای چی ایستادید؟ چاوش نگاهی به سر تا پایش انداخت و بعد به چشمانش نگاه جدی انداخت. - کارت تموم شد؟ شهرزاد ناخودآگاه سرتکان داد چاوش گفت: خوبه، بریم پس. ساره قدم جلو گذاشت و با اخم عمیقی نگاهش کرد، گفت: اما چاوش قرار بود من رو برسونی خونه! چاوش بیخیال به سمت ماشینش رفت گفت: شهریار هست، میرسونه. منم میخوام برم خونه و شهرزاد خانوم هم بهتره هرچی زودتر بره خونه پیش دخترش. شهریار با چشم و ابرو به شهرزاد اشاره کرد که بهتر است برود، شهرزاد مضطرب و پریشان به سمت ماشین و پشت سر چاوش قدم برداشت، مانند اردکی که دنبال مادرش میرود. شهریار انگار که اتفاقی نیوفتاده باشد، به ساره گفت: بیا بریم ساره. ساره با نگاهش شهرزاد را که سوار ماشین میشدزیرنظر گرفت، حس های زنانهاش چیزهای خوبی را حس نمیکردند و دلش میخواست هرجور که شده، ارتباط بین چاوش و شهرزاد را بفهمد. پا کوبان دنبال شهریار رفت، سوار ماشین شد و وقتی شهریار ماشیناش را پشت سر ماشینِ چاوش به حرکت درآورد به سمتش چرخید. - یه سوال میپرسم، راستش رو بگو شهریار… این دختره کیه؟ شهریار بیخیال فرمان را چرخاند. - همسایه ی جدید خاتون. ساره پوزخندی روی لبانش نشاند. - آها… بعد اونوقت بچه هم داره؟ شهریار به تاییدش سر تکان داد. - از نظر شما اشکالی داره که بچه داره؟ ساره با طلبکاری نگاهش کرد و گفت: اونوقت این شهرزاد خانوم، شوهرش کجاست؟ من نمیفهمم چرا باید به قول خود دختره، یه «مادر مجرد» بیاد تو خونهی شما که کلی مرد داره بره بیاد و سکونت داشته باشه؟ شهریار ابرو درهم کشید، داشت درمورد شهرزاد حرف میزد. همان شهرزادی که از همان روز اول مشخص بود ذات و گِلاش درست است. - ساره خانوم لطفا بس کن، شهرزاد دوست صیمیمی دخترعمم رهاست. رها و عمم و شوهر عمهام مثل چشمهاشون به شهرزاد مطمئن هستن و صددرصدی تضمینش کردند. و درمورد همسرش هم ما چیزی نمیدونیم ساره، ما درمورد همسر شهرزاد هیچی نمیدونیم. نمیخوایم هم تو زندگیش فضولی کنیم و بپرسیم. تنها کسی که از زیر و بم زندگی شهرزاد خبر داره رهاست همین که یکی از ما میدونه هم بسه. ساره: - ربطش با چاوش چیه؟ چاوش چرا انقدر سنگش رو به سینه میزنه؟ شهریار با کلافگی گفت: ربطی نداره با چاوش که، همسایه هستند. چاوش هم دیدی که داشت میرفت خونه شهرزاد رو هم با خودش برد. برا چی وقتی مقصد هردوشون یک جاست بزاره شهرزاد تنها بره؟ اونم این وقت شب! و بعد از اتمام حرفش دست به سمت ضبط برد و ولوم آهنگ ملایمی که در ماشینش پخش میشد را بلند کرد؛ ساره با اخم رو از آن گرفت و دست به سینه نشست.