رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی

m178670_picsart_26-04-21_13-22-44-872_q9

نام رمان: آرتِریا

ژانر: عاشقانه‌، درام

نویسنده: ستایش خطیبی | کاربر انجمن نودهشتیا 

خلاصه: 

سال‌ها پیش، وقتی مردی که تمام دنیایم را به او سپرده بودم، بی‌آنکه دستم را بگیرد، رفت… نمی‌دانست که میخواهد تکه‌ای از خودش را در وجود من جا بگذارد.

او رفت و من ماندم… با یادگاری‌ای که هر روز بیشتر شبیه خودش می‌شد.

نباید می‌فهمید، نباید می‌دانست آن دخترکِ چشم‌سیاه، با همان اخم‌های آشنا و همان نگاه مغرور، خونِ او را در رگ‌هایش دارد.

اما سرنوشت همیشه بی‌رحم‌تر از تصمیم‌های ماست… حالا دوباره روبه‌رویم ایستاده؛ مردی که روزی عشقش را با دست‌های خودم به خاک سپردم، او شاید بتواند دلِ دخترم را ببرد… اما من؟ من دیگر آن دخترِ عاشقِ ساده نیستم که با یک نگاه، جهانش بلرزد و از پای درم بیاورد!

این بار اگر قرار است چیزی آشکار شود، یا درست می‌شود و یا می‌پاشد...

 

پی‌نوشت: به معنای «شاهرگ/شَرَیان» است که ریشهٔ این واژه از زبان یونانی «artería (ἀρτηρία)» آمده که در اصل به معنی «رگِ حامل نفس» است.

ویرایش شده توسط خانوم سین
  • لایک 5
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 61
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: آرتِریا ژانر: عاشقانه‌، درام نویسنده: ستایش خطیبی | کاربر انجمن نودهشتیا  خلاصه:  سال‌ها پیش، وقتی مردی که تمام دنیایم را به او سپرده بودم، بی‌آنکه دستم را بگیرد، رفت… نم

مقدمه: آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت دور از رخ تو دم به دم از گوش

#پارت2 ماشین را کنار در پارک کرده و پیاده شدیم، ماهان گفت: میگم دایی، این مجتبی پسره حاج مطلبی خیلی داره سر و گوشش می‌جنبه ها. ابروهایم را درهم کشیدم: چطور؟ چیزی دیدی؟ گفت: ـ من از

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

مقدمه:

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین

کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه ی چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

#پارت۱  

با مدیر بانک دست دادم و بعد از خداحافظی مدارک به دست از بانک بیرون آمدم، اوایل مهر بود و هوا خنک بود باد خنکی که به صورتم میخورد را دوست داشتم قفل ماشین را زدم و سوار شدم روشن کردم و به سمت کارخانه حرکت کردم، در میانه ی راه دست به سمت ضبط بردم دکمه ی روشن شدن و بعد هم دکمه ی پخش رو زدم:

(بارون شدی-محسن چاووشی)

(اشکات مثل گل توی باد پرپر زدن پرپر شدن

طفلی چشای خوشگلت با گریه خوشگل تر شدن

با ماهیای قرمزت هم دم شدی دریا شدی

وقتی که مردن ماهیات غمگین شدی تنها شدی

من ماهیای قلبتو کشتم که دیوونت کنم 

زنجیر ساختم از خودم تا بندی خونت کنم 

غمگین شدی ابری شدی ابری شدی، تنها شدی

هی پشت ابرای خودت پنهون شدی، پیدا شدی

بارون شدی بند اومدی غمگین شدی، لاغر شدی)

پشت چراغ قرمز ایستاده بودم دست چپم را جلوی دهانم مشت کرده قرار داده بودم. ابروهایم به همدیگر نزدیک شد، فرمان ماشین را در دست راستم فشردم و بعد به سمت ضبط بردم و دکمه‌ی استپ موزیک را زدم همزمان با خاموش کردنش، تلفن همراهم زنگ خورد نگاهم را روی مانیتور کشاندم، فرخنده‌خاتون بود.

تماس را وصل کردم:

- سلام به عزیزترینم.

فرخنده خاتون:  

- سلام پسرم خسته نباشی‌.  

لبخند نرمی روی لبانم نشست:  

- ممنون خاتون جان، شما هم خسته نباشین، کجایین؟

فرخنده خاتون:  

- اومده بودم خونه‌ی پریچهر، میخواستم ببینم میتونی بیای دنبالم؟ اگر نمیتونی به مهلقا زنگ بزنم شهریار رو بفرسته دنبالم.

به ساعت نگاه کردم، ده و ربع بود و من تا چهار شرکت و بعد حجره کار داشتم، نگاهم را به چراغ راهنما دادم پرسیدم:  

- شما برای ساعت چهار و نیم مشکلی داری؟  

فرخنده خاتون:  

- نه مادر مشکلی ندارم اتفاقاً پری ناهار هم درست کرده گفت بگم بیای ناهار اینجا.  

چراغ سبز شد دنده را عوض کردم پدال را فشردم و حرکت کردم، گفتم:

- از خاله تشکر کن خاتون الان دارم میرم شرکت کار دارم راه بیوفتم برسم بیام به شما میشه چهار و نیم بعدشم که شما رو رسوندم باید برم کارخونه.  

فرخنده خاتون:

- باشه پس منتظرتم بعد از ظهر، کاری نداری مادر؟  

- نه حاج خانوم، یاعلی.  

فرخنده خاتون:  

- خداحافظ.  

تماس‌مان قطع شد اما بلافاصله اسم رها و تصویرش روی تلفن همراهم آمد تماس را وصل کردم:

- سلام خان داداش!

لبخندی زدم، گفتم: علیک سلام وروجک، چه عجب اسمتون رو گوشی اینجانب افتاد!

صدایش شرمنده شد گفت:

- ببخشید واقعاً این روزا یکم سرم شلوغه، اما الان زنگ زدم برا مزاحمت.

گفتم: مراحمی، جان؟ چیشده؟

گفت: داداش از دوست و آشناهات، جایی و سراغ داری با قیمت پایین برای دو نفر خونه اجاره بده؟

ابروی راستم بالا رفت گفتم: خونه؟ نمی‌دونم شاید، چطور چیزی شده؟

رها:

- آره خونه، برا دوستم می‌خوام حقیقتش صاحب خونه شون بهشون مهلت داده که بلندبشن اما با بودجه ای که دارن هیچ جا رو پیدا نمیکنن.

در پارکینگ شرکت باز شد همان‌طور که داخل میشدم و به سمت جایگاه پارک میرفتم یادم آمد به حرف خاتون که چند روز پیش می‌گفت برای خانه‌ی دوم بهتر است مستأجر بیاریم، گفتم: رها خاتون چند روز پیش گفت اگر مستأجر گیر بیاد خونه دومی رو اجاره بدیم، یه زنگ بزن خاتون براش بگو ببینم چی میگه؟

صدایش به آنی شاد شد، ذوق زده گفت: من قربونت برم خان داداش دمت گرم پس من قطع کنم زنگ بزنم به خاتون دستت دردنکنه خداحافظ.

آرام خندیدم گفتم:

- یاعلی.

قطع کردم و دقایقی بعد داخل اتاقم بودم، روی پاهایم نشستم رمز را زدم و درش را باز کردم، مدارک را داخل گاوصندوق گذاشتم. تا ساعت یک شرکت ماندم و بعد به سمت حجره رفتم.

داخل شدم و رو به ماهان گفتم: صمد و مرتضی بار ها رو آوردن؟  

ماهان خم شد برای تکاندن خاک شلوارش:  

- آره آوردند و خالی کردیم اوناها.

با اشاره‌ی چشم و ابرو به گوشه‌ی مغازه اشاره کرد نگاهم را به آن سمت دادم، فرش هایی که کارِ کارخانه‌ی فرش های دستبافت طباطبایی‌نیا بود، رفتم جلو و تعداد شمردم. درست بود، هجده عدد فرش دستباف!

سرم را تکان دادم گفتم: چکشون رو هم دادی؟  

گفت:  

- دادم، فقط دایی، صمد گفتش که اگر بشه برای بیست و شیشم این ماه بهش مرخصی بدین.

سوالی نگاهش کردم:  

- مرخصی برای چی؟  

ماهان:  

- گفت اگر خدا بخواد خانومش سه چهار روز دیگه که بیست و شیشم هستش دختر دوقلو به دنیا میاره.  

گل از گلم می‌شکفد، سرم و تکون دادم و گفتم که بگوید فردا بیاید مغازه همین که ماهان به سمت ته حجره برای شستن دست و صورتش رفت خنده‌ام تبدیل به لبخند تلخ و محوی شد. تلخی‌اش آنقدری بود که کمی ابرو درهم کردم، صمد همسن خودم بود، یک مردی در آستانه‌ی سی سالگی که با کم و زیاد و بدی و خوبی های روزگار، زندگی‌اش را ساخته بود. حالا اما فرزندهای تو راهی داشت و تا چند روز دیگر به دنیا می‌آمدند. اگر موقعیتش بود شاید من هم الآن یک فرزند داشتم، یک دختر به زیبایی و شباهتِ مادرش شاید هم یک پسر با شباهتی به خودم! 

آهی که از درون سینه‌ام قصد بیرون آمدن داشت را خفه کردم، حق بیرون آمدن نداشت، خودش خواسته بود و حالا نمی‌توانست آه بکشد. چون اگر آه می‌کشید دامن گیر می‌شد و باز زمین میخورد!

نفس عمیقی کشیدم و فکرهایم را بیرون کردم. مشغول چک کردن لیست و حساب های حجره بودم و زمان از دستم در رفته بود، با صدا کردن های ماهان متوجه شدم که ساعت چهار شده است و باید به دنبال خاتون می‌رفتم. حدود نیم ساعت چهل دقیقه‌ی بعدش که رسیدم پریچهرجان هرچه اصرار کرد بالا بروم قبول نکردم و کار را بهانه کردم فرخنده خاتون را سوار کرده و به خانه بردم و از آنجا به کارخانه رفتم و به کارهای کارخانه رسیدم. حدود ساعت ده شب بود که برگشتم خانه، فرخنده خاتون خواب بود. به این دیر آمدن هایم عادت داشت. می‌دانست وقت هایی که کارخانه می‌روم دیر برمی‌گردم به خانه.

صبح حوالی ساعت هشت و نیم بود که از جایم بلند شدم از اتاقم بیرون رفتم که فرخنده خاتون را مشغول صحبت با تلفن دیدم سلام کردم که با تکان دادن سر جوابم را داد دست و صورتم را توی رو شویی شستم و بیرون آمدم فرخنده خاتون تماسش را تمام کرده بود و خیره شده بود به زمین گفتم:  

- کی بود؟ خاتون؟  

فرخنده خاتون به خودش آمد گفت:  

- جان؟ پریچهر بود.  

گفتم:  

- خب؟  

فرخنده خاتون تلفن را روی اوپن گذاشت گفت:  

- برای خونه‌ی اونور حیاط دنبال مستأجر می‌گشتیم یه دونه پیدا شده، از هم دانشگاهی های رهاست. قرار شد بعدازظهر بیان اینجا سه تایی با پریچهر.  

مستأجر؟ آن هم دختر؟ دانشجو و مجرد؟ من فکر می‌کردم شرایطی که خاتون در نظر داشت چیز دیگری بود!  

خواستم چیزی بگویم که گفت:  

- انگاری دختره غریبه، کلا هیچکس و نداره اینجا جز رها. صاحب خونه‌ش هم جوابش کرده وگرنه برا چی باید دنبال خونه بگرده؟ یکسره که دانشگاه هستش بچه و توعم که بیشتر اوقات شبا خونه نیستی پس فرقی به حال تو نداره که، داره؟  

خاتون را چند دقیقه‌ای نگاه کردم، اکثراً من شب ها خانه نبودم سرم را تکان دادم گفتم:  

- به من که ربط نداره، خونه‌ی شماست منم تا چند صباح دیگه اینجام. اگر به نظرتون مناسبه باشه.  

داخل اتاق شدم و رفتم سر وقت کمد، شلوار مردانه مشکی ام را بیرون آوردم و پیراهن مردانه خاکستری ام را هم بیرون کشیدم و تعویض کردم، کمربندم را بستم و رو به روی آینه ایستادم با دیدن ابروهای پهن و مشکی ام که حالا به هم ریخته بود یاد حرف او افتادم وقتی که داشتم حرصی با ابروهای درهم نگاهش می‌کردم:  

- حاجی جون یکم اون ابروهاتو بده بالا مرتبش کن، شبیه آقای دیو توی دیو و دلبر شدی.  

لبخند تلخی روی لبانم نشست دستی روی ابروهایم کشیدم و مرتب شان کردم، چشمان مشکی ام دیگر آن شور و حال را نداشت اما همین هم خوب بود برای سر پا ماندن آدمی مثل من که از میان درد و آوار ها زنده بیرون آمده!  

ته ریشم را مرتب کردم کمی ادکلن روی پیراهن زدم و بعد هم مچ و گردن. بعد از اتمام کار هایم سویچ و تلفنم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم خاتون با دیدنم لا هل ولا قوه الله‌یی خوند که لبخند محوی که به زور می‌شد زدم، گفت:  

- بیا بشین صبحونه بخور برو.  

چشم کشیده و بلند بالایی گفتم و به طرف آشپزخانه رفتیم. خانه‌ی خاتون یک خانه یا بزرگ بود در یک محله ی قدیمی با آدم های ساده و یک دل که برای ما مخصوصاً خاتون احترام زیادی قائل بودند اینجا از آن خانه قدیمی هایی بود که دلت را ذوق می‌آورد، از در چوبی که وارد میشوی یک حیاط بزرگ که یک طرفش خانه‌ی خاتون و حاج علی طباطبایی بود و آن خانه ای که طرف دیگر بود چندسال بدون سکنه می‌گذراند. وسط حیاط یک حوض مربعی آبی با یک فواره بود، کنار دیوار ها باغچه بود از این سر دیوار تا آن سر دیوار یکی از باغچه ها را درخت های توت سفید و شاه توت، سیب سبز وگیلاس کاشته شده بود. یه طرف دیگه هم گل های متفاوت کاشته شده بود. خونه ای که خاتون زندگی میکرد یه خونه یه صد و پنجاه متری بود که از حیاط پله میخورد می‌رفت بالا سمت ایوان بغل پله ها یک تخت چوبی با فرش لاکی سرمه ای بود.  

بعد از خوردن صبحانه بلند شدم و بعد از خداحافظی از خانه بیرون زدم و روندم سمت حجره. وارد بازار که شدم حاج سلمان را دیدم، حاج سلمان از رفیق های قدیمی حاجی بود که رفت و آمد خانوادگی داشتیم بعد از حاجی هوای ما را خیلی داشت.

حاج سلمان با دیدنم لبخندی زد گفت: سلام شاه پسر چطوری؟  

دستش را جلو آورد با او دست دادم:  

- سلام حاجی، شکر خوبم شما خوبین؟ خانواده؟  

حاج سلمان:  

- خوبن خداروشکر، خاتون خانوم چطوره؟  

گفتم:  

- خاتون هم خوبه الحمدالله.  

حاج سلمان سرش را تکان داد و گفت:  

- خداروشکر همین که خاتون خانوم خوب باشه حال ما هم خوبه. چاووش جان راستش حاج خانوم برای هفته ی بعد پنجشنبه شب وعده گرفته شما و خاتون خانوم و بقیه بچه ها رو هم دعوت کرده.  

با شرمندگی گفتم:  

- راضی به زحمت نیستیم حاجی، مزاحم نمیشیم.  

حاجی زد روی شانه ام:  

- تعارف نکن پسرجون.  

تشکر کردم و از حضورش مرخص شدم حوصله ی مهمانی را نداشتم به سمت مغازه رفتم ماهان هنوز نیامده بود و حجره بسته بود کلید را در قفل انداختم و باز کردم و بعد هم قفل در را باز کردم وارد شدم چراغ ها را روشن کردم که صدای صمد از پشت سرم آمد:  

- سلام آقا.  

سرم را به سمت در برگرداندم:  

- به سلام آقا صمد پدر آینده چطوری؟  

صمد دو سالی میشد ازدواج کرده بود و حالا قرار بود طعم واقعی پدر شدن را بچشد، شخصیت ساده و آرامی داشت و در این سال‌های کاری اش با ما یک بار خطا نکرد.

با شرم سرش را پایین انداخت:  

- خداروشکر از مرحمت شما.  

چکی که دیروز آماده کرده بودم را به طرفش گرفتم که با تعجب نگاهم کرد، گفتم:  

- چیشد؟ چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟ بگیرش دیگه!  

صمد با لکنت گفت:  

- آخه... آ... آخه برای چی؟ به خدا نیاز نیست هست!  

گفتم:  

- صمد خان اولا که شیرینه، دوما که تو حق زیادی گردن من داری، جای داداش منی برای عروسیت که نتونستم بیام حداقل این یکیو قبول کن.  

صمد با شرمندگی چک را از دستم گرفت متوجه بغضش شدم خنده کنان جلو رفتم و در آغوش کشیدمش:  

- ای وای بابا صمد و نگاه کن تو رو خدا.  

صمد را راهی کردم که پشت سرش ماهان آمد و پشت بند ماهان هم مشتری آمد.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت2

ماشین را کنار در پارک کرده و پیاده شدیم، ماهان گفت: میگم دایی، این مجتبی پسره حاج مطلبی خیلی داره سر و گوشش می‌جنبه ها.

ابروهایم را درهم کشیدم: چطور؟ چیزی دیدی؟

گفت:

ـ من ازش چیزی ندیدیم ولی یک ماه پیش که همه بچه ها خونه خاتون بودیم رها و تارا گفتن دیدن که مزاحم بقیه میشن.

مجتبی پسر حاج مطلبی همسایه مان بود که ته کوچه خانه‌شان بوداما خودش اکثر مواقع سر کوچه بود و از گوشه کنار شنیده بودم که مزاحم میشد اما انگاری این دفعه جدی بود سرم را تکان دادم گفتم: به حاجی میگم. 

همزمان کلید را انداختم و یالله گویان وارد شدم سرم را که بالا آوردم نگاهم از روی خاتون به سمت رها و ...

در یک آن بدنم یخ کرد و سرجایم خشکم زد، خاتون و پریچهرجان حواسشان نبود رها پایش را در کفش کرد سرش را چرخاند و با دیدن من لبخند بزرگی زد گفت: سلام خان داداش. سلام ماهان.

با صدای رها آنها هم سرشان را چرخاندن که او هم مانند من خشکش زده، چندسال شده بود؟ فکر کنم یک چیزی حدودهای پنج یا هم شش سال. اما حال اینجا چه می‌کند؟ نکند... نکند او همان همکلاسی رها است که قرار بود بیاید خانه را ببیند؟ او می‌خواست بیاید اینجا؟ اگر... اگر قرار باشد بیاید این‌جا چه؟ می‌دانستم از این خانه خوشش آمده است، سلیقه‌اش را هنوز می‌دانستم. یقین داشتم که این خانه را قبول کرده.

با صدای خاتون به خودم آمدم: 

ـ سلام پسرم خوش اومدی، سلام مادر بیاین تو.

پریچهرجان:

ـ سلام عزیزای دلم.

نگاهم را از او برداشتم و به خاتون دادم و سلام کردم ماهان هم همینطور، جلو رفتیم که خاتون گفت: خسته نباشی مادر.

بدون هیچ واکنشی سرم را تکان دادم و تشکر کردم که رها با ذوق گفت: داداش ایشون دوست و هم دانشگاهیم هستن، شهرزاد ستوده که از این به بعد قراره بشه همسایه شما و خاتون جون.

نگاهم را از روی زمین برداشتم و روی رها نگه داشتم و بعد نگاهم را به او دادم، نمی‌دانم، هیچ چیزی نمی‌دانم، رنگ پریده اش و قیافه یک شوک زده اش مشخص است که حال میان دو راهی است و تردید دارد که اینجا را قبول کند یا نه. بلاخره قرار بود همسایه ی کسی شود که حدود چهار سال و نیم از زندگی اش را با او گذرانده بود، تمام دقایقش را!

حالا ناخواسته باز هم کنار من قرار گرفته بود، می‌شناختمش آنقدر ساده بود که احتمال اینکه از قصد و با نقشه خودش را نزدیک رها کرده باشد تا اینجا و من را پیدا کند را صفر در نظر می‌گرفتم!

رها باز هم با ذوق رو به او گفت: شهرزاد ایشونم پسرخاله و خان داداشِ من و البته پسر خاله گوهرشاد خدابیامرز من، آقا چاوش هستن. این آقا پسر هم ماهان پسرخاله‌ی منه. پسره خاله ماچهره‌ست.

ماهان خوشبختمی گفت، او هم لبخند مضطربی زد و گفت: همچنین.

چشمانش دو دو می‌زدند، میدانستم الان از استرس و اضطراب کف دستانش عرق کرده است، بند بالای کوله اش را در میان مشت هایش می‌فشارد. از نظرم لبخندش مصنوعی بود و نگاهش میان من و ماهان در گردش بود و بعد رو به من گفت:

ـ خوشبختم از آشنایی‌تون.

ناخودآگاه پوزخندی زدم سرم را تکان دادم گفتم: همچنین.

با اجازه ای گفتم و رفتم داخل خانه اما پشت پرده ایستادم تا صداهایشان را بشنوم.

پریچهر جان گفت: خب مامان ما دیگه بریم.

خاتون گفت: باشه مادر. پس شهرزاد جان شما با رها هماهنگ کن برا آوردن وسایل هروقت بخوای می تونی لوازمت و بیاری. بچه ها رو هم میگم بیان کمکت.

صدای مرددش به گوشم خورد:

- چشم خاتون‌، زحمت نمی‌دم.

خاتون:

ـ زحمت نیست، چشمت بی بلا.

باز هم پوزخندی روی لبانم نشست، صدای خداحافظی‌شان به گوش رسید و بعد صدای در و خوش و بش خاتون با ماهان آمد:

ـ از اینورا ماهان خان.

ماهان با خنده گفت: ما که هستیم پیشتون خاتون!

خاتون:

ـ شماها بچه ی این خونه اید، نباشید هم دل من میگیره هم دل این خونه.

به سمت اتاقم پا تند کردم و در رو پشت سرم بستم ناخودآگاه دستم و کوبیدم به دیوار، درد از سر انگشتام شروع شد تا سمت کتفم اما اصلا اهمیت نداشت. اون قبول کرده بود اینجا باشه بدون اینکه چیزی بدونه و خبر داشته باشه از اهالی اون خونه و حالا نمی‌تونست پا پس بکشه. لباسم و عوض کردم و از اتاق زدم بیرون ماهان تو آشپزخونه بلند داد زد: داداش بیا ناهار.

وارد آشپزخونه که شدم گفتم: خونه رو پسندش شد؟

خاتون سبد سبزی را روی میز گذاشت گفت: آره طفلی. انقد خوشش اومده بود هی می‌گفت عاشق این بود یه روزی توی اینجوری خونه زندگی کنه.

یادمه، همیشه آرزوش بود که اینجوری خونه داشته باشد و از فانتزی‌هاش برام می‌گفت، حرف صبح خاتون یادم آمد، چطوری ممکن است کس و کاری نداشته باشد؟ تا جایی که یادم بود به همراه پدر مادرش و خواهرش و شوهر خواهرش زندگی می‌کردند!

اما چیزی نگفتم و مشغول شدم که ماهان گفت: خاتون میگم این شهرزاد خانوم با خانواده‌ش می‌خواد بیاد اینجا مستقر بشه؟

قربون زبونت ماهان که سوال توی ذهنم و نگفته پرسیدی، خاتون پشت میز نشست:

ـ نه مادر، قبل اینکه شما بیاین داشت تعریف می‌کرد، چهار یا سه سال پیش خانواده اش که پدر و مادرش و خواهرش و شوهر خواهرش بودن میرن سیستان که به دوست صمیمی پدرش سربزنن چون انگار آخرای عمرش بوده اما شهرزاد چون حالش خوب نبوده باهاشون نرفته. انگار هم قرار بود اینا یه سه روزی بمونن اونجا که یهو تو همون روزا سیل میاد و همه ی اون خونه و دوتا خانواده و کل شهر رو سیل می‌بره. شهرزاد می‌مونه و یه دختر شیش ماهه.

انگار که آب یخ ریختن روم، دستم و قلبم از حرکت ایستاد، خانواده اش رو از دست داده بود؟ جبر زمانه چه بی رحم بود!

ماهان گیج گفت: پس... همسرش چی؟ اون کجاست؟

خاتون خیره به میز شد، گفت: راستش با اینکه واسم سوال بود اما نه از خودش نه از پریچهر نپرسیدم، زندگی شخصی طرف رو ما حق نداریم شخم بزنیم که!

دستم روی زانویم مشت شد، دنبال بهانه گشتم گفتم:

ـ خاتون یه دو سه روزی نیستم میرم نور. ماهان پیشتون میمونه.

تشکر کردم و از جام بلند شدم از درگاه خواستم بگذرم که یادم افتاد صبح حاج سلمان بهم چی گفته بود برگشتم سمتشون خاتون هنوز منو نگاه میکرد گفتم: راستی خاتون حاج سلمان و صبح دیدم گفت برا هفته بعد حاج خانوم وعده گرفته ما و بچه ها هم دعوتیم.

خاتون:

ـ اتفاقاً حاجیه خانوم زنگ زد گفت احتمال میده حاجی یادش بره بگه خودش زنگ زد خبر بده.

سرم رو تکون دادم و از آشپزخونه رفتم بیرون داخل اتاق رفتم و مشغول جمع کردن ساک شدم.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت3

نفس عمیقی کشیدم و از دویدن دست برداشتم و دست به پهلو زدم قفسه ی سی*نه ام ازفرط دویدن زیاد بالا و پائین میشد. نگاهم را به محوری که بین دریا و آسمان درست شده بود دوختم، برای خروج از فکر کردن به او راه اشتباهی را در نظر گرفته بودم. یعنی هر راهی را که در این یک هفته در نظر گرفتم اشتباه بود آخرش به او میرسیدم. دو سه روز آمدنم شده بود یک هفته، هیچ جوره نمیتوانستم او را از ذهن و شاید دل بیرون کنم و آخرش باز هم میرسیدم به او و چشمانش و موهای تاب دارش.

چندسال گذشته بود؟ چهار سال؟ پنج سال؟ نمیدانم هرچه که بود برایم یک عمر بود و او حالا قرار است در بخش دیگر از خانه ی ما سکنه داشته باشد.  آن هم بی آنکه خانواده ای دیگر داشته باشد، او حالا تنها تر و بی پناه تر از هرکسی در این دنیا بود زمانی که او را بی هیچ دلیلی رها کردم نمیدانستم قرار است زندگی اش را هم از دست بدهد. عجیب بود برایم که چرا اینگونه ما باید سر راه همدیگر قرار بگیریم، حکمت این ماجرا چیست که اینگونه دوباره به زندگی همدیگر برگشتیم؟ نمیدانم اما هرچه که هست ما دیگر آدم آن روزها نیستیم و حسابی عوض شده ایم، اما دروغ که نداریم؟ من هنوز برای او جانم را میدهم!

(ساعاتی بعد)

خم شدم و ساکم را برداشتم عقب کشیدم و در را بستم، دستم را به سمت کوبش در بردم و دوبار آن را کوبیدم و منتظر ماندم توسط اف اف باز شود اما به جای باز شدن در با اف اف، در باز شد و دخترکی حدود چهار یا پنج ساله که چشمان گرد مشکی و ابروهایی پهن و مژه هایی پر و بلند داشت و موهایی که بالای سرش دو طرف بافته و بسته شده بود، با گرم کن صورتی پررنگ و تیشرتی سفید و دمپایی هایی صورتی میان در جای گرفت. برای دیدن من باید سرش را بالا می آورد؛ او که بود دیگر؟

با دیدن من کمی اخم کرد گفت: سلام.

سر خم کردم گفتم: سلام خانم کوچولو اجازه دارم بیام داخل؟

چشمانش مردد شد گفت: شما کی هستی مگه که میخواید بیاید داخل؟

کلماتش جمع و مفرد میشد، خندیدم و روی زانوهایم نشستم تا هم قد او شوم؛ سرم را به سمت راست کج کردم گفتم: من چاوشم. نوه ی خاتون. خونم هم همینجاست.

حالا انگار شناخته باشد اما مطمئن نباشد گفت: یعنی شما نوه ی خاتون جونی هستی که ما پیششون زندگی میکنیم؟

پیش خاتون زندگی میکنند؟ یعنی چ... یادم آمد حرف آن شب خاتون را که درمورد خانواده ی او گفت و آخرش گفت که شهرزاد ماند و یک بچه. یعنی این دختر بچه خواهرزاده اش بود؟

لبخند محوی زدم، شاید اگر آن موقع به خواستگاری اش رفته بودم حالا فرزندمان همین سن بود!

سرم را تکان دادم و خواستم چیزی بگویم که صدای شهرزاد از داخل حیاط آمد: شیدا مامان برای چی رفتی دم در؟ کی بود در زد؟

ابروهایم به آنی بالا پرید و فکم منقبض شد، او را چه خطاب کرد؟ مامان؟ مگر... مگر او بعد از من ازدواج کرده بود و... این دختر بچه، بچه ی اوست؟ تا دختربچه که حالا فهمیده بودم اسمش شیداست خواست جواب دهد او در چهارچوب در ظاهر شد، سرم را بالا کشیدم و دیدمش که نفس در ریه هایش حبس شده است. اخم هایم در هم رفت و بلند شدم که تند به خودش آمد گفت: سلام خوش اومدید.

و به تندی شیدا را در آغوش گرفت و از مقابل چشمانم به سرعت محو شد و من ماندم و سوال های در مغزم. دخترش بود؟ یعنی حرف هایش دروغ بود؟ یعنی نگذاشته بود بروم و ...

#شهرزاد

به تندی داخل شدم و بعد اینکه شیدا را روی زمین گذاشتم به سمت اتاقش رفت. تکیه دادم به در و روی زمین آوار شدم.

او آمد!

او شیدا را دید و قطعا شنیده بود که من شیدا را مامان خطاب کردم!

نکند... نکند به سرش بزند و... نه نه او اینگونه نیست او نمیتواند این کار را با من بکند!

اصلا... اصلا یا میگویم او خواهرزاده ام است یا میگویم با مردی ازدواج کرده بودم و او فرزند آن است!

اما این هم نمیشود، شباهت بینهایتشان را چه کنم؟ تا کنون هیچ نگفته بودم و آنها هیچی از من نپرسیده بودند. هیچکدامشان. زانو در شکم جمع کردم و سر روی زانو گذاشتم. چرا زندگی دوباره داشت با من بازی میکرد؟ چرا من را سر راه او باز قرار داد؟ اویی که خوش ما را رها کرده بود. اویی که حتی برای یکبار هم که شده محض دلخوشی ام نیامد دنبالم و ما را به حال خودمان رها کرده بود. شب هایی که با یادش به خواب رفتم و یک روز با یادگاری اش بیدار شدم و تا کنون و تا ابد فقط بخاطر یادگاری اش زنده میمانم!

درد داشت نبودش و حالا بودنش هم درد دارد. از میان هفت میلیارد آدم در کره ی زمین چرا باید عاشق اویی که آن زمان آنجا دانشجو بود میشدم؟ اویی که چندین سال از زندگی ام را وقف او کرده بودم و چندسال بعد از رفتنش زندگی ام را وقف یادگاری که شباهتش به او بی نهایت بود میکردم. او برای ماندن نیامده بود میدانستم که یک روزی قرار بود برگردد اما دلم برای حجب و حیای چشمانش در آن زمان رفته بود. آن شیطنتی که پیش دوستانش داشت و وقتی مقابل یک خانوم قرار میگرفت تبدیل به یک شخص دیگری میشد.

اما حالا باید افسار دلم و مغزم و همه چیزم را بکشم تا به سمت اویی که هنوز تشنه اش است نرود. نباید دیگر دلم برایش بلرزد او دیگر آن کسی نبود که برای من باشد. نباید نوازش هایش را طلب کند، نباید دلم برای مردانگی به خرج دادن هایش برود و در این یک هفته در نبودش کم نشنیده بودم و دلم میخواست به همه ی خانواده اش بگویم که در پرونده ی او یک زن و یک دختربچه ی بی پناه و یاور است و هیچکدام از شماها این را نمی‌دانید!

او دقیقا کجای این زندگی بود و در حال چه کاری بود وقتی که من داشتم بعد از کامل تنها شدنم با کفتار های دور خودم و دخترم دست و پنجه نرم میکردم؟ که دست و پا میزدم و خودم را از شر آن خانه و صاحبخانه ی عیاش و پست فطرتش رها سازم؟

آه که دلم برایشان تنگ شده بود، مخصوصا شیدا که در سکوت میگذاشت سر روی پاهایش بگذارم و تمام غم و غصه هایم برا با نوازش موهایم کم کند و آرام آرام خوابم ببرد. قلبم درد میکند از حجم اینهمه درد، به که بگویم دردم را نمیدانم. سرم را عقب میبرم و نگاه اشکبارم را به در اتاقش دوختم. دخترک شیرین زبانم این سالها نبود پدرش را بالای سرمان یادآور شد و من فقط تونستم به او بگویم که او می آید یک روزی. یادم می آید آن روزی را که بعد از سالها دیده بودمش و حتی یک درصد هم حدسش را نمیزدم او پسرخاله ی دوست صمیمی ام در دانشگاه باشد و خانه و صاحب خانه ای که من با آنها دیدن کردم خانه و زندگی او باشند.

نمیدانستم آن پدر بی وفایی که برای رها بازگو کرده بودم از افراد نزدیک زندگی اش است و خدا را شکر که نشان دادن عکس هایم با پدر فرزندم را به زمان های بعد موکول کرده بودم و ای کاش شرایطم طوری بود که به این خانه نمی آمدیم و سر راه او سبز نمیشدیم. میدانم که میتوانستم اینجا را رد کنم اما موضوع این است که هرجای دیگر تا قبل اینجا آمدن‌مان همه یا افکار کثیفی در ذهن داشتند یا به یک مادر مجرد به همراه دخترش خانه نمی‌دادند. وقتی خانواده‌ام را از دست دادم، صاحب خانه من و شیدا را پنج ماهگیِ شیدا بیرون انداخت.

پدرم شیشه بری داشت و مادرم خانه دار بود، شیدا خواهرم هم دانشگاه میرفت و ماهم مستاجر نشین بودیم.

سال دوم دانشگاه بود که شیدا خواهر زیبایم عاشق امید، پسر ترم بالایی و هم رشته اش می‌شود وبعد از گذشت دوماه متوجه عشق دو طرفه اشان می‌شود. پا پیش می‌گذراند اما خانواده ی امید سطح و منزلت بالایی داشتند پدرش از بلند مرتبه های یک هلدینگِ معروف بود و مادرش در شب خواستگاری هرچه توانست از دهانش درآمد و گفت، پدرم گفت که به این خانواده دختر نمیدهد اما امید پا پس نکشید و دفعه ی دوم خودش تنهایی به خواستگاری آمده بود. به خانواده اش گفته بود که نمی‌گذارد تیشه به ریشه ی عشق‌شان بزنند و مادرش گفت که اگر با شیدا زندگی کند، دیگری فرزندی به نام امید ندارد و هیچ سهمی از ارثیه ی زندگیشان به او نمیدهند. امید هم در جواب گفته بود تنها ارثیه‌ای که در زندگی دارد و برایش میجنگد و ارزش دارد شیدا است و برایش مال و منال آنها هیچ مهم نیست. دفعه ی دوم را که تنها آمد پدر ساعتها با او صحبت کرد و بعد درنهایت امید جواب مثبت را دریافت کرد و شد پسر خانواده ی ما و برادری چون کوه برای من. دنبال کار گشت و شد حسابدار شرکت و کارخانه ی سرامیک سازی و به مرور موفقیت های زیادی کسب کرد و صاحبکارش حقوقش را بالاتر برد و توانست یک خانه ی صد و ده متری در منطقه های متوسط تهران بخرد.

شیدا از او درخواست کرد که عروسی نگیرند. با تمام تلاش های من و مامان و امید برای برگرداندن نظرش توانست به خواسته اش برسد. همان سالها و در آن گیر و دارهای شیدا بود که در دانشگاه دقیقا همان روزی که بخاطر هم گروهی شدنم با او در جنگ با استاد و خودش بودم به چشمانم آمد. خودش در برابر قیل و قال های من که نمیتوانم با پسری به سبک و سیاق آن هم گروه شوم سکوت کرده بود و در آخر یک «حق با شماست خانم ستوده» تحویلم داده بود. استاد هم با دیدن راضی بودن او با هم گروهی نشدنمان عوضمان کرد و او را با مستوره رستگار انداخت.

من و مستوره و چندتا دختر دیگر هم گروه بودیم. از آن مدل دخترهای شال قرمز به گردن در سریال ها نبودم اما آبم با اینگونه آدم ها توی یک جوب نمیرفت. همان هایی که موقع صحبت نگران آرتروز گردن گرفتنشان شوی. مستوره مخم را سر اینکه چرا با او هم گروه نشدم او در این زمینه ها یک فرد تمام عیار است و میتواند اکثر کارها را بکند خورد. اوایل توجهی نمیکردم و سرم را گرم کار خود میکردم اما به مرور با زمزمه هایی که درمورد او در دانشگاه پیچیده بود نگاهم را به سمت خود میکشاند. او سال آخر و ترم آخر لیسانس بود و من سال اولی بودم. و دقیقا زمانی شعله ی حسادتم برانگیخته شد که او را همراه با یک دختری با تیپ خودش دیدم و اینگونه بودم که انگار کسی عروسک محبوبم را دزدیده باشد!

هرچه که مستوره و شیرین و بقیه ی بچه ها ازم می‌پرسیدند که چه شده جوابشان را نمیدادم تا رسید به آن روز.

با یادآوری اش لبخندی تلخ صورتم را درگیر میکند اما با صدا کردن های شیدا گیج به خودم می آیم و او را جلویم با چشمانی متعجب میبینم: مامان حواست کوش؟

لبخندی دیگر اما محو زدم گفتم: جانم عزیزم.

تلفن همراهم را به سمتم گرفت گفت: خاله رها زنگیدش من برداشتم.

تلفن را از دستش گرفتم:

-مرسی مامانم. برو تو اتاق بازی کن.

سر تکان میدهد و به سمت اتاق میرود.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت4

با لرزیدن دوباره ی تلفنم نگاهم را به سمتش میکشم رها بود تماس را برقرار کردم: سلام خانوم!

لبخندی زدم:

-سلام به رها خانوم عزیز.

رها دمی گرفت و گفت: زنگ زدم بهت ولی شیدا برداشت گفت مامان پشت در نشسته تو فکره. چیشده که رفته بودی تو خلسه؟

گفتم: هیچی نشده یاد مامان اینا کردم. کجایی؟

«خدا رحمت کنه» ای زمزمه کرد و گفت: پس فرداشب تولد اهورا و هوراست اما چون امسال بابابزرگ زندایی فوت شده قرار نیست براشون تولد بگیرن اما ما با بچه ها میخوایم تولد بگیریم. کیک و این چیزها هم با ماهان میخریم فردا داریم میایم میاریم. خواستم زنگ بزنم بهت بگم که شما هم هستید و دستور خاتون میباشد.

و دستور خاتون را باید با جان میپذیرفتم، دو روز اولی که اینجا آمدیم او را با فامیلی همسرش یعنی طباطبایی نیا صدا زدم و جوری نگاهم کرد که در دم پشیمان شدم از حرفم گفت: اگر این چندروز صدات میکنم دخترم و میگم مثل بچه های خودمید الکی نمیگم و به قول سهیل خالی نمیبندم. تو و دخترگلت مثل بچه های همین خونه اید برای من. از این به بعد هم منو فقط خاتون صدا میکنی.

و جوابم چشم بود و زمزمه ی خاتون که گفت: چشمت بی اشک.

و من دلم رفت برای حرفش و مسخره بود برای دل زبان نفهمم که چشمانم را نوه ی بزرگ و دختری همین زن اشک باران کرده بود.

گفتم: میایم. راستی پسرخالت اومده.

صدایش به آنی شاد شد: عه؟ پس پسرخاله جان از سفر یهوییش برگشت؟ خوبه که برگشت. جشن مون تکمیله. یه شب توپ در بساط داریم.

ابروهایم را بالا انداختم و با شوخی و خنده گفتم: فکر نمیکنم ها. تا جایی که من میدونم آدمی به سر سنگینی پسرخالت در دنیا نیست.

رها: آره دقیقا همینه ولی بنده خدا چه کنه؟ باید با ما راه بیاد الانم قطع کن تا فرداشب، بای!

و بعد تلفن را رویم قطع کرد. دخترک خل و چل!

تلفنم را پائین آوردم و مستاصل خیره به صفحه ی خاموشش شدم، نمیدانستم این را باید برایش بگویم که آن مردی که بارها در داستانم از آن شنیده بود بی آنکه اسمش را بیاورم و بارها او را زیرلبی به ناسزا کشیده بود؛ همان نوه ی ارشد خانوم و پسرخاله ی ارشد خودش است که بارها از مرام و مردانگی و برادرانه هایش که خرج میکرد برایم گفته است، هست یانه؟

نمیدانستم چه کنم و اگر بخواهم این کار را کنم درست است یا نه. نمیدانستم شیدا را برای او که معرفی کنم؟ دخترمان یا که خواهرزاده ام؟ نمیدانستم. فکر کنم خاتون درموردش چیزی نگفته باشد، رها را میندازم جلو تا بپرسد.

(فرداشب)

موهایم را بالای سرم بستم و سفت کردم، روسری قواره بزرگم برا سرم کردم و سعی کردم منظم و مرتب گره بزنمش، مقابل آینه قدی که گوشه ی اتاق گذاشته بودم ایستادم و لیزروار خود را رصد کردم، پیراهن دکمه دار دخترانه ی سرمه ای رنگ، به همراه بیلر زرشکی (لباسی مانند سرهمی لی اما با این فرق که به جای پاچه، دامن بلند تا مچ پا دارد) جوراب های سرمه ای و روسری زرشکی به همراه نقطه های درشت سرمه ای. لبانم از رضایت تیپم به خنده باز شد که در اتاقم با دو تقه ی کوچک زده شد به طرف در رفتم دستگیره را پائین کشیدم و در را باز کردم و شیدای کوچکم در مقابل چشمانم قرار گرفت با آن پیراهن بلند دخترانه ی نیم آستین صورتی پررنگش که پاپیون های زیبای صورتی داشت، جوراب شلواری سفیدش که تا زانویش بود. دلم برایش رفت روی زانوهایم نشستم و از گونه های خوشمزه ای بوسه ای گرفتم گفتم: من فدای دختر مامان بشم که خوشگل شده انقدر.

نیشش باز شد و گفت: خوشگل شدم واقعا؟

سرم را تکان دادم گفتم: معلومه عشقم.

دست دور گردنم انداخت و فشار دستانش را محکم کرد. دستم را پشتش کشیدم گفتم: بریم خونه خاتون مامان جان؟

سرش را تکان داد و گفت: بریم بریم اما منم مثل خودت آرایش میکنی؟

خنده ای کردم، آرایش من فقط یک ریمل و رژگونه و رژلب مات کالباسی تیره ای بود که زده بودم از داخل کشو یک رژ صورتی بیرون کشیدم و لبان کوچولویش را رنگی کردم و با همان رژ کمی گونه هایش را صورتی کردم و بعد با شصت دست راستم آن را پراکنده کردم تا رنگش محو شود.

کش موهایش را دستم داد و گفت: شهی جونی لطفاً برام موهام و هلندی بباف! 

و بعد چشمانش را مل‌مل داد و با التماس نگاهم کرد، دلم برایش ضعف رفت خم شدم و گونه های اناری اش را بوسیدم گفتم: اولا که من مامانتم بچه، شهی جون چیه؟ دوما هم چشم پرنسس امر دیگه ای باشه؟

به پشت چرخید، طبق خواسته ی خودش بعد از حمام و گرفتن خیسی موهایش فرفری هایش را با اتومو، صاف کرده بودم. موهایش را تقسیم کردم و بافتم و در آخر هردو گیسش را با کش چهل‌گیس مشکی بستم. 

تند به سمت آینه‌ی اتاقش رفت خندان دست به طرف موهایش برد رویش دست کشید و گفت: مثل همیشه عالی شده. 

و بعد برگشت سمتم و دستش را به حالت لایک نشان داد! 

با خنده سر تکان دادم گفتم: بدو بریم که منتظر مون هستن. 

دستش را بالا برد و کف دستش را به پیشانی‌اش زد گفت: آخ، الان خاله رها صداش درمیاد. 

دستم و گرفتم طرفش گفتم: پس بدو تا صداش نیومده. 

به سمتم دوید دستش را در دستانم گرفت از اتاق بیرون زدیم 

بعد از دیدن خودش در آینه رضایت داد به طرف در رفتیم که یک آن گفت: وای مامان کادو نخریدیم!

با تعجب سر جایم ایستادم، از دست رها و کارهای یکهویی اش. کادو را چه کنیم؟ نگاهم را در میان خانه گرداندم که فکری به سرم زد روی زانوهایم نشستم که شیدا به سمتم چرخید گفتم: اگر یکی از عروسکات و بدیم هورا و یکی از کتابات رو هم بدیم اهورا ناراحت نمیشی؟

نگاهش که گرفته شد گوشه ی لبم را گزیدم، ای کاش میتوانستم بروم و برایشان هدیه ای تهیه کنم یا به رها میگفتم تا خریداری کند. نگاهم را به فرش دوختم که شیدا گفت: بدیم. نمیشم.

با تعجب نگاهش کردم، چشمانش مانند لبانش میخندید گفتم: مطمئنی که ناراحت نمیشی؟

به نشانه ی «نه» سر بالا انداخت و گفت: یادگاری از منه.

لپش را کشیدم: پس بدو بریم انتخاب کنیم و کادو کنیم براشون.

به سمت اتاقش رفت و من هم به اتاقم رفتم بعد از برداشتن دو کاغذ کادو به اتاقش رفتم عروسک بافتنی که موهایش مانند هورا فر و روشن بود و از کتابخانه اش هم دوجلد کتاب افسانه های مشرق زمین اش را برداشته بود نوارچسب رنگی اش را به همراه قیچی کاردستی های مهدش را آورد و دوتایی باهمدیگر آنها را کادو کردیم و دخترکم کادو کردن و بخشیدن وسایلش به دوستانش را درم مواقع ضروری یاد گرفت. یادم می آید که مامان برایم میگفت باید به آن بچه هایی که وسع مالی شان نمیرسد کمک کنیم یا در صورت لزوم مانند اینجور مواقع که دقیقه نودی است و نمیتوانیم چیزی تهیه کنیم یکی  وسایل خودمان بدهیم تا از ما یک یادگاری داشته باشند. بچه ها باید بخشندگی را یاد بگیرند. مخصوصا بخشندگی برای کودکانی که زندگی خوبی ندارند و یا در پرورشگاه ها زندگی میکنند. و دخترکم بخشنده بودن برای دوستانش را یاد گرفت.

دستش را رها کردم وارد آشپزخانه شدم از روی گاز قابلمه را برداشتم و بیرون زدم، رو به شیدا گفتم: دختری در رو باز کن من نمیتونم.

چشمی گفت در را باز کرد جلو رفتم دمپایی ابری ام را پایم کردم بیرون آمد و در را بست دمپایی کوچکش را پایش کرد هردو به سمت خانه‌ی خاتون می‌رفتیم، صدای باز شدن در آمد سرجایم ایستادم شیدا هم بالطبع مجبور شد بایستد، پرده کنار رفت چاوش و شهریار داخل شدند دستانم روی دسته‌ی قابلمه سفت شد نفس عمیقی کشیدم چاوش نگاهش از روی من به سمت شیدا کشیده شد و لبخندی که زد جانم را گرفت.

شیدا با دیدن مثلاً عمو چاوش‌اش جیغ خفیفی از سر خوشحالی کشید و به سمتش پا تند کرد چاوش با همان لبخند خم شد و شیدا که به او رسیده بود را در آغوش کشید، دیروز غروب که برای بازی به حیاط رفت او هم آمد بیرون با حوصله ارتباطی میان خودشان حاصل کرد و میبینم که او را خیلی دوست دارد.

شهریار اخم مصنوعی کرد و گفت: بَه، منو به این زودی فروختی شیدا خانوم آره؟

شیدا دست دور گردن چاوش انداخت و انگار گلوی من را کسی محکم فشرد، گفت: عمو؟ شما مگه وسیله اید که بفروشم تون؟

چاوش سرش را کمی عقب برد و با لبخند آرامی دخترکم را تماشا کرد، شهریار خندید گفت: یه اصطلاح بود شیطون خانوم. 

حالا به من رسیده بودند، سرش را به سمت من برگرداند به سختی نگاهم را گرفتم زیرلب سلام کرد و شهریار گفت: سلام شهرزاد خانوم.

لبخند زوری زدم گفتم: سلام خسته نباشید.

چاوش جوابم را نداد اما شهریار با نیش باز گفت: سلامت باشید.

به قابلمه اشاره زد گفت: این تو چیه؟

گفتم: پاستا آلفردو، دوست داری؟

شهریار:

- من که عاشقشم اما خب آقا چاوش مون غذای ایرانی رو به هر چیزی ترجیح می‌ده، مخصوصا فسنجون های فرخنده خاتون رو!

نگاهش را روی زمین داد و من هنوز یادم است که او چقدر از فسنجان های فرخنده خاتون برایم تعریف کرده بود. عاشق فسنجان، قرمه سبزی، لوبیاپلو و کشک بادمجان های فرخنده خاتون بود، باز یادم افتاد آن روزی که مامان خدابیامرز فسنجان پخته بود و برایش برده بودم و گفته بود یاد خانه و فرخنده خاتون افتاده است، و من برای بار هزارم پرسیده بودم که چرا نمی‌رود آنها را ببیند؟ اما او فقط سکوت کرد و پاسخ نداد.

رو به شیدا گفتم: مامان جان بیا پایین آقای طباطبایی اذیت میشن. 

شیدای حرف گوش کنم خواست از بغل چاوش پایین بیاید که چاوش سفت او را گرفت و گفت: نه خوبه، اذیت نداره. 

گفتم: آخه اینجوری که نمیشه. 

جوابم را نداد سرش را انداخت پایین و مانند یک حیوانِ سفید مشکی، به طرف در خانه‌ی خاتون رفت. شهریار تند گفت: خب بسه دیگه اینجا وایستادیم بیا بریم تو. 

سر تکان دادم و به سمت خانه‌ی خاتون رفتیم. داخل شدیم خاتون با دیدنم گفت: دیگه داشتم از اومدنت نا امید می‌شدم. 

گفتم: واقعا دلم نمی‌خواست بیام و مزاحم بشم اما وقتی دیگه خودتون زحمت کشیدید اومدید گفتید ما رو هم مثل نوه های خودتون میدونید و از این به بعد باید باشیم پیشتون نتونستم نه نیارم، اما راستش پاستا درست کردم آوردم اما نمی‌دونم شما از این قرتی بازی‌های جدید دوست دارید یا نه! 

خندید تا خواست چیزی بگوید صدای رها از پشت سرم آمد:

- اتفاقا خاتون یکی از تستر های عالیِ غذاست مخصوصا این قرتی بازی‌ها به قول تو، دست پخت توهم که محشر! 

خاتون قابلمه را از دستم گرفت و رفت. خندیدم و برگشتم دست پشتم گذاشت و گفت: چه عجب شهی خانوم، چشم مون به جمال شما روشن شد! 

گفتم: من بی معرفتم، تو که بامعرفتی کجایی؟

رها:

- با مامان و بابا رفته بودیم یه سر شمال به زمین های شالی اجدادیه بابام سر بزنیم. 

لبخند زدم گفتم: خوب کردید، خوش گذشت؟

سر تکان داد گفت: عالی بود، دفعه بعد توهم قراره ببریم. 

«ایشالله»یی زمزمه کردم گفت: بریم پیش خاتون؟ کم کم بقیه بچه ها هم میان.

سهیل برادر کوچکتر شهریار از داخل اتاقِ چاوش بیرون آمد سلام علیک کردیم خم شد و لپ دخترکم را کشید گفت: سلام پرنسس.

شیدا با شیرین زبانی جوابش را داد رها گفت: کادو گرفتید؟ برا این دیر اومدید؟

 گفتم: بله، والا نکه شما یهویی گفتی ما گیر کادو بودیم.

سهیل:

-کادو نمیخواست که.

با رها روی مبل نشستیم و کتاب و عروسک کادو شده را روی میز گذاشتم با سر به شیدا اشاره کردم گفتم: دوست جون جونیای شیدا خانم هستن نمیشه بی یادگاری و کادو.

خاتون با دست راستش ضربه ای روی سینه اش میزند و میگوید: من قربون دختر با فکرم برم که انقدر مهربونه.

و بعد رو به شهریار و رها و سهیل گفت: شما سه تا یاد بگیرید.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت5

به حرفش خندیدیم و به داخل آشپزخانه رفت، میز جلویمان را هم دیس میوه و ظرف های انواع خوراکی هایی که میدانم رها خودش خریده و حاضر کرده بود، پر کرده بود. خندیدم گفتم: باریکلا هنرات کم کم داره ریخته میشه بیرون ها!

به بازویم زد گفت: خوشمزه.

و بعد پشت چشمی نازک کرد، رو به شیدا که روی پای شهریار، روی مبل نشسته بود گفت: آره دیگه نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار!

شیدا و شهریار هر دو سرشان را برگرداندند شهریار با خنده گفت: چیه بچه؟ چشمت نمیبینه دو دقیقه بغل منه؟

رها انگشت اشاره اش را به سمتش گرفت و گفت: اول از همه تون من خاله شم. بیا بغلم ببینم وروجک.

شیدا از روی پای شهریار بلند شد و به سمت رها رفت رها بغلش کرد نگاهی به سر تا پایش کرد با خنده گفت: چه تیپی زدی تو، موهاشو نگاه.

شیدا لبخند کوچک اما عمیقی زد و گفت: مامان خانومم برام بافیده.

و بعد با افتخار سینه سپر کرد، رها و شهریار بلند و من هم آرام به حرکتش خندیدیم شهریار گفت: به خدا که هوس زن گرفتن کردم.

رها پوکرفیس نگاهش کرد گفت: کی به تو زن میده آخه من نمیدونم؟

نگاهم به آن دو بود اما از گوشه ی چشم دیدم که از پله های گوشه ی خانه که طبقه ی پایین را به طبقه ی بالا و اتاق او و اتاق های مهمان متصل میکرد پایین آمد و مستقیم بدون هیچ نگاهی به سمت آشپزخائه رفت، شهریار گفت: خیلی ها، خبر نداری امروز یه دختره تو هتل سر راهم اومد از اونا که تو نفرت داری ازشون مگه میزاشت من بیام از در هتل بیرون؟

با تعجب نگاهش کردم، هتل؟ مگه سفر بود؟

سوالم رو بر زبان آوردم لبخند مهربانی زد گفت: نه سفر نبودم، منظورم هتلِ پسرعمه ست.

هتل پسرعمه؟ کدوم عمه؟ نگاه گیجم رو دید گفت: وقتی چاوش ده یا یازده سالش بود آقاجون یه هتل میزنه نزدیک حرم به اسم هتل گوهرشاد، هم اسم عمه ی خدابیامرز و سندش رو شیش دونگ میزنه به اسم چاوش. الان چاوش بجز حجره و شرکت و کارخونه که مال آقاجونه و سهم الارث بابا و عمه هاست دستشه، هتل رو هم داره و میگردونه. وقتی خوب شد خودش اومد هتل رو با همون پول هایی که تو اون پنج سال نبودش به حسابش ریخته میشد به روز و مدرن کرد. بعدشم که آقاجون عمرش کفاف نداد هتل جدید رو ببینه.

چیزهایی که می‌شنیدم جدید بودند. نام هتلی که برده بود، همانی بود که بارها وقتی به مشهد می‌آمدیم در آن اقامت داشتیم. حتی چاوش یکبار وقتی فهمید ما می‌خواهیم خانوادگی مشهد بیاییم آنجا را پیشنهاد داد و مامان که انگار از سلیقه اش خوشش آمده بود به او گفت که ما همیشه به آن هتل میرویم.

چاوش از هتل گوهرشاد برایم نگفته بود. فقط گفته بود پدربزرگش از تاجرهای فرش است خودش هم از کودکی پیش پدربزرگش گار میکرد تا اینکه دانشگاه تهران قبول شد و سر یک موضوعی که هیچ وقت برایم نگفت چه؟ یواشکی به تهران آمده بود. نگفته بود هتل دارد!

در یک لحظه باز حرف شهریار یادم آمد «چاوش وقتی خوب شد» تند گفتم: مگه آقاچاوش مریض بودند؟

شهریار سر تکان داد و رها آهی کشید، شهریار گفت: آره پسرعم...

صدای سهیل که از آشپزخانه بیرون می‌آمد یاعث شد حرفش را قطع کند:

- رها پاشو برو کمک خاتون ببین چی نیازه بیار برای پذیرایی از مهمونامون.

نگاهم به طرفش رفت و رویش نشست، رها شیدا را به دستم داد و گفت: شهرزاد و شیدا والا از همون روز اول که اومدن دیگه مهمون و همسایه نبودن، بچه های خاتون شدند.

رها از کنارش رد شد و نگاهمان باهم تلاقی کرد، من که فهمیدم داستانی پشت این حرکت است، حرف نیمه مانده بود و من تا ته و تویش را درنیاورم شهرزاد نیستم!

نگاهم را گرفتم از آنها و سر به زیر انداختم. روی انگشتری که روی دست چپم بود افتاد، همان انگشتری بود که در دومین سالی که کنارم بود برای تولدم خریداری کرده بود. یک انگشتر طلاروسی زنانه با عقیق یاسی و رکابِ مدل برگی. سلیقه اش تحسین کننده بود و من عاشق این انگشتر بودم.

لبخند محوی روی لبانم نشست سرم را بالا گرفتم که چشمم به قیافه‌ی عصبی چاوش خورد، مودی شده است؟ یک لحظه خوب است و یک لحظه اخم دارد!

با صدای شهریار نگاهم را از او گرفتم و شهریار را نگاه کردم:

- میگم شهرزادخانوم یه سوال بپرسم؟

سرم را تکان دادم، پرسید:

- اگر فضولی نباشه میخواستم بدونم شما همزمان درس می‌خونی و کار میکنی؟

گفتم: نه چه فضولی، آره، تایم و روزایی که دانشگاه ندارم رو میرم کافه کار میکنم.

سهیل:

- حقوقت ساعتیه یا ماهی؟

من:

- هر ماهه، اما قانونی که اون کافه داره چون شبانه روزی بازه و درآمدش بالاست هر یک ساعتی که ثبت میشه برام یک و خورده ای دو تومن برام حساب می‌کنند. تا الان هرماه ده میلیون برام حساب می‌شه.

شهریار:

- تهران که بودید رشته تون هم هتل داری بود؟

لبخندی زدم و سر تکان دادم گفتم: بله هتل داری بود.

خنده ای کرد به سمت چاوش که کنارش در فکر نشسته بود چرخید دستش را روی پایش گذاشت و گفت: اتفاقا داداش چاوش هم قبل اینکه بیاد دوباره مشهد، توی تهران هتل داری می‌خوند‌.

نگاهم را از روی شهریار برداشتم و چاوش که نگاهش به سمتم برگشت بود را نگاه کردم. چاوش گفت: هم دانشگاهی بودیم، سال بالایی شون بودم.

خون در رگ هایم ایستاد و ابروهای شهریار بالا پرید، برای چه این را گفت؟ خدای من، من این را حتی به رها که شوکه پشت سرش ایستاده بود هم نگفته بودم!

سهیل نگاهش بین ما سه نفر چرخید. شهریار نگاهش را به من داد گفت: جدی؟ پس چرا نگفته بودید؟

سعی کردم گندی که زده بود را جمع کنم، گفتم: آقا چاوش برام از وقتی اومدم آشنا میومدن اما یادم نمیومد کجا دیده بودم‌شون، تازه یادم اومده که هم دانشگاهی بودیم.

رها تندی جلو آمد و گفت: پس باب...

می‌دانستم میخواست بپرسد که پدر شیدا را می‌شناسد یا نه؟ چون گفته بودم به او که آن مردی که من و دختره ناشناخته اش را رها کرد، هم‌دانشگاهی‌ام بود و همه در دانشگاه طبق خواسته ی او می‌دانستند ما محرم همدیگر هستیم.

تند پریدم وسط حرفش گفتم: رها خاتون کمک نمی‌خواست؟

با تعجب به سمتم برگشت آبروی راستم را برایش بالا بردم و خودش حساب کار دستش آمد که باید سکوت کند. آنها میدانستند از یک جایی به بعد دیگر ما بودیم و خدایمان. من شرمنده‌ی همه شان، بودم. اما فعلا نباید بروز میدادم و الا فکر می‌کردند برای آنها نقشه و فکرهایی داشتم. قبل از برملا شدن همه چیز باید از اینجا می‌رفتیم و بعد من باید می‌آمدم و می‌گفتم همه چیز را.

شرمنده‌ی همگی‌شان بودم، بجز چاوش البته!

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت6

به چاوش قطعا گفته بودند ماجرای زندگی‌ام را و برایم اهمیت نداشت که چاوش چه فکری درموردم می‌کرد. اینکه فکر میکرد من یک خیانت‌کار هستم و به سرعت بعد از رفتن او با کسی دیگر آشنا و ازدواج کرده بودم، اصلا اهمیت نداشت. کمی که بگذرد و من بتوانم با دلایلی از اینجا بروم می‌توانم بیایم و برایشان همه چیز را تعریف کنم.

گوشه ی لبش را گاز گرفت و جلو آمد بشقاب جلویمان گذاشت خاتون با سینی چای بیرون آمد بلند شدم که رها گفت: بشین من میرم.

به طرف خاتون رفت خاتون سینی را به دستش داد و آمدند نزدیک. خاتون روی مبل تکی نشست و گفت: آخیش بلاخره بعد از چند روز من دارم همه تون و میبینم.

رها خم شد سمتم چای برداشتم و تشکر کردم سینی را روی میز گذاشت شهریار گفت: منو که شازده تون گیر اورده بود ازم بیگاری میکشید بعد از چند روز نبودنش، خاله پریچهراینا که شمال بودن و خاله ماهچره شون هم که ترکیه بودن بخاطر ماهی، عمو پدرام ایناهم درگیر بابای زنعمو بودن دیگه نشد بیایم.

خاتون با آرامشِ عجیبی گفت: عیب نداره مادر فدای سرتون، خوش باشید و تنتون هم سالم باشه برا من بسه.

چاوش گوشه‌ی چشمانش چین خورد و نشان‌دهنده‌ی لبخندی که روی لبانش نبود، بود. شهریار اما خندید و من لبخندی زدم صدای اف اف خانه به صدا درآمد شیدا به سرعت تند بلند شد گفت: من میرم باز میکنم.

خاتون کف دستش را روی سینه‌اش زد و گفت: آخ من قربون دخترم بشم، برو مادر.

زیرلب«خدانکنه»زمزمه کردم و شیدا جست زد و به حیاط رفت لحظاتی بعد شیدا به همراه هلیا و اهورا و هورا با همدیگر داخل آمدند بلند شدیم و ایستادیم سلام علیک و کردیم پله را بالا رفتند تا در اتاق لباس هایشان را تعویض کنند. همین که نشستیم باز زنگ در زده شد این دفعه چاوش که نزدیک در بود، در را باز کرد و ماهی و ماهان آمدند باز هم بلند شدیم بساط سلام و احوالپرسی و دست و روبوسی پهن شد رها به ماهی گفت که هلیا هم تازه آمده و داخل اتاق رفتند تا لباس عوض کنند. ماهی هم رفت بالا تا داخل همان اتاق لباس عوض کند. 

اهورا و هورا تند و پر سر صدا پله ها را پایین آمدند، همسن شیدا بودند و با همدیگر دوستانِ صمیمی شده بودند‌‌. تارا و ماهی پس از چند دقیقه آمدند پایین و کنارمان جای گرفتند. حدود نیم ساعت گذشته بود که چاوش بدون هیچ حرفی بلند شد و به اتاقش رفت.

#چاوش

روی تخت مینشینم پاهایم را بلند میکنم و روی تخت دراز میکنم و نگاهم را به قاب عکس درون دستم دوختم، شاید مسخره باشد اما دلم حسادت عجیبی کرد وقتی دختربچه را دید و به این فکر کردم که اگر همان موقع او را تنها نگذاشته بودم؛ آن بچه حتما بچه ی هردویمان بود نه بچه ی او از فردی دیگر!

کنجکاو بودم که بدانم آن مردی که جایم را گرفته بود کیست که حالا از او یک فرزند هم دارد. از خاتون باز پرسیده بودم و او هم گفته بود فرزندش و به یادِ خواهرش نامش را شیدا گذاشته است. با یادآوری اینکه بعد از رفتن من، خانواده اش را از دست داده است و برای خاتون از آنها گفته بود دلم آتش گرفت. من به او آخر نامردی را کرده بودم و دنیا هم آخر بدی را!

خاتون بسیار از خانمی و وقاری که از او در این یک هفته دیده بود گفت. دوست داشتم برای خاتون بگویم آن زنی که ازش تعریف میکنی زمانی شب و روزهایم را با او گذراندم و همه چیزش را از بر هستم. میخواستم بگویم که او دختری شر و شیطان بود که چشمان مشکی اش که در انحصار مژه گانش درآمده است خواب و خوراک را از نوه ات گرفته بود و آن دختر تا چه حد مرا خواست که به عقایدم احترام گذاشت و خودم بین خودمان محرمیت خواندم. و او بدون هیچ اعتراضی قبول کرد.

خاتون برایم از بعد وفات پدر و مادرش و شیدا خواهرش و امید دامادشان گفت. سعی و تلاشش که همزمان هم درس میخواند و هم سرکار میرود تا دخترش که شیدا نام داشت احساس کمبود نکند و من به این فکر کردم که شاید بتوانم او را در شرکت بکارگیرم و من چرا آنقدر پیگیر او شده بودم؟ او فقط یک تایمی برایم بود و در یک تایم دیگری خودم رهایش کرده بودم، دیگر اینکه با کی در ارتباط بود و ازدواج کرده بود و آن فرد زنده است یا مرده به من چه مربوط؟

درست است، من هنوز هم جانم را برای او میدادم اما حالا که میدانم احتمال دارد مردی در زندگی اش باشد باید عقب بکشم و از او دور بمانم تا هیچ چیز مشترکی نداشته باشیم. دستی روی گونه اش در عکس میکشم، عکسی از همان زمان که سرگرمی مان همین عکس گرفتن ها در هرجایی که باهمدیگر میرفتیم بود و این عکس مربوط به همان شب آخری بود که با همدیگر به پل طبیعت رفته بودیم:

#فلش_بک

روی نیمکت پارک نشستیم سویشرتم را درآوردم و آستین هایش را دور گردنم شل گره زدم. سرم را به سمتش برگرداندم و گفتم: چی میخوری برم برات بگیرم؟

چانه برگرداند گفت: نمیدونم هرچی گرفتی، گرفتی.

گفتم: پس بشین تا بیام.

لپش را کشیدم . از سرجایم بلند شدم آنقدر دور نشده بودم که صدای دویدنی شنیدم و بعد با گرفته شدن بازویم سرم را چرخاندم، شهرزاد بود!

با تعجب نگاهش کردم که با تخسی گفت: منو اینجوری نگاه نکن دلم نمیخواد بدزدنت ازم.

خنده ی آرامی کردم، دختر کوچک و حسود من!

دستم را دور کتف هایش انداختم گفتم: عزیزمن حالا کی گفته کسی قصد داره منو بدزده؟

چپ چپ نگاهم کرد گفت: والا از وقتی اومدیم تو پارک دوتا دختره داشتن تو رو میخوردن با چشاشون. توی دانشگاه هم که ماشالله. اونجا هم ک نمیتونم بگم تو صاحب داری. من باید تو رو قایم کنم فکر کنم!

فشار خفیفی به بازویش دادم گفتم: بنده دربست همه جوره در اختیار و مال شما هستم. خوبه؟

تبسم خجالتی اش را که میزند، دلم برایش پر میکشد و با خود میگویم که آیا بهتر از او در جهان برایم پیدا میشود؟

بعد از خرید دو عدد بستنی قیفی به سمت پل حرکت کردیم. به اواسط پل که رسیدیم گفت: من خسته شدم واستیم یکم.

سرم را تکان دادم و گفتم: هرچی خانم امرکنه.

لبخند زیبایش را تحویلم می‌دهد به سمت لبه ی پل می‌رود به ندره‌اش تکیه می‌دهد، خیره به ماشین ها می‌شود و از خود می‌پرسم «او جواب کدام کار خوب من در این دنیا است؟»

دخترکی که بخاطر هم گروه شدنش با من دعوا کرد و بعدها حسادت و حالا شده وصله ی جانم. دروغ چرا؟ از همان روزی که به اجباری برای پاسخ به او سر بالا گرفتم تا جوابش را بدهم دین و دنیایم را به چشمانش باختم و خواب و خوراک را ازم گرفت.

با دیدن اینکه غرق در فکر و بستنی خوردن است به سرعت دوربینم را درآوردم و با فاصله ای چهارقدمی از او شاتر زدم و بعد ناگهانی که صدایش میکنم متعجب به سمتم میچرخد و شات سوم را از او میگیرم، با دیدن دوربین در دستانم لبخند شیرینی میزند و دست چپش را زیر چانه میزند و سرکج میکند و شات چهارم را هم میگیرم. وقتی دوربین را پائین می آورم به سمتم میدود و کنارم می ایستد باهمدیگر عکس ها را نگاه میکنیم و میگویم: یادم بنداز نماز شکر بخونم.

سرش را به سمتم برگرداند با تعجب و سوالی نگاهم کرد گفت: نماز شکر؟ برای چی؟

سرم را به سمت راست کج کردم گفتم: بخاطر وجودت تو زندگیم دیگه!

از خجالت لپ هایش گل افتاد و هلویی شد و من هم که عاشق هلو!

حیف که افرادی دورمان بودند وگرنه از گونه اش گازی دریافت میکردم.

#حال

سرم را عقب بردم و تکیه دادم به تاج تخت نگاهم را به سقف دوختم. گلویم سوخت. اگر مردی در زندگی اش است و فکر به اویی که همسر داشت معصیت داشت، دیگر چه برسد به فکر درمورد خاطراتی مانند دلبری ها و لوندی ها و آوای خوش خنده هایش و لبخند زیبایش. اینکه به که قسم بخورم، که من مجبور شدم جانم را رها کنم را نمیدانم!

من به سختی دل کندم و آمدم اما ماندگار شدم و جانم را جاگذاشتم و ...

باید فراموشش کنم، همه چیز را، همه کس را و هرچه که شده و نشده بود را. او را خیلی وقت است از دست داده‌ام و راه برگشتی برایم نمانده.

با کوبیده شدن در اتاقم به تندی عکس را زیر تخت فرستادم بلند گفتم: بله؟

صدای ماهان آمد:

- میتونیم بیایم داخل؟

صاف نشستم:

- بیا.

در باز شد و ماهان به همراه رها داخل شدند، با تعجب نگاهشان کردم گفتم: دوتایی اومدید، چیشده؟

رها به سمت راست سر کج میکند و میگوید: چرا اومدی تو اتاق؟ بیا بیرون دیگه مثلا میخوایم تولد بگیریم. شیدا و شهرزاد هم هستن زشته چپیدی تو اتاق.

حرف خاتون در گوشم پیچید که گفت: مهرش جوری به دلم افتاده انگار بچه ی خودمن. مخصوصا کوچولوش که تازه یخش باز شده.

بهانه آوردم: راستش سرم یکم درد میکنه و ...

ماهان تکیه اش را از چهارچوب در برداشت میان حرفم پرید و گفت: خب شما نیای که صفا نداره جمع مون داداش. تازه شیدا میخواد برامون تنبک بزنه. انگاری بلده.

چندثانیه نگاهشان کردم، غلط کردم، از همین الان وا داده‌ام، به که باید قسم بخورم که از رها کردنش در آن زمان پشیمانم که الان دو دل بمانم که در جمع مان حاضرشوم یا نشوم؟

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت7

#شهرزاد

(فردای تولد)

چاوش از پس پرده داخل شد و نزدیک آمد و رو به خاتون گفت: ماشین روشنه بفرمایید بریم.

قبل از خاتون تارا به من اشاره زد و گفت: هرچی اصرار می‌کنیم نمیاد.

رها:

- انقدر که تو عمرم به تو اصرار کردم ها، به هیچکس اصرار نکردم.

گفتم: برای چی ما بی دعوت بیایم؟ تا فردا هم یک کله وایستی بگی ما نمیایم، برید خوش بگذرونید.

دایی پدرام گفت: مطمئنی شهرزاد جان؟ سختت نیست اینجوری؟

لبخندی زدم گفتم: بله مطمئنم، سخت هم نیست. اگر هم نگرانید بترسم باید بگم من دیگه تو این دنیا از هیچی نمی‌ترسم.

چاوش با جدیت دست در جیب شلوار پارچه‌ای‌اش کرد و گفت: خب وقتی اینجوری راحت هستن برای چی اصرار شون می‌کنید؟

ناخودآگاه دور از چشم همه پشت چشمی برایش نازک کردم، برگشت سمت من و گفت: مشکلی پیش اومد به رها یا تارا زنگ بزنید خودمون و میرسونیم.

تشکر کردم و آنها را راهی کردم رفتند. خاتون تا لحظه‌ی آخر دل نگران بود. می‌خواستند بروند مهمانی خانه‌ی یکی از دوستانِ خانوادگی‌شان و خاتون از بعدازظهر که آمده بودم از سرکار گفته بود ماهم همراهشان برویم و بعدها هم تارا و رها گیر دادند. به سختی راضی شدند تا نروم. داخل شدیم و در را پشت سرمون بستیم، شیدا خمیازه ای کشید خنده کنان گفتم: عه وا، خوابت میاد؟

خندید سر تکان داد گفت: آره خسته شدم امروز انقدر تو مهد بازی کردیم.

لبخند زدم گفتم: بریم اتاق من و دوتایی باهم بخوابیم؟

سر تکان داد به سمت خانه‌یمان رفتیم داخل شدیم وارد اتاق من شدیم. شیدا روی تخت پرید دست و پاهایش را باز کرد روی روتختی کشید گفت: آخیش چقدر خنکه.

خندیدم لباس هایم را آویزان کردم روی تخت دراز کشیدم، خنک بود و حس خوبی داشت. گفتم: خب برات قصه بگم بخوابی؟

لبانش را غنچه کرد و بعد گفت: شنگول منگول برام بخون.

قصه ی موردعلاقه اش بود و هیچ وقت از شنیدنش سیر نمی‌شد، به نیمه های قصه که رسید چشمانش بسته شد و نفس هایش مرتب شده بود. صدای پیامک گوشیم آمد از روی میز بغل تخت برداشتم دکمه‌ی پاور را فشردم و صفحه اش را روشن کردم، پیام آمده بود وارد پیام شدم، رها پیام داده بود با این مضمون که: « هر مشکلی پیش اومد سریع به من زنگ بزن شهرزاد، به شهریار یا سهیل میگیم من و تارا رو زودتر بیارن حرف و مخالفتی هم نباشه.»

برایش قلب قرمز فرستادم و صفحه را بستم، خانواده‌اش دقیقاً همانی بودند که هم خودش هم رها برایم از آنها می‌گفت. یک خانواده‌ی اصیل ایرانی که مانند اکثر خانواده‌ها مانند باغی پر از درختان تنومند هستند که ریشه‌های محکم و شاخه‌های پر از میوه‌های شیرین دارند. این خانواده چه از طرف چاوش و چه از طرف رها که نمی‌دانستم او کیست، نمادِ «مهمان‌نوازی»، «احترام»، «خانواده دوست»، «همراه و همیار» هستند؛ جایی که هر کس واردش بشود، به او حس اینکه به خونه و خانواده‌ی خودش آمده است القا می‌شود. خاتون با آن چایِ همیشه دم و داغ و با لبخندی گرم و نگاه های مادرانه‌اش، فرزندانی رئوف و مهربان و مهمان نواز، نوع هایش با دستان پرتلاش و قلبی بزرگ، و بچه‌های کوچکش با چشمانی کنجکاو که آینده‌ی روشنی را می‌سازند. همه‌شان با هم مانند یک خانواده‌ی بزرگی هستند که در طوفان‌ها دست‌به‌دست هم می‌دهند و دوستانِ همدیگر را می‌گیرند.

هنوز یک ماه نشده است که آمده‌ایم اما این خانه‌ی گرم و امن و خانواده‌اش برایمان پناهگاه امنی شدند، جایی که حتی اگر بیرون طوفان باشد، توی خانه‌ی‌شان همیشه آفتاب می‌تابد و بوی نان تازه و عطر چای دارد. احترام و بزرگی در خانواده‌یشان نمود بیشتری دارد، احترام مانند یک رودخانه‌ی همیشه جاری است. همبستگی و قدرت‌شان مانند یک درخت تنومند است که ریشه‌هایشان محکم است و شاخه‌هایشان پر بار است.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت8

نفس عمیقی کشیدم، سر برگرداندن و به سایه‌ی چشمان شیدا که در خواب عمیق فرو رفته بود نگاه کردم، دخترم این روزها شاداب و سرحال است و خنده هایش جانم را افزایش می‌دهد. به آرامی از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره‌ی اتاقم رفتم، غروب خورشید با رنگ‌های گرمش آسمان را مزین کرده بود. نور طلایی و قرمز و نارنجی رنگ بر دیوارهای اتاق می‌تابید و دنیایی از زیبایی و آرامش را به تصویر می‌کشید.

به یاد روزهای سختی که پشت سر گذاشته بودم لبخندی به لب آوردم. همه چیز در زندگی‌ام مرتب بود جز او!

 امید و تلاشم برای ساختن زندگی‌ای جدید برای خودم و شیدا از نظر خاتون ستودنی بود. در این مدت که با خانواده ی چاوش در ارتباط بودم، احساس می‌کنم که نه تنها یک خانه، بلکه یک خانواده‌ی جدید یافته‌ام. خانواده ی خاتون را دوست داشتم، یک خانواده ی بزرگ بودند، حاج علی سه سالی میشد که به رحمت خدا رفته بود. فرزندانش به ترتیب بزرگترینشان گوهرشاد مادرِ خدابیامرزِ چاوش بود، فرزند دوم شان خاله مهرانه مادر سهیل بود. دایی پرهام پدرِ شهریار و شهاب فرزند سوم بود، خاله پریچهرمادر رها، خاله ماهچهره مادر ماهی و ماهان و دایی پدرام پدرِ تارا و اهورا و هورا هم فرزند چهارم و پنجم و ششم، و سه قلوی ناهمسانِ این خانواده بودند. آنها به طرز عجیبی حضور ما را پذیرفته بودند و به سرعت با ما صمیمی شده بودند. زندگیشان ساده و بی شیله پیله بود اما پستی و بلندی زیاد داشت، روزگارهای سختی را گذارنده بودند. مثلا مانند خانواده ی چاوش که حالا دیگر در میان شان نبودند. یا فوت حاج علی، یا در دریا خفه شدنِ شهاب بردارِ کوچکتر شهاب درست زمانی که ده یا پانزده سالش بود، یاهم فوت همسر اولِ دایی پدرام که مادرِ تارا حساب میشد. زندایی شبنم همسر دومِ او بود و شیش سالی میشد با همدیگر ازدواج کرده بودند. مانند کف دست صاف و زلال بودند. دوستشان داشتم، هرچند که باید حداقل تا قبل یکی دو ماه قبل از عید از اینجا میرفتیم و بعد من کارم را تمام میکردم.

شیدا با صدای خسته و خواب‌آلود گفت: مامان، چی کار می‌کنی؟

به سمت او چرخیدم و لبخند زدم گفتم: بیدار شدی؟

شیدا با چشمان خواب‌آلودش نگاهی به من انداخت و سرش را به نشانه‌ی آری تکان داد. همین کافی بود تا دوباره حس شادابی را در دلم حس کنم. روی تخت دراز کشیدم و من شروع به گفتن قصه‌ای به سبک خودم کردم.

روند قصه‌گویی‌ام با خنده‌های شیدا و نظرات شیرینش پر شد. هر دو در دنیای قصه غرق شدیم و چیزهای دیگر را فراموش کردم.

پتو رویش کشیدم و از اتاق بیرون رفتم چراغ آشپزخانه را زدم و وارد شدم چندتا دانه ظرفِ مانده را شستم و در آب چکان گذاشتم کمی جمع و جور کردم شالم را برداشتم و وارد حیاط شدم به طرف حوض رفتم و لبه اش نشستم، اواسط مهر بود و هوا هنوز خنک بود تا یکی دو ماه دیگر سرد میشد و درخت ها و راه ها از زردی و نارنجی برگ های درختان پر میشد. لباس های گرم شیدا برایش کوچک شده بود و باید برایش خریداری میکردم. دستانم را عقب بردم روی تخت گذاشتم و تکیه زدم سر بر آسمان بلند کردم ماهِ شب چهارده در آسمان پر نور و زیبا میدرخشید. در تنش های زندگی و بالا پایین هایش عجیب فرو رفته بودم این روزها و یاد از خود برده بودم به این سکوتی که در خانه ی زیبای خاتون بود نیاز داشتم. تن عقب کشیدم و خیره به آسمان کم کم چشمانم گرم شد

با صدای پچ پچی چشم باز کردم که رها و تارا را بالای سرم نشسته و تکیه داده به تخت دیدم با دیدن من که چشمانم باز شد رها با خنده گفت: بیدار شدی؟

سرم را تکان دادم و نشستم ساعت مچی ام را نگاه کردم، ده دقیقه به یازده بود و آنها اینجا چکار میکردند؟ 

سوالم را بر زبان آوردم رها گفت: بهت که گفتم زود میایم، خان داداش ما رو آورد خودشم رفت.

با تعجب گفتم: آقا چاوش؟

سرتکان دادم تارا با اخم های درهم گفت: ای کاش برنمیگشت، الان میره اونجا باز سارا خانوم چشم ما رو دور میبینه ناز و عشوه میاد.

ابروهایم بالا پرید، سارا؟ سارا دیگر کیست؟

رها گفت: ول کن تارا خود داداش و که میشناسی بهش راه نمیده.

تارا دهان کج کرد و گفت: خانومِ خوش خیال، ندیدی سارا چقدر به خودش رسیده بود؟ خاتون و زن حاج صالح براش نقشه ها کشیدن. بیشتر هم زن حاج صالح پیگیره، انگار دخترش رو دستش مونده میخواد قالب کنه به داداش.

رها با تعجب نگاهش کرد و گفت: تو این چیزا رو از کجا میدونی؟

تارا:

- صبح شنیدم خاتون داشت به شبنم جون میگفت خانومِ حاج صالح خیلی تاکید داره به این وصلت، میگه استخاره کرده خوب دراومده.

رها کمی ابروهایش درهم شد و من نگاهم بین شان در رفت و آمد بود جای حرف زدن نبود برایم. رها گفت: در هر صورت اینو میدونم تا خود داداش نخواد هیچی سر نمیگیره.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت9

تارا شانه بالا انداخت گفت: چمیدونم، اما امیدوارم چاوش حرفشون و گوش نکنه. میدونی که چقدر باهاشون رودروایسی داره!

ناخودآگاه گفتم: یعنی ممکنه آقا چاوش بخاطرِ توی رودروایسی موندن با خانواده ی حاج صالح، بخواد با دخترشون ازدواج کنه؟

رها به نشانه ی رد کردن حرفم سر تکان داد و گفت: نه همچین چیزی نیست تارا یه چی میگه حالا.

تارا:

- ببینیم و تعریف کنیم.

رها به سمتم برگشت و گفت: شیدا خوابه؟

سر تکام دادم گفتم: آره خوابه فکر کنم چون پیداش نیست. شماها شام خوردید؟

تارا:

- آره، تو چی؟

من:

- نه، من و شیدا نخوردیم اما از پاستای دیشب برا خودمون نگه داشتم.

رها:

- من بازم گشنمه دلم پاستای تو رو میخواد.

به لحنش خندیدم و گفتم: بیاید بریم پس. راستی خاتون اینا کی میان؟

کفش هایشان و دمپایی ام را پوشیدیم و به سمت خانه رفتیم، رها گفت: اونا بیان دوازده یک میشه، فردا تعطیلیه برا خودشون میشینن بساطِ شب نشین پهن میکنن.

تارا با خنده گفت:  وای شهرزاد نمیدونی که با بدبختی اهورا و هورا رو پیچوندیم.

گفتم: خب میاوردیشون.

تارا:

- امشب پسرعمه نیست میره هتل، من و رها میخوایم اینجا بخوابیم. فردا هم سه تایی بریم دانشگاه.

تارا در یکی از بهترین دانشگاه های مشهد درس میخواند و رشته اش وکالت بود، و ظبق گفته ی خودش داشت برای کارشناسی ارشد اقدام میکرد. لبخندی زدم و گفتم: خیلی هم عالی چی از این بهتر؟

همین که داخل خانه شدیم در اتاقم باز شد و شیدا بیرون آمد با دیدن خاله رها و خاله تارایش خندید رها دستش را برایش باز کرد به سمتش دوید و خود را درآغوش رها انداخت تارا با خنده گفت: ساعت خواب فسقلی.

شیدا:

- مرسی، شما کی اومدید؟ خاتون جون هم اومده؟ اهورا و هورا چی؟

رها سر عقب کشید و گفت: اونا مهمونی ان، مام چون حوصله نداشتیم زود اومدیم پیش تو و مامان شهرزاد.

داخل آشپزخانه شدم و از یخچال پاستا را به همراه پنیر پارمزان درآوردم روی گاز گذاشتم شعله را روشن و تنظیمش کردم. چند قطره آب ریختم تکه ای کوچک کره انداختم و بعد از اینکه آب شد شروع به هم زدن کردم بعد از چند دقیقه پنیرپامزان را اضافه کردم. بوی خوشمزه اش که بلند شد لبخندِ رضایت بخشی زدم. همزمان مابین هم زدن هایم سفره و زیرقابلمه ای حصیری را از داخل کشوی چهار طبقه ی پلاستیکی بیرون آوردم چهار بشقاب و چهار قاشق چنگال را هم از کابینت بیرون آوردم. داخل پذیرای رفتم روی میز شش نفره ی بغل اوپن گذاشتم رو به رها گفتم: رها بی زحمت میز رو بچین تا من بیارم بقیه رو.

رها بلند شد و به سمت میز آمد صدای تارا را شنیدم که به شیدا گفت: بدو بریم کمک مامان شهرزاد.

و ثانیه ای بعد داخل آشپزخانه آمدند، لیوان ها را تارا برد و نوشابه را هم شیدا طبق خواسته ی خودش به پذیرایی بردند. زیر گاز را خاموش کردم قابلمه را برداشتم و به پذیرایی رفتم. روی زیرقابلمه ای گذاشتم و روی صندلی ام سرِ میز نشستم رها خم شد سمت قابلمه چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید با لبخند رضایت بخشی چشم باز کرد و گفت: به، به این میگن یه پاستای خوشمزه که حتی دوباره گرم شدش هم بوی خوب و بی نظیری میده.

شیدا با شیطنت گفت: مگه نمیدونی خاله رها؟

رها:

- چیو؟

شیدا لب هاشو غنچه کرد و گفت: اینکه دست پخت مامان خانومِ من، تکه!

رها لپش را کشید و گفت: من زبون تو رو بخورم که انقدر ناز میریزه.

تارا:

- خداییش خیلی خوشمزه شده، دیشب که یکم برا بابا و شبنم جون بردیم انقدر خوششون اومده بود که شبنم جون میگفت باید بیاد پیشت ازت یاد بگیره.

خندیدم همونجور که برایشان میریختم گفتم: زندایی لطف دارن. آخه کار خاصی هم نمیکنم همون دستور پخته.

تارا:

- اما در هر صورت خوشمزه درست میکنی.

غذایمان را شروع کردیم و از همه چیز حرف میزدیم، همه ی افراد این خانواده یا چشم ابرو مشکی بودند یا قهوه ای. تنها کسایی که بور و عسلی بودند تارا و سهیل بودند. و آنطور که رها برایم گفته بود عسلی بودنشان را از حاج علی به ارث برده بودند. ناخودآگاه گفتم: راستی یه سوال، چرا آقا چاوش نرفت پیش خانواده ی پدریش زندگی کنه؟

رها جرعه ای از نوشابه اش را خورد و گفت: تو زلزله ی بم همه شون فوت کردن.

ابروهایم بالا رفت، چاوش هیچوقت از آنها برایم نگفت و احتمالا برای این بود که وقتی آنها را از دست داده خیلی کوچک بود. گفتم: زلزله ی بم؟

سر تکان داد و در ادامه ی حرفش گفت:

- راستش بابای چاوش میشد نوه عمه ی خاتون. خانواده ی خاتون از اون با اصل و نسب های بم بودن. از خاندان بزرگ شون فقط خاتون و چندتا نوه و خواهر برادره مادرِ خاتون این شهر اون شهر بودن وگرنه بقیه همه بم بودن. دوسال قبل از زلزله ی بم بود که خاله و شوهر خاله چاوش رو به پناهِ حاجی و خاتون میزارن پیششون و میرن که میرن هیچکس هم هیچوقت نفهمید چرا، پنج ماه بعد از رفتن خاله اینا و غیب شدن شون هم یکی ازسه تا عمه های چاوش زندگی رو جمع میکنه میره دبی زندگی میکنه. دوتا عمه و دوتا عمو میمونن با مادربزرگ پدربزرگِ چاوش که میشدن فامیلای پدریِ خاتون. اما وقتی زلزله میاد تمام طایفه و خاندان خاتون زیرآوار فوت میکنند.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت10

سینه‌ام سنگین شد برای او، هرچقدر هم به من بدی کرده باشد باز هم از شنیدن اتفاقاتی که برایش افتاده بود غمگین می‌شدم، با یادآوری حرف شهریار آن‌شب گفتم: آها یه چیزی یادم اومد اونشب آقاشهریار برگشت گفت که مر...

با به صدا درآمدنِ در خانه حرفم بریده شد، که بود این وقت شب؟

چهارنفری با تعجب همدیگر را نگاه کردیم دوباره در به صدا درآمد تارا بلند گفت: کیه؟

صدای سهیل آمد:

- منم منم مادرتون غذا آوردم براتون.

تارا:

- واستا الان میام.

از جایش بلند شد، شال مانتوی خودش را تنش کرد و شال و مانتوی رها و روسری و پانچوی بافت مرا به دستمان داد وقتی پوشیدیم‌شان هر دو لنگه‌ی در را باز کرد سهیل و شهریار پشت در بودند تارا با تعجب گفت: شماها اینجا چیکار می‌کنید؟ کی اومدید ما نفهمیدیم؟

سهیل:

- تارا خانوم اول اجازه بده بیایم داخل بعد.

تارا عقب کشید و داخل شدند ماهم از سر جایمان بلند شدیم که شهریار گفت: بشینید پا نشید شام تون و بخورید.

گفتم: اگر سیر نیستید برم براتون بشقاب بیارم؟

سهیل بدون رودروایستی گفت: من میخورم، اصلا بوش منو کشوند این طرف وگرنه داشتیم پشت سرِ چاوش می‌رفتیم بیرون.

سر تکان دادم و داخل آشپزخانه رفتم اما صدایشان را می‌شنیدم، رها پرسید: چاوش مگه اومد؟

شهریار:

- آره اومده بود دسته کلیدای کاریش رو که جا گذاشته بود برداره. الآنم رفت هتل‌. خاتون و هم بابا اینا میارن.

تارا:

- چخبر بود ما رفتیم؟

بشقاب و قاشق چنگال در یه دستم بود و دوتا لیوان توی یک دست دیگر، بیرون رفتم سهیل از دستم گرفت و جلوی خودش و شهریار که کنار رها نشسته بود گذاشت گفت: جز اینکه زن حاجی داره میخش و میکوبه هیچی!

تارا با چشم و ابرو اشاره کرد و رو به رها که با تعجب نگاه میکرد گفت: بفرما سرکار خانوم، دیدی حالا؟ به حرف من رسیدی؟

نگاهم می‌چرخید، رها با تعجب به جلو خم شد و گفت: درست تعریف کن ببینم سهیل.

سهیل غذایش را فرو داد و گفت: زن حاجی میخواد دخترشو بندازه به چاوش، یادته که از قدیم حاج صالح به حاجی گفته بود چاوش باید دامادش بشه، چاوش که رفت بحث ها خوابید اما از همون وقتی هم که چاوش اومد باز شروع شد یادته که حاجی آخرین بار برگشت به آقاجون گفت که دیگه بهتره وصلت کنند و اینا آقاجون چی گفت؟

رها با چشم های ریز شده گفت: منظورت قبل از فوت آقاجونه؟

سرش را تکان داد و گفت آره، آقاجون به حاج صالح گفت فعلا وقتش نیست یه چند ماه صبر کنند چون درگیر یه کاریه هروقت کارش تموم شد میگه. اما میزنه آقاجون سکته میکنه و فوت میکنه. الآنم بعد چند وقت بحث پیش اومده.

شهریار:

- شما که رفتید بحثش پیش اومد که باید تکلیف چاوش و سارا مشخص بشه، چاوش هم نتونست جواب بده همه چیو سپرده دست خاتون و عمه اینا و بابا و عمو.

سهیل:

- چند وقت دیگه یهو دیدی چاوش با ساراخانوم دست تو دست اومدن داخل تعجب نکنید.

دست راستم روی زانویم مشت شد و ناخون هایم در کف دستم فرو کردم. اگر قرار باشد که زنی به میانِ زندگی‌اش بیاید هیچ جوره دخترمان را به او معرفی نمی‌کنم و نمی‌گذارم او را از من بگیرد. خودخواهم؟ هستم!

سال ها خون جگر خوردم و سختی کشیدم تا زندگی و خودم و دخترکم را سر و سامان بدهم، حالا همسایه را دزد کنم؟ عمرا!

سرم را پایین انداختم و مشغول خوردن پاستا شدم، شیدای کنجکاوم گفت: یعنی عمو چاوش میخواد زن بگیره؟

تارا اخم کرد و رها با لبخند گفت: معلوم نیست خاله جون اما فکر نکنم حالا حالاها همچین اتفاق بیوفته.

سعی کردم بی تفاوت باشم سر بالا بردم و گفتم: حالا چرا شماها مخالفید؟

تارا دست به سینه شد و گفت: به این دلیل که سارا یازده سال از چاوش کوچیکتره، از اون طرف هم چاوش هیچ علاقه ای به سارا نداره اصلا سارا رو به ندرت تو زندگیش دیده به اضافه اینکه با حاج صالح رودروایستی داره نمیتونه روش و زمین بزنه، ما نگرانیم یه وقت همین تو رودروایستی موندن بخواد بدبختش کنه.

باز هم نمی‌فهمیدم چرا نه؟ پرسیدم: یعنی چی؟

سهیل با خنده گفت: تارا واضح نمیگه، سارا متاسفانه از اون دسته آدمایی هست که به هیچی دل بسته، تیپ و قیافش هم مثلاً چادری و خانومه که اونم اجبار حاج صالحه، وگرنه آمار اینکه روزای دیگه با چه تیپ و قیافه ای از خونه دوستاش میرن بیرون و آمارِ مهمونی رفتناش دست ما و چاوش هست.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت11

و دقیقا سارا همانی بود که چاوش نمی‌پسندید، با تعجب گفتم: یعنی آقا چاوش زیر بارِ حرف زور میره؟

شهریار:

- نه نمیره، اما خب پای رودروایستیش با حاج صالح وسطه.

رها:

- بدیش این جاست نمی‌تونیم برا خاتون اینا هم بگیم چجوری دختره.

«آهان» زمزمه کردم و سر تکان دادم. زندگیِ چاوش دیگر به من مربوط نبود و بهتر بود که خود را درگیر نکنم.

تا پاسی از شب پیشمان ماندن، حرف ها زدیم و بازی های فکری و هیجانی شیدا را آوردیم و بازی کردیم. در آخر شیدا همانطور که در آغوش شهریار نشسته بود خوابش برد بلندش کرد و گفت: ببرم تو اتاقش؟

گفتم: زحمت میشه بدید خودم میبرمش.

شهریار گفت: چه زحمتی، شما بشین می‌برمش.

اتاق شیدا را نشانش دادم و شیدا به بغل، به سمت اتاق رفت. سهیل دست عقب برد کف دستش را روی زمین گذاشت و به دستانش تکیه زد با خنده گفت: تو رو خدا از این لحن رسمی بیا بیرون، معذب میشه آدم.

لبخند کوچکی زدم گفتم: آخه اینجوری زشت نیست؟

سهیل:

- نه بابا چه زشتی، فکر کنم هم دهه‌ای هستیم آره؟

سر تکان دادم گفتم: اگر دهه هفتادی باشی آره هم دهه‌ای هستیم.

سهیل:

- خب دیگه پس، راحت باش. اینجوری ما هم معذب نمی‌شیم.

تارا با نوک انگشت سبابه‌اش پیشانی اش را خاراند و گفت: والا تو که در هر حالت راحتی. معذب هم میشی مگه؟

سهیل نمایشی اخم کرد و گفت: باز تو حرف زدی بچه؟ همینه دیگه میگن بچه ها رو راه ندید تو جمع هاتون.

تارا با افتخار گفت: فعلا که همین بچه میخواد خانوم وکیل حقوقی بشه و دفتر بزنه جناب.

سهیل ابرو بالا برد گفت: واقعاً حوصله ی زیادی داری که میخوای با یه مشت آدم زبون نفهم سر و کله بزنی. 

تارا با بل‌بل زبانی گفت: از اثرات هم‌نشینی با توعه دیگه، انقد با تو سر و کله بدم حوصله و صبرم رفته بالا.

تا سهیل خواست چیزی بگوید رها جدی گفت: بس کنید دیگه، دو دقیقه دیگه باز دعواتون میشه.

شهریار از اتاق بیرون آمد و گفت: اتاقش چقدر قشنگه.

لبخند زدم و گفتم: همه ی وسایلاش سلیقه خودشه، به مرور براش خریدم.

سهیل که در روزِ اسباب کشی بود و کمک‌مان کرده بود گفت: خدایی دمت گرم شهرزاد مادر مثل تو که اینجوری پا بچه‌ش بمونه در جهان شاید بگیم ازش چهل یا چهل و پنج درصد هست.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت12

با یادآوری روزهای سخت‌مان لبخند تلخی زدم گفتم: شیدا پاره‌ی تنمه، وصله‌ی جونمه، امانت و یادگارِ پدرشه. چجوری می‌تونستم ولش کنم؟

تارا پاهایش را در شکمش جمع کرد دستانش را دور پاهایش حلقه کرد و گفت: پس چجوری عمه گوهرشاد تونست چاوش و بزاره و برن؟ بعدشم که تصادف کردن و فوت کردن. دلشون نسوخت؟ مگه چاوش بچه نبود؟

رها مستقیم نگاهش کرد گفت: ما هیچی نمی‌دونیم از اون ماجرایی که پیش اومد. نمی‌دونیم خاله گوهرشادشون برای چی رفتن، که آخرش هم شد تصادف. پس نمی‌تونیم قضاوت کنیم!

گفتم: تقدیر و سرنوشت هرکسی هم یکجوره تارا، مثلاً سرنوشت من اینجوری شد که هم خانواده ام رو از دست بدم هم کسی که مثل جونم می‌خواستمش رو. اما الان به جاش چی دارم؟ شیدا رو دارم، امام رضا(ع) رو دارم!

سمت رها که نگاهم میکرد چرخیدم دستم و گذاشتم پشتش و گفتم: یه رفیق خوب دارم مثل خواهر که از وقتی باهم دوست شدیم وجود خودش و مامانش و باباش برام برکت هستند.

چشمانش به آنی پر شد لبخندی زد، سهیل اعتراض کنان گفت: پس ما چی؟

سر چرخاندم با تعجب نگاهش کردم دست راستش را روی سینه اش گذاشت و گفت: منم می‌خوام داداشت باشم خب!

ناخودآگاه خنده ام گرفت گفت: جدی میگم، اصلا باورکن از همون روز اول جوری مهرِ خواهریت به دلم افتاد که باورت نمیشه.

تارا چانه‌اش را روی زانوهایش گذاشت و گفت: راست میگه شهرزاد. من اصولا آدمی نیستم که زیاد با کسی گرم بگیرم یا همون اول صمیمی بشم، حتی تو مدرسه و دبیرستان و دانشگاه هم دوست های زیادی ندارم انگشت شمارند، اما با تو خیلی خیلی زود صمیمی شدم. انگار یکی مثل رهایی برام.

شهریار نگاهش را چرخاند به من که رسید و نگاه من را دید لبخندی زد گفت: اگر منم به برادریت قبول کنی ممنون میشم.

خنده‌ام گرفت گفت: اونجا که بودیم خاتون می‌گفت نگرانِ بچمم، ای کاش میگفتم چراغ حیاط رو روشن بزاره یه وقت نترسه.

تارا:

- تو راه هم که بودیم چاوش از خاتون پرسید که خاتون چیه همه‌ش این دختر رو هواش و دارید نگران شید؟ بچه نیست که مادره یه بچه‌ست. خاتون گفت شهرزاد یه مادره اما داغ دیده‌ست، یه زن قویه اما همون قدر که قویه تنهاست، اصلا می‌دونی چیه؟ من یه مادرم که خدا شهرزاد و دخترش و آورده برای من که بشم مادر و مادربزرگ شون. اینجا دیگه چاوش هیچی نگفت و سکوت کرد.

اشک های سرکشم که دیدم را تار کرده بودند پایین ریختند و من نمی‌دانستم به این تعبیری که خاتون از ما داشت چه بگویم. مهربانی‌شان بی‌اندازه بود و برای منی که دیگر کس و کار نداشتم این همه چیز بود.

رها جلو آمد دست راستم را درون دستش گرفت، تارا هم خود را جلو کشید دست دور بازویم انداخت و سرش را روی شانه‌ام گذاشت، میان هق‌هق گریه گفتم: فکر کنم خدا هم دید چقدر تنهام که یه مادر مثل خاتون، بزرگتر هایی مثل خاله ها و دایی پرهام و دایی پدرام و همسراشون، خواهر برادرهایی مثل شماها به من داد. همچنین عمو و خاله شدید برای شیدا و دوستای مثل اهورا و هورا برای شیدا داد. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت13

لبخند و نگاه هایشان حسِ خوبی بهم می‌داد، نمی‌خواستم جو مان را غمگین کنم تند گفتم: خب میگم نظرتون چیه آخرین جمعه‌ی این ماه بریم شهربازی؟

تارا با خنده سر از روی شانه‌ام برداشت سهیل با شیطنت گفت: هوا اون موقع سرده باد میخوره بهت سرما میخوری‌ها!

گفتم: نخیرم سرما نمیخورم.

سهیل:

- شرط ببندیم؟

رها با خنده گفت: الان اگه خاتون بود می‌گفت شرط بندی کار شیطونه!

سهیل چشمک زد گفت: مُیُم میگفتُم ای شرط بندی او شرط بندی نیه!

با لهجه‌ی مشهدی و چشم و ابرو آمدن این را گفت و ما از خنده ریسه رفتیم، شهریار گفت: من نمی‌دونم تو یکی به کی رفتی.

صدای قیژ قیژ در آمد و نشان دهنده باز شدنش بود. به تندی ساکت شدیم شهریار بلند شد و به طرف پنجره رفت پرده را کمی کنار زد پس از ثانیه ای با خنده گفت: خاتون اومد.

بلند شدیم و به طرف در خانه رفتیم در را که باز کردیم خاتون و دایی پرهام با دیدن مان متعجب ایستادند سلام که کردیم خاتون گفت: سلام به روی ماهتون، اونجا رو قُرُق کردید نذاشتید شهرزاد بخوابه؟

خندیدیم گفتم: خوابم نمیومد خاتون، اتفاقا خوشحال شدم اومدن دورهم این چند ساعتِ کوتاه خوش گذشت.

دایی پرهام با خنده گفت: کارت دراومد شهرزاد خانوم، از این به بعد یکسره میان خونه تون، اونجا رو می‌کنند پاتوق.

رها اعتراض گونه گفت: دست شما درد نکنه خان دایی!

خندید و چشمک زد خاتون گفت: ساعت دو صبحه شما دوتا مگه نمی‌خواید برید سرکار؟

و به همین منوال پسرها دنبال دایی پرهام رفتند. دخترها هم به خاتون گفتند که کمک می‌کنند جمع و جور کنیم و بعد به خانه‌ی خاتون می‌روند اما خاتون گفت: نمی‌خواد مادر امشب بمونید پیش شهرزاد.

تارا:

- اما آخه شما تنها میمونید که!

گفتم: خب شما هم امشب رو بیاید پیش ما.

خاتون لبخندی زد همانطور که به سمت خانه‌اش می‌رفت گفت: من تا نماز بیدار میمونم بعدشم می‌خوابم شماها نگران من نباشید بمونید پیش شهرزاد.

تارا با شیطنت گفت: من قربونت بشم خاتون جونم.

شب بخیری گفت و داخل رفت ما هم داخل شدیم، خانه را جمع و جور کردیم و در آخر توی پذیرایی همان یک تشک چهارنفره ای که داشتم را آوردم وسط هال پهن کردیم سه بالشت و پتو را هم آوردیم بالشت ها را کنار هم قرار دادیم دخترها نشستند روی تشکِ خنک و تارا گفت: چقدر خستم خداجان.

رها:

- حالا کی میخواد ما رو فردا بیدار کنه؟

تارا با خنده گفت: دشمن!

کلید برق را زدم نور ماه که از پنجره می‌تابید کمی فضا را روشن کرده بود. به سمت تشک رفتم جای من را وسط انتخاب کرده بودند نشستم موهایم را باز کردم و شروع کردم به بافتن که تارا گفت: همیشه قبل خواب موهاتو میبافی؟

رها به جایم جواب داد:

- آره بابا عادتشه این کار رو نکنه خوابش نمی‌بره.

با یادآوریِ خاطره ای لبخندِ تلخی زدم گفتم: با این کار آرامش میگیرم، راحت می‌خوابم.

تارا کنجکاو شد، سمتِ بالشت و پشت به پنجره نشسته بودم کمی به سمتم مایل شد و رو به شکم دراز کشید دست زیرِ چانه اش گذاشت و گفت: دلیلی پشتش هست که آروم میشی؟

سر تکان دادم گفتم: آره، بابالنگ درازِ قصه ی من همیشه موهام و برام می‌بافت و آروم می‌شدم. یه شبایی هم که مامان اینا رو با کلی شرمندگی و بهونه می‌پیچوندم میرفتم پیشش و شب میموندم قبل خواب موهام و می‌بافت. البته بگم از نظرش این کار که به دروغی مامان اینا رو می‌پیچوندم اشتباه بود همیشه هم می‌گفت کار غلطیه.

تارا:

- با پدر شیدا نامزد بودید؟

لبخند تلخی روی صورتم نشست گفتم: هم دانشگاهی بودیم، داستان مون سر دراز داره‌. نامزد هم نبودیم یعنی خواستگاری نیومده بود،چون می‌خواستیم دوست باشیم تا اون درسش تموم بشه و برگرده پیش خانواده اش و بیان خواستگاری، مجبور شدیم محرم بشیم. خودش رفت جلو با بابام صحبت کرد اینکه چی رو البته نمی‌دونم اما طبق گفته خودش و بابام همه چی رو براش گفته بود بابام هم وقتی دید انقدر مرده که برای همچین چیزی تو اون دوره و زمونه رفته جلو صحبت کرده و بحثش رو پیش کشیده اجازه‌ش رو بهم داد و محرم شدیم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت14

تارا با ابروهای بالا رفته گفت: بابات چقدر روشنفکر بود!

من:

- هم روشنفکر بود هم عقاید قدیمی داشت، مامانمم همین. وقتی پدر شیدا رفت و فهمیدم شیدا رو باردارم فکر نمی‌کردم حمایتم کنند گفتم میندازنم از خونه بیرون تموم شد همه چی، چون بلاخره تابو شکنی محسوب می‌شد. اما پشتم وایستادند.

تارا:

- عجیبه.

گفتم: یه روز ولی میشینم ماجرای آشنایی خودم با پدر شیدا رو براتون میگم. البته رها می‌دونه.

رها تندی نشست و گفت: داستان عجیب اما عاشقانه ای دارن تارا، هرچند که شهرزاد خانومِ بدجنس هیچوقت اسمش رو بهم نگفت.

لبخندی در جوابش زدم بافتن موهایم تمام شده بود، گفتم: بسه دیگه بخوابیم فردا باید بریم دانشگاه.

دراز کشیدم و پتو را روی خودم پهن کردم دست راستم را زیر سرم بردم بعد از دقایقی صدای تارا خواب آلود به گوشم خورد: اما تو بهترین مامانِ دنیایی شهرزاد.

سر برگرداندم سمتش، بالشتش را مانندِ چیزی عزیز سفت بغل کرده بود و چشمانش روی هم افتاده بود. رها گفت: چی گفت؟

سر به سمت رها برگرداندم و گفتم: گفت « تو بهترین مامانِ دنیایی شهرزاد».

لبخندی زد به سمتم خم شد دست راستش را از روی شکمم دورم پیچید و گفت: راست میگه خب.

و دقایقی بعد چشمانم روی هم افتادند و خوابمان برد.

گردنم را به سمت اتاق شیدا کشیدم و بلند گفتم: شیدا مامان بیا دیگه.

صدایش آمد:

- الان میام مامان.

ساعت مچی‌ام را نگاه کردم ساعت نه و ربع بود و ما باید بیست دقیقه ای خودمان را به دانشگاه هایمان می‌رساندیم، البته که قبلش باید شیدا را به مهد میرساندیم. برای همین وقتمان کم بود. نفس کلافه ام را بیرون دادم خواستم چیزی بگویم که در اتاق باز شد شیدا بیرون آمد و به سمت‌مان دوید گفتم: چیکار میکردی تو اتاق؟

روی پاهایش نشست تا کتانی اش را خودش پا کند، گفت: دنبال جامدادی و مدادرنگیم می‌گشتم تو کمد جلو چشمم بودها، ولی پیدا نمی‌کردم.

تارا گفت: امان از دست بچه ها.

رها سر کج کرد و گفت: خودت و که یادت نرفته؟ چقدر از دسته زندایی مینو کتک می‌خوردی سر اینکه وسایلات و گم میکردی یا جلو چشمت بود پیدا نمی‌کردی!

تارا خنده‌ی بلندی سر داد و گفت: وای آره راست میگی. خدا بیامرزه مامانم و، شهرزاد گیجی بودم برا خودم تو بچگی مامانم از دستم انقدر حرص می‌خورد حد نداره.

با خنده گفتم: خدا رحمتشون کنه.

تشکر کرد رو به شیدا که ایستاد گفت: بریم خاله جون؟

شیدا:

- بریم!

اول از خاتون خداحافظی کردیم و بعد به سمت در رفتیم همین که در توسطِ من باز شد با او چشم تو چشم شدم و دستش که برای باز کردن قفل در آمده بود،در هوا ماند. سایه‌اش را حس می‌کردم که رویم افتاده است.دایره‌ی مشکیِ چشمانش در یک کاسه‌ی خون نشسته بود و خستگی و بی‌خوابی را فریاد می‌زدند. همیشه در زمان های مختلفی مانند زمانی که خسته بود، کم خوابیده بود، و یا عصبی بود چشمانش قرمز می‌شدند. با صدای شیدا از بهره چشمانش بیرون آمدم و خود را عقب و به کناری کشیدم سر پایین انداختم:

- عمو چاوش سلام، چرا چشمات قرمزه؟

تارا و رها هم سلام کردند و من هم سلامی زمزمه کردم نگاه از من گرفت جواب تارا و رها را داد روی زانوهایش مقابل شیدا نشست گفت: سلام پرنسس صحبت بخیر، راستش از دیشب تا حالا نخوابیدم خسته هم هستم برای همین چشمام قرمز شده.

شیدا لب ورچید و گفت: چه بد، پس برو داخل استراحت کن عمو.

سر کج کرد و گفت: چشم، میرم.

و چرا دنیا تمام نمی‌شد؟ دلم برایشان رفت و به آنی قلبم فشرده شد. دلم میخواست فریاد بزنم و بگویم «چاوش این شباهت رو نمی‌بینی مگه؟ شیدا بچه‌ی خودته مرد حسابی!»

ایستاد و رو به رها گفت: جایی میرید؟

رها سر تکان داد گفت: دانشگاه داریم، شیدا هم باید بره مهد.

چاوش دست در جیب برد همان ژِست همیشگی‌اش را، گفت: ماشین دارید؟

تارا دستش را بندِ کیفش کرد و گفت: نه با تاکسی دربست میریم.

به نشانه‌ی«نه»سر تکان داد گفت: نمی‌خواد خودم می‌رسونم تون بیاید. 

به پشت چرخید که رها گفت: نمی‌خواد بیا برو داخل استراحت کن نخوابیدی خودمون میریم. 

با اخم به سمت‌مان چرخید و من گوشه‌ی لبم را از داخل گاز گرفتم با تحکم گفت: چیزی جز چشم نشنوم! 

بلاجبار به سمت ماشینش که دنا پلاس مشکی رنگ بود رفتیم سوار شدیم، شیدا جلو نشسته بود، من پشتِ صندلی شاگرد بودم رها وسط بود و تارا هم پشتِ صندلیِ راننده نشسته بود. ماشین را روشن کرد و حرکت کرد. وقتی از محله بیرون زدیم و به میدان اصلی رسیدیم، پرسید: آدرس مهد رو میدید؟

آدرس را با صدایی که سعی میکرد مسلط باشد برایش گفتم، سرتکان داد و بعد دنده را عوض کرد. شیدا را چک کردم که سر به سمت پنجره‌ی پایین آمده چرخانده بود و بیرون را نگاه میکرد. تکیه دادم نگاهم را به سمتِ دستانم کشاندم. آن زمان ماشینش یک دیویست و شش سرمه‌ای بود.

سرم را بالا بردم و به نیم رخش نگاه کردم، مشخص بود که ابروهایش درهم رفته بود. ریش هایش را زده بود و یک ته ریشِ یک دست و مرتب و کادر بندی شده داشت. پیراهن مردانه‌ی خاکستری تنش بود آستینش را تا آرنج، تا زده بود یک شلوار پارچه ای مردانه‌ی مشکی هم پایش بود. با یک دست فرمان را گرفته بود و رانندگی می‌کرد.

نگاهم را از او گرفتم و باز دستانم را نگاه کردم، مانند آن موقع ها هنوز هم خوشتیپ بود و سلیقه‌اش در انتخاب لباس بی‌نظیر بود. لباس‌هایی هم که برایم خریداری می‌کرد را هنوز داشتم و میپوشیدم‌شان.

با حسِ برخوردِ چیزی به شیشه و صدای بالا رفتن شیشه ها، تند سر بالا گرفتم و به سمت شیشه سر چرخاندم. باران می‌آمد!

باران تندتر شروع به بارش کرد و من ذهنم پرواز کرد به خاطره‌ای که تا زمانی که بمیرم هم فراموشش نمی‌کنم!

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت15

چشم‌هایم روی قطره هایی که یکی یکی روی شیشه مینشست بود اما تصویرِ آن روز را جلوی چشمانم زنده کرد؛ همان روزی که برای اولین بار فهمیدم و ثابت شد که «چاوش» فقط یک اسم کنار هزار تا اسمِ دیگه نیست.

#فلش_بک

(نه سال پیش)

#راوی

بارانِ ریزی می‌آمد؛ از آن باران‌هایی که نه آن‌قدر شدید هستند که بخواهی فرار کنی، نه آنقدر کم که نبینی‌شان. حیاط دانشگاه خیس بود و برگ‌های زردِ چسبیده به زمین، زیر هر قدم هایش لیز می‌خوردند. شهرزاد کوله‌اش را محکم‌تر به خودش چسبانده بود و زیر لب غر می‌زد که چرا چترش را جا گذاشته‌است. موهایش از زیرِ مقنعه خیس شده بود و مقنعه‌ی مشکی کامل خیس شده بود.

یکی از کلاس هایش دیرتر شروع می‌شد و تا قبل از شروع شدن کلاسش به سلف رفته بود و قهوه‌ای خرید و خورده بود. آن زمانی که به سلف رفته بود باران قطع شده بود و نمی‌بارید اما حالا که بیرون آمده بود بارش شروع شده بود. زیر شیروانیِ کنارِ سلف ایستاد. با نگاه هایش بقیه‌ی دانشجوها را دنبال میکرد و زیر لب غر میزد. کلاسش به زودی شروع میشد ناچارا حرکت کرد و به سمتِ ساختمان‌شان رفت.

با شنیدن صدای قدم‌های با عجله‌ای خواست سر برگرداند اما سایه‌ی یک چیزی روی صورتش افتاد و سرجایش ایستاد. سرش را که بالا آورد، چترِ بزرگِ مشکی رنگ، بالای سر هر دوتایشان بود. چاوش، همان‌قدر که در این دو ماه بی‌محلیِ شهرزاد به او، خونسرد به نظر می‌رسید، کنارش ایستاده بود. نگاهش را که دید گفت:

- اگه همین‌طوری بری جلو، هم یکهو این سربالایی رو سُر می‌خوری، هم مریض می‌شی، هم من باید اونوقت برات جزوه بیارم.

لبخند کجی گوشه‌ی لبش بود. این ترم کلاس های دوشنبه‌ها سه‌شنبه‌های شهرزاد و او مشترک شده بود. شهرزاد اخم کرد، اما آن اخمی نبود که کسی را بترساند؛ بیشتر شبیه تلاشی بود برای قوی نشون دادن خودش جلوی اویی که خیلی وقت است از رو در رویی با او خودداری می‌کند، دقیقاً از همان روزی که او را با مستوره دید!

گفت:

- لازم نکرده برای من جزوه بیاری. خودم می‌نویسم.

چاوش بدون این‌که جوابش را بدهد، چتر را کمی بیشتر سمت شهرزاد گرفت. قطره‌های باران روی شانه‌های خودش می‌نشست، اما انگار اهمیتی نمی‌داد. گفت: راستش… من فکر کردم لازمتون شده. چون از صبح سه‌بار فقط وسط کلاس حواستون پرتِ پنجره بود، یک بار هم داشتی روی برگه‌ات شعر می‌نوشتی. اینا نشونه‌های کلاس گوش نکردنه.

شهرزاد از این‌که لو رفته بود و فعل هایش جمع و مفرد می‌شد، صورتش داغ شد. سعی کرد لحنش را عادی نگه دارد، گفت:

- انگار تو همه‌چیز رو می‌بینی جنابِ مراقبِ نامرئی.

چاوش:

- مراقب که نه… حواسم هست. فرق می‌کنه.

این‌بار نوبت او بود که سرش را پایین بندازد‌، با نوک کفشش یک برگ خیس را کنار زد. یک لحظه سکوت بین‌شان افتاد؛ سکوتی که فقط صدای بارون و همهمه‌ی دورِ بچه‌هایی که می‌دویدند تا وارد ساختمان ها شوند زیرش گم می‌شد. چاوش آرام‌تر گفت:

- راستی… اون شعری که می‌نوشتید، مال خودتون بود؟

شهرزاد مکث کرد، نمی‌خواست اعتراف کند، اما از طرفی هم دوست داشت او بفهمد، گفت:

- نه… یعنی… نصفش مال خودم بود، نصفش یه چیزی بود که یه جا خونده بودم.

چاوش لبخند زد:

ـ پس نصفش رو به‌موقع از روی برگه‌ات جمع کردم که خیس نشه.

قبل از این‌که بفهمد او چی می‌گوید، تند سرش رو بالا آورد تیزنگاهش کرد و گفت:

- داشتی فضولی می‌کردی آره؟ داشتی نگاه می‌کردی چی می‌نویسم؟!

چاوش:

- من فقط اسم خودم رو دیدم، قسم می‌خورم.  

و آنجا بود که نفس شهرزاد در سینه‌اش گیر کرد. کاش زمین همان‌جا باز می‌شد و قورتش می‌داد!

مضطرب گفت: اسمِ… تو؟

چاوش، انگار که چند لحظه‌ای با خودش جنگیده باشد، چتر رت کمی جلوتر برد که صورت او در سایه‌ی بیشتری پنهذن بشود. با همان لحن آرامش گفت: آره… ولی خب، قبل از این‌که فکر کنید من خودشیفته‌م، بذارید یه چیزی رو لو بدم.

مکث کرد. صدای باران یکنواخت‌تر شده بود. چند قطره از لبه‌ی چتر چکه کنان می‌ریخت روی زمین. شهرزاد حس می‌کرد قلبش هم با همان ریتم می‌زند!

چاوش ادامه داد:

- از یه جایی به بعد، آدم دیگه مجبور می‌شه حواسش به چیزهایی باشه که بهش ربط دارن… مثلا وقتی اسمش روی کاغذِ کسی نوشته شده باشه.

گونه‌های شهرزاد می‌سوخت. دستش ناخودآگاه روی بند کیفش قفل شده بود. زمزمه کرد:

- خب... خب شاید... شاید فقط یه تمرین شعری بوده…

- شاید؟

این‌بار توی صدایش یک شیطنت نرم شنیده شد:

- اگر بخواید می‌تونم همیشه وانمود کنم که باور کردم. ولی…  

سرش را کمی کج کرد و مستقیم توی چشم‌های شهرزاد نگاه کرد. جوری که انگار هیچ‌چیزی، نه بارون، نه سرما، نه رفت‌وآمد آدم‌ها، وجود نداشت، گفت:

- ولی امروز که دیدم بدون چتر از کلاس زدی بیرون، فهمیدم کسی که داره تمرین شعر می‌نویسه، این‌قدر حواس‌پرت هم هست که حواسش حتی از خودش پرت باشه.

شهرزاد آرام و با طمأنینه خندید. لبه‌ی مقنعه‌اش را کمی جلو کشید، گفت:

- تو همیشه این‌قدر سریع نتیجه‌گیری می‌کنی؟

چاوش شانه بالا انداخت:

- فقط به وقتهایی که پای خودم وسط باشه.

به ساختمان نزدیک می‌شدند. باران کمی تندتر شده بود. جلوی پله‌هایی که به سمت در ورودی ساختمان می‌رفت ایستادند. چتر را کمی عقب کشید و نصفش رو دوباره روی خودش آورد، هر دو تقریباً مساوی خیس می‌شدند.  شهرزاد با تعجب نگاهش کرد گفت: چرا این کار رو می‌کنی؟ خودت هم خیس می‌شی که!

چاوش نفس عمیقی کشید؛ از آن نفس‌هایی که انگار قبلش هزار تا جمله درونِ ذهنش چرخیده باشد. نگاهش را از چشمانش دزدید و صدایش آهسته‌تر از همیشه بود:

- چون…  

مکث کرد، انگار داشت آخرین شجاعتش را جمع می‌کرد، پس از لحظه ای ادامه داد و گفت:

ـ چون اگه قرار باشه یکی از ما سرما بخوره، ترجیح می‌دم اون آدم خودم باشم تا... تو!

شهرزاد اول باورش نشد که این جمله را شنیده. بعد، خنده‌اش گرفت؛ از همان خنده‌های عصبی‌ای که با ضربانِ تندِ قلب قاطی می‌شود. اما ته خنده‌اش یک چیزی بود که تا آن روز تجربه‌اش نکرده بود. حس این‌که… به چشمِ او آمده‌است و نظرش را جلب کرده است!

شهرزاد بزاقش را به سختی پایین داد و گفت: خیلی لوس بود…  

ولی این‌بار، لحنش نرم بود. بی‌دفاع. چاوش سرش را کمی خم کرد، انگار داشت اعتراف مهمی را به زبان می‌آورد:

- می‌دونم. ولی راست بود.

باران شدت گرفت. چند تا از بچه‌ها از کنارشان دویدند و رفتند. حیاط تقریباً خلوت شده بود. انگار یادشان رفته باشد کلاس دارند. یک لحظه، همه‌چیز تا ابد کش‌ پیدا کرد. شهرزاد آرام، انگار که این کار مهم‌ترین تصمیم آن روزش باشد، کمی نزدیک‌تر ایستاد تا فاصله‌ی بین شانه‌هایشان کمتر بشود، چتر، حالا دقیقاً فقط برای دوتایی‌شان بود:

ـ باشه…  

زیر لب گفت، اما مطمئن بود که شنید:

- می‌تونم بهت این اجازه رو بدم که اسم این‌و بذاریم تمرینِ مشترک.

چاوش لبخند زد؛ لبخندی از آن جنس که سال‌ها بعد، فقط با یادآوری‌اش می‌شد فهمید از کجا همه‌چیز شروع شده‌است. گفت:

ـ تمرین مشترک چند جلسه ادامه داره، خانم شاعر؟

شهرزاد با نگاهش قطره‌ای که سایه‌اش از زیر چتر مشخص بود را دنبال کرد، قطره از لبه‌ی چتر جدا شد و روی زمین افتاد. بعد، همزمان که نگاهش را می‌گرفت و به چاوش می‌داد گفت: تا وقتی که یکی‌مون دیگه حواسش پرتِ پنجره نشه… یا اسم اون یکی رو تو شعرهاش ننویسه!

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت16

#حال

#شهرزاد

صدای  خداحافظی کردنِ شیدا مرا به زمان حال برگرداند. باران نم‌نم می‌بارید زیاد نبود، دستم هنوز کمی می‌لرزید، اما با لبخندی که روی لبم نشسته بود دخترکم را نگاه کردم قبل اینکه پیاده شوم و دخترم را تا دم مهد ببرم چاوش گفت: من میرم نمی‌خواد شما پیاده بشید.

تا خواستم چیزی بگویم به سرعت خم شد از داخل داشبورد یک چترِ مشکی بیرون آورد و خدای من، این چتر همان چتر بود!

نگاهم دنبال چتر و او که پیاده‌شد و چتر را با خودش برد کشیده شد، چتری که پنج سال در روزهای بارانی و برفی در زیرش پناه می‌گرفتیم و قدم می‌زدیم.

چشمانم دنبالش کشیده می‌شد، ماشین را دور زد، درِ صندلی شاگرد را باز کرد اما خم شد کلاه بارانیِ کرم رنگ شیدا را سرش کرد و بعد گفت: الان دیگه میتونی پیاده بشی.

شیدا با خنده دست چپ چاوش را گرفت با خداحافظی از ما و جوابِ شل و وارفته از من، پیاده شد و زیر چتر قرار گرفت. به سمت درِ مهد رفتند شیدا دوستانش را دید و دست برایشان تکان داد. جلوی در و زیرِ شیروانی که رسیدند چاوش جلو پایش نشست چتر را برایش بست نمیدانم چه گفتند اما چاوش چتری که با بستنش کوچک می‌شد را به دستانِ شیدایمان داد شیدا گونه‌اش را بوسید و چاوش وقتی بلند شد دستی بر سرش کشید. همان دست را پشتِ شیدا گذاشت و او را راهیِ داخلِ مهد کرد.

وقتی با لبخندی روی صورتش برگشت به تندی سر چرخاندم سمت دخترها اما رها سر رو شانه‌ی تارا گذاشته بود و خواب بود تارا هم سر روی سرِ رها گذاشته بود و چشمانش بسته شده بود.

بنابراین سرپایین انداختم، اما وقتی درِ سمت خودم باز شد به تندی سر بلند کردم خیره در چشمانِ بی‌قرار و درد دیده ام گفت: برید جلو بشینید.

تند گفتم: ن... نه همین‌جا خوبه دیگه.

وقتی تیز نگاهم کرد گوشه ی لبم را گاز گرفتم و شاید من هنوز در مقابل یکسری از رفتار های این مرد خود را ضعیف می‌دیدم و حرف گوش کن می‌شدم!

دقایقی بعد به سمت دانشگاهِ تارا که به مهد شیدا نزدیک بود در حرکت بودیم و من با نفس های حبس شده روی صندلی شاگرد نشسته بودم و رانندگی می‌کرد.

هوای داخل ماشین، با وجود بارونِ بیرون، یک جورایی سنگین بود. هر نفسی که می‌کشیدم، انگار که یک وزنه را روی سینه‌ام حس می‌کردم. سعی می‌کردم به بیرون نگاه نکنم، به شیشه‌ی خیس و بخار گرفته، به قطره‌هایی که مثل اشک روی شیشه سُر می‌خوردند.

اما انگار چشم‌هام از همه‌ی این‌ها بی‌ربط‌تر بود. فقط زیر چشمی می‌توانستند روی صورت چاوش، روی آن خطوطِ ریز کنار چشم‌هایش که حالا از خستگی عمیق‌تر شده بود، روی ابروهای درهم رفته‌اش که از اول صبح داشت، ثابت بمانند.

حالا دیگر مثل آن روزِ بارانیِ نه سال و نیم-ده سال پیش نبودیم. آن روز، زیر یه چتر، قصه‌ی ما تازه داشت شروع می‌شد. اما امروز، زیر همین باران، فقط دو تا آدم بودیم که به اجبارِ روزگار، دوباره همدیگر را پیدا کرده بودیم؛ من دوستِ دخترخاله و دختردایی‌اش و همسایه‌شان، و او نوه‌ی صاحب‌خانه و... پدر شیدا که خودش هم نمیدانست، غریبه‌ی غریبه بودیم!

سکوت بین‌مذن، مانند آن روزِ بارونیِ توی حیاط دانشگاه نبود، این بار معنی‌اش فرق داشت. آن روز، سکوتی بود پر از حس‌های نوپا. امروز، سکوتِ پر از فاصله‌ی سال‌ها بود، پر از سوال‌هایی که جرأت پرسیدنشان را نداشتم. جملات زیادی بودند که توی گلویم گیر کرده بودند و بیرون نمی‌آمدند.

دستِ چپش را که روی فرمان بود، دیدم. همون دستی که اون روز توی بارون، چتر را بالای سرمان گرفت. چترِ مشکیِ بزرگی که حالا در دستانِ دخترکمان بود و انگار حالا فقط یک یادگاریِ تلخ از گذشته بود. 

وقتی رسیدیم جلوی دانشگاه تارا، چاوش فرمون رو تا ته چرخوند و ماشین رو کنار جدول پارک کرد. از آینه به پشت نگاه کرد من هم سربلند کردم و به پشت چرخیدم هردویشان در خواب عمیقی بودند. همانطور که در آینه نگاه‌شان می‌کرد با لحنِ آرام و خسته‌ای گفت: تارا؟ تارا خانوم بیدار شو رسیدیم.

تارا بیدار نشد خم شدم دستم را روی پایش گذاشتم و گفتم: تارا؟ رسیدیم دانشگاه تون.

با تکان هایی که دادم چشمانش را باز کرد اول گیج دور و اطراف را نگاه کرد نگاهش مانند هضم کردنِ اطرافش شد، وقتی فهمید رسیدیم دانشگاهش تند نشست که سرِ رها از روی شانه اش افتاد و بیدار شد سعی کردم نخندم وگرنه از پس نیشگون هایش در امان نبودم.

تارا «وای» گویان تند کیفش را برداشت از چاوش تشکر کرد و با خداحافظیِ همگانی پیاده شد.

رها غر غر کنان گفت: دختره‌ی خل، با بیست و شیش سال سن هنوز نمی‌فهمه باید تو اینجور موقعیت اول آدم و بیدار کنه بعد پیاده بشه، اونوقت میخواد برای من ارشد بخونه.

چاوش ماشین را به حرکت درآورد دنده را عوض کرد و با کمی اخم گفت: کم غر بزن رها خانوم.

رها:

- خب گردنم درد گرفت!

سرش را به سمت من چرخاند یک لحظه یادش آمد من بغلش نشسته بودم با چشمان گرد شده گفت: تو اون جلو چیکار می‌کنی؟ کی رفتی من نفهمیدم؟

چاوش به جای من جوابش را داد:

- من گفتم بیان جلو بشینند که جای تو و تارا معذب نباشه.

رها «آهان»ی زمزمه کرد و سر تکان دادم. رو برگرداندم به جلو و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. چشم‌هایم را بستم. صدای باران حالا بلندتر به گوش می‌رسید. انگار که داشت باهام حرف می‌زدند. داشتند یادآوری می‌کردند که بعضی چیزها، هرچقدر هم که بخواهی فراموش‌شان کنی، زیرِ همان چترِ لعنتی، توی همان روزِ بارانی، ریشه‌اش آن‌قدر عمیق می‌شود که دیگر هیچ‌وقت از خاطرت پاک نمی‌شوند.

حالا من اینجا نشسته بودم، داخلِ ماشینِ غریبه‌ای که به مدت چهارسال و نیم مالِ من بود، کنارِ مردی که روزی تمامِ دنیای من بود، ولی حالا فقط یک آشنای دور بود.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت17

***

رها:

- وای شهرزاد باورم نمیشه یعنی چجوری تونسته همچین حرفی رو بیاد به من بزنه!

خندیدم گوشی ام را جا به جا کردم و گفتم: خب بابا مگه خلاف شرغ کرده؟ خوشش اومده ازت اومده جلویی بهت اعتراف کرده!

قارچ های تفت داده شده را روی نان های تست ریختم با کمک شانه ام گوشی را کنار گوشم نگه داشته بودم. گفت: غلط کرده، عه وا پسره ی دیوونه. آخه تویی که هرروز با یک نفری دلت بار همه میسُره غلط میکنی که میای میگی «رها خانوم میشه با خانواده بیایم جلویی؟» نه نمیشه پسره ی... استغفرالله.

ماهیتابه را روی گاز گذاشتم و چاقو را در دست گرفتم و شروع کردم به نگینی کردن فلفل دلمه ای ها، گفتم: حالا شاید توبه کرده باشه بنده خدا.

رها:

- به گور هفت جدش خندیده باشه اگر توبه کرده باشه. این آدم توبه کردن تو ذاتش نیست شهرزادجون، دلش دریاست خوشگلم.

من:

- چمیدونم والا، حالا تو چی گفتی بهش؟

رها:

- چی میخواستی بگم؟ گفتم نه، گفتم من هیچ برنامه ای برای ازدواج ندارم و اگر هم بخوام ازدواج کنم با کسی ازدواج میکنم که خودمم از ته دلم دوستش داشته باشم.

من:

-خوبه پس، هم گفتی علاقه ای بهش نداری هم اینکه قصد ازدواج باهاشو نداری.

رها:

- آره دیگه، دلم میخواتس زنگ بزنم چاوش و شهریار و سهیل رو بریزم سرش اما گفتم نه بزار ببینم اگر باز پاپیچم شد اون موقع این کار رو میکنم.

خندیدم پشت دستم را روی دهانم گذاشتم و گفتم: خل شدی؟ بخاطر این آقاچاوش و شهریار و سهیل رو بریزی سرش؟

رها:

- بله، معلومه که میکنم.

با صدای پرستو، یکی از ویترهای کافه نیم تنه ی بالایی ام را برگردادنم:

- شهرزاد جون بی زحمت یه شیک نوتلا هم بزن برا میز شیش. آقا نوید شما هم برا میز ده دوتا اسموتی توت فرنگی بزن.

سر تکان دادم و برگشتم رها گفت: انگاری کار داری من دیگه قطع کنم مزاحمت نشم.

گفتم: مراحمی، راستی این هفته که کلا دانشگاه نداریم نمیتونم دانشگاه ببینمت، خونه خاتون نمیای؟

رها:

- چرا میام اما این یک هفته رو فکر نکنم چون درگیر تحقیقی هستم که استاد شکوه منش بهم داده. خوش به حالت شهرزاد همون اول تحقیقت و دادی.

گفتم: توهم سعی کن تمرکزت و الان بزاری رو تحقیقت سریع تحویل استاد بدی که من بتونم زود زود ببینمت. 

رها:

- چشم، کاری نداری؟ مزاحمت نشم.

من:

- نه قربونت حداحافظ.

رها:

- بای.

تماسمان قطع شد و من درکارهایم سرعت بخشیدم. در دستگاه را که بستم سراغ شیک درست کردن رفتم. زمانش که رسید اسنک ها را از دستگاه بیرون آوردم ظرف را تزئین کردم دو بشقابی که درونش دوتا اسنک بود را درون سینی گذاشتم و دکمه ی بردن سفارش را زدم سحاب یکی از ویترها آمد گفتم: اینو ببرید برای میز نه، بعدشم بیاید سفارش میز شیش رو ببرید.

سرتکان داد سینی را برد، نگاهم را دور چرخاندم، آشپزخانه ی کافه متشکل شده از دو باریستا،و دو بارتندر(متخصص نوشیدنی ها)، یک سرآشپز و یک آشپز که من بودم و سه نیروی کمکی که هم به ما کمک میکردند و هم به کسانی که انواع نوشیدنی و کافی و ... را درست میکردند. البته از آنجایی که اینجا شبانه روزی بود بجز آن شه نیروی کمکی، ثابت بودیم. خانوم مصلح همسر رئیس این کافه رستوران، برای آقای موسوی توضیح داده بود و برایم آن قانونی که به شهریار گفته بودم را گذاشته بود. اینکه بخاطر شبانه روزی بودنش و درآمد بالای کافه هر یک ساعتی که از حضورم در اینجا ثبت شود، برام یک و خورده ای تا دو تومن برایم حساب می‌کنند.

امروز دوشنبه بود و نسبتا به هفته ی پیش روز خلوتی داشتیم، حال و هوای کافه ی سفید، زرشکی و مشکی مان را دوست داشتم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت18

کافه رستورانِ«آبان»را مانند خانه‌ی خود می‌دانستم و کار کردن درون اینجا را دوست داشتم. فضایی دلنشین است. وقتی وارد می‌شویم، غرق در تضاد دلنشین آن سه رنگ است. دیوارها، سقف و دیوار ها، همگی به رنگ سفید و تمیز هستند. این سفیدی، فضا را باز و روشن نشان می‌دهد و مثل یک بوم نقاشی خالی، که منتظر جلوه‌های رنگی دیگر است.

مبلمان، اعم از صندلی‌ها و میزها، ترکیبی از مشکی و زرشکی را به نمایش می‌گذارند. صندلی‌ها مخملین و به رنگ زرشکی تیره باشند که حس لوکس بودن را القا می‌کنند، در حالی که پایه‌های میزها و چارچوب برخی صندلی‌ها به رنگ مشکی مات و مدرن می‌باشند. تضادشان با صندلی‌های زرشکی چشم‌نواز است.

نورپردازی نقش مهمی در این فضا ایفا می‌کند. نور سفید و زردِ ملایمی از چراغ‌های دیواری و لوستر مجلل می‌تابد که بر سفیدی دیوارها منعکس شده و فضا را روشن نگه می‌دارد. اما در کنار آن، نورهای زرد حسی از گرما و صمیمیت را به فضا اضافه می‌کنند. این نورهای رنگی بر روی دیوارها و میزها سایه‌های جذابی ایجاد می‌کند.

با گلدان‌های زیبا و گل‌های طبیعی، تابلوهایی با قاب مشکی و طرح‌های انتزاعی به رنگ زرشکی و طلایی، یا حتی یک دیوار شاخص که با کاغذ دیواری طرح‌دار سفید و مشکی پوشیده شده است، دکوراسیون شده. یونیفرم پیش‌خدمت‌ها هم هماهنگ با تم رنگیِ کافه می‌باشد؛ پیراهنِ سفید با پیش‌بند مشکی که رویش نام کافه رستوران با نخ های زرشکی دوخته شده است.

در مجموع، این کافه رستوران با ترکیب رنگ سفید، زرشکی و مشکی، فضایی مدرن، شیک و در عین حال گرم و دعوت‌کننده را ایجاد می‌کند. تضاد رنگ‌ها، چشم را به خود جلب کرده و حس کنجکاوی را برای کشف جزئیات بیشتر برمی‌انگیزد.

مشتری های متفاوتی از هر لحاظ به اینجا می‌آمدند و فضای کافه رستوران را دوست داشتند، و از غذاها و خوراکی هایی که برایشان سرو می‌شد تعریف زیادی می‌کردند. در این یک سال و نیمی که اینجا مشغول هستم هیچوقت رفتار بدی بقیه ندیده بودم و همگی باه همدیگه خوش رفتار بودند، گویی شده بودیم یک خانواده!

با صدای آقای موسوی از فکر درآمدم:

- خب خب خانوما آقایون بیاید جمع بشید کارتون دارم.

آقای موسوی مردی پنجاه و شش ساله‌ی کت شلواری با موهای جوگندمی و پوست برنزه بود. اعصاب آشپزخانه و ویترها دورهم جمع شدیم گفت: خب امشب قراره تو لژ خانوادگی یه جلسه‌ی کاری مهم برگزار بشه، انگار قراره یه شراکت مهم بین یکی از تاجرهای ما و شرکت های خارجی بسته بشه، ساعت نه شب هم میان. باید هماهنگ پیش برید اوکی؟ من به همه تون ایمان دارم و می‌دونم من و خودتون و کافه رستوران مون رو سربلند میکنید!

بهار، یکی از ویترها گفت: خب آقای موسوی برای شام شون گفتند چی میخورن؟ یعنی منو مون رو دیدن؟

آقای موسوی:

- نه متأسفانه نگفتند اما نگران نباشید هرچی هست به هر حال از داخل منو هستش و آشپزهامونم که حرفه‌ای هستند!

 و بعد رو به همسرش لبخند زد و با نگاهی مطمئن نگاهش کرد، عشق بین شان برای همه عیان بود.

بعد از گفتن یکسری نکات آقای موسوی رفت، ذهنم به سمت شیدا رفت که خانوم مصلح گفت: چیزی شده شهرزاد؟

لبخندی زدم گفتم: نه، نگران شیدا هستم باید یک ساعت دیگه برم مهد تحویل بگیرمش، از اون طرف هم شب نیستم باید یه جا بزارمش.

خانوم مصلح:

- خب بیارش اینجا، بچه با درکی هم هستش اذیت نمیکنه.

گفتم: نه اینجوری راحت نیستم، یا میزارمش پیش خاتون یا هم اینکه میبرمش پیش دوستم رها.

خانوم مصلح:

- مطمئن؟

سر تکان دادم و گفت: خیلی هم خوب، اگر مشکلی بود بهم بگو.

باز هم سر تکان دادم و با لبخندی بدرقه اش کردم. 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت19

شماره اش را از رها گرفتم و با خجالت روی آیکون تماس زدم و کنار گوشم قرار دادم، پس از سه بوق صدای جدی اش را شنیدم: بله بفرمایید؟

با خجالت گفتم: سلام سهیل.

مکث کرد یک آن صدایش شاد شد گفت: شهرزاد تویی؟

من:

- آره خودمم.

سهیل:

- خوبه پس درست حدس زدم، خوبی؟ چخبر؟ شیدا خوبه؟

من:

- مرسی خوبیم، سهیل یه سوال داشتم میخواستم ببینم تو امروز میری خونه ی خاتون؟

سهیل:

- امروز نه اما ماهان قراره از حجره بره اونجا، چطور؟

من:

- راستش من امشب باید حدودا تا یازده وایستم اینجا الانم چون مشتری داریم نمیتونم برم دنبالش میخواستم زحمت بدم اگر میری خونه ی خاتون شیدا رو هم ببری به خاتون بسپریش شب میرم از خونه خاتون میگیرمش.

سهیل:

- غمت نباشه الان زنگ میزنم چاوش میگم زودتر ماهان رو بفرسته.

تند با عجله گفتم: نه نه زنگ نزنی به آقا چاوش ها سهیل ولش کن بزار خودم مرخصی ساعتی میگیرم میرم میگیرمش از مهد میرسونمش برمیگردم.

سهیل:

- عه چرا خب؟ نمیخواد اینهمه راه بکوبی بری برگردی؟ همون کاری که گفتم خوبه که!

من:

- آخه نمیخوام ...

سهیل:

- وای شهرزاد بخوای بگی زحمت خودم و از دستت پرت میکنم پایین، الانم قطع کن خواهرجان که زنگ بزنم، خداحافظ.

زیرلب «خداحافظ» زمزمه کردم و تماس را قطع کردم به خاتون زنگ زدم و که دفعه ی اول برنداشت، اما دفعه ی دوم سریع جواب داد:

- الو؟

من:

- سلام خاتون.

خاتون:

- سلام دختر قشنگم خوبی؟ خسته نباشی مادر!

لبخند زدم گفتم: ممنون شما خوبید؟ ببخشید اگر سرتون گرم کاری بود بلندتون کردم.

خاتون:

- تو حیاط بودم داشتم گل ها رو آب میدادم، جانم؟ چیزی شده؟

صدایش نگران شده بود گفتم: نه خاتون چیزی که نشده، امشب راستش مجبورم تا دیروقت بمونم اینجا، ماهان قراره وقتی میاد خونه ی شما شیدا رو هم سر راه از مهد بگیره بیاره. میخواستم بدونم عیب نداره امشب شیدا پیش شما باشه تا من برگردم؟

خاتون خیالش آسوده شد گفت: نه مادر چه عیبی داشته باشه؟ اتفاقا خوبه بفرستش پیشم هردومون تنها نمیمونیم چاوش امشب نمیاد، دخترمم پیشم هست تنها نیستم.

من:

- ببخشیدا خاتون اسباب زحمت میشیم همش.

خاتون:

- دیگه نزن این حرف رو.

من:

- چشم کاری با من ندارید خاتون جان؟

خاتون:

- نه مادر برو خدا پشت و پناهت.

من:

- خداحافظ.

تماس قطع شد و خیالم راحت شد از شیدا.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت20

گوشی ام را خواستم درون جیبم بگذارم که ویبره رفت. بیرون کشیدمش و قفلش را باز کردم، پیام از طرف سهیل بود نوشته بود:

- «زنگ زدم چاوش گفت خودش می‌ره دنبالش می‌برتش خونه یه سر خونه کار داره.»

دلم هُری می‌ریزد اما چاره ای نداشتم موقعیتی بود که پیش آمده بود. تشکر کردم و گوشی را داخل جیبم برگرداندم، با آمدن سفارش مشغول به کار شدیم.

سینی چیکن استر‌وگانف را به دست پرستو دادم، ساعت مچی‌ام را نگاه انداختم، یک ربع به نه بود و تا یک ربع دیگر مهمانانِ ویژه می‌آمدند. با پشت دستم به پیشانی‌ام کشیدم، خسته شده بودم و دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم. از ساعت چهار و نیم غروب شلوغ شده بود و یک کله کار کرده بودیم. نفس عمیقی کشیدم و تکیه دادم به کابینت. 

ستاره، یکی از کمک آشپزها به سمتم آمد و کنارم تکیه داد گفت: هوف خسته شدم.

لبخند زدم گفتم: یه دو سه ساعت هم صبر کن، شیفت مون عوض میشه میریم خونه.

ستاره لب ورچید و گفت: خوش به حالت شهرزاد حداقل به بهونه‌ی دخترت میتونی زود بری خونه.

گفتم: بچه نداشتم منم مثل شماها وایمیستادم، اما میبینی که الآنم همپاتون وایستادم.

لبخند زد و گفت: یادم میاد اول که دیدمت فکر نمی‌کردم دختر داشته باشی، اصلا به قیافت نمیومد. وقتی پیج اینستاگرامت رو فالو کردم دیدم با یه دختر بچه‌ی کوچولو که کیک تولد جلوتون بود عکس گذاشتی تعجب کردم فکر کردم خواهرته. بعد که کپشنت رو خوندم دیدم نوشتی دخترم کُپ کردم.

نفس عمیقی کشیدم گفتم: فکر کنم حدود هزارمین باره که می‌شنوم اینکه بهم نمیخوره بچه داشته باشم.

به حرفم خندیدیم که ریما کمک آشپز دوم، پرستو و فریماه و نیلوفر ویترها و خانوم مصلح به سمت ما آمدند پرستو با شیطنت گفت: چی میگید دوتایی؟ خب ما رو هم شریک کنید دیگه!

ستاره:

- داشتم می‌گفتم بهش نمی‌خورد بچه داشته باشه وقتی فهمیدم تعجب کردم.

فریماه دختری چشم و ابرو روشن و بور بود، گفت: وای آره دقیقا منم فکرش و نمی‌کردم.

خانم مصلح دستش پشتم گذاشت و گفت: دخترش رو باید از نزدیک ببینید، مودب، مهربون و خوش سر و زبون، با فهم و درک، قند و عسل.

با لبخند ملیحی گفتم: لطف دارید شما.

ریما گفت: یه روز بیار ببینیمش، عکسش و دیدیم ولی زنده یه چیز دیگه‌ست.

گفتم: حتما سر فرصت.

صدای با عجله‌ی محمد یکی از ویترهای آقا آمد:

- خانوم ها مهمان هامون اومدند، آماده باشید.

پرستو تند تند نفس کشید که خنده‌مان گرفت تند گفت: نخندید استرس گرفتم خب.

خانوم مصلح زد پشتش و گفت: بدو برو حواست باشه به همه چی.

پرستو و ریما و نیلوفر رفتند، کمی خود را به سمت در کشاندم حدود هفت هشت نفر بودن که داشتند پله را بالا می‌رفتند.

نوید تبلت ثبت سفارش را دست گرفت و آماده بود که برود. به قیافه‌ی مضطربش لبخند زدم جلو رفتم و گفتم: استرس داری؟

محمد یک پسر چشم ابرو مشکی هم سن خودم بود، استرسی بودن یکی از ضعف هایش بود، سر تکان داد گفتم: نفس عمیق بکش و به هیچی فکر نکن، سخت نیست، وقتی برای سفارش گرفتن دکمه رو زدن میری با روی باز و لبخند سلام و خوش آمد میگی، بعدم سفارش شون رو میگیری. برای اینکه استرس بهت غلبه نکنه به چیزهای خوب به بهترین اتفاقای زندگیت فکر کن، خب؟

سر تکان داد و نفسش را بیرون داد گفت: سعی میکنم به استرسم غلبه کنم.

«خوبه»ای زمزمه کردم و عقب رفتم. حدود یک ربع بعد برگه های سفارشِ میز سوم لژ خانوادگی از دستگاه بیرون آمد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت21

لیست را پرستو بلند خواند: برای پیش غذا چهار عدد سوپ شیر و سه عدد سالاد سزار سفارش دادند، برای شام سه تا بیرونی اصفهان، چهاررتاهم شیشلیک شاندیز. نوشیدنی هم هفت عدد نوشابه‌ی مشکی کوکا.

ستاره با بهت گفت: ماشاالله چقدر هم که خوش خوراکن!

همراه با خانم مصلح شروع کردیم به درست کردن غذاها و دسر ها، حتی آقایونی که کارشون چیز دیگه بود به ما کمک می‌کردند. من مسئولیت درست کردن شیشلیک ها رو به عهده گرفتم. شیشلیک شاندیز مثل باقی کباب‌ها نبود که همان‌طوری بزنی به سیخ و بعدش هم بروی سراغ آتش. این نوع شیشلیک حوصله می‌خواهد و من هم که موقع درست کردن غذا در حوصله بودم. اما جالبی‌اش اینجا بود که وقتی آماده شد همگی می‌فهمند که چرا اسم «شیشلیک شاندیز» یا «شیشلیک مشهدی» روی زبان‌های خیلی ها می‌رود.

اول از همه نیاز به دنده‌ی گوسفندی درست‌وحسابی دارد که هم چربی‌اش باید اندازه باشد، هم گوشتش تازه. به تعداد نفرات دنده ها را که به شکل تکه‌های پهن و استخوان‌دار بریده شده بود که تا موقع کباب‌شدن خودشان را ول نکنند را از داخلِ یخچالِ مخصوصِ گوشت و مرغ های مرینیت شده درآوردیم.

پریروز با کمک ریما آنها را حتی مرینیت کرده بودیم. توی این نوع شیشلیک زیاد با سس، بازی درنمی‌آوردیم؛ مزه‌ی اصلی مال خود گوشت بود که باید زیر دندان حس شود.  

دنده‌ها را روی سیخ پهن کردیم؛ کمی سنگین‌کاری داشت اما وقتی سیخ درست پر می‌شد، می‌ارزید. وقت کباب شدن‌شان بود، بهزاد یکی از ویترها برایمان منقلی آماده کرد که آتیش و زغال هایش کاملاً سرخ و یک‌دست شده بود. روی منقل گذاشتیم تا روی حرارت ملایمِ یکنواخت هر چند دقیقه برگردانده شود و همه‌جایش خوشرنگ و آبدار بشود. نمک رو هم همان موقع‌ها حین پخت زدم، نه از قبل. البته که قبلش هم روی هرکدام دو دور برسِ کوچک زعفران و کره زدم که عطر دار تر شود.

کنارش چند عدد گوجه کبابی هم درست کردیم. وقتی شیشلیک‌مان آماده شد همزمان شد با آماده شدن برنج‌مان. هر چهار برنجِ ته دیگ زعفرانی را با همان قالب در هر سینیِ مسی که از ظروف سنتی و ایرانیِ رستوران مان بود برگرداندم. آرام اولین قالب را برداشتم که خداراشکر شبیه همان قالب درآمد، باقی‌اش هم همین. رویش کمی زرشک و خلال پسته ریختم. با کمک بهزاد شیشلیک ها را هم دورِ برنج، همراه با دو گوجه کبابی، یک لیموی به دو قاچ تقسیم شده، و سبزیِ ریحان دورچین کردیم.

با خستگی دکمه‌ی بردن سفارش را زدم. به سرعتت نوید و حسام آمدند دو سینی بزرگ را که درون هرکدام دو سینیِ مسیِ شیشلیک بود را بردند. قبل از رفتنشان خانم مصلح گفت که به محمد و عماد بگویند بیایند و بریانی ها را ببرند. آنها هم کارشان تمام شده بود محمد و عماد آمدند و بریانی ها را به همراه هفت نوشابه‌ی قوطی‌ای کوکا کولا بردند. همگی با خستگی روی صندلی ها نشستیم گفتم: وای خدای جونم دراومد. تا حالا اینجوری کار نکرده بودم. خودم و شبیه کارآگاه گجت میدیدم.

ستاره:

- ولی حسم میگه قراره خیلی خوششون بیاد.

من:

- راستی من حواسم نبود سوپ شیر رو براشون برده بودید؟

نوید که برگشته بود گفت: آره سوپ شیر رو خانم مصلح درست کرد.

«خداروشکر» زمزمه کردم خانم مصلح گفت: شماها خودتون گشنه تون نیست؟

و تازه درد معده‌ام خودش را نشان داد، سرم را تکان دادم و بقیه هم گشنه‌شان بود از بریانی ها برای خودمان هم درست کرده بودن کمی هم سوپ شیر اضافه آمده بود. برای هرکدام مان ریخت و مشغول شدیم. مزه‌اش بی نظیر بود، عاشق دست پخت خانم مصلح بودم. همچین غذا را با عشق و علاقه و اشتیاق و پشتکار درست می‌کرد. 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت22

مابین خوردن غذا و تعریف از دست پخت خانم مصلح بودیم که آقای موسوی هیجان زده وارد شد با تعجب نگاهش کردم خانم مصلح گفت: چیزی شده آقا شاهرخ؟

آقای موسوی گفت: مهمون ویژه‌ها از شیشلیک هایی که سفارش دادن خوششون اومده، کی درست کرده بود؟

همگی با دست منو نشون دادند آقای موسوی با خوشحالی گفت: شهرزادخانوم شاید باورت نشه ولی کار کردی کارستون، چشماشون برق رضایتش حرف نداشت.

قلبم آرام گرفت، گفتم: خب خداروشکر پس.

خانم مصلح:

- خب دیگه چی؟

آقای موسوی:

- دیگه؟ آها آها می‌خوان اون آشپزی که اون شیشلیک ها رو درست کرده رو ببینند.

ابروهایم بالا پرید به خودم اشاره زدم گفتم: منو؟

سرتکان داد که گفتم: آخه منو برای چی؟

شانه بالا انداخت و گفت: نمی‌دونم.

پرستو به شانه‌ام زد گفت: خب برو دیگه شهرزاد، به نفعته ها اگر از دست پختت خوششون اومده باشه می‌برنت اونور آب.

به حرفش خندیدم بلند شدم و گفتم: میشه من اول شالم و عوض کنم؟

آقای موسوی:

- آره حتماً.

تشکر کردم و به اتاق کارکنان رفتم دست و صورتم را شستم با دستمال کاغذی خشک کردم و بعد از داخل کمدم شال زرشکی پلیسه‌ای که به عنوان زاپاس بود و برای کار می آوردم برداشتم و سرم کردم. دور صورتم را مرتب کردم و گوشه موهایم را داخل دادم. طرف راست را روی شانه‌ی چپ انداختم و طرف چپ را روی شانه‌ی راست.

داخل آینه چک کردم، کمی آرایش نیاز داشتم. رژ کالباسی‌ام را زدم، فرِ مژه هایم و خط مشکی داخل چشمم را تمدید کردم. دستی به لباس هایم کشیدم و صاف کردم. از اتاق بیرون رفتم آقای موسوی با دیدن من از روی صندلی و کنار خانم مصلح بلند شد و گفت: بریم؟

سرم را تکان دادم او اول جلو راه افتاد و من هم پشت سرش، وقتی خواستم از در آشپزخانه بیرون بروم توسط کسی صدا زده شدم سر برگرداندم فریماه را دیدم که دستش را مشت کرده بود و بالا آورده بود گفت: به خودت مطمئن باش، موفق باشی.

بقیه هم دستانشان را مشت کردند و بالا آوردند و گفتند: موفق باشی.

با خنده ازشان دور شدم و پشت سر آقای موسوی حرکت کردم، تمام دلهره‌ام دود شد و رفت. انگار که اصلا دلهره نداشته‌ام، اعتماد به نفسم بالا رفته بود. پله‌ها را آرام آرام بالا رفتیم آرام گفتم: کدوم میز نشستند آقای موسوی؟

به سمت میز پنج اشاره کرد و گفت: اون ها هستند.

میز پنج را دیدم، یک میز هشت نفره بود. دو مرد و یک زن پشت به سمت راه پله نشسته بودند، و سه مرد و یک زدّ دیگر که از چهره شان مشخص بود خارجی هستند رو به راه پله و رو به روی آنها.

نفسی کشیدم و به سمتشان رفتیم، نزدیک میزشان شدیم که توجه خارجی ها به ما جلب شد، کت شلوار مرد اول خاکستری بود با پیراهن سفید، مرد دوم هم که جوان‌تر از آن دوتای دیگر بود یک کت تک مشکی تنش بود.

مرد سوم هم کت شلوار آبی نفتی به همراه پیراهن سفید تنش بود و خانمی که نفر آخر نشسته بود یک کت شلوار اداری به رنگ مشکی و پیراهن آبی آسمانی و شال هم رنگش سرش بود. مرد کت‌شلوار آبی نفتی نگاه متعجبی به من انداخت، نمی‌دانم چه چیزی گفت که باعث شد سربرگردانند و من با دیدن دو تا از آن سه نفر رو به رویشان که خشک شده بایستم و با تعجب و مات و مبهوت همدیگر را نگاه کنیم.

با چشمانِ درشت شده‌ام آنها را نگاه کردم، اینجا چه می‌کردند؟ حرف آقای موسوی یادم آمد که گفت:

- «قراره یه شراکت مهم بین یکی از تاجرهای ما و شرکت های خارجی بسته بشه»

پس آن تاجری که گفت او بود؟ آه خدای من، حالا چرا اینجا آمدند؟ کم همدیگر را در خانه می‌دیدیم اینجا هم اضافه شد؟ البته این را بگویم که هیچوقت اسم محل کارم را جلویشان نیاوردم فقط می‌دانستند در یک کافه رستوران مشغول هستم. 

نگاه گرفتم و بقیه‌ی راه را پاکشان رفتم، دلهره باز به جانم افتاد. گوشه ی لبم را از داخل گزیدم و نوک انگشت سبابه و انگشت شصت دست راستم را که پشت سرم برده بودم را روی هم فشردم تا دلهره‌ام کم شود اما تأثیر نگذاشت. 

زیر نگاه های همه‌شان، مخصوصا آن سه نفری که سنگین نگاهم می‌کردند، به میزشان رسیدیم و موقع ظاهرسازی رسیده بود. لبخندی زدم سلام و خوش آمد گفتم، و متوجه شدم که خانومی که همراه آن خارجی ها بود ایرانی بود و نقش مترجم‌شان را داشت. آقای موسوی به من اشاره زد و گفت: معرفی میکنم آشپز نمونه و حرفه‌ای ما، خانوم شهرزاد ستوده هستند که امشب درست کردن شیشلیک ها رو مثل همیشه، به عهده گرفتند.

لبخند زدم و تشکر کردم. 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت22

#راوی

نگاهش را از سمت خارجی ها به سمتِ آن سه نفر چرخاند. چاوش مستقیم نگاهش می‌کرد، نمی‌توانست از نگاهش چیزی بخواند. کنارش شهریار نشسته بود، ابرویش بالا رفته بود و با تعجب نگاهش می‌کرد. خارج از انتظارشان بود که او را اینجا آن هم آشپزِ آن غذا ببینند. کنار شهریار هم دختری سی یا سی و دو ساله، با چشمانی سبز تیره نشسته بود.

چاوش سر پایین انداخت خیره به نصفه شیشلیکش شد. حضورش غیرقابل پیش‌بینی بود. نمی‌دانست او اینجا کار می‌کند و حالا با دیدنش آنجا و در آن لباس و معرفی به عنوان آشپز آنجا باعث حیرتی شده بود که باید در خود مخفی میکرد. شهرزاد نگاهش را پایین انداخت و به کتانی های آل استارِ مشکی‌-سفید دوخت. با صدای پسرخارجیِ جوان تر سرش را بالا گرفت:

- Este tipo de shish kebab tenía un sabor diferente al de los shish kebabs que he probado en el extranjero, como en Turquía. (این نوع کباب شیشلیک با کباب‌هایی که در خارج از کشور، مثلاً در ترکیه، امتحان کرده بودم، طعم متفاوتی داشت.)

مترجم فارسیِ حرفش را گفت، لبخند زد زیبایی زد و با اعتماد به نفس گفت: مزه‌ای که شما چشیدید بخاطر مواد سِرّی مرینیت و میزان پخت گوشت روی آتیش هستش.

مترجم برایشان ترجمه کرد، مرد کت شلوار آبی نفتی که حالا در چشمانش برق تحسین و یک نوع نگاهی سنگین بود چیزی گفت که مترجم خطاب به شهرزاد گفت: گوشتش طوری بود که در دهان آب می‌شد. واقعا عالی و محشر بود، مانند خودتون.

شهرزاد و آقای موسوی شوکه شدند، قلب شهرزاد هُری پایین ریخت و کف دستانش را عرق زد، توقع همچین چیزی را نداشتند. به محض ترجمه‌شدن این حرفش دستانِ چاوش دورِ بدنه‌ی نحیف قاشق سفت شد، نگاهش را تیز و بُرنده به جاناتان داد فکش را روی هم فشرد دلش می‌خواست گردنش را درمیان دستانش بگیرد و بشکند. مردکِ وقیح!

جاناتان گفت: Pregúntale si puedo ponerme en ?contacto con él para conocerlo mejor (از او بپرسید که آیا می‌توانم باهاشون ارتباط بگیرم و بهتر بشناسم‌شون؟)

شهرزاد نگاه چرخاند چاوش را با آن قیافه دید قالب تهی کرد، رگ شقیقه‌اش بیرون زده بود. شهرزاد گفت: بهشون بگید متأسفم امکان همچین چیزی نیست!

شهریار جو را متشنج دید به تندی گفت: خب خانم خیلی خوشحال شدیم از دیدن تون.

می‌خواست هرچه زودتر شهرزاد را بفرستد برود که جاناتان گفت: Señora Shahrzad, por favor, concédame este permiso, ¡se lo ruego!(شهرزاد بانو، خواهش می‌کنم این اجازه را به من بدهید، خواهش می‌کنم!)

شهرزاد دو دل نگاه بین همه چرخاند و گفت:

- من فکر نمیکنم ایشون بخوان با یه مادر مجرد ارتباط برقرار بکنند!

هم قیافه‌ی آن دختری که کنار شهریار نشسته بود متعجب و بهت زده شد هم وقتی که مترجم حرف شهرزاد را برای آن سه نفر ترجمه کرد. شهرزاد به قیافه هایشان لبخند زد خواست با اجازه ای بگوید که چاوش سربه سمتش چرخاند و گفت: امشب میرم خونه کارتون تموم شد وایستید من میرسونم تون!

شهرزاد شوکه نگاهش کرد آقای موسوی با تعجب گفت: چاوش جان همدیگه رو میشناسید؟

چاوش سر تکان داد گفت: بله، همسایه ی مادربزرگم هستند.

آقای موسوی خوشحال شد، گفت: جدی؟ به چقدر عالی خداروشکر پس.

و بعد رو به شهرزاد کرد و گفت: شهرزاد خانوم من از دوستانِ قدیمِ شوهرخاله ی چاوش، همسر ماهچهره خانوم.

شهرزاد لبخندی زد گفت: چقدر عالی پس.

مترجم برای آنها این مکالمه ها را  تند تند ترجمه میکرد، وقتی حرف چاوش را برای جاناتان ترجمه کرد ابروی راستش بالا رفت، چیزی در چشمانِ مرد میدید که نمیدانست سرمنشا اش از کجا بود. جاناتان دوباره پرید میان حرف هایشان و گفت: Señora Shahrzad, ¡no tengo ningún problema con esto! Por favor, permítame. (شهرزاد بانو، من با این موضوع مشکلی ندارم! لطفا اجازه بدهید.)

چاوش نفس عمیقی کشید که شهرزاد رو به مترجم گفت: ممنون میشم بهشون بگید انقدر اصرار نکنند، حتی اگر ایشون مشکلی نداشته باشند من علاقه ای به این مورد ندارم!

و بعد رو به همگی گفت: خسته نباشید شبتون خوش. 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...