به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/31/2025 در همه بخش ها
-
3 امتیاز
-
شهر حسود؛ محبوبم اگر قرار باشه ۵ دقیقه از وقتت رو بهم بدی اینو برات پخش میکردم:)2 امتیاز
-
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت، دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور!2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
#پارت صد و هشتاد و هشت... .... سرخاک مهتا نشسته بودم و داشتم به خاطرات شیرینمان فکر میکردم به روزیی که بچهها را عروس و داماد کردیم با هم سفر رفتیم و نوههای خوشگلمان را دیدیم مهتای بی معرفت تنهایم گذاشت دقیقا یک هفته بعد از عروسی همتا. امروز، اولین سالگردش بود همه رفته بودند من نشسته بودم تا با او دردِدل کنم از دور به بچهها نگاه میکردم که منتظر من بودن دخترا با شوهر و بچههایشان، پسرها با زن و بچههایشان، خیلی خوشحال بودم بخاطر اینکه لیانا و کیانا میدانستن ما پدر و مادرشان نبودیم ولی با ما ماندن و همیشه مراقبمان بودند، زمانی که کیانا فهمید چه مامان بی رحمی دارد ولی ازش پرستاری کرد تا روزی که مرد. لیانا با یکی آشنا شد و ازدواج کرد کیان و کسرا هم با فرد مورد علاقهیشان ازدواج کردند و همتا با استادش. از فکر به مهتا قلبم درد میگرفت نفسم بالا نمیآمد حس میکردم روح از بدنم جدا میشود آخرین چیزی که دیدم این بود که بچهها سمتم میدویدند و من دیگر هیچی نمیدیدم جز مهتا.... پایان2 امتیاز
-
نام دلنوشته: فرورجای خاموشی اثر: م.م.ر(shahrokh) ژانر:فلسفی، عاشقانه مقدمه: با خوردن به شیشهی اندوه، زندگیِ سربریدهام در من شکست. کولاکِ دردها به جانم هجوم آورد و مرا به اعماقِ توهمی پرتاب کرد که سالها در کمایِ حرمان و نیستی فرو رفتم، تا آنجا که هر رجایی از من، قطعِ رحم کرد. در سایهسارِ خستگی، نفسم بویِ خاموشی میداد. زمان، همان طنابِ پوسیدهای بود، که میانِ من و فردا آویخته مانده بود. هر صدا، پژواکی از فراموشی بود و هر رؤیا، دهانی دوخته بر حقیقت. در خویش خزیدم، همچون پرندهای که از پرواز شرم دارد، و در بیهواییِ خویش به مرزِ ناپیدای نیستی سلام کردم. اما از دور، نوری لرزان بر شانهی تاریکی لغزید، و صدایی درونم گفت: «شاید هنوز، ذرهای از تو، زنده مانده باشد.»1 امتیاز
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زر گریسون[پروتکل پژواک:سایه های فساد] جهت انتشار.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و هشتم لبخندی زد و گفت: ـ قول میدم. بعدشم تا من اینجام، هیچکس حق اینو نداره که اذیتت کنه باوان! اینو قبلاً هم بهت گفتم....اگه کسی حرفی بهت زده یا اذیتت کرد، همشو بهم میگی، باشه؟! ـ باشه! بعدش سریع رفتم سمت در و بازش کردم...اینور و اونور و گشتم. هنوز کسی نبود. آروم بهش گفتم: ـ فعلا سالیوان! خندید و برام دست تکون داد و منم با تپش قلب بالا رفتم سمت اتاقم! خودمو پرت کردم رو تخت و با شادی به دیشب فکر کردم. بعد مدتها این اولین باری بود که اینقدر حس خوب و قشنگی داشتم. دیشب دیگه مطمئن شدم که احساساتم قاطی نشده و واقعا دفتر آرون برای همیشه تو ذهنم تموم شده و بجاش پوریا جاشو خیلی محکم باز کرده. دیگه حتی از دستش عصبانی هم نبودم و واقعا اگه یه روز قسمت میشد و میدیدمش، ازش تشکر میکردم که با رفتنش باعث شد با همچین آدمی تو زندگیم آشنا بشم! آدمی که یجورایی قهرمانان بود، جا نمیزنه، بخاطر من تو روی همه وایمیسته! ازم محافظت میکنه! با اینکه این چیزا رو خیلی بلد نیست اما بخاطر خوشحال کردن من هرکاری میکنه! شاید حسش به من، مثل حسی که من بهش دارم نباشه اما همینکه با من مثل قبل سرد برخورد نمیکنه، برام یه دنیا ارزش داره...دفتر روزمرگیم و باز کردم و توش از تک تک احساساتم به پوریا نوشتم...و حرفایی که نمیتونستم تو روش بهش بگم و توی دفتر براش نوشتم...از اینکه چقدر کنارش حس امنیت دارم و کاش اونو همون حسی که من بهش دارم و بهم داشته باشه! همش نگاهاشو ازم میدزده! نمیدونم شاید حس میکنه من از احساساتم مطمئن نیستم اما پوریا رو میخواستم واقعا...آدم اشتباهی بود! اگه باوان قبلی بودم، هیچوقت فکر نمیکردم با همچین آدمی حتی بتونم هم کلام بشم چه برسه به اینکه بهش اعتماد کنم و بخوام برم تو اتاقش بخوابم.1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و هفتم با حالت مظلومی دستامو توی هم گره زدم و گفتم: ـ میشه منم باهات بیام؟ پوریا با خنده زد به پیشونیش و گفت: ـ دختر تو دیوونه شدی؟! جاهایی که من میرم اصلا مناسب تو نیست. ـ لطفا، قول میدم که اصلا از ماشین پیاده نشم! خواهش میکنم. به ساعتش نگاه کرد و گفت: ـ نه باوان! گفتم اونجا، جای تو نیست... تا رفتم مخالفت کنم، از جاش بلند شد و گفت: ـ بدو برو تو اتاقت، الانه که شاهین میاد... ناراحت شدم...نه بخاطر اینکه قبول نمیکرد باهاش برم بلکه بخاطر اینکه وقتی تو این خونه نبود واقعا از اینجا میترسیدم. از اون مرده مازیار میترسیدم...با ناراحتی بلند شدم و داشتم میرفتم تو اتاقم که گفت: ـ به عفت خانوم میگم مدام بهت سر بزنه، نگران نباش...تنهات نمیذاره. با بغض گفتم: ـ وقتی تو نیستی، من اینجا میترسم پوریا! من از اون مرده، از چشماش واقعا میترسم... صورتمو گرفت بین دستاش و با اطمینان خاطر گفت: ـ نگران نباش! عمو اصلا این ساعتها خونه نیست...میره شرکت. تا قبل از اینکه اون بیاد، من برمیگردم. گفتم: ـ قول میدی؟!1 امتیاز
-
خانم شاید قلبش شکسته بود. اینقدر عمیق که حاذقترین متخصص های زمین شناسی هم نتونستن نوع گسل عشقش رو تشخیص بدن. قشنگی عشق اینجاست که اگر آقای دالرهاَش بیاید، این گسل عمیق دوباره ترمیم میشود. به سرعت نور'1 امتیاز
-
اینقدر گفتم میتونم، تونستم خواهم توانست که الان وقت شکست زبونم نمیچرخه بگم توی داشتنت باختم محبوبم آقایدالره من در نبرد داشتنت باختم، خانم شاید، بازم بلند میشه شاید، شاید به زوری پا نشه! اما بالاخره بلند میشه1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و ششم از روی تخت اومدم پایین و چشمامو بهم مالیدم و گفتم: ـ باشه! رفتم تو روشویی اتاق و چند دور صورتمو شستم و بعدش اومدم بیرون...رو بهش گفتم: ـ تو کجا میری پوریا؟! پوریا با خنده و لحن متعجبی گفت: ـ بسم الله!! دختر من مگه هرجا میرم باید به تو جواب پس بدم؟! خندیدم و گفتم: ـ نه خب؛ ولی وقتی بدونم کجایی خیالم یکم راحت تره! لبخندی زد و گفت: ـ دارم میرم برای بازی تو کافه! ـ قمار؟! خیلی عادی گفت: ـ آره دیگه! ـ آها...بعد کی برمیگردی؟! دستمو گرفت و منو نشوند رو تخت و شروع کرد به لقمه درست کردن برام و گفت: ـ بخور دختر، اینقدر سوال نپرس! از لحنش خندم گرفت! کاملا مشخص بود که از دستم کلافه شده اما میریزه تو خودش تا به من چیزی نگه! همینطور که لقمه های رو میداد به دستم گفتم: ـ پوریا؟ ـ بله؟! ـ یه چیزی بگم نه نمیگی؟! نگام کرد و گفت: ـ بستگی داره چی باشه!1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و پنجم با تعجب نگاش کردم که با خنده شیطونی گفت: ـ چرا اینجوری نگام میکنی؟! مگه معنی اسمت همین نیست؟! با ذوق گفتم: ـ چرا ولی....ولی هیچکس تابحال منو اینجوری صدا نزده بود! فکر نمیکردم معنی اسممو بدونی. ـ میدونم دختر خوب! حالا دیگه بخواب...شبت بخیر. ـ شب بخیر سالیوان! با خنده رفت سمت کاناپه و روی خودش پتو کشید...بارون بند اومده بود...اون شب ارتباط منو پوریا یه مرحله جلوتر رفته بود و با من خیلی بهتر از قبل شده بود...و من خوشحال ترین بودم که همه جوره پشتش منه و حواسش به من هست. چقدر رفتارش به دلم نشسته بود. جالب اینجا بود که مدام توی دلم دعا میکردم که پیشش بمونم و اون آرون هیچوقت سر و کلهاش پیدا نشه...با فکر کردن به پوریا خوابم برد... *** صبح با صدای پوریا از خواب بیدار شدم: ـ باوان؟ کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: ـ سلام! لبخندی زد و گفت: ـ صبح بخیر... بعدش ادامه داد و گفت: ـ بیا، صبحونه بخوریم و بعدش تا کسی ندیده برو تو اتاقت، نمیخوام بابت این مسئله به کسی جواب پس بدم! راست میگفت اگه عموش میفهمید که من دیشب تو اتاقش خوابیدم، با من که نمیتونستم کاری داشته باشه اما احتمالا پوست پوریا رو میکند.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
سلام عزیزجان بله تکمیل شده تاپیک زده بودم ولی فکر کنم کسی ندید1 امتیاز
-
حقش بود که زجر بکشد؛ به همان اندازهای که پدرم از شدت شرمساری در مقابل مردمش عذاب کشیده بود، آنقدری که مادرم از عذاب کشیدن پدرم اذیت شده بود و آنقدری که من در تمام این سالها از عذاب وجدان و دلتنگی برای پدر و مادرم زجر کشیده بودم. کمی که نفس گرفت باز به گلویش چنگ زدم، اینبار دیگر به خسخس افتاده بود و چشمانش از شدت فشار فاصلهای تا بیرون پریدن از حدقه نداشت. همانطور که دستم بند به گلوی او بود خم شدم و از روی زمین چوب مخصوص را برداشتم؛ کمر راست کرده و سر پیش آورده و در صورت کبود شده و بینفسش لب زدم: - حالا نوبت توئه که با زندگیت خداحافظی کنی آلفرد شرور! و بیآنکه به او فرصت انجام کاری را بدهم چوب مخصوص را بالا برده، آن را با ضرب در قلبش فرو کردم و به زندگی ننگینش خاتمه دادم. *** برایم حس بسیار عجیبی بود، بودن در قصر پدرم و ایستادن بر روی شاهنشینی که بر روی آن تخت پادشاهیاش قرار داشت. نگاهم را لحظهای میان مردم سرزمینم که در قصر جمع شده بودند دوختم؛ این روز حتی در رویاهایم هم نمیگنجید، اینطور بودن در قصر پدرم و در کنار مردم سرزمینم آنهم درحالی که زندگی و آبادانی باز به گوشه گوشهی سرزمینم برگشته بود. - این پیروزی رو بهتون تبریک میگم جناب آلفا. لبخند تلخی به روی شاهدخت که همچنان غمگین و ماتمزده به نظر میرسید زدم؛ یادم نمیرفت که ما این جنگ را به قیمت خون جفری و تعداد زیادی از مردم پیروز شده بودیم. - ممنونم شاهدخت. اشارهای به کیسهی در دستش کردم و ادامه دادم: - میخواهید به سرزمینتون برگردید؟! شاهدخت آرام سری تکان داد. - بله، دیگه اینجا کاری برای انجام دادن ندارم. لحظهای پلک بر روی هم گذاشتم. - سلام من رو به پدرتون برسونید و از طرف من از ایشون تشکر کنید! شاهدخت باز هم سری تکان داد و با قدمهایی آرام و خرامانخرامان از در سالن قصر بیرون رفت. نفسم را آه مانند بیرون دادم؛ شیرینی پیروزی در کنار غم از دست دادن آن افراد حس عجیبی را برایم به وجود آورده بود، حسی میان غم و شادی. سر برگرداندم و اینبار به لونا که تاج پادشاهی به دست به سمتم میآمد نگاه کردم؛ دخترک آنقدر در آن لباس سرخ رنگ و بلند زیبا شده بود که دلم نمیآمد از او چشم بردارم. - جناب آلفا! لبخندی به رویش پاشیدم و او برایم به احترام سری خم کرد. - مردم سرزمین از شما میخواهند که پادشاهی سرزمین گرگها رو به عهده بگیرید؛ این رو قبول میکنید؟! لحظهای به مردمی که با لبخند خیرهام شده بودند نگاهی انداختم؛ از اینکه بالاخره توانسته بودم خودم را به مردم سرزمینم ثابت کنم و کینه و دشمنیشان را از ذهنشان پاک کنم خوشحال بودم. - بله، با کمال میل قبول میکنم. کمی خم شدم و لونا روی پنجهی پاهایش ایستاد، لونا تاج طلایی و مزین شده به سنگهای قیمتی را بر سرم گذاشت و مردم برایم «هو» کشیدند. کمر راست کردم و نگاهم را به چشمان خوشرنگ لونا دوختم، من او را در کنار خودم میخواستم؛ من بدون او از پس هیچکاری برنمیآمدم. لب گشودم و با لحنی شبیه به لحن او گفتم: - بانو لونا، پادشاه سرزمین از شما میخواد که ملکهی سرزمینش باشید؛ این رو قبول میکنید؟! لونا از شیطنت کلامم لبخندی زد، لحظهای پلک روی هم گذاشت و پس از کمی مکث مثل خودم جواب داد: - بله، با کمال میل قبول میکنم. دست پیش بردم و دست لونا را در دست گرفتم، لونا لبخند زد و مردم از خوشحالی جشن و پایکوبی به راه انداختند. پایان1 امتیاز
-
شمشیرم را به گوشهای انداختم و راست ایستادم؛ از شدت نفرت و عصبانیت غرش میکردم و دندانهای تیزم را به رخ وحشتزدهی آلفرد میکشیدم. آرام آرام به آلفرد نزدیک شدم و آلفرد از ترس قدمی به عقب برداشت؛ بوی آدرنالین بدنش را حس میکردم و حالم بهتر میشد از وحشتی که به جانش انداخته بودم. - دلت میخواد چطوری بمیری آلفرد؟! آلفرد آب دهانش را قورت داد و همزمان با من که جلو میرفتم قدمی رو به عقب برداشت. - خ… خواهش میکنم آ… آلفا؛ خواهش میکنم م… من رو ب… ببخش! با خونسردیِ ظاهری سری کج کردم. - ببخشمت؟! مگه تو پدر و مادر من رو بخشیدی؟! آلفرد همانطور که عقب عقب میرفت به دیوار پشت سرش برخورد کرد و باز با لکنت و وحشت لب زد: - ه… همه میگن تو… تو مهربون و ب… بخشندهای! باز هم قدمی به او نزدیکتر شدم آنقدر که نفسهای کشدار و تند شدهاش به صورتم برخورد میکرد. سر کنار گوشش برده و با تمام نفرتم لب زدم: - من مهربونم، اما نه برای قاتل پدر و مادرم. کمی عقب کشیده و به چشمان دو دو زننده و صورت رنگ پریدهاش خیره شدم؛ روزی را به یادم آمد که او دستور مرگ پدر ومادرم را صادر کرد، روزی که آنها را در میدان وسط شهر به آتش کشیدند و این مرد ملعون سوختنشان را به تماشا نشسته بود. دستم را بالا آوردم و گردن لاغرش را به چنگ گرفتم، اگر پای جان من وسط نبود پدرم همان سالها این مرد لعنتی را کشته و همهمان را از شرش خلاص کرده بود، اما عیبی نداشت. حالا من آمده بودم تا بهخدمتش برسم و انتقام خون پدر و مادرم را از او بگیرم. - تو دستور قتل پدر ومادر من رو دادی یادت میاد؟ دستور دادی تا اونها رو وسط میدون شهر به آتیش بکشن و من اون روز اونجا بودم و دیدم که داشتی سوختنشون رو تماشا میکردی و میخندیدی؛ سوختنشون برات لذتبخش بود نه؟! همانطور با دستم گلویش را میفشردم و آلفر از کمبود اکسیژن کبود شده بود به دستم چنگ میانداخت، اما اهمیتی نمیدادم. - پس به من هم حق بده که کشتن تو برام لذتبخش باشه. کمی از فشار دستم را کم کردم تا بتواند نفس بکشد؛ حیفم میآمد اویی را که پدر و مادرم را زنده زنده سوزانده بود به همین راحتی بُکشم!1 امتیاز
-
- فکر کن من حالا این در رو بشکنم و بیام تو، بعد تو چطوری میتونی از خودت در برابر من محافظت کنی؟! ضربهی نسبتاً محکمی بر در کوبیدم که در چارچوبش لرزید و با خشم و نفرت ادامه دادم: - اونموقع من هم میتونم کار نیمه تموم پدرم رو تموم کنم و اون گردن کثیفت رو بشکنم! دستانم را بند لولای درب کردم و آن را با یک حرکت از چارچوب در آوردم؛ آنقدر عصبانی و پر از نفرت بودم که میتوانستم چهارستون بدن آلفرد را هم مثل این درب خورد کنم. با قدمهایی محکم و شتابانه وارد قلعه شدم، همانطور که انتظارش را داشتم آلفرد در طبقهی اول قلعه نبود و احتمالاً خودش را جایی گم و گور کرده بود. همانطور که از پلههای سنگی بالا میرفتم فریاد زدم: - کجایی جناب آلفرد؟! مثل یه موش رفتی توی یه سوراخ و قایم شدی؟! شمشیر به دست درب اولین اتاق را با عجله گشودم و درون اتاق را نگاهی انداختم، اتاق به نظر یک اتاق خواب میآمد و خبری از آلفرد در آن اتاق نبود. در اتاق را بهم کوبیدم و سراغ دومین اتاق رفتم؛ تمام این اتاقها روزی متعلق به من و خانوادهام بود، اما حالا آن آلفرد لعنتی در آنها جولان میداد. همینطور دومین و سومین اتاق را هم گشتم، اما خبری از آلفرد نبود. به چهارمین اتاق رسیده بودم، اتاقی که قبلترها متعلق به من بود و تمام روزهای کودکیام را در آن گذرانده بودم؛ اتاقی که تمام خاطرات خوب و بد کودکیام را یدک میکشید. درب اتاق را اینبار با کمی تردید باز کردم و سرکی به داخل کشیدم، نه مثل اینکه در آن اتاق هم نبود. لحظهای وسوسه شدم تا باز پا به آن اتاق بگذارم و به عادت کودکیام از آن پنجرهی کوچک اتاق به بیرون نگاه کنم، اما همین که اولین قدم را به داخل برداشتم چیزی درون شانهام فرو رفت. فریاد کوتاهی از سر درد کشیدم و پلک روی هم فشردم، چشم که باز کردم با چهرهی رنگپریده و وحشتزدهی آلفرد که پشت در اتاق پنهان شده بود روبهرو شدم؛ مردک لعنتی خنجرش را درون شانهام فرو برده بود. دندان روی هم ساییدم و دست بردم و خنجر را با یک حرکت از شانهام بیرون کشیدم و آن را به گوشهای پرت کردم. - خب، دوباره بهم رسیدیم پادشاه آلفرد! عصبانی و کلافه بودم و بالا آمدن گرگ درونم را حس میکردم و نمیخواستم جلویش را بگیرم؛ برای دریدن گلوی آلفرد به تمام قدرتم نیاز داشتم.1 امتیاز
-
شاهدخت در میان گریه سر بلند کرد و نگاهش به آن پیرمرد که جفری را زخمی کرده بود افتاد با حرص از روی زمین برخاست و فریاد زنان به سمت او حملهور شد. - میکشمت عوضیِ خائن! چشمم را بر روی نبرد شاهدخت و آن پیرمرد بستم؛ نمیخواستم جلوی شاهدخت را بگیرم، هرکسی در زندگی حق داشت انتقام عزیزانی که از دست داده بود را بگیرد و شاهدخت هم از این قضیه مستثنیٰ نبود. پلک باز کردم، دست پیش بردم و شنلی که بر تن داشتم را باز کرده و آن را بر روی تن بیجان جفری انداختم؛ ما داشتیم در جنگ پیروز میشدیم و جفری نبود تا پیروزی ما را ببیند و این میتوانست تمام خوشحالیام از پیروزیمان را تحت شعاع قرار دهد. در آخرِ نبرد شاهدخت توانست سر از تن آن پیرمرد خائن جدا کند و من در آن میان نگاهم به آلفردی افتاد که پس از شکست خوردن لشکریانش با اسب درحال فرار بود. دست بر زمین گرفتم و از جای برخاستم؛ حالا که در جنگ پیروز شده بودیم، حالا که سرزمینمان را از چنگال خونآشامها بیرون کشیده بودیم وقتش بود تا من هم انتقامم را بگیرم. انتقام پدرم، مادرم و تمام گرگینههایی که در این جنگ از دست رفته بودند. افسار اسبی که سوارش از آن افتاده بود را در دست گرفتم و با یک حرکت سوارش شدم و به دنبال آلفردی که داشت به سمت پایتخت میرفت تاختم. فکر به شکستن گردن آن آلفرد لعنتی تنها چیزی بود که میتوانست در آن شرایط که جفری و چندین تن از مردم سرزمینم را از دست داده بودم اندکی من را آرام کند. همچنان در تعقیب آلفرد بودم و به شهری که تقریباً تمام مردمش پس از حملهی ما به قلعههایشان از آن گریخته بودند رسیدیم، شهری که پایتخت سرزمینم بود و حالا تمام آسمانش با سقف کاذبی پوشانده شده بود تا احتمالاً خونآشامهای لعنتی را از تابیدن اشعههای خورشید محافظت کند. پشت سر آلفرد وارد قصری که سالها پیش متعلق به پدرم بود شدم، از اینکه به اینجا آمده بود خوشحال بودم چون میتوانستم در پیشگاه روح مادر و پدرم او را به سزای اعمالش برسانم. در حیاط بزرگ قصر آلفرد از اسبش پایین آمد و خودش را با سرعت به ساختمان قصر رساند، در را هم پشت سرش بست و چِفتش را انداخت. پوزخندی از این حرکتش به لبم آمد؛ خیال میکرد این قلعه میتواند او را از دست من نجات دهد؟ اصلاً او تا کی میتوانست در این قلعه پنهان شود؟! از اسبم پایین آمدم و پشت در فلزی قلعه ایستادم؛ میدانستم که آلفرد تمام سربازانش را برای جنگ با ما فرستاده بود و حالا در این قلعه هیچکسی نبود که از او محافظت کند، پس با این حساب من کار سختی را در پیش نداشتم. - رفتی و قایم شدی آره؟! حالا تو بگو کی ترسوئه، من یا تو؟! صدایی که از جانبش نشنیدم خندهی تمسخرآمیزی کردم و ادامه دادم: - فکر کردی این چفت و بَستها میتونه تو رو از دست من نجات بده؟! دستم را بر روی در فلزی و سرد گذاشتم؛ در خودم آنقدر قدرت میدیدم که بتوانم درب را از جای در بیاورم، اما بدم هم نمیاد مثل او کمی با اعصاب و روانش بازی کنم.1 امتیاز
-
با پاشیده شدن گِل بر روی اشباح کار ما کمی راحتتر شد و حداقل میتوانستیم آن موجودات پلید را ببینیم و خودمان را راحتتر از شر آنها خلاص کنیم؛ بار دیگر کفهی قدرت به سمت ما چرخیده بود و این ما بودیم که خونآشامها و اشباح را نقش زمین میکردیم. - اوه نه! جفری؟! سر چرخاندم و با بهت در میان آن شلوغی به دنبال جفری چشم گرداندم؛ آخرین باری که او را دیده بودم همچنان با آن پیرمرد جادوگر درگیر بود. با دیدن او که کمی آنطرفتر نقش بر زمین شده بود سرباز خونآشام زیر دستم را کشتم و به سمت او دویدم. - جفری؟ جفری؟ بالای سر جفری که خنجری در سینهاش فرو رفته بود و با شدت خون از دست میداد روی زانو نشستم؛ نفس در سینهام حبس شده بود و نمیتوانستم این تصویر را باور کنم! - جفری صدام رو میشنوی؟! جفری به سختی چشمانش را باز کرد و ابتدا نگاهی به من و بعد به شاهدخت که کنارش نشسته بود انداخت و بریده بریده لب زد: - ن… ناراحت من نباشید ش… شاهدخت؛ ب… برای من باعث… افتخار بود که… تو…تونستم مدتی رو ک… کنار شما باشم! شاهدخت دست پیش برد و دست جفری را محکم در دست گرفت و من در آن میان کم مانده بود که بغض بترکانم و گریه کنم، اما به سختی خودم را کنترل میکردم. برایم از دست دادن دوستی مثل جفری سخت بود و سختتر از آن این بود که میدانستم او به خاطر کمک به ما به این وضعیت افتاده بود و حالا ما هیچکاری از دستمان برای نجات او برنمیآمد. - این حرف رو نزن جفری؛ تو… تو باید پیش من بمونی… تو حق نداری اینجوری من رو تنها بذاری! دستی به چشمانم کشیدم؛ عجیب دلم میسوخت از اینکه کاری برای او از دستم بر نمیآمد و تنها میتوانستم مثل پدر و مادرم مرگ او را به تماشا بنشینم. - م… من خ… خیلی متأسفم! و پس از گفتن این حرف چشمانم بسته شد و دستش در دستان شاهدخت بیجان شد. - جفری؟ چشمهات رو باز کن! خواهش میکنم! جفری؟! شاهدخت که جوابی از جفری نشنید به هقهق افتاد و من هم وضعیتی بهتر از او نداشتم؛ درست بود که اکثر اوقات از دست جفری حرص میخوردم، اما او همیشه برایم دوست بینظیری بود! دوستی که حالا قدر بودنش را میدانستم.1 امتیاز
-
پارت بیست و سوم (چند روز بعد سومشخص فهیمه) فهیمه دوباره با هجوم ناگهانی تهوع از خواب پرید. نفسش تند بود، مثل کسی که از کابوس بیرون پرت شده. دستش را روی دهانش گذاشت، اما طعم تلخ و داغ بالا آوردن در گلویش نشسته بود. بهسختی خودش را تا درِ توالت کشاند. دستش روی دستگیره لغزید. خواست باز کند، اما در قفل بود. لحظهای مکث کرد—چرا باید در قفل باشد؟ گوش تیز کرد. صدای خفهی عق زدن میآمد. فهیمه خشکش زد. در تمام خانه فقط او و مهتاب بودند. اگر صدایی از آن سو میآمد، پس… نامش را لب زد، بیصدا اما با خشم و حیرت: - مهتاب؟ سکوتی کوتاه، بعد صدای تلاشی برای نفس کشیدن. فهیمه دیگر نمیتوانست تحمل کند. دستش را محکم روی در کوبید، اما نه از نگرانی از اضطرابِ مبهمی که بیشتر شبیه حس مالکیتی بود که در خونش میجوشید. اما حملهی بعدی از درون خودش آمد. شکمش پیچ خورد، بدنش از کنترل خارج شد، و پیش از آنکه بتواند بلند شود، روی زمین نشست و بالا آورد. بوی فلز و تلخی فراگیر شد. اشک از گوشهی چشمش جاری شد، نه از درد، از خشم بیدلیل. از آن روزی که دنبال آرمان رفت، این حالتها آغاز شد انگار چیزی در بدنش فاسد شده بود. شاید خودِ آن عشقِ ناسالم، حالا داشت از درونش بالا میآمد، خودش را پس میزد. فهیمه به تکیهگاه دیوار چسبید، نفسنفسزنان، با رنگی پریده و موهایی چسبنده به پیشانی. در گوشهی ذهنش تصویری دویده بود: مهتاب پشت در، خمشده، همان صدای تهوع، همان ضعف. لبخند باریکی روی لبهای نیمهبیرمقش نشست. شاید بیدلیل نبود. شاید حتی تنِ مهتاب هم دارد از نبود آرمان تب میکند؛ از عشقی که فقط برای یک نفر طراحی شده بود… خودش. با انگشت روی زمین رد مایع را دنبال کرد، بیهدف، اما با همان وسواس قدیمیِ مالکانه. بعد چشمانش را بست و گفت در دل: - هیچکدوم از ما خوب نمیشیم تا آرمان برگرده. و خانه، دوباره پر شد از بویی که نه بیماری بود، نه ترس بوی وابستگیِ کهنهای که نفس همه را میبُرید.1 امتیاز
-
سر چرخاندم و با بهت به فرد پیش رویم نگاه دوختم. او دیگر اینجا چه میکرد؟! - تو؟! نگاهم را لحظهای میان شاهدخت و وزیر اعظم سرزمین جادوگران چرخاندم؛ او چرا به اینجا آمده بود؟! یعنی… یعنی این پیرمرد یک خائن بود؟! - پس درست حدس زده بودم، تو یه خائنی جناب وزیر اعظم! وزیر اعظم از اسبش پایین آمد و به شاهدخت نزدیک شد. - من اسمش رو خیانت نمیذارم شاهدخت، من فقط طرف منفعتم هستم. اگر پادشاه منفعت من رو تأمین میکرد من دیگه نیازی به همکاری با خونآشامها نداشتم. با بیقیدی شانهای بالا انداخت و ادامه داد: - ولی متأسفانه پادشاه با من خیلی بد تا کرد و حالا وقتشه که تاوانش رو پس بده؛ اون هم با کشته شدن دختر عزیزش! و شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و خواست به سمت شاهدخت حمله کند که جفری زودتر به سمتش هجوم برد و با او درگیر شد. کلافه و عصبی به لشکریانم نگاهی انداختم؛ وضعیت اصلاً خوب نبود و خونآشامها با کمک اشباح نامرئی تعداد زیادی از سربازان ما را از پای در آورده بودند. بلاتکلیف چنگی میان موهایم زدم؛ باید فکری برای اشباح میکردم اگر اینطور پیش میرفت ما شکست میخوردیم و همهمان کشته میشدیم. - اَه لعنتی! ناگهان فکرم به سمت حرفهای کریستین(ولیعهد سرزمین جادوگرها) رفت، او گفته بود که در گذشتهها مردم سرزمینش توانسته بودند اشباح را با پاشیدن رنگ به روی آنها شکست دهند و این ترفند شاید به ما هم کمک میکرد. ما رنگ در دسترس نداشتیم، اما میتوانستیم از گِل برای اینکار کمک بگیریم. قدمی به سمت لونا که با آشفتگی بر زمین افتادن گرگینههای دیگر را تماشا میکرد برداشتم. - لونا؟ به سمتم که برگشت ادامه دادم: - لطفاً برو و با کمک چند تا از گرگینههای دیگه یه ظرف بزرگ گِل درست کن و از پشتبوم قلعه اون رو روی جاهایی که فکر میکنی اشباح حضور دارن بریز. لونا همچنان با چشمان مبهوت و گشاد شده خیره نگاهم میکرد؛ انگار که یا منظور من از گفتن این حرف را نمیفهمید و یا از فکری که کرده بودم در تعجب بود. - برو دیگه، چرا وایسادی؟ لونا انگار که تازه به خودش آمده باشد تند و تند سر تکان داد و به سمت قلعه دوید. من هم باز به سمت دیگر گرگینهها برگشتم تا یک فکری برای این نبرد درهم و برهم بکنم؛ جفری هنوز با آن پیرمرد (وزیر اعظم) درگیر بود و گرگینهها با خونآشامها و اشباحی که قدرت نامرئی این جنگ بودند، در نبرد بودند.1 امتیاز
-
منو لابهلای خاطره هات پیدام کن نبند روی اون روزای خوب چشماتو .....1 امتیاز
-
#پارت_ششم ****** سرهنگ پرونده را روی میز انداخت. _میخوای همسرتو وارد این بازی کنی؟ بازیِ سارامان؟ رادین سرش را پایین انداخت. این سوالی بود که بارها از خودش پرسیده بود؛ و هر بار به جوابی نمی رسید؛ +نمیدونم. سرهنگ نفس عمیقی کشید و دستانش را پشت سرش قفل کرد. _هیچ پروندهای ارزش فرو ریختن یه خونه رو نداره... رادین نفسش را آهسته بیرون داد. +من نمیخوام نورا رو وارد این جهنم کنم… مکث کرد. +ولی نمیتونم وانمود کنم خطر فقط برای ماست... سرهنگ سری تکان داد، او میدانست رادین کاملاً آگاه است و وزن این مسئولیت روی دوشش سنگینی میکند. _ باشه ولی هر قدمش ریسک بزرگی داره… حواستونو جمع کنین… رادین نمیدانست خوشحال باشد که سرهنگ پذیرفته یا نگران… احترام نظامی گذاشت و به سمت در رفت. سرهنگ چند قدم به جلو آمد و با لحن پدرانه و آرام گفت: _ قبل از سرگرد بودن، وظیفه همسر بودن داری… مواظبش باش. رادین به سمت سرهنگ برگشت، محکم و قاطع سر تکان داد بدون توجه به آشوبی که در دلش بود و از اتاق بیرون آمد. دستش را داخل جیب پالتویش برد و بیآنکه بداند چرا، کلید ماشین را محکم فشار داد. تصمیم گرفته شده بود. نه با داد، نه با تهدید؛ با همان لحن سردی که اسمش را میگذاشتند «منطق». آنقدر ذهنش درگیر این تصمیم جدید شده بود که نفهمید کی جلوی در خانه عمو یاسر رسید. زنگ را فشرد و بلافاصله صدای زنعمویش در کوچه سرد و خلوت پیچید _بیا بالا رادین جان و لحظه ای بعد صدای تقه ای به گوش رسید و در باز شد. ًرادین مثل موجی سهمگین بود که به سوی کشتی کوچکی میتاخت؛ کشتیای که حالا نورا روی آن سوار بود و قرار بود در مسیر خطرناک پلیس حرکت کند.1 امتیاز
-
#پارت _پنجم رادین نامحسوس نفس عمیقی کشید، خوشحال بود که علی را کنارش دارد. نیلوفر دستی به حلقه اش کشید و طبق عادت کمی آن را جابه جا کرد. سپس به علی چشم دوخت و گفت __توی شرکتی که شهرام ازش برای ترجمهی اسناد و قراردادهای مالی استفاده میکنه نورا فقط مترجمه، نه شریک، نه عضو باند. در واقع هیچ تماس مستقیمی هم با خود شهرام نداره… ولی برای ما که هیچ مدرکی از شهرام نداریم کمک بزرگیه. و در مورد جناب سرهنگ هم... احتمالا مخالفت میکنه، ولی وقتی بفهمه راه دیگهای نداریم، مجبور میشه بپذیره. رادین کم کم داشت کلافه میشد. چرا متوجه نبودن که مهمترین چیز جان نوراست؟ + اگه شهرام بفهمه چی میشه؟ و باز هم سکوت... تک تکشان خوب میدانستند شهرام چه جانور خطرناکیست. نیلوفر حلقه را به دست دیگرش جابه جا کرد و به میز چشم دوخت. +تا وقتی پوشش نورا حفظ بشه مشکلی پیش نمیاد. و در دل ادامه داد: امیدوارم... رادین دست راستش را روی چشمهایش گذاشت و محکم فشار داد. مسئولیتش فقط یک پرونده نبود. اجازه نمیداد شغلش، نورا یا حتی یک نفر از خانوادهاش را به خطر بیندازد. اما تکلیف پرونده چه میشد؟ نه، در این شرایط نمیتوانست فکر کند. پس گفت: +بذارین اول با سرهنگ مشورت کنم. ضمن اینکه معلوم نیست نورا اصلاً قبول کنه. اینها را گفت، اما خودش خوب میدانست؛ هم سرهنگ با این پیشنهاد کنار میآید، و هم نورای کلهشق، همیشه برای دردسر آماده است. رادین از جایش بلند شد. +جلسه تمومه. تا اعلام نظر سرهنگ، هیچ تصمیمی قطعی نیست. نگاه کوتاهی به جمع انداخت. هیچکس حرفی نزد. صندلیها آرام عقب رفتند، کاغذها جمع شد و هرکس با فکر خودش اتاق را ترک کرد؛1 امتیاز
-
#پارت_چهارم نیلوفر در تلاش بود تا جلوی خودش را بگیرد و دندان های علی را در دهانش خورد نکند، نفس عمیقی کشید و چشم باز کرد و با آرامش گفت _من به همه اینا فکر کردم. قرار نیست ما وارد باند شهرام بشیم یا عضو جدید بیاد تو گروه. همه چشم ها منتظر نقشه نیلوفر بودند. نیلوفر لبخندی زد و دستانش را روی میز در هم گره کرد _ در واقع شهرام باید فکر کنه یکی از ما، مال خودشه. نیلوفر میدانست پیشنهادش چندان به مذاق رادین خوش نمی آید اما در حال حاضر تنها پرونده، برایش اهمیت داشت. _شهرام کاربلده. سراغ آدمهایی میره که حتی پلیس هم بهشون شک نمیکنه؛ آدمهای تمیز، بدون حتی یه لکهی مشکوک تو پروندهشون. نیلوفر باز هم تعلل کرد. نگاهی به رادین انداخت و ادامه داد _ما هم همچین کسی رو داریم. کسی که وارد منجلاب سارامان شده بدون این که خودش بدونه. سکوت مثل باری سنگین روی شانههای همه افتاد. حتی علی هم چیزی نگفت. رادین میفهمید، اما ذهنش لجوجانه عقب میکشید. خط اخم روی پیشانیاش عمیقتر شد. تا اینکه نیلوفر چیزی که رادین به دنبال فرار از آن بود را به زبان آورد _نورا رادین دیگر نتوانست ساکت بماند. دستانش مشت شد و با صدایی که به زحمت کنترلش میکرد گفت: +امکان نداره. نیلوفر بی رحمانه ادامه داد _ولی وقت نداریم. این تنها راهمونه. اما این خط قرمز رادین بود... خانواده اش! نورا برای او یک مسئولیت اجباری به حساب می آمد اما به هر حال شریک زندگی اش بود...نه.. هیچ حساب و کتابی جواب نمیداد؛ نمیتوانست پای نورا را به این ماجرا باز کند. اصلا دیگر نورا ربطی به این پرونده نداشت! او دیگر برای شرکت شهرام کار نمیکرد. نفس عمیقی کشید و با آرامش ظاهری گفت +نورا الان دیگه برای یه شرکت دیگه کار میکنه پس کمکی هم برای ما به حساب نمیاد. نیلوفر نگاه از رادین بر نمیداشت. انگار با نگاهش میخواست بگوید که خودت هم میدونی این یه بهانست. او سکوت را ترجیح داد. بی حوصله تر از این بود که بخواهد دیگران را قانع کند. پس دستانش را از روی میز برداشت و به صندلی تکیه داد _تصمیم با شماست سرگرد. امیر حسام که تا آن لحظه نظاره گر بود، لبی تر کرد و گفت _نورا خیلی راحت میتونه دوباره به شرکت قبلی برگرده و از اونجایی که یه مترجم خبرس حتما دوباره استخدامش میکنن. انگار در میان آنها تنها علی به احساسات رادین، بها میداد. او نمی خواست رادین روی خط قرمز هاش پا بگذارد. از طرفی این نقشه آنقدر ها هم بی نقص نبود پس رو به جمع گفت _فرض کنیم نورا خانم دوباره شد مترجم شرکت الماس... چطوری قراره وارد باند شهرام بشه؟ یا اصلا جناب سرهنگ اجازه اومدن یه غیر نظامی به ماجرا رو میده؟ رادین نامحسوس نفس عمیقی کشید، خوشحال بود که علی را کنارش دارد.1 امتیاز
-
#پارت صد و هشتاد و هفت... لیانا بود که داشت صحبت میکرد و با کیانا از پلهها پایین میآمدند جفتشان نشستن. مهتا گفت: - خیلی اذیت میکنه شب تا صبح که نمیذاره بخوابم، روزا که خوابه منم مجبورم بخوابم تا انرژی داشته باشم، دخترهی بی انصاف من کی شما رو فراموش کردم که این بار دومم باشه. نگاهم به کیانا بود که با ناراحتی و حسادت نگاهش میکرد بحث را عوض کردم و گفتم: - کیانا جان، جواب کنکور نیومده هنوز. کیانا: - نه، هنوز سایت باز نشده. بعد لپتاپی که همراهش آورده بود را باز کرد و باهاش مشغول شد زمانی که مهتا حالش بد شد کیانا پیشمان برگشت، هنوز بخاطر پنهان کردن حقیقت، ما را کامل نبخشیده و پیش ما خیلی معذب است، طوری که حتی میخواهد یک لیوان آب هم بخورد اجازه میگیرد روانشناسش میگوید به مرور زمان عادت میکند باید به آن میدان بدهیم. عماد گفت: - عمو سهراب میخوام یه چیزی بهت بگم مامانم اینا که تره هم برای من خرد نمیکنن حداقل شما توجه کن. من: - بگو پسر ببینم چیشده؟ عماد: - عمو شما قبول داری که من بزرگ شدم یا نه؟ فهمیدم باز میخواهد از لیانا خواستگاری کند گفتم: - بستگی به موقعیتش داره. عماد: - من خودم رو به آب و آتیش زدم و گفتم لیانا رو میخوام همتون مسخرهام کردین و بهم خندیدین. آنا گفت: - عماد شروع نکن لطفا، یه کاری نکن ما رو با لگد از خونه پرت کنن بیرون. عماد: - صبر کن مامان، دارم با عمو سهراب مردونه صحبت میکنم، خب عمو میخواستم بدونم شما نظرتون راجع به یه داماد خوشگل و باهوش و خانوادهدار چیه؟ از پرویش خندهام گرفت و گفتم: - آخه بچه، تو هنوز پشت لبت سبز نشده هنوز پول توی جیبت رو از بابات میگیری چی تو خودت دیدی که باز اومدی خواستگاری دخترم؟ عماد: - عمو این چه حرفیه؟ الان پول ندارم کار ندارم خونه ندارم ولی چند وقت بعد، خودتون میافتین دنبالم که دخترتون و بگیرم بعد من براتون ناز میکنم هاا. گفتم: - باشه پسر، هرموقع خونه و ماشین گرفتی پشت لبت هم سبز شد بیا ببینم مشکلت چیه؟ عماد: - شما بذار ما نامزد کنیم دوتایی با هم زندگیمون رو میسازیم بعد از تموم شدن درسمون میریم سر خونه زندگیمون. کیانا با ذوق گفت: - وای پزشکی تهران قبول شدم. همه خوشحال شدیم و بهش تبریک گفتیم عماد گفت: - بیا همسرم هم پزشکی شد دیگه من از زندگی چی میخوام؟ چشمهام چهارتا شد و گفتم: - دوباره حرفت رو بگو. عماد تا خواست حرف بزند آنا گفت: - هیچی نمیگه سهراب، ولش کن. عماد با ناراحتی گفت: - چی چیو هیچی نمیگه، من دارم خواستگاری میکنم خانم دکتر آینده رو از پدرش، نظرت چیه عمو؟ کیانا جون، نظر تو چیه عزیزم؟ لپهای کیانا گل انداخته بود و بلند شد و رفت، از دستش ناراحت شدم و گفتم: - عماد، همین الان از جلوی چشمام گمشو تا نزدمت. عماد: - عمو منکه حرف بدی نزدم، فقط گفتم. با عصبانیت گفتم: - خفه شو پسرهی پرو، نمک میخوری نمکدون میشکنی. آنا گفت: - سهراب! بچه است یه چیزی میگه تو چرا جدی گرفتی. عماد: - مامان انقد گفتی من بچهام که هیچکی آدم حسابم نمیکنه منکه نگفتم الان عروسی بگیریم گفتم نامزد بمونیم تا درسمون تموم شه. باید یک کاری میکردم که هوا ورش ندارد گفتم: - آخه بچه، من رو چه حسابی دختر دسته گلم و بدم بهت، میخوای کجا ببریش؟ ور دل ننهات! عماد یه بار دیگه از این حرفا بزنی چشمام و میبندم و هرچی از دهنم دربیاد بهت میگم. آنا گفت: - خوبه خوبه تا دیروز التماس میکردی خواهرم و بهت بدم حالا برای پسرم قلدری میکنی! حیف پسرم که بخواد داماد تو بشه. من : - آره واقعا پسرت حیفه، مواظبش باش ندزدنش.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
#پارت_سوم _ قربان از سه روز پیش که ردشو زدیم سایه به سایه دنبالشیم. باز داره باند جدید جور میکنه ولی اینطور که بوش میاد اینبار هدفش خیلی گنده تره. سرهنگ مرادی با دقت به حرف های علی گوش میداد. اینبار باید این علف هرز را از ریشه کند. سرهنگ به رادین نگاه کرد که غرق در فکر بود. از طرفی از فشاری که روی جوان ترین مامورش بود میترسید و از طرفی به اراده و انگیزه رادین ایمان داشت. دوباره به علی چشم دوخت و گفت _خوبه، باید بفهمید دقیقا میخواد چیکار کنه، اینبار نباید بیگ و دار به آب بزنیم، صبر کنید تا همه کسایی که باهاشون در ارتباطه شناسایی بشن. حواستونو جمع کنید این آخرین فرصته. +بله قربان _مرخصید علی و رادین بعد از احترام نظامی از دفتر سرهنگ بیرون رفتند. رادین روبه علی کرد و گفت + به بچه ها بگو جلسه داریم همه بیان دفتر من *** همه اعضای تیم دور میز نشسته و منتظر حرف های سرگرد فاخر بودند. رادین همه اعضای تیم را از نظر گذراند و لبی تر کرد +همونطور که میدونین جای شهرام پیدا شده و باز دنبال خرابکاریه. ولی اینبار یه خرابکاری بزرگتر. ما تا الان یه بار دستگیرش کردیم و خب فرار کرد. پس الان باید حواسمون خیلی جمع تر باشه که نه فقط خودش بلکه همه کسایی که بهش کمک میکنن دستگیر بشن. سپس مکث کرد تا عکس العمل تیم را ببیند، روحیه تیم خیلی مهم بود و اگر حس میکرد کسی ترسیده یا ناامید شده سعی میکرد راهی برای آرامشش پیدا کند. به همه نگاه کرد، به خانم امینی، مغز متفکر تیم که زنی بسیار محکم بود، محکم تر از مردان آنجا.... به علی که مثل همیشه لبخند بر لب داشت ولی جدیت در عمق نگاهش نهفته بود... و به امیر حسام که به میز چشم دوخته و غرق در فکر دست به ریش های نیمه سفیدش میکشید. لبخندی بر لبش آمد، میدانست که با این تیم از پس هر عملیات بر می آید و این قضیه بارها برایش ثابت شده بود. + خب! میدونم که الان هرکدوم نظری دارین سپس رو کرد به خانم امینی، مطمئن بود که باز هم نقشه های نابی دارد. +میشنوم خانم امینی با همان چهره جدی مختص به خودش شروع کرد _همون طور که گفتین این بار باید همه کسایی که به پرونده سارامان مربوط میشن گیر بندازیم. پس یه نقشه متفاوت میخوایم ، یه عملیاتی که کارشونو واسه همیشه تموم کنه. امینی دستانش را روی میز گذاشت و ادامه داد _ با توجه به شناختی که من از شهرام پیدا کردم پیدا کردن همه اون آدما تا زمانی که عضوی از اونا نباشی تقریبا غیر ممکنه علی که این حرف ها برایش کمی مبهم بود پرسید _ پس یعنی بیخیال رفقای شهرام بشیم؟ امینی با کلافگی چشمانش را بست و دستش را روی پیشانی اش گذاشت. بعد از این همه مدت که علی را میشناخت هنوز این حجم از گیجی که گاهی علی به نمایش میگذاشت برایش غیر قابل باور بود. اصلا به خاطر همین به پیشنهاد های علی هربار جواب منفی میداد. نیلوفر امینی و علی زندی وصله هم نبودند. دوباره دستش را روی میز گذاشت و روبه علی گفت _ نه خیر آقای زندی منظورم اینه باید به باند شهرام نفوذ کنیم. بعد از این حرف نه فقط چهره علی ، بلکه همه رنگ تعجب گرفت. امیر حسام که از بقیه چند پیرهن بیشتر پاره کرده بود و تجربه بیشتری داشت گفت _خانم امینی خودتون که بهتر میدونین نفوذ به باند شهرام کار ساده ای نیست. در ضمن اگر بخوایم نفوذ کنیم باید یه آدم مورد اطمینان و کاربلد داشته باشیم که در جریان این پرونده هم باشه. علی در جواب حرف های امیر حسام سری تکان داد و گفت _تازه شهرام همه مارو میشناسه فکر نکنم تو بزرگترین باند خلاف تهران پلیس راه بده نیلوفر دوباره چشمانش را بست.صحبت های غیر منطقی علی بدجور عصبی اش کرده بود. حداقل حرف های امیر حسام از روی آگاهی بود ولی واقعا علی او را انقدر احمق فرض میکرد که به همچین چیزی فکر نکرده باشد؟! نیلوفر در تلاش بود تا جلوی خودش را بگیرد و دندان های علی را در دهانش خورد نکند، نفس عمیقی کشید و چشم باز کرد و با آرامش گفت _من به همه اینا فکر کردم. قرار نیست ما وارد باند شهرام بشیم یا عضو جدید بیاد تو گروه.1 امتیاز
-
https://forum.98ia.net/topic/5270-رمان-رد-قدم-ها-مهدیه-کاربر-انجمن-نودهشتیا/1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
عزیزدلم لطفا قبل از طراحی اعلام کنید چه عکس یا چه رنگی مدنظرتونه که طراح مهربونتون مجبور نشن چندبار یه کارو بزنن❤️1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
اطلاعیه انتقال رمان نویسندهی گرامی zara با توجه به بررسی دقیق و پیوستهی پارتهای منتشرشدهی رمان شما و در نظر گرفتن معیارهایی چون کیفیت قلم، انسجام روایت، شخصیتپردازی، فضاسازی و محتوای داستانی، اثر حاضر واجد شرایط انتقال تشخیص داده شد. بدینوسیله رمان شما به تالار «مورد تأیید مدیران» منتقل میشود. امیدواریم با ادامهی همین روند، شاهد رشد هرچه بیشتر اثر و قلم شما باشیم. با آرزوی موفقیت مدیریت انجمن1 امتیاز
-
راموس آرنجش را به روی زانوی جمع شدهاش گذاشت و گفت: - خب، بگو چرا تویی که جادوگری باید مثل انسانهای عادی کار کنی؟! جفری نیم نگاهی به دور و اطرافش انداخت، رفتار محتاطانهاش در جنگلی که در آن هیچ موجود زندهای به جز ما یافت نمیشد مسخره به نظر میرسید. - خب ما… میدونی قدرت جادویی ما توی این سرزمین یکسان نیست. یعنی شغل و ردهی اجتماعی هر فردی رو میزان قدرت جادویی و ماورایی اون فرد تعیین میکنه. همانطور که با دقت به منظور پشت حرفهایش فکر میکردم پرسیدم: - این یعنی هرکسی که قدرت جادوییِ بیشتری داشته باشه مقام مهمتری رو به دست میاره؟! جفری با تکان سرش حرفم را تأیید کرد. - درسته؛ مثلاً پادشاه، ملکه و فرزندانشون از بیشترین قدرت جادویی و افرادی مثل من، پدرم و خانوادهام از کمترین قدرت برخورداریم. راموس با اخم و ناراحتی گفت: - اما… اما اینکه خیلی نامردیه! جفری سری به طرفین تکان داد. - نه راموس، این قانون دنیاست. افرادی مثل من هرگز نمیتونن مقام بالایی داشته باشن چون افراد قدرتمند ماها رو مثل یه موجود بیارزش از سر راهشون کنار میزنن. اینبار من و راموس هر دو آه از ته دلی کشیدیم؛ قانون این دنیا گاهی زیادی بیرحمانه بود و شاید ما هم قربانی همین بیرحمی شده بودیم. نیم نگاهی به راموس و جفریِ غمگین شده انداختم و برای عوض کردن حس و حالشان گفتم: - تو نمیخواهی قدرتهات رو برای ما رو کنی جِف؟! همین سؤال کافی بود تا پسرک ساده و مهربان را از آن لاک افسردگی بیرون بکشد و دوباره هیجان را به وجودش تزریق کند. - شما واقعاً میخواهین قدرتهای من رو ببینین؟! من و راموس سر تکان دادیم. - معلومه که میخواهیم. جفری از جایش برخاست و وقتی که روبهروی ما قرار گرفت با غروری خاص و بامزه سرش را بالا گرفت و گفت: - پس خوب تماشا کنید! چشمانش را بست و دستانش جلوی بدنش نگه داشت. - داره چیکار میکنه؟1 امتیاز
-
با چشمانی ریز شده نگاهش کردم و سعی کردم لبخندم ترسناک و مرموز به نظر برسد. - خوبه. کمی خودم را جلو کشیدم و خیره در چشمان ترسیده و دودوزنندهی جفری آرام لب زدم: - ما گرگینه هستیم. جفری وحشت زده سر عقب کشید. - گ… گ… گرگینه؟! راموس که انگار از دیدن چهرهی وحشت زدهی جفری دلش به رحم آمده بود دستش را گرفت و با لحنی که برخلاف چندی پیش نسبتاً مهربان و آرام بود گفت: - لازم نیست بترسی جِف، تا وقتی که رازدار ما باشی هیچ اتفاقی نمیوفته! جفری آرام دستش را از میان پنجهی راموس کنار کشید و با حالتی که بیشتر به تظاهر شبیه بود تا واقعیت خندید و گفت: - من و ترس؟! اوه بیخیال! همه میدونن که هیچ چیزی توی این دنیا نمیتونه من رو بترسونه. با ابروهای بالا رفته و لبی که به لبخند باز شده بود نگاهش کردم، برعکس ساعاتی قبل حالا از شخصیت ساده و با نمک پسر جوان خوشم آمده بود و از فکرم میگذشت که او میتوانست تا مدتی که در این سرزمین بودیم برایمان دوست خوبی باشد. - خب پس اگه نمیترسی ادامهی داستانت رو برامون تعریف کن! جفری در تأیید حرفم سر تکان داد. - باشه، ولی به شرطی که شما هم داستانتون رو برای من تعریف کنین و بگین که چرا به اینجا اومدین. راموس خودش را جلو کشید و با اخم مشتی به شانهی جفری کوبید. - هی پسر، نکنه هوس کردی که یه بلایی سرت بیارم؟! جفری با ترس کمی خودش را عقب کشید. - من… نه بابا، من شوخی کردم! خندهی مصنوعی و اجباری کرد و ادامه داد: - بیخیال شما چرا شوخی سرتون نمیشه؟! راموس هم خودش را عقب کشید و تکیه داده به درخت زانویش را توی شکمش جمع کرد. - پس اگه دلت نمیخواد بلایی سرت بیاریم به سؤالاتمون جواب بده. جفری تند و تند سر تکان داد: - ب… باشه.1 امتیاز
-
راموس خواست حرفی بزند که صدای جفری بلند شد. - خب دوستان، آمادهاید که داستان من رو بشنوید؟! راموس چشم غرّهای به جفری و لحن هیجانزدهاش رفت و من با لبخند سر تکان دادم. - البته. جِفری از جایش برخاست و پیش روی ما که تکیه زده به درخت نشسته بودیم ایستاد. - خب بذارید از معرفیِ خودم شروع کنم. راموس بیحوصله پوفی کشید و زیر لب زمزمه کرد: - باز دو ساعت میخواد داستان تعریف کنه. - من جفری پترسونِ شکارچی و پسر یک هیزم شکن هستم. راموس با اخم و دست به سینه زده به جفری نگاه کرد و با لحنی مچگیرانه پرسید: - شکارچی و هیزم شکن؟ من فکر میکردم شماها جادوگرید! جفری لبخندی به صورت کک و مک دارش نشاند. - ببینم شماها اصلاً اهل این سرزمین نیستین، نه؟! خواستم چیزی بگویم که راموس پیش دستی کرد: - اوه! چشم بسته غیب گفتی پسر؛ خب معلومه که ما اهل این سرزمین نیستیم! جفری خودش را کمی جلو کشید وکنجکاوانه به صورت من و راموس خیره شد. - پس اهل کجایید؟! چشم غرّهای به راموس رفتم؛ حالا جواب کنجکاویهای او را دیگر چه باید میدادیم؟! - آممم… خب ما… ما اهلِ… دستم را به نشانهی سکوت برای راموس بالا آوردم؛ دیگر نمیخواستم بگذارم با جوابهای عجیب و غریبش برایمان دردسر درست کند. - این یه رازه، ولی اگه بخواهی جواب سؤالت رو بگیری باید بهمون یه قولی بدی. - چه قولی؟! به لحن عجولانهاش لبخندی زدم، پسرک فضول! - باید قول بدی که به هیچکس دربارهی ما هیچ حرفی نزنی، وگرنه اتفاقات بدی برات میوفته. جفری با صدا آب دهانش را قورت داد؛ ترس و وحشت در چهرهاش به خوبی پیدا بود و این خوشحالم نمیکرد، اما برای حفظ جانمان مجبور به ترساندنش بودم. - ب… باشه، قو… قول میدم!1 امتیاز
-
با شَک و تردید به مرد که چهرهاش با آن چشمان ریز و سبز رنگ، آن بینی گرد و نسبتاً بزرگ و موهای زرد و موج دار بسیار ساده و مظلوم نشان میداد نگاه کردم. این دیگر چطور جادوگری بود که برای بیرون آوردن دستش از تله به کمک ما نیاز داشت؟! - ببینم مگه تو جادوگر نیستی؟ پس چطور خودت نتونستی دستت رو از تله بیرون بیاری؟! مرد پوفی کشید و نگاهش را لحظهای بین من و راموسی که منتظر نگاهش میکردیم چرخی داد. - میشه اول کمکم کنین دستم رو از این تو در بیارم؟ قول میدم بعدش به تموم سؤالاتون جواب بدم. *** تکه نانی از کیسهام بیرون کشیدم و نصفی از آن را به سمت جِفری گرفتم. - ممنونم. به رویش لبخند محوی زدم و کنار راموسی که همچنان با ظن و تردید به جِفری نگاه میکرد نشستم. - اینجوری بهش خیره نشو راموس، گفت یه چیزی بخوره همه چیز رو بهمون میگه دیگه. راموس از گوشهی چشم نگاهم کرد و پوزخندی زد. - قرار بود بعد از اینکه دستش رو از توی تله در آوردیم حرف بزنه، ولی حالا داره بازی در میاره. متعجب ابروهایم را بالا انداختم، این حرف از راموسی که برای همه دلسوزی میکرد و با همه مهربان بود زیادی عجیب بود! - باورم نمیشه این تویی که داری این حرف رو میزنی راموس! مگه خود تو نبودی که به من کمک کردی، اون هم با اینکه اصلاً من رو نمیشناختی؟! حالا چطور دربارهی این پسرِ ساده اینجوری حرف میزنی؟! راموس کلافه دستی به صورتش کشید. - دست خودم نیست لونا، از بعد از اون شب و رَکَب خوردن از اون پیرمرد لعنتی دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم! با ناراحتی نگاهش کردم؛ راموس هم حق داشت، اما اینکه بخواهد به تمام عالم و آدم بدبین شود کار درستی نبود. - اون شب گذشت و تموم شد راموس، بعدش هم همه که قرار نیست مثل اون پیرمرد خائن باشن. راموس آهی کشید و نگاهش را به جایی میان انبوهِ درختان در جنگل دوخت. - آره گذشت، ولی اگه اون شب یه اتفاق بدی میوفتاد یا بلایی سر تو میومد من باید چیکار میکردم؟! خواهش میکنم درکم کن لونا، من ناخواسته تو رو توی خطر انداختم و هنوز هم بابتش عذاب وجدان دارم. دلم نمیخواد دوباره با یه اشتباه زندگی هر دومون رو خراب کنم! دستم را روی دست مشت شدهاش گذاشتم؛ حالش را خوب درک میکردم، اما هیچ دلم نمیخواست او را اینطور گرفته و غمگین ببینم. - بس کن راموس، خواهش میکنم هر اتفاقی که توی گذشته افتاده رو فراموش کن و مثل قبل شو. انگشتم را به حالت نوازش بر روی رگ بیرون زدهی روی دستش کشیدم و با همان لحن آرام و زمزمهوار ادامه دادم: - من دوست ندارم تو رو گرفته و ناراحت ببینم!1 امتیاز
-
با حس برخورد نفسهای گرمی به صورتم از خواب بیدار شدم، غری زیر لب زدم و بیآنکه چشمانم را باز کنم کمی خودم را تکان دادم؛ آنقدر خسته و خوابآلود بودم که حتی دلم نمیخواست لحظهای از عالم خواب دل کنده و چشم باز کنم. با خیال اینکه راموس است که دارد سر به سرم میگذارد دستم را برای دور کردنش بالا آوردم و در همان حال غر زدم: - اوه راموس بس کن، من هنوز خوابم میاد! بیآنکه حرف یا صدایی از جانب کسی بلند شود دوباره نفسهای گرمی به روی صورتم نشست. کلافه اخم درهم کشیدم، این شوخی دیگر زیادی داشت آزاردهنده میشد! با عصبانیت چشم گشودم تا حرف درشتی بار راموس بکنم، اما چشم باز کردنم همانا و دیدن صورتی غریبه و ناآشنا در دو سانتی صورتم همانا. جیغی از سر وحشت کشیدم و با سرعت نیمخیز شده و خودم را عقب کشیدم؛ این پسر جوان دیگر که بود؟! بالای سر من چه کار میکرد؟! - آروم… آروم باش دختر خانوم؛ من… من کاریت ندارم! با ترس خودم را بیشتر عقب کشیدم و پشتم به تنهی درخت سیب برخورد کرد. همانطور که نگاهم بر روی بدن و صورت چاقِ پسر جوان میچرخید پرسیدم: - تو… تو کی هستی؟ - لونا چیشده؟ چرا جیغ میکشی؟! نگاه من و پسر همزمان سمت راموسی که انگار از صدای جیغم بیدار شده بود چرخید. - ای... این… با انگشت اشارهای به پسر کردم و راموس متعجب و با ابروهای بالا رفته به پسر نگاه کرد و پرسید: - تو دیگه کی هستی؟! پسر که حالا چهرهی چاق و پُفآلودش درهم و ناراحت به نظر میرسید جواب داد: - من… من از اهالی شهرم، اسمم جفریِه و برای شکار اومده بودم اینجا که دستم توی این گیر کرد. کمی دستش را بالا گرفت و من با بهت به دستش که درون یک تلهی پرنده گیر کرده بود نگاه کردم؛ مگر دیوانه شده بود که دستش را به درون تلهی پرنده برده بود؟! - بعدش شماها رو دیدم و فکر کردم شاید بتونین به من کمک کنین.1 امتیاز
-
معرفی تالار رمانهای مورد تأیید مدیران به تالار رمانهای مورد تأیید مدیران خوش آمدید؛ مکانی برای گردآوری رمانهایی که توانستهاند با کیفیت بینظیر خود توجه مدیران انجمن را جلب کنند و استانداردهای بالای نویسندگی را به نمایش بگذارند. این تالار به رمانهایی خاص و برجسته اختصاص دارد که ویژگیهای زیر را در خود دارند: عامهپسند و اجتماعی ملموس: آثاری که با سبک نگارش روان و شخصیتپردازی واقعگرایانه، به دل مخاطبان نفوذ کرده و داستانهایی نزدیک به زندگی واقعی ارائه میدهند. توصیفات و فضاسازیهای دقیق: قلم نویسنده در این آثار، تصویری زنده و قابل لمس از محیط، احساسات و فضاهای داستانی ارائه میدهد که خواننده را در لحظه غرق میکند. دیالوگها و منولوگهای منسجم و گیرا: گفتوگوهایی که به جریان طبیعی داستان کمک میکنند و عمق شخصیتها را به نمایش میگذارند. چگونه رمانها به این تالار منتقل میشوند؟ فقط رمانهایی که در بخش تایپ رمان انجمن نوشته شده و توسط مدیران بررسی شدهاند، پس از احراز شایستگی، به این تالار منتقل میشوند. این انتخاب دقیق، تضمینی بر کیفیت بالای آثار موجود در این بخش است. اگر به دنبال رمانهایی هستید که استانداردهای نویسندگی را با روایتی زیبا و محتوایی قوی تلفیق کرده باشند، تالار رمانهای مورد تأیید مدیران، همان جایی است که باید باشید. 🌟1 امتیاز
-
من از دلِ خاموشی آمدهام، از جایی که واژه نمیروید، اما درد، بیاجازه، حرف میزند. از جایی که صداها در دهانِ سکوت میمیرند و رؤیا، آخرین پناهِ انسان است. در آن اقلیم، زمان پوسیده بود، و من، در خود فرورفته بودم، چون پناهجویی که به سایهاش پناه میبرد. هر شکستن را زیستهام، هر زخم را نامی بر خویش نهادهام، و در میانِ خاکسترِ خویش، نوری لرزان را یافتم، نه از جنسِ نجات، که از طینتِ دوام. اکنون باز مینویسم، نه برای فریاد، بل برای بازگشت. برای آنکه به خویشتن بگویم: در فرورجای خاموشی نیز، جان، هنوز، نفس میکشد.0 امتیاز