رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

k844851_r73320_Picsart_26-05-02_13-41-33

t025295_z35890_Negar_1777367564944.png

نام رمان: جهان لاغر 

نام نویسنده: ستایش خطیبی

ژانر: عاشقانه، درام، خانوادگی

خلاصه:

 در میانه‌ی سال‌های خون و خاکستر، وقتی صدای آژیر و انتظار همزاد زندگی مردم شده بود، دختری از دل تهرانِ زخمی، با عشقی نادانسته روبه‌رو می‌شود. دختر در روزگار جوانی‌اش با آمدنِ مردی از دوردست که از قضا یکی از سه رفیق قدیمی برادرش و دوست خانوادگی‌شان است طعم تردید و دلدادگی را هم‌زمان می‌چشد. میان رفت‌وبرگشت اندیشه‌ها، در میان نگاه‌هایی که چیزی در خود نهان دارند، چیزی که نه در زمان و نه در مکان مناسب آمده، اما چاره‌ی دیگری ندارد.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 6
  • متعجب 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 87
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: جهان لاغر  نام نویسنده: ستایش خطیبی ژانر: عاشقانه، درام، خانوادگی خلاصه:  در میانه‌ی سال‌های خون و خاکستر، وقتی صدای آژیر و انتظار همزاد زندگی مردم شده بود، دختری از دل ت

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تا

مقدمه: بخواب روی دست من جهان لاغر منو کمی نگاه کن نرو بخند و روزگارمو دوباره مثل چشم هات شب سیاه کن نرو به هر مسافری که جز من از لب تو سهم داشت بگو جهان جدید نیست بگو فقط گناه داشت

  • مدیر ارشد

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 1
  • متعجب 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

مقدمه:

بخواب روی دست من جهان لاغر منو کمی نگاه کن نرو

بخند و روزگارمو دوباره مثل چشم هات شب سیاه کن نرو

به هر مسافری که جز من از لب تو سهم داشت

بگو جهان جدید نیست بگو فقط گناه داشت

اگر به من نمیرسید و این زمان مدید نیست

بریز روی شانه ام کمی ستاره از سرت کمی پرنده از دلت

اگر به یمن این ضریح شفا بگیرد این مریض دوباره در مقابلت

و شکر ای هوای بس و شکر ای تن شریف در زمانه ی عجیب

که هر چه عشق بی ثمر و عاشقانه مثل من غریب پشت هم غریب

من آب از سرم گذشت غریق را نظاره کن بیا کمی گناه کن

بیا ببر سر مرا و حال این شکسته را دوباره رو به راه کن

بریز روی شانه ام کمی ستاره از سرت کمی پرنده از دلت

اگر به یمن این ضریح شفا بگیرد این مریض دوباره در مقابلت

 

#پارت_یک

گوشی رو بین شانه و گوشم گذاشتم و کلید و بردم سمت قفل:

ـ شما میگی من الان چیکار کنم؟

استاد مستوفی:

ـ من میگم بیا دانشگاه تدریس کن. بهترین کار!

کلید و چرخوندم و در رو باز کردم:

ـ اما آخه...

وارد شدم و در رو آروم بستم:

ـ آخه نداره شایگان همین کاری که میگم و بکن، فردا ساعت ده دانشگاه باش فعلا.

و صدای ممتد بوق.

زیرلب یه فعلا زمزمه کردم و گوشی رو آوردم پائین، ذهنم شلوغ بود نمیدونستم باید چیکار کنم و همه چی باهم قاطی شده بود.

دستی به روسریم کشیدم نوکش و درست کردم و از پله ها بالا رفتم، با فکر به مامانی که ممکنه درحال خرد کردن سبزی باشه لبخندی زدم و پر انرژی در رو باز کردم پله ها رو یکی دوتا کنان بالا رفتم دهان باز کردم حرف بزنم اما...

(دانای کل)

پشتش به در بود و درحال چشیدن مزه ی خورشت قرمه سبزی که در درست کردنش به پای مامان پری نمیرسید اما حرفی داشت برای گفتن، زبان روی لبش از مزه ی خورشت کشید و گفت: خاله جان نمیدونی چی پختم برات!

قاشق را کنار گاز، روی بشقاب پیش دستی که روی لبه ی سینک بغل گاز بود گذاشت و به پشت چرخید با سکوت خاله پری سرش را بالا آورد، با جا گرفتن شخصی توی قاب در شوکه سرجایش ایستاد. البته که هردویشان شوکه همدیگر را نگاه میکردند، یکی با درد و بازی روزگار و دلتنگی هایش، دیگری با بهت و شوک و بغض!

باورش نمیشد، او در خانه ی مادرش چه میکرد؟ داستان آن کلاه آشپزی و کفگیر و ملاقه در دستش چه بود؟ اصلا... اصلا او چطور به آن خانه آمده بود؟ کِی به ایران آمده بود؟ چند وقت است که به آنجا رفت و آمد میکند و او بی خبر است؟ کوچه و خیابانشان به نسبت قدیم خیلی تغییر کرده بود چگونه پیدا کرده بود آنجا را؟

خیره به چشمان همدیگر بودند اما ذهنشان حوالیه جایی میان جوانی شان میچرخید:

(18 سال پیش)

با صدای زنگ ممتد درحرصی از سرجایش بلند شد روسری قواره بزرگش را سر کرده و با عجله از در پذیرایی بیرون رفت و بلند گفت: کیه؟ اومدم!

به در شیری رنگ حیاط رسید، با لج در را محکم باز کرد اما شوکه به فرد رو به رویش نگاه کرد، زیرلب زمزمه وار صدایش کرد:

- م...مح... م... محمد!

کف دست راستش را به کنار در تکیه داده بود، دستش را برداشت و به دو طرفش باز کرد، نیشخند کجی روی صورتش نشست:

- سلام خواهرجان!

او آمده بود، رفیق روزهای سخت و آسانش آمده بود با خنده جیغی از فرط هیجان کشید پسر با خنده هیسی گفت که دختر سریع به طرفش رفت او را درآغوش خواهرانه‌اش که گاهی بوی مادری کردن میدهد کشید، دختر سر به طرف برادر بالا برد گفت: کی اومدی محمد بی معرفت؟ چرا خبر ندادی بهمون؟

محمد دست راستش را دور بازوی دختر انداخت گفت: سوپرایز بود. آخیش‌، بو خونه میدی تو!

دختر تند از آغوشش بیرون آمد گفت: وای مامان… من برم به مامان خبر بدم. مشتلق باید بگیرم از همه!

چرخید برود که محمد سریع بازویش را گرفت گفت: وایستا، تنها نیستم که؛ امین و شهاب و امیررضا هم هستند.

به سمت راستش که چپ محمد میشد نگاه کرد، یک پیکان سفید وسط کوچه بود روی کاپوتش چمدان و ساک‌ها بود. هر سه را به خوبی می‌شناخت، امین و امیررضا ایران مانده بودند و همینجا درس خواندن و پزشک شدند، محمد هم پنج سالی می‌شد آنجا بود اما الان به مقصد مام میهن آمده بود و قیافه‌اش شبیه شهاب که از وقتی به تهران آمده بود ساز برگشت داشت، نبود. او را چندین سالی میشد که ندیده بود چیزی حدود یازده سال؛ درست از زمانی که بورسیه شد و برای درسش و تجربه ی بیشتر به خارج از کشور رفته بود!

کمی تعجب کرده بود که شهاب کی آمده بود که آنها خبر نداشتند؟ شهاب همیشه به مادرشان سر می‌زد یا وقتی آن طرف بود نامه میداد. با دیدن امین و امیررضا لبخند بزرگی زد:

- سلام آقا امین سلام اقا امیر.

به شهاب که رسید لبخندش نیمچه محو شد:

- سلام، رسیدن بخیر.

امین و امیررضا سلام کردند و شهاب سری تکان داد، رو به محمد ادامه داد: تا شما بیاین داخل منم مامانو خبرمیکنم.

محمد سرش را بوسید و بعد به داخل رفت، امیررضا با بازویش تنه‌ی آرامی به شهاب زد گفت: انگاری باب میل خواهرمون نیستی.

شهاب چشمانِ مشکی‌اش را از مقابل گرفت و به سمت چپش که آن دو ایستاده بودند داد، بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و گفت: خب نباشم، فرقی به حالم داره؟

امین:

- صحیح!

هر چهار مرد جوان قدهای بلند داشتند و هیکل آن سه نفر ورزشکاری نبود اما هرکه می‌دید فکر می‌کرد ورزش می‌کنند اما شهاب به صورت متوالی در آنجا تمرین داشت، چشم هایشان مشکی بود، بینی امین و محمد قلمی، بینی شهاب و امیررضا هم گوشتی بود. رنگ لب هایشان قلوه‌ای بود و از میان آن چهار نفر فقط لب های امین نازک بود، شهاب در وسط چانه‌اش یک چال داشت. هر چهار نفر ساک و چمدان های محمد را به دست گرفتند و داخل شدند مامان پری را دیدند که با عجله و تند از پله ها پائین می آید محمد تند گفت: آروم مامان.

پشت سر مامان پری، خواهرها و برادرها پائین آمدند مامان پری به محمد که رسید در آغوشش کشید او را بوسید و بوئید، به اندازه ی دلتنگی های شش سال دوری محمد از آنها، ماهان بیست و دو ساله ی دانشجوی موسیقی و میلاد هفده ساله پسرها را با شوخی و خنده درآغوش گرفتند، ماهرخ بیست و دو ساله ای که قل دوم ماهان بود با او کنار همدیگر ایستاده بودند و با ذوق و خنده به آنها نگاه میکردند، مامان پری بلاخره دل کند و محمد با دیدن خواهرهایش آنها را در آغوش کشید، رو به ماهرخ گفت: چه خانوم شدی!

ماهرخ بغض کرد اما لبخندی زد گفت: توهم تغییر کردی خان داداش.

محمد خنده ی کوتاهی کرد نگاه چرخاند روی برادرهایش و جلو رفت، محمد به پشت کمر ماهان کوبید و گفت: بزرگ شدی پسر.

ماهان متواضعانه خندید و گفت: خوش اومدی خان داداش.

مامان پری که با پسرها خوش و بش میکرد همه را به داخل دعوت کرد به مرور همه داخل خانه شدند، با تلفن هایی که ماهرخ زد همگی تا غروب همگی به خانه شان آمدند.

 آقاجون و مادر خانوم، مادرجون و خاله پریسا و عموسهیل همسرش و دخترخاله ها به خانه ی آنها آمدند. حتی به آخرشب نکشیده خانم شایگان با خانواده ی دوستان محمد تماس گرفت آنها را برای شام دعوت کرد، به این ترتیب همه به خانه ی شایگان ها رفتند تا هم شام را آنجا باشند هم محمد را ببینند، و به این ترتیب آن خانه پر شد از مهمان.

 هانیه خواهر کوچیکتر شهاب از سرجایش بلند شد و به کمک دخترها رفت وارد آشپزخانه که شد گفت: کاری مونده به منم بدین؟

 ماهرخ سرش را برگرداند لبخندی به رویش زد و گفت: قربونت برم نمیخواد زحمت بکشی.

هانیه چادرش را جمع کرد زیر بغلش و گفت:

ـ جدی میگم، حوصلمم سررفته از بیکاری بهتره.

ماهرخ نگاه چرخاند و سبزی های روی میز را دید گفت:

ـ بی زحمت پس این سبزی ها رو بشور. ترنم سبد سبزی و ظرف سبزی ها رو بیار برای هانیه.

ترنم سر تکان داد و به طرف کابینت پائین سینک رفت و از داخلش سبد آبکش متوسطی رو به کوچکی بیرون آورد و از کابینت های بغل یخچال هفت سینی مربعی حصیری کوچک سبز رنگی که مخصوص نان و سبزی بود را بیرون آورد و به دست هانیه که جلوی سینک ایستاده بود داد و هانیه زیرلب تشکری کرد.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_دو

ترنم کنار ماهرخ بالا سر خورشت ایستاد، مرجان دخترِ بزرگ خاله پریسا که هم سن ماهرخ بود گفت: جواب کنکور نیومد ترنم؟

ترنم سر برگرداند اول، بعد بدنش را و تکیه داد به لبه ی کابینت های پائین و گفت: امروز رفتم دنبالش قبل اومدن محمد اینا، گفتن هفته ی بعد میاد به آقا قدسی دکه ای سر خیابون سپردم که برام یدونه کنار بزاره.

هانیه:

ـ میگن سوالا امسال خیلی سخت بوده آره؟

رها دخترخاله ای که همسن ترنم بود و خواهر کوچکتر مرجان گفت: آره انقد که سوالا رو سخت انتخاب کرده بودن مغزم وسطاش هنگ کرده بود. هنوز که هنوزه بعد دو ماه به خودم نیومدم.

ترنم:

ـ با یکسری از کنکوریای پارسال اونی که میخواستن و قبول نشدن امسال باز کنکور دادن باهاشون حرف زدم، میگفتن امسال از پارسال سخت تر بودش. پارسال راحت تر بود.

مرجان سرش را با تاسف تکان داد گفت: معلوم نیست میخوان چیکار بکنن. شماها که الان اینو میگین چندساله بعد بچه های نسل بعدی چی میخوان بگن خدا داند. حتما این نسل و کلی حرف میزنند.

رها خنده ای کرد گفت: حالا بزار ببینیم از این جنگ و صدام گور به گور شده راحت میشیم و زنده میمونیم یا نه، بعد برا اونا هم یه فکری میکنیم.

مرجان پشت چشمی برایش نازک کرد، ماهرخ رو کرد سمت هانیه گفت: هنوزم درس میدی هانیه؟

هانیه سبد سبزی ها رو جا به جا کردو روی میز آورد گفت: آره، امسال بردنم راهنمایی دیگه دبستان نیستم.

رها آرنجش را روی میز گذاشت و دستش را به چانه اش تکیه کرد گفت: کار با بچه ها رو دوست دارین؟

هانیه:

ـ آره. مخصوصا کلاس اولی و دومیا خیلی بامزن یکسریاشون دندونای بالاشون افتاده قیافه های بانمکی دارن. جواب دادن به کنجکاویاشون و دوست دارم. این دوسال که سوم و چهارم داشتم یکسریاشون یه سوالایی از جنگ میپرسن که اصلا این سوالا تو نه یا ده سالگی ممکن نیست برا آدم های بزرگ پیش بیاد. پارسال که کلاس چهارم رو داشتم خیلی باهوش بودن از اینا که قبل عید تمام درساشون تموم شده بود. حالا باید برم ببینم راهنمایی چطورن.

مامان پری و زری خانم مادر امیررضا داخل آشپزخانه شدند زری خانم با خنده نگاه بین همه شان چرخاند گفت: به به، ماشاالله به همه تون. چه دخترایی داریم ما، ماشالله یکی از یکی ماه تر.

مامان پری رو به ماهرخ کرد گفت:

- غذا هنوز حاضرنشده؟ مادر یه ملت گشنه شونه.

ماهرخ: چشم الان میاریم. ترنم پاشین با رها سفره رو داخل ایوون بندازین بیرون خنکه هوا.

ترنم بلند شد و از کشوی کابینت پائین سفره را درآورد و با رها به ایوان رفتند یک طرف رها و یک طرف ترنم ایستادند و سفره ی زمینه سفید با گل های محمدی صورتی را پهن کردند و به نوبت وسایل های سفره را آوردند و چیده شد. وسط غذا خوردنشان با آرامش بودند که صدای آژیر خطر و بعد اعلام حمله از رادیوی روشن روی لبه ی پنجره بلند شد بزرگتر ها یا خدا گویان و صلوات گویان به همراه بقیه بلند شدند و کفش و کتانیشان را پوشیدن و وسط حیاط ایستادند برق های خانه و حیاط را محمد قطع کرد و به طرف بقیه رفت.

 موشک های جنگی با سرعت و صدای زیاد از بالای سرشان رد شد که ترنم ناخودآگاه دستانش را روی گوش هایش گرفت و سرش را به پائین انداخت، سال سوم جنگ بود اما هیچ جوره برایش عادی نمیشد. مخصوصا که سایه ی سرشان را دو سالی میشد از آنها گرفته بود، دقیقا همان روزها که صدام لعنتی بدون هیچ صبر و رحمی میزد و بچه و بزرگ را میزد! 

محمد، با دیدن واکنشی که ترنم به صدای موشک ها نشان داد دستش را دور شانه ی او انداخت ترنم مایل شده سرش را روی شانه محمد گذاشت و پیراهنش را در میان مشتش فشرد چنددقیقه ی بعد با صدای بقیه که صلوات میگفتن و نشان دهده ی این بود که دیگر خبری نیست خودش را عقب کشید که نگاهش به شهابی که او را زیر چشمی میپائید تلاقی کرد. به تندی تگاهش را از او دزدید و سرش را به سمت دیگری چرخاند رها که همه چیز را زیر نظر خودش داشت با شیطنت دستش را گرفت و فشرد ترنم با چشم غره ای او را نگاه کرد رها ریز خنده ای کرد ترنم گفت: منو اینجوری نگاه نکن. تو این یک ماهی که از بین گفته های خودش برا مامان فهمیدم اومده یک بار اینجا نیومد.

رها شانه بالا انداخت گفت: حالا که اومده تو که نمیتونی تصمیم بگیری!

ترنم با تاسف سری تکان داد و گفت: اره نمیتونم ولی میتونم تو دیدش نباشم که!

رها:

- بابا چرا اینجوری جبهه داری سمتش؟

ترنم لبخندی از سر حرص درآمدنش زد گفت: اونی که محمد و هوایی کرد که بره خارج درس بخونه همین آقا بود.

رها:

- حالا رفت و اومده دیگه الان چه فرقی داره به حال تو؟

ترنم کلافه از پرسش و پاسخ های او شانه بالا انداخت بعد اینکه اطمینان خاطر حاصل شد محمد چراغ ها را روشن کرد و آقاجون همه را به صلوات و بعد خوردن شام دعوت کرد. خانواده ها آخر شب رفتند و پسرها قبل خروج از خانه به محمد گفتند که صبح دوباره برمیگردند. جمعشان خودمانی شد چمدان سوغاتی ها وسط آورده شد خانوم جون(مادربزرگ مادری)گفت: دستت دردنکنه مادر زحمت کشیدی.

محمد لبخندی زد گفت: چه زحمتی خانوم جون؟ تحفه ای درویشیست والا.

ماهرخ: داداش زودتر بازش کن دیگه.

محمد چشم بلند بالایی گفت و زیپ چمدان را باز کرد یک دست لباس مردانه و سه دست لباس زنانه از داخل چمدان بیرون آورد پیراهن چهارخانه زمینه سفید با خط های سبز تیره مردانه را به سمت آقاجون(پدربزرگ پدری) گرفت و یه دست لباس سبزتیره یقه انگلیسی که قسمت سینه اش منجوق کاری شده بود را سمت مادرخانوم(مادربزرگ پدری) گرفت و گفت: بفرمایین این برا شماست کمه دیگه باید ببخشید.

آقاجون با افتخار او را نگاه کرد و گفت: دستت درد نکنه پسرم خیلی قشنگه.

آقاجون از آن درسته مردهایی بود که گویی از عصاره‌ی همین شهرِ متغیر، با تمام غرور و جاه و جلالش، ساخته شده بود. شصت و سه سالی از عمرش می‌گذشت، اما نه روزگار توانسته بود خطوط ابهت را از چهره‌ی استخوانی‌اش پاک کند و نه گذر ایام، صلابت نگاه تیزبینش را کاستی بخشد. او را در تهران، با نام و نشان می‌شناختند؛ یکی از آن "کله گنده‌ها" که چرخ اقتصاد شهر، گاه بر مدار اراده‌ی او می‌چرخید.

کسب و کارش، تجارت بود؛ واژه‌ای که برای او تنها یک شغل نبود، بلکه تار و پود زندگی‌اش را تشکیل می‌داد. از همان نوجوانی، با کوله‌باری از سودا و پشتکار، پا در این وادی گذاشته بود. حالا، پس از دهه‌ها تلاش بی‌وقفه، نامش مترادف با اعتبار و اطمینان شده بود. همه او را به درایت و تیزهوشی در معامله می‌شناختند. زیر و بم تجارت را مثل کف دستش می‌شناخت؛ از پیچ و خم واردات و صادرات گرفته تا ظرافت‌های سرمایه‌گذاری‌های کلان.

قد و قامتش، نه آنچنان بلند بود که از دور به چشم آید، اما همین که از نزدیک می‌دیدی‌اش، ابهتی خاص در وجودش حس می‌کردی. شانه‌های پهن و استوارش، گویی سال‌ها بار سنگین مسئولیت را به دوش کشیده بود. دست‌هایش، که روزگاری قلم‌های ظریف را برای نوشتن چک‌های کلان در دست گرفته بود و یا اسناد مهم را امضا کرده بود، حالا کمی چروکیده، اما همچنان قوی و محکم به نظر می‌رسید.

پوشش او، همیشه نشان از سلیقه و متانتش داشت. کت و شلوارهای خوش‌دوخت، با پارچه‌های اعلا و رنگ‌های تیره، که با پیراهن‌های سفید یا آبی روشن ست می‌شدند، سیمای مردی متشخص و موفق را به نمایش می‌گذاشتند. کراواتی که با دقت گره خورده بود، آخرین امضای وقار بر چهره‌اش بود. حتی در روزهای تعطیل هم، ردپایی از نظم و آراستگی در ظاهرش دیده می‌شد.

موهایش، که روزگاری پرکلاغی بود، حالا تاراج برف زمان شده و بیشترش به سفیدی رفته بود، اما هنوز با نظمی خاص، به عقب شانه شده بودند. ابروان پرپشت و کمانی‌اش، گاهی در هم گره می‌خورد و عمق تفکرش را نشان می‌داد و گاهی بالا می‌رفت و از رضایت یا شاید تعجبش خبر می‌داد. زیر ابروانش، چشمانی بود که گویی تمام تاریخ تجارت را در خود جای داده بود؛ نافذ، هوشیار و گاهی هم شیطنت‌آمیز، به خصوص وقتی که در حال بستن یک معامله‌ی پرسود بود.

لبخندی بر لب داشت، اما این لبخند، نه لبخندی از سر بی‌خیالی، که لبخندی بود از سر رضایت از مسیری که پیموده بود و اطمینان از جایگاهی که به دست آورده بود. گاهی گوشه‌ی لبش به بالا کشیده می‌شد و نشان از شوخ‌طبعی پنهانش داشت؛ شوخ‌طبعی‌ای که تنها با کسانی که به آن‌ها اعتماد داشت، بروز می‌کرد.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_سه

مادرخانم سرش را بوسید و تشکر کرد. در پیچ و خم کوچه‌های شهر، جایی که عطر یاس هنوز با بوی خاک باران‌خورده در هم می‌آمیخت، زنی می‌زیست که گویی زمان بر او ایستاده بود. پنجاه و نه سال از عمرش می‌گذشت، اما در نگاهش، خاطراتی کهن‌تر از سنش موج می‌زد؛ خاطراتی از دوران نوجوانی، از روزهایی که قلبش برای اولین بار با شور و شعله‌ای وصف‌ناپذیر به تپش افتاد. از روزهایی که همسرش با تبر به جان ریشه اش افتاد.

او، در پانزده یا شانزده سالگی، دل به مردی باخت که حالا همان آقاجون بود. عشقی آتشین و ناب، در روزهایی که دنیا هنوز رنگ سیاهی و تلخی به خود نگرفته بود. آن روزها، لبخندش چون شکوفه‌های بهاری، دلربا بود و نگاهش، سرشار از امید و شور زندگی. اما سرنوشت، گاه بازی‌های تلخی را رقم می‌زند.

اتفاقاتی در زندگی‌اش افتاد، گردبادهایی که خانه‌ی آرزوهایش را ویران کرد و او را در خود بلعید. جزئیات آن اتفاقات، در هاله‌ای از سکوت و ابهام باقی ماند، اما نتیجه‌اش، خاموش شدن چراغ زندگی در چشمانش بود. حالا، او گوشه‌نشین شده بود؛ زنی ساکت و آرام، که در دنیای درونی خویش سیر می‌کرد. دیگر خبری از آن شور و هیجان دوران نوجوانی نبود.

گویی تمام رنگ‌های شاد زندگی، از وجودش رخت بربسته بود و تنها سایه‌هایی از گذشته، در وجودش باقی مانده بود. رفتارش، بسیار متین و کم‌حرف بود. کمتر لبخند می‌زد و اگر هم لبخندی بر لبانش می‌نشست، بیشتر حالتی محزون داشت، گویی یاد ایامی دور را زنده می‌کرد.خانه، برایش پناهگاهی امن شده بود؛ دیوارهای آشنایی که شاهد تمام لحظات تلخ و شیرین زندگی‌اش بودند. ساعت‌ها در کنج پنجره می‌نشست و به خیابان خیره می‌شد، انگار که در میان رهگذران، به دنبال چهره‌ای آشنا می‌گردد، یا شاید خاطراتی را مرور می‌کرد که هیچ‌گاه از ذهنش پاک نمی‌شدند.

دست‌هایش، که روزگاری با ذوق و شوق برای مردش گل می‌دوخت یا غذاهای خوشمزه می‌پخت، حالا بیشتر وقت‌ها در دامانش به هم گره خورده بودند، بی‌حرکت و آرام. چروک‌های ریز دور چشمانش، نه از سن، که از اندوه و دلتنگی حکایت داشتند. موهایش، که شاید روزگاری چون ابریشم نرم و بلند بود، حالا کوتاه شده و رنگ تیرگی‌اش به سفیدی گراییده بود.

او، زنی بود که در سکوت، فریاد می‌زد. زنی که عشق اول و آخرش، هنوز در اعماق وجودش زنده بود، اما تقدیر، راه دیگری را برایش رقم زده بود. زندگی‌اش، داستانی ناتمام بود؛ روایتی از عشقی که قربانی اتفاقات شد و زنی که در غم آن عشق، به خاموشی گرایید. اما حتی در این سکوت و گوشه‌گیری، هنوز می‌توان ردپایی از آن شور و عشق نوجوانی را در نگاهش دید؛ نگاهی که گاهی، برای لحظه‌ای کوتاه، از پشت پرده‌ی اندوه، به بیرون سرک می‌کشید و یادآور دختری بود که روزگاری، دلش برای مردی از جنس غرور و تجارت، می‌سوخت.

لباس مادرش و مادرجون هم شبیه لباس مادرخانوم بود با تفاوت اینکه رنگ لباس مادرش صورتی بود و رنگ لباس مادرجون زرشکی بود تشکر کردن و رویش را بوسیدند. نوبت کادوهای خواهران و بردارانش بود از داخل چمدان چنددست دامن پارچه ای مخملی و ساده که رنگارنگ بودند به همراه چندین لوازم آرایشی و کتاب بیرون آورد و به سمت دخترها گرفت: اینم برای شما دوتاست بین خودتون تقسیم کنید ببینید کدومشو دوست دارید بردارید.

ماهرخ و ترنم گونه های برادر را محکم بوسیدند و از او تشکر کردند. نوبت ماهان و میلاد رسید الکی داخل چمدان را نگاه کرد و درش را بست دست راستش را به پهلویش زد و با دست چپش به روی رانش کوبید: مال شما رو یادم رفت بیارم، حالا چیکار کنیم؟

میلاد فقط او را نگاه کرد ماهان هم همین، محمد خنده ای کرد و گفت: باشه باشه فهمیدم نمیشه به شماها کلک زد.

از داخل چمدان چند دست شلوار پارچه ای و جین بیرون آورد آنها را جلوی میلاد و ماهان گذاشت و گفت: اینم برای شما دوتا. اون زرشکی و سرمه ای و قهوه ای برا ماهانه اون مشکی و خاکستری و سرمه ایه دیگه، مال میلاده.

ماهان و میلاد با خنده برادرشان را بغل کردند و عقب کشیدند. تا پاسی از شب نشسته بودند و محمد از آنجا برایشان تعریف کرد در میانه ی تعریفاته محمد، ترنم همانطور که روی مبل به همراه ماهرخ نشسته بودند و سرش را روی پای او گذاشته بود چشمانش گرم شد و با صدای برادرش که مانند لالایی بود به خواب رفت.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_چهار

(دوهفته بعد)

صداهای بلندی در گوشش میپیچید اما آنقدر که خواب به جانش چسبیده بود هرگز دلش نمیخواست بلند شود اما با صدای بلند ماهان به سختی لای چشمانش را باز کرد:

ـ آبجی کوچیکه بابا پاشو جوابا اومد ها!

چشمانش اما باز بسته شد، ولی با هضم اینکه ماهان چی گفته به تندی از سر جایش پاشد و از اتاق بیرون زد و به طرف هال دوید ماهان و محمد با دیدن چهره ی شلخته ی او خندیدند. ماهان گفت: سلام به خانوم دکتر شلخته ی آینده!

ترنم چشمانش گردشد و با جیغ بلندی که زد قهقه شان را به هوا برد: یواش دختر چته؟

ترنم به تندی طرفش دوید: بگو به جون ترنم ، قبول شدم؟

ماهان سریع دست راستش را که در میانش روزنامه بود بالا گرفت: اول پاشو برو دست و صورتت و بشور بعد بیا خودت ببین.

ترنم با لب هاب ورچیده گفت: ماهان اذیت نکن دیگه خب.

محمد: بدو عزیزم بدو. ما دکتر شلخته نمیخوایم.

ترنم سریع به سرویس رفت و بعد سر و وضعش را مرتب کرد به اتاق کوچیکه ی داخل هال رفت ماهان و محمد داخل اتاق بودند و روزنامه را باز کرده بودند محمد با دیدن ترنم دستش را برای به آغوش کشیدنش دراز کرد و گفت: باریکلا کوچولو میدونستم تلاشات نتیجه میده.

ترنم کنار او نشست و محمد دستش را دور کمر او انداخت و به سمت خود کشید به پهلوی محمد لم داد ماهان اسم ترنم را دوباره پیدا کرد و به او نشان داد، رتبه اش بالا بود و دانشگاهش هم تهران بود ماهان گفت: خب خانوم دکتر، ما منتظر شیرینی هستیم، شیرینی ما کوش؟

ترنم:

ـ شیرینی هم بهتون میدم آقا ماهان.

صدای زنگ خانه به صدا درآمد محمد سرش را به سمت پنجره برگرداند و بعد از جایش بلند شد ترنم کنجکاو گفت: کیه این وقت صبح؟

ماهان:

ـ ساعت یازده و ربعه خواهرجان باید ناهار درست کنی برامون.

محمد همانطور که از اتاق بیرون میرفت گفت: احتمالا امین اومده. قراه با امیررضا و شهاب بریم بیمارستان یه سر بزنیم به دکتر فرهمند.

امین رفیق شر و شیطانشان بود از آنها که کارش خوشحال کردن بود، با اینکه 27 سال سن داشت اما از قیافه اش هم شیطنت میبارید و دلش را به دخترخاله اش داده بود و مانده بود گفتنش به مادر پدرش و بعد خواستگاری!

ترنم از جایش بلند شد و به اتاق رفت که اگر خواستند به داخل بیایند روسری اش را سرش کند، جلوی آینه ایستاد و موهایش را دوباره شانه زد و محکم بالای سرش بست از صداهای داخل حیاط مشخص بود داخل بیا نیستند اما محض احتیاط روسری اش را سرش کرد و پر چپش را روی شانه ی راستش انداخت. به سمت پنجره ی اتاق رفت پرده را کنار زد، شهاب هم با امین آمده بود وسط حیاط ایستاده بودند و منتظر محمد بودند، امین تیشرت لیمویی رنگ و شلوارکتان به همراه کتانی آل استار مشکی رنگ پایش بود همیشه تیپ هایش اسپرت بود شهاب پیراهن مردانه ی سرمه ای با شلوار پارچه ای مشکی رنگ مردانه با کتانی های مشکی رنگ تنش بود، ته ریش هایش را تراشیده بود و صورتش میدرخشید، یک چال چانه هم داشت. با نشستن کبوتری روی بام انباری که رو به روی اتاق او بود نگاهش را از آنها به کبوتر داد، کبوتر دانه های گندمی که مادرش روی بام ریخته بود برای کبوترها و کفترها را نوک زد. لبخندی نرم روی لبان او نشست با صدای تعارف داخل آمدن محمد سرش را به سمت آنها برگرداند که دید سر شهاب هم به سمت پنجره اتاق او چرخیده است و درحال تماشای اوست. ترنم در دم چشمانش گرد و شوکه شد؛ هین کشان عقب کشید و پرده را رها کرد و تکیه به دیوار کنار پنجره اش داد دست راستش را روی سینه اش گذاشت، قلبش محکم میکوبید گویی میخواست لایه ها را بشکافد و به بیرون بپرد. گر گرفته بود بدنش، قفسه ی سینه اش به تندی بالا و پایین میرفت. به تندی به سمت سرویس داخل اتاقش رفت و مشتی آب به صورتش زد سرش را بالا گرفت و در آئینه به خود نگاه کرد مردمک چشمانش تنگ و گشاد میشد ضربان قلبش آرام نگرفت ضربه ای به قفسه ی سینه اش زد و زیر لب گفت: چته تو؟ آروم بگیر دیگه مسخره.

با صدای ضربه هایی که به در اتاقش زده میشد به تندی بیرون آمد و به طرف در رفت. دستگیره را پائین کشید و در را باز کرد ماهان بود گفت: بیا بیرون خواهرجان رفتن فقط گفتن برای ناهار برمیگردن.

روسری را از سر کشید و روی صندلی کنار در انداخت و پشت سر ماهان حرکت کرد: اینا مگه خونه زندگی ندارن که میخوان بیان اینجا ناهار؟

ماهان شانه بالا می اندازد:

- دارن ولی خب میدونی دیگه اینجا و اتاق محمد خونه دوم شون شده. ما هم همه بلاخره همدیگه رو خواهر برادر همدیگه میدونیم.

به طرف آشپزخانه رفتند قبل اینکه داخل شوند ماهرخ را دیدند که پله ها را بالا می آمد، ماهرخ با دیدن آن دو سلام کرد، ماهان سلام کرد و ترنم گفت: سلام زود اومدی.

ماهرخ با خنده گفت: شنیدیم خواهرجان قبول شده گفتیم زودتر بیایم خونه.

ترنم با به یادآوردن قبولی اش لبخند عریضی میزند که ماهان گفت: تازه به اضافه اینکه ناهار امین اینا هم میان پیشمون. مامان هم اطلاع داره قراره امروز زود بیاد.

ماهرخ با انگشت سبابه و شصتش گونه ی چپ ترنم را میکشد و بعد میگوید: الان مامان خانم قصد داره که برا ترنم خانم سور بده؟

وارد آشپزخانه شدند ماهرخ مقنعه اش را از سرکشید و همراه کوله اش روی صندلی گذاشت. ترنم گفت: من خودمم حوصله ندارم.

ماهان از کابینت سه بسته ماکارانی درآورد، عاشق آشپزی بود و یکی از هنرهای موردعلاقه اش:

- والا اینجور که من از صحبت های مامان و محمد فهمیدم انگار قراره برا مهمونی فقط آقاجون و مادرخانوم و مادرجون و خاله اینا و دوستای محمد دعوت بشن.

با ابروهای بالا رفته گفتم: اینجا؟

ماهان:

- نه، بیرون. رستوران مخمور. مامان هماهنگیش رو انجام داده با آقا فاتح.

ترنم و ماهرخ همزمان «آهان»ی گفتند، درگیر درست کردن ناهار شدند البته که ترنم ابرو درهم کرده بود بخاطر حضور شهاب در مهمانی شب. از نظرش اینکه یکسره دوستانش دور آنها بودند مسخره بود اما بخاطر مامان پری هیچ نمیگفت، مامان پری از همان بچگی اش همیشه دوست داشت یک خانواده ی پر جمعیت و یک خانه ی پر سر و صدا داشته باشد دوستان محمد و ماهان و میلاد را مانند پسران خود دوست داشت مخصوصا دوستان محمد را که از دبستان و بعد راهنمایی آنها را میشناخت و یکجورایی در خانه ی آنها بزرگ شده بودند. ساعت چیزی حدود دو ساعت و نیم گذشته بود و فقط ترنم در آشپزخانه نشسته بود و درحال تصور کردن روزی که همه توی بیمارستان مثل مادرش خانم دکتر صداش میزنند بود.

ماهان برای انجام کاری بیرون رفته بود و ماهرخ هم برای دوش گرفتن و استراحت به اتاقش رفته بود. با به صدا درآمدن اف اف تندی صاف نشست و بعد صدای باز شدن در خانه آمد تند روسری اش را سرش کرد کناره هایش را درست کرد و زیر گلویش مرتب گره زد، پشت پنجره ایستاد شهاب قفل در را جا انداخت و عقب ایستاد مادرش که پشت شورلت خاکی رنگ شان نشسته بود ماشین را به داخل حیاط آورد و ماشین را خاموش کرد.

شهاب درها را بست و به سمت مامان پری و محمد و امین و امیررضا رفت، تازه دسته گل درون دستان محمد را دید، زیرلب تعداد گل های رز سفید را شمرد چیزی حدود ده تا بود ریزریز خندید، محمد دسته گل را به مامان پری تحویل داد و بعد به دست راست به طرف خانه اشاره زد و چهار نفری پشتش راه افتاند با صدای در ورودی ساختمان خانه از آشپزخانه بیرون رفت اول مامان پری پله ها را بالا آمد کیفش را به جا لباسی آویزان کرد و برگشت که ترنم را لبخندی عریض دید با یادآوری قبول شدن دخترش در رشته ی پزشکی لبخندی زد گفت: وای دختر خوشگل منو نگاه.

ترنم سرش را کمی به سمت راست خم میکند و ذوق زده و خندان سلام میکند نگاه پسر ها به سمتش کشیده میشود و با او سلام میکنند، مامان پری جلو میرود و دخترکوچکش را در آغوش میکشد ترنم دست دور کمر مادرش حلقه کرد و نفس عمیقی کشید مامان پری گفت: مبارک باشه دخترکوچولوی من، میدونستم تو میتونی.

و بعد کمی ترنم را از آغوشش بیرون کشید و دسته گل را به دستش داد گفت: مبارک باشه خانم دکتر آینده.

ترنم با گونه های گل افتاده تشکر کرد محمد گفت: من داره کم کم حسودیم میشه ها، من وقتی قبول شدم شما اینجوری خوشحال نشدی.

همه میدانستند دارد شوخی میکند، چون وقتی محمد در رشته ی پزشکی قبول شد برایش سه روز سور دادند و بین نیازمندها پخش کردند!

مامان پری اخم بامزه ای کرد و رو به آنها کرد خطاب به محمد گفت: با بیست و هفت سال سن داری حسودی میکنی؟ اصلا ازت توقع نمیره.

امین خنده ای کرد گفت: ولش کن خاله یه چی میگه شازده‌ت برا خودش.

همه شان خندیدن و شهاب چشم گرداند روی ترنم ی که عمیق میخندید و چال گونه اش نمایان شده بود، امیررضا گفت: منم از طرف خودم به نوبه تبریک میگم ورودتون به این رشته رو؛ باید بگم آبجی جان خودت و برا دیدن جسد و خون و تشریح و این چیزا آماده کن.

محمد انگشت اشاره اش را سمت امیررضا گرفت و گفت: دل و جرعتش از اون روزای تو بیشتره.

امیررضا قیافه ی با نمکی به خود گرفت گفت: عه؟ خب خوبه دیگه باریکلا آفرین.

شهاب دست در میان جیبش برد و گفت: منم بهتون تبریک میگم.

ترنم لبخند محوی زد و زیرلبی تشکر کرد مامان پری گفت: تنها بودی خونه؟

ترنم:

- نه، ماهرخ کلاسش زود تموم شد اومد خونه تو اتاقشه، ماهان هم کار داشت رفت کارش و انجام بده میلاد هم تا چند دقیقه دیگه میاد.

حرفش که به پایان رسید ماهرخ از اتاق بیرون آمد با دیدن مامان پری لبخندی زد گفت: سلام مامان خسته نباشید.

سرها به طرفش چرخید رو به بقیه گفت: سلام خوش اومدید.

امیررضا لبخند محوی زد و سرش را پایین انداخت و این حرکت از چشمان ترنم دور نماند و باعث شد ابروهایش بالا برود، این حرکت چه بود دیگر؟ آن هم امیررضا!

همگی با او سلام و احوال پرسی کردند که ماهان و محمد باهم داخل شدند با دیدن آنها که سر راه ایستاده بودند با تعجب نگاه کرد گفت: سلام چرا اینجا وایستادین؟

محمد به طرف چهار پله ای که به آشپزخانه و هال و اتاق ها ختم میشد رفت گفت: راست میگه اینجا واستادیم که چی؟

میلاد با بقیه پسرها دست داد و پشت سر بقیه پله را بالا رفت مامان پری را بوسید که ترنم چپ چپ نگاهش کرد اما خود را زد به کوچه ی علی چپ که ترنم گفت: آقای میلاد خان اون کوچه تهش بن بسته برگرد.

کنارش ایستاد و او قد کشیده بود، ترنم ی که هم قد او بود حالا تا گوش هایش بود، لپش را کشید گفت: مبارکا باشه شیرینیش کو؟

انگار نه انگار ترنم از او بزرگتر است!

مامان پری گفت: ایشالله شب میریم شیرینش رو هم میخوریم.

به مرور ناهارشان را خوردند و پسرها تا ساعت چهار آنجا ماندند بعد به خانه هایشان رفتن تا برای سور شب آماده شوند و به همراه خانواده هایشان به آنجا بروند.

ترنم روی تخت دراز کشیده بود و موهایش دورش ریخته بود خیره به میز شده بود در سرش هیچ فکری نمیگشت و این برایش عجیب بود!

چند لحظه که گذشت در اتاقش زده شد و بعد صدای محمد آمد: ترنم تو اتاقی؟

ترنم سر بالا گرفت:

- آره داداش بیا تو.

همزمان با باز شدن در اتاق، نشست و محمد داخل شد انگار دنبال چیزی میگشت گفت: میگم ترنم تو توی وسایلات دکمه سرآستین آبی داری؟

ابرو های ترنم بالا پرید:

- دکمه سرآستین آبی؟ نه ولی اگر سفید بخوای دارم!

محمد با تعلل نگاهش کرد و گفت: عیب نداره همونم خوبه برام میاری؟

ترنم سری تکان داد بلند شد و به طرف کشو های کمدش رفت یک شئی کیف مانند پلاستیکی را درآورد محمدنزدیکش رفت گفت: این چیه؟ چه بانمکه!

ترنم لبخندی روی صورتش نشاند گفت:

- جا سوزن نخ و وسایلای خیاطیه پارسال با رها رفته بودیم قم از طرف مدرسه اردو خریدم. مال من صورتیه مال رها بی رنگ.

از قسمت دکمه ها یک بسته ی ده تایی دکمه ی سرآستین درآورد محمد گفت: پیرهنم و بیارم خودت برام میدوزیش؟ ماهرخ نیست رفته لباس بخره وگرنه میبردم ماهرخ درست کنه.

ترنم:

- آره برو بیار.

محمد از اتاق بیرون رفت و بعد با لباس آبی آسمانی اش برگشت ترنم نخ را از درون سوراخ سوزن رد کرد و اندازه ی مدنظرش کرد و بعد با دندان نخ را برید و با انگشت سبابه آن را گره زد. شروع کرد به دوختن که زیر چشمی محمد را که او و کارهایش را زیرنظر گرفته نگاه کرد با یادآوری حضور آنها گفت: محمد برا چی اونا رو گفتی بیان شب؟

محمد نگاهش را از دستان ترنم بالا میکشد نیم رخ او را نگاه کرد گفت: کیا؟

ترنم:

- همین دوستات دیگه.

محمد:

- وا خب برا چی نیان؟ غریبه ان مگه؟

ترنم:

- آره خب نیستن ولی...

محمد روی تخت نشست، به جلو خم شد و آرنج هایش را روی زانوهایش گذاشت حرفش را قطع کرد:

- ولی چی؟ امین و امیررضا و شهاب از دبستان و راهنمایی با مان، به قول مامان بچه ی این خونه اند. باهاشونم که رفت و آمد خانوادگی داریم. امین و رضا که در نبود من میومدن اینجا بهتون سر میزدن، شهاب هم اونجا پیش من بود حالا درسته الان به زور آوردیمش اینجا و میگه که میخواد تا آخر ماه برگرده ولی خب بازم مثل امین و رضاست اگر خودم تکی رفته بودم برا درس خوندن میدونم اونم با امین و رضا میومد پیشتون و حواسش بهتون میبود.

ترنم در سکوت نگاهش کرد و هیچی نگفت فقط سر تکان داد و مشغول دوختن دکمه ها شد، بعد دوختن پیرهن را به طرف محمد گرفت گفت: ولی این شهاب رو مخ منه. پررو.

محمد لباس را از دستش گرفت و بلند شد همانطور که به سمت در میرفت گفت: اگر رو مخته خب بهش بی محلی کن.

در را باز کرد و از در بیرون رفت قبل بستن در سر داخل کرد و گفت: بی محلی یه وقت ها خیلی چیز خوبه خواهرجان!

و بعد با زدن چشمکی از اتاق بیرون رفت و در را بست، ترنم خنده ی آرامی کرد و جلوی میزآرایشی اش ایستاد و مشغول آرایش کمی که همیشه میکرد شد، آرایشش متشکل شده از کرم دست و صورت و بعد کرم سفیدکن، فرمژه و خط چشم، مداد لب صورتی تیره. البته که ر اهل کرم سفید کن نبود و فقط همان کرم صورتش را میزد اما در مهمانی ها کرم سفید کن میزد. موهایش را بالا بست و بعد با کلیپس کوچکی همه ی موهایش را جمع کرد تا زیر روسری اذیتش نکند. دانه دانه لباس هایش را بیرون آورد و تن زد اما در نهایت تنها چیزی که چشمش را گرفت همان کت دامن آبی نفتی تیره ای بود که دامنش تا زیر زانو قرار میگرفت.

 آن را به همراه پیراهن دکمه دار آستین پرنسسی جوراب پارازین کلفت رنگ پا پوشید از بین روسری هایش یک روسری زمینه سفید با خال های کوچک آبی نفتی تیره که ست کت و دامنش خریده بود را سرش کرد و گره ای مانند همیشه مرتب زیر گلویش زد. قدمی عقب رفت و خود را در آینه نگاه کرد تیپش عالی شده بود!

کمی از ادکلنش به لباس و مچ دستانش زد، ساعت استیل دخترانه اش که صفحه اش گرد بود را به دست راستش بست، عادتش بود از همان اول که شروع به ساعت دست کردن، کرد که آن را دست چپش ببندد نع دست چپش مانند بقیه!

دستبند ظریفش را دست چپش بست و انگشتری که نگینش در نجف بود را درون انگشت سوم دست راستش کرد. پدرش آقای شایگان برای هرکدامشان نگین در نجف خریده بود و داده بود به پدربزرگ بچه ها تا برایشان انگشتر بسازد و این هم یکی از یادگاری های پدر بود و با آن همیشه حضور پدر را حس میکردند. بعد از برداشتن کیف بندی اش که همیشه روی شانه ی راستش می انداخت از اتاق بیرون زد همه را در سر راه پله شان منتظر خودش دید با آمدن او میلاد گفت: بفرمایید شازده خانوم هم اومد.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_پنج

نگاهش را میان شان چرخاند همگی با دیدنش لبخند زده بودند؛ درون چشمان مامان پری و محمد رضایت را دید و خیالش راحت شد. به طرفشان قدم برداشت و همراهشان پله ها را پائین رفت از جاکفشی کفش و کتانی هایشان را برداشتند و دم پله های حیاط پا کردند، ترنم کفش پاشنه پنج سانتی دخترانه اش را پا کرد البته که باید مواظب راه رفتنش میبود تا پایش پیچ نخورد و به قول خودش با صورت زمین نخورد مامان پری سویچ را به محمد داد تا او پشت فرمان بنشیند ماهان دو لنگه در را باز کرد کامل و منتظر ایستاد، سوار ماشین شدند مانند وقت هایی که محمد میامد میلاد اول می‌نشست و بعد مامان پری پشت هم جای ماهان و ترنم و ماهرخ بود.

محمد استارت زد و بعد از جا انداختن دنده از حیاط بیرون رفت ماهان به محض بیرون آمدن ماشین درب دولنگه را بست و بعد از اطمینان حاصل کردن از بسته شدن در سوار ماشین شد و حرکت کردند تا بخاطر میزبان بودنشان زود برسند.

ماشین را در پارکینگ رستوران پارک کردند و همگی پیاده شدند ترنم با دیدن سنگ فرش ها آهی کشید که ماهرخ با تعجب نگاهش کرد گفت: چته؟ آه میکشی برا چی؟

ترنم با دست راست به زمین اشاره کرد گفت: ببین خب، من همینجوریش با پاشنه بلند نمیتونم را برم الانم که اینجا پر از سنگ اینجوریه.

ماهرخ:

- خب این که چیزی نیست دستت و بده من بریم.

ترنم با کمی شک دست دور بازوی ماهرخ پیچید و به طرف لژ خانوادگی رستوران رفتند، رستوران دو قسمت میشد یکی در حیاط برای دو فصل بهار و تابستان و فضای داخل که برای پائیز و زمستان. در حیاط تخت های بزرگ و کوچک وجود داشت نورپردازی زیبا و گل آرایی های زیبا. صاحب رستوران یکی از دوستان قدیمی آقای شایگان بود همیشه زمان هایی که میخواستند مهمانی هایشان را بیرون از خانه برگزار کنند آنجا را انتخاب میکردند.

امشب هم مامان پری قسمت لژ خانوادگی که هرکدام از تخت ها چیزی حدود پانزده نفر را پذیرا میشد را انتخاب کرده بود. کفش هایشان را درآوردند و روی تخت نشستند ترنم کیفش را روی پایش گذاشت همانطور که نگاه میگرداند و شلوغی را نگاه میکرد گفت: کار آقا فاتح هم انگار خوب گرفته ها!

ماهان دستی در موهایش کشید گفت: تبلیغات و کار خوب ارائه بدی مشخصه که کارت خوب میگیره.

مامان پری سر تکان داد و گفت: آقا فاتح با زحمت به اینجا رسیده تلاش زیاد کرده بلاخره باید نتیجه ش رو ببینه یا نه؟

ماهرخ سر به طرف مامان پری چرخاند و گفت: محمد کجا رفت مامان؟

مامان پری:

- رفت آقاجون و مادر خانوم و مادرجون رو بیاره.

ماهرخ:

- آهان.

میلاد کشی به بدنش داد و گفت: جای امیرعباس خالی اگر بود تا بقیه بیان سرگرم مون میکرد.

ماهرخ اخم کرد و ماهان با تاسف سر تکان داد، مامان پری چپ چپ نگاهش کرد گفت: برادر بزرگته خجالت بکش مگه دلقکته؟

میلاد شانه بالا انداخت و لبخند ژکوند تحویل داد، ترنم لب ورچید گفت: ولش کن اینو مامان اینو ول کنی تا صبح میخواد چرت و پرت بگه، چرا نمیاد مرخصی؟

مامان پری نفس عمیق کشید گفت: صبح از درمونگاه زنگ زدم بهش ببینم میتونم وصل بشم باهاش حرف بزنم خبر قبولی تو رو بدم یا نه، وصل شد حرف زدیم گفت اوضاع یکم خرابه نیرو کمه تا آخر هفته قراره نیرو اعزام کنند گفت بتونه میاد.

ماهان نگاه خیره اش را روی گل های فرشی که زیرشان بود دوخت، دو دل بود برای رفتن و نرفتن. صبح وقتی با محمد حرف میزدند محمد از تصمیمش گفت که اگر امکانش باشد با امیررضا و امین همراه با گروهی از پزشک های بیمارستانی که قرار است درآنجا مشغول کار شود به جبهه برای کمک رسانی بروند. دکتر مشفق رئیس بیمارستان یکی از استادهای سال اول دانشجوییشان در ایران و بعدها یکی از استادهایشان در هلند بود که باید اجازه را صادر میکرد و همه چیز به او بستگی داشت.

امیرعباس برادری بیست و یک ساله که خدا با معجزاتش او را برایشان نگه داشته بود در نوزده سالگی برای انجام سربازی به جبهه رفته بود اما بعد از اتمام سربازی باز به جبهه رفت اما این بار برای دفاع از کشور!

میلاد هم بچه بود و با اینکه زندگیشان با هل و ولای جنگ میگذشت اما چیزی از جبهه نمیفهمید میماند یه ماهان برای خانواده که خرجشان را بدهد اما خب مادرش و ماهرخ هم بودند؛ ماهرخ منشی مطب مشترک مادرش و دوست مادرش بود. تا اینجا هیچ نگرانی برای آنها وجود نداشت اما مرجان!

خواهر رها که پنج ماهی از ماهان و ماهرخ کوچکتر بود و دارای خواستگارهای رنگاوارنگ زیاد، آقا سهیل شوهرخاله ی شان دوست صمیمی پدرش بود و او را عمو سهیل صدا میزدند، عمو سهیل خاله پریسا را در آن برو بیاهای اوایل نامزدی پدر و مادرش دیده بود از او خوشش آمده بود و به خواستگاری رفته بود و درنهایت آنها باجناق شدند.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_شش

بعد نیم ساعت محمد آقاجون این ها هم رسیدند و یک ربع بعد از رسیدن آنها هم آمدن خانواده ی خاله پریسا همزمان شد با آمدن دوستان محمد بازار سلام و احوالپرسی ها و روبوسی های خانوما از سر گرفته شد. با نشستن شان گارسون برای گرفتن سفارشِ پذیرایی اولیه آمد و همگی بجز محمد و دوستانش چای سفارش دادند و آن چهار نفر هم قهوه قجری سفارش دادند!

رها کنار ترنم نشست و مرجان هم کنار ماهرخ و باهمدیگر حرف میزدند، ماهرخ چشمکی به مرجان زد و رو به رها که پکر دست زیرچانه زده بود گفت: میبینم که رها خانم شمال قبول شده.

رها بدون تغییر حالت نگاهش را از روی مادرش اینا برداشت و به ماهرخ نگاه کرد گفت: بعله یعنی یه زره امید داشتم بابا نزاره برم ها، دود شد رفت ها.

مرجان خنده ای کرد و گفت: تازه خوش به حالته که میری پیش عمه همدم.

با یادآوری عمه ی عمو سهیل خندیدند، عمه همدم یک عمه ی هفتاد ساله ای که در زمان بیست سالگی اش نامزدش از پشت بام می افتد و میمیرد و بعد از آن تبدیل به یک زن عصبی میشود اما حالا پنج سالی میشود که شنوایی اش مشکل پیدا میکند و سمعکی میشود و بعد دچار اختلال حواس میشود زمان هایی که سمعکش را گم میکند داد و هوار راه می اندازد یه وقت هایی رها را با خاله پریسا اشتباه میگیرد و او را پریسا صدا میزند.

رها گفت: منو بکشی هم نمیرم پیش عمه همدم میرم خوابگاه، مگه من مثل ترنم خانومم که انقدر خوش شانس باشم همینجا بیوفتم؟

ترنم با شانه به او زد گفت: جوکی بازی درنیار.

رها:

- والا خب دروغم چیه!

ماهرخ:

- عیب نداره به وقتش انتقالی میگیری میای اینجا.

ترنم به تایید حرفش سر تکان داد گفت: آره بابا ناراحتی نداره که.

دو گارسون با سینی جلو آمدند و سفارش ها را روی تخت گذاشتند و اعلام کردند که تا نیم ساعت دیگر برای دریافت سفارش های شام برمیگردند. همگی سفارش هایشان را برداشتند عمو سهیل همانطور که فنجان چای دستش بود گفت: پس دختر کوچولوی خوشگل عمو هم به سلامتی قراره دکتر بشه.

میلاد:

- قشنگ قابلیت تاسیس یه بیمارستان رو داریم.

همگی به حرف میلاد خندیدند و ترنم با چشم برایش خط و نشان کشید عموسهیل گفت: اگر شما هم بخوای دکتر بشی چرا که نه؟

محمد پای راستش را خم کرد و دست دور ساق پایش انداخت گفت: البته عموجان ایشون بیشتر میخوان دلقک بشن تا دکتر.

میلاد شاکی نگاهش کرد گفت: دست شما درد نکنه واقعا.

ترنم:

- خوردی میلاد جان؟ هسته شو بنداز بیرون.

همگی خنده شان بلند شده بود، ترنم در میان خنده نگاهش را از دو برادرش گرداند و روی شهاب ایستاد که او را با خنده نگاه میکرد خنده اش تبدیل به لبخند شد و سرش را پائین انداخت و انگشتانش را به بازی گرفت مامان پری گفت: راستی رها جان منم شمال وکالت قبول شده ها!

همگی به رها تبریک میگفتند رها با قیافه ی از نظر ترنم ضایعی خوشحال جواب تبریک ها را میداد ترنم زیرلب گفت: جمع کن قیافه تو بابا اونوقت همه میفهمن ندید بدیدی!

رها مانند او صدایش را آرام کرد گفت: ندیدم دیگه خب، مگه تو عمرم چقدر کنکور دادم که اینجوری تبریک میشنوم؟

ترنم با تاسف سر تکان داد گفت: خب پس همون ندید بدیدی!

رها پهلویش را نیشگان گرفت و گفت: کوفت بگیری تو.

ترنم دست رها را پس زد و ریز ریز خندید. گارسون ها برای سفارش غذا آمدند و رفتند، صحبت ها هول همه ی محورها میچرخید و وقتشان را میگذراندند. نگاه های زیرزیرکی ترنم و بی محلی هایش تازگی داشت. شام را آوردند و درمیان خنده و حرف ها خورده شد بعد اتمام شام بساط کادو دادن ها وسط آمد اولین کادو از آقاجون و مادرخانوم بود جعبه ی مخملی سرمه ای را به طرف ترنم گرفتند مادرخانوم گفت: این کادو از طرف من و آقاجون برای نوه کوچولوی خوشگلم.

چشمان ترنم که برق در آن جریان داشت شکل لبخند گرفت لبانش هم همین، جعبه دست به دست چرخید و به ترنم رسید با تشکر درش را باز کرد دستبندی نقره که در وسطش نگین فیروزه کار شده بود درون جعبه جا خوش کرده بود. کادوی بعدی از طرف مادرجون یک نیم ست گوشواره و گردنبند و دستبند نقره که نگین گوشواره و گردنبند عقیق قرمز بود.

 کادوی سوم از طرف خانواده ی خاله پریسا بود دو جلد کتاب مهم از اصول پزشکی بود که عموسهیل زمانی که با پدرش دانشجو بودند از یکی استادهایشان هدیه گرفته بود و الان به نظرش برای ترنم مناسب بود. کادوی چهارم یک کادوی مشترک از طرف مادر و خواهر و برادرهایش بود یک ست کیف و کفش چرم براق به رنگ زرشکی و روسری ساتن هم رنگش. نوبت به محمد و دوستانش رسید محمد با شیطنت گفت: خب خب حالا نوبت میرسه به من!

امین خنده ای کرد گفت: خداروشکر ما رو آدم حساب نمیکنه، بی زحمت.

محمد گفت: به شما هم میرسیم امین آقا!

امین دست روی سینه اش میگذارد گفت: شرمنده ام کردی به خدا اصلا زبونم بند اومد.

محمد دست میبرد سمت چپش و کادوی خودش و کادوی پسرها را بیرون می آورد و با اشاره که آن را دست به دست کنند و به ترنم برسانند گفت: این بالاییه کادو منه، پائینیه کادوی بچه هاست.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_هفت

ترنم با خجالت لبخند جمع و جوری زد هرکدام را از زیر نظر گذراند گفت: دستتون درد نکنه، توقعی نبود که.

امیررضا دست چپش را پشت امین روی پشتی پشتشان گذاشت و گفت: این چه حرفیه، شمام مثل خواهرمونید.

ترنم کادوی محمد را برداشت و کاغذ کادو را به همان مرتبی که کادو شده بود، باز کرد یک کیف متوسط چرم زرشکی تیره که مانند چمدان دو طرف دسته اش قفل دکمه ای داشت!

ترنم گیج شده نگاهش را بالا آورد و رو به محمد گفت: این دیگه چیه؟

میلاد بی طاقت گفت: خب بازش کن دیگه ببین چیه؟

قفل ها را به داخل فشار داد و درش را باز کرد با تعجب نگاهش را روی وسیله ی درون جعبه گرداند، گوشی پزشکی!

محمد نگاهش را از روی جعبه به روی ترنم کشید گفت: با خودم گفتم یه چی باشه که هم کادوت باشه، هم به یادگار بمونه، هم بتونی از وقتی که به عنوان کارآموز رفتی بیمارستان تا چندسال متوالیِ بعدش استفاده کنی.

ترنم نگاه متشکر و محبت آمیزش را به سمت برادرش کشاند گفت: دستت درد نکنه، از همه بیشتر دوستش دارم.

امین به سرعت صورت خندانش را بدون ریکشن کرد و گفت: تو رو خدا ما رو دور ننداز، ما انقدرا هم به درد نخور نیستیم!

ترنم به تندی لب گزید و گفت: نه تو رو خدا این چه حرفیه؟ من منظورم این بود که چون محمد داده برام ارزشمنده و ...

امیررضا پس گردنی حواله ی امین کرد و بعد رو به ترنم گفت: عیب نداره چیز بدی نگفتید که، این امین و ول کنید شما.

امین پشت چشمی نازک کرد و گفت: بله ترنم خانوم شما توجه نکن.

ترنم به سمت کادوی آن سه نفر برد و کاغذ کادو را مرتب باز کرد کادوی آن ها هم سه جلد نو از کتاب هایی مربوط به طب پزشکی چینی، ایرانی، و فرانسه ای بود ترنم تشکر کرد دقایقی بعد که داشت همه را از زیر نظر میگذراند نگاهش کمی روی شهاب که سرش پائین بود مکث کرد؛ شهاب با حس سنگینی نگاهی سرش را بالا آورد و آن ترنم بود که سر چرخاند و نیشگان ریز رها پهلویش را نشانه گرفت!

شهاب پله ها را یکی دوتا کنان بالا رفت و به سمت چپ راهرو رفت در اولین ایستگاه پرستاری محمد و امین را دید که کلافه ایستاده بودند به طرفشان رفت و کنار محمد ایستاد سلام دادو جوابش را شنید، گفت: چتونه غمبرک زدید؟ امیر کو؟

امین روی صندلی چرخ دار نشست و گفت: تو اتاق داره با دکتر نیک روش صحبت میکنه.

شهاب:

- با دکتر نیک روش؟ برای چی؟

امین نگاهش را بین محمد و شهاب جا به جا کرد و گفت: داره با گروه بیمارستان میره خط.

شهاب کمی ابرو در هم کرد گفت: خب؟

محمد عصبی گفت: خب که همین، قرار بود من و امیر باهم بریم، اما الان پاشو کرده تو یک کفش و میگه میخواد بره من و امین اینجا بمونیم دکتر کمه.

با صدای باز شدن در سر چرخاندند امیررضا نیم تنه ی خود را بیرون کشید با دیدن شهاب لبخند زد گفت: سلام، بیاین داخل.

شهاب سلام کرد و سه نفری به سمت اتاق رفتند امین آخرین نفر داخل شد در را پشت سرش بست و محمد بی طاقت گفت: دکتر مگه قرار نشد منم برم؟

دکتر نیک روش مردی سی و نه ساله با موهای پرپشت جوگندمی بود، چشم هایی به رنگ طوسی، بینی قلمی، ابروهای پرپشت هشتی، لبان باریک داشت. نگاهش را تیز به محمد داد و گفت: محمد بار چندمه داری میپرسی از صبح؟ تا ده سال دیگه هم بپرسی جواب من همونه. صبر کن امیررضا بره بیاد تو با گروه بعدی برو، الان بخوان نیروهای جنگی رو بیارن اینجا نیرو نداریم.

محمد کلافه نفسش را بیرون داد گفت: خب امین که هست، دکتر شفیقی و دکتر منفرد و پرفسور اندیمشکی هم هست و بقیه دکتر و پرستارا.

دکتر نیک روش:

- از پونزده تا پزشکی که الان حال حاضر داریم شیش تاشون دارن میرن از بیست و پنج تا پرستاری هم که داریم ده نفرشون دارن میرن. نمیشه محمد الکی حرف نزن.

و بعد نگاهی به شهاب کرد و رو به محمد گفت: تو اول تکلیف اون بنده ی خدا رو روشن کن بعد برو.

شهاب پوزخندی زد و گفت: خدایی محمد نکنه من آخرین نفری ام که فهمیدم میخوای با خواهرم ازدواج کنی؟

محمد نیم نگاهی به شهاب کرد و به طرف پنجره رفت، امین گفت: نه نیستی، خاله آذر و خاله پری اینا نمی‌دونند.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_هشت

امیررضا سر چرخاند به سمت دکتر و گفت: منم همین رو بهش میگم، یک ماه جلوتر که شهاب و فرستاد گفتیم با مامانش اینا حرف زده قراره وقتی اومدن برن خواستگاری، که فهمیدیم هنوز با مامانش اینا حرف نزده بعدشم که خودش اومد الانم که اومده اون بنده خدا رو یه لنگ پا نگه داشته.

شهاب با جدیت گفت: با هزارتا نقشه منو یک ماه و نیمه کشوندید اینجا آخرشم هیچی به هیچی، منم دیگه نمیمونم تا سه هفته ی دیگه میرم محمد اونجا کار دارم کلی کار ریخته سرم خودت که میدونی.

محمد که به نقطه ی جوش رسیده بود به سمت همه شان برگشت و گفت: بس کن شهاب، هی برگردم برگردم نکن دو دقیقه. از وقتی اومدم میترسم شب وقتی میخوابم هم تو رو خواب ببینم که میگی میخوام برم. کار داری بله میدونم اما انقدر مهمه که من با بدبختی تونستم راضیت کنم و تو زودتر از من اومدی که زود برگردی؟

امیررضا را نگاه کرد گفت: به وقتش با توهم کار دارم، فکر نمیکردم انقدر بی معرفت باشی که بخوای منو اینجا جا بزاری و خودت بری .

و بعد امین را نگاه کرد و گفت: توهم کمتر مزه بریز.

و بعد بدون هیچ حرف دیگه ای از اتاق بیرون زد. امین و شهاب به تندی بلند شدند و دنبالش دویدند.

 امیررضا با تاسف سر تکان داد و رو به دکتر نیک روش که تکیه داده بود به میزش و خیره زمین را نگاه میکرد گفت: از بچگیش همین بود، حرف حرف خودش بود تو یکسری مسائل. از همین کله شق بازیاش میترسیدم.

دکتر نیک روش سرش را بالا گرفت و گفت: توهم نمیخوای تکلیف اون بنده خدا رو روشن کنی؟

امیررضا با یادآوری ماهرخ لبخند تلخی زد و گفت: نه، نمیخوام با این ترس که من زنده برمیگردم یا نه زندگی کنه. نمیخوام به خودم امیدوارش کنم که من موندگارم!

دکتر نیک روش با اینکه خودش هم مطمئن نبود اما جلو رفت و دست رو شانه ی امیررضا گذاشت گفت: برمیگردی پسر، اونوقت برات آستین بالا میزنیم، کی بهتر از ماهرخ شایگان برای تو؟

امیررضا لبخند خجالتی زد و نفس عمیقی کشید:

- نمیدونم دکتر، نمیدونم.

با صدای زنگ آخر بچه ها همگی بلند شدند که هانیه با خنده صدایش را بلند کرد و گفت: درستون و خوب بخونیدا پس فردا که اومدم سرکلاستون امتحان میگیرم.

و بعد خودش بلند شد و از در بیرون رفت دانش آموزهای کلاس هشتمی اش کنارش قرار گرفتند و با سوال های جورواجورشان او را تا دم اتاق دبیرها همراهی کردند و بعد با خداحافظی کردن هایشان تنها گذاشتند، هانیه داخل اتاق شد از داخل کمد معلم ها قفسه ی خودش چادرش را در آورد و سرش کرد که مشتی حسین، آبدارچی و نگهبان مدرسه داخل دم در ایستاد و رو به هانیه گفت: خانم معلم یک آقایی اومدن دم در دنبالتون میگن برادرتون هستند.

هانیه کیفش را برداشت و گفت: ممنونم مشتی الان میرم. خدافظ.

از در بیرون رفت و دم در دفتر ایستاد با باقی معلم ها و مدیر و ناظم و معاون خداحافظی کرد و پله ها را پائین رفت، از حیاط بیرون رفت با دیدن شهاب که آن طرف خیابان تکیه داده به دیوار ایستاده بود لبخندی زد و جلو رفت شهاب با دیدنش لبخندی زد و گفت: سلام خسته نباشی.

هانیه هم لبخندی زد و گفت: علیک سلام ممنونم، از این طرفا!

شهاب دست راستش را در جیب شلوار لی‌اش گذاشت و گفت: کار نداشتم گفتم بیام دنبالت باهم بریم خونه.

هانیه سر تکان داد و گفت: خیلی هم عالی، بریم.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_نه

به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردند نرسیده به ایستگاه شهاب گفت: پس که اینطور!

هانیه مشکوک نگاهش کرد گفت: چی شده؟

شهاب:

- یک ماهه منو کشوندید همه تون ایران، بهونه تونم کردید مامان اما دلیل اصلی تون این نبود. مگه من قرار بود نیام که دلیل اصلی و نگفتید؟

هانیه متوجه شد که شهاب همه چیز را فهمیده است، گفت: خب من منتظر بودم تا محمد بیاد و با خاله پریچهر درمیون بزاره بعد به مامان بگم من. اما انگاری نگفته هنوز.

شهاب:

- خب تو هیچی خود محمد چرا به من نگفت؟

هانیه از گوشه ی چشم نگاهش کرد گفت: والا فعلا که تو این دو روز هرکی بهت گفته تکلیف خواهرت و این آقا رو روشن کن، تو رو ترش کردی.

به ایستگاه رسیدند و ایستادند، شهاب دست راستش را از جیب بیرون آورد گفت: چون همه خبر داشتند جز خودم.

اتوبوس جلویشان ایستاد و سوار شدند، جا پر شده بود بنابراین ایستادند شهاب میله را گرفت و اتوبوس به راه افتاد گفت: حرف من اینه که چرا منو اینهمه راه کشوندید، خودتون همه کاراتون و میکردید بعد من میومدم دیگه.

هانیه اخم کرد، باز همان بحث این مدتش، رفتن!

گفت: شهاب باز شروع نکن تو رو خدا، یعنی چی؟ میخوای برای خواستگاریمم نباشی؟ بابا رو مریضیش ازمون گرفت اما تو که هستی چی؟ چجوری میتونی تو روز خواستگاریم نباشی؟

شهاب:

- باشه حالا اخم نکن تو، فقط دلخورم دیگه از دست شما دوتا همین.

هانیه:

- عیب نداره دلخور باش ولی هی حرف رفتن و نکش وسط، میری دیگه به وقتش بزار کارهامون تموم بشه جشن که گرفتیم خودم با اولین پرواز میفرستم بری.

شهاب سر تا پایش را نگاه کرد و شاکی گفت: دست شما درد نکنه داری منو میندازی بیرون؟

هانیه ابروی راستش را بالا داد گفت: خودت اصرار بر رفتن داری، خواستم راحت کنم خیالت رو!

شهاب سری به دو طرف تکان داد گفت: ممنونم واقعا!

اتوبوس بعد از یک ربع ایستاد شهاب بعد از حساب کردن همراه هانیه از اتوبوس پیاده شدند تا پیاده به خیابان بالایی که خانه شان آنجا بود بروند.

نزدیک خانه که شدند شهاب دست در جیبش کرد گفت: حالا از بین اینهمه آدم چرا محمد؟ اصلا تو کی وقت کردی این کار رو بکنی؟ کی باهاش ارتباط پیدا کردی؟ محمد که اونجا جلو چشم من بود یکسر!

هانیه با خنده ی آرامی جلوی چادرش را درست کرد و گفت: این دیگه یه رازه!

شهاب با لحن صدای بدجنسی گفت: عه؟ خب پس نوبت راز منم میرسه!

هانیه حرفش را طوری دریافت که کسی را دارد ذوق زده گفت: جدی داداش؟ بگو جون من؟

و در جوابش فقط خندید که هانیه گفت: بگو دیگه خب، برا چی میخندی؟ هلندیه؟ 

به در خانه رسیدند شهاب کلید در قفل کرد و باز کرد همزمان گفت: بماند خواهرجان!

# ترنم

بعد بافتن موهام نشستم روی صندلی و نفسی عمیقی کشیدم، باید فردا میرفتم دانشگاه برای ثبت نام محمد و ماهان که یکسر خانم دکتر صدام میزنند بهشون میگم هنوز که خانم دکتر نشدم تازه اول کارم هنوز چیزی معلوم نیست اما محمد میگه همین چیزا باعث تشویق و امید میشه. از وقتی اومده خوشحالم همه مون دورهمیم البته که جای امیرعباس خالیه اما خب حداقل محمد ازمون دور نیست حس میکنم بابا پیشمونه. با صدای در از جام پاشدم و رفتم سمت پنجره از پشت پرده ی حریرنگاه کردم، محمد بود و هوا کی تاریک شده بود؟

لبخندی زدم و عقب کشیدم از روی میز ساعت مچیم و برداشتم ساعت هشت و نیم بود روی میز گذاشتم و به طرف در رفتم از اتاق زدم بیرون و بلند گفتم: محمد اومد.

و بعد صدای باز و بسته شدن در ورودی اومد ماهرخ و مامان و مادرجون از آشپزخونه بیرون اومدن، ماهان و میلاد هم از پذیرایی. محمد پله ها را بالا آمد با دیدن ما که همزمان سلام دادیم خندید گفت: گروه سرود تشکیل دادید؟ سلام.

مادرجون گفت: خسته نباشی مادر خوش اومدی.

محمد گونه های مادرجون رو بوسید و بعد پیشانی مامان رو، گفت: سلامت باشید کی اومدید؟

مادرجون:

- میلاد از مدرسه ش اومد دنبالم اومدیم باهم اینجا.

مامان با لبخند حض کننده ای رو به محمد گفت: تا تو بری لباس بپوشی بیای ما هم سفره رو میچینیم.

محمد دست راستش رو روی سینه اش گذاشت سرش رو هم به سمت چپ کج کرد گفت: چشم، هرچی پری خانم امر کنه.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_ده

مامان و ماهرخ و مادرجون وارد آشپزخانه شدند و محمد همونطور که به طرف اتاق میرفت گفت: آقا پسرا بدویین کمک مامان ببینم.

میلاد:

- من رفتم پا بازی.

محمد صداش رو برد بالا گفت: میلاد!

میلاد راه رفته رو برگشت و بلند گفت: باشه، باشه بابا.

و بعد با قیافه ی درهم رفت سمت آشپزخونه با خنده از بازوی ماهان آویزون شدم گفتم: دستش درد نکنه اومد میتونه به کار بکشه اینو، حداقل یه تکونی به خودش میده.

ماهان با خنده گونه ام و کشید و داخل آشپزخانه شدیم سفره رو روی میز پهن کردیم و بعد وسایل شام رو چیدیم. پارچ شربت رو گذاشتم وسط میز که محمد با شلوار ورزشی مشکی و تیشرت سرمه ای داخل شد مامان گفت: بشینید شروع کنیم.

دور میز نشستیم، طبق معمول سر میز جای مادرجون بود، سمت چپ میز من و ماهرخ، رو به رومون که سمت راست بود مامان و محمد، ماهان هم رو به روی مادرجون و البته آقا میلاد هم طبق خواسته ی خودش جلوی کابینت ایستاده بود و روی کابینت میخورد. در سکوت مشغول خوردن بودیم که یکهو مامان گفت:

- محمد چیزی شده؟ حس میکنم گرفته ای!

همه مون دست از کاری که میکردیم کشیدیم نگاهم رو از روی قاشقم به بالا کشیدم به محمد خیره شدم دست هاش دور لیوان آب حلقه شده بود، ابروهاش نزدیک به هم شده بود چشم هاش پریشون بود. با حرف مامان بعد چندثانیه نفس عمیقی کشید عقب رفت و تکیه داد به صندلی گفت: امیررضا داره با یه تیم پزشکی میره خط.

دست ماهرخ رو از گوشه ی چشم دیدم که دامنش رو توی مشتش گرفت و فشرد، مامان ابروهاش رو بالا انداخت گفت: خب؟ امین چی؟

محمد توی همون حالت بود هنوز گفت: امین میمونه چون پزشک های اینجا کم هستند ، اگر مجروح جنگی میارن باید حداقل یکسریا باشن. راستش به دکتر نیک روش گفته بودیم منو امیررضا باهم میریم اما خب الان دکتر نیک روش فقط امیررضا رو میخواد بفرسته.

ماهان نگاهی بین همه مون چرخوند گفت: برا چند وقت میره؟

محمد نگاهش رو از مامان به ماهان داد:

- دوماه شایدم سه ماه، این وسط ها میره میاد.

مامان لقمه شو فرو داد و گفت: خدا بزرگه میره میاد.

محمد نفس عمیقی کشید گفت: راستش یه چیزی رو هم میخواستم بهتون بگم.

مامان:

- بگو مامان جان.

محمد نفس عمیقی کشید روی پیشونیش دونه دونه ریز ریز عرق زده بود که مادرجون گفت: چیزی شده مادر؟

واقعا کنجکاو شده بودم که چی باعث شده محمد خجالت بکشه از گفتنش، سرم رو چرخوندم سمت ماهان و ماهرخ، ماهان از حالت محمد نیمچه خنده ای روی لبش بود و ماهرخ هم با چشمای متعجب نگاهش میکرد سرم رو چرخوندم سمت محمد، نگاهش رو روی همه ی ما گردوند گفت: راستش میخواستم بگم که اگر میشه برام بزرگتری کنید و ...

مامان با لبخندی پرید وسط حرفش گفت: فرداشب خونه شون دعوتیم با آذرخانم مسئله رو درمیون میزارم.

محمد در کسری از ثانیه چشم هاش گرد شد و سرش چرخید سمت مامان همه مون بجز مامان و مادرجون که لبخند داشتن رو لباشون، با تعجب نگاهشون میکردیم. منظورشون چی بود؟ درمورد چی حرف میزدن اصلا؟

مادرجون که واکنش محمد رو دید گفت: نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم آقامحمد!

محمد با مبهوتی گفت: شما می‌دونستید؟

مامان رو به مادرجون چشمک زد گفت: مادر اگر بچه شو نشناسه و ندونه چرا هی راه به راه از اون سر دنیا میکوبه میاد این سر دنیا و چشماش برای چی برق میزنه که به درد نمیخوره.

ماهرخ با همون تعجب گفت: میشه بگید دارید درمورد چی حرف میزنید؟

ماهان سر به تایید تکون داد گفت: ما رو هم مورد اطلاع قرار بدید اگر میشه.

میلاد دستش رو برد پشت رو کابینت و با پهلو تکیه زد به لبه ی کابینت نگاهش رو بین مامان و محمد چرخوند با لحن مشکوکی گفت: غلط نگم فکر کنم یه خواستگاری در راهه، آره؟

مامان یه طرف لبشو کشید پائین گفت: حالا که مشخص نیست، بزارین من یا مادرجون حرف بزنیم باهاشون تا به وقتش.

ماهرخ دست از غذا خوردن کشید دست هاش و گذاشت رو لبه ی میز و خودش رو کشید جلو گفت: داداش میخوای بری خواستگاری هانیه؟

از گیجی دراومدم و صاف سرجام نشستم، تازه داشتم هضم میکردم حرف ها رو که چیشده محمد سر تکون داد که با ذوق زیاد زود از سرجام پریدم میز رو دور زدم صورتش و گرفتم و گونه شو بوسیدم گفتم: قربون داداش قشنگم برم من.

میلاد:

- هنوز خبری نشده که دختره ی خل.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_یازده

محمد با خجالت خندید، صاف ایستادم و دستام و گذاشتم رو دوتا شونه هاش گفتم: دلشونم بخواد داداش یک پارچه آقا و دکترم دخترشون رو میخواد، کی از داداش من بهتر؟

میلاد با خنده رو به ماهان گفت: سر من و تو و امیرعباس هم ببینیم همینو میگه یا نه؟

ماهان غذاش تموم شده بود تکیه داد و با دست راستش زد روی ران راستش و گفت: من و امیرعباس رو شاید اما تو رو فکر نمیکنم.

میلاد دست به سینه شد گفت: یه وقتا فکر میکنم من بچه ی این خانواده نیستم، راستش رو بگید منو از سر راه پیدا کردید؟

ماهرخ چپ چپ نگاهش کرد گفت: آره اون بچه ی سیاه ورزنگی که توی هفت ماهگی با عجله به دنیا اومد و دایه خاتون داد به مامان هم الکی بوده.

دایه خاتون عمه ی مامان بود که توی شمال زندگی میکرد، قابله ی کار درستی بود، دقیقا زمانی که من یک سال و نیم دو سالم بود بابا همه مون و سوار ماشین کرد و بردمون شمال یک هفته قرار بود اونجا باشیم دقیقا روزی که وسایل جمع کردن که برگردیم مامان توی هفت ماهگی درد زایمان میگیرتش و آقا میلاد به قول ماهرخ سیاه ورزنگی به دنیا میاد. اول امیدی به زنده موندنش نبود چون زود به دنیا اومد مامان هم حالش خوب نبود بخاطر همین مجبور شده بودن یک ماهی اونجا بمونند و با کمک دایه خاتون به مامان کمک کنند. خاله پریساشون و مادرجون و آقاجون اینا هم میومدن آخرهفته ها به ما سرمیزدن و برمیگشتن. طبق گفته های بابا و محمد خدا صداهاشون و شنید و هفته ی آخری که مونده بود بشه یک ماه حضورمون اونجا هم مامان حالش خوب شد و هم میلاد موند.

میلاد با شیطنت به جای جواب زبونی، چشمکی به ماهرخ زد و سرگرم غذاش شد، ماهرخ با تاسف سر تکون داد قضیه ی رفتن امیررضا از یادش رفته بود اما با سوال مامان دوباره یادش افتاد و صورتش نگران شد:

- میخوای تا قبل از رفتن امیررضا بریم خواستگاری؟

نگاهم بین صورت مامان و محمد جا به جا شد گفت: آره اگر بشه، میخوام یه مراسمی هم بگیریم مثل جشن نامزدی اما میدونم به اون نمیرسیم اما امیررضا قول داد برا مراسم مون خودش و برسونه.

یهو یاد امیرعباس افتادم بهونه ی خوبی بود هم برای گفتن حرفم به مامان هم اینکه حواس ماهرخ پرت بشه، گفتم: مامان امیرعباس اومد نمیزاری بره ها، همه کارای محمد و که کردیم بعدش میزاری بره خب؟

اما انگار کار ساز نبود چون ماهرخ از سر جاش بلند شد ظرفش و گذاشت تو سینک ظرفشویی و با «دست تون درد نکنه»ی زیر لبی جلو چشم متعجب بقیه و منی که داشتم لبام رو وری هم فشار میدادم از آشپزخونه زد بیرون، مادرجون نگاهش رو به ما داد و گفت: چی شد یهو؟

میلاد بیخیال گفت: هیچی غذاش و خورد سیر شد رفت دیگه چی بشه؟

دلم برای خواهرم کباب شد، امیررضا دوستش داشت خودشم امیررضا رو دوست داشت، اینکه امیررضا دوستش داره اگر اون روز شک کردم دیگه پریشب که رفته بودیم بیرون مطمئن شدم. نگاه های امیررضا یه چیزی شبیه به از دست دادن آرزو بود یادآوریش باعث شد ناراحت بشم. به هم میومدن و اگر امیررضا میرفت و دیگه برنمیگشت ماهرخ از همدیگه میپاشید. نفس عمیقی کشیدم گونه ی نرم مامان و بوسیدم و گفتم: دست شما درد نکنه مامان پری جون خیلی خوشمزه بود!

مامان لبخندی بهم زد و گفت: نوش جونتون.

ماهان و میلاد هم پاشدن و ظرفامون و گذاشتیم تو ظرف شویی و از آشپزخونه زدیم بیرون، اول رفتم مسواکم و زدم و کارهام و انجام دادم بعد که اومدم بیرون اول خواستم برم طرف اتاق ماهرخ اما خب دو دل شدم شاید خواست با خودش خلوت کنه، بیخیالش شدم و رفتم اتاقم لباس هایی که فردا میخواستم بپوشم و از تو کمد درآوردم و آویزون کردم به گیره ی رخت آویز پشت لنگه سمت چپ در اتاقم، مقنعه ام و درآوردم و با اتو خط هاش رو از بین بردم و همونجور صاف پهنش کردم رو تکیه گاهِ صندلی اتاقم. پروندم و از توی قفسه ی مدارکام درآوردم و گذاشتم رو میز کوله ی مشکیم و برداشتم و گذاشتم رو صندلی. لبخند رضایت مندی زدم رفتم سمت تخت رفتم زیرپتو نیم خیز شدم و آباژورِ روشن روی عسلی بغل تختم و خاموش کردم با خیال راحت دراز کشیدم؛ با فکر به فردا و ثبت نام چشمام کم کم داشت میرفت رو هم اما یکهو با صدای بلند موسیقی که تو کل خونه پخش شد تیز و تند رو تخت نشستم که صدای بلند جیغ ماهرخ اومد و پشت بندش صدای خود ماهرخ اومد:

- میلاد گمشو برو از اتاقم بیرون.

دستم و گذاشتم رو قلبم و نفس عمیقی کشیدم، طبق معمول آقا میلاد کرم ریزیش گل کرده بود و امشب نوبت ماهرخ بود صدای محمد اومد که داشت با تشر با میلاد حرف میزد، حقشه پسره پرروی کم عقل انگار نه انگار شبه، مردم آزار!

دوباره دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم، یکی از خوبی های من درمورد خواب این بود که به ده دقیقه نکشیده خوابم میبره و این دفعه هم همین بود.

با حس خشکی دهنم آروم آروم چشمام و باز کردم دوباره راه تنفسیم کیپ شده بود و نمیتونستم با بینی نفس بکشم. یه مورد مادرزادی راه سمت راست بینیم کلا بسته بود و راه سمت چپ بینیم پولیپ داشت با مامان پیش چندتا دکتر گوش و حلق و بینی رفته بودیم گفته بودن باید تو همین سن ها عمل کنم اما خب مشکل همین بود که من اصلا علاقه ای نداشتم عمل کنم بینیم و دوست داشتم. یه بینی بدون نقص که از اول راهنمایی هرکسی میدید باورش نمیشد مال خودمه اما وقتی عکس نیم رخم تو بچگی و میدیدن باورشون میشد. دفعه دومی بود که از خواب می‌پریدم. یک دور بخاطر صدای آژیر قبل اذان بود و یک دور هم الان‌.

فضای اتاقم نیمه روشن نیمه تاریک بود، مگه چه ساعتی بود؟ با پتوی رو دوشم از جام بلندشم ساعت روی میزم و برداشتم تا ببینم ساعت چنده، شیش صبح بود!

 از اتاق زدم بیرون و رفتم طرف آشپزخونه آب خوردم و برگشتم سمت اتاقم اما با صدای ریز و خفه ای سرجام ایست کردم، گوشم و تیز کردم صدای هق هقی از سمت بالکن توی پذیرایی که بغلش پله میخورد به حیاط میومد. قدم برداشتم سمت بالکن پرده رو یکم زدم کنار و سرم و یکم کج کردم که سمت چپ بالکن رو ببینم، ماهرخ بود. بدون پتو نشسته بود گوشه ی بالکن دستش رو گذاشته بود رو دهنش و ریزریز گریه میکرد. در بالکن و باز کردم که سرش به تندی چرخید طرفم با دیدن من سرش و برگردوند تند سمت دیگه ای و دستش و کشید زیر چشمش اگر صداش و نمیشینیدم و قبلش از پشت پنجره ندیده بودمش با این سرعتی که کار کرد میتونستم بگم حالیم نمیشد گریه کرده ولی من دیده بودم همه چی رو!

 از سرجاش پا نشد فقط برگشت سمتم، سعی کرد خوب باشه گفت: خوبی؟ این وقت صبح بیدار شدی.

با صدای کیپ شده و گرفته ای از خواب گفتم: دماغ گرامی باز کیپ شد دهنم خشک شده بود رفتم آب بخورم. چرا اینجا نشستی؟ زمین سرده میره داخل بدنت اونوقت سرما میخوری.

نگفتم که صدای گریه شو شنیدم، لبخندی که زد برام مصنوعی بود گفت: هیچ بیخواب شدم اومد اینجا. نگران منم نباش خانوم دکتر آینده هیچیم نمیشه.

رفتم جلو تر و نشستم بغل سمت راستش نشستم با تعجب نگاهم کرد سمت چپ پتوم و گرفتم و انداختم دورش گفتم: حالا هرچقدر دلت میخواد گریه کن، حداقل یخ نمیزنی مامانِ دوم.

چونه اش لرزید و تند چشماش پرشد لبخندم تلخ شد، خواهرخوشگلم عاشق شده بود و این حس دو طرفه بود اما حالا بدون اینکه هیچکدومشون بدونن داشتن عذاب میکشدن. با شناختی که از امیررضا داشتم میدونستم اونم داره عذاب میکشه!

سرش رو گذاشت رو شونه ای جایی بین بازوم و گردنم و اشکهاش سرازیر شد، دستم و دورش انداختم و گذاشتم گریه کنه، سرم و تکیه دادم به دیوار پشتمون و چشمام و بستم با صدای گریه های ماهرخ و نوازش بازوش کم کم خوابم برد.

با حس کنار رفتن سنگینی چشمام رو آروم باز کردم که با محمد رو به رو شدم که یه دستش دور بازوهای ماهرخ بود و یه دست دیگه ش دور پاهاش و سرش هم روی شونه اش بود و داشت میرفت داخل خونه نفس عمیقی کشیدم سعی کردم چشمام و به باز کردنش عادت بدم دستم و کشیدم به چشمم که محمد اومد تو بالکن فکر کنم فکر میکرد من خوابم اومده بود منو ببره. با دیدنش لبخند زدم اما محمد اخم کرد متعجب نگاهش کردم گفتم: چی شده چرا اخم کردی؟

اومد جلو و دستشو گرفت طرفم دستم و گذاشتم تو دستش و با فشاری بلندم کرد گفت: شما دوتا زده بوده به سرتون که اومده بودید تو بالکن خوابیده بودید؟

پس دلیل اخمش این بود نمیدونستم چی باید بگم داشتم فکر میکردم چی جوابش و بدم که چشمای قهوه ایش عصبی شد گفتم: راستش نمیدونم بگم یا نه میترسم ماهرخ از دستم ناراحت شه ولی بدون حالش خوب نبود اومدم پبشش اما انگاری جفت مون خوابمون برد، حالا خواستی خودت بعدا دلیلش و بپرس ازش.

میدونستم بهم اعتماد داره عصبانیتش کم شد گفت: برید دعا کنید جفتتون که سرما نخورید.

خندیدم گفتم: من نه اما خب فکر کنم ماهرخ سرما بخوره بیشتر از من رو زمین نشسته بوده. تو از کجا فهمیدی ما اینجاییم؟

به اتاقش که توی حیاط با امین و امیررضا و شهاب تو بازه سنی شونزده هیفده سالگی شون ساخته بودن اشاره زد گفت: وقتی از اتاق اومدم بیرون بیام صبحونه بخورم دیدم تون از پله ها اومدم بالا. مامان و میلاد نیستن ماهان و مادرجون هم که خوابن. شما دوتا هم اینجور. مشخصه مامان ندیدتون فکر کرده خوابید وگرنه بیدارتون میکرد.

سر تکون داد هوا دیگه روشن شده بود اما خوابم میومد خمیازه ای کشیدم آخرخمیازه ام گفتم: ساعت چنده داداش؟

محمد مچ دستش رو نگاه کرد گفت: ده صبح.

سرم رو تکون دادم اما صداش دوباره تو گوشم پیچید... ده صبح... ده صبح... با یادآوری ثبت نام دانشگاه تندی کف دستم و کوبیدم تو پیشونیم گفتم: آخ بدبخت شدم ثبت نام دیرشد.

قبل اینکه اجازه بدم چیزی بگه تند دویدم سمت داخل و رفتم تو اتاقم پتوم . درست انداختم رو تخت و درست کردم موهام و شونه زدم و بالا سرم بستم. تند لباسام و پوشیدم، شلوار لی نیمه آبی تیره همراه مانتوی هم رنگش که مچم کش داشت و اندازه ی مانتو تا زیرزانوم بود. جذب یا گشاد بودن شلوارمم مدلی بود که میدونستم حراست بهم گیر نمیده با سلیقه ی محمد و ماهان و ماهرخ خریده بودمش. مدادلب گلبهی تیره م و روی لبم کشیدم اما نه پررنگ دوست نداشتم واقعا گیر حراست بیوفتم. مقنعه ام و سرم کردم. دو سه درجه روشن تر از مانتو و شلوارم بود. موهام و دادم داخل و گوشه مقنعه ام و درست کردم کوله رو یه طرفه انداختم رو دوشم پرونده م و برداشتم از اتاق زدم بیرون ماهان هم همزمان با من اومد بیرون سلام صبح بخیر گفتیم و رفتیم طرف آشپزخونه وسایل صبحونه رو میز بود زیرگاز هم روشن بود احتمالا محمد روشن کرده بود خاموش کردم و برای خودم و ماهان ریختم. البته که من تو استکان ریختم چون دیرم شده بود و باید زود میرفتم. تند تند شروع کردم خوردن که ماهان گفت: اینهمه عجله برا چیته؟ دانشگاه که فرار نمیکنه.

لقمه مو قورت دادم گفتم: فرار نمیکنه اما دیرم شده با یک ساعت و چهل و پنج دقیقه تاخیر دارم میرم.

ماهان فقط نگاهم کرد و شانه بالا انداخت گفتم: ماهان حواست به ماهرخ هست؟ ممکنه سرما خورده باشه بهش قرص و این چیزا بده.

سرتکون داد و باشه ای گفت. همزمان با بلند شدنم جرعه آخر چای ام و خوردم گذاشتم تو سینک.

 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_دوازده

از ماهان خداحافظی کردم پله ها رو رفتم پائین کتونی سفیدم و پام کردم پرونده مو از رو پله برداشتم و رفتم بیرون به طرف در رفتم دستم و گرفتم به بند کوله ام کردم که صدای محمد اومد:

- تری... ترنم... ترنم خانم با شمام.

سرجام ایستادم و برگشتم طرف صداش، از پنجره اتاقش داشت صدام میزد گفتم: بله محمد؟ توهم شدی میلاد؟ ماهی-ماهی... من اسم دارم اسمم ترنم.

محمد خنده ی آرومی کرد گفت: بله شرمنده ترنم خانم.

گفتم: حالا چیکارم داری؟

ساعتش و برد طرف مچش همزمان گفت: صبر کن منم باهات میام.

دست راستم و زدم به کمرم، یه جوری باهام رفتار میکردن انگار من هنوز همون بچه ابتدایی هن که نیاز دارم همه جا باهام باشن شاکی گفتم: آقا محمد من نیاز ندارم کسی باهام بیاد انقدری بزرگ شدم که...

پرید وسط حرفم:

- چی میگی تو؟ با امیررضا قرار دادم دانشگاه گفتم باهم بریم. صبر کن بیام.

رفت داخل بلند گفتم: زود باش دیرم شده محمد.

جوابی بهم نداد پوفی کشیدم و قدم زنان رفتم طرف در و ایستادم تا بیاد، حدود پنج دقیقه بعد از اتاقش اومد بیرون آنالیزش کردم، پیراهن چهار خونه سفید-سرمه ای، شلوار مردونه پارچه ای مشکی. کیف چرم قهوه ای هم داشت که بندش و انداخته بود رو دوشش، با کفش چرم مشکی. نزدیکم که رسید گفت: حالا بفرما بریم خانومِ بی طاقت.

خندیدیم و از خونه زدیم بیرون، از محله زدیم بیرون و با نزدیک شدن اولین تاکسیِ خالی محمد دربست گرفت سوار شدیم راننده آدرس گرفت و رفتیم سمت دانشگاه.

با ایستادن ماشین نگاهم خورد به دم در دانشگاه که امیررضا و امین و شهاب رو دیدم کنار موتور امین ایستاده بودن و شهاب تکیه داده بود به درخت، ناخودآگاه اخم کردم خم شدم جلو و دم گوش محمد که داشت حساب میکرد گفتم: اینا اینجا چیکار میکنن؟

محمد:

- گفتم که، با امیررضا قرار داریم.

با لج گفتم: تو گفتی با امیررضا قرار داری حالا امین هیچی اما نگفتی شهاب هم هست.

محمد برگشت سمت در و همزمان که در رو باز کرد گفت: من نمیدونم تو چه پدرکشتگی با این بچه داری، پیاده شو دیر شد.

پوف کلافه ای کشیدم و پیاده شدیم تاکسی رفت و ما هم از خیابون رد شدیم با نزدیک شدن مون شهاب تکیه شو از درخت برداشت امین و امیررضا هم از موتور پیاده شدند سلام و احوال پرسی کردیم تیپ شون و آنالیز کردم. امیررضا ته ریش گذاشته بود، بهش میومد جا ماهرخ خالی، پیراهن سبزیشمی و شلوار کتون کرمی با کفش مشکی، امین انگار رفته بود آرایشگاه چون موهاش مرتب بود و مثل اونشب رفته بودیم بیرون نبود، یه پیراهن مشکی با شلوار لی پوشیده بود و اونم کفش مشکی پاش بود، شهاب اما صورتش و شیش تیغ کرده بود پیراهن سفید و شلوار لی به همراه کت لی تیره و کفش مشکی!

دقت که کردم دیدم این چهارتا کفش هاشون شبیه همدیگه، اینا کفش هاشون و باهم ست میکنند!

وقتی دیدم بیخیال حرف زدن نمیشن گفتم: ببخشید میپرم وسط حرفاتون اما من با اجازه تون میرم داخل کار دارم دیرم شده.

امیررضا سرتکون داد گفت: نوچ خوب شد گفتید، مام میایم باهاتون.

محمد سر تکون داد و گفت: برو تو زودتر داخل ما ساختمون مهندسی پزشکی کار داریم اگر کارمون اونجا درست شد میایم ساختمون اداری برای کار بعدی.

سر تکون دادم گفتم: باشه پس من رفتم.

محمد با لبخندی سر تکون داد نگاهم و بین اون سه نفرچرخوندم و با یه «با اجازه» ازشون جدا شدم.

وارد ساختمون اداری شدم چشمم افتاد به برگه ای که چسبونده بودن به دیوار راه پله تو یه برگه آچهار نوشته بودن که ثبت نام طبقه ی سوم انجام میشه و بعد زیرش یه فلش کشیده بودن به سمت بالا. راه پله رو تند تند رفتم بالا به طبقه سوم که رسیدم دیگه هن هن میکردم دستم و گرفتم به پهلوم ایستادم تا حالم جا بیاد نفس های عمیق که میکشیدم، بعد کنکور فعالیتم کمتر از زمان دبیرستان شده بود و تا یکم میدوییدم یا تند راه میرفتم و پله بالا میرفتم نفسم میگرفت. حالا که پام باز شده بود دانشگاه دیگه فعالیتمم شروع میشد و اینجوری نمیموند. بعد از جا اومدن نفسم قدم برداشتم تو راهرو، یه عده دختر و پر ایستاد بودن دم در یه اتاق و صف تشکیل داده بودن، به دختری که آخرین نفر ایستاده بود گفتم: ببخشید این صف ثبت نامه؟

دختره سرش و چرخوند طرفم، هم قدم بود، یه دختر چشم ابرو قهوه ای با پوست برنزه، بینی قلمی، لبش گوشتی بود، مانتوی قهوه ای تیره و شلوار لی تنش بود با مقنعه ی قهوه ای روشن به رنگ شیرکاکائو کتونی های سفید مثل من!

گفت: سلام آره محل ثبت نامه.

لحجه داشت، لحجه ی شیرین مشهدی. لبخند زدم و گفتم: ممنونم.

لبخندی تحویلم داد و برگشت، یه کیف مشکی رو شونه اش بود. تکیه دادم به دیوار و نفس عمیقی کشیدم. یه چیزی حدود یک ربع بیست دقیقه گذشت و جلوتر رفتیم یه تعداد نفرات هم پشت سرم بودن و تعداد آدمای جلوم هم فکر کنم به ده نفر میرسید که دیدم محمد و پسرها از کنارم رد شد بلند گفتم: آقای شایگان؟

یهو همزمان هر چهارتایی شون برگشتن، معذب شدم، گوشه ی لبم و گزیدم محمد اومد جلو و گفت: چرا اینجا وایستادی؟

پرونده ام رو ناخودآگاه لوله کردم گفتم: والا صف طولانی بود تازه رسیدم اینجا.

محمد سرتکون داد که امین گفت: میخواید من برم حرف بزنم با مسئول ثبت نام که شما زودتر برید جلو؟ پارتی دارم ها!

لبخندی زدم گفتم: دستتون درد نکنه اما ترجیح میدم وایستم، کارتون تموم شد؟

محمد:

- اومدیم دنبال امضا اما خب معلوم نیست موافقت کنند یا نه!

آهان زمزمه کردم گفتم: پس مزاحم تون نمیشم شما برید کارتون و کنید.

پسرها رفتن و من منتظر موندم تو صف، بلاخره نوبتم شد با دختر مشهدیه و دوتا دختره پشت سرم داخل شدیم یه اتاق دوازده متری با دوتا میز که پشت یکیشون یک خانوم و پشت اون یکی یه آقا نشسته بود، خانومه ثبت نام ابتدایی و پر کردن فرم و غیره انجام میداد آقائه هم ثبت نام نهایی و خوابگاه ها رو. دختر مشهدیه که فرم گرفت رفت نشست من رفتم جلو مدارکم و نشون خانومه که فکر کنم سی رو داشت دادم و اسمم رو توی لیست جلوش چک کرد یکهو سرش رو گرفت بالا و گفت: شما خواهرِ دوستِ آقا امین هستید؟ خواهرِ اقا محمد؟

اوه پس این دختره فامیل امین بود؟ دختر خوشگلی بود خدایی یه چادر کش دار هم سرش بود لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم گفتم: بله.

دختره بلند شد و دستش رو آورد جلو همزمان گفت: خوشوقتم منم مهرنوشم، بزرگترین دخترخاله ی امین، یکی از استادهاتون هم هستم و الان در نقش مسئول ثبت نامم.

لبخند خوشحالی زدم گفتم: واقعا؟ خیلی خوشحال شدم از آشنایی باهاتون اتفاقا امین اقا گفتن قبل اینکه بیایم داخل بهم.

مهرنوش:

- عه امین اومده دانشگاه؟

سرم و تکون دادم گفتم: با داداشم و آقای منفرد و آقای حسینی اومدن.

دختره سر تکون داد چادرش رو یکم از پشتش جمع کرد و نشست گفت: خیلی هم خوب پس.

بهم فرم داد و یکسری توضیحات داد تشکر کردم و رفتم رو صندلی کنار دختر مشهدیه نشستم و شروع کردم به پر کردن فرم.

 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_سیزده

زودتر از بقیه شون فرم رو پر کردم بلند شدم و با مدارکم تحویل آقای پشت میز که چندلحظه ی پیش مهرنوش اون رو «آقای سماواتی» صدا زد دادم حدود پنج دقیقه ی بعد دختر مشهدیه و اونی که پشت من بود اومد. سماواتی سه دقیقه چای میخورد دو دقیقه نگاهش و رو برگه ها میچرخوند کلافه نگاهش کردم اما انگار نه انگار دانشجو وایستاده معطل آقان، دیگه ببینید در چه حد نعطل کرد که چهار پنج تا دانشجوی دیگه هم اومدن داخل فرم و توضیحات بهشون داده شد و نشستن تا فرم پر کنند. صدای دانشجوهای پشت سرمون درومد دختر مشهدیه دوتا تقه به قسمت خالی میز زد گفت: ها یر... نه چیزه.. ها آقا؟ این چای خوردن شما تموم نشد؟ ما بیست دقیقه هست معطلیم.

سعی میکرد با لحجه و تیکه حرف های خودشون حرف نزنه ولی آهنگش رو داشت، دست به سینه شدم پوزخند زدم گفتم: والا انگار چای خوردنشون مهم تر از رسیدگی به کارای دانشجوهاست.

سرم و با تاسف تکون دادم گفتم: موجب تاسفه که دانشگاه به این بزرگی همچین مسئول بی کفایتی داره.

سماواتی اخم هاش و کرد توهم گفت: اصلا به شما ربطی داره که اظهار نظرمیکنی؟ ما تو وقت استراحتیم صبر کنید به کاراتون رسیدگی میشه.

دستم و کوبیدم رو میز و مثل خودش اخم کردم گفتم: خیلی ببخشید یادم نبود ده دقیقه برا استراحت کمه که شما بیست دقیقه است لم دادی به صندلی چای میخوری و بیخیال مدارک های ما رو نگاه میکنید. اگر نمیتونید رسیدگی کنید و انقدر طول میدید هر سری بگید یکی دیگه رو بیارن مگه ما علاف و بیکاریم که دو ساعت وایستیم؟

یه تعدادی که پشت سرم بودن انگاری با این حرکت من شیر شده بودن صداشون و بردن بالا:

- «آقا ما هم کار داریم به خدا اینهمه وقت از صبح واستادیم»

- «آقا کارا رو رد کن بریم دیگه»

- «راست میگه دیگه خب»

- «به اعصاب خودتون مسلط باشید صلوات بفرستید»

- «من باید نیم ساعت پیش میرفتم سرکار به خدا از کار میوفتم»

تکیه اش رو از صندلی برداشت لیوان چای اش و گذاشت رو چهار پایه ای که کنارش بود و بعد پرونده ای که دستش بود رو کوبید رو میز بلند شد گفت: حد و حدودت و بدون ها بچه، میگیرم پرونده تو نقص مدارم میزنم تا یک سال دنبال مدرک دیپلمت بیوفتیا.

دختر مشهدیه دستش و گذاشت رو بازوم گفت: بیخیالش شو ولش کن بزار هرکار میخواد بکنه.

تا اومدم جوابشو بدم صدای مهرنوش از پشت سرمون اومد که انگار تازه اومده بود داخل:

- چیشده؟ یه دقیقه رفتم بیرون.

چرخیدم به پشت همراه مهرنوش محمد و پسرها بودن، با دیدن نگاهشون سرم و انداختم پائین، سماواتی پاشد با اعصاب خوردی رفت بیرون و همونجور از کنار مهرنوش و پسرها میگذشت گفت: من میرم بیرون.

و رفت، ناخودآگاه سرم و بردم بالا دستم و بلند کردم و گرفتم سمتش صدام و بردم بالا گفتم: هوی آقا کجا میری؟ بیا کارای ما رو رسیدگی کنیم ازت راحت شیم، ای آقا با تو هستما!

مهرنوش:

- خب مگه چیشده؟

نگاهم چرخید روشون که لبم و روی هم فشار دادم سرم و انداختم باز پائین و دستم رو مشت کردم.

یکی از پسرها گفت: خانوم هرچقدر شما راحت به کارای ما رسیدگی کردی این آقا انگار نه انگار مسئولیت داره، نشسته اونجا انگار نه انگار اینهمه دانشجو معطلش وایستادن حالا هم که این خانوم میگن چرا به کارمون پیگیری نمیکنید تهدیدشون میکنند.

یکی از دخترا همه چیو تعریف کرد و من مشتم رو محکم تر کردم، زیرچشمی نگاه کردم محمد با سرزنش نگاهم میکرد امین با خنده ی کنترل شده و امیررضا و شهاب هم برای اینکه نخندن زدن از اتاق بیرون چراشو نمیدونم، مهرنوش تو نگاهش خنده بود اما جدی بود سرش رو با تاسف تکون داد اومد جلو و تند تند شروع کرد رسیدگی کردن طبق مدارکی که رو میز بود اسم هرکسی خوند رفتیم جلو، برنامه کلاسی ترم اول مون مربوط به هر رشته ای که قبول شده بودیم رو داد چون ترم اول بود خودشون انتخاب واحد کرده بودن برامون، رفتم عقب و پیش محمد ایستادم دختر مشهدیه دوتا دختر و سه تا پسر دیگه داشتن کارای خوابگاهشون رو میکردن بعد ده دقیقه نزدیک اذان شد اونا هم پاشدن رفتن، مهرنوش پاشد و رفت بین درگاه در ایستاد گفت: خانوم ها آقایون، کارهاتون بعد از نماز انجام میشه.

صدای یکسری ها دراومد اما مهرنوش دقت نکرد بهشون ما هم از اتاق رفتیم بیرون پیش امیررضا و شهاب ایستادیم محمد با سرزنشگر گفت: ازت انتظار نداشتم خواهر.

سرم و گرفتم بالا گفتم: ببخشید ها داداش ولی وقتی کلی وقته وایستادیم اونجا یارو عین خیالش نیست که معطلش هستیم ازم انتظار نداشته باش که هیچی نگم. داشت منو قورت میداد یارو بعد هیچی نگم؟

مهرنوش کنارم قرار گرفت گفت: راست میگه آقا محمد، تا قبل ترنم هم صدای چندتا دیگه از دانشجو ها رو درآورده بود اما اونا جرعت ترنم جون و نداشتن.

امین دست راستش و گذاشت تو جیبش گفت: ما داشتیم میومدیم دنبالت یهو صدای تو اومد بعد سماواتی.

مهرنوش:

- خوب کردی جوابشو دادی من چون همکارم بود نمیتونستم چیزی بگم اما تو خوب زدی تو پرش.

دست به سینه شدم گفتم: فعلا که تهدیدم کرد.

شهاب:

- هیچ کاری نمیتونه بکنه دوره ی ما تازه سال اول بود اومده بود برا ما هم از این حرفا میزد.

نگاهش کردم لحنش خیلی مطمئن بود. مهرنوش سر تکون داد گفت: خب با اجازه تون من برم برا نماز سلام برسونید به خانواده هاتون با اجازه.

با مهرنوش خدافظی کردیم برگشتم سمت شون گفتم: کارتون تموم شد؟

سر تکون دادند محمد گفت: تو کارت تموم شد کاری نداری؟

سرم رو تکون دادم گفتم: آره مال منم تموم شد.

محمد:

- خوبه، پس برات تاکسی میگیرم بری خونه ما باید بریم بیمارستان پیش دکتر نیک روش خبر گرفتن امضای نهایی رو بدیم.

من:

- خیلی هم عالی بریم پس.

پنج تایی حرکت کردیم سمت راه پله ها و بعد از دانشگاه زدیم بیرون محمد برام تاکسی گرفت خودشون هم سه تایی قرار بود بشینند ترک موتور و برن بیمارستان. البته شهاب رو نمیدونستم چیکار میکرد، این پسر فکر کنم کلا بیکار و بیعار دنبال اینا میره میاد خونه زندگی هم که انگار نداره.

بعد عوض کردن لباس خودم و پرت کردم رو تخت اما با یادآوری ماهرخ به تندی بلند شدم از اتاق رفتم بیرون که مادرجون و دیدم گفتم: مادرجون ماهرخ خونه است؟ حالش خوبه؟ بهتره؟

مادرجون عینکش رو گذاشت رو چشمش و قرآنش رو دستش گرفت گفت: آره تو اتاقشه، والا نه مادر بچه سرما خورده.

سرم و تکون دادم گفتم: من رفتم پیشش.

مادرجون:

- باشه مادر منم قرآنم و میخونم.

دوتا تقه به در زدم با صدای گرفته ای گفت: بفرمایید.

در و باز کردم و سرم و آورد بردم داخل درازکشیده بود با شیطنت گفتم: میبینم که خواهرجان چپه شده.

سرش رو برگردوند سمتم گفت: تویی؟ بیا داخل دیگه.

داخل شدم و در رو بستم نزدیکش شدم گفتم: خوبی؟ چیزی نمیخوای؟

سرفه کرد گفت: نه نمیخوام، رفتی دانشگاه؟

نشستم پیشش خواست بلند بشه تند دستم و گذاشتم رو کتفش هلش داد عقب گفتم: دراز بکش بلند نشو. آره با محمد رفتم با پسرا دانشگاه قرار داشت، انگار قراره یه دستگاه رو از خارج وارد کنن برای مجروح ها انگار نیاز دارن، بعد نیاز داشتن مجوزش رو بگیرن چندتا کار اداری و امضا و اینا داشتن انجام دادن.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_چهارده

به چشمای سبزتیره ی ماهرخ نگاه کردم، حالت چشماش شبیه بود، تنها کسایی که چشمای بابا رو به ارث برده بودن ماهرخ و ماهان و میلاد بودن. من و امیرعباس مشکی و محمد قهوه ای بودیم. اما حالا چشمای سبزتیره اش بین یک عالم خون بود.

 گفت: امیررضا هم بود؟

سرم رو تکون دادم گفتم: یک سر داستان امیررضاست اصلا ایده ی آوردن دستگاه رو اون به دکتر نیک روش داده.

ماهرخ:

- نفهمیدی کی میره؟

گفتم:

- نه والا نفهمیدم اما بخوای از محمد میپرسم.

ماهرخ:

- نه نمیخوام چیزی بفهمه.

باشه ای زمزمه کردم گفتم: پاشم برم یه چیزی درست کنم الان مامان میاد، برات سوپ درست کنم؟

زیرلب «نمیدونم»ی زمزمه کرد و پتو رو کشید تا بالا رو سرش گفتم: باشه پس، بخواب هروقت سوپ آماده شد بیدارت کنم.

جواب نداد، بهش حق دادم از جام بلند شدم و رفتم بیرون وارد آشپزخونه شدم مادرجون برنج گذاشته بود دیشب از دستشویی اومدم بیرون دیدم مامان قورمه سبزی که مونده بود رو ریخت تو ظزف گذاشت تو یخچال درش رو باز کردم، بعله درسته درش آوردم که دیدم روش یه برگه است برداشتم دست خط مامان بود، نوشته بود که من دیر میام امروز خودتون ناهارتون و بخورید.

قورمه سبزی رو ریختم توی قابلمه و زیرش رو روشن کردم چند دقیقه بعد مادرجون اومد آشپزخونه با کمک مادرجون برای ماهرخ سوپ درست کردیم یکهو یادم افتاد که شب همه دعوتیم خونه ی آذرخانم شون، گفتم: ماهرخ تا شب خوب میشه یعنی؟

مادرجون لبخند زد گفت: آره مادر معلومه که خوب میشه داروها و سوپش رو بخوره خوب میشه.

زیر لب«خوبه»ای زمزمه کردم گفتم: من میرم تو اتاق هروقت آماده شد غذا صدام کنید بیام سفره رو پهن کنم.

مادرجون:

- باشه مادر برو.

نشستم رو صندلی چشمم خورد به هدیه ی محمد، لبخند زدم دستم و دراز کردم و کشیدمش جلو بازش کردم گوشی پزشکی رو درآوردم، قسمت نقره ایش حکاکی داشت با فونت نستعلیق «خانم دکتر آینده، ترنم شایگان» لبخند ذوق زده ای زدم گوشی رو گذاشتم تو گوشم قسمت دایره ای رو برداشتم گذاشتم رو قلبم.

گوپ، گوپ، گوپ!

جا به جا کردم یه صداهای ریز و کمی میومد خندیدم، برام عجیب بود خب. صدای در اومد و بعد صداهای چند نفر تند روسریم و برداشتم انداختم سرم و رفتم سمت پنجره، دستم و بردم سمت قلبم.

گوپ، گوپ، گوپ!

پسرها خندان جلو اومدن و رفتن سمت اتاق محمد، اما شهاب ایستاد و کمی اومد جلو سرش رو گرفت بالا و آسمون رو نگاه کرد، لبخندی که زد باعث شد خط نگاهم رو تغییر بدم.

گوپ، گوپ، گوپ!

کبوترهای همسایه از رو پشت بوم اتاق محمد پر زنان بلند شده بودند، نگاهم دنبال کبوترها رفت تا جایی که رفتن پشت خونه و دیده نشدن، نگاهم رو آوردم پائین که قفل شدم تو اعماق سیاهِ نگاهش. هم نگاهش هم دهنش، لبخند زده بودن.

گوپ گوپ، گوپ گوپ، گوپ گوپ!

نگاهم رو که دید سرش رو خفیف تکون داد بعدش دهنش رو تکون داد و سلام کرد.

گوپ گوپ، گوپ گوپ، گوپ گوپ!

سر دلم آشوب شد، بدون جواب دادن پرده رو زدم کنار.

گوپ گوپ، گوپ گوپ، گوپ گوپ!

نگاهم از پشت پرده میدیدش، لبخند تلخی زد سرش رو انداخت پائین و برگشت سمت اتاق محمد و رفت داخل، اما...

گوپ گوپ، گوپ گوپ، گوپ گوپ!

تند گوشی رو از رو گوشم آوردم پائین که نشنوم صدایی که تو گوشام میپیچید رو، اما... اما کارساز نبود تو ذهنم میپیچید نفس های تند و عمیقی کشیدم و از پنجره فاصله گرفتم و عقب عقب خوردم به صندلی و نشستم روش گلوم خشک شده بود، آب دهنم به سختی رفت پائین. نگاهم حراسون چرخید تو اتاقم رو کتابخونه ام ایست کرد، نگاهم به کتاب شعرم افتاد تند به سمتش رفتم و برداشتم چشم بستم و یه صفحه رو باز کردم نگاهم رو دادم پائین زیرلب زمزمه کردم:

- «سخن این است که ما، بی تو نخواهیم حیات.»

تار میدیدم، نیمه پلکی زدم و سرم رو بالا گرفتم، دوباره زمزمه کردم: سخن این است که ما، بی تو نخواهیم حیات؟

با صدا زدن های میلاد چشم هام رو باز کردم درگاه در اتاقم ایستاده بود بی حوصله سر چرخوندم گفتم: ولم کن میلاد میخوام بخوابم.

میلاد:

- ساعت شیش غروبه سرکار خانوم، یک ساعت دیگه میخوایم بریم سمت مهمونی.

با هضم اینکه چی گفت تند سرم و بلند کردم گفتم: چرا الان بیدارم میکنی خب؟ تا من کارام و بکنم یک ساعت طول میکشه. برو بیرون ببینم.

میلاد:

- خیله خب میرم اون تاجتم بردار از سرت.

گیج نگاهش کردم از اتاق رفت بیرون رفتم جلو آینه با متوجه شدن حرفی با تاسف سر تکون دادم منظورش حوله ای بود که از حموم اومدم بیرون دور موهام پیچیده بودم دراوردم و شروع کردم به خشک کردنش با سشوار. موهام و بالا بستم جوراب شلواری رنگ پای کلفتم رو پام کردم. لباسم که آویزون بود پشت در اتاقم رو آوردم پائین، کت دامن صورتی تیره با پیراهن دکمه دارعروسکی دخترونه که قسمت مچش کیپ میشد و لبه توری داشت. دامن هم تا زیر زانوم بود. کرم سفیدکن، فرمژه و خط چشم، مداد لب گلبهی تیره ام رو برداشتم و رفتم جلو آینه آرایشم رو انجام دادم آخرش هم فرمژه زدم. به طرز عجیبی خوب دراومده بود آرایشم با اینکه کم بود. روسری زمینه سفید با گل های هم رنگ کت دامنم رو هم سه گوش کردم یه طرفش و بلندتر گرفتم سرم کردم و مرتب گره زدم. دکمه ی کتم و بستم کفش عروسکی سفیدم که پاشنه اش تخت بود و مخصوص مهمونی بود و تو خونه میپوشیدم رو درآوردم و گذاشتم تو پلاستیک پارچه ای. کیفم مشکیم و به همراه پلاستیک پارچه ای برداشتم.

***

#راوی

آذرخانم با خوشحالی نگاه گرداند بقچه ی سبزی را روی میز گذاشت گفت: به خدا از وقتی که شهاب اومد هی میخواستم دعوت تون کنم اما این شهاب نمیذاشت هی میگفت صبرکنید محمد هم بیاد بعد.

زری خانم مادر امیررضا کاسه های ماست و ترشی را درون ظرف میپید گفت: خوب کردید حیف میشد اونوقت، دست شما درد نکنه آذرخانم خیلی زحمت کشیدید.

آذرخانم:

- این چه حرفیه؟ چه خستگی؟ انقدر خوشحالم که باز مثل قدیم دورهم جمع شدیم که حد نداره.

مامان پری سر تکان داد گفت: منم خیلی خوشحالم. حالا محمد که پنج سال رفت اومد اما شما آذر خانم خیلی تحمل داری که ده سال شهاب و فرستادید اونور. محمد که حالا هیچی اومد اما امیرعباسم با کلی قسم و آیه رفت. هرروز دلم براش شور میزنه.

پروین خانم مادر امین گفت: شما که دیگه دل شیر داری به خدا.

زری خانم آهی کشید گفت: من که هنوز امیررضا نرفته دلشوره دارم. تو دلم ولوله ست.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_پانزده

ترنم که سینی را بلند کرده بود نگاهش را به ماهرخ داد و دستش که درحال تزئین ژله ها بود ایستاد، قلبش تپش افتاد، نبض در گلویش میزد. دیشب باز با شنیدن صدای آژیری که زده بودند بیدار شده بود و تا صبحش بیدار مانده بود.

ترنم نگاهش را به زری خانم داد گفت: خاله زری کی میرن حالا؟

زری خانم که پکر شده بود گفت: والا انگار تا آخر هفته اعزام میشن. قرار بود زودتر برن اما چون امیراینا یکسری کاراداری داشتن افتاد آخرهفته.

ماهرخ به سختی بزاقش را قورت داد و به کارش ادامه داد، ترنم زیرلب آهان زمزمه کرد و با سینی لیوان ها از آشپزخانه بیرون زد به طرف مهمانخانه رفت میان درگاه در که رسید نگاه ها به همدیگر تلاقی کرد، قطره عرقی از تیره ی کمرش پائین رفت. ماهان سمت چپش نشسته بود و او درحال برداشتن شیرینی بود که ماهان تعارفش کرده بود. هانیه که ظرف دیس برنج را گذاشت بلند شد با دیدن ترنم گفت: بده من عزیزم.

ترنم نگاهش را تند برداشت و گفت: نه خودم میزارم.

هانیه با لبخند سر تکان داد ترنم داخل رفت و هانیه هم از در بیرون زد اما محمد که تازه از حیاط آمده بود داخل سر راهش آمد هانیه برای اینکه به او برخورد نکند یک قدم عقب رفت و به طرف آشپزخانه راه کچ کرد که محمد صدایش زد راه نرفته را برگشت و با دلخوری گفت: بله؟

محمد نگاهش را چرخاند گفت: ناراحتی ازم؟

هانیه تند سرش را بالا آورد نگاهش کرد گفت: نباشم؟ پس چیشد حرفات که اومدم به مامانم میگم با مامانت حرف بزنند.

محمد دست هایش را در جیب هایش فرو برد گفت: خب وقتی گفتم یعنی بهش عمل میکنم دیگه.

هانیه پوزخندی زد و از کنارش گذشت و به طرف آشپزخانه رفت.

محمد با نگاه دنبالش کرد به طرف مهمانخانه رفت و داخل شد وسایل شام آمد همگی نشستند شام شان را درمیان خنده ها و نگاه های زیرزیرکی جوان ها خوردند بعد شام هانیه به همراه ماهرخ به اشپزخانه رفتند و به تعداد چای ریختند و در دوتا سینی گذاشتند ماهرخ پشت سر هانیه حرکت کرد به طرف مهمانخانه رفتند.

هانیه چای را به بزرگترها تعارف کرد سینی اول را با سینی دوم جا به جا کردند به طرف محمد رفت و کمی خم شد محمد با لبخند و نگاهی زیرلب تشکر کرد هانیه عقب رفت و به شهاب تعارف کرد و بعد بقیه، به مامان پری که رسید مامان پری گفت: دست دختر قشنگم درد نکنه، ایشالله عروسیت.

هانیه با لبخند محجوبی تشکر کرد و به الباقی که مانده بودند تعارف کرد. بعد تعارف چای نشستند آقایون بحث هایشان هل محور همه چی گشت خانم ها هم همین، زری خانم رو به ماهرخ با نگرانی گفت: ماهرخ جان مامان گفته بود مریض شدی خوبی الان؟

ترنم تند نگاهش را روی امیررضا داد، نگاهش زیرچشمی به ماهرخ بود. ماهرخ لبخندی زد سرفه ای کرد برای درست شدن صدایش بعد با صدای نیمه کیپ گفت: بله خداروشکر از صبح بهترم.

آذر خانم:

- خداروشکر چرا حالا مریض شدی؟

ماهرخ نگاهش را به ترنم داد که ترنم تند گفت: من صبح زود رفته بودم تو بالکن نشسته بودم بی خوابی زده بود به سرم خوابم نمیبرد، ماهرخ هم اومده بود پیشم داشتیم حرف میزدیم هردومون خوابمون برد دیگه اون سرمای دم صبح باعث شد آبجی خانم مریض بشه.

ماهرخ نگاهش خندان که شد ترنم با لبخند کوچکی چشمکی برایش زد مادربزرگ امین، که نامش اطلسی بود و همه او را مامان اطلسی صدا میکردند رو به ماهرخ و ترنم که بلند شده بود تا به آشپزخانه برود گفت: عه وا مادر؟ برا چی تو سرما مینشینید؟ سرما اصلا خوب نیست دو فردا دیگه دوراز جون همه صاحب کلی درد و مرض میشید.

ترنم هنوز وارد آشپزخانه نشده بود که صدای زنگ خانه به صدا درآمد و ترنم سرجایش ایستاد، نگاه های داخل مهمانخانه روی همدیگر گشت، نگاه سوالی شهاب را آذر خانم با «نمیدونم مادر» جواب داد و بعد بلند گفت: ترنم جان مادر در رو باز میکنی؟

ترنم بلند «چشم»ی گفت، عقب گرد کرد و به سمت اف اف که در نیمه راهروی درورودی داخل خانه بود رفت. گوشی را برداشت و کنار گوشش گذاشت پرسید: کیه؟

صدای پسری از پشت گوشی آمد:

- سلام ببخشید نذری آوردم.

ترنم:

- چشم یه چند لحظه صبر کنید.

و بعد گوشی را سرجایش گذاشت با حس حضور کسی سر کج کرد محمد و شهاب ایستاده بودند، گفت: یه آقا پسری هستش میگه نذری آوردم گفتم صبرکنید چند لحظه.

شهاب نگاهش را نرم از روی او برداشت و گفت: میرم دم در ببینم کیه. امروز و فردا که مناسبتی نیست کسی بخواد نذری درست کنه!

محمد:

- منم میام باهات.

ترنم کنجکاو دنبالشان رفت که محمد گفت: تو کجا؟

ترنم شانه بالا انداخت گفت: بیام کمک دیگه. اگر چیز مشکوکی هم بود زود برم خبر بدم بیان کمک.

شهاب با خنده گفت: جنایی شد داستان.

نگاه ترنم به تندی از روی خنده ی شهاب کنده شد و سرپائین انداخت. دمپایی هایی که در ایوان بود را پوشیدند و به سمت پله رفتند. شهاب درب را به ضرب باز کرد ترنم که بین شهاب و محمد ایستاده بود با نگاهش شخصی که پشتش به آنها بود را رصد کرد. یک جوان هم قد محمد و شهاب، لباس و کلاهی بین سبز و قهوه ای، نیم بوت مربوط به سربازی خاک گرفته. و یک ساک قهوه ای روی دوشش بود. ترنم با شک بر اینکه او است ضربان قلبش بالا گرفت مانند صبح محمد با شک گفت: امیرعباس!

پسر برگشت و اشک های ترنم روی صورتش روان شد و دست روی دهانش گذاشت تمامی اجزای صورت محمد و شهاب خندید، امیرعباس چشمان مشکی اش را روی هر سه نفر گرداند و گفت: مهمون نمیخواید؟

شهاب که قدم جلو گذاشت خودش هم جلو آمد شهاب او را درآغوش کشید گفت: مرد جنگجوی دوران، خوش برگشتی پسر.

امیرعباس خنده ای کرد و دو ضربه مردانه به بین کتف های او کوبید. شهاب بیرون آمد از آغوشش و محمد خود را جلو کشید دست روی شانه های امیرعباس که با کوله باری از تجربه برگشته بود گذاشت نگاهش را در صورت امیرعباس که حالا از نظرش بزرگ تر شده بود گرداند بدون هیچ حرفی او را به آغوش بردرانه اش کشاند. ترنم دستانش روی قفسه ی سینه اش نشست شهاب با خنده او را نگاه کرد که نگاه ترنم هم کشیده شد سمتش شهاب گفت: چشم تون روشن.

ترنم در میان گریه خنده ای کرد و نگاهش را به برادرانش داد، شهاب نگاهش را با تاخیر از او گرفت. امیرعباس از آغوش محمد بیرون آمد و به ترنم رسید نگاهش خواهرکوچکش را رصد کرد گفت: چقدر بزرگ شدی خانم دکتر آینده!

ترنم چانه اش لرزید و خود را درآغوش او چپاند، دستانش را دور کمر او گرداند و گفت: دلم برات تنگ شده بود.

امیرعباس خندید و سرش را از روی روسری اش بوسید گفت: منم دلم برات تنگ شده بود کوچولوی وزه.

ترنم از آغوشش بیرون آمد و محمد گفت: بریم بالا که قراره قیافه های شوکه ی زیادی ببینیم.

ترنم با ذوق رو به امیرعباس گفت: مامان که خبر نداره؟

ساکش را محمد از دستش گرفت امیرعباس گفت: نه نداره.

شهاب پشتش زد و گفت: پس بریم بالا، باید از خاله پری مشتلق گرفت.

خندان پله را بالا رفتند و بعد از درآوردن نیم بوت های امیرعباس داخل شدند هانیه که از سر کنجکاوی و نیامدن آنها از مهمانخانه بیرون آمده بود با دیدن امیرعباس شوکه شد، چهار نفری خندیدند و ترنم دست راستش را به طرف آنها گرفت گفت: اگر میخواید شبیه هانیه جون نشن بزارید برم اعلام حضور کنم.

محمد:

- برو بچه.

ترنم با خنده گفت: با تچکر از شما برادر گرانقدر.

و به سمت مهمانخانه پا تند کرد درمیان چهارچوب که ایستاد حس کرد کسی هم پشتش است، سر برگرداند و شهاب با خنده دست در جیب ایستاده بود با نگاهش او را تشویق کرد ترنم با تپش قلب و گُر گرفتگی نگاهش را از روی شهاب برداشت همگی حواسشان به آنها جمع شد آذر خانم گفت: کی بود مادر؟ چرا انقدر لفتش دادید؟

ترنم تند گفت: مشتلق میخوام اول.

با تعجب نگاهش کردند که ترنم گفت: جدی میگم برای گفتنش مشتلق میخوام.

مامان پری گفت: مشتلقت پیش من محفوظه بگو.

ترنم سر کج کرد و رو به مامان پری گفت: برای دومین بار چشمتون روشن مامان خانوم!

نگاه ها متعجب و گیج شد دلشوره ای که مامان پری از سر شب پیدا کرده بود به یک باره خاموش شد اشک در چشمانش نشست گفت: امیرم اومده؟

شهاب و ترنم خندان نگاهش کردند و امیرعباس به همراه محمد کنارشان ایستاد نگاه ها مات و مبهوت و متعجب شد امیرعباس با لبخند محجوبی گفت: سلام.

ماهان و میلاد، امیررضا و امین، آقای مرتضوی(پدرامین) و آقای منفرد(پدرامیررضا) ایستادند که خانوم ها به خودشان آمدند همگی بلند شدند امیرعباس به داخل رفت و درمیان سلام و احوال پرسی و بغل و روبوسی ها گم شد، به مامان پری که رسید دست روی سینه اش گذاشت و گفت: نوکرتم مامان.

هانیه بازوی ترنم را گرفت و همدیگر را نگاه کردند هانیه گفت: چشمتون روشن باشه، مامانت از همه بیشتر.

ترنم گفت: قربونت برم من.

بعد یک ربع همهمه ی خانه کم شد و پذیرایی از او درحال انجام بود وقتی هانیه از او پرسید که شام برایش بیاورد گفت که در راه خورده است و سیر است. آقای مرتضوی گفت: خوش اومدی پسر همه مون و خوشحال کردی.

امیرعباس با لبخندی تشکر کرد مادرجون گفت: چه بیخبر اومدی مادر میگفتی بهمون از قبل.

امیرعباس آرام خندید گفت: والا راستش رفتم خونه در زدم کسی جواب نداد خانم آقا کاظم همسایه داشت میرفت خونه منو دید سلام و احوالپرسی و این حرفا بعد گفت مامان اینا رو دیده که داشتن میرفتن بیرون مامان خونه رو سپرده بهشون گفته دارن میرن خونه یکی از دوستان. بعد حدس زدم که اومدن اینجا چون شهاب خان هم هست دیگه این شد که به حس شیشمم اعتماد کردم اومدم اینجا.

آذر خانم که از خوشحالی مامان پری خوشحال بود گفت: خوب کردی پسرم، جات خالی بود قبل شام هم به مامانت گفته بودم ای کاش میتونستی بیای.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_شانزده

مامان پری به تایید حرف آذرخانوم سرتکان داد گفت: به منم نگفته بود اصلا. دو روز زنگ میزدم همه یه چیزی میگفتن نگو داستان غافلگیری بوده.

امیرعباس خندید آقای منفرد گفت: چخبر از خط؟

امیرعباس نفس عمیقی کشید و خیره به پایه میز خیره شد تمامی صحنه ها جلوی چشمانش جان گرفت گفت: بیشرف داره همه جوونامون و به هر روشی که میتونه ازمون میگیره حالا. یکی از بچه ها چند روز پیش جلو چشم خودم اسیر گرفتنش هرکاری کردیم بزارن بریم بگیریمش برگردونیمش نشد.

سرش را به سمت مامان پری برگرداند گفت: یادتونه دوستم احمد رو؟ همون که مامان بزرگش رو یه روز آورده بود پیشتون چکاپ کنیدش.

مامان پری با یادآوری پسری هم قد امیرعباس اما بور و چشمانی عسلی روشن سر تکان داد کنجکاو گفت: آره یادمه خب؟

امیرعباس لبخند تلخی زد گفت: شهید شد.

خون در رگ های مامان پری یخ زد، دخترها هین کشیدند، زری خانوم و پروین خانوم و آذرخانم لب گزیدند زری خانم نگاه نگرانش را به امیررضا داد، نگاه امین و شهاب و محمد هم به سمت امیررضا کشیده شد اما امیررضا هیچکدام را نگاه نکرد در نهایت گفت: تقدیر هرکسی یه جوریه امیرعباس، خدا برای رفیقتم این تقدیر رو نوشته بود.

 امیرعباس آهی کشید و سر تکان داد. آن پسرکی که با خنده های بی ریا و شوخی های بامزه اش آن روز سر به سر مادربزرگش میگذاشت را نمیتوانست از یاد ببرد. همان پسرکی که باهمدیگر به خط رفته بودند.

مهمانی تا حدود یک شب ادامه داشت اما برای اینکه ترنم باید دانشگاه میرفت و محمد و امیررضا و امین هم بیمارستان و بعد امیرعباس هم استراحت میکرد یکی-یکی بلند شدند و عزم رفتن کردند. آخرین خانواده، خانواده ی شایگان بود، ترنم و ماهرخ، مامان پری و مادرجون قرار بود با محمد برگردند. امیرعباس و ماهان هم با موتوری که میلاد بعدازظهر خریده بود و دخترها چقدر ذوق زده شدند وقتی موتور را دیدند و میلاد سر به سرشان گذاشت در آخر قرار شد یک روز با ماهان به موتور سواری بروند.

دم در که درحال خداحافظی بودند محمد با ابرو به مامان پری اشاره زد، مامان پری با اطمینان سر تکان داد محمد رو به آذرخانم و شهاب و هانیه گفت: دستتون درد نکنه خیلی خوش گذشت زحمت کشیدید.

آذر خانم لبخند زنان چادرش را که روی شانه اش افتاده بود را روی سری گذاشت گفت: این چه حرفیه پسرم؟ به ماهم خوش گذشت دست شما درد نکنه که اومدید.

محمد با لبخند تشکر کرد و بعد رو به مامان پری گفت: مامان من میرم ماشین و روشن کنم.

محمد با شهاب دست داد و خداحافظی کرد خواهرها و برادرها هم بعد از خداحافظی از آنها و تشکرات، دنبال برادرشان روانه شدند اما مامان پری و مادرجون ایستادند شهاب حس کرد که حرف مهمی است و حضورش ممکن است آنها را معذب کند بنابراین گفت: مامان من یه کاری با محمد دارم میرم بیرون.

هانیه با تعجب نگاه میکرد درنهایت حس ششمش بود که او را آگاه کرد، او تند گفت: منم با اجازه تون میرم آشپزخونه رو جمع و جور کنم. خداحافظ.

و بعد پا تند کرد به سمت هال و بعد آشپزخانه.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_هفده

مامان پری با نگاهش از مادرجون اجازه گرفت و بعد رو به آذرخانمِ خنده بر لب گفت: آذرجان راستش میخواستم اگر اجازه میدید یه نوبت برای امر خیر مزاحم بشیم. برای محمدم.

آذرخانم شوکه شد اما زود به خود آمد گفت: قدمتون روی چشمامون، کی از آقا محمد بهتر؟

مادرجون:

- مادرجان برای اینکه نوه خودمه نمیگم، بقیه پسرا هم باشن من همینو میگم چه آقا شهاب باشه چه امین و امیررضا. این پسرایی که من میبینم شیر پاک و حلال خوردن دست رو هر دختری بزارن صددرصد خوشبخت میشن.

آذرخانم:

- شهاب من که فکر نکنم حالاحالاها بخواد، دوباره داره ساز برگشت میزنه.

مامان پری:

- اگر خدا بخواد و همه چی درست بشه تا مراسم بچه ها نگهش میداریم. پس کی مزاحم بشیم؟

آذرخانم:

- من با هانیه صحبت میکنم اگر خودش موافق بود تشریف بیارید.

مامان پری:

- پس من فردا تماس میگیرم.

آذرخانم:

- منتظرتونیم.

***

بعد از خوردن سه بوق صدای آذرخانم در گوش های مامان پری پیچید:

- بله بفرمایید؟

مامان پری با صدای سرحالی گفت: سلام آذرجان، پری ام. خوبین الحمدالله؟

آذرخانم به سرعت صدایش خوشحال شد گفت: سلام پریچهرجان، خداروشکر خوبیم شما خوبی؟ خسته نباشید.

محمد اشاره میزند که بحث را سریع باز کند مامان پری با دست اشاره میزند که ساکت شود گفت: ماهم خوبیم خداروشکر سلامت باشی شما خسته نباشی، قرض از مزاحمت زنگ زدم که ببینم دختر گلم نظرش چی بود؟

آذرخانم:

- سلامت باشید، من با هانیه حرف زدم. خلاصه که بازم میگم، کی از اقا محمد بهتر؟

مامان پری خندان شد و محمد با عجله و حرکت دست اشاره زد مامان پری بی توجه به آن گفت: پس ما تا قبل رفتن امیررضا مزاحم میشیم، پس فردا شب.

آذرخانم:

- تشریف بیارید.

و قند در دل های هردوشان آب شد.

***

روزخواستگاری هردو خانه در جنب و جوش بود، ماهرخ و ترنم حاضر و آماده جلوی کمد محمد ایستاده بودند و نظر میدادند محمد با خنده نگاهشان میکرد گفت: بابا یه لباس میخواید انتخاب کنید.

ماهرخ چپ چپ نگاهش کرد گفت: بشین سرجات.

 ترنم پیراهن نباتی رنگش را بیرون آورد گفت: ببین من میگم این و با اون کت شلوار خاکستری تیره بپوشه.

ماهرخ نگاهش را روی آن گرداند گفت: خوبه ها ولی با روشنه بپوشه بهتر نیست؟

ترنم لباس را جلو برد روی کت خاکستری تیره گذاشت خوب نشده بود، روی کت خاکستری روشن گذاشت چیز خوبی میشد، روی کت مشکی گذاشت آن هم خوب بود اما با خاکستری روشن بهتر بود ماهرخ آن را از دستش کشید و گفت: بده اتو کنم.

به سمت اتو رفت روی میزِاتو پهن کرد و شروع کرد اتو کردن. ترنم به سمت آینه رفت و خود را رصد کرد، شومیز پرنسسی یاسی رنگ به همراه دامن بنفش بادمجانی، روسری هم رنگ دامنش، جوراب شلواری مشکی. آرایشش را به همان کرم سفیدکن، رژ کالباسی، رژگونه ی صورتی مات و خط چشمی باریک بود. 

شومیزش را محمد در سفر قبلی اش به ایران آورده بود. روسری اش ولی کادوی تولدش بود که ماهرخ داده بود. لبخندی از رضایت زد ماهرخ لباس را به دست محمد داد و گفت: برو پشت پرده بپوش ببینم چی میشی.

و بعد رو به ترنم میچرخد و چشمکی میزند ترنم خنده ای کرد که محمد از آن طرف پرده پرو گفت: به چی میخندید وروجک ها؟

ترنم دست به سینه شد و به دیواره ی بیرونی کمد تکیه زد گفت: به هیچی داداش جان، چه ساعتی باید بریم؟

محمد:

- ساعت شیش و ربع. قراره امین و امیررضا هم مستقیم خودشون برن منتظربمونن ما برسیم.

ماهرخ چشمانش گرد شد و ترنم شوکه خندید، تا آن لحظه چیزی از حضور آنها در مراسم نگفته بود. ماهرخ خود را جلوی آینه کشید و رصد کرد پیراهنِ دامن دارِعروسکیِ آبی آسمانی که تا ساق پایش بود. دور کمرش را با کمربند سفیدی که سگک طلایی داشت بسته بود. روسری زمینه آبی آسمانی و توپ های کوچک سفید. آرایشش هم مانند آرایش ترنم بود اما با این فرق که رژش گلبهی و مژه هایش را ریمل زده بود و ابروهایش را با مداد ابروی هم رنگ ابروهایش کمی پررنگ تر کرده بود.

ترنم خنده ای کرد و با تاسف سر تکان داد، خواهرش پاک از دست رفته است!

محمد پس از لحظاتی از پشت پرده بیرون آمد، نگاه براق و پر رضایت ماهرخ و ترنم گویای همه چیز بود، ترنم نوک انگشت سبابه اش را به نوک انگشت شصتش چسباند و سه انگشت دیگر را با فاصله ی مناسب از هم باز کرد دستش را بالا آورد و گفت: پرفکت!

محمد خنده ای کرد و گفت: خوبه؟ مطمئن؟

ماهرخ:

- بله آقا داماد عالیه. به قول ترنم پرفکت!

صدای مامان پری از حیاط آمد:

- محمد؟ دخترا؟ بیاید دیگه دیر شد! باید بریم دنبال مادرجون و گل فروشی و قنادی ها!

 محمد بلند گفت: چشم پریچهر خانم، چشم.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_هجده

ترنم و ماهرخ خنده کنان به طرف در رفتند کفش هایشان را پا کردند، ترنم نگاه گرداند ماهان درحال روشن کردن موتور بود و میلاد و امیرعباس منتظر ایستاده بودند تا روشن شود و ترک ماهان بنشینند. درِ ماشین رو باز بود و مامان پری ماشین را بیرون برده بود. به همراه مامان پری عقب نشستند محمد بعد از اینکه ماهان موتور را بیرون برد و پسرها سوار ترکش شدند محمد در را بست و سوار ماشین شد و حرکت کردند. قرار بود ماهان این ها هم بروند دم خانه ی شهاب بایستند تا آنها بروند.

بعد از سوار کردن مادرجون به گل فروشی و قنادی رفتند بعد هم به طرف خانه شهاب شان رفتند.

چند دقیقه ای در ماشین نشستند تا آقاجون و مادرخانم هم بیایند، وقتی آمدند همگی از ماشین پیاده شدند سلام و احوالپرسی و مبارک باشه ها سمتشان روانه شد ماهرخ با لبخند کوچکی کنار ترنمِ خندان ایستاده بود و به برادر و دوستانش نگاه میکردند که سر به سر محمد میگذاشتند مادرجون با خنده گفت: خب دیگه پسرا بسه بریم.

لحظاتی بعد همگی در مهمانخانه نشسته بودند و هانیه با سینی چای از درگاه در وارد شد با اشاره ی آذرخانوم به سمت مادرجون، مادرخانم، آقاجون و مامان پری رفت، صورت ها همگی خندان بود. هانیه به سمت محمد رفت و خم شد محمد با لبخند محجوبی با تشکر چای را برداشت و خون در رگ های هانیه با سرعت بیشتری چرخید. بین ماهرخ و ترنم جا گرفت و نشست. صحبت ها کرده شد و بعد از لحظاتی محمد و هانیه را برای صحبت به حیاط فرستادند.

خانم ها و آقاجون باهمدیگر درمورد اینکه اگر جواب هانیه مثبت بود امشب بین آن دو صیغه ی محرمیت بخوانند و بعد درمورد اینکه چه روزی مراسم نامزدی را بگیرند صحبت میکردند.

 پسرها دورهم جمع شده بودند و در یک ردیف مبل و صندلی نشسته بودند امین به پشت شهاب کوبید و گفت: ایشالله نفر بعدی شما.

شهاب چپ چپ نگاهش کرد گفت: نخیر بعدی شما و بعدیشم امیررضا.

ماهان خندید گفت: از ازدواج فراریِ داداشمون.

امیررضا با نیشخندی گفت: نه بابا دنبالش میگرده اما نه اینجا، تو هلند.

امیرعباس با خنده گفت: دختر ایرونی چشه مگه که به هلندی میخوای دل ببندی؟

شهاب با تاسف سرتکان داد و گفت: دختر هلندیِ چی؟ کشکِ چی؟ همچین چیزی نیست.

امین نگاهی که توش «خر خودتی» را داد میزد به او انداخت گفت: پس چرا هی سازِ رفتن میزنی؟ خب انتقالیت و بگیر همه کارات و بکن بیا اینجا. جای امیررضا باش تا بیاد.

شهاب:

- نوچ نمیشه، تمام کارم و زندگیم اونجاست محمد دیده دیگه. محمد حالا همه کاراش و کرد اومد بخاطر این بود که دلیل داشت و بخاطرش از همه چی زد، من دلیلی نداره که اینجا بمونم و گفتم که زندگیمم اونجاست، میرم و مسافرت میام اینجا دیگه.

امیررضا تیز نگاهش کرد گفت: یعنی قلابت اینجا گیر نکرده دیگه؟ یعنی واقعا دلیلی نداری؟

شهاب مستقیم نگاهش کرد، قلابش؟ خودش هم نمیدانست گیر کرده است یا نه، وقتی هنوز ساز رفتنش کوک است یعنی دلیلش محکم نیست، اگر محکم بود آنقدر اصرار نداشت. حالش خنده داشت مانند ماهی گلی های عید شده بود که داخل تنگ انداختنش او هم هی به اینور آنطرف میرود و سرش به دیواره ها میخورد و گیج میشود. مسخره است که خودش هم نمیداند چه حال و تصمیمی دارد.

ابروی امیررضا بالا رفت گفت: چیشد؟

شهاب نفس عمیقی کشید گفت: هیچی، قلابم هم گیر نکرده.

امین زیرلب گفت: دروغ که هناق نیست.

شهاب چپ چپ نگاهش کرد که لبخند مسخره ای زد گفت: والا.

شهاب با تاسف سرتکان داد نفس عمیقی کشید امیررضا با امیرعباس درمورد خط حرف میزد ماهان و امین هم گوش میدادند میلاد هم درحال پوست کندن میوه بود. نگاهش را گرداند و روی ترنم نشاند با خنده ی عمیقی داشت برای خواهرش درمورد چیزی حرف میزد چال گونه اش نمایان شده بود، چشم روی صورتش گرداند ابروهای پهن و مشکی اش زیبا بودند؛ چشمانی همانند آهو به سیاهی شب که همیشه در آن برق و شور بود که در حصار مژه گان پر و فِر دارش قرار گرفته بود بینی اش متناسب صورتش بود، لبانی خوش فرم و کوچک.

نگاهش را در صورتش حرکت داد هنوز متوجه نگاهش نشده بود وقتی او وارد شد نگاه هردو شوکه شد، عجیب بود که رنگ پیراهن او با شومیز ترنم یک رنگ درآمده بود شهاب اما زودتر به خود امده بود و نگاه از آن گرفته بود و مشغول خوش آمد شده بود.

با قرار گرفتن محمد و هانیه که گونه هایش گل افتاده بود در چهارچوب در، نگاه ها همه کشیده شد سمتشان مادرجون با لبخندی بزرگ گفت: حرفاتون و زدید؟

محمد لبخند زنان گفت: بله.

آقاجون به هانیه ی سر به زیر نگاه کرد گفت: خب دختر قشنگم، ما میتونیم جواب و امروز داشته باشیم؟

هانیه نگاهش را اول روی مادرش داد، آذرخانم نگاهش رو بین محمد و هانیه چرخاند همزمان با تکان دادن سر به عنوان تایید، یک دور پلک زد. هانیه نگاهش را به شهاب داد، شهاب هم نیمچه لبخندی زد نفس های سنگین و پراسترس محمد دم گوشش را میشنید. در مقابل نگاه های منتظر سر پائین انداخت و گفت: با اجازه ی مامان و داداش، بله.

و در ثانیه صدای کل و سوتی بود که توسط ماهرخ و ترنم و میلاد کشیده میشد و صدای دست ها هم بلند شد، ماهرخ و مامان پری و آذرخانم به طرف هانیه و محمد رفتند و با آنها رو بوسی کردند مامان پری به ترنم اشاره زد ترنم از داخل کیف مادرش یک جعبه ی مخمل قرمز درآورد و به دست مامان پری داد، مامان پری رو به آذرخانم کرد گفت: با اجازه ی شما، من انگشتر نشون دختر قشنگم و دستش کنم.

آذر خانم لبه های چادرش را از روی قفسه ی سینه اش گرفت گفت: اجازه ی ماهم دست شماست بفرمایید.

مامان پری:

- لطف داری.

از داخل جعبه ی کوچک یک انگشتر ظریف عقیق درآورد و درون انگشت حلقه ی دست چپ هانیه کرد. باز صدای دست و کل و سوت بلند شد همه به نوبت جلو آمدند و تبریک گفتند شهاب نگاهش ناخودآگاه روی ترنم نشست ایستاده بود دست در هم قفل کرده بود و روی سینه اش گذاشته بود خنده ی ذوق زده روی صورتش بود و چشمانش برق میزد.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_نوزده

 وقتی نشستند ترنم شیرینی را برداشت و از سمت محمد و هانیه که با کمی فاصلعه کنار همدیگر نشسته بودند شروع به تعارف کردن کرد، به آذرخانم که رسید آذرخانم گفت: ایشالله قسمت ترنم جان و ماهرخ جانم بشه.

همگی انشاالله‌ی گفتند امیررضا نفس عمیقی کشید و شهاب نگاهش روی قامت ترنم چرخید، اما به سرعت نگاهش را زمین انداخت. ترنم به پسرها رسید، اول ماهان و میلاد و بعد امیرعباس، به شهاب که رسید شهاب با مکث چند ثانیه ای تکیه اش را برداشت دست به سمت شیرینی برد و همزمان که برمیداشت چشم بالا برد و همانطور که چشمان زل زده به شیرینیِ ترنم را نگاه کرد و به عقب رفت و سر پائین انداخت.

امیررضا ضربه ای ریز به پهلوی امین زد امین برای جلوگیری خنده اش لبانش را روی همدیگر فشرد ترنم جلوی امین و امیررضا ایستاد آن دو هم شیرینی برداشتند و بعد اینکه جعبه را روی میز گذاشت، کنار ماهرخ که روی زمین نشسته بود جای گرفت. آقاجون گفت: ما بزرگتر ها در نبودتون حرف زدیم. اگر عروس خانوم مون موافق باشن، برادر شوهرِ خواهرِ عروسم عاقده، زنگ بزنیم بهشون هم خاله ی محمد جان بیاد هم برادرشوهرش که صیغه محرمیت رو بین این دوتا جوون بخونه.

هانیه نگاه جا به جا کرد و بعد رو به آقاجون گفت: یکم دیر نیست؟

مامان پری گفت: ما بهشون گفتیم میایم خواستگاری، آمادگی اینو دادیم که اگر جوابت بله بود اونا بیان نگران نباش قشنگم.

آذرخانم سرتکان داد گفت: منم نیم ساعت قبل اومدن تون زنگ زدم به خواهرای خودم و خواهرشوهرم بهشون آمادگی دادم اونام منتظر زنگ ما هستن.

هانیه نفس عمیقی کشید کف دستانش عرق کرده بود، گفت: باشه پس خیلی هم عالی.

آذرخانم و مامان پری بلند شدند و از مهمانخانه بیرون رفتند تا زنگ بزنند. محمد گفت: تاریخ نامزدی و عقد رو مشخص نکردید؟

مادرخانم گفت: درموردش حرف زدیم، چهار هفته ی دیگه محرمه، اگر موافق باشید قبل محرم نامزدی میگیریم بعد محرم و صفر هم عقد، خوبه؟

چشمان هردویشان خندید و هانیه گفت: خیلی هم خوب.

دقایقی بعد مامان پری و آذرخانم وارد مهمانخانه شدند و گفتند که تا نیم ساعت دیگر مهمانان شان می آیند. بحث ها هول محور همه چی میچرخید محمد کنار پسرها جا گرفته بود پسرها با خنده و شوخی سر به سر او میگذاشتند و او هم فقط با یک جمله ی «نوبت شماها هم میرسه» جوابشان را میداد. پس از نیم ساعت اول عمه و دو خاله ی هانیه و شهاب آمدند و یک ربع بعدِ آنها هم خانواده ی خاله پریسا به همراه برادرشوهرش که مردی پنجاه و پنج ساله بود و دفترازدواج داشت آمدند.

#ترنم

با رها و مرجان روبوسی کردم و فرستادم شون داخل سرم پائین بود با حس نگاهی سرم و آوردم بالا و نگاه چرخوندم اما چیزی نصیبم نشد مثل یک ساعت پیش!

شونه بالا انداختم و پشت سر رها و مرجان داخل شدم خاله جلوی محمد وایستاده بود و داشت باهاش روبوسی میکرد و قربون صدقه ی خواهرزاده ای که براش حکم پسربزرگش رو داشت میرفت. محمد هم سرش رو کمی کج کرده بود به سمت راست دست راستش و گذاشته بود روی سینه اش و سه بار آروم کوبید لبخندی خوشحال زدم همه چی خوب داشت پیش میرفت خداروشکر. خاله به سمت هانیه رفت و کلی تحویلش گرفت و قربون صدقه اش رفت، با شونه ام به شونه ی ماهرخ زدم گفتم: مثل اینکه از همه خوشحال تر خاله پریساست ها.

ماهرخ:

- آره، البته به نظرم عادیه چون محمد تا زمانی که درس مامان تموم بشه و دکتراش رو بگیره فکر کنم حدود شیش هفت سال یکسره پیش خاله پریسا اینا بوده بخاطر درس خوندن و بیمارستان رفتن. تا بعد که مامان منو ماهان و خاله هم مرجان و باردار میشه و مامان طبق گفته ی خودش یادش میاد عه! یه بچه ای هم داره. از اون به بعد دیگه برای محمد هم بجز مامان خاله پریسا هم مادر بوده.

لبخند کجی زدم گفتم: آره دیگه خب، ولی دقت کردی دوستای محمد و هم مثل محمد دوست داره؟ دیروز بعد از ظهر که رفتیم خونه شون که مامان با خاله درمیون بزاره و یه هماهنگی انجام بده، وقتی مامان بهش گفت امیررضا میخواد جمعه عازم بشه با تیم بیمارستان انگار صدام حمله کرده به خونه اش یه نفرین هایی میکرد صدام و یه گریه هایی میکرد که.

ماهرخ:

- آه، ای کاش سرنوشت کشور جور دیگه نوشته میشد. معشوق از عشقش جدا نمیشد. هیچ فرزندی پدر و مادر و خانواده اش رو از دست نمیداد.

سرم رو تکون دادم گفتم: آره، ای کاش. تو آینده ولی باید ببینیم چی میشه. آینده اصل داستانه. کسایی باشن که قدر بدونند، کسایی باشن که با آگاهی توی زمان خودشون دوست و دشمن خودشون و خانواده شون و کشورشون و بشناسن.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_بیست

ماهرخ باز آهی کشید و سرش رو تکون داد. با دیدن حال گرفته اش بحث رو عوض کردم گفتم: ول کن حالا این چیزا رو الان بیا بریم بشینیم.

دو دقیقه بعد نشستیم پیش رها و مرجان بعد چند دقیقه که حرف زدیم ماهان با سینی چای اومد جلومون خندیدم گفتم: داداش جان اومدیم خواستگاری شما نکنه؟

ماهان خندید گفت: نه بچه جون، من از دست زن داداش گرفتم که کمکش کنم. کم خوشمزه بازی دربیار.

مرجان چای برداشت و گفت: ایشالله یه روزی برا شما خاله آستین بالا بزنه.

ماهان خوشمزه بازیش گل کرد گفت: والا این آستین ها خیلی وقته بالاست نیازه یکی بزنه پائین اینها رو.

ماهرخ ابروهاش رو بالا انداخت گفت: خوبه خوبه داداش جان نطقت باز شده امروز.

ماهان با گفتنِ «مگه نمیدونی چخبره؟ مرحله ی اول وضال رسیدن خان داداش به یاره» از جلومون گذشت. با خنده برگشتم سمت ماهرخ گفتم: این همونی نبود که دیشب سر شام و امروز سر ناهار بُق کرده بود با هیچکس حرف نمیزد؟

ماهرخ:

- همین منم تعجب کردم.

رها:

- داداش خل شده فکر کنم.

مرجان:

- ول کنین بنده خدا رو، حالا الان که خوشحاله شماها میگید چرا؟

چهار نفری خندیدیم سرم رو برگردوندم مامانم و خاله آذر و خاله پریسا و مادرجون و مادرخانم، الهام خانم و آیه خانم خاله ها و نرجس خانم عمه ی هانیه نشسته بودن پیش هم و حرف میزدن. آقاجون و عمو سهیل و آقا سهراب داداشش و آقا داوود شوهر عمه و آقامحمد و آقا بهروز شوهرخاله های هانیه هم نشسته بودن پیش همدیگه. هانیه و محمد پیش همدیگه، پسرها هم پیش همدیگه. دخترخاله های هانیه هم پیش همدیگه دور از ما ولی!

نرجس خانم یه زنی پنجاه ساله بود یه دختر سی ساله به اسم سحر داشت که به همراه همسرش امید رفته بودند انگلیس و یه نوه ی چهار ساله به اسم فرشته داشت.

الهام خانم هم یه زنی پنجاه و شیش ساله بود با یه دختر بیست و شیش ساله به اسم آمین و یه پسر به اسم آرمین داشت که پنج سال پیش تو سن سی و پنج سالگی بخاطر بیماری سرطان خون فوت میکنه همسرش هم بعد از فوتِ آرمین تا چهلم بیشتر دووم نمیاره و سکته میکنه و فوت میکنه. عشقی که آرمین و همسرش به هم داشتن از اون داستان های لیلی مجنونی مانند داره اما درنهایت آرمین با هدی ازدواج میکنه و سرنوشت شون این میشه.

آیه خانم خواهر دوقلوی خاله آذر بود و خاله کوچیکه ی هانیه و شهاب که حدود پنج دقیقه با خاله آذر تفاوت سنی داره. یه دختر کوچولوی خوشگل و شیطون داشت به اسم نیلوفر که نشسته بود تو بغل باباش آقا بهروز، دوتا دختر بزرگتر از نیلوفر هم داشتن که اگر درست گفته باشم حدود بیست و پنج سالشون بود و دوقلو بودن به اسم های نازنین و نسترن. هم دانشگاهی ماهرخ هم بودن.

نفس عمیقی کشیدم سرم و خواستم بندازم پائین اما چشمم خورد به چهارچوب در مهمون خونه و یه چیزی سر دلم به شور دراومد، شهاب شونه ی چپش رو تکیه داده بود به قاب در روش سمت من بود اما رو به روش هم نسترن ایستاده بود و پشتش به من بود برای همین نمیفهمیدم نسترن چی داشت میگفت اما هرچی بود که شهاب خوشش اومده بود و داش میخندید به حرفش، از همون اول که اومده بودن نسترن با دیدن شهاب گل از گلش شکفته بود و چسبیده بود به شهاب اخمی کردم و نگاهم رو ازشون گرفتم دیدم که آقا سهراب زیر گوش عموسهیل و آقاجون یه چیزی گفت آقاجون یرش رو تکون داد و عمو سهیل مامان پری رو صدا زد مامان پری با یه ببخشید بلند شد و رفت سمتشون عموسهیل یه چیزی گفت و مامان هم سر تکون داد به سمت خاله آذر رفت و به اونم یه چیزی گفت!

خاله آذر بلند شد و به طرف محمد و هانیه رفت صدای محمد رو شنیدم که گفت: اگر دیرشون میشه خب عیب نداره به نظرم.

و بعد هانیه گفت: به نظر منم عیب نداره.

و خلاصه فهمیدیم که آقاسهراب مراسم دیگه ای باید بره همه مون سکوت کنیم و آقا سهراب بین شون صیغه محرمیت بخونه. هانیه چادرشیری رنگش رو که گل های رز قرمز خوشگلِ ریز داشت رو روی سرش درست کرد آقا سهراب شروع کرد به خوندن بعد از خوندن اول هانیه بله گفت و بعد هم با بله گفتنِ محمد، صدای کِل کشیدن من و ماهرخ و مرجان و خاله پریسا و نازنین و آیه خانم و دست زدن بقیه و سوت بلبلی های میلاد و امین بلند شد. باز بساط تبریک و ماچ و بوسه و بغل شروع شد و بغض کردم. داداشیِ بزرگم داماد شده بود و به عشقش رسیده بود. تو چشم ماها بعد از بابا مهراب، محمد بود که شد عصای دست مامان و برای ما هم پدر هم برادر، حتی از راه دور هم حواسش به ما بود و نمیذاشت ما کمبودی حس کنیم. خداجونیم لطفا لطفا داداشم و خوشبخت کن خب؟

وقتی به محمد رسیدم جوری نگاهم کرد که دلم هُری ریخت پائین و بغضم شکست!

همه با تعجب و سوالی نگاهم کردن و محمد بغلم کرد، دستم دور کمرش پیچید و دستای محمد هم دور بازو ها کتفم و محکم بغلم کرد پیشونیم و چسبونده بودم به سینه اش و اشکام میرفت، صدای بقیه رو شنیدم که میپرسیدن چیشده مامان گفت: ترنم به محمد وابسته تر از این حرفاست.

و ماهان گفت: از همه ما بیشتر محمد و امیرعباس و میخواد.

یادم باشه رفتیم خونه به حسابش برسم!

محمد سرم و بوسید که عقب رفتم میدونستم چشمام قرمز شده نگاه مهربون محمد و هانیه به من بود محمد گونه ام و کشید گفت: وروجک من، برا چی گریه میکنی آخه؟ من هنوز بیخ گوشتم ها، سایه ام رو سرته!

خندیدم دستم و کشیدم زیر چشمام و همزمان تو همون حالت پاک کردن اشک شونه بالا انداختم بعد به سمت هانیه رفتم و بغلش کردم گفتم: مبارکتون باشه عزیزدلم، خیلی خوشحالم که تو شدی زن داداشم.

دستش که پشتم بود رو نوازش وار حرکت داد گفت: وقتی عروسی کردیم هر هفته سه بارش میایم پیش شما. اینکه خواهرکوچولویی مثل تو داشته باشم همیشه آرزوم بود.

خندیدم با پررویی گفتم: نیاید من میام خونه تون لنگر میندازم.

عقب کشیدم با خنده گفت: تو نندازی کی بندازه آخه؟

خندیدیم و عقب رفتم بین ماهرخ و رها ایستادم رها بازوم و نیشگون گرفت گفت: خیلی لوسی دیگه تو.

زبون درآوردم گفتم: همینه که هست، مامان خانومت و ندیدی تو؟

آخه خاله از وقتی آقا سهراب داشت صیغه ی محرمیت رو میخوند اشک هاش سرازیر بود و گریه میکرد، رها ابروهاش رو بالا برد سرش رو کمی خم کرد سمتم گفت: مگه نمیدونی؟ یه مامانِ و یه محمد جان پسربزرگش!

خندیدیم و گفتم: بله درسته.

با ته خنده ای که داشتم دست به سینه شدم و سرم رو برگردوندم اما همون ته خنده رو صورتم خشک شد شهاب خم شده بود سمت نسترن و نسترن داشت دم گوشش یه چیزی میگفت و شهاب با دقت گوش میداد پشت چشمی نازک کردم و سرم و برگردوندم مامان ماهرخ رو صدا زد که بره پیشش تکیه داده بودم به دیوار و رها داشت از اوضاع دانشگاهش و ثبت نامش میگفت که خاله آذر اومد نزدیکِ ما گفت: ترنم جان میخوام یه زحمتی بدم بهت.

لبخندی زدم گفتم: جانم خاله؟ بگید.

خاله آذر:

- بی زحمت اگر میشه با شهاب برید همون رستورانی که برا مهمونیِ خودت رفته بودید برای شام به تعداد بیست و هشت یا بیست و نه نفر چلو کباب سفارش بدید و بعد بیارید.

چی؟ من؟ با شهاب؟ برم شام بگیریم بیایم؟ خب چرا نسترن خانم و نمیفرستن باهاش؟ اصلا چرا ماهان و میلاد رو نمیفرستن؟ ای بابا خدایا!

آخی ترنم جون نکه تو خودتم بدت میاد باهاش بری دختره خل!

 نگاهی بین رها رد و بدل کردیم و در آخر گفتم: باشه خاله جان من میرم کیفم رو بردارم.

 خاله آذر گل از گلش شکفت گفت: دستت درد نکنه عزیزم من میرم به شهاب بگم.

سر تکون دادم و خاله به سمت شهاب و نسترن رفت، شهاب که دید خاله داره میره سمتش رو به نسترن یه چیزی گفت و سرش و چرخوند سمت خاله.

رها گفت: جدی میخوای بری؟

از گوشه ی چشم دیدم که شهاب نگاهش رو داد به من و بعد رو به خاله آذر یه چیزی گفت، سر تکون دادم گفتم: آره، دیدی که چجوری داشت نگام میکرد روم نشد بگم نه.

رها با نگاه خر خودتی نگاهم کرد گفت: ترنم خانوم من اون حیوون گوش مخملی که فکر میکنی نیستم.

با لحن طنزی گفتم: ولی بی شباهت هم نیستیا!

خیزبرداشت سمتم که سریع دویدم برای اینکه از مهمونخونه برم بیرون و آشپزخونه باید از جلوی شهاب و نسترن رد میشدم، خاله هنوز پیش شهاب وایستاده بود من و که نزدیک دید گفت: ترنم جان پس یادت نره تعداد رو خب؟

لبخندی زدم گفتم: نه یادم نمیره.

سر تکون داد گفت: خب پس برید بیاید.

یکهو نسترن گفت: خاله منم باهاشون میرم.

شهاب سرش رو برگردوند گفت: کجا؟

نسترن:

- با تو و ترنم جون میام دیگه، دو نفری سخته.

ترنم جون و درد، ترنم جون و زهرمار، میگن مار از پونه بدش میاد در خونه اش سبز میشه حکایت من و این بود نگاهم رو از روی نسترن به شهاب دادم که شهاب نگاهش رو بین من و نسترن جا به جا کرد گفت: نمیدونم میخوای بیای بیا.

جلو خاله زشت بود وگرنه یه چشم غره ی مشتی میرفتم بهش، پسره ی نقطه چین!

نسترن رفت سمت مامانش اطلاع داد منم کیف و مانتوم رو از مامان گرفتم دیدم که شهاب از محمد سویچ رو گرفت و گفت که با منو نسترن میخواد بره شام بگیره محمد هم بی هیچ حرفی گفت برید!

و پنج دقیقه بعدش تو ماشین بودیم، و من جلو نشستم و نسترن جون مجبور شد عقب بشینه. دلم خنک شدها قشنگ. زیرچشمی به شهاب نگاه کردم. دست راستش رو فرمون بود آرنج چپش لبه ی پنجره ی پائین اومده گذاشته بود انگشت اشاره اش هم روی لبش گذاشته بود ذهنش درگیر بود انگار چون یه نمه اخم هم کرده بود. نگاهم و برداشتم و دستم رو نگاه کردم انگشتری که تو انگشت سومم بود رو کمی تکون دادم سرم رو بالا گرفتم و نگاهم رو دادم به جلو که نسترن گفت: ترنم جون تبریک میگم، شنیدم پزشکی قبول شدی.

لبخندی زدم و سرم رو یکم برگردوندم که بیشتر روم انگار طرف شهابه!

گفتم: بله ممنونم.

گفت: امیدوارم پزشک حاذقی بشی. رتبه ات چند شد حالا؟

دهنم رو باز کردم جوابش رو بدم که شهاب گفت: اون که مهم نیست مهم اینه که پزشکی قبول شدن و چی بهتر از این؟ حالا درسته بقیه ی رشته ها هم عالی هستن ولی خب بلاخره پزشکیه ها شوخی بردار نیست!

تیکه اولش جدی بود اما تیکه دوم حرفش با لحن شوخی و خنده گفت. نسترن گفت: آره درسته، راستی شهاب تو کی برمیگردی؟

نگاهم رو بالا گرفتم و نگاهی کردم، قلبم تپش گرفته بود، میدونستم واقعا مصمم به رفتنه و هیچی نیست که اینجا بخواد نگهش داره که بمونه و نره. ای کاش یه چی باعث بشه نره، ای کاش.

سرش رو یکم برگردوند سمتم و نگاهم کرد اما چون داشت رانندگی میکرد سرش رو برگردوند منم همین، گفت: تا قبل محرم یعنی همون نامزدیِ بچه ها هستم فعلا، ممکنه فرداش یا پس فرداش برم.

کیفم رو توی مشتم گرفتم و فشردم، همونی بود که گفتم دیگه، مصممه و قصد موندن هم نداره. نسترن با لحن ناراحتی گفت: خب برا چی آخه نمیمونی؟ بری اونجا که چی بشه؟

شهاب:

- کار و زندگی دارم، دارم برای تخصصم میخونم، تا تمومش نکنم نمیتونم بیام.

نسترن:

- درهرصورت واقعا خیلی بی معرفتی که ماها رو نمیبینی. ببینک نکنه پای دختری وسطه؟

و سوال منم دقیقا همین بود با اینکه ازت خوشم نمیاد اما قربون دهنت، شهاب با انگشت اشاره پیشونیش رو خاروند گفت: نه بابا چه دختری؟ من اصلا وقتِ سر خاروندن هم ندارم اونجا چه برسه با دختری آشنا شدن.

نسترن:

- که اینطور!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_بیست‌ویک

سرم رو چرخوندم سمتش، از اینکه یکسره هی می‌گفت باید برم باید برم اونجا کار دارم و کلی حرف دیگه واقعا حرصم گرفته بود. حتی تو روز خواستگاری بهترین دوستش و خواهرش این حرف ها رو میزد، انگار گروگان گرفته بودنش قرار نبود بزارن بره.

ناخودآگاه گفتم: شما خیلی راحت میتونید همینجا تخصص تون رو بگیرید، چرا حتما باید اونور برید تخصص بگیرید؟ مگه مدرک اینجا با مدرک اونجا فرق داره؟ اول و آخرش فقط پُزه که آره مدرک از فلان کشور دارید ولی از اون مهم تر کار و حرفه ای بودن تون هستش که بتونید از پسش بربیاید. یه روزی ممکنه اون مدرک باطل بشه یا شاید بازنشسته بشید یا شاید هم ممکنه یه روزی دورازجونتون فوتح کنید، ولی آخرش اون کاربلد بودن تون هستش که باعث میشه همه به خوبی ازتون یاد کنند همینه بتونید یکی رو بهش زندگی ببخشید باعث میشه همه بهتون افتخار کنند، و از همه ی اینها مهم تر اینه شما پیش کسایی باشید که بتونید هرروز ببینیدشون، محبت شون رو دریافت کنید، باهاشون زندگی کنید، تو غم و شادی شون شریک باشید. انقدر درگیر خودتون نباشید که بخوان با بهونه و حرفای دیگه برای یه چیزی بکشونن تون اینجا. وقتی شما رفتی خاله خیلی اذیت شد. اگر به بقیه فکر نکرده بودید، حداقل ای کاش به خاله فکر میکردید و بعد برای رفتن اقدام میکردید.

و در مقابل نگاه متعجب نسترن که از پشت سرم حس میکردم و نگاه گُنگ شهاب که به رو به رو زل زده بود سرم رو به سمت راست برگردوندم و به بیرون زل زدم. اصلا خودمم نمیدونم چرا اما یکهو همه ی این حرفا از دهنم پرید بیرون و براش سخنرانی کردم. حتما به خودش میگه چه پررو شده دختره. اما دیگه به روی خودم نیاوردم. حقشه، تا این باشه که هی برنگرده بگه می‌خوام برم می‌خوام برم. کشته همه رو یعنی، هم خودش میگه هم محمد میگه شهاب میخواد بره هم امین میگه هم امیررضا. قشنگ تو دهن همه انداخته که میخواد بره، تنها کسی هم که نمیدونه فکر کنم خواجه حافظ شیرازی هستش.

حدود یک ربع بعدش جلوی رستوران آقا فاتح بودیم ماشین رو شهاب خاموش کرد پیاده شدیم و وارد شدیم رفتیم داخل رستوران رو به متصدی صندوق گفتم: سلام ببخشید آقا فاتح هستن؟

متصدی یه آقای فکر کنم سی و پنج ساله بود نگاهش رو بین ما سه نفر چرخوند بعد رو به من گفت: هستند ولی میتونم بپرسم شما با ایشون چیکار دارید؟

گفتم: بله، من شایگان هستم دخترِ یکی از دوستانشون فامیلیم رو بگید میشناسن. کارشون داشتم.

پسره سر تکون داد گفت: پس چند لحظه صبر کنید.

و بعد گوشیِ تلفن جلوش رو برداشت یه شماره ای رو گرفت و بعد چند ثانیه گفت: سلام آقا فاتح... بله همه چی اوکی هستش راستش یه خانومی اومدن به نام شایگان میگن دخترِ یکی از دوستان شما هستند... چشم میپرسم.

روش رو برگردوند سمت من گفت: اسم شما ماهرخ هستش؟

گفتم: خواهرم هستن، من ترنمم.

سر تکون داد و بعد پشت گوشی گفت: آقا فاتح میگن که اسمشون ترنم هستش... بگم بیان داخل یعنی؟... چشم بفرمایید خدانگهدار.

و قطع کرد رو کرد سمتم گفت: بشینید الان خودشون میان.

تشکر کردیم و نشستیم دور یه میز چهار نفره. شهاب توی فکر بود اما چی رو نمیدونم نسترن نگاهش رو دور چرخوند گفت: فضای بیرونش خیلی قشنگ بود. از کجا پیدا کردید اینجا رو؟

شهاب از فکر بیرون اومد نگاهش رو دور چرخوند گفت: آره خیلی، مال یکی از دوستانِ پدرِ محمده.

سرم رو به عنوان تایید تکون دادم که شهاب نگاهم کرد گفت: شبی هم که خاله پریچهر برای قبولی ترنم خانوم مهمونی کرد اومدیم اینجا و بیرون نشستیم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_بیست‌ودو

با یادآوری اونشب لبخند زدم نسترن گفت: جدی؟ چه خوب. جای قشنگی هم هست اتفاقا. دلم میخواد بدونم غذاشون چجوریه.

شهاب سرش رو چرخوند سمتش گفت: شب میبریم میخوری دیگه عزیزِمن.

بله؟ به نسترن گفت عزیزِمن؟ بعد نگاهش چرا حالا انقدر شیفته است؟ گفت دختر خارجی نه اما دخترِ ایرونی چی؟ و با این صمیمیتی که من میبینم از کجا معلوم نسترن رو نخواد؟ نسترن یه دختر چشم ابرو مشکی بود ابروهای پهن و مژه های بلند داشت، دماغی قلمی، لبای قلوه ای و گوشتی داشت. قدش هم از من بلند تر بود من صد و شصت و نه بودم اون صد و هفتاد و پنج بود. تا سرشونه ی شهاب بود، شهاب صد و هشتاد و نه بود. نسترن لبخند بزرگی زد با چشمای برق افتاده نگاهش کرد گفت: نمیدونم والا!

خدای من، درست دیدم؟ حس های زنانه‌ام بو های جالبی رو استشمام نمیکرد واقعاً. نگاه نسترن به شهاب و لفظ هایی که شهاب براش استفاده می‌کرد به شک مینداختتم. نگاهم رو ازشون گرفتم که آقا فاتح رو دیدم از اتاقش اومد بیرون نگاه چرخوند با دیدن من که با دست اشاره میزدم اومد سمتم نزدیک مون که شد ایستادم با ایستادن من شهاب و نسترن هم بلند شدن به نسترن سلام کرد و با ما احوالپرسی کرد و با شهاب هم دست داد بعد رو به من گفت: از این طرف ها؟

گفتم: اومدیم سفارش بیست و نه پرس چلو کباب بدیم.

آقا فاتح با تعجب نگاهم کرد گفت: بیست و نه تا؟

سرم و تکون دادک با ذوق گفتم: آخه خان داداشم داماد شده عمو.

آقا فاتح چشماش گرد شد گفت: کی؟ محمد رو میگی؟

سرم رو تکون دادم گفت: به به، به سلامتی به خوشی. پس مهمونی و جشنه. پس من برم سفارش تون رو بدم بچه ها بگم ویژه ست. فقط عموجان ممکنه یه چیزی حدود یک ساعت بیشتر طول بکشه ها!

شهاب:

- عیب نداره ما میریم بیرون اگر اشکال نداره میشینیم.

آقا فاتح:

- چه عیبی پسر؟ خوب میکنید برید بشینید اگر دیدید سرده بیاید داخل. برا پذیرایی هم الان یکی از بچه ها رو میفرستم.

تشکر کردیم و رفتیم بیرون نشستیم خودم و عقب کشیدم و تکیه دادم به پشتی. گوشه ترین تخت نشسته بودیم زیر شیروونی بود و نم نمک داشت بارون میزد. شهاب رو به روم نشست و نسترن هم سمت راستم با فاصله از من ولی نشست. سرم رو بردم عقب و تکیه دادم و خیره شدم به شیروونی. یه گارسن اومد سفارش گرفت و رفت، بعد چند دقیقه نسترن گفت: ولی هانیه و آقا محمد خیلی به همدیگه میان.

سرم رو آوردم پائین و چرخوندم سمتش گفتم: آره خیلی، ایشالله قسمت شما هم بشه.

مدیونید فکر کنید از قصد گفتم ها!

نسترن نگاهش رو به شهاب که نگاهم میکرد داد که نگاهش کرد گفت: ایشالله!

هن؟ چیشد الان؟ این حرکت دیگه چی بود؟ من واقعا هیچوقت به خودم اجازه نمیدم همچین حرکتی رو بزنم جلوی داداشم این که دیگه پسرخالشه همدیگه رو آبجی داداش هم صدا می‌کنند!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_بیست‌وسه

نسترن روش رو کرد سمت من:

- ایشالله قسمت توهم بشه عزیزم.

لبخند زوری زدم گفتم: مرسی.

نسترن:

- مثل اینکه همدیگه رو میخواستن درسته؟ من از حرفای مامان که با خاله حرف میزد این رو فهمیدم.

سرم رو تکون دادم:

- بله همدیگه رو میخواستن.

دست زد زیر چونه اش:

- خوش به حال هانیه، با اونی که میخواست داره ازدواج میکنه.

نگاهم یکم متعجب شده بود آنچنان با حسرت گفت.

گفتم: خب بله خوش به حالش.

شهاب خنده‌ی مسخره ای تحویلش داد:

- نسترن یه جوری میگی انگار حسرت به دلی اونی که میخواستی نیومده.

نسترن نگاهش رو داد به شهاب اما هیچی جوابش رو نداد، نگاهش به شهاب جوری بود که انگار هر لحظه قراره از دستش بده و باعث شد تپش قلب بگیرم.

شهاب ابرو بالا داد گفت: هوم؟

نسترن زیرلب «هیچی» زمزمه کرد و زل زد به فرش زیرمون. شهاب هم گیج شده نگاهی بهم کرد که منم شونه انداختم بالا و باز تکیه دادم، بارون گرفته بود و میبارید اولین بارون پائیز بود یکسری چتر بزرگ کنار هر میز بود و یه قسمت بزرگی رو از خیس شدن نجات میداد، گارسون چای مون و آورد نسترن هیچی سفارش نداده بود گفت: شهاب میشه سویچ و بدی برم تو ماشین بشینم؟

شهاب با تعجب گفت: خب صبرکن باهم میریم دیگه.

نسترن:

- سرم درد میکنه بارون هم میاد میترسم سرما بخورم.

شهاب سر تکون داد سویچ رو داد و بهش گفت که ماشین رو روشن کنه و بخاری رو بزنه که هم خودش گرم بمونه و هم ماشین گرم بشه. یه دونه از اون عزیزم هاشم ضمیمه حرفش کرد که نسترن چشماش برق زد چشمی گفت و بعد خودش رو جلو کشید کفش پوشید و تند از زیر بارون رد شد و از رستوران بیرون زد. دستم رو دور لیوان چای پیچیدم و سرم رو انداختم پائین ناخودآگاه گفتم: یعنی شما نفهمیدید؟

دفعه دومی بود که باهاش اینجوری هم کلام میشدم، گفت: چیو؟

با لبخند تلخی سرم رو بردم بالا نگاهش کردم گفتم: اینکه، اونی که شما خودتون به نسترن گفتید انگار حسرت به دلی اونی که میخواستی نیومده، خود شما بودید رو.

ابروهاش رفت بالا چشماش با تعجب منو نگاه کرد که گفتم: خیلی مشخص بود خب، واقعا نفهمیدید؟

شهاب اخم کرد گفت: اشتباه میکنی همچین چیزی نیستش. نسترن جای خواهر منه.

گفتم: خب شما این نظر رو دارید ایشونم شما رو به چشم برادر میبینه؟

نگاهش بهم خیره شد، مشخصا حرفی نداشت برای گفتن چون خودشم مطمئن نبود از این مورد اما برام مشخص شد که شهاب نسترن رو به چشم خواهر میبینه.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...