رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

سان آز

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    714
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط سان آز

  1.  

    مورد اول: «پارت سه»

    برای چند لحظه فقط نگاهش کردم، بدون اینکه صدایی بشنوم. جمله‌ها به گوشم رسیده بودن، اما مغزم حاضر نبود معنیشون رو بپذیره. حالِ آقای احتشام خوب نیست. سریع بیمارستان برید.

    (در این بخش بهتر بود دو جمله‌ی آخر رو طوری دیگه بیان کنی، طوری که انگار شخصیتت در حال مزه مزه کردن حرف شنیده شده‌ست.)

    مثلا: آقای احتشام، حالش خوب نبود! بیمارستان، باید خودم رو می‌رسوندم!

    مورد دوم:

    چشم‌ها یا چشما؟ بهتره یکی رو انتخاب کنی و با همون پیش بری. البته اشکالی نداره برای بعضی کلمات از ها استفاده کنی و برای بعضی از الف؛ بعضی کلمات با ها زیباتر به تحریر درمیان بعضیا با الف.

    مثلا وقتی احسان داره از وضعیت احتشام می‌گه:

    «مانیتورا و پارامترای» بهتر توی زبون احسان می‌چرخه و بیان می‌شه. اینطوری فکر نمی‌کنی؟!

    چون لحنت محاوره‌ست، از نظرم اشکالی نداره اگه از ترکیب دوتاشون استفاده کنی؛ به شرطی که اون کلمه از ابتدا تا انتها با همون حالت جمع پیش بره.

    همچنین، بعضی واژه‌ها حالت جمع خاص خودشون رو دارن مثل: کلمات، خاطرات، تبریکات و چیزای دیگه (حضور ذهن ندارم)

    وقتی می‌تونی با واژه‌ی «کلمات» آوای زیبایی به جمله بدی، پس چرا از کلمه‌ها استفاده می‌کنی؟

    یه مورد دیگه:

    یه جاهایی پرش لحن داشتی؛ از محاوره به ادبی.

    مثلا به جای این‌که بنویسی «چشم‌هاش» نوشتی «چشم‌هایش»

    خب این یکم از زیبایی رمانت کم می‌کنه و بهتره یه بار دیگه یه بررسی دیگه داشته باشی تا این‌جور مشکلات رو از بین ببری؛ چون فکر می‌کنم قبلا ادبی بوده تبدیلش کردی به محاوره.

    یه مورد دیگه:

    بعضی جاها؛ چه توی مونولوگا و چه توی دیالوگا، یه سری کلمات رو انگار جا انداختی.

    «درسته تو کماست، ولی خیلی‌ها می‌گن می‌شنوه. تو هم با این حال و روزت، و صدات قشنگ داد می‌زنه داری کم میاری. پس فعلاً مثل یه دخترِ خوب، حرفِ آقا دکتر رو گوش بده.»

    «تو هم با این حال و روزت، و صدات قشنگ داد می‌زنه داری کم میاری.»

    خب اگه خودت دوباره بخونیش متوجه مشکلش نمی‌شی؟ احسان به پزشک حرفه‌ایه؛ پس قطعا جملاتی اصلی و فرعیش رو درست و کامل به زبون میاره.

    «برای بار سوم عرض می‌کنم، خانوم چشمه نیکان، فرزند حشمت نیکان، آیا وکیلم شما رو به عقد دائم آقای امیرحسام نیکان، فرزند حیدر، دربیارم؟ آیا وکیلم؟»

    دربیاور حاج آقا. واو دربیارم رو جا انداختی بانو.

    استرس مثل مورچه‌هایی ریز زیر پوستم می‌دوید

    «با اجازه‌ی پدرم و روح مادرم و بزرگ‌ترهای جمع، بله.»

    بزرگترا

    صورت آرایش شده بی نقصش

    صورت آرایش شده‌ی بی‌نقصش

    با انزجار بهش خیره شدم و بعد چشم‌هامو بستم.

    چشم‌هام رو

    استیبل؟ خب آره پزشکا با همکارا و دستیارا و انترناشون با کلمات تخصصی حرف می‌زنن ولی حین بیانش به یکی که پزشک نیست (مخصوصا مخاطبانی که میخونن) بهتره ترجمه شده باشه.

    خب حالا بذار ده تا پارتی که خوندم رو از خیلی از جهات نقد کنم؛

    فضاسازیت خیلی قابل حس بود؛ توی پارتای اولیه خیلی قشنگ من رو میخکوب کردی، طوری که حس می‌کردم صحنه‌ها دارن برای من اتفاق می‌افتن.

    هر چیزی که نیاز بود رو توی پارتای اولیه خیلی خوب به تحریر آوردی.

    بعد زمانی: صبح رو به زبون نیاوردی بلکه توصیفش کردی

    بعد مکانی: طبیعت رو به زبون نیاوری بلکه تکه تکه توی ذهن مخاطب رسمش کردی

    بعد احساسی: چقدر پارتای اولیه توش عالی بودی از حسش حین دوچرخه سواری گرفته تا حسش حین شنا.

    بعد روانی-عاطفی: احساساتی که از شخصیتت نشون دادی یه رازی توی خودشون داشتن و اون راز همون وضعیت روانی و عاطفی شخصیت بود. احساساتش رو خاص و سنگین توصیف می‌کردی؛ انگار که شخصیتت داشت یه چیز سنگین رو به دوش می‌کشید و این قابل احساس بود.

    بعد اجتماعی- فرهنگی: این رو هم نگفتی که آره وضع مالیشون خوبه، به جاش از همون اول کلاس و سطح زندگیش رو نشون دادی.

    بعد نمادین: خیلی از جاهای رمانت مونولوگ‌هایی رو دیدم که خیلی شاعرانه بیان شده بودن و من از چندتاشون خیلی لذت بردم؛ مخصوصا استرس و اضطرابی که با مورچه پوست به صورت نمادینه توصیفش کردی.

    اما یه مشکل ریزی هست؛ کیفیت فضاسازی از یه جایی به بعد از عالی به خوب تبدیل شد. انگار وسواسیتی که توی جملاتت برای پارتای اولیه داشتی رو از یه جایی به بعد از دست دادی؛ انگار می‌خواستی زودتر پیش بری تا به نقطه‌ی ناپایداری، جایی که دوباره توی زندگی خزان گره میفته، برسی. اما به نظرم حیفه اون وسواسیت رو روی همه پارتا نداشته باشی؛ چون پتانسیلش رو داری که با روح و روان مخاطب بازی کنی. پس بازی کن.

    راوی تو شخصیت اول توئه و توی همین ده پارتی که خوندم کامل شناختمش؛ یه زخم خورده، یه آتش گرفته، یه از گور برگشته. و در عین حال قوی؛ چون اون تونست برگرده. شخصیت‌های مکمل؛ احتشام و احسان که توی زمان حال این ده پارت بودن هم حامی بودنشون رو اثبات کردن. اون هم نه با شعارهای شخصیت اولت؛ بلکه با اعمالشون.

    اما توی شخصیت پردازی امیرحسام می‌تونستی بهتر عمل کنی، می‌تونستی بهتر احساس تنفر و ترس و انتقام و یا هرچیزی که نسبت بهش داره رو بیان کنی. دوست داشتم وقتی داری شخصیتی از گذشته‌ی تاریک خزان رو وصف می‌کنی، از دریچه‌ی چشمای خزان بهش نگاه کنی و روان و عاطفه‌ش رو توی وصفیاتت بکار ببری؛ و از واکنش‌های فیزیکیش غافل نشی. نگاهش رو چی فرا گرفته؟ تیک عصبی نگرفته؟ کسی که توی آتش سوخته حتم دارم واکنش‌های متفاوت‌تری می‌تونه داشته باشه.

    واکنش خزان به دیدن نیکان ساده و پیش پا افتاده بود، انگار فقط عشق سابقش رو دیده بود، نه کسی رو که شاید زندگیش رو جهنم کرده بود.

    راستی وقتی فلش بک می‌زنی، چه اشکالی داره جملاتت رو با ذوق و هیجان و سادگی بیشتری به زبون بیاری؟ چون چشمه خام بود، جوان بود، شاد بود، هیجان داشت، ذوق داشت، عشق داشت و... اینجوری یه دوگانگی ایجاد می‌شه؛ چشمه چشمه بود و خزان خزانه. ولی چی باعث شد اون چشمه به این خزان تبدیل شه؟ تعلیق ایجاد کن.

    چی باعث شد اون نگاه عاشقانه‌ش به امیر تبدیل به نگاه الانش بشه؟ چی باعث شد ذوق و هیجان اون زمانش تبدیل به افسردگی الانش بشه؟ چی باعث شد از سادگی اون زمانش به آدم الان تبدیل شه که بار سنگینی رو به دوش می‌کشه؟

    وقتی داری از چشمه‌ی گذشته حرف می‌زنی بهتره همه جا رنگارنگ دیده شه، برای سفره‌ی عقدش ذوق داشته باشه، شادی مهمونا شادش کنه و... بهتره فضای گذشته رو همون‌طوری که چشمه می‌دید وصف کنی نه زینب یا خزان.

    راستی خیلی دوست دارم که خزان فضاها رو با واژه‌هایی مثل سوختن و آتیش گرفتن و اینجور چیزا نمادینه کنه؛ این یه هویتی به چشمه‌ی خزان شده می‌ده. سوخت و سوختن چشمه واژه‌هایی جدید برای احساسات و عواطف و روان خزان شد.

    فعلا همین چیزا به ذهنم رسید بانو :)

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. سان آز

      سان آز

      خواستم یه کمکی کرده باشم تا توی نخبگان ببینمت عزیزم💥♥️

    3. سان آز

      سان آز

      چون فضاسازیت بسیار زیباست و دلبرانه...

    4. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      قربونت برم مرسی از کمکت عزیزم 

      نظر لطفت هست گلم به پای شما نمیرسم 

      ممنونم ❤️ 

  2. سرمه‌ای شدنت مبارک بانو♥️

    1. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      ممنونم عزیزم😍

  3. پارت دو همچنان به تاکسی فراری خیره‌‌ام و می‌دانم که قرار است حادثه‌ای رخ بدهد؛ چون ماشین دیگری در مسیر حرکتش پارک شده و تاکسیِ در باز، در حال رسیدن به اوست. بالاخره اتفاق می‌افتد؛ تاکسی از روی دست‌انداز عبور می‌کند و درِ باز مانده‌اش کامل گشود می‌شود. در به بدنه‌ی ماشین پارک شده برمی‌خورد، از لولاهایش کنده شده و با صدایی خشک و خشن روی آسفالت پرتاب می‌شود. ضرر مالی جبران‌پذیر است؛ اما ضرر جانی به هیچ عنوان. او مالِ هرچند قرضه‌اش را فدای جانِ قراضه‌تر از مالش کرد و نجات یافت. نیشخندی می‌زنم و در جایم می‌چرخم تا مسیر خانه‌ام را پیش بگیرم. اما پیش از به راه افتادن، چشمانم را در حدقه بالا می‌برم و بی‌آن‌که گردن به پشت خم کنم، به آسمان نگاه می‌دوزم؛ سر به عقب یا جلو خم کردن در مقابل آسمانیان و زمینیان، با غرور و شخصیتم تضاد وحشتناکی دارد. - نشستن یه قطره از اشک آسمانت روی من کافیه که تصمیم بگیرم مُرده‌باز باشم و به جسد سان ریون هم رحم نکنم. پس از زمزمه‌ی تهدید‌آمیزم، آرام و مغرورانه به مانند اشرافیان قرون پیشین و البته که باوقارتر از همگی آنان، قدم برمی‌دارم. مسیر را بدون این‌که ترسی از خیس شدن داشته باشم، طی می‌کنم؛ چون طبق تهدیدم، آسمان باید بترسد و مرا خیس نکند! وارد کوچه‌ی رزالی می‌شوم و تا انتهایش، جایی که خانه‌ام قرار دارد، می‌روم. کوچه‌‌ی رزالی هر شب کاملاً تاریک است؛ چرا که من لامپ‌های تیر چراغ برقش را پس از هر مرتبه تعویض شدن، با سنگ می‌شکنم. کوچه با این‌که تاریک است اما خانه‌ام را هاله‌ای از نور قرمز و کم‌سو، با شعاعی چند سانتی فرا گرفته؛ روی تاج در، لامپی کوچک نصب کرده‌ام تا خانه‌ام به مانند خودم ترسناک و مرموز به نظر برسد. مقابل در می‌ایستم؛ حتی پلاک در خانه‌ام نیز هنریست و چشمانم همیشه از دیدنش می‌درخشند. تنه‌‌ای صاف و چوبی که به در میخکوب شده و با خونِ تازه پمپاژ شده‌ی قلب اولین قربانی‌ام و توسط بند انگشت او، پلاک «۵۷۲۴» رویش نوشته شده است. - دکتر اِسترلینگ؟ تای ابروی چپم بالا می‌پرد و دستم که به منظور برداشتن کلید داخل جیب شلوارم فرو رفته، همان‌جا می‌خشکد و به سمت منبع صدا، پشت سرم می‌چرخم. به نقطه‌ی کاملاً تاریک کوچه، چشم می‌دوزم؛ اما هیچ نشانی از صاحب آن صدای لطیف و دخترانه نمی‌بینم. با لحنی کنجکاو اسمی را به زبان می‌آورم. - سان ریون؟ دخترک با شنیدن صدایم و خطاب شدنش، بالاخره از تاریکی بیرون می‌آید و مقابلم می‌ایستد؛ قد و قامت و چهره‌اش به مانند مدلینگ‌هاست اما مو پریشان است و شلخته پوش. چشمان کشیده و قهوه‌ای رنگش را در نگاه کنکاش کننده‌ام می‌دوزد. دستش را به سمتم دراز می‌کند و صدای لطیفش را به گوشم می‌رساند. - سلام دکتر، سان ریون هستم؛ از این‌که از نزدیک می‌بینمتون خوشحالم. در جهت نقش‌بازی‌ام، لبخندی انسان‌دوستانه روی لبانم می‌نشانم. دستم را از جیبم بیرون می‌آورم و دست ظریف و استخوانی‌اش را نرم می‌فشارم. - آه بله، سان... به یک‌باره رعد غیرمنتظره‌ای می‌زند و جمله‌ام را نیمه تمام می‌گذارد. بلافاصله برقِ رعد، برای ثانیه‌‌ای، تاریکی کوچه را می‌بلعد و در پی‌اش باران، وحشیانه شروع به باریدن می‌کند. لبخند روی لبانم از بابت شلاقِ قطرات باران روی مویم، لباسم و صد البته کفش‌هایم، می‌ماسد. فکم منقبض می‌شود و نگاهم بی‌آن‌که سر به پشت خم کنم، لحظه‌ای کوتاه روی آسمان می‌نشیند. از آن‌جایی که آسمانیان، تهدیدم را نپذیرفته و باران را باراندند؛ من برخلاف شخصیتم که مخالف هرگونه ارتباط جنسی آن‌هم با انسان پست و ناشایست است، می‌خواهم به جسد سان هم رحم نکنم. لبخندی اجباری روی لبانم پدید می‌آورم و دست سان را رها می‌کنم. کلید را از جیبم بیرون می‌کشم، آن را داخل قفل می‌اندازم و در را می‌گشایم. سپس از مقابل در کنار می‌روم و رو به سان لب از روی لب برمی‌دارم. - بیا داخل تا بیشتر از این خیس نشدی. سان معذب و دستپاچه، با تندی از چهارچوب در می‌گذرد و وارد خانه‌ام می‌شود. من نیز پشت سر او قدم برمی‌دارم و لبه‌ی در را به قصد بستن لمس می‌کنم. لحظه‌ای متوقف می‌شوم و ناخواسته، لبخندی شرورانه روی لبانم نقش می‌خورد؛ از این‌که دختری به زیبایی یک مدل، قرار است سوژه‌‌ی لنز و قابم باشد، خوشحالم. در را می‌بندم و به سمت سان می‌چرخم. - لطفاً کفشات رو با دمپایی عوض کن. سان که مقابلم، درون راهروی ورودی ایستاده، در سکوت آل‌استارهای سپید و چرکینش را از پا درمی‌آورد و دمپایی به پا می‌کند. من نیز بدون حتی نیم‌نگاه انداختن به کفش‌های خیسم، آن‌ها را با دمپایی تعویض می‌نمایم. پس از آویختن کتم به جا لباسی، دستم را با فاصله‌ای اندک پشت کمر سان قرار می‌دهم و با دست دیگر، او را به سوی هال خانه‌ام راهنمایی می‌کنم؛ که او نیز با قدم‌هایی مردد اما مطیع مسیر را می‌پیماید. - دکتر، بیشتر بهتون میاد که هنرمند باشید! حق با اوست؛ خانه‌ام، همیشه حس و حال یک گالری هنری را می‌دهد. دیوارهایش چوبیست و کف‌پوشش نیز سرامیک‌هایی از طرح چوب است. دیوارها پر از تابلوهای نقاشی‌‌ام هستند و نقاشی‌هایم پر از جنون؛ جنونی که از روی قربانیانم تصویربرداری شده و سپس به نقش درآمده است.
  4. ۲۹ شهریور ۱ مهر دو تا تولد دارم؛ ۱ مهر بدنیا اومدم و شناسنامم ۲۹ شهریوره 🗨️
  5. شاید باورتون نشه ولی این خلاصه‌ی داستانمه و قراره راوی داستان همین گوشی باشه😂 ----- من یه گوشی بدبختم. دو ماه نشده که سان من رو خریده، اما جوری از من بیچاره کار می‌کشه که همیشه در عرض دو دقیقه باتریم داغ می‌کنه. با خودش فکر کرده با فن خنک کننده می‌تونه تبِ باتریم رو کاهش بده اما تنها کاری که فن برای من می‌کنه اینه که صدای مته‌وارش کمرم رو به لرزه درمیاره. و بدترین مورد؛ انقدر عربده و فحاشی‌هاش رو با اسپیکر و میکروفون منِ سیاه بخت رد و بدل می‌کنه که از دستش ذله شدم. ولی دیگه تحمل نمی‌کنم؛ به نظرم این باتری ورم کرده‌ی من دلیل کافی‌ای به نظر می‌رسه که شورش کنم و به وسیله‌ی هک، اطلاعات سان و یکی بدتر از سان، یعنی آز رو به مرکزِ انتقامِ گوشی‌های آسیب دیده گزارش کنم تا مجازاتی مناسب رو براشون در نظر بگیرن.
  6. «به نام ایزد» پارت یک سال ۱۹۹۵ میلادی- شیکاگو انگشتان بلند و کشیده‌ام را روی دکمه‌های سرد و فلزی صفحه‌‌کلید می‌گذارم؛ یک چشمم را به دکمه‌ها و چشم دیگرم را به صفحه‌ی کامپیوتر می‌دوزم. با سرعتی آرام، شروع به تایپ می‌کنم؛ صدای برخورد نرمِ نوک انگشتانم با دکمه‌ها و صدای بلند کلیک مکانیکی، سکوتِ کافه‌نت خلوتِ را به هم می‌زند. متن با فونت سفید و نورانی روی صفحه‌ی مشکین کامپیوتر، تضاد هنری زیبایی ایجاد می‌کند؛ متنی که حاوی آدرس خانه‌ام می‌باشد. «محله‌ی هاید پارک- خیابان هارپر- کوچه‌ی رزالی- پلاک ۵۷۲۴» طولی نمی‌کشد که پاسخی از جانب مخاطبم، یا بهتر است بگویم طعمه‌ام، لبخندی کمرنگ روی گوشه‌ی راست لبانم می‌نشاند. «ساعت ۸ می‌بینمتون، دکتر.» بدون ارسال هیچ پیام دیگری، از اتاق گفتگوی آنلاینی که ساخته بودم، خارج می‌شوم و تاریخچه‌اش را با حذف از بین می‌برم؛ نباید ردی به جای بگذارم. از روی صندلی برمی‌خیزم و پالتویم را از روی پشتی صندلی برمی‌دارم، مسیر خروجی را به پیش می‌گیرم و پیش از خروج، مقابل آینه‌ی قدی کافه می‌ایستم. مشغول مرتب کردن یقه‌ی بافت مشکی‌ام می‌شوم؛ جنس پشمش به قدری نرم است که لمسش نوازشم می‌کند. به شلوارم نگاه می‌اندازم؛ کلاسیک و بی‌چین و چروک و مرتب به نظر می‌رسد. چشمانم را افتخار به خود فرا می‌گیرد و گوشه‌ی لبانم به پایین مایل می‌شوند؛ ترکیب مدل مویم، چهره‌ام، لباس‌هایم و هاله‌ی انرژی اطرافم، مثل همیشه مرا به مانند یک تابلوی نقاشی نشان می‌دهد. آه، که هرگز از تماشا کردن خود سیر نمی‌شوم! پالتویم را با نهایت وسواس، روی دست چپم می‌اندازم و با دست راستم در را هل داده و از کافه خارج می‌شوم. آسمانِ گرفته و آماده برای بارشِ گریه‌های لعنتی‌اش، ابروانم را در هم گره می‌زند. اگر باران ببارد، مدل مویم را به هم می‌زند؛ بدتر از آن خیس و گلی شدن کفش‌های مشکی و همیشه براق از تمیزی‌ام است! یک قاتل هم می‌تواند قاتل داشته باشد و من زمانی به قتل می‌رسم که ظاهر و باطن هنری‌ام دچار شلختگی‌ و چروکیدگی و ژولیدگی و آشفتگی و آلودگی شود. اخمالود لبه‌ی پیاده‌رو می‌ایستم و دستم را برای تاکسی گرفتن بالا می‌آورم؛ از کافه تا خانه تنها چند کوچه و چند دقیقه فاصله است، اما نمی‌خواهم توسط باران احتمالی خیس شوم. ماشینی درب و داغان مقابلم ترمز می‌کند؛ نکند انتظار دارد مرا با این چهره و پوشش هنری‌ام سوار کند؟ پناه بر خداوندِ هنر و ظرافت! نگاه صورتِ در هم رفته‌ام را با اکراه از روی ماشین می‌گیرم. بوق کوتاهی می‌زند. بی‌اعتنا قدمی به عقب برمی‌دارم. بوق کشیده‌ی دیگری می‌زند. تا می‌خواهم قدم دیگری به عقب بردارم، نگاهم ناخواسته روی مچ دست چپم می‌نشیند. ساعت بیست دقیقه به هشت بعد از ظهر را نشان می‌دهد. فقط نیم‌ساعت تا قرار فاصله دارم و اگر سوار همین ماشین قراضه نشوم، نمی‌توانم مقدمات تصویربرداری امروزم را فراهم کنم؛ و در نتیجه همه‌ی تجسمات و رویاپردازی‌‌های مقدسم به هیچ مبدل می‌شوند. یک آز درونم می‌گوید مدت‌هاست برنامه‌ی هنری نداشته‌ای و نگذار خراب شود؛ سوار شو، آز دیگر درونم می‌گوید بگذار خراب بشود و دخترک بدرک برود؛ سوار نشو. جزو معدود مرتبه‌هاییست که می‌خواهم به این آز خود گوش دهم؛ وجه‌ای که بر این باور است، شاید این ماشین به مانند برخی از آدم‌های زشت‌ظاهر، زیباباطن باشد. عاقبت چشم بر روی ظاهر داغان ماشین می‌بندم، قدم‌های بلندی به سویش برمی‌دارم و دستگیره‌‌اش را حینی که در آستانه‌ی حرکت است، می‌گیرم و در را می‌گشایم. کنشم گویی به مزاج راننده خوش نمی‌آید که ترمز می‌کند و دستش را ممتد روی بوق می‌گذارد. - عقلت رو از دست دادی؟ بی‌توجه به واکنش راننده، قصد نشستن دارم که نگاهم به درون ماشین می‌افتد؛ علاوه بر بدنه‌ی ظاهرِ فجیعش از برون، بدنه‌ی باطنش از درون فجیع‌تر و صندلی‌هایش نیز، زهوار در رفته و پر از لکه‌های کوچک و بزرگ کثافت است. با انزجار نگاهم را از داخل ماشین می‌گیرم و دوباره به عقب قدم برمی‌دارم؛ این ماشین مانند آن دسته از آدم‌هاییست که علاوه بر این‌که هنری ندارند به خود برسند و زشت‌ظاهرند، شخصیت نالایقی دارند و زشت‌باطن نیز هستند. پس بی‌آن‌که بخواهم زحمتی به خود بدهم تا در ماشین را ببندم، بر خلاف جهت مسیر حرکت ماشین می‌چرخم و روی پیاده‌رو راه خانه‌ام را به پیش می‌گیرم. - حروم‌زاده! تای ابروی چپم بالا می‌پرد و پاهایم از قدم برداشتن دست برمی‌دارند. نگاهم به برق روی کفش‌هایم میخکوب می‌شود و ذهنم منبع صدا را شناسایی می‌کند؛ سه متر عقب‌تر، دقیقاً جایی که تاکسی پارک شده. فریاد و فحاشی و جسارت راننده‌ی تاکسی به من؟ به سوی ماشین حرام‌زاده و خود حرام‌زاده‌تر از ماشینش می‌چرخم. سرم را بالا می‌آورم و نگاه ترساننده‌ام را به چشمان خشمگینش می‌دوزم. آسمان تاریک و گرفته ماه ندارد و تنها، نور کم سوی چند مغازه‌‌ی موجود، خیابان را نیمه روشن کرده. نگاهم همراه با قدم‌هایم، هاله‌ی هنرمندانه‌ی فرشته‌ی مرگ را همراهی می‌کنند؛ هاله‌ای که فقط دور تا دور قاتلان حس می‌شود. سرمای هاله‌ام پیش از من به نزدش می‌رسد که تن‌لرزه‌اش را به نمایش نگاهم می‌گذارد. ترس درون چشمانش نشسته و تکان خوردن سیبک گلویش، نشان‌دهنده‌ی این است که مدام آب دهانش را قورت می‌دهد. دستپاچه سوار ماشینش می‌شود، با نهایت تندی در را می‌بندد و لحظه‌ای بعد ماشینش به حرکت می‌افتد. در جایم می‌ایستم و با نیشخندی گوشه‌ی راست لبانم، درِ عقب باز مانده‌ی ماشینش را که حین رفتن تکان‌تکان می‌خورد را تماشا می‌کنم. آدم‌ها همیشه از من می‌ترسند؛ آن‌هم بی‌آن‌که بدانند منشأ این ترس چیست. من برایشان به مانند یک تابلوی نقاشی‌ که کلیات و جزئیاتش دلهره‌برانگیز است، ترسناکم؛ چون همانند آن تابلو راز و داستانی تاریک در من نفهته است.
  7. بازگشت شما رو تبریک میگم

    ترکاندی

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. سان آز

      سان آز

      از عشق بدم میاد

      سان و آزو دوباره آوردم وسط🫣

    3. سایان

      سایان

      بنازمممم

      پس میرم سان و آز بخونم

    4. سان آز

      سان آز

      ساناز روانی بازگشته است🫣

  8. سان آز

    عقده‌های فروخورده

    حسرت‌های من، پشیمانی‌های من خیلی اوقات در رابطه با چیزهای بی‌هزینه و یا کم‌هزینه بود. حتی اگه هزینه‌ زیاد هم می‌بود، مشکلی نبود؛ مگه من نمی‌تونستم پرداختش کنم؟ معلومه که می‌تونستم اما... توی این سرزمین، توی افکار منفی، احساسات منفی و تعصب منفی آدمانش زندانی شدم. من نه نوجوانی کردم و نه جوانی؛ در نهایت پر از غم شدم و از غمانم عقده زاده شد. عقده‌ای که شاید روزی جانم رو گرفت، شاید هم من رو تبدیل به هیولایی تنها کرد و یا شاید هم باعث شکوفاییم شد. اما شکوفایی دیرهنگام چه فایده؟ هرچیزی زمان طلایی خودش رو داره؛ ذوق برای هرچیزی بازه‌ی زمانی مختص خودش رو داره و پس از اون، برای همیشه کور می‌شه.
  9. فریا و پرنسس مندولیا وایب پادشاه خوک‌ها رو می‌دن؛ دیدی سریالش رو؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. سان آز

      سان آز

      شخصیت اصلی توی مدرسه تحت قلدری فیزیکی و جنسی قرار می‌گیره که به صورت فلش‌بک نشونشون می‌دن

      زمان حال همون پسر بچه که الان بزرگ‌تر شده؛ انتقامش رو می‌گیره و تبدیل به قاتل سریالی می‌شه

      اما یه کاراگاهی هست که اون مرد رو می‌شناسه و خودشم جزو سه فردی بود که تحت قلدری قرار می‌گرفت.

      و چرا پادشاه خوک‌ها؟ چون شخصیت اصلی داره یچیزی می‌بینه (مثل فریا و پرنسس مندولیا) یه مدتی خوب شده بود اما باز هم عود کرد. وای جزییات زیادن.

      چیزی که من عاشقش بودم پایان سریال بود؛ کاملا شوک برانگیز

    3. سان آز

      سان آز

      حتما ببینش؛ ۸ قسمته فکر کنم

      اسپویل نمی‌کنم (چون چیزای کلی رو گفتم)

    4. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      سبحان الله

      باشه

  10. خواستم بگم منم بالاخره بلدم جلد بزنم 🫣

    o395711_Negar_1786928653022.png

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      ادامه بده. جلدام و میدم بهت بعد

    3. سان آز

      سان آز

      جون حتما عزیزم

      ولی قبلا میزدم خیلی زشت میشدن اما این یکی خوب شدش

    4. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      بسیار بسیار عالی 🔥

       

  11. داشتم خود سابق و خود الانت رو مقایسه می‌کردم؛ منظورم قلمت برای رمانته

    و چقدر خوشحال شدم؛ چون پیشرفتت چشم‌گیر بود.

    و مطمئنم که پتانسیل بیشترش رو هم داری.

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      با این سرعت عمل من، دو سال دیگه، همین موقع😂 

    3. سان آز

      سان آز

      نه بابا

      نهایت یه ماه

    4. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      حالا ببینم چی میشه. ولی فعکر نکنم 

  12. های علیکم،

    خلاصه‌ت زیباست؛ اما به عنوان دلنوشته و یا حتی مقدمه بودن

    توی خلاصه بهتره از نقطه‌ی شروع ایدت بگی تا برسی به پایان ایدت؛ خیلی نامحسوس و کنجکاو کننده

    پیشنهادم بهت اینه که خلاصه و مقدمت رو یکی کنی و برای مقدمه بذاری و خلاصه‌ای دیگه بنویسی.

    خلاصه یه چکیده‌ی چند قطره‌ای از کل رمانه؛ پس باید حرف بیشتری برای گفتن داشته باشه.

     

    1. Ario Seoda

      Ario Seoda

      سلام عزیزم خیلی ممنونم از اینکه بهم کمک کردی🫠

    2. سان آز

      سان آز

      خلاصه رو اینطوری شروع کن:

      لیاوا، دختری ... یکم از وایب دریا دادنش بگو تا برسی به غرق شدنش؛ غرق شدنش توی غم‌هاش. بعدش از نجات پیدا کردنش بگو تا برسی به پل (دوستش) دختری که لیاوا رو به ناجی‌ش (پسره) رسوند. پسری که ماشین باز بود و قرار بود هیجان رو جایگزین غم کنه.

    3. Ario Seoda

      Ario Seoda

      دیر گفتی نوشتم😂😭

      الان بخونش ببین خوبه یا نه. دوباره اگه خوب نبود می‌نویسم 

  13. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  14. من زبون این بچه‌م اینجا @Kim Seoda

    می‌شه اسمشو عوض کنی، اینو بذاری؟

    𝑨𝒓𝒊𝒐 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂

    «همین فونت اگه می‌شه»

    😂♥️

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. سان آز

      سان آز

      باید بالای سرش باشم این سری مجبورش کنم تموم کنه!

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      بگو رمان جدیدشو به پارت ۱۵ برسونه تا اسمش عوض کنم😒

    4. سان آز

      سان آز

      فکر کنم پارت آماده داره😂 

      بهش میگم

  15. ریش‌هاش و کنار شقیقه‌هاش

    ریش و کنار شقیقه‌هاش

    منو 

    من رو

    چارچوب

    چهارچوب

    پیشنهادم بهت اینه که افعالت رو کامل بشکونی:

    دیدند

    دیدن

    چون یه جاهایی شکوندی و یه جاهایی نشکوندی و این دوگانگی ایجاد می‌کنه.

    اما محتوای پارت دومت خیلی بهتر از دفعه‌ی پیشش شده؛ انگار من توی ذهن یه آدم رد داده‌ام (البته خودم رد دادم اما خب خیخیخی)

    فقط دو جا رو نفهمیدم؛ چنگال مغز دقیقا چیکار کرد؟ و اینکه سوزن سرم رو از دستش کشید؟

    با یه (؛) می‌تونی جمله‌ رو ادامه بدی و توضیح بدی که مثلا سوزن رو درآوردی یا چرا قلبت اونجوری شد.

     

    1. روشـنـا

      روشـنـا

      ویرایشات ساختاری رو دست نزدم فقط رو متن تمرکز داشتم حتما درست میکنم

      منظور درگیری قلب و مغز بوده

      بیشتر میخواسم از حالت چصناله دراد

    2. سان آز

      سان آز

      اوم درگیری مغز و قلب پس اشاره کن که با اون حرکت با هم گلاویز شدن و شروع کننده مغز بوده

      بدرخشی🫂

  16. پارتای اولتو دیدم

    فهمیدم داره داستان تعریف می‌کنه؛ و خب همه‌ی ماها حین تعریف کردن داستان خیلی جاهاشو تغییر می‌دیم، مگه نه؟

    چون داره برای دخترش قصه می‌گه پس چرا خلاصه رو با یکی بود یکی نبود شروع کنی؟

    مثلا:

    یکی بود یکی نبود، برخلاف گنبد کبود که زیرش هیچکس نبود، در اعماق اقیانوس یه شهر بود؛ آتلانتیس، شهر پری‌های دریایی. شهری که آریل قصه‌ی من درونش زندگی می‌کرد.

    آریل قصه‌ی من هم ماجراجو بود و طی یکی از ماجراجویی‌هاش، عاشق یه آدمیزاد شد. اما آیا قصه‌ی من هم قراره مثل قصه‌ی قدیمی پیش بره؟ معلومه که نه، آریل قصه‌ی من، سرنوشت و سرگذشت متفاوتی رو پیش رو داره.

    1. QAZAL

      QAZAL

      آااا قشنگ نوشتی...خصوصا آخرشو👌😍ادیتش میزنم😉❤️🫶مرسی

    2. سان آز
  17. سلام عزیزم، رمانت مقدمه نداره

    براش یه مقدمه بنویس🩵

  18. سلام عزیزم،

    نمی‌دونم قصد چاپ دارین یا چه؛ ولی از اون جایی که اثرتون یه رمان اینترنتی هم هست، باید خلاصه و مقدمه هم داشته باشین.

    از نظر من همین متن رو می‌تونین به دو بخش خلاصه و مقدمه تبدیل کنین🩵

    1. سان آز

      سان آز

      بخش اول مقدمه باشه

      بخش دوم خلاصه

      یا بالعکس

      البته مقدمه برای رمان، بهتره فراتر از تعریفات باشه؛ چیزی که نامحسوس ضربان قلب اثر رو نشون بده و با افکار اثر رو.

    2. سان آز

      سان آز

      اگه کمکی نیاز داشتین من هستم✏️

  19. سلام عزیزم، مقدمه رمانت رو ویرایش زدم.

    برای متن آهنگ یا هرچیزی که نیازه انقدر اینتر داشته باشه؛ توی ذخیره شده‌های یه پیام‌رسان تایپش کن و بعد از کپی، روی صفحه‌ی اینجا کلیک طولانی داشته باش و جای‌گذاریش کن.

    اگه از طریق کیبورد (صفحه تایپ) جای‌گذاری کنی فاصله بین خطوط باز هم زیاد می‌شه. تنها چاره همونیه که گفتم.

    بوس بهت بانو🧡

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. سان آز

      سان آز

      توی تاپیک هم زیاد فاصله می‌افته البته با سیستم تست نکردم من.

       

    3. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      منم تست نکردم، تست می کنم ببینم چی میشه

    4. سان آز

      سان آز

      امیدوارم جواب بده

  20. سلام عزیزم

    اطلاعات رمان باید به این صورت داخل تاپیک قرار بگیره:

    عکس جلد

    نام رمان:

    نام نویسنده:

    ژانر:

    خلاصه:

    مقدمه:

    پیش‌گفتار: 

    من این رو براتون درست می‌کنم اما انشالله از رمان‌های بعدی رعایت کنین.🩵

    همچنین هر پارت فقط متن پارت رو می‌تونین ارسال کنین، برای گذاشتن عکس‌های مرتبط با رمان، تاپیک گالری ایجاد کنین.

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. سان آز

      سان آز

      مورد بعدی عکس جلد شماست؛ سایز عکس جلد باید یک در یک باشه. 

      پیشنهادم بهتون اینه که این عکس رو حذف کنین و بعد رسیدن تعداد پارت‌ها به حد ذکر شده؛ درخواست طراحی کاور بدین.

    3. سان آز

      سان آز

      مورد بعدی خلاصه، مقدمه و پیش‌گفتار شماست.

      حتما برای رمانتون خلاصه بنویسید. 

      مقدمه رو کمی کوتاه‌تر کنین 

      پیش‌گفتار 

      به نظرم گاهی صحنه به صحنه نوشتن تاثیرگذارتر از تعریف کردن و علل پیچی برای موضوعاته. 

    4. سان آز

      سان آز

      بهار جونم اگه مایل به ارتقا باشی، می‌تونم تلنگری باشم که برا ارتقا بهش نیاز داشتی.

  21. ✏️ • بخش یک: «ایده‌سازی» ~ صفحه‌ی دوم: تعیین کلیات پیرنگ کلیات پیرنگ چیه و چرا باید پیش از نوشتن، تعیینش کنیم؟ پیرنگ، یه زنجیره‌‌ست؛ زنجیره‌ی به‌هم‌پیوسته‌ی اتفاقات. و اگه هر صحنه از اتفاقات رو حلقه‌ای از زنجیره در نظر بگیریم؛ زنجیره از اولین حلقه شروع می‌شه و در آخرین حلقه به پایان می‌رسه. اولین حلقه؛ صحنه‌ی شروع آخرین حلقه؛ صحنه‌ی پایان اما در میان اولین حلقه و آخرین حلقه، در میان اولین صحنه و آخرین صحنه، ما به حلقه‌ها یعنی صحنه‌های به‌هم‌پیوسته نیاز داریم‌؛ تا زنجیره کامل بشه. منظور از حلقه‌هاو صحنه‌های به‌هم‌پیوسته، همون گسترش دادن ایده‌ست. پس از این‌که موضوعات و سناریوها به ایده تبدیل می‌شن؛ به یادداشت یه ساختار کلی می‌پردازیم که در بر گیرنده‌ی شروع، گسترش و پایان ایده‌‌ست. در مرحله‌ی اول، ایده رو موضوع یه انشاء در نظر می‌گیریم؛ موضوعی که روی نقطه‌ی شروع و نقطه‌ی پایان، حسابی فکر کردیم و برامون قطعی شده. پس، گوشه‌ای از چرک‌نویس نقطه‌ی «الف» که شروعه و نقطه‌ی «ب» که پایانه رو یادداشت می‌کنیم؛ چون حلقه‌های اصلی ما هستن. در مرحله‌ی دوم، حلقه‌های کامل کننده‌ی زنجیره، صحنه‌های گسترش رو بدون ترس و محدودیت، یادداشت می‌کنیم؛ چون چرک‌نویسه. پیش از رسیدن به مرحله‌ی آخر، به جواب این سوال بپردازیم؛ چه چیزی اتصال حلقه‌ها رو، یعنی پشت هم اومدن صحنه‌ها رو، منطقی جلوه می‌ده؟ هر حلقه باید درون حلقه‌ی دیگه گره بخوره؛ یعنی هر صحنه باید نتیجه‌ی صحنه‌ی قبل و علت صحنه‌ی بعد باشه. پس حین مرحله‌ی دوم و حین مرحله‌ی آخر، این نکته رو رعایت می‌کنیم. در مرحله‌ی‌ آخر، چرک‌نویس رو مقابل خودمون قرار می‌دیم و به شکل زیر بازنویسی می‌کنیم. • شروع: «حتماً در یک خط یا یک پارگراف تعریف شه» • گسترش: «حتماً در چند خط یا چند پارگراف تعریف شه» • پایان: «حتماً در یک خط یا یک پارگراف تعریف شه» شروع و پایان یک صحنه رو وصف می‌کنن، اما گسترش صحنه‌هایی رو وصف می‌کنه که پس از صحنه‌ی شروع تا پیش از صحنه‌ی پایان اتفاق می‌افتن؛ برای همین، یادداشت حتمی صحنه‌های مهم ضرروریه. تعیین کلیات پیرنگ، نقشه‌ی مسیر راه رو برای نویسنده رسم می‌کنه؛ طوری‌که نویسنده در طول نوشتن گم‌ نمی‌شه. با خوندن صفحه‌ی سوم از بخش یک، یاد می‌گیریم که چطوری رسم نقشه‌ی مسیر راه رو تکمیل کرده و جزئیات رو بهش اضافه کنیم.
  22. سلام گلم،

    برای پارت گذاری نیازی نیست که تاپیک دیگه‌ای بزنی

    هر رمان یه تاپیک داره و توی همون پارت‌هاش ارسال می‌شن.

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. سان آز

      سان آز

      آره عزیزم

      اونجا ارسال کن

      منم تاپیک جدید رو حذف می‌کنم

    3. زِهآ

      زِهآ

      یه سوال؟؟

      چجوری اونجا ادامش بدم  قاطی کردم 

      اونجا که نوشته ادامه فعالیت ارسالش کنم؟؟

    4. سان آز

      سان آز

      آره عزیزم

  23. پارت سی و نهم ساغر چیزی راجع‌‌ به «بهشت‌» و ارتباطش با ابولفضل که «بهشت‌دیده» خطاب شده بود، نمی‌دونست؛ پس ترجیح داد سکوت رو پیشه‌ی خودش قرار بده. حاجیه کلثوم که لبخندی معنادار روی صورت چروکیده‌ش نشسته بود، تا خواست ماجرای تصادف رو به روی ساغر بیاره، صدای امام جماعت دوباره از طریق بلندگوها پخش شد. - برادران و خواهران نمازگزار من، در زندگی باید از انسان‌های مومن، باتقوا و صالحی مثل برادر و خواهرمون، آقای نجیب و همسرش، درس بگیریم؛ چرا که نوداماد و نوعروس تصمیم گرفتن به جای آتلیه توی مسجد عکس‌های ازدواجشون رو بگیرن. حضار مسجد، چه زن و چه مرد، همگی مبهوت و جا خورده بودن؛ چرا که هیچ‌کس انتظار این مقدار ایمان و تعصب رو توی موارد ازدواجی نداشت. لحظاتی کوتاه، زنان بخش خواهران با هم‌دیگه پچ‌پچ می‌کردن و مردان بخش برداران هم با هم‌دیگه؛ تا این‌که کلام امام جماعت همه رو به سکوت واداشت. - پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «النکاح السنتی» که یعنی نکاح سنت من است؛ چه بسا برادر و خواهرمون هم از این سنت پیروی کردن. ابولفضل که کنار منبر ایستاده بود و میزبان نگاه‌‌های همه‌ی مردان نمازگزار بود، سرش رو با این جمله‌ی امام جماعت پایین انداخت. مثل همیشه، می‌خواست مردی با حجب و حیا به نظر برسه و موفق هم شد. امام جماعت نگاه افتخارآمیزش رو چند لحظه‌ای به ابولفضل دوخت و سپس رو به حضار، لب از روی لب برداشت. - همچنین پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «تهادوا تحابوا» که یعنی به هم هدیه دهید تا هم‌دیگر را دوست بدارید؛ پس چرا ما به این دو عزیز مومن هدیه ندیم؟ و چه هدیه‌ای والاتر از برآوردن خواسته‌شون؟ حضار با بالا و پایین بردن مداوم سرشون، کلامِ امام جماعت رو تایید کردن. ثانیه‌هایی بعد، امام جماعت با لحنی محترمانه حاضران داخل مسجد رو مخاطب قرار داد. - پس، بعد از ختم صلواتی محمدی، مسجد رو برای این دو عزیز شریف تخلیه کنیم. زنان حاضر توی مسجد، حینی که از جاشون برمی‌خاستن صلواتی بلند و بالا فرستادن و لبخندزنان پس از گفتن دوباره‌ی تبریک به ساغر و داشتن آرزوی خوشبختی برای اون، از مسجد خارج شدن. مردان حاضر توی مسجد هم، حینی که از جاشون برمی‌خاستن صلواتی بلند و بالا فرستادن و لبخندزنان پس از گفتن دوباره‌ی تبریک به ابولفضل و داشتن آرزوی خوشبختی برای اون، از مسجد خارج شدن در نهایت پرده‌‌ی بین دو بخشِ خواهران و برادران مسجد، توسط ابولفضل کنار زده شد و امام جماعت و ابولفضل با ساغر، توی یه بخش یک‌دست، یه قاب مشابه رو تشکیل دادن.
  24. گفتی ۱۷۵ صفحه نوشتی

    هر روز چند تا پارت بذار 🫡

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. سان آز

      سان آز

      باشه لاقل هر روز یکی بذار

    3. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      دارم همینکارو میکنم اگه اجازه بدید😂😂😂😂

    4. سان آز

      سان آز

      آزادی برو😂

  25. پرنسس کیه؟

    توی ذهنشه یا شخصیت واقعیه؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      توی ذهنشه

      بابا شلوغش نکن فقط یکمهههه

      سان و فریا دوستای خوب همن

      واهااااهااییی خاک تو سرممم.. طرف دیگه ی اتاق

      اره یه دیدار پرچالش

    3. سان آز

      سان آز

      تو همین دو پارت چیزای زیادی تو سرم انداختی خب

    4. سان آز

      سان آز

      وقتی گل می‌کشی تایپ می‌کنی🤣 البته من خودمم اشتباه زیاد می‌نویسم

×
×
  • اضافه کردن...