-
تعداد ارسال ها
756 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
18
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایه مولوی
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
با حرص از در کارگاه بیرون زدم و سوار ماشینم شدم. نمیدانستم باید چه کار کنم و چه جوابی به سماوات بدهم و این کلافهام کرده بود. دلم میخواست با کسی صحبت کنم، اما چه کسی؟! آهو که عقل درست و درمانی برای راهنمایی کردنِ من نداشت، به مادرم هم اگر میگفتم ممکن بود که حرفهای قبلش را یادش برود و من را مجبور به ازدواج با سماوات بکند. کلافه پوفی کشیدم و ماشینم را به راه انداختم. بیهدف و به مقصد نامعلومی میراندم و فکر میکردم. به خودم، به کاوهی سماوات، به ازدواج و در این میان باز فرحان تکهی جدانشدنیِ افکارم بود. از فکر که در آمدم، خودم را در کوچهی تنگ و باریکِ خانهی ننه گلپر یافتم. وای خداوندا؛ من اینجا چه میکردم؟! آه انگار دیوانه شده بودم که کنترلی بر افکار و رفتارم نداشتم. آری؛ فکر کنم همان چند روز دمخور شدن با خانوادهی مقصودی من را دیوانه کرده بود. خواستم کوچه را دور بزنم و بروم، اما ناگهان فکری به سرم زد. من میتوانستم دربارهی خواستگاری سماوات با فرزانه صحبت کنم. او که همسن و سال من بود و ازدواج هم کرده بود، پس شاید میتوانست من را راهنمایی کند. سری در تایید افکارم تکان دادم و از ماشین پیاده شدم. جلوی در خانهشان ایستادم و با کف دست به در کوبیدم. در همان لحظه از فکرم گذشت که ای کاش فرحان هم در خانه میبود تا من بتوانم ببینمش! نفسم را آه مانند بیرون دادم؛ خودم هم از این افکار وا مانده بودم، اما وقتی کنترلی بر افکارم نداشتم و پس زدنشان هم بیهوده بود، بهترین کار کنار آمدن با آنها بود. دست بلند کردم تا دوباره در بزنم که در ناگهان باز و قامت فرحان پیش چشمانم نمایان شد. با بهت چشم گشاد کرده و سرتاپایش را کاویدم؛ وای که آن پیراهن سفید و شلوار جین مشکی چقدر بر تنش خوش نشسته بود و وای که او روز به روز بیشتر در نظرم جذاب میآمد! - سام عیلیکم. به خودم آمدم و دستم را که هنوز برای کوبیدن به در بالا بود، پایین آوردم. - سلام، تو اینجا چیکار میکنی؟ فرحان چهرهی حق به جانبی به خود گرفت و گفت: - ناسلامتی اینجا خونهی ماست ها، من باس از تو اینو بپرسم. دستپاچه از سوتی که داده بودم، خندهی زورکی کردم. با اینکه قاعدتاً باید از ضایع شدنم جلوی فرحان عصبی میبودم، اما جای عصبانیت تنها حس آرامشی در وجودم بود که از دیدن فرحان نشأت میگرفت. - آممم منظورم اینه که اینجا چیکار میکنی؟ مگه اینموقعهی صبح نباید سر کار باشی؟ فرحان سری تکان داد و همانطور که از جلوی در کنار میرفت تا من داخل شوم، جواب داد: - چرا؛ منتها ننهام پاش درد میکرد، دیگه امروز رو مرخصی گرفتم بردمش دکتر. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
سماوات زبان روی لبهای برجستهاش کشید و خودش را بیشتر روی میز خم کرد. - بذارید واضحتر براتون توضیح بدم. نفسی گرفت و انگشتان دستش را درهم پیچاند. - من میخواستم اگر شما اجازه بدید، برای خواستگاری خدمت خانوادهاتون برسم. میدونم که برای این کار یه سری رسمها هست و اینکه بزرگترها باید پا پیش بذارن، ولی از اونجایی که من پدر و مادرم رو از دست دادم مجبورم خودم به تنهایی برای این کار اقدام کنم. سماوات لبخند محوی زد و نگاهی به عمو حبیب انداخت. - البته قبلش با آقا حبیب صحبت کردم و ایشون گفتن که بهتره قبل از هر کاری من نظر خود شما رو بدونم. سری پایین انداخته و دستی به صورتم کشیدم. یعنی او داشت به من پیشنهاد ازدواج میداد؟! یعنی از من خوشش آمده بود؟! این مردِ تقریباً همه چیز تمام از من خوشش آمده بود؟! خب این همان چیزی بود که تا چند وقت قبل میخواستم، اما چرا حالا خوشحال نبودم؟! چرا از این پیشنهاد ازدواج ذوق نکرده بودم؟! - ببخشید من نمیدونم چی بگم یعنی… سماوات میان حرفم آمد. - بله میدونم که پیشنهادم یهویی بود. من هم همین الان از شما انتظار جواب دادن ندارم؛ میتونید تا هر وقت که دوست داشتین فکر کنید و بعد جواب بدید. من منتظرِ جوابتون میمونم. کلافه دستی به شالم کشیدم و مثلاً آن را مرتب کردم. نمیدانستم چه باید بگویم. اگر در حالت عادی بودم مسلماً جوابم یک بلهی قاطع بود، اما حالا چیزی در فکر و قلبم بود که نمیگذاشت این کار را انجام دهم. - باشه، پس من با اجازهتون دیگه میرم. سماوات همپای من از پشت میزش برخاست و گفت: - خب پس شمارهی من رو داشته باشید که جوابتون رو به خودم بدید. لب روی هم فشرده و نگاهم را از صورت منتظرش تا روی کارت بازرگانی در دستش سوق دادم. چرا به این مرد حس خوبی نداشتم؟! چرا این مرد که تمام ایدهآلهایم را داشت در نظرم جذاب نمیآمد؟! به ناچار دست دراز کردم و گوشهی کارت را در دست گرفتم، اما سماوات کارت را رها نکرد. سر بلند کرده و سؤالی نگاهش کردم؛ این کارها دیگر چه معنی داشت؟! سماوات لبخندی زد و همانطور که با اطمینان پلک برهم میگذاشت، با صدایی آرام گفت: - منتظر جواب مثبتتون هستم. اخم درهم کشیده و دندان قروچهای کردم. عجب اعتماد به نفسی! آخر او از کجا میدانست که من به او جواب مثبت خواهم داد؟! چرا فکر میکرد که من او را به همین راحتی به زندگیام راه خواهم داد، آنهم با حضور فرحان؟! از فکری که در سرم میگذشت لب گزیدم. آخر این موضوع چه ربطی به فرحان داشت؟! وای؛ وای که من از دست این فرحان حتی لحظهای در افکارم هم آرامش نداشتم! -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پیرمرد با سرعتی لاکپشتی فنجانهای چای و قندان را روی میز گذاشت و پس از دق دادن من از شدت انتظار، بالاخره لطف کرد و از اتاق بیرون رفت. با بیرون رفتنش نفس آسودهای کشیدم و باز نگاه کنجکاو و منتظرم را به سماوات دوختم تا ادامه حرفش را بشنوم. - بفرمایید چاییتون رو میل کنید. با خشم دندان روی هم ساییدم. نه مثل اینکه امروز این آقای سماوات قصد کرده بود من را دق بدهد! - میل ندارم ممنون. سماوات ابرویی بالا انداخت و من با این کارش لحظهای به یاد فرحان افتادم. درست که این مرد خوشپوشتر و شیکتر از فرحان بود، اما از نظر چهره فرحان یک سر و گردن از او بالاتر بود، خصوصاً با آن شیطنت نگاهش که هم آدم را حرص میداد و هم به جذابیتش میافزود. - خب پس یک راست میرم سر اصل مطلب. سرم را نامحسوس تکانی دادم تا این افکار بیربط را از سرم دور کنم. آخر فرحان چه ربطی به بحث امروز ما داشت که در افکار من جولان میداد؟! - ببینید خانوم نادری، من در حال حاضر سی و چهار سالمه، فوق لیسانس مدیریت بازرگانی دارم، یه خونهی صد و پنجاه متری و یه ماشین نسبتاً خوب هم دارم. گیج و متعجب اخم درهم کشیدم. چرا اینها را به من میگفت؟! - ببخشید من نمیفهمم اینهایی که میگین چه ربطی به من داره؟ سماوات لبخند محوی زد و سرش را آرام بالا و پایین کرد. - یکم صبر کنید میگم خدمتتون. سماوات جرعهای از چایش را نوشید و فکر افسارگسیختهی من باز به سمت چای هورت کشیدنهای فرحان رفت. آخ خدایا؛ حالا که فرحان هم در کنارم نبود تا با دردسر درست کردنش حرصم را در بیاورد، افکارش دست از سر من برنمیداشت. - راستش منظورم این بود که شرایطم نسبتاً خوبه و خب سنم هم کمکم داره میره بالا و وقتشه که یه سر و سامونی به زندگیم بدم. همانطور گیج خیره نگاهش میکردم. باز هم نمیفهمیدم چیزهایی که میگفت ارتباطش با من چه بود. - من یه مدتی بود که به فکر ازدواج و شروع یه زندگی مشترک بودم، اما آدم مناسبش رو پیدا نمیکردم؛ تا اینکه شما رو دیدم. با بهت چشم درشت کردم. منظورش از این حرفها چه بود؟! آدم مناسب زندگیاش را پیدا نمیکرد تا اینکه من را دید؟! من را که دید چه شد؟! - ببخشید من متوجه منظورتون نمیشم. - آممم منظورم اینه که اینجا چیکار میکنی؟ مگه اینموقعهی صبح نباید سر کار باشی؟ فرحان سری تکان داد و همانطور که از جلوی در کنار میرفت تا من داخل شوم، جواب داد: - چرا؛ منتها ننهام پاش درد میکرد، دیگه امروز رو مرخصی گرفتم بردمش دکتر. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- سلام خانوم سماوات، بفرمایید بشینید. با تعلل قدمی برداشته و روی صندلی کنار عمو حبیب نشستم. - چای که میخورید؟ پیش از آنکه برای گفتن جوابی دهان باز کنم، تلفن روی میزش را برداشت و مشغول سفارش سه فنجان چای به فرد پشت خط شد. بیحوصله پشت چشمی نازک کردم؛ خب آخر مرد حسابی تو که میخواستی کار خودت را بکنی چرا از من سؤال میکنی؟ در همان حین که او مشغول صحبت با فرد پشت خط بود، من سرم را به گوش عمو حبیب نزدیک کرده و پچ زدم: - چیشده عمو حبیب؟ چرا گفتین من بیام اینجا؟ عمو حبیب مثل خودم آرام پچپچ کرد: - چقدر تو عجولی دختر، یکم دندون رو جیگر بذار خودت میفهمی. به ناچار سکوت کردم و کلافه روی صندلیام جابهجا شدم. خوب بود که عمو حبیب از ذات کنجکاو من خبر داشت و اینطور معطلم میکرد. انگار قرار بود هستهی اتم بشکافند، خب یک کلام به من میگفتید که اینجا چه خبر است و خلاص! - خب خانوم نادری خوب هستید؟ نگاهی به سماوات که آرنج دو دستش را روی میز تکیهگاه کرده بود، انداختم و لبخند اجباری زدم. - بله خیلی ممنون. سماوات لبخند محوی زد و سری به تایید تکان داد. اصلاً از این وضعیت سر در نمیآوردم. او با من کار داشت یا عمو حبیب؟! اگر عمو حبیب با من کار داشت چرا من را به اتاق سماوات کشانده بود؟! اگر سماوات با من کار داشت، خب پس عمو حبیب آنجا چه کار میکرد؟! کلافه دستهی کیفم که روی پاهایم بود را میان مشتم فشردم. آخ که چقدر از این بلاتکلیفیها بدم میآمد! - فکر میکنم خیلی کنجکاو شدین که دلیل اومدنتون به اینجا رو بدونید، نه؟ اخمی از سؤالش به چهرهام نشست. چشم بسته غیب میگفت؟ خب هر کس دیگری هم جای من بود کنجکاو میشد دیگر. در سکوت نگاهش کردم که خودش دوباره به حرف آمد: - راستش من از آقا حبیب خواستم که بهتون بگن بیاید اینجا. یعنی میخواستم دربارهی مسئلهی مهمی باهاتون صحبت کنم. ادامهی حرفش با باز شدن در و ورود پیرمردی با سینی چای، در دهانش ماند. کلافه چشم در حدقه چرخاندم؛ آخر حالا چه وقت چای آوردن بود؟! -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
*** همچنان که برای حفاظت از شنواییام در میان سروصدای وسایل نجاری در کارگاه، یک دستم را روی یکی از گوشهایم گذاشته بودم، نگاهم را هم میان افرادی که در رفت و آمد بودند میچرخاندم. نمیدانم عمو حبیب کجا بود که در اتاقش نبود و در میان همهمهی کارگرانی که وسایل ساخته شده را از کارگاه بیرون میبردند، نمیدانستم کجا را باید به دنبالش میگشتم. از شانس قشنگم حتی یک نفر هم سرش خلوت نبود که بروم از او بپرسم. کلافه پوفی کشیده و گوشهای دورتر از همه ایستادم تا کارشان تمام شود. من را بگو که قرارم با موکلم را کنسل کردم و سر وقت به اینجا آمدم، حالا هم باید دو ساعت منتظر میماندم که فقط یک نفر پیدا شود و بگوید عمو حبیب کجاست. هنوز نگاهم خیره به کارگران بار بر دوش بود که متوجه مرد جوانی شدم که دوان دوان به سمتم میآمد. دست از کوبیدن ریتمیک پایم به زمین برداشته، صاف ایستاده و منتظر به او نگاه کردم. مرد به نزدیکی من که رسید، ایستاد و نفسنفسزنان گفت: - ب… ببخشید شما خانوم نادری هستین؟ در جوابش سری تکان دادم. - بله، خودمم. مرد با دستش به در اتاقی اشاره کرد و همانطور بریده بریده، ادامه داد: - آ… آقا حبیب… توی اتاق آقای رئیس… منتظر شمان. با تعجب ابرویی بالا انداختم. عمو حبیب در اتاق رئیس چه کار میکرد؟! نکند که در نبود رئیس جای او را پر کرده و به دیگران دستور میداد؟! تشکری از مرد کردم و همانطور که از افکارم لبخند شیطنتآمیزی به لبهایم نشسته بود، راه اتاق رئیس را در پیش گرفتم. با اینکه میدانستم این کارها از عمو حبیب بسیار بعید است، اما داشتم در ذهنم عمو حبیب را نشسته در پشت میز ریاست درحالیکه پشت به پشتی صندلی تکیه زده و صندلی را بیهدف میچرخاند، تصور میکردم و از این تصور فانتزیِ خودم لبخند پهنی بر لبهایم نشسته بود. پشت در اتاق ایستادم و با پشت دست به در کوبیدم. با شنیدن صدای بفرمایید کسی در را گشودم و قدمی به داخل اتاق برداشتم. با دیدن آقای سماواتِ نشسته در پشت میزش و عمو حبیب که بر روی صندلی روبهروی او نشسته بود، قدمهایم از حرکت ایستاد. آقای سماوات هم که درون اتاقش بود؛ پس چرا عمو حبیب گفته بود که من به اینجا بیایم؟! یعنی میخواست در حضور سماوات با من صحبت کند؟ - سلام. عمو حبیب و سماوات هر دو به سمتم چرخیده و لبخند زدند. - سلام دخترم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
از درد لحظهای نفس در سینهام حبس و رنگ صورتم مطمئناً به سرخی گرایید. آخر این شانس بود که من داشتم؟! در میان اینهمه وسیله عهد باید پایهی میز از سر راه من سر در میآورد؟! پایم را بالا آورده و انگشت لِه شدهام را میان دو انگشت دستم فشردم. لعنتی آنچنان دردی داشت که فکر نکنم تصادف با کامیون هم میتوانست اینقدر درد داشته باشد. موبایلم همچنان درحال زنگ خوردن بود، به همین خاطر یک لنگه پا و لیلیکنان به سمت اتاق به راه افتادم. وارد اتاق شدم، موبایلم را از داخل کیفم بیرون کشیدم و نگاهی به صفحهاش انداختم. دوست داشتم شمارهی فرحان باشد، اما دیدن شمارهی عمو حبیب تمام شوق و ذوقم را پراند. نفسم را عمیق بیرون داده و حینی که روی زمین مینشستم، تماس را وصل کردم. - الو، سلام عمو حبیب. در همان حال که انگشت دردناکم را با دست میفشردم بلکه دردش کمی تسکین پیدا کند، گوش به صدای عمو حبیب سپردم. - سلام نوا جان، خوبی دخترم؟ هوف بیصدایی کشیدم. چقدر هم که حال و احوال این روزهایم به خوب شبیه بود. - بد نیستم، شما خوبین عمو جون؟ عمو حبیب با تعلل جواب داد: - ممنون دخترم، راستش خواستم بهت بگم که میتونی فردا صبح یه سر بیای کارگاهِ ما؟ با گیجی گوشهی ابرویم را خاراندم. به کارگاه نجاریِ آنها میرفتم؟! اما من که در همین چند روزه دو، سه بار به عمو حبیب سرزده بودم. پس او با من چه کار داشت؟! نکند که اتفاقی افتاده بود؟! - چیزی شده عمو؟ عمو حبیب با لحنی آرام گفت: - نه نوا جان چیزی نشده که، فقط خواستم ببینمت. حالا میای؟ به ناچار و درحالیکه بسیار هم کنجکاو شده بودم «باشهای» گفتم و پس از خداحافظی تماس را قطع کردم. تابحال سابقه نداشت که خود عمو حبیب از من بخواهد به او سر بزنم و در این چند وقته خودم بودم که برای در آمدن از آن بیحوصلگی چندین بار به محل کار او رفته بودم، اما اینکه خودِ عمو حبیب خواسته بود همین فردا صبح من را ببیند، برایم عجیب بود. کلافه از روی زمین برخاسته و موبایلم را گوشهای انداختم. در میان این دلمشغولیها فقط همین یک قلم کنجکاوی را کم داشتم که آن هم به لطف عمو حبیب به حال و احوالات درهم و برهمم اضافه شده بود. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فرحان بیحوصله و کلافه چینی به پیشانیاش انداخت. - عجب اشتباهی کردم واس تو اینو گفتم ها! هیچی بابا یه روز که تو خونه تنها بودم و حوصلهی بیرون رفتن نداشتم، همینطوری داشتم واس خودم تو خونه میچرخیدم که تو کتابخونهی اتاق دخترها یه کتاب دیدم. وَرش داشتم بیبینم عکسی چیزی واس نگا کردن داره یا نه که دیدم نداره. منم چون حوصلهام سر رفته بود چند تا از صفحههاش رو خوندم، حالا باورت شد؟ همانطور که با دست دهانم را پوشانده بودم تا صدای خندهام بلند نشود به تایید سر تکان دادم. چقدر امروز چیزهای عجیب و جدیدی از این مادر و پسر شنیده بودم؛ انگار زندگی این خانواده همیشه چیزی برای شگفتزده کردن من داشت. *** خسته و بیجان از یک روز پرکار و شلوغ وارد خانه شدم و خودم را بر روی اولین مبل سر راهم رها کردم. دو روزِ تعطیلی که در خانهی ننه گلپر بودم، مثل برق و باد گذشت و روز بعد فرحان همراه با یک لولهکش به خانهام آمد، مشکل لولهها را حل کرد و من باز به خانهی خودم برگشتم. کلافه پوفی کشیده و خودم را بر روی مبل جابهجا کردم. انگار همان دو روز بودن در خانهی ننه گلپر بدعادتم کرده بود که تحمل خانهی سوت و کور خودم را نداشتم. دلم خانهی شلوغ ننه گلپر را میخواست؛ شاید اعتراف سنگینی بود، اما دلم حضور گرم و سرزندهی فرحان را هم میخواست. فرحانی که بیش از یک هفته بود او را ندیده بودم و بهانهای هم برای سر زدن یا زنگ زدن به او نداشتم. دستی به صورتم کشیدم و سر به پشتی مبل تکیه داده و چشم بستم؛ در این چند روزه حتی عادتهای وسواسگونهام هم از سرم پریده بود و دیگر حوصلهی چندانی برای رسیدگی و سابیدن خانه و زندگیام نداشتم. پلک روی هم فشرده و ناخواسته اخمی به چهرهام نشست. این چه حس و حالی بود که گریبانگیرم شده بود؟ نمیدانم. اصلاً مگر آن مردک دردسرساز و شرور چه داشت که دلم بخواهد برایش تنگ شود؟! اما چه میشد کرد، وقتی که این دل زبان نفهم تنگِ همان شرارتها و آن چهرهی شیطنتبار و جذابش شده بود؟! عصبی از این افکار سرم را به پشتی مبل کوباندم. آخ خدایا تنهایی چقدر آزاردهنده بود! آنقدر آزاردهنده که برای فرار از حس بدش آدم به هر فکری رو میآورد! برای خودم هم سؤال بود که من این همه سال چطور تنهایی زندگی کرده و از شدت تنهایی دیوانه نشده بودم؟! با شنیدن صدای زنگ موبایلم از جا پریدم؛ چه کسی در این وقت از شب به یاد من افتاده بود؟! با فکر به اینکه شاید فرحان یا حداقل ننه گلپر باشد، با سرعت از جای برخاستم و خواستم به سمت اتاقم بروم تا موبایلم را بردارم که در میان راه انگشت کوچک پایم به پایهی میز برخورد کرد. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
چهرهی فرحان مثل لاستیکی که با میخ پنچرش کرده باشند مچاله شد. - خو پَ میخوای چیکار کنی؟ سر بالا گرفته و باز به چشمان قهوهای رنگش که اینبار جای شیطنت غم و استیصالش را به نمایش گذاشته بودند، خیره شدم. دیگر دلم نیامد بیشتر از این اذیتش کنم، بنابراین لبخندی زده و با خوشحالی گفتم: - هیچی، خوشبختانه مادر گرامی قبول کردن که به اون خواستگار به قول شما درب و داغونم نه بگن. فرحان گیج و با دهانی باز خیرهام شد. انگار که هضم حرفم برایش سخت بود، اما چرا؟! چرا باید این موضوع اینقدر برایش مهم میبود؟! - راس میگی؟! لب روی هم فشردم، تا جلوی خندهام که از نیش بازِ فرحان حاصل شده بود را بگیرم. - چیه؟ من باید خوشحال باشم، تو چرا اینقدر خوشحالی؟ فرحان هول کرده و دستپاچه از این سؤال خندهی زورکی کرد. - خب… من، خب چیزه… دستی به لبهایم کشیدم تا خندهام را کنترل کنم. این دستپاچگی و هول کردنش فکری را به سرم میانداخت. فکر مهم بودنم برای فرحان؛ فکری که هر چقدر هم میخواستم آن را کتمان کنم باز در دلم از این حس خوشحال بودم. - اصن (اصلاً) تو چرا به من دروغ گفتی؛ هان؟ عجب آدم پررویی! دست پیش را گرفته بود که پس نیُفتد؟! - دروغ نگفتم که، شوخی کردم. فرحان با اخم پشت چشمی نازک کرد. کاری که از او بسیار بعید بود، اما باز خنده را به لبهایم آورد. - دیگه از این شوخیها نکن، من خوشم نمیاد. با تعجب ابرویی بالا انداختم؛ یعنی به غیرت آقا بر خورده بود؟! چه عجیب! - خو حالا که شوخی بود پس منم میخوام یه چیزی بِت بگم. با همان ابروهای بالا رفته نگاهش کردم. - چی؟! فرحان کمی صورت به صورتم نزدیک کرد. - اون جریانِ ازدواج صوریه بود… گیج اخم درهم کشیدم. - خب؟! فرحان با تن صدایی آرام ادامه داد: - من اینو از تو یه رمان خوندم. با تعجب سر عقب کشیده و چشم درشت کردم. داشت من را مسخره میکرد یا تلافی آن شوخی را در میآورد؟! - شوخی میکنی؟! فرحان از میان دندانهای بهم فشردهاش غر زد: - یواشتر بابا چه خبره! نیم نگاهی به دور و اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی صدایمان را نمیشنود. - من چه شوخی دارم با تو بکنم آخه؟ سرتقانه سری بالا انداختم. اصلاً در باورم نمیگنجید که فرحان اهل کتاب خواندن باشد؛ دیگر چه برسد به رمان! - پس اگه راست میگی، تعریف کن برام. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
چهرهام را گرفته و مغموم نشان دادم و با بغضی ساختگی لب زدم: - نه. فرحان گیج پرسید: - چی نه؟ حرصی شده لب روی هم فشردم. این مرد چرا اینقدر گیج بود؟! باز چهرهی غمگینی به خود گرفته و گفتم: - نتونستم مامانم رو راضی کنم. میخواد مجبورم کنه که با اون پیرمردِ چاق و کچل ازدواج کنم! فرحان جا خورده و با صورتی که به وضوح درهم شده بود، نگاهم کرد. - یعنی چی این کارا؟ مگه عصر هجره که به زور دختر شوهر بدن؟ حالا بچه هم که نیستی؛ ماشاءاللّٰه سی سالته! حرصی از لحن بیپروا و سنم که دو سال بیشترش کرده بود؛ اخم درهم کشیده و مثل خودش عصبی غریدم: - همینه که هست. حالا بیست سالم باشه یا سی سالم مامانم میخواد این کار رو بکنه؛ تو میگی چیکار کنم؟! فرحان لحظهای در سکوت و متفکر نگاهم کرد. - فهمیدم! متعجب و گیج نگاهش کردم. - چی رو فهمیدی؟ فرحان با حالتی که سعی میکرد مرموز و زیرک جلوه کند، جواب داد: - اینکه چجوری میتونی از شر ازدواج با اون یارو راحت شی. با کنجکاویِ توأمان با شادی نگاهش کردم. - واقعاً؟ خب چجوری؟ فرحان خوشحال ابرویی بالا انداخت و با هیجان گفت: - ببین تو میتونی… وسط حرفش انگار به یاد چیز دیگری افتاده باشد، بیربط به حرف قبلش گفت: - عِب ندار بهت بگم تو؟ کلافه سری تکان دادم؛ چرا جای گفتن حرف اصلیاش به این شاخه و آن شاخه میپرید؟! - نه، عیبی نداره. حرفت رو بزن. فرحان سری تکان داد. - آهان داشتم میگفتم، تو میتونی بری به ننهات بگی که یکی دیگه رو دوست داری و میخوای با یکی دیگه ازدواج کنی. با تعجب چشم درشت کردم. - بعد اونوقت اگه مامانم پرسید که طرف کیه، چی بگم؟! فرحان شانهای بالا پراند. - خب… خب مثلاً میتونی بگی که… سؤالی حرفش را تکرار کردم: - بگم که؟! - خب میتونی بگی که اون منم، بعدش هم یه ازدواج صوری راه میاندازیم تا بتونی از شر اون یارو راحت شی. سر عقب کشیده و عاقل اندرسفیهانه نگاهش کردم. اینهمه فکر کرده بود تا به چنین نتیجهی مضحکی برسد؟! - عجب فکر بکری! خدایی اگه نمیشناختمت میگفتم این داستان مسخره رو از توی این رمانهای عاشقونه در آوردی! فرحان با گیجی پس سرش را خاراند و با تردید بار دیگر به من نگاه دوخت. - میگم، میخوای برم یه بلایی سر این یارو بیارم که دیگه جرأت نکنه حرف این خواستگاری رو پیش بکشه؟ کلافه پلک برهم فشرده و پوفی کشیدم. ای خدا! آخر این بشر چرا اینقدر از دردسر درست کردن برای خودش خوشش میآمد؟! یعنی یک فکر درست و درمان از مغز این مرد نمیگذشت؟! - نه خیر، لازم نکرده. من اینهمه واسهی آزاد کردن تو دردسر نکشیدم که باز بخوای بهخاطر کتک زدن این و اون بیوفتی زندان. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فرحان اخمی مصنوعی به چهرهاش نشاند. - دست شوما دردنکنه. حالا ما موش هم شدیم دیگه، نه؟ دستی به موهای خیسش کشید و ادامه داد: - داشتم کولرو تعمیر میکردم آبش پاچید روم. متعجب و با ابروهای بالا رفته «عجبی» گفتم. حالا چه شده بود که آخرهای تابستان یادش افتاده بود کولر را تعمیر کند؟ نمیدانم. راهم را کشیدم که بروم، اما با سؤال فرحان سر جایم متوقف شدم. - راسی موفق شدی مادرت رو راضی کنی که اون خواستگار درب و داغونه مطلقهات رو بپرونه یا نه؟ با تعجب به سمتش برگشتم. او از کجا میدانست که مادرم قرار بود از خواستگارم با من حرف بزند؟! حالا این هیچ، از کجا میدانست که خواستگارم درب و داغان و مطلقه است؟ - تو دیگه اینها رو از کجا میدونی؟ فرحان با شیطنت تک ابرویی بالا انداخت. - کلاغا خبر آوردن. از این دیالوگ کلیشهای و لوسش بینی چین دادم. - راستش رو بگو، فالگوش وایساده بودی؟ برای آنکه نتواند باز چرت و پرت جواب دهد در چشمانش خیره شدم، اما فرحان مدام نگاهش را به اینطرف و آنطرف میگرداند و از نگاه کردن به چشمانم طفره میرفت. - نه بابا فالگوش چیه؟ دست به سینه زده و خیره نگاهش کردم که بالاخره از رو رفت و گفت: - خیلی خب بابا، وقتی داشتم کولر و تعمیر میکردم صداتون رو از تو کانال کولر شنیدم. سری به تأسف تکان داده و نچنچی کردم. خب این هم که فرقی با فالگوش ایستادن نداشت. - نمیخوای بگی چیشد؟ شانهای بالا انداخته و باز به سمت اتاق دخترها به راه افتادم. - تو که همش رو از کانال کولر شنیدی، دیگه چی رو میخوای بدونی؟ فرحان دوان دوان خودش را به من رساند و شانه به شانهام به راه افتاد. - نشنیدم. وسطهاش این شیلنگ آبِ کولر در رفت، من درگیر اون شدم نفهمیدم تهش چیشد. ایستادم، به سمتش برگشتم و مشکوک نگاهش کردم. چرا اینها را میپرسید؟! یعنی برایش مهم بود؟! نمیدانم چرا دلم خواست کمی سربهسرش بگذارم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
گیج و متعجب «هایی؟» گفتم که برگشت و نگاهم کرد و گفت: - همهی اون حرفهایی که گفتم و از این کارشناس آبکیای تو تلویزیون شنیدم، وگرنه تو کی دیدی من اینهمه چرت و پرت بگم؟! قدمی سمت آشپزخانه برداشت و زیرلبی زمزمه کرد: - والا بدون پول یه آبِ ساده هم نمیتونی بخوری، بعد همهاش میان میگن پول چرک کفِ دسته، پول چرک کف دسته. خب تو بیا من ببینم یه روز میتونی بدون همین چرک کف دست زندگی کنی یا نه؟! وا مانده سرجایم خشکم زد. من را بگو که خیال میکردم این حرفهای روشنفکرانه طرز تفکر خودش بوده. اما خب او با همین حرفها توانسته بود مادرم را راضی کند دیگر، پس چندان هم اهمیتی نداشت که آن حرفها از کجا آمده بود؛ نه؟! - به هر حال، خیلی ازتون ممنونم که مامانم رو راضی کردین! ننه گلپر مثل خودم با صدایی بلند از داخل آشپزخانه گفت: - از من تشکر نکن، برو از اونی تشکر کن که من رو به صُلابه کشید تا راضیم کنه که نذارم مادرت تو رو شوهر بده. مبهوت و با چشمانی گشاد شده به روبهرو خیره شدم. چه داشت میگفت؟! چه کسی او را راضی کرده بود که نگذارد مادرم من را مجبور به ازدواج با منوچهرخان بکند؟! نکند، نکند که منظورش فرحان بود؟! از این فکر لبم به لبخندی باز شد، اما فوراً لب گزیده و اخمی تحویل خودم دادم. این کارها چه معنی داشت؟! چرا من باید از این افکار مسخره لبخند میزدم؟! سرم را تکانی دادم تا فکر به فرحان را از سرم بیرون بیاندازم، اما همین که چرخیدم تا به سمت هال بروم با فرحانی که آب از سر و رویش چکه میکرد روبهرو شدم. جا خورده و ترسیده «هینی» کشیدم و قدمی عقب رفتم. - تو کی اومدی؟ فرحان قیافهاش را درهم کرد. - بابا یه بار واسه همیشه تکلیف منو روشن کن، بالاخره من توأم یا شما؟ لب روی هم فشرده و پشت چشمی نازک کردم. جای جواب دادن به سؤالم چه سخنرانی هم میکرد برای من! - خیلی خب حالا، نگفتی کی اومدی؟ فرحان حق به جانب نگاهم کرد. - معلوم نیس همین الان اومدم؟ نگاهی به سرتاپایش کردم. نمیفهمیدم چرا او که به گفتهی ننه گلپر روی پشتبام بود، حالا خیسِ خالی برگشته بود؟! - حالا چرا مثل موش آب کشیده شدی؟ مگه روی پشتبوم نبودی؟ -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
ننه گلپر کلافه سری تکان داد. - نفوس بد چیه؟ من دارم اتفاقی که ممکنه بیوفته رو میگم. اصلاً شما خودت که داری این دختر رو تحت فشار میذاری، دو روز دیگه اگه خدایی نکرده دخترت زندگیش خراب بشه میتونی تو چشمهاش نگا کنی؟ مادر به فکر فرو رفت و من در دل «ایولی!» نثار ننه گلپر کردم. اینکه توانسته بود مادر را تحت تأثیر قرار دهد، موفقیت بزرگی بود که من در تمام این مدت نتوانسته بودم انجامش دهم. - حق با شماست، من نمیتونم ناراحتی و بدبختیِ دخترم رو ببینم. لب روی هم فشردم تا جلوی لبخند گشادی که میرفت روی لبم بنشیند را بگیرم. مادر نگاهش را سمت من چرخاند و با همان لحن متأثر ادامه داد: - نوا جان مامان، من همین امروز میرم و جواب منفیت رو به آقا منوچهر میگم. دیگه هم به ازدواجت اصراری ندارم؛ هر وقت که خودت آدم مناسبش رو پیدا کردی ازدواج کن. در تأیید حرف مادر سری تکان دادم. - ممنون. چند لحظهای در سکوت گذشت که مادر قصد رفتن کرد. - خب دیگه من برم. ننه گلپر اشارهای به سینی چایِ دستنخورده کرد و با تعارف گفت: - کجا، چاییتون رو نخوردین؟ مادر که همچنان چهرهای مغموم و ناراحت به خود گرفته بود، سری در رد تعارف او تکان داد. - نه دیگه، باشه واسه یه وقت دیگه. مادر که از خانه بیرون رفت، خوشحال و ذوقزده بالا و پایین پریدم. باورم نمیشد که بالاخره از شر ازدواج با منوچهرخان خلاص شده بودم. باورم نمیشد که مادرم دست از اصرار برای ازدواج کردنم کشیده بود و من دیگر قرار نبود از دست کارهای او حرص بخورم! - چته دختر، دیوونه شدی؟ با لبخند گشاد و دنداننمایی به سمت ننه گلپر دویدم و با ذوق جثهی کوچکش را در آغوش گرفتم. - وای ننه، وای ننه گلپر مرسی! آنقدر ذوقزده شده بودم که پاک وسواسم را فراموش کرده و بوسهی آبداری روی گونهی پرچروکش کاشتم. ننه گلپر من را از خودش جدا کرد و با چندش دست جای بوسهام کشید. - اَه ولم کن دختر، لِهام کردی! چته، چرا اینجوری میکنی؟! از او دور شده و خندهای کردم. - خب خوشحالم؛ شما کمکم کردی که از دست اون مردک خپل راحت بشم. ننه گلپر پشت چشمی نازک کرد و همانطور که به سمت آشپزخانه قدم برمیداشت جواب داد: - خب خوشحالی که باش، دیگه این جلفبازیا چیه که از خودت در میاری؟ چند قدم بلند برداشتم، خودم را به او رساندم و بیتوجه به ضدحالی که زده بود باز با شوق گفتم: - راستی اون حرفها رو از کجا آوردین که اینطوری مامانم رو تحت تأثیر قرار داد؟! ننه گلپر بیقیدانه شانهای بالا انداخت. - از تو تلویزیون. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
ننه گلپر سری تکان داد. - آره، ننه. مشکلی هست؟ مادر دستپاچه خندهای کرد. - نه. نه؛ چه مشکلی؟ بعد خندهی مصنوعی دیگری کرد و باز خودش را روی صندلی تکانی داد که صدای جیرجیرش بلند شد و من را نگرانِ پایههای صندلی کرد. - آره داشتم میگفتم گلپر خانوم، بعد عمری یه خواستگار واسه این دختر اومده اون هم چه خواستگاری. هم خونه داره، هم زندگی داره، هم تو بازار فرش فروشا دو دهنه مغازه. ماشاءاللّٰه تو کوچه و بازار اسم منوچهرخان از دهن مردم نمیوفته. کلافه از آنهمه تعریف بیخودیِ مادر «ایشی!» زیر لب گفتم. آخر منوچهرخانی که خودش دو هزار ارزش نداشت و تمام ارزشش به پول و ثروتش بود، لیاقت اینهمه تعریف را داشت؟! مادر من هم یکجوری تعریف میکرد که اگر کسی نمیدانست، خیال میکرد که خودش خاطرخواه این منوچهرخان شده! - اینهایی که شما گفتی همش شد پول و خونه که؛ یعنی این آقا هیچی از خودش نداره؟ مادر با گیجی گفت: - وا! خب اینها همش مال خودشه دیگه. ننه گلپر سری با تأسف تکان داد. من هم متأسف بودم؛ برای مادر که تمام زندگیاش در پول و ثروت خلاصه شده بود. برای خودم که در تمام این سالها نه خواسته و نه توانسته بودم که این اخلاق را از سر او بیاندازم. - نه، من مظورم یه چیزی بجز پوله. مثلاً یه اخلاق خوشی، یه سوادی، یه شعوری. ننه گلپر اشارهای به من کرد. - اینطوری که این دختر میگه اون آقا همسن پدرشه، یه بارم که ازدواج کرده و سه تا بچه هم داره. حالا اگه با این شرایط فردا روزی اینها با هم ازدواج کردن و به مشکل خوردن، پول و ثروت میتونه مشکلشون رو حل کنه؟ با تعجب ابرویی بالا انداختم. واقعاً این حرفهای فیلسوفانه حرفهای ننه گلپر بود؟! یعنی از این هنرها هم داشت و رو نمیکرد؟! - خب معلومه، پول هر مشکلی رو میتونه حل کنه. بعد هم نوا دیگه داره سی سالش میشه، یه خواستگارم نداره. بالاخره باید یه روزی ازدواج کنه، یا نه؟ کلافه و درمانده پوفی کشیدم. مادر انگار عادت کرده بود که هربار سن و سال من را پُتک کند و بر سرم بکوبد. - این چه حرفیه که شما میزنی؟ یعنی پولدارها دیگه تو زندگیشون هیچ مشکلی ندارن؟! بعدش هم شما الان غصهات اینه که دخترت ازدواج نکرده؟ ننه گلپر نیم نگاهی سمت من انداخت و ادامه داد: - خب شما به من بگو، الان دخترت ازدواج نکنه بهتره یا با یه آدم نادرست ازدواج کنه و بعدش با کلی دردسر از هم طلاق بگیرن؟ چهرهی مادر از شنیدن نام طلاق درهم شد. انگار که به یاد جدایی خودش از پدر افتاده بود. یاد علاقهای که پدر به او داشت و با قاطعیت میتوانستم بگویم که آقا محمود یک صدم آنهم مادرم را دوست نداشت. - این چه حرفیه گلپر خانوم، نفوس بد چرا میزنی؟ حالا چون اون آقا یکبار از همسرش جدا شده دلیل میشه که دوباره هم کارش به طلاق بکشه؟ -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
مادر هیکل چاقش را که در آن لباس بنفش و براق درشتتر بهنظر میرسید، تکانی داد و با خندهای زورکی به ننه گلپر نگاه کرد. اینطور وقتها با خودم فکر میکردم که این مدل خندهاش از صدتا فحش ناموسی هم بدتر بود. - میگم نوا جان، آقا منوچهر خیلی بهت سلام رسوند. دندان روی هم فشرده و لبخند پرحرصی زدم. میخواستم صد سال سیاه سلام نرساند مردک مزخرف؛ با آن شکمش که سه متر جلوتر از خودش اعلام حضور میکرد! - آقا منوچهر لطف دارن. در همین لحظه ننه گلپر رو به من گفت: - آقا منوچهر همون خواستگارته که با من دربارهاش صحبت کردی؟ با چشمان گرد شده و دهانی باز مانده به سمتش برگشتم. من کی دربارهی منوچهرخان با او صحبت کرده بودم که خودم خبر نداشتم؟! چشم و ابرو آمدنش را که دیدم متوجه منظورش شدم؛ دستپاچه خندهای کرده و گفتم: - بله خودشونن، همونی که گفتم از من سنشون خیلی بیشتره و از ازدواج قبلشون سه تا بچه دارن. ننه گلپر با تعجب تکانی به خودش داد و با صدایی آرام کنار گوشم پچ زد: - ماشاءاللّٰه خواستگارت چقدر هم که همه چی تمومه! لب روی هم فشرده و نگاه تأسفباری به مادر انداختم. بفرما؛ من فقط از ننه گلپر کنایه نشنیده بودم که به لطف آن مردک خرفت شنیدم! - پس اینطور که معلومه به لطف دهنِ لقِ دختر من، ما دیگه چیزی از هم پنهون نداریم. پشت چشمی در جوابش نازک کردم. چقدر هم که مادر به من محبت داشت! اصلاً از زمانی که پای آقا محمود و خانوادهاش به زندگیِ مادرم باز شد، من از چشم او افتادم. البته که تا قبل از آن هم چندان مورد توجهش نبودم. - نه بابا این حرفها چیه؟ منم از خودتونم. مادر برای ننه گلپر که این را با نیش بازی گفته بود، پشت چشمی نازک کرد و ایشی زیرلب گفت. هر که نمیدانست من خوب میدانستم که مادرم با آنهمه دَک و پُز چقدر برایش اُفت داشت که خودش را در سطح افراد فقیری مثل ننه گلپر ببیند، اصلاً یکی از دلایلی که دیگر آبش با من هم توی یک جوب نمیرفت این بود که پیرو سبک زندگی تجملاتیِ او نبودم. - ببین خانوم جون… ننه گلپر میان حرفش پرید: - من اسمم گلپره، البته همه اینجا ننه گلپر صدام میکنن. مادر با ابروهای بالا رفته و چهرهای درهم تکرار کرد: - ننه؟ -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پشت سر مادر که با نگاهش سرتاسر خانهی ننه گلپر را متر میکرد، قدم برمیداشتم و در دل خدا خدا میکردم که مادر حداقل کمی مراعات ننه گلپر را بکند و در خانهی آنها دعوا به راه نیاندازد. مادر به هال که رسید ایستاد و نگاهش را دورتادور هال کوچک و سادهی خانهی ننه گلپر چرخاند و با ادا و اطوارهای مخصوص به خودش گفت: - ببخشید شما اینجا مبل ندارین؟ لبخند متظاهرانهاش را به روی ننه گلپر پاشید و با قری که به دستها و سر و گردنش میداد، ادامه داد: - آخه میدونید من یکم زانو درد دارم، نمیتونم روی زمین بشینم. ننه گلپر سری به نشانهی همدردی تکان داد. - زانو درد همش بهخاطر سن و ساله، آدم از یه سنی که رد میشه حتی موهای سرش هم درد میگیره. بعد نگاهش را از سر تا نوک پای مادرم گرداند و ادامه داد: - اگه اضافه وزن هم داشته باشی که دیگه بدتر. نیم نگاه محتاطانهای سمت مادر که انگار داشت دود از سرش بلند میشد انداخته و لب گزیدم. پیری و چاقی صفتهایی بود که مادرم همیشه از شنیدنشان متنفر بود و حالا ننه گلپر هر دوی اینها را به او نسبت داده بود. - نوا جان، تا من میرم براتون چایی بیارم تو هم برو اون صندلیِ توی اتاق دخترها رو برای مادرت بیار. «باشهای» زیرلب گفته و به ناچار سمت اتاق قدم برداشتم. نمیدانستم این حرفها چه بود که ننه گلپر به مادرم گفت! خوب بود که خودش هم به چاقی و اضافه وزن ارادت زیادی داشت و از چاقی مادرم ایراد گرفته بود. حالا با این وضعیت فقط باید دعا میکردم که مادرم برای من شمشیرش را از رو نبسته باشد که کارم با کرامالکاتبین بود. صندلی چوبی را به سختی برداشتم و هنوهنکنان به راه افتادم. از اتاق که بیرون آمدم ننه گلپر هم سینی چای به دست همزمان با من از آشپزخانه بیرون آمد. مادر روی صندلی و من روبهرویش روی زمین نشستم، تابحال تنها اضطراب داشتم که نتوانم مادر را راضی به رد کردن منوچهرخان بکنم، اما حالا ترس از اینکه ننه گلپر چیزی به مادرم بگوید و او را بدتر سر لج بیاندازد هم به حال بدم اضافه شده بود. - بفرمایید چایی. ننه گلپر سینی چای را وسط هال گذاشت و برخلاف انتظارم، خودش هم کنار من بر روی زمین نشست. با چشمانی گرد شده نگاهش کردم؛ او که گفت فرزانه و فرشته را از خانه بیرون فرستاده تا مزاحم ما نشوند، بعد آنوقت خودش آمده و وَر دلمان نشسته بود که چه بشود؟! کلافه از چشم و ابرو آمدنهای مادر سر پایین انداخته و انگشتانم را میان هم پیچاندم. لعنتی! مگر آنجا بودن ننه گلپر تقصیر من بود که مادرم اخمش را تحویل من میداد؟! اصلاً تقصیر خودش بود که یک کاره بلند شده و به خانهی آنها آمده بود؛ میتوانست کمی دندان روی جگر بگذارد تا خانهی منِ بدبخت تعمیر شود، بعد بیاید همانجا و بدون مزاحم حرفش را بزند و اینطور هم طلبکار من نشود. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
تا آمدم بپرسم چه چیزی را حل میکند از اتاق بیرون رفت و در را هم پشت سرش بست. گیج و وامانده به در بستهی اتاق خیره شدم؛ اصلاً نمیفهمیدم در دور و اطرافم چه میگذشت و این بیشتر گیجم کرده بود. با شنیدن صدای کوبیده شدن در خانه به خودم آمدم و به هول و ولا افتاده، سریع بلوز آستین بلند و زرشکی رنگم را از روی چوب لباسی چنگ زده و بر تن کشیدم. صدای لخلخ دمپاییها نشان میداد که ننه گلپر برای باز کردن در به حیاط رفته و من میتوانستم با خیال راحت آماده شوم، اما نه. با رفتارهایی که از ننه گلپر دیده بودم اصلاً نمیتوانستم او را با مادرم تنها بگذارم؛ تنها ماندن آن دو در کنار هم میتوانست فاجعه به بار بیاورد. روسری مشکی رنگم را سر کشیدم و با سرعت از اتاق بیرون زدم. آنقدر تند راه رفته بودم که وقتی به حیاط رسیدم به نفسنفس افتاده بودم. لحظهای بالای پلهها ایستادم و نفسی گرفتم؛ حالم که جا آمد، پلهها را دو تا یکی پایین رفته و خودم را به آنها رساندم. - سلام مامان. مادرم جلوی در ایستاده و مشغول احوالپرسی با ننه گلپر بود، تا من را دید به چهرهی مغرور و عبوسش لبخندی نه چندان صمیمانه نشاند و دستش را به سمتم دراز کرد. - سلام نوا جان، خوبی مامان؟ دستم را توی دست تپلش که مزین به چندین النگو و انگشتر طلا بود، گذاشتم و مادر من را به سمت خودش کشید، گونهاش را به گونهام چسباند و بوسی در هوا فرستاد. عاشق این مدل روبوسیهایش بودم، بیآنکه طرف مقابلش را تُفمالی کند محبتش را نشان میداد. البته اگر محبتی هم در میان نبود باز این کار را برای حفظ ظاهر به خوبی انجام میداد. - ممنون شما خوبی؟ ننه گلپر که تا آن لحظه گوشهای ایستاده و با تعجب به ابراز محبتهای مادرم نگاه میکرد، قدمی به سمتمان برداشت و گفت: - بفرمایید داخل، نوا جان مادرت رو تعارف کن برن داخل؟ از جلوی مادر کنار رفتم و با لبخندی که بیشتر به علت حضور ننه گلپر بود تا مادرم، دست به سمت خانه گرفته و گفتم: - بفرمایید داخل مامان جان. مادر نیم نگاهی به ننه گلپر انداخت و پس از گفتن «ببخشید، مزاحم شدم» جلوتر از من به سمت خانه به راه افتاد. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
دستپاچه از حضور او و نگاه سنگینش که سرتاپایم را میکاوید، سعی کردم با دست بازوهای برهنهام را بپوشانم و در همان حال با لبخندی مضحک و مصنوعی گفتم: - اِه، چیزه… من داشتم لباس عوض میکردم. شما… شما چیزی میخواستین؟ ننه گلپر قدمی به داخل اتاق برداشت. - اومدم بگم که من دخترها رو فرستادم برن بیرون، فرحانم رفته رو پشتبوم تا تو و مادرت راحت باشین. حالا تو چرا بازوهات رو پوشوندی مگه من نامحرمم؟ تکخندهی زورکی و مضطربانهای کردم. خداوندا این رفتارها چه بود که این پیرزن امروز از خودش بروز میداد؟! - نه این حرفها چیه؟ و بعد برای اینکه از دست آن نگاه عجیب و غریبش خلاص شوم، دستانم را از روی بازوهایم پایین آوردم. ننه گلپر همانطور که با دقت تن و بدنم را که از پس آن تاپِ تنگ و صورتی رنگ به خوبی نمایان بود نگاه میکرد، چرخی به دورم زد. کلافه کمی در خودم جمع شدم، نگاهش مثل آدمهایی بود که برای پسند کردن وسیلهای آمدهاند و این نگاه حس اضطراب و دستپاچگی را به من منتقل میکرد. - ببین تو خوبیها، قیافهات هم بد نیست. فقط مشکلت اینه که خیلی لاغری. مثِ نیِ قلیون میمونی، ولی عیب نداره یه چند روز که اینجا باشی خودم یه کاری میکنم قشنگ چند کیلو وزن اضافه کنی. دستی به موهایم زد و در حینی که روبهرویم میایستاد، ادامه داد: - موهات هم خیلی کوتاهه. دیگه بهشون دست نزن، بذار بلند بشن. دستم را روی لبهایم گذاشتم تا از باز شدن دهانم در اثر تعجب جلوگیری کنم، ولی احساس میکردم که چشمانم فاصلهای تا بیرون پریدن از حدقه ندارد. واقعاً این وضعیت را درک نمیکردم. چه اتفاقی داشت میافتاد؟! ننه گلپر دیوانه شده بود که عجیب و غریب رفتار میکرد؟ یا من دیوانه شده بودم که رفتارهایش در نظرم عجیب و غریب میآمد؟! - مادرت میخواد به زور شوهرت بده، نه؟ با گیجی سری تکان دادم. این را از حرفهای پشت تلفنم متوجه شده بود؟! ولی من که چیزی در این باره نگفته بودم! پیش از آنکه دهان باز کنم و حرفی بزنم ننه گلپر دستی به شانهام زد و ادامه داد: - نگران نباش، من حلش میکنم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- اگه راست میگی آدرس خونهی این دوستت رو بده. کلافه دستی به پیشانیام کشیدم. - مامان جان، آخه شما آدرس خونهی دوست من رو میخوای چیکار؟ باز صدای جیرینگ و جیرینگ النگوهای مادر بود که روی اعصاب نداشتهام رژه میرفت. - وا خب معلومه، میخوام بیام باهات حرف بزنم. سر بلند کرده و نگاه کوتاهی به ننه گلپر که مشغول خوردن صبحانهاش بود و زیرزیرکی هم من را نگاه میکرد، انداختم. - نمیشه که بیای خونهی مردم مادر من، من خودمم اینجا مهمونم. ننه گلپر که تا آن لحظه در سکوت نگاهم میکرد، لب باز کرد و گفت: - عیب نداره نوا جان، خب بگو مادرت بیاد همینجا. اتفاقاً بیشتر هم با همدیگه آشنا میشیم. متعجب چشم درشت کردم. حواسش به صحبتهای من بود یا به خوردن صبحانهاش؟! عجب ها؛ انگار حریم خصوصی هم مثل خیلی چیزهای دیگر، در این خانه جایی نداشت. - نه نمیخواد. در همین بین مادرم که از پشت تلفن صدای ننه گلپر را شنیده بود، گفت: - چی چیو نمیخواد، به دوستت بگو آدرس رو بفرسته تا من دو ساعت دیگه بیام اونجا تکلیفم رو با تو روشن کنم! کلافه تماس را قطع کرده و موبایلم را میان مشتم فشردم. آخر این کارها یعنی چه؟! میخواست پا شود و تا اینجا بیاید که فقط دربارهی منوچهرخان با من صحبت کند؟! آخر این کار درست بود؟! - بده گوشیت رو به فرزانه، تا آدرس رو واسهی مادرت بفرسته. نفسم را پوف مانند بیرون دادم و به ناچار موبایلم را به دست فرزانه سپردم. فقط امیدوار بودم که خدا خودش عاقبت من را با مادرم، منوچهرخان و ننه گلپری که امروز بسیار عجیب و غریب شده بود، بهخیر کند. *** جلوی آینهی بر روی میز تحریر ایستاده و موهایم که حالا تا روی شانههایم میرسیدند را خشک میکردم و در همان حال به این فکر میکردم که با مادرم چه کنم؟! میدانستم که میخواست به اینجا بیاید و من را با ترفندهای مخصوص خودش که از زبان خوش شروع و به کتک و دعوا ختم میشد، راضی به وصلت با منوچهرخان بکند و مطمئناً من در این خانه نمیتوانستم آنطور که میخواهم جوابش را بدهم. حولهینمداری که فرحان همین امروز رفته و برایم خریده بود را روی پشتی صندلی انداختم و خم شدم تا از روی میز گیرهی سرم را بردارم که در با صدای قیژی باز شد. ترسیده از این صدای ناگهانی راست ایستادم و به سمت ننه گلپر که در چارچوب ایستاده بود، نگاه کردم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- نوا خانوم این گوشی شما نیست که داره زنگ میخوره؟ با شنیدن صدای فرشته سر بلند کرده و به او که موبایلم را در دست داشت، نگاه کردم. - چرا عزیزم، گوشیِ منه. دست دراز کردم و او موبایلم را که زنگ میخورد و با هربار زنگ خوردن از شدت ویبره برای خودش بندری میرفت، درون دستم گذاشت. نگاهی به صفحهی موبایلم انداختم و با دیدن شمارهی مادر اخمهایم درهم شد. ای خدا؛ چرا او دست از سر من برنمیداشت؟! - چیزی شده؟ نگاه زیر چشمی به فرحان که چشمش میان اخمهای درهم من و صفحه موبایلم در گردش بود، انداختم و لبخند بیحسی زدم. - نه، چیزی نشده. زیر خیرگی نگاه فرحان و ننه گلپر توان اینکه بلند شوم و در جای دیگری و بدون حضور آنها به تماسم جواب بدهم را نداشتم، پس همانطور که روی تخت نشسته بودم تماس را وصل کرده و موبایلم را دم گوشم گذاشتم. - الو نوا؟ نگاه زیر چشمی به ننه گلپر انداخته و با لبخندی اجباری لب زدم: - سلام مامان جان. مادر با حرصی که در صدایش به خوبی مشهود بود، گفت: - علیک سلام، کجایی تو؟ چرا هر چی زنگ میزنم جواب نمیدی؟ نفسم را با کلافگی بیرون دادم. - گوشیم کنارم نبود، متوجه نشدم زنگ زدین. حالا کاری داشتین؟ مادر با لحن نسبتاً تندی جواب داد: - نه پس بیخودی زنگ زدم، دختر آخه تو چرا اینقده بیفکری؟! «نُچی» زیرلب گفتم. فقط همینم مانده بود که بهخاطر منوچهرخان به بیفکری هم متهم شوم. - من کجا بیفکرم؟! حالا چون نمیخوام با آقا منوچهر حرف بزنم شدم بیفکر؟ با گفتن این حرف نگاه فرحان به سمتم چرخید. طوری نگاهم میکرد که هر لحظه انتظار داشتم جلوی مادرش از بابت چیزی که نمیدانستم چیست، مؤاخذهام کند. - نه خیر، چون به آیندهات فکر نمیکنی میگم بیفکری. منم که پیچوندی تا نیام باهات حرف بزنم. سرم را با تأسف تکانی دادم. ماشاءاللّٰه مادرم در حد یک غریبه هم من را نمیشناخت، که اگر میشناخت میفهمید که پیچاندنی در کار نبوده و نیست. البته گاهی عجیب دلم میخواست این کار را بکنم، ولی چه میکردم که این کار با احترام به بزرگترها که در ذاتم بود، مغایرت داشت. - من کِی شما رو پیچوندم مادر من؟! من فقط گفتم لولههای چاه فاضلاب خونهام خراب شده، نمیشه بیاید اونجا. خودمم بهخاطر همین مجبور شدم بیام خونهی یکی از دوستهام. -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
سایه مولوی پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
متشکرم بانو💖🌹- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فرزانه که تا آن لحظه با تعجب و لبخند به فرحان خیره شده بود، لب باز کرد و رو به ننه گلپر گفت: - تو چرا امروز به همه چیز مشکوک شدی مامان؟ خب داداشم خسته شده از یکنواختی خواسته یه دستی به سر و روش بکشه. بعد نگاهش را دوباره سمت فرحان سوق داد و با لحن آرام و ذوقزدهای ادامه داد: - چقدر هم که بهش میاد ماشاءاللّٰه! ننه گلپر کلافه سرش را تکان داد. - من مشکوک نشدم، همه چی مشکوک هست. باز نگاه ننه گلپر به من دوخته شد و من بیچاره سر به زیر انداختم. نکند خوابنما شدن یکدفعهای پسرش هم به من ربط داشت که اینطور نگاهم میکرد؟! - ول کن این حرفا رو مادر من، حالا یه سیبیل بوده زدمش. دو روز دیگه در میاد خب. فرحان پوزخند محوی زد و زمزمهوار بهطوری که فقط من بشنوم، ادامه داد: - چقدر هم همین امروز بهخاطر دوتا تارِ سیبیل از بقیه متلک شنیدم، ولی ارزشش رو داشت. کلافه از نگاه سنگین ننه گلپر دندون قروچهای کرده و نیم نگاهی به فرحان که سر به زیر مشغول خوردن حلیمش بود، انداخته و مثل خودش آرام پرسیدم: - چرا میگی ارزشش رو داشت؟ فرحان زیر چشمی نگاهی به من انداخت. نمیدانم چه چیزی در نگاه عمیقش پنهان بود، اما هر چه که بود احساس میکردم که دمای بدنم را عجیب بالا برده بود. - چون دیگه شبیه آدم بدهی زندگیِ کسی که واسم مهمه نیسم (نیستم)! آب دهانم را به سختی قورت داده و نگاه از فرحان گرفتم. منظورش از فردی که برایش مهم بود، من بودم؟! اما چرا من و حال بد و خوبم باید برای او مهم میبودیم؟! باز صدایی در ذهنم گفت: - چون زندگی و حال خوب و بد اون هم برای تو مهمه. خب درست که زندگی او برای من مهم بود، اما من که از این مهم بودن منظوری… صدای ذهنم، میان حرفم پرید: - بیخودی بهونه نیار، اون برای تو مهمه و تو هم برای اون مهمی. این یعنی یک علاقه و یک طرز فکر دو طرفه! سرم را در رد حرفش تکان دادم. من و علاقه به فرحان؟! واقعاً که مسخره بود، به قول خودش مگر خر مغزم را گاز گرفته بود که عاشق این دیوانه شوم. - میخواهی قبول نکنی، قبول نکن. ولی اینی که داره مدل حرف زدنت هم مثل اون میشه یه دلیل دیگه برای اثبات این علاقهاس. باز در رد حرفش سر تکان دادم، اما قلب بیجنبهام که از شنیدن همان یک حرف او به تلاطم افتاده بود هم حرفها و بهانههای خودم را رد میکرد. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
در همان لحظه صدای در خانه و پشتبندش صدای بلند و سرحال فرحان شنیده شد. - یااللّٰه نامحرم نباشه، خانوما حجاب سر کنید که آقا فرحان داره میاد! فرزانه در جواب فرحان با لحنی خندان صدا بلند کرد. - بفرما داداش، همه حجاب دارن! با تعجب دستی به روسریام کشیدم. اینهمه سرزندگی در اول صبح جمعه عجیب نبود؟! فرحان لخلخکنان و ظرفِ حلیم به دست وارد حیاط شد و من برای دیدنش سر بلند کردم، اما نگاهم که به صورتش افتاد، قلبم انگار برای لحظهای از حرکت ایستاد. صدای «وا!» گفتن متعجبِ فرزانه در صدای افتادن کاسه از دست ننه گلپر گم شد و انگار آنها هم مثل من از دیدن چهرهی جدید فرحان شوکه شده بودند. مات مانده لحظهای پلک بستم، تا اگر خطای دید یا توهم بود از بین برود، اما پلک که باز کردم دوباره با همان تصویر روبهرو شدم. باورم نمیشد؛ واقعاً این مرد فرحان بود؟! همین مرد که سیبیلهای تراشیدهاش، لبهای برجسته و فک زاویهدارش را بیشتر نمایان کرده بود؟ همین مرد که جای موهای فرفری و بلندش را مدل موی جدیدی که دو طرفش کوتاه و رویش بلندتر بود، گرفته بود؟ همین مرد که جای کاپشن خلبانی و شلوار گشادش را یک جین راسته و یک پیراهن خوش استایل و آبی رنگ، گرفته بود؟! واقعاً که باورم نمیشد! لعنتی چقدر هم که جذاب شده بود! - سام عیلیکم به همگی! اما هنوز هم یک مشکل وجود داشت، آنهم این بود که تیپش و نوع حرف زدنش اصلاً با هم جور در نمیآمد. فرحان لبهی تخت با فاصلهی کمی از من نشست و درحالیکه ظرف حلیم را وسط سفره میگذاشت، گفت: - شرمنده دیر شد، من قبلش یه سر رفتم سلمونی کارم یوخده (یخورده) طول کشید. ننه گلپر که از بعد آمدن فرحان همچنان هاج و واج مانده به او خیره شده بود، به سختی از میان لبهایش نام «فرحان» را تلفظ کرد و فرحان بیآنکه سر از روی ظرف حلیمی که مشغول باز کردن در آن شده بود، بلند کند جواب داد: - جونم ننه؟ ننه گلپر با بهت و تردید پرسید: - سیبیلهات کو؟! فرحان خندهی زورکی کرد و دستی به پشت لبش که حالا خالی از سبیل بود، کشید. - اینها رو میگی؟ راسش (راستش) خسته شده بودم ازشون، واس همین زدمشون. ننه گلپر بدون اینکه بخندد، صدای خندهی مبهوتی را از خودش در آورد. - خسته شدی؟! تو از بعد اینکه پشت لبت سبز شد دیگه سیبیلهات رو نزدی، بعد یهو همین امروز ازشون خسته شدی؟! -
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام و درود شما رمان تکمیل شده رو هم نقد میکنید؟ -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
سایه مولوی پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
من چند پارت ابتدایی رو ویرایش زدم بانو شما ببینید.- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- سلام صبح بخیر. ننه گلپر همراه با نگاهی عجیب و غریب و فرشته با مهربانی جوابم را دادند. فرزانه کاسهها را به دست ننه گلپر داد و من در کنار فرشته روی تخت نشستم. نفس عمیقی کشیدم، هوای خنک اول صبح حس طروات و شادابی را به آدم میداد و ناخودآگاه کسالت را از سر من میپراند. - کمرت بهتره نوا جان؟ دستپاچه از سنگینیِ نگاه ننه گلپر لبخند شل و ولی زدم. نمیدانستم چرا نگاهش اینطور مشکوک و مچگیرانه بهنظر میرسید. - بله، خوبه ممنون. ننه گلپر سری به تایید تکان داد. - پس بعدِ صبحونه برو یه دوش بگیر، تنت هنوز بو تخممرغ میده. اخم محوی کرده و با اینکه بوی تخممرغ شاهکار دیشب خودش بود، خجالتزده سر پایین انداختم. واقعاً باید دوش میگرفتم؛ بوی تخممرغ را شاید، ولی کنایههای ننه گلپر را اصلاً نمیتوانستم تحمل کنم. - من نمیدونم این فرحان یهو چطورش شده؛ همیشه ساعت هشت و نه صبح من باید به زورِ دعوا و کتک بیدارش میکردم که پاشه بره یه نون از همین نونوایی سر کوچه بگیره. بعد اونوخت امروز کلهی سحر وقتی همه خواب بودن پا شده رفته بیرون، یه یادداشتم گذاشته رو یخچال که رفتم حلیم بگیرم. متوجه نگاه زیرزیرکی ننه گلپر به خودم شده بودم و همین باعث شده بود که سرم بیشتر در یقهام فرو برود. لحظهای از فکرم گذشت که نکند او دیشب متوجه صحبت من با فرحان شده و رفتار عجیب و غریبش از همین بابت است. وگرنه که رفتار دیشبش با من مثل دفعات قبل بود و دلیلی نداشت یکهو از این رو به آن رو شود. فرزانه تکهای نان کند و به دهانش گذاشت و در همان حال رو به ننه گلپر گفت: - بیخیال مامان؛ حالا یهبار این خان داداش ما هوس کرد یه حلیم ما رو مهمون کنه، شما دیگه ازش یه توطئه در نیار. ننه گلپر نگاه چپچپی به فرزانه و نگاه معنیداری به من انداخت. - من نمیدونم این توتیایی که میگی چیه، ولی بازم میگم که این پسره یه چیزیش شده! کلافه لب روی هم فشردم، دیگر کمکم داشتم از اینکه دیشب با فرحان صحبت کرده بودم به غلط کردن میافتادم. فرشته با خندهای که چال زیبای گونهاش را به نمایش گذاشته بود، خودش را در بحث دخالت داد و گفت: - توتیا نه مامان، توطئه. یعنی دوز و کلک. ننه گلپر کلافه دستش را در هوا تکان تکان داد. - خبه خبه، تو دیگه نمیخواد واسه من خانوم معلم بشی.