-
تعداد ارسال ها
630 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
زینب چرمگر آخرین بار در روز شهریور 28 برنده شده
زینب چرمگر یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های زینب چرمگر
بروزرسانی وضعیت تکی
نمایش تمام بروزرسانی وضعیت توسط زینب چرمگر
-
مورد اول: «پارت سه»
برای چند لحظه فقط نگاهش کردم، بدون اینکه صدایی بشنوم. جملهها به گوشم رسیده بودن، اما مغزم حاضر نبود معنیشون رو بپذیره. حالِ آقای احتشام خوب نیست. سریع بیمارستان برید.
(در این بخش بهتر بود دو جملهی آخر رو طوری دیگه بیان کنی، طوری که انگار شخصیتت در حال مزه مزه کردن حرف شنیده شدهست.)
مثلا: آقای احتشام، حالش خوب نبود! بیمارستان، باید خودم رو میرسوندم!
مورد دوم:
چشمها یا چشما؟ بهتره یکی رو انتخاب کنی و با همون پیش بری. البته اشکالی نداره برای بعضی کلمات از ها استفاده کنی و برای بعضی از الف؛ بعضی کلمات با ها زیباتر به تحریر درمیان بعضیا با الف.
مثلا وقتی احسان داره از وضعیت احتشام میگه:
«مانیتورا و پارامترای» بهتر توی زبون احسان میچرخه و بیان میشه. اینطوری فکر نمیکنی؟!
چون لحنت محاورهست، از نظرم اشکالی نداره اگه از ترکیب دوتاشون استفاده کنی؛ به شرطی که اون کلمه از ابتدا تا انتها با همون حالت جمع پیش بره.
همچنین، بعضی واژهها حالت جمع خاص خودشون رو دارن مثل: کلمات، خاطرات، تبریکات و چیزای دیگه (حضور ذهن ندارم)
وقتی میتونی با واژهی «کلمات» آوای زیبایی به جمله بدی، پس چرا از کلمهها استفاده میکنی؟
یه مورد دیگه:
یه جاهایی پرش لحن داشتی؛ از محاوره به ادبی.
مثلا به جای اینکه بنویسی «چشمهاش» نوشتی «چشمهایش»
خب این یکم از زیبایی رمانت کم میکنه و بهتره یه بار دیگه یه بررسی دیگه داشته باشی تا اینجور مشکلات رو از بین ببری؛ چون فکر میکنم قبلا ادبی بوده تبدیلش کردی به محاوره.
یه مورد دیگه:
بعضی جاها؛ چه توی مونولوگا و چه توی دیالوگا، یه سری کلمات رو انگار جا انداختی.
«درسته تو کماست، ولی خیلیها میگن میشنوه. تو هم با این حال و روزت، و صدات قشنگ داد میزنه داری کم میاری. پس فعلاً مثل یه دخترِ خوب، حرفِ آقا دکتر رو گوش بده.»
«تو هم با این حال و روزت، و صدات قشنگ داد میزنه داری کم میاری.»
خب اگه خودت دوباره بخونیش متوجه مشکلش نمیشی؟ احسان به پزشک حرفهایه؛ پس قطعا جملاتی اصلی و فرعیش رو درست و کامل به زبون میاره.
«برای بار سوم عرض میکنم، خانوم چشمه نیکان، فرزند حشمت نیکان، آیا وکیلم شما رو به عقد دائم آقای امیرحسام نیکان، فرزند حیدر، دربیارم؟ آیا وکیلم؟»
دربیاور حاج آقا. واو دربیارم رو جا انداختی بانو. ✅
استرس مثل مورچههایی ریز زیر پوستم میدوید ✅
«با اجازهی پدرم و روح مادرم و بزرگترهای جمع، بله.»
بزرگترا ✅
صورت آرایش شده بی نقصش
صورت آرایش شدهی بینقصش✅
با انزجار بهش خیره شدم و بعد چشمهامو بستم.
چشمهام رو ✅
استیبل؟ خب آره پزشکا با همکارا و دستیارا و انترناشون با کلمات تخصصی حرف میزنن ولی حین بیانش به یکی که پزشک نیست (مخصوصا مخاطبانی که میخونن) بهتره ترجمه شده باشه.
خب حالا بذار ده تا پارتی که خوندم رو از خیلی از جهات نقد کنم؛
فضاسازیت خیلی قابل حس بود؛ توی پارتای اولیه خیلی قشنگ من رو میخکوب کردی، طوری که حس میکردم صحنهها دارن برای من اتفاق میافتن.
هر چیزی که نیاز بود رو توی پارتای اولیه خیلی خوب به تحریر آوردی.
بعد زمانی: صبح رو به زبون نیاوردی بلکه توصیفش کردی
بعد مکانی: طبیعت رو به زبون نیاوری بلکه تکه تکه توی ذهن مخاطب رسمش کردی
بعد احساسی: چقدر پارتای اولیه توش عالی بودی از حسش حین دوچرخه سواری گرفته تا حسش حین شنا.
بعد روانی-عاطفی: احساساتی که از شخصیتت نشون دادی یه رازی توی خودشون داشتن و اون راز همون وضعیت روانی و عاطفی شخصیت بود. احساساتش رو خاص و سنگین توصیف میکردی؛ انگار که شخصیتت داشت یه چیز سنگین رو به دوش میکشید و این قابل احساس بود.
بعد اجتماعی- فرهنگی: این رو هم نگفتی که آره وضع مالیشون خوبه، به جاش از همون اول کلاس و سطح زندگیش رو نشون دادی.
بعد نمادین: خیلی از جاهای رمانت مونولوگهایی رو دیدم که خیلی شاعرانه بیان شده بودن و من از چندتاشون خیلی لذت بردم؛ مخصوصا استرس و اضطرابی که با مورچه پوست به صورت نمادینه توصیفش کردی.
اما یه مشکل ریزی هست؛ کیفیت فضاسازی از یه جایی به بعد از عالی به خوب تبدیل شد. انگار وسواسیتی که توی جملاتت برای پارتای اولیه داشتی رو از یه جایی به بعد از دست دادی؛ انگار میخواستی زودتر پیش بری تا به نقطهی ناپایداری، جایی که دوباره توی زندگی خزان گره میفته، برسی. اما به نظرم حیفه اون وسواسیت رو روی همه پارتا نداشته باشی؛ چون پتانسیلش رو داری که با روح و روان مخاطب بازی کنی. پس بازی کن.
راوی تو شخصیت اول توئه و توی همین ده پارتی که خوندم کامل شناختمش؛ یه زخم خورده، یه آتش گرفته، یه از گور برگشته. و در عین حال قوی؛ چون اون تونست برگرده. شخصیتهای مکمل؛ احتشام و احسان که توی زمان حال این ده پارت بودن هم حامی بودنشون رو اثبات کردن. اون هم نه با شعارهای شخصیت اولت؛ بلکه با اعمالشون.
اما توی شخصیت پردازی امیرحسام میتونستی بهتر عمل کنی، میتونستی بهتر احساس تنفر و ترس و انتقام و یا هرچیزی که نسبت بهش داره رو بیان کنی. دوست داشتم وقتی داری شخصیتی از گذشتهی تاریک خزان رو وصف میکنی، از دریچهی چشمای خزان بهش نگاه کنی و روان و عاطفهش رو توی وصفیاتت بکار ببری؛ و از واکنشهای فیزیکیش غافل نشی. نگاهش رو چی فرا گرفته؟ تیک عصبی نگرفته؟ کسی که توی آتش سوخته حتم دارم واکنشهای متفاوتتری میتونه داشته باشه.
واکنش خزان به دیدن نیکان ساده و پیش پا افتاده بود، انگار فقط عشق سابقش رو دیده بود، نه کسی رو که شاید زندگیش رو جهنم کرده بود.
راستی وقتی فلش بک میزنی، چه اشکالی داره جملاتت رو با ذوق و هیجان و سادگی بیشتری به زبون بیاری؟ چون چشمه خام بود، جوان بود، شاد بود، هیجان داشت، ذوق داشت، عشق داشت و... اینجوری یه دوگانگی ایجاد میشه؛ چشمه چشمه بود و خزان خزانه. ولی چی باعث شد اون چشمه به این خزان تبدیل شه؟ تعلیق ایجاد کن.
چی باعث شد اون نگاه عاشقانهش به امیر تبدیل به نگاه الانش بشه؟ چی باعث شد ذوق و هیجان اون زمانش تبدیل به افسردگی الانش بشه؟ چی باعث شد از سادگی اون زمانش به آدم الان تبدیل شه که بار سنگینی رو به دوش میکشه؟
وقتی داری از چشمهی گذشته حرف میزنی بهتره همه جا رنگارنگ دیده شه، برای سفرهی عقدش ذوق داشته باشه، شادی مهمونا شادش کنه و... بهتره فضای گذشته رو همونطوری که چشمه میدید وصف کنی نه زینب یا خزان.
راستی خیلی دوست دارم که خزان فضاها رو با واژههایی مثل سوختن و آتیش گرفتن و اینجور چیزا نمادینه کنه؛ این یه هویتی به چشمهی خزان شده میده. سوخت و سوختن چشمه واژههایی جدید برای احساسات و عواطف و روان خزان شد.
فعلا همین چیزا به ذهنم رسید بانو :)