-
تعداد ارسال ها
401 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایان
-
- پارت ۱۳- مکث کرد و به سمتم متمایل شد. پر اضطراب از واکنشش، دستانم را بهم قلاب کردم و او، لبخند بیجانی به رویم زد و به مسیرش ادامه داد. استرس، مانند بختکی بر قلبم افتاد و زیر دلم تیر کشید. ناخواسته، در همان نقطه دست گذاشتم و از درد ناگهانی، خم شدم. نکند بیبیچک را بیابد؟ اگر برگهی آزمایش را ببیند چه؟! وایِ من! چرا اصلا آنها دور نینداختم؟! حالت تهوع به سراغم آمد و با درد، کمرم را صاف کردم. گیج و پر اضطراب، چرخیدم و مشغول آماده کردن زرشک و زعفران شدم. این درد از کجا آمد؟! نکند دمنوش دیروزی درحال تاثیر گذاشتن است؟ نکند «نطفه» درحال از بین رفتن است؟! همان موقع، ترس نیز به باقی احساساتم پیوست و به تمسخر این حجم از دوگانگی پرداخت. من که نیتم کشتنش بود؛ چرا ترس؟! محکم سرم را تکان دادم تا از شر افکار همیشه مزاحمم رهایی یابم. با دقت، زعفران را با برنج مخلوط میکردم که صدای شرشر آب، نشان از حمام رفتن پارسا میداد. مرد بینوا سه روز بود که رنگ خانه را ندیده. حق داشت در اولین فرصت دوش بگیرد؛ به جای آنکه مانند همیشه مرا بوسه باران کند. یا کنارم بایستد و از روزش بگوید و مرا به حرف بیاورد. اما اصلا آیا من آن مهتاب همیشه بودم که توقع رفتار همیشگیاش را داشتم؟ جوابش واضحا یک کلمه بود:«نه»؛ من دیگر آن مهتاب سابق نبودم. با همان دردی که حال کمی کاهش یافته بود، کارم را تمام کرده و روی صندلی ناهارخوری چهارنفرهمان نشستم. دستانم را روی میز و سرم را روی آنها گذاشتم تا چشمانم و این پاهای خسته و سر دردمندم کمی آرام بگیرند. امروز در مدرسه زیاد سرپا ایستاده بودم و تمام بدنم درد میکرد. دستم ناخواسته، روی شکمی که کمی تیر میکشید قرار گرفت. این درد نیز بخاطر سرپا بودن زیادم بود؟ نکند دارم از دستش میدهم؟ صدای دیگری با این فکر بر من تشر زد:« هی مهتاب! تو که نمیخوایش. حالا نگران از دست دادنشی؟ بیخیال! خودش بره بهتره تا دستت به خونش آلوده بشه!» دستانم مشت شدند. ای مهتابِ درونم، تو واقعا سنگدلی!
-
- پارت ۱۲- قلب کوچکم، محکم خود را به قفسهی سینهام کوبید و خیره به نام انگلیسیاش، بزاقم را فرو خوردم. او قرار بود بیاید؟ برای ناهار میآمد؟ یعنی، واقعا؛ بعد از سه روز خواهد آمد؟ قلبم اعتراف میکرد که دلش برای دیدن رویش تنگ شده و عقلم؟ میگفت که او دیگر آن پارسای سابق نیست و از او بِبُر. مانند همیشه با یکدیگر درحال جدل بودند! گوشی را کناری گذاشتم و بدون پوشیدن لباسهایم، وارد حمام شده و سریعا دوش گرفتم. قلبم، ماننده تمام زمانهایی که پای او در میان بود، کنترلم را به دست گرفته و باعث شد ناهار مفصلی درست کنم. زرشک پلو با مرغی که تنها برای او میپختم؛ حتی زمان دوستی، تنها او بود که دستپخت مرا میچشید و حال... نفسم ماننده آه از دهانم خارج شد. یادم آمد او باعث تشکیل این نطفه شده است؛ نطفهای که نمی خواستمش و در انتظار راهی برای از بین بردنش بودم! زعفران غلیظی دم کردم. نگاهم، میخ رنگ روشن و زیبایش شد. میخواستم با آن برنج زعفرانی درست کنم. اما حالا وسوسههایی در گوشم میپیچید که یکجا، این نصف استکانِ غلیظ و پررنگ را سر بکشم. شاید موفق نیز بود که دستم سمتش رفت و برداشتمش. شاید موفق بود که آن را بالا آوردم تا بنوشم؛ اما ثانیهای نگذشته بود که صدای دیگری در گوشم فریاد زد: « میخوای بچهی خودتو بکشی بیرحم؟!» مبهوت آن صدایی که انگار صدای خودم بودم، ماندم و لیوان را پایین آوردم. به راستی من واقعا بیرحم بودم؛ بی رحم و خودخواه! چگونه میتوانستم این توده را درون خود بپرورم درحالی که نمیخواستمش و میخواهم اورا بکشم؟! در جدل با خود، صدای چرخیدن کلید در قفل درب خانه مرا از میدان نبرد، به آشپزخانه برگرداند. فورا لیوان را پایین گذاشته و چرخیدم. قامتش، در چهارچوب در نمایان شد. کیف مشکی و دوشی اش را کج روی شانه انداخته و روپوش سفید رنگش روی ساعدش بود. مانند همیشه، آستین هایش بالا بودند؛ کاری که میدانست چقدر آن را دوست دارم. نگاهم در نگاه خیرهاش برای لحظاتی قفل شد. آن چشمها! همانهایی که روزی قلبم را ازآن خود کردند و حال چقدر نمیفهمیدمشان. - سلام. شنیدن صدای سلامش بعد از سه روز، آن قلب ناآرام و متلاطم را مانند برکهای آرام کرد. یعنی آنقدری که من دلتنگش بودم، او نیز بود؟ جواب سلامش را زمانی دادم که درب را بسته و داشت به سمت اتاق خواب میرفت؛ آنهم با صدایی آهسته و ضعیف.
-
درخواست طراحی جلد رمان لاوشات | 𝐒𝐞𝐨𝐝𝐚 𝐌𝐨𝐡𝐞𝐛𝐛𝐲 کاربر نودهشتادیا
سایان پاسخی برای Kim Seoda ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزکم لینک ها درست نیستن قشنگم، باید دوباره آپلود کنین و لینک درست و اصلی رو بفرستین- 45 پاسخ
-
- درخواست طراحی جلد
- 𝐒𝐞𝐨𝐝𝐚 𝐌𝐨𝐡𝐞𝐛𝐛𝐲
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
-پارت ۱۱- با پایان ساعت کاری، از مدرسه خارج شدم. تعارفی به سحر و خانم علویان زده که برسانمشان و متاسفانه هردو پذیرفته بودند. سوار بر ماشین نازنینی که با زحمات خودم خریده بودمش، آن دو را به مقصدهایشان رساندم و با لبخندی تصنعی، خداحافظی کردم. با دور شدنشان، لبخند، آرام آرام از صورتم رفت و تلاشها برای شاداب بودن، خوش برخوردی و انرژی داشتن تبدیل شدند به گرفتگی شدید عضلانی و دردی در شقیقهی سرم. دستی به فرمان رخش زیر پایم کشیدم. با این افکار که این وسیله، حاصل زحمات و پساندازهای چندین و چند سالهام است، به وجد میآمدم. باعث میشد میان تمام خستگیهایم، لبخند بزنم و احساس با ارزش بودن داشته باشم؛ احساس توانمندی، احساس قدرت و استقلال! به خانه همیشه ساکتم رسیدم. خانهای که کادویی بود از سمت پدرشوهرم و شاید در منطقهی بالای شهر نبود؛ یا مثلا متراژ بالایی نداشت؛ اما در آن راحت بودم. وجود تنها دو همسایهی بی آزار و آرام همچون خودمان، زندگی را در این آپارتمان بسیار لذتبخش کرده بود. وارد واحد طبقهی دوم شده و همانجا، به درب واحدم تکیه زدم. خانهام را از نظر گذراندم و در جای جایش، دخترکی را دیدم که با شوق، اینطرف و آنطرف میرود و وسایل خانهاش را میچیند. میدیدم که چقدر ذوق دارد و صدای قهقهههایش، تمام مجتمع را پر کرده بود. نوک بینیام سوخت و حلقهی اشک، حدقهی چشمانم را در آغوش کشید. چه آرزوهایی داشتی مهتاب و حال، چه زندگیای داری، زن! تکیه از درب خانه گرفته و به اتاق رفتم. حین تعویض لباسهایم، صدای ویبره رفتن گوشیام آمد و نشان از یک پیامک میداد. نامش در بالای صفحه ی تلفنی که هدیهی سالروز تولدم بود نمایان شد. خدایا! چیزی هم بود که مرا یادش نیندازد؟ پیامکش را باز کرده و خواندم. « امروز ظهر میام خونه؛ خواستم بهت خبر بدم.»
-
-پارت ۱۰- بازهم صدای ناله و اعتراضشان به هوا برخواست و من تنها واکنشم کوبیدن خودکار به میزم بود. خیره به برگهی نگین، دانشآموز زرنگ و همیشه درس خوان کلاسم، آنرا تحویلش دادم. نفر به نفر نمرات را بلند خواندم و برگههایشان را نشانشان دادم. با برخورد مجدد زنگ کلاس، آنها را با شاهکارهایشان تنها گذاشته و به دفتر معلمان رفتم. دفتر شلوغ و همکارانم مشغول بگو و بخند بودند. سردرد و حالت تهوع، امانم را بریده بود. کاش میشد از زندگی فرار میکردم! کیف بزرگم را کنارم گذاشته و در گوشی خود را مشغول کردم. شاید هم باید کمی چای مینوشیدم. همان لحظه خانم شفقی، خدمتگزار مدرسه، جلو آمد و سینی چای را به سمتم گرفت. - بفرما خانم رادمهر. خوشحال از چایای که مراد دلم بود، تشکر گرمی از خانم شفقی کردم و استکان چای را برداشتم. برایم روی میز قنددان حاوی شکلات و قند را گذاشت و به سوی همکاران دیگر رفت. شکلاتهای کاکائویی چشمک درشتی بر من زدند و با لبخندی کمرنگ، یکی از آنها را برداشته و همراه چای خوردم. پیامهای گروههای مدیران و همکاران را چک میکردم که یک نفر کنارم نشست. صفحهی گوشی رو فورا خاموش و نگاهش کردم. لبخندی به رویم زد و مانند همیشه، پر انرژی گفت: - دمغی مهتاب خانم! دانشآموزات پراتو چیدن؟ چشمکی در انتهای جملهاش زد و من از انرژی و و توصیفاتش خندهی بیصدایی کردم. - خوبم سحر، خستم. بچهها هم امتحانشونو یکم خراب کردن، زنگ پیش دعواشون کردم. سحر، موهای مشکی و براقش که روی صورتش ریخته بودن رو به زیر مقنعه فرستاد و گفت: - اصولا دعوا نمیکنیا! کلا امروزم بیانرژیای انگار. اخمی تصنعی کرده و همزمان لبخند کردم تا متوجه شوخی کلام و میمیک چهرهام بشود. - حرف تو دهنم نذار بابا! خستهام از صبح دارم برای دخترا داد میزنم. دروغ، واژهای همیشگی برای تمام دیالوگهای روزانهام بود. سنگین بود و بارَش، انرژیام را میگرفت. سحر، همکار و دبیر فلسفهی پایه یازدهم، با دستی که به شانهام زد از جا برخواست و سمت کیفم رفت. هر یک از همکاران کم کم باید سر کلاسهای خود میرفتند و من نیز به تبعیت از آنان وسایلم را برداشته و راهی کلاس شدم. حین طی کردن همان مسیر کوتاه خروج از دفتر، پاسخ «خسته نباشید»های تک تک دبیران و معاون را داده و مسیر خودم را رفتم.
-
-پارت ۹- سروصدای دخترهای جوان، اجازهی تمرکز را نمیداد. علاوه بر آن ممکن بود هر لحظه مدیر سر برسد و نور علی نور شود! سرم را بالا آورده و با خودکار، چند ضربهی پیاپی به میز کوبیدم. توجهشان به من جلب و سکوت بالاخره حاکم شد. اخمی کردم و خودشان حساب کار دستشان آمد. با همان اخم، به برگههای شاهکار امتحانشان چشم دوختم و به ادامهی تصحیح کردنم پرداختم. با پایین افتادن سرم، صحبتکردنشان را از سر گرفتند؛ اینبار صحبتهایشان تبدیل به زمزمههایی آرام شده بود و کمی سردردم را کم میکرد. حوصلهای برای تدریس نداشتم؛ حالم هنوز سر جایش نیامده بود. گفتم تمرین کنند و حال، هر پنج-شش نفر دوره گرفته و مشغول گپ و گفتهایی روزانه، در دنیای دخترانه و کوچک خودشان هستند. تصحیح آخرین برگه، مصادف شد با صدای بلند زنگ تفریح و دختر ها، دانه به دانه با هیجان برخواستند که بازهم با خودکار روی میز کوبیدم. سکوتی در کلاس حاکم شد و همهمه و حتی جیغ، از راهروها میآمد. اعصاب نداشتهام با وضعیت برگههایشان، تبدیل به گلستان شده بود! نادانسته داشتم خشمم را سر این طفلکها خالی میکردم. اما چاره چه بود؟ از سال پیش که بازهم دبیر ریاضیشان بودم و امسال هم همینطور، آنقدر لیلی به لالایشان گذاشته بودم که فکر میکردند چه خبر است! این هم وضع نمرات امتحانشان. - بشینید نمراتتونو بگم بعد برید. صدای اعتراضشان که بلند شد، آن را در نطفه خفه کردم و تشر زدم. - ساکت! با این نمره هاتون... مکث کردم و نفس عمیقی برای کنترل کردن خودم کشیدم. هرگز دوست نداشتم غرورشان را خدشه دار کنم. آنهم زمانی که میدانستم معلم ریاضی محبوبشان هستم! ادامه حرفم را با تکان دادم سرم به طرفین گفتم: - خودم واقعا خجالت میکشم. چند ثانیهای سکوت شد که نماینده کلاس، جرئت داد به خودش و گفت: - خانم حداقل میشه برگههارو بدید به خودمون؟ با جدیت برگهها را مرتب کردم و پاسخش را دادم. - نه نمیشه! یکی یکی میخونم، بیاین بگیرین ببینین شاهکارتونو؛ بعد به خودم بدین. اعتراضم نکنین که برگههارو دقیق تصحیح کردم. بازهم اعتراض و صدای نالان و خواهشمندشان در کلاس پیچید. - خانم توروخدا نمره هارو بلند نگین! - خانم حداقل بیایم اونجا بگین نمره هارو به خودمون. - خانم توروخدا... صدایم، بلند شد و دستم رو سه مرتبه روی میز فلزی کوبیدم که صدای بد و بلندی ایجاد کرد. از روزهایی بود که روی حال خوب نبودم و هر کلمه، قرار بود به ضررشان تمام شود! - ساکت ببینم! نگین، نمره نه و نیم از ده. بیا برگتو بگیر.
-
-پارت ۸- نمی خواستم خیلی درگیرش کنم؛ پس سری تکان دادم و گفتم: - چیز مهمی نبود ترنم. دلم براش تنگ شده بود فقط. نگاه تیزش بر من ثابت ماند؛ معلوم بود که باور نکرده است! با این حال بعد ثانیهای مکث، لبخندی کمرنگ و کنترل شده روی لبهای ماتیک خوردهاش نمایان شد. نگاهم همانجا قفل و او با کشیدن زبان در قسمت داخلی لبش که فاقد ماتیک بود، گفت: - شما دوتا واقعا دیوونهاین. منو دق دادی تو. اما ته صدایش مطمئن نبود. انگار خودش هم باورش نمیشد اینهمه گریه تنها برای دلتنگی باشد. برای ثانیهای نگاهم بین لبها و چشمانش جابهجا شد. آه، ترنم عزیزم، دایهی مهربانتر از مادر! اگر میدانستی چه پنهانکار و دروغگو هستم، بازهم با این لحن مرا مخاطب قرار میدهی؟ نفس عمیقی کشیدم و صاف نشستم. دست راستم از دور لیوان رها و اشک و خیسی صورتم را پاک کردم. سعی کردم عادی باشم. من سالها با پارسا زندگی کردهام. قلق یکدیگر را میدانیم. البته، کاش میدانستیم! ترنم برایم صحبت کرد و شام پخت. شب به نیمه رسیده بود که همسرش به دنبالش آمد و بازهم مرا در تنهاییام گذاشت. با رفتنش، لبخند کم جانی که بر لبانم بود، باز هم پر کشیدند و غم، همان کبوتر جلد شدهی قلبم، به آنجا برگشت. به اتاق رفتم و خود را به پشت، بر تخت رها کردم. زاویه دیدم، درست بر روی آن دیواری بود که با ذوق، آن را تزئین کرده بودم. دیوار خاطرهمان، پر بود از عکسهای رنگی و دونفره. عکسهای عقدمان، عروسی، زمان دوستی، حتی زمانهایی بعد از عروسی که هنوز، خوشحال بودیم. و پارسا... خندههایش در عکسها عمیق بودند و همیشگی. اما آخرین خندهاش را به یاد ندارم. شاید هم میزد و من نمیدیدم؛ مثلا برای همکارانش! طلبکار و اخمآلود، به پهلو چرخیدم و در خود جمع شدم. اخم ناخواسته باعث پیوند ابروهایم شده و در فکر فرو رفتم. فکر به فردا، به روزهای بعد، به زندگی با مرد جذابی چون پارسا. آنقدر فکر کردم تا با همان اخم و بدون پتو به خواب رفتم.
-
-پارت۷- سکوتی بینمان حاکم شد و او بالاخره لیوانش را برداشت کمی از آن را تلخ، نوشید. - نمیگی نه؟ نگاهم خیره ماند به بافت پارچهی روشن مبلهایم. کاش در میان این تار و پودها میماندم و هرگز بیرون نمیآمدم. کاش بخشی از این پارچهی نرم بودم؛ روشن و بیحس. بدون آنکه کسی مرا سوالپیچ کند. - چیزی نیست ترنم، باور کن. ولی... جملهای که ناخواسته قرار بود ادامه پیدا کند را بلعیدم. ولی چه مهتاب؟ می خواستی راحت به او بگویی؟ - ولی چی؟ صدایش باعث شد بیشتر به خودم تشر بزنم و نگاهم را هرگز بالا نیاوردم. قلبم به تپش افتاد و دلم پیچ خورد و حالت تهوع، دوباره به سراغم آمد. بغضی که بازهم مهمان خانهی گلویم شد را با جرعهای چای نیمه داغ پایین بردم و پاسخش را دادم. - با پارسا... نامش که بر زبانم جاری شد، صدایم شکست و مکث کردم. نگاهم بالاخره بالا کشیده شد و ترنم با چشمانی نگران، همچنان خیرهی من بود. بغض، دوباره سرجای همیشگیاش بازگشت و اینبار نیازی ندیدم پنهانش کنم. چند بار پلک زدم و بازهم نگاه دزیدم. با صدایی که لرزش داشت و بغضی که اجازهی نفس کشیدن نیز نمیداد، گفتم: - باهاش.. بحثم شد.. قطره اشکی لجوجانه چکید و فقط من میدانستم این بغض قرار نیست به این زودی ترکم کند؛ که حال نه تنها از غم، بلکه از شرم نیز میگریستم. همیشه در مواقع درددل کردن، گریهام میگرفت. ترنم در سکوت، انگار نظارهگر بود تا خودم را خالی کنم. - چند روزه بحثمون شده؛ خونه نیومده. دروغ اولم عجیب بود؛ نیمهای دروغ و نیمی از آن راست! بحثمان نشده بود؛ اما خانه نبود. نه اینکه قهر کند و برود؛ آقای دکتر، شیفت بودند! ترنم سکوتش را شکست. - سر چی بحثتون شده که اینجوری گریه کردی؟ کمی با لحنش مرا سرزنش میکرد، اما بازجویی نه. عدم روراستیام، مرا شرمگین میکرد که از نگاه به چشمانش طفره میرفتم. کاش خدا مرا میکشت تا راحت میشدم!
-
درخواست طراحی جلد رمان خواهر ناتنی | سایه کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای _saye_ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
تو سایت imgurl میتونی عکست رو انتخاب کنی و لینکی که بهت میده رو اینجا بفرستی -
درخواست طراحی جلد رمان خواهر ناتنی | سایه کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای _saye_ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
قشنگم عکسی که میخوای برای جلد رمانت باشه رو آپلود کن و بفرست تو همین تاپیک -
-پارت۶- صدایم همچنان گرفته و لحنم بیاحساس بود. گلویم را ناخودآگاه صاف کردم و به چیدن وسایل در سینی مشغول شدم. ضعف و گرسنگی، باعث میشد چشمانم کمی تار و دستانم بلرزند. علت صدای برخورد دو لیوانی که با یک دست از کابینت برداشتم به یکدیگر، همین لرزش خفیف، اما قابل درکِ دستانم بود. حین حرکات آهسته و پیوستهام، فکر کردم. فکر به چیدن دروغی برای بیانش به ترنم؛ که بگویم خوبم، فقط پارسا بحثم شده است. چای دم کشید و برای جفتمان، چای لیموی خوشرنگی ریختم و با خوراکیهای در سینی، به پذیرایی بردم. ترنم، همچنان مرا زیر نظر داشت و مطمئن بودم تا هم اکنون نیز خیلی جلوی خودش را گرفته بود تا چیزی نگوید و صبر پیشه کند. نگاهی به سینی حاوی چای و مخلفات روی عسلی کرد و دوباره چشمان خوشرنگ قجریاش را به من دوخت. آن چشمها، همیشه تا عمق وجود مرا میتوانستند بخوانند. به همین دلیل بود که هرجایی را نگاه میکردم جز آن قهوهایهای تلخ را. پیشدستی کرده و لیوان چایام را از داخل سینی چوبیام برداشتم و به او نیز تعارف کردم. - بخور. آداب مهمانداری را هیچگاه در برابرش بهجا نمیآوردم؛ او که دیگر میزبانی بود برای خودش. او که میدانستم قصد بازجوییام را دارد، بدون آنکه حتی نگاهی به بساط پذیراییام بیندازد، پرسید: - چی شده که انقدر گریه کردی؟ نگاهی که از او میدزدیدم بالاخره در چشمهایش خیره شدم. به گونهای نگاهم میکرد که انگار تا انتهای ماجرا را فهمیده و دروغ گفتن جز محالات است! - گریه نکردم. میدانست دارم حرف مفت میزنم و به همین دلیل سکوت کرد؛ سکوتی طولانی تر از قبل. خودم هم میدانستم. چه کسی باورش میشد گریه نکردهام وقتی این چشمان به خون نشسته و پف کرده و دماغی سرخ را میدید و این صدای گرفته و خش دار را میشنید؟ نگاهش هم همین جملات در سرم را به من میفهماند. تسلیم در برابرش، سرم را تکانی دادم و کلافه گفتم: - کردم. ولی چیز مهمی نیست. باز هم همانگونه مرا نگاه کرد؛ اما من قرار نبود چیزی به او بگویم! هرگز! - برای چیزی که مهم نیست انقدر گریه کردی؟
-
درخواست طراحی جلد رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام. متاسفانه عکس پاک شده از گرافیستتون میپرسم اگر طرح رو داشتن براتون میفرستم -
اساطیری ایرانی تاپیک معرفی و نقد رمان هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام خوشگله امیدوارم حالت خوب باشه🎀 به عنوان کسی که از ابتدا رمانت رو میخوند خواستم نظرم رو هم تو تاپیکت بدم نقد حرفه ای نمیتونم بکنم فقط چیزی که از درون حسش کردم رو میگم اسمش مثل اسم همه رمانهایی که نوشتی زیباست و یک شاهکاری به اسم «؛» توش بکار رفته😂 خلاصه کامل و قشنگ و کافی و نگم از مقدمه که علت اصلی جذب شدنم به رمان بود:) کوتاه ولی پر از احساس قشنگ. یک توصیف گرم از هوزادِ ناز یه چیزی که بعضی جاها به چشمم خورد دیالوگ ها بودن. که اوایل رمان حس میکنم محاوره ای تر نوشته شدن ولی از یجایی به بعد یکم ادبی تر شدن. نمیدونم من اشتباه چشمم دیده یا واقعا همینطور بوده🌚 تا اینجایی که رمانت رو خوندم (پارت ۷۵) از شدت توصیفات رمان، اصالت، عشق اهرمن به هوزاد و جنتلمن بودن اهرمن میتونم اکلیل به دنیا بپاشم! عشق افسانه ای اساطیری ایران رو به معنای واقعی توی رمانت میبینم:) و ذوووووق بی نهایت و اینکه رمانت هم به تالار نخبگان رفته واقعا خوشحال شدم، لیاقتش رو داشت^^ تا آخر پر قدرت ادامه بده، خواننده ثابت نوشتههات هستم❤️- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی کاور رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خدمت شما عزیزم- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی کاور رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم وقت شماهم بخیر جلدتون رو خودم میزنم. عکس اولی خیلی مناسب تره به نظرم. اگه اوکیید با همین بزنم- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
-
-پارت۵- صدای مهربان و نرمش در گوشم پیچید. - سلام عزیزم. جوابش را که دادم، با شنیدن صدایم تازه به اوج اتفاقی که بر سرم نازل شده بود پی بردم؛ صدایی که گرفته، خش دار، و بم شده بود. - سلام شوکه شدنش را از پشت گوشی نیز حس میکردم و ثانیهای بعد، سوالش و لحنی که نگران شده بود حسم را تأیید کردند. - چی شده ماهی؟ چرا صدات اینجوریه؟ خود را به کاناپه رسانده و نشستم. واقعا گفتن به او، کار درستی بود؟ ترنم، همیشه ماننده مادر کنارم بود و بدون قضاوت، مرا راهنمایی میکرد. دوستی عمیقی که بینمان بود، مانع از پنهانکاری میشد. اما واقعیتی که حال با آن دست و پنجه نرم میکردم، چیزی نبود که بتوانم بدون ترس از قضاوت شدن بازگویش کنم. مثلا چه میگفتم؟ «آه، ترنم، دوست همیشگی من، می خواهم نطفه ی تازه تشکیل شدهی بطنم را سقط کنم.»؟ - الو مهتاب؟ هستی؟ به خودم آمدم و پاسخش را با همان صدایی که بیحال نیز بود، دادم. - خوبم ترنم. جانم؟ کار داشتی؟ مکث چند ثانیهایاش، باعث شد حدس بزنم که می خواهد چه کار کند! - تا یک ساعت دیگه میام خونت. خواستم بگویم نیازی نیست؛ اما صدایم راهی به بیرون پیدا نکرد. فقط نفس کشیدم و گوشی را قطع کردم. و آمد. ساعت نه شب بود و حال، روی کاناپه رنگ روشنم نشسته و نگرانتر از قبل مرا مینگریست. تنها بودنم این اجازه را برایش صادر میکرد که هر زمان بخواهد، به خانهام بیاید. چشمانم که قرمز و کمی متورم شده بودند را از او میدزدیدم و به بهانهی چای، خود را در آشپزخانه مشغول میکردم. با دستانی که هنوز لرزشی خفیف داشتند، بیسکویت برایش در ظرف چیدم؛ خرما را با آب سرد شستم و قنددان را با قند کنجدیهای معروف مادرشوهرم پر کردم؛ همان هایی که میدانست من و پارسا دوستشان داریم و حالا شیرینیاش هرگز نمیتوانست کام همچون زهرم را شیرین کند. بالاخره صدای معترضش بلند شد. - بیا اینجا ماهی! کارت دارم. بدون آنکه نگاهش کنم و یا برگردم، پاسخ دادم. - چایی بذارم، میام.
-
درخواست طراحی کاور برای رمان آزمند | عسل اکبری ( هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خوشحالم دوستش داری قشنگم🤍- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور برای رمان آزمند | عسل اکبری ( هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خدمت شما گلم- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور برای رمان آزمند | عسل اکبری ( هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عزیزم جلدتون رو خودم میزنم -
-پارت۴- قلب لرزان و غمگینم، کنترل بدنم را در دست گرفت. داشت بر من تلنگر میزد و من، چنان که یک جسم چندش و بد را در دست دارم، لیوان حاوی دمنوش را پرتاب کردم. دلم به رحم آمد که نتوانستم همان قلوپی که در دهانم بود را فرو ببرم. تمام بر لباسم و کف آشپزخانه ریخت. از دیدن وضعیتم، دلم پیچ خورد و عضلاتم سفت شد. دست جلوی دهانم گرفتم تا باری دیگر عوق نزنم. مرا چه شده بود؟ آن همه اطمینان برای خوردن دمنوش و این همه عجز برای نخوردنش؟ قلبم چه میگفت؟ مگر نه آنکه «نطفه» را موجودی مزاحم میخواند که جلوی پیشرفتش را میگیرد؟ حال چرا رَحمم میآمد که این تودهی سلولی کوچک را بکشم؟ باری دیگر عضلاتم سفت و صدای عوق زدنم پشت دستم خفه شد. اشک در چشمانم حلقه زد و ثانیهای بعد که بوی زعفران بیشتر به مشامم رسید، پا تند کرده و به سمت حمام دویدم. از همان ابتدا، بدون آنکه به فرنگی برسم، تمام محتویات معدهام را کف حمام بالا آوردم. اشکهای درشتم بر گونههایم چکیدند و با گریهای صدا دار و هق هقی که شانههایم را تکان میداد، زردآب را از معدهام خارج کردم و این حلقم بود که جور این استفراغ را میکشید. حتی بوی نم حمام آزارم میداد و به حال بدم دامن میزد. بوی خانه چه؟ خانهام همیشه این بو را میداد؟ همه چیز بد بو بود انگار! خودم را جمع کردم. با همان اشک، نگاهی به شاهکارِ کف حمام انداختم و بیشتر لرزیدم؛ بیشتر گریستم. مانند طفلی بی پناه، مشتهایم را روی وشمانم فشردم و بلندتر از قبل، صدای گریهام را آزاد کردم. از این حال خود متنفر بودم! از پارسا، از «نطفه»؛ از همه متنفر بودم! دستانم را برداشتم و با چشمانی تار از اشک، نگاه به تیشرت لک شدهام انداختم. بازهم بوی رازیانه از آن، زیر دماغم زد و باعث شد با جمع شدن شکمم، به جلو مایل شوم. سریع تیشرتم را از تنم درآورده و با همان اشک، دوباره به جان تمیز کردن خرابکاریام افتادم. با پیچیدن شالی دور دهانم، مشغول تی کشیدن آشپزخانه بودم که صدای زنگ گوشیام، سکوت خانه را شکست. تی را رها کردم و صدای برخوردش با سرامیکهای سفید، مصادف شد با قطع شدن تماس کوتاهم. لحظهای دلم از حضور شال بر دور دهان و بینیام به تنگ آمد؛ سریعا آن را از دور گردنم باز و روی کاناپه پرتاب کردم. گوشیام را برداشتم و به شمارهی ترنم که رویش افتاده بود نگاه کردم. اگر زنگ میزدم، از صدایی که قطعا گرفته بود میفهمید که چه حالی دارم. زنگ نمیزدم هم که نور علی نور بود! به نیت جانم، به خانه میآمد. در حین جدل با خود، شخص شخیصش باری دیر تماس گرفت و من، بدون آنکه فکر کنم جوابش را چه بدهم، تماس را وصل کردم.
-
-پارت ۳- ساعتی گریه، دلم را سبک که نه، اما کمی تسکین داده بود و راه تنفسم باز گشته. حالت تهوع، همچنان همراهم بود و برای کم کردن سوزش معدهام، تنها یک سیب خورده بودم. لباسهایم را تعویض کرده و صورتم را شستم. حال، بر روی تخت نشسته بودم و جستجوهای گوگلم، تنها حول محور یک چیز میچرخید؛ «نطفه»! «نحوه سقط جنین خانگی» «عدد بتا و هفتههای بارداری» «سقط زیر ۸ هفته» سرچهایم ترسناک و خودم، ترسناکتر بودم! از خودم میترسیدم؛ اما چیزی که به من قدرت میداد، حسی درونم بود که صدایم میزد. مرا میخواند و فریادش در سرم میپیچید: « پس تو چی؟» من چه؟ مهتاب چه؟ آرزوهایش چه؟ به جهنم که قتل میکردم. من این «نطفه» را هیچوقت نخواستم! اتاق را به مقصد آشپزخانه نقلیام ترک کردم. باید زعفران و رازیانه دم میکردم تا ثابت کنم میتوانم؛ میتوانم تا با همین دستهایم جانی را بگیرم که از جانم تشکیل شده بود. آب جوش آماده شد، زعفران را با رازیانه کوبیدم. دم کردم و خیره به بخاری که از کتری بیرون میآمد، دستان ضعیفم را تکیه به کابینتها دادم. مغزم برای خودش پر و بال گرفت و ناخواسته خود را با شکمی برآمده متصور شدم. فورا سرم را تکان دادم و تکیهام را گرفتم. قرار بر دلبستگی که نبود؛ بود؟ من از اتاق انتهای راهرو به آشپزخانه آمده بودم تا جان یک تودهی سلولی پنج هفتهای را با همان دستانم بگیرم. پس این چه تصوراتیست که داشتم؟ لیوانی برداشته و دمنوش غلیظ بد رنگ را در آن ریختم. با دستانی که میلرزید و قطرات دمنوش را روی کابینتها میریخت، تمام محتویات قوری چینی کوچکم را در نصف لیوان خالی کردم. من که مصمم بودم، ولی لرزش دستانم چیز دیگری میگفتند. خیره به عرق روی لیوان، خیره به بخار خارج شده از دمنوش، آن را تا نزدیکی لبم آوردم. «واقعا میخوای انجامش بدی مهتاب؟» صدای عقلم بود یا قلبم؟ هر یک چیزی میگفتند. عقلم میگفت جنایت است و در عین حال، خودت هم باید زندگی کنی. قلبم میگفت تو چه ظالمی و از طرفی نیز می خواست موفق شود؛ درس بخواند و پیشرفت کند و... آه از پارسا! بازهم لرزش دستم شدید شد و چشم بستم. صورت همیشه مهربانش، جلوی چشمانم بود. شاید اگر قصدم را میفهمید، دست رویم بلند میکرد. میکرد؟ نه، پارسای من مهربان بود! دعوایم میکرد، قهر میکرد اما نمیزد. اما باعث و بانیاش خودش بود. اینکه این توده را، این «نطفه» را نخواهم، خود او بود! باید این دمنوشِ زهرگونه را میخوردم. نه پارسا میفهمید، نه من قرار بود بیش از آن خود را زجر دهم. به همین نیت، لیوان بالاتر آمد، لبهی داغش به لبانم چسبید و طعم تلخ رازیانه و بدمزهی زعفرانِ خالص در دهانم پخش شد.
-
پارت هشتاد و ششم دکتر احمدی، گویا خیلی قصد صمیمیت و نزدیکی داشت و این نه خواستهی عقل فریا بود، نه خواستهی منطقش. فریا باید دور میموند، فریا همیشه فاصله حفظ میکرد؛ فریا همیشه برای همه مرموز بود. لحظهای با تمام افکارم، به خودم اومدم. من تو ماشینش چیکار میکردم؟ تو خودم جمع شدم و سوال توی ذهنم رو دوباره و دوباره از خودم پرسیدم. مگه محکم و قاطع بلد نبودم برخورد کنم؟ مگه نه اینکه فریا با کسی تعارف نداره؟ پس چی شد؟ - هوم؟ سکوتم، دکتر احمدی رو مجبور کرد که چیزی بگه تا بلکه به حرف بیام و جوابی در برابر جملهاش داشته باشم. « خودت رو جمع کن فریا! تو قول دادی حد و مرزت مشخص باشه و این مرد اون رو شکست! » صدای عقلم، باعث شد به خودم بیام و جدیتر از قبل جواب بدم. - من راحتم، فقط نمیخوام مزاحمتون باشم. تلخ بودم. زبونم خوش نبود و میدونستم چقدر با این لحن غیر قابل تحملم. ولی چاره چی بود؟ نمیتونستم بذارم به راحتی وارد حریمم بشه. تا همین جایی که ناخواسته و بدون فکر، گذاشتم تا حدی آدرس خونهام رو بدونه، کافی نبود؟ صد البته که بود! با صدای دکتر احمدی، دوباره به خودم اومدم و اینبار متعجل نگاهش کردم. - شما و مزاحم؟ لبخندی روی لبش جا خوش کرده بود که اصلا دوستش نداشتم. - باید تعریف مزاحم رو عوض کنین. کاش منظورش رو بفهمم که همین نفهمیدن، کلافهام میکرد. فقط نگاهش کردم و انگار از سکوتم، سوالم رو فهمید. - آدمی که ازش خسته نمیشی، مزاحم نیست. باید نگاه میگرفتم از اون چشمهای تیرهای که حالا نگاهم میکردن و خب گرفتم. او واقعا وزه بود و از مکالمههای ناگهانی بینمون که همیشه پیش میاومدن، متنفر بودم.
-
درخواست طراحی کاور برای رمان آزمند | عسل اکبری ( هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اره