-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
درخواست طراحی کاور رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
لطفا با این عکس درست بشه🥹🙏- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام درخواست طراحی کاور رمانم رود داشتم- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت بیست و پنجم صداشم عین صورتش قشنگ بود. موقع رفتن بهم یه نگاهی انداخت و اونم مثل من برای یک لحظه خیره شد! خانوم مدیر که این وضعیت و دید سریع گفت: ـ آهو جان، میتونی بری! مقنعشو درست کرد و گفت: ـ چشم خانوم! با اجازه... بعد بیرون رفتنش دوباره خانوم بابازاده با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: ـ شرمنده، داشتین میگفتید! اصلا چی داشتم میگفتم؟!! تمام حرفا از ذهنم پرید...این دختر چطور منو اینقدر مجذوب خودش کرده بود؟ قرار بود این کار و قبول نکنم اصلا برای همین اومده بودم اینجا که مودبانه کار رو رد کنم اما دست سرنوشت بازی رو جوره دیگه برام رقم زد!! اون دختری که فکر میکردم دیگه نمیبینمش و بار دیگه بهم نشون داد. واقعا این بار دیگه این فرصت و از دست نمیدادم. سریع گفتم: ـ قبول میکنم! کجا رو باید امضا کنم؟؟! خانوم بابازاده با تعجب و خوشحالی گفت: ـ واقعا میگین؟ خیلی خوشحالم کردین... پس اجازه بدین که من شرایطو... یهو زنگ مدرسشون زده شد! سریع گفتم: ـ شرایط مورد قبولمه خانوم بابازاده... و ورقه ها رو گذاشت جلوم و منم با سرعت امضاشون کردم. خانوم بابازاده کلی ازم تشکر کرد و ورودم به مدرسه رو تبریک گفت. و گفت که از فردا کارم و شروع کنم. بعد تموم شدن، رفتم تو ماشین منتظر شدم تا آهو خانوم بیاد بیرون...باورم نمیشد که دوباره دیدمش...بنظرم تقدیر منو این دختر قشنگ بهم گره خورده بود. یهو دیدم که با کوله پشتیش و یدونه ساک از مدرسه اومد بیرون.
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت بیست و چهارم خانوم مدیر لبخندی عمیق بهم زد و گفت: ـ انشالا با خبر خوش اومدین پیشمون دیگه؟ یعنی امسال در کنار بقیه معلمهای مدرسمون حضور دارین؟! تا رفتم دهن باز کنم، یهو تقهایی به در خورد و خانوم مدیر گفت: ـ بفرمایید داخل! در باز شد و اون لحظه دنیا برام وایستاد!! چیزی که با چشم میدیدم و باور نمیکردم...خدایا یعنی واقعی بود؟؟ همون دختری که تو قبرستون دیدم و چند روز بود که ذهنم و به خودش مشغول کرده بود، با فرم مدرسه وارد اتاق شد!! اما اصلا بهم نگاه هم نکرد شاید هم چون مدیر روبروش بود، میترسید که نگاه کنه. خانوم مدیر با دیدنش گفت: ـ آهو اومدی! ببین زنداداشت برام زنگ زد و وضعیت و توضیح داد...اجازه گرفتنت برای بیرون رفتن از مدرسه خیلی داره زیاد میشه! سرش و انداخته پایین و شروع کرد با ناخناش بازی کردن و آروم گفت: ـ میدونم خانوم، باور کنین شرمندم ولی... خانوم مدیر گفت: ـ باشه چون امتحانت و دادی، میتونی بری ولی این باره آخر باشه! لبخند تلخی زد و گفت: ـ مرسی خانوم!
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل بلند صداش زدم. - دخترم، منو مادرت دم در هستیم! دلم میخواست پیشش بمونم. حالش دلم رو ریشریش میکرد؛ اما دکتر برای اینکه معاینش کنه، متاسفانه اجازه نمیداد. بعد از پنج دقیقه دکتر بیرون اومد و رو به ما گفت: - علائم حیاتیش خداروشکر سرجاشه اما همونطور که گفتم برای خارج شدن سم از بدنش، چند روز باید تحت نظر باشه. بعلاوه اینکه اگه بدن درد داشت یا چیزی خواست، هیچی نباید بهش بدین. غزل پرسید. - چرا دکتر؟ مگه مشکلی هست؟ دکتر گفت: - چون اثر بیهوشی هنوز توی بدنشه؛ امکانش هست با خوردن مایعات یا غذا حالت تهوع بهش دست بده و بابت بدن درد هم متاسفانه چارهای نداره جز اینکه تحمل کنه! چیزی نمیتونیم بهش تزریق کنیم. با بغض گفتم: - نمیتونم ببینم دخترم درد میکشه، راه دیگهایی نداره؟ دکتر گفت: - این درد بخاطر اعتیادش به اون ماده مخدره؛ نهایتاً چند روز براش سخته و متاسفانه راه دیگهای نداره. بعدش دکتر رفت. قبل از اینکه غزل در رو باز کنه، رو بهش گفتم: - غزل؟ همینجور که اشک تو چشمهاش جمع شده بود، نگاهم کرد که گفتم: - خودتو جمع و جور کن؛ باید بدونه ما همه جوره پشتیشیم و قوی هستیم که بتونه این سختی رو پشت سر بذاره. -
#سیصد و سومین متن نیمهشب گاهی خوابیدن در آغوشِ یک دروغ از بیدار ماندن در حقیقتِ تنهایی راحتتر است... 10:10 بیست و سوم اردیبهشت
-
پارت بیست و سوم البته هدفم این بود که مامان بیشتر این غصه نخوره و اگه هم اون دختری که مامان برام درنظر گرفت رو دیدم، یجورایی خودم باهاش حرف بزنم که از جانب اونا این مسئله کنسل بشه وگرنه مادر من دست بردار نبود. باید این مسئله رو یجوری که مامان ناراحت نشه حل میکردم...هم اینکه من دلم پیش اون دختره گیر بود! جز اون نمیتونستم به کس دیگهایی فکر کنم. اون شب هم با فکر کردن بهش گذروندم... ( هشت صبح ) امروز هوا ابری بود و مشخص بود که قراره بارون بباره! سریعا آماده شدم تا برم مدرسه عترت و با خانوم مدیر صحبت کنم و در کمال ادب ازشون عذرخواهی کنم و بگم که نمیتونم قبول کنم و بجای درس دادن تو مدرسه غیرانتفاعی ترجبحم اینه که شاگرد خصوصی قبول کنم. اینجوری برام بهتر بود... ادکلن معروف لالیک مشکی رو هم زدم و سوار ماشین شدم...از مدرسه عترت تا خونه ما حدودا یه ربع راه بود و چون بارون شروع شده بود، سریع خودمو رسوندم تو سالن..از یکی از خانوما خواستم تا اتاق مدیر رو بهم نشون بده و اونم راهنماییم کرد...دخترای مدرسه بعضیاشون همینجور بهم نگاه میکردن و زیر گوش هم پچ پچ میکردن. از حرکاتشون واقعا خندم گرفته بود اما خودم و کنترل کردم. چند تقه به در اتاق مدیر زدم و خانوم بابازاده گفت: ـ بفرمایید داخل! با خوشرویی گفتم: ـ سلام عرض شد خانوم مدیر... خانوم بابازاده که از دیدنم حسابی جا خورد و خوشحال شد از جاش بلند شد و با خوشحالی اومد سمتم و گفت: ـ خوش اومدین آقای معیری! بفرمایید بشینین لطفاً! ـ ممنونم! ـ چی میل دارین بگم براتون بیارن؟ ـ ممنونم خانوم مدیر،صرف شده!
- 203 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و نهم حرفش رو قطع کردم و با تاکید گفتم: - آره، من که گفتم همه چی زیر سر اون دخترهست. مطمئنم که پسره هم هر کی هست، نارین خوب میشناستش! یهو باور شروع کرد به سرفه کردن. من و غزل مثل فشنگ از جا پریدیم. دستم رو زیر گردنش گذاشتم و رو به غزل گفتم: - غزل پرستارو صدا کن! پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: - جانم بابایی، صدای منو میشنوی باور؟ دستم رو آروم فشار داد و همینجور که چشمهاش بسته بود، زیرلب آروم زمزمه کرد. - بابا... بابا... لطفاً نرو! محکم بغلش کردم و گفتم: ـ نمیرم دخترم! همینجام؛ پیشت! چشماتو باز کن بابا! یهو دیدم شروع کرد به اشک ریختن. همین لحظه پرستار و دکتر باهم اومدن. دکتر رو بهم گفت: - لطفا تشریف ببرید بیرون! باور گفت: - نه، لطفاً بابام نره! سریع گفتم: - آقای دکتر نمیشه همینجا بمونم؟ دکتر با جدیت گفت: - نه نمیشه، تشریف ببرید بیرون؛ صداتون میکنم. -
#سیصد و دومین متن نیمهشب ما نویسندهها شاید اسممون تو هیچ کتابی نباشه! ولی یه دفتر داریم که تموم دنیامونه و خودمون رو لابلای نوشته هامون جا میذاریم... 19:19 بیست و دوم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و هشتم بعدش بدون اینکه منتظر جواب از سمتش بمونم، گوشی رو قطع کردم. باید هر چی سریعتر خودم رو به ساحل مارینا میرسوندم. با یه ناخدا صحبت کرده بودم و اون گفت در ازای همون مبلغ پولی که از گاوصندوق گرفتم، من رو از طریق راه دریا به بندرعباس میبره. اونجا هم بالاخره یه خاکی توی سرم میریختم. ولی ای کاش اینجوری نمیشد؛ کاش اینقدر زیاده روی نمیکردم و زندگیم رو به همین راحتی خراب نمیکردم. این هم نتیجه اعتماد بیجا به سمیر بود. اگه با راه حل خودم پیش میرفتم، قطعا کار به اینجاها نمیکشید. «پیمان» حدود دو ساعت بالای سر باور منتظر موندیم. پرستار بهمون گفت تا اثر داروی بیهوشی از بین بره، کمی طول میکشه. موهاش رو نوازش میکردم و به صورت لاغرش که مثل فرشتهها خوابیده بود، نگاه میکردم. غزل گفت: - پیمان؟ - جانم؟ - انگار همین دیروز بود که خبر بارداریم و بهت داده بودم، یادته؟ خندیدم و گفتم: - مگه میشه یادم بره؟ بهترین حس دنیا یعنی بابا شدن برای این دختر قشنگم. - کی اون روزا گذشت و بزرگ شد؟ - هنوزم بچهست غزل؛ الان باید بیشتر از قبل مواظبش باشیم. نمیدونی اون لحظه که منو دید و پرید تو بغلم، چجوری محکم گردنمو گرفته بود و میگفت بابا دلم برات تنگ شده ولی... یکم مکث کردم که غزل پرسید. - ولی چی؟ گفتم: - انگار از چیزی میترسید؛ چشماش داشت التماس میکرد که از اونجا ببرمش اما زبونش میگفت که بابا منو ول کن. غزل پرسید. - یعنی چه اتفاقی افتاده؟ ببینم تو آخر متوجه نشدی اون پسره کی بود؟ نوچی کردم و حرفی نزدم. غزل دوباره گفت: - یعنی تو میگی همه چی زیر سر... -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و هفتم خندیدم و گفتم: - سمیر، اون دفعه هم بهت گفتم؛ پدر و مادرش همه جوره پای بچهشون وایمیستن؛ خیلی دخترشونو دوست دارن. سمیر یکم مکث کرد و گفت: - باور حرفی نمیزنه؛ چون با یه عکس خیلی افتضاحی تهدیدش کردم. گفتم: - این باوری که من میشناسم؛ باباش یکم تحت فشارش بذاره همه چیزو میگه. و مطمئن باش اون زمان، باباش تا جفتمونو بدبخت نکنه ولکن ماجرا نیست! سمیر گفت: - من از هیچی نمیترسم. به هر حال خورده حساب با باباش دارم اونم هر وقت دیدمش بهش میگم. اصلاً برام مهم نیست که کجا میره و چیکار میکنه. با عصبانیت گفتم: - هر بلایی هم که سرمون اومده، بخاطر همین خودخواهی و جسارت بیجای توئه! -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و ششم گفتم: - نه خاله، فقط باید یه مدت کوتاه از جزیره برم. خاله با عصبانیت گفت: - گورتو گم کن و دیگه برنگرد! رمز گاوصندوق هم پنج تا هفته. فقط تو این تایم که پیشم بودی، برام دردسر درست کردی. حتی نگفت دلم برات تنگ میشه. حتی نخواست بدونه چیکار کردم که اینقدر با اصرار دلم میخواد برم. نگفت ممنون که پیشم بودی و کثافت کاریهای منو دوستهام رو پشت سرم جمع میکردی. خیلی راحت قیدم رو زد و گفت گورم رو گم کنم. بغضم رو قورت دادم و گوشی رو قطع کردم. سر گاوصندوق رفتم، یه دسته اسکناس برداشتم و توی ساکم گذاشتم. باید هر چی سریعتر اینجا رو ترک میکردم . قبل اینکه باور حرفی بزنه و باباش سراغم بیاد، باید میرفتم. همهی اینها تقصیر اون پسرهی احمق بود. اگه تا این حد پیش نمیرفت، میتونستیم با چندتا عذرخواهی ساده و تعهد دادن سر و ته ماجرا رو هم بیاریم؛ اما متأسفانه سمیر قضیه رو خیلی خراب کرد. جای سیلی باور، هنوز روی صورتم میسوخت اما نتونستم بگم. نتونستم بهش بگم که دلم میخواست جای اون باشم و همچین پدر و مادری داشته باشم. خواستم اون رو پیش خانوادهش بد کنم اما پدر و مادرش همه جوره پشت دخترشون دراومدن و متأسفانه نقشهی من با شکست مواجه شد. حالا با احساسی غمگین و تلختر از قبل، باید قبل اینکه پلیس دستگیرم کنه، این جزیره رو ترک کنم. داشتم میرفتم که گوشیم زنگ خورد. سمیر بود. - به به نارین خانوم؛ چه خبرا؟ با تعجب و کمی عصبانیت گفتم: - ببینم تو احمقی؟ این همه خونسردیت برای چیه؟ نباید الان در حال جمع کردن جور و پلاست باشی؟ نشستی زنگ زدی و باهام احوالپرسی میکنی؟ سمیر گفت: - من از دست اون مرد و دخترش مثل ترسوها هیچ جا فرار نمیکنم. پای کاری که کردمم وایمیستم. همین که قیافهی اون مردو دیدم که اینجور با ترس و لرز بچهشو تو بغلش گرفت و مثل سگ میترسید که سر دخترش بلایی بیاد، دلم خنک شد. یعنی به هدفی که داشتم رسیدم. بعدشم تو فکر میکنی باباش بفهمه دخترش چه غلطی کرده، باهاش اینقدر با ملایمت برخورد میکنه؟ -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و پنجم دکتر گفت: - من هم این رو دقیق نمیدونم؛ اما بهتره از یه روانپزشک کمک بگیرین! همچنین برای اینکه ماده رو از بدنش خارج کنیم، چند روزی باید تحت نظر باشه که این مدت شاید براش خیلی سخت بشه؛ چون بدنش به اون ماده عادت کرده. بهتره به عنوان پدر و مادرش، تو این شرایط کنارش باشین! غزل یهو زیر گریه زد. من دستش رو محکم گرفتم و گفتم: - تمام تلاشمون رو میکنیم. بعدش به غزل نگاه کردم و گفتم: - مگه نه عزیزم؟ غزل سرش رو به نشونهی مثبت تکون داد و ازم پرسید. - پیمان بچهم خوب میشه، مگه نه؟ لبخند تلخی بهش زدم و گفتم: - ما تا الان از پس چه ماجراهایی بر اومدم؛ اینم پشت سر میذاریم، من مطمئنم! از دکتر تشکر کردیم و به اون بخشی که دخترمون رو بردن، رفتیم. از بچهها هم بابت اینکه کنارمون بودن، تشکر کردیم؛ اما بهشون گفتیم که از اینجا به بعد رو خودمون سه نفری حل میکنیم. کنار تخت باور نشستیم و منتظر شدیم تا چشمهاش و باز کنه. «نارین» با عجله تمام وسایلم رو توی ساک گذاشتم و به خاله زنگ زدم. طبق معمول جواب نمیداد. حدود پنج باری زنگ زدم که آخرین بار بالاخره برداشت و با صدای خماری گفت: - چیه نارین؟ چرا انقدر زنگ میزنی؟ سریع گفتم: ، بالاخره گوشی رو جواب دادی! خاله، من خیلی سریع به پول احتیاج دارم! گفت: - پول برای چی میخوای؟ با کلافگی گفتم: - خاله من باید برگردم شهرمون، پول احتیاج دارم. رمز گاو صندوق چنده؟ خاله با ترس گفت: - ببینم، باز تو چه غلطی کردی؟ میخوای بری و کاسه و کوزهها سر من بشکنه؟ -
پارت بیست و دوم شاید هم حق با مامان بود! شاید دیگه اون دختر و نبینم اما پس چرا مهرش از دلم بیرون نمیره؟ چرا هر وقت که چشمام و میبندم صورتش جلوی چشمامه؟؟ اگه این اسمش عشقه نبود، پس چیه؟ با حرف مامان از فکر بیرون اومدم: ـ پاشو بردیا...به اندازه کافی امروز سرم درد گرفت. میخوام استراحت کنم. از کنار تختش بلند شدم. مامان و خیلی دوست داشتم و دلم نمیخواست از دستم ناراحت باشه! گفتم: ـ باشه! مامان با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چی باشه؟ همینطور که میرفتم سمت در اتاق گفتم: ـ اون دختری که گفتی و خانوادش و دعوت کن. اینبار میام، قول میدم. مامان گفت: ـ پسرم مگه مردم مسخره توئن؟؟ هر موقع خواستی قالشون بذاری و بعد بیان؟! هر کس برای خودش شان و اعتباری داره! با کلافگی گفتم: ـ میگی چیکار کنم مامان؟؟ مامان که دید راضی شدم، انگار دلش نیومد اوضاع رو خراب کنه و سریع گفت: ـ حالا باز باهاشون حرف میزنم که بیان! منتها باید یکم بگذره. ـ هر جور خودت صلاح میدونی. شبت بخیر. مامان لبخندی بهم زد و گفت: ـ شب بخیر پسرم!
- 203 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت بیست و یکم پریسا بهش چشم غیره داد و گفت: ـ تو سرت به کار خودت باشه؛ واسه اینکه بیام آشپزخونه باید از تو اجازه بگیرم؟ فخری خانوم اینقدر خجالت کشید که دیگه جایز ندونست حرفی بزنه! آخه یه دختر چقدر میتونه بیادب و گستاخ باشه و احترام بزرگ و کوچیک سرش نشه؟! بدون هیچ حرفی از کنارش رد شدم اما رد نگاهاش روی خودم و احساس میکردم و بنظرم واقعا این مدل گشتنش تو خونه اصلا کار درستی نبود. شاید هم میان بهش میگفت اما این دختر حتی حرف میان هم مطمئنا آدم حساب نمیکرد. رفتم سمت اتاق مامان، میدونستم این موقع شب در حال قرآن خوندنه اما برخلاف انتظارم رفتم و دیدم برق اتاقش و یه روسری برداشته و دور سرش بسته اما میدونستم خواب نیست. آروم صداش زدم: ـ مامان خوشگلم خوابیدی؟ پتو رو کشید بالاتر و پشتشو بهم کرد. رفتم تو اتاق و کنار تختش نشستم. از خیسی گونههاش متوجه شدم که گریه کرده. دستشو گرفتم تو دستام و گفتم: ـ مامان، کار درستی نکردم که نیومدم امشب. حق با توئه، معذرت میخوام اما بهت گفتم که من نمیام و بهم بزن. تو خودت حرفم و گوش ندادی! یهو مامان چشماشو باز کرد و نیم خیز شد و گفت: ـ بردیا خیلی پیش مهمونا خجالت زدم کردی؛ بدتر از اون اینکه اینهمه بهت زنگ زدم و جواب ندادی! خوب حرف مادرتو زیر پا له میکنی! فردا پس فردا که مادرت افتاد مُرد... حرفش و با بیحوصلگی قطع کردم و گفتم: ـ باز دوباره شروع کردی! مامان جان من که بهت گفتم... اینبار مامان حرفم و قطع کرد و گفت: ـ آره گفتی اما کجاست؟؟ اون دختر یه رهگذر بوده عین خیلیای دیگه تو این شهر...از کجا میخوای پیداش کنی بردیا؟؟ یکم واقع بین باش پسرم...فقط بخاطر اینکه سر منو شیره بمالی زن نبری داری دروغ بهم میبافی.
- 203 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت بیستم تا آرش و ببرم خونه و بعدش به خونه برسم، حدود ساعت یک و نیم شب شد. از داخل خونه صدای شستن ظرفها نیومد ولی برقا خاموش بود. رفتم تو آشپزخونه و دیدم طبق معمول فخری خانوم مشغول کار کردنه. یدونه کاهو از طرف برداشتم و گفتم: ـ اهل خونه خوابیدن؟ فخری یهو برگشت و گفت: ـ بردیا، ترسوندیم پسرم! خندیدم که گفت: ـ بشین برات شام گرم کنم. گفتم: ـ چیزی نمیخورم؛ مامان خوابیده؟ فخری خانوم همینطور که دستاش و با حوله خشک میکرد گفت: ـ آره پسرم. ـ خیلی از دستم ناراحت شد؟؟ فخری خانوم که سعی میکرد لبخند شو جمع کنه گفت: ـ خیلی! بنظرم برو از دلش دربیار! چشمکی بهش زدم و داشتم میرفتم بالا که یهو پریسا دوباره با لباس خوابی که واقعا وضعیت خیلی بدی داشت اومد پایین...با دیدنش، سرمو انداختم پایین که گفت: ـ آا بردیا بالاخره اومدی پس!! چقدر مادرجون امشب از دستت حرص خورد. بعدش خندید که فخری خانوم ازش پرسید: ـ خانوم چیزی میخواستین؟ میگفتین من براتون میوردم!
- 203 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و یکمین متن نیمهشب کاش من فاز این پسرا رو بفهمم یهو ادمو خیلی میخواید همه کاری میکنید کانکت بشید با طرف، بعد یهو دیگه نمیخواید٫قشنگ تو اوج آدمو رها میکنید 11:11 بیست و دوم اردیبهشت
-
#سیصدمین متن نیمهشب ولی این گلای کاغذی بنفش و قرمز تو اردیبهشت ماه، عجیب به آدم حس خوب و زندگی میده... یادم باشه اگه در آینده خونه حیاط دار گرفتم اینو تو حیاط خونهام بکارم... 21:21 بیست و یکم اردیبهشت
-
#دویست و نود و نهمین متن نیمهشب امروز دوستم مهسا بهم گفت: طبیعیه که همه چی داره فرو میریزه و از نظرت همه چی بدتر شده... هزینه زندگی جدیدت، از دست دادن زندگیه قبلیته... و اون لحظه خیلی چیزا برام معنا پیدا کرد. 20:20 بیست و یکم اردیبهشت
-
پارت نوزدهم آرش یه هوفی کرد و گفت: ـ داداش دو ساعته سر قبرستون ما رو غلاف خودت کردی! این دختره هم نیومد. نظرت چیه که بریم؟؟ حق با آرش بود. اما تو دلم دعا میکردم که فقط یکبار دیگه ببینمش. با جسارت میرم جلوش و اسمش و ازش میپرسم. بنابراین ماشین و روشن کردیم و رفتیم سمت زمین بازی بسکتبال. (ساعت دوازده شب) با سر و صورت عرق کرده هم من و هم آرش اومدیم روی صندلی نشستیم و بطری آب و سر کشیدیم. آرش گفت: ـ آقا معلم کم کاری کردی امشب! خندیدم و همینجور که نفس نفس میزدم گفتم: ـ دفعه بعدی شکستت میدم! ـ حالا باید شرطم و بجا بیاری! خندیدم و گفتم: ـ از دست تو! حالا شرطت چیه! یکم فکر کرد و گفت: ـ الان که چیزی به ذهنم نمیرسه ولی هر وقت پیدا کردم، بهت میگم. از زمانی که یادم میاد، وقتی با همدیگه بازی میکردیم، شرط میداشتیم که هر کس باخت، کاری که طرف مقابل میگه رو انجام بده و جرزنی نکنه. و بازی آرش همیشه یه پله از من بیشتر بود چون مدام برای تمرین میومد. اما من خیلی وقت بود که تمرین نکرده بودم! گوشی و از داخل ساک ورزشیم درآوردم و دیدم ده تا تماس بیپاسخ از مامان و دو تا تماس بیپاسخ از کیان هست. آرش که صفحه گوشیم و دید با پوزخند گفت: ـ داداش اینجور که معلومه امشب تیکه بزرگت، گوشته! خاله عمرا باهات آشتی کنه. گوشی و گذاشتم تو جیبم و گفتم: ـ یجوری از دلش درمیارم.
- 203 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و چهارم وارد اتاق شدیم. غزل هم مثل من با ترس و لرز روی صندلی نشست. همین لحظه یکی در اتاق رو زد. پرستار با چندتا برگه توی دستش وارد شد و رو به دکتر گفت: - آقای دکتر، جواب آزمایش خون باور راد! دکتر هم از دستش گرفت و رو به ما گفت: - متأسفانه، توی خون دخترتون ماده مخدر هست و چون دوزش بالا بوده و با بدنش سازگار نبوده، باعث شده به بدنش شوک وارد بشه و خونریزی کنه. از شانس خوبش زود به بیمارستان رسوندینش وگرنه... کمی مکث کرد و ادامه داد. - وگرنه همین موضوع میتونست منجر به مرگش بشه! اصلا عقلم قبول نمیکرد؛ باور من چجوری میتونست ماده مخدر مصرف کرده باشه؟ اون حتی رو سیگار کشیدن من هم حساس بود! غزل و من با ترس و ناراحتی بهم نگاه کردیم. غزل پرسید. - دکتر... یعنی... یعنی چی ماده مخدر مصرف کرده؟ بچهی من... یعنی... باور اصلا اهل این حرفا نیست! دکتر گفت: - البته ماده مخدر نه به صورت طبیعی، بلکه از طریق قرصی که ورودش به کشور غیر قانونیه، وارد بدنش شده؛ اون هم به مقدار خیلی زیاد. هرچند مشخص نیست عمداً مصرف کرده یا غیرعمدی؛ وقتی بهوش اومد باید ازش بپرسین. زیرلب گفتم: - چطور یه چنین چیزی ممکنه؟ بعدش با صدای بلند گفتم: - حالا... ما... یعنی منو مادرش باید چیکار کنیم؟ -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و سوم نمیتونستم چیزی بگم؛ اصلاً چی باید میگفتم؟ غزل فریاد زد. - حرف بزن پیمان! بهش نگاه کردم، دستهاش رو محکم گرفتم و گفتم: - خوب میشه عزیزم. غزل گوش بده به من؛ بهت قول میدم خوب میشه! محکم بغلش کردم و اجازه دادم خودش رو خالی کنه تا از بار ناراحتی قلبش کم بشه. اونم حالش بهتر از من نبود؛ به هر حال مادر بود، چند روزی هم بود که خبری از دخترمون نداشت و الان فهمیدم که دخترش روی تخت بیمارستانه. توی همین حین دکتر با پروندهای توی دستش از اتاق بیرون اومد و گفت: - قیم باور راد. مهدی و کوهیار به ما اشاره کردن. سریع خودمون رو به دکتر رسوندیم. قبل غزل، من پرسیدم. - آقای دکتر، دخترم چطوره؟ دکتر نگاهی به پروندهی توی دستش کرد و گفت: - خداروشکر الان خوبه، بعد از اینکه بهوش اومد، میبرنش بخش. بیمار یه شوک بزرگی رو پشت سر گذاشته. غزل با تته پته پرسید. - چ.. چه شوکی آقای دکتر؟ راجع به چی حرف میزنین؟ دکتر نگاهی به ما کرد و گفت: - بفرمایید بریم داخل اتاق صحبت کنیم. -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و دوم با گریه گفتم: - چی باید بهش بگم مهدی؟ کوهیار گفت: - پیمان، باور بچه قویه؛ خوب میشه، من مطمئنم! با تردید نگاهش کردم و پرسیدم. - خوب میشه مگه نه؟ کوهیار همینطور که اشکهاش رو پاک میکرد، گفت: - معلومه که آره، مثل پدرش قویه! همینطور که به دیوار مشت میکوبیدم، گفتم: - چه بلایی سر دخترم اومده؟ چرا؟ مهدی گفت: - بذار به هوش بیاد، میفهمیم. فکر کنم حدود نیم ساعتی گذشت که با سر و صدایی که تو بیمارستان ایجاد شد، فهمیدم که غزل و مهسان با همدیگه اومدن. غزل با صدای بلند میگفت: - بچه من کجاست؟ چرا کسی جواب نمیده؟ پرستاره، رو بهش گفت: - خانوم محترم، لطفاً آروم باشین! نزدیکش شدم و گفتم: - غزل تو رو خدا اینجوری نکن! همینطور که اشک میریخت، به قفسهی سینهم مشت میزد و میگفت: - مگه قرار نبود دخترمونو بیاری پیمان؟ پس بچهم اینجا چیکار داره؟ -
پارت هجدهم گفت: ـ پس چرا با من اومدی بیرون؟ برو سر و تیپت و درست کن دیگه! با چشم غره نگاش کردم و گفتم: ـ گفتم که من دختر مورد علاقم و پیدا کردم. فقط هم دلم اونو میخواد...نمیخوام که مثل کیان، دیگران برای زندگیم تصمیم بگیرن! آرش گفت: ـ تو هم حق داری! راستی زنداداشت هنوزم... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ آره هنوزم موی دماغ منه و اصلا از این وضعیت خوشم نمیاد. کاش واقعا همون تایم ازدواجش از خونه رفته بودن. آرش گفت: ـ چندین بار منم تو مهمونیا دیده بودمش قبلاً انگار بیشتر بجای اینکه پیش کیان باشه دوست داره با تو وقت بگذرونه! البته شایدم مثل برادر دوستت داره چون خودش تک فرزنده. شونهایی بالا دادم و گفتم: ـ شاید! یکم سکوت بینمون حاکم شد تا اینکه آرش پرسید: ـ راستی آقا معلم، کار و بار و چیکار کردی؟ نفس عمیقی کشیدم و همونطور که نگاهم سمت قبرستون بود گفتم: ـ نمیدونم والا ولی دیروز مدیر مدرسه دخترانه عترت باهام زنگ زد و خواست قرارداد ببنده! ـ خب خیلی خوبه که! ـ اما مشکل اینجاست که مدرسشون غیرانتفاعیه و برای مدارس غیرانتفاعی کلا زیاد برای معلماشون از هر جهتی ارزش قائل نیستن. ـ حالا اینقدر سخت نگیر آقا معلم! تو برو شرایط و ببین شاید خوب بود! ـ ولی بعید میدونم قبول کنم.
- 203 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت هفدهم جفتمون با هم خندیدیم. داشتم میرفتم سمت قبرستون بلکه تیری در تاریکی باشه و اون دختر شبیه فرشته رو اونجا ببینم. آرش با تعجب پرسید: ـ بردیا زمین بازی این طرف نیست که؛ کجا داری میری؟! گفتم: ـ دارم میرم سمت قبرستون... گفت: ـ زده به سرت؟! قبرستون چیکار داری تو؟ گفتم: ـ عشق زندگیم و اونجا پیدا کردم آرش! قیمت میخورم تا قبل دیدن اون، اصلا اعتقاد به عشق نداشتم و قلبم تابحال اینجوری نزده بود! آرش دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت: ـ بذار ببینم تب داری؟! چرا چرند میگی بردیا! گفتم: ـ دارم جدی میگم! دیروز که رفتم سر خاک بابا، اونجا دیدمش، خواستم تعقیبش کنم اما وسطای راه گمش کردم. بدون اغراق شبیه فرشتهها بود آرش! آرش خندید و گفت: ـ مردم عشق زندگیشون و تو فضای مجازی و کافه رستوران پیدا میکنن، رفیق من تو قبرستون عشق زندگیش و پیدا کرده! از حرفش منم خندم گرفت. رسیدیم نزدیک قبرستون که آرش هم مثل من سمت قبرا رو نگاه کرد تا ببینه دختری هست یا نه و همزمان گفت: ـ پس خاله داره به مراد دلش میرسه! تا منو میدید میگفت شما دوتا کی میخواین زن بگیرین؟! گفتم: ـ تازه امشب هم یه دختره دیگه رو برام قراره درست کنه!
- 203 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :