-
تعداد ارسال ها
877 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
42
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین
-
زندگی واسه من مزه شربت سرماخوردگی میده، تلخه ولی خوبت میکنه.
- 6 پاسخ
-
- 3
-
-
-
عشقی که توی رمانت توصیفش کردی، دقیقا ازون عشقهاست که آدما واسه خودشون آرزو میکنن، ازینا که حتی یادشونم ابدیه:)
ولی دلم واسه مرکل میسوزههههه🫠
-
کافه یاس قشنگ ازون رماناست که آدم موقع خوندنش، بیاینکه خودش بفهمه، یه لبخند ریز میاد رو صورتش:) مرسانا واقعا بلده چطور با وجود مشکلات، رنگ صورتی زندگیشو حفظ کنه🎀✨️🩷
-
آخرین رمانی که خوندم، راز شبانه بود. یک رمان با قلم بینظیر و حرفهای. تو این رمان فقط ایده حرف اولو نمیزد، پردازش صحنه و احساسات هم درجه یک بود. یک رمان با سناریوی سایکو/مریض که باعث میشه بعد از تموم شدنش، دقیقههای طولانی به سقف خیره بشی و بارها اتفاقاتش رو مرور کنی. من رمانهای معمایی خارجی زیادی خوندم و باورم نمیشه یه نویسنده ایرانی بتونه چنین شاهکاری خلق کنه. داستان از زبون دو نفر روایت میشه، شبانه و ریحان. شبانه دختریه که از دار دنیا فقط یه پسرخاله داره، پسرخالهای که هم پدرش بوده هم مادرش و شبانه رو به دندون کشیده. همونقدر که این پسرخاله نگران شبانهست، محدودش هم میکنه و در شروع رمان، شبانه برای اولین بار تصمیم میگیره برخلاف خواسته اون عمل کنه... توصیه میکنم اگه حال روحی مناسبی ندارید به هیچ وجه سراغ این رمان نرین، چون بدتر میشین.
- 14 پاسخ
-
- 3
-
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ صد و ده از وقتی تماس رو قطع کرده بود، از پشیمونی به خودش میپیچید. خودش رو سرگرم رسیدگی به گنجشک نشون داد اما تمام وجودش گوش شده بود تا صدای ماشین نیک رو تشخیص بده. نارسیس همونطور که نگاه خالی و بیخبرش رو به دیوار روبرو دوخته بود، با صدای گرفته پرسید: - چی شده؟ بازرس سرجاش سیخ نشست، نارسیس متوجه ناخونک زدن نگاهش شده بود. دستی به پشت گردنش کشید و دنبال دروغ قابلباوری گشت. - میخواستم بپرسم... چی دوست داری بخوری؟ نارسیس بیحرکت باقی موند اما بازرس رو بیجواب نذاشت: - خون تو رو! بازرس گنجشک رو کنار دونههایی که روی میز ریخته بود رها کرد. پوزخندی زد و گفت: - نیازی به تظاهر نیست نارسیس، من هویت واقعی تو رو میدونم. مو به تن نارسیس راست شد! بیاحتیاطی کرده بود و دیگه راه برگشتی نبود. نارسیس ترجیح داد وارد این بحث نشه اما بازرس قصد عقبنشینی نداشت: - چرا وانمود میکنی یه خونآشامی؟ من دیدم چقدر از طعم خون بدت میاد، دیدم وقتی نور خورشید روی پوستت میتابه، چقدر احساس رهایی میکنی... وقفهای انداخت و تیر آخر رو به سمت سنگر دفاعی نارسیس نشونه رفت: - من گرمای دست و تپش قلبت رو توی بیمارستان حس کردم گربه وحشی. دستهای نارسیس مشت شدن، به خودش لعنت فرستاد. از وجودِ بدردنخورش متنفر بود! مادرش خودش رو قربانی کرد تا نارسیس وارث همهچیز بشه، اما اون حتی نتونست در برابر یک مرد، از خودش و هویتش محافظت کنه. صدای بازرس آخرین صدا توی دنیا بود که نارسیس دوست داشت اون لحظه بشنوه، اما نمیتونست گوشهاش رو بگیره: - چرا با خودت این کارو میکنی؟ زنگ هشدار در صدای نارسیس به صدا دراومد: - بازرس! - آدام. اینبار سر نارسیس به طرفش چرخید. بازرس شونهای بالا انداخت و همونطور که دونه خوردن گنجشک مقابلش رو تماشا میکرد، گفت: - اخراج شدم، دیگه بازرس نیستم. نارسیس میدونست اخراج شدن بازرس، بیربط به بلادبورن نبود؛ با وجود اینکه بازرس این رو به روش نیاورده بود، خودش رو گناهکار حس کرد. گفت: - از اولش نباید به یه قاتل کار میدادن. بازرس با صدای بلند خندید. نارسیس انتظار این واکنش رو نداشت، ازش چشم گرفت. بازرس بعد از یه مکث کوتاه، ازش پرسید: - چرا به خونه یه قاتل اومدی؟ - چرا نپرسیده منو به خونهت راه دادی؟ این سوالی بود که نارسیس از بدو ورودش به خونه بازرس، در گوشهای از ذهنش با خودش حمل میکرد. بازرس با بیقیدی گفت: - از داستانای غمگین خوشم نمیاد. بعد از گفتن این حرف، سیبک گلوی بازرس بالا و پایین شد. روح مادرش نظارهگر بود و فهمید که پسرش داره دروغ میگه.- 110 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خیلی شعرات قشنگه💜🎀✨️
لذت میبرم از خوندنشون🫠🎈
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ صد و نه رگ پیشونی بازرس متورم شده بود و نارسیس حس کرد که بازگویی این داستان، داره زخم دلمهبسته اون رو میشکافه. دستی به صورتش کشید، قامت نارسیس روش سایه انداخته بود و سرخی اون چشمها هیچ ربطی به آفتاب نداشت. با کتونی نایکش که اورجینال نبود، روی پله ضرب گرفت. با صدای دورگهش گفت: - همسایهمون، اون حرومزاده بهش... بهش تجاوز کرده بود. با صدای بلند، نفس کشید و اشکها دیدش رو تار کردن. نارسیس مطمئن بود اگه اون مرد صدبار دیگه هم زنده بشه، بازرس باز هم بی هیچ تردیدی اون رو میکُشت. شاید باید چیزی میگفت، اما فقط سرش رو پایین انداخت تا بازرس بتونه اشکهاش رو پاک کنه. بازرس ملتهب از یادآوری تصویر مادرش، سرش رو به چپ و راست تکون داد و با ابروهای درهم گفت: - هیچوقت خودمو نمیبخشم. اگه مراقبش بودم، اگه اونقدر تمرین نمیکردم، اگه فقط یکم بیشتر حواسم بهش بود... شونه بازرس توسط انگشتهای بیجان نارسیس، فشرده شد. در یک لحظه اتفاق افتاد و بعد، دستش رو عقب کشید. پلهها رو بالا رفت و وارد خونه شد؛ خونهای که مدام، ترک کردنش رو به آینده موکول میکرد. بازرس اونجا نشسته بود و با گنجشکِ توی دستش، تنها بود. شونههاش سبکتر به نظر میرسید و چشمهاش شفاف بودن. انگار اون اشکها مقدار زیادی از غم پانزده ساله رو شُسته بودن. سر برگردوند و به خونهای که نارسیس درش بود، چشم دوخت. گنجشک توی دستش جیکجیکی کرد و بازرس گفت: - توام دیدی؟ اون گربهوحشی با پنجههاش لمسم کرد. گنجشک سری تکون داد، احتمالا میونه خوبی با گربهها نداشت. بازرس فکر کرد هنوز فرصت داره به نارسیس کمک کنه، اینبار نمیتونست بیتفاوت باشه. میترسید از اینکه دیر کنه و اون دختر به سرنوشت مادرش مبتلا بشه. گوشیش رو از جیب شلوارش بیرون کشید و روی آخرین تماس دریافتیش، ضربه زد. بعد از چند بوق، صدای کلارا رو شنید: - بازرس؟! بازرس برای جواب دادن به کلارا درنگ کرد، نگاه دیگهای به خونه انداخت. مردد شده بود اما در حال حاضر این، درستترین کار ممکن به نظر میرسید. نفسی گرفت. انگار با چشمهای بسته، راحتتر میتونست این کار رو انجام بده. قبل از اینکه منصرف بشه، گفت: - نارسیس اینجاست.- 110 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
تالار متروکه درخواست انتقال رمان به متروکه
هانیه پروین پاسخی برای nastaran ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
✅️ -
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ صد و هشت بازرس بلافاصله متوجه اشتباهش شد؛ چرا که نارسیس داشت به سمت خونه برمیگشت. برخاست و چنگی به موهاش زد که زیر آفتاب، تبدار شده بود. اون دختر در نظرش، شبیه بچهای بود که تازه زبون باز کرده. باید هرطور که شده، این مکالمه رو ادامه میداد. آب دهنش رو قورت داد و بلند گفت: - پشیمون نیستم. نارسیس نایستاد و به دور شدن از بازرس ادامه داد. بازرس بلندتر فریاد زد: - از کاری که کردم پشیمون نیستم. گنجشک کف دستش جیکجیک میکرد و نارسیس تنها چند قدم با خونه فاصله داشت. بازرس با چهره درهم و فک منقبضشده، آروم نجوا کرد: - اون حرومزاده... مادرمو ازم گرفت. بازرس اطمینان داشت صداش اونقدری ضعیف بود که باد کلماتش رو در هوا پخش کنه و به گوش نارسیس نرسونه، اما نارسیس ایستاد. بازرس با قدمهای بلند به طرفش رفت. هیچ عجلهای برای رسیدن بهش نداشت و ترجیح میداد این راز رو با خودش به گور ببره، اما اگه این کار میتونست نارسیس رو به حرف بیاره، باید انجامش میداد. از نارسیس عبور کرد و با قامت خمیده، روی پلههای منتهی به خونه نشست. انگشت سبابهش رو پشت سر گنجشک کشید. حواسش نبود دندونهاش طوری بههم قفل شده که همه واژهها پشتش گیر افتادن. چشمهاش میسوخت وقتی با صدای گرفته گفت: - آرزوم بود یه بسکتبالیست بزرگ بشم، همه اتاقم پوسترای مایکل جردن بود. یه شب که از تمرین برگشتم خونه، دیدم آروم روی تخت خوابیده. نفسهای بازرس، بلند و تند شده بود. انگار جاشون عوض شده بود که لحظهای به نارسیس نگاه نمیکرد اما نارسیس، از بند مشکلات خودش رها شده بود تا به همبندیش سرکشی کنه. - اینقدر آروم خوابیده بود که دلم نیومد بیدارش کنم. خوشحال بودم که برای اولین بار، منتظر من نمونده و استراحت کرده. ساییدگی دندانهای بازرس، از گوش تیز نارسیس دور نموند. صورتش طوری بود انگار کوه اورست رو به دوش می کشید، در حالیکه تنها بارِ روی اون شونهها، بار خاطرات گذشته بود. - همیشه صبح بیدار میشد تا صبونه رو باهم بخوریم، اونروز بیدار نشد نارسیس. به اینجای ماجرا که رسید، قطره اشکی که بارها پسش زده بود، از ضعفش استفاده کرد و فرو افتاد. بازرس صورتش رو به طرف دیگهای چرخوند. حتی گنجشک هم بال زخمیش رو فراموش کرده بود و بازرس رو تماشا میکرد. با صدای دو رگهای که متفاوت از صدای مهربون همیشگیش بود، ادامه داد: - بازم نفهمیدم، منِ احمق نفهمیدم چی به سرش اومده. رفتم سر تمرین... در واقع بازرس اون روز بابت اینکه مادرش خواب مونده بود و میتونست صبحونه رو بپیچونه، هیجانزده بود؛ اما این رو به نارسیس نگفت. - کل روز دلم آشوب بود. همیشه در طول تمرین بهم زنگ میزد ولی اون روز هیچ تماسی نداشتم. تمرینو خراب کردم و برگشتم خونه... خدای من! نارسیس آب دهنش رو قورت داد. بازرس با چشمهای سرخ و ابروهای درهم، به روبرو چشم دوخته بود؛ انگار جنازه مادرش، درست همونجا بود. - آمبولانس اومد و گفت یک روزه که مُرده. کالبدشکاف دلیل مرگ رو خودکشی با قرص اعلام کرد، ولی فقط این نبود.- 110 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ صد و هفت نارسیس درست شبیه یک عروسک کوکی، با قدمهای سبک از خونه خارج شد. بازرس از پشتسر با اخمهای درهم اون رو نظاره میکرد، باورش نمیشد به همین سادگی تونسته باشه اون کالبد تاریک رو از گوشه خونهش بیرون بکشه. این موفقیت، بازرس رو نگرانتر کرد. گربه وحشی که میشناخت، در اعماق این جسم سربههوا، حبس شده بود. در رو بست و پا تند کرد تا به نارسیس برسه، اون همین حالا هم پیادهروی اجباریش رو شروع کرده بود. سبزهها تحت اراده باد، به نرمی میرقصیدن و بعضیشون زیر پای نارسیس و بازرس، میشکستن. بازرس ناگهان دستش رو مقابل صورت نارسیس گرفت و گفت: - هیس! توام میشنویش؟ نارسیس به شیارهای کف دست بازرس نگاه کرد. اگه بازرس اون لحظه ازش میپرسید آسمون آفتابیه یا بارونی، به حتم نمیتونست جواب درستی بهش بده. اون به کل از دنیای بیرون غافل شده و توی حصار جسمش گیر افتاده بود. بازرس چشم ریز کرد و اطراف رو زیر نظر گرفت: - مطمئنم یه صدایی شنیدم. چند قدم جلو رفت و ناگهان همونجا نشست. وقتی نارسیس از پشت سر بهش نزدیک شد، گنجشک کوچیکی دید که با بال زخمی، به کاسه دستهای بازرس پناه آورده بود. اگه نیک یا ویل اونجا بودن، احتمالا از این حرف میزدن که بهترین زمان برای سرو خون گنجشک، وقت صبحانهست. بازرس سر کوچیک گنجشک رو نوازش کرد و دلجویانه گفت: - کی این بلا رو سرت آورده کوچولو؟ - چرا اون مردو کشتی؟ وقتی کلمات خودش رو شنید که دیگه دیر شده بود و دنیا هنوز دکمه برگشت به عقب نداشت. چیزی که نارسیس نمیفهمید این بود که یک قاتل چطور میتونست نفس انسانی رو بگیره و دلواپس پرِ پروازِ یک پرنده بشه؟ بازرس بین اشتیاق از شنیدن صدای نارسیس و حیرت در سوالش، معطل موند. سرش رو که بالا گرفت، خورشید به چشمش نیش زد. نمیتونست صورت نارسیس رو ببینه اما باید این رو میپرسید: - بعد از دو روز، واقعا این اولین چیزیه که میخوای دربارش حرف بزنی؟!- 110 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ صد و شش بازرس تا اون لحظه با خودش قرار گذاشته بود به نارسیس خرده بگیره، اما فقط تا اون لحظه. بعد بدون اینکه بخواد، کلمات از دهنش بیرون ریختن: - طوری نیست، نیک میره پیشش. نگران نباش! نوری که از پنجره راه پیدا کرده بود، نیمی از صورت نارسیس رو روشنتر از نیمه دیگه میکرد. لحظهای چشمهاش رو بست و بعد، آه عمیقی از سینهش بلند شد. بازرس با بیپروایی تمام، آشکارا اون رو زیر نظر داشت. کمابیش حدسهایی درباره اونچه اتفاق افتاده بود در سر داشت، اما فکر کرد اگه چیزی بپرسه و یک درصد نارسیس بخواد دربارش حرف بزنه، مرور اتفاقات، چقدر ممکنه اون رو فرسوده کنه. دستهاش رو بههم کوبید تا متمرکز بشه: - خب، همونطور که از صبح تا حالا دیدی، هوا امروز خیلی خوبه. پس چیکار میکنیم؟ نارسیس وسط صحبتهای بازرس، دوباره به طرف پنجره برگشته و علنا اون رو نادیده گرفته بود. بازرس به لباسهای نارسیش که موقع اومدنش نم داشت و توی تنش خشکی شده بود، توجه کرد. بشکنی توی هوای زد تا شاید دوباره بتونه توجه نارسیس رو جلب کنه، بیفایده بود. ادامه داد: - آفرین! درست حدس زدی، میریم بیرون. بازرس با خودش فکر کرد اگه مجسمهای وسط خونه گذاشته بود، راحتتر باهاش ارتباط میگرفت. میدونست ضروریه که این تنِ پیله بسته به سکوت رو از خونه بیرون بکشه؛ چرا که به نظر میرسید نارسیس پاک فراموش کرده که زندهست. در رو باز کرد، نیاز به تشریفات نبود. به سمت نارسیس رفت و کرکره پنجرهای که بهش چشم دوخته بود رو کشید. - قسمت بعدی از اونور پخش میشه. با دست، به درِ باز اشاره کرد. نارسیس نای مخالفت نداشت؛ فقط با خودش به این نتیجه رسید که وقت رفتن از خونه بازرس، فرا رسیده. بیشتر از این، نمیتونست کنار بایسته و کاری باهاش نداشته باشه. نارسیس به رفتن فکر میکرد، بدون اینکه بدونه آیا مقصدی پذیرای اون هست یا نه.- 110 پاسخ
-
- 2
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
رمان زخم جنوب | گراناز کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای گراناز ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ صد و پنج خورشید برای دومین بار نارسیس و بازرس رو زیر یک سقف دید، دو روز گذشته بود و یک دفعه هم نبود که بازرس چشمش به گوشی نارسیس بخوره و کلارا در حال تماس نباشه. تماسهایی که نارسیس با اراده خودش، اونها رو از دست میداد. توی این دو روز یک کلمه هم حرف نزده بود. بازرس فقط ساعت شش صبح اون رو میدید که بی هیچ آلارمی بیدار شده و پشت پنجره ایستاده. بازرس آرزو میکرد که موقع خرید این خونه، بیشتر به چشمانداز پنجرههاش توجه میکرد. جلوی یخچال ایستاده بود و سرش رو میخاروند. همیشه بین پیتزا و ناگت مرغ یکی رو انتخاب میکرد، اما حالا دختری توی خونهش بود که انگار از هیچ غذایی خوشش نمیاومد. حداقل تغذیهش در دو روز اخیر این رو نشون میداد. با بلند شدن صدای زنگ گوشیش و بوق یخچال به طور همزمان، در یخچال رو بست. نُچی کرد و گوشی رو از روی کابینت برداشت. شماره ناشناس بود اما بازرس، چهار رقم آخر شماره رو صدها بار دیده بود. گلوش رو صاف کرد و جواب داد: - بله؟ صدای قهقهه توی گوشش پیچید. بازرس برای لحظهای گوشی رو از خودش دور کرد. وقتی برای دومینبار بله گفت، زن شنید و گفت: - بازرس، سلام! کلمات رو کشیده و سرخوش بیان میکرد و بازرس متوجه شد اونجا چه خبره. ابروهاش در هم رفت و پرسید: - کلارا تویی؟ کلارا همینطور که گوشی رو به سختی نگهداشته بود، لیوانش رو بلند کرد و سر کشید. نمیدونست این چندمین شاتیه که بالا میره، فقط تا ششمی تونسته بود بشمره. - خودِ احمقشم. ببین چی بهت میگم... گوشی رو از خودش دور کرد و از بارمن خواست لیوانش رو پر کنه. گوشی توی دست بازرس فشرده شد. - بازرس؟ هنوز اونجایی؟ منتظر جواب بازرس نموند، حس میکرد صدای بلند آهنگ، داره مغزش رو تکون میده. آرنجش رو روی پیشخوان گذاشت و چونهش رو به دستش تکیه داد. گفت: - اوم... تو از نارسیس خبر نداری، مگه نه؟ بازرس در چهارچوب آشپزخونه ایستاد و به دختری با همون اسم که پشت پنجره خونهش ایستاده بود، نگاه کرد. صدای کلارا هر لحظه از سرخوشی مفرط به سمت فروپاشی پیش میرفت. چنگی به موهاش زد و گفت: - من فقط... واقعا دیگه نمیدونم باید کجا رو بگردم. میدونی من... من... به همه مشتریهایی که داشتیم زنگ زدم. هر جایی که یادم میاومد رو گشتم بازرس. خندش، رعشه به تن بازرس انداخت! ادامه داد: - من فقط... مطمئن نیستم دوباره بتونم ببینمش یا نه. نمیدونم کجاست، نمیدونم چی میخوره، نمیدونم کسی مراقبشه یا نه... هقهقش اینقدر بلند شد که بازرس دیگه نتونست کلمات پراکنده کلارا رو تشخیص بده. صدای پرت شدن گوشی روی پیشخوان، به گوش بازرس رسید. کلارا سرش رو روی پیشخوان گذاشته بود و با تمام وجود، اشک میریخت. حتی بازرس رو پشت خط فراموش کرد. بازرس گوشی رو پایین آورد و تماس رو قطع کرد. به لیست مخاطبینش رفت و روی اسم نیک ضربه زد. دومین بوق جواب داد. بازرس دستی به گردنش کشید و گفت: - نیک، منم آدام. - آدام؟! بازرس چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و گفت: - بازرسم. نیک سرش رو تکون داد، حواسش نبود که بازرس نمیتونه اون رو ببینه. بازرس ادامه داد: - کلارا بهم زنگ زد، به نظرم بهتره بری پیشش. صدای کشیده شدن صندلی رو از پشت خط شنید. نیک، جمله بازرس رو عینا برای ویل بازگو کرد و بعد از چند کلمه دیگه، تماس قطع شد. وقتی بازرس سرش رو بلند کرد، نارسیس داشت مستقیم بهش نگاه میکرد. بعد از دو روز، این اولین باری بود که به چیزی واکنش نشون میداد.- 110 پاسخ
-
- 2
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
شب کار کردن و روزها خوابیدن تنها چیزیه که درباره سیاره نیمز دوست دارم.
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
هانی میشه نظرتو بدونم؟
بنطرت اشکالی داره بخوام راوی رو عوض کنم؟ و از صدای شخصیت اصلی دیگه بگم؟ (و خب لحنش تغییر میکنه چون مغزای متفاوتی دارن)
-
ایده و قلمت خیلی قشنگه، من واقعا با لذت و تفریح میخونمش سانازی. اون تکه که فهمید نباید از بیعفت شدن فرار میکرد، برام دردناک بود. این مسئله حداقل برای من، با ژانر تخیلی و دنیای موازی و اینا هم قابل هضم نیست.
آره خب چه اشکالی داره راوی تغییر کنه
-
اوم توی نظرم بود تغییرش بدم گاهی راوی رو ولی یه حس قوی تر میگه که نه تا آخرش با زاناس پیش برو
---
هیچ چیز اون دنیا قابل هضم نیست:) و همه حوادثی که اونجا اتفاق میفته یه طعنه و نیش به دنیای ماست
اینجا هم گل و بلبل نیست و زندانا پر از آدمای بی گناهن ولی خب زندان اونجا هم نماد یه چیز دیگست
جلوتر متوجه میشین
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ صد و چهار کمی زمان بُرد تا بازرس بتونه تصویر پیش روش رو هضم کنه. این دختر با نارسیسی که در اون سه روز شناخته بود، کوچکترین نقطه شباهتی نداشت. چشمهاش از جرقههای خشم و هیاهو خالی بود، انگار ساکنین اون چشمها اونجا رو برای همیشه ترک کرده بودن. به خودش اومد و بیاینکه ازش خواسته بشه، از جلوی در کنار رفت. لبخندی زد و گفت: - اگه گاز نمیگیری، بیا تو! بازرس منتظر بود. منتظر شنیدن صدای نارسیس وقتی یقهش رو میگیره و میگه: "با من مثل حیوون خونگیت رفتار نکن!" اما این اتفاق نیفتاد. کالبدی متشکل از یاختههای مُرده، پا به خونهش گذاشته بود. بازرس اخم کرد. نارسیس وسط خونهش ایستاده بود اما چهرش طوری سرگردان بود، انگار گم شده. - بشین! الان برمیگردم. کیسه زباله رو توی دستش جابهجا کرد و وقتی در رو میبست، قامت نارسیس همچنان ایستاده بود. بازرس نمیدونست چرا داشت برای انداختن زباله توی سطلآشغال میدوید. کیسه رو از فاصله دو متری، توی سطلزباله بزرگ شهرداری انداخت و حالا که دستش رها بود، تندتر به سمت خونه میدوید. به یاد نداشت آخرین باری که با چنین سرعتی به سمت خونهش رفته بود، دقیقا کِی بود. کلید رو از زیر پادری برداشت و نفسزنان، در رو باز کرد. توهم نزده بود، گربه وحشی واقعا اونجا بود. اون هم در حالتی که ازش انتظار نمیرفت، ساکت و ساکن. روی مبل نشسته بود و به لبه میز مقابلش نگاه میکرد. بازرس در رو بست. دستی توی موهاش کشید و شانسش رو اینطوری امتحان کرد: - خبر میدادی، برات پیتزا میزدم. دونالد ترامپ خفه نمیشد و یکبند درباره ونزوئلا حرف میزد. بازرس کنترل رو برداشت و با خودش فکر کرد چه برنامهای میتونه برای نارسیس جذاب باشه؟ کانالها رو بالا و پایین کرد و به تکرار برنامه مسابقه آشپزی رسید. دماغش رو جمع کرد، بوی پیتزا داشت تلخ و تند میشد. کنترل رو روی میز گذاشت و به طرف آشپزخونه رفت. فر رو باز کرد و برای بیرون کشیدن پیتزاش عجله به خرج داد، انگشت شست و سبابهش سوخت! دستش رو توی هوا تکون داد و چهرش درهم رفت. با دست چپش، اینبار به واسطه دستمالی که تا چندوقت پیش، شلوار جینش بود، ظرف پیتزا رو بیرون آورد. اگه میدونست قراره مهمون داشته باشه، از کالباس باکیفیتتری برای شامش استفاده میکرد. پیتزا رو به شش اسلایس برش داد و در تمام مدت، دستش رو زیر شیر آب سرد گرفته بود. ظرف سس قرمز رو کنارش گذاشت و خدا رو شکر کرد که تازه سس خریده بود. در آخر، تنها شیشه کوکاکولای توی یخچالش رو هم به سینی اضافه کرد. از خودش راضی بود. به محض اینکه بازرس با پیتزا از آشپزخونه بیرون اومد، کنترل توی صفحه تلویزیون فرود اومد و صدای تق خفهای، تو اتاق نشیمن پیچید. تلویزیونی که هنوز شش ماه تا تموم شدن قسطش باقی مونده بود، شکسته بود و نارسیس طوری با بیخیالی اونجا ایستاده بود که انگار این اتفاق، کوچکترین ارتباطی با اون نداره. بازرس نفسی که حبس کرده بود رو به بیرون فوت کرد و برای لحظهای، چشمهاش رو بست. مجری مسابقه آشپزی همچنان داشت حرف میزد و اهمیتی به ترکهای بزرگ روی صورتش نمیداد. لکه سیاهی در محل اصابت، به وجود اومده بود. بازرس به سمت کنترل رفت، تلویزیون رو خاموش کرد و گفت: - منم ترجیح میدم توی سکوت شام بخورم.- 110 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ صد و سه نارسیس جوابش رو نداد؛ چرا که اون لحظه، صدها مایل با کلارا فاصله داشت. با صورت رنگپریده و لبهای ترکیده، به ارواح شباهت بیشتری داشت تا یک خونآشام. دختر بلوندی، تلوتلو خوران از کنارش رد شد. باید زود به خونه میرسید؛ چرا که به نظر مادرش، برای هر روز پارتیکردن، زیادی بچه بود. لحظهای ایستاد و مجدد به نارسیس نگاه کرد. با خودش گفت: - خوابنما شده؟ قامت تکیده نارسیس، سیاهی شب رو میشکافت و جلو میرفت. ماشین رو کمی دورتر رها کرده بود و اگه کسی اون رو میدزدید، بیشک اعتراض نمیکرد. مقابل دری که رنگ زرد کرهایش، بهش دهنکجی میکرد ایستاد. خودش هم نمیدونست چرا اونجا بود، اما این تنها چیزی نبود که نمیدونست. نارسیس حتی نمیدونست کیه. تمام اون چیزی که هویتش رو باهاش تعریف میکرد، الان متعلق به دیگری بود؛ یعنی رستورانش. دقیقههای طولانی مقابل خونه خشکش زده بود. ساعتها رانندگی، نارسیس رو به جایی کشونده بود که خودش هم انتظارش رو نداشت. لباسهاش نم داشت و پوست تنش سفید و سرد بود؛ درست شبیه یک جسد. صدای تلویزیون رو میشنید و بوی پیتزای بلند شده از خونه رو حس میکرد اما در نمیزد. انگار دستهاش رو توی بلادبورن جا گذاشته بود که اینچنین ناتوان به نظر میرسید. ناگهان در به روش باز شد. بازرس با پیژامه راهراه و کیسه زباله توی دستش، خشکش زد! تلویزیون هنوز داشت سخنرانی دونالد ترامپ، رئیس جمهور وقت امریکا رو پخش میکرد. - گربه وحشی؟! نارسیس نگاه تهی و سردش رو ذرهای جابهجا نکرد. علاوه بر دستهاش، صداش رو هم از دست داده بود.- 110 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
رمان تراشه عشق | نوا کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای نوااا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ صد و دو (راوی: سوم شخص) نمیدونست برای چندمین باره که داره شماره میگیره، اما اینطور بهنظر میرسید که اگه لحظهای این کار رو انجام نده، میمیره. طره خیسی از موهاش رو دور انگشتش پیچید و دوباره تلفنهمراهش رو به گوشش چسبوند. - میشه اینقدر پاتو نکوبی؟ دارم لوگو طراحی میکنم و این کارت، تمرکزمو از بین میبره. کلارا دستمال مرطوبش رو محکم روی صورتش کشید تا سیاهی زیرچشمش رو که تا انتهای گونهش کشیده شده بود، پاک کنه. اینقدر محکم این کار رو انجام داد که صورتش قرمز شد. دوباره شماره گرفت و در همین حین، از ویل پرسید: - لوگوی چی؟ ویل تبلتش رو بالا گرفت تا کلارا که پشت نشسته بود، بتونه صفحه نمایشش رو ببینه. انگار کلارا منتظر همین جرقه کوچیک بود تا منفجر بشه: - ویلشِف؟! شوخیت گرفته؟ ویلیام شونههای استخوانیش رو بالا انداخت و گفت: - شرمنده، ولی من قبضهایی دارم که باید بپردازم. نمیتونم مثل دوست عزیزت برم و یه گوشه قایم بشم. هر لحظه ممکن بود از گوشهای کلارا آتیش بلند بشه، یا ناگهان دهنش رو باز کنه و کلهی ویل رو ببلعه؛ اون لحظه حس میکرد واقعا میتونه این کارها رو انجام بده. - چطور میتونی بگی قایم شده؟ تو تمام این مدت با ما بودی، نارسیس از هیچ کاری برای پس گرفتن بلادبورن دریغ نکرد. تو... تو چطور میتونی در نبودش اینقدر بیرحمانه دربارش حرف بزنی؟ تُن صدای کلارا با اشکهای داغش پایین اومد. نیک که تا اون لحظه جز رانندگی، کاری دیگهای انجام نمیداد، شیشه ماشین رو پایین کشید تا هوای تازه بهش برسه. پرسید: - واقعا نمیدونی کجا ممکنه رفته باشه؟ ساعتهاست که داریم میگردیم کلارا. کلارا گوشی رو روی صندلی ماشین پرت کرد و صورتش رو با دستهاش پوشوند. شونههاش شروع به لرزیدن کرد و هقهق خفه گریههاش، عمق درموندگیش رو نشون میداد. دماغش رو بالا کشید و گفت: - نمیدونم، نمیدونم. خونهش رفتیم، صخرا نارا و حتی خونه من رو هم گشتیم. اینجوری نیست که نارسیس به جز رستوران، اصلا جایی رو داشته باشه که بره. جمله آخرش، شدت گریهش رو تشدید کرد. حالا حتی ویلیام هم تبلتش رو خاموش کرده بود و غمگین به نظر میرسید. لباس و بدن هر سهشون از بارون شب گذشته، خیس بود. کلارا با خشم، پیرهنش رو درآورد، اون رو مچاله کرد و گوشه ماشین انداخت. احساس لزج و چسبندگی لباسهاش، آزارش میداد. این باعث شد دوباره به نارسیس فکر کنه، اینکه خیسی لباس و به خصوص شلوارش، چقدر براش دیوونهکنندهست. عاجزانه نالید: - خدای من! تو کجایی نارسیس... تو کجایی؟- 110 پاسخ
-
- 4
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
لطفا قبل از اینکه تاپیک رمانتون رو بزنید، اسم رمانتونو سرچ کنید و چک کنید کسی قبل از شما رمانی با این اسم منتشر نکرده باشه.
به عبارتی اسم رمانتون باید یونیک باشه و قبل از شما توسط کسی استفاده نشده باشه، تکراری نباشه.
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ صد و یک اون ساعت مچی بیخود، هنوز به مچ دستم چسبیده بود؛ سنگینیش رو حس میکردم. اینقدر سنگین که نمیتونستم دستم رو بالا بیارم و عقربههای کوفتیش رو ببینم. ادموند این کار رو به جای من انجام داد. دست چپش رو بالا آورد و با دیدن صفحه ساعت، پوزخندش رو توی مردمک چشمم فرو کرد. گفت: - دقیقا بیست و هشت... عذر میخوام، الان شد بیست و نه. بیست و نه دقیقه از نیمهشب گذشته. زانوهام میل عجیبی به خم شدن و زمین خوردن داشتن، حتی ضربات بارون هم به نظرم شدید و دردناک میاومد. چندبار پلک زدم، متاسفانه هیچ کابوسی در کار نبود. - نارسیس! دلم میخواست به کلارا بگم دستم رو بگیره، دلم میخواست بهش بگم که هر لحظه ممکنه سقوط کنم، فریادی توی گلوم حبس شده بود که داشت زخمیش میکرد. - باهات موافقم نارسیس، به نظر من هم دیگه حرفی برای گفتن باقی نمونده. از سر راهم برو کنار! تنه محکمی که ادموند بهم زد، سوت پایان این بازی بود. من باختم. من رستوران و مادر و سباستین رو در ازای هیچ باختم و حالا باید با دست خالی از سر این میز قمار بلند میشدم. - بابت کلید ممنون برادرزاده عزیزم. چشمهای لرزانم رو بالا آوردم. انگار اون کلید، خنجری بود که ادموند داشت در زخم من میچرخوند. صدای تیکِ باز شدن در، توی گوشم پیچید. لیندا از بالای شونهش، به پشت سر و جایی که من ایستاده بودم نگاه کرد. دستش رو توی هوای تکون داد و گفت: - بیا تو بهت حوله بدم. چه خوب که مادر نیست و اینها رو نمیبینه. ادموند لبخند دلفریبش رو به لیندا عرضه کرد و اونها وارد رستوران شدن. حتی اون دو نگهبان درشتی که مقابل در ایستاده بودن، از من به بلادبورن نزدیکتر به نظر میرسیدن. دستم رو روی قفسهسینهم گذاشتم و سعی کردم نفس بکشم، ادموند ریههام رو از جا کَنده و با خودش برده بود.- 110 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
رمان خانم و آقای بازیگر از ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: خانـــم و آقـــای بازیگـــر 🖋 نویسنده: @SETAYESH_KH از طنزنویسان انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، طنـــز 🌸 خلاصه داستان: يک روز كه سر صحنه است، متوجه چيزي ميشه كه واسش سخته ولي باورش ميكنه و بهش ايمان مياره... 📖 برشی از رمان: نشستم روی صندلی کنارش و گفتم: ـ بردیا کجاست؟ این استاده از کجا فهمیده؟ 🔗 لینک دانــــــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2026/02/05/دانلود-رمان-خانم-و-آقای-بازیگر-از-ستایش/ -
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
هانیه پروین پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
قربون دستت ماسوی خوشگلم- 20 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
هانیه پروین پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عزیزم اسم رو جابهجا زدید چرا دقت نمیکنید @SETAYESH_KH @ماسو @سایان- 20 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان جان پناه | ستایش گودرزی کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای ستایش گودرزی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا