-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: عشقی زیرِ خاکستر نام نویسنده: غزال گرائیلی مقدمه: آن یک نفر گاهی همه زندگیم هست. برای همین است که دلم برای همان یک نفر تنگ میشود. این روزها بار بزرگی بر شانههایم نشسته، باری که بیشتر از توان شانههایم است. مثل الان که تنها در کنار تو نشستهام اما از فاصله صد هزار کیلومتری به من نگاه میکنی!...به من با چشم دلت نگاه کن؛ ببین که دستانت، حضورت را کم دارم. این روزا عذاب میکشم اما وقتی کنارمی عذاب کشیدنم گناه نیست. حتی اگر قرار باشد تا به اَبد با نگاهت شکنجهام کنی، شکنجه اشتباه نیست! خلاصه رمان: یکی از روزهای سرد زمستون، آهو قهرمان زندگیش رو پیدا میکنه و فکر میکنه که تمام روزای سختی و تنهایی که توی خانواده گذرانده، تموم شده اما نمیدونه که دست روزگار براش چه سرنوشتی رقم زده و زمانی که فکر میکنه خوشبختی مسیر رو براش هموار کرده، با موج عظیمی از اتهامات و... شرکت کنندهی مسابقه رمان نویسی
- 203 پاسخ
-
- 10
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#دویست و هشتاد و هفتمین متن نیمهشب یجا خوندم که میگفت اگه چیزی و تغییر ندی یعنی بازم انتخابش کردی... یادتون باشه که ما اولین بار ناخواسته اشتباه میکنیم اما دفعههای بعدی انتخاب میکنیم که همون اشتباه رو تکرار کنیم. بخاطر همینه زندگیمون رو دور تکرار اتفاقات غم انگیز میگذره... 23:23 پانزدهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و شانزدهم چرا هنوز که هنوزه از دستم دلگیره؟ دلشورهی خیلی بدی داشتم. این دو روز من و غزل حتی نتونستیم پا روی هم بذاریم. مهدی و مهسان هم این روزها میاومدن و بهمون دلگرمی میدادن که اتفاقی نیفتاده. من میدونستم هر چی که هست، از زیر گور اون دختره نارین بلند میشم. دختر من اصلا اینجاها رو بلد نبود. معلوم نبود، باورم رو کجا برده و ذهنش رو مشغول کرده! توی این دو روز، بارها رفتم خونهشون رو دید زدم. هرچند نارین اصرار میکرد که از باور خبری نداره و خونشون نیست؛ اما چرا من نمیتونستم این موضوع رو باور کنم؟ بار آخر که میخواستم برم خونهشون، غزل با ناچاری ازم خواست که باهام بیاد تا با نارین صحبت کنه؛ بلکه چیزی بدونه تا بهمون بگه! من هم قبول کردم؛ اما با اومدن غزل هم چیزی حل نشد و نارین اصرار کرد که خبری از باور نداره. نگرانی من و غزل این روزها به اوج رسیده بود و حدود ده سال از عمرمون کم شده بود. اون شب توی خونمون، مهدی طبق معمول داشت دلداریم میداد تا اینکه گوشیش زنگ خورد. سریع پرسیدم. - کیه؟ گفت: - کوهیاره. به همه سپرده بودیم که اگه خبری شد، بهمون زنگ بزنن؛ حتی کوچیکترین سرنخ هم میتونست بدردمون بخوره. قبل از اینکه به خونه بیایم خونه، من و مهدی باهم به ادارهی پلیس جزیره رفتیم؛ بیشتر از این نمیتونستم منتظر باشم. فردای همون روز هم به سرگرد احمدی زنگ زده بودم و اون بهم گفته بود که اگه تا چهل و هشت ساعت ازش خبری نشد، میتونین پیگیری کنین. اون روز توی ادارهی پلیس، ماجرا رو از اول براش توضیح دادم و گفتم که وقتی باور از اون سمت رفت، دیگه ندیدمش. رفیقش هم اصرار میکنه که باهاش در تماس نبوده و ازش خواهش کردم تا قضیه رو پیگیری کنه. سرگرد احمدی گفت پیگیری میکنه؛ اما گفت که باور با خواست خودش رفته و پیامکهایی هم که از گوشیش میاد، انگار که حالش خوبه و به همین زودیها قصد نداره به خونه برگرده. من هم گفتم که دختر من هیچوقت دلخوریش اینقدر طول نمیکشه و اینها پیامکهای بچه من نیستن. سرگرد احمدی هم چون خاطرم براش خیلی عزیز بود، بهم قول داد که جستجو رو شروع میکنه. ازش خواستم تا خونهی اون دختره، نارین، رو هم بگردن، اما سرگرد احمدی گفت دلیل کافی برای تفتیش خونه نداریم و باید یه مدرک عینی داشته باشیم که ارائه کنیم و بعدش پلیس با حکم بازرسی وارد خونه بشه. خلاصه دستمون یه جورایی بسته شده بود! -
# دویست و هشتاد و ششمین متن نیمهشب یکی از نویسندههای نودهشتیا گفته: ـ از آدمای اطراف خودم خسته ام... کاش شیفت میشدم به دنیای دیگه... در جوابش فقط تونستم بگم: ـ منم همینطور:((( 18:18 پانزدهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پانزدهم آرش هدفون و بند بساطش رو روی میز گذاشت. بعدش دست به کمر، سمت من چرخید و با کنجکاوی پرسید. - چه خبر شده؟ گفتم: - تو سمیر رو میشناسی؛ همون که دو شب پیش، موقع سال تحویل, کنار من روی اون میز آخری نشسته بود؟ با حالت سوالی بهم نگاه کرد و گفت: - نه نمیشناسمش؛ چهرهشم خیلی خوب یادم نمیاد! با بی حوصلگی پیشونیم رو خاروندم و گفتم: - آرش یکم فکر کن؛ پسر قد بلنده که بلوز سفید تنش بود، یه دوست صمیمی هم داره، اسمش عرفانه. آرش گفت: - گفتم که نمیشناسم نارین؛ روزی هزار تا آدم میاد اینجا، من اگه قرار باشه همشونو به خاطر بسپرم که کارم درمیاد! گفتم: - نمیتونی برام دربیاری؟ موضوع مرگ و زندگیه؛ خیلی مهمه و پای منم این وسطه! آرش گفت: - نگران نباش! سعی میکنم از بچههای اینجا آمارشو دربیارم. با خوشحالی گفتم: - دمت گرم! آرش هم گفت: - خبری هم شد، حتماً بهت زنگ میزنم و میگم. ازش تشکر کردم و از کافه بیرون اومدم. تمام امیدم به آرش بود که بتونه آدرس خونه سمیر رو پیدا کنه تا من برم ببینم، سمیر سر باور داره چه بلایی داره میاره. خدا کنه چیزیش نشده باشه! «پیمان» دو روز گذشته که از دخترم خبری نیست. من و غزل، عید امسال، داریم بدترین روزهای زندگیمون رو میگذرونیم. چرا دخترم دیگه جواب من رو نمیده و مدام میگه نمیخواد باهام حرف بزنه؟ در صورتی که اون شب میتونستم پشیمانی رو از توی صداش حس کنم! هر چقدر هم که ازم دلگیر باشه، دخترم نمیتونه انقدر از پدر و مادرش دور بمونه! -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهاردهم نگاهش کردم و گفتم: - تمام سعیم رو میکنم! درسته که من پای سمیر رو به این ماجرا باز کردم؛ اما هدفم این بود که فقط یه زهر چشم به پدرش بده. واقعاً نمیخواستم قضیه انقدر بیخ پیدا کنه. بعدش هم سمیر دورم زد و از نقشهش چیزی بهم نگفته بود. خدا میدونه اگه این قضیه توی جزیره بپیچه و خالهم این موضوع رو بفهمه، چیکار میکنه. نباید بذارم قضیه به اونجاها کشیده بشه! بعد از رفتن پدر و مادر باور، کمی صبر کردم و بعدش سمت کافه زد راه افتادم؛ حتما اونجا سمیر رو میشناختن یا آدرس خونهش رو میدونستن. در کافه رو باز کردم. اصولاً اینجا شبها شلوغ بود و روزها پرنده پَر نمیزد. سریع از خدمهای که اونجا مشغول تمیز کاری بود پرسیدم. - آرش نیومده؟ گفت: - نه هنوز نیومده! پوفی کشیدم و سر میزی نشستم. باید منتظر میموندم تا آرش بیاد و ازش بپرسم. هر چقدر که سمیر دلش میخواست خودش رو بدبخت کنه، من دلم نمیخواست؛ چون میدونستم پدر و مادر باور پی این قضیه رو میگیرن و ولش نمیکنن. یک ساعت و خوردی اونجا نشستم تا اینکه بالاخره آرش اومد. با دیدنش گفتم: - هوف، بالاخره اومدی! آرش از دیدن من، هم تعجب کرد و هم خوشحال شد. به سمتم اومد، بهم دست داد و پرسید. - خیر باشه نارین؛ این وقت روز اینجا چیکار میکنی؟ گفتم: - آرش کارم بهت افتاد. -
#دویست و هشتاد و پنجمین متن نیمهشب بنظرم ته عشق اینه: من سهم خودم را انجام دادم... اُمیدوارم نبودن من به تو آرامشی بدهد که عشق من نتوانست! 10:10 پانزدهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سیزدهم باباش هم با خشم بهم نگاه کرد، انگشت اشارهش رو سمتم گرفت و گفت: - وای بحالت اگه پشت این داستان تو در بیای! بعدش هم رو به زنش گفت: - غزل اگه تا امشب از باور خبری نشه، میرم پیش پلیس و حکم بازرسی خونهی این خانوم کوچولو رو میگیرم. خدای من؛ قضیه خیلی داشت بزرگ میشد! اما سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم. بعدش رو به من گفت: - خالهت کجاست؟ بدون اینکه بهش نگاه کنم، گفتم: - سرکاره! نمیتونستم توی چشمهاش نگاه کنم. حس میکردم اگه توی چشمهام خیره بشه، یه چیزهایی دستگیرش میشه و نمیتونستم و نمیخواستم که بهش نگاه کنم. خاله غزل همینجور که آروم اشکهاش رو پاک میکرد، گفت: - کی برمیگرده؟ نگاهش کردم و گفتم: - نمیدونم راستش؛ به من چیزی نمیگه. عمو پیمان پوزخندی زد و زیر لب، آروم گفت: - خدایا خودت به من صبر بده! خاله غزل گفت: - دخترم اگه یه درصد باور بهت زنگ زد... سریع حرفش رو و قطع کردم و گفتم: - مطمئن باشین که بهتون میگم. بغلم کرد و آروم زیر گوشم گفت: - لطفاً دختر منو پیدا کن؛ تو تنها رفیق اونی حتماً میدونی کجاست. قبل از اینکه پیمان بره پیش پلیس، سعی کن پیداش کنی نارین. بالاخره اشکهاش بغض من رو هم شکوند و اشک من رو هم درآورد. -
#دویست و هشتاد و چهارمین متن نیمهشب یه افسانه شنیدم که میگه ستارهها همون تکه آرزوهای شکسته آدما هستن که رفتن آسمون. هر وقت ستارهایی چشمم میزنه داره بهت یادآوری میکنه که: ـ هنوز آرزوت زندست! 23:23 چهاردهم اردیبهشت
-
#دویست و هشتاد و سومین متن نیمهشب ولی ترکیب دوغ آبعلی و زیتون پرورده با چیپس کتل نمکی، عجیب خوشمزست:)) 20:20 چهاردهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دوازده آب دهنم رو قورت دادم و دکمه سبز رو فشردم. بعد از چند ثانیه باباش با صورت گُر گرفته وارد حیاط شد. با عصبانیت فریاد میزد. - باور؟ باور کجایی بابا؟ رفتم پایین و گفتم: - عمو باور کنین باور اینجا نیست. نزدیکم شد و گفت: - باور نمیکنم! تو دوست صمیمیش بودی؛ اگه اینجا قایم نشده پس کجاست؟ همزمان مادر باور هم وارد شد. از چشمهاش مشخص بود که گریه کرده. نزدیکم شد و دستی به موهام کشید. واقعا خوش به حالش که همچین پدر و مادری داشت؛ بخاطر دخترشون انقدر خودشون رو به آب و آتیش میزدن! انقدر مادرش با احساس به من نگاه میکرد؛ انگار که من هم دخترش بودم. همینطور که گریه میکرد گفت: - ببین عزیزم؛ داره میشه دو روزی که ما از باور خبر نداریم. یک سری پیامای عجیب و غریب برای باباش میفرسته و وقتیم بهش زنگ میزنیم، گوشیو از دسترس خارج میکنه. اگه چیزی میدونی بگو. قبل از اینکه من حرفی بزنم، باباش با عصبانیت گفت: - معلومه که میدونه!تمام رفتارای عجیب دخترم بخاطر گشتن با این... خاله غزل حرفش رو با جدیت قطع کرد و گفت: - صبر کن پیمان! نمیتونستم؛ واقعا نمیشد حرفی بزنم! اگه یه کلمه میگفتم، همه چی به پای من نوشته میشد. هم اینکه نمیدونستم سمیر داره باهاش چیکار میکنه، هم یه جورایی از اینکه توی این مورد به من رکب زد، بهش اعتماد کردم و اینقدر قضیه رو کش داد، از دست خودم واقعا عصبانی بودم. با حالت مظلومی به جفتشون نگاه کردم و گفتم: - به خدا منم چیزی نمیدونم؛ جواب منم نمیده. بعدشم عمو پیمان، شما که همون شب جلوی در کافه بودین، باور جلوی چشم خودتون از همهی ما دور شد. -
#دویست و هشتاد و دومین متن نیمهشب آقای چاووشی چرا اینقدر به خودت سخت میگیری برادر؟؟! مریض واجب المطب چیه؟ راحت بگو روانی تیمارستانی... چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟! 12:12 چهاردهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یازدهم نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - سمیر، باور تا ابد پیش تو نمیمونه، میدونی دیگه؟ به هر حال امروز یا فردا برمیگرده خونهش. سمیر گفت: - این دیگه خیلی سخت نمیشه؛ هم اینکه به سختی میتونه از جاش بلند بشه و هم اینکه اگه بخواد اینکار رو هم بکنه، نقشه دومم رو عملی میکنم و وارد فاز تهدید میشم. پرسیدم: - خب تا کی میخوای ادامه بدی؟ سمیر با حرص گفت: - تا زمانی که دلم خنک بشه! آخرش گفتم: - فقط لطفاً بلایی سرش نیاد! سمیر با اطمینان گفت: - فقط میتونم بگم زنده میمونه؛ اما زنده بودنی که با خودش روزی هزار بار آرزوی مرگ کنه. هم خودش و هم پدرش! حرفهای سمیر واقعا تنم رو به لرزه انداخت. درسته که من اون رو به این ماجرا وارد کردم؛ اما فکرش رو نمیکردم که تا این حد بتونه پیش بره. من نمیخواستم بقیه عمرم رو توی زندان بگذرونم؛ باید یه جورایی میفهمیدم که میخواد با باور چیکار کنه! آخه آدرس خونهش رو هم بلد نبودم و نمیدونستم کجای جزیره زندگی میکرد. اما به هر حال پیداش میکردم؛ احتمالا بچههای کافه زد و دیجی اونجا، میشناختنش. سریع لباسهام رو پوشیدم و داشتم از خونه بیرون میرفتم که آیفون خونه زنگ خورد. همونجوری که حدس میزدم، پدرش بود. خدایا الان چی باید بهش میگفتم؟ دستش رو روی زنگ گذاشته بود و ول نمیکرد. مشخص بود که اگه جواب نمیدادم، از اینجا نمیرفت. -
#دویست و هشتاد و یکمین متن نیمهشب آرزو میکنم اگه توی رابطه ای رفتید، بی ارزش نشید، سبک شمرده نشید، تحقیر نشید، گزینه چندم نشید، اون آدم عاشق تره و ضعیف تره نشید، امیدوارم حیف نشید. 11:11 چهاردهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دهم سمیر خیلی عادی گفت: - نگران نباش؛ اتفاقی نیوفتاده، البته فعلاً! با استرس پرسیدم. - سمیر گوشیش کجاست؟ الان باور تو خونهته؟ گفت: - فعلاً خوابیده. آره، گوشیشم دست منه و متأسفانه که نمیتونه به همین زودیا گوشیشو پیدا کنه! به ساعت نگاه کردم؛ نزدیک به یک بعد از ظهر بود. با تعجب گفتم: - باور هیچوقت اینقدر نمیخوابید.! راستشو بگو سمیر؛ باهاش چیکار کردی؟ سمیر یهو عصبانی شد و گفت: - ببین برای من ادا در نیار که برات مهم شده! هر کاری هم که بکنم به تو ربطی نداره! من هم عصبانی شدم و گفتم: - دیوونه؛ نه باور برام مهمه نه تو! من نگران خودمم؛ اگه باباش بره پیش پلیس و اسم منو بده، من چه خاکی توی سرم بریزم؟ خالهم بفهمه عذرمو میخواد. سمیر گفت: - نمیخواد نگران اون موضوع باشی؛ من فکر همه جاشو کردم. پدرش حالاحالاها نمیاد پیشش؛ چون دختر عزیزش، توی پیامکا بهش گفته که دیگه نمیخواد ببینتش و حتی صداشو بشنوه. یکم مکث کردم و گفتم: - داری از گوشی باور به باباش پیام میدی؟ - اوهوم! پنجره اتاقم رو باز کردم. قضیه خیلی داشت بیخ پیدا میکرد و ته این ماجرا واقعاً من رو میترسوند! -
#دویست و هشتادمین متن نیمه شب نه؛ اینجوری نمیشه... امشبم باید زودتر بخوابم تا این غمی که روی دلم سایه انداخت و منو به گذشته برد بگذره... 00:00 سیزدهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نهم سرم رو به نشونهی تأیید تکون دادم و قبل از بلند شدن از روی صندلی، گفتم: - لطفاً تو هم بگرد؛ ببین میتونی گوشیمو پیدا کنی! من انقدر خستهم که حتی نای حرف زدن برام نمونده. سمیر گفت: - باشه، من میگردم حتماً! برو نگران نباش. واقعا حالم خوب نبود و چشمهام داشت سیاهی میرفت. هیچوقت برام پیش نیومده بود که این موقع از صبح انقدر کسل باشم و وضعیت جسمانیم طوری باشه که انگار پنج روزه نخوابیدم! سمت اتاق رفتم و یکی دیگه از اون قرصها رو خوردم. و باز هم سرم نرسیده به بالشت، خوابم برد. «نارین» بیست و چهار ساعت گذشت و نه از سمیر خبری بود و نه از باور صدایی میاومد؛ راستش خودم هم یکم استرس داشتم. میترسیدم عطش انتقام طوری چشمهای سمیر رو کور کرده باشه که یه موقع بلایی سر باور بیاره؛ اون موقع پیمان راد به هیچ عنوان ولمون نمیکرد! حتی همین دیشب هم که به اینجا اومده بود، از چشمهاش مشخص بود که میخواد خفهم کنه؛ اما رفیقش جلوش رو گرفت. کلی هم برام خط و نشون کشید و گفت که اگه بلایی سر دخترش بیاد، از چشم من میبینه. یکم استرس گرفته بودم و نمیدونستم چه اتفاقی افتاده. به سمیر پیامک دادم. - میتونی حرف بزنی؟ یه ربع بعد جواب داد. - آره. سریع بهش زنگ زدم که یه بوق نخورده جواب داد. - الو؟ با عصبانیت و استرس پرسیدم. - سمیر؛ هیچ معلومه کجایی؟ باور چرا گوشیش خاموشه؟ ببینم کاری که نکردی باهاش؟ خندید و گفت: - چی شده؟ نکنه نگران رفیقت شدی؟ گفتم: - سمیر، مسخره بازی رو بذار کنار؛ بلایی سرش بیاد، پدرش جفتمونو بیچاره میکنه! امروز سه بار بهم زنگ زد و من جواب ندادم؛ الاناست که باز سر و کلهی پدرش پیدا بشه! -
#دویست و هفتاد و نهمین متن نیمهشب امروز تو فروشگاه مامان اون پسری رو دیدم که یه زمان خیلی دوسش داشتم و به بدترین شکل ممکن قلبم و شکوند! دلم میخواست برم پیشش و بهش بگم: واقعا متاسفم برات با این بچه تربیت کردنت... امیدوارم خدا هیچوقت ازش نگذره... 20:20 سیزدهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتم سمیر گوشیش رو از روی میز برداشت و گفت: - میخوای به گوشیت زنگ بزنم؟ گفتم: - آره. زنگ زد اما هیچ صدایی نیومد. با تعجب گفتم: - واقعاً عجیبه! باید پیداش کنم؛ شاید بابام اینا بهم زنگ زده باشن. سمیر گفت: - خیلی خب حالا! انقدر نگرانی نداره که. فعلاً بشین غذاتو بخور؛ بعداً با هم پیداش میکنیم. به اصرارش سر میز صبحانه نشستم؛ اما اصلا اشتهایی به غذا نداشتم. نمیدونم به خاطر نوشیدنیهای دیشب بود یا به خاطر استرس، وضعیت معدهم بینهایت به هم ریخته بود. با اینکه این همه ساعت خوابیده بودم؛ اما باز هم خسته بودم و خوابم میومد. سمیر داشت راجه به دیشب حرف میزد؛ اما اصلاً نمیتونستم حواسم رو جمع کنم. تا اینکه دستش رو روی دستم گذاشت و گرمای دستش باعث شد به خودم بیام. گفتم: - چیشده؟ سمیر خندید و گفت: - حواست کجاست دختر خوشگل؟ چایی خسته شد از بس همش زدی. چرا هیچی نمیخوری؟ قاشق رو از داخل چایی درآوردم. کمی چشمهام رو مالیدم و گفتم: - سمیر من خیلی خستهم سرم داره درد میگیره. خیلی زحمت کشیدی؛ اما اصلا اشتهایی به صبحونه ندارم. سمیر گفت: - اون قرص رو سر وقت بخور؛ حالت بهتر میشه. یادت باشه که باید هر شش ساعت یه بار بخوریش. نگاهش کردم و پرسیدم. - مطمئنی؟ یعنی تا شب این احساس کوفتگی از تنم خارج میشه؟ - شک نکن! -
#دویست و هفتاد و هشتمین متن نیمهشب به قول آقای داریوش: هر شب تو رویای خودم، آغوشت و تن میکنم. آیندهی این خونه رو با شمع روشن میکنم. 14:14 سیزدهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفتم دیدم که میز صبحانهی خفنی آماده کرده؛ اما به پای میز صبحانهای که بابام برام آماده میکرد، نمیرسید. دوباره یاد بابا افتادم؛ پس چرا دیگه بهم زنگ نمیزد؟ اصلا گوشیم کجاست؟ همین لحظه سمیر صندلی رو برام عقب کشید و گفت: - بفرمایید گفتم: - یه لحظه برم گوشیمو بیارم پیش خودم، شاید کسی زنگ بزنه. سمیر روی صندلی روبروی من نشست و گفت: - باشه، فقط زودتر بیا که دارم از گشنگی تلف میشم. سریع به اتاق رفتم و همه جا رو گشتم؛ کنار لحاف، زیر بالشت، زیر فرش، اصلا هیچ جا نبود. آخرین بار یادمه کنار بالشتم گذاشته بودمش؛ یعنی کجا رفته بود؟ داخل کیفم رو هم گشتم اما نبود! صدای سمیر از سالن بلند شد: - باور؟ نمیخوای بیای؟ با خودم فکر کردم و ناگهان این فکر از ذهنم گذشت که نکنه سمیر برداشته باشه؟ اما دوباره به خودم اومدم و گفتم که سمیر گوشی من رو میخواد چیکار؟ حتما حواسم پرت بوده، جایی دیگه گذاشتم. باید ازش میپرسیدم. سمت سالن رفتم و با نگرانی پرسیدم. - سمیر گوشی منو ندیدی؟ سمیر قلپی از چاییش رو خورد، با تعجب نگاهم کرد و گفت: - نه؛ مگه پیش خودت نیست؟ پیشونیم رو خاروندم، به اطراف نگاه کردم و گفتم: - چرا ولی الان هر چی میگردم پیداش نمیکنم. -
#دویست و هفتاد و هفتمین متن نیمهشب بعدها میفهمی که هیچ چیز خاصی راجبش وجود نداشت و فقط تو بودی که اونو خاص میدیدی! 11:11 سیزدهم اردیبهشت
-
#دویست و هفتاد و ششمین متن نیمهشب سعی میکنم که تو اعتماد کردن، ماهرتر بشم میدونم مسیری پر از تنهایی پیش رومه... و فقط میتونم دعا کنم که تا آخر این مسیر دووم بیارم:)) 00:00 دوازدهم اردیبهشت