به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/24/2026 در همه بخش ها
-
سلااام ما اینجا همدیگه رو به صورت مجازی میشناسیم رمان و داستانهای همدیگه رو خوندیم تو مسابقه با هم رقابت کردیم پروفایل هم رو دیدیم و تو چت باکس به هم برخورد کردیم و تو این گپ و گفتها حتما یه تصویری از طرف مقابل تو ذهن شمای نویسنده شکل گرفته. من خودم همیشه خیلی دوست دارم بدونم طرف مقابل من رو چه شکلی میبینه.👀 یه نفر رو تگ کنید و بگید که اون تو ذهن شما چه شکلیه🙃 پایهاید؟ @bano.z @سایه مولوی @هانیه پروین @QAZAL4 امتیاز
-
۱. لطفا خودتون رو معرفی کنید. درود بر شما من زینب چرم گر هستم متولد خرداد سال ۷۷ ، اهل تهران و قم هستم و نمیتونم خودم رو فقط متعلق به یکیشون بدونم ، متاهلم و عاشقانه همسرم رو دوست دارم ، و مشوق اصلیم تو این راه همسرمه❤️ ۲. آثاری که نوشتید رو نام ببرید. دو رمان و یک داستان در حال نوشتن دارم رمان ها : چرخه دنیا ، اخرین نگهبان شعله (فصل اول) داستان :راز یک قتل ۳. از کی نوشتن رو شروع کردید و اصلا چرا قلم به دست گرفتید؟ والا من از سال ۹۵ تقریبا مینوشتم ولی خب تازه امسال (۱۴۰۴)به خودم جرعت دادم تا به اشتراکشون بزارم و به طور رسمی نویسندگی رو استارت بزنم من همیشه قوه تخیل بالایی داشتم و دوست دارم دنیایی که تو ذهنم میگذره رو روی کاغذ بیارم ، و امیدوارم با قلمم بتونم ، حتی شده چند دقیقه هر شخصی رو از دقدقه های روزمره دور کنم . ۴. بهترین کتابی که خوندید رو بهمون معرفی میکنید؟ بینوایان ، غرور و تعصب ۵. بزرگترین چالش شما بهعنوان یک نویسنده در حال حاضر چیه؟ اینه که بتونم اثری خلق کنم ، که بتونه حتی شده برای یک نفر آموزنده و جذاب باشه ۶. هدف نهاییتون در مسیر نوشتن کجاست؟ جایی که بتونم داستانی خلق کنم که بتونه یک جهان رو تحت تاثیر قرار بده ۷. ایدههای آثار زیباتون رو از کجا پیدا میکنید؟ تو دنیای فانتزی و رویایی ذهنم ، با توجه به تجربیاتی که تو طول زندگی به دست میارم ۸. از چه چه چیزهایی الهام میگیرید؟ بعضی وقت ها یک اهنگ ، بعضی وقت ها یک نقاشی ، گاهی هم خاطرات و.... ۹. به عشق اعتقاد دارید؟ صد در صد ۱۰. دقیقا چی رو درباره قلم و نوشتههاتون دوست دارید؟ این که با شخصیت های داستانم زندگی می کنم و تو صادقانه ترین حالت خودم رو تو موقعیت هاشون قرار میدم و مینویسم ۱۱. خانواده و اطرافیان در مسیر نوشتن شما چه نقشی داشتن؟ مشوق های اصلیم پدرم و همسرم هستن ، من استعداد های هنری رو از پدرم به ارث بردم و همیشه پدر و مادرم تو این راه مشوقم بودن ، و از ثانیه ای که با همسرم اشنا شدم مشوق همراه اصلیم بوده و من رو سمت استعداد هام هُل داده❤️ ۱۲. اولین کسی که اثرتون رو خوند چه کسی بود و چه بازخوردی نشون داد؟ همسرم بود و کلی ذوق کرد ،(البته نقد هم تحویلم داد ) هر پارتی که مینویسم رو دنبال می کنه! ۱۳. توصیهتون برای نویسندگان تازهکار و پرذوقی که این مصاحبه رو میخونن چیه؟ به خودتون و قلمتون اعتماد داشته باشید ، من خودم هم تازه کار به حساب میام ، ولی مطمئن باشین ، دنیای ذهنتون خیلی قشنگ و جذابه بدون ترس ازشون بنویسید تا با خوندنشون لذت ببریم ۱۴. انجمن نودهشتیا چه تاثیری در مسیر نوشتن شما داشت؟ فضای صمیمیش یکی از علت هایی بود که جرعت کردم تا نوشته هام رو به اشتراک بزارم و بدونم کسانی هستن که تو این راه کمکم می کنن ، واقعا از تک تک اعضای نودهشتیا، بابت این صمیمیت ممنونم ۱۵. چه کاری در نویسندگی، براتون نامعقوله و تحملش نمیکنید؟ کپی برداری داستان بدون اطلاع نویسنده ! واقعا عزیزان نویسنده برای نوشتن یک رمان خیلی چالش دارن ، و این کار واقعا ناراحت کننده هست ۱۶. در مقابل نقدهای تند چه واکنش و احساسی دارین؟ ازشون استقبال می کنم ، چون نقد باعث رشد انسانه! ۱۷. و در آخر... به خودتون افتخار میکنید؟ بله ، و برای همه ارزوی موفقیت دارم @bano.z4 امتیاز
-
مقدمه: نگاهم به عشق همیشه مثل یه شوخی بود. مثل یه بازی که میتونست واسه یه مدت وقتم رو پر کنه. ولی یه روزی، یه جایی، یه زمانی که اصلاً انتظارش رو نداشتم همه چیز شوخی شوخی جدی شد. عشق در قلبم رو زد و من توی بازی عشق باختم. نه جونم رو، نه داراییم رو که قلبم رو باختم. یک جفت چشم وحشی قلب رمیدهی من رو به دام انداخت. آنوقت بود که فهمیدم عشق شوخی شوخی از آدم دل میبرد.4 امتیاز
-
4 امتیاز
-
بسم الله الرحمن الرحیم این رمان رو همه باهم می خوایم بنویسیم به این شکل که مثلا یکی اسمش رو میگه یکی ژانر یکی خلاصه یکی مقدمه بعد هرکی چند خط یا پارت می نویسه و نفر بعدی ادامه میده ببینیم چی در میاد نفر اول اسم انتحاب کنه هرچی دوست داره3 امتیاز
-
بسم الله الرحمن الرحیم #پارت_اول _ آقای نمازی! دستم روو بالا بالا و تکون دادم. _ حاضر استاد. بدون توجه به مسخره بازی های من گفت: _ خوب مثل اینکه چند دانشجوی نو ورود داریم. آقای پیام چشمه، خانم یلدا شاهانی، خانم ملکا نمازی... سمت دختری که معرفی کرد برگشتم. یک دختر با صورت گرد و بامزه سفید و لپهای بیرون زده که روش سرخی کوچیکی داشت و چشم های ریز سبز، در حالی که مانتو نقره ای پوشیده بود و موهای رنگ کرده طلایی ش از دو طرف شال سفیدش بیرون زده بود. همه داشتند نگاهش میکردند استاد نگاهی به ما دوتا انداخت. _ آشنای هستید؟ قبل از اینکه دختره چیزی بگه من گفتم: _ خواهرم! چشمهای دختره گرد شد. استاد نگاهی به پانی خواهرم که کنار من نشسته بود انداخت. انقدر اون هم جا خورده بود که استاد شک کرد و پرسید: _ جدا؟ _ نه نه دختر عمومه. خنده ش گرفت. _ آخر سر کدوم؟ دوباره به دختره نگاه کردم. _ حالا که دقت میکنم همسر آیندهم. همه کلاس زیر خنده زدن. دختر ایشی گفت و بعد از چپ چپ نگاه کردن به من روش رو گرفت. پانیز به بازوم زد. _ دیونه! خنده ای تحویلش دادم. خودش هم خندش گرفت.3 امتیاز
-
خلاصه: پدرام پسر شیطون و حاضر جوابی هست که توی دانشگاه همراه با خواهر دو قلوش پانیز درس می خونه و متوجه میشه که یکی از شاگردهای جدید فامیلی شبیه به فامیل خودش داره. اون اول این مسئله رو به فال شوخی می گیره اما نمی دونه که اون دختر اصلا اهل شوخی نیست. کم کم اون دختر از یک همکلاسی براش بالاتر میره مقدمه نفر بعدی3 امتیاز
-
3 امتیاز
-
#پارت_دوم ناخوداگاه دلم می خواست دختره بهم توجه کنه، یه جورایی کرمم گرفته بود هر جوری شده مخش رو بزنم. با اخطار استاد از فکر بیرون اومدم و گوش سپردم به درس. یک ساعتی می شد که کلاس تموم شده بود و با پیچوندن پانی دنبال ملکا(چه زود هم پسر خاله شدم باهاش) می رفتم به جایی که اصلا نمی شناختم. یه جوری تو خیابون با جدیت و اخم راه می رفت که ادم احساس می کرد خواهرزاده بروسلی خدا بیامرزه! فکر کنم اگه بفهمه دارم دنبالش می رم چک و چک کاری کنه باهام. جلوی خوابگاه دخترونه چند لحظه مکث کرد و بعد رفت داخل. پس خواهرزاده بروسلی خوابگاهیه! باید امارش رو در بیارم، همسر ابندمه ناسلامتی افت داره خوب نشناسمش.2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
اوهوم هر دوش، هم میشه به شخصیت کارتونی و فیلم ربط داد هم به طور جدا توصیف کرد مثلا منم تو رو یه دختر قد بلند با موهای نسبتا بلند لخت و مشکی میبینم. با چشم های مشکی و مهربون و یه لبخند همیشگی و کیوت2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
سلام درخواست طراحی جلد برای رمانم را داشتم1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و نهم بعد چند ساعت رانندگی ،بلاخره به خونه رسیدیم ، خستگی رو بهونه کردم و به اتاقم پناه اوردم و چمدونم رو رها کردم و پشت در سر خوردم ، نمیدونم چه قدر گذشت که بی هدف، مثل فرمانده ای که کل سربازاش رو از دست داده همون طور نشسته بودم ، که به خودم اومدم و از جام بلند شدم ، لباس هام رو همون جا دراوردم و داخل حمام شدم ، منتظر پر شدن وان نموندم و دوش رو باز کردم ، سردی اب باعث شد ، چشمام رو باز کنم و شروع کنم نفس عمیق کشیدن ، باید حقیقت رو میپزیرفتم ، و هر جور شده حتی شده فقط برای چند روز اروین و رفتاراش و هر چیز که بهش مربوط میشد ، کنار میذاشتم ، نمی خواستم با فکرای بی هوده ، خودم و اطرافیان رو ناراحت کنم ، پس عزمم رو جزم کردم و از حمام بیرون اومدم ، برای اینکه سر حال بشم ، تصمیم گرفتم کمی در دنیای بی خبری خواب فرو برم . فردا بلیط برگشت داشتم و مامان ، خاله سیمین ، عمو بهروز و عمه معصومه و دایی سامان رو برای ناهار دعوت کرده بود ، شومیز شلواری از بین لباس هام انتخاب کردم و بعد پوشیدنش ، جلوی آینه کمی خودم رو مرتب کردم و پایین رفتم ، تو این دو روز تمام تلاشم رو کردم که مامان و بابا رو ناراحت نکنم ، ولی خب نتونسته بودم بهراد و گول بزنم و به خاطر همین باهام سر سنگین برخورد می کرد ، دم دمای رفتنم بود و دوست نداشتم ازم ناراحت و دلخور باشه ، به خاطر همین سمتش رفتم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم : _سلام بر عموی خل و چل و دیوانه خودم !1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
(؟.) 👉 اشتباه هست. بعد هر علامت نگارشی نیاز به نقطه گذاری نیست. اگر جمله بدون علامت نگارشی بود از نقطه استفاده کنید و جمله رو باز ندارید.1 امتیاز
-
با سلام وقت بخیر 🌙 @هانیه پروین تمامی نکات حائز اهمیت در رمان رعایت شده، فقط زحمت بکشید نقطه بعد از علامت سوال رو بردارید، نیاز نیست. خدا قوت @Mahdieh Taheri1 امتیاز
-
پارت دویست و هشتم صندلی رو بردم نزدیکترش و به چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ خوبه؛ پس بدون اگه یه کلمه راجب چیزایی که امشب شنیدی، حرفی به پوریا بزنی...پا میذارم رو تک تک خاطراتی که توی بچگی باهم داشتیم و زندگیت و برات جهنم میکنم عفت خانوم. عفت خانوم با ترس آب دهنش رو قورت داد و سکوت کرد...از روی صندلی بلند شدم و گفتم: ـ سکوتت و اینجوری میفهمم که کاملا متوجه حرفم شدی، مگه نه؟ با ترس سرش و چندین بار تکون داد...داشتم میرفتم بیرون که ازم پرسید: ـ ولی...ولی باوان... با چشم غره برگشتم سمتش و حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ اون دختر دیر یا زود یا باید از این خونه میرفت یا میمرد. الآنم که پدرم جونش و بهش بخشید...بعدشم لازم نیست دیگه نگران حالش باشی. مطمئن باش الان خیلی هم خوشحالتره و جاش هم امنه. عفت خانوم با اینکه قانع نشده بود اما مجبورا حرفم و قبول کرد. چشاش ترسیده بود و میدونستم که حرفی نمیزنه و مطمئنا پوریا هم با خواندن اون نامه، برای همیشه این دختر از چشمش میفته و ازش متنفر میشه. اون وقته که خودمو بهش نزدیکتر میکنم و تمام تلاشم و میکنم که توی دلش جا باز کنم. و مطمئنا میفهمه که من مثل باوان نیستم و از صمیم قلبم دوسش دارم. بی صبرانه منتظر این بودم تا پوریا برگرده و عکس العملش و نسبت به این اتفاق بدونم.1 امتیاز
-
# چهارمین متن نیمه شب گاهی دلیل اینکه نمیتونیم یه نفر رو ببخشیم اینه که نمیتونیم خودمون رو ببخشیم! چون یه روزی .. یه ساعتی،. حتی بیشتر از خودمون به اون آدم اعتماد کردیم و ازش انتظار داشتیم! در واقع ما حماقت خودمون رو نمیتونیم ببخشیم و فراموش کنیم. اصل ماجرا اینجاس. و همیشه حسرت اون وقت از دست رفته گوشه دلمون میمونه... 23:23 چهارم بهمن1 امتیاز
-
با رفتنش به خوابگاه فهمیدم کلاس بعدی رو نداره و یکم دپرس شدم. باید برنامه کلاسیش رو در بیارم. به دانشکده برگشتم تا برای کلاس بعدی آماده بشم. توی حیاط دانشکده چشم چرخوندم تا بچههای اکیپ رو پیدا کنم. حیاط دانشکده تقریبا حد فاصله دانشکده تا خوابگاه دخترونه بود. اکیپ ما شامل من و پانیز و دو سه تا دختر پسر دیگه بود. اسم من پیمانه، با خواهر دو قلوم پانیز رشته داروسازی دانشگاه همدان، همون شهری که زندگی می کنیم میخونیم. الان ترم پنج هستم و تقریبا اول ترمیم. حواسم رو دادم به شیطنت کردن. محکم زدم به شونه داروین دنبالم کرد. سمت استاد دویدم و دستم رو روی سینه ش گذاشتم. _ سک سک! ایستاد و با حرص نگاهم کرد. _ ا استاد شمایید فکر کردم دیواره. با خنده سری تکون داد. _ از دست تو بچه! با خنده گفتم: _ استاد چاکریم! روی شونهم زد. _ این دختره تازه وارده به اخلاق تو آشنا نیست انقدر اذیتش نکن. دستهام رو بهم مالوندم. _ اوخ اوخ راست می گین استاد من چرا اینجام باید برم اینا رو اذیت کنم. _ هیییی از دست تو بابات چی می کشه استاد قرائی یکی از دوست های قدیمی بابام بود. _ جان من بهش نگین استاد! _ نه بابا پسرجون برو به شیطنتت برس. دستم رو گذاشتم اونور گونش و محکم بوسیدمش. _ چاکرت هستیم ما که! بعد سمت بچهها رفتم.1 امتیاز
-
پارت دویست و هفتم منم بخاطر اینکه سریع از سرم رفعش کنم با سر حرفم و تایید کردم. بعد اینکه مطمئن شدم که رفتن، منم رفتم تو اتاقی که باوان بود و تمام اتاق و مرتب کردم. بعدش رفتم و نامه رو گذاشتم رو میزش و پشت پاکت نوشتم: برای پوریا! حالا که همه چیز تمام شده بود، نوبت به عفت رسیده بود. اجازه نمیدم که این آدم بیاد و همه چیزو به پوریا گزارش بده و تمام نقشههامو خراب کنه. رفتم تو اتاقش...میدونستم با چیزایی که شنیده، هنوز نخوابیده...بدون در زدن وارد اتاقش شدم که دیدم خیلی سراسیمه کنار پنجره وایستاده. با دیدن من کمی ترسید اما سعی کرد خیلی به روی خودش نیاره و اومد نزدیکم و بازم با استرس پرسید: ـ چی شده دخترم؟ اتفاق بدی که نیفتاده ؟!! با خیال راحت رفتم و روی صندلی نشستم و به تختش اشاره کردم و گفتم: ـ برو اونجا بشین! دستم و گذاشتم زیر چونه ام و ازش پرسیدم: ـ عفت خانوم تابحال تو خونهی ما کسی اذیتت کرده یا چمیدونم تابحال کسی اینجا بهت بیاحترامی کرده؟! یکم مکث کرد و روسریشو درست کرد و گفت: ـ استغفرالله دخترم! این چه حرفیه؟!1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
تو بهم وایب مامانا رو میدی معمولا مهربون و منطقی و آرومی دغدغه بقیه رو جدی میگیری و دوست داشتنی هستی1 امتیاز
-
غزال با این پروفایل الهه جنگله از نظرم دارم در حالی تصورش می کنم که پیراهن سبز پوشیده و یک عصا داره و داره از دل خاک گل و گیاه پرورش میده ، اونم به صورت سریع مثل پارت گزاری هاش ❤️1 امتیاز
-
منظورت اینه توصیف کنیم یا مثلا به یک شخصیت کارتونی یا فیلمی ربط بدیم ؟ مثلا من تو رو یه چیز ما بین آلیس در سرزمین عجایب و سفید برفی تصور می کنم منظورت یه همچین چیزیه؟؟1 امتیاز
-
ولی انقدر که تویِ فضایِ مجازی منتظرِ امام زمان داریم؛ تویِ فضایِ واقعی نداریم چرا تباها؟!1 امتیاز
-
سلام✨ من مهدیه ام 18سالمه رشتم ریاضیه و دارم رمان رد قدم هارو مینویسم1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و هشتم انقدر قشنگ با خودش خلوت کرده بود ، که به خودم اجازه ندادم ، خلوتش رو بهم بزنم ، به همین خاطر اروم اروم بدون هیچ سر و صدایی ازش دور شدم و به اتاقم برگشتم . با کلافگی چمدونم رو بستم ، این چند روز مسافرت هم گذشت ، اعصابم به شدت بهم ریخته بود ولی باید تظاهر به خوب بودن می کردم ، تو این چند روز هر چی می خواستم به اروین نزدیک بشم ، اون دور تر میشد ، تو عمق نگاهش میتونستم ببینم که بهم تمایل داره ، ولی نمیدونم چرا فاصله میگرفت. درست از اون شب که در حال گیتار زدن و خوندن دیده بودمش ، رفتارش زمین تا آسمون فرق کرد ، به طوری که، مهلا جون هم چند بار تو لفافه بهش اشاره کرد ، ولی هر بار اروین به نحوی از زیرش شونه خالی کرد و گفت که کاملا حالش خوبه و مشکلی نیست! رسما ازش نا امید شده بودم ، شاید اشتباه فکر می کردم و اروین فقط من رو مثل یک دوست میبینه ! در کل هر چی رویا بافته بودم خراب شده بود ، به همین خاطر با تمام توانم ، احساسات نوشکفته ام رو خفه کردم . بعد تشکر و خداحافظی از خانواده مهرزاد ، راهی تهران شدیم و قرار شد من پشت فرمون بشینم ، کل راه فکر و ذکرم پیش اتفاقات تو سفر بود و به خودم به خاطر خوش خیالیم لعنت میفرستادم ، البته این جوری نبود که اروین به طور کل در برابرم سرد برخورد کنه ، ولی فاصله اش رو کاملا حفظ می کرد و حتی به صمیمیت اولش هم دیگه نبود ، و این بیش تر آزارم میداد ، حس می کردم به خاطر رفتار خودم بوده که اروین کمی ازم فاصله گرفته و این رو مخم بود !1 امتیاز
-
پارت دویست و ششم آرون که هنوزم داخل اتاق بود، متوجه صدای در شد و درو باز کرد...وقتی رفتم تو اتاقش دیدم که پتو رو تختش افتاده پایین و اتاق کاملا بهم ریختست! خوده باوان هم با چشمای بسته روی زمین افتاده و آرون هم با چهره ناراحت بالای سرش نشسته! از کنار باوان رد شدم و کلید انباریمون و دادم دستش و گفتم: ـ سریعتر پاشو برو سمت همون آدرسی که برات فرستادم! بعد اینکه رسیدی هم اون خط و از بین ببر! همونجوری که دستش جلوی صورتش بود گفت: ـ من...من...من چیکار کردم؟! نمیخواستم اینکارو کنم، مجبورم کرد. با کلافگی بازوشو گرفتم و گفتم: ـ آرون الان وقت این حرفا نیست، بجنب. دیدم بهم نگاه کرد و گفت: ـ اون واقعا دختر خیلی خوبیه و من اصلا دلم نمیخواست بجز من کس دیگهایی رو دوست داشته باشه! کنارش نشستم و گفتم: ـ آرون الان وقت عذاب وجدان گرفتم نیست! تا بیدار نشده، پاشو برو! ببین اگه تو اینکارو نمیکردی باهات نمیومد! مگه اعتراف کردند عشقشون به پوریا رو از زبون خودش نشنیدی؟! دماغشو کشید بالا و گفت: ـ چرا شنیدم! بعدش بدون معطلی بلند شد و باوان و گذاشت رو دوشش و آروم از پلهها رفت پایین...همونجوری که داشت میرفت رو بهم گفت: ـ بالاخره عشقش و به من که فراموش کرده رو یادش میاد! من مطمئنم.1 امتیاز
-
پارت دویست و پنجم آرون تا یجایی آروم بود اما اونجایی عصبانی شد که باوان عشقش و پوریا پیشش اعتراف کرد...باوان دویید سمت در اتاقش و با صدای بلند اسم پوریا رو صدا میزد و کمک میخواست...دم در وایستاده بودم اما کاری نمیکردم چون این دختر باید از اینجا میرفت. تو همین حین دیدم که صدای پای یه نفر از پلهها میاد و سریع برگشتم سمتش و دیدم که عفته و با دلهره پرسید: ـ خانوم چه خبر شده؟؟ صدای باوانه؟ اجازه بدین برم ببینم چه خبر شده! این زن زیاد از حد با باوان صمیمی شده بود و دور و برش میپلکید! با همه نگهبانا حرف زده بودم اما اینو یادم رفت...از اینکه لحظهای آخری بخواد همه چیزو خراب کنه واقعا اعصابم خورد شد و با لحن تند ولی صدایی که شنیده نشه رفتم سمتش و گفتم: ـ تو هیچ کاری نمیکنی! حالا هم برو تو اتاقت! با ترس به در اتاق اشاره کرد و گفت: ـ اما خانوم... با عصبانیت حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ همین حالا برو تو اتاقت! دیگه چیزی نپرسید اما از چشماش که موقع رفتن هم به در نگاه میکرد مشخص بود که هنوزم نگرانه! میدونم چجوری دهنشو ببندم تا حرفی به پوریا نزنه! فقط باید بعد رفتن باوان از اینجا باهاش حرف میزدم...تو همین فکرا بودم که صدا داخل اتاق قطع شد...آروم دستم و بردم سمت دستگیره در که بازش کنم اما دیدم که قفله!1 امتیاز
-
پارت دویست و چهارم بنابراین رفتم تو اتاقم و ورقهایی درآوردم و از جانب باوان شروع کردم به نامه نوشتن: سلام پوریا، میدونم خیلی جاها بهم کمک کردی و کنارم بودی و نذاشتی از جانب عموت بهم آسیبی برسه. حرفام و باور کردی و پشتم وایستادی اما حقیقت ماجرا اینه که من نتونستم آرون و فراموش کنم. میدونم خیلی احمقانست که این آدم و بعد اون همه کاری که کرد دوست داشته باشم اما متأسفانه اختیار قلب آدما دست خودشون نیست و نتونستم اونو از ذهن و قلبم بیرون کنم. با وجود اون همه بدی واقعا دوسش داشتم...امشبم که بعد این همه وقت اومد دنبالم، یجورایی کاراش و از ذهنم پاک کردم... بهم گفت که پشیمون شده و من براش خیلی مهم بودم و تمام سکهها و شمش هوایی که گرفته بود و پس داد. امیدوارم درکم کنی و یه روزی منو ببخشی پوریا... من با آرون برمیگردم چون اصلا اینجا احساس امنیت نمیکنم. مرسی که کنارم بودی. ( باوان ) همین لحظه صداهایی از سمت در اتاق باوان شنیدم و حدس زدم که آرون اومده باشه...به گوشیم نگاه کردم و دیدم پیام داده که : من رسیدم! سریع دوییدم سمت در اتاقش و گوشم و چسبوندم به در آرون داشت متقاعدش میکرد که باهاش برگرده اما باوان واقعا از دستش عصبانی بود و با صدای بلند بهش میگفت که بره همون جایی که بود.1 امتیاز
-
رمانت حذف نشده خوشگلم به تالار رمانهای تکمیل شده منتقل شده1 امتیاز
-
پارت صدو بیست و هفتم چند دقیقه که گذشت مامان و بابا هم اومدن و اراد و اروین به کل کل افسانه ایشون پایان دادن . مامان وقتی نشست رو بهم گفت : _اا خرید کردی مبارکت باشه عزیزم ، چی خریدی ؟! شروع کردم به توضیح دادن و این که وقتی برگشتیم ویلا حتما باید ببینیشون و .... بلاخره بعد بیست دقیقه بهراد و نازی هم هر کدوم با ده تا پاکت بزرگ اومدن ! تا نشستن گفتم : _تریلی خبر کنم ؟! بهراد خندید و گفت : _نه همون وانت جوابه ! خندیدیم و شروع کردیم به سفارش دادن غذا ، موقع شام اروین که سمت راستم نشسته بود حسابی هوام رو داشت و بدون اینکه در خواست کنم ، هر چی لازم داشتم دم دستم میذاشت ! و این از چشم مامان که دست چپم نشسته بود دور نموند ، چون دیدم خیلی ریز داره میخنده ! در هر صورت این کار اروین شوق وصف نشدنی تو دلم انداخت و باعث شد، بسیار بسیار اون شام بهم بچسبه ! وقتی برگشتیم ، بعد کمی گپ زدن ، همه جمع و جور کردن که برن بخوابن ، من که بعد از ظهر چرت زده بودم هر کاری کردم خوابم نبرد، به همین خاطر از تخت بلند شدم و تصمیم گرفتم برم تو باغ و از فضا استفاده کنم ، چند روز دیگه برمیگشتم و دلم برای اب و هوای ایران تنگ میشد ! نیم ساعتی بود تو آلاچیق نشسته بودم و به خاطراتم با ساحل و احساساتم راجع به اروین فکر می کردم ، که صدای ضعیف گیتاری به گوشم خورد ، دور و اطراف رو نگاه کردم ، تو تاریکی شب چیزی پیدا نبود از جا بلند شدم و سمت صدا حرکت کردم ، صدا از انتهای باغ میومد ، یکم که راه رفتم ، متوجه یک نور ضعیف شدم ، حالا غیر صدای گیتار صدای ضعیف یک شخص هم به گوشم میرسید که آهنگی رو می خوند ، هر چی جلو تر میرفتم صدا واضح تر میشد و اون صدا متعلق به کسی نبود جز آروین ! چه با احساس می خوند ، پشت درختی ایستادم و گوش دادم : لطفا به بند اول سبابه ات بگو یک ذره صبر و حوصله اش بیشتر شود از بخل زنگ خانه ی من سکته میکند دستت اگر کمی متمایل به در شود در میزنی که وارد تنهاییم شوی اما بعید نیست زمانی که میروی در از خودش جلای وطن گفته مثل من در جستجوی در زدنت در بدر شود این بچه لاک پشت نگون بخت سالهاست از تخم در می آید و سوی تو میدود اما مقدر است که در آخرین قدم یعنی در آستانه ی دریا دمر شود نه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم در آن رحم لباس شوم تا بپوشیم یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود هر نطفه ای که دوست ندارد ورم شود گفتم ورم شوم ورمی در درون تو تا هی بزرگتر بشوم تا جنون تو همراه قد کشیدن من بیشتر شود اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم1 امتیاز
-
#سومین متن نیمه شب امروز داشتم به این فکر میکردم که فقط هم اینجوری نیست که ما از دست داده باشیم! دلم سوخت برای اونایی که ما رو از دست دادن نه که ما خیلی خفن بوده باشیما! نه ، فقط انگار ما کسایی رو از دست دادیم که مطمئن نبودیم دوستمون دارند.. و اونا کسایی رو که مطمئن بودند دوستشون دارن و بنظر میرسه که اونا بازنده های بزرگتریاند... و اینو بدونین که جای خالیه ما توی دلشون با هیچ چیزی پُر نمیشه! چون حسرت دوست داشتن واقعی همیشه توی دل آدما میمونه. 21:21 سوم بهمن1 امتیاز
-
📣 اطلاعیه رسمی انتقال رمان «طرح ناتمام» با افتخار به اطلاع کاربران محترم انجمن میرسانیم: رمان «طرح ناتمام» به قلم بهاره رهدار (یامور)، پس از بررسیهای دقیق مدیریتی و ارزیابی همهجانبهی ساختار روایی، قلم نویسنده، ایدهپردازی و کیفیت فنی اثر، شایستگی حضور در تالار رمانهای نخبگان برگزیده را احراز نمود و از این پس در این تالار قرار خواهد گرفت. این اثر با بهرهگیری از ایدهای خلاقانه و متفاوت در ژانر جنایی–معمایی، ساختار منسجم، فضاسازیهای دقیق، شخصیتپردازی عمیق و نثری قدرتمند، توانسته است استانداردهای یک اثر فاخر ادبی را بهخوبی نمایان کند. روایت هوشمندانه، پرداخت حسابشدهی جزئیات و استفادهی هدفمند از عناصر تعلیق و روانشناختی، «طرح ناتمام» را به اثری برجسته و قابل تأمل در میان آثار انجمن تبدیل کرده است. انتقال این رمان به تالار نخبگان برگزیده، بهصورت انحصاری و با تأیید مدیران انجمن انجام شده و نشاندهندهی جایگاه ویژهی این اثر در میان بهترینهای انجمن میباشد. از نویسندهی گرامی بابت خلق این اثر ارزشمند سپاسگزاریم و برای ایشان در ادامهی مسیر نویسندگی، آرزوی موفقیتهای روزافزون داریم. از کاربران محترم نیز دعوت میشود با مطالعه و نقد سازندهی این رمان، همراه این اثر فاخر باشند. مدیریت انجمن نودهشتیا1 امتیاز
-
1 امتیاز