به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/04/2026 در همه بخش ها
-
لطفا با این عکس باشه: @shirin_s لینک رمان:3 امتیاز
-
نام رمان: آغاز خاکستر (جلد اول از مجموعه وارثان خاکستر) نویسنده: راوی خاکستر | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : فانتزی، تاریک، حماسی خلاصه داستان: جادو در این جهان، هدیه نیست. میراثیست که همیشه بهایی میطلبد. در سرزمینی که صلح، بیشتر شبیه یک مکث کوتاه میان جنگهاست، قدرت دستبهدست میشود، و هر نسل، خاکستر انتخابهای نسل قبل را به ارث میبرد. برخی با جادو زاده میشوند. برخی با ترس از آن. و گاهی، انسانی پا به جهان میگذارد که میتواند چیزی را از میان ببرد که همه تصور میکردند ابدی است. «آغاز خاکستر» جلد اول مجموعهی وارثان خاکستر است؛ جایی که هنوز قهرمانها شکل نگرفتهاند، مرز میان نجات و نابودی مبهم است، و هر تصمیم، آیندهای را میسوزاند یا نجات میدهد. این داستان، دربارهی قدرت نیست؛ دربارهی بهاییست که برای مهار آن پرداخت میشود. دربارهی انسانهایی که باید انتخاب کنند، حتی وقتی هیچ انتخابی بیخطر نیست.3 امتیاز
-
نام رمان: مرز بیداری نویسنده: آریلا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، غمگین، ماجراجویی حتما خلاصه رمان: لیا هر شب خوابهای عجیبی میبیند پسر ناشناسی که در حال سقوط است، کسی که حضورش هم مرموز است و هم نگرانکننده... یک روز، اتفاقی غیرمنتظره رخ میدهد و لیا متوجه میشود که این پسر، نه تنها در خواب، بلکه در واقعیت هم مراقب اوست. با کمک دوست صمیمیاش، میلا، لیا وارد دنیایی میشود که مرز خیال و واقعیت در آن محو شده، جایی که هر راز، هر حرکت و هر نگاه، پر از رمز و معماست. مرز بیداری داستانی عاشقانه، غمگین و پرماجراست که خواننده را درگیر میکند و تا آخر، نفسنفسزنان منتظر پردهبرداری از حقیقت نگه میدارد… شخصیتها: لیا: دختری با موهای کوتاه که خوابهای عجیب و پرمعما میبیند میلا: دوست صمیمی و همراه که همیشه کنار لیاست پسر ناشناس: کسی که در سایهها از لیا مراقبت میکند2 امتیاز
-
میکال نزدیک شد و وردی خوند تمام خاک و کرم حتی قورباغهها وارد دروازهای شدن و وسایل من تمیز شد. کیفم رو برداشتم و از کلاس خواستم بیرون بزنم که مدیر با اخم گفت: - بذار به خانوادهات زنگ بزنم. پشت سر مدیر امپراتور همراه تریستان ظاهر شد. با دیدن تریستان ترسیدم. همونی که میدونستم شد و ترسناک گفت: - تیوان؟ این جوری گفتی این انجمن خوبه و از ملکه من مراقبت میکنند؟ امپراتور دست روی پیشونیش گذاشت. - بچه هستن، پیش می... تریستان غرش کرد. کل مدرسه چنان لرزید که دیوار رو گرفتم. تریستان جلوی دو تا دختر ایستاد. هیچ کس نفهمید چطور جلوی اون دوتا دختر ظاهر شده، اما من که باهاش یک ساله دارم مبارزه میکنم دیگه می تونم تا حدی بخونمش. شمشیرش ظاهر شد و لرزه به جونم افتاد. خواست جفت دخترا رو بکشه! خون تو رگهام خشک شد و جیغ زدم: - نه؛ بهت دستور میدم. شمشیر بزرگ تریستان وسط هوا خشک شد. با قدمهای محکم سمتش رفتم. دستش رو گرفتم و گفتم: - بیا بریم، خستمه میخوام خونه برم. برگشت و ترسناک با چشمهای سبز درخشان نگاهم کرد. هنوز عصبی بود، ترسیدم و سرم رو پایین انداختم. شمشیر تو دستش ناپدید شد. پوفی بلند کشید و از کنارم رد شد: - این بار میگذرم سری بعد میکشم. لرزیدم و خواستم دنبالش برم غیب شد! جو متشنج و سنگین شده بود. امپراتور نزدیکم شد و گفت: - بیا ببرمت خونه، انقدر عصبیه که باز منو میکشه این بار بدون برگشت. مدیر معذب گفت: - امپراتور من... امپراتور سرد شد و ترسناکتر از تریستان جوری حرف زد که انجمن دوباره به خودش لرزید: - گند زدی. میکال نگران گفت: - مراقب خودت باش، باهاش بحث نکن، فردا منتظرتم. سر تکون دادم و همراه امپراتور رفتم. امپراتور نیم نگاهی به من کرد. لبخند مهربون زد و پرسید: - اذیت شدی؟ واقعا روز بدی بود و گفتم: - چون سانترو هستم، همه از من بدشون میاد. اخم کرد و آهی کشید. - نمیتونم افکار بعضیها رو تغییر بدم، ولی تو میتونی. پوزخند زدم. - برای افکار مردم زندگی نمیکنم. من هرچقدر خوب باشم؛ حتی عطردار، وقتی لق بزنم یا پژمرده بشم منو میچینند. برای خودم زندگی میکنم. چون هیچکس با من مثل من نیست. کسی که پشتم رو خالی نمیکنه فقط خودم هستم. از محوطه قصر بیرون زدیم و تایید کرد. سکوت کرد و به اطراف خیره شد. بالاخره آروم گفت: - به قصر من میای، یا میری خونه خودت؟ ایستادم، خودش هم ایستاد و پرسیدم: - میتونم تو اون اتاقی که پری داشت بیام؟ خشکش زد و بدون نگاه به من پرسید: - برای چی؟ شونه بالا انداختم. - همینجوری. دست روی شونهام گذاشت. نوری درخشید، وقتی نور رفت ما تو همون اتاق، یه سمت تمام شیشه بودیم. پریها نبودن! گیج به اتاق نگاه کردم. پس کجا رفتن؟ کیفم رو در اوردم یه گوشه گذاشتم. امپراتور تیوان سمت فانوس لاله رفت و زنگ زیرش رو زد. دو تا پری که یکیش همون پری تماما آبی درخشان بود و گفت: - امپراتورم؟ امپراتور به پری اشاره کرد. - اسمش رائودین ایزد پریها هستش. خشکم زد و لب زدم: - ایزد! رائودین با اخم جواب داد: - اشتباهه من یه نیمه ایزدم و کاملا ایزد نیستم ملکه آسمان. امپراتور تیوان سر تکون داد و به پری دوم اشاره کرد: - ملکه پریها الیکا. سر تکون دادم. یه پری بانمک چشم صورتی و مو رزگلدی بود. لبه تخت نشستم و به رائودین خیره شدم. چشمهای آبیش حسمیکردم آشناست شبیه همون کسی که تو ذهن تریستان بود و سبدی نوزادی که من بودم رو زیر درخت گذاشت. میدونم، دارم به همجوشی اعتیاد پیدا میکنم ولی واقعا لازم داشتم. بلند شدم و نزدیک رائودین شدم. خواستم دست روی سرش بذارم بدنش بزرگ شد و قدش از من بلندتر و گفت: - نمیذارم کسی بجز امپراتورم به من دست بزنه. چشمهام رو بستم و زمزمه کردم: - تو منو زیر درخت انسانها گذاشتی؟ هولم داد و روی تخت پرت شدم. تیز نگاهم کرد: - متوجه منظورت نمیشم. سرم رو درون تشک تخت فشار دادم. امپراتور با اخم پرسید: - یعنی چی زیر درخت انسانها تو رو گذاشته؟ رائودین اصلا نمیتونه از فانوس پریها دور بشه. بازم اشتباه کردم؟ ولی چشمهاش آشنا میزد. روتختی رو تو مشتم فشار دادم و لب زدم: - شرمنده اشتباه گرفتم. نشستم و تلخ به امپراتور گفتم: - میتونم این جا بخوابم؟ امپراتور سریع بلند شد و تایید کرد. - آره میتونی. چهار دست و پا خودم رو بالا کشیدم. سرم رو روی بالشت سفید گذاشتم و چشمهام رو بستم. امپراتور گیج پرسید: - تو توی دنیای انسانها بودی؟ چشمبسته لب زدم: - آره. حیرت تو صداش موج زد و شوکه گفت: - امکان نداره! تنها کسی که میتونه برای دنیای انسانها دروازه باز کنه پادشاه آکیلا هستش، با اجازهاش مامورهاش هم میتونند. چون آکیلا شاهشاهان آییندرا و زمین هستش. هیچ کدوم از ما آسمانیها نمیتونسم دروازهای به زمین انسانها باز کنیم. چشمهام رو نیمه باز کردم و لب زدم: - فقط آکیلا میتونه؟ چرا وقتی به خانوادهام تا میام نزدیک بشم... اسم آکیلا مثل سد جلو میاد؟ اون مرد ترسناک مگه چقدر قدرتمنده؟ امپراتور تیوان لبخند زد و زمزمه کرد: - شایعه شده آکیلا یه ایزده. در زمانهای خیلی دور دو برادر به دنیا میان. اولی با چشمهای خاکستری روشن بدنیا اومد. دومی با چشمهای بسته. وقتی بدنیا میاد مادرش به شکل عجیبی خشک میشه. بدون خون، بدون مانا، بدون زندگی. اون زن به رنگ قهوهای خاکی خشک در میاد. گوشتی که دیگه نبود و پوست به استخون مادر چسبیده بود. اولی موهاش تماما مشکی بود. دومی هم سفید. پس اسمهاشون آکیرا و آکیلا شد. آکیلا بزرگ میشد ولی هر روز عجیبتر و ترسناکتر میشد. آکیرا عادی بود ولی فهمیدیم یه اژدهاست. یه اژدهای غیرعادی، یه اژدهای تاریک... نه تاریکی پلیدی، بلکه بلعنده تاریکی بود. هرچی سیاهی رو جذب میکرد از خودش دور میشد و کاملا تو فرم اژدها داشت میموند. نفسش رو عمیق بیرون داد و انگار داشت اون لحظه رو میدید چشمهاش غمگین شد و گفت: - با نوه من طناز ازدواج کرد و تریستان بدنیا اومد. ولی آکیلا همچنان هیچی ازش نمیدونستیم و به رسمیت پادشاه پادشاهان نام گذاری شد. تا روزی که بعد از مقامش، چشمهاش تو سن بیست و سه سالگی باز شد. چشمهاش خونین بود، سرخ و خونی. همهترسیده بودن و حکومت جدید رو آکیلا بنا کرد. هنوز به طرز عجیبی ناشناختهاست. چه جالب بود داستانش! داستان دو برادر دو قلو! با همه اینها باز هم من از آکیلا میترسیدم. خمیازهای کشیدم و چشمهام سنگینتر شد و گفتم: - جالب بود. جالب بود ولی منو به پدر و مادرم نرسوند. چشمهام رو بستم و خوابم رفت.2 امتیاز
-
روشا و نادین تو سکوت و رنگ پریده همراهم اومدن. میدونم با دیدن خاکستر شدن سینی و بشقاب کیک و چنگال ترسیدن، کاری هم برای ترسشون نمیتونستم بکنم. آهی کشیدم و وارد کلاس شدم. همه داشتن یکی یکی میاومدن. به کیفم که اشتباهی گذاشته شده بود خیره شدم. معلومه تکون خورده. نمیخواستم خودم در کیف رو باز کنم. برای همین به نادین اشاره کردم. - بیا در کیف منو باز کن. نادین کیفم رو بیحرف برداشت و بازش کرد. همون لحظه دیدم وسایلم پر از کرم خاکی شدن. نادین هم شوکه به داخل کیف من خیره شد. که پر از خاک و کرم بود. به صندلی تکیه دادم و چشمهام رو بستم. روشا فریاد زد: - کار کیه؟ نادین ترسناک شد و دندونهای نیش گرگیش بیرون زد و غرش کرد: - به چه حقی با ملکه این کار رو... دست روی دست نادین گذاشتم. - آروم باش. تکون سختی برداشت. بدنش به حالت عادی برگشت و نگاهم کرد. در کشاب رو باز کردم تا کتابهام رو تمیز کنم توش بذارم؛ بعد برم کیفم رو بتکونم، اما تا در کشاب صندلیم رو باز کردم. یه قورباغه روی من افتاد. درون کشاب سه تا قورباغه بود! همه دخترا جیغ زدن. فکر نکنم بتونم آروم بمونم. میکال وارد کلاس شد، با دیدن جو متشنج به من و کیفم نگاه کرد. چشمهام رو بستم و آروم جوری که کسی این کار رو کرده بشنوه. - شوخی بامزهای بود. من بازی دوست دارم ولی وقتی شورش در بیاد... غرش کردم و بلند شدم. بدنم نورانی شد و تمام میز، صندلی کتاب، لباس همه خاکستر شد و گفتم: - نابودتون میکنم. جیغ همه بالا رفت، چون لباس تنشون هم خاکستر شده بود. روشا و نادین لباسهاشون دست نخورده بود و چیزیشون نشده بود. میکال اخم کرد و گفت: - کلاس تعطیله از انضباط همه کم میشه. مدیر وارد کلاس شد و با دیدن وضع کلاس شوکه شد. کنارش هم یه مرد دیگه بود. مدیر به کیف پر از خاک و کرم من، و قورباغههای روی میزم نگاه کرد. همون لحظه آرتین همون پسر مو سرخه هم وارد کلاس شد. با دیدن وضع کلاس که خالی شده بود و تنها صندلی من وجود داشت دهنش باز موند. مدیر با اخم گفت: - زنگ میزنم خانوادههاتون بیان دنبال شما کلاس هفده امروز تعطیل میشه. روشا و نادین با وحشت سعی کردن کیفم رو تمیز کنند.2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
ساندویچ شماره بیست و هفت🩸 نَرده سرد رو لمس کردم و قبل از اینکه از پلهها پایین برم، کلارا بازوم رو از پشت کشید. غمِ چشمهاش ماسیده بود و الان، تعجب توی چشمهای درشتش مشهود بود. - صبر کن ببینم! چطور ممکنه کسی از اتاق شکنجه زنده برگرده؟ با همون چشمهای تهی، بهش خیره شدم و جواب دادم: - هنوز اون چیزی که میخوامو بهم نداده. کلارا چشمهاش رو بست و نفسعمیقی کشید. سعی داشت آروم بمونه. شمرده شمرده گفت: - گفتی یه آتو ازش پیدا کردی، نگفتی؟ قرار شد ازش استفاده کنی تا بازرسو به حرف بیاری. چی بود اون؟ زبونم رو روی لبهام کشیدم. کوکتل بهم سرگیجه خفیفی داده بود که تمرکز رو برام سختتر میکرد. - چیز بدردبخوری نبود. کلارا چشم باریک کرد و لبهاش رو جمع کرد. مشتش رو از دور دستم باز کردم و پلهها رو به سختی پایین رفتم. سرم کمی سبک شده بود و احساس خوابآلودگی داشتم. وقتی وارد اتاق شکنجه شدم، اولین چیزی که نظرم رو به خودش جلب کرد، سوختگی متورمی بود که روی گونه بازرس بود. با صدای کشیده گفت: - زود به زود دلت برام تنگ میشه! اینبار حتی سرش رو بلند نکرد تا من رو ببینه. ساندویچ رو به طرف دهنش بُردم که صورتش رو با وحشت عقب کشید. نفسنفس میزد. - نترس! مشعل اونجاست. به دیوار اشاره کردم، نگاهش رو از صورتم جدا نکرد. چونهام رو بالا گرفتم و گفتم: - باید انرژی داشته باشی که کمکم کنی، بخورش! همبرگر رو نزدیک دهنش بردم ولی دندونهاش رو قفل کرده بود. آهی کشیدم: - چرا همیشه راه سخت رو انتخاب میکنی بازرس؟ دست آزادم رو روی گلوش گذاشتم و فشردم. طولی نکشید که دهنش رو برای بلعیدن اکسیژن باز کرد. ساندویچ رو توی دهنش چپوندم و دستم رو از روی گلوش برداشتم. با نگاه مشکوک براندازم کرد. - خوشمزست؟ انگشتهای چربم رو با مالیدن به پیرهنش، تمیز کردم و گفتم: - ویل میگفت با خون تازه روباه درستش کرده، امیدوارم طمعشو دوست داشته باشی.2 امتیاز
-
ساندویچ شماره بیست و شش🩸 هلال ماه با ابرهای سیاهِ شب محاصره شده بود اما با گستاخی تمام، همچنان میدرخشید. از پشت پنجره میتونستم ببینمش. روز اول به پایان رسیده بود و فقط دو روز دیگه، مهلت داشتم. ادموند خوشحال بود، احتمالا با لیندا شکست من رو جشن میگیرن و لحظهشماری میکنن تا این دو روز هم به پایان برسه. از پنجره فاصله گرفتم. صدای گریه ضعیفی از آشپزخونه شنیده میشد. وقتی به آشپزخونه رفتم، دیدمش. کلارا بود که زانوهاش رو بغل گرفته بود و بیصدا اشک میریخت. وقتی نزدیک شدم، عکس توی گوشیش توجهم رو جلب کرد. یه سلفی از خودش و متیو که توش، تیشرتهای ست پوشیده بودن و با انگشتهاشون قلب درست کرده بودن. کلارا متوجه من شد. دماغش رو بالا کشید و با آستین لباسش، صورتش رو پاک کرد. وقتی دید دارم به گوشیش نگاه میکنم، از روی زمین برشداشت. بلند شد و بدون اینکه نگاهم کنه، پرسید: - چیزی میخواستی؟ یخچال رو باز کردم و همبرگرم رو برداشتم. چشمم به نوشیدنی روی میز افتاد، لیوان رو برداشتم و یکنفسه سرش کشیدم. کوکتل کلاسیک بود. تُندی کوکتل، گلوم رو زد و باعث شد چشمهام رو برای چندلحظه ببندم. قبل از اینکه از آشپزخونه برم، پرسیدم: - خیلی دوسش داشتی؟ پشت به کلارا بودم و نمیتونستم صورتش رو ببینم. فینفین کرد و با صدای لرزونش لب زد: - هیچوقت کسیو اندازه متیو دوست نداشتم. سرم رو تکون دادم و از آشپزخونه خارج شدم. نیک رو دیدم که با فاصله کمی ایستاده بود و نگاهم میکرد. کلارا از پشت سرم گفت: - واسه چی میری پایین نارسی؟ همینطور که به نیک نگاه میکردم، جوابش رو دادم: - باید بهم بگه چطور بلادبورنو پس بگیرم. لحظاتی سکوت کرد و بعد با صدای بلند از تعجب پرسید: - مگه بازرس زندهست؟!2 امتیاز
-
ساندویچ شماره بیست و پنج🩸 نفس کلارا حبس شد و برای لحظاتی، حتی پلک هم نزد. دستهام رو روی سینه جمع کردم و دوباره به پیکر سنگی مقابلم نگاه کردم. با لکنت گفت: - چرا این شکلی... منظورم اینه که کمی... فقط کمی غیرعادیه. سرم رو به نشونه تایید، تکون دادم. کلارا اولین و احتمالا تنها کسی بود که هویت مجسمه رو براش فاش میکردم؛ خودش هرگز این رو نمیفهمید. - آخرین باری که مامانو دیدم، همین شکلی بود. انگشتهای باریک و سرد کلارا با هدف همدردی، دور بازوم پیچیده شد. به چشمهای اشکآلودش نگاه کردم. با لبهای برچیده گفت: - متاسفم. - تخمچشمهاش از حدقه جدا شده بود و روی زمین افتاده بود... با این وجود، نگاشون کن! هنوزم دارن منو تماشا میکنن. اون روزم همینطور داشتن نگام میکردن. کلارا همیشه بیدرنگ از کنار پیکر میگذشت تا مبادا اتفاقی، نگاهش بهش بیوفته؛ حالا ولی تمام قد در کنار من ایستاده بود و مجسمه مادر رو نگاه میکرد. - نمیتونم تصور کنم چقدر بهت سخت گذشته. هربار چشمهام رو میبستم، این تصویری بود که میدیدمش. این رو به کلارا نگفتم و با ملایمت، بازوم رو از بین انگشتهای یخیش آزاد کردم. به دستش خیره شد. پرسیدم: - چی شد؟ دستش رو بست و شونه بالا انداخت. - چیز مهمی نیست، برای یه لحظه فکر کردم انگشتهام گرم شدن. دستم رو مشت کردم. کلارا برای خوردن ساندویچش، من و مجسمه مادر رو ترک کرد. باید به اتاق شکنجه بر میگشتم.2 امتیاز
-
پارت صد و نه صبح بعد شستن دست و صورتم و چک کردن خودم تو آینه از اتاق بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم ، سلیمه جون داشت ، چای درست می کرد من و که دید لبخند زد و گفت : _سلام خانوم کوچیک ، چه زود بیدار شدی ، بشین برات چای بریزم . لبخندی زدم و گفتم : _سلام ، صبح بخیر ، دستت درد نکنه . پشت میز جای گرفتم و گفتم : _بقیه هنوز خوابن ؟ تند و پشت سر هم گفت : _نه ،آقا رو نیم ساعت پیش دیدم برای پیاده روی بیرون رفتن ، احتمالا الان برگردن . سری تکون دادم و چایی رو جلوم قرار داد ، گفتم : _مرسی سلیمه جونم ، چیز دیگه ای نمی خوام با بقیه صبحانه می خورم . با مهربونی نگاهم کرد و به کار مشغول شد ، بعد خوردن چای شروع کردم به چیدن میز صبحانه ، سلیمه جون هم کمکم می کرد میز که کامل چیده شد ، رفتم پای گاز برای درست کردن نیمرو ، که سرو کله بهراد و نازی پیدا شد و بعد سلام صبح بخیر ، بهراد گفت: _ به به سحر خیز باش تا کام روا باشی ، چه طور تو انقدر زود بیدار شدی خوابالو ؟ لبخند زدم و گفتم : _من همیشه سحر خیزم ، فقط چشم بصیرت می خواد ! بهراد ادامه و دراورد که باعث شد نازی بخنده ، بهشون گفتم : _بشینید که امروز املت مهمون من هستین. بهراد شیطون گفت : _ریخت و پاش کردی راضی نبودیم ! _خیلی دلتم بخواد ! نازی لبخند زد و گفت : معلومه دلمون می خواد ، نیمرو صدف خوردن داره . نیشم شل شد و براش بوس فرستادم ، کم کم مامان و بابا هم به جمعمون اضافه شدن و شروع به خوردن کردیم . دیگه آخرای صبحانه بود که مامان رو به همه گفت : _ تا همه جمع هستیم ، این رو بگم که دیروز مهلا جون ، ما رو دعوت کرد باهاشون اخر هفته بریم شمال ، انگار همسرشون اخر هفته میاد . رو به نازی کرد و پرسید: _درسته ؟ نازی هم سری به تایید تکون داد . مامان نگاهی به جمع انداخت و گفت : _من دیشب بهشون گفتم تا با شما صحبت نکنم ، نمیتونم خبر بدم ، حالا نظرتون چیه ؟ بابا رو به مامان کرد و گفت : _من نظرم هر چیزی هست که تو و صدف بخواید ، هر جور شما راحتید . مامان لبخند زد و دست بابا رو گرفت ، بهراد و نازی هم نگاهی رد و بدل کردن و یک مشورت ریز کردن و بهراد گفت : _ما هم تابع جمع هستیم ، اگه برید ما هم میآییم. با این حرف همه به من نگاه کردن ، معلوم بود همه موافق هستن ، پس سریع تکون دادم و گفتم : _هر جور خودتون صلاح میدونید ، من پا یه ام . مامان لبخند زد و گفت : _پس به مهلا ، خبر موافقتتون رو میدم .2 امتیاز
-
پارت صد و هشت با صدای دینگ موبایلم چشم هام رو باز کردم و موبایل رو تو دستم گرفتم ، پیامی از طرف پارسا برام اومده بود ، با دیدن اسمش اخمام رفت توهم ، پسره مزخرف ، نقابش برام ریخته بود و حالا همون احترامی هم که براش قائل بودم از دست رفته بود ، اول اومدم بدون دیدن پیام حذفش کنم ، ولی حس فضولیم گل کرد و پیام رو باز کردم نوشته بود: _بَر مَن، جَفا زِ بَخْتِ مَن آمَد وَگَرنَه یار حاشا که رَسْمِ لُطْف و طَریقِ کَرَم نَداشت پوزخندی گوشه لبم شکل گرفت ، پسره پرو ، اگه پريروز دست تو دست یک دختر ندیده بودمش و نمیدونستم با ساحل چی کار کرده ، با این پیام ،دلم براش می سوخت و عذاب وجدان می گرفتم ولی من با چشم هام دیدم چه مار خوش خط و خالِ زبون بازیه ، با حرص پیام رو پاک کردم و تو همه جا بلاکش کردم . آخرین جایی که بلاکش کردم اینستا بود اومدم از برنامه خارج بشم که چشمم به استوری اروین خورد ، بدون مکث استوری رو باز کردم ، یک عکس از پروژه هاش بود و درواقع کارش رو تبلیغ کرده بود ، وسوسه شدم کل پیجش رو ببینم ، صفحه اش رو باز کردم ، فقط پنج تا پست داشت ، چکشون کردم و چشمم روی یک عکس خیره موند ، تو یک دشت سر سبز ، به ماشینش دست به سینه تکیه داده بود ، پیراهن جذب طوسی رنگش عضله های بازوش رو به خوبی به نمایش گذاشته بود و با اون چشم های عسلی مستقیم به دوربین نگاه می کرد . یک ساعت تمام داشتم اون عکس رو وارسی می کردم ! به خودم که اومدم از تو وان بیرون اومدم و بعد تعویض لباس و خشک کردن موهام روی تخت خوابیدم و کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم .2 امتیاز
-
پارت صد و هفت همه رفته بودن ؛بهراد و نازی به پیشنهاد مامان قرار شد شب رو بمونند ، چون همه خسته بودن بعد گفتن شب بخیری به اتاق هامون رفتیم ، از بس بدنم کوفته بود تصمیم گرفتم برم حمام ، داخل حمام اتاقم شدم و شیر آب رو باز کردم تا وان پر بشه ، کانزاشی رو از تو موهام دراوردم و موهام پریشون دورم ریخت ، آرایشم پاک کردم و گوشیم رو برداشتم و به حمام رفتم و داخل وان جای گرفتم . چند دقیقه چشم هام رو بستم و به ذهن شلوغم استراحت دادم ، امروز یه حس جدید رو تجربه کرده بودم و تا تونستم ازش فرار کردم ، اما الان که تنها بودم دیگه ذهنم نمیذاشت ازش فرار کنم. چهره اروین از جلوی چشمم کنار نمیرفت ، ناخودآگاه داشتم تو ذهنم تصورش می کردم ، موی های مجعد خرمایی رنگ ، چشم های عسلی رنگش ، قد بلند و هیکل چهارشونه اش ، چه قدر امشب تو اون پیراهن جذب سفید و کروات باریک مشکی و شلوار خوش دوخت مشکی رنگش جذاب شده بود ، به خودم که اومدم دیدم روی لبم لبخندی ظاهر شده و دلم داره غنج میزنه ! لبخندم و خوردم و اب دهنم رو قورت دادم ، سرم رو تکون دادم و مغزم بهم تشر زد و گفت : به خودت بیا دختر این چه وضعشه ! اما قلبم جوابش رو با تپش های تند و بی وقفه داد ، نمیدونم چرا ولی نمیتونستم یا شاید نمی خواستم احساسم رو پیش خودم تعبیر کنم ، انگار هنوز قلبم نتونسته بود ذهنم رو متقاعد کنه!2 امتیاز
-
عنوان: عقد آسمانی نویسنده:زهره تقیزاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، طنز، ازدواج اجباری زمان پارت گذاری:هر روز یک پارت خلاصه: در دلِ رسمی کهن، جایی میان آسمان و زمین، سرنوشت دو نام با نخی از عهد و قانون به هم گره خورده است؛ قانونی که میگوید دخترعمو و پسرعمو از پیش در تقدیر یکدیگرند. اما آیا تقدیر همیشه مهربان است؟ او، دختری با چشمانی شیطان و لبخندی که مرزِ شوخی و احساس را گم میکند؛ و او، پسری مغرور با غروری سنگیتر از سکوت شب، گرفتار در بازیِ ناخواستهی عشق و لجاجت. میان خنده و سکوت، میان عشق و غرور، قانونی که روزی از آسمان نازل شد حالا روی زمین، سرنوشت دو دل را به قمار گذاشته است. و شاید… شاید انتهای این قصه، جایی میان بدبختی و خوشبختی، همان جایی باشد که عشق معنای تازهای مییابد.1 امتیاز
-
@Pegah جانم زحمتشو بکشید1 امتیاز
-
به نام آن که آموزگار واحدِ ماست نام اثر: امن، اما بیدل نویسنده: آلن.ایزدقلم «النازسلمانی» | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی، عاشقانه مقدمه: زندگی هیچوقت آنطور که میخواهیم ادامه پیدا نمیکند. دل، یک چیز میخواهد و عقل، چیز دیگر. اما انتخاب همیشه فقط یکیست. و دانژه… در سکوتِ زمزمهها کدام را انتخاب میکند؟ *** خلاصه: دانژه یاد گرفته بعضی ترسها را قورت بدهد و بعضی دوستداشتنها را… پنهان کند. او عاشق است، اما عشق همیشه قرار نیست به ازدواج ختم شود. گاهی انتخاب، نه از روی دل است نه از روی شجاعت، بلکه برای دوام آوردن. وقتی حقیقتها دیر گفته میشوند و تصمیمها زود گرفته میشوند، دانژه وارد زندگیای میشود که در آن همهچیز امن است… جز دلش. «اَمن، اما بیدل» روایتیست از انتخابهایی که آراماند اما ردشان تا همیشه روی قلب میماند.1 امتیاز
-
با سوزش دستم رشته خاطراتم پاره شد. به چشمهای آبیِ دکتر خیره شدم. فهمید دردم اومده دستم رو بوسید. - الان خوب میشه. جبهه گرفتم. - بچه نیستم. شونه بالا انداخت. - برای من هنوز همون بچه شیطون خرابکاری. سرم رو به بالا گیر داد تا راحت قطرهها بره. مامان هم سوپ به من داد و گفت: - خودم فردا جای تو میرم فروشگاه. این جوری بد قول هم نمیشی. چشمهام رو مالیدم. - نه خودم میرم. فردا هم مطمئنم خوبم. قاشق رو هول داد تو دهنم. جیغ زدم: - مامان! - درد. دکتر سرنگی تو سرمم خالی کرد. - لیا، آروم باش. دانژه فقط مسئولیتپذیزه. مامان تندتند سوپ تو دهنم گذاشت. - پس مریضیش چی؟ دکتر زهر خودش رو ریخت. - الان برای حرف زدن از مریضی مسخرهست. مامان متوجه حرف دکتر شد و دلخور نگاهش کرد. من هم به دکتر خیره شدم. - میخواید سر یه موضوع بیاهمیت بحث کنید؟ دکتر وسایلش رو جمع کرد و رفت؛ اما صداش رو شنیدم. - شاید. چشمهام گشاد شد. مامان هم آخرین قاشق رو به خوردم داد. خواست بره دستش رو گرفتم. - مامان تو اجبارم نکردی. خودم تصمیم گرفتم؛ مطمئن باش. مامان پیشونیم رو بوسید. - نگران نباش، استراحت کن. رفتش رو در رو آروم بست. با نگرانی که دکتر مامانم رو دعوا نکنه خوابم رفت. ... با زنگ گوشیم، خسته پلکهای سنگینم رو باز کردم. نمیخواستم برم؛ فروشگاه هم رکسانا به من سپرده. از روی تخت با اجبار پایین اومدم. در اتاقم آروم باز شد. مامان وقتی دید بیدارم لبخند زد. - پس میخوای بری؟ سرتکون دادم. لباسهام رو با یه شلوار جین مشکی و یه کاپشن چرم عوض کردم. مامان به صورتم اشاره کرد. - برو یه آب بزن. به سقف خیره شدم و دست روی چشمهام گذاشتم. فکر شستن صورتم و لرز بعدش، اخم به چهرهام آورد؛ اما مقاومت نکردم. رفتم دست و صورتم رو شستم. سرمام شد و خودم رو بغل کردم. کیف و وسایلم رو برداشتم گفتم: - دکتر رفت سرکار؟ آهی کشید. - آره رفت، دانژه کی میخوای پدر صداش کنی؟ دستهای بیحس شدهام رو تو جیبم کردم و نفسم رو بیرون دادم. - من رفتم. از اتاق بیرون زدم. داد زد: - دانژه مگه آدرین رو قبول نداری؟ وسط پلهها ایستادم. حرفش خیلی زور میگفت. با گلو درد گفتم: - دارم، ولی پدر گفتن راحت نیست. دستم رو روی غبغبهام فشار دادم بلکه درد مثل شیشه گلوم رو خش نده. صدای قدمهای مامان پشت سرم شنیده شد. - چرا راحت نیست؟ پله رو برای نیفتادنم از سر ضعف گرفتم. - ما زمانی اسم پدر رو یاد میگیریم که تو شکم مادریم. پدر حس شدنیه نه صدا شدنی. مکث کردم. آرومتر ادامه دادم: - دکتر برای من به اندازه بابای خودم عزیزه و دوستش دارم. پس راحتی منو با یه اسم نگیر. دیگه منتظر حرفی نشدم. از خونه بیرون زدم. نگهبان ماشین منو روشن کرده بود و گفت: - خانم مادرتون درخواست کردن ماشین رو برای شما گرم کنم. بخار از میون لبهام بیرون زد. - ممنون. سوار ماشین گرم شدم. راه فروشگاه رو در پیش گرفتم. بارش کمتر بود؛ کارکنان داشتن برفروبی و نمک پاشی میکردن. گوشیم زنگ خورد نگاه کردم. دکتر بود. - سلام دکتر؟ - سلام، حالت چطوره؟ ولوم آهنگ رو پایین اوردم. - از دیروز بهترم. صدای نازک زنی اومد. - آدرین، هستی؟ اخم کردم. کسی دکتر رو بجز مامانم آدرین صدا نمیکرد. مشکوک صداش زدم. - دکتر؟ صدای بوس اومد. فرمون رو به چپ چرخوندم و گوشه جاده رو ترمز زدم. دکتر جواب بوسش داد و گفت: - دانژه بعد زنگت میزنم. قطع کرد. جداً گوشی رو روی من قطع کرد؟ اون زن کی بود؟ گوشی رو تو دستم فشار دادم. حس بدی همه وجودم رو گرفت. سرم رو تکون دادم. - نه؛ دکتر همچین کاری نمیکنه. به گوشی خیره شدم. بهتره برم فروشگاه؛ بعد از زبون خودش بشنوم اون زن کی بوده.1 امتیاز
-
الان چک کنید ببینید درست شد؟1 امتیاز
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت صد و ده فردا صبح قرار بود ساعت هفت به سمت شمال حرکت کنیم ، تو این سه روز من هزار بار چمدونم رو بازو بسته کردم و از نو چیدم ! واقعا نمیدونم این وسواس از کجا نشأت می گرفت ، برای بار هزار یکم چمدونم رو باز کردم و چکش کردم ، پیراهن ساحلی آبی رنگی که دیروز خریده بودم رو داخل چمدون گذاشتم و صندل ستش رو هم کنارش گذاشتم ، به چمدون بزرگ رو به روم نگاه کردم ، فکر کنم برای یک مسافرت دو ، سه روزه زیاده روی کرده بودم . برای آخرین بار چمدون رو چک کردم و بستمش و گوشه اتاق گذاشتم. بهراد و نازنین هم قرار بود شب خونه ما بخوابن که فردا با هم راه بیوفتیم . بعد چندین سال ، برای رفتن به شمال ذوق داشتم مثل همون روز های اولی که بابا ویلا خریده بود هر اخر هفته با ساحل به بابا اصرار می کردیم تا ببرتمون شمال و بابا هم با دیدن ذوق ما سریع قبول می کرد ، بعدشم من و ساحل اون شب تو اتاق هم می خوابیدیم و تا صبح از ذوق خوابمون نمیبرد ! قطره اشکم رو از گوشه چشمم پاک کردم و تو دلم به ساحل گفتم: _ خیلی بی معرفتی ساحل ، چرا تنهامون گذاشتی ، هم دم این روزهام تو باید میبودی ، الان اگه بودی با اون شیطنت ذاتیت سر به سرم میذاشتی و من رو به سمت احساسات نا شناخته ام هول میدادی. اون طوری منم از این سردرگمی نجات پیدا می کردم . اهی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم ، به سمت هال رفتم ، تلوزیون روشن بود و بابا و مامان داشتن فیلم میدیدن ، رفتم بغلشون نشستم که مامان پرسید : _چمدونت رو بستی عزیزم ؟ سری تکون دادم و همین جور که به تلویزیون نگاه می کردم گفتم : _قبلا بسته بودمش ، فقط چک کردم چیزی جا نذاشته باشم . مامان لبخندی زد و بعد به تلوزیون خیره شد ، سه تایی باهم میخ فیلم شده بودیم که صدای زنگ ایفون اومد ، از جا بلند شدم و با دیدن بهراد و نازی در رو باز کردم ، من نمیدونم این بشر چرا وقتی ریموت و کلید داره بازم زنگ میزنه!1 امتیاز
-
وقت آن است که صبر دل من کم بشود فکر و اندیشه من باز پر از غم بشود دست در ظرف عسل کردم و بر لب زده ام وای از آن روز که شهد و شکرم سم بشود قلب من یخ زده از سردی این کوچه و شهر آسمان دل من پر رغم و نم بشود ابتهاجا من ز دوری وطن مینالم ؟ تا کی از سوز غزل های تو ماتم بشود ؟ شاعر ـ ماهک - ن- شاعر و نویسنده ی شرقی 🩵🍂1 امتیاز
-
ساندویچ شماره بیست و چهار🩸 وقتی به طبقه بالا برگشتم که کلارا از خواب بیدار شده بود و چشمهاش پُف داشت. با مُشت، چشمش رو مالید و همونطور که خمیازه میکشید، پرسید: - به بچهها بگم جنازه رو تمیز کنن؟ به انتهای راهپله که توی تاریکی گم شده بود چشم دوختم و جوابی ندادم. با صدای ملچ ملوچ، سرم رو بالا گرفتم. ویل بود که داشت یکی از اون ساندویچهای مخصوصش رو میخورد. قطرات خون، دور دهن و حتی روی پولیور آبیرنگش به چشم میخورد. با تشر گفتم: - کِی یاد میگیری با دهن بسته غذاتو کوفت کنی؟ ساندویچ نصفهاش رو بالا گرفت و گفت: - میخوری؟ اجازه نداد جوابش رو بدم. جلوتر اومد و با لُپهای باد کرده از همبرگر ادامه داد: - نمیشه غذا نخوری نارسیس، من هیچوقت ندیدم حتی توی رستوران چیزی بخوری. اگه بدنت خون کافی دریافت نکنه، تحلیل میره و به استخون میرسه. تو که نمیخوای همچین اتفاقی بیوفته، میخوای؟ به این شاهکار نگاه کن! با دستای خودم درستش کردم، با خون تازه و غلیظ. اوم! با لذت، گاز بزرگتری به ساندویچش زد. با فکری که به سرم زد، ابرویی بالا انداختم و به ویل گفتم: - ساندویچ منو بذار یخچال! سرش رو تکون داد و گفت: - نارسیس، خون وقتی به یخچال برسه، خاصیت خودشو از دست میده و بدمزه میشه، حتی رنگش هم عوض میشه. میدونی چیه؟ تو باید صفحه اینستاگرام منو جدی بگیری، اونجا درباره همه اینا توضیح دادم.... نیک؟ عشقم میشه یکی از پستهامو برای نارسیس بفرستی؟ صدای نیک از آشپزخونه بلند شد: - بلاکمون کرده. ویل آخرین تیکه همبرگرش رو بلعید و گفت: - میگم نارسیس، حالا که اینجاییم، میشه اون مجسمه رو از وسط سالن خونهت برداری؟ اینکه اینو بهت بگم خیلی برام سخته ولی... سرش رو نزدیک کرد و با صدای آرومتری ادامه داد: - هربار میام اینجا، شب کابوس میبینم. اون یکم زیادی... کلارا سرفه نمایشی کرد تا ویل رو متوجه دوستپسرش کنه. نیک، پشت سرمون دست به کمر زده بود و داشت با ابروی بالا اندخته، اونو میپایید. ازشون فاصله گرفتم و ناخواسته به طرف مجسمه رفتم. کلارا پشتسرم بود و موقع راه رفتن، دمپایی روفرشیهای خرگوشیش، روی زمین کشیده میشد. مقابل مجسمه ایستادم و برای دیدن صورتش، سرم رو بالا گرفتم. کلارا با صدایی که تحت تاثیر مجسمه، آروم شده بود، زمزمه کرد: - یا مسیح! واقعا ترسناکه. - اون مادرمه.1 امتیاز
-
پارت صد و پنجاه و دوم آرزو دست از نوشتن تو دفترش گرفت و از دست عینکش یه نگاهی بهم کرد و گفت: ـ ولی چی؟! با ناراحتی گفتم: ـ ولی این فقط احساسات منه؛ یعنی اصلا از حس پوریا به خودم مطمئن نیستم...وقتی حرف از احساسم میشه، حس میکنم چشماشو میدزده با سعی میکنه از بحثها فرار کنه. آرزو گفت: ـ شاید برای اونم سخت باشه باوان، با این دید به این قضیه نگاه کردی؟! یکم فکر کردم و چیزی نگفتم و آرزو گفت: ـ پوریا آدم خیلی سختیه باوان. از نوجونی میشناسمش...به ندرت در قلبشو برای کسی باز میکنه و اگه برای تو اینکار و کرده و حتی یکمم که شده از رفتاراش حس کردی که برات ارزش قائله، به هیچ عنوان به احساساتش شک نکن. برای اونم مطمئنا این احساسات خیلی جدیده و تازه داره باهاش مواجه میشه...هر وقت که بتونه به خودش اعتراف کنه، مطمئن باش که به تو هم اعتراف میکنه. با ذوق گفتم: ـ بنظر شما هم اون...اون عاشقمه؟! آرزو گفت: ـ من نمیتونم راجب احساسات یه آدم دیگه اینجا صحبت کنم و بهت امیدواری بدم باوان اما اینو میتونم بهت بگم که رفتارهای پوریا رو نسبت به تو فقط یه رفتار دوستانه نمیبینم چون تابحال ندیدم پوریا نسبت به دختری اینقدر احساس مسئولیت کنه! حرفای آرزو دلم رو خوش کرده بود و انگار به همین حرفا احتیاج داشتم تا امیدواری که درونم بود رو بیشتر کنم!...گفتم: ـ بنظرت من باید چیکار کنم تا متوجه حسش بشم؟! آرزو گفت: ـ اونو تو گذر زمان باید بفهمیم عزیزم! صبور باش..1 امتیاز
-
پارت صد و پنجاه و یکم چشمی گفت و بعدش گوشی رو قطع کرد...خب خداروشکر که این موضوعم انشالا به خوبی بسته میشه چون من به هوش دخترم ایمان دارم و میدونم که تهش پوریا رو دوباره به مسیر خودمون برمیگردونه...دیگه نباید من با اون دختره یکی به دو کنم چون این قضیه باعث میشه پوریا نسبت بهم لجبازی کنه و ازم دورتر بشه و به هیچ عنوان نمیتونم پوریا رو توی کار خودم از دست بدم! ( یک ماه و نیم بعد ) ( باوان ) امروز چهارمین جلسهام با آرزو جون بود و خدایی از وقتی که میومدم پیشش، خیلی سبک تر شدم و با احساساتم بدون ترس مواجه میشم و بجای پاک کردن صورت مسئله ترجیح میدم که حلشون کنم. تو این مدت هم پوریا چشم ازم برنداشت و هرجا که میرفت منو با خودش میبرد و اصلا نمیذاشت که تو خونه تنها باشم...منم از این وضعیت واقعا راضی بودم. آرزو ازم پرسید: ـ خب باوان جون، میبینم که اینروزا خیلی خوشحال تری! با لبخند دستم و گذاشتم زیر چونه ام و اینبار بدون فرار کردن گفتم: ـ فقط یه دلیل داره آرزو جون...پوریا! آرزو خندید و گفت: ـ پس پوریا کاری کرده که حال دلت حسابی خوب بشه آره؟! گفتم: ـ خیلی، میدونی من این روزا مدام دارم به این فکر میکنم که شاید زمانی که با آرون بودم، فقط فکر میکردم دوسش دارم و میخواستم به خودم بقبولونم که اونم دوسم داره و نخواستم کم و کاستیشو ببینم! اما وقتی پوریا رو دیدم...وقتی توجهش، نگاه کردناش و دیدم...نفهمیدم چجوری ولی واقعا عاشقش شدم...میدونم این آدم تو کار مافیاست و هزار تا خلاف میکنه اما نمیتونم دوسش نداشته باشم...تو تمام لحظات سختم کنارم بوده ولی...1 امتیاز
-
پارت صد و پنجاهم گفتم: ـ سریعتر درس و مشقت و تموم کن و برگرد پیش بابا که خیلی بهت احتیاج دارم.. یکم مکث کرد و گفت: ـ نمیتونم بابا! میدونستم برای چی میگه نه و برای همین گفتم: ـ دخترم همین اول کاری نگو نمیتونم... مطمئنم که اگه حرفای منو بشنوی، زودتر از اینا دلت میخواد که برگردی! ـ بابا پوریا رو وقتی میبینم تمام تمرکزم بهم میریزه؛ تو هم که آخرین بار بهم گفتی دیگه حق ندارم راجبش یه کلمه حرف... میدونستم ادامه جملش چیه و بنابراین حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ اگه بهت بگم از حرفی که زدم پشیمونم چی؟! سکوت کرد...تا چند ثانیه هیچ چیزی نگفت. خندیدم و گفتم: ـ چی شد پس؟! با تعجب گفت: ـ امکان نداره! شما هیچوقت از حرفی که میزنین، پشیمون نمیشین! ـ اما الان پشیمونم ملیکا! قضیش هم خیلی مفصله، باید برگردی ایران تا سر فرصت باهات بیشتر صحبت کنم...فقط اینو بدون که من نه تنها مخالف ارتباطت با پوریا نیستم بلکه میتونم...یعنی میتونی تو این زمینه رو کمک منم حساب باز کنی! خندید و گفت: ـ وای بابا! اگه تا صد سال فکر میکردم هیچوقت به ذهنم نمیرسید که تو بخوای تو این زمینهها بهم کمک کنی! واقعا کنجکاوم بدونم چی شده که آقا مازیار بزرگ دست به دامن دخترش شده!! ـ خیلی خب حالا! کاری نکن نظرم عوض شه...زودتر برگرد ملیکا.1 امتیاز
-
و با هر سپیدهای که از پسِ تاریکی میدمد، پرسشی دیرینه در جانم زبانه میکشد: شاید دلتنگی، خود، گونهای از «بودن» باشد؛ نشانی از آن تبعید پنهانی که آدمی از حقیقت آغازین خویش در آن سرگردان است. از همین روست که رایحۀ یاس، رؤیایی گذرا یا خاطرهای دور، چون آینهای جوانهزن حقیقتی فراموششده را پیش چشمم میگشاید. شاید این عطر شبانه، تنها یادگار باغ پدری نباشد؛ بلکه پژواکی از سرچشمهای ژرفتر باشد؛ سرچشمهای که هر اندوه و هر اشتیاق، نه برای رنج، بلکه برای بازگشت به آن زلال نخستین در جان میافروزد. پس این فراق، اگرچه میسوزاند، چراغی نیز هست؛ چراغی که در ظلمتِ شبهای بیانتها، راهی خاموش به سوی حقیقتِ نهانیِ خویش مینمایاند.1 امتیاز
-
نام رمان: حصار نویسنده:H.Hasani | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تاریخی خلاصه رمان: این داستان درباره دختری است که در تاریکی، بیحسی و بیامیدی پرورش یافته. او تنها 19 سال دارد، اما درونش حصاری محکم و نفوذناپذیر ساخته است؛ دختری که حتی نور کوچک امید هم به سختی میتواند وارد دنیای او شود و هر حرکتش، محافظت از خود، خانواده اش و قلعه را نشان میدهد.1 امتیاز
-
بیدرنگ از اتاق بیرون زدم و به سمت اتاقش دویدم. در را باز کردم و داخل را پاییدم؛ همهچیز در تاریکی غرق شده بود، جز نوری سفید و کوچک که وسط سیاهی میدرخشید . جلوتر رفتم. از نزدیک که نگاه کردم، دیدم پروانهای سفید کوچک است؛ بالهایش انگار خودِ نور بودند. چشمهایم را در اتاق چرخاندم و شاهدخت را روی تخت دیدم. تعجب کردم… چطور صدای شیپور را نشنیده بود؟ نزدیک شدم و صدایش زدم. با وحشت روی تخت نشست، نگاهش تند و ناآرام اطراف را گشت. وقتی من را دید، با اخمهایی ترسناک و صورتی که از خشم شعله میکشید نگاهم کرد. سریع احترام گذاشتم و قبل از اینکه فرصتی برای واکنش بماند، اوضاع را گزارش دادم . ناگهان از تخت بلند شد و به سمت در رفت. من؟ سر جایم قفل شده بودم… تا اینکه صدایم کرد و همان لحظه به خودم آمدم. با عجله دنبالش دویدم. وقتی به او رسیدم، در اتاق باز شد و صدای قدمهای دیگری فضا را پر کرد. آدریان و کایان با چهرههایی جدی وارد شدند. پشت سرشان لورن با لبخندی نیمهرسمی و نگاه آرام آمد. بعد از آنها، سه فرماندهی دختر دیگر وارد شدند؛ میرا با نگاه تیز و گوشهای همیشه هوشیارش، سایلا با سکوت مرموزش، و نایرا با قامتی محکم و اعتمادبهنفسی آشکار. همه کنار شاهدخت جمع شدند و سکوت سنگینی فضا را گرفت. قدمی جلو گذاشتم و محکم گفتم: «هشدار جنگ رسیده. دشمن در حال نزدیک شدنه. همه باید آماده باشن.» صدای شیپور دوباره بلند شد. فرماندهها بیدرنگ واکنش نشان دادند؛ هرکس به سمت مسئولیت خودش رفت،تا نقشهها و موقعیت نیروها را بررسی کند. من کنارشان ایستاده بودم. نگاهم ناخودآگاه به شاهدخت افتاد. ضربان قلبم تند شده بود، آنقدر که حس میکردم هر لحظه از سینهام بیرون میزند… اما صدایی آرام درونم گفت: قوی باش… میرا سریع به سمتم آمد و زیر لب گفت: «امروز همهچیز فرق داره. هیچ فرصتی برای خطا نیست.» سایلا از گوشهی اتاق، آرام اما محکم گفت: «تمرکز کنید. این جنگ فقط یک امتحان نیست؛ بقاست.» نایرا لبخند زد و با انرژی گفت: «بیتردید، امروز باید با هم باشیم. هیچکس تنها نیست.» همان لحظه شاهدخت گفت: «کافیست. دور میز جلسه جمع شوید. هرکس مسئولیتش را بداند و فوراً عمل کند.» مکث کوتاهی کرد و بدون آنکه نگاهش را از من بردارد، ادامه داد: «تنبیهت یادم نرفته، فرمانده ویلیام. میماند برای بعد.» قلبم فرو ریخت… اما صورتم حتی ذرهای نلرزید. نفس عمیقی کشیدم و سر تکان دادم. در چند ثانیه، تیم فرماندهها منظم و آمادهی نبرد شده بود. زمانی که صدای شیپور جنگ اومد، چه حسی داشتین؟ 👀 بنظرتون فرمانده ویلیام به قول شاهدخت، بعداً تنبیهش ادامه پیدا میکنه یا بخشیده میشه؟ 🌿1 امتیاز
-
« ویلیام » ویلیام، فرماندهی سمت راست او، مردی بیستوچهارساله بود؛ قدی بلند، شانههایی صاف و چهرهای که همیشه جدی به نظر میرسید. نگاهش تیز بود، اما نه از جنس جسارت؛ بیشتر شبیه احتیاطی همیشگی. او دست راست شاهدخت قلعه بود، کسی که دستورها را میشنید، اجرا میکرد و هیچوقت دربارهشان سؤال نمیپرسید. از زمانی که به این مقام رسیده بود، یاد گرفته بود احساساتش را پشت نظم و انضباط پنهان کند. احترامش به شاهدخت فقط از روی مقام نبود؛ چیزی میان ترس و تحسین در رفتارش موج میزد. او میدانست نگاه کردن مستقیم به چشمان شاهدخت خط قرمزی است که عبورش بیهزینه نخواهد بود. ویلیام خوب میدانست این دختر، برخلاف سنش، شاهدختی نبود که با تردید تصمیم بگیرد. سکوتش از هزار دستور سنگینتر بود و وقتی حرف میزد، معمولاً همهچیز تمام شده بود. برای همین، وقتی گزارش میداد، کلماتش را با دقت انتخاب میکرد؛ نه فقط برای قلعه، بلکه برای جان خودش. وقتی شاهدخت اشاره کرد ادامه بدم به میز خیره شدم و با لحنی جدی حرف هایم را پشت سرهم بازگو کردم. وقتی اخرین جمله ام را گفتم، سرم را بلند کردم و به چشمان شاهدخت نگاه کردم. نگاهمان قفل هم شد ؛ چشمانش قهوه ای تیره ، سرد و بی رحم بود. برای چند ثانیه تنم یخ بست. ناگهان یاد هفته پیش افتادم : « سربازی که مستقیم به چشمان شاهدخت نگاه کرده بود و شاهدخت خشمش شعله ور شد و همان لحظه او را به زندان انداخت. » ترسم چند برابر شد و ضربان قلبم نیز افزایش یافت. سرم را پایین انداختم و لبم را گزیدم؛ احساس میکردم صدای قلبم را همه میشنوند. اتاق در سکوت فرو رفته بود و فقط صدای قلبم بود که به گوشم میکوبید. او نیز به میز خیره بود، اما جمله ای گفت که لرزه به جانم انداخت. « می دانی خط قرمز من چیست؟ » مکث کوتاهی کرد : « حتماً میدانی و تو امروز، از آن عبور کردی. » جرئت بلند کردن سرم را نداشتم، اما صدای پوزخندش را شنیدم؛ دستانم بی اختیار مشت شد. و دوباره ادامه داد : « از این لحظه ، تا اطلاع ثانوی ، مسئولیت گزارش های اصلی از تو گرفته میشود و تا پایان تنبیه، دست راست من نخواهی بود.» نفسم حبس شد و جواب دادم: « اطاعت می شود، شاهدخت. » نگاهم نکرد و از جا برخاست و گفت : « جلسه را زمان دیگر ادامه می دهیم، مرخصید. » همه با یک نگاه دردناک بهم خیره شدند و از اتاق خارج شدند. حال من و شاهدخت تنها در اتاق جلسه بودیم. نیم نگاهی بهم انداخت، در نگاهش چیزی بود که برام قابل تشخیص نبود. از کنارم گذشت اما چیزی آرام زمزمه کرد. ولی منی که گوش هایم تیز است آن را خوب شنیدم. گفت :« اعتماد کردن سخت است پس قوی باش.» میخواستم بگویم منظورتان چیست اما رفته بود. به آن فکر کردم و تصمیم گرفتم به حرفش گوش کنم و قوی باشم. پس لبخندی بر لبانم شکل گرفت از اتاق خارج شدم ولی به یکباره یاد تنبیه افتادم و لبخندم زود محو شد. با آن حالِ داغون به اتاقم برگشتم و بیجان روی تخت افتادم. دستم را روی چشمانم گذاشتم، اما تاریکیِ پشت پلکها هم آرامم نکرد. به این فکر کردم: چرا شاهدخت اجازه نمیدهد کسی نامش را بداند؟ چطور ممکن است دختری نوزدهساله، چنین سرد، چنین بیرحم، چنین شکستناپذیر باشد؟ هرچه بیشتر فکر کردم، دیوارهای ذهنم بلندتر شد؛ انگار جوابها هم پشت حصاری پنهان بودند که قرار نبود فرو بریزد. در نهایت، خستگی پیروز شد و پیش از آنکه به نتیجهای برسم، خواب مرا به عالم خیال و رویا برد. چند ساعتی خواب بودم که صدای شیپوری مرا از رویا بیرون کشید. پریدم روی پاهایم و دوباره صدا را شنیدم. این صدای شیپور جنگ بود—و اینبار، قلعه هدف قرار گرفته بود.» با وحشت نفس نفس زنان زیر لب زمزمه کردم :« شاهدخت... شاهدخت... »1 امتیاز
-
دختری در اتاقی تاریک نشسته بود و به چیزهای گوناگون فکر میکرد. ناگهان پروانهای پروازکنان به او نزدیک شد؛ پروانهای که شاید نقطهی سفیدی در آن سیاهی باشد، اما باز هم در میان تاریکی گم میشد. پروانه سفید آرام در یک گوشه نشست و بالهایش کمی در تاریکی میدرخشید. حتی وقتی اطرافش پر از سیاهی بود، وجودش یک نشانهی کوچک از نور و امید بود. شاید در تاریکی گم میشد، اما هنوز بود، هنوز نفس میکشید و نور کوچکش را حفظ میکرد. دختر به حضور پروانه توجهی نکرد و دوباره غرق در فکرهایش شد؛ شاید در دردها، شاید در خستگیها. پروانه با صبر و سکوت، بدون فشار آوردن، منتظر لحظهای بود که دختر شاید نگاهش را به نور کوچک او بچرخاند. دختر در آن تاریکی وجودش را حس کرد و سرش را کمی خم کرد، اما نگاهش خالی و بیحس بود. دیگران او را دختری قوی، سرد و بی رحمی میدیدند، اما کسی از دل واقعی او خبر نداشت. حتی حضور پروانه، با آن حس همدلی کوچک، در لحظهای محو شد؛ دختر حصار دور خود را محکم کرد و دیگر به پروانه نگاه نکرد. پروانه لحظهای جا خورد، بالهایش آرام لرزید، اما عقب نکشید. او فهمید که گاهی نور و امید هم نمیتواند وارد دل کسی شود، مگر خود شخص بخواهد. با این حال، پروانه همان نزدیکی ماند، بدون فشار، بدون قضاوت، فقط حضورش را حفظ کرد؛ چون میدانست حتی همین سکوت و فاصله روزی معنایی پیدا خواهد کرد. اما دختر با خودش عهد بسته بود که به هیچکس اعتماد نکند و خودش را فردی بیرحم و سرد نشان میداد، اما درونش چنین نبود. پروانه، صبور و آرام، با خودش فکر میکرد که اعتماد و آرامش نیازمند زمان است؛ گاهی فقط بودن کنار کسی، بدون صحبت و بدون فشار، خودش کمکم حس امنیت میآورد. ولی دختر هیچوقت آماده نبود که کسی از او محافظت کند؛ نه پروانه، نه هیچ انسان دیگر. او همیشه خودش از خودش محافظت میکرد، حتی در برابر این همه بیرحمی دنیا. دوباره مشغول جست و جو در ذهنش شد. او میدانست که از خیلی چیزها نمیترسد، اما یک ترس بزرگ داشت که به خودش هم به ندرت اعتراف میکرد آن هم این بود که نتواند از خودش و قلعه محافظت کند و همچنین روزی برسد که حصار دورش شکسته شود. با پیچیدن این ترس در ذهنش، لحظهای بی روح و سرد شد و با خودش عهد بست که هیچ وقت این اتفاق نمیافتد حتی اگر بهایش این باشد تنها بماند یا همیشه آماده ی جنگ باشد. سپس نفس عمیقی کشید، لبخند غمگینش را محو کرد و با گام های محکم به سمت حیاط قدم برداشت. در حیاط قلعه ایستاد. قلعه دیوار هایی محکم داشت با یک در آهنی که هیچکس نمیتوانست وارد آن شود اخم هایش را درهم کشید لبش به پوزخندی کش آمد. چشم های جست و جوگرش را به محوطه داخل حیاط سوق داد و بر روی باغچه پر از درخت و گل های رنگارنگ ثابت شد، لبخند محوی بر روی لبانش آمد، اما زود آن را پاک کرد و در حیاط قدم زد. با خستگی پاها به سمت پله های محکم در ورودی قلعه قدم برداشت از آن ها بالا رفت و در را باز کرد ، به داخل قدم گذاشت سربازهایش را دید که گوشه به گوشه قلعه ایستاده بودند. یکی از سرباز ها جلو امد و به او احترام گذاشت سپس دختر را به سمت اتاقی راهنمایی کرد. به داخل نگاه کرد، فرمانده هایی دور میز چوبی که رنگ قهوه ای داشت نشسته بودند. دختر وارد اتاق شد و نقابی بی روح و سرد و پر از سرسختی به چهره زد و به بالای میز رفت، فرمانده ها به احترام او از جا برخواستند. دختر اشاره کرد که بنشینند و خودش هم نشست . فرمانده سمت راست دختر که نام او ویلیام بود با لحنی جدی شروع به صحبت کرد: « گزارش وضعیت نیروها آماده است، شاهدخت. » دختر بدون اینکه نگاهش را از میز چوبی جلویش بردارد، اشاره ای کرد تا ادامه دهد. ویلیام ادامه داد و دختر هر کلمه ای را که میگفت را در ذهنش ثبت میکرد و منتظر بود تا همه حرف هایشان را بزنند تا سپس آنها را جمع بندی کند حرف نهایی را بزند. «در همان لحظهای که دختر گامهایش را در حیاط قلعه برداشت، صدای آهستهای از پشت دیوارهای محکم قلعه شنیده شد؛ صدایی که شاید هشدار یک خطر بزرگتر بود. و شاید... ه یچکس آماده مواجهه با آن نبود.»1 امتیاز
-
عزیزم تعداد پارتهاتون به ۲۰ تا نرسیده. هرموقع رسید تو نمایه من اعلام کنین1 امتیاز
-
بسیار خب، زحمتش با شما @pen lady1 امتیاز
-
آهِ من زنجیریست دورِ گردن، نه از جنسِ نفرین، از جنسِ تقاص. شکاندنِ قلبی که شکسته، خطرِ زخمیشدن دارد.1 امتیاز
-
باشد… بگذار هیچ نگویم. بگذار آرام بمانم. بگذار قلبم نشکند؛ شکستنش مرگ است و فریادم زخم. بگذار دردهایم را پیله کنم… شاید من هم روزی، پروانه شوم.1 امتیاز
-
میخواهم بخوابم اما مادرم میترسد. زنگهایش ولکنِ روحم نیست. «دخترم»هایش جان میدهد و من باز هم خواب میخواهم… قصه فقط خواب نیست، ذرهای کَندن است.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت صدو شش بعد بریدن کیک و دادن کادو ها ، دیگه اتفاق خاصی نیافتاد ، تنها چیزی که توجهم رو جلب کرد صمیمی شدن اراد و بارانا بود ، که حسابی باهم جور شده بودن . تا اخر شب هر موقع اروین می خواست با هام هم کلام بشه از دستش درمیرفتم، مثل تام و جری شده بودیم! دست خودم نبود ، بهم که نزدیک میشد ، استرس و تپش قلبم باعث می شد نتونم رو خودم تسلط داشته باشم و گاف میدادم . بعد شام کم کم همه عزم رفتن کردن ، اروین اینا جزو اخرین نفراتی بودن که داشتن میرفتن ، مامان و مهلا جون جوری با هم صمیمی شده بودن انگار که ده ساله همو میشناسن! موقع خداحافظی مهلا جون رو به مامان گفت : پس دیگه سفارش نکنم ، اخر هفته منتظرتونم . مامان لبخندی زد و گفت : قول نمیدم بهت عزیزم ، اول باید با بهرام و صدف هماهنگ کنم . مهلا جون لبخندی زد و گفت : تا فردا خبرش رو بهم بده ، دوست ندارم نه بشنوم ها ، باشه؟ مامان لبخندی زدو بازوی مهلا جون رو فشرده گفت : تا ببینیم قسمت چی باشه عزیزم . بعد هم خداحافظی کرد و به سمت در رفت ، اروین و اراد بعد خداحافظی با بقیه سمت من اومدن ، رو به اراد چشمکی زدم و گفتم : دیدی گفتم اینجا هم خوش میگذره . لبخندی زد و شیطون گفت : والا تا الان نمیدونستم پری دریایی دارید ، وگرنه هیچ موقعیتی رو از دست نمیدادم. خندیدم ، معلومه چشمش بد جور بارانا رو گرفته ، بعد چند ثانیه گفت : فعلا آبجی کوچیکه . مشتی به بازوش زدم و گفتم : کلا یکی دوسال ازت کوچیک ترم ها ، یه جور گفتی آبجی کوچیکه حس فِنچ بودن بهم دست داد! خندید و گفت : باشه بابا ، ناراحت نشو شما آبجی ما باش ، بقیه اش مهم نیست . چشمکی زدم و گفتم : _داداش خودمی بی برو برگرد . دو انگشتش و سمت پیشونیش برد و گفت : ما کوچیک شماییم ، فعلا برم که الان صدای مهلا سلطان درمیاد. لبخندی زدم و خداحافظی کردم و رفت . آروین که تا اون موقع ساکت بود ، آروم جوری که فقط من بشنوم گفت : خدا شانس بده والا ، با ما به از این باش که با خلق جهانی ! منظورش رو خوب فهمیدم ، جلو تر اومد و گفت : بلاخره تنها میشیم آهوی گریز پا ، فعلا . سری براش تکون دادم و خداحافظی کردیم .1 امتیاز
-
برای لحظهای چشمهایم را بستم و نفس عمیق کشیدم. میخواستم به خودم اعتماد به نفس کافی بدهم. شاید هم به قول جـو، باید موقع تلقین کردن و اعتماد به نفس دادن به خود، جلوی آینه بایستم که اینطور تأثیرش بیشتر است و آینه میتواند آمادهام کند؛ اما خب این فقط ایدهی جو بود نه من. درست است که آینه همیشه حقیقت را میگوید؛ ولی نه همهی حقیقت را. حقیقت تمامش روی پیست اتفاق میافتد. وقتی میدوم و دنیا از کنارم محو میشود. سوتِ شروع مسابقه هنوز کامل در هوا حل نشده بود که موهای بلندم تصمیم گرفتند خودشان را وسط صورتم پرت کنند. عالی است! دقیقاً همان چیزی که یک دونده در لحظهی شروع مسابقه نیاز دارد: حملهی موها! با پشت دست به عقب راندمشان. نور چراغهای ورزشگاه چشمنواز بود. زمین زیر پایم میلرزید؛ یا شاید این من بودم که زیادی تند میدویدم. از کنار تابلو رد شدم و یک لحظه تصویر چشمهایم رویش افتاد. دقیقاً همانطور که مربیام آقای بلک همیشه میگوید: «لیا، وقتی آمادهای بدوی، نگاهت سرد میشه.» همیشه قبل از مسابقه همینطوریام… انگار یک چیزی درون من قفل میشود. بازتابِ دو لکهی یخی که همیشه میگویند: «ترسناکن!» ولی واقعیت این است که فقط دنبال کسی اند که از من جلو بزند، تا بعد بفهمد چه اشتباهی کرده است! دورِ دوم که رسیدم، احساس کردم پوست روشن و ظریفم از شدت باد میسوزد. نفسهایم تیزتر شد، قلبم محکمتر کوبید و یک لحظه به خودم زیر لب گفتم: - اگه الآن از قیافهم عکس بگیرن، احتمالاً فکر میکنن یه یخفروشِ خیسعِرقم که دارم نقش یه دونده رو بازی میکنم! اما خب من همین بودم. رُزالیا وایلد. دختری با اشتیاقِ همیشه بُردن با چشمهایی که قبل از من حمله میکنند و بدنی که فقط یک چیز را میفهمد: «بـدو!» *** بعد از مسابقه، فقط یک آرزو داشتم: یک وان گرم، ساکت، و بدون صدای مربی که فریاد بزند: «لیا، فرم دویدنت... سرعتت و...». نه، نه. کافی بود. درب خانه را که بستم، کفشهایم را پرت کردم سمتی که امیدوار بودم سطل لباسهای چرک باشد… اگر هم نبود، فردا پیدا میکنم، یا نمیکنم! وارد حمام شدم. وان را پر کردم. بخار مثل یک آغوش مهربان بالا رفت و من هم با صدای: - آخیش! که مخصوص آدمهای خستهی خیلی ورزشکار بود، رفتم درون وان پر از آب. سرم را به لبه وان تکیه دادم و چشمهایم را با آرامش بستم.1 امتیاز
-
مقدمه: پیش از آن، که نور شکل بگیرد، پیش از آنکه تاریکی معنایی پیدا کند، جهان فقط یک تپش بود، تپشی کور، بینام، بیمرز. از دل آن تپش، جوهری پدید آمد که هیچ قانونی را نمیپذیرفت و هیچ حدی را باور نداشت: « وِرجِمه». او هیچگاه رام نشد؛ چون شاید گاهی آنچه جهان «دشمن» مینامد، تنها بازتابیست از آن بخشی از خود که همیشه سعی کرده پنهان کند.1 امتیاز
-
رده سنی: +۱۶ نویسنده: zara ژانر: معمایی, جنایی, عاشقانه. خلاصه: در دنیایی که هر قدمش پر از تله و خیانت است، زَر دختری با نژادی مختلط از دو فرهنگ متضاد ایرانی-آمریکایی با نگاه سرد و ارادهای فولادین وارد بازی شده که جانش و جان بسیاری دیگر را تحت شعاع قرار داده است. پروندههایی از دل تاریکترین بخش بشریت که همیشه خارج از دید بوده و همواره تحت پوشش سیاست و قدرت از چشم جهانیان دور نگه داشته شده است. پروندههایی نظیر قاچاق انسان در جهت سو استفاده در موارد مختلف همچون سلاحهای بیولوژیکی، آزمایشهای مخوف که در تضاد با کرامت انسانی است. سیاستهای کثیف و زیر پوستی، او را به قلب طوفانی میکشاند که هر لحظه ممکن است همه چیز را نابود کند؛ اما در پشت این چهره بیاحساس، قلبی زخمی و پر از راز نهفته است زخمی که شاید تنها حقیقت بتواند درمانش کند. این داستان نبردیست بیرحمانه بین نور و تاریکی، جایی که مرز بین دوست و دشمن، عدالت و فساد محو است. زر باید انتخاب کند بماند و بجنگد یا همه چیز را از دست بدهد. **خواندن این داستان به افراد زیر ۱۶ سال توصیه نمیشود**1 امتیاز
-
رمان خاص raha طنز و عاشقانه سرگرمی ۱۲ تا ۱۳ به نام خالق عشق خلاصه: یه داستان پر از شیطنت و هیجان و کلکل و ماجراهای خواهر برادری تیارا و برادر هاش ودوستانی که شیرینی داستان اند . قصه ای که قراره باهاش کلی بخندیم. اگه کنجکاوید که آخر قصه چجوریه لطفا تا انتها همراه تیارای شیطون و ماجراجوی قصه باشید . مقدمه:زندگی پروانه ای دور شمع دنیایی است ، زندگی پرواز بی پروایی است.زندگی پرنده ای آزاد است ، زندگی آرزویی نهفته است.زندگی دریایی متلاطم است ، زندگی خاطرات پر دغدغه است.زندگی شرح تقسیم خوبی هاست ، زندگی شرح حال چگونه زیستن است.زندگی تنبیه آدم و حوا نیست ، زندگی ،زندگی است.چه مانند دریا خروشان باشد، چه مانند نسیم با طراوت وآرام.بله زندگی تفسیر روشنی دارد. آنچه پیچیده اش میکند ضمیر ما انسان ها و نوع نگاه مان به زندگی است .نویسنده ها زندگی ها را از دید تخیل و احساس و اندیشه خودشان روایت میکنند.چه کسی میداند؟ شاید فردایی دیگر یا حتی همین امروز نویسنده ای در حال نوشتن زندگی ما باشد.1 امتیاز
-
سلام و احترام نویسندههای عزیز نودهشتیا برای شروع داستان کوتاهتون در انجمن، مراحل زیر رو دنبال کنید. 1. اول روی علامت + بالای صفحه بزنید 2. «موضوع» رو انتخاب کنید 3. روی «داستان کوتاه» کلیک کنید و دکمه آبیرنگِ «ادامه» رو بزنید 4. صفحهای براتون باز میشه که باید اطلاعات داستان کوتاهتون رو وارد کنید. در کادر «عنوان» اسم داستان و نویسنده رو شبیه مثال توی عکس وارد کنید: داستان کوتاه ... | ... کاربر انجمن نودهشتیا (جای خالی اول، اسم داستان رو بنویسید و جای خالی دوم، اسم خودتون رو بنویسید) در کادر «محتوای موضوع» هم اطلاعات داستانتون رو وارد کنید. اسم داستان، اسم نویسنده، ژانر داستان، خلاصهای از داستان و مقدمه) آفرین! حالا دکمه آبی «ارسال» رو بزنید و تمام. تاپیک داستان کوتاه شما آمادست^^1 امتیاز