رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_چهل‌ونه

ماهان و آذرخانم و هانیه داخل شدند سلام کردند و جواب شنیدن میلاد و امیرعباس از بغلِ محمد بلند شدند هانیه تشکر کرد و پیش محمد نشست آذر خانم هم کنارش، روی صندلیِ سمتِ چپِ محمد ترنم نشسته بود با هانیه دست داد و بعد تکیه زد محمد آرام گفت: شهاب رفت به سلامتی؟

با شنیدنِ جمله ی محمد چشمانِ ترنم پر شد؛ هانیه گفت: رفت فرودگاه.

قطره اشکی چکید و چشمش را بست، تمام شد!

چند ساعتی گذشت و شام را ماندند، بعد از شام عزمِ رفتن کردند، دکتر نیک روش ایستاد که امین و خانواده و محمد و خانواده اش هم بلند شدند، آذرخانم رو به مامان پری گفت: ماهرخ رو نیاوردید؟

مامان پری:

- ختم که تموم شد با میلاد فرستادمش خونه، دلم نیومد تنها بفرستمش ترسیدم یه بلایی سرِ خودش بیاره.

آذرخانم:

- خوب کردی؛ بگردم براش.

مامان پری گفت: راستی شهاب رفت؟

آذرخانم:

- آره رفت برای همین دیر اومدیم.

مامان پری گفت: الان ماشین ندارید بردی نه؟ بزلرید به محمد بگم.

و بعد رو به محمد گفت: مامان جان ماشین رو بردار برو آذرجان و هانیه رو برسون.

آذرخانم تند گفت: ای وای نه بابا برای چی آخه؟ خودمون میریم.

محمد گفت: پس شما چی؟

آقاجهان گفت: نگران نباش محمد جان من ماشین آوردم میرسونیمشون.

امین:

- منم موتور آوردم هرکی جا نداشت با من میاد.

محمد تشکر کرد و ترنم رو به مامان پری گفت: مامان من با محمد میرم.

مامان پری:

- باشه مادر برو.

و حدود نیم ساعت بعد درون ماشین نزدیکِ خانه ی آذرخانم بودند، داخل ماشین را سکوت گرفته بود و هرکدام از آنها به موضوعات مختلف فکر میکرد، ترنم سر چرخاند و محمد را نگاه کرد، برادرش این روزها غم های زیادی را متحمل میشد. سرش را پائین انداخت که صدای هانیه آمد: مامان این کیه دمِ در نشسته؟

سر و نگاه ها به طرف جلو چرخید، یک شخصی جلوی در ایستاده بود از دور مشخص نبود، با کمی جلو رفتن دیدنش، محمد با تعجب گفت: اینکه شهابِ، جلوی در چکار میکنه؟ مگه نرفته بود؟

آذرخانم:

- چرا مادر رفت اما نمیدونم چرا الان اینجاست!

#ترنم

خاله آذر پتو انداخت روی دوشش گفت: مگه غریبه ای آخه؟ میرفتی خونه همسایه سه ساعته پشت در وایستادی میترسم سرما بخوری.

رو به آشپزخونه کرد گفت: هانیه چیشد پس این چایی؟

و بعد اومد داخل آشپزخونه، من زیرچشمی داشتم نگاه میکردم. نشسته بود رو صندلی و یه والُر جلوش بود پتوی کلفتِ یشمی رنگ هم دورش بود دستش و گرفته بود بینِ والُر تا گرم بشه. سر از پا نمیشناختم خوشحالی همه ی وجودم و گرفته بود سعی میکردم دهنم و کنترل کنم که لبخند نشه.

 محمد از پله ها همزمان که میومد پائین گفت: چمدونت و بردم گذاشتم بالا تو اتاقت.

کنارِ شهاب قرار گرفت گفت: ببینم چیشد که برگشتی؟ پروازت رفت؟

شهاب نه ایی زمزمه کرد کع محمد باز گفت: تو دیر کردی؟

شهاب:

- نه بابا چه دیری، اتفاقا سر وقت رسیده بودم.

از جلوش دور زد رو صندلیِ بغلِ شهاب نشست گفت: پس چیشد که برگشتی؟

 

 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 87
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: جهان لاغر  نام نویسنده: ستایش خطیبی ژانر: عاشقانه، درام، خانوادگی خلاصه:  در میانه‌ی سال‌های خون و خاکستر، وقتی صدای آژیر و انتظار همزاد زندگی مردم شده بود، دختری از دل ت

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تا

مقدمه: بخواب روی دست من جهان لاغر منو کمی نگاه کن نرو بخند و روزگارمو دوباره مثل چشم هات شب سیاه کن نرو به هر مسافری که جز من از لب تو سهم داشت بگو جهان جدید نیست بگو فقط گناه داشت

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_پنجاه

شهاب کلافه سر تکون داد:

- نه بابا چه دیری، اتفاقا سر وقت رسیده بودم.

از جلوش دور زد رو صندلیِ بغلِ شهاب نشست گفت: پس چیشد که برگشتی؟

هانیه به سمتِ کابینت رفت گفت: شهاب مثلِ آدم حرف میزنی یا نه؟ از بچگی هم همین بودی به زور باید از زبونت حرف کشید.

خب پس، خصلتش همینه ایشون!

خاله آذر خطاب به من گفت: ترنم جان خاله بی زحمت این کتری و ببر بزار رو والر.

با لبخند چشمی گفتم از کابینت تکیه مو برداشتم از خاله کتری رو گرفتم تو چهار دیواری در آشپزخونه قرار گرفتم رفتم جلو شهاب گفت: تا رسیدم فرودگاه یه چیزی تو مغزم و...

جلوش که رسیدم خم شدم تا کتری رو بزارم رو والر، نگاهش و گرفت بالا و ادامه داد: و دلم گفت کجا میخوای بری؟ میخوای دکترای تخصصیت و بگیری؟ خب همینجا بگیر چرا راهِ دور؟

عقب کشیدم و با لبخندِ اومده روی لبم برگشتم سمتِ آشپزخونه، دقیقا همون حرفی که بهش زده بودم!

شهاب گفت: اینجوری شد که برگشتم.

به درگاهِ در رسیدم هانیه از کنارم با سینیِ شام آورد رد شد دستم و گذاشتم رو چهارچوبِ در و نگاهِ ذوق زدم چرخید دورِ آشپزخونه، محمد گفت: پس کارات چی؟ وسایلت؟

شهاب:

- مدارک میخوام که کپی از همه شون و آوردم دارم با خودم، کار و دانشگاهه که زنگ میزنم با یکم آشنا بازی انتقالیم و میگیرم. خونه هم بمونه همونجا با وسایلاش نیازش ندارم.

محمد:

- باشه پس، که اینطور.

شهاب:

- مراسم چطور بود؟

با هانیه و خاله آذر نشستیم دورِ میز، خاله آذر گفت: چطور میخوای باشه مادر؟ کمر آقا فرخ خم شده، حاله زری خوب نیست. شماها هم که حالتون خوب نیست، ماهرخ هم که از اون طرف لچه مات و مبهوته.

هانیه رو به محمد گفت: محمد من میترسم اتفاق بدی براش بیوفته. نگرانشم یکسره. اون قرص ها رو دیگه نزار بخوره بدنش عادت میکنه.

محمد دست به سینه تکیه داد به صندلی گفت: اتفاقا ترنم هم ظهری همین رو گفت، فکرشم نمیکردم به همچین روزی دچار بشه.

هانیه:

- گناه داره محمد حواست بهش باشه تو رو خدا.

گفتم: من یه کاره اشتباهی کردم یه روز متوجه این موضوع شدم ای کاش خودم به هردوشون میگفتم احساسشون متقابله.

هانیه دست انداخت دور شونه ام سر چسبوندم به شونه اش خاله آذر گفت: حتما قسمت نبوده مادر، تو که نمیدونستی چی میخواد بشه، میدونستی؟ ما میدونستیم؟ نه دیگه.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اما دل همه مون و خون کرد با رفتنش.

 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_پنجاه‌ویک

 

***

با دیدنِ ارغوان دویدم سمتش سلام کردم چرخید سمتم گفت: علیک سلام خانم خانما.

با شونه ام زدم به شونه اش گفتم: چطوری؟ چخبر؟

لب کج کرد گفت: ای خوبم، هیچ خبر، چه خبر دارم باشه؟ زندگیه خوابگاهی داره برام عادی میشه. شما چه خبر؟ چطوری؟

با خنده گفتم: من عالی ام، توپ. اصلا دیشب انقدر خوب خوابیدم تو عمرم اینجوری نخوابیده بودم.

ابروهاش رو برد بالا وارد کلاس شدیم گفت: به سلامتی و دلِ خوش، بعد اونوقت به چه مناسبت؟

بشکنی زدم گفتم: حدس بزن!

ارغوان متفکر گفت: از اونجایی که خیلی ماشاالله شادی و توپی باید چیزه خیلی خیلی خوبی باشه مسلما!

سرجامون نشستیم اما من روی میز نشستم، سرم رو تکون دادم گفتم: بله.

دستش و گذاشت رو میزو تکیه زد گفت: چمیدونم، تولدته؟

پوکر نگاهش کردم گفتم: خلی؟ من تولدم بهمنه سرکار خانم!

ارغوان:

- عروسی در پیشه؟

گفتم: نه بابا تازه دیروز هفتم امیررضا بود تا بعده چهلم و چندماه عروسی مروسی نداریم.

ارغوان:

- خب چمیدو...

چشم هاش گرد شد ذوق زده گفت: شهاب اعتراف کرد؟

خندیدم گفتم: نه اعتراف نکرد اما...

ماجرای دیشب رو براش تعریف کردم بعدش گفتم: و این یعنی چی؟

ارغوان:

- من اینو به معنای اینکه یه چیزِ محکمی که دال بر موندنشه میدونم. که از نظرِ من تویی.

دست به سینه شدم گفتم: خودمم دیگه دارم همچین فکرایی میکنم. وای یعنی اگر اینجوری باشه ها، میمیرم از خوشی.

نیشگونم گرفت دوتایی خندیدیم با صدای مهرنوش سریع اومدم پائین از روی میز و ایستادیم همه، مهرنوش با خنده نگاهم کرد اما هیچی نگفت و شروع کرد به درس دادن، آخرِ کلاس هم گفت جلسه ی بعد میخواد امتحان بگیره. از کلاس رفت بیرون و ما هم رفتیم بیرون یکی از بچه ها خبر آورد که استادِ کلاس بعدیمون نبود ارغوان گفت: بریم بیرون دور بزنیم بعد دوباره برگردیم؟

پیشنهادِ بدی نبود گفتم: آره بریم.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_پنجاه‌ودو

از محوطه زدیم بیرون و رفتیم طرفِ بازار. حدوده یک هفته ای از مراسمِ هفتمِ امیررضا گذشته بود و محرم فردای مراسم شروع شده بود، خیابون ها و کوچه ها و میدون ها پر از پرچم ها و ریسه های پارچه ای مشکی بود، صدای مداحی ها، صدای روضه ها از هر خونه ای بیرون میومد. ماهرخ با مادرجون این روزها میرفت روضه و هیئت. انگار اینجوری میخواست خودش رو آروم کنه. بغیر از محرم، هیچکدوم لباس مشکی هامون و درنیاورده بودیم و تا چهلم میخواستیم لباس هامون و بپوشیم. فرداشب تاسوعا و پس فرداشب عاشورا بود، همیشه هم دسته های زنجیرزنی و اینجوربرنامه ها تو خیابون ها و میدون ها زیاد بود. و چقدر به طرزِ عجیبی دلم هوای مشهد و کرده بود. دلم گرفته بود و میخواستم خالی بشم.

تو این یک هفته شهاب رو ندیده بودم. انگار محو شده بود محمد میگفت حتی با اونا هم حرف نمیزنه یا زیاد پیششون نیست جز یه بار که اونم ضروری بود. دلم تنگ شده بود براش. امیرعباس فردای مراسم وسیله هاشو جمع کرد و دوباره برگشت خط. مامان میدونست از پسش برنمیاد برای همین اصراری نکرد اما دلش شور میزد و نگران بود. به روی ما نمیاورد اما ما که بچه نبودیم حالیمون میشد. با ضربه ی ارغوان که باید پیاده بشیم پیاده شدم و پشت سرم اومد بیرون. رسیده بودیم بازار انقدر چیزای قشنگ قشنگ داشت حد نداشت.

انقدر گشتیم و از دست فروش ها و مغازه ها خوراکی خریدیم خوردیم حد نداشت دیگه دل درد گرفته بودم. برای خودم و ماهرخ یه روسریِ آبی و سبزِ تیره خریدم. ارغوان هم برای خودش یکسری دامنِ نخی با رنگ های متفاوت خرید. داشتیم همینجور راه میرفتیم که یه پیراهنِ چهارخونه ریزِ قرمز مشکی به چشمم خورد و مثل اون دفعه ذهنم توی تنِ شهاب با شلوار کتونِ مشکی تصورش کرد، چیزِ خیلی قشنگی از آب درمیومد به شونه ی ارغوان زدم گفتم: میگم بریم تو این مغازه؟

ارغوان به مغازه نگاه کرد بعد با تعجب گفت: اینجا؟ مردونه ست که!

سرم رو تکون دادم گفتم: میدونم، از این چهارخونه قرمز مشکیه خوشم اومده، راستش میخوام برای شهاب بخرم یه روزی بهش بدم.

ارغوان با خنده گفت: نه به روزایی که حرفم و باور نداشتی نه به الان که با یه حرکت رفتی فضا.

زدم به بازوش گفتم: خودتو مسخره کن بی ادب.

خندید گفت: بریم خانومِ عاشق پیشه.

وارد مغازه شدیم آقای فروشنده با دیدنمون بلند شد سلام و خوش آمدید گفت، گفتم: ببخشید آقا از اون لباس قرمز مشکی تو ویترین سایزِ یه جوونِ بیست و هشت بیست و نه ساله دارید؟

فروشنده با تعجب نگاه کرد گفت: ما همه سایزش رو داریم اما خب یه جوون این سنی داریم چاقه یکی هم داریم لاغره.

راست میگفت بدبخت، ارغوان لباش رو روی هم فشرد تا نخنده نیشگونش گرفتم گفتم: خب نمیدونم فکر کنم ایکس لارج براش مناسب باشه، لاغره ولی هیکلش تناسب داره.

فروشنده از پائینِ میزِ بزرگِ جلوش دو سایز لباس درآورد گفت: یکیش ایکس لارجه یکی دیگه اش دو ایکس لارج، اگر مشکلی ندارید چشمی ببینید اندازه شو.

تشکر کردم سایز ایکس لارج رو برداشتم و جلوم گرفتم نگاهم و روش چرخوندم بعدم دو ایکس لارج و برداشتم، گفتم: حس میکنم ایکس لارج بازوهاش براش تنگ میشه، نه؟

ارغوان با خنده گفت: والا من دیگه دقت نکردم در این حد.

کوفتی زمزمه کردم و رو به فروشنده گفتم: ممنون میشم برام سایز دو ایکس رو آماده کنید.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_پنجاه‌وسه

فروشنده از خدا خواسته آماده کرد حساب کردم و رفتیم از مغازه بیرون ارغوان ساعتش و نگاه کرد گفت: بریم دانشگاه؟ نیم ساعت دیگه کلاس شروع میشه، تا خودِ دانشگاه الان بیست دقیقه راهه.

سر تکون دادم گفتم: بریم بریم خوب شد گفتی.

تاکسی گرفتیم و رفتیم دانشگاه. مسیر خلوت بود و زود سر یه ربع رسیدیم. پا روی پله ی اول گذاشتیم بریم بالا تو ساختمون که صدای آشنایی که از پشتم اومد باعث شد خشکم بزنه:

- ترنم... خانم.

خانم رو با مکث گفت اول ارغوان برگشت پشت و سلام کرد. بعد من با مکث چرخیدم سمتش با ارغوان سلام کرد و بعد به من سلام کرد گفتم: س... سلام.

گفت: میتونم وقتتون رو بگیرم؟

گفتم: راستش من الان کلاس دارم.

گفت: سعی میکنم زیاد وقتتون و نگیرم.

دو دل شدم، از یه طرف کلاس داشتم و از یه طرف دیگه هم داشتم از کنجکاوی اینکه با من چیکار داره میترکیدم. ارغوان و نگاه کردم که یه راهی بزاره جلو پام تا دهنش و باز کرد صدایی از پشتش اومد: خانم شایگان؟ خانم آذرپناه؟ چرا هنوز نرفتید سر کلاس؟

وای نه! از این بهتر نمیشد واقعا، صدای استادِ این تایم کلاسمون بود. از اون استایدی که رو حضور دانشجو حساسه، از اونا که سر کلاسش نفست باید حبس باشه تا دادش و در نیاری و خدا به دادت برسه اگر صداش دربیاد!

 شهاب نیم تنه شو کشید عقب و ما استاد وکیلی رو دیدیم، کت شلوار قهوه ای تیره با پیراهن کره‌ای.

ارغوان گفت: چشم استاد میریم.

استاد وکیلی سرش رو برگردوند سمتِ شهاب تا ببینه ما با کی داریم حرف میزنیم اما با دیدنش چشم هاش گرد شد و بعد هردو خندیدند این دفعه دیگه ما تعجب کردیم و سوالی نگاهشون کردیم. استاد وکیلی یه آقای میانسالِ پنجاه و پنج ساله با موهای جوگندمی و چشم و ابروی عسلی و بینیِ کمی قوز دار بود. عینکش رو درآورد و گفت: به  ببین کی اینجاست! آقا شهاب از این طرفا؟ کی برگشتی پسر؟

همدیگه رو جلو چشمای متعجبِ ما بغل کردن. اولین بار بود استاد رو درحال خنده میدیدیم و از نادر موقعیت های زندگی مون بود فکر کنم!

شهاب از بغلش در اومد گفت: سلام استاد خیلی خوشحالم میبینم تون.

 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_پنجاه‌وچهار

 

استاد وکیلی کوبید به بازوش با کفِ دست راستش سر تا پاش رو نگاه گفت: منم خوشحالم که میبینمت، اومدی بمونی؟ یا قراره بری؟

شهاب تک خنده ای توی گلو کرد گفت: پا بست مون کردن.

ابروی منو ارغوان رفت بالا، چه؟ چی گفت؟ پا بستش کردن؟ کی پا بستش کرده؟ داستان چیه؟ داستم از فضولی میمردم فشار دست ارغوان رو بازوم بیشتر شد سرم و برگردوندم سمتش نگاهش کردم با سر اشاره کرد به شهاب که شونه بالا انداختم. دوباره نگاهمون رفت سمت شون و استاد وکیلی گفت:

- خیلی هم خوب. راستی از محمد و امیررضا و امین چخبر؟ البته محمد رو همیشه از خانم شایگان پیگیر هستم.

و بعد هردوشون منو نگاه کردن که لبخند مصنوعی زدم، دوباره همدیگه رو نگاه کردن شهاب لبخند تلخی زد، یاد امیررضا افتاده بودیم هردومون و آهی کشیدم، داداش امیررضای عزیزم. تکون خوردن سیبک گلوش رو دیدم گفت: امین هم بد نیست، یعنی هر سه تاییمون بد نیستیم میگذرونیم.

استاد سوالی نگاهش کرد:

- یعنی چی هر سه تاییمون؟ من منظورم اکیپ تون با محمد اینا بود ها.

 شهاب نگاهش رو بالا کشید، سرم و انداختم پائین و آهی کشیدم، شهاب گفت: استاد ما سه تا شدیم، امیررضا شهید شده.

استاد با تعجب نگاهش رو بین من و شهاب چرخوند، باورش براش سخت بود انگار. بعد از دو دقیقه گفت: چجوری؟ کجا؟

شهاب:

- با تیم اعزامیِ پزشک های بیمارستان رفته بود خط. اما خب دقیقا دو هفته و دو روزه پیش شهید شد، قفسه ی سینه اش از ترکش پر بود، به رون پاش هم تیر خورده بود. دقیقا روزی که عقدِ محمد و خواهره من بود خوده محمد بیمارستان بود اونجا امیررضا رو دید.

صورتِ استاد آشفته شد درحدی که انگار یکی از اعضای خانواده‌اش رو از دست داده باشه، دستی توی موهاش کشید و داد بالایی و زیر لب«وای» زمزمه کرد. با یادآوری این دو هفته‌ی اخیر قلبم فشرده شد بند کیفم رو بین دستم فشردم و گفتم: استاد مگه پارچه مشکی های روی دیوار و سر درِ دانشگاه و سالنِ پزشکی رو ندیدید؟ یا اون اعلامیه ای که تو تابلو اعلانات زدن؟

استاد با مردمک های لرزون نگاهم کرد و با صدای گرفته ای گفت: من دو هفته نبودم. هفته پیش هم فقط همون روزی که باهاتون کلاس داشتم اومدم دانشگاه درگیری داشتم یخورده اصلا حواسمم نبود که دقت کنم و ببینم.

سرش رو گرفت بالا گفت: چه پسری بود، چه آقایی، چه معرفتی. یادش بخیر اون سال اولی که تو رفتی چقدر با محمد و امین بی حوصله بودن اصلا حالِ درس خوندن نداشتن. رفتنت خیلی این سه تا رو اذیت کرد.

شهاب:

- اما رفتنِ امیر همه مون و اذیت کرد استاد.

استاد سرش رو بالا گرفت و رو به آسمون گفت:

- انا لله انا علیه راجعون. جات بهشت باشه پسر.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_پنجاه‌وپنج

 

شهاب نگاهش رو بین من و استاد جا به جا کرد انگار که مثلا فرصتی گیرآورده باشه تند گفت: استاد خانم شایگان با شما کلاس داره الان؟

استاد سریع ساعت کاسیوی استیلش رو نگاه کرد گفت: آره الانم دو دقیقه از کلاسشون رفته.

شهاب:

- راستش من با ایشون یه کاری دارم ضروریه اگر طول کشید و نشد بیان سرِ کلاس میشه این دفعه براشون غیبت نزنید؟ بخاطرِ من!

استاد وکیلی لبخندی زد جوری که انگار حرف عادی زده و قوانین کلاسش زیر پا گذاشته نشده گفت: باشه پسر موردی نداره، خانم شایگان جزوه ها رو از خانم آذرپناه بگیرید.

خشکم زده بود، الان اجازه داد یعنی؟ اونم کی؟ استاد وکیلیِ سفت و سخت؟ ارغوان زیر گوشم زمزمه کرد.

- باورم نمیشه!

استاد از شهاب خداحافظی کرد و از کنارمون رد شد ارغوان با نگاه چرخوندن بین من و شهاب  لبخند هل هلکی زد.

- منم دیگه میرم زودتر از استاد برسم، خداحافظ آقا شهاب. زود بیا ترنم.

و تند چرخید و همزمان با «خداحافظ» گفتن ما پله ها رو بالا رفت و وارد دانشکده شد. سرم رو که چرخوندم شهاب نگاهش رو از پشت سر گرفت و نگاهم کرد.

- میای باهام؟

بلاجبار سر تکون دادم و دوشادوشش حرکت کردم؛ نگاهِ تعدادی انگشت شمار از دخترها و پسرها رو حس میکردم. گوشه ی لبم و گزیدم. اوف الان دو روز دیگه میرن پر می‌کنن این دختره با یه پسره بود اون موقع است که اخطار حراست رو شاخمه!

از دانشگاه بیرون زدیم گفت: بیاید بریم اون طرف خیابون.

سرم و تکون دادم رفتیم اون طرف خیابون؛ من جلوی یه ماشینِ جیپ به رنگِ مشکی وایستادم و منتظر موندم تا تاکسی بیاد و سوار بشیم. اما نگاه حسرت بارم به جیبپی بود که شهاب به سمتِ درِ راننده‌ی اون ماشین رفت.

- اونجا وایستادی برای چی؟ بیا سوارشو دیگه!

گیج نگاهم رو کشوندم سمتش.

- بیام سوارشم؟ سوارِِ چی؟

همزمان با کشیدن سرش به سمت راست با ابروهاش هم به جیپ اشاره کرد.

- سوارِ ایشون. امروز خریدمش!

خوشحالی تو رگ و خونم نفوذ کرد از بس که عشق این ماشین بودم. با خنده سمتِ ماشین رفتم و اونورِ ماشین وایستادم و همزمان نگاه خوشحالم رو به ماشین دادم.

- واقعنی امروز خریدی؟ چقدر خوشگله این.

 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_پنجاه‌وشش
نگاهم رو به سرتاسرِ جیپ دادم، واقعا خوشگل بود! من عاشقِ اینجور ماشین ها بودم، گنده!
نگاهم آخر رسید به شهاب ساعد دست راستش و گذاشته بود رو کاپوت تکیه زده بود بهش. یه جوری داشت نگاهم میکرد که سر دلم یه جوری شد اما سریع معذب شدم و خجالت کشیدم دستم و بندِ کوله ام کردم. پاک آبروی خودم و بردم.
- مبارکتون باشه.
لبخندش یه نموره بیشتر شد با چشم و ابرو اومدن اشاره زد به داخل.
بشین.
اول خودش نشست قفلِ درِ سمت شاگرد رو باز کرد بعدشم قبل اینکه من در باز کنم خودش در رو از داخل برام باز کرد. دستمو به لبه در ماشین گرفتم و یکم بیشتر باز کردم پام رو گذاشتم روی اونجایی که باید میزاشتم روش و بعد برم بالا و بشینم تو ماشین، خودم و کشیدم بالا و در نهایت نشستم در رو پشت سرم بستم. ناخودآگاه نگاهم آنالیزگر داخل ماشین و نگاه کرد. روکش صندلی ها هم مشکی بود و جلوی ماشین هم همین. اما دنده ش استیل بود با شماره دنده های مشکی!
شهاب خواست استارت بزنه که تند گفتم: هیمنجا خوبه، اگر میشه همینجا وایستیم.
شهاب نگاهم کرد.
- میریم یه جا که تو معذب نباشی.
دلم میخواست بگم هرجا توباشی من راحتم، آخ خاک تو سرت ترنم آدم باش الان وقت این فکرها نیست.
- خب کجا؟
سر برگردوند استارت زد:
- میبینی.
ماشین رو روشن کرد دنده جا به جا کرد و ماشین رو به حرکت درآورد. وارد یه خیابون شد و رفت سمتِ کوچه بن بستی که آخر خیابون بود و بعدش کوچه میشد، بن بستِ «مولانا». هیچ خونه ای اونجا نبود و فقط دیوار بود. ته کوچه هم که بسته بود. از بالای دیوار های بلندی که دو طرف کوچه بن بست بود شاخ و برگ های زرد شده‌ی درخت ها که نشون میداد اون ملک ها باغ بودند؛ بیرون زده بود. ماشین رو نمیدونم چجوری اما سر و ته کرد و زیرِ یکی از درخت ها که پر شاخه و برگ بود و جلوی ماشین قرار گرفته بود نگه داشت و خاموش کرد.
- همینجا خوبه؟
بندِ کوله‌ی روی پام قرار گرفته توی مشتم داشت له میشد از بس فشارش داده بودم. بدنم گُر گرفته بود و داشتم میمردم. سکوت کردم سرش رو تکون داد عقب رفت و تکیه داد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_پنجاه‌وهفت
چند دقیقه تو سکوت سپری شد. از گوشه چشم نگاهش کردم. به فرمونِ ماشین زل زده بود. تیپش پیراهن سفید بود با شلوارِ لی. آستینِ پیراهنش رو تا آرنجش تا زده بود. رگ های دستش مشخص بود. نفسی کشیدم نگاهم و برداشتم و به خودم نگاه کردم. شلوار دم‌پای کتونِ مشکی و مانتوی تا بالای زانو مشکی و مقنعه ی مشکی. روش هم یه سوییشرتِ زرشکی پوشیده بودم.
سرم رو برگردوندم سمتش و نگاهش کردم تو خودش بود و حالیش نشده بود داشتم نگاهش میکردم. بعده یک هفته داشتم میدیدمش و بی پروا نگاهش میکردم. یخم آب شده بود و پررویی بود خجالت رو هم قورت داده بودم، اما مشکل نداشتم.
سکوتش طولانی شده بود.
- اتفاقی افتاده که خواستید باهام حرف بزنید؟
شهاب یکه خورد و گیج نگاهم کرد، فکر کنم خیلی توی فکر بود که چهره اش این مدلی شده بود. دوباره سوالم و تکرار کردم لب هاش رو روی همدیگه فشرد.
- آها، خب اتفاقی نیوفتاده... یعنی افتاده‌ها... اما خداروشکر بد نیست.
مکث کرد ادامه داد.
- یعنی اصلا به هیچ وجه بد نیست.
سرم و تکون دادم و منتظر موندم حرف بزنه. مضطرب شروع کرد به بازی با انگشتاش. 
- راستش این یک هفته خیلی درگیر بودم با خودم. هیچکس رو نمیدیدم و حرف نمیزدم، باید با خودم کنار میومدم و درگیریِ ذهنیم و برطرف میکردم. از همه لحاظ و همه مورد. اینکه آیا موندنم، و دلیلِ موندنم اینقدر با ارزشه که از درس و کار و زندگیم که اون سرِ دنیاست بزنم بیام اینجا ادامه بدم؟
من:
- خب؟ به نتیجه ای هم رسیدید؟
همونجور که دستش رو نگاه میکرد سرش رو تکون داد.
- رسیدم.
سرش رو برگردوند سمتم و زل زد تو چشمام، اما قبلِ اینکه حرفی بزنه خم شد سمتِ داشبورد و درش رو باز کرد، از داخلش دوتا جعبه ی مخملیِ سرمه ای درآورد و در رو بست کشید عقب و جعبه رو گرفت سمتم.
- اینها برای توعه.
چشمام درشت شد، برای منه؟ به چه مناسبتی؟ اصلا شهاب برای چی به من داره اینو میده؟ چرا مرموز حرف میزنه؟ چرا مستقیم نمیگه برای چی میخواد با من حرف بزنه؟
- برای من؟ به چه مناسبتی؟
شهاب:
- بله، بگیر ببین داخل جعبه ها رو.
با تردید از دستش گرفتم یکی از جعبه ها رو آروم بازش کردم با دیدنِ چیزی که داخلش بود چشمام گرد تر شد. اینو از کجا آورده؟ حسابی با چیزی که دیده بودم گیج شدم سرم چرخید سمتش.
- آقا شهاب من متوجهِ منظورتون نمیشم. برای چی این رو میدید به من؟

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_پنجاه‌وهشت

نگاهش رو داد به جعبه، توی جعبه یه تمام ستِ نقره بود با نگینِ صورتیِ پررنگ و رگه های صورتیِ پررنگ ترِ. این همون ستی بود که وقتی رفته بودیم مغازه ی دوستِ آقاجون تا برا محمد و هانیه حلقه و ستِ طلا و نقره شون رو بخریم دیده بودم و خوشم اومده بود. با خودم عهد کرده بودم پولم و براش جمع کنم بیام بخرم، اما حالا شهاب داده بود به من و گفته بود این برای منه!

- اون یکیش رو هم نگاه کن.

دستم لرزید و آروم اون و هم باز کردم از دیدنِ خلخالِ پای طلای ظریفی که داخلش بود چشمام گرد تر شد و نفسم حبس شد و با مکث سرم با حیرت چرخید سمتش.

- این دوتا یکی از چیزهایی بود که میخواستم زمانش که رسید بدم بهت. تو متوجه نشده بودی اما من نگاهت رو به این ست تو طلافروشی و به این خلخال توی بازار دیده بودم. و شانسی که آورده بودم این بود که فروش نرفته بودن.

آب دهنم و به سختی قورت دادم.

- آقا شهاب!

صدام التماسی شده بود، داشتم از خجالت آب میشدم قشنگ بخاطرِ اون خلخال. نگاهم کرد.

- خواهش میکنم!

دوتا پلک زد گفت: فقط دلم میخواد بدونم چجوری منی رو که از اون سر دنیا... به زور میومدم این سر دنیا رو... موندگار کردی؟

هنگ کردم، به معنای واقعی کیش و مات شدم. همینجوری نگاهش کردم اما اون سرش رو برگردوند رو به روش رو نگاه کرد و اخم کرد.

- من فقط اومدم یه کاری رو انجام بدم برگردم، قصد موندن نداشتم. معتقد بودم که اینجا برای خودم به چیزی که میخواستم نمیرسیدم. اصلا برای همین از اول انتخابم رفتن بود... اما اومدم اینجا به همون بهونه‌ی مریضیه مامان. اصلا این چیزا رو فکر نمیکردم یعنی ذهنم نمیرفت طرفش... یک ماهِ اول خوب بود اما ماهِ دوم یه طوفان اومد و همه چی و تغییر داد. به خودم اومدم دیدم ای دلِ غافل... تموم شد آقاشهاب... باختی همه چی رو... به خودم اومدم دیدم تمامِ زندگیم، تمامِ خوابام، تمامِ فکرم شده بود یه دختری که با چشم های آهوییِ خمار مانندش وقتی نگاهم میکرد وجودم به غلیان در می اومد. هرجا رو نگاه میکردم اون و چشماش بودن، به خودم اومدم و دیدم ماهِ توی آسمون و که نگاه میکنم برقِ چشماش و میبینم. هرجا که میرم چشم میچرخونم ببینم اون دخترِ چشم آهویی هم هست یا نه؟ هرجا که بود چشمم دنبالش کشیده میشد و منتظرِ یه نیم نگاه ازش بودم.

سکوت کرد باز. جونم داشت بالا میومد و حرفش رو تموم نمیکرد. شده بودم مثلِ یه تشنه ای که نیاز داشتم سیراب بشم اما اونی که باید منو میرسوند به لبِ چشمه، همون وسطِ راه منو نگه داشته بود و نمیزاشت تشنگیم بر طرف بشه. دلم میخواست یقه شو بگیرم داد بزنم سرش بگم بگو و تمومش کن لعنتی داری میکشی منو. اما حیف که نمیشد.

- داشتم کارت پروازم و میگرفتم، داشتم دلم و میزاشتم و با مغزم میرفتم اما دیدم خب من و مغزم بدونِ دلم هیچی نیستیم. در حقِ خودم نامردی بود اگر میرفتم و پشتمم نگاه نمیکردم اما دوباره همون چشم ها جلو چشمام ظاهر شد اما با این فرق که ازم دلخور بودن. نمیدونم چجوری اما به خودم که اومدم دیدم زیرِ بارون جلوی خونه مون وایستادم.

سر برگردوند سمتم نفسم حبس شده بود و فقط نگاهش میکردم.

- ترنم، این چه بلاییه که سرم آوردی؟ چشمات کم خواب و خوراک ازم گرفته بود... حالا موندگارم هم کرد؟

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_پنجاه‌ونه

قلبم تو دهنم میزد. اون چیزی که باید می‌گفت و چرا نمی‌گفت؟ خدایا صبرم دیگه داشت تموم می‌شد، جونم به لبم رسیده بود دیگه!

- آ.. آقا شهاب م... من نم... نمیفهمم مقصدتون از این حرف ها چیه واقعا.

صدام لرزون از دهانم بیرون اومد و به گوشش رسید. دست راستش رو توی موهاش کشید و عقب داد؛ نفسِ عمیقی کشید زل زد توی چشم هام با حس های متفاوتی داشتم نگاهش میکردم.

- ترنم… دیگه درست و غلطش رو نمیدونم اما، میدونم خودخواهیه اما اگر یکی دیگه رو بخوای نابود میشم چون تو رو برای خودم، دلم و ذهنم میخوام. هروقت تو بودی آروم بودم حتی زمانی که برای امیر پرِ غصه بودیم. هروقت و هرجا تو هستی خیالم راحته که بودنت دلخوشم میکنه. نمیزاره به چیزهای دیگه فکر کنم. من واقعا دوستت دارم ترنم.

و تمام… گفت، همونی باید می‌گفت و گفت و قلبم به یکباره انگار از بند رها شد و هُری ریخت. چشم‌هام بخاطرِ حرفاش پر شده بود، خدایا قلبم داشت وایمیستاد، حرفش که تموم شد بخاطرِ هیجان و تشویش درونیم اشکم از گوشه ی چشمم شروع به ریختن کرد، از گوشه‌ی چشمم شروع شد به سمت گونه و بعد چونه ام راه پیدا کرد. لحنش و مدل حرف زدنش انقدر افسانه‌ای و خالصانه و عاشقانه بود که تمامِ بدنم مور زد. خب دیگه از دنیا چی میخواستم مگه؟ اون اتفاقی که فکر می‌کردم هیچوقت اتفاق نمیوفته یا اگرم بیوفته برای من نمیوفته، اتفاق افتاده بود و چی از این بهتر بود؟ خدا جونم مرسی عاشقتم. فقط تو منو دلم رو دیدی که چقدر می‌خوایمش. مرسی که مهرم و تو دلش انداختی. نوکرتم اوس کریم!

با دیدنِ گریه ام نگاهش غمگین شد دستش رو روی زانوش مشت کرد.

- ترنم؟ گریه میکنی؟ برای چی آخه؟ نکنه... نکنه من...

سرم و به نشونه ی نه، دو طرف تکون دادم سر انگشتام و تند زیر چشمم کشیدم.

- نه نه همچین چیزی نیست راستش...

حرفم و خوردم، نوبته من بود و نمیدونستم چی بگم بهش. چجوری بگم.

- شهاب من...

یکهو پرید وسط حرفم.

- ترنم من عجله ای برای جوابت ندارم خب؟ یعنی دارم ها ولی میدونم تو مهم تری و نیاز به فکر داری من حاض...

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_شصت

وای که امون حرف زدن نمی‌داد جفت پا می‌پرید وسطه حرفم. جعبه های توی دستم رو گذاشتم رو داشبورد خودم و کشیدم جلو و کفِ دستم و افقی گذاشتم رو دهنش که حرفش تو دهنش موند و هنگ نگاهم کرد. این کارا از من بعید بود که با یه پسر اونم نامحرم این کار رو کنم اما الان از شهاب کی نزدیک تر به قلبم بود؟

زل زدم تو چشماش و سعی کردم لبخندی که زدم زیبا باشه.

- منم دوستت دارم شهاب، حتی بیشتر از تو. اون زمان هایی که همه اش درموردِ نرفتنت حرف میزدم برای این بود که بتونم با حرفام تو رو نگه دارم و از رفتن منصرف کنم. اما نمیدونستم چشم هام قراره به زانو دربیارت.

اول مات با چشم های گرد شده نگاهم کرد با دیدنِ نگاهش دهنم به خنده باز شد و همزمان با خندیدن عقب کشیدم و سر جام نشستم و نگاهش کردم از فرط هیجان بود فکر کنم که قفسه ی سینه اش شروع به بالا و پائین شدن کرد حالا دیگه چشم ها و دهن هردومون بود که میخندید، به جد میتونستم بگم حالا من یکی از اون تعداد افرادِ خوشبخت در دنیا بودم که دنیا داشت به روم لبخند میزد و روی شیرینش رو بعد چند وقت نشون میداد.

شهاب تک خنده توی گلویی زد از اونا که سیبک گلوش تکون میخورد و من ضعف میکردم؛ کامل چرخید سمتم دست چپش روی پاش بود آرنجِ دست راستش رو گذشت لبه ی بالاییِ صندلی انگشت اشاره اش رو روی لبش حالت افقی گذاشت نگاهش پر از شیفتگی و شوق بود انقدری که خجالت کشیدم از گونه هام حرارت میزد، خندان دستش رو از جلوی دهنش آورد پائین.

- گونه هاشو نگاه، چه گل انداخته.

دلم دیگه میدونست حالا نازکش داره و هوای ناز کردن داشت.

- اینجوری نگاهم نکن خب، خجالت میکشم.

خندید.

- دست خودم نیست تری خانو… اوخ ببخشید یادم نبود رو اسمت حساسی!

لبخند کوچکی زدم.

- عیب نداره.

لبخندی زد و نگاهش رو بین جعبه های مخمل روی داشبورد و من جا به جا کرد.

- یه سوال بپرسم؟

سرم رو به تایید تکون دادم.

- خلخال و برای چی میخواستی؟

جا خوردم از سوالش، واقعا توقع نداشتم بخواد سوال کنه. و واقعا روم نمیشد که جوابش رو بدم بگم برای چی چون واقعا دلم نمیخواست الان با اون روی من که هیچکس ازش خبر نداره رو به رو بشه چون واقعا خیلی زود بود و نباید الان متوجهش میشد. نگاهِ منتظرش هنوز روم بود دم دستی ترین بهونه رو آوردم.

- خوشم اومده بود ازش خیلی قشنگ بود به عنوانِ پا بند مثلا تو یه مهمونی جایی میتونم پام کنم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_شصت‌ویک

چشماش جدی شده بود و خیره نگاهم میکرد. حرفِ بدی زده بودم؟ با اینکه بهونه بود اما نه حرف بدی نبود خب!

- برات یه پیشنهاد بهتر دارم.

سوالی نگاهش کردم گفت: اون خلخال رو فقط برای من بپوش.

شوکه نگاهش کردم.

- جدی دارم میگم.

شوکه خندیدم.

- شهاب جان من اونوقت چجوری برای شما اینو بپوشم؟

شونه بالا انداخت.

- اونش و من نمی‌دونم، البته بلاخره که یه روزی میشه که شما خانومِ خونه‌ی من میشی و اون موقع می‌تونی. اما فکرشم نکن بزارم برای کسی غیر از من، اون و بپوشی!

خیره نگاهش کردم سعی کردم بحث و بپیچونم.

- خب ببینم تصمیم مون و نباید بگیریم؟ که دوست باشیم یا اینکه میای خواستگاری؟

یهو انگار یادش رفت.

- قصدِ اومدن جلویی دارم اما فعلا زوده چون خودت که میبینی هم عزاداریم هم محرمه. میتونی تا سالِ امیر صبر کنی؟ میدونی که کسی که برادرش فوت میکنه بساطِ عروسی راه نمیندازه. حتی میدونی که محمد و هانیه هم برنامه شون و انداختن بعد از چهلم و مراسمِ آنچنانی نمیگیرن درحدی که برن سر خونه زندگیشون.

سرم و تکون دادم.

- آره میدونم. صبر می‌کنم خودمم دلم نمی‌خواد تا سالش کاری کنیم.

شهاب به نشونه ی تایید حرفام سرش رو تکون داد.

- خانومیِ شما رو میرسونه.

لبخندی زدم از تعریفش.

- میگم به یه بزرگتر مثلِ محمد بگم؟

سرم تند چرخید طرفش که تعجب کرد.

- چیه دختر؟ چرا اینجوری شدی؟

هُل زده شده بودم.

- نه شهاب به محمد نگی ها، خجالت میکشم ازش دلم نمیخواد فکر کنه از اعتمادش سو استفاده کردم.

نگاهش مهربون شد.

- عزیزِ دلم اگر قرار بر سو استفاده کردن از اعتماد باشه اونی که این کار رو کرده منم نه تو.

مخالف بودم در هر صورت!

- نه شهاب نمیخوام فعلا خانواده ی من یا خانواده ی تو و کلا کسی بدونه تا وقتی که بیای جلویی.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_شصت‌ودو

ذهنم این ارغوان رو یادآوری کرد.

- ولی راستش من باید به ارغوان بگم. چون اگر بخوام بپیچونم با تو بیام بیرون باید به مامان اینا بهونه ی ارغوان و بیارم که حواسش باشه.

شهاب:

- من حتی اگر خانواده‌ت هم بخوان بدونند مشکلی ندارم اتفاقا برامون خیلی هم خوبه. اما اگر تو اینجوری میخوای باشه.

لبخندی زدم.

- مرسی عزیزم.

شهاب اول نگاهم کرد و بعد خندید.

- اینجور لفظا بهت نمیاد ترنم.

- جدی؟ چرا؟

- چونکه همه اش با من یا جدی برخورد کردی یا اخم کردی یا تیکه انداختی. کلا با من دعوا داشتی.

پشت چشم نازک کردم براش.

- چون حقت بود.

- برا چی خب؟

اخم کردم.

- اولا که یکسره سازه رفتن داشتی نافت و انگار با کلمه ی رفتن و جمله ی من باید برم بریده بودن. دوما فکر نکن لفظایی که برا نسترن به کار بردی و نگاهاش و اون روزه اوله دانشگاهم اومده بودی کتاب دادی بهم با اون دختره حرف زدی و با نسترن اومدی دانشگاه رو یادم میره ها!

مظلوم نگاهم کرد و جدی نگاهش کردم.

- ترنم جان عزیزم باورکن نسترن واقعا برای من مثل هانیه است، من خیلی ساله ایران نبودم اینکه اون چه افکار و چه حسی درمورد من داره که من مسئولش نیستم. اون روز هم قرار بود ناهار بیان خونه ما منم دانشگاه کار داشتم باهام اومده بود که باهم برگردیم خونه. اون دختری که توی حیاط داشتم باهاش حرف میزدم هم از بچه های سال اول بود الان داره اونم تخصص میگیره منو دیده بود تعجب کرده بود محمد اینا هم میشناسنش میدونن که اون روز دیدمش ازشون بپرسی اونا هم بهت میگن هیچی هم بین مون نیست مثلِ دوتا دوسته ساده ی دوران دانشجویی هستیم که فقط سلام علیک و احوالپرسی دارن.

صداش و حرفاش صداقت داشت همین‌که برام توضیح داد و گفت که از محمد و امین بپرسم خودش نشون دهنده ی صداقتش بود. پس هرچی شک و دودلی تو دلم مونده بود ازش دود شد رفت هوا. اما هنوز یه موضوعی مونده بود!

با دلخوری گفتم: اما نسترن چی؟ درسته گفتی به چشمِ خواهر نگاهش میکنی اما منم بهت گفتم تو اینجوری هستی از کجا معلوم اونم تو رو به چشمِ بردار ببینه؟ باشه میگیم تو نبودی اما مگه دسته خوده آدمه عاشق شدن؟ طرف میتونه حتی از آب خوردنِ طرف داستان بسازه برای خودش. تو که دیگه عزیزِمن و اینا حواله اش کردی.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_شصت‌وسه

شهاب انگار دلش ضعف رفت خم شد سمتم.

- ببخشید عزیزدلم خب من که نمیدونستم همچین چیزی رو، اگر میدونستم جلوش رو میگرفتم. و از اونجایی که ترنم خانومه قشنگم ناراحت میشه دیگه اونجوری باهاش حرف نمیزنم. باشه؟

- قول؟

مطمئن گفت: قولِ شرف!

لوس «باشه»ای گفتم که گفت: این کارها رو نکن سرکار خانم.

با تعجب نگاهش کردم.

- کدوم کارها؟

با چشم و ابرو اشاره اومد گفت: همین ناز اومدن ها، همین لوس شدن ها. بنده خوددار نیستما!

خندیدم.

- خب برا تو نیام آخه برا کی بیام؟

خندید به خودش اشاره زد.

- فقط و فقط برا خودم.

زندگی واقعا روی قشنگش و داشت بهم نشون میداد، حالم خوب بود و دیگه گرفته نبودم. ساعتم و نگاه کردم این تایم کلاسم دو ساعت و نیم بود الان یک ساعتش رفته بود. چند دقیقه ی طولانی تو سکوت سپری شد. تو اون دقیقه ی طولانی من بودم و نگاهِ پرستش وارِ مردی که به عنوانِ معشوقی که علاقه مون دو طرفه ست، پا گذاشته بود تو زندگیم. منه تشنه حالا رسیده بودم به چشمه و قرار بود که از این چشمه سیراب بشم. تو هوای شهاب قلبم آروم میتپید و مزه ی عشقِ دو طرفه رو داشت میچشید و چقدر شیرین بود.

حس کردم شهاب برای گفتن چیزی دو دله، چون هم برای من از چشماش مشخص بود هم بازی کردن با انگشتاش. خودم گفتم: موضوعی هست که میخوای بهم بگی؟

سرش رو تکون داد گفت: آره اما خب نمیدونم باهاش موافق هستی یا نه.

سوالی نگاهش کردم گفت: اینو بهت قول میدم که میام جلویی خب؟ یعنی فکر نکن که وسطِ راه ولت میکنم.

گفتم: همین که نرفتی و موندی ثابتش میکنه.

لبخندی زد اما با استرس گفت: راستش اوضاعمون رو که میدونی چجوریه، یعنی تا یک سال شاید یکم اونور تر باید صبر کنیم، هم برای امیر هم برای اینکه تا زمانی که هردومون به شناختِ مورد نظر هم برسیم. ممکنه تا اون موقع طول بکشه و این خب سخته درسته؟

شاید اگر دخترِ دیگه ای بود این حرف ها اذیتش میکرد و قبول نداشت اینها رو اما برای من حرفش منطقی بود سرم رو تکون دادم.

- درسته، خب؟

با مکث گفت: اوم نظرت چیه که برای راحت بودنمون و معذب نبودنمون...

سکوت کرد، فهمیده بودم منظورش چیه میدونستم گفتنش چقدر سخته واسش که من یه وقت فکرهای بدی درموردش نکنم اما به نظرم بهترین کار بود چون هم هیچکس چیزی درموردمون نمیدونست هم قرار نبود بفهمن که ما این کار رو قراره انجام بدیم.

- شهاب، اتفاقا کارِ درستیه. من فکره بدی نمیکنم. هم تابو شکنی نیست هم برا نامحرم بودن مون احساسه بدی نداریم و اذیت نمیشیم.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_شصت‌وچهار

 

نفسِ راحتی کشید پیشونیش عرق کرده بود بچم.

استرس داشتم واقعا برا گفتنش.

گفتم: مشخص بود از این پا اون پا کردنت... خب بلدی که چجوری؟

گفت: نبودم، اما یکی از مریض هام یه حاج آقایی بود حقیقتا درمورد این مورد باهاش صحبت کردم خیلی هم روشن فکر بود بنده ی خدا هنگ کرده بودم. ازش اینکه چیکار کنم و پرسیدم اونم برام توضیح داد. اوم الان انجامش بدیم؟

شونه بالا انداختم گفتم: برای من فرق نمیکنه چه الان چه بعدا، اما الان یه چیزی حدوده نیم ساعت وقت داریم من باید پنج و بیست دقیقه یعنی ده دقیقه قبل از تموم شدنِ کلاسمون دمه دانشگاه باشم چون ماهان قراره بیاد دنبالم.

سرش رو تکون داد.

- پس رو به من بشین.

برگشتم و رو بهش نشستم برام توضیح داد و بعد شروع کرد. با جوابی که دادم نفس آسوده ای کشید.

- اینکه درک میکنی و متوجهه همه چیز هستی برای من نهایته لطف و مهربونتیه ترنم خانم. قول میدم پام و فراتر از حدم نزارم.

ماه بود این پسر، گفتم: میدونم که حد خودت و میدونی. همیشه همین بودی.

لبخندی زد و نگاهم کرد اما یهو خندید با تعجب نگاهش کردم.

- وقتی به دنیا اومدی رو یادمه، با مامان و هانیه و خاله ها و امیر و امین اومده بودیم خونه تون. اون موقع ما نه سالمون شده بود تازه، ماهان و ماهرخ و هانیه پنج سالشون بود امیرعباس یک سالش بود و میلاد هم که نبود.

ذوق زده شدم، گفتم: جدی؟

گفت: آره. محمد یه جوری حواسش به تو بود که ماهرخ و ماهان هم یاد گرفته بودن با اون سن کمشون ازت مواظبت میکردن و این موضوع به مرور روی ما سه نفرِ دیگه هم تاثیر گذاشته بود حتی حتی هانیه. جوری که انگار فقط تو بودی. اولین بار اونجا بغلت کردم یه کف دست بچه بودی. تو عالمِ بچگی به نظرم خیلی ناز و ملوس و خوشگل اومدی.

گفتم: اما تو از یه سنی به بعد تغییر کردی.

آهی کشید.

- دیگه حدودِ چهارده سالمون که شد بلوغ داشت خودش رو نشون میداد تازه بایدم مسیرم رو پیدا میکردم و بفهمم که چی میخوام. میدونی که ما چهارتا درسمون خیلی خوب بود هرسال باهم نفرات برتره مدرسه میشدیم. هم درگیرِ درس شدم هم بلوغ خودشو نشون میداد و اخلاقیاتم تغییر میکرد حرف ها و تعریفای بقیه ازم داشت روم تاثیر میذاشت. به خودم غرّه شده بودم و مغرور و افتادم پی درس خوندن و همزمان هم پا به پای بابا کار کردن. یه روز دلم رفت برا پزشکی و خارج رفتن و مدرک گرفتن. با هدفِ رسیدن بهش پول جمع کردم و دیگه بقیه شم که میدونی.

گفتم: نمیدونی مامانت چقدر خوشحاله از این که موندی.

شهاب:

- منم خوشحالم که نرفتم.

لبخندی زدم ساعتم نگاه کردم تا برسیم میشه پنج و بیست دقیقه گفتم: بریم منو برسونی دمِ دانشگاه؟

ساعتش رو نگاه کرد سرش رو تکون داد گفت: آره عزیزم بریم.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_شصت‌وپنج

 

استارت زد و حرکت کرد. تنها شانس که ما تو این دو ساعت داشتیم این بود که این خیابون و کوچه جایی بود که مأمورها این دور و اطراف نمیومدند و کیشیک نمیدادند. جلو دانشگاه نگه داشت برگشتم سمتش.

- خب دستِ شما درد نکنه آقا.

ابروی راستش رو برد بالا.

- بی مزد نمیشه که!

ابروهام رفت بالا و بعد اخم کردم که دوتا دستش و برد بالا:

- ببخشید شوخی کردم.

خندیدم دستم و بردم طرف دستگیره در رو باز کردم ولی توی یک حرکت که به ثانیه هم نکشید اطراف و چک کردم هیچکس نبود چرخیدم سمتش خودم و کشیدم جلو و به سرعت عقب کشیدم و پریدم از ماشین پائین به شهابی که مات مونده بود خندیدم:

- خداحافظ شهاب خان.

و در رو بستم و دوییدم سمت دانشگاه جلوی در رسیدم که صدام زد دستم و بندِ کیفم کردم وایستادم و چرخیدم سمتش شیشه رو داده بود پائین آرنجش و گذاشته بود لبه ی پنجره وقتی دید چرخیدم سمتش گفت: یکی طلبت خانومِ شایگان!

خندیدم دستم و براش تکون دادم که چشمکی زد روش رو برگردوند دنده عوض کرد و رفت. منم داخل شدم. شانس زد نگهبان و حراستی ها نبودن وگرنه بدبخت میشدم. روی نیمکت نشستم با یادآوریه این دوساعت و نیم و اتفاقاتی که افتاده بود لبخندِ عمیقی نشست رو صورتم و قند تو دلم آب شد، خداجون نوکرتم.

با کوبیده شدنِ چیزی با کتفم صورتم درهم رفت تند سرم و برگردوندم که با ارغوان رو به رو شدم:

- چته دیوونه؟ مرض داری مگه؟

ارغوان دست به سینه مشکوک نگاهم کرد.

- والا یک ساعته دارم صدات میکنم معلوم نیست خانوم داره تو کدوم هپروت سِیر میکنه که نیشش هم تا بناگوش بازه.

انگشتش و گرفت سمتم با چشمای ریز کرده گفت: زود تند سریع، بگو شهاب چی گفت؟

حرفِ اون روزش یادم اومد که شرط بسته بودیم چشمم برق زد.

- تو بردی، بریم جیگرکی؟

چشمش گرد شد بازوهام و گرفت که خندیدم ناباور گفت: تو رو جونِ من راست میگی؟ واقعا؟

سرم رو تند تند تکون دادم که جیغ خفیف کشید و دستش رو گذاشت جلو دهنش.

- وای خدای من گفت بلاخره گفت.

دست به سینه شد.

- دیدی سرکارخانوم؟ دیدی بلاخره گفت؟ من مطمئن بودم مطمئن. حالا به من ایمان آوردی؟

خندیدم دوتایی رفتیم بیرون و جلو در وایستادیم ارغوان گفت: راستش دلم میخواد الان بریم اما میترسم خوابگاه راهم ندن برای همین فردا بریم اگر میشه.

من:

-هرجور راحتی هروقت بگی هستم.

ارغوان:

-فردا بعد از کلاسِ دو و نیم بریم.

سرم و تکون دادم گفتم: باشه پس.

از هم خداحافظی کردیم و با اکیپ بچه های خوابگاه که منتظرش بودن رفت دستم و کردم تو جیبِ سویشرتم و نفس عمیقی کشیدم، پائیزِ قشنگم!

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_شصت‌وشش

 

در رو باز کردم ماهان موتور رو آورد داخل و در رو بستم جک رو زد و دوتایی رفتیم طرف خونه وارد شدیم کتونی درآوردیم پله رو رفتیم بالا بلند گفتم: آهای کسی خونه هست؟ یه دانشجوی بدبختِ خسته اومده خونه.

آره جونِ خودم، چقدر هم که منِ پر انرژی که خونه رو گذاشته بودم رو سرم خسته بودم. در اتاقش باز شد و اومد بیرون لبخندِ بی روحی زد.

- سلام خسته نباشی. سلام ماهان.

رفتم طرفش گونه اش و بوسیدم.

- سلام به خوشگل ترین خواهرِ دنیا، خوبی؟ چخبر؟

ماهان اومد جلو پیشونیش و بوسید.

- خوبی؟

ماهرخ نفسِ عمیقی کشید.

- معلق بودن حال میدونین یعنی چی؟

ماهان:

- می‌دونیم. بهت هم حق میدیم اما ماهرخ تو قوی تر از این حرفایی خب؟ زود سرِ پا شو. دلم برای خنده هات و پا به پامون بودنات تنگ شده.

سرم رو تکون دادم.

- منم همین، دلم ماهرخِ قبل رو میخواد.

ماهرخ آهی حسرت بار کشید.

- دارم سعی ام و میکنم. اما حس میکنم نمیتونم.

گفتم: میتونی ماهرخ میتونی. تو ماهرخی مثلا، همون خواهرِ بزرگتری که هیچوقت نذاشت من کمبودی حس کنم. همون خواهری که با سن کمش روزهایی که مامان نبود برام مادری کرد و حواسش بهم بود. تو مامانِ دوم منی ماهرخ.

ماهان با خنده گفت: لابد محمد هم بابای دومته.

به شوخیِ بی مزه ش بلند خندیدم ماهرخ نگاهش رو بین مون چرخوند و خیلی کم در حده چند ثانیه خندید ماهان چشمکی بهم زد.

- مامان کو ماهرخ؟ محمد؟ میلاد؟

ماهرخ:

-مامان که مطب، محمد هم رفت خونه ی هانیه اینا قراره شب برای شام دوتایی بیان. میلاد هم رفته با دوستاش بیرون.

دلم یه آن تنگ شد واسش، ای کاش شهاب هم میومد.

- خیلی هم عالی پس. راستی از امیرعباس خبری نشده؟

ماهرخ:

- چرا مامان باهاش حرف زده حالش خوبه دیشب عملیات داشتن.

لبم و گزیدم و از ته دل خواستم همه شون حالشون خوب باشه با اینکه میدونستم موقعیت چیه.

رفتم تو اتاقم و لباسم و با دامن سرمه ای رنگ و پیرهنِ سرمه ای رنگ عوض کردم رفتم سرِ کوله ام که بزارمش کنار کمدم که سنگینیش توجهم و جلب کرد درش و باز کردم و با دیدنِ جعبه های مخملی و پلاستیکِ خریدمون آهی کشیدم، حواسم نبود لباس و بدم به شهاب، حواس برام نمیزاره که این پسر!

لباس و درآوردم و همونجوری گذاشتمش تو کمدم دوتا روسری رو درآوردم و از اتاق زدم بیرون ماهرخ رو بی حوصله تو آشپزخونه پیدا کردم ماهان داشت باهاش حرف میزد و گوش میداد توی سکوت. وقتی من وارد شدم ماهان سکوت کرد نگاهم و چرخوندم گفتم: مزاحمم که ساکت شدی؟

ماهان لبخند زد.

- نه عزیزم مزاحم چیه؟ حرفم تموم شد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_شصت‌وهفت

 

آهانی گفتم طرف ماهرخ رفتم دو تا روسری رو آوردم از پشتم جلو و مقابلش قرار دادم گفتم.

- خب ماهرخ جونی بگو کدومش؟

ماهرخ به روسری ها نگاه کرد ماهان اومد جلو روسریِ آبی رنگ رو گرفت.

- این رنگش چقدر قشنگه.

ماهرخ نگاهش رفت رو روسری تو دست ماهان اما دوباره اومد رو روسریِ سبزِ تیره که تو دستم بود و بغض کرد.

- سبز میشه مالِ من باشه؟

با ماهان لبخندِ تلخی زدیم، خواهرِ طفلکم!

گفتم: بلی، انتخاب اصلا با توعه هرکدوم که تو دوست داری برای توعه.

ماهرخ:

- سبز رنگ مورد علاقش بود. یادتونه؟

سرمون و تکون دادیم.

- من واقعا دیگه نمیتونم عاشق کسی بشم یا بخوام ازدواج کنم. تا ابد با همون خاطراتی که تو این چند سال از بچگیم تا الان باهاش دارم زندگی میکنم.

فعلا نمیشد جدی برخورد کرد ماهان دست به سینه شد.

- زندگیته هرطور میخوای میتونی تصمیم بگیری کسی هم از یه جا به بعد نمیتونه تصمیم بگیره برات.

گفتم: دقیقا.

خلاصه تا وقتی مامان و میلاد اومدن چپیده بودیم تو آشپزخونه داشتیم باهم حرف میزدیم ماهان از دانشگاهش برامون گفت، از دختری که از ماهان خوشش اومده اما ماهان ردش کرده بود با اینکه دختره بدی نبود انگار، منم از دانشگاه گفتم براشون از استاد شمس که منتظره منو گیر بیاره و تیکه بندازه بهم. از ارغوان براشون گفتم و تعریف کردم و به ماهرخ گفتم که فردا حتما باید با من و ارغوان بیاد اما گفت که حوصله نداره و باید برای مراسمی که خاله زری قراره شب عاشورا برگزار کنه با مامان و خاله پریسا و مرجان خاله آذر و خاله پروین بره خونه ی خاله زری شون کمک. و براتون بگم از رها که رفته بود شمال درس میخوند، این ترم اول رو قرار بود چهارشنبه ی آخرِ هر ماه بیاد و جمعه اش برگرده. و خیلی باهم حرف زدیم و ماهرخ یکم از اون حال و هوا در اومد. با ماهرخ کمکِ مامان کردیم و شام درست کردیم. ساعت حدودای هفت و نیم بود که صدای باز و بسته شدنِ در اومد تند رفتم طرف پنجره پرده رو یکم زدم کنار محمد و هانیه و امین و... وای شهاب!

تند پرده رو انداختم چرخیدم سمت مامان اینا که صدای یاالله گفتنِ محمد از حیاط اومد مامان سوالی نگاه کرد که گفتم: امین و شهاب هم هستن.

و من تند زدم بیرون ماهرخ هم پشت سرم اومد رفتیم تو اتاقامون قلبم تند تند میزد. نفس عمیقی کشیدم چندبار تا وقتی رفتم بیرون خودم و رسوا نکنم. یه روسری بادمجونی تیره سر کردم جلوی آینه وایستادم با شنیدنِ سلام علیک شون با مامان دستم که داشت میرفت طرفِ روسریم وسط راه خشک شد، صدای مردونه اش دلم و زیر و رو کرد تند گوشه هاش و درست کردم و عیب و ایرادش رو گرفتم صدای هانیه رو شنیدم که سراغم رو گرفت ماهرخ گفت که تو اتاقمم و الان میرم پیششون. سعی کردم هیجانم و کنترل کنم سعی کردم خانم و متشخص باشم و سه نکنم. لبخندی زدم و با من میتونم های متعددی که تو دلم میگفتم به طرفِ در رفتم. از اتاق رفتم بیرون. با بیرون رفتنم نگاه ها چرخید سمتم مخصوصا شهاب!

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_شصت‌وهشت

اما قرار بود مثلِ یه خانومِ متشخص رفتار کنم و ضایع نکنم با طمأنینه قدم جلو گذاشتم رفتم جلو با هانیه و محمد دست دادم و رو بوسی و سلام علیک کردم. رو به شهاب و امین هم فقط با همون لبخندی که داشتم سلام کردم و حالشون و پرسیدم. و باورم نمیشد تو این کار خیلی خوب عمل کردم با دعوت مامان رفتند داخلِ پذیرایی هانیه گفت: مامانجون نمیخواد پذیرایی کنید خودتون و تو زحمت میوفتید.

امین:

- آره خاله جان.

مامان به شوخی اخم کرد.

- دیگه چی؟ شماها بچه های منید، برای شماها به زحمت نیوفتم برای کی به زحمت بیوفتم؟

همه خندیدیم به حرفش و مامان واقعا از ته دلش بود این حرفا. ظرف میوه و چاقویی که آماده کرده بودیم دو تا بهش اضافه کردیم، همینطور ظرف های غذا. من ظرفِ میوه و بشقاب رو بردم و ماهرخ هم چایی آورد مامان هم بعد از مطمئن شدن از شعله ی گاز پشت سرِ ماهرخ اومد. من اول بشقاب جلوی هرکس گذاشتم و ماهرخ پشت سرم چایی تعارف کرد. در نهایت نشستیم رو مبل دو نفره. نفس عمیقی کشیدم. ماهان زد پشتِ شهاب.

- آقا شهاب چه عجب از این طرف ها. ما بلاخره شما رو دیدیم.

شهاب شرمنده خندید جلوی لبخندم و گرفتم.

- والا راستش این مدت یزره کار داشتم، داشتم به اونا رسیدگی میکردم.

هانیه:

- والا ما هم وقتی تو خونه بود زیاد نمی‌دیدیمش یکسره چپیده بود تو اتاقش.

که اینطور! مامان پای راستش رو انداخت رو پای چپش.

- چرا آذرجان و نیاوردید با خودتون؟

هانیه:

- همسایه مون امشب که شبِ هشتم بود مراسم گرفته بود شام میداد دیگه مامان رفت اونجا.

مامان:

- خوب کرد که چی بشینه تو خونه آدم مریض میشه اینجور.

بعد به شیرینی روی میز که وقتی اومدن دستِ شهاب بود و حالا روی میز بود اشاره زد.

- شیرینی به چه مناسبتی هست حالا؟

محمد خم شد جلو، آرنجش و گذاشت روی زانوش و دستاش رو توی همدیگه قفل کرد.

- مامان خانم حدس بزن چیشده؟

متعجب نگاهش کردیم رو به شهاب چشمک زد و شهاب آروم خندید!

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_شصت‌ونه

 

نکنه... نکنه شهاب بند و آب داده؟ نه مگه میشه؟ خودش قبول کرد به کسی نگیم... شاید هم برای ماشینش میگه، ها؟

مامان:

- من چه بدونم چیشده مادر؟

محمد:

- حالا یه حدس بزن. یه راهنمایی میکنم، درمورده شهاب هستش.

صددرصد برای ماشینه، چون اون موضوع رو میدونه اگر بگه ناراحت میشم و صددرصد اگر گفته باشه هم محمد نمیاد همین امشب که دورهمیم بگه. مامان چند ثانیه متفکر شد.

- داره مدرکش رو میگیره؟

محمد:

- نه اونکه خیلی وقت میبره.

مامان:

- چیزی خریده؟

هانیه:

- نزدیک شدید در همین مورده.

امین خندید.

- ای بابا چرا خاله پریِ منو انقدر اذیت میکنید؟ خاله جان آقا شهاب ماشین خریده از این جیپ گنده ها.

و من همراه با بقیه مجبور شدم عادی خوشحال بشم و تبریک بگم بهش؛ شهاب آقا منشانه تشکر کرد.

- راستش هرچی پول اونجا داشتم و چنج کردم دیگه تونستم اینو بخرم.

خم شدم به جلو و از تو ظرفِ میوه سیب برداشتم اومدم عقب نشستم و شروع کردم به پوست کندن اما زیرچشمی حواسم به همه چی بود.

مامان گفت:

- چیزِ خوبی خریدی، هم رفت و آمد خودت راحت میشه هم آذر اذیت نمیشه. ایشالله تا چند وقت دیگه خونه بخری و زندگی خودت و تشکیل بدی.

توقع داشتم شهاب با این حرف مامان نگاهم کنه اما نکرد و آفرین بهش حوشم اومد، چون خیلی ضایع بود از بین اینهمه آدم یه راست با اون حرف منو نگاه کنه! سیب رو از وسط چهار قاچ کردم و به طرفِ ماهرخ گرفتم یدونه برداشت خودمم یدونه برداشتم و گاز زدم بهش.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_هفتاد

 

شهاب گفت: والا خاله پری برا ازدواج و اینا فعلا که عجله ای ندارم بعد وقتش هم نیست اصلا تا یه مدتی که کارام و همه چیم بیوفته رو روال. بخوام خونه بخرم باید زندگیمم از مامامن جدا کنم. شما هم مامان و میشناسید این کار و کنم خیلی ناراحت میشه.

مامان:

- خونه سرمایه ست پسر بخر داشته باش بعدا هروقت خواستی سر و سامون بگیری بفروشش یکی بهتر بخر.

شهاب:

- بهش فکر میکنم.

مامان آفرینی زمزمه کرد و رو به امین که با ماهان حرف میزد گفت: شما چخبر آقا امین؟ ایشالله کی برای شما خودمون و آماده کنیم؟

امین قرار بود با رعنا خواهر کوچیکه ی مهرنوش ازدواج کنه خواستگاری هم انگار رفته بودن اما با اوضاعی که پیش اومد نشد نامزد کنند و رو هوا موندن.

- والا ما تا چهلم امیررضا قراره صبر کنیم بعدش فقط محرم میشیم تا رعنا فوقش و بگیره سر فرصت همه کارهامون و بکنیم بعده سال اجازه بگیریم که بساطِ عروسی راه بندازیم.

مامان کار و تصمیمشون رو تایید کرد. خلاصه تا نزدیکی های ساعت نه نشستیم و حرف زدیم فقط، بعد به همراه هانیه و ماهرخ رفتیم آشپزخونه میلاد اومد سفره برد تا رو میزِ هشت نفره ی توی پذیرایی بشینیم. ماهرخ سینیِ ماست و ترشی رو داد محمد برد. امین نوشابه ها رو برد. ماهان منتظر وایستاده بود تا ماهرخ دیس های مرغ رو بده بهش ببره. مامان برنج میکشید و منم با برنج زغفرونی و زرشک شکری تزئینش میکردم ماهان دوتا دیسِ مرغ و برد شهاب اومد جلو سمتم گفت: بدید به من ببرم.

دوتا دیس رو بالا و سمتش گرفتم و تو چشماش نگاه کردم جایی نشسته بودم مجبور بودم پشتم و کنم به مامان و هانیه و نمیدیدن. البته خودشون درگیر بودن مامان داشت ته دیگ سیب زمینی ها رومیکَند و در می آورد، هانیه هم آب مرغ ها رو میریخت تو چهار تا کاسه ی کوچیک. شهاب نگاهش رو با لبخندی ازم گرفت دستش رو آورد جلو و از لبه ی دیس گرفت با حسِ برخوردِ دستش با دستم بدنم گُر گرفت، بدجنس داشت اذیتم میکرد میخواست طلافی بعد از ظهر و دربیاره. اما یه جوری ریلکس برگشتم که خودش موند تو کف، حقته آقا شهاب.

محمد دیسِ ته دیگ و یه برنجِ دیگه رو برد ماهرخ هم سینیِ کاسه های آب مرغ رو. مامان از تو آشپزخونه گفت که بچه ها همه بشینن دور میز و چشم بلند بالایی تحویل گرفت با مامان و هانیه زدیم بیرون و رفتیم پذیرایی دور میز نشستیم سمت راستم هانیه بود سمت چپم هم ماهرخ بود. من جلوی شهاب در اومده بودم. محمد هم رو به روی هانیه و امین رو به رو ماهرخ، ماهان هم سرِ میز بینِ ماهرخ و امین و مامان هم رو به روش که میشد بینِ محمد و هانیه. میلاد هم طبقِ معمول اینجور وقتا رو زمین نشسته بود و میز جلوش بود. محمد برامون برنج کشید، میلاد غذاش رو و چیزایی که نیاز داشت رو برد روی میز گذاشت و نشست. منتظر بودم دیسِ مرغ به منم برسه اما رسید دست شهاب. نگاه منتظرم به دیس بود که گفت: بزارم براتون؟

نگاهش کردم گفتم: ممنون خودم میزارم.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_هفتادویک

 

سر تکون داد و دیس رو داد بهم برای خودم رون گذاشتم و دیس رو گذاشتم رو میز و شروع کردیم خوردن. شدید گشنم بود. شام خورده شد و میز جمع شد و ظرف ها توسطِ من و ماهرخ و هانیه شسته شد ماهرخ چای ریخت و رفتیم بیرون توی حیاط. مامان اینا تو اون مدت رفته بودن تو حیاط و نشسته بودن تو حیاط دورِ میزی که محمد تازه آورده بودشون از تو انباری بیرون. محمد گفت: ترنم میری بلال و سیب زمینی بیاری بعد آب نمک درست کنی؟ میخوایم بلال و سیب زمینی کلاخی درست کنیم.

گفتم: چشم خان داداش.

بلند شدم و رفتم داخل پارچ رو از کابینت پائین درآوردم شیر آب و باز کردم و زیرش گرفتم قبلِ اینکه کامل پر بشه آب و بستم گذاشتمش رو کابینت از داخل کابینت باریک که جای ادویه جات و پودری جات و یکسری مواد غذایی بود، ظرفِ نمک و آوردم بیرون و دوتا قاشق ریختم تو آب نمک دوباره امروز و اتفاقایی که افتاده بود تو ذهنم مرور شد و لبخندِ قشنگی رو صورتم نشست. با صدایی که از کنارم اومد سکته زدم و از جا پریدم.

- ترنم!

چرخیدم سمتش که خجالت زده گفت: ببخشید نمیخواستم بترسی.

دستم و گذاشتم رو سینه ام، قلبم مثلِ قلبِ گنجیشک تند تند میزد.

- یه اهنی یه اوهونی ترسیدم خب.

مظلوم ببخشیدی گفت.

- حالا جانم؟ چرا اومدی بالا اصلا؟ یه وقت فکرِ بدی نکنند!

گفت: نه به بهونه ی زود بردنِ بلال و سیب زمینی اومدم. بعدشم فقط من و تو میدونیم چخبره اونا که نمیدونن بخوان فکری کنن.

شونه انداختم بالا حق با شهاب بود، من داشتم حساسیت به خرج میدادم و این حساس بودنا و ترسیدنا ممکن بود کار دستم بده.

- بلال ها و سیب زمینی کجاست؟

جاشون رو نشون دادم، قبلش همون سینی گرد رو برداشت. اول رفت سمتِ فضای خالی بینِ گاز و دیوار خم شد و سیب زمینی های مد نظر رو از داخلش جدا کرد تو همون حین گفت: توقع داشتی بیام؟

با یاداوریِ ذوقم خندیدم.

- واقعا نه، وقتی از پنجره دیدم اومدی تند دویدم سمت اتاقم.

خندید گفت: یکهویی شد.

گفتم: خوب کردی اومدی.

با همون قاشقی که دستم بود یه قطره پشت دستم ریختم مزه ی آب نمک و چشیدم مناسب بود.

- آب نمکِ سرآشپزآماده شد.

شهاب:

- باریکلا دخترِ هنرمند. البته تو خودت یه پا گوله نمکی.

گفتم: مچکرم شهاب خان! اما این چیزا هنره؟

سر تکون داد.

- خیلی ها اینم بلد نیستن انجام بدن.

گفتم: بله بله.

رفتم سر یخچال بلال ها رو دربیارم.

- شهاب سیب زمینی ها و بلال رو بشورم به نظرت؟ نمیدونم قبلا شسته بوده مامانم یا نه!

با ده تا بلال تو بغلم چرخیدم سینی دستش بود.

- نمیدونم میخوای بپرسم؟

سرم و تکون دادم سینی رو گذاشت رو میز رفت طرفِ پنجره منم بلال ها رو گذاشتم تو سینی از پنجره یکم خم شد.

- خاله پری ترنم خانم میگه نیازه که سیب زمینی و بلال رو بشورتشون؟

صدای مامان ضعیف به گوشم خورد بعد شهاب چشمی گفت و اومد داخل پنچره رو بست چرخید سمتم.

- خاله گفت سیب زمینی ها رو بشور خودش بلال ها رو شسته

سرم و تکون دادم گفتم: پس بی زحمت برام بیارشون.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_هفتادودو

سرش رو تکون داد رفتم طرفِ سینک از کابینتِ پائینش آب کشِ گرد رو درآوردم و آوردم بالا یه بشقاب گذاشتم زیرش که آب های سیب زمینی ها بره توی ظرف. آب و باز کردم و شهاب سیب زمینی ها رو آورد یه چیزی حدوده دوازده تا سیب زمینی کوچیک و سه تا بزرگ بود. زیر اّب شروع کردم شستن. تو حالِ خودم بودم که دوتا دست از پشت از کنارِ کمرم رد شد و روی شکمم قفل شد و از پشت چسبید بهم شوکه دستم از کار وایستاد و نفسم حبس شد به زور گفتم: شهاب... چی... کار میکنی؟ ی... یکهو یکی میاد... ممکنه ببینه.

چونه اش رو گذاشت رو شونه ی راستم گفت: هیچکس نمیاد اگرم بیان با سر و صدا میان متوجه میشیم. الانم میدونن تو داری سیب زمینی میشوری.

نا مطمئن گفتم: مطمئنی؟

شهاب:

- آره خوشگلم، نگران نباش.

دستم دوباره شروع کرد شستن، داشتم شیشمین یا هفتمین رو میشستم که گفت: اگر بدونی چقدر اون روزایی که گریه ت برای امیر رو میدیدم میسوختم. دلم میخواست بغلت کنم بگم تو هیچوقت نباید چشمای قشنگت بارونی بشه.

لبخندی زدم گفتم: روزای سختیه شهاب، منم فقط با گریه کردن میتونم خالی بشم.

تو همون حالتی که بود سرش رو برگردوند سمتم گفت: یادمه بچه که بودی فکر کنم چهار سالت بود بغض میکردی میخواستی گریه کنی چونه و لبات میلرزیدند، بغض که میکردی نفسم میرفت حاضر بودم هرکاری کنم اما تو گریه نکنی.

با شیطنت گفتم: پس از همون بچگی سر و گوشت میجنبید.

خندید گفت: نخیرم شیطون خانم، امروز تو راهِ برگشت از پیشت به این فکر کردم که من از همون بچگیم دوستت داشتم اما حسی که بهت داشتم این بود که مثلِ هانیه بودی برام. خب تو عالم بچگی چیمدونستم عشق چیه؟ دوست داشتن چیه؟ بعدش هم گفتم که اون غروری که بهم بعدها دست داده بود و درگیره درس و خارج رفتن بودم همه چی رو از یادم برد.

- خب پس، من چه چیزای قشنگی میشنوم امروز.

شهاب:

- من از امروز خیلی خوشبخت‌تر شدم، دقیقا از وقتی که فهمیدم خانوم کوچولوم هم منو دوست داره.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_هفتادوسه

سرم و برگردوندم سمتش و زل زدم تو چشماش، دقیقا حس مون یکی بود. نوکِ بینیم و زدم به نوک بینیش گفتم: انقدر شیرین نشو آقاپسر.

آخرین سیب زمینی رو گذاشتم تو آب کش و گفتم: آقا شهاب لطف میکنی بکشی عقب و بریم پائین؟

شهاب:

- اینجوری نمیشه باید اون ایده ای که خاله انداخته تو سرم رو اجرا کنم.

رفت عقب سمتِ سینی، ظرف سیب زمینی و گذاشتم تو سینی.

- کدوم ایده؟

چشمک زد.

- به وقتش میفهمی.

پوکر نگاهش کردم که خندید پارچ آب و گذاشتم تو سینی.

- پس اول تو برو پائین.

چشم بلند بالایی گفت و رفت، پسره ی دیوونه چه کارای خطرناکی هم میکنه!

***

نشستیم پشتِ میز پسر بچه ی چهارده ساله اومد جلو و گفت: آبجی های گلم چی براتون اوستا بزنه؟

چشم های منو ارغوان گرد شد وای قند شده بود چقدر، لوتی و مشتی حرف میزد لپش و کشیدم و گفتم: علیکِ سلام خسته نباشی.

دست راستش و گذاشت رو سینش گفت: چاکر آبجی مونم هستیم سلامت باشی.

ارغوان گفت: برای من اگر زحمت نیست از هرکدوم دل و قلوه و جیگر دو سیخ بیار.

گفتم: برای منم از هرکدوم سه تا سیخ.

خب گشنم بود بجز یه لقمه نون پنیر سبزی که ساعت 8 صبح خورده بودم تا الان چیزی نخورده بودم. چشم بلندی گفت و رفت پشت دخل و سمتِ یخچالِ جیگرکی. ارغوان با خنده گفت: چه بامزه بود حرف زدنش.

خندیدم گفتم: آره، بامزه ست. اما غم چشماش تموم نشدنیه.

ارغوان با تعجب گفت: می‌شناسیش مگه؟

سرم رو تکون دادم آهی کشیدم گفتم: پسرعمومه.

با چشمای گرد نگاهم کرد گفت: پسرعموت؟

به نشونه تایید چشمام و بستم و باز کردم گفتم: یه چی حدودِ سی و یک یا سی و دوسال پیش دقیقا همون تایمی که مامانم و بابام ازدواج کردن و برا ماه عسل رفته بودن شمال؛ میزنه عموپرویزم و خاله پریسام و شوهرش عمو سهیل هم باهاشون میرن، البته خاله پریسا و عمو سهیل اون موقع نامزد بودن. رفتن شمال تو یه روستا، که از قضا یه روز میزنه و عمو پرویزم عاشقِ دخترِ خانِ یه روستا میشه. از اون خاندان هایی بودند که باید ازدواج فامیلی کنند. دختره اسمش لاله بود اونم هم عاشق عموم شده بود اما از بختش نشون کرده ی پسرعموش کمال بود. از سفر ماه عسل برمیگردن اما عموم دلش و جا گذاشت تو روستا پیش دخترِ چشم آبی با پیراهن چین چینی. بابا و آقاجون و مادرخانوم یه روزایی میدیدن عموم چند روز به چند روز خبری ازش نیست تا اینکه میفهمن عموم میرفته شمال تو همون روستا.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...