-
تعداد ارسال ها
714 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
35
تمامی مطالب نوشته شده توسط سان آز
-
اینجا حرف بزنیم؛ میخوام کامنتات ثبت شن 🌀
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت سی و هشتم ساغر تقریباً بیست و چند مرتبه، مقابل زنان نمازگزار خم و راست شد، «مبارکت باشه» رو شنید و «ممنونم» نازداری رو به زبون آورد. آخرین نفر، حاجیه کلثوم بود که به یکباره از مچ دست چپ ساغر گرفت و اون رو وادار به نشوندن کرد. ساغر هم، در هم رفتگی صورتش رو با لبخندی پوشوند و بالاجبار کنار حاجیه کلثوم نشست. حاجیه کلثوم دست ساغر رو بالا آورد و پس از خوندن نوشتهی روی عقیق انگشتر، حینی که با نهایت سادگی با دست چپش به قفسهی سینهش میکوبید، با لحنی خیرخواه لب از روی لب برداشت. - به به مادر! الهی که خانوم حضرت فاطمهی الزهرا نگهدارت باشه! الهی که خوشبخت بشی! ساغر لبخند پر از ناز و خجالتزدهش رو برای حفظ ظاهر هم که شده، دوباره روی لبهاش نشوند و در سکوت نگاهش رو به زمین دوخت. - سنتی ازدواج کردی؟ داماد کیه مادر؟ ما میشناسیم داماد رو؟ علاوه بر حاجیه کلثوم، زنان دیگه که نامحسوس چشمهاشون رو به ساغر و کلثوم دوخته بودن و گوشهاشون چیزی جز حرفهای اون دو نفر رو نمیشنید، هم کنجکاو بودن. ساغر نگاهش رو تا عینک حاجیه کلثوم بالا برد و با لحنی که در تلاش بود کمرو و با حجب و حیا به نظر برسه، سین جیم شدنش رو طبق نقشه، این چنین پیچوند. - بله شما هم میشناسینش! بلافاصله پس از خارج شدن این جمله از دهن ساغر، صدای امام جماعت از بلندگوهای نسبتاً درب و داغون مسجد به گوش رسید. - برای خوشبختی آقای نو دامادمون، ابولفضل نجیب، یک صلوات محمدی ختم کنید. در پی کلام امام جماعت، همگی ناخواسته صلواتی بلند فرستادن. حاجیه کلثوم هم، حینی که مشغول به زبون آوردن صلوات بود، با چشمهایی ریز شده در پی کشف هویت داماد بود. - ساغرجان تو با همون آقای بهشتدیده ازدواج کردی؟ بیان شدن این سوال از زبون یکی از زنان، کافی بود که ابروهای حاجیه کلثوم بالا بپرن و نگاه خیرهش به ساغر، معنادار شه؛ چرا که حاجیه کلثوم، تصادفِ سر به زیرِ شکمِ ابولفضل به ساغر رو به خوبی، به خاطر داشت.- 41 پاسخ
-
- 3
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت سی و هفتم ابولفضل برخلاف تصورات ساغر، هیچ نشونهای از حرص و عصبانیت روی چهرهش ظاهر نشد؛ بالعکس، چشمکی از روی شیطنت زد. - آره، بیشک تو بهترین استادشونی! سپس کجلبخندی، از روی لذت روی لبهاش نشوند و با لحنی که همیشه برای کودکان زیر پنج سال به کار میبرد، ساغر رو مخاطب قرار داد. - اما الان بفرما برو خودی نشون بده، بعداً به این موضوعات میپردازیم عمویی! صورت ساغر از واکنش غیرمنتظرهی ابولفضل در هم رفت؛ ابروهاش از شدت خشم توی هر گره خوردن و لبهاش از شدت چندشناک بودن واژهی «عمویی» جمع شدن. ساغر همونطور که میمیک صورتش رو حفظ میکرد، روی پاشنهی پای چپش چرخید. لحظهی آخر هم، چشم غرهای رفت و با لحنی غلیظ ادای بالا آوردن رو به جا آورد. - عوق! همینکه به ابولفضل پشت کرد، توی نگاهش مظلومیت و معصومیت نداشتهش رو گنجوند و حین قدم برداشتن، مشغول تمرین کردن لبخند مدنظرش شد. از راهروی کوتاه گذشت و توی چهارچوب راهرو که به بخش خواهران منتهی میشد، ایستاد. بلافاصله، به قصد دیده شدن گلوش رو با صدایی بلند و نازدار صاف کرد، تا شنیده بشه. اولین فردی که توجهش به ساغر جلب شد، حاجیه کلثوم بود؛ زنی که با دیدن ساغرِ جعبه به دست، نگاهش رو به دست چپ ساغر دوخت. حاجیه کلثوم با اینکه نمرهی چشمهاش یک از ده بود و شیشههای عینکش به ضخامت ته لیوان بودن، به خوبی تونست انگشت ازدواجِ حلقهپوش ساغر رو ببینه. - ساغر، مادر، عروس شدی؟ صدای بلند و لحن هیجانزدهی حاجیه کلثوم، باعث شد همه سرشون رو به سمت حاجیه کلثوم بچرخونن و پس از گرفتن رد نگاهش، به ساغر چشم بدوزن. ساغر نگاهش رو به پایین دوخت و لبخندی خجالتزدهی که مختص تازهعروسها بود، روی لبهاش پهن کرد. سپس، حین برداشتن درِ جعبه با نهایت عشوه، با قدمهایی خرامانخرامان، به سمت اولین صف رفت.- 41 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
رمانت منو یاد یه میم میندازه:
پسر خوشگله لباس سفید تنم کرد
که همه مخاطبا منتظر لباس عروس بودن، اما با لباس تیمارستان مواجه شدن😂😭
-
سلام عزیزم، ایده قشنگی داره
فقط فونت هر پارتت زیادی بزرگه و قابل خوندن نیست؛ اگه با لپتاپی به آسونی میشه فونت رو تغییر داد.
اما اگه با گوشی هستی، نسخه دسکتاپ گوگل رو فعال کن، بعد چرخش گوشی رو فعال کن.
در آخر میتونی گزینهی سایز فونت رو توی ویرایش پارت ببینی.
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت سی و ششم ابولفضل توی نقش همیشگیش فرو رفته بود و برای اینکه ثابت کنه حجب و حیا داره؛ سرش رو پایین انداخته و به نوک کفشهاش خیره بود. لحظاتی کوتاه، ابولفضل در همون حالت که جعبههای چند کیلویی رو به دست داشت، ایستاده بود؛ تا اینکه ساغر پس از کنار زدن پرده، در رو گشود. با باز شدن در، ابولفضل نگاهش رو از نوک کفشهاش گرفت و به جورابهای پارازینِ نازک و مشکی رنگ ساغر چشم دوخت. چشم از پاهای ظریف ساغر گرفت و نگاهش رو در امتداد بلندایِ چادر عربی ساغر بالا برد؛ تا اینکه به صورت آرایش شدهی ساغر رسید. ابولفضل حینی که یکی از جعبهها رو به دست ساغر میداد، نگاه ذهنخوانش رو به چشمهای مضطرب ساغر دوخت. سپس، با لحنی که سعی بر کاهش دادن اضطراب ساغر داشت، لب از روی لب برداشت. - استرس نداشته باش چون نیازی... ساغر دو دستش رو جلو آورد و جعبه رو به دست گرفت. نگاه ابولفضل، ناخواسته از صورت ساغر به پایین مایل شد و روی دست چپش نشست. انگشتر، رکابی از جنس نقره داشت که روی بدنهش حسابی ظریفکاری شده بود. همچنین، یه سنگ عقیق سبز و گرد که به وسیلهی چهار پایهی نگهدارنده، روی شونهی گرد و پهنش، نشسته بود. حکاکی هنری «فاطمة الزهرا» هم، روی سطح صاف سنگش، اون رو از یه انگشتر عقیق ساده، به یه انگشتر عقیق مومنانه تبدیل کرده بود؛ انگشتری که روی دستِ استخونی و ظریف ساغر، با اینکه زیبا به نظر میرسید، تنها از روی ریا بود. - نیازی نیست چی؟ ابولفضل که با کجلبخندی محو، خیرهی انگشت حلقهپوش ساغر بود، با صدای ساغر، به یکباره به خودش اومد و ابروهاش رو توی هم گره داد. - نیازی نیست حرفی بزنی؛ چون وقتی شیرینی پخش کنی، اونا ناخواسته سر تا پات رو برانداز میکنن و حلقهی ازدواجت رو میبینن. این یکی از مبناهای فضولی و کنجکاوی درون محلهایه! ساغر که داشت با نهایت دقت، به ابولفضل گوش میداد، با شنیدن آخرین جملهی ابولفضل، لب زیرینش رو گزید تا خندهش رو بخوره. سپس، با لحنی خودبرتربینانه، لب از روی لب برداشت و زمزمه کرد. - طوری حرف میزنی که انگار من یه تازه واردم؛ مدرک شرارتِ شیطونی که بهت درس میداد رو من مهر کردم!- 41 پاسخ
-
- 3
-
-
-
سلام عزیزم در رابطه با تغییر راوی اومدم یکمی راهنمایی کنم.
من خودم یه داستانی داشتم که دو تا راوی داشت و هر دو هم قلم متفاوتی داشتن؛ مثلاً یکی با افعال گذشته جملات رو مینوشت و یکی با افعال حال.
از نظر من هیچ چهارچوبی برای راوی وجود نداره و راوی میتونه متفاوتتر از آثار دیگه ظاهر بشه. اما به شرطی که هدفمند و مداوم ظاهر بشه.
پیشنهادم برای شما هم اینه:
اینکه فقط توی یه بخش کوتاه از رمان بخوای راوی رو عوض کنی، چیز جالبی به نظر نمیرسه.
پس اگه میخوای از اول شخص فاصله بگیری و یه راوی نامحدودتری رو وارد داستان کنی، برنامه بریز که جاهای دیگه هم وارد داستان بشه.
من رمانت رو کامل نخوندم ولی پارت آخرت رو خوندم و متوجه ماورایی بودن ژانر رمانت شدم؛ نظرت راجع به یه راوی ماورایی چیه؟
راوی سوم شخصت میتونه موکل، روح، جن، گوی، و یا هرچیز ماورایی دیگهای باشه. با توجه به ژانرت دستت بازه که یه راوی نامحدود و شگفتانگیز داشته باشی و توی خیلی از صحنهها ازش استفاده کنی.
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 6
-
خیلی عالیه 😍
یه اسم هم براش بذار؛ مثلا اسمش راز شب باشه یا همچین چیزی (به گزینههای خفن فکر کن)
در واقع براش شخصیت بساز. طوری که لحن منحصربفرد داشته باشه؛ اینکه چجور فضا رو میبینه و چجوری توصیف میکنه و...
-
-
-
چقدر رمانت از همین اول غمگینه زن🥲
بذار*
نذار*
گذاشتن*
گذار*
و... همشون با ذ نوشته میشن بانو💓
اگه میخوای درستشون کنم برات حین خوندن.
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت سی و پنجم اون شبانهروز تاریخآوری که بسیار کش اومده بود، بالاخره به پایان رسید. حالا خورشید توی روز متوالی، از وسط آسمون گذشته بود و ظهرهنگام رو نشون میداد. اهالی مومن محله، توی مسجد حضور داشتن و پس از به جا آوردن چهار رکعت نماز ظهر، به خوندن چهار رکعت عصر مشغول بودن. ساغر هم مثل همیشه، توی اولین صف از بخش خواهران و نزدیکترین جایگاه به در ورودی مسجد، در کنار مابقی زنان محله، مشغول اقامهی نماز بود. - اَلسَّلامُ عَلَیکَ اَیُّهَا النَّبِیُّ وَ رَحمَتُ اللهِ وَ بَرَکاتُه، اَلسَّلامُ عَلَینا وَ عَلی عِبادِ اللهِ الصّالِحین، اَلسَّلامُ عَلَیکُم وَ رَحمَتُ اللهِ وَ بَرَکاتُه. الله اکبر گویان کف دو دستش رو، سه بار آروم روی رون پاهاش کوبید. بلافاصله دست راستش رو از زیر چادرش، داخل جیب شلوارش برد و گوشیش رو بیرون کشید. رمزِ «۰۵۰۶۰۲۴۴» رو زد و پس از باز کردن قفل گوشیش، وارد اپلیکیشن تلگرام شد؛ ساغر از اونجایی که حافظهش مقابل شمارهها، اعداد و کدها از ماهی هم کمتر بود، همیشه از یه رمز برای همهی عرصههای قابلقفل زندگیش بهره میبرد. روی چت خصوصی «A.N.S.F» کلیک کرد و واردش شد؛ ساغر پیوی ابولفضل رو صورت مخفف شدهی «ابولفضل.نجیب.ساقی.فراری» ذخیره کرده بود. - الان وقتشه! ساغر این پیام رو نوشت و پس از ارسالش، بلافاصله گوشی رو کنار مُهر و تسبیحش روی زمین قرار داد. سپس دست چپش رو توی جیب شلوارش برد و شیء درونش رو توی مشتش بیرون آورد. ابولفضل بیرون از مسجد، توی نزدیکترین کوچه ایستاده بود و پیام ساغر رو انتظار میکشید. با دیدن اعلان از جانب «ذکریای رازی» تلگرامش رو باز کرد. پس از دیدن پیام ساغر، جعبهها به دست، به سمت مسجد راه افتاد. ابتدا نیز، به سمت ورودی خواهران قدم برداشت و پشت در شیشهای ایستاد. سنگ عقیق انگشترش رو که به دست چپش، یعنی به انگشت ازدواجش، پوشونده بود رو به شیشهی در چسبوند و چند تقهای به در وارد کرد. ساغر با شنیدن صدای ضربههای وارد شده به در، تندی از جاش برخاست و حینی که به سمت در میرفت، انگشتر عقیقش رو به دست چپش، یعنی به انگشت ازدواجش، پوشوند. در واقع ابولفضل، دیشب، قصدش از رفتن به پاساژ، خریدن حلقههای ست عقیق برای ازدواج صوریشون بود. حلقهی ساغر رو هم پیش از به مسجد اومدن، بهش داده و نقشه رو هم مو به مو، براش تعریف کرده بود.- 41 پاسخ
-
- 3
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت سی و چهارم ناگهان چهرهی در هم رفتهی ابولفضل به حالت سابقش برگشت. بلافاصله هر دو تای ابروهاش بالا پریدن و چشمهاش گرد شدن. با لحنی سرزنشوارانه خودش رو مخاطب قرار داد. - چی؟ به اون میگی خوشگل؟ پوزخندی صدادار، روی نیمهی راست صورتش نقش بست و تمسخر، توی لحن بیان سوالش تزریق شد. - آخه کجای اون دختر خوشگله؟ به یکباره تصویری متحرک توی ذهنش ظاهر شد؛ تصویری از چشمهای درشت و کشیدهی آهویی شکل و آهویی رنگ ساغر، که خیرهخیره به ابولفضل نگاه میکردن. پوزخند تمسخرآمیز ابولفضل، روی لبهاش ماسید و نگاه سرزنشآمیزش هم رنگ باخت. ثانیههای طولانی، قلبش مورمور میشد؛ چرا که پروانههای توی قفسهی سینهش، با پر زدههاشون، قلبش رو قلقلک میدادن. ابولفضل که گمون میکرد تنلرزش طولانی و خفیفش از بابت سرماست، خودش رو به آغوش کشید و لب برچیده زمزمه کرد. - خب برخلاف خودش که یه روباه مکاره، توی چشمهاش... به یکباره جملهش رو خورد. لحظهای بعد، ناخواسته کجلبخندی محو به گونهی راستش منگنه زد و با لحنی معترضانه، زیر لب اعتراف کرد. - توی چشمهاش یه آهوی خوشگل زندگی میکنه! دم عمیقی بلعید و بازدمش رو با افسوس و کشیده بیرون داد. سپس دو دستش رو توی جیبهای شلوارش فرو برد و به سمت خروجی کوچه قدم برداشت. سر کوچه ایستاد و دست چپش رو به همراه گوشیش، از جیبش بیرون آورد. قفل گوشیش رو با زدن رمز عجیب و غریبش، باز کرد و وارد اپلیکیشن «اسنپ» شد. مبدا، نقطهی کنونی و مقصد، پاساژ مدنظرش رو روی نقشه تعیین کرد و دکمهی درخواست سفر رو فشرد. سپس حینی که منتظر قبول شدن توسط یه راننده بود، زیرلب با لحنی خنثی مشغول خوندن شعری کودکانه شد. - آهویی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم دوریش برایم مشکله؛ کاشکی اونو میبستم! ای خدا چیکار کنم؛ آهومو پیدا کنم؟ آی چه کنم؟ وای چه کنم؟ کجا اونو پیدا کنم؟ کاشکی اونو میبستم! کاشکی اونو میبستم!- 41 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت سی و سوم ساغر در سکوت، از مغازه خارج شد. در شیشهای مغازه رو بست و سپس، به وسیلهی ریموت، کرکرهی برقی رو هم پایین داد. مسیر محل پارک ماشینش رو پیش گرفت و مقابل درِ سمتِ راننده متوقف شد. روی پاشنهی کفش راستش، چرخید و به ابولفضل چشم دوخت. ابولفضل در طول مدت، دست به سینه ایستاده بود و با چشمهایی ریزه شده، حرکات ساغر رو از نظر میگذروند؛ که طبق ذهنیتش، مثلاً داشت بدرقه کردنش رو انتظار میکشید. انگار ابولفضل خودش، از ته دل خودش خبر نداشت؛ چون، از اینکه دوست داشت تا آخرین لحظه بمونه و ساغر رو تماشا کنه، بیخبر بود! - میخوای برسونمت؟ با سوالِ صرفاً از روی تعارف ساغر با لحنی محترمانه، به یکباره رنگ از رخسار ابولفضل پرید و مردمک چشمهاش گشاد شدن؛ چرا که رانندگی سریع و خشن اون رو به یاد آورد. از اونجایی که ابولفضل هیچ دلش نمیخواست که دوباره توی ماشین ساغر بشینه و دست فرمونش رو تجربه کنه، آب دهنش رو نامحسوس بلعید و با لحنی وحشتزده پاسخ داد. - نه، نه، نه؛ مزاحمت نمیشم! من باید پیادهروی کنم، تو برو؛ خدانگهدارت! ساغر که متوجه هراس ابولفضل شده بود، با غیض در ماشین رو گشود و حینی که روی صندلی راننده جا میگرفت، چشمغرهای خشمآلود به ابولفضل رفت. - باشه؛ خدانگهدارت! ساغر این رو گفت و سپس در ماشینش رو آهسته بست؛ چرا که روی نحوه و شدت باز کردن و بستن درهای ماشین عزیزش، حسابی حساس بود. هرچند، بعد از استارت زدن، ماشین رو وحشیانه از محل پارک خارجش کرد؛ طوریکه لاستیکها روی آسفالت کوچه رد انداختن و صدای ناهنجاری تولید شد. صداش انقدری گوشخراش بود که روی مغز و قلب و روح ابولفضل خراش افتاد. ابولفضل همونطور که با صورتی درهم رفته و ابروهایی توی هم گره خورده، خیرهی دور و دورتر شدن ماشین ساغر بود، زمزمه کرد. - دخترهی شکاکِ جاهطلبِ ریسکپذیرِ نابغهیِ عصبیِ خوشگل!- 41 پاسخ
-
- 4
-
-
-
ویهان سالهاست در دنیایی زندگی میکند که حقیقت در آن خرید و فروش میشود و آدمها میتوانند با یک نام جدید، گذشتهشان را دفن کنند؛ دنیایی که گذشته را میشود با چند مدرک جعلی پاک کرد، اما هیچکس راهی برای فرار از زخمهایش پیدا نمییابد.
بعد از مرگ همسرش، نغمه، زندگی او به دو بخش تقسیم میشود؛ قبل از آن شب و بعد از آن شب. او، طی شبی شریک زندگیاش را از دست میدهد و با دختری تنها میماند که تمام یادگارِ اوست.
هرچند، درست زمانی که ویهان فکر میکند قلبش برای همیشه زیر آوار آن فقدان دفن شده، زنی وارد زندگیاش میشود که حضورش همهچیز را به هم میریزد؛ مهوا، پزشکی که بیش از آنچه که نشان میدهد، است.
بعضی آدمها برای ساختن آینده میآیند و بعضی دیگر برای تسویهحساب با گذشته؛ و گاهی تشخیص این دو از هم، غیرممکن میشود.
خاکزاد داستان آدمهایی است که از خاک برخاستند، اما زخمهایشان هرگز در خاک دفن نشد!
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
درود پری دریایی عزیزم؛ امیدوارم همیشه حالت خوب باشه و قلمت مانا.🩵
رمان قشنگی داری اما حیف نیست که برای این قلم روون، نکات ویراستاری رو رعایت نکنی؟
مطمئنم اگه این تاپیک زیر رو بخونی و طبق نکاتش پارتای نوشته شدهت رو ویرایش کنی و نکات رو توی پارتای آیندهت هم رعایت؛ خودت هم تغییر رو با تموم وجودت میبینی و لذت ارتقا قلبت رو میلرزونه.
-
مخاطب رمانت نبودم؛ ولی تصادفاً یه پارتت رو خوندم.
عجب پارتی رو هم خوندم؛ عرق شرم🫣
از فردا باید بشینم داریوشخان رو بخونم؛ واجب شده گویا!
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 5
-
-
تقریبا نصف رمان نوشته شده ی همینقدری دیگه مونده ک باید زود تمومش کنم بزور اپو ول کردم اومدم بنویسم
-
-
✏️ بخش یک: «ایدهسازی» ~ صفحهی اول: گفتگو با هوش مصنوعی هوش مصنوعی چطوری میتونه توی ایدهسازی به ما کمک کنه؟ جواب اینه؛ با گوش دادن و نظر دادن. وقتی یه موضوع ذهن من رو درگیر خودش میکنه؛ من یه گفتگوی جدید با هوش مصنوعی میسازم. بهش میگم: «میخوام از یه موضوع ساده به ایدهی ناب برای رمانم برسم؛ میشه نظرت رو راجع به سناریوهایی که تعریف میکنم، بگی؟ راستی از ایموجی استفاده کن و باهام صمیمی حرف بزن.» با این دستور تاکید میکنم که سناریوهای اون رو نمیخوام؛ و در واقع هدفم یه مخاطب صمیمی و نظرات اون مخاطبه. سپس شروع میکنم به تعریف کردن هر سناریویی که راجع به اون موضوع به ذهنم میرسه. بعضی از سناریوها خوب به نظر میرسن؛ نگهشون میدارم. بعضی از سناریوها خوب به نظر نمیرسن؛ دورشون نمیریزم، بلکه سعی میکنم متفاوتتر بهشون بپردازم. توی گفتگو با هوشمصنوعی راجع به موضوعات و سناریوهام، نه محدودیت دارم و نه ترس. چون، اون مثل یه مخاطب بهم گوش میده و نقاط ضعف و قوت موضوعات و سناریوهام رو با لحنی دوستانه بهم نشون میده. و من بدون هیچ ترسی از قضاوت، توی جهان تخیلات فردی خودم قدم برمیدارم و همهچیز رو با خلاقیت فردی خودم، باهمدیگه ترکیب میکنم. ترکیب کردن موضوعات مختلف باهمدیگه و اضافه کردن سناریوها به اون موضوعات، ایدههای من رو میسازن. و اینجا فرق موضوع با ایده مشخص میشه. هر موضوع میتونه به ذهن هرکسی برسه؛ ولی هر ایدهای نه! چون ایده با سناریوهای شخصی نویسنده برای یه موضوع ساخته میشه. و با توجه به اینکه به اکثر موضوعات پرداختن و برای هر موضوع، ایدههای بسیاری ساختن و به تحریر درآوردن؛ کار نویسندهها برای ساختن ایدههای ناب سخت شده. اما یه راهحل وجود داره. هر موضوع ابعاد و جنبههای بسیاری داره و چه بسا برخی از اونها، با ابعاد و جنبههای موضوعات دیگه، میتونن پتانسیلِ روی هم قرار گرفتن، پتانسیلِ مقابل هم قرار گرفتن، پتانسیلِ دنبالهی هم قرار گرفتن، پتانسیلِ مورد ادغام قرار گرفتن و یا پتانسیلِ هر نوع رابطهی دیگهای رو داشته باشن. تخیلات نویسنده هرچقدر نامحدودتر باشه، خلاقیتش برای رابطهسازی بین موضوعات بیشتر میشه؛ و این چنین پتانسیلش برای ساختن ایدههای جدید بالا میره. پس از ساختن ایدهی ناب، زمان به تعیین کلیات و جزئیات پیرنگ میرسه. با خوندن صفحهی دوم و سوم از بخش یک، یاد میگیریم که چطوری ایدهی ناب رو به ساختاری منظم و کامل تبدیل کنیم.
- 8 پاسخ
-
- 9
-
-
-
نامهی بیست و یکم ایران، دختر شفابخش من! مادرت... مادرت توان نگه داشتن قلم را هم ندارد؛ که سنگینیهای وجودش را به تحریر دربیاورد و سبک شود. «ایران، اگه بودی؛ من میگفتم و تو مینوشتی و اینچنین من رو شفا میدادی.»
- 21 پاسخ
-
- 4
-
-
-
نامهی بیستم ایران، دختر خوشقلب من! مادرت، این روزها قفسهی سینهاش سفت و سنگین بالا و پایین میرود؛ قلب دردآلودش نیز، درست و سالم نمیتپد. «ایران، کاش بودی؛ چون یقین دارم اگه بودی، نوازش دستان ظریف و آغوش امنت، مادرت رو آروم میکرد.»
- 21 پاسخ
-
- 3
-
-
-
نامهی نوزدهم ایران، دخترِ رقاص من! مادرت، آرزویش توست. آرزوی مادرت تویی؛ اینکه تک ستارهاش، ایرانش، مقابل چشمانش آزادانه برقصد. «ایران، از این میترسم که تو نباشی. یا اینکه باشی و رقصیدن رو برات حرام بدونن. و یا باشی و من از بابت گریههای شبانهم کور شده باشم.»
- 21 پاسخ
-
- 3
-
-
نامهی هجدهم ایران، دختر دستنیافتنی من! مادرت، شاید نتواند تو را ببیند؛ چرا که غم درونش ریشه زده و غده شده. آن غده نیز، دارد به صورت تدریجی مادرت را از بین میبرد. «ایران، اگه نتونستم زنده بمونم تا تو رو داشته باشم، چی؟»
- 21 پاسخ
-
- 3
-
-