رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,022
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت سی و پنجم این باعث شد که برامون گرون تموم بشه! چند روز بعد، ساعت پنج صبح، شاهین با عجله باهام تماس گرفت که گاوصندوق خونه و کیسه شمش‌ها خالی شده و عمو فشارش رفته بالا، به علاوه اینکه اسکناس‌هایی که دیروز از واسطه تحویل گرفته بود هم به دستمون نرسوند! کار از کار گذشته بود. خیلی دنبالش گشتیم اما پیداش نکردیم. آدرس خونه‌ای هم که به ما داده بود و گفته بود عمه‌اش اونجا زندگی می‌کنه هم رفتیم ولی صابخونه‌اش گفته بود که طبقه بالاش الان یک‌سال هست که به کسی اجاره نداده. عکس چندتا از دخترایی که شاهین ازش گرفته بود رو پیدا کردم و در به در دنبال همشون گشتم. متأسفانه نتونستم رد هیچ کدومشون رو پیدا کنم، جز همون دختری که می‌گفت قراره باهاش ازدواج کنه. اونم چون عکسی که شاهین ازشون گرفته بود، جلوی در یکی از موسسه زبان های معروف شهر بود... با تهدید مدیر مجموعه، کلی اطلاعات ازش گرفتم و بهم گفت که امروز عروسیشونه و دختره برای چند روز مرخصی گرفته. دیگه به یقین رسیده بود حتما این دختر هم باهاش همدسته و ازش خبر داره. نکته جالبی این بود که وقتی قیافه دختره رو دیدم، برام خیلی آشنا بود. وقتی جلوی در آرایشگاه منتظر شدم تا بیاد و گروگانش بگیریم، یادم اومد که دو روز پیش وقتی داشتم از راه شرکت برمی‌گشتم، تو یه خیابون فرعی نزدیک بود بزنم بهش. توی چشماش یه جسارت خاصی بود و به نظر لجباز می‌اومد. یادمه انتظار داشت که ازش عذرخواهی کنم اما من لجبازتر از خودش بودم! خندم گرفته بود! دنیا واقعا چقدر کوچیک بود. کی فکرش رو می‌کرد دختری که اینجوری جلو پام سبز شده، نامزد آرون از آب دراومده باشه. حتما اینم دستش با اون عوضی تو یه کاسه بود. اما یه چیزی این وسط غلط بود! ساعت تقریبا دو بعدازظهر با وضع آشفته‌ای با لباس عروس از آرایشگاه زد بیرون! انگار خبر بدی گرفته بود! تا نصف راه با ماشین دنبالش رفتیم و از مهدی خواستم بگیرتش و بیارتش تو ماشین. اصلا دلم نمی‌خواست باهاش اینجوری رفتار کنم اما تقصیر خودش و شوهر کلاهبرداری بود که سر همه ما رو شیره مالیدن... ولی وقتی گرفتیمش، دختره کپ کرده بود! انگار واقعا از چیزی خبر نداشت و به گفته خودش، آرون اونم تو آرایشگاه کاشته بود و دنبالش نرفته بود.
  2. پارت سی و چهارم در حال فکر کردن بودم و وقتی آرون دید که جوابشو نمی‌دم با صدای بلندتری گفت: ـ داداش باتوام! کجا غرق شدی؟! چشم غره ایی بهش دادم که لبخندشو جمع کرد و در جواب حرفش فقط گفتم: ـ تو چیزایی که بهت ربطی نداره دخالت نکن! گفت: ـ باشه داداش...ولی این دختره اهل زندگیه! و خیلی قشنگ منو دوست داره! نمیتونم از دستش بدم، با بقیه دخترا هم صرفا بابت جاست فرندیه دیگه! حالم از طرز حرف زدنش داشت بهم میخورد! از اینکه اینقدر احساس آدما براش بی‌ارزش بود و اونا رو بازیچه دست خودشون می‌کرد! گفتم: ـ خیلی خب بسته! دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم! اونم دیگه چیزی نگفت و اون روز رفتیم دنبال عمو...عمو بعد از سوار شدنش به ماشین راجب یه کیسه شمش حرف میزد که قرار بود با مبلغ هنگفتی اونارو با روسها مبادله کنه و در ازاش اسکناس تقلبی بگیره. جلوی آرون چیزی نگفت اما وقتی پیاده شدیم ازم خواست تا اون کیسه‌ها رو یجای خیلی مهم و جایی که هیچکس جز من و خودش ندونه ، پنهون کنم. منم جایی جز گاوصندوق خونه به ذهنم نرسید! چند هفته‌ایی گذشت...آرون مراسم ازدواجش با همون دختره که می‌گفت اهل زندگیه رو بهانه کرد و بازم کم میومد سرکار. تا اینکه عمو بهش سپرد از طلا فروشی سر خیابون امیرکبیر یه قطعه طلای ناب سفارش بده و وقتی آماده شد، برامون بیاره. خلاصه که اون روزا هم من و هم عمو خیلی درگیر کار بودیم و از اونجایی که دیدیم از آرون هم خطایی سر نزده و شَکَم بیخودی بوده، پیگیرش نشدیم.
  3. پارت سی و سوم اما متأسفانه کارم خیلی زود بود و بعضی جاها مجبور بودم، زودتر برگردم اما به شاهین سپرده بودم که دقیقه به دقیقشو ازش عکس بگیره و بهم گزارش بده. طبق گفته‌ی شاهین، جالب اینجا بود که بعد از نمایشگاهش، سوار ماشین لاکچری دخترای بالا شهر می‌شد و می‌رفتن سمت حاشیه شهر. خداییش تا به همین الانشم اگه مدرک ازش نداشتم، به هیچ عنوان باورم نمی‌شد یه پسر در این حد می‌تونه پست فطرت باشه! بعدشم چه جوری می‌تونست هر روز با یه دختر قرار بذاره؟! واقعا به نظرم دلش شبیه به گاراج بود! یه جاهایی فکر کنم بود برد از اینکه داره تعقیب میشه و دوباره بدون اینکه به روی خودش بیاره، مثل قبل برگشت سرکارش با ما و به وظیفش عمل کرد. یهروز که عمو از چین برگشته بود و باهم داشتیم می‌رفتیم فرودگاه دنبالش، توی ماشین گوشیش زنگ خورد. اسم روی گوشیش رو خوندم: قلب سفیدم! وقتی گوشی رو برداشت، دیدم با چه اداهایی داره با دختره حرف می‌زنه و دروغ میگه که نمایشگاهه و سرش شلوغه... بعد از قطع کردنش بهش گفتم: ـ ببینم تو خسته نمیشی از این همه دروغ گفتن؟! خندید و گفت: ـ داداش چقدر سخت می‌گیری! دخترا رو باید همین جوری رامشون کرد. بهش چشم غره‌ای دادم که گفت: ـ داداش تو چرا توی زندگیت هیچ جنس مونثی نیست؟! اتفاقا تو خسته نشدی از این همه سینگل بودن! تو دلم گفتم: من هیچ‌وقت عشق واقعی از کسی دریافت نکردم که بخوام به یه آدم ابرازش کنم، دنیای مافیا منو زود مرد کرد. تو سن هجده سالگی یه آدم کشتم و نزدیک به ده سال رفتم زندان! تمام این چیزا و بی‌رحم بودن انسان‌ها پوستم رو کلفت کرد تا دور خودم و قلبم یه حصار بکشم و به قول عمو نذارم که عشق باعث ضعفم بشه! اطراف خودمم عشقی ندیدم! عمو با زنش هم که مدام در حال دعوا کردن بودن و بعد یه مدت، زنش بهش خیانت کرد... این شد که تمام میلم نسبت به عشق و علاقمند شدن به یه دختر رو از دست داده بودم.
  4. پارت سی و دوم عمو مازیار برای من حکم پدر نداشته‌ام و داشت. وقتی من بچه بودم و کنار سطل آشغال خیابونشون رهام کرده بودن، منو پیدا کرد. به گردنم خیلی حق داشت و از بچگی تا به امروز دست راستشم و کنارشم و کارها رو با همدیگه انجام میدیم. یه دختر داشت به اسم ملیکا که وکیل شرکتمون هم می‌شد و بعنوان یه دوست و خواهر، خیلی آدم خوبی بود. زن عمو مازیار وقتی من بچه بودم، با یه مرده که عشق سابقش بود، فرار کردن آلمان ولی عمو اونارو پیدا رو کرد و مرده رو کشت و زنشم با دیدن این حالت عمو مازیار شوکه شد و عقلشو از دست داد. مثل اینکه تو یکی از بیمارستان های آلمان بستری بود و هر از گاهی ملیکا به خاطر وجدانش می‌رفت و بهش سر می‌زد اما بابت داستانی که پدرش براش تعریف کرده بود، اونم دل خوشی از مادرش نداشت. تو دنیای مافیای امروز، فامیلی عمو مازیار و در کنارش اسم من کافی بود تا همه بترسن و یه جورایی عقب بکشن. علاوه بر شرکت که قانونی بود و قطعات داخلی خودرو تولید می‌کردیم، تو کار قمار و وارد کردن اسکناس های تقلبی به کشور هم بودیم و عمو بعضاً از طریق دوستاش الماس و شمش های غیرقانونی هم می‌گرفت و با کله‌گنده‌های کشورهای دیگه، خرید و فروش می‌کرد. خلاصه که از فردای اون روز بعد تحقیق کردن ما، آرون با ما مشغول به کار شد و الحق که کارشو درست انجام می‌داد. هر چیزی که راجب خودش گفته بود، درست بود. با عمه‌اش تو یه خونه معمولی زندگی می‌کرد و هراز گاهی هم می‌رفت دانشگاه. حدود دو سال پیش ما بعنوان واسطه کار کرد و پول خیلی بهش مزه داد، رفت یه نمایشگاه اتومبیل به نام خودش گرفت و به ظاهر اونجا مشغول به کار شد. اما بعضاً از اطراف می‌شنیدم که اونجا هم زیر میزی، هروئین بسته بندی می‌کنن و به خورد ملت میدن. کم‌کم جواب دادناش به من کمتر شد و نسبت به کارا بی مسئولیت شده بود. مشخص بود که پولی که از طریق مواد مخدر به دست میاره، بیشتر از پولیه که ما بهش به عنوان سود میدیم. عمو مازیار از همون اول نسبت به رفتاراش شک داشت اما من قانع نشدم و پشت کارای آرون دراومدم ولی اخیرا منم نسبت به کاراش مشکوک شدم. مثلا دلارایی که دستمون می‌رسید ، نصفش کم بود. یا وقتی می‌خواست بره بار رو تحویل بگیره، خیلی تاخیر داشت. یکی از بچه‌ها هم بهم گوشزد کرد که باید حواسمون رو بهش جمع کنیم. باید مدرک جمع می‌کردیم، چون در عین حال که خیلی مظلوم نما بود، بی‌نهایت آدم زرنگ و اهل حرف زدن بود و کم نمی‌آورد. آروم آروم همراه با یکی از دستیارم شاهین، شروع کردیم به تعقیب کردنش...
  5. پارت سی و یکم رو بهش گفتم: ـ عمو یه مسئله‌ایی هست! با نگام کرد و گفت: ـ چی شده پسرم؟! گفتم: ـ امروز یه پسره اومده بود کافه، چند روز پیشم اومده بود اما راش ندادن ولی امروز خیلی اصرار داشت...پسره خیلی لنگ پول بود، بازی رو باخت...بعدش من فکر کردم اگه شما هم صلاح میدونین، جای امیرعلی که پلیس دستگیرش کرد، این بره و اسکناس ها رو تحویل بگیره! به قیافشم اینکارا نمیخوره و بنظرم اصلا بهش مشکوک نمیشن! عمو خندید و گفت: ـ اگه از نظر تو خوبه و برای اینکار مناسبه من حرفی ندارم، فقط اینکه قبلش راجب خودش و زندگیش خیلی خوب تحقیق کنین! یه موقع جاسوسی چیزی نباشه! بلند شدم و گفتم: ـ حتما عمو! داشتم می‌رفتم که رو بهم گفت: ـ پوریا؟ برگشتم سمتش که گفت: ـ از امیرعلی مطمئنی دیگه؟! حرفی نزنه ازمون؟ گفتم: ـ خیالت راحت عمو؛ یه آشنا دارم تو زندان حواسش بهش هست و هم اینکه تو ملاقاتی که باهاش داشتم، گفتم از خانوادش حمایت می‌کنم اگه حرفی نزنه و اونم قبول کرد! عمو نفس راحتی کشید و گفت: ـ خوبه پس! بهش لبخندی زدم و رفتم پایین.
  6. پارت سی‌ام گفتم: ـ باید برای ما کار کنی! یسری اسکناس های تقلبی هر ماه وارد ایران میشه و اونا رو باید خیلی نامحسوس از واسطه توی فرودگاه تحویل بگیری! همینجور با دقت به حرفام گوش میداد...ادامه دادم و گفتم: ـ نصف شود اون پول هم مال خودت میشه! با ذوق گفت: ـ واقعا؟! خندیدم و گفتم: ـ واقعا...اما کار آسونی نیست! باید خیلی مراقب باشی. اگه پلیس بفهمه، به هیچ عنوان نمی‌تونی ما رو قاطی کنی و باید خودت گردن بگیری! به راحتی گفت: ـ اصلا حل شده بدون آقا پوریا! خیلی ازت ممنونم...قبوله. از کی باید شروع کنم؟ خندیدم و گفتم: ـ امروز و باید صبر کنی تا با عمو درمیون بذارم و اگه رضایت داد! یه سفته میاری برامون و کار رو شروع می‌کنی! بازم با خوشحالی تشکر کرد و باهام خداحافظی کرد و از کافه خارج شد...پسر عجیبی بنظر می‌رسید و اصلا بهش نمی‌خورد که اهل خلاف باشه اما به راحتی هم قبول کرد که باهامون کار کنه و اون روز فهمیدم که نباید از رو ظاهر آدما گول باطنشون و بخوریم! وقتی رسیدم ویلا، پولی که از قمار برده بودم و گذاشتم جلوی عمو مازیار و گفتم: ـ اینم سهم امروز عمو با غرور بهم نگاه کرد و گفت: ـ مثل همیشه سربلندم کردی!
  7. پارت بیست و نهم اعتماد بنفسش زیادی بود اما همون‌طور که گفتم در مقابل بازی ما کم آورد و باخت...بعد تموم شدن بهش گفتم: ـ خب آقا آرون، میبینم که بازی کردنت توی سایت خیلی به دردت نخورد! با ناراحتی سرشو انداخت پایین و گفت: ـ باید چیکار کنم؟! بنظر میومد که خیلی به این پول احتیاج داره. ازش پرسیدم: ـ با پول این بازی میخواستی چیکار‌کنی؟! گفت: ـ الان دو ماهه که اجاره خونه عمه‌امو ندادم. بعلاوه اینکه شهریه دانشگامم هست... رو به یکی از گارسونای کافه گفتم: ـ یه چایی برام بیار! اونم سرشو تکون داد و رفت...دوباره یه سیگار روشن کردم و گفتم: ـ میتونم کاری کنم، بیشتر از پول این بازی گیرت بیاد! یهو انگار شاخکاش تیز شد و خیلی خوشحال شد و گفت: ـ چه کاری؟!
  8. پارت بیست و هشتم عفت خانوم بعد اینکه کمکم کرد لباسمو بپوشم، رو تنم پتو کشید و رفت بیرون و درو بست...دلم می‌خواست تمام اینا بعد اینکه چشمام و باز کردم تموم شده باشه... *** ( پوریا ) امروز رفتیم کافه خودمون و قرار شد طبق معمول قمار بازی کنیم. وقتی وارد کافه شدم، یکی از گارسونا اومد پیشم و گفت: ـ آقا پوریا، اون پسره که دیروز راش ندیدیم، بازم اومده دم در و کلی شلوغ بازی راه انداخته که بیاد بازی کنه! کتمو درآوردم و دادم دستش و گفتم: ـ بگو بیاد داخل، ببینم کیه! رفتم پشت میز نشستم و سیگارم و درآوردم. بچها کم و بیش اومده بودن و پشت میز نشستن. پسره اومد داخل و یه نگاهی به سرتا پاش انداختم و گفتم: ـ تو کی هستی دیگه؟! اصرارت برای بازی چیه؟ اومد روبروم نشست و گفت: ـ اسمم آروَنه. من تعریف شمارو خیلی شنیدم آقا پوریا...راستش به پول بازی احتیاج دارم...تو سایتای شرط بندی هم چند دور بازی کردم، بازیمم بد نیست! خندیدم و گفتم: ـ پسر خوب، جایی که اومدی فقط ورودیش پنج تومنه! حالا بازی رو حساب نمی‌کنم! اینجا اعضا ثابتن. با حالت خواهش گفت: ـ فقط همین یبار! لطفاً! بهش نمی‌خورد اصلا که اهل این داستانا باشه، خیلی بچه مثبت میزد. با این حساب مظلومیت چهرش طوری بود که دلم براش سوخت و چون اون روز رضا برای بازی نیومده بود و یه صندلی خالی بود، قبول کردم اما رو بهش گفتم: ـ ولی یه شرطی دارم! با خوشحالی گفت: ـ هر چی بگین، قبوله! ته مونده سیگار و انداختم تو جا سیگاری و گفتم: ـ اینجا مثل سایتایی که باهاش بازی کردی نیستن و بچها خیلی حرفه‌این! اگه ببازی، هر کاری که گفتم باید انجام بدی! با خوشحالی گفت: ـ با کمال میل!
  9. پارت بیست و هفتم عفت خانوم با همون آرامشش، سنجاق های روی سرم و باز کرد و گفت: ـ نترس عزیزم! آقا مازیار شاید خیلی بی‌رحم باشه اما تا وقتی پوریا هست، مطمئنم که آسیبی بهت نمیرسه البته اگه حقیقت و گفته باشی! ـ بخدا...بخدا دارم راست میگم! امروز قرار بود با آرون ازدواج کنم اما نیومد دنبالم...منم نمی‌دونم کجاست؟! اصلا آرون با این آدما چیکار می‌تونه داشته باشه؟!! عفت خانوم آهی کشید و گفت: ـ دخترم میدونم، قبول کردن حقیقت بعضاً خیلی سخته...آدم هیچوقت دلش نمی‌خواد واقعیت تلخ راجب کسی که دوسش داره رو قبول کنه اما من خودم به شخصه چندین بار آرون و اینجا دیدم. چی داشت می‌گفت؟! اصلا باورم نمی‌شد...تو سکوت بهش نگاه کردم...زیپ لباسم و باز کرد و گفت: ـ یبارم همراه عمه‌اش اومده بود! اینا چی میگفتن؟! آرون همیشه می‌گفت با خانواده پدریش قطع ارتباط کرده! از چه عمه‌ایی حرف میزدن؟! یعنی آرون هم مافیا بوده؟! چطور اون آدم به اون مهربونی و رمانتیکی داشته دروغ میگفته‌و با مافیا همدست بوده؟! تازه همدستی به کنار، اونجوری که من فهمیدم از مافیا دزدی کرده! اصلا نمی‌تونستم این مسئله رو هضم کنم! ساکت شده بودم...دیگه نه گریه می‌کردم و نه التماس می‌کردم...انگار تو خلسه رفته بودم! حتی انگار مغزمم تعطیل شده بود! تمام کار و حرفای آرون جلوی چشمام بود! با اینکه دلم می‌خواست بخاطر اینکه منو تو این حال و روز انداخت و رهام کرد، تیکه پارش کنم اما دلمم براش تنگ شده بود! برای قلب سفید گفتناش و قربون صدقه رفتناش تنگ شده بود. با کمک عفت خانوم رفتم داخل حمام و دوش گرفتم. کاش دوش آب کمک می‌کرد، اتفاق امروز از ذهنم پاک بشه و بگه که همش یه کابوس بوده اما نشد.
  10. پارت بیست و ششم از رفتاراش خیلی حرصم می‌گرفت. با اخم و صدای تقریبا بلندی گفتم: ـ نمی‌خوام! می‌خوام با همین لباسم منتظر آروَن بمونم. پرتو کرد روی تخت و با عصبانیت گفت: ـ کاری که بهت گفتم و بکن! یه کاری نکن همینجا حرف عمو رو انجام بدم! شروع کردم به گریه کردن. خدایا چرا یه این حال و روز افتادم؟! مگه من چه گناهی کرده بودم؟ جز اینکه می‌خواستم خوشبخت باشم و سرم تو زندگی خودم بود و برای داشتن یه زندگی خوب تلاش می‌کردم؟! چی از جون من می‌خواستن؟! بعدش آروم رو به عفت خانوم گفت: ـ بهش کمک کنین، لباسشو عوض کنه! بعدشم از اتاق رفت بیرون و درو محکم بهم کوبید. عفت خانوم با مهربونی تمام اومد کنارم نشست و شروع کرد به نوازش موهام و گفت: ـ دختر قشنگم؛ بلند شو! اینجوری گریه نکن عزیزم! بلند شدم و بهش نگاه کردم و به حالت التماس گفتم: ـ توروخدا! التماست می‌کنم بهم کمک کن از اینجا برم! من اصلا نمی‌دونم اینا کین! اصلا نمی‌دونم چه مشکلی با من دارن؟! اشکام و پاک کرد و با ناراحتی گفت: ـ خیلی متاسفم عزیزدلم ولی نمی‌تونم. منم اینجا مامورم و معذور... گفتم: ـ چرا متوجه نیستین؟ اینا می‌خوان منو بکشن!
  11. پارت بیست و پنجم بعدش منو از اتاق برد بیرون و رو به نگهبان دم در گفت: ـ سهیل از پشت ماشین، اون بسته‌ها رو بیار تو اتاق بالا! بعدشم همونجور که بازوم محکم توی دستاش بود منو دنبال خودش کشوند تو یه اتاق و شروع کرد به صدا زدن: ـ عفت خانوم! عفت خانوم! همون پیرزنه که پایین بود، با سرعت اومد بالا و رو به پوریا گفت: ـ جانم پسرم؟! پوریا رو بهش گفت: ـ این اتاق و واسه این مهمون تازه وارد آماده کنین لطفاً! در اتاقشم قفل باشه و کلید و به من بدین! بجز من هیچکس حق نداره وارد این اتاق بشه! پیرزنه با همون مهربونی گفت: ـ چشم پسرم! همین لحظه یکی از نگهبانا با کلی ساک توی دستش وارد اتاق شد و پوریا رو بهش گفت: ـ بذارشون زمین! پسره عین ربات فقط به همه دستور میداد و اونا هم بدون چون و چرا ازش اطاعت می‌کردن. به من نگاه کرد و گفت: ـ سریعتر این لباس و دربیار و یکی از این لباسارو بپوش!
  12. پارت بیست و چهارم این آدم داشت راجب چی حرف میزد؟! چه شمشی؟! با تعجب بهشون نگاه کردم و رو به مرده پرسیدم: ـ شما دارین...دارین راجب آروَن صحبت میکنین؟!.. مطمئنین که اشتباه نگرفتین؟! مرده با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و یهو زد رو میز و رو به پوریا گفت: ـ همین الان ببرش و ترتیبش و بده! این آدم همه جوره داره از اون عوضی دفاع می‌کنه! من مطمئنم که داره ما رو سرگرم می‌کنه که اون آروَن عوضی بتونه با شمش و پولهای من فرار کنه! پوریا چشم غره‌ایی بهم داد و از روی میز یه مقدار آب توی لیوان ریخت و داد دستش و گفت: ـ عمو آروم باش! بذار بفهمیم این دختر کیه! بعدش بهت قول میدم، خودم می‌کشمش! همینجور اشک می‌ریختم! چقدر راحت راجب کشتن یه آدمیزاد حرف میزدن! اصلا نمی‌تونستم باور کنم. با اینکه از دست آرون خیلی دلخور و عصبانی بودم اما در عین حال نگرانش هم بودم! یعنی چیکار کرده بود؟! اصلا با این آدمای مافیا و قاتل چیکار داشت؟! اگه با اینا کار می‌کرد چرا من تو این یه سال اینارو ندیده بودم؟! مرده بعد اینکه لیوان آب و یکسره سر کشید رو به پوریا گفت: ـ سریعتر این دخترو از جلوی چشمم دور کن! پوریا هم اومد سمتم و بازوم و گرفت توی دستش و گفت: ـ چشم عمو! داشتیم می‌رفتیم بیرون که رو به پوریا گفت: ـ پوریا به آدمات بگو به گشتن ادامه بدن! تا از مرز خارج نشده! پوریا گفت: ـ نگران نباشید عمو!
  13. پارت بیست و سوم با ترس و لرز رفتم داخل و دیدم یه مرد با چهره تکیده و کچل با ریش پروفسوری پشت میزش نشسته و روی میزش یه اسلحه و کلی پرونده قرار گرفته...به سرتاپای من نگاهی انداخت و با پوزخند گفت: ـ شرمنده دخترخانوم که مجبور شدیم تو روز قشنگ زندگیت، گروگان بگیریمت. سرمو انداختم پایین...از ترس نزدیک بود قلبم وایسته! خیلی فضای بدی بود... مرده از جاش بلند شد و چند دور اومد و دورتادور من چرخید و رو به پوریا گفت: ـ سابقشو درآوردین؟! پوریا گفت: ـ گفتم که راجبش تحقیق کنند! مرده گفت: ـ تحقیق کنن تا ببینیم با اون آرون هفت خط همدست بوده یا نه! بنظر من که می‌دونه کجاست! با بغض رو بهش گفتم: ـ من که بهتون گفتم، بخدا نمی‌دونم! مرده هم با خشم نگاهم کرد و گفت: ـ اینو بدون دختر خوب، از بدشانسیت بالاخره امروز چه بهمون راستشو بگی یا نگی می‌میری! پس به نفعته که هر چی می‌دونی اعتراف کنی و بگی که اون آرون عوضی، شمش های منو گرفته و کجا برده؟!
  14. پارت بیست و دوم ...خونش شبیه یه کاخ بود...طبقه بالا، مثل یه واحد جدا از پایین بود و یه عالمه اتاق داشت. ته راهرو اصلی یه در بزرگ بود که دوتا مرده دم درش ایستاده بودن. پوریا بهم گفت: ـ همینجا منتظر وایستا! بعدش در زد و رفت داخل...صداشون از داخل میومد: ـ سلام عمو! یه مرده با صدای نسبتا نازکتری گفت: ـ سلام پسرم پیداش کردین؟! ـ نه عمو ولی دختره که باهاش زندگی می‌کرد و گرفتیم اما... ـ اما چی؟! ـ اما بنظر میاد اونم چیزی نمیدونه و سرشو کلاه گذاشته! مرده یهو لحنش و تند کرد و گفت: ـ از کجا اینقدر مطمئنی پوریا؟! پوریا با جدیت گفت: ـ چون آدم دور و بر خودم زیاد دیدم عمو، به اونم گفته امروز باهاش ازدواج می‌کنه و نرفته دنبالش....ما هم چون داشتیم تعقیبش می‌کردیم، پیداش کردیم...خیلی سرگردون بود. مرده گفت: ـ شاید اینا هم جزو بازیشون باشه پوریا گفت: ـ امکانش هست؛ بهرحال اون عوضی هم تا این زمانی که پیشمون بود، خوب گولمون زد! مرده گفت: ـ بیارش داخل! همین لحظه پوریا در و باز کرد و با همون نگاه سردش رو به من گفت: ـ بیا تو!
  15. پارت بیست و یکم بدون اینکه بهش نگاه کنم، پشت سرش حرکت کردم. حالم از خودش و رفتارش بهم می‌خورد. معلوم نبود که با آرون چیکار کردن که ازشون فراریه! خدایا من چجوری باید از دستشون فرار می‌کردم؟! کل این ویلا و حیاطش پر نگهبان بود...تا رسیدیم به دم در خونه! یه پیرزن با چهره مهربون درو باز کرد و رو بهش گفت: ـ خوش اومدی پوریا جان! آقا بالا منتظرته! پوریا اونو تو بغلش کشید و یه لبخند خیلی ریزی بهش زد و گفت: ـ پا دردت بهتر شد؟! پیرزنه همون‌جوری که با لبخند و کمی علامت تعجب به من نگاه می‌کرد، گفت: ـ آره مادر! خدا از بزرگی کمت نکنه... دارویی که برام خریدی،باعث شد بعد مدتها راحت خوابیدم. پوریا با لبخند رو بهش گفت: ـ خداروشکر... بعدش که به من نگاه کرد، دوباره قیافش خشن شد و گفت: ـ راه بیفت... بهش چشم غره دادم از کنارش رد شدم...
  16. پارت بیستم بعدشم پسره رو به راننده گفت: ـ تحقیق کن راجبش! خدایا من از کجا گیر این آدما افتادم!؟ آرون کجایی؟! لطفاً بیا و نجاتم بده! همینجور آروم اشک می‌ریختم و دیگه هیچ چیزی نگفتم تا اینکه بعد تقریبا چهل دقیقه ماشین یجا وایستاد. اومد سمتم و بازوم و گرفت و گفت: ـ پیاده شو! حتی بهش نگاه هم نکردم و محکم دستم و از دستش کشیدم بیرون و با حرص گفتم: ـ خودم میرم! انگار اومده بودیم بالای کوه! چون هم سرد بود و هم سر بالایی داشت و دم در یه خونه ویلایی دوتا غولچماغ با کت شلوار وایستادن بودن. پسره رو بهشون گفت: ـ ماشین و بیارید داخل! یکیشون گفت: ـ چشم آقا پوریا! بعدشم مسیر و بهم نشون داد که برم داخل...وقتی در باز شد، یه باغ خیلی بزرگ دیدم که وسط اون باغ یه استخر قرار داشت و دور تا دور حیاط هم درختای کاج کاشته شده بود...میتونم بگم تو عمرم، خونه به این بزرگی ندیده بودم! همینجور به حیاط خونه زل زده بودم که پوریا از پشت سرم گفت: ـ اگه بازرسیت تموم شده، راه بیفت! چقدر این آدم سرد و تخس بود! واقعا یعنی یذره احساس هم توش وجود نداشت؟! تابحال آدمی که مثل یخچال سرد باشه ندیده بودم.
  17. پارت نوزدهم همین‌طور که به من نگاه می‌کرد با تلفن حرف میزد اما انگار نمی‌خواست من بفهمم چی میگه، رو به راننده گفت: ـ سیروس بزن بغل! اصلا نمی‌دونستم که این ماشین داره کجا میره و من تو چه مخمصه‌ایی گیر افتادم! منی که قرار بود امروز زن آدمی بشم که عاشقشم الان گیر یسری آدم افتادم که معلوم نیست مافیان؟! قاتلن؟! یا آدم ربان؟! تنها چیزی که می‌دونستم این بود که اونقدر خطرناکن که بدون چشم بهم زدن، میتونن آدم بکشن و امکانش هم بود اونا بلایی سر آرون آورده باشن! اما اگه اونا با آرون کاری کرده بودن؛ پس چرا منو گروگان گرفتن؟! چرا سراغ آرون و از من می‌گرفتن؟! پسره حدود ده دقیقه از ماشین پیاده شد و با تلفن حرف زد و بعد که اومد بالا گفت: ـ سیروس بریم ویلای عمو! دستیارش گفت: ـ دختره چی؟! نگاهی به من کرد و گفت: ـ با این دختره حالا حالاها کار داریم! مگه اینکه خودش دلش به حال خودش بسوزه و بگه که اون پسره عوضی کجاست! گوشه صندلی کز کردم و مشغول گریه کردن شدم! دیگه کارم تموم بود! احتمالا هم که زندم نمی‌ذارن...چقدر برای خودم آرزو داشتم و چی شد؟! واقعا خدا در عرض یک روز می‌تونه کل زندگیه آدمو عوض کنه! تو ماشین کاملا ساکت بود و فقط صدای گریه من میومد...یهو ازم پرسید: ـ اسمت چیه؟! بدون اینکه نگاش کنم، گفتم: ـ باوان! با تعجب پرسید: ـ این دیگه چه اسمیه! فامیلیت چیه؟! بازم بدون اینکه نگاش کنم گفتم: ـ حمیدی!
  18. پارت هجدهم داشتم از ترس می‌مردم! یه پسره هیکلی قد بلند با چهره تخسش و عصبی و چشمایی در از خشم که شوخی هم نداشت...با لکنت گفتم: ـ به...بخدا نمی‌دونم...من امروز روز عروسیم بود...قرار بود بیاد دنبالم اما نیومد! با شنیدن این جمله، اسلحه رو گذاشت کنار و تو چشمام زل زد و گفت: ـ داری دروغ میگی! شروع کردم به گریه کردن و گفتم: ـ بخدا دروغ نمیگم! محکم مچ دستم و گرفت که جیغم رفت هوا و گفت: ـ اگه دروغ نمیگی، پس داشتی با این لباس عروس، سرگردون تو خیابون کجا می‌رفتی؟! بهم بگو اون عوضی کجاست؟! دستم و گذاشتم روی دستش و گفتم: ـ دردم گرفت...توروخدا! بخدا من نمیدونم! اصلا مغزم قفل کرده بود! تلفن منم جواب نمی‌داد...داشتم...داشتم میرفتم پیش مادرش ببینم پیش اون رفته یا نه! یهو مچ دستم و ول کرد و یه نگاه به من و یه نگاه به دستیارش کرد و با حالت عصبی خندید و گفت: ـ دختر تو احمقی یا ما رو احمق گیر آوردی؟! همینجور که گریه می‌کردم گفتم: ـ بخدا دارم راستشو میگم! مادرش دوست نداشت اون با من ازدواج کنه، گفتم شاید امروزم مثل چند روز پیش حالش بد شده باشه! رفته باشه پیشش که جوابمو نمی‌ده! همین لحظه گوشیش زنگ خورد و جواب داد: ـ جانم عمو؟!...نه گرفتیمش ولی میگه خبری ازش نداره...
  19. پارت هفدهم با ترس رفتم گوشه صندلی نشستم و اشکامو پاک کردم. اون یارو که هلم داده بود با اسلحه توی دستش اومد تو ماشین نشست و اسلحه رو گرفت سمت من...یهو پسره با عصبانیت دستش گذاشت روی دستش و گفت: ـ چیکار داری می‌کنی؟ پسره سریع دستشو آورد پایین و گفت: ـ اما آقا... با عصبانیت حرفشو قطع کرد و گفت: ـ قرار نشد که عروس خانوم و بترسونی! بعدش پاشو گذاشت رو پاشو رو به راننده گفت: ـ حرکت کن! با تته پته گفتم: ـ تو کی هستی؟! از جون من چی میخوای؟! یهو با همون چهره تخسش خندید و رو به دستیارش گفت: ـ نگفتم که احتیاجی به اسلحه و ترسوندن نیست؟! یکم زبون دراز هست اما دختر عاقلیه ، قبل اینکه من بپرسم خودش رفته سراغ اصل مطلب... بعدش جفتشون شروع کردن به پوزخند زدن. با گریه گفتم: ـ توروخدا ولم کنین، من...من اصلا نمی‌دونم شما کی هستین ! یهو جدی شد و گفت: ـ آرون کجاست؟! یهو با این سوالش انگار یه چیزی ته دلم فرو ریخت...وقتی دید جوابشو نمی‌دم با لحن کمی عصبانی گفت: ـ با توئم! آرون کجاست؟! اصلا انگار مغز و دهنم قفل شده بود! نمی‌تونستم درک کنم که یه چنین آدمی ربطش به آرون چیه! اونم که دید جواب نمیدم، اسلحه رو از دستیارش گرفت و گذاشت رو شقیقه‌ام و گفت: ـ دختر خوب، به نفعته که جواب بدی! وگرنه مغزتو همینجا متلاشی می‌کنم.
  20. پارت شانزدهم صدای یه مرده پیچید تو گوشم: ـ الو سلام خانوم حمیدی! با تعجب گفتم: ـ سلام! بفرمایید. ـ ببخشید من از گل فروشی آزالیا خدمتتون تماس گرفتم...راستش همسرم زایمان کرده، قراره مغازه رو ببندم...ماشین عروس و دسته گلتون هم آمادست. آقا آرون برای تحویل نمیان؟! استرسم با حرفش چهار برابر شد و انگار یکی با دستاش گلومو می‌فشرد و نمی‌ذاشت حرف بزنم! مرده پشت خط مدام صدام می‌زد: ـ خانوم حمیدی! خانوم حمیدی؟! تلفن از دستم افتاد...بدون توجه به صدا زدن های فریبا جون از سالن اومدم بیرون و با همون لباس سفید، خودمو انداختم تو خیابون. اصلا دیگه فکرم کار نمی‌کرد...نمی‌دونستم کجا باید برم و چیکار کنم؟! اصلا نمی‌دونستم که چه اتفاقی افتاده؟! فقط از خدا می‌خواستم که اتفاق بدی برای آرون نیفتاده باشه... همینجور تو خیابون میدوییدم و نگاه های عابرپیاده که اینقدر با تعجب نگام می‌کردن و زیرپام میذاشتم...سر چراغ راهنما داشتم می‌رفتم اونور خط که یهو یه ون مشکی با سرعت پیش پام نگه داشت. یهو یه مرده کت شلواری از ماشین پیاده شد و محکم از بازوهام گرفت و علی رغم فریاد زدنای من، منو پرت کرد تو ماشین...اونقدر محکم پرتم کرد که تاج روی سرم پرت شد رو زمین..اولین چیزی که به چشمم خورد به کفش چرم مشکی بود و سرمو آروم بلند کردم و دیدم که این یارو...چقدر قیافش آشنا بود! به مغزم فشار آوردم...کجا دیده بودمش؟! عینکش و درآورد و رو بهم گفت: ـ با عجله داشتید کجا می‌رفتیم عروس خانوم؟! خودش بود! همون پسره حیوون که سر کوچه کلاس زبان با ماشینش بهم زد و پخش زمین شدم...چه خبر شده بود؟! این یارو کی بود؟!
  21. پارت پانزدهم وقتی کار فریبا جون تموم شد و خودم و تو آینه دیدم، تعریف از خود نباشه ولی حظ کردم...وقتی موهامو دم اسبی بست، کشیدگی چشمام بیشتر مشخص شد و اون سایه اسموکی ، آرایشم و خیلی قشنگتر کرد...بچهای سالن بهم کمک کردن تا لباسم و بپوشم و همین حین من به آرون زنگ می‌زدم تا بیاد دنبالم اما جواب نمی‌داد...دوبار، سه بار...دیگه داشتم نگرانش می‌شدم. کلی عروس بعد از من آماده شده بودن و همشون رفته بودن و من هنوز توی سالن انتظار منتظر آرون نشسته بودم. دیگه تموم ذوقم رفت و جاشو به عصبانیت و دلخوری و نگرانی داده بود. هم از دستش عصبانی بودم و در عین حال استرس هم داشتم که اتفاق بدی نیفتاده باشه. به زر به زور تو گوشیم شماره ناهید خانوم و پیدا کردم و بهش زنگ زدم اما منو توی لیست سیاه گذاشته بود...اینقدر حالم بد شده بود که فریبا جون اومد سمتم و گفت: ـ باوان جون برات یه آب قند درست کنم؟! اینقدر به خودت فشار نیار عزیزم، امروز بهترین روز زندگیته! با بغض گفتم: ـ تو سرم بخوره بهترین روز زندگیم! الان دو ساعته که منتظرم و اصلا از آرون هیچ خبری نیست. واقعا آدم اینقدر بیخیال و بی‌مسئولیت میشه؟! خوبه بهش گفتم کارمم حدودا ساعت چند تموم میشه. فریبا جون که دید حالم خیلی خوب نیست به یکی از شاگرداش اشاره کرد تا برام یه آب قند درست کنه و بیاره...به مغزم کلی فشار آوردم و فکر کردم! اصلا عقلم قد نمی‌داد که این آدم کجا رفته باشه که روز به این مهمی جواب تلفنامو نمی‌ده... همین جور که تو آرایشگاه در حال راه رفتن بودم، گوشیم زنگ خورد، به احتمال اینکه آرون باشه، شیرجه زدم رو گوشی اما یه شماره غریبه بود...برداشتم
  22. پارت چهاردهم دو روز بعد بالاخره امروز بعد یکسال و خوردی داشتم زن کسی می‌شدم که عاشقش بودم! دیروز رفتیم و توی اون لوکیشن معروف، کلی عکسای خوشگل و بامزه گرفتیم که خودمونم خیلی خوشمون اومد. هر چقدر هم که به آرون اصرار کردم تا منو ببره پیش ناهید خانوم تا برای بار آخر باهاش صحبت کنم، قبول نکرد و گفت که اصلا نیازی به اجازه اون نداره و اگه دلش خواست یه روزی خودش قبول می‌کنه و یاد میگیره که به خواسته پسرش احترام بذاره... دیروز برای اینکه آرون و سورپرایز کنم از سایت علی بابا برای خودمون یه اقامتگاه توی رشت رزرو کردم تا برای ماه عسلمون بریم اونجا و یکم استراحت کنیم و خوش بگذرونیم...به موسسه هم زنگ زدم و از مدیرش بابت سه روز مرخصی خواستم و گفتم که وقتی برگشتم حتما برای بچها کلاس جبرانی می‌ذارم...تو همین فکرا بودم که با صدای فریبا جون به خودم اومدم: ـ باوان جون، برات دم اسبی ببندم موهاتو؟! چون یقه لباس عروست هم پوشیده هست، خیلی این مدل بهت میاد و صورتت هم بازتر می‌کنه! لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ هر جوری که خودت صلاح میدونی عزیزم، خودمو سپردم دست خودت. خندید و گفت: ـ مطمئنم که اینقدر زیبا میشی که آقا آرون کیف می‌کنه! البته که خودت زیبا هم هستی.
  23. پارت سیزدهم آرون از این سوالم جا خورد ولی به روی خودش نیورد و گفت: ـ هیچی بابا، دانشجوهای تازه وارد بودن، آدرس کلاسها و آموزش رو می‌خواستن! بعدشم با دست تکون دادن سمت محسن، از سوال بعدیم جلوگیری کرد...با محسن دست دادیم و جفتمون بهش تبریک گفتیم و اونم گفت: ـ در اصل من باید بهتون تبریک بگم، پس بالاخره قناری‌های عاشق دارن ازدواج می‌کنند؟! آرون و من نگاهی عاشقانه بهم کردیم و آرون گفت: ـ دقیقا و همون طوری که بهت قول دادیم، عکس عروسیمون با توئه! محسن گفت: ـ داداش باعث افتخاره برای من! برای شما در نظر دارم بریم سمت کلاردشت با لباس اسپرت و اسکیت که باوان هم دوست داره، فیلمبرداری کنیم و عکس بگیریم با ذوق پریدم بالا و گفتم: ـ آخجون، آره. آرون هم گفت: ـ هرچی خانومم بگه! اون روز و یکم با محسن گذروندیم و کلاس آخر و منو آرون باهم شرکت کردیم. اما آرون کل کلاس سرش تو گوشیش بود و از قیافش هم معلوم بود که خیلی ذهنش مشغوله...توی ذهن من این دل مشغولی ها فقط بخاطر کار و مخالفت مادرش بود و ترجیح دادم که چیزی نپرسم!
  24. پارت دوازدهم لبخند زورکی زدم و گفتم: ـ دیشب چرا منو صدا نزدی آرون؟! می‌دونی چقدر هول شدم وقتی تو رو کنار خودم ندیدم؟! دماغمو کشید و با شوخی و لحن خودم گفت: ـ آخه خوشگله خیلی قشنگ خوابیده بودی، اصلا دلم نیومد بیدارت کنم. بعدشم اگه بیدارت می‌کردم چی‌ میشد؟! نمی‌تونستم که با خودم ببرمت! یه اوفی کردم و گفتم: ـ الان حال ناهید خانوم چطوره؟ گفت: ـ خوبه، بد نیست! بازم فشارش بالا رفته بود! نگاش کردم و با تردید و گفتم: ـ آرون راستش... آرون اونقدری منو می‌شناخت که از مدل حرفا و جمله‌هام می‌تونست بفهمه که تهش می‌خوام چی بگم و سریع حرفمو قطع کرد و با جدیت گفت: ـ باوان اصلا دلم نمی‌خواد وقتی دو روز مونده تا ازدواج کنیم، حرفای تکراری ازت بشنوم! بهم نگاه کن! به چشماش نگاه کردم، گفت: ـ من دوستت دارم! هر اتفاقی هم که بخواد بیفته، من ازت دست نمی‌کشم! اینو بدون. حرفاش بهم قوت قلب داد و باعث شد که کل فکرای دیشبم و ناراحتیم از یادم بره...بعدش دستش و گذاشت پشتم و گفت؛ ـ بریم پیش محسن ، ببینیم که ساعت چند بریم دفترش؟! با ذوق گفتم: ـ بریم! همون‌جوری که می‌رفتیم گفتم: ـ راستی آرون، اونایی که داشتی باهاشون حرف میزدی، کی بودن؟!
  25. پارت یازدهم تو کلاس یکسره گوشی دستم بود تا ببینم خبری از آرون میشه یا نه اما نه هیچ پیامی داده بود و نه بهم زنگ زده بود...لاله یکی از بچه‌ای کلاس آروم زیر گوشم گفت: ـ عروس خانوم نبینم غمگین باشی! لبخند تلخی بهش زدم و گفتم: ـ چیزی نیست! لاله گفت: ـ آرون چرا کلاسها رو نمیاد؟! اینجوری بخواد پیش بره، این ترم و میفته! سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم: ـ دست رو دلم نذار! باورت میشه که خودمم صدبار بهش گفتم اما خب بنده خدا سرش هم شلوغه؛ از یه طرف نمایشگاه، از یه طرف مادرش...نمی‌دونم بخدا... لاله با لبخند گفت: ـ باز خوبه که تو شاگرد اولی و بهش یاد میدی! گفتم: ـ امیدوارم که حداقل امسال و بتونه بگذرونه! یهو با صدای استاد که زد رو میز و گفت: ـ ته کلاس، چه خبره؟! جفتمون ساکت شدیم...من اصلا امروز حواسم به کلاس نبود و فقط جسمم حضور داشت...بعد از کلاس هم با بی‌رمقی از دانشکده اومدم بیرون و سر در دانشگاه آرون و دیدم که داره با دو تا جوون تقریباً لات حرف میزنه. اصلا از استایلشون خوشم نیومده بود و به دانشجویان نمی‌خوردن! داشتم بهشون نزدیک می‌شدم که آرون متوجه من شد و با لبخند برام دست تکون داد...حس کردم بهشون یه چیزی گفت و دکشون کرد...تا رفتم پیشش منو می‌شوند تو بغلش و گفت: ـ وای که چقدر دلم برای این قلب سفیدم تنگ شد!
×
×
  • اضافه کردن...