رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

سان آز

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    714
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط سان آز

  1. با دیدن این حرکت سوآ دل سرد و ناراحت شدم اما وقتی به یاد آوردم که در واقع من اون رو دزدیدم و به زور بوسیدمش و دستاش رو محکم بستم تا راه فرار نداشته باشه فهمیدم که این رفتارش نه تنها عادیه بلکه اگه من رو میزد، بازم منطقی به نظر میومد!

    😂😂😂

    1. Ario Seoda

      Ario Seoda

      خیلی خوشم میاد جونو منطق نداره 🤣🤣

       پارت بعدیشم سر غذا...😂🤣

    2. سان آز

      سان آز

      بابا کلا قراره... 😂🫣

    3. Ario Seoda

      Ario Seoda

      کل کرما از جونوعه 🤣

  2. پارت شش به همین آسانی، بوسه‌ی گرم اما کریح آن زن زیبا اما کریح، حین شنیدن قطعه‌ی مورد علاقه‌ام از اپرا، مرا می‌کشد و گریبان چشمان شاهکارم را که قرار بود شکنجه‌های بیشتری را تصویربرداری و قتل‌های بیشتری را نقاشی کنند، می‌گیرد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا هنوز زنده‌ام؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا بینی‌ام بوی خون را می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا پشتم درازکش شدنش را روی برانکارد می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا گوش‌هایم صدای آژیر آمبولانس را می‌فهمند؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا صورتم نشستن ماسک اکسیژن را می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا پشتم جابه‌جا شدنش را از روی برانکارد می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا پوستم نفود سرمای اتاق عمل را می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا بدنم سنگینی بی‌حس شدنش را می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا تنم ابزارهای پزشکی را روی خودش می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا گوشت و پوستم خوردن بخیه‌ها را می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا پشتم دوباره جابه‌جا شدنش را از روی برانکارد می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نبوسید و نکشت؟ پس چرا گوش‌هایم صدای مانیتورهای بخش ریکاوری را می‌فهمد؟ مگر آن زن ناشایست مرا نکشت و نبوسید؟ پس چرا گوش‌هایم صدای ناواضح پرستار ریکاوری را می‌فهمد؟ درد از عمق استخوان‌هایم آغاز می‌یابد، خود را از گوشت‌های تنم نفود می‌برد و به پوستم می‌رسد؛ درد در تمام وجودم شعله می‌کشد. تلاشم بر این است که چشم بگشایم؛ اما پلک‌هایم سنگین‌ و سفت روی هم چسبیده‌اند و هر بار که آنان را ذره‌ای از هم فاصله می‌دهم، محکم‌تر بسته و روی هم قفل می‌شوند. دست چپم را به سختی تا روی صورتم می‌برم و با انگشت شست و اشاره‌، چشمانم را می‌مالم. قفل و چسبندگی پلک‌هایم تا حدودی از بین می‌روند و بالاخره می‌توانم چشم باز کنم؛ هرچند نوری کدر و کمرنگ به چشمانم برق می‌اندازد و وادار به بسته شدنشان می‌کند. اما باید مطمئن شوم که زنده‌ام و زندگی هنری‌ام هنوز به پایانش نرسیده؛ پس مصمم دیدگانم را می‌گشایم. دیده‌ی تارم روی سقف می‌نشیند؛ نگاه بی‌جانم به یک‌باره جان می‌گیرد و مردمک‌هایم در حدقه گشاد می‌شوند. دهانم نیمه‌باز است و نشان از مبهوتیتم دارد. پناه بر خداوند آز خارق العاده! سقف سفید است اما مایل به خاکستریست و بافتش به مثل گوشت خام، نرم و مرطوب به‌نظر می‌رسد؛ جای‌جایش نیز سرشار از رگه‌های درشتِ قرمز و ظریف است. درست می‌بینم؟ سقف دارد نرم و ملایم بالا و پایین می‌شود؟ مگر بیمارستان‌ها هم کاغذسقفی متحرک دارند؟ نه آز؛ این فقط از آثار استشمام گاز دسفلوران برای بیهوشیست؛ اینان چیزی جز توهم نیستند! گوشه‌ی راست لبانم به بالا مایل می‌شوند و نیشخند بی‌جانی می‌زنم. مردمک‌هایم را درون حدقه می‌چرخانم و چشم به دیوار می‌دوزم. دیوار سفید، مات و مایل به خاکستریست، شیارهایی عمیق و برجسته دارد و نرم و لغزنده به‌نظر می‌رسد؛ جای‌جایش نیز سرشار از لکه‌های صورتی و خاکستری پراکنده‌ است. علاوه بر این‌ها، رگه‌های قرمزی دارد و سطحش به آرامی منقبض و منبسط می‌شود. بیماستارن کاغذدیواری‌ متحرک هم دارد؟ حال دهانم بازتر از نیمه‌باز است و نشان از مبهوت‌تریتم دارد. پناه بر خداوندِ آز شاهکار! چشمانم را به صورت کمانی در حدقه می‌چرخانم؛ سقف و دیوار، به شکل گنبدی فضا را احاطه کرده‌اند. فضایی که نه تاریک است و نه روشن؛ و نوری کدر تاریکی‌اش را ربوده. سیاهی مردمک‌هایم گشادتر می‌شوند و قفسه‌ی سینه‌ام از حرکت می‌ایستد. از جایم خیز برمی‌دارم. چشمان گشاده‌ام بین دیوار و سقف گنبدی می‌چرخد و پره‌های بینی‌ام مدام چین می‌خورند. بیمارستانش کجاست؟ پرستار بخش ریکاوری‌اش کجاست؟ مانتیورهای بخشش کجاست؟ این بوی خون کهنه، این بوی نم و رطوبت، این بوی شیرینی فلزیِ عجیب؛ این بوها از کجا به مشامم می‌رسند؟ چرا این فضا بیشتر به تابلوی نقاشی پر از شلختگی‌ و چروکیدگی و ژولیدگی و آشفتگی و آلودگی، بیشتر شباهت دارد تا به بیمارستان؟ - سان ریون؟ سان ریون؟ همان صدای محو و گنگ پرستار ریکاوری است که واضح‌تر در فضا پخش می‌شود. سر می‌چرخانم و منابع صدا را از نظر می‌گذرانم؛ دو دریچه‌ی کوچک و تاریک؟ سان ریون؟ منظورش از سان ریون چیست؟ منظورش کیست؟ برای چیست؟ برای کیست؟ تن و بدنم به لرزه می‌افتد. دمی از هوای مرطوب، سنگین، ساکن، مرده، کهنه و نم‌دار فضا می‌گیرم؛ دمم در ریه‌ام محبوس می‌شود و قفسه‌ی سینه‌ام را بالا نگه می‌دارد. به یک‌باره نوری سپید و روشن جایگزین نور کدر می‌شود؛ مثل روشن شدن چراغ نیست و بیشتر به مانند چشم گشودن من در لحظات پیشین است و همان‌قدر سنگین و سخت به‌نظر می‌رسد. به نور سپید و روشن عادت می‌کنم؛ طوری‌که دیگر چشمانم را نمی‌زند. چیزی را می‌بینم که هضمش برایم قابل انجام نیست؛ دو دریچه که از درونشان چهره‌ی تار مردی که به‌نظر پرستار ریکاوری است را می‌بینم. آن‌جا، برون از آن دریچه‌ها، بیمارستان است ولی این‌جا، درون از این دریچه‌ها، کجاست؟ - سان ریون؟ چهره‌ی من رو می‌بینی؟ صدای من رو می‌شنوی؟ نمی‌خواهم باور کنم که من، آز استرلینگ، قاتل سریالی شیکاگو با بوسه‌ی گرم اما کریح آن زن زیبا اما کریح به قتل رسیدم و سر از این‌ مکان درآوردم؛ پس دو دستم را روی زمین می‌گذارم تا برخیزم و اثبات کنم که این‌جا، کله‌ی عوضی آن زن عوضی نیست! کف دستانم روی سطحی کشسان و مقاوم که بافتی نرم و اسفنجی دارد، فرود می‌روند؛ تنم در جایش می‌خشکد، گردنم در جایش می‌خشکد، سرم در جایش می‌خشکد. خداوند پاکیزگی، نه؛ این حقیقت ندارد! دو دست لرزانم را بالا می‌برم و بی‌آن‌که تکانی بخورم، مردمک‌های گشاد شده‌ی چشمانم را به کَفِشان می‌دوزم؛ مایعی بزاق‌مانند و لزج به سطح کف دو دستم چسبیده. آرام‌آرام ابروانم در هم گره می‌خورند، لبانم جمع می‌شوند و تمام صورتم به سمت نوک بینی‌ام راه می‌افتد. عق بلند و عمیقی از انتهای معده‌ام می‌زنم و از جای می‌پرم؛ ابداً نمی‌خواهم حتی لحظه‌ای بیشتر در این کثافت‌سرِ آن کثافت‌زن بمانم. اما نه راه خروجی یافت می‌شود و نه پناهگاهی برای پناه بردن! ناخواسته و بی‌هدف، روی شیارها و چاله‌های بافت زنده‌ی به احتمالاً مغز لعنتی آن زن لعنتی می‌دوم؛ هر قدمم روی آن مایع چسبناک و بزاق‌مانند فرو می‌رود و صدای لغزنده‌‌اش آزارم می‌دهد. خداوند پاکیزگی خودت آز پاک‌صورت و پاک‌تن و پاک‌بافت و پاک‌رکابی و پاک‌شرت و پاک‌شلوار و پاک‌جوراب و پاک‌‌کفش را نجات ده؛ اما گویی خداوند پاکیزگی در دسترس نیست که شیطان کثافات تلفن را برمی‌دارد. پای راستم تا زانو داخل شیار گوشتی و عمیق مرکز زمین فرو می‌رود؛ حتم دارم که همان شکاف طولی بین دو نیم‌کره‌ی مغز آن زنیکه است. غر زنان، در تلاشم که پایم را از لای آن شکاف لعنتی بیرون بکشم؛ اما بی‌فایده است و تحت تأثیر انقباضات شاید طبیعی، در حال فشرده‌تر شدن است. - خداوند عقل، خنگت کنه زنیکه، آی زانوم... خداوند پاکیزگی، کثافتت کنه زنیکه، وای ساقم... خداوند ظرافت، چاقت کنه زنیکه، وای مچم... خداوند هنر بی‌هنرت کنه زنیکه... وای انگشتا... لعن و نفرینم نیمه‌کاره می‌مانند؛ چرا که به یک‌باره انبساطی درون شکاف طولی بین نیمکره‌هایش رخ می‌دهد و من، در میان تلاش برای آزادسازی پایم، پرتاب می‌شوم. با صورت و کف دست، به دیوار می‌چسبم. با انزجار، از دیوار فاصله می‌گیرم. مایع لزج و بزاق‌مانند، چسبیده به پوست صورت و کف دستان و سطح لباس‌هایم، همراه با کش می‌آیند و از دیوار جدا می‌شوند. نه، نه، نه، نه؛ این حقیقت ندارد! ثانیه‌ای سکوت می‌کنم؛ سپس از شدت کثافت‌ بودن و کثافتی‌ شدنم، جیغی بی‌پایان می‌کشم که در اعماق این گنبد گوشتی، صدای رعد می‌دهد و از شدت شوکی که بر برون و درونم وارد می‌شود، غش می‌کنم. من یک‌بار با بوسه‌ی لبان زنیکه مردم و باری دیگر اکنون، با کثافات مغزی زنیکه.
  3. ساناز، آن‌گاه که بیش از هر زمانی غمگین و در حال فروپاشی درونی بودم و اشکی برای گریستن نداشتم؛ دانستم گریه کردن نعمت بزرگیست که برای آرام شدنمان طراحی شده.
  4. تایتل جلد دو رمانت باید اینجوری باشه که درست کردم برات. 💙

    1. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      دستت دردنکنه خانم 😘❤️

    2. سان آز

      سان آز

      فدای شما 💙

  5. رمانم رو خوندی

    ریکشن‌های مورد علاقمم زدی

    یه کامنتنم بده؛ نمیدی بانو؟😍😂

    1. nafas.shahpori

      nafas.shahpori

      داشتم لایک عادی میزدم دیدم همه ی واکنشا آتیشه موذب شدم منم این واکنشو زدم 

      فقط در یک کلمه برگام محشر بود من یکم روحیم حساسه واقعا خوندنش مورمورم کرد 

      من تقریبا تو انجمن قدیمیم تو انجمن قبلی که خراب شد بودم و بخش بوسش واقعا دهنم باز موند واقعا اوکیه؟ وای یادمه به چه چیزای پیش پا افتاده گیر می دادن به بوس روی لپ مرد نامحرم گیر دادن به من

    2. سان آز

      سان آز

      اخ به قربانت بانو🫂

      دیگه جدیدا ایراد نمی‌گیرن زیاد؛ بگیرنم پولی منتشر می‌کنم 😌

    3. سان آز

      سان آز

      هنوز باید جلوتر بری تا بیشتر مورمور شی🫣

  6. ✏️ بخش دو: «لحن انحصاری» صفحه‌ی دوم: روایت راوی در انتخاب راوی هیچ اجباری نیست؛ نویسنده می‌تونه یه راوی عادی داشته باشه و یا یه راوی منحصربه‌فرد. اما یه چیزی اجباریه؛ روایت راوی نباید قلم همیشگی و تکراری نویسنده باشه. قلم منعطفه؛ چون می‌تونه با هر طیف مختلف از کلمات و اصطلاحات حال و هوایی متفاوت به فضا بده. بیاین این مسئله رو با چند مثال بیشتر باز کنیم: مثال یک؛ راوی عادی: راوی من ضمیر اول شخص مفرده و شخصیت اصلی رمان منه، اون باهوشه در عین حال احمقه، نرماله و در عین حال اختلالات روانی بسیاری داره، ژانرهای اثرمم علمی و فلسفی و طنز سیاهه، شخصیتمم یه کاوشگره و سبک اثرمم مستندیه. پس من باید اون رو باهوش جلوه بدم؛ در حالی که یه احمقه. پس من باید اون رو نرمال جلوه بدم؛ در حالی که روانیه. پس من باید اون رو یه کاوشگر جلوه بدم؛ که در حال ضبط مستند شخصی خودشه. من باید خودم رو جای شخصیتم بذارم و کلمات و اصطلاحاتی علمی و فلسفی بنویسم؛ و چون دارم از زبون یه شخصیت احمق و روانی اثر رو روایت می‌کنم، جملاتم طنز و سیاه به‌نظر می‌رسن. «کلید مابین چشمانم را که روی استخوان بینی‌ام قرار گرفته و همه اصرار بر این دارند که قوزی بیش نیست، فشار می‌دهم. با این کار دوربین چشمانم بالاخره فعال می‌شوند؛ برای اینکه به این تکنولوژی دست پیدا کنم، با آجر به جان صورت و بینی‌ام افتاده بودم. همه فکر می‌کردند دیوانه‌ام؛ آخر آن‌ها چه می‌دانند که من چه می‌دانم که این گونه در آن چه که نمی‌دانند ادعا می‌کنند دانایند؟ دو انگشت کوچکم را داخل حلقه‌ی گوشواره‌هایم فرو می‌برم و گوش‌هایم را توسط آن‌ها به پایین می‌کشم؛ حالا میکروفون‌ها هم فعالند و من آماده‌ی ضبطم. قرار است همه کار ‌کنم تا به همه ثابت شود؛ هر انسان دو من دارد! قلمی را در دست می‌گیرم و می‌نویسم؛ چشمانم نوشته‌های روی سطرها را ضبط می‌کنند و گوش‌هایم صدای نوشته‌هایی که از گلویم خارج می‌شوند را.» مثال دو؛ راوی منحصربه‌فرد: راوی من طبیعته؛ اون یه جنگل کوچیکه، خاک و درختان و گیاهان و ریشه‌ها و باتلاق‌ها و رودها و برکه‌ها و غیره هم اعضای بدنشن، اون مادر همه‌ی جانوران جنگله، اون ضمیر اول شخص مفرده اما دانای کل هم به حساب میاد؛ چون قراره زندگی فرزندانش، حیوانات جنگل رو که در خطر شکار توسط، شکارچی هستن رو روایت کنه، ژانرهای اثرمم رئالیسم جادویی و تراژدیه، شخصیتمم یه مادره با احساسه و سبکمم نمادینه. پس من باید اول یه بیوگرافی کلی از راویم بدم؛ که اون یه جنگله و جزئیات رو رفته‌رفته به اطلاعات نویسنده اضافه کنم. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که همه‌ی بچه‌هاش رو بشناسه و برای هر کدوم اسم گذاشته باشه. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که احساسات پنج‌گانه‌ی بچه‌هاش رو حس کنه اما افکارشون رو نشنوه. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که عاشق بچه‌هاشه. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که طرف بچه‌هاش رو بگیره، نه شکارچی رو. پس من باید راویم رو مادر جلوه بدم؛ که زمین و زمان رو یکی کنه تا بتونه به بچه‌هاش کمک کنه. من باید خودم رو جای اون طبیعت، جای اون جنگل بذارم و کلمات و اصطلاحات رو مادرانه و طبیعی بنویسم؛ و چون دارم از زبون طبیعتی که مادره می‌نویسم جملاتم نمادین و رئالیسم جادویی به‌نظر می‌رسن. «نارنجی، توله روبا کوچولوی مامان، داشت روی پوستم، خاک، می‌دوئید؛ ضربان قلبش رو می‌شنیدم و هاله‌ی ترس رو از دور بدنش می‌کردم. نارنجی داشت مسیری که انگشتام، شاخه‌ی درختام، نشونش می‌دادن رو طی می‌کرد؛ اما من یه مادرم و تن و بدنم، درختام، داشتن از دلهره می‌لرزیدن. نارنجی بالاخره به مقصد رسید و قایم شد؛ شکارچی هم پشت سرش. داشت دنبال نارنجی می‌گشت. کاش نارنجی مضطرب مامان تکون نخوره! شکارچی با چشمای ریز شده، یه قدم دیگه روی پوست خیس از عرقم، گِل، برداشت؛ اما با قدم بعدی توی دهنم، باتلاق، فرو رفت. باید می‌بلعیدمش؟ مردد بودم. شکارچی ترسیده، داشت فریاد می‌زد و هر لحظه بیشتر توی باتلاق دهنم فرو می‌رفت. چیکار می‌کردم؟ مگه اون فرزندم نبود؟ من مادر اون هم بودم؛ حتی اگه فرزند ناخلفم می‌بود! نتونستم اجازه بدم بمیره؛ بلندترین و سفت ترین انگشتم، شاخه‌ی کاج کهن، رو به سمتش دراز کردم. یه مادر نمی‌تونه بچه‌ش رو بکشه؛ حتی اگه اون بچه بهش خیانت کرده باشه!» در نتیجه، راوی ابزار روایت نیست؛ بلکه اولین شخصیت اثره. انتخابش کن، بهش جان بده و بذار با کلمات و اصطلاحات دنیای خودش رو جمله‌بندی کنه؛ لحن انحصاری در لحظه‌ای متولد می‌شه که نویسنده قلم رو به راوی بسپاره و راوی مونولوگ‌ها رو بنویسه.
  7. چه پارت بی ادبانه ای

    دوسش داشتم🫣😂

  8. آخرین لحظه‌های مزایده بود. چکش چوبیِ مزایده‌گر روی هوا معلق مونده (بود) و بوی عرق و اسکناس‌های مچاله، سالن رو پر کرده بود.

    پرانتز حذف بشه بهتره تکرار فعل از بین می‌ره. 

    با چشم‌های سرخ و بهتی وحشتناک به صورتم خیره شد و غرید.

    ؟ فکر کنم جمله بندیش از دستت در رفته.

    بقیه چیزا اوکی و خفن و آتیشیه!

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 12
    2. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      خدایی پارتت خلاق و باحال بود 😉

    3. سان آز

      سان آز

      من برای من بعدش ذوق دارم

      وقتی می‌افته تو مغز سان😂

      بچه خیلی قراره اذیت شه

    4. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      منم منتظرم بخونم ایده‌اش متفاوته دوست دارم.

      میدونی به نظرم فیلمش جالب میشه😅

  9. پارت پنج انگشت شست و اشاره‌ی دست راستم از هم فاصله می‌گیرند و زاویه‌ای نود درجه می‌سازند. چشم راستم را می‌بندم، دست راستم را نیز روی هوا نگه می‌دارم و مشغول کنکاش تن سان می‌شوم؛ محشر است اما چیزی وجود دارد که اگر نبود، بی‌نقص می‌شد! لبانم را روی هم فشار داده و به وارسی مهندسانه‌‌ام ادامه می‌دهم. طولی نمی‌کشد که نگاهم روی گیس بلند و مشیکینش می‌نشیند؛ گیس پریشانش را دم‌اسبی بسته. اوه، بالاخره عیب را یافته‌ام؛ شلختگی گیسش. به سمت تابلوی چهره‌ام قدم برمی‌دارم و مقابلش می‌ایستم. دستم را به سمت لبه‌ی طولی چپش می‌برم و تابلو را به سوی خود می‌کشم. در واقع تابلو، کمد دیواری مخفی من است که تجهیزاتم را درونش نگه می‌دارم. موارد مورد نیاز را برداشته و یکی‌یکی تا مرکز زیرزمین حمل می‌کنم. سه‌پایه‌ی فلزی را در فاصله‌ای دقیق از صندلی سان، مستقر می‌کنم. پایه‌هایش را، یکی‌یکی، با وسواس، تنظیم می‌سازم تا سطح دوربین، کاملاً تراز شود. سپس، پیچ سر سه‌پایه را سفت ‌می‌بندم تا دوربین بی‌حرکت در جای خود قفل شود. چراغ‌های هالوژن را با فیلترهای قرمز، در سه نقطه‌ی مختلف، جای می‌دهم. نور اول از بالا روی تن سان می‌تابد؛ طوری‌که سایه‌هایی عمیق، روی خطوط بدنش، نقش می‌بندند. نورِ دوم، از کنار و برای روشن کردنِ انحنایِ صورتش. نور سوم نیز از پایین، برای ایجاد تضاد رنگی بین سپیدی پوست و تیرگی زخم‌های آینده‌اش. نور قرمز تاریک، فضا را در بر می‌گیرد؛ گرم و مرموز و سنگین، مثل خود من. به سمت سان می‌روم، شانه را از روی زمین برمی‌دارم و مقابل تن بی‌جانش می‌ایستم. سر و بدنش را صاف می‌کنم، کش مویش را درمی‌آورم و سپس شانه را به سمتش می‌برم. دندانه‌های فلزی شانه را به آرامی روی کف سرش قرار می‌دهم و با احتیاط گیسش را شانه می‌زنم. دقایقی بعد بالاخره سانِ محشر اما ژولیده‌گیس به سانِ بی‌نقص و آراسته‌گیس مبدل می‌شود. شانه را در دست چپم نگه می‌دارم، کف دست راستم را روی کف سرش می‌نشانم و سه ضربه‌ی آرام و حساب‌شده به سرش می‌نوازم؛ دقیقاً به مانند نوازش یک سگ. لبخند مرموزم به صورتی پررنگ روی لبانم کش می‌آیند. شانه را کناری می‌گذارم و دوباره سر وقت سان برمی‌گردم. مچ دو پا و مچ دو دستش را با زنجیر‌هایی بلند به هم می‌بندم. سپس نشستنش را طوری روی صندلی تنظیم می‌کنم که سینه‌های برجسته‌اش جلوتر از شانه‌هایش به نمایش دربیایند و گودی کمرش مشهود باشد. پاهایش را از هم باز می‌کنم، زانوانش را به هم نزدیک و ساق پاهایش را برعکس زانوانش، از هم دور می‌گردانم. کف دستانش را نیز دو طرف تنش، به نشیمن‌گاه پهن صندلی می‌چسبانم و در آخر، صورتش را به سمت تابلوی نقاشی‌ام می‌چرخانم؛ انگار که با چشمان بسته‌اش، نگاه به چشمان مرموز من درون آن قاب، دوخته است. عقب‌عقب می‌روم، از صندلی دور می‌شوم و پشت پایه‌ و دوربینم قرار می‌گیرم. آزِ هنرمندِ درونم به یک‌باره ظاهر می‌شود؛ من با نفسی حبس شده و با لبانی که به پایین مایل می‌گردند، نگاه تحسین‌برانگیزم را بی‌آن‌که پلکی بزنم، به قاب مقابلم می‌دوزم. سان، قرار است شاهکارترین تصاویر دوربین و نقاشی‌های تابلوهایم باشد! فوکوس را تنظیم می‌کنم، دیافراگم را می‌گشایم تا نور قرمز عمق بگیرد و شاتر را با فشاری طنین‌انداز آزاد می‌کنم؛ نخستین عکس خام گرفته می‌شود. حال زمان پخت و پز و عکس‌های پخته شده است، به سمت سان می‌روم و قَلَنجرم را از داخل جیبم بیرون می‌آورم؛ قلمی که دسته‌اش از چوب درخت گردوست و به جای مو، تیغ برنده‌ی بلند و خنجر مانندی به سرش وصل شده. قلنجر را بین انگشتان دست راستم می‌چرخانم و تیغه‌اش را روی گونه‌ی چپش می‌نشانم. هلالی از این سوی از، گوشه‌ی چشمش تا سویی دیگر ترسیم می‌کنم؛ خون مثل اشک از خراشیدگی‌ها بیرون می‌زند. سپس همان هلال را به صورت قرینه زیر چشم راستش تکرار می‌کنم. قطراتِ خون، در نور قرمز زیرزمین می‌درخشند و چشمانم را می‌درخشانند. آه، می‌دانم که شایسته‌ی خداوندی دارم؛ من می‌توانم خداوند هنر باشم. دوباره پشت دوربین می‌ایستم و فوکوس را تنظیم می‌کنم؛ نگاهم روی اشک‌های خونینش قفل می‌شود. شاتر را می‌فشارم. قاب کامل است؛ این دومین شاهکار من از اوست. دوباره قلنجر را برمی‌دارم و به سمت سان می‌روم. تیغه‌اش را روی پوستِ شانه‌ی چپش می‌گذارم و خطی طولی، از بازو تا نوک انگشت شستش می‌کشم. خون مثل شبنم‌‌های ریز و درشت، از خراشیدگی‌های پوست سپیدش بیرون می‌زند. خط را به صورت قرینه برای دست راستش نیز تکرار می‌کنم. دوباره پشت دوربین برمی‌گردم؛ خدای هنر من، این چه شاهکار وحشیانه‌ایست؟ سان قربانی من نیست، سوژه‌ی هنری من است؛ من در حال ثبت زیبایی ظریف او هستم! شاتر را می‌فشارم و عکسی دیگر گرفته می‌شود. به سمت گرامافون می‌روم، سوزن را به ابتدای نوار برمی‌گردانم و دوباره قطعه‌ی مرگ عشق در فضای زیرزمین می‌پیچد. دوباره به سویِ سان می‌روم. قلنجر را روی پهلویِ چپش می‌گذارم؛ هلالی بلند از زیر بغل تا کمر روی پوست سپیدش می‌کشم. آن شبنم‌های خونین که آرام و محتاطانه بیرون می‌زنند نگاهم را خمار و دهانم را نیمه‌باز می‌کنند؛ من گویی در حال بازترسیمی منحنی‌های تن ظریفش هستم. هلال بلند را روی پهلوی راستش نیز تکرار می‌کنم. پشت دوربین می‌ایستم. قاب، هنری‌تر از قاب‌های پیشین به نظر می‌رسد. شاتر را می‌فشارم؛ این چهارمین تصویر شاهکار من از سان است. دوباره تا نزد سان برمی‌گردم؛ این بار نگاهم خمارتر و چانه‌ام جلوتر و نفس‌هایم سنگین‌ترند. مقابلش روی زانوانم می‌نشینم. چشمان نیمه‌بازم را روی صورت خونینش می‌نشانم. نگاهم پایین می‌رود؛ دست و پهلوهای غرق در خونش نفسم را می‌برند. عطش دارم؛ عطشی که با بریدگی‌های عمیق و گوشتی سیراب می‌شود، نه با خراش‌های سطحی و پوستی! پس تیغه را روی ابتدای کناره‌ی ران چپش می‌فشارم؛ چند لایه از پوستش شکاف می‌خورد و نوکه‌ی قلنجرم روی لایه‌ی گوشتش می‌نشیند. لب زیرینم را می‌گزم و قلنجر را دوران می‌دهم، صدای خرچ‌خرچ سوراخ‌ شدن گوشت پایش به گوشم می‌رسد و خون تنش از لبه‌های زخمش روی دستم جاری می‌شود. قلنجر را آرام و وسواسانه تا امتداد زانویش می‌کشم؛ اما هنوز چندی بسیار جلو نرفته‌ام که صدای ناله‌ی خفیف و خفه‌اش از پشت لبان به هم چبسیده‌اش، متوقفم می‌کند. لبخندی هیستریک و صدادار روی لبانم کش می‌آید؛ سان ریونِ شاهکار، بالاخره در حال به‌هوش آمدن است! صورتش را به سمت چپ می‌چرخاند، به سختی مژه‌های به هم گره خورده‌اش را از هم فاصله می‌دهد و پلک از روی پلک برمی‌دارد؛ دودو زدن مردمک‌هایش را می‌بینم. با دهانی نیمه‌باز، بازدمم را با صدایی پوزخند‌واره از بینی‌ام خارج می‌کنم و ذره‌ای دیگر قلنجر را درون پایش به سمت زانویش می‌کشم. می‌نالد و لب‌های به هم چسبیده‌اش به سختی از هم فاصله می‌گیرند؛ با گشوده شدن دهانش، ناله‌‌هایش کش می‌یابند و تبدیل به فریادی کشیده و زجرناک می‌شوند. سادیسمم یعنی سان‌آزاری و بوی خونش که قوی‌تر از قوی‌ترین طعم شراب‌هاست، قدرتمندانه سرمستم می‌کنند. با وقار خداوند هنر می‌خندم و قلنجر را ذره‌ای دیگر حرکت می‌دهم. چشمان سان این مرتبه گرد و مردمک‌هایش گشاد و صدای فریاد به غرش مانندش، درون زیرزمین پژواک می‌‌شود؛ گویی هوشیاری‌اش را کامل به دست آورده و درد بیش از پیش حس می‌کند. به یک‌باره سان با ضربه‌ی سر به سری، تعادل نصف و نیمه‌ام را از من می‌رباید و مرا به سقوط به پشت وامی‌دارد. با دهنی نیمه‌باز می‌خندم و از جایم خیز می‌گیرم. همراه با هاله‌ی فرشته‌ی هنری مرگ، به سوی سان بازمی‌گردم. روی زانوانم می‌نشینم و قلنجر را همان جایی که خط نیمه‌کاره مانده، فرو می‌کنم تا آن را به پایان برسانم. وسواسانه خط را می‌کشم و لذتم را بی‌صدا می‌خندم؛ شکمم می‌لرزد. سان نیز دردش را فریاد می‌کشد و خود را روی صندلی، مدام تکان‌ می‌دهد. خنده‌ام کش می‌یابد، تکان خوردنش شدید‌تر می‌شود و این کشمکش بینمان ادامه پیدا می‌کند؛ آن‌قدر که سان از روی صندلی به روی تنم می‌افتد و هردو واژگون می‌شویم. روی زمین و در میان نور قرمز، سان به صورت عریان روی تنم افتاده؛ دست‌هایم ناخواسته دور تن لرزان او حلقه شده‌ و خون گرمش از طریق لباس مشکی‌ام به پوستم نفوذ می‌کند. نفس‌های کوتاه و تندش روی گردنم می‌نشینند. من چرا به جای کنار زدنش او را سفت در آغوش گرفته‌ام؟ به چشمانش چشم می‌دوزم، همان نگاه را می‌بینم؛ پس آن لحظه توهم نبود! رد نگاهش را می‌گیرم و به قلنجر می‌رسم؛ چند سانتی دورتر، در میانِ خون و نور، افتاده است. می‌خواهم او را کنار بزنم، اما در لحظه و هر دو، به سمت قلنجر می‌خزیم؛ با هم روی زمین غلت می‌خوریم. دست‌ها، پاها و نفس‌های به هم گره‌خورده؛ یک لحظه، من روی او و لحظه‌ای بعد، او روی من. در نهایت، من روی او قرار می‌گیرم و دستم قلنجر را زودتر از شکار می‌کند. قلنجر را هدف می‌گیرم؛ درست زیر چانه‌اش و مرکز گلویش را. تا می‌خواهم قلنجر را فشار دهم، دست‌هایش روی دست‌هایم قفل می‌شوند. فاصله‌ی صورت‌هایمان به یک نفس کاهش می‌یابد. قلنجر پوست گردنش را می‌شکافد؛ قطره‌ای خون، روی نوک تیغه می‌درخشد. می‌خواهم قلنجر را داخل گردنش فرو کنم که به یک‌باره... به یک‌باره... به یک‌باره گرمی لبان خونینش روی لبانم می‌نشیند. سان؟ آن انسان ناشایست؟ آن زن نالایق؟ در حال بوسیدن من و‌ گرفتن باکرگی لبانم از من است؟ مردمک‌هایم گشاد، نفس‌هایم حبس، گونه‌هایم داغ و حلقه‌ی انگشتانم به دور قلنجر شل می‌شوند. و قلبم چرا تیر می‌کشد و می‌سوزد؟ چشم به قفسه‌ی سینه‌ام می‌دوزم؛ قلنجر درون سینه‌ام فرو رفته است. نگاه ناباورم بالا می‌رود و به نگاه آشنای چشمان سان پیوند می‌خورد. دوباره همان نگاهی که چشمان من درون عکس‌ها دارند؛ نگاهِ یک قاتل سریالی! «غرق شدن، فرو رفتن، بیخود شدن، والاترین‌ لذت» چهار بیتِ آخر قطعه‌ی مرگ عشق، از میان هورن گرامافون جاری می‌شود و درست در همان لحظه‌ای که خش‌خش پایان نوار، جای موسیقی را می‌گیرد، سقوط می‌کنم و پس از آخرین نگاه‌ پر حسرت و پر پشیمانی و پر عقده‌ام به سان، دنیا خداوند هنرش را از دست می‌دهد.
  10. نظریه جدیدم اینه که مندولیا نوجوانی و یا کودکی ابیگل هستش!

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 7
    2. سان آز

      سان آز

      نه من آدم‌خوار نیستم ولی می‌تونم قاتل باشم و با گوشتت برای آدم‌خوارا غذا بپزم.

    3. نیکتوفیلیا
    4. سان آز

      سان آز

      قهرم!

      با سان و آز ثابت می‌کنم هنر و جنونمو😂

  11. پارتمو نخوندی قهرممممم

    1. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      پریودم درد داشتم دختره... خودم دو روزه پارت نذاشتم با اینکه اماده دارم😂

      برم حموم بیام میخونم

    2. سان آز

      سان آز

      منتظرم بخونیییی تا دوباره پارت بذارم 

  12. ساناز، کاش خدا هم مانند نویسندگان پاکن داشت؛ اگر چنین بود، درد و غم‌هایم را پاک می‌کرد؟
  13. ساناز، کاش به جای پرستیدن تو که زنده نیستی، کمی خود را دوست می‌داشتم... اندکی نیز برایم کافی بود تا خوب باشم.
  14. ساناز، خورشید می‌رود؛ روز شب می‌شود. ماه می‌رود؛ شب روز می‌شود. اما من همچنان در همان نقطه‌ای که بودم، هستم؛ گمان نمی‌کنم دنیا برای من کوچک‌ترین حرکتی کند.
  15. ساناز، زندگی اگر مزرعه‌ست، من مترسکی بیش نیستم.
  16. ساناز، چیزی برای گفتن ندارم؛ اما همین سکوتم نیز، مالامال درد است.
  17. زهوار در رفته

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 11
    2. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      باید هنرمندانه باشه.

    3. سان آز

      سان آز

      نه بخدا😂 دارم میگم متفاوتن😂 راستی کاپل من یکیشون مرده

      ولی من نقشه های زیادی دارم یوهاهاها

    4. سان آز

      سان آز

      دیگه خواهی دید که چه خواهد شد

  18. پارت چهار لحظه‌ای پلک روی پلک می‌گذارد؛ چشم که می‌گشاید، دیگر خبری از نگاه ترساننده‌اش نیست. نگاه بی‌روح و درنده‌‌ی به مانند گرگش، دوباره تبدیل به نگاه آرام و مطیع به مانند میشش شده است. گوشه‌ی لبانش را کمی به بالا مایل می‌کند و پس از به نمایش گذاشتن لبخند کمرنگش، به سوی میز و صندلی می‌رود. روی صندلی مهمان می‌نشیند. کمرش صاف است، پا روی پا انداخته و کف دست راستش را روی دست چپش گذاشته. کج‌لبخندم را روی لب نیامده، می‌خورم و به همراه هاله‌ی هنری فرشته‌ی مرگ به سوی میز و صندلی حرکت می‌کنم. روی صندلی‌ام می‌نشینم و حین نشستن با دست راست اشاره‌ای مودبانه به روی میز می‌روم. - تا داغه بفرمایید! لبخند کمرنگش را دوباره به لب می‌زند و به سمت میز خم می‌شود. لیوان را به همراه قاشق برمی‌دارد و دوباره صاف می‌نشیند. همان‌طور که چشم به من دوخته، قاشق را داخل لیوان فرو می‌کند و مشغول هم‌زدنش می‌شود. - خب، بیا راجع‌به اختلالت حرف بزنیم. این را می‌گویم و نگاه موشکافانه‌ام را به سان که در حال نوشیدن جرعه‌ای از شکلات‌داغ است، می‌دوزم. با عجله لبانش را از لبه‌ی لیوان فاصله می‌دهد، لیوان را روی میز می‌گذارد و تا می‌خواهد حرفی بزند، به یک‌باره از جایم برمی‌خیزم. - آه یه لحظه! بی‌توجه به واکنش‌های سان، قدم‌هایی تند تا پشت سرش برمی‌دارم و مقابل گرامافون می‌ایستم. در کمد را می‌گشایم و قطعه‌ی مورد نظرم را بیرون می‌کشم. نگاهم را لحظه‌ای کوتاه به سان که سر به سمتم چرخانده، می‌دوزم. - موسیقی می‌تونه به روان آدم هم نفوذی موثر داشته باشه؛ به روند بهبود کمک می‌کنه لیدی سان! - آهان؛ بله! سپس سرش را برمی‌گرداند و مشغول نوشیدن شکلات‌داغش می‌شود. من نیز لبخندی مرموز به لب می‌زنم و نگاه از او می‌گیرم. با احتیاط نوار صوتی را از داخل کاورش بیرون می‌آورم و انگشتانم را رویش می‌کشم تا از تمیزی‌اش مطمئن شوم. نوار را محکم و تراز روی صفحه می‌نشانم، دستگیره‌ی سرعت را می‌چرخانم و روی عدد ۳۳ قفلش می‌کنم. اهرم کناری را بالا می‌برم تا از صفحه فاصله بگیرد. در آخر، سوزنش را با دقتی وسواسانه روی شیار ابتدای نوار تنظیم می‌کنم و اهرم را پایین می‌آورم؛ سوزن روی شیار می‌نشیند و پس از خش‌خش کوتاه، موسیقی آرام و باشکوه از هورن گرامافون پخش می‌شود. - دکتر اسم این قطعه مرگ عشق نیست؟ سان سرش را روی شانه‌ی چپش چرخانده و نگاهش از گوشه‌ی چشم به من دوخته شده است. نگاه ترساننده‌ام روی چشمانم می‌نشیند و گوشه‌ی لبانم به آرامی بالا می‌رود؛ دقیقا مانند خطوطی که در نقاشی‌هایم رسم می‌شوند. کمرم را خم می‌کنم و سرم را به نزدیکی نیم‌رخش می‌برم. صورتش را می‌چرخاند تا تماسی ایجاد نشود؛ لبخندم عمق می‌گیرد و هم‌رنگ چشمانم می‌شود. چانه‌ام را با فاصله‌ای اندک از شانه‌ی چپش می‌گیرم و دست راستم را روی شانه‌ی راستش فشار می‌دهم. صدای نفس‌های کند شده و بلندش را می‌شنوم. لبخندم صدادار می‌شود و شکمم را می‌لرزاند؛ صدای خنده‌ام حتی تا قفسه‌ی سینه‌ام نیز می‌رود. با دست چپ، کشوی کمدِ زیر گرامافون را می‌گشایم. - د... دکتر... ف... فکر... می‌کردم... ف... فقط... در کلمه... ش... شوخید... اما... گویا... دستم را به تندی داخل کشو فرو می‌برم و مقداری از کلروفرم را روی پارچه‌ی آماده اسپری می‌کنم؛ بوی نه شیرین و نه تندش درون زیرزمین می‌پیچد. دستمال را از داخل کشو بیرون می‌کشم. سان گویی بو را شنیده و بو کشیده که تلاش بر ایستادن می‌کند؛ اما با اقدامی سریع‌تر، دستم راستم را دور قفسه‌ی سینه‌اش، سفت حلقه می‌زنم. لحظه‌ای کوتاه می‌خندم؛ طوری‌که صدایش تن سان را می‌لرزاند. - د... ک... ت... ر... با نوک بینی‌ام تار موی مقابل گوش چپش را کنار می‌زنم. لبان لبخند به لبانم را به دریچه‌ی گوشش می‌چسبانم. دم عمیقی از بوی گیسوانش می‌گیرم و به آرامی درون گوشش زمزمه‌ می‌کنم. - هنوزم بهم می‌گی دکتر؟ احمق! بلافاصله دستمال آغشته به کلروفرم را روی بینی و دهانش گذاشته و محکم فشار می‌دهم. چشمانش گشاد می‌شوند و دستانش برای نجات خود بالا می‌آیند؛ تقلاهایش بسیار است، اما طولی نمی‌کشد که از هوش می‌رود. - بهم می‌گفتی سادیسم داری و تمایلت اینه که افراد رو بیهوش و شکنجه‌ کنی؛ من هم می‌گفتم پس این‌طوری درمانت می‌کنم و تو همه رو شوخی در نظر گرفتی. نجوایم که درون گوشش پخش می‌شود، لبخند صدادارم را دوباره روی لبانم کش می‌دهم و با شکمی لرزان، کمر صاف می‌کنم. دستمال را به داخل کشو برمی‌گردانم و کشو را می‌بندم. سپس پشت صندلی می‌ایستم و دستانم را کناره‌های صندلی قرار می‌دهم. انگشتانم را دورشان حلقه می‌کنم و صندلی را تا مرکز زیرزمین، روی سرامیک‌ها سر می‌دهم. صندلی را دور می‌زنم و مقابل سانِ از هوش‌رفته می‌ایستم. مقابل پایش، روی زانوانم فرود می‌روم و دستانم را به سوی هودیِ سبز باتلاقی‌اش دراز می‌کنم. با چشمانی بسته هودی و لباس زیرش را در یک حرکتِ پیوسته، از تنش جدا می‌کنم. دکمه‌ها و زیپ شلوار لی تیره‌اش، یکی‌یکی، زیرِ انگشتانم، گشوده می‌شوند. شلوار، همراه با لباس زیر در یک حرکت آرام و بی‌صدا، از پاهایش فرو می‌غلتند. سپس برمی‌خیزم، چند قدمی عقب می‌روم و به آرامی، پلک از روی پلک برمی‌دارم. نفسم می‌برد. چشمانم، روی تنِ بی‌جانش، میخکوب می‌شوند و دهانم بی‌اختیار باز می‌ماند. تنش خوش‌تراش است و ظریف؛ گویی خداوند هنر با قلمویی باریک رسمش کرده باشد. پوست سپیدش به لطافت لطیف پوست نوزاد به نظر می‌رسد و تیرگی‌های صورتی کمرنگِ روی سینه‌، آرنج و زانوانش، مثل سایه‌هایی که یک نقاش کلاسیک با دقت روی بوم انداخته، خودنمایی می‌کنند.
  19. ✏️ بخش دو: «لحن انحصاری» صفحه‌ی اول: شخصیت راوی طبق اصول و قوانین و چهارچوب‌ها، در نوشتن فقط می‌تونیم از اول شخص یا دانای کل برای روایت استفاده کنیم. کدوم اصل؟ کدوم قانون؟ کدوم چهارچوب؟ نوشتن اصل و قانون و چهارچوب نمی‌شناسه؛ و این توی انتخاب راوی هم صدق می‌کنه. پس به راحتی می‌تونین هر چیزی رو به عنوان راوی انتخاب کنین؛ هر جان‌داری می‌تونه راوی شما باشه و هر بی‌جانی می‌تونه جان بگیره تا راوی شما باشه؛ انسان، جانور، گیاه، خورشید، ماه، ستاره، یادگاری، تکنولوژی، اعضای بدن، روزگار، سرنوشت، نوزاد، روح، عشق، تنفر، شادی، غم و هر چیزی که به ذهن ممکنه بیاد. کافیه سری به قوه‌ی تخیلات خودمون بزنیم و خلاقیتمون رو روش پیاده کنیم؛ در اون زمان به یه راوی منحصربه‌فرد می‌رسیم. برای مثال من در آینده قراره یه داستان بنویسم با عنوان «سان و آز؛ کالاف دیوتی موبایل» که راوی اون یه نوع تکنولوژی محسوب می‌شه. اول خلاصه‌ی داستانم رو بخونین: «سان دختر گیمر و بی‌اعصابی که تمامِ اوقات خود را صرفِ گیم مورد علاقه‌اش، کالاف دیوتی موبایل، می‌کند. در یکی از شب‌ها در لابی گیم، با آز، پسری به بی‌اعصابی خودش روبرو می‌شود. فحاشی بین این دو به کشیده شدنِ هر دوی آن‌ها به داخلِ بازی چهار نفری ختم می‌شود. آن دو باید با بیست و چهار تیمِ چهار نفریِ دیگر بجنگند تا وین بگیرند؛ چرا که شکست برابر است با مرگ آن دو و محو شدنشان از زمین.» حالا مقدمه رو بخونین: «من یه گوشی بدبختم. دو ماه نشده که سان من رو خریده، اما جوری از من بیچاره کار می‌کشه که همیشه در عرض دو دقیقه باتریم داغ می‌کنه. با خودش فکر کرده با فن خنک کننده می‌تونه تبِ باتریم رو کاهش بده اما تنها کاری که فن برای من می‌کنه اینه که صدای مته‌وارش کمرم رو به لرزه درمیاره. و بدترین مورد؛ انقدر عربده و فحاشی‌هاش رو با اسپیکر و میکروفون منِ سیاه بخت رد و بدل می‌کنه که از دستش ذله شدم. ولی دیگه تحمل نمی‌کنم؛ به نظرم این باتری ورم کرده‌ی من دلیل کافی‌ای به نظر می‌رسه که شورش کنم و به وسیله‌ی هک اطلاعات سان و یکی بدتر از سان، یعنی آز رو به مرکزِ انتقامِ گوشی‌های آسیب دیده گزارش کنم تا مجازاتی مناسب رو براشون در نظر بگیرن.» اول ایده‌م رو بررسی کردم و بعد متوجه شدم بهترین گزینه‌ای که برای راوی داستانم می‌تونم انتخاب کنم، گوشی موبایل سان هستش. بعد از انتخاب نوبت به ساختن شخصیت راوی می‌رسه؛ شخصیت راوی می‌تونه هم ظاهر داشته باشه و یا نداشته باشه، اما وجود باطن اجباریه. باطنی که افکار و احساسات، درونش در جریان باشه تا روایتش در عین حال که منحصربه‌فرده، زنده هم باشه. برای ساختن شخصیت راوی از این نقطه شروع می‌کنیم؛ تعریف راوی انتخابی در چند خط. مثلا من این‌طوری عمل کردم: «ضمیر: اول شخص مفرد، ماهیت: نوعی تکنولوژی، نوع: گوشی موبایل، برند: شیائومی، رده‌: پوکو و مدل: X7 Pro، که افکار و احساساتش توسط سان از بابت استفاده‌های شکنجه‌گونه‌ی او ضربه خورده؛ از این رو غمگین و خشمگینه و قصد انتقام داره.» حالا شخصیت راوی من هم ظاهر داره و هم باطن: «ظاهراً که یه گوشیه؛ پس می‌تونم اعضای بدن هم براش در نظر بگیرم، کافیه اجزاش رو به یه عضو از بدن تشبیه کنم، مثلا: مغزش همون cpu باشه.» و «در باطن هم غم و خشم و انتقام رو براش به عنوان لایه‌های اصلی شخصیتش در نظر گرفتم؛ و قراره لحن و روایتش با کلمات و اصطلاحاتی متناسب با اون سه صفت ساخته بشن.» در آخر، هر کدوم از ما می‌تونیم یه راویِ منحصربه‌فرد داشته باشیم؛ یه راوی که فقط روایت‌کننده نیست، بلکه خودش یه شخصیتِ مستقل با افکار، احساسات و کنش و واکنش‌های خاص خودشه. حالا تو بگو؛ اگه بخوای بعد خوندن این بخش از آموزشات، یه راوی جدید خلق کنی چه چیزی رو به عنوان راوی انتخاب می‌کنی؟ شخصیتش رو چجوری می‌سازی؟ و چه صفت‌هایی رو براش بزرگ‌نمایی می‌کنی؟ با خوندن صفحه‌ی دو از بخش دو، یاد می‌گیریم که چطوری به روایت منحصربه‌فرد راوی منحصربه‌فردمون بپردازیم و لحنی انحصاری داشته باشیم.
  20. سلام گلم

    لطفا آیدی تلگرام و یا روبیکا از خودت بده تا کار با انجمن و نحوه نوشتن رو آموزش بدم. 🗨️

    1. سوا جون هو

      سوا جون هو

      این که پایبن هست آیدی روبیکا ام هست 

       

      @Sooagoo

    2. سان آز

      سان آز

      بسیار خب گلم

      الان بهت پیام میدم

  21. ✏️ • بخش دو: «لحن انحصاری» ~ صفحه‌ی صفر: مقدمه‌چینی در دنیای نویسندگی، نویسنده‌ی حرفه‌ای بی‌قلمه؛ نه از روی ناتوانی، بلکه از روی انتخاب. منظور از بی‌قلم بودن این نیست که نویسنده بلد نباشه حتی کلمات رو برای به وجود آوردن جمله کنار هم بچینه؛ بلکه یعنی قلمش برای هر اثر، با توجه به موضوعات و ایده‌ی اون اثر، لحنی انحصاری داشته باشه. لحن انحصاری چیه؟ لحنیه که در اون دنیا رو از طریق چشم‌های راوی می‌بینیم؛ نه نویسنده. لحنیه که در اون دنیا رو از طریق گوش‌های راوی می‌شنویم؛ نه نویسنده. لحنیه که در اون دنیا رو از طریق بینی راوی می‌بوییم؛ نه نویسنده. لحنیه که در اون دنیا رو از طریق دهان راوی می‌چشیم؛ نه نویسنده. لحنیه که در اون دنیا رو از طریق درون و برون راوی می‌حسیم؛ نه نویسنده. بنابراین نویسنده‌ی حرفه‌ای هر بار با راوی و کلمات و اصطلاحاتی ظاهر می‌شه که با دنیای داستانش هماهنگه؛ نه با دنیای خودش! با خوندن صفحه‌ی یک و دو از بخش دو، یاد می‌گیریم که چطوری از قلم تکراری به لحن انحصاری برسیم.
  22. ساناز، همه چیز تظاهر است و من حتی خودم را گول می‌زنم؛ هر بار به خود می‌آیم می‌بینم از عمق وجودم غمگین و پژمرده‌ام.
  23. پارت چهلم ساغر روی فرش‌های بخش برادران گام برداشت و توی چند قدمی امام جماعت ایستاد. نگاهش رو به پایین دوخت و با لحنی محجوب و مومنانه سلام داد. - سلام علیکم حاج آقا. امام جماعت سرش رو به سمت ساغر گرفت و نگاهش رو قفل نقطه‌ای از فرش کرد. بلافاصله لبخندی مهربون روی لب‌هاش نشوند و با لحنی پدرانه ساغر رو مخاطب قرار داد. - و علیکم السلام. نکاحتون به مبارکی نکاح حضرت علی و حضرت فاطمه باشه دخترم. ساغر سرش رو پایین انداخت و حینی که لب‌هاش رو به علت شرمِ نمایشی جمع می‌کرد، لبخندی خجالت‌زده که مصنوعی بود، روشون طرح زد. - ممنونم حاج‌آقا؛ برای خوشبختیمون دعا کنین. امام جماعت حینی که لبخندی محو به چهره می‌زد، دست چپ تسبیح‌دارش رو بالا برد. کف دستش رو روی چشم چپش فشرد و با همون لحن پدرانه، با خوش‌رویی گفت: - به روی چشم دخترم. سپس نگاهش رو بین ساغر و ابولفضل که سرش توی گوشی بود و داشت به کسی پیام می‌داد، گذروند و خطاب به هر دو ادامه داد. - دخترم، پسرم، بنده از حضورتون مرخص می‌شم؛ انشاالله که خوشبخت باشین. ابولفضل سرش رو از توی گوشیش بیرون کشید و همراه با ساغر، تشکرگویان امام جماعت رو تا در خروجی برادران بدرقه کردن. در خروجی بخش برادران، تمام شیشه بود و برخی از زنان نمازگزار، از جمله حاجیه کلثوم، که از فضولان محله به شمار می‌رفتن، پشتش ایستاده بودن و پچ‌پچ کنان داخل رو سرک می‌کشیدن. خروج امام جماعت از داخل مسجد به حیاط، مصادف شد با ورود عکاس از حیاط به داخل مسجد. ابولفضل حینی که به کمک عکاس می‌شتافت تا توی حمل تجهیزات بهش یاری برسونه، با لحنی شرمنده لب از روی لب برداشت. - رحیم‌جان خیلی زحمت کشیدی که قبول زحمت کردی.
  24. پارت سه مقابل راه‌پله‌ی مارپیچی که به زیرزمین، مطب قلابی‌ام، منتهی می‌شود، می‌ایستم و رو به سان، با لحنی دوستانه لب از روی لب برمی‌دارم. - چی میل داری؛ قهوه یا شکلات‌داغ؟ سان نگاه‌های کوتاه و سریع و جاخورده‌اش را از تابلوهای جنون‌آمیزم می‌گیرد و چشم به نگاه اطمینان‌بخش من می‌دوزد. لبخندی که به لب می‌زند، اجباری بودنش مشهود است. - شکلات‌داغ لطفاً! لبخندی صمیمانه روی لبانم طرح می‌زنم. با دست راستم مودبانه، نیم‌دایره‌ای در هوا ترسیم می‌کنم و نوک انگشتانم را به سوی راه‌پله می‌گیرم. - توی مطب منتظرم بمون. گوشه‌ی لبانش ذره‌ای بالا می‌روند و لبانش رد لبخندی کمرنگ را به خود می‌بینند. در سکوت، سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد و به سمت پله‌های چوبی گام برمی‌دارد. من نیز به سمت آشپزخانه می‌روم. درب یخچال را می‌گشایم و شیشه‌ی شیر را بیرون می‌کشم. قابلمه‌ی دسته‌دار را نیز از داخل کابینت بیرون می‌آوردم و روی کوچک‌ترین شعله‌ی اجاق گاز قرار می‌دهم. مقداری از شیر را داخل قابلمه می‌ریزم و دستگیره‌ی گردش را می‌چرخانم؛ جرقه‌ای ایجاد شده و در پی‌اش، آتش را به شعله می‌بخشم. شعله را با وسواس کمی کمتر می‌کنم تا حرارت یکنواخت و ملایم باشد. لیوانی از جنس کریستال را به همراه سینی مستطیلی چوبی، قاشق نقره‌ی دسته باریک و بسته‌ی پودر شکلات، از داخل کابینت بیرون می‌آورم. گوشه‌ی بسته‌ی پلاستیکی را با دست می‌برم و پودر را داخل لیوان خالی می‌کنم. مقابل اجاق گاز می‌ایستم و از بالا به جوشیدن شیر خیره می‌شوم؛ به کندی پلک می‌زنم و لبخند مرموزم را روی لبانم کش می‌آورم. من به آرامی در حال آماده‌‌سازیِ با جزئیاتِ نوشیدنی هستم تا سان فرصت کند کمی بیشتر دم ببلعد و بازدم پس بدهد. چشمان درخشان از ذوق هنری‌ام، به درون قابلمه خیره است و به جای سطح سپید شیر، آینده‌ی نزدیکم را با سان تجسم می‌کنم؛ تصورش تنم را از زیر پوستم به باد نوازش می‌گیرد و لرزشی خفیف از ستون فقراتم تا نوک انگشتانم گسترش می‌یابد. شیر بالاخره به جوش آمده؛ پس دستگیره را می‌چرخانم و آتش را از شعله باز پس‌می‌گیرم. از دسته‌ی پلاستکی قابلمه می‌گیرم، آن را بالا می‌آورم و شیر درونش را به آرامی داخل لیوان خالی می‌کنم؛ تمام دقتم را نیز به خرج می‌دهم تا پودر شکلات، ته‌نشین باقی بماند. لیوان را با نهایت جزئی‌نگری روی سینی قرار می‌دهم؛ طوری که در مرکزش قرار بگیرد. قاشق را نیز در کنارش می‌گذارم و قابلمه به دست، به سمت سینک ظرفشویی می‌روم. آب گرم را باز می‌کنم و قابلمه را زیرش می‌گیرم. اسفنج را به چند قطره از مایع ظرفشویی آغشته می‌کنم و وسواسانه روی جای‌جای قابلمه می‌کشم؛ درونش، برونش، لبه‌هایش و حتی دسته‌ی پلاستیکی‌اش. سپس قابلمه را زیر آب سرد می‌گیرم تا چرک و مایع را از رویش بزدایم. آب را می‌بندم و قابلمه را بالا، جایی که نور لامپ مستقیم به آن بتابد نگه می‌دارم؛ نگاه وسواسانه‌ام رویش به گردش درمی‌آید. لبخندی رضایت‌بخش روی لبانم می‌نشیند؛ قابلمه کاملاً تمیز است و هیچ لکه‌ای رویش باقی نمانده. با پارچه‌ای نخی که مختص خشکاندن ظروف شسته شده‌ام می‌باشد، قابلمه را به آرامی می‌خشکانم؛ با فشاری کم و حرکاتی طولی و صد البته بی‌عجله، تا حتی یک قطره هم رویش باقی نماند. در آخر، قابلمه را داخل کابینت قرار می‌دهم و پیش از بستن در کابینت، لبخندی به سطح درخشان از پاکیزگی‌اش می‌زنم. وسواسیت من همیشه نفس‌های بسیاری را به قربانیانم اشانتیون می‌دهد. از دسته‌های نقره‌فام سینی می‌گیرم و با احتیاط بلندش می‌کنم؛ محکم و تراز. از آشپزخانه خارج می‌شوم و به سوی راه‌پله گام برمی‌دارم. تبسمی دوستانه در عوض لبخند مرموزم، به لب می‌زنم و روی اولین پله‌ قدم می‌گذارم. با وقار یک اشراف‌زاده‌ی اصیل پله‌های چوبی را یک به یک طی می‌کنم. با هر قدم، صدای کوتاه و خشک چوب‌ها برمی‌خیزد و طنین‌انداز می‌شود؛ حتم دارم که سان نیز حضورم را می‌شنود. هاله‌ی هنری فرشته‌ی مرگ را دور تا دورم حس می‌کنم؛ همراهم از پله‌ها پایین می‌رود و در همان حال داسش را برای سان تیز می‌کند. بالاخره پله‌ها طی می‌شوند و به زیرزمین می‌رسم. زیرزمین با دیوارهای چوبی و کف سرامیکی طرح چوبش، چیدمانی ساده و هنرمندانه دارد؛ دو صندلیِ چوبیِ ساده روبروی هم، در مرکز فضا چیده شده‌اند و میزی کوچک، آن‌ها را از هم جدا می‌کند. گرامافون، پشت صندلی مهمان، انتظار به صدا درآوردن قطعه‌ی هنر مرگ امشب را می‌کشد. و سان سوژه‌ی هنر مرگ امشبم، رو به دیواری که تابلوی نقاشی‌ام رویش نصب شده، ایستاده و دست به سینه تماشایش می‌کند. سینی را روی میز چوبی قرار می‌دهم. دو دستم را پشت سر، به هم گره می‌زنم و به سوی سان گام برمی‌دارم. دوشادوش او می‌ایستم و سرم را به سمت راست می‌چرخانم تا رد نگاهش را بگیرم؛ در حال کنکاش چهره‌ام از روی تابلوست. - خودتون این تابلو رو نقاشی کردین؟ لحن حیرت‌زده و افتخارآمیزش گوشه‌ی لبانم را از شدت غرور و فخرفروشی به پایین مایل می‌کند. تابلو، شاهکار به نقش درآمده؛ چرا که فردی شاهکار به نقش درآورده شده است: من! صورتم با آن فک زاویه‌دارم، گونه‌های برجسته‌ام، پیشانی صافم، ابروان مغرورم، چشمان تیره و نافذم، بینی کشیده‌ام و لبانم که در سکوت راز تاریکم را پنهان کرده‌اند؛ آه خداوند هنر و ظرافت، چه بی‌نظیر مرا خلق کرده‌ای! - بله؛ از روی عکس نقاشی شده. سپس بی‌آن‌که اجازه‌ی تشویق و تمجید به سان بدهم، دست راستم را با فاصله‌ای اندک پشت کمرش قرار می‌دهم و با دست چپ به صندلی‌ها و میز اشاره می‌کنم. با لحنی مودبانه لب از روی لب برمی‌دارم؛ لحنی که در عمق پنهانش، بی‌صبرانه انتظار شروع مرگِ هنرمندانه‌‌ی سان است. - بفرمایید جلسه رو شروع کنیم، خانم ریون جوان. سان سرش را به سمت شانه‌ی چپش می‌چرخاند و آن را کمی بالا می‌گیرد. نگاهمان برای دومین مرتبه‌ی عمیق، در هم قفل می‌شود. لبخند به لب ندارد؛ نه از لبخند اجباری خودش خبریست و نه از لبخند‌های احمقانه‌ی قربانیان سابقم. اما چیزی آشناست؛ چشمانش. نگاه چشمانش دقیقاً مشابه با نگاه منِ درون تابلوست.
  25. ✏️ • بخش یک: «ایده‌سازی» ~ صفحه‌ی سوم: تعیین جزئیات پیرنگ جزئیات پیرنگ چیه و چرا باید پیش از نوشتن، تعیینش کنیم؟ در صفحه‌ی قبل با مبدا «شروع»، جاده «گسترش» و مقصد «پایان» از نقشه‌ی راه «پیرنگ» آشنا شدیم. حالا وقتشه که با موانع جاده «ناپایداری»، پیچ‌های جاده «تعلیق»، سربالایی‌های جاده «نقطه‌ی اوج» و سرپایینی‌های جاده «گره‌گشایی» آشنا بشیم. موانع جاده، پیچ‌های جاده، سربالایی‌های جاده، سرپایینی‌های جاده؛ چرا جاده انقدر تکرار شده؟ چون ناپایداری و تعلیق و نقطه‌ی اوج و گره‌گشایی، همگی جزوی از گسترش پیرنگ به حساب میان و درونش گنجونده می‌شن. موانع جاده «ناپایداری» همون‌طور که از اسمش پیداست، نقطه‌ یا نقطه‌هایی از جاده‌‌ی پیرنگه که شخصیت یا شخصیت‌ها با یه مانع روبرو می‌شن؛ چیزی که تعادل و یکنواختی مسیرشون رو بهم می‌زنه. این نقاط می‌تونن در هر نقطه از جاده ظاهر بشن؛ در شروع، بلافاصه بعد از شروع، در اواسط، پیش از پایان و یا حتی در پایان؛ تعدادش هم به گسترش ارتباط داره. گسترش گسترده؛ نقاط ناپایداری زیاد. گسترش محدود؛ نقاط ناپایداری کم. اما ناپایداری‌ها، اصلی و فرعی دارن؛ ناپایداری اصلی همون اتفاقیه که ماجرای ایده رو به راه می‌ندازه و ناپایداری‌های فرعی اتفاقات مکملن که یا از دلایل وقوع ناپایداری اصلی‌ان یا از نتایج وقوع ناپایداری اصلی. پیچ‌های جاده «تعلیق» تعلیق ایجاد کردن یعنی افکار و احساس ایجاد کردن برای مخاطب. اما چه چیزی بین تعلیق و پیچ‌های جاده مشابهه؟ پیچ می‌تونه دید رو محدود کنه، پیچ می‌تونه جهت رو عوض کنه، پیچ می‌تونه طولانی باشه، پیچ می‌تونه کوتاه باشه، پیچ می‌تونه تند باشه، پیچ می‌تونه ملایم باشه. بذارین با چند مثال همه چیز رو روشن کنم: یه قتل رخ می‌ده؛ قاتل ممکنه زود شناسایی شه (پیچ کوتاه؛ فکر و حس کوتاه مدتی در مورد هویت قاتل در مخاطب ایجاد می‌کنه) یه قتل رخ می‌ده؛ قاتل ممکنه دیر شناسایی شه (پیچ بلند؛ فکر و حس بلند مدتی در مورد هویت قاتل در مخاطب ایجاد می‌کنه) یه قتل رخ می‌ده؛ مشخص می‌شه قاتل با یه ضربه‌ی چاقو اون رو به قتل رسونده (پیچ ملایم؛ افکار و احساسات مخاطب غمناک می‌شه) یه قتل رخ می‌ده؛ مشخص می‌شه قاتل با قطعه‌قطعه کردن اون رو به قتل رسونده (پیچ تند؛ افکار و احساسات مخاطب وحشت‌زده می‌شه) یه قتل رخ می‌ده؛ مشخص می‌شه مقتول گذشته‌ای تاریک با قاتل داشته (تغییر جهت؛ افکار و احساسات مخاطب جهتی تازه می‌گیره) یه قتل رخ می‌ده؛ قاتل فردیه که هیچکس فکرش رو نمی‌کرد (دید محدود؛ افکار و احساسات مخاطب با دیدن واقعیت دچار شوک می‌شه) روایت فاصله‌ی بین ناپایداری‌ها و گره‌گشایی‌ها اگه افکار و احساسات مخاطب رو میخکوب خودش کنه؛ تعلیق ایجاد می‌شه. تعلیق نوعی هنره و نویسنده‌ای که بتونه تعلیق‌هایی زیبا ایجاد کنه هنرمنده؛ برای این‌کار نیازه حین تعیین جزئیات پیرنگ، خودمون رو جای مخاطبی که از ایده‌مون خبری نداره بذاریم. در واقع تعلیق اول باید برای خودمون ایجاد شه تا بتونیم درست منتقلش کنیم. سربالایی‌های جاده «نقطه‌ی اوج» سربالایی‌ها نقطه یا نقاطی از جاده‌ی نقشه و گسترش پیرنگ رو نشون می‌دن که قراره سخت پیموده شه و سرنوشت داستان برای همیشه رقم می‌خوره. نقطه یا نقاط اوج هم اصلی و فرعی دارن. نقطه‌ی اوج اصلی بالاترین نقطه از پیرنگ به حساب میاد. نقطه‌ای که جاده‌ی هموار تموم می‌شه و نفس‌ها به شماره می‌افته؛ مخاطب نمی‌دونه شخصیت از این گردنه سخت عبور می‌کنه یا قراره سقوط کنه! نقاط اوج فرعی هم بخش‌های مهم از پیرنگ هستن؛ بخش‌هایی از جاده‌ که از بخش‌های هموار بالاتر قرار می‌گیره اما عبور از اون‌ها برای شخصیت‌ها آسان‌تر و حتمیه. نویسنده می‌تونه فقط نقطه‌ی اوج اصلی رو داشته باشه و یا نقاط دیگه‌ای رو هم به پیرنگش اضافه کنه؛ یکی به عنوان اصلی حتما باید وجود داشته باشه تا ایده یکنواخت پیش نره، اما وجود نقاط اوج فرعی بستگی به گستردگی و پتانسیل ایده داره. سرپایینی‌های جاده «گره‌گشایی» ناپایداری در پیرنگ بزرگ‌ترین گره رو توی ایده ایجاد می‌کنه، گسترش هم اون گره اصلی رو ادامه می‌ده و با گره‌های فرعی، تنش رو چندلایه می‌کنه تا به نقطه‌ی اوج برسه؛ جایی که گره اصلی به محکم‌ترین شکل خودش می‌رسه و شخصیت باید برای باز کردنش، بزرگ‌ترین تصمیم رو بگیره. بعد از هر سربالایی، یه سرپایینی انتظارمون رو می‌کشه؛ جایی که گره‌ها بالاخره فرصت باز شدن پیدا می‌کنن. این گره‌ها یا کاملاً باز می‌شن و مسیر هموار می‌شه، یا به ارتفاع جدیدی می‌رسن که افق تازه‌ای رو به شخصیت و خواننده نشون می‌ده. و گاهی هم ممکنه در دلِ همین سرپایینی یه گره جدید ظاهر بشه و یه سربالاییِ غافلگیرکننده، مسیر رو دوباره به چالش بکشه. سرپایینی‌ها فقط پایان ماجرا نیستن؛ گاهی خودشون شروعِ یه ماجرای جدید می‌شن. و همه چیز به نویسنده بستگی داره؛ ناپایداری‌ها رو کجاها گره بزنه، تعلیق رو چطوری ایجاد کنه، کدوم نقاط رو اوج در نظر بگیره و در کدوم نقاط گره‌ها رو باز کنه و یا کور نگهشون داره. دوباره می‌گم؛ تعیین کردن کلیات و جزئیات پیرنگ، پیش از شروع به نوشتن کردن، به نویسنده کمک می‌کنه تا هرگز توی مسیر گم نشه. هرچه این عناصر دقیق‌تر و حساب‌شده‌تر تعیین بشن، داستان منسجم‌تر، تأثیرگذارتر و ماندگارتر خواهد بود. و به‌ یاد داشته باشیم که ما به عنوان نویسنده، اختیار ایده‌هامون داریم و خودمون تصمیم می‌گیریم که شخصیت‌های اصلی و فرعیمون رو با چه چیزهایی و با چه شدت‌هایی به چالش بکشیم.
×
×
  • اضافه کردن...