مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #پارت_هفتادوچهار ارغوان بی طافت گفت: خب از کجا فهمیده بودن؟ قصه ی عمویی که فقط دوبار، یکی زمانی که بچه بودم وقتی سهراب به دنیا اومده بود با بابا و مامان رفته بودیم دیدنشون یکی هم زمانی که بابا شهید شده بود و از دور وایستاده بود همراه با خانومش و سهراب کوچولو مراسم تشهیع و نگاه میکرد دیده بودمش برام تلخ بود! - از اونجا که کمال پسرعمویی که لاله نشونش بود یه روز با دوستاش میره شکار دوستش که برای گرفتنِ شکار دنبال طعمه میره عمو و لاله رو باهم میبینه اون دوسته کمال از کمال کینه داشت نمیدونم سر چی، اما میره همه جا رو پر میکنه که لاله رو با یه مرد غریبه دیده و کلی حرفِ دیگه و یه رسواییِ بزرگ بار میاد. ارغوان حیرت زده نگاهم کرد بی طاقت گفت: خب؟ بعدش؟ - این اتفاق از نظرِ خان آقا بابای لاله و برادرش مالک خان بابای کمال بدترین اتفاق بود. آبروشون رفته بود لاله رو به زور نشوندن پای عقد با کمال اما طبق نقشه ای که عموم ریخته بود شبِ عقد طی یه حرکتی عقد و بهم میزنه خان آقا میگه همون بهتر لیاقتت همین مرده نه کمال که میتونه خان بشه و سری تو سرا داشته باشه. آخه لاله برادر نداشت سه تا خواهر بودن. برای همین کمال که برادرزاده ی بزرگ بود باید خان میشد. خان آقا گفت برو اما از ارث محرومی از خانواده هم طرد میشی و حقِ اومدن به روستا رو نداری. عمو لاله رو میارتش تهران. بابا این موضوع رو تو اون تایم با آقاجون و مادرخانوم یعنی مادربزرگم و پدربزرگم درمیون گذاشت اما آقاجون هم همونجوری مثله بابای لاله رفتار کرد گفت : «من نمیتونم لاله رو قبول کنم، هیچوقت هم نمیام یه زنِ طرد شده رو برای پسرم بگیرم اگرم نمیخواد و حرفِ خودشه از این خانواده دیگه چیزی بهش نمیرسه و اونم طرد میشه.» نفس گرفتم: - بابا و مامان خیلی باهاش حرف زدن اما قبول نکرد. مادرخانوم یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون. عمو مجبور شد لاله رو انتخاب کنه عقد کردن بابا برای عمو یه خونه خرید هرماه هم یه پولی میداد بهش که بتونه خرجشون رو بگردونه. آقاجون خیلی تاجرِ موفقی بود سری تو سرا داشت و مثل الان خودشو بازنشسته نکرده بود که شرکت و کارخونه رو رو بفروشه چند دهنه حجره فرش فروشی و طلافروشی بزنه. به هرکسی هم میشناخت سپرده بود به عمو کار ندن. عمو که این چیزا رو دید زندگی رو جمع کرد با لاله رفتن اصفهان زندگی کنند. خودشون هردو باهم سرکار میرفتن و برا خودشون زندگی میچرخوندند تا پونزده سال پیش که لاله فهمید بچه دار شدن و بارداره. به عمو گفت بیان تهران عمو قبول نکرد اول اما وقتی دید لاله سختشه زندگی اونجا رو قبول کرد؛ تمام زندگیشون و اونجا فروختن اومدن تهران. بابا وقتی فهمید عمو اومده خیلی خوشحال شد مامان هم همین. مامان لاله رو مثله خاله پریسا دوست داشت لاله هم مامان و مثل خواهراش دوست داشت. مامان هوای لاله رو خیلی داشت موقع به دنیا اومدنِ سهراب هم مامان پیش لاله بود و از اونجایی که حالش بد بود مامان به دنیا آوردش. زندگیِ عمو و لاله با سهراب خوش رنگ تر شده بود تا ده سال بعد یا بهتره بگم چهارسال و نیم پیش. آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #پارت_هفتادوپنج ساکت شدم و به ارغوان نگاه کردم، انقدر پر حرفی کرده بودم فکم درد گرفته بود ارغوان هم دست زده بود زیر چونه و داشت با چشمای مشتاق نگاه میکرد. وقتی دید ساکت شدم گفت: چیه؟ ادامه بده دیگه. من: - خب فکم درد گرفت بابا عه. از دانشگاه تا اینجا که داشتم برات دیروز و تعریف میکردم الانم که این ماجرا رو. زبون درآورد گفت: به من چه میخواستی زندگیه کم ماجرایی داشته باشی. وای دختر دارم از کنجکاوی میترکم بگو دیگه بقیه شو. خندیدم که سهراب با سینیِ غذا اومد جلو و گذاشت رو میز گفت: براتون نوشابه چی بیارم؟ ارغوان خیره نگاهش کرد من جوابش رو دادم گفتم: دوتا کوکا. سر تکون داد چشمی گفت و رفت، رو به ارغوان خم شدم گفتم: خلی؟ چرا بچه رو اینجوری نگاه میکنی؟ ارغوان چشم از سهراب برداشت رو کرد سمتم گفت: چقدر شبیه توعه دختر فقط چشماش شبیه تو نیست فکر کنم شبیه مامانشه. گفتم: آره چشماش شبیه زنعمو لاله ست. سهراب اومد جلو نوشابه رو گذاشت رو میز تشکر کردیم و رفت لقمه اول رو قورت دادم که ارغوان بی تاب گفت: بقیه شو برام بگو. - میزاری یه لقمه بخورم؟ - بخور و همزمان بگو. و همین کار رو کردم: - تا اینکه چهارسال پیش همون اولای جنگ ما بابا رو از دست دادیم، و سرو کله ی کمال و اذیتاش پیدا شد. لاله رو پیدا کرده بود و میخواست انتقام بگیره. این چیزایی که بعد از بابا میدونم همه ش بخاطر ارتباطیه که مامان با عمو اینا داشت. همون چهارسال پیش عمو که داشت زود میومد خونه کمال سر راهش قرار میگیره باهم دعواشون میشه و کمال عمو رو میکشه. ارغوان چشماش گرد شد. - چی؟ کشتش؟ سرم و تکون دادم. - چجوری تونست؟ - تشنه ی انتقام بود. انتقام کورش کرده بود. - خب لاله چی؟ سهراب؟ - کمال بعد از چهلمِ عمو دوباره کمال سر و کله ش پیدا شد دوازده به بعد شب بود انگار که کمال دزدکی وارد خونه میشه زنعمو حس میکنه کسی تو خونهست تا میره ببینه کیه کمال سر راهش سبز میشه با چاقویی که از بعد فوت عمو کنار خودش داشته کمال رو کشت. سهراب اون روز مدرسه بود. خشکش زد و شوکِ آخر رو بهش زدم: و همون روز وقتی کمال و کشت؛ خودش هم خودکشی کرد. دقایقی تو سکوت سپری کردیم، من عادت کرده بودم به این اتفاق و این داستانِ تلخ. ارغوان با صدای ناراحتی گفت: خب؟ بعدش چیشد؟ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #پارت_هفتادوشش لقمهم رو قورت دادم گفتم: اون روز مامان از بیمارستان رفت به لاله سر بزنه که میبینه لاله در رو باز نمیکنه، مامان کلید داشت رفت داخل لاله رو با دهنه کف کرده و بدنی سرد رو زمین دید. ارغوان: - اُوِردوز کرده بود؟ سرم و تکون دادم گفتم: متاسفانه بله، چندتا قرصه نامعلوم رو باهم خورده بود و تموم کرده بود. تا سهراب میرسه مامان نمیزاره بیاد داخل اول میارتش خونهی خودمون بعد با ماهان و امیرعباس میره خونه ی عمو اینا و تمامیِ کارهای کفن و دفن و به خاک سپاریِ لاله رو انجام میدن. ارغوان: - سهراب تکلیفش چیشد پس؟ لبخندِ تلخی زدم: - سهراب بیشتر از سنش میفهمه، بیشتر از همه ی هم سن و سال هاش. یه روز متوجه همه چی شد از پیشمون رفت. من سال اول دبیرستان بودم. هرچی مامان حرف زد گوش نداد محمد اومد حرف زد گوش نداد. با آقاجون حرف زدیم گوش نداد. آها اینو یادم رفته بود بگم آقاجون برا مادرخانوم غدقن کرده بود که حتی عمو اینا رو تو ده کیلومتریش ببینه. و هنوزم همینه اونم در مورد سهراب. مادرخانوم هم چندین ساله که با آقاجون قهره اما خب جلوی بقیه مراعات میکنن نمیزارن کسی چیزی بفهمه اما ما که میدونیم. ارغوان: - خب؟ گفتم: سهراب همون خونه شون زندگی میکنه همه چم و خمِ زندگی رو هم از منو تو با این سن کمش بهتر بلده ناهار و شام هم که اینجاست مامان اکثر شب ها میاد پیشش که تنها نباشه یه وقتا هم ماهان و میلاد میان میبرنش بیرون دور میزنن. آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #پارت_هفتادوهفت ارغوان نگاهش دوید دنبالش چشماش پر از اشک شد گفت: آخه تو یه زره بچه برا چی باید همچین چیزی رو تجربه کنی آخه؟ لبخند تلخی زدم گفتم: ارغوان جون زندگی پر از شگفتی ها و داستان هاست. پر از تقدیر و قسمت های متفاوته. داستانِ تا اینجای زندگیِ سهراب هم همین بود بقیه شو دیگه نمیدونم. غذامون و خورده بودیم و تموم شده بود ارغوان آهی کشید گفت: خدای من. اگر بخاطرِ جنگ کشته میشدن دلم نمیسوخت میگفتم خیلیا الان اینجوری دارن از دست میرن اما... قطره اشکی که از چشمش چکید و پاک کرد گفت: ببریمش بیرون؟ خیلی خوشمزه ست. سرم و تکون دادم گفتم: اتفاقا مامان گفت امشب ببرمش خونه مون از اوستاش مرخصی بگیرم براش یه مدت پیشمون باشه. ارغوان: - خوب میکنی؛ گناه داره. سرم و تکون دادم گفتم: بریم حساب کنیم منم با اوستاش حرف بزنم؟ تند گفت: آره آره بریم. خلاصه بلند شدیم و من اول با خود سهراب حرف زدم سهراب دودل و مردد گفت که باید با اوستاش حرف بزنم ببینم اجازه میده یا نه، و با اوستاش حرف زدم. مردِ خیلی خوبی بود با اینکه یه شاگرد دیگه بزرگتر از سهراب هم سن های من داشت اما به سهراب هم کار میداد و نسبت به سن سهراب بهش حقوق میداد. اجازه داد که یه مدت نره سرکار. تشکر کردم ازش حساب کردیم و با سهراب زدیم بیرون. ارغوان دستش و گرفته بود گفتم: خب بریم اول کجا؟ ارغوان با خنده گفت: هرجا که آقا سهراب دوست داشته باشن. سهراب نگاهش رو چرخوند بین مون گفت: میشه بریم گل فروشی؟ میخوام برا زنعمو پریچهر گل بخرم. دلم غش و ضعف رفت واسش خم شدم صورتش و تو دستم گرفتم و ماچش کردم محکم، گفتم: من قربونِ تو پسر بشم که انقدر زنعموت و دوست داری. ارغوان: - پس پیش به سوی گل فروشی. آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #پارت_هفتادوهشت سه تایی افتادیم دنبالِ گل فروشی پیدا کردن بعد از یک ساعت پیدا کردیم و گل فروشی پیدا کردیم یه دسته گلِ خوشگل با سلیقه ی خود سهراب خریدیم و قرار شد بریم خونه ارغوان گفت توی فرصت بهتری میاد دیدنِ مامان اینا و رفت خوابگاه. رسیدیم خونه داشتم در رو باز میکردم که صدای محمد رو از پشت شنیدم: - به ببین کی اینجاست! برگشتیم پشت، محمد و هانیه بودند. دسته گل دستم بود سهراب با چشم های خوشحال و ذوق زده دوید سمتش محمد دستش و باز کرد و سهراب رفت بغلش دور کمر محمد و سفت چسبید محمد با خنده موهاش و بهم ریخت گفت: چطوری بزرگ مردِ کوچک؟ سهراب: - خوبم داداش، شرمنده نشد بیام ببینمت. محمد نگاهش رو چرخوند چقدر عاقل بود این پسر. گفت: دشمن شرمنده باشه همیشه. از بغل محمد اومد بیرون رو به هانیه کرد هانیه لبخندی زد گفت: تو باید سهراب باشی آره؟ داداش کوچیک ترینه ی محمد. محمد دستش و گذاشت رو شونه ی سهراب، سهراب با خنده سرش رو تکون داد گفت: بله، شما هم زنِ داداش محمدی درسته؟ هانیه: - باریکلا. سهراب دستش رو برد جلو گفت: خوشحالم که میبینمتون زن داداش. زنعمو پریچهر ازتون بهم گفته بود ببخشید نشد بیام مراسم تون. بغض کردم، محمد هم همین، و قطعا هانیه که محمد سرگذشتِ سهراب و براش گفته بود. هانیه باهاش دست داد گفت: منم خیلی خوشحالم که میبینمت و باهات آشنا شدم. فدای سرت گل پسر. محمد ضربه ای به شونه اش زد و گفت: بریم داخل؟ ماهرخ و ماهان و میلاد ببیننت خوشحال میشن. مامان هم که از همه بیشتر. آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) #پارت_هفتادونه «بریم»ی گفت و اومدن نزدیک سلام و دست دادم باهاشون در رو باز کردم رفتیم داخل آروم به محمد گفتم: آوردمش پیشمون بمونه، با خودش هم صحبت کردم نرم شده قراره یه مدتی رو تا هروقت که خودش میخواد پیشمون بمونه. اجازه اش رو هم قبل اینکه به خودش بگم از صاحب کارش گرفتم. محمد هم مثل خودم جواب داد: - خوب کردی جلو چشممون باشه خیالمون راحته. یه مدت بود به دلم افتاده بود باهاش حرف بزنم بیاد همینجا بمونه. گفتم: میدونی که راضی نمیشه. مامان کلی باهاش حرف زه. چشمک زد گفت: این دفعه راضیش میکنم. امیدوارم زمزمه کردیم و وارد خونه شدیم کفش و کتونیمون رو درآوردیم و پله رو رفتیم بالا ماهان و و ماهرخ و میلاد از اتاقاشون اومدن بیرون با دیدنِ سهراب ماهان بلند گفت: به بابا ببین کی اومده خونه ی ما، آقا سهراب مردِ مردها. همه خندیدیم به حرفش سهراب هر سه تاشون و بغل کرد ماهرخ گفت: دلم برات تنگ شده بود بی معرفت، نباید بیای یه سر به این آبجی ماهرخت بزنی تو؟ شرمنده ببخشیدی گفت که باز گفتم که حالاحالاها خونه مونه و پیشمون میمونه. میلاد و ماهان و محمد دورش و گرفتن و بردنش تو حیاط و بعد اتاقه محمد. لباسم و عوض کردم اومدم بیرون ماهرخ حاضر آماده لباس پوشیده بود و کتار هانیه وایستاده بود داشتن حرف میزدن گفتم: داری میری خونه خاله زری؟ خاله زری برای امیررضا ختم انعام گرفته بود. ماهرخ: - آره با هانیه قراره بریم. شهاب قراره با خاله آذر بیاد دنبالمون بعد از رسوندنِ ما با امین میان اینجا مامان هم مستقیم از بیمارستان میاد خونه خاله زری. گفتم: منم بیام؟ گفت: مگه امتحان نداری فردا؟ سرم و تکون دادم گفتم: دارم، دوتا. گفت: پس بشین درست و بخون. پسرا هم بیان میرن اتاقِ محمد مزاحمت نمیشن. باشه ای گفتم باهم وسایلِ پذیرایی رو آماده کردیم که شهاب اومد دنبالشون وقتی داشتن میرفتن وسایل رو بردن اتاقِ محمد و تحویل دادن و رفتن. دوتا امتحان کلاسی که فردا داشتم خیلی سخت بود. تشریح هم داشتیم. فردا و روزه طولانی و سختی بود. یه چی حدوده پنج ساعت و نیمی نشسته بودم تو اتاق و مشغول خوندن شده بودم. حتی متوجه اومدن شهاب و امین نشده بودم. وقتی به خودم اومدم دیدم محمد داره از توی حیاط صدام میزنه بلند شدم به هوا اینکه شاید بقیه هم باشن روسریم و انداختم سرم طرفه چپ رو انداختم رو شونه ی راستم و رفتم دمه پنجره کشیدن سمت خودم و باز کردم گفتم: جانم داداش؟ ویرایش شده 16 مرداد توسط SETAYESH_KH آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #پارت_هشتاد لبخندی زد گفت: جانت سلامت، داری چیکار میکنی که از ساعت سه و نیم تو اتاقی؟ نشستم لبه ی پنجره گفتم: فردا دوتا امتحان دارم داشتم برای اونا میخوندم. گفت: بسه چشمت درد میگیره. میخوایم بریم دسته زنجیرزنی نگاه کنیم حاضر شو بریم. گفتم: باشه الان حاضر میشم. رفت داخل و منم رفتم داخل در کمد و باز کردم و یه نگاه اجمالی انداختم هوا سرد شده بود. اواسط آبان بود. پالتوی مشکی و شلوار پاچه گشاد مشکیم رو برداشتم از توی کشومم روسری مشکیم و برداشتم. لباسم و عوض کردم مژه هام و فقط فرمژه زدم و رژ صورتی کمرنگم و زدم. کیفم و برداشتم از اتاق زدم بیرون برای دل ضعف نگرفتنم یه سیب و دوتا کاکائو برداشتم و گذاشتم تو کیفم. کتونیم رو پوشیدم و رفتم تو حیاط آقایون همراه با سهراب وایستاده بودند. با شهاب و امین سلام علیک کردم محمد گفت: پیاده بریم؟ سرم و تکون دادم گفتم: آره بریم هوا خوبه. بقیه هم تایید کردن زدیم بیرون و هفت نفری پیاده حرکت کردیم سمتِ یکی از حسینیه ها که ازش دسته بیرون درمیومد. دسته سهراب تو دستم بود جلو حرکت میکردیم پشتمون هم بقیه بودن. خیابون پر از آدم های مشکی پوش بود. از خانوم های مانتویی گرفته تا چادری که لباس های گرم پوشیده بودن. آقایون اما یا کاپشن تنشون بود یا پالتو یا کت. هوا خوب بود اما دلم گرفته بود. ناخودآگاه دلم گرفته بود. رسیدیم نزدیکیه حسینیه دسته ها راه افتاده بودن جمعیت زیاد بود. جلو وایستاده بودم و تو جمعیت گم بودم صدای سوزناکِ مداح و متنِ مداحیش که درمورده حضرتِ ابلفضل بود قلبم و تکون درآورده بود آروم آروم گریه میکردم و سینه میزدم. اگر شهاب منو نمیخواست زندگیم چی میشد؟ میشدم مثل ماهرخی که رسما داشت دیوونه میشد؟ ماهرخ بخاطر مامان مبجور بود خودش و خوب نشون بده وگرنه همه میدونستن که ماهرخ از درون داره میپاچه. دلم برای ماهرخ کباب بود. دلم برای خیلی چیزها گرفته بود. هرچی که از بعد رفتنِ بابا پیش اومده بود. از جنگ مخصوصا که خیلی ها رو از ما گرفته بود، از کمال که عموم و زنعموم و از ما گرفته بود. آهی کشیدم زندگی پر از بازی هایی بود که هیچکدوم خبر نداشتیم بارمون چه خواب هایی دیده. محمد سهراب رو بغل کرد تا دسته رو ببینه جمعیتی که جلومون بودن نمیذاشت. ماهان و میلاد پشتم بینِ من و محمد وایستاده بودن شهاب و امین رو ندیدم کجا وایستاده بودن. تا اومدم سر بچرخونم یکی سمت راستم وایستاد روی لبه ی جدول سرم و چرخوندم شهاب بود و داشت دسته رو نگاه میکرد. وقتی نگاهش کردم سرش رو برگردوند سمتم گفت: سردت نیست؟ گفتم: نه نیست. آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #پارت_هشتادویک سرم و برگردوندم سمتِ جمعیت. با یه نگاه فهمیدم بینِ من و شهاب هم امین وایستاده. دست شهاب کنارم بود دلم نیاز به آروم شدن داشت آروم بدون اینکه امین ببینه دست راستم و بردم بالا و دستم و دورِ انگشتِ کوچیکه اش حلقه کردم که سرش و خم کرد با دیدن دستم که دور انگشتش شده لبخند زد دستام نسبت به دستای شهاب کوچولو بودن دستم کلِ انگشتش رو بغل کرده بود. دلم آروم شد. اینکه مطمئنم که هست. سرش رو گرفت سمت آسمون صداش رو شنیدم: خیلی فناتم! لبخندی زدم. چند دقیقه تو همون وضعیت بودیم که تموم شد همین که مردم شروع کردن به متفرق شدن سریع دستم و از توی دستش در آوردم محمد گفت: بریم خونه؟ سهراب: - آره میشه؟ من گشنم شده. سریع از تو کیفم سیب و در آوردم گرفتم سمتش گفتم: بیا اینو بخور تا برسیم خونه. سهراب: - اما شماها چی؟ ماهان: - بخور تو ما برسیم خونه میخوریم. سهراب باشه ای گفت و گاز زد به سیبش راه افتادیم سمت خونه. همزمان با رسیدن مون مامان و ماهرخ، هانیه و خاله آذر، خاله پروین و آقاجهان هم اومدن. سلام علیک و احوال پرسی و رو بوسی دست دادن رو انجام دادیم مامان خم شد سهراب و بغل کرد و گفت: پسر منم میبینم اومده پیشمون. سهراب دستش و دور گردن مامان پیچوند و گونه ی مامان و بوسید قیافه ی خاله آذر و خاله پروین و آقا جهان سوالی بود مامان اشاره زد که براشون میگه. خلاصه با تعارف و کش مکش های فراوان اومدن داخل. که محمد گفت: به جای یه شامِ خیلی وقت گیر میخوایم تو حیاط بساط پهن کنیم. موافقید؟ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #پارت_هشتادودو این بساطی که میگفت مثل دیشب بعد شام بود، همون سیب زمینی و بلال و میوه و چایی. گفتم: بد نیست؟ مامان: - نه مادر بزار برم بالا غذا میزارم. آقا فرخ گفت: پری خانم برا چی تو زحمت بوفتید؟ همه خودی هستیم دیگه غریبه نیستیم که. خاله پروین: - آره پری جان اینجوری بهتره قصد دور هم بودنه. مامان قبول کرد که گفتم: چی ندارید بریم بیاریم؟ محمد: - آب نمک و بلال و سیب زمینی و چایی دستت و میبوسه. لبخندی زدم گفتم: آب نمک از دیشب تو یخچال هست. میارم. سرش رو تکون داد با ماهرخ و هانیه رفتم داخل. خلاصه همه کارا رو کردیم اول توی فلاسک بزرگِ مسافرتی آب جوش ریختم بعد جعبه ی چای کیسه ای رو برداشتم و بردم بیرون گذاشتم کنارِ میز و صندلی ها دوباره برگشتم بالا و سینی و لیوان هایی که ماهرخ آماده کرده بود رو بردم پائین. دوباره برگشتم و اینبار با پارچ آب نمک که دست من و بلال ها دسته هانیه و سیب زمینی هایی که دست ماهرخ بود رفتیم پائین. محمد از تو اتاقش بشقاب و چاقو و ظرف میوه ای که برده بودن براشون رو گذاشتن رو میز امین گفت: باریکلا به این ابتکار. و بعد به فلاسک اشاره کرد خندیدم گفتم: آخه اینجوری بهتره خب. هرچقدر بخواید هست. مردهای خونه مون و مامان و خاله ها همه شون چایی خور بودن اونم لیوانی! شهاب: - خوبه دیگه اینجوری. نگاهش کردم و سرم و تکون دادم میلاد گفت: آتیش و درست کنیم؟ آقاجهان برای اینکه مامان اینا راحت باشن رفتن و به آقایون پیوست امین با سهراب فوتبال بازی میکرد. آقا جهان سر به سر محمد و شهاب میذاشت میلاد هم همراهی میکرد. ماهان آتیش رو درست میکرد. نفسِ عمیق کشیدم و از ته دلم از خدا تشکر کردم. آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) #پارت_هشتادوسه یک ماه گذشت، تو این یک ماه هیچ اتفاقاتِ خاصی نیوفتاد. محمد با سهراب حرف زد و راضیش کرد که دیگه بیاد خونه ما بمونه و به طرز عجیبی راضی شد. وسایلش رو به خونه مون منتقل کردیم. اتاقی که بغلِ اتاق مامان بود رو دادیم بهش. خونه شون و وسایلاشون رو فروختن و گذاشتن توی گاوصندوق مون که بقیه ی پول هایی که برای سهراب بود به همراه مدارک و یکسری پول و وسایلای ضروری داخلش بود. یکی از کارهای عاقلانه ای که عمو کرد این بود هرچی داشت و نداشت رو زده بود به اسم سهراب و مدارک و پول هایی که مربوط بود رو به بابا و مامان سپرده بود که اونا حواسشون باشه. سهراب خوشحال بود پیشمون یه وقتا طبق خواسته خودش میرفت جیگرکی وایمیستاد. ماهان میبردش و میاوردش. مامان یکی دو بار ارغوان و دعوت کرد خونه مون؛ از دانشگاه رفتیم خونه و ارغوان در واقعیت با همه آشنا شد مامان ازش خوشش اومده بود همینطور ماهرخ و هانیه و خوشحال بودن که من تو دانشگاه دوستِ خوب و خانومی مثل ارغوان داشتم. یه روزها با ارغوان میرفتم بیرون یه روزا هم به بهونه ی ارغوان و درس خوندن برا امتحان ترم میپیچوندم میرفتم پیش شهاب. البته زمان هایی که امتحان داشتم و باید درس میخوندم شهاب واقعا باهام درس کار میکرد ایرادم و میگرفت و توضیح میداد بهم. نمره های امتحان های کلاسی و هم همه بالا بود. یک هفته توی فرجه ی بین امتحان و شروع ترم بودیم و از فردا کلاس ها شروع میشد. برنامه ی ترم دوم رو گرفته بودیم آخه، محمد برام از هر درس یه توضیحاتی کوتاه رو داده بود و منم به ارغوان انتقال داده بودم. شهاب دیگه تو بیمارستان جا گیر شده بود محمد ازش تعریف میکرد از خبره بودنش با همین سن کم و من قند تو دلم آب میشد. از اون شب به بعد شهاب و امین نیومدن شبا خونه مون محمد میگفت مراعات ما رو میکردن و اکثریت باهم میرفتن بیرون. هر پنجشنبه میرفتیم پیش امیررضا. دانشگاه هم خوب بود یه هفته ای میشد شهاب رو ندیده بودم و دلم براش تنگ شده بود. امروز چهلم بود. باید زود از دانشگاه برمیگشتم از شانسمم اون تایمی که باید برمیگشتم رو با استاد وکیلی کلاس داشتم. و همینطور با شمس و مهرنوش. درِ دفترِ اساتید رو زدم و لحظه ای بعد از شانسِ خوبم مهرنوش توی چهارچوب در ظاهر شد باهاش سلام علیک کردم و توضیح دادم که من از کلاسِ ساعت دوازده به بعد نیستم گفتش که عیب نداره اگر برم برام غیبت نمیزنه. بهش گفتم میخوام به استاد شمس و استاد وکیلی هم بگم. شمس و وکیلی رو صدا زد اومدن دم در براشون گفت که درخواستم چیه وکیلی گفت: اتفاقا منم میخوام بیام امروز کلاس تشکیل نمیشه. شمس: - عیب نداره با اینکه دوتا غیبته دیگه هم داشتی اما سر کلاس منم میتونی نیای غیبت نمیزنم. خوشحال شدم و تشکر کردم و بعد خداحافظی کردم و رفتم سمت کلاسم. دیروز که با ارغوان حرف زدم اونم گفت که میاد. قرار شد لباس بیاره بریم خونه ی ما عوض کنیم امروز هم هیچکس خونه مون نبود همه از صبح خونه خاله زری بودن. به مهرنوش سپردم به شمس بگه ارغوان هم باهام هست. رفتیم خونه ناهارمون و خوردیم لباسمون و عوض کردیم از اتاق زدیم بیرون که صدای در اومد به سمت اف اف رفتم برداشتم گفتم: کیه؟ صدای محمد اومد: - منم ترنم اومدم دنبالتون. گفتم: اومدیم. گوشی رو گذاشتم سرجاش و رو به ارغوان گفتم که محمد اومده و بریم. زدیم بیرون ارغوان و محمد سلام علیک کردن سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه خاله زری. گفتم: چخبر خونه خاله زری شون. محمد: - خبر که از صبح با امین و شهاب و آقا جهان و آقا فرخ داریم مزار و آماده میکنیم صندلی میچینیم. رفتیم دنبال شام و سفارش دادیم. ناهار فقط خودیا بودن. خانوما هم داشتن حلوا و خرما و این چیزهایی که میدونی رو آماده میکردن. آهانی زمزمه کردم که ارغوان گفت: آقا محمد ببخشید اگر میشه جلو یه گل فروشی وایستید میخوام گل بخرم. ویرایش شده 16 مرداد توسط SETAYESH_KH آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) #پارت_هشتادوچهار محمد چشمی گفت و اولین گل فروشی که دید ایستاد خواست خودش بره که ارغوان گفت خودش میره. پیاده شد و رفت طرف گل فروشی. محمد گفت: دختر خوبی به نظر میاد. تو این مدت دفعه چهارم پنجمه که دیدمش. سرم و تکون دادم گفتم: واقعا دختره خوبیه محمد. مد نظرمه برا امیرعباس بگیرمش. محمد خندید به حرفم گفت: مسخره. مگه شکاره که بگیریش؟ گفتم: حالا منظورم همون آشنا کردن و درست کردن برا امیرعباسه. خیلی به هم میان به نظرم. محمد: - میدونی که امیرعباس سخت پسنده؟ گفتم: بله؛ شازده خانوم هم سخند پسندن اما از مدل پسرایی مثل امیرعباس خوشش میاد. امیرعباس هم از این تیپ دخترها. میدونم از هم خوششون میاد. محمد: - وقت زیاده برا اینم به وقتش فکر میکنیم. ارغوان اومد گل های لیلیوم سفید خریده بود. اومد و داخل ماشین نشست و رفتیم سمتِ مقصد. رسیدیم. تند از ماشین پریدم پایین ارغوان هم اومد پایین گفت: چته تو؟ چرا انقدر هلی؟ زمزمه کردم: - یه هفته است شهاب و ندیدم خب. مثل خودم جوابم و داد: الانم معلوم نیست باشه یا نه. اینجوری خودت رو لو میدی. لب هام رو روی همدیگه فشردم راست میگفت. رفتیم داخل و اولین کسی که دیدیم ماهرخ بود ارغوان گل رو به دست ماهرخ داد و تسلیت گفت. ماهرخ با لبخند تلخی بغلش کرد و گفت: خوشحالم که اومدی. ارغوان گفت: لطف دارید. عقب کشید و ماهرخ گفت: برید داخل کم کم دیگه مردم میان. ویرایش شده 16 مرداد توسط SETAYESH_KH آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #پارت_هشتادوپنج محمد چشمی گفت و اولین گل فروشی که دید ایستاد خواست خودش بره که ارغوان گفت خودش میره. پیاده شد و رفت طرف گل فروشی. محمد گفت: دختر خوبی به نظر میاد. تو این مدت دفعه چهارم پنجمه که دیدمش. سرم و تکون دادم گفتم: واقعا دختره خوبیه محمد. مد نظرمه برا امیرعباس بگیرمش. محمد خندید به حرفم گفت: مسخره. مگه شکاره که بگیریش؟ گفتم: حالا منظورم همون آشنا کردن و درست کردن برا امیرعباسه. خیلی به هم میان به نظرم. محمد: - میدونی که امیرعباس سخت پسنده؟ گفتم: بله؛ شازده خانوم هم سخند پسندن اما از مدل پسرایی مثل امیرعباس خوشش میاد. امیرعباس هم از این تیپ دخترها. میدونم از هم خوششون میاد. محمد: - وقت زیاده برا اینم به وقتش فکر میکنیم. ارغوان اومد گل های لیلیوم سفید خریده بود. اومد و داخل ماشین نشست و رفتیم سمتِ مقصد. رسیدیم. تند از ماشین پریدم پایین ارغوان هم اومد پایین گفت: چته تو؟ چرا انقدر هلی؟ زمزمه کردم: - یه هفته است شهاب و ندیدم خب. مثل خودم جوابم و داد: الانم معلوم نیست باشه یا نه. اینجوری خودت رو لو میدی. لب هام رو روی همدیگه فشردم راست میگفت. رفتیم داخل و اولین کسی که دیدیم ماهرخ بود ارغوان گل رو به دست ماهرخ داد و تسلیت گفت. ماهرخ با لبخند تلخی بغلش کرد و گفت: خوشحالم که اومدی. ارغوان گفت: لطف دارید. عقب کشید و ماهرخ گفت: برید داخل کم کم دیگه مردم میان. آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #پارت_هشتادوشش سرم و تکون دادم و رفتم داخل با همگی سلام علیک کردیم ارغوان رو به خاله زری که کلی لاغر شده بود و زیر چشمش گود رفته بود معرفی کردم خاله ابراز خوشحالی کرد و رفتیم پیش مامان اینا که ایستاده بودند تو آشپزخونه مامان رو به ارغوان گفت: زحمت کشیدی عزیزم. ارغوان: - چه زحمتی؟ زحمت نیست خودمم دلم میخواست که بیام. گفتم: خسته نباشید همگی. مرجان گفت: چرا زودتر نیومدی؟ پیشونیم و خاروندم گفتم: راستش خسته بودیم هم استراحت کردیم ناهار خوردیم دیگه حاضر شدیم. میخواستیم خودمون بیایم اما محمد اومد دنبالمون. از رها چخبر؟ مرجان خندید گفت: پر از غر های متداوله. میشناسیش که سخت به موقعیت عادت میکنه. گفتم: با عمه چه میکنه؟ مرجان: - گفت اتاقش جدا از عمه است اما خب میدونی عمه چجوریه دیگه. خندیدم گفتم: آره. ماهرخ اومد سمتم گفت: سر مزار تو حلوا رو پشت سر هانیه که چایی میده و مرجان که خرما میده میبری؟ سرم رو تکون دادم که ارغوان گفت: اگر کاری هم هست به من بدید. ماهرخ با مهربونی رو بهش گفت: دستت درد نکنه عزیزم. بود بهت میگم. ارغوان لبخندی زد. با اعلام عمو فرخ همه بلند شدیم و برای رفتن به مزار آماده شدیم شهاب نبود وقتی هانیه از محمد خبرش رو گرفت گفت: سر مزارن با امین. نیم ساعت بعد مزار بودیم و چشم هام پشتِ عینک آفتابیم که شیشه اش تیره بود دنبالش کرد و پیداش کردم. کنارِ مزارِ امیررضا ایستاده بودند. محمد به سمتشون رفت. شلوار پارچه ایِ مردونه ی مشکی با پیرهنِ مشکی و پالتوی بلند مشکی پوشیده بود. سرش پایین بود و موهاش پریشون تو صورتش ریخته بود. ته ریشِ مشکی رنگی داشت و نزده بودشون. بهش میومد. با قرار گرفتن محمد کنارشون سرش رو بالا گرفت. دست داد و سرش رو برگردوند سمتِ ما که میرفتیم سمتشون. نگاهش رو روی خودم دیدم و نیمچه لبخندی زدم ارغوان نیشگونم گرفت گفت: خجالت بکش. کوفتی زمزمه کردم بهشون رسیدیم سلام علیک کردیم خاله زری گفت: من شماها رو نداشتم چیکار میخواستم بکنم؟ شماها خانواده وار پا ما و بچه ام وایستادید نمیدونم چجوری تشکر کنم. آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری